رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان چهار راه گل رز | حانیه توکلی پیرزمان کاربر انجمن نودهشتیا


Hani_tavakoli
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: چهار راه گل رز

نویسنده: حانیه توکلی پیرزمان 

ژانر: عاشقانه_ اجتماعی_تراژدی

ساعت پارت گذاری: نا معلوم

خلاصه: وقت پرکشیدنت که شد، تمنا کردم برای همراهیت، برای با تو بودن .نگاهی به چشم های پر از اشکم انداختی، تصویرم را جایی در قسمت بزرگی از قلبت که متعلق به من بود ثبت کردی و با چشمانی بسته تنها یک کلمه گفتی: نه !!!جواب من نبود، این جواب من نبود، جوابی که منتظر شنیدنش بودم ...

روایت عشقی آتشین !روایتی پر از عشق شاید هم کمی غم، غمی که به یک باره عشق را از محو می کند غمی که کمر شکن است!

غمی که روی عشق خط قرمزی می کشد !

اما قدرت عشق بیش تر است!عشقی شاید هم در این جا هم در آن جا!

عشقی بی همتا بین دو انسان!

روایتی عاشقانه و کمی تلخ بین دو انسان!

و تلاشی بی همتا برای حفظ عشق!

روایت گر داستان زندگی دختر و پسری که عشق درون وجودشان ریشه کرده است اما فقط عشق نیست غم هست تنهایی هست شادی هست !

https://forum.98ia2.ir/topic/192-نقد-و-معرفی-رمان-چهار-راه-گل-رزhani_tavakoli-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ناظر: @NOORA_1995

ویرایش شده توسط Hani_tavakoli
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام او که عشق را آفرید 
برای خاطر عشق به من بگو آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می کشد نیرویم را  می بلعد و اراده ام را زایل می کند ؟
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است عشق ثمره خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت .....
 
هر گونه تشابه اسم شخصیت ها و مکان و غیره تصادفی است .
#پارت ۱
دلم آشوب بود .از تمام عالم گله داشتم! مگر گناهمان چه بود که اینگونه تقاص پس دادیم؟ مگر گناهم چه بود که در این سن قلبم تکه پاره شده بود و ترک برداشته بود؟این مردم بی رحم از ما چه می خواستند؟ از من و زندگی ام چه می خواستند مگر چه کرده بودیم که تکه های قلبم را زیر پاهایشان له کردند و تنها پوزخندی زدند و گفتند :

حق این آدم همین بود !تا کی قضاوت ها ادامه داشت ؟تا کی ؟تا کی می خواستند متهم کنند کسی را که چیزی از آن نمی دانستند؟ تا کی می خواستند مغزم و روحم را در دست بگیرند و از آن به عنوان یک اسباب بازی استفاده کنند تا کی ؟تا چه زمانی باید تقاص کارهای نکرده را پس می دادم تا چه زمانی باید با عطر حضورش سرپا می ماندم ؟تا چه زمانی باید انتظار می کشیدم که به خوابم بیاید؟ تا چه زمانی باید سرکوفت و تحقیر های مردم را تحمل می کردم تا به گوش تک دانه دخترم یادگاری که از عزیز ترین فرد زندگی ام داشتم نرسد ؟من حاضر شده بودم  گناه بزرگی در حق فرزندم مرتکب شوم اجازه ندادم بفهمد !

هر کس خواست بگوید با مشت بر دهانش کوبیدم فقط تنها چیزی که در این دنیا داشتم  دختر هایم که یکی از انها در کنارم بود و بس!

نمی توانستم آزارش بدهم حقیقت را در جایی در پس کوچه های قلب شکسته ام پنهان کردم !حقیقتی که زندگی ام را نابود کرد.
یک شبه!
حقیقتی که خواب را برایم حرام کرد حقیقتی که هنوز هم نمی توانم باورش کنم صدای مرد هنوز در گوشم است و مانند ناقوس مرگ در سرم بلند صدا می دهد و اکو می شود .
متاسفم خانم !
تاسف ؟
متاسفم !متاسف!
حقیقتی که تمام وجودم را یک شبه نابود کرد حقیقتی که قلبم را تکه پاره کرد و دیگر قلبی برایم نمانده بود حقیقتی که هنوز هم باورش ندارم وقتی یاد آن چشم های مهربان می افتم و صورت بی روحش و لبخندی که بر لب دارد همه چیز در سرم صدا می دهد و رنگ می بازد همه اعضای بدنم یک صدا فریاد می کنند
تمام شد!دیگر نیست !
هنوز که هنوز است حاضرم جانم را برایش فدا کنم و چه توانی داشتم من که تا الان زنده و سر پا ماندم .
صدا ها در گوشم می پیچید دستم را بر روی گوش هایم می گذارم تا شاید خلاصی پیدا کنم از شر این صداهای مزاحم اما رفته رفته به مانند موریانه تمام تنم را می خورد دست هایم شل می شود بر روی زمین می افتم نگاه ها به سمت من نشانه می رود .بدون پلک زدن به روبه رو خیره ام !دست هایم یخ بسته !نفس در سینه ام گره می خورد کسی متوجه من نیست .
به روبه رو نگاه می کنم می بینمش صورت زیبایش از همیشه درخشان تر و زیباتر شده است کنارم می نشیند دستش را بر روی گونه هایم می کشد و می گوید چرا گریه ؟
گریه ؟
مگر دیگر حسی هم داشتم که بخوام اشکی بریزم برایت!؟
چیزی نمی گویم بلند می شود و کمی عقب می رود .
سرم را بالا می گیرم و لب می زنم چرا رفتی ؟
تنها نگاهم می کند بی هیچ حرفی من هم نگاهش می کنم چهره اش را ،تصور زیبایش جایی در کوچه بزرگی از قلبم که متعلق به او بود نگه داشتم .
بی صدا لب زد :

خیلی دوستت دارم! مراقب خودت و دخترامون   باش !
و رفت !
چگونه بدون او ؟مگر می شد ؟
دلم می خواست دستم را بگیرد و از روی زمین بلندم کند و مانند همیشه در گوشم زمزمه کند :بلند شو تو قوی هستی !
وقتی که کنارم بود حاضر بودم هر کاری انجام بدهم از هیچ چیز ترس نداشتم اما حالا تمام وجودم از ترس پر شده سر تا سر وجودم لبریز از کینه و انتقام و ترس است !
آتش انتقام در وجودم شعله می کشد !داغ است ،حس می کنم در حال آتش گرفتن هستم!

تنها یک چیز را می خواهد تا دیگر شعله نکشد برای آرام کردنش نیاز به خنکی داشتن نیاز داشتم تا دلم خنک شود نمی دانستم از چه کسی باید انتقام بگیرم اما هر چه که بود در آتش خشم آن در حال سوختن بودم و تنها یک چیز مرحم می شد بر قلب تکه تکه شدم ام و روح نابود شده ام و دل آتش گرفته ام !
شش حرف بود !

انتقام !
اما تا رسیدن به آن باید خیلی چیز ها را از دست می دادن این کلمه شش حرفی تنها داغ و آتشی که در دلم زبانه می کشید را آرام می کرد .
چشم هایم دیگر هیچ چیز را نمی دید فقط یک کلمه در ذهنم پررنگ شده بود انتقام !
در تمام بدنم پخش شده بود و دیگر نمی توانستم از آن بگذرم بدون شک خودم هم نابود می شدم اما لذت انتقام و حس آن چیز دیگری بود دیگر قلبی برایم نمانده بود و حتی ذره حس ترحم ویا حتی دل سوزی به محض اینکه حقیقت را متوجه بشوم دیگر تمام حس هایم می میرد و امروز روزی بود که نابود شدم و حقیقت چنان بر صورتم سیلی  محکمی زد که حس کردم تاب و توانم را گرفت !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۲

و در عرض چند روز  به سیاه ترین رنگ ممکن تبدیل شد .

قبلا سیاهی را تجربه کرده بودم ولی نمی دانستم که چه بد است آن روزی که قلبت سیاه شود و وای به روز من بود که قلبم را سیاهی فراگرفته بود و اجازه نمی داد دیگر احساسی برایم باقی بماند و با تمام وجود نابودی و سیاهی را می خواستم !
با رنگ سیاه و زندگی تیره انس گرفته بودم و بخشی از زندگی ام ..در واقع بخشی نه ،تمام زندگی ام شده بود !
می خواستم طعم و حس سیاهی را بچشند از اعماق وجود ...حس کنند بدانند که دل شکسته چیست .
وقتی که قلبشان را از دست بدهند دیگر همه چیز سیاه می شوند و من سیاهی محض را برای آن ها می خواستم چرا که آن ها رنگی ترین قسمت زندگی ام را بی رحمانه با مداد های سیاه رنگ کردند و در این بین همه سیاه شدند همه چیز نابود شد حالا من هم هدیه ای ناقابل داشتم هدیه از جنس نابودی ،سیاهی ،هدیه ای قلب ها را تکه تکه می کند و ..
این هدیه من بود!
زمانی که روبان های این هدیه را با شوق و باز کردیم روزی فکرش را نمی کردیم که یک دفعه و بدون اطلاع هدیه خوش رنگ و لعاب پوچ در آید و زندگی ام همه هستی ام را به نابودی بکشد !
خوشحال باشید.. آواز سر بدهید ...موفق شدید تمام جهانم را تیره کردید!

تمام دنیایم را!

اما من حسش می کردم تکه ای را که هنوز رنگی بود و هنوز هم رنگ زیبای خودش را داشت هنوز هم می درخشید و امیدوار بودم روزی بتواند با نورش همه سیاهی های قلبم  را نابود کند ،بعد از او تنها کسی که توانسته بود حتی گوشه کمی از قلبم را رنگین کند دخترم بود!تکه ای مخصوص او بود که هنوز هم رنگ زیبایش را داشت که گه گداری   زمزمه هایش را می شنیدم  که میگفت سیاهی را هدیه نده بیا و تکه از رنگ های زیبا را بده !
ان موقع بود که پوزخندی تلخ بر روی لبم می نشست .
چه می گویی؟
سیاهی و در برابرش سفیدی؟

کدام سفید مگر دیگر چیزی هم باقی مانده است و آن روز ها نمی فهمیدم که می توانم حتی با مداد رنگی های کوچک و شکسته ام آن تکه را به سختی رنگ کنم بالاخره که می توانستم اما حس می کردم مداد رنگی ها هم سیاه شده اند دیگر حتی رنگ آن ها را نمی دیدم رنگ سبز رنگ آبی رنگ قرمز رنگ گلبهی و بعد ها حاضر بودم دست هایم تاول بزند اما بتوانم با همین خرده های مداد رنگی ،رنگ بزنم گوشه به گوشه زندگی ام که هر جا پا می گذاشتم سیاهی بود و تباهی !
امیدوار بودم روزی قلبم بتواند ببخشد آن همه کینه ها دروغ ها نفرت هایی که به سمت من سوق می دادند
همه و همه از ذهنم پاک شود آن گاه بود که همه چیز لبخند می زد تکه های رنگی درون قلبم روز به روز بیشتر می شد و حس زندگی در وجودم آشکار!
اما کمی که دقت کردم،قلبم زخم بود شیشه ای ان را بریده بود هر چه سعی کردم درمانش نشد و تا ابد زخمی عمیق بر دل و جان و مغز و قلبم گذاشت که هر روز خدا می سوخت و آن  تکه متعلق به تو بود !زخم عمیق باعث اذیتم میشد و هر روز از عمرم می کاست اما سعی می کردم هر چند کم به درمانش کمک کنم در صورتی که می دانستم امکان ناپذیر بود ،زخمی که تو برروی روحم کاشتی از همه چیز بدتر بود و با این که لبخند بر روی لبانم خود نمایی می کرد اما مصنوعی بودن آن بیش از هر چیز واضح بود لبخند می زدم اما از درون چیزی وجودم را ذره ذره نابود می کرد. 
ذره ذره و آرام آرام!
آرام و بی سر صدا !بدون هیچ صدایی!
بدون هیچ صدایی آرام آرام فرو می ریختم 
و من هر روز ذره ای از وجودم کم می شد و خوشحال بودم حداقل از اینکه به تو می رسم در راه رسیدن به تو همه چیز را تحمل می کردم همه چیز !
فردا روز تولد بود !تولد کسی که با رفتنش تمام دنیا من را سیاه کرد .
 تمام  دنیای من!

ویرایش شده توسط Hani_tavakoli
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۳
در قابلمه را بر داشتم و خورشت را هم زدم و کمی از آن چشیدم ....کم نمک بود !
مقدار کمی نمک به خورشت اضافه کردم زیر برنج را خاموش کردم و مشغول خرد کردن خیار ها شدم .

بوی قرمه سبزی تمام آشپزخانه را فرا گرفته بود !
_اخ جون چه بویی میاد کدبانو جانم شام چی داریم؟
لبخندی می زنم و می گویم قرمه سبزی !
لبخندی بر روی لبانش می نشیند .

با احساس مثل همیشه می گوید:
وای خدا اخ جون من عاشق قرمه سبزی ام !
زیر چای را زیاد کردم و گفتم:

بله آقا !چون می دونستم دوست داری درست کردم برو دست و صورتت رو بشور بیا شام !
سرش را تکان داد و با لذت گفت:

ای به چشم !
زیر لب شکمویی گفتم و مشغول انداختن سفره شدم .
قطره اشک بر روی دستم چکید زیر لب زمزمه کردم :

امروز هم قرمه سبزی داریم ها !گشنت نیست ؟این ها رو به خاطر تو درست کردم!
دیگر کنترل اشک هایم دست خودم نبود قطره هایی که بدون اجازه بر روی صورتم جاری می شدند امان از درد دلم که با هیچ چیز آرام نمی شد با هیچ چیز یا  هیچ چیزی مرحم دل زخم خورده ام نبود !
چاقو را بر روی سینی گذاشتم و سرم را بالا گرفتم و بغض کرده و در حالی که هق هق می کردم گفتم :

خدایا !دلم براش تنگ شده !تو می گی چی کار کنم هان؟دارم از دوری اش دق می کنم !هر روز که بیدار می شم انتظار دارم همه چیز خواب باشه ولی نیست !

خدایا دیگه تحمل ندارم منو هم ببر پیشش! منو هم ببر!

این مجازاتی که برام در نظر گرفتی بیش تر از حد توانمه !دیگه نمی کشم !دلم می خواد باهاش صحبت کنم صداش رو بشنوم وجودش رو حس کنم ولی نیست !خدایا نیست !چرا بردیش؟هان خدا ؟مگه ما چی کار کرده بودیم؟خدایا دیگه بسه!بسه!!
شروع کردم از ته دل از اعماق قلبم زار زدم اشک هایم همین طور جاری بود اما هیچ کدام از درد دلم کم نمی کرد هیچ کدام،هیچ چیز نمی توانست مرحم دل زخم خورده ام باشد هیچ چیز !
صدای در آمد سریع سرم را بلند کردم و اشک هایم را پاک کردم و مشغول خرد کردن پیاز ها شدم !
دستش را بر روی شانه ام حس کردم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۴
مامان ؟
بینی ام را بالا کشیدم و به سمتش برگشتم .

آرام گفتم :
جان مامان ؟
با ناراحتی به چشم هایم خیره شد!

دست هایش را روی صورتم کشید و گفت :
بازم گریه ؟خسته نشدی مامان ؟نمی خوای بهم بگی چرا اینقدر گریه می کنی ؟صورت خودت رو تو آیینه دیدی انگار ده سال پیر شدی !

چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی به من بگو مشکلت چیه ، شاید بتونیم با هم حلش کنیم !از موقعی که نفس رفته حالت بد تر شده بگو بهم چی شده !دیگه نمی تونم  این حالت رو تحمل کنم!
پوزخندی در دلم زدم  و در به خودم گفتم:
به تو می گفتم!؟اگر به تو می گفتم دیگر حالت از همه چیز بهم می خورد!  تنفر در وجودت موج می زد و قلب سفیدت را سیاه می کرد و   دنیای زیبایت یک شبه فرو می ریخت و من خطاکاری بودم که حقیقت را پنهان کردم تا دیوار های دنیای زیبای تو فرو نریزد !
لبخند مصنوعی بر روی لب هایم نشاندم و گفتم :

هیچی نیست عزیز  دلم !چه مشکلی باید داشته باشم ؟تو نگران هیچی نباش خب ؟
کنارم نشست و دستم را گرفت و با نگرانی گفت :

پس چرا گریه می کردی؟
احمقانه ترین چیزی را می توانستم به زبان بیاورم را گفتم :

گریه نمی کردم ،داشتم پیاز خورد می کردم از  چشم هام اشک اومد !
پوزخندی زد و چیزی نگفت .انقدر ها هم ساده لوح نبود که حرف های احمقانه ام باور کند !
نفس عمیقی کشید و آرام گفت :خیلی خب باشه !

بی حوصلگی ام را فهمید و دیگر چیزی نگفت !

نگاهی به صورتش کردم و گفتم:
عزیز دلم لطف می کنی سفره رو بندازی ؟
سرش را تکان داد و گفت :باشه!
_مرسی گلم!
سریع از جایم    بلند شدم و صورتم را آب زدم   دست هایم را بر روی سینک گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم .
من نباید جلوی النا گریه می کردم !نباید !
دیسی از کابینت برداشتم و برنج را درون آن ریختم خورشت را هم درون ظرفی جدا .سالاد را بر روی اُپن گذاشتم و ظرف ترشی را هم از یخچال در آوردم. 
النا همه وسایل را چید و سر سفره نشستیم.
 مقدار کمی برنج در بشقاب کشیدم و خورشت ریختم !
قاشق را در دهانم گذاشتم اما بغض اجازه قورت دادن غذا را نمی داد به هر سختی که بود سعی کردم محار کنم بغضی را که در حال ترکیدن بود !
النا نگاهی به بشقابم انداخت و گفت :چه قدر کم کشیدی !
لبخندی زدم و گفتم  :نه همین قدر بسه !زیاد بخورم چاق می شم!
مقداری کاهو در دهانش گذاشت و گفت: بابا هم خیلی قرمه سبزی دوست داشت کاش اون هم این جا بود !
محمد را می گفت ؟اخ خدا!چرا همه چیز امروز دست به دست هم داده بود تا من را از پای در بیاورد؟

چرا امروز همه دنیا می خواستند یاد آوری کنند نبود محمد را ؟
حس می کردم دیگر نمی توانم این غذا را بدون حضور محمد بخورم! سریع بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم النا بلند شد و  به دنبالم آمد و نگران پرسید :

چی شده مامان ؟
دستم را تکان دادم و بغض کرده گفتم: هیچی بشین غذات رو بخور من الان میام !
وارد دستشویی که شدم سرم را به دیوار تکیه زدم و دستم را جلوی دهانم گرفتم و اشک هایم جاری شد.

از همه چیز خسته بودم از همه چیز  !
از تک تک چیز هایی که در این دنیا بود! از تک تک چیز هایی که   با او خاطره داشتم دیگر حتی نمی توانستم بدون حضور او یک غذا بخورم !
کجا بود ؟چرا نمی آمد؟دیگر من را دوست نداشت که تنهایم گذاشت؟
دخترش را چطور ؟النا را هم دوست نداشت؟نفس را چی ؟

چرا نمی آمد چرا تمام نمی کرد این دوری عذاب آور را که ذره ذره وجودم را به نابودی می کشاند !

چرا نمی آمد؟کجا بود که ما را فراموش کرده بود ؟کجا بود آرام جانم که همه آرامشم دست او بود و او فراری شده بود و آرامش هم فرار کرده بود از زندگی مان!
سرم را به در تکیه زدم که در دستشویی زده شد .
از جایم پریدم و با صدای گرفته ای گفتم: جانم؟

النا با نگرانی گفت :
مامان کجا موندی ؟خوبی؟در باز کن ببینم چی شده !
شیر آب را باز کردم و گفتم :

اره خوبم برو غذات رو بخور من الان میام !


_اخه غذا یخ کرد !


دستم را خشک کردم و گفتم :

الان میام!
 ارام گفت :

منتظرم!
در را باز کردم و به سمت سفره رفتم و  کنار سفره نشستم !
به سفره نگاه می کردم و نمی توانستم چیزی بخورم !چیزی از گلویم پایین نمی رفت به اندازه کافی بغض درون گلویم زیاد و بزرگ بود که بخواهد سیرم کند!

النا با کلافگی :
چرا نمی خوری مامان ؟چی شده اخه ؟

دستم را به موهایم کشیدم و گفتم:
سیرم!

تنها نگاهی پر از دلخوری حواله ام کرد و مشغول غذا خوردن شد !
بشقابش که خالی شد نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
جمع کنم سفره رو ؟

دستم را روی موهایش کشیدم و لبخند تلخی زدم و گفتم:
نمی خواد تو برو بخواب من جمع می کنم !

دستم را گرفت و گفت:

قربونت برم مامان تو برو من جمع کنم !

مردد نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت :

برو مامانم!
سری تکان دادم و به اتاق رفتم بر روی تخت دراز کشیدم و دستم را بر روی پیشانی ام گذاشتم!
بعد از چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در آمد و تخت تکان خورد!
النا کنارم دراز کشید و گفت :

خوابیدی مامان ؟
دستم را برداشتم و گفتم :

نه بیدارم !
سرم را بر روی بازویم گذاشتم و به صورتش نگاه کردم ؛چشم هایش را بسته بود.

دستم را روی صورتش کشیدم او تنها یادگاری بود  که از محمد داشتم ! تنها کسی بود که تنهایم نگذاشت  مثل محمد و خواهرش بی وفا نبود و     در واقع  عزیز ترین فرد زندگی ام بود ! دقیقا مثل خواهرش  و تنها دلیل هستی ام بعد از محمد ؛ تنها دو دختر هایم بودند !
همیشه همراهم بود و کمکم می کرد در تمام شرایط! تنها هفده سال داشت اما تنها یار و یاور من در این دنیا بود !
خدا را روزانه هزاران بار شکر می کردم برای داشتنشان  که اگر این دو دختر نبود دیگر نمی توانستم نبود محمد را تاب بیاورم !

 

ویرایش شده توسط Hani_tavakoli
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت پنجم 

دستم را میان دست هایش گرفت و بوسه ای بر روی دست هایم زد و گفت :

خیلی دوستت دارم مامان !
لبخند لبم را پرکرد و با شنیدن این جمله چشم هایم را بستم و سعی کردم بخوابم !
چشم هایم را بستم که یکدفعه صدای کشو آمد!
با بی حوصلگی گفتم :

با کشو چی کار داری النا نصفه شب ؟


_یک لحظه مامان پاشو!


به پهلو چرخیدم و گفتم:

وای تر خدا ولم کن اصلا حال و حوصله ندارم خوابم میاد!
صدایی از النا نیامد و فکر کردم خوابیده است که گفت :

این دفتر مشکیه چیه ؟
چشم هایم باز شد بلند شدم و سریع نشستم و گفتم :

کدوم دفتر؟
دفتر را نشانم داد و گفت:

این !من یک تکه ازش رو خوندم فکر کنم توش شعر می نویسی ؟
عصبانی شدم و اخم کردم این دفتر همان دفتر من و محمد بود !
و دفتر را از دستش کشیدم :

کی گفت بدون اجازه به این دست بزنی ؟
سرش را پایین انداخت و با تن صدای آرامی گفت:

ببخشید فقط می خواستم بدونم چیه !
نفس عمیقی کشیدم و دستم را به پیشانی ام گرفتم و گفتم :

خواهش می کنم دیگه بدون اجازه به وسایل من دست نزن !
خوب ببخشید !
دفتر را کنار تخت گذاشتم در حالی که درون قلبم زلزله  ای بود با دست های لرزان دستی به صفحه دفتر کشیدم گوشه و کنار این دفتر برایم خاطره بود !
همه جای آن ،خاطراتی که با هم در آن ثبت کرده بودیم و با ذوق و شوق دفتر را پر می کردیم تا روز هایی که پیر شدیم به سراغ این دفتر برویم و آن را از اول بخوانیم اما انگار باید النا این دفتر را می خواند !به جای من و محمد !

یادش بخیر قول داد تا همیشه باشد و تا اخر عمر کنار هم باشیم اما حالا کجا بود ؟محمد بد قول نبودی!تو بد قول نبودی!قول داده بودی این دفتر را با هم پر کنیم و آن را بخوانیم و وقتی نوه هایمان آمدند برای آن ها هم تعریف کنیم !
نمی خواستم گریه کنم و دوباره النا را ناراحت کنم بنابراین لیوان کنار تخت را برداشتم و کمی از آن نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم  
کمی مردد گفت :

حالا نمی شه بخونمش ؟قول می دم دیگه فضولی نکنم !
لبخندی زدم و در دل گفتم :

اره می دونم دیگه فضولی نمی کنی !
اخمی کردم و گفتم :

نه خیر!
صورتش را مظلوم کرد و به من خیره شد و با شیرین زبانی گفت :

مامان خوشگلم ببخشید دیگه قربونت برم من !
اخمی کردم و گفتم :

خدا نکنه!
به بازویم آویزان شد و گفت:

لطفا !
دراز کشیدم و النا هم سرش را کنار سر من گذاشت و گفت :

میدی بخونم؟
صورتش را نوازش کردم و گفتم :

چرا می خوای بخونی ؟
سرش را پایین انداخت و دست هایش را در هم گره زد گفت :

همین طوری !
اخم کردم و گفتم:


دروغ نگو النا !
_خب راستش من می دونم اون همون دفتریه که بابا همیشه ازش صحبت می کرد!
_خوب ؟
خوب می خوام بخونمش !اخه بابا یک جوری اون دفتر رو دوست داشت و با عشق علاقه پرش می کرد که دلم می خواد ببینم توش چی نوشته !
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت  ششم

بزاق دهانم را  قورت دادم و با ترس به صورت ماهش خیره شدم!

درون آن دفتر راز هایی نهفته بود که حتی برای منی که با آنها سال ها زندگی کرده بودم سخت بود !
حال چطور باید انقدر جرئت پیدا می کردم و دفتری را به النا می دادم که شاید با خواندن آن پی بردن به آن راز های منحوس دیگر چیزی از دخترکم باقی نمی ماند !؟
سرش را جلو آورد و با التماس و خواهش گفت :
خواهش می کنم مامان لطفا ...بده دیگه...!
می خوام از بابام بخونم ...دلم براش کلی تنگ شده ...می خوام حداقل با یاد آوری خاطراتش یک کم حالم بهتر بشه!
موهای پریشانم را عقب داد و به آن دو گوی سیاه و مظلوم که به من زل زده بود خیره شدم !
لبخند تلخی زدم و گفتم :
حتی اگر تو اون دفتر یک سری راز های تلخ هم باشه حاضری اون رو بخونی؟
حتی اگر راز هایی باشه که باعث شه از خودت و این دنیا متنفر بشی بازم حاضری بخونی اش؟

حتی اگر تو اون دفتر یک راز هایی  باشه که کل زندگی ات رو تغییر بده بازم حاضری بخونی اش ؟
نگاهش رنگ ترس را به خود گرفت و من آرزو کردم که ای کاش آن ترس جلویش را می گرفت اما دخترکم سر سخت تر از این حرفا بود !
سری تکان داد و در حالی که مردد به من خیره شده بود گفت :
اره مامان...حاضرم بخونم...فکر کنم حق من هم باشه که بخوام یک سری چیزا رو بدونم!
سری تکان دادم و بغض کرده گفتم:
اره حقته که بدونی اما دخترم...عزیز من نمی خوام...نمی خوام با فهمیدن یک سری از حقایق روح و روانت نابود بشه ...!

نمی خوام از زندگی نا امید بشی و شاید حتی نمی خوام از من متنفر بشی !
با تعجب گفت:
متنفر ؟
سری تکان دادم که جلو آمد و دستش را روی اشک های روانم کشید و آرام و با مهربانی گفت:
چی باعث شده فکر کنی که من ممکنه یک روز از مادرم ...از کسی که منو به این دنیا آورده و بهم زندگی بخشیده متنفر بشم هان؟
تو حتی اگر بدترین چیز ها رو هم از من مخفی کرده باشی برام مهم نیست و از دستت ناراحت نمیشم می دونی چرا ؟
چون می دونم هر کاری کردی فقط برای صلاح من بوده!

لبخندی زدم و به صورت ماهش خیره شدم!


خدایا چه کار خوبی در حقت کرده بودم که این فرشته را نصیبم کردی ؟
لبخندی به پهنای صورتم زدم و دستم را پوست نرم و لطیفش کشیدم و تنها بغض کرده گفتم :
خیلی دوست دارم نفس مامان!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت هفتم

لبخند صورتش را پر کرد و آرام گفت :
من بیشتر دوست دارم مامان ...تو که خودت می دونی همه دنیای منی ...همه چیز منی ...همه وجودم ...!

تنها چیزی که دارم ...تنها چیز با ارزشی که برام تو این دنیا مونده !
هیچی باعث نمیشه یک روزی خدای نکرده من بخوام از تو متنفر بشم !
تو مادری ...پاره تنمی....همه دنیامی!
هیچکس دنیاش رو به همین راحتی ها و به خاطر اتفاق هایی که تو گذشته افتاده نمی فروشه!
اگر تو گذشته هر اتفاقی افتاده مقصرش فقط شما نیستی ...مقصرش تک تک کسایی ان که تو اون گذشته بودن !

گذشته رو شما نساختی همه اون آدم هایی که کنارت بودن ساختن....تو هم سهیم بودی اما به تنهایی مقصر نیستی !

اهی کشیدم  و مردد به آن دفتر مشکی رنگ خیره شدم که  شانه ای بالا انداخت و با لبخندی گفت :
تو اون دفتر هر چی که هم باشه بازم باعث نمیشه که من بخوام رفتارم رو با شما تغییر بدم ...اون دفتر فقط واسه اینه که من از یک سری چیز ها با خبر بشم !
یک سری چیز هایی که حقمه...همین ...نه کم تر و نه بیشتر !
سری تکان دادم و دست هایش را در دست گرفتم و با بغضی که گریبان گیرم شده بود گفتم:
اره ...ولی تو اون گذشته ..‌تو اون دفتر پر از نقطه سیاهه...نقطه های سیاهی که من خودم هنوز اونا رو هضم نکردم !
اون وقت تو چطوری می خوای بخونی و ادعا کنی که هیچ اتفاقی واست نمی افته؟
هقی زدم و گفتم:
من مطمعنم اگر اون دفتر رو بخونی از همه ماها متنفر میشی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...