رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان هوای دل | مهدخت کاربر انجمن نودهشتیا


مهدخت
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

نام رمان: هوای دل 

ژانر: عاشقانه، جنگی، مذهبی

نویسنده: مهسادلیخون( مهدخت)

خلاصه: هر دوی آن‌ها در درحصار دشمن گیر افتاده بودند و نمی‌دانستند چه کنند، اگر داعشی‌ها می‌فهمیدند که یک ایرانی همراه آن‌هاست قطعاََ نه تنها او را بلکه خود ام‌ سلما را هم می‌کشتند. حصار  دشمن تنگ‌تر می‌شد و ام سلما بیشتر می‌ترسید تا اینکه سید جواد آرام نجوا کرد:

- لطف حسین ما را تنها نمی‌گذارد.

(داستان درمورد دختری هست که عضو گروهک تروریستی داعش هست که در طی عملیاتی عاشق یک پسر مدافع حرم ایرانی می‌شود اما عاشق شدن همانا و اتفاقاتی که در این مسیر میافتد هم همانا! )

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @-Atria-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

نامش لیالی بود، دختری از جنس تاریکی همان‌طور که از معنی اسمش پیدا بود آدم تاریکی و شب بود، زاده‌ی کینه، خشم وانتقام. مأمور انجام عملیات‌های انتحاری داعش بود، آنقدر عملیات‌هایش را به درستی انجام داده بود که ابوبکر بغدادی نامش را گذاشته بود ام الموت به معنای مادر مرگ! 

مانند هر روز در حال قدم زدن در محوطه‌ی پادگان بود و نقشه‌ی عملیات بیمارستان کندی سوریه به فکر و اندیشه این بود که چگونه می‌توانست ضربه‌ای به ایرانی‌ها بزند که دیگر هوای آمدن به سوریه را نکنند. در همین فکرها بود که فریاد یکی از سربازان آمد:

- ام الموت، ابو عمر شیشانی میخواهد شما را ببیند.

ابو عمر شیشانی رئیس انجام عملیات‌های انتحاری داعش درعراق و سوریه بود. ام الموت فریاد زد:

- به ابو عمر بگو چند دقیقه دیگر خودم خواهم آمد.

ام الموت آماده‌ی رفتن به اتاق ابو عمر شد که در مسیر رفتنش ناگهان چشمش به دوست قدیمی‌اش ام سلمه افتاد. چند سالی می‌شد که او را ندیده بود در واقع در یکی از عملیات‌های انتحاری در بغداد گفته بودند کشته شده، اما الان زنده بود و ام الموت از زنده ماندنش بسیار خوشحال بود. سریع به سمتش دوید و بدون هیچ حرفی او را درآغوش گرفت، ناگهان احساس کرد که شانه‌های ام سلمه می‌لرزد گویا درحال گریه کردن بود ام الموت بسیار ناراحت شد و از دوستش پرسید:

- چه شده ام سلمه؟ اتفاقی رخ داده؟

اما صدایی از ام سلمه نشنید؛ ام الموت بسیار عصبانی شد و فریاد زد:

-حرف بزن دختر، چرا این‌قدر آشفته هستی؟

ام سلمه گریه‌اش را کنترل کرد و به حرف آمد:

- ابوبکر خواهر زاده‌ام زینب را به اسارت گرفته و گفته تا زمانی که سر فرمانده لشکر فاطمیون رو برایش نبرم او را آزاد نخواد کرد.

ام الموت شوکه شده بود آخر قرار آن‌ها فقط انجام عملیات بیمارستان کندی بود نه حمله به لشکر فاطمیون.

ام الموت بسیار عصبانی شد و به ام سلمه گفت:

- تو اینجا بمان باز می‌گردم. 

ام الموت سریع به سمت اتاق ابو عمر حرکت کرد. از عصبانیت نمی‌توانست خودش را کنترل کند وقتی به پشت در ابو عمر رسید، قلاف اسلحه‌اش را باز کرد تا اگر زمانی مجبور شد که ابو عمر را بکشد وقتی تلف نشود و سریع اسلحه‌اش را بردارد.

نفسی عمیق کشید و وارد اتاق شد، هنوز در کامل باز نشده بود که چشمش به دو چشم زیبا، عسلی و گریان افتاد، ام الموت وارد اتاق شد و با جسم بی‌جان سید جواد روبه‌رو شد.

سید جواد فرمانده لشکر فاطمیون بود که در شهر باستانی اسیر داعشی‌ها شده بود و ام سلمه باید سر او را برای ابوبکر می‌برد، اما جای سؤال این‌جا بود که سید جواد این‌جا چه می‌کرد؟ هدف کثیف ابو عمر از اسیر کردن او چه بوده است؟

ام الموت با قدم‌ها محکم وارد اتاق شد و در اتاق را پشت سرش بست. معلوم بود که ابو عمر در اتاقش نیست اما سیگار خاموش شده‌اش نشان می‌داد که او از دیروز تا حالا به اتاقش برنگشته. ام الموت به سمت جنازه‌ی روی زمین افتاده بود رفت و با پای چپش به جنازه زد تا صورتش پیدا شود. ناگهان سید جواد فریاد زد:

- لا تلمسه کافر! ( به او دست نزن کافر! )

ام الموت عصبانی شد و سریع اسلحه‌اش را از قلافش در آورد و به سمت سید جواد هجوم برد، یقه سید جواد را در دست گرفت و اسلحه‌اش را روی پیشانی سید جواد گذاشت، فریاد زد:

- اسکتی رجال الاطفاء! ( ساکت شو ای آتش پرست! )

ام الموت درحال فریاد زدن بود که متوجه شد سید جواد از هوش رفته، خیلی نگران شد. نمی‌دانست چه کند تا اینکه چشمش به زخم پهلوی سید جواد افتاد. ام الموت می‌دانست که اگر ابو عمر سید جواد را ببیند او را خواهد کشت.

آرام جسم بی‌جان سید جواد را کشان- کشان به سمت در برد، در را آهسته باز کرد در راهرو خبری از سربازان نبود، با اتاق خودش هم فاصله زیادی بود، باید او را کول می‌کرد اما ام الموت توانش را نداشت. تا اینکه ذهنش به سمت هامون رفت، هامون پسری عراقی بود که خانواده‌اش را ابوبکر به قتل رسانده بود. 

ام الموت سریع به اتاق ابو عمر رفت و با بی‌سیمش به هامون خبر داد:

- انا بحاجه الی مساعده هامون، تعال الی الغرفه ابو عمر! (به کمکت نیاز دارم هامون، بیا به اتاق ابوعمر! )

ام الموت سریع بی‌سیم را سرجایش گذاشت و رفت سراغ تمیز کردن اتاق ابوعمر، باید جوری صحنه سازی می‌کرد که انگار فقط همین جنازه در اتاق بوده و این جنازه فرمانده لشکر فاطمیون یعنی سید جواد هست. ام الموت به سمت سید جواد رفت و اتیکت لباسش را کند و به لباس جنازه چسباند. درحال انجام دادن کارش بود که صدای در آمد، ام الموت سریع برگشت که با چهره هامون روبه‌رو شد. هامون مردی قدرتمند بود و به تنهایی یک تنه درخت را جابه‌جا می‌کرد اما تنها مشکلی داشت این بود که حرف نمی‌زد. 

هامون بدون هیچ حرفی جسم بی‌جان سید جواد را به دوش گرفت و سریع از اتاق خارج شد. چند دقیقه بعد ام الموت همه چیز را چک کرد و از اتاق  خارج شد. آرام و استوار در حال گذر کردن از راه‌رو شد، چشمش به جعبه کمک‌های اولیه افتاد و سریع جعبه را از روی دیوار برداشت و رفت.

@-Atria-

@مهدخت

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم⬇️

آرام پشت دراتاقش قرار گرفت ووارد شد.سیدجواد در گوشه ای افتاده بود گویا هامون به خودش زحمت نداده بود که این مرد ایرانی را کمی جابه جا کند واورا برروی تخت بگذارد.ام الموت جعبه کمک های اولیه را روی میزش گذاشت ودرپنجره را باز کرد،چشمش به گنبد زیبای حرم بی بی زینب افتاد،برای چندلحظه فقط به حرم زل زده بود اما با ناله های سید جواد به سمت اور رفت.ام الموت پتویی برزمین انداخت وسید جواد را کشان کشان به سمت پتو برد واورا برروی پتو گذاشت.به سمت جعبه کمک های اولیه رفت وقیچی را برداشت ،رفت وبالای سر سیدجوادنشست،ام الموت چندباری سعی کرد لباس سیدجواد را پاره کند تا بتواند زخمش را پانسمان کند.اما هربار این مرد ایرانی مانع میشد،گویا خجالت میکشید وشرم داشت که یک دختر بدنش را ببیند.ام الموت عصبانی شد وروبه سید جواد کفت:

+ماذا تفعل؟الجرح عمیق(چه کار میکنی؟زخمت عمیق است.)

سیدجواد با حال نزارش به حرف آمد:

-چیزی نیست ،زخم کوچکی هست.

+اما پهلویت به شدت خونریزی دارد،

سید جواد اشک در چشمانش جمع شدوهمانطور که زخم پهلویش را فشار میدادگفت:

-زخم پهلوی من در برابر زخم مادرم ام ابیها هیچ است.

ام الموت چندبار این اسم را باخود تکرار کرد،بارها این اسم را شنیده بوداز مادرش ،از اسرای ایرانی.او خوب میدانست که ام ابیها مادر حسین بن علی ودختر محمدرسول الله بود.دختری مهربان وپاکدامن.

ام اموت بالاخره با هرزحمتی بود کمی از لباس سید جوادرا پاره کرد وزخمش را پانسمان کرد،این زخم براثر خوردن ترکش اینگونه شده بود اما ام الموت هرچقدر دنبال ترکش گشت چیزی پیدا نکرد.بعداز پانسمان زخم سیدجواد نگاهی به چهره او انداخت،این مرد ایرانی از درد بیهوش شده بود.ام الموت پتویی برسر او انداخت واز جایش بلند شد ،احساس میکرد نفسش بالا نمی اید به سمت پنجره رفت تا نفس بکشد ،اما دوباره چشمش به حرم بی بی زینب افتادام الموت از خجالت سرش را پایین انداخت به قول خودش دیگر تا ته جهنم رفته بود وهیچکسی نمیتوانست اورا نجات دهد.در همین فکرها غرق بود که ناگهان یاد خوابی افتاد که چندشب است پی در پی میبیند،او میبیند که دربیابانی گم شده است صدای فریاد زنی را میشنود که میگوید:لا رأیت الا جمیلا،واو هرچقدر دنبال صاحب صدا میگردد چیزی نمی یابدوهربار هم خوابش نیمه تمام میماند.غرق درافکارش بود که با دستوری که ازبی سیمش به او منتقل شد ریسمان افکارش پاره شد.

×الیوم هی الیوم موعود،یوم الخراب حرم زینبی(امروز روزموعوداست،روز خراب کردن حرم زینبی)

ام الموت خشکش زد

+خراب کردن حرم زینبی،

چندبار این جمله را تکرار کرد آخر قرارنبود که این حرم یا حتی حرم ها وامامزاده های دیگر خراب شوند.سریع در پنجره رابست وبی سیم واسلحه اش را از روی میز برداشت،نگران سیدجواد بود اما نمیتوانست لحظه ای درنگ کند هرگاه ممکن بود اتفاقی رخ دهد.سریع از اتاق خارج شد ودرراپشت سرش قفل کرد.خودش را با دو به در خروجی ساختمان رساند اما همین که آمد از در خارج شود محکم به ام سلمه که درحال وارد شدن به ساختمان بود برخورد کرد،هردوی آنها برروی زمین افتادند.ام سلمه ازجایش بلند شد ودستش را به سمت دوستش گرفت:

-بلند شو ،چرا اینقدر هولی ؟

ام الموت دست ام سلمه را گرفت وبلندشد:

+مگر نشنیدی دستور ابوبکر بغدادی را،گفته حرم زینبی را خراب کنیم.

-خب به ما چه ،دستوراست دیگر ما سرباز هستیم وباید وظیفه مان را انجام دهیم ،تورابه خدا اینبار دربرابردستورشان مقاومت نکن .هنوز جای شلاق های روی کمرت خوب نشده،باردیگر دوباره تنبیه شو.

+چه میگویی؟میخواهید این حرم را خراب کنید ،قرار این نبود.

-هربار قرارها عوض میشود،ماباید مخالفت کنیم؟

+من نمیگذارم

ام سلمه ،ام الموت را درآغوش گرفت ودرگوشش نجوا کرد:

-ابوعمر درحال دیدن ماست،ببین من میدانی تو نگران جان آن پسر ایرانی هستی اما باید برای نجات جانش هم که شده دستورهای ابوبکر راانجام دهیم.

+خواهش میکنم ام سلمه اجازه نده بی حرمتی شود به این حرم،من میدانم که این کار اشتباه است اما به این زن یکباردرکربلا جسارت شد نگذار دوباره تکرارشود.

 @-Atria-

@مهدخت

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط مهدخت
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...