رفتن به مطلب

رمان استاد اجازه هست؟|هانیه نقی ئی کاربر انجمن نودهشتیا


Haniye_na
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: استاد اجازه هست؟ 

نویسنده: هانیه نقی‌ئی

ژانر: عاشقانه، طنز، مذهبی

مقدمه: گاهی باید گذشت! گذر کنی تا بهتر پیش بــروی زندگی آســان است! ولی ما با تجملاتش کرده‌ایم و سخت آن را می‌نامیم! گاه برای پیشرفت باید تغییر کنی تغییری که زندگی تو رو عوض کند. آن تغییر زندگی را آســان و بی‌تجملات خواهد کرد. زمانی عاشق می‌شوی که زندگی تــو درگیر تجملات پیش از حد است و وقتی او وارد زندگی تو می‌شود زندگی را ساده و آسان خواهی گرفت گاهی باید از عشقت گذر کنــی تا خوشبختی او را ببینی؛ ولی تو از اون گذر می‌کنی اما او از خویش گذر نخواهد کرد.

خلاصه: دختری از جنس خنده و لجبازی پسری از جنس خشم و غرور دو شخصیت متفاوت، سرنوشت باز هم همه را غافلگیر می‌کند و این دو را در مقابل هم قرار می‌دهد. برخوردی از جنس نفرت و انتقام، جدال و عشق میان این دو شعله‌ور می‌شود. آری! عشق مکان و زمان و شخص نمی‌شناسد اول تو را به آتیش می‌کشد و در آخر تا عمر داری با تو می‌ماند اما آخرش چه می‌شود؟ با زهم زندگی این دو را غافلگیر می‌کند؟ این دفعه چگونه؟

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @-Atria-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{اللهم صل علی محمد و آل محمد}

بسم الله:

#پارت1

 

- خانم فرح‌مند! دخترت دیگه واقعا زیاده روی کرده، همه رو دیوونه کرده‌!

یکهو، صدای بچه‌ها بلند شد:

- ستاره، همه رو دیوونه کرده!

بعد هم صدای جیغ و دادشون فضا رو پر کرد و    باز هم دفتر مدیر!

ولی مطمئن بودم که خواب هستم! در همون موقع، حس این‌که یک تراکتور داره تکونم میده، بهم منتقل شد. یکی از چشم‌هام رو باز کردم.

اول یک نگاه به اطراف کردم، تو اتاقم بودم و    اون چیز تراکتور نبود، در واقع یک چیز خطرناک‌تر بود!

 بهش اعتنایی نکردم. بالاخره خسته می‌شد.

چند دقیقه‌ای گذشت، دیدم نه مثل این‌که قصد بستن زیپ دهنش رو نداره و نمی‌خواد صدای نکره‌اش رو قطع کنه! یک بالش رو سرم گذاشتم. حدود چند دقیقه، خبری از صداش نبود! 

آخیش! به حق پنج‌تن، فکر کنم رفته باشه. بالش رو از روی سرم برداشتم، برداشتن بالش همانا و حس خیس شدن سرم، همانا!

با سرعت برق نشستم و عصبی به ساحل نگاه کردم. دیدم با یک لبخند مسخره، بهم زل زده.

- چه عجب، بیدار شدی!

- تو از اعزرائیل هم بدتری! ولم کن، می‌خوام بخوابم. من دیشب مشغول بودم نخوابیدم. بعدش هم توی اتاقم چه می‌کنی؟

- به‌خدا فراموشی هم گرفتی! من دوشبی میشه خونتونم! بعدشم، مشغول چی؟ 

با تعجب گفتم:

- اولاََ دو شب؟ چه مفت‌خوری تو هستی! دوماََ فکرت رو درست کن. داشتم رمان می‌خوندم!

- اوکی، مفت‌خور هم عمته!

سرم رو دوباره گذاشتم که کَپه‌ی مرگم رو بزارم که باز مثل کلاغ شروع کرد:

- ستاره پاشو، امروز اعلام نتایجه!

- وای ساحل! چقدر ور‌- ور می‌کنی.

- وای! نکنه دیوونه شدی؟ پاشو امروز معلوم میشه میریم دانشگاه یا پشت گاز می‌شینیم، حمالی می‌کنیم!

داشتم حرف‌های ساحل رو تو ذهنم مرور می‌کردم. دانشگاه، کنکور و درس!

یک‌دفعه، مثل جن‌زده‌ها، جیغ بلندی کشیدم و بلند شدم. با دو از اتاقم بیرون رفتم.

با گیجی به این‌ور و اون‌ور نگاه می‌کردم که دیدم مامانم رو مبل نشسته و دستش گوشی بود تا من رو دید، گفت:

- چه عجب! خانوم خانوما بیدار شدی!

- سلام مامان.

- صبحونه رو روی میز چیدم، برین بخورین.

به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا میز صبحونه رو دیدم، ذوق کردم!

 صبحونه رو خوردیم. بعد هم رفتیم پشت سیستم تا جواب رو ببینیم. هرچی صلوات و قرآن بلد بودم رو خوندم.

وارد سایت شدم، اسممون رو زدیم. از استرس، چشم‌هام رو بسته بودم. یکهو باز کردم و دیدم که...

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

اصلاََ باورم نمی‌شد! هر دوتامون در یک دانشگاه قبول شده بودیم. فقط مشکل این‌جا بود که تهران قبول شده بودیم و این خودش یک پا ناامیدیه! پایین رفتیم.

اون‌قدر خوش‌حال بودم که می‌ترسیدم پس بیوفتم. یک جیغ بنفش زدم که مامانم یک متر بالا پرید. مامانم گفت:

- ستاره، لطفا مثل انسان باش!

- سعی می‌کنم. حالا بگو چی‌شده؟

- چی‌شده؟خواستگار اومده؟

پوکر فیس نگاه کردم که گفت:

- خب حالا، بگو!

- وای مامان قبول شدم!

- تو؟ دانشگاه؟ پس ببین چه خر تو خری شده که تو هم دانشگاه قبول شدی، می‌دونستم شوخی می‌کنه.

با ساحل جفت‌مون و بغل کرد.

- مبارکه عزیزم.

بعد از دو ساعت ساحل رفت خونه‌شون تا خبر بده.

- مامان؟

- بله؟

- مامان می‌ذاری ما بریم تهران؟

- کاری نمی‌شه کرد دیگه، قبول شدید! 

فقط وایستا قبلش با پدرت مشورت کنم.

- اوم، باشه.

به اتاقم رفتم. داشتم به ساحل پیام می‌دادم که مامان اومد تو اتاق و گفت:

- شب پدر و مادر ساحل هم میان تا ببینیم چی‌کار کنیم.

- اوهوم، باشه.

بعد هم بیرون رفت. استرس داشتم، چون تو فامیل رسم نبود دوتا دختر تنها به شهر غریب برن. برای رفع استرس نشستم یکم رمانی که تازه خریده بودم رو خوندم. به خودم که اومدم دیدم ساعت هفت شده. اِه من سه ساعت رمان می‌خوندم؟ هیچ چیزی مثل رمان نمی‌تونست آروم و یک جا من و نگه داره.

کش و قوصی به بدنم دادم و پاشدم برای شب حاضر شم. یک شومیز تا انتهای رون پاهام بود با یک شلوار گله گشاد و یک شال هم رو سرم انداختم.

تو آینه به خودم نگاه کردم. پوست فوق‌العاده سفید و ابروهای کمونی، چشم‌های درشت کشیده عسلی که در فصل زمستون به سبز تیره تبدیل می‌شد با مژه‌های مشکی بلند و فر، دماغ قلمی که همه فکر میکنن عمل کردم با لب‌های قلوه‌ای که به صورتم می‌اومد با قد صد و شست و هشت و وزن چهل و نه با موهای لخت وخرمایی روشن، در کل بد نیستم! پایین رفتم. همین که رفتم پایین زنگ رو زدن، ساحل و پدر و مادرش بودن. داداشش نیومده بود،   وارد شدن.

از زبون ساحل:

خودم رو توی صفحه موبایل نگاه کردم. موهای لخت قهوه‌ای و پوست نسبتاََ سفید و ابروهای کمونی و چشم‌های سبز درشت کشیده و مژه‌های بلند روشن با دماغ معمولی و لب‌های صورتی، قدم صد و هفتاد و چهار و وزنم پنجاه و یک هست. در کل خوب بودم. داخل رفتیم. با همه سلام و روبوسی کردیم و جاتون خالی کلی هم رو تف تفی کردیم. با ستاره رفتیم تو اتاق تا پدر و مادرها حرف بزنن. یک ساعتی گذشت و صدامون زدن تا پایین بریم.

از زبون ستاره:

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

همراه ساحل به سمت پذیرایی حرکت کردیم، آروم مثل دختر بچه‌های مظلوم روی مبل نشستیم.
بابام گفت:
- خب دخترها، شما دوتا فردا میرید تهران برای این‌که دنبال کارهای دانشگاه و خوابگاه باشید.
این و که شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن، با ساحل یک جیغ بلند زدیم و از شدت خوش‌حالی دومتر بالا پریدم که شالم از سرم افتاد. نشستم رو مبل و شالم و  درست کردم. بعد از حرف‌های معمولی قرار شد من و ساحل فردا با هم دیگه به تهران بریم.
 از این بابت خیلی خوش‌حال بودم.

•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°

در حال خوردن صبحانه بودم که با حرف مامان نفهمیدم که چی‌شد و لقمه تو گلوم پرید.

- ستاره، دیروز خانم افتخاری زنگ زده بود.
بعد از این‌که حالم بهتر شد گفتم:
- این چرا دست از سر ما بر نمی‌داره؟

- گفت که شنیده تو دانشگاه قبول شدی و خیلی خوش‌حال شده.

خب بزارید بگم که خانم افتخاری ناظم دوره دبیرستان و راهنمایی من بود و چشم دیدن من رو نداشت و به خونم تشنه بود.
بعد از در اومدن از خجالت شکمم رفتم داخل اتاقم که حاضر بشم،  یک تیپی بزنم که همه دهن‌هاشون مثل غار علیصدر باز بمونه.

یک‌دفعه یک صدایی درونم گفت:
- ستاره گاومیش بازی در نیار و مثل آدم تیپ بزن، باید رسمی باشی، مثلاََ قرار خانوم دکتر بشم.

از این حرفم خودم خندم گرفت. یک مانتو شلوار کرمی تیره داشتم که سر آستیناش سه تا دکمه می‌خورد. از پایین سینه و کمر برش می‌خورد و یقه ساده داشت. با شلوار ستش و کفش پاشنه سه سانتی با مقنعه سورمه‌ای، آرایش هم یک کرم و یک رژ کم‌رنگ زدم؛ بعدش هم گوشیم و با سوییچ و کیف دستیم برداشتم و پایین رفتم. بعد از روبوسی و سفارش‌های مامان رفتم سوار پرشیا عزیزم شدم. یک صلوات فرستادم و ماشین رو روشن کردم و طرف خونه ساحل این‌ها رفتم.

یک بوق زدم که ساحل پرید و پایین اومد وسوار ماشین شد. اون هم  مانتو شلوار مشکی پوشیده بود.
- به- به! سلام بر رفیق خل و چل!

- سلام بر رفیق گلابی خودم.

بعد هم خندیدیم و راه افتادیم. تو راه کلی خندیدیم و آهنگ گوش دادیم.
این ساحل بی‌جنبه هم یک‌سره قر داد.
به سختی دانشگاه رو پیدا کردیم و داخل رفتیم. بعد از پرس و جو دفتر مدیر ثبت و پیدا کردیم.

داخل دفتر مدیر دانشگاه به آقای منوچهری یک مرد میان‌سال جدی مدارک‌هامون رو دادیم و ثبت نام کامل کردیم.
 ساحل گفت:
- ببخشید خوابگاه با شما هستش؟
- خیر.
بعد هم برامون توضیح داد.
بعد از خداحافظی دنبال خوابگاه رفتیم به ریاست رفتیم. بعد که اسم‌مون رو زدن تو سیستم گفتند:
- شرمنده، شما دیر اقدام کردید و خوابگاه پر شده.
- یعنی راهی نیست؟
- خیر.
با لب و لوچه آویزون برگشتیم. تو راه هیچ کدوم‌مون حرفی نزدیم. ساحل رو پیاده کردم به خونه رفتم. قضیه رو به مامان و بابا گفتم و توی اتاقم رفتم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
حدود یه هفته گذشته و من هم‌چنان پوکر فیسم. فردای همون روز بابای من و  ساحل برای پروژه‌ای به تهران رفتن. رفتم پایین که مامانم تا من رو دید گفت:
- ستاره، مامان! شب مامان ساحل با خودش میان این‌جا حال‌تون عوض بشه. 
یعنی باید انتقالی می‌گرفتیم. تا زنگ و زدن مثل فشنگ از جا پریدم. ساحل و مامانش داخل اومدن. در و باز کردم و به مامان ساحل سلام کردم. ساحل اومد تو ولی برعکس تصورم خیلی شنگول می‌زد.
وا! یعنی چیزی مصرف کرده؟ 
وجدان: از رفیق خل و چل تو بعید هم نیست.
با ساحل تو اتاق رفتم.
- چته ستاره؟ چرا پکری؟
- پکر نباشم؟
- یک خبر عالی برات دارم. 
- زود باش بگو! 
- زرنگ کی بودی تو؟
- گم‌شو بگو دیگه!
- نوچ. 
- ای تو روحت! بگو دیگه.
- ستاره می‌دونی چرا باباهامون رفتند تهران؟
- آره، رفتند برای یک پروژه فکر کنم.
- هعی خدا، ملت رفیق دارن منم دارم. اسکلیا! بابا اون روز بابام با مامانم داشت حرف می‌زد، می‌گفت:

- خونه‌ای که قرار بود برای ستاره و ساحل بگیرین چی‌شد؟

بابامم گفت:

-گرفتن و دارن وسایل رو تهیه می‌کنند.

وای ستاره باورت میشه؟ اونم تو بالاشهر!
یکم تو شوک بودم   با پس گردنی ساحل به حالت عادی برگشتم و اومدم جیغ بزنم که ساحل جلو دهنم رو گرفت.

- هیس. الان میریم پایین تابلو نمی‌کنی، انگار که چیزی نشده. اوکی؟ شامم نمی‌خوری.
- اوکی.
پایین رفتیم. آخ- آخ شام قرمه سبزی بود! اصلا می‌شد برای قرمه سبزی ادا در آورد؟

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...