رفتن به مطلب

امضای اخرین نفس/ منیع کاربر انجمن نودهشتیا


منیع
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

نام رمان: امضای اخرین نفس/ منیع کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: تخیلی-فانتزی، تراژدی، طنز
هدف: ( فصل دوم نیم ساعت از ابدیت) ایجاد دیدی نو به مرگ و نفرت

خلاصه: سرگردان...
در پی زندگانی ابدی به دامان مرگ چنگ می‌زند و تمنایش است که به گوش ان عزیز دل شکسته نمی‌رسد.
پسرک تنها یادت باشد که
درد یک پنجره را فقط پنجره‌ها می‌فهمند؛ اما چیزی تا به زمین خوردن دیوار نمانده پس بی‌فاصله با نزدیکترین پنجره‌ها باش!
و او بهتر می‌داند این فقط یک شوخی است زندگی پشت همین دیوار است!

مقدمه:
بلاخره روزی می‌رسه تا او با ردای یک دست و سیاه رنگش که حتی بند کفش چرمش هم اتو خورده رو به روت می‌ایسته و درحالی که داس مرگ معروفش رو با دستمالش پاک می‌کنه میگه:
- مثل بچه ادم خودت بلند شو بیا بریم کلی جنازه روح دار دارم که دارن این ور اون ور پرسه می‌زنن! اصلا هم حوصله نق نقت رو ندارم.
و تو هنوز مبهوت دفترچه چرمیش که اسم تو رو از لیست بلند بالاش خط می‌زنه هستی.
شاید قبل مرگ فهمیدی اون اخرین کسی که دیدارش می‌کنی.

صفحه نقد

پ. ن این اولین داستان طنز من و میخوام طنز نوشتن رو امتحان کنم پس اگر کم و کاستی هست به بزرگی خودتون ببخشید!

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

(پارت اول)

زنجیره دستهام رو سفت‌تر کردم و بیشتر زانوهام رو توی بغلم جا دادم. 
- چرا اونجا زانوی غم بغل کردی؟ نکنه عاشق شدی؟
سرم رو بالا گرفتم صورتش هر روزی که می‌گذشت بیشتر با اتاق سفید هم رنگ میشد. 
اهی کشیدم و گفتم: 
- برو بابا دلت خوش 
لباس بی ریختی که تنش بود رو صاف کرد و گفت: 
- اوه خوب پس چی شده؟ 
بی حوصله گفتم:
- می‌خوام غصه بخورم! 
لبخند بی جونی روی لبهای صورتیش که تا چند وقت پیش مثل لبو قرمز بود نشست. 
- خوب چرا  سامی   ما باید غصه بخوره؟! نکنه گرسنه‌ش شده؟ 
کتونی‌های ابیم رو روی سرامیکهای کدر اتاق که مشخص بود براقیتش توسط خراشهای کفشها از ببن رفته بود کوبیدم
- امیری تو چرا می‌تونی با من صحبت کنی؟ 
روی تختش جابه جا شد و محو قطرات اب سرمش شد. 
- ‌خودمم نمی‌دونم؟ شاید چون نزدیک مرگم! 
بلند شدم و به سمت تختش که روبه روم بود  رفتم. 
- نه بابا از تو مرده ترهاشم بودن؛ ولی نمی‌تونستن باهام حرف بزنن! 
خودم رو روی پتوی  تختش که وسطش طرح یه پلنگ نارنجی بود انداختم کتابی رو از کنار میز اهنی کنارش برداشت و گفت: 
- نمی‌دونم عمو اری همیشه میگه چیزهای عجیب توی دنیا وجود دارن فقط ما یا نمی‌بینمشون یا از کنارش به راحتی می‌گذریم! 
طرح جلد سخت کتاب جمجعه‌ی بود که با گلهای سرخ تزیین شده بود و پایینش با فنت درشنی نوشته شده بود " مغازه خودکشی "
- خیلی دوست دارم این عمو اریوت رو ببینم!
از پشت کتاب زیر چشمی با مژهای بلندش نگاه کرد
- اتفاقاً داره میاد ملاقاتم فکر کنم الانهاست که برسه.  
رو تختش ولو شدم و سرم رو روی پاهاش کوبیدم، غر زدم: 
- چرا تو باید ۱۵ سالت باشه اخه! نمیشد یه ذره بزرگتر باشی؟ 
صدای خنده‌ش بلند شد و گفت: 
- ببخشید که قبل تولد یه سر به زودپز نزدم تا زودتر بزرگ بشم. 
اهی کشیدم گاهی فکر می‌کنم خدا سه سالشه از بس که هیچی با هیچی جور درنمیاد. 
سرم رو نوازش کرد و گفت:  
- لیمو کوچولو؟ نمی‌خواد انقدر نگران باشی! خدا بزرگ! تازه مهربون هم هست!
سرم رو بلند کردم و به چشمهای سیاهش خیره شدم. 
- می‌ترسم خیلی دیر بشه یا اصلا نشه! 
کتابش رو به جای قبلیش برگردوند و روی گونه‌های استخونیش کوبید. 
- اممم فکر کنم خدا هر کاری که انجام میده یه حکمتی داشته باشه! 
روی ارنجهام تکیه دادم  و به پرزهای پتو خیره شدم.
- نمی‌تونم بی‌کار بشینم باید یه کاری بکنم! 
- چیکار میخوای بکنی؟ تو حتی نمی‌تونی یه وسیله رو بلند کنی! 
از روی تخت پریدم و قبل از اینکه به زمین برسم روی هوا معلق موندم. 
- امم کجا میری ؟ 
به سمتش برگشتم و تعادلم رو قبل اینکه یه دور قمری بزنم حفظ کردم. 
- کجا رو دارم برم؟ میرم یه سری به خودم معیوبم بزنم دیگه! 
کم کم روی سطح زمین نشستم به در اتاق سفید که کاملا کیب شده بود نگاه کردم  به سمت دیوار کنارش که رفتم اعتراض امیری بلند شد
- حالا حتما باید اون کار رو انجام بدی؟ 
برگشتم سمتش و دستم رو روی کمر گذاشتم. 
- خیر سرم جسم ندارم ها!  نکنه میخوای درم بزنم؟ 
سرش رو توی کتابش کرد و گفت: فقط من نبینم تنم مور مور میشه! 
ایشی کردم از خداتم باشه! والا مگه چند نفر می‌تونن رد شدن... 
صدای عربده مردونه‌ی نگاهم رو به سمت امیری کشوند؛ اما چهره بیخالش که غرق کتاب سیاه شده بود نشون میداد که قضیه خیلی عمیقتر از این حرفهاست!

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

(پارت دوم)

بی صدا از دیوار رد شدم حس گذشتن از لایه‌ ژله‌‌ی رو برام داشت! سالن سفید عاری از پرستارهای غرغرو با اون همه روغنهای رنگ وارنگ روی صورتشون بود.
به جز چند نفر و اون خانوم میانسال بینشون بقیه یه ریتم کاری داشتن غیبت درمورد همکارهاشون، رسیدگی به بیمارها و دوباره صحبت  الخصوص  درباره  دکترای مذکر و مجرد که خوشتیپ هم بودن که دیگه بدتر البته به قول امیری اونی که خوشتیپ تر اخلاق نداره و اونی که خدا موقع خلقش اعصاب نداشته خط خطی کرده اخلاقش بیسته؛ ولی چشم این جماعت فقط به کیف پول و قیافه طرف بود.
خر پر نمی‌زد پس کی داشت جیغ جیغ می‌کرد؟ 
به پسر موطلایی روی تابلو که علامت سکوت رو با اون کلاه مسخره نشون می‌داد زبون درازی کردم. 
اصلا دلم می‌خواست کلی الودگی صوتی ایحاد کنم و انقدر جیغ بزنم تا تمام ادمهای توی بیمارستان به جز امیری از ترس زهر ترک بشن! و الان هم این از فروتنی من بوده که کاری نکردم؛ البته اینکه کسی جز همون امیری و ارواح صدای منو نمی‌شنون زیاد  هم بی تاثیر نبوده. 
وسط سالن سفید که سرامیکهاش حاشیه‌ی بد رنگی از طیف سبز رو داشتن ایستادم. 
چقدر صاحب این بیمارستان بد سلیقه و خسیس بود! اقای مهری مرد پا به سن گذاشته‌ی بود از اون دسته ادمهای مغرور و از شاخ کرگدن افتاده‌ی که سیکل هم به زور داشت؛ اما به لطف "بند اعظم پ" هزارتا مدرک جعلی دکتری و مهندسی از تمام دانشگاه های سراسر دنیا که شرط میبندم حتی نمی‌تونست اسمشون رو درست تلفظ کنه توی اتاقش به دیوار قاب کرده داشت و هر روز از اینکه کارکنانش القاب اقای دکتر و اقای مهندس رو به نافش ببندن مثل خری که بهش تیتاپ دادی خوشحال میشد و فرخهاش رو کیلو کیلو می‌فروخت؛ اما دریغ از اینکه یه ذره ازشون استفاده کنه فقط حکم دکوری رو داشتن.
اقای مهری داده بود از صورتش که انگار ماهیتابه روحی رو با توان روش کوبیدی تا تمام اعضاش پهن بشه بنر بزرگی چاپ کنن و با فونت درشت زیرش بنویسن" دومین بیمارستان پیوند اعضای خاور میانه" تا سر در بیمارستان نصب کنه و پول بیشتری از مشتری‌هاش بگیره که اگر زیاد ضایع نبود مطمئنا مقام رو از دومین به اولین تغییر می‌داد و بعد کل جهان رو زیر سوال می‌برد.
توی عکسش که موهای خرمایی و خوش حالتی داره؛ اما اخرین باری که چک کردم چهارتا دونه شوید پلاسیده ته کله‌ش داشت که اون هم از بس شونه زد و توی کلینکهای شخصی که حتی نگاه کردنشونم پولی بود پیازچه ادم‌ و میمون به سرش پیوند زد خشک شد و ریخت. بعدش هم شایعه شد شغل دوم اقای مهری کار کردن با سر تاسش به عنوان نورافکن ورزشگاه‌ هاست.
دوباره عربده بلندی از پیچ ته سالن بلند شد اگر صدا ریشه مردونه نداشت فکر می‌کردم کسی داره فارغ میشه، البته اینجا بیمارستان زنان و زایمان هم نیست. 
با قدمهای کوتاهی که دیگه صدای دلنشینی ازش بلند نمی‌شد به سمت ته سالن که منبع این جیغهای گوش خراش بود رفتم. 
ناگهان روح مرد فربه‌ی چهار دست و پا توی سالن پرید و درحالی که از ترس داشت اشک می‌ریخت لحظه‌ی به من خیره شد. 
از خونهای که صورتش رو رنگ کرده مشخصه بدنش توی وضعیت جالبی نیست! اینبار با ذوق و اشتیاق داد زد: 
- تو من رو میبینی؟ تو من رو میبینی! تو داری من رو می‌بینی؟!
چهره‌م از صدای بلندش جمع شد تا به الان فقط یه  روح دیده بودم یه پیرزن نق نقو بود که دائم از ماجراهای قرارهای عاشقانه‌ و رمانتیکی که با شوهرش قنبر علی رو داشت برامون تعریف می‌کرد خداروشکر فیلم تایتانیک رو ندیده بود وگرنه معلوم نبود چه اتفاقاتی می‌افتاد تازه اگر گوش نمی‌دادی با اعصای مار مانندش توی سرت می‌کوبید امیری که به یه ورش هم نبود ولی برای منی که روح بودم دردناک بود! اما از یه شب به بعد دیگه اون رو توی بیمارستان ندیدم. یعنی هیچ کس ندید! 
به حالت چهاردست پاش و خونی که ازش می‌چکید نگاه کردم 
- چه خبرته؟ مگه بلندگو با دیزی خوردی؟ معلومه می‌بینمت کور که نیستم!
یهو به سمتم هجوم اورد و دوباره داد زد: 
- کمکم کن! کمکم کن! خواهش می‌کنم اون می‌خواد من رو بکشه! خواهش می‌کنم.

یعنی یه روح با عقل سلیم نباید تو این بیمارستان کوفتی پیدا بشه؟
وقتی روی دوپاش بلند شد تازه روده‌های بیرون ریخته‌ش رو که روی سرامیکهای سفید کشیده میشد دیدم سر جام میخکوب شدم. با دستهای خونیش به شلوار جینم چنگ زد، چه اتفاقی برای اون افتاده بود فکر نمی‌کنم تصادف کرده باشه! 
صدای کشیده شدن شی اهنی روی زمین از سمت پیچ سالن بلند شد مرد خودش رو پشتم قایم کرد و دوباره فریاد زد: 
- نه!  توروخدا کمکم کن نه! نه! داره میاد اون پیرزن زشت داره میاد! 
مگه چقدر اون پیرزن ترسناک بود که مرد به این گندگی با این سر و وضع رو می‌ترسوند. بابا یکی باید مواضب خودم باشه اینکه روحم باعث نمیشه از این کوفت و زهرمارها نترسم مرد با نزدیک شدن صدای روی اعصاب بیشتر بهم چنگ میزد. بهش نگاه کردم و گفتم:

- بیخیال یکی تو رو ببینه از ترس سنگ کوب می‌کنه بعد تو خودت از  چیز دیگه‌ی می‌ترسی؟ اصلا خودت رو توی اینه دیدی؟ مثل ماهی کچل روده‌هات سفره شده.

ویرایش شده توسط مُنیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...