رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان استاد اجازه هست؟|هانیه نقی ئی کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان:استاد اجازه هست

نویسنده:هونیه نقی‌ئی

ژانر:طنز عاشقانه مذهبی

مقدمهگاهی باید گذشت! 

گذر کنی تا بهتر پیش بــروی

 

زندگی آســان است! 

ولی ما با تجملاتش کرده ایم و سخت آن را می نامیم!..! 

 

گاه برای پیشرفت باید تغییر کنی

تغییری که زندگی تو رو عوض کند. 

 

آن تغییر زندگی را آســان و بی تجملات خواهد کرد. 

 

زمانی عاشق می شوی که زندگی تــو درگیر تجملات پیش از حد است و وقتی او وارد زندگی تو می شود

زندگی را ساده و آسان خواهی گرفت

 

گاهی باید از عشقت گذر کنــی تا خوشبختی او را ببینی. 

ولی.... 

تو از اون گذر می کنی اما او از خویش گذر نخواهد کرد.

خلاصه:دختری از جنس خنده و لجبازی 

 

پسری از جنس خشم و غرور

دو شخصیت متفاوت...

 

سرنوشت بازهم همه را غافلگیر می کند و این دو را در مقابل هم قرار می دهد.

 

برخوردی از جنس نفرت و انتقام.

جدال و عشق میان این دو شعله ور می شود.

آری!

 

عشق مکان و زمان و شخص نمی شناسد اول تو را به آتیش می کشد و در آخر تا عمر داری با تو می ماند

 

اما آخرش چه می شود؟

با زهم زندگی این دو را غافلگیر می کند؟

این دفعه چگونه؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 ساعت قبل، Haniye_na گفته است:

اسم رمان:استاد اجازه هست

نویسنده:هونیه نقی‌ئی

ژانر:طنز عاشقانه مذهبی

مقدمهگاهی باید گذشت! 

گذر کنی تا بهتر پیش بــروی

 

زندگی آســان است! 

ولی ما با تجملاتش کرده ایم و سخت آن را می نامیم!..! 

 

گاه برای پیشرفت باید تغییر کنی

تغییری که زندگی تو رو عوض کند. 

 

آن تغییر زندگی را آســان و بی تجملات خواهد کرد. 

 

زمانی عاشق می شوی که زندگی تــو درگیر تجملات پیش از حد است و وقتی او وارد زندگی تو می شود

زندگی را ساده و آسان خواهی گرفت

 

گاهی باید از عشقت گذر کنــی تا خوشبختی او را ببینی. 

ولی.... 

تو از اون گذر می کنی اما او از خویش گذر نخواهد کرد.

خلاصه:دختری از جنس خنده و لجبازی 

 

پسری از جنس خشم و غرور

دو شخصیت متفاوت...

 

سرنوشت بازهم همه را غافلگیر می کند و این دو را در مقابل هم قرار می دهد.

 

برخوردی از جنس نفرت و انتقام.

جدال و عشق میان این دو شعله ور می شود.

آری!

 

عشق مکان و زمان و شخص نمی شناسد اول تو را به آتیش می کشد و در آخر تا عمر داری با تو می ماند

 

اما آخرش چه می شود؟

با زهم زندگی این دو را غافلگیر می کند؟

این دفعه چگونه؟

نویسنده گرامی!

این تاپیک مخصوص نقد و بررسی رمان شماست. از باز کردن تاپیک جدید و گذاشتن پارت در این تاپیک خودداری کنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{اللهم صل علی محمد و آل محمد}

بسم الله:

 

#استاد_اجازه_هست

#پارت1

 

-خانم فرح‌مند! دخترت دیگه واقعا زیاده روی کرده، همه رو دیوونه کرده‌!

یهو، صدای بچه ها بلند شد:

- ستاره، همه رو دیوونه کرده!

بعد هم صدای جیغ و دادشون فضا رو پر کرد.

 

و باز هم، دفتر مدیر!

ولی مطمئن بودم که خواب هستم! در همون‌موقع، حس این‌که یه تراکتور داره تکونم می‌ده، بهم منتقل شد. یکی از چشم‌هام رو باز کردم.

اول یه نگاه به اطراف کردم، تو اتاقم بودم!

و اون چیز تراکتور نبود، در واقع یه چیز خطرناک‌تر بود!

 بهش اعتنایی نکردم. بالاخره خسته می‌شد.

 

چند دقیقه‌ای گذشت، دیدم نه مثل این‌که قصد بستن زیپ دهنش رو نداره و نمی‌خواد صدای نکره‌اش رو قطع کنه! یه بالش رو سرم گذاشتم. حدود چند دقیقه، خبری از صداش نبود! 

آخیش! به حق پنج‌تن، فکر کنم رفته باشه. بالش رو از روی سرم برداشتمـ برداشتن بالش همانا و حس خیس شدن سرم، همانا!

 

با سرعت برق نشستم و عصبی به ساحل نگاه کردم. دیدم با یه لبخند مسخره، بهم زل زده.

- چه عجب، بیدار شدی!

 

-تو از اعزرائیل هم بدتری! ولم کن، می‌خوام بخوابم. من دیشب مشغول بودم نخوابیدم. بعدش هم توی اتاقم چی می‌کنی؟

 

- به‌خدا فراموشی هم گرفتی! من دوشبی می‌شه خونتونم! بعدشم، مشغول چی؟ 

 

با تعجب گفتم:

- اولا، دودشب؟ چه مفت‌خوری تو هستی! دوما، فکرت رو درست کن. داشتم رمان می‌خوندم!

 

-اوکی، مفت‌خور هم عمته!

سرم رو دوباره گذاشتم که کَپه‌ی مرگم رو بزارم که باز مثل کلاغ شروع کرد:

- ستاره پاشو، امروز اعلام نتایجه!

 

- وای ساحل! چقدر ور‌-ور می‌کنی.

 

-وای! نکنه دیوونه شدی؟ پاشو امروز معلوم می‌شه می‌ریم دانشگاه یا پشت گاز م‌ شینیم، حمالی می‌کنیم!

 

داشتم حرف‌های ساحل رو تو ذهنم مرور می‌کردم. دانشگاه، کنکور و درس!

یک‌دفعه، مثل جن زده‌ها، جیغ بلندی کشیدم و بلند شدم. با دو از اتاقم بیرون رفتم.

با گیجی به این‌ور و اون‌ور نگاه می‌کردم که دیدم مامانم رو مبل نشسته و دستش گوشی بود تا من رو دید، گفت:

- چه عجب! خانوم خانوما بیدار شدی!

 

- سلام مامان.

 

-صبحونه رو روی میز چیدم، برین بخورین.

به سمت آشپزخونه حرکت کردم.

 

تا میز صبحونه رو دیدم، ذوق کردم!

 

 صبحونه رو خوردیم. بعد هم رفتیم پشت سیستم تا جواب رو ببینیم. هرچی صلوات و قرآن بلد بودم رو خوندم.

 

وارد سایت شدم، اسممون رو زدیم. از استرس، چشم‌هام رو بسته بودم. یهو باز کردم و دیدم که...

 

@Rooma_kade_asli

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیزم 

می‌خواستم بگم که رمانت رو واقعا خوب می‌نویسی و  با همین فرمون برو جلو.💛

اما خلاصه ات کمی تکراری به نظر میومد 

تو میتونی بهتر از این هم بنویسی.😉

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 ساعت قبل، Haniye_na گفته است:

{اللهم صل علی محمد و آل محمد}

بسم الله:

 

#استاد_اجازه_هست

#پارت1

 

-خانم فرح‌مند! دخترت دیگه واقعا زیاده روی کرده، همه رو دیوونه کرده‌!

یهو، صدای بچه ها بلند شد:

- ستاره، همه رو دیوونه کرده!

بعد هم صدای جیغ و دادشون فضا رو پر کرد.

 

و باز هم، دفتر مدیر!

ولی مطمئن بودم که خواب هستم! در همون‌موقع، حس این‌که یه تراکتور داره تکونم می‌ده، بهم منتقل شد. یکی از چشم‌هام رو باز کردم.

اول یه نگاه به اطراف کردم، تو اتاقم بودم!

و اون چیز تراکتور نبود، در واقع یه چیز خطرناک‌تر بود!

 بهش اعتنایی نکردم. بالاخره خسته می‌شد.

 

چند دقیقه‌ای گذشت، دیدم نه مثل این‌که قصد بستن زیپ دهنش رو نداره و نمی‌خواد صدای نکره‌اش رو قطع کنه! یه بالش رو سرم گذاشتم. حدود چند دقیقه، خبری از صداش نبود! 

آخیش! به حق پنج‌تن، فکر کنم رفته باشه. بالش رو از روی سرم برداشتمـ برداشتن بالش همانا و حس خیس شدن سرم، همانا!

 

با سرعت برق نشستم و عصبی به ساحل نگاه کردم. دیدم با یه لبخند مسخره، بهم زل زده.

- چه عجب، بیدار شدی!

 

-تو از اعزرائیل هم بدتری! ولم کن، می‌خوام بخوابم. من دیشب مشغول بودم نخوابیدم. بعدش هم توی اتاقم چی می‌کنی؟

 

- به‌خدا فراموشی هم گرفتی! من دوشبی می‌شه خونتونم! بعدشم، مشغول چی؟ 

 

با تعجب گفتم:

- اولا، دودشب؟ چه مفت‌خوری تو هستی! دوما، فکرت رو درست کن. داشتم رمان می‌خوندم!

 

-اوکی، مفت‌خور هم عمته!

سرم رو دوباره گذاشتم که کَپه‌ی مرگم رو بزارم که باز مثل کلاغ شروع کرد:

- ستاره پاشو، امروز اعلام نتایجه!

 

- وای ساحل! چقدر ور‌-ور می‌کنی.

 

-وای! نکنه دیوونه شدی؟ پاشو امروز معلوم می‌شه می‌ریم دانشگاه یا پشت گاز م‌ شینیم، حمالی می‌کنیم!

 

داشتم حرف‌های ساحل رو تو ذهنم مرور می‌کردم. دانشگاه، کنکور و درس!

یک‌دفعه، مثل جن زده‌ها، جیغ بلندی کشیدم و بلند شدم. با دو از اتاقم بیرون رفتم.

با گیجی به این‌ور و اون‌ور نگاه می‌کردم که دیدم مامانم رو مبل نشسته و دستش گوشی بود تا من رو دید، گفت:

- چه عجب! خانوم خانوما بیدار شدی!

 

- سلام مامان.

 

-صبحونه رو روی میز چیدم، برین بخورین.

به سمت آشپزخونه حرکت کردم.

 

تا میز صبحونه رو دیدم، ذوق کردم!

 

 صبحونه رو خوردیم. بعد هم رفتیم پشت سیستم تا جواب رو ببینیم. هرچی صلوات و قرآن بلد بودم رو خوندم.

 

وارد سایت شدم، اسممون رو زدیم. از استرس، چشم‌هام رو بسته بودم. یهو باز کردم و دیدم که...

 

@Rooma_kade_asli

@مدیر راهنما

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، sahel56 گفته است:

من از اسم رمانت خوشم اومد دور از کلیشه بود امیدوارم سناریوت هم بدون کلیشه باشه!

به امید خدا بریم بخونیم😅

نه حله کلیشه نیس...اولش شاید باشه ولی بعدش نیس..😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، Atenaa گفته است:

سلام عزیزم 

می‌خواستم بگم که رمانت رو واقعا خوب می‌نویسی و  با همین فرمون برو جلو.💛

اما خلاصه ات کمی تکراری به نظر میومد 

تو میتونی بهتر از این هم بنویسی.😉

 

مرسی❤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، MOBINA.H گفته است:

 

4 ساعت قبل، HASTI.z گفته است:

به نام خدا

نام رمان خیلی جذابه   و عیبی ندیدم من

با قدرت جلو برو 

موفق باشی♡

مرسییی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

26 دقیقه قبل، Haniye_na گفته است:

ام متوجه نمیشم...پارتم و دوباره فرسادید؟

عزیزم داخل صفحه‌ی نقد نباید پارت گذاری کنید.

لینک  هم ممنوعه.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

38 دقیقه قبل، Haniye_na گفته است:

نه حله کلیشه نیس...اولش شاید باشه ولی بعدش نیس..😂

آره مال منم😁😂

اینجا نباید پارت ارسال کنی! اینایی هم که ما داریم میگیم الان اسپمه؛ باید تایپیک برای رمانت بزنی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، Haniye_na گفته است:

عه پس کجا بزارم؟

قسمت تایپ رمان. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...