رفتن به مطلب

رمان روز دوم | فریناز رستمیان کاربر انجمن نودهشتیا


Farinaz
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

GHAZAL
post توسط GHAZAL🌻 بررسی شد!

به Farinaz نشان «گرافیست برتر» اعطا گردید

نام رمان: روز دوم

نویسنده: فریناز رستمیان کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، اجتمایی، تراژدی 

هدف: تقویت قلم

ساعات پارت گذاری: نامعلوم 

خلاصه:

در میان روزها از "روز دوم" بدم می‌آید ...!

روز دوم بی‌رحم‌ترین روز است، با هیچکس شوخی ندارد، در روز دوم همه‌چیز منطقی‌ست، حقایق آشکار است و به هیچ وجه نمی‌توان سر ِخود را شیره مالید ...!

مثلا وقتی کسی از دنیا می‌رود، روز اول خدا بیامرز است و روز دوم عزیزِ از دست رفته ...!!!

 یا مثلا جدایی ...

روزِ اول شوکه‌ایم و شاید حتی خوشحال باشیم که زندگی جدیدی در راه است، تیریپ مجردی و عشق و حال ور می‌داریم، اما دریغ از روز دوم، تازه می‌فهمیم کسی رفته ...!

باید روز دوم را خوابید ... باید روز دوم را خورد ... باید روز دوم را مُرد ...!

مقدمه:

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

 

😉

شخصیت های رمان روز دوم

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط Farinaz
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت¹"

 

در هوای سرد بارانی شانه به شانه‌ی هم قدم می‌زدند. پسرک باز بحث ازدواج را پیش گرفته بود و دخترک شنوده آن حرف های تکراری بود. بعد از دو سال دوستی تصمیم گرفته بودند با هم ازدواج کنند. تفاوتی که بین خانواده ها بود مانه این شده بود که حرف هایشان را رک به بزرگتر هایشان بگویند. نگران دل یکدیگر بودند که خانواده ها باعث شکسته شدن آن نشوند. 

با صدای پسرک ماهرو به خودش آمد:

- چی؟

- میگم نظرت چیه به مامان پری بگم زنگ بزنه...

دخترک اخم شیرینی می‌کند:

- الان وقتش نیست. بعدا درمودش حرف می‌زنیم‌.

عماد کلافه سرش را تکان داد. دخترک نیز لبخند غمگینی زد  و سوار اولین تاکسی که ایستاد شد.  

به راننده ای که از او درخواست مقصد می‌کرد آدرس خانه را می‌گوید.

سرش را به شیشه ماشین تکیه میدهد و   به هوای گرگ و میش بیرون خیره می‌شود.

 پلک هایش کم کم بسته می‌شدند که با صدای راننده دستی به چشم هایی که خوابالود شده بودند می‌کشد. اسکانسی از کیف پولش روی صندلی می‌گذارد و از ماشین پیاده می‌شود.

با ماشین برادرش که جلوی در خانه شان بود؛ تازه یادش  می‌آید که امروز آخر هفته هست که برادرش و همسرش به دیدنشان آمدند. 

از پله های خانه شان که تفاوتی با عمارت نداشت بالا رفت و کلید را داخل در چرخاند.

با ورود ماهرو به خانه همه نگاه ها به او چرخید. سلام آرومی زیر لب کرد و با معذرت خواهی کوتاهی از پله ها بالا رفت تا وارد اتاقش بشود. لباس های بیرونش را با پیراهن مشکی و شلوار خط خطی سفید مشکی دخترانه‌ای عوض کرد. آرایش ملیحی نیز انجام داد تا صورتش کمی شاداب شود و از آن بی‌روحی بیرون بیاید. در آخر با رضایتی کامل در آینه به خودش نگاه کرد و از اتاقش بیرون آمد و کنار مریم، همسر برادرش ‌نشست. برادرش نیم نگاهی به او کرد و بعد به ادامه حرف های پدرش گوش داد:

-‌ خلاصه بَچه برکت خونه‌اس، بچه که باشه زندگی خود به خود شیرین میشه.

هیراد کلافه گفت:

- باباجون لطفاً برید سر اصل مطلب.

کیارش پوشه‌ای که روی میز بود برداشت و ادامه داد:

- این سند یکی از زمین هایی که ده سال پیش خریدم و من از شما ها یک وارث می‌خوام. این سند هم شیرینی من به شماها.

ماهرو با لبخند نگاهی به مریم کرد که سر به زیر به حرف های پدر گوش می‌داد. 

هیراد اخمی میکند میگوید:

- ما نمی‌تونیم برای شما وارث بیاریم.

خنده از روی لب های پدر محو شد. فاطمه خانم خدمتکار عمارت چایی به دست از آشپزخانه بیرون آمد و به رسم ادب، جلوی تک تک مهمان‌ها خم شد و چایی تعارف کرد. 

- یعنی چی!؟

- یعنی من و مریم بچه دار نمیشیم.

کیارش یکی از ابرو هایش را بالا میبرد و روبه مریم گفت:

- هیراد چی میگه!؟

مریم خجالت زده با لکنت جواب میدهد:

- باباجون ما، یعنی من نازایی دارم.

کیارش صدایش را کمی صاف میکند و می‌گوید:

- بعد شمادوتا بایید تازه به من این بگید!؟ این همه دکتر توی این دنیا هست که....

دستی به ته ریش های خود میکشد و با گفتن جمله همیشگی «لا الله اله لا» سعی میکند کمی خودش را آروم کند. 

- حتما یک دکتری هست که بشه...

هیراد از روی مبل بلند میشه و با پوزخندی وسط حرف پدرش میپره: 

- یک ساله خوده‌ خانم دکتر دنبال درمانه اما چرا هنوز درمان نشدند رو نمی‌دونم. ما دیگه رفع زحمت می‌کنیم.

 لحظاتی بعد ماهرو رو تخت دراز کشیده بود و با موبایل خود به عماد پیام میداد اما وقتی دید جوابش را نمی‌دهد موبایلش را کنار گذاشت. گمان می‌کرد که پسرک از دستش ناراحت باشد. با همین فکر که فردا از دلش در می‌آورد به خواب عمیقی فرو رفت.

ویرایش شده توسط Farinaz
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت2

دخترک صبح فردا با زنگ‌ گوشی از خواب بیدار شد. خوابالود لباس هایش را پوشید، کیفش را برداشت و از اتاقش بیرون آمد.
کیارش او را برای صبحانه صدا زد اما ماهرو کوتاه جواب داد:
- دیرم شده باباجون توی راه یک چیزی میخرم.
و بعد از خدافظی از خانه بیرون زد. مثل همیشه رأس ساعت هفت عماد روی نیمکت های اُتوبوس رانی نشسته بود و به خیابان و ماشین هایی که حرکت میکردند نگاه میکرد. منتظر یارش بود که یدفعه دستی روی چشمانش قرار گرفت. از بوی خوش عطرش متوجه حضور گرمش شد و لبخند زد:
خوش اومدی خانم دکتر آینده اجازه هست روی ماهتون ببینم. 
با حرف هایی که عماد زد قند در دل ماهرو آب شد و خوشحال بود که ازش دلخور نبود.‌ با لبخندی که روی لب هایش هک شده بود کنارش نشست و از ته دل گفت:
- ای کاش یه روزی میشد مال هم می‌شدیم.
- مال هم هستیم فقط بایید باورش داشته باشیم. 
ماهرو به شوخی به شونه‌ی پسر زد که صدای آخ عماد در اومد.
دخترک با نگرانی پرسید:
- چیشد!؟ من که آروم زدم!
عماد با خنده جوابش را داد:
- ناسلامتی بوکسور کار هستی شوخیات هم جدیه.
خنده‌ای کردم گفتم: 
- ولی من آروم زدم، بعدشم دلی که به هم محرمیم رو نگفتم، منظورم همون ازدواج بود.
با آمدن اُتوبوس هر دو بلند شدیم:
- انقدر میرم میام تا پدرت دخترش بهم بده.
ماهرو لبخند زد و هر دو سوار اُتوبوس شدند. کلاس آخر دخترک که تمام شد، وسایلش را جمع کرد از کلاس بیرون آمد که عماد را جلوی در دید که به او داشت نگاه می‌کرد. 
- بریم!؟
دختر با لبخند سر تکان داد و از دانشگاه بیرون آمدن و به سمت بستنی فروشی روبه روی دانشگاه حرکت کردند. 
-‌ چی میل داری خانم دکتر!؟ 
صدایش را نازک کرد بچه گانه گفت: بستنی کاکائویی
پسرک با خنده دو عدد بستنی کاکائویی سفارش داد روبه روی ماهرو نشست.
 چند لحظه بعد بستنی ها را گرفتند که عماد با شیطنت گفت:
- اینم بستنی، تعریف کن!
دخترک روی بستنی زبان زد و سوالی نگاهش کرد:
- از چی!؟ 
- از خیلی چیزا، ولی فعلا بهم بگو قرار فردا میای!؟
- آره میام.
بدون هیچ صحبتی دیگر با خنده بستنی‌شان را خوردند.
چند لحظه بعد دخترک از عماد خداحافظی کرد و سوار تاکسی شد تا به خانه‌اش برود. عماد هم به سوی محل کار برادرش بهزاد حرکت کرد، که بعد از چند دقیقه رسید. بعد از کلی حرف زدن، بهزاد راضی شد تا با صاحب کارش صحبت کند که عماد نیز کمک دستش اینجا مشغول کار شود. صاحب کارش حاج احمد سلطانی بود یکی از بزرگترین کارخانه های بازار لبنیات که همه روی اسمش قسم می‌خوردن. بعد از کلی صحبت کردن راضی شد تا عماد نیز داخل کارخانه مشغول به کار شود. از آن طرف دخترک شور هیجانی برای قرار فردا داشت. می‌دانست فردا تولدش هست و عماد می‌خواهد برای او تولد بگیرد. با صدای مادرش بهاره که او را صدا میزد از فکر و خیالاتی که در سر داشت بیرون آمد و پیش مادرش رفت.

 

ویرایش شده توسط Farinaz
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت 3

بعد از چیدمان میز شام و خوردن غذا دخترک به اتاقش رفت و با خودش برای فردا برنامه ریزی کرد. صبح فردا به بهونه باشگاه از خونه بیرون رفت و مثل تمام روز ها سخت تمرین کرد. به دو دلیل بوکسور می‌رفت، اولیش این بود که بدن خوش فرمی داشته باشد و دومیش هم برای محافظت از خودش بود‌. بعد از باشگاه و دانشگاه به خونه رفت تا هم استراحتی کرده باشد و هم لباس هایش را برای قرار امروزشان انتخاب کند.

                                      ***

- حاجی، شما ایندفعه رو به من مرخصی بدید‌؛ من به شما قول میدم که شبانه روز برای شما کار کنم.

این را عماد با بغضی که در گلویش داشت بیان میکرد ولی حاج احمد با اخم تخم جوابش را می‌داد:

- نمیشه پسرجون، مگه بچه بازیه که هنوز یک روز از کارت تموم نشده مرخصی می‌خوای. برو سر کارت من برگشتم اگه دیدم نباشی اخراجی، شیرفهم شد!؟

سرش را پایین گرفت. از یک طرف به این کار و درآمد نیاز داشت، از طرفی دیگر قراری که با عشقش داشت برایش مهم بود‌. حاجی کیفش را برداشت و از اتاق مدیریت خارج شد. همان موقعه بود که گوشی پسرک در جیبش لرزید و وقتی آن را از جیبش بیرون آورد {زیبارو} در نمایشگر موبایل نمایان شد. لبخندی زد و تماس را وصل کرد:

- جونم

- من و دارم راه می‌فتم، تو کجایی!؟

با صدایی که سعی می‌کرد گرفته نباشه جواب داد:

- کارخانه حاج احمد سلطانی

دخترک که از حال عماد خبر نداشت با ذوق جوابش را داد:

- بلاخره کارمند حاجی شدی، دیدی گفتم یک روزی قبولت می‌کنه.

تک خنده مصلحتی کرد که دخترک به شیرین زبانی خود ادامه داد:

- یک ربع دیگه داخل کافه همیشگی می‌بینمت.

ماهرو بدون اینکه منتظر جواب عماد باشد، تماس را قطع کرد و با دلخوشی به سمت کافه راه افتاد. اما عماد حال خوشی نداشت. اگه این شغل را از دست می‌داد...

دیگر کجا مشغول به کار میشد!؟

خرج مادرش را کی می‌داد!؟

پسرک از بچگی با سختی بزرگ شده بود. مادرش پری، کَما و پیش از پدری صحبت می‌کرد که معلوم نبود کجاست!

زنده و مرده بودن پدرش معلوم نبود! عشقشا را چه کند!؟

عشقی که از ته دل دوستش داشت حاضر بود برایش هرکاری انجام بدهد. کمی برای رفتن مردد داشت اما به خاطر ماهرو هم که شده بلند شد تا برود حتی شده از اینجا اخراج شود؛ مشکلش چیست!؟

این همه کار در این شهر هست که مشغول شود. شایید درآمد کمی داشته باشد، اما بهتر از هیچی هست. عشق چشمانش را کور کرده بود. به خاطر عشقش حاضر بود جونش را هم فدایش کند مهم نبود دیگر که چه چیزی از دست میدهد. چند لحظه بعد به مکان مورد نظر رسید. همه چیز مثل نقشه‌اش پیش رفته بود. برای تولد ماهرو و شگفت زده کردنش از یک ماه قبل برنامه میچید تا بهترین تولد را برایش بگیرد. بعد از آمدن دخترک هر دو روی میز نشسته و به هم نگاه می‌کردند انگار سال هاست هم رو   ندیده بودن و از دیدن هم سیر نمی‌شدن دختر و پسری که فکر می‌کردن عشق فقط در داستان هاست و وقتی اسم عشق را می‌شنیدن می‌خندیدن اخر گرفتارش شدن که حاضر بودن جونشان را فدای هم کنند. پسرک تک سرفه کرد تا از آن حال و هوای عاشقی بیرون بیاید ولی مگر میشد پلوی کسی بشینی که تمام دنیات بود و آرام باشی!؟ از جیبش جعبه انگشتریی که پس انداز چند ماهش بود برای همچین روزی را روی میز گذاشت با صدای آرومی گفت:

- ببین سلیقه کسی که قراره باهاش ازدواج کنی قشنگه!؟

ماهرو با ذوق جواب داد:

- ماله منه!؟‌

پسرک با خنده گفت:

- نه! ماله یکی از دخترای محله مونه.

دخترک می‌خواست با مشت به شانه‌اش جواب عماد را بدهد که با صدای ترکیدن بادکنک از جا پرید؛ با دیدن هم دانشگاهی هایش اشک در چشمانش جمع شد به کیکی که بهترین رفیقش در دستانش گرفته بود نگاه می‌کرد. نمی‌دانست واقعا عماد روز به روز برایش بی نظیر می‌شود یا خودش روز به روز عاشقش می‌شود.

ویرایش شده توسط Farinaz
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت 4

بعد از باز کردن کادو ها و پذیرایی، پسرک اتمام تولد را به رفیقش سپرد و همراه ماهرو بیرون رفت تا دخترک را صحیح و سالم به خانه‌شان برساند. با موتوری که خراب بود درست کردنش زمان میبرد پیاده به راه افتادند و با هم گرم صحبت شدند.

                                              ***

برگه و خودکار را جلوی مجرم گذاشت و با تحکم گفت:

- آدرس دقیق رو داخل برگه بنویس. سرش را زیر انداخت و بدون هیچ حرفی آدرس را نوشت. بعد از اتمام برگه را از زیر دستش کشید نگاهی به آدرس کرد و به سروان دستور داد تا مجرم را به سلول ببره. خودش هم از اتاق بازجویی بیرون آمد و به سمت اتاق سرگرد فروزان حرکت کرد. دو تقه به در زد، با اجازه‌ی سرگرد وارد اتاق شد. پای راستش را روی زمین کوبید و دستش را به نشانه‌ی ادای احترام بالا سرش گذاشت و حالت نظامی به خودش گرفت. با صادر شدن اجازه از طرف سرگرد فروزان از حالت نظامی خارج شد و به سمت میز حرکت کرد. سپهر فروزان با اخم و جدیتی که در کارش داشت گفت:

- چی دستگیرت شد سرهنگ!؟

صندلی کنار سرگرد را عقب کشید و در هنگام نشستن گفت:

- امروز صبح، تقریبا شرقی شهر پنج نفر خلافکار که تو کار مواد بودند دستگیر شدند، که مجرم تقریبا آدرس دقیق رو نوشت. سرش را از پرونده که نگاه میکرد بیرون آورد و به هیراد خیره شد:

- خب!؟

- طبق صحبت های مجرم، همه‌ی این مشکلات سر یک نفری هست که پیش هرکسی مشخصات خودش رو بیان نمیکنه و اینکه....

با تقه‌ای که به در خورد حرفش بند آمد و هر دو به در چشم دوختند. سروان کاوه رَهدار یکی از نیرو های تیم بود. حالت نظامی به خودش گرفت و  با صادر شدن اجازه از حالت نظامی خارج شد و به سمت سرگرد و سرهنگ حرکت کرد.

سپهر: چیشده سروان!؟

با تک سرفه‌ای، شروع کرد به صحبت کردن:

- همین الان دو خیابون بالاتر از اینجا یک مورد مشکوک به آمبولانس زنگ زده شده که یک نفر از تاکسی پیاده میشه برای خرید آب معدنی، بعد از خوردن آب همون مرد جلوی مغازه از حال میره بعدش هم تاکسی فرار میکنه.

سرهنگ هیراد با جدیت کمی صدایش را بالا برد و جواب داد:

- مجوز!؟

- درخواست دادم، چندمین دیگه به دست مون میرسه.

نگاهی به سپهر کرد که با تاییدش سریع بلند شد و به همراه کاوه به سمت درب خروجی حرکت کردند. چند لحظه بعد با گرفتن مجوز به سمت مکان مورد نظر حرکت کردند. بعد از چندین ساعت گشت در مکان هیچ اثری از آن مرد مشکوک پیدا نکردند. مرد مسموم شده را به بیمارستان انتقال دادند و بعد از انتقالی سوار ماشین شدند تا به کلانتری بازگردند. کاوه در حال راندگی کردن بود و هیراد دست به سر، به مردم شهر نگاه میکرد و با نفس کشیدن سعی بر این داشت تا آرامش خودش را حفظ کند. آن‌قدری این ماموریت برایش مهم بود که اعصابش را بهم ریخته بود. در میان مردم ناگهان چشمش به دختر پسری خورد که با کمی فاصله حرکت میکردند. شکل دخترک را ندید ولی لباس هایش  برای  او آشنا بود.

- کاوه نگه دار!

با اخم برگشت گفت:

- وسط خیابون برای چی نگه دارم!؟

با جدیت جمله‌اش را تکرار کرد که سروان مجبور به نگه داشتن ماشین شد. از ماشین پیاده شد و با قیافه دخترکی روبه رو شد که آشنا بود و پسری که برایش غریبه بود رگ غیرتش باد کرد و با اخم به سمت آنها حرکت کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 5

با موتوری که خراب بود کشان کشان حرکت می‌کردند و می‌خندیدن. دخترک که از حضور برادرش خبردار نشده بود بیخیال به مسخره بازی های عماد نگاه می‌کرد و می‌خندید. وقتی چشمش به چشم های به خون نشسته برادرش نشست خنده از روی لب هایش محو شد و جایش را به تعجب و ترس داد. با خوشنت خواهرش را به سمت ماشین برد و تقریبا او را داخل ماشین پلیس پرت کرد. سعی بر این داشت که عصبانیت خودش را سر کسی خالی نکند اما پسرک دستش را که روی شانه هیراد گذاشت مثل کوه آتش فشانی که فوران کند به سمتش هجوم آورد. مردمانی که از پیاده رو عبور می‌کردند نگاهی به آنها می‌کردند زیر لب حرف می‌زدند. با دندون هایی که بهم می‌ساید جوابش را داد:

- همین الان از جلوی چشمام گم میشی. دیگه هم جلوی چشمام سبز نمیشی. اگه فقط یک بار دیگه، یک بار دیگه نزدیک خواهرم ببینمت خونت پا خودته. اگه جونتُ دوست داری نزدیک خواهر من نمیری شیرفهم شد!؟

پسرک سر به زیر شد با عرقی که از پشت کمرش روان شده بود، داخل زمین آب میشد و دخترکی که با بغضی در گلو به هق هق کردن افتاده بود. هیراد یقه‌اش را که دو دستی پشت ماشین جسبیده بود را ول کرد و به سمت ماشین حرکت کرد. سریع نشست و خشمش را روی در خالی کرد. عصبی دستش را روبه کاوه به نشانه حرکت کن تکان داد سکوت ماشین با صدای هق زدن های ماهرو شکسته شده بود. هیراد هم با کشیدن نفس های عمیق سعی بر کنترل اعصابش داشت. بعد از چند مین که به آینه نگاه کرد دید پسرِ خیره سر دنبالشان می‌آید. ایندفعه دیگر در رفتارش کنترلی نداشت. جوری فریاد کشید که رفیقش کاوه با ترس پایش را روی ترمز گذاشت که صدای ترمز در فضا پیچید. سریع از ماشین پیاده شد که ماهرو نیز در ماشین را باز کرد تا پیاده شود که هیراد در را قفل کرد. با چشمانش برایش‌ خط و نشان کشید و بعد به سمت پسرک یک دنده رفت. پسرک خواست حرفی بزند که هیراد از شدت اعصبانیت او را به زمین پرت کرد. با حرکت هیراد مردم به سویش‌ دویدن‌ تا جلوی‌ هیراد را بگیرند. عماد زیر مشت و لگد های هیراد مرگ را‌ ب چشمانش‌ دید اما فقط یک چیز در آن هم همه می‌شنید، آن هم هق زدن های دخترک که در ماشین بود و کاری از دستش بر ‌نمی‌آمد. کاوه کلافه از ماشین پیاده شد. بعضی از مردم فیلم می‌گرفتند‌ و بعضی ها هم سعی بر جدا کردن آنها داشتند. با کمک‌ مردم و کاوه از هم جدا شدن. لحظاتی‌ بعد کاوه با دوتا بطری آب معدنی داخل ماشین نشست و یکی از آن را‌ به هیراد و دیگری را به ماهرو داد. حدوداً بعد از نیم ساعت به کلانتری رسیدن. خواهر و برادر همزمان پیاده شدن. کاوه نیز بعد از پارک کردن ماشین به سمت ساختمان حرکت کرد. دخترک با چشمانی‌ که بر اثر گریه سرخ شده بود به برادرش‌ که با اخم نگاهش میکرد چشم دوخت. برادرش بعد از نفس عمیقی به سمت ماشین شخصی خود حرکت کرد. ماهرو نیز سر به زیر به دنبال برادرش‌ به راه افتاد.

@Mobina_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...