رفتن به مطلب

رمان حکم طلا| medya_skni کاربر انجمن نودهشتیا


medya_skni
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : حکم طلا 
نام نویسنده: مدیا سکانی وند  (medya_skni)
ژانر:#عاشقانه#پلیسی#معمایی

خـلاصــــــــــه :  داستان در مورد دختری به نام آرام ، تک دختر خانواده سلطانی هست که همراه دوست های صمیمیش وارد دانشگاهی میشه که متوجه رفتار غیر عادی چند نفر میشه. در این بین با یک نفر آشنا میشه ولی ...


مقدمـــــــــــــه :

درست بودنِ اتفاقات و جریان زندگی به معنای این نیست که قرار است اتفاقاتِ دنیا به کام ما باشد!

اتفاقات تلخ و تجربه های دردناکی وجود داشته اند و وجود خواهند داشت.

اتفاقات لزوماً "خوب" نیستند

امّا قطعاً "مفید" هستند.

در هر اتفاق، فرصتی برای شروعی جدید و تصمیم هایی جدیدتر وجود دارد. حتی در سخت ترین و دردناک ترین اتفاقات.

ناظر: @Asma,N

معرفی و نقد رمان حکم طلا| medya_skni کاربر انجمن نودهشتیا https://forum.98ia2.ir/topic/2273-معرفی-و-نقد-رمان-حکم-طلا-medya_skni-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط medya_skni
  • لایک 11
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/9/2021 در 2:44 PM، medya_skni گفته است:

 

ویرایش شده توسط medya_skni
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت _اول

 

ساعت هشت و نیم صبح بود که با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم .

دست دراز کردم و گوشیم رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. صدای گوش خراشش رو قطع کردم و طبق عادت همیشگی نت رو روشن کردم و وارد واتساپ شدم ؛بجز پیام های چرت گروه چهار نفرمون که من، نیکیتا، پارمیس و رزا عضوش بودیم، پیام دیگه‌ای در کار نبود .

 

پوف خدایی این چه وضعشه ، دیوانه شدم تا سراغ کسی رو نگیرم و حالشون رو نپرسم هیچ‌کس حال من رو نمیپرسه .

بدون اینکه پیام ها رو بخونم گوشی رو قفل کردم و از حرص محکم روی تخت پرت کردم .

 

بعد یه ربع ساعت که روی تخت نشسته بودم و به درودیوار اتاق نگاه می‌کردم ،بلند شدم و یک تونیک آستین بلند با یک شلوار جین سفید برداشتم و به سمت سرویس بهداشتی گوشه اتاق رفتم

لباس هام رو به آسکی توی رختکن آویزون کردم ، حالا نوبتی هم باشه نوبت دوش گرفتن هست.

بعد از اینکه دوش گرفتم ، با حوله بدنم رو خشک کردم ، لباس هام رو پوشیدم و از رختکن بیرون رفتم .

به سمت میز آرایش رفتم ، موهام رو بدون اینکه خشک کنم شونه کردم و بالای سرم با کلیپس بستم.

در با صدای تیکی باز شد ؛ از توی آینه مامان رو با چهره ای خوشحال و خندان پشت سرم دیدم که به سمتش برگشتم گفتم :

سلام مامان خوشگلم خوبی

احساس کردم یک لحظه قیافش تو هم رفت و بعد با صدای حرصی گفت:

_ سلامو زهرمار سلامو حناق سلامو کوفت سلامو ....استغفرالله مگه من صدبار بهت نگفتم موهات رو خشک کن سینوزیت می‌گیری.

 

_ مامان چرا من رو اینجوری به رگبار فحش بستی، فکر کردم باز ظرف‌های کریستالت رو شکستم و الان اومدی بپرسی کی شکسته که گردن امیر بندازم و بری گوشش رو بکشی .

 

_ این چه وضعشه به ولای علی اگر دوباره دیدم موهات خیس باشه خودم با این دست هام خفت می‌کنم به خودت رحم نمی‌کنی به من و پدرت رحم کن .

 

من_مامان بخدا حوصلش رو...

 

وسط حرفم پرید و گفت :

یک دقیقه صبر کن ببینم چی گفتی تو ظرف‌های کریستالم رو شکسته بودی ؟ وای خدا خودت من رو ببخش چقدر بخاطر این نکبت ، امیر رو تنبیه کردم .

وای باز گند زدم بی موقع حرف زدنم همیشه کار دستم میده به‌خشکی‌شانس حالا باید سعی کنم گندی که زدم رو جمع کنم ولی مگر مامان رو میشه قانع کرد !

نگاه پوکری به مامان انداختم

_ اِ مامان خواهش می‌کنم حرص نخور پوستت چروک میشه اونوقت باید جواب بابا رو چی بدم من مگه از ظرف کریستال حرف زدم ؟ نه مامان خانم راست بگو من از ظرف کریستالت حرف زدم؟

 

_ دختره‌ی چشم سفید ، پرو‌پرو تو چشم‌هام زل زده و میگه من گوش‌هام نمی‌شنوه کر شدم.من خودم زغال فروشم منو سیاه نکن ،حالا کاریت ندارم ،بعدا حسابتو میرسم

 

_ اِ مامان

 

_ یامان به جای این که فکت رو به‌کار ببندی دست هات رو به‌کار ببند اون سشوار کوفتیت رو بزن به برق موهاتو سشوار کنم.

 

بی سرو صدا سشوار رو به برق زدم و به سمتش گرفتم.

 

خودم هم می‌دونستم اگر ادامه بدم مامان موهام رو می کنه پس در نتیجه باید ساکت باشم تا کچل نشم .

 

بعد اینکه کارش تموم شد موهام رو جمع کرد بالای سرم مدل دم اسبی بست و من رو به سمت خودش برگردوند.

_ دمت جیز مامی جونم

پشت بندش قری به گردنم دادم و یه قدم جلو رفتم خواستم بغلش کنم که گفت

_ آرام جلو نیایی‌ها میدونی که بدم میاد در ضمن آخرین بارت باشه

با حرف مامان چشام گرد شد پوفی کشیدم و با غم گفتم

_ باشه مامانی نمیام جلو

خیلی ریلکس صندلی رو چرخوندم و مثل یک خانم متشخص ، خوب عاقل روش نشستم

_ من میرم پایین تو هم زود بیا

_ باشه 

بدون هیچ حرفی رفت و در رو هم پشت سرش بست .

خدایی این مامانه من داریم نه خدا وکیلی اینم مامانه که من دارم شرایطش جور باشه با دمپایی و ماهیتابه دنبالم می‌کنه .

از نشستن روی صندلی منصرف شدم و صندل مشکیم رو از جا کفشی کنار کمدم برداشتم پا‌ کردم برا محض اطمینان خودم رو یک بار دیگر تو آینه نگاه کردم بعد این که مطمئن شدم سرو وضعم خوبه سریع از اتاق بیرون اومدم.

ویرایش شده توسط medya_skni
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

 

حوصله نداشتم این همه پله رو پایین برم که یه فکری به سرم زد .

با یک تصمیم آنی روی نرده پله ها نشستم دِ برو که رفتیم 

بلند داد زدم :سلام بر اهل و عیال خونه صبحتون بخیر 

مامان و بابا هردو همزمان گفتن:صبح‌بخیر 

یــــــــــــــــــــوها عجب کیفی داره 

یک لحظه تعادلم رو از دست دادم احساس کردم که دیگه باید کم‌کم بار وبندیلم رو جمع کنم و به دیار باقی بشتافتم .

چشم هام رو بستم و دعا می‌کردم که زمین نخورم وگرنه زنده ماندنم با خدا بود

هنوز هم چشم هام بسته بود و هر لحظه انتظار داشتم با زمین یکی بشم .

تو دلم اشهدم رو می‌خوندم و برای شادی روحم صلوات می‌فرستادم خواستم جیغ بزنم که تو یک جای نرم فرود اومدم (یه لحظه احساس کردم که هواپیما شدم )

از بوی عطر تلخش فهمیدم دایی رادین بغلم کرده ؛آروم لای یکی از چشام رو باز کردم که با قیافه شیطون دایی مواجه شدم .

همونطور که دایی من رو روی زمین می‌گذاشت گفت :

_ ورپریده تو هنوز هم مثل میمون ها از نرده سر می‌خوری 

_ اولا من کجام شبیه میمونه ثانیا اول سلام بعد کلام 

_ اصلا تو بگو کجات شبیه میمون نیست

دایی همینطور که من رو زمین می‌گذاشت به اوا که این حرف رو زده بود خیره شد و گفت

_ استقبال کردنش هم که مثل ادم نیست 

_‌ فرشته ها آدم نمیشن 

_اره دیگه فرشته که هستی ولی فرشته عذابی

بدون توجه به حرف اوا دوباره پریدم بغل دایی و باهاش روبوسی کردم خیلی دلم براش تنگ شده بود .

_ عه بسه شوهر بدبختم روخفه کردی  

_ قبل اینکه شوهر تو باشه دایی من بود نکنه حسودیت میشه 

_ اوا عزیزم نگو که به این میمون حسودیت میشه که اصلا قابل هضم کردن نیست 

_ همیشه از کسی انتظار نداشته باشین خخخخ 

روبه دایی ادامه دادم:

_ زیاد بهش فکر نکن سنگیه نافت میوفته 

 _ بسه نفله من نمیدونم تو اول صبحی انقدر انرژی از کجا میاری 

بعد این حرفش دستاشو از هم بازکرد و گفت :

_ بیا بغلم ببینم دلم واسه زبون درازت تنگ شده بود 

پریدم بغلش و از روی عمد شروع کردم به تف مالی کردنش

_ اه بسه نکبت نمی‌خواد روبوسی کنی،اب دهنت از سر و صورت می‌چکه 

_ این هم لطف منه دیگه نچ نچ نچ حال بهم زنم هم خودتی.

دایی پارازیت افتاد بین بحث من و اوا 

_ من خواهش می‌کنم از این لطف ها در حق کسی نکن شرمندش می‌کنی

_ راستی کی اومدین ، ماهور کجاست ؟

_ دیشب ، جلو تلوزیون کارتون میبینه 

اهان بلندی گفتم و بعد رفتم پیش ماهور نشستم.انقدر غرق تلوزیون بود که متوجه نشد کنارش نشستم .

آوا شش سال ازم بزرگ‌تر هست. دایی وقتی برای ادامه تحصیل به لندن رفت باهاش آشنا شد و به هم علاقه مند میشن و به همین روال باهم ازدواج میکنن.

دقیقا از این ماجرا چهار سال می‌گذره و الان هم یک پسر سه ساله خوشگل بور دارن که اسمش هم ماهور گذاشتن.

آروم بغلش کردم که ترسیده نگاهم کرد .

_ نترس عزیزم منم 

_ بببشید اله ندیدم بلا همین تلسیدم(ببخشید خاله ندیدمت برای همین ترسیدم)

_ اشکال نداره خاله قربونت بشه 

_ اله چلا توهم باهامون نلومدی لگن(خاله چرا تو هم باهامون نیامدی لندن )

با این حرفش. پقی زدم زیر خنده ، انقدر خندیدم که از چشم هام اشک دراومد ، از بس شیرینع ادم دوست داره فقط گازش بگیره 

_ خاله فدات شه لگن نه لندن 

_ اله من که بلد نیتم بجم(خاله من که بلد نیستم بگم )

_باشه خاله جون 

بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم و کنار بابا نشستم یه نگاه به میز انداختم که از انواع اقسام مربا ، کره ، خامه و پنیر چیده شده بود 

_ به به مامان چه کردی 

_ بخور نوش جونت دخترم 

شروع به لقمه گرفتن برای خودم کردم 

بابا رو کردم به من و گفت 

_ دخترم کی باید به تهران بری 

_ بابا هفته بعد با نیکی و رزا حرکت می‌کنیم تا کار‌های ثبت‌نام انجام بدیم و برای خونه خرید کنیم طول میکشه 

_ اره بابا جون خوب کاری میکنی باید زود کارهاتون رو ردیف کنین 

_اهوم راستی اوا و دایی صبحونه خوردن؟ 

_ اره خوردن 

بعد اینکه صبحونه رو خوردم بلند شدم رو به مامان و بابا گفتم 

_دستتون درد نکنه من میرم تو اتاقم 

مامان و بابا هردو هم‌زمان گفتن: نوش جونت دخترم 

از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم رو صندل میز تحریر نشستم و لب‌تاپ رو روشن کردم و وارد نت شدم  

 

  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

کمی خودم رو با اینترنت مشغول کردم
اه این هم که بیشتر اعصاب ادم رو داغون می‌کنه لب‌تاپم رو باحرص بستم و کنار گذاشتم .
خواستم سرم رو روی میز بذارم که یک نفر مثل جن پرید تو اتاق ، بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم
_  در فرهنگ لغت تو چیزی به اسم در زدن و اجاز گرفتن ،وجود نداره؟
_ عه دایی جون من و تو نداریم که ، حالا اینارو ولش کن باز چرا عصبانی هستی پاچه من رو میگیری ؟
کلافه چشم‌هام رو بستم و گفتم
_ چرت‌تر از این نت هم مگر داریم ، مردم هم که چقدر علاف هستن ، هرکی بی‌کار میشه یه وبلاگ برای خودش میزنه و کلی چرت و پرت توش می‌نویسه .
_ اخه تو نیم وجبی به مردم چیکار داری ؟
حق به جانب و با یه اخم غلیظ گفتم
_ اعصاب من رو خط خطی می‌کنن
_ خب تو ولشون کن حالا هم اخم هات رو باز کن
نفس عمیقی کشیدم و اخم هام رو از هم باز کردم و به دایی خیره شدم که با یه لحنی که شیطنت توش موج میزد گفت
_ اگر گفتی بهترین دایی دنیا کیه ؟
حالت متفکرانه‌ای به خودم گرفتم ، انگشتم رو روی لبم گذاشتم و چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم
_ اوممم نمیدونم
با چشم‌های گرد شده نگاهم گرد و بعد تو سرم زد
_ کوفت نمیدونی ، صبر کن حالت رو جا بیارم
گوشم رو محکم گرفت و پیچوند که صدای آخم دراومد
_ بهترین دایی دنیا کیه ؟
نگاه عاقل اندرسیفی بهش انداختم و باز گفتم نمیدونم که محکم‌تر گوشم رو پیچوند
_ که نمیدونی اره؟ زود بگو که ولت کنم
_تو ، تو بهترین و مهربون‌ترین دایی دنیا هستی
گوشم رو ول کرد وقری به گردنش داد
_آهان ، حالا شدی یک دختر خوب و حرف گوش کن
خندیدم که دایی هم خندید و از جاش بلند شد و رو کرد بهم و گفت
من دیگه برم پایین زیادی بهت افتخار دادم نشستم باهات حرف زدم پرو میشی
بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بده رفت و محکم در رو به هم کوبید.
سری به نشانه تأسف براش تکون دادم
کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم‌ و رفتم روی تخت دراز کشیدم
گوشیم رو برداشتم و آلارم گوشیم رو ساعت ۶ تنظیم کردم که اگه خوابم برد بیدار شم .
باید یک هفته دیگه با نیکی و رزا به تهران بریم .
با رزا و نیکی نقشه کشیدیم و یه شب وقتی خانواده هامون دور هم جمع بودن خبر قبولیمون رو تو رشته معماری بهشون دادیم که خیلی خوشحال شدن ولی تا شنیدن تهران قبول شدیم با مخالفت سرسختشون روبه رو شدیم .
راضی کردنشون هم کار آسونی نبود. به هرحال راضی شدن و یه خونه نقلی نزدیک دانشگاه برامون خریدن .
همینطوری فکر می‌کردم که کم‌کم چشم‌هام بسته شد و به خواب رفتم .
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم و لنگون لنگون رفتم تو دستشویی و یه نگاه به خودم انداختم اصلا  یه لحظه کلا از خودم ناامید شدم.
دست و صورتم رو با آب سرد شستم تا هم پف چشم هام بخوابه هم خواب از سرم بپره .
از دستشویی بیرون اومدم ،  موهام رو شونه کردم و محکم بالای سرم بستم .
سریع یه شلوار توسی با یه مانتو سفید پوشیدم ، شال توسی رنگ رو هم رو سرم مرتب کردم و گوشی ، سویچ ماشین و کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ، سریع پله ها رو یکی به دو طی کردم و پایین رفتم .
همینطور که به سمت در خروجی می‌رفتم بلند داد زدم
_ مامان بابا من رفتم دیرم شده با بچه ها قرار دارم از اون ور هم یه سر به کافه میریم
دیگه منتظر نموندم که ببینم چی میگن ، سریع کفش پاشنه بلند سفیدم رو برداشتم پا کردم به طرف لندکروزم دویدم ، سوارش شدم و به سمت خونه رزا اینا حرکت کردم.
کیف و گوشیم رو روی صندلی شاگرد انداختم که همون لحظه زنگ خورد خم شدم و دوباره برداشتم نیکی بود .
_ سلام ، خوبی ، خوشی ، سلامتی ، رو به راهی ، روبه رشدی ، سرزنده ای ؟
_ نیکی ترو جون جدت در اون گاراژت رو ببند گوشم کر شد
_ اه چقد تو غر میزنی بجاش یکم لاغر کن
_ تو چه گیری به من دادی مگه من چاقم ؟ دیدن اندام من چشم بصیرت میخواد که تو نداری .
_ اه آرام بسه بابا باشه اصلا من شیکر خوردم
_افرین حالا شد
_ زنگ زدم بگم رزا اینجا پیش منه بیا دنبالمون منتظریم
_ ای بابا من که سر کوچه رزا اینام در ضمن من مگه نوکر باباتم ، رزا ماشین نداره تو که داری
_ای بابا میایی دنبالمون یا کلا نیاییم
_به درک نیا
_ باشه ما که به هم میرسیم
_ بگو غلط کردم میام دنبالتون
_ باشه غلط کردی
_ نیکی
_غلط........ک. ر.د.......ی
_ تو آدم بشو نیستی نه ؟
_ نه اخه اگه ادم بشم که تو تنها میمونی
_ الاغ
مهلت حرف زدن بهش ندادم و گوشی رو قطع کردم .
بدون معطلی دور زدم و به سمت خونه نیکی اینا روندم .
تو فکر فرو رفته بودم ؛ اصلا نفهمیدم کی رسیدم . پیاده شدم و دستم رو روی زنگ در گذاشتم انقد فشارش دادم تا نیکی و رزا اومدن .
_ مرض داری تو ، یه دیقه دستت رو از روی این لامصب بردار بابا بخدا کر شدیم .
_ اره تو فقط زر نزن
زیر لب یه چیزی گفت که مثلا من نشنوم
_شنیدم چی گفتی
_گفتم که بشنوی
یه نگاه به رزا انداختم و روبه نیکی گفتم
_ نیکی خواهشن سوار شین و تا رسیدنمون مث این (به رزا اشاره کردم ) خفه خون بگیر اعصاب ندارم
رزا یه چشم غره ای بهم رفت و سوار ماشین شد که بعد اون من و نیکی هم سوار شدیم و به سمت کافه حرکت کردم.
تا رسیدنمون هیچکدوم از ما حرفی نزد .
ماشین رو جلوی کافه پارک کردم ؛ پیاده شدیم و داخل رفتیم .
بعد اینکه حواب سلام همه رو دادیم ، مستقیم به طبقه دوم که فقط مخصوص اکیپ خودمون بود رفتیم .

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم


گوشیم رو برداشتم و به پارمیس هم خبر دادم که اون هم بیاد
_ خب زود سفارش بدین به پارسا بگم بیاره
_ من و رزا مثل همیشه
_ چیز دیگه ای نمیخایین ؟
_نه

پایین رفتم و بعد اینکه به پارسا لیست سفارش ها رو دادم رفتم بالا که دیدم پارمیس هم سر میز نشسته

_ به به سلام خانم خانوما چطوری
_ سلام مرسی خوبم خودت خوبی
_خوبم ، کی اومدی
_ همین الان
_ اهان بشین تاسفارش هارو بیارن
_ جای منم سفارش دادین دیگه ؟
_ اره مثل همیشه

بعد یه ربع ساعت پارسا سفارش ها رو اورد و روی میز گذاشت .
_ خانم امری ندارین؟
_نه پارسا فقط وقتی همه مشتریا رفتن سالن پایین همتون جمع شید کارتون دارم
_چشم خانوم
به نیکی و پارمیس نگاه کردم هردوشون چشم و ابرو مشکی هستن ولی رزا برعکس اون دوتا موهاش بلونده و چشاش هم عسلیه .
پارمیس تک فرزنده ولی نیکی دوتا برادر به اسم نیما و بردیا داره که رفیق های امیر و اشوان هستن ، رزا هم یه خواهر ده ساله به اسم رها داره .
تو فکر بودم که با تکان خوردن دستی جلوی صورتم ، از فکر دراومدم و به صاحب دست نگاه کردم که رزا بود
_ کجایی یه ساعته دارم صدات میزنم
_ اینجا
_ اره راست میگی جسمت اینجاست ولی فکرت نه
_ خب حالا چیه
_اونجا رو نگاه کن
رد نگاهش رو گرفتم که رسیدم به اکیپ پسرا
که اول امیر ، اشوان ،بعد نیما و پست سرش هم بردیا از پله ها بالا و به سمت ما میومدن .

(از زبان اشوان )

_ مامان خواهش کنم بهم بگی که که کجا رفتن
_نه   
یه مشت اروم تو پیشونیم کوبیدم معترض و کشدار گفتم
_ مامان
_یامان بشین سرجات خسته‌ای تازه از شرکت برگشتی
_ تو بگو اشکال نداره به‌درک که خسته‌ام یک هفته دیگه عازم تهران هستن میخام امروز رو جمع باشیم
_ اخ از دست تو که همیشه مرغت اصلا یه پا چیه کلا پا نداره .
_مامان نمیگی ؟
_ باشه بابا میگم
_ خب زود بگو برم آماده شم
_گفت با رفیقاش قرار گذاشته از اون ور هم یه سر به کافه میزنن فکر کنم میخاد کافه رو دست این پسره چیه اسمش اهان فهمیدم پارسا یا آبتین بسپاره
روبه مامان کردم و گفتم
_ خب از اول بگو مادر من چی ازت کم میشه
بلند شدم و به سمت پله ها حرکت کردم که با دردی که توی کمرم پیچید آخ بلندی گفتم و برگشتم سمت مامان که دمپایی رو فرشی مشکی رنگش رو دیدم و فهمیدم که باز مامان با دمپاییش نوازشم کرده.
رو کردم سمت مامان و گفتم
_ تروخدا اینقدر من رو مورد عنایت قرار نده میدونم خیلی دوسم داری و یه لحظه هم بدون من نمیتونی
_ اشوان از جلوی چشم هام گمشو نبینمت
باغم به چشم های مامان نگاه کردم برگشتم دستم رو روی کمرم گذاشتم و لنگون لنگون از پله ها بالا رفتم .
در اتاق امیر رو زدم و بهش گفتم آماده بشه؛ به بردیا و نیما هم خبر بده.
وارد اتاقم شدم و لباس هام رو با یه شلوار مشکی و تیشترت سفید عوض کردم .
شیشه ادکلن خوش‌بوم رو برداشتم و به مچ دست هام و زیر گردنم زدم ؛ ساعت طلایی رنگم رو هم دستم کردم .
برگشتم سمت در که برم ببینم امیر هم حاضر شده یا نه که خودش حاضر و آماده در حالی که هردو دستش تو جیبش بود حق به جانب و با حرص به چارچوب در تکیه داده بود . رفتم سمتش و گفتم
_ به داداش گلم چه خوشتیپ شده
_ توهم که طبق معمول خوشتیپ کردی ، اصلا من باهات نمیام
_ چرا مثلا ، میشه توضیح بدی
_ وقتی کنارت باشم که هیشکی حتی یه نیم نگاهی هم بهت نمیندازه ، اونوقت من عذاب وجدان می‌گیرم
_ اعتماد به نفسی که تو داری درخت کاج داشت الان هلو صادر آلمان می‌کردیم
_ به من چه که تو اعتماد به نفس نداری
زیر لب آروم طوری که اون هم بشنوه گفتم خودشیفته‌ی زشت
که گفت: آی آی شنیدم چی گفتی
_ میدونم گوش هات هم مثل حس بویاییت خوبه
با این حرفم تا خود ماشین دنبالم دوید یه پس گردنی بهم زد و تو ماشین نشست .

(از زبان آرام)

تو فکر فرو رفتم اگه به تهران برم باید کافه رو دست یکی بسپارم .
اشوان که نمیتونه باید شرکت خودش رو اداره کنه .
امیر هم که درس و مدرسه داره فکر نکنم بتونه به نحو احسنت اداره کنه پس باید بسپارم دست یکی که وارد باشه بتونه خوب کافه رو بچرخونه .
بعد اینکه پسرا هم سفارش هاشون رو کوفت کردن ، رو به جمع گفتم :
_ خب بروبچ حالا که دور هم جمع هستیم می‌خوام از بین پارسا و آبتین یکی رو انتخاب کنیم تا در نبود من کافه رو بچرخونه .
هرکدوم یه نظری دادن و بالاخره بعداز کلی شوخی و خنده پارسا انتخاب شد تا کافه رو دستش بسپارم.
رزا رو کرد به همه و گفت
_خب بیایین بازی کنیم
امیر  به سمتش برگشت گفت _ سن عمه منو داری تازه میخوای بازی کنیم
_هیس ساکت حقیقت و جرعت بازی می‌کنیم خب هاچ اون بطری رو بچرخون.
با این حرفم با تعجب نگاهم کردن که با دیدن قیافه‌هاشون نتونستم خودم رو تحمل کنم زدم زیر خنده و مستقیم به قیافه بهت زده بردیا خیره شدم .
بقیه که تازه دوهزاریشون افتاده بود که چی گفتم پقی زدن زیر خنده ؛به سمت بردیا برگشتم و با دیدن صورتش که از عصبانیت سرخ شده بود و هر لحظه ممکن بود منفجر بشه ، آب  دهنم رو صدا دار قورت دادم .
بردیا از لای دندون‌های چفت شدش غرید : آرام می‌کشمت
موندن رو جایز ندونستم سریع پا به فرار گذاشتم که همزمان با من بردیا هم بلند شد و دنبالم دوید ، حالا من بدو بردیا بدو .
نگاهم رو سمت پله‌ها چرخوندم ، فاصله زیادی نداشتم ؛ سرعتم رو زیاد کردم و پریدم رو نرده ها و سرخوردم.
یک لحظه برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ببینم بردیا هنوز دنبالم می‌کنه یا نه که ای دل غافل برگشتنم مصادف شد با یکی شدنم با زمین ؛ توهمین گیر و دار کفشم از پام دراومد.
تا اومدم کفشم رو بردارم سرم سنگین شد و سیاهی مطلق .....

ویرایش شده توسط medya_skni
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_پنجم


با خیس شدن صورتم از جام پریدم سرم محکم با یک چیز خیلی سفت برخورد کرد که احساس کردم شکست .
چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم ؛ دستم رو روی سرم گذاشتم و از درد نالیدم .
وقتی چشم‌هام رو باز کردم چند جفت چشم بالای سرم دیدم که به من زل زده بودن .
به امیر نگاه کردم دستش رو روی سرش گذاشته بود فهمیدم که وقتی از جام پریدم سرم به سرش برخورد کرده .
زیر لب شروع کردم به غر زدن
_ ای الهی به حق پنج تن سرت بشکنه ، ای الهی اجاقت کور شه ، ای ایشالله زنت پاش بشکنه بچت بهش بخنده
_  مگه چی مونده سرم شکسته دیگه اه ، تو چیکار به زن نداشتم داری
خواستم بلند بشم که نتوستم  یه نگاه به خودم انداختم که پام رو گچ گرفته بودن .
به اطراف نگاه کردم که فهمیدم من رو به بیمارستان آوردن .
_ الان میخوام مثل رمان ها بپرسم من کجام که شما هم در جواب حرف من  بگید بیمارستان
با این حرفم همه شروع به خندیدن کردن .
دست از خندیدن برداشتم ، چشم هام رو گرد کردم .
دست هام رو محکم تو سرم کوبیدم و بلند گفتم : یا خدا
همه با تعجب به من نگاه کردن ؛  اشوان هل زده به سمتم اومد ، دستش رو روی سرم گذاشت و آروم به حالت نوازش تکون داد و رو به من گفت :
+هیچی نشده قربونت بشم ، وقتی داشتی از روی نرده ها سر می‌خوردی ، مثل اینکه حواست پرت شده افتادی و سرت به سرامیک ها خورده و بیهوش شدی ، پات هم که .....
پریدم وسط حرفش حرکت های قبلی‌ام رو تکرار کردم
- یا قمر بنی هاشم کفش من کجاست .
دستم رو مشت کردم روی چشم هام گذاشتم و اشک هام رو به حالت نمایشی پاک کردم .
با لحنی که حالا بغض هم همراهش بود ادامه دادم
- کفش من کو ، کجاست من چرا نمیبینم .
امیر در حالی که سعی در کنترل کردن خنده‌ اش بود به سمتم اومد
پتو رو تا زیر گردنم کشید
+ بخواب خواهری سرت ضربه دیده توهم میزنی ، بخواب خوب میشی فدات شم .
به حالت استفهام نگاهش کردم که گفت : من میرم ببینم کی مرخص میشی
سری به نشانه تاسف براش تکان دادم
- کی گچ پام رو باز میکنن
نیکی پیش دستی کرد و گفت
+دوهفته دیگه باید بازش کنن

( دانای کل )

برگه های توی دستش رو مرتب کرد و به سمت اتاق قدم برداشت.
در زد و بعد از کسب اجازه ، وارد شد .
روی کاناپه داخل اتاق نشست. از استرس زیاد با پاهایش روی زمین ضرب می‌گرفت و برگه های توی دستش رو لوله می‌کرد .
بعد از چند دقیقه سکوت شکسته شد
+چیشد اطلاعات رو اوردی
_بله آقا کامل
بلند شد ، برگه های توی دستش را روی میز گذاشت و به‌جای قبلی خود برگشت
+کی کار رو شروع می‌کنید
_شش روز دیگه
+ میتونی بری
با چشم هایی خالی از هرنوع احساسی بهش زل زد ، سرش را به نشانه تایید تکان داد و رفت .
نگاهی به برگه ها انداخت و با دیدن اطلاعات توی برگه ها ناخداگاه لبخند عمیقی روی صورتش نقش گرفت .
برگه ها رو لوله کرد و به سمت در رفت .
 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...