رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

هشتگ عشق|h.86 کاربر انجمن نودهشتیا


hana
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:هشتگ عشق

نام نویسنده:اچ فخاری تبار

ژانر:طنز،عاشقانه

هدف:سرگرمی

ساعت پارت گزاری:۷ تا ۱۰

خلاصه:دخترعمو های هوشمند و  پسر عموی های کامیاب برای اینکه بتونن این ترم رو پاس کنن مجبور میشن توی یک پروژه مهم دانشگاهی باهم همکاری کنن و همین همکاری شروع اتفاقات جدید و مواجهی  با اتفاقات گذشته س..

مقدمه:

مشکی!
تنها رنگی که حرف هیچ رنگی براش مهم نیست!
هیچ رنگی نمیتونه شخصیتشو تغییر بده! 
همونی که بوده میمونه!
خیلی ها شبیهش میشن اما اون به هیچ رنگی نگاه نمیکنه!
ولی تنها رنگی که میتونه اونو تغییر بده و به سوی خودش بکشتش یارشه...
سفید!
حالا من میشم مشکی داستان سرنوشت و تو...
سفیدی که من و از چیزی که بودم دور کنی...
تو میتونی من و بسازی..
به من رنگ ببخشی..
تو من و کامل میکنی..
و من مکملم رو میپرستم!
 

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 78
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

به نام خدا
پارت یک
اقای محترم شما از پشت زدی به ماشین من طبلکارم هستی؟
+خانوم منکه علم غیب نداشتم بدونم شما یهو میزنی روی ترمز،عرض کردم هرچقدر خسارتش بشه تقدیم میکنم.
دیگه داشتم جوش میاوردم من هی میگم ماشینم و خاک شیر کردی باز میگه خسارت میدم: من دارم میگم ماشینم مثل قبل نمیشه باز شما حرف پول میزنی؟کی پول خواست بزارش تو قلکت جمع بشه،شما یه معذرت خواهی بلد نیستی؟

از نفسای تندش و صورت سرخ شدش معلوم بود داره حرص میخوره،اومد چیزی بگه که بجاش دستشو مشت کرد و رفت توی ماشین خوشگلش که چراغ های جلوش رسما داغون شده بود و با یه کارت توی دستش برگشت:این شماره منه الان کار واجبی دارم و وقت جر و بحث ندارم هروقت ماشینتون رو خواستید ببرید تعمیرگاه زنگ بزنید من خسارتش رو تقدیم میکنم.
حرصم گرفتش که توی این موقعیت داشت شماره میداد.
چپ چپ نگاش کردم و مجبور شدم کارت رو ازش بگیرم،عذرخواهی که نکرد حداقل پول ماشینو بده،والا پول که علف خرس نیستش.

نشستم تو ماشین و میخواستم استارت بزنم که حنا دوباره شروع کرد 
به جیغ زدن برگشتم سمتش و دستم و گذاشتم رو دهنش  الان اصلا حوصله اینکه مثل همیشه 
جیغ جیغ کنه رو نداشتم؛یکم مظلوم نگام دلم سوخت دستمو برداشتم 
و با انگشت اشاره به صورت تحدید وار روبه روش گفتم:بخوای
جیغ بزنی از ماشین پرتت میکنم بیرون‌‌..سرش و تکون داد و دوباره
شد همون حنای قبلی و گفت:چرا اینجوری باهاش حرف زدی ندیدی چقدر جیگر بود..
عه راست میگفت ها چرا خودم دقت نکردم...مخصوصا موهاش 
بزار یادم بیاد قهوه ای بود..نه نه ترکیب عسلی و قهوه ای بود 
یه رنگ خاصی بود اون تیکه از موهاش که کج ریخته بود رو صورتش روشن تر بود و اون تیکه بالا که به لطف ژل مو صاف 
شده بود تیره تر بود..چشاشم که مثل خودم عسلی بود ولی من چشام
گربه ای بودش..به بقیه اجزای صورتش دقت نکردم ولی هیکلش اوف
دو برابر من بود معلوم نیست چند سال روش کار کرده و وزنه زده تا 
این شده..خدایی خیلی خوشگل بود ولی که چی اخلاق نداره،قیافه جاستین بیبر اخلاق اختاپوس باب اسفنجی،یه لحظه خندم گرفت 
ولی با چیزی که حنا گفت خشکم زد..به ساعتم نگاه کردم..نه!
قیافه حسینی اومد جلو چشمم که اول ترم گفت هرکی سر 
امتحان دیر برسه بی برو برگرد نمرش صفر میشه..
الان عقربه روی ۱۰ ساعت داشت بهم پوزخند میزد..

با لبای جمع شده به حنا نگاه کردم که بغض کرد و نزدیک بود بزنه زیر گریه..
ارزو:حالا گریه نکن یه کاریش میکنیم.
دوباره با جیغ و داد شروع کرد:چی میگی؟چیو میخوای یکاریش کنی سر مهمترین امتحان نرسیدیم امتحان تا ۹ و نیم بود ارزو میفهمی این امتحانوافتادیم خیر سرم گفتم این امتحانم بدیم بعد چهار سال این لیسانس کوفتی رو میگیرم و میتونم برم کاراموزی.

راست میگفت خودمم کلی زحمت کشیده بودم..
اینطوری همش دود میشد میرفت هوا...
یه ترمم یه ترم بودد مخصوصا برای ما معماری بودیم..
ولی فعلا هیچی معلوم نیست..باید برسیم دانشگاه و با.. حسینی صحبت کنیم..

ارزو:حنا دو دقیقه جیغ جیغ نکن یه واحده دیگه فوقش ترم بعد میخونیم حالا چند ماه این اون ور فرقی نداره.
اومد دوباره جیغ بزنه که ماشین و پارک کردم و با گفتن فعلا پیاده شو سریع از ماشین پیاده شدم.

داشتم با عصبانیت ناخونامو توی دستم فرو میکردم که  یکی از 
اون بزغاله های کامیاب شروع کرد به حرف زدن:استاد ما که از قصد 
دیر نرسیدیم توی راه با دوتا خانوم محترم با دست بهمون اشاره کرد و ادامه داد:تصادف کردیم اگر بزارید فردا یا همین الان امتحان بدید بزرگیتون رو میرسونه.

وقتی اومدیم دانشگاه و اون دوتا رو دیدیم فهمیدم همون مخ های دانشگاه ن،عجیب نبود تو تصادف نشناختم من حافظه قوی توی ظاهر آدما نداشتم و زود یادم میرفت..

حنا:استاد لطفا اخه ما بخاطر یه واحد که نمیتونیم دوباره این ترم رو بخونیم اونم دقیقا وقتی که این ترم اخرین ترم بود،یبار ارفاق کنید.
استاد:هوشمند چی داری میگی؟ اگر نمرتون کم شده بود ارفاق جواب میداد،شما کلا امتحان ندادید مهمترین امتحان رو افتادید ارفاق جایز نیست.

یه نگاه به اون دوتا بزغاله نفرت انگیز انداخت و با یکم مکث دوباره گفت: ولی چون ترم اخری هستید میتونم براتون یکاری انجام بدم.
مشتاق و با یکم امید زل زده بودیم بهش که اومد جلو و دستاشو گذاشت روی میزش و توهم گره زده و گفت:اگر شما چهار نفر با دست بهمون اشاره کرد و ادامه داد: نقشه یک ساختمون رو به بهترین شکل بکشید و مدیریت پروژه رو هم همونطور به نحو احسنت انجام بدید اون پروژه رو بجای امتحان در نظر میگیرم و با هر نکته مثبت و منفی نمرتون رو حساب میکنم.

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو
با اعصبانی داغون و ذهنی مشغول از اتاق حسینی زدم بیرون
با پروژه مشکلی نداشتم اولین بارم نبود،مشکل اصلیم همکاری با دوتا موجود از خود راضی بود‌. ناراحت بودم،از خودم از کامیاب،از اینکه
چرا حالا که بعد چهار میتونستم با خیال راحت مدرکم و بگیرم باید میگشتم یه پروژه پیدا میکردم،آیا اون چیزی که حسینی میخواست میشد آیا نمیشد..از همه مهمتر باید گوش به فرمان کس دیگه بودم؛من،اروز هوشمند کسی که تو این ۲۳ سال زندگیم از مهمترین ادم زندگیمم حرف شنوی نداشتم الان بخاطر یک مدرکی که خودم چهار سال براش زحمت کشیده بودم باید پا روی عقایدم میذاشتم..کلافه بودم حوصله محیط دانشگاه و نداشتم دلم میخواست برم توی حیاط تا بتونم نفس بکشم، بتونم فکر کنم که چی درسته و چی غلط..
اصلا ببینم خودم چی میخوام؟ جلوی ایینه کنار اتاق مقنعه سرمه ایم رو مرتب کردم و مثل یک خانوم باوقار سرم و انداختم پایین و میخواستم از پنج شش تا پله پایین برم که در اتاق حسینی باز شد..برگشتم ببینم کیه که با دوتا چشم خندون و شیطون رو به رو شدم! الان اگر یه دقیقه دیگه اینجا میموندم یا قطع نخاش میکردم یا تک تک موهاشو میکندم..

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

پسره بوزینه اگر صبح چشماشو باز میکرد و نمیزد به ماشینم الان مجبور به انجام این پروژه و تحمل دردسر هاش نبودم..
اخ که چقدر دلم میخواست اون دوتا چشمای قهوه ای خوشرنگش و که توی افتاب عسلی میشد از کاسه درمیاوردم،ولی خب متاسفانه از خون میترسیدم و اگر خونش اینجا پخش میشد غش میکردم و سوژه میشد..
با تکون های حنا به خودم اومدم و فهمیدم دو ساعته زل زدم به منظره روبه روم که کامیاب باشه..بدون اینکه خجالت بکشم با پرویی تمام یک قدم به سمتش برداشتم و در حالی که سعی داشتم ارامش خودم و حفظ کنم از کنارش رد شدم و در همون حین گفتم:بهتره بیش از حد خوشحال نباشین،هنوز معلوم نیست ما با این پروژه موافقت کنیم یا نه..در ضمن اگر هم موافقت کنیم قطعا محل کارمون رو از شما انگشت اشاره ام رو به سمتشون گرفتم و ادامه دادم: جدا میکنیم اقایون کامیباب..
دیگه صبر نکردم جوابش رو بشنوم و با سرعت از پله ها اومدم پایین و حنا هم دنبالم راه افتاد..

وارد خونه شدیم و حنا با بلند ترین صدایی که میتونست داشته باشه سلام‌ کرد..نمیدونم چرا عادت داشت انقدر بلند سلام کنه،موقع حرف زدن هم که یک دقیقه دست از جیغ زدن برنمیداشت..
مامان با خوشحالی از اشپژخونه اومد بیرون و گفت:سلام دخترای گلم،برید لباس هاتونوعوض کنید ناهار اماده س..
 

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

بی توجه بهشون که اگر ولشون کنی تا دو ساعت دیگه هم میخوان حرف بزنن و مامان از همه اتفاقات توی دانشگاه با خبر بشه رفتم تو اتاقم..داشتم لباس عوض میکردم که حنا بدون در زدن وارد اتاق شد.
اینم جرو عادت های مزخرفش بود که هیچ جوره نمیتونست ترک کنه..
حنا:آرزو حرفای توی دانشگاه و که جدی نگفتی؟
ارزو:کدوم حرفا؟
حنا:همون که گفتی معلوم نیست با پروژه موافقت کنیم یا نه؟
سرم و برگردوندم سمت کتاب خونه،خودمم نمیدونستم از طرفی اصلا دلم نمیخواست بخاطر یه واحد ترم و دوباره بخونم از طرفی هم همکاری با اون دو نفر مثل مرگ میموند واسم..
تغییری به حالتم ندادم و با لحنی که خستگی توش موج میزد گفتم:نمیدونم،باید راجبش فکر کنم ولی آخه زمین از کجا بیاریم که نقشه ساختمون توش بکشیم و مدیریتش کنیم؟
حنا از سیب تو دستش یه گاز زد و گفت:وا مگه نشنیدی حرفای امین و؟
اخم ریزی کردم و گفتم:حرفای امین؟کدوم حرفا؟
متجعب شد و گفت:همین که گفت بابای من شرکت ساختمون سازی داره و اگر بهش بگیم میتونه برامون پروژه جور کنه دیگه..
داشتم تو ذهنم تجزیه تحلیل میکردم که کی اینو گفت و من نشنیدم،شاید همون زمانی که داشتم تو دلم مورد عنایت قرارش میدادم و گفته؛ایول بابا دمش گرم اینم جور شد.
نمیدونم حنا تو نگام چی دید که با ذوق دستاشو بهم زد و گفت:پس قبول کردی دیگه؟
ارزو:توهم همچین بدت نمیادا..
حنا:برای چی باید بدم بیاد؟ فوقش دو ماهه دیگه خدارو چه دیدی شاید زد و تو این دوماه مثل این رمانا عاشق هم شدیم..
اگر هر وقت دیگه ای بود میزدم تو سرش ولی الان فقط خندیدم‌..اینجوری هم قشنگ میشدا
 

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

صدای زنگ گوشیم و خفه کردم و به زور از تخت خواب فاصله گرفتم؛رفتم توی دستشویی و یه ابی به دست و صورتم که از زور خواب پف کرده بود و الان بخاطر گشنگی از همیشه سفید تر شده بود زدم و حوله به دست دستشویی رو ترک کردم.
با حسرت یه نگاه به تخت خواب بنفش خوشگلم انداختم و با سختی چشم ازش گرفتم،مثل یه معتاد که مجبوره مواد رو ترک کنه شده بودم،امروز میخواستم برم دانشگاه با حسینی راجب پروژه یه گپ و گفتی داشته باشیم پس باید تیپ دانشگاهیم رو حفظ میکردم مانتو مشکیم که قدش تا زیر زانوم بود و با مقنعه مشکیم ست کردم و یه نگاه اجمالی به تیپم انداخت همچی اوکی بود فقط شلوار جینم از سه ناحیه با چای آغشته شده بود که مجبور شدم با یه جین نخودی عوضش کنم ،یه نگاه به ساعت انداختم هنوز یک ساعت وقت بود پس با ارامش رفتم اشپزخونه که صبحانه بخورم..
بابا که سرکار بود مامانم لابد رفته خرید پس زحمت صبحانه اماده کردن روی دوش خودمه،در یخچال و باز کردم‌ که با منظره همیشگی رو به رو شدم،هیچی تو یخچال نبود به غیر از الویه دیشب..مجبوری‌ چند تا لقه خوردم و از خونه زدم بیرون.

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

میخواستم برم دنبال حنا ولی یاد دیشب که به بابا گفت زدم ماشین و خراب کردم افتادم بیخیالش شدم،به من چه خودش زحمت بکشه بره سره کوچه ماشین بگیره..
بالاخره بعد از ترافیک سنگین که نمیدونم واسه چی بود رسیدم دانشگاه و میخواستم برم تو که یادم اومد کارت دانشجویی رو نیاوردم و حراست هم هیچ جوره نمیزاره برم تو..
الان که حراست گیر داده بود به یه دختره فوق العاده جلف،نوچ نوچ اخه دختر عاقل کی دانشگاه شلوار قد نود میپوشه اونم با یه مانتو خیلی کوتاه که کلا نیم متر پارچه هم هدر نداده بودن برای دوختش مقنعه ش هم که سر نمیکرد سنگین تر بود موهای خوش رنگ نسکافه ایش رو به صورت افشون دور و برش ریخته بود،به به صورتش هم که دماغ عملی گونه هاش هم کاشته بود لبشم که به لطف پروتز شده بود عین بادکنک ولی ارایشش قشنگ بودا سایه ش رو به صورت هارمونی صورتی و مشکی زده بود رژش هم خیلی قشنگ بود یادم باشه مارکش رو ازش بپرسم..
از توصیفش دست برداشتم و با تمرکز پای راستم و یکم جلوتر از پای چپم به حالت دو گذاشتم و اماده شدم برا عملیات انتحاری..
 

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت
حالا یک..دو..سه..با بیشترین سرعتم عین پلنگ ایرانی خدابیامرز دویدم و به صدای سوت اقایون حراست هم توجهی نکردم داشتم میدوییدم که نفهمیدم یه تیکه سنگ از کجا پیدا شد که پام بهش گیر کرد و ...گرومپ..پهن زمین شده بودم و داشتم به بخت خودم لعنت میفرستادم و هم زمان خداروشکر هم میکردم که تونستم با دستام تعادلم و نگه دارم وگرنه سرم حتما میشکست که از پشت سرم صدای خنده چند نفر توجهم و جلب کرد برگشتم و با صورت خندون حسینی و کامیاب ها و صورت حرصی حنا مواجه شدم..
شعور ندارن که من اینجا افتادم زمین معلوم نیست کجام شکسته اینا میخندن 
حنا هم بی توجه به اونا اومدم سمتم و کمکم کرد بلند شم..اول خواستم جوری رفتار کنم که انگار اصلا وجود ندارن ولی دیدم دلم اروم نمیگیره اگر چند تا درشت بارشون نکنم..
برگشتم سمتشون و خواستم لب از لب باز کنم که حسینی بی موقع گفت:جر و بحث باشه واسه بعدا الان فعلا کار داریم..اینو گفت و با یه چشمک زدن به من و کامیاب رفت سمت ساختمون دانشگاه اون یکی کامیاب و حنا هم پشت سرشون راه افتادن و منم بیخیال اون موجود رو مخ شدم و راه افتادم سمت ساختمون که صدای نکرش و از بغل گوشم شنیدم:خانوم ای کیو جسارت نباشه ولی مانتوتون پاره شده..اینو گفت و خودشم خندید میدونستم داره چرت و پرت میگه منم به صورت مسخره عین خودش خندیدم و دوباره رفتم سمت ساختمون که جمله ش تو ذهنم اومد‌‌..این چی گفت،گفت ای کیو نگاه کن، هر دقیقه به شخصیت نداشتش اضافه میشه...
 

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

_بله همونطور که گفتم شما حقیقتا یک پروژه در انتظار دارید و باید مثل یک امتحان ازش سربلند بیرون بیاید..
هممون نگاهمون به حسینی بود و اونم داشت همون حرفای اون روز رو تکرار میکرد،سر کلاسش هم یه حرف و بیست پنج بار میگفت کلا ادم حوصله سر بری بود تصمیم گرفتم بجای اینکه بیهوده از وقتم استفاده بشه اتاق حسینی رو دید بزنم..اتاقش جوری بود که از در وارد میشدی یه میز بزرگ میدیدی با پنج شش تا صندلی رو به روش و اطرافش..یکم اون طرف تر یه کتابخونه که توش پرونده های دانجشو ها به ترتیب رنگ:نارنجی،سبز،زرد،ابی چیشده شده بود و حدودا به فاصله چهار تا انگشت از کتابخونه یه اب سرد کن بود چیز خاص دیگه ای تو اتاقش نبود..ای بابا اینم که کلا دو ثانیه از وقتم رو پر کرد بهتره به همون حرف های حسینی توجه کنم..سرم و برگردوندم سمتش که دیدم با اخم بشدت غلیظی زل زده توی یه برگه..از اون جایی که خیلی فضول نه ببخشید خیلی کنجکاوم دوست داشتم بدونم تو برگه چی نوشته که حسینی رو تبدیل به دیو دو سر که یه سرش با شمشیر قطع شده کرده..بالاخره کله مبارک و از تو برگه در اورد و با لبخند هیستیریکی گفت:این برگه از اقای احمدی مدیر دانشگاه به دست من رسیده که توش ذکر شده از ترم جدید استاد دیگری جایگزین من میشه‌‌..
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه
خیلی خوشحال شدم اومدم خوشحالیم و بروز بدم که حنا با صدای بلند گفت:وای جدی میگید استاد اینکه خیلی خوب...یهو متوجه گندی که زده بود شد و با تته پته گفت:یعنی..ام منظورم این بود خوشبحال دانشجو های اون دانشگاه که شما میخواید دوباره استادشون بشید
جمله اخرش و با لبخند مصنوعی گفت و بعدش تا جایی که میتونست سرش و انداخت پایین که با صدای خنده حسینی یکم اطمینان پیدا کرد که قرار نیست کلشو بکنه و بزاره رو سینش.. خندم گرفته بود ولی اگر میخندیدم وضع خیلی خراب میشد.بخاطر اینکه بحث و عوض کنم گفتم:نظرتون چیه بریم کافی شاپ؟
کامیاب شماره یک که همون امین باشه گفت:عالیه،اتفاقا منم صبحانه نخوردم بریم‌.
ایش کی با تو بود،میخوام نیای..
بقیه هم سری تکون دادن و باهم از دانشگاه خارج شدیم و هر کی به سمت ماشین خودش رفت،خواستم بشینم توی ماشین که صدای امین مانع این کار شد:خانوم هوشمند،
اگر امروز وقت دارید بعد کافی شاپ بریم تعمیرگاه و با چشم به ماشینم اشاره کرد.
سری تکون دادم و نشستم تو ماشین و ضبط و زدم که صدای مهدی احمدوند ماشین و پر کرد:

منو دیوانه کرد،شقایق بوی تو
مهتاب روی تو،از تو مگه دیوانه تر هست؟
چشم اهوی تو،کمون ابروی تو
پریشون موی تو،از تو مگه زیباترم هست
تو یه افسونگری از من نگذری 
بری تو قصه هات،تو از اون بهتری
دل من فرش زیر پات،زیر قدمات
هزار غزل پیکشت،شاخه نبات
آدم و حوا من و تو،لیلی و مجنون من وتو
شیرین و فرهاد من و تو،آزاده و بهرام من و تو
سلیم و میترا من و تو،یوسف و زلیخا من و تو
رودابه و زال من و تو،منیژه و بیژن من و تو
حالا ای وای،ای وای از دل
هی داد،هی داد از عشق
زیبایی انقدر که دنیام افتاد از چشم
حالا درمونی رو دردم،من دورت بگردم
من با تو بهشت و رو زمینم تجربه کردم
مگه بهتر از توهم هست؟ ای وای ای وای
از دسته این قلبِ بد مست
آدم و حوا من و تو،لیلی و مجنون من و تو
شیرین و فرهاد من و تو،آزاده و بهرام من و تو
سلیم و میترا من و تو،یوسف و زلیخا من و تو
رودابه و زال من و تو،منیژه و بیژن من و تو

ماشین و پشت ماشین کامیاب پارک کردم و پیاده شدیم بریم تو کافه
که حسینی با یه ببخشید گفت کار واجبی داره و این گونه ما دخترعموهای هوشمند و پسرعمو های کامیاب و تنها گذاشت...

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده
وارد کافه شدیم و شروع کردم انالیز کردن:حدود هفت هشت تا میز قرمز و مشکی ملایم ست با دیوار های کافه  بود که بیشترش دو نفره بود و دو سه تا چهار نفره بود که رفتیم روی یکیشون نشستیم،از سقف هم لوستر های قرمز و مشکی اویزون بودن..خیلی رمانتیک بود..وقتی مطمئن شدم همه جا رو دید زدم برگشتم سمت صورتی که از اول زل زده بود بهم و سنگینی نگاهش اذیتم میکرد..بازم همون نگاه شیطون این چی تو سرشه که همیشه نگاهش شیطونه..از صورتش اروم اروم اومدم پایین یه گردنبند نقره که Aبود گردنش انداخته بود و یه تیشرت مشکی با شلوار جین پوشیده بود..
دستموکشیدم رو گردنم گردنبندی که گردنش بود دقیقا عین مال من بود..
نگاهم و ازش گرفتم و دوختم به گل رو میز و منتظر بودم یکیشون یه حرفی بزنه بالاخره اون یکی کامیاب که اسمش کامیار بود شروع کرد:
خب،تا اونجایی که من میدونم شما با پروژه موافقت کردید،من و امین هم مشکلی نداریم پس از الان ما باهم همکاریم..
بعد از اون هم امین با خنده گفت:بله ظاهرا همکاریم،البته اگر شما خانوما تا اخر پروژه اجازه نفس کشیدن بهمون بدید..این گفت و خودشم مثل همیشه زد زیر خنده..

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده
این یچی میزد،خودش میگه خودشم میخنده یهو جدی شد و ادامه داد:
ولی مثل رفیق که میتونیم حداقل دو ماه باهم رفتار کنیم نه؟
سرش و چرخوند سمت ومن و دستشو به نشون دست دادن اورد جلو..
اخم کردم،چه معنی داشت انقدر احساس صمیمیت بکنه..
من با داداش هامم رفیق نبودم چه برسه به اینا..
با چشم غره روم و کردم اونور که برخلاف تصورم که گفتم الان ناراحت میشه خندید..
حنا:ولی بنظر من همون همکار باشیم بهتره..یه چشمک به من زد و این دفعه حنا دستشو برد جلو امین و باهاش دست داد..
سفارش هامونو خوردیم و طبق گفته امین باهاش رفتم تعمیرگاه برای ماشین..
هم خسته بودم هم گرسنم بود تقریبا دو ساعت تو تعمیرگاه معطل شدیم‌‌..
الانم هرچی تو کیفم میگشتم کلید و پیدا نمیکردم آیفون هم خراب بود.همینطور که به بقیه تفتیشم ادامه میدادم  در یهو باز شد..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوازده
سرمو بلند کردم که با فرشید همسایه پایینی رو به رو شدم..
چون خواستگارم بود دل خوشی ازش نداشتم به یه ممنون که خودمم به زور شنیدمش اکتفا کردم اومدم برم تو که صداش و شنیدم:
_خانوم هوشمند،هنوزم نمیخواید رو پشنهادم فکر کنید؟
برگشتم سمتش و طوری که سعی داشتم حالت جدی خودمو حفظ کنم گفتم:
فکر میکنم جوابتون رو خیلی وقت پیش دادم،شما منتظر اینکه من نظرم عوض بشه نباشید..با اجازه..
_شما جواب دادید ولی نگفتید چرا؟
دیگه داشت کلافم میکرد یه گام به سمتش برداشتم و دستمو گذاشتم دم پنجره و با صدای اروم ولی جدی گفتم:دلیل قانع کننده تر از اینکه قصد ازدواج ندارم و اگر هم داشته باشم شما اون کسی که باید نیستید فکر نمیکنم دیگه باید توضیحی بدم،امیدوارم با اون کسی که دوسش دارید خوشبخت بشید..
اینو گفتم به سرعت از پله ها بالا رفتم حوصله اینکه باهاش حرف بزنم و نداشتم..به در خونه رسیدم و دستمو گذاشتم روی زنگ که بعد از پنج مین آریو در و باز کرد..
از جلو در رفت اونور و اجازه وارد شدن داد..
آریو:سلام،خوبی؟مگه دیروز اخرین امتحانت نبود برای چی رفتی دانشگاه؟
برنگشتمو همونجوری که داشتم دستامو میشتم داد زدم:اره تموم شده بود یکار دیگه داشم..
اومدش توی اشپزخونه و همون طور که به غذا ناخونک میزد یه هومی گفت و خوشحال از اینکه نمیخواد سیم جین کنه رفتم تو اتاقم..

ویرایش شده توسط hana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده
تازه چشام گرم شده بود که صدای گوشیم بلند شد،اه الان چه وقت زنگ زدنه؟
دستمو دراز کردم و گوشی رو برداشتم و خوابالو جواب دادم:
بله؟
بله گفتن من همانا و صدای داد وحشتناک آلاله همانا:سلاممممم چطوری؟
دیگه با دادش خواب کامل از سرم پریده بود..
منم با خوش رویی جوابش و دادم:سلام الاله خوبم تو خوبی؟
_مرسی منم‌ خوبم،زنگ زدم یه خبری بهت بدم.
_چیزی شده؟
_اره،چهارشنبه همین هفته نامزدیمه میای؟
عه الاله خل و چله هم رفت قاطی مرغا..
_به به مبارک باشه،یه درصد فکر کن نیام.
خوشحال شد و گفت:پس منتظرتم،بای.
دیگه خوابم نمیومد،حوصلمم سر رفته بود زنگ زدم به مهشید و حنا و اسمان بهشون گفتم بریم بیرون که مهشید پیشنهاد داد بریم برای چهارشنبه لباس بخریم،ههمون موافقت کردیم و الان جلوی اینه داشتم اماده میشدم..
بالاخره بعد از کلی دنگ و فنگ تونستم یه خط چشم هماهنگ بکشم،زیاد اهل ارایش نبودم ولی از خط چشم نمیتونستم بگذرم..
با زدن رژ کالباسیم ارایش و تموم کردم و رفتم سراغ لباس،یه مانتو ابی نفتی جلو باز که زیرش یه شومیز سفید پوشیدم،با شلوار جین سفید جذب و کیف و شالم هم باهاش ست کردم..
بعد نیم ساعت حاضر و اماده از اتاق اومدم بیرون که آریو عین جن اومد جلوم..ترسیدم و دستمو گذاشتم رو دهنم که صدای قهقهه ش رو شنیدم..
آرزو:خیلی گاوی،اگر سکته میکردم کی جواب میداد..
یهو انگار یادش اومد چی میخواست بگه که با اخم گفت:کجا این وقت شب؟
همون طور که نگاهم رو ساعت بود گفتم :تو فرهنگ شما به پنج بعد از ظهر میگن شب؟
آریو:هرچی جواب من و بده!
آرزو:با بچها میرم پاساژ‌‌..
چشاش برق زد و گفت:حنا هم هست..
چشم غره رفتم بهش و گفتم:نه نیست.
پکر شدش و رفت تو اتاقش..
آخی داداشم از بچگی حنا رو بیشتر از من دوست داشت خیلی باهم صمیمی بودن همیشه میگفتیم‌ حنا و حامی و آریوباهم خواهر برادرن..بیخیالش شدم و اومدم برم که این بار آراس اومد:کجا؟
ای بابا یه بیرون میخوایم بریم باید هفت خوان رستم و طی کنیم..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده
آرزو:با اجازه شما و آریو با دوستام تشریف میبرم بیرون...
سرش و تکون داد با دستش اشاره کرد:به سلامت،در هم پشت سرت ببند ..
اوه ایول به خودم،با یه حرکت دست همچی رو فهمیدم
سریع رفتم سمت در تا کس دیگه نیومده و زدم بیرون..
اول رفتم دنبال حنا و مهشید،آسمان خودش میومد و رفتیم پاساژ..
مهشید:بچها این قشنگه؟
هممون با صداش برگشتیم سمتش،یه لباس سرخابی استین حلقه ای دستش بود که حدودا تا روی زانو بودش تقریبا ساده بود ولی روی قسمت سینش با سنگ دوزی تزئین شده بود..
آسمان:اره برو بپوش..
تا مهشید لباسش و بپوشه حنا هم یه لباس پسند کرد که تقریبا شکل مهشید بود با این تفاوت که رنگش نقره ای بود که تا روی کمر تنگ بود،از کمر تا پنج شش سانت زیر زانو هم حالت چین دار بود،استین هاش هم تا ارنج به صورت تور بود..
من و اسمان هم لباس هامون رو گرفتیم رو به پیشنهاد و مهمون من رفتیم رستوران و بعد کلی مسخره بازی و خنده برگشتیم..
مهشید رو رسوندم..حنا هم گفت میاد خونه ما اوه اوه من به آریو گفتم حنا نمیاد بفهمه کلمه منو میکنه..خخخ
ساعت حدودا نه بود که رفتیم خونه و بعد از کلی بازی و فیلم دیدن ساعت دو خوابیدیم..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده
امروز،روز جشن و با بچها داشتیم خودمون و اماده میکردیم..
مهشید و آسمان رفتن ارایشگاه ولی از اون جایی که من و حنا خواب موندیم اگر میرفتیم ارایشگاه دیر میشد،تصمیم گرفتیم خودمون ارایش کنیم
جلوی اینه وایستادم و به خودم نگاه کردم..موهای قهوه ای پرپشت و بلندم و با اتو مو صاف کرده بودم و روش بافت های ریز زده بودم،چشمای عسلی گربه ایم  با خط چشم و سایه همرنگ لباسم خیلی قشگ شده بود ،از بچگی عاشق چشمام بودم..یه تاپ استین حلقه ای مشکی پوشیده بودم که روش طرح گل های قرمز داشت با یه دامن تا روی زانوم به رنگ قرمز و جوراب شلواری مشکی،رنگ قرمز لباسم با رژ قرمز پررنگم و کیف و کفشم ست بود،یه مانتو مشکی تنم کردم و یه شال قرمز هم برداشتم،زیاد اهل حجاب نبودم نه من نه خانوادم ولی خیلی هم خوشم نمیومد جلوی هر کسی زیبای هام و به نمایش بزارم یه حد و مرز هایی داشتم...
بالاخره از اینه دل کندم و برگشتم سمت بچها..همشون خوشگل شده بودن
مخصوصا حنا که رنگ نقره ای لباس با چشمای طوسیش ست قشنگی درست کرده بود،اسمان هم یه کت و دامن سرمه ای رنگ پوشیده بود..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده
برخلاف ما سه نفر اسمان خیلی معتقد بود ولی هیچوقت سعی نمیکرد مارو عوض کنه،میگفت اعتقاد هرکس فرق داره و به خودش ربط داره..
از اتاق حنا اومدیم بیرون که حامی همون لحظه از بیرون اومد و چون نمیدونست ما خونه ایم خیلی تعجب کرد..
حامی تقریبا دو سال از حنا بزرگتر بود چون فاصله سنی کمی داشتن خیلی باهم جور بودن،هم از لحاظ ظاهر شباهت قابل توجهی داشتن هم اخلاق کلا عین سیبی که از وسط‌ نصف شده باشه..
مخصوصا چشماشون که دقیقا عین چشمای عمو مهدی بود..
بچها یکی یکی سلام و خدافظی کردن و رفتن بیرون ولی‌ حنا داشت با حامی حرف میزد:
حنا:ببین حامی،تا ما بیایم دیر میشه..بابا اومد غذا تو یخچال هست داغ کنید بخورید باشه؟
حامی:اوکی،فقط این که عروسی تشریف میبرید اگر از این دختر خوشگلا داشت نامردید اگر برام جورش نکردید..
هممون خندیدیم و با خدافظی رفتیم که اگر شانس بیاریم نیم ساعت بعد از شروع مراسم میرسیم..
بالاخره رسیدیم و همون طور که پیش بینی کرده بودم حدود نیم ساعت از جشن شروع شده بود..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده
از همون موقع که وارد شدیم حوصلم سر رفت،اینا چرا اینجورین؟
نه شوقی نه ذوقی عین کسایی که اومدن همایش سیخ نشستن نه دست میزنن نه میرقصن این چه وضعشه؟
اگر میتونستم خودم میرفتم وسط میزدم میرقصیدم ولی خیلی ضایع بود و در ضمن چون مختلط بود حوصله خواستگار نداشتم..
داشتم مهمون ها و تیپ هاشون رو انالیز میکردم که رسیدم به کامیار و امین..اه اینا هم که هستن..نه بابا چه خوشتیپ کی میره این همه راه و 
امین یه شلوار جین جذب سفید پوشیده بود با تیشرت همرنگش و یه کت تک قرمز.. کامیار هم که کت و شلوار طوسی پوشیده بود با پیرهن دودی و کروات مشکی..اینم که لباساش و با رنگ چشماش ست کرده.‌.

تشنم شده بود بلند شدم برم برا ی خودم شربت بردارم...
یه میز بزرگ ته سالن بود که انواع شربت روش چیده شده بود...
امین و دار و دستش هم به میز تکیه دادن بودن جوری که انگار میز مال اوناس هرکی هم بخواد چیزی میل کنه باید از اینا اجازه بگیره...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هیجده
رفتم سمت میز و دستمو دراز کردم شربت آلبالو بردارم و همزمان با من یکی از دوستای امین که اسمشو نمیدونم هم دستشو دراز کرد و چون خورد به دستم تعادلم و از دست دادم و لیوان برگشت...
امتداد لیوان و گرفتم که رسیدم به امین که محتویات لیوان ریخته بود رو شلوار سفیدش...
آخیش دلم خنک شد...

اومدم یکی دیگه بردارم که صداش و توش نمه های خنده بود شنیدم این واقعا یچیزیش میشه شلوارش از سفید به صورتی تغییر رنگ پیدا کرده بعد میخنده...
امین:بله نیاز به عذرخواهی نیست بخشیدمت..
آرزو:چه جالب،شما با خودتون حدف میزنید؟
یهو انگشت اشاره ش و اورد بالا و گرفت سمتم و چون انتظارش و نداشتم خورد تو چشمم و سوزش بدی گرفت..
دستمو گذاشتم رو چشمم و داشتم میمالیدم که یاد خط چشم و ریملم افتادم..
بدون اینکه دستمو از روی چشمم. بردارم رفتم سمت دستشویی
و جلوی اینه وایستادم و دستمو برداشتم...
بعله...خط چشم و ریملم پخش شده بود دور و اطراف چشمم..
یه دستمال برداشتم و نمدارش کردم و اول اونو به حالت ماساژ به اطراف چشمم کشیدم طوری‌ کرم پودرم خراب نشه...

بعد از یک ربع بالاخره تونستم یکم از ریمل و خط چشمی که پخش شد بود و پاک کنم ولی بازم یکم سیاه بود...
از دستشویی اومدم بیرون و اومدم برم پیش بچها که همون لحظه صدای اهنگ رو زیاد کردن..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده
حدود یک ساعت از جشن گذشته بود که سر درد شدیدی اومد سراغم
صدای اهنگ زیاد بود..بافت موهام هم چون سفت بود باعث شده بود سردرد بگیرم..از جام بلند شدم و به بچها گفتم میرم بیرون یکم قدم بزنم
 مراسم توی یه باغ بود از در سالن اومدم بیرون و چون تعداد زیادی ادم توی باغ بودن رفتم سمت پشت باغ..
راهش از سنگ ریزه هایی بود که سنگ های رنگی هم برای زیبایی داخلش پیدا میشد،چراغ هایی که به صورت ریسه وصله بود فضا رو روشن کرده بود،تصمیم گرفتم برم سمت درختا که یهو پام رفت توی یه چاله و بدجور افتادم زمین...از شدت دردی که به دستم وارد شده بود اشکم دراومد..لباسمم گلی شده بود..همونجوری روی زمین داشتم گریه میکردم که صدای یه فرد اشنا به گوشم خورد:دستت و بده به من بلند شو..
اه اینکه امینِ..همین یکی رو کم داشتم اصلا این اینجا چیکار میکنه مگه الان تو سالن نبود؟
چاره ای نداشتم..دستم خیلی درد گرفته بود از شدت ضربه قرمز شده بود...
دستم توی دستش که به طرفم خم شده بود گذاشتم و به سختی بلند شدم..
چون ته باغ بودیم نور خیلی کمی اینجا بود..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست
ازش تشکر کردم و اومدم برم که بازوم و گرفت و مانع شد..
با تعجب برگشتم سمتش و به دستش که روی بازوم بود نگاه کردم که دستش و برداشت..
امین:با من مشکلی داری؟
هم تعجب کردم که چرا الان این سوال و پرسید هم عصبی بودم که به چه اجازه ای به من دست زد...
آرزو:برای چی باید مشکلی داشته باشم؟اصلا مگه ما چند بار همدیگه رو ملاقات کردیم که شما فهمیدی باهاتون مشکل دارم؟
دستاشو گذاشت تو جیب شلوارش و رو به روم وایستاد منم رخ به رخش ایستادم و با اخم ریزی بهش نگاه کردم..
امین:تا جایی که من میدونم با همه پسرای دانشگاه گرم میگیری و مفرد صداشون میزنی ولی به من که میرسی جمع میبندی..من یه نفرم بهم بگو تو..ما از الان تا دو ماه دیگه با هم همکاریم من ابم با کسی که من و دونفر میبینه توی یه جوب نمیره پس سعی کن باهم کنار بیایم این جوری نه خودت اذیت میشی نه من و عصبی میکنی...
دیگه رسیدم با نقطه صد ظرفیتم...با صدای بلند و خشم داد زدم:
دلیلی نمیبینم که باهاتون صمیمی بشم و گرم بگیرم...اگر دوست دخترات اینجورین دلیل نمیشه هر کسی زود باهات مچ بشه و توهم فکر کنی خبریه..اگر من دارم باهاتون به عنوان همکار قدم برمیدارم و پا توی اون پروژه میذارم فقط بخاطر چهار سال زحمتی که برای درسم کشیدم..فکر نمیکردم مثل همه باشید که تا یکی اومد سمتت از خدا خواسته بری جلو...نه من نه دوستام هیچوقت با هیچ کدوم از پسرای دانشگاه گرم نگرفتیم فقط چون هم کلاسی بودیم باهم حرف میزدیم...این دلیل نمیشه تو هرجور که دلت بخواد با من حرف بزنی..دستمو به حالت تهدید گرفتم سمتش و بلند تر داد زدم:بهتره تو این دوماه به پر و پای من و دخترعموم نپیچید وگرنه چشمامو روی اون پروژه و شما میبندم...فهمیدی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک
هیچوقت اینجوری ندیده بودمش حتی سر تصادف...صورتش شده بود لبو..رگ های گردنش و صورتش زده بود بیرون و نفساش کشدار و عصبی شده بود اومد جلو و رفتم عقب انقدر اومدش و جلو و من رفتم عقب که خوردم به دیوار..
فاصله ش باهام دو تا انگشت بود با همون حالت قبل حتی بدتر زل زده بود تو چشام یک ثانیه فقط یک ثانیه از عصبی بودش ترسیدم..ولی بعدش به خودم اومدم و میخواستم دوباره سرش داد بزنم که قبل از من صدای یه نفر از سمت راستمون نگاهمون و به سمتش کشوند..

یه مرد حدودا چهل و خورده ساله با موهای جو گندمی و لباس انتظامی وایستاده بود و این من و هم متجعب هم ترسیده میکرد..

ولی الان تعجبم بخاطر یچیز بود...صدای اهنگ...قطع شده بود

پلیس:میشه بدونم شما اینجا با این وضع یه اشاره به لباس من کرد و ادامه داد:چیکار میکنید؟
یه نگاه با حول و ولا به امین کردم که خودشو جمع و جور کردم و ازم فاصله گرفت و خیلی ریلکس گفت:دعوای زناشویی بود..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو
این و گفت و با لبخند زل زد به منی که از تعجب چشام نزدیک بود بزنه بیرون...
پلیس:بله،چقدر هم عالی ولی باید با ما تشریف بیارید کلانتری..
و هم زمان چند نفر اومدن و ما پشت سرشون راه افتادیم و الان توی ماشین پلیس بودیم به سمت کلانتری...
از این همه اتفاقات که پشت هم افتاده بود داشتم دیوونه میشدم..
برای چی امین گفت دعوای زناشویی؟برای چی داریم میریم کلانتری؟
خب اره خر که نیستن میفهمن یه جای کار میلنگه..
وقتی اومدیم سوار ماشین بشیم حنا و کامیار و دیدیم که اومدن سمتمون و پلیس هم همون چیزایی که به ما گفت و به اونا هم گفت و حنا فقط وقت کرد مانتو و شال و کیفم و بهم بده...
و از حرفای کامیار فهمیدم چون صدا خیلی زیاد بوده همسایه ها زنگ زدن به پلیس و اونا هم اومدم به ما بگن که مارو تو اون وضعیت دیدن...اه 
از تو کیفم موبایل و دراوردم و به حنا اس دادم ممکنه کارمون طول بکشه بره خونمون و بگه شب خونه مهشید اینا موندم..
سر دردم بیشترم شده بود و داشتم کلافه میشدم..
بالاخره رسیدیم و مارو عین مجرما بردن توی کلانتری..
الانم رو به روی جناب سرهنگ نشسته بودیم و یجوری سعی داشت با نگاهش بفهمه امین راست گفته یا دروغ...
بالاخره لب از لب باز کرد و گفت: شناسنامه هاتون؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه
سرم و گذاشته بودم روی دستام که به صورت قائم رو پاهام بود
و حرفای سرهنگ‌ و امین از توی اون اتاق کوفتی رو توی ذهنم پیاده میکردم.‌.
سرهنگ:شناسنامه هاتون؟
هول شدم فکر اینجاشو نکرده بودم برگشتم سمت امین که بازم حالت ریلکس خودشو گرفت و گفت:
امین:هنوز عقد نکردیم..قرار بود این هفته بریم محضر که یه دعوا بینمون پیش اومد و موکول شد به هفته دیگه..
سرهنگ:بسیار خب منتظر میمونم شناسنامه هاتون و بیارید برام اونوقت زمینه پرونده میشه و هم خیال ما راحت میشه و هم خیال شما...
این یکی رو کجای دلم بزارم اخه...دیگه ذهنم یاری هیچ چیز و نمیکرد که سرهنگ گفت:زنگ بزنید یکی براتون سند بیاره اونوقت میتونید برید...
بالاخره امین و سرهنگ از اتاق اومدن بیرون..
رفتم سمتشون ولی یه نیم نگاهم به امین نکردم..
اومدیم بیرون و از سرباز جلوی در موبایل هامون و گرفتیم..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهار
با امین اومدیم بیرون ازش شاکی بودم ولی حوصله سر و کله زدن باهاش و نداشتم...
به نوید یکی از دوستاش زنگ و گفت سند نمیدونم کجا رو بیاره و الان ساعت سه صبحه و بالاخره از کلانتری خلاص شدیم..
اومدیم سر کوچه و وایستادیم که امین دستشو برای یه ماشین تکون داد که اون وقت شب تنها ماشین بود..
در و برام باز کرد و نشستم...
میخواستم به حنا زنگ بزنم اما گفتم شاید خواب باشه برای همین یه اس دادم و گفتم کارمون تموم شد..
چشم دوخته بودم به راهی که نمیدونستم مقصدش کجاست که وقتی رسیدیم و پیاده شدیم یه پارک و دیدم...
رفت روی یکی از نیمکت ها نشست و منتظر بود منم برم کنارش...رفتم با بیشتر فاصله ای که میتونستم داشته باشم کنارش نشستم..
داشتم از فضای خنک پارک و نسیمی که به صورتم میخورد و موهاموپخش میکرد لذت میبردم که صدای گرفته ش شنیدم:

امین:توی سالن موبایلم زنگ خورد برای اینکه بتونم صحبت کنم اومدم ته باغ که همون موقع صدای آخ کسی رو شنیدم اومدم سمت صدا که دیدم تو افتادی کمکت کردم بلند شی و سوالی که خیلی وقت بود تو ذهنم ریشه زد و بود و ازت پرسیدم که اونجوری جواب دادی و منم از کوره در رفتم تا اومدم چیزی بگم پلیس اومد و منم دیدم بهترین موقعیت برای تلافی ولی فکر اینجاشو نکردم یچیزی پروندم که جفتمون عین چی توش موندیم..
یکم مکث کرد و دوباره گفت:
ولی من اون کسی که تو ذهنت ساختی نیستم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...