رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کاش باور نکرده بودم | ANISO.H کاربر انجمن نودهشتیا


دختر ماه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                             (( بسمه التعالی ))

نام رمان  کاش باور نکرده بودم

نام نویسنده: ANISO.H

ژانر: عاشقانه- تراژدی- پلیسی

زمان پارت گذاری:  نامعلوم

هدف: علاقه به رمان و نویسندگی


خلاصه : آیدا دختری نوجوان که در کودکی تن به ازدواجی میدهد که آینده اش را دستخوش تغییراتی میکند .
دختری پاک و زیبا که دنیا با او سر ناسازگاری بر میدارد،
در کنار هم ببینیم سرانجام ایدا چه میشود؟!
 آیا سرانجامش شیرین است یا تلخ ؟!
آیا زندگی روی خوشش را به او نشان میدهد یا نه؟!


مقدمه: زمانی که ناراحتی، غمگینی، گره توی کارت افتاده،  تنها جمله‌ای که میگی اینِ: 

-  خدایا! چرا من؟
اما زمانی که شادی، خوشحالی، نمیگی خدایا! چرا من؟
پس وقتی که ناراحتی، غمگینی، مشکل داری، نگو خدایا! چرا من؟

 

لینک نقد رمان:

https://forum.98ia2.ir/topic/1703-نقد-و-بررسی-رمان-کاش-باور-نکرده-بودمaniso_hadadکاربر-اجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=15140

 

لینک شخصیت های رمان:

https://forum.98ia2.ir/topic/1779-شخصیت-های-رمان-کاش-باور-نکرده-بودم-aniso_hadad-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط ANISO_HADAD
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 17

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part1)

((به نام کسی که مرا آفرید تا قلم در دست بگیرم و بنویسم))


با صدای بوق ماشین پشت سری و صدا زدن‌های نیکا به خودم اومدم.


نیکا:ماهان! ماهان! کجایی؟ چراغ سبزِ، برو دیگه!

نیم نگاهی به نیکا که روی صندلی کمک راننده نشسته بود و مدام من رو صدا می‌زد کردم و گفتم:

- باشه آبجی خانم، رفتم یک دقیقه حواسم پرت شد؛ بفرما راه افتادم! 

نیکا که نگاهش به صورتم بود، گفت: 

- چی‌شده ماهان؟ تو فکری، به چی فکر می‌کنی؟

- تو فکر این‌ام که مامان چی‌کارم داشت که گفت هروقت بی‌کار شدم حتماً یک سر به اون‌جا بزنم، در صورتی که من دیروز اون‌جا بودم.

نیکا چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت:

- آره من هم به این فکر کردم که زن عمو چی‌کارت داره که به این سرعت ازت خواسته بری خونه خودتون. 

سری به معنی نمیدونم برای نیکا تکون دادم و به فکر فرو رفتم. 

من ماهان راد هستم؛ بیست و دو سالمِ و لیسانس معماری دارم و هنوز هم دارم درس می‌خونم،   نیکا هم دخترعمومِ که بیست سالشِ و حسابداری می‌خونه، از بچگی مثل یک خواهر و برادر همیشه پشت هم بودیم و هیچ وقت هم و تنها نذاشتیم.  من  و نیکا توی شرکت عموم که بابای نیکاست کار می‌کنیم؛  من دستیارمعاون شرکت‌ام تا قشنگ کارم رو یاد بگیرم و نیکا هم به عنوان کمک حسابدار تا وقتی درسش تموم بشه اون‌جا کار می‌کنه تا یک چیزی یاد بگیره.

مامان گلم که امروز امر فرمودند که حتماً یک سری به خونه بزنم؛ خانم آیدا راد که چهل سالشِ، با این‌که سنش زیاده اما خیلی خوشگل و جوونِ، مامانم متخصص زنان و زایمان هستش  و پدر گرامی که آقای محمدعلی راد هستند که چهل و پنج سالشونِ و جراح مغز و اعصاب هستش. 

مامان‌ام و بابام اوایل زندگی‌شون خیلی مشکل داشتند که چون بچه بودم زیاد یادم نمیاد، یک‌بار هم زمانی که بچه بودم از مامان‌ام پرسیدم که اون هم جواب درست و حسابی بهم نداد و گفت:  «به موقعش می‌فهمی »

امروز صبح که تازه رفته بودم شرکت و هنوز هیچکس نیومده بود؛  توی اتاق‌ام نشسته بودم که مامان به گوشیم زنگ زد و گفت که  حتماً امروز یک سر به خونه بزنم؛   من چون خونه مجردی دارم، هر چند روز یک‌بار به خونه خودمون میرم اما امروز مامان خودش امر فرمود که بیای خونه،  من هم وقتی که عمو و نیکا اومدن شرکت، ساعت ناهار از عمو اجازه گرفتم که یک‌سر برم پیش مامان‌ام، نیکا هم گفت که با من میاد چون می‌خواد چیزی از مامان بگیره.

بالاخره بعد از نیم ساعت که برای من یک عمر گذشت، رسیدیم به خونه مامان این‌ها؛  خونه مامان بابا توی بلوار ابوطالب که از شرکت و خونه من یک کم فاصله داره. 

ماشین و جلوی در ویلا پارک کردم چون زود باید برگردیم شرکت، نیاز نبود ببرم داخل. 

کمربندم رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم؛ هم‌زمان با من نیکا هم از ماشین پیاده شد،  به سمت نیکا رفتم و با هم هم قدم شدیم.

کلید در رو داشتم اما حوصله نداشتم بگردم پیدا کنم؛ بنابراین زنگ در رو زدم.

مهتاب جون آیفون رو برداشت و گفت: 

- سلام آقا ماهان؛ خوش اومدید، بفرمایید!

با صدای مهتاب جون لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

- سلام مهتاب جون، لطف کنید درو باز کنید!

- چشم آقا؛ ببخشید، بفرمایید!

در  باز شد؛ کنار رفتم تا نیکا وارد حیاط بشه.

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط ANISO_HADAD
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 17

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part2)

به محض وارد شدن به حیاط، مش رحیم شوهر مهتاب جون و دیدم که داره به گل‌ها آب میده؛  مش رحیم  و مهتاب جون و پسرشون امید از وقتی که پدربزرگ پدری بابام و مامانم این خونه رو به مامان و بابام هدیه داد به عنوان سرایدار و باغبون این‌جا زندگی می‌کنن.

در حیاط رو بستم؛ با صداش مش رحیم به سمت ما برگشت تا من و نیکا رو دید؛ گل از گلش شکفت، دست از آب دادن به گل‌ها برداشت و به طرف ما اومد.

من از همون‌جا گفتم:

- سلام مش رحیم؛ خسته نباشی!

نیکا هم بعد از من گفت:

- سلام مش رحیم؛ خسته نباشی!

وقتی نزدیک ما شد گفت:

 - سلام آقا؛ درمونده نباشی پسر. 

بعد از پایان حرفش پیشونیم رو بوسید،  لبخندی به روش زدم؛ اون هم برگشت سمت نیکا که کنارم وایستاده بود و باهاش دست داد و گفت:

- سلام گل دختر! درمونده نباشی.

از مش رحیم پرسیدم:

- مش رحیم مامان‌ام خونه‌س؟

مشتی نگاهی بهم انداخت و گفت:

- آره خانم داخل هستن.

- مرسی! پس با اجازه‌تون ما یک‌سر به مامان بزنیم.

مشتی لبخند پدرانه‌ای به روم زد و گفت: 

- اجازه ماهم دست شماست؛ راحت باش پسرم! 

نیکا که تا اون لحظه نظاره‌گر بحث ما بود گفت:

- فعلاً عمو.

دستی روی شونه‌های خمیده مش رحیم زدم و دست نیکا رو گرفتم و به سمت خونه راه افتادیم.

به دور تا دور حیاط که پر از گل بود  نگاهی انداختم؛  دست مش رحیم درد نکنه خیلی به این حیاط می‌رسه، خیلی سرسبز و پر از گل و گیاه و درخت شده.

بعد از کمی پیاده‌روی به در ورودی ساختمون رسیدیم، در ورودی رو باز کردم؛  می‌خواستم برم داخل که نیکا  از پشت لباس‌ام رو گرفت و کشید و همین‌طور که بهم چشم غره می‌رفت، حرصی گفت:

- آقا ماهان! خانم‌ها مقدم ترن.

و بلافاصله بعد از این حرف خودش وارد خونه شد  و اجازه نداد من حرفی بزنم؛  سری از تأسف براش تکون دادم و خودم هم رفتم داخل و درو پشت سرم بستم. چون اواخر شهریور ماه بود، هوا کمی رو به سردی می‌زد. 

وارد خونه که شدیم، سمت چپ جا کفشی بود؛ کفش‌هامون رو در آوردیم و کفش رو فرشی پوشیدیم.

تا وقتی که من کفش بپوشم، نیکا رفته بود پیش مهتاب جون که توی آشپزخونه بود و صداش از اونجا می‌اومد.

به طرف آشپزخونه رفتم؛ دم در ورودی آشپزخونه وایستادم و به نیکا و مهتاب جون که سلام و احوال‌پرسی می‌کردن خیره شدم، چند ثانیه بعد گفتم:

- سلام مهتاب جون! تحویل نمیگیری. 

دوتاشون با صدای من به سمت‌ام چرخیدن؛ مهتاب جون گفت:

- سلام گل پسر! حواس‌ام به این دختر پرت شد، از تو یادم رفت. 

به شوخی گفتم:

- بله دیگه این نیکا خانم همیشه یاد داره جای ما رو بگیره.

مهتاب جون گفت:

- هر گلی یک بویی داره.

لبخندی به روش زدم و گفتم:

- مهتاب جون! مامان کجاست؟

- خانم طبقه بالا تو اتاق کارشون‌ان.

- مرسی! پس من میرم پیش مامان.

رو به نیکا گفتم:

- تو نمیای؟

نیکا گفت:

- نه تو برو! من یک کم پیش مهتاب جون می‌مونم بعد میام.

سری به معنی باشه تکون دادم و بعد از آشپزخونه اومدم بیرون؛ به طرف پله‌های طبقه بالا  راه افتادم تا  سری به مامان بزنم.

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 16

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part3)

 

وقتی به سالن بالا رسیدم؛ به طرف اتاق کار مامان که انتهای سالن بود راه افتادم.

جلوی در مکثی کردم؛ بعد چند تقه به در زدم و در رو باز کردم و رفتم داخل،  مامان رو حینی که روی صندلی، پشت میزی که تقریباً وسط اتاق مستطیل شکل قرار داشت نشسته بود و داشت پرونده یکی از بیمارهاش که تازگی به مشکل خورده بود رو بررسی می‌کرد دیدم.

با صدای بسته شدن در و بعد صدای من که گفتم:

- سلام مامان خانم!

دست از پرونده کشید و نگاهی به من انداخت؛   از جاش بلند شدو همون‌طور که به سمت من قدم برمی‌داشت، گفت:

- سلام بر پسر من، فکر نمی‌کردم این‌قدر زود به حرف‌ام گوش کنی و بیای!

در همین حین که بغلش می‌کردم، گفتم:

- مگه میشه آیدا خانم امر کنن و من اجابت نکنم؟ 

از بغل‌ام بیرون اومد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:

- نگو آیدا خانم امر کنن! بگو فضولی امر کنِ!

یک نگاه چپکی بهش انداختم که زد زیر خنده، من هم گفتم:

- بخند مامان خانم! بخند. 

- بیا بشین! 

به سمت مبلمان جلوی میز رفتم و روی نزدیک‌ترین مبل به میز کار مامان نشستم.

مامان بعداز چند ثانیه به سمت من اومد و روی تک مبل روبه‌روی من نشست؛   همون‌طور که با چشم حرکات مامان  و دنبال می‌کردم گفتم:

- خوب مامان جان! با من چه امری داشتید که گفتید زود بیام خونه؟

نگاهی بهم انداخت و گفت:

- تحمل کن! میفهمی، تنها اومدی؟

- نه نیکا باهامِ، گفت با شما کار داره برای همون میاد.

- آها،  آره من بهش گفته بودم بیاد یک چیزی بهش بدم. 

سری تکون دادم، مامان همون‌طور که دست‌هاش رو توی هم قلاب می‌کرد؛ با تک سرفه‌ای گفت:

- یادتِ چندسال پیش از من در مورد گذشته خودم و بابات پرسیدی اما من گفتم به موقعش می‌فهمی؟

- آره شما گفتید به موقعش و من رو گذاشتید توی خماری.

تک خنده‌ای کرد و گفت:

- آره اما الان می‌خوام به سوالت جواب بدم.

خوشحال گفتم:

- چه خوب، پس شما شروع کنید من سرتاپا گوشم!

و فوراً بعد از اتمام حرف‌ام به مبل تکیه دادم و پا روی پا انداختم و دست به سینه نشستم تا به حرف‌های مامان گوش کنم 

مامان نگاهی به ژست‌ام انداخت و گفت:

- من نمی‌خوام تعریف کنم! خودت می‌خونی. 

بعد از این حرف دست برد و از روی میز کارش دو دفتر که جلد اولی قرمز بود و روش نوشته بود « یک» و جلد دومی آبی بود و روش نوشته بود « دو»  رو برداشت و گفت:

- همون‌طور که می‌دونی، من خاطرات‌ام رو می‌نویسم؛ این دو دفتر هم خاطرات من از دوران بچگیم به بعدِ‌.

دفتری که جلد قرمز داشت و روش نوشته بود « یک»  رو به سمت‌ام گرفت و گفت:

- برو این دفتر رو بخون! تا وقتی تمومش نکردی این‌جا نیا! هر وقت تمومش کردی. 

و بعد دفتر دوم رو سمت‌ام گرفت و گفت: 

- دفتر دوم رو بخون! این‌ها کل داستان زندگی من  و بابات‌ان.

دفترها رو از دست مامان گرفتم و نگاهی بهشون انداختم؛ بعد از نگاه کردن به دفترها، نگاهم رو به مامان دوختم و گفتم:

- چشم میخونم‌شون.

با گفتن:

- با اجازه‌تون اگه با من کاری ندارید برم.


از جام بلند شدم؛  مامان هم بعد از من بلند شد و گفت: 

- نه پسرم برو خدا به همراهت!  

با مامان خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم.

@مدیر منتقد

@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت یک تا سه.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 15

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part4)

بلافاصله بعد از خارج شدن از اتاق، نیکا رو دیدم که داشت با عجله از پله‌ها بالا می‌اومد تا پیش مامان بره،  نیکا تا من رو دید، به قدم‌هاش سرعت داد تا زودتر به من برسه،  وقتی کنار نیکا رسیدم گفتم:

- من میرم تو ماشین، تو هم کارت تموم شد زود بیا!


اما نیکا که از خودم همم فضول‌تر بود؛ اصلاً به حرف‌هام گوش نمی‌کرد و فقط چشمش دنبال دو دفتر خوش‌رنگ دست من بود. یک بشکن جلوی چشم‌هاش زدم و گفتم:

- نیکا حواست با منِ؟

نیکا هول گفت: 

- ها؟ بله، نه، یعنی آره، اه. 

لبخندی زدم و گفتم: 

- اوکی فضول خانم، نمی‌خواد هول کنی!

نیکا که به شدت از کلمه فضول بدش می‌اومد، حرصی زیر لب فحشی نثارم کرد؛  بعد انگار نه انگار، گلوش رو صاف کرد و با اشاره‌ای به دفترها پرسید:

- اون‌ها چیه؟ مال کیِ؟

لبخندی برای درآوردن حرصش زدم و گفتم:

- سرت تو کار خودت باشه! کارت رو انجام دادی من پایین منتظرت‌ام.

و بلافاصله بعد از این حرف از کنارش گذشتم و اجازه گفتن حرفی رو بهش ندادم.

***

ظهر وقتی نیکا از پیش مامان اومد؛ راه افتادیم سمت شرکت. وقتی رسیدیم، نیکا رفت سرکارش اما من چون تمام حواس‌ام به خاطرات مامان بود و تمرکز کافی برای کار کردن نداشتم.

رفتم اتاق مدیریت و از عمو خواستم تا اجازه بده بقیه ساعات کاری رو مرخصی بگیرم.

عموم آدمی نبود که به همین راحتی در روز دوبار به کسی مرخصی بده اما من چون کارم خوب بود بهم  اجازه داد.

بعد از این‌که از شرکت خارج شدم؛ یک راست به سمت خونه خودم حرکت کردم. 

از زمانی که به خونه رسیدم؛ روی مبل نشستم و به دو دفتر داخل دستم نگاه می‌کنم، حرف‌های مامان رو به‌خاطر آوردم که گفت اول دفتر قرمز رنگ رو بخونم، همون‌طور که خواسته بود، دفتر آبی رنگ رو روی میز گذاشتم و به مبل تکیه دادم؛  کمی به دفتری که در دست داشتم خیره شدم، سپس با آوردن نام خدا و گفتن بسم‌الله دفتر رو باز کردم و شروع به خوندن خاطرات مامان آیدا کردم.

« با نام خدا شروع می‌کنم، تاریخ 15 آبان 1373

از پنجره اتاق‌ام به بیرون خیره شده بودم؛ به آدم‌هایی که درحال رفت و آمد بودند. امروز حس خیلی خوبی دارم، امروز روزیِ که من، آیدا راد، آخرین نوه و سوگلی خاندان راد دقیقاً سیزده سال پیش توی یه همچین روزی از دنیایِ فرشته‌ها خداحافظی کردم و پا توی این دنیایِ پر رمز و راز گذاشتم.

سیزده سال پیش، وقتی برای اولین‌بار چشم‌هام رو باز کردم؛ با صورت پر از مهر مامان نجمه، چشم‌های خندون و خوشحال بابا بهرام و تمامی اقوامی که برای دیدن من اومده بودن روبه‌رو شدم. از همون اول تا به الان با این‌که کودکی بیش نبودم اما با بند- بند وجودم، عاشقانه همه‌شون رو دوست دارم و روزبه‌روز علاقه‌م بهشون بیشتر میشه.

هرروز خدارو شکر می‌کنم از این‌که بین این همه خانواده توی این دنیا، من در بین خاندان راد متولد شدم.

امروز تولدمِ؛ تولد سیزده سالگیم، خیلی، خیلی خوشحال‌ام. 

همه میگن سن‌ام کمِ، بچه‌م اما با این‌که سن کمی دارم؛ همه‌چیز رو خوب می‌فهمم و درک میکنم.

من از وقتی که کوچولو بودم؛ به نوشتن علاقه زیادی داشتم، زمانی‌که معلم‌ها می‌گفتند انشا بنویسید! اولین‌نفر انشام را تمام می‌کردم و به گفته معلمان‌ام بهتر از همه می‌نوشتم،  به همین دلیل امسال تصمیم گرفتم خاطرات زندگی خودم رو بنویسم، با این کار هم مروری بر کارها و رفتارهام می‌کنم، هم به آرزوم که نوشتنِ می‌رسم. 


@m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت  ۴

@مدیر منتقد

ویرایش شده توسط ANISO_HADAD
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 16

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part5)

امروز تولدمه، صبح وقتی از خواب بیدار شدم، انتظار داشتم با پایین اومدن از پله ها، کلی آدم پایین ببینم که دارن مثل هرسال برای تولدم، خونمون رو تزیین میکنن، اما هیچکس نبود.

از مریم جون خانومی که از وقتی من به دنیا اومدم، پیش ما هستش سراغ مامان و بابام و آهو و آرش که خواهر و برادرم هستند رو گرفتم، اون هم بهم گفت نمیدونه و خبر نداره.

از صبح نشستم لب پنجره و با خودم فکر میکنم آیا یادشون رفته ؟!

حتی آهو و آرش رو هم ندیدم.

همونطور که در افکارم غرق بودم و به مردم در حال رفت و آمد خیره شده بودم، صدای بابام رو شنیدم که داشت از مریم جون سراغ من رو میگرفت.

با خودم گفتم حتما امسال نتونستن واسم تولد آنچنانی بگیرن و میخوایم بین خودمون یک جشن کوچیک بگیریم.

با شوق و ذوق از لب پنجره پایین پریدم و به طرف در اتاقم که روبروی پنجره بود رفتم، در رو باز کردم و با شتاب به سمت پله ها پا تند کردم.

پله ها رو دوتا یکی پشت سر گذاشتم و به سمت بابا، که روبروی در سالن ایستاده بود و با مریم جون صحبت میکرد دویدم، بابا آغوشش رو برام باز کرد و من خودم رو داخل آغوش پر مهر بابا بهرامم انداختم. 

در همون حالت گفتم:

- سلام باباجون خسته نباشی 

بابا منو از خودش جدا کرد، پیشونیمو بوسید و گفت:

- سلام تعتغاری من 

بعداز گفتن این جمله من انتظار داشتم بابا بهم بگه تولدت مبارک؛ اما با چیزی که گفت بادم خالی شد،

- دختر بابا آقاجون از تهران اومده، به من خبر داد که امشب بریم اونجا کارمون داره، بیزحمت برو به آبجیت و داداشت بگو حاضر باشن، خودتم حاضر شو تا یک ساعت دیگه راه میوفتیم 

بعداز گفتن:

-چشم 

همون راهی که با خوشحالی پایین اومده بودم رو، حالا با قیافه ای ناراحت طی کردم و به سمت اتاق آهو، که روبروی اتاق من بود رفتم.

من، آرش و آهو سه سال سه سال باهم اختلاف سنی داریم، آهو ۱۷ سالشه، آرش ۱۵ سالشه و من ۱۳ سالمه. 

جلوی در اتاقش مکثی کردم و سپس چند تقه به در اتاقش زدم،

با شنیدن صداش که گفت:

- بفرمایید 

در اتاق و باز کردم و داخل رفتم.

نگاهی به دور تا دور اتاق، دنبال آهو گشتم، که بعداز نگاهی کلی به دورتادور اتاق، آهو رو روی تخت پیدا کردم.

روبروی درب اتاق پنجره بود، سمت چپ پنجره میز تحریر و کتابخونه قرار داشت، سمت راست پنجره کمد دیواری و روبروی کمد دیواری تخت بود. دکوراسیون اتاق آهو سفید و بنفش بود.

بعداز برانداز کردن اتاق سرم رو به طرف آهو که روی تخت نشسته بود و داشت کتاب میخوند چرخوندم و گفتم:

- سلام آبجی؛ آقاجون اومده، گفته بریم خونشون بابا گفت حاضرشی یک ساعت دیگه میریم.

آهو دست از خوندن کتاب برداشت و گفت:

- سلام آیداخانم؛ باشه توبرو حاضر شو منم میام 

منکه انتظار داشتم حداقل آهو بهم تبریک بگه، چندثانیه مکث کردم، بعد گفتم:

- باشه 

و بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاق خارج شدم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط ANISO_HADAD
  • لایک 11

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part6)

به طرف اتاق آرش که کنار اتاق آهو قرار داشت قدم برداشتم، چند تقه به در زدم، صدایی از داخل اتاق به گوشم نخورد، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
چیدمان اتاق من، آرش و آهو هر سه کاملا شبیه به همه، فقط تم اتاق ها باهم متفاوته ؛ اتاق من صورتی و سفید و طوسی؛ اتاق آرش یاسی و سفیده و اتاق آهو بنفش و سفید.

به سمت تخت رفتم، آرش رو روی اون دیدم که طبق معمول، مثل همیشه خواب بود.

کنارش روی تخت نشستم، با دستم تکونی بهش دادم و در همون حال، گفتم:

- آرش، خوابالو، پاشو شب شده 

یک تکون ریز خورد، دست من رو از روی خودش کنار زد؛ پشت به من چرخید و دوباره خوابید .

میدونستم که به این راحتی بیدار بشو نیست، برای همین دستم رو روی پهلواش گذاشتم و شروع به قلقلک دادنش کردم.

چندبار نق زد و گفت نکن اما من همچنان در تلاش بودم که قلقلکش بدم .

تا اینکه از دستم کلافه شد، ابروهایش رو در هم گره زد و اخمو روی تخت نشست و گفت:

- چیه چی میگی ؟! چرا نمیزاری بخوابم تازه خوابیده بودم.

با تمسخر گفتم:

- آخی! من که هر وقت تورو دیدم خواب بودی؛ پس روی چه حسابی تازه خوابیدی؟!

سرش رو کج کرد و مظلوم گفت:

- مسخره نکن! توروخدا بزار بخوابم 

به طرف در رفتم، دستم رو روی دستگیره در گذاشتم، سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:

-  نمیشه، بابا گفت بیدارت کنم بهت بگم حاضرشو میخوایم بریم 

کنجکاو پرسید:

- کجا؟! کی؟!

 گفتم:

- آقاجون اومده میخوایم بریم دیدنشون؛ یک ساعت دیگه میریم حاضر باش 

سری به معنی فهمیدن تکون داد.

از اتاق خارج شدم و تقریبا به سمت اتاق خودم که کنار اتاق مامان اینا بود دویدم.

وارد اتاق شدم، به سمت آینه رفتم و شروع به برس کشیدن موهای طلایی رنگم کردم؛ همونطور که موهامو برس میکشیدم به قیافه خودم داخل آینه خیره شدم؛ پوست سفید، لبای کوچیک و صورتی، بینی متوسط و چشای مشکی که خیلی دوستشون داشتم.

بعد از اتمام کارم، موهامو بافتم و جلوی کمد لباس هام ایستادم.

چون در ماه آبان بودیم، هوا کمی سرد بود و سوز داشت.

به همین خاطر یک شلوار جین آبی، با یک پیراهن مردونه سفید و شنل سرمه ای رنگ کلاه دار که از کلاهش بجای روسری استفاده میکردم برداشتم.

همه لباس هارو روی تخت انداختم و شروع به پوشیدنشون کردم.

بعد از اتمام کارم نگاهی به داخل آینه انداختم؛ وقتی از کامل بودن همه چیز مطمئن شدم، از اتاق خارج شدم و پیش مامان اینا رفتم.

بعداز اینکه مامان به همراه آهو و آرش اومد؛ به همراه بابا به سمت ماشین رفتیم.
 من، آهو و آرش عقب و مامان و بابا جلو نشستند و به سمت خونه بابابزرگ حرکت کردیم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط ANISO_HADAD
  • لایک 10

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(part7)

بعد از این‌که بابا ماشین رو جلوی در ویلای آقاجون پارک کرد؛ همگی از ماشین پیاده شدیم و به سمت در ویلا راه افتادیم.

بابا زنگ در رو زد؛ بعد از چندثانیه، مستخدم خونه آقاجون، آیفون رو برداشت:

- کیه؟

- سلام بهرامم، لطفاً در رو باز کنید!

- بفرمایید!

بعد از این حرف، در با صدای تیکی باز شد.

بابا در رو هل داد و کنار ایستاد تا مامان وارد حیاط بشه؛ بعد از مامان به ترتیب: آهو، من و بابا و در آخر آرش وارد شد و در رو پشت سرش بست.

همگی به سمت ساختمون راه افتادیم. وارد ساختمون شدیم، به محض ورود؛ مستخدم آقاجون که اسمش سهیلا بود، راهمون رو سد کرد:

- سلام آقا، سلام خانم! آقابزرگ و خانم بزرگ گفتن شما تشریف ببرید آلاچیق پشت ویلا، خودشون میان پیشتون 

مامان سری براش تکون داد و بابا با غرور و تکبر گفت:

-  سلام خسته نباشی، باشه پس بهشون اطلاع بده که ما اومدیم! 

بعد از گفتن این حرف، چرخید و رو به ما گفت:

- بیاید بریم !

سهیلا به سمت در رفت؛ درو رو باز کرد و کمی به جلو خم شد و در همون حالت گفت: 

- شما برید تا من برم برق‌های آلاچیق رو روشن کنم!

بابا سری براش تکون داد.

همگی به سمت آلاچیق قدم برداشتیم؛ جلوتر از همه همین‌طور که ناراحت سرم پایین بود راه می‌رفتم.

به محض این‌که از راهرو سنگ فرش شده کنار ساختمون عبور کردیم، به پشت ویلا که حیاطی بزرگ و پر از درختان میوه قرار داشت و ما بین اون‌ها آلاچیقی بزرگ بود و مواقعی که آقاجون از تهران به مشهد میومد همگی اون‌جا جمع می‌شدیم
 رسیدیم.

یک‌دفعه صدای یکی از خواننده‌ها از ضبط صوت پخش شد و بعد با صدای جوان‌های فامیل که با خواننده همراهی می‌کردند، سرم رو بالا آوردم و با یکی از بهترین صحنه‌های عمرم روبه‌رو شدم.

روی تمامی درخت‌های اطراف، پر از لامپ‌های ریز بود که با نورهای رنگارنگش محیط رو روشن می‌کرد. از تمامی ستون‌ها و سقف آلاچیق، بادکنک‌های زیادی آویزون بود.

میزی جلوی در آلاچیق قرار داشت که رویش را با کیک و تنقلات تزئین کرده بودند.

داخل آلاچیق، عموها و عمه‌هام ایستاده بودند و مابین اون‌ها، آقاجون و مادرجون روی صندلی.های فلزی نشسته بودند و با لبخند به ما نگاه می‌کردند.

دو طرف میز، همه‌ی جوون.های فامیل ایستاده بودند؛ هرکدام یک فشفشه برای خودشون برداشته بودند، اون رو تکون میدادند و همراه با خواننده می‌خوندند.

@همکار ویراستارویرایش پارت ۷

ویراستار: @m.azimi

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

زندگی را ارزش غم خوردن نیست

آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...