رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان فرصت سه گانه | eliif, raha.m کاربران انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

نام رمان: فرصت سه گانه

نویسندگان: eliif و raha.m ( @tandis ) کاربران انجمن نودهشتیا

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی

هدف:...

زمان پارت گزاری: نامعلوم

خلاصه:

پول!

پول هیچ وقت ملاک خوشبختی نیست. شاید نقش مهمی تو زندگی همه ی ما داشته باشه، ولی ملاک اصلی زندگی خوب و خوشبختی یک " عشق" دو طرفه هست. شاید اگه خیلی ها مثل من تصمیم نمی گرفتن؛ الان من هم دور از رقیب و دغدغه یک زندگی عادی داشتم.

پول ملاک خوشخبتی نیست!

 

مقدمه:

خواستم من و تو  را "ما" بنویسم

اما این را ن می دانم

که تو به همۀ قول ما شدن داده اي.

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی

نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی

 

ناظر: @m.azimi

  @-Atria- @-Ghazal- @-Tehyan-    @آشوب @-Madi-  @Roar @Roshana @bahar.00 @.Abi.AR@shahrzad.rh

@masoo

@Fateme Cha

 @Masi.fardi

ویرایش شده توسط im._.elif
  • لایک 6

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

این رمان بر اساس واقعیت میباشد!

#فرصت_سه_گانه 

#پارت_ یک   

...شهرزاد...

با فکری مشغول در حال سرخ کردن پیاز بودم. ذهنم باز به سمت اتفاقات اخیر هدایت شد.

   خواستگاری فرهاد و مخالفت پدرم. پدرم رو درک نمی‌کردم!

فرهاد پول داشت؛ خیلی هم باید خوشحال می‌بودکه چنین فردی به خواستگاری تک دخترش اومده.

  تازه،  عشق هم به مرور زمان به وجود میاد. 

با صدای مامان زلیخا، حواسم رو به اون دادم. 

مامان: کجایی دختر؟ پیاز ها سوخت. 

- خاک به سرم!  به خدا اصلا حواسم نبود.  الان درستش می‌کنم. 

مامان:  نمی‌خواد! تو برو از آشپزخونه بیرون. 

از آشپزخونه خارج شدم و راهم رو به سمت اتاق مشترک با داداش هام عوض کردم. 

گوشیم رو چک کردم که با دیدن تماس بی پاسخ از سمت تِی نا؛ کنجکاو شدم ببینم چه کاری باهام داشته.  خودم نمی‌تونستم زنگ بزنم،  در نتیجه از روی واتساپ  پیام دادم ببینم چیکارم داشته که سین زد‌. 

تی‌نا: سلام، خوبی؟  چرا چند روزه نیستی؟  شب با صفیه بیا خونمون. 

بدون جواب دادن دوباره به سمت آشپزخونه  روانه شدم

- مامان؟  میگم، چیزه،  بابا هنوز راضی نشده؟   

مامان روکرد به سمت من و گفت: نه فعلا راضی نشده.  ولی من حتی حاضرم برای خوشبخت شدنت از پدرت طلاق بگیرم. هم خودم از کار هاش و کتک هاش خسته شدم هم با راحت شدن من تو ام خوشبخت و رو سفید میشی. 

- اوهوم!  بابا کی میاد؟

  مامان:  نمی‌دونم به من که چیزی نگفته ولی قرار هست بیاد. 

- باهاش صحبت کن. 

و در ادامه حرفم از آشپزخونه زدم بیرون.  توی هال ایست کردم. 

کنترل روبرداشتم و بعد از ور رفتن با تلویزیون  روی یک فیلم وایسادم. خواستم نگاه کنم که کیان با قامت نسبتا ریزش جلوی تلویزیون  روگرفت.  

- بس کن کیان!  الان حوصلت رو ندارم. 

کیان: یا کنترل روبده یا نمی‌‌زارم نگاه کنی. 

-بچه پررو! 

بعد از دویدن دنبالش توی اتاق خفتش کردم و به کشیدن گوشش اکتفا کردم.  کنترل رو به سمتش پرتاب کردم.

- شهرزاد بیا شام حاضره.  

- اومدم مامان. 

ازاونجایی که اصلااشتها نداشتم فقط به زور چند لقمه خوردم.

بعد از شام، به قصد دوش به سمت حمام رفتم که با دیدن  حمام پر حالم گرفته شد.

- دمت گرم فرهود!  آخه الان وقت دوش گرفتن بود؟

  • لایک 7

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ناظر: @m.azimi

فرصت سه گانه 

پارت دو  

# شهرزاد 

بی حوصله از واقعه پیش اومده به سمت اتاق حرکت کردم. 

الان سر شب بود، شاید می‌تونستم یک سر به خونه تی نا اینا برم. و مامانم هم با بابام صحبت می‌کرد. آره!  همینه. 

سریع به سمت کمد رفتم. شومیز نقره‌ای، به همراه دامن مشکی پوشیدم. موهام رو شونه زدم و بافتم. چادر محلی رو سرم کردم و با برداشتن موبایلم، به سمت آشپزخونه رفتم. 

‌- مامان؟  مامان؟

با شنیدن صدام، سیم ظرفشویی توی سینک رها میکنه و به طرفم بر می‌گرده.

- من دارم میرم خونه تی نا، فعلا. 

سری تکون میده ومنم به سمت حیاط میرم. صندلم رو می‌پوشم و با قدم هایی که عجله به خوبی در اون ‌حس میشد، به سمت در رفتم.  

#فلش_بک_سمت_شب

  لباس ها رو روی طناب توی بالکن خونه رها می‌کنم و با دست های خیس، به داخل خونه بر می‌گردم. 

مادرم مثل همیشه، به خونه خاله ام  رفته بود و من تقریبا تنها خونه بودم.  شال رو از سرم در آوردم و بی هدف به سمت گوشی رفتم.

شماره دبی فرهاد چشمک میزد. بی فکر، گوشی رو برداشتم و شب بخیری تایپ کردم. 

به قبل فکر کردم و... و به پدری که با این آینده مخالف بود. با طلاق پدر و مادرم، منم تونستم با فرهاد ازدواج کنم.  البته؛ فعلا عقد هم نکرده بودیم! 

شاید حدود پنج ماه تا عقد مونده بود.   شادی ای ته دلم نشست. غافل از اینکه...

گوشی رو روی کابینت رها کردم و به سمت اتاق راه افتادم.

لباسم رو عوض کردم و غرق در فکر شدم.

وای!  فکرش رو بکن، پول هایی که بعد عقد ماهانه قراره به حسابم واریز بشه. حتی تصورش هم هیجان انگیز و دوست داشتنیه.

سعی کردم حواسم رو معطوف خودم کنم و برای اینکه به زود خوابیدن عادت کنم، تمام تمرکزم رو جمع کردم و سعی کردم بخوابم.  

#فلش_بک_سمت،_فردا_ظهر 

ظرف های ناهار رو که شستم، صدای گوشیم بلند شد. صدای نسبتا گوش خراشش رو قطع کردم و جواب دادم. 

- پایین با صفیه منتظرتیم،  ‌می‌بینمت.  

و پایان تماس. 

حداقل سلام میدادی که!  لباسم رو با لباس بلندی عوض کردم و به سمت پایین را افتادم.

پله ها، کمی طولانی بود و اصلا حسش نبود که بخوای ازشون پایین بری. 

در اون هوای گرم ظهر، سه نفری با لباس های تقریبا تیره، در خیابان قدم میزدیم.  صدای بلند خنده های صفیه،  کوچه رو برداشته بود.  و من امروز، تمام فکرم اس ام اس "شب شما هم بخیر خانوم" رو پر کرده بود. 

____

عشق” مقدس است وعاشق اهل خیانت نیست

عاشق، ناپاڪی را بہ حریم پاڪ ومقدس دل راه نمی دهد

هوس” را نباید ” عشق ” نامید.  _______ 

#فلش_بک_سمت_پنج_ماه

مامانم سه ماهی میشه از بابام جدا شده. 

مهریه اش رو داده قبل از اینکه قسط بندی کنن.

من و داداشام هم پیش مامانم بودیم.

ماهانه هم بابام  پول واسه دوتا داداشام میفرستاد.

من و فرهود چون بالا هجده سال بودیم قبول نکردن. 

فردا فرهاد می‌اومد و یک هفته بعد، روز عقد بود.  از الان هیجان داشتم. آخه کی رو دیدید برای عقدش هیجان نداشته باشه؟ 

و قسمت زیباترش، عیدی بود که برای اولین عید بعد عقد برای می‌آوردن. (توی شهر ما و خیلی شهرهای اطراف، رسم هست  که اولین عید بعد عقد رو عیدی کاملی از جمله لباس و لوازم آرایش و شیرینی و... خلاصه همه چی برای عروس وخانوادش، و اونایی که وضع بهتری داشتند، برای زن دایی و زن عمو و....  که البته نزدیک دو چمدون یا بیشتر برای عروس هست)

موهام رو شونه زدم و بافتم.  تصمیم گرفته بودم تا اومدن فرهاد حداقل ظهر ها با بچه ها تو کوچه نرم و به همین خونه موندن اکتفا کنم.

  • لایک 3

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ناظر: @m.azimi

فرصت سه گانه

پارت-سه

#فرهاد

قرار بود فردا برم ایران.  ساکم رو بسته بودم،  وسیله هایی  هم که واسه شهرزاد خریدم رو تو یکی  از کیف ها گذاشتم.

نیم نگاهی به ساعت دیواری انداختم؛ دقيقا ساعت پنج صبح بود.

مطمئن بودم بخوابم بیدار نمیشم و از پرواز جا می‌مونم. پس خودم رو سرگرم پی اس فایو کردم

***

ساعت هفت و شش دقیقه صبح بود.  منم چون زمان پروازم ساعت هشت بود، لباس هام رو عوض کردم.

پدرام من رو تا فرودگاه رسوند و بعد از خداحافظی، برگشت

. ****

تو هواپیما نشستم. خواستم گوشیم رو خاموش کنم که زنگ خورد. مامان عصمت بود! مامان: سلام دورت بگردم! کجایی؟

- سلام جانم، تو هواپیما هستم، می‌خوایم حرکت کنیم.

مامان: الهی سفر خوشی داشته باشی، مواظب خودت باش قربونت برم.

- ممنون مامان جان، خداحافظ. 

گوشی رو قطع و خاموش کردم.  چند ثانیه بعد، مهمان دار هواپیما گفت که هواپیما داره حرکت می‌کنه؛  من هم با خیال راحت خوابیدم. 

#شهرزاد  

ساعت ده از خواب بیدار شدم. دست صورتم شستم و طبق عادتم، رفتم توی  آشپزخونه.  ولی مامان نبود. 

- اراز مامان کو؟

اراز: تو اتاق داره لباس ها رو جمع می‌کنه.

راهم رو به سمت اتاق مامان کج کردم.  داشت لباس رو جمع می‌کرد می‌آورد بیرون و...

از گرد گیری های خونه.

مامان: ناهار خونه دایی سپنتا هستیم. می‌دونی که امروز قراره فرهاد بیاد ما رو هم دعوت کردن، اگه زحمتی نیس دستی به سر و روت بکشی حاضر شی .

پوفی کردم و گفتم:  باشه!

رفتم سمت اتاقم ببینم کدوم لباس رو بپوشم. لباس ها رو دونه، دونه پشت هم می‌زدم تا رسیدم به یک لباس گَلاوی(ماکسی_محلی) رنگ بنفش، یک شال حریر تمایل به رنگ خاکستری از کشو اوردم بیرون.

حوله رو برداشتم رفتم سمت حموم.

*** 

موهام رو خشک کردم و شونه زدم.  لباسم رو هم پوشیدم. خیلی بهم می‌اومد.  دوسش داشتم.

یک آرایش خیلی کم رنگ‌ کردم و شالم سر کردم. چادر محلی‌ام رو پوشیدم. مامان،  اراز و رهام هم حاضر بودن. 

-فرهود نمیاد؟

مامان: نه صبح رفت واسه دانشگاه.

- اگه حاضرین تاکسی بگیریم بریم.

مامان: انوش(خواهر فرهاد)اومده دنبالمون. بیا بریم.

مامان در رو قفل کرد. من زودتر رفتم پایین و داخل ماشین نشستم می‌خواستم خودم رو تو دلشون جا کنم.  یکم چاپلوس بازی درآوردم.

بعد یک ربع مامان و داداش هام اومدن.  حرکت کردیم سمت خونه بابا سپنتا. 

تو راه اراز و امیر دعوا می‌کردن و مامانم به اراز کتک میزد.

وقتی رسیدیم خاله عصمت اومد استقبالم و سرم رو بوسید.

وارد هال شدم.  فرهاد رو مبل نشسته بود اومد سمتم و سلام گرمی کرد. نشستم کنارش.

فرهاد: چه خبر؟

-سلامتیت، رسیدنت به خیر.

فرهاد: مرسی!

یکم که گذشت صدامون کردن واسه ناهار.

#فرهاد.

ناهار قورمه سبزی بود که تابان و انوش درست کرده بودن.  فکر کنم قورمه... 

دست پختشون اصلا خوب نبود. 

شروع کردیم به خوردن.

 

ویرایش شده توسط im._.elif
  • لایک 1

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ناظر: @m.azimi

رمان فرصت سه گانه

پارت-چهار 

- نه اتفاقا خیلی خوب بود.‌خوشم اومد. 

از اول غذا تا اخر نگاهم رو به شهرزاد دوخته بودم. معذب شدنش رو حس می‌کردم ولی برام مهم نبود.

نوش جانی رو به همه گفتم و دست هام رو توی آشپز خونه شستم.

رو مبل نشستم که بابا اومد سمتم و روی شونم رو بوسید.

بابا: شکست خوردنت تو زندگی یا هر چی رو نمی‌خوام. مطمئنی از تصمیمت؟ با این همه مسائلی که گذشته. طلاق رزیتا؛ راضی نشدن پدرش به این ازدواج،  این ها رو در نظر گرفتی؟ مسئله یک عمر زندگی هس فرهاد. خوب فکر کن!

- باوا من فکرام رو کردم. انشالله که خیره.

گرم حرف زدن شدیم که بقیه هم اومدن ولی من از جمعشون مرخص شدم. خیلی خسته بودم.

رفتم تو اتاقم و تخت خوابیدم. 

#شهرزاد  

نگاهی به دور برم کردم، فرهاد نبود.

با انوش و پردیس مشغول حرف زدن شدیم درمورد لباس عروسی و...

بعدش هم پدرام و حورا  داداش فرهاد و زن داداشش تماس تصویری گرفتن و حرف زدیم. بچه هاشون دور برم رو پر کرده بودن. بهم می‌گفتن زن دایی. پوزخندی تو دلم زدم. هنوز هیچی نشده!

تو خودم بودم که گوشیم زنگ خورد. زودی برداشتم. غنچه بود.

- جانم غنجه؟

غنچه: سلام، خوبی؟ کجایی؟ 

دستم رو بردم جلو دهنم و آروم گفتم: خونه فرهاد.

بعد از کلی نصیحت کردن که اینکار رو بکن خودت رو سوگلیش کن و متلک انداختن گوشی رو قطع کرد.

حوصله‌ام سر رفته بود.  ساعت رو نگاه کردم. نزدیک به ساعت شش بود. هنوز فرهاد بیدار نشده بود. خرس زمستونه هم انقدر نمی‌خوابه!

دلناز دختر تابان صدام زد که فرهاد کارم داره. آب دهنم رو قورت دادم و بلند شدم رفتم سمت اتاقش.

در زدم که فرهاد در رو باز کرد.

فرهاد: بیا تو جانم!

نشستم رو تخت. چند کیسه آورد سمتم.

فرهاد: این ها چهارتا کیسه سوغاتی های خودته این دوتا هم مال مامانت و داداشات. مبارکت باشه!

- مرسی، ولی نیازی نبود!

فرهاد: گفتم مبارکت باشه.

نذاشت حرفی بزنم. 

وسایل ها رو بردم بیرون یک گوشه گذاشتم.  ‌

بعد از خداحافظی این ها، وسایل ها هم به کمک انوش بردیم تو ماشین بابک  (شوهر فرشته) و حرکت کردیم سمت خونه.

خیلی خسته بودم. از جایی که فقط می‌شینم خسته میشم. بعد از ده دقیقه رسیدیم چون خونمون تو شهر کوچیکی بود زود رسیدیم.

از بابک خداحافظی کردیم. از اون موقع که خاله‌ام تو آسانسور گیر کرده بود مامانم می‌ترسید ولی من سوار آسانسور شدم رفتم بالا. 

بی‌صبرانه منتظر بودم سوغاتی ها رو باز کنم.

@tandis

ویرایش شده توسط Amoo_sati
  • لایک 1

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت پنج..

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت شش

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت هفتم

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت هشتم..

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت نهم

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت دهم

 

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...