رفتن به مطلب

🥀رمان تعیش فرو ریخته/اوپاکاروفیل کاربر انجمن نودهشتیا🥀


F_MAHGOL
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

besmllah_17_23bn.gif

نام رمان:   " تعیش فرو ریخته "

نام نویسنده:   " mahsa23 "

ژانر:    "  تراژدی، اجتماعی "

خلاصه:   "  روز ها می‌گذرند و فقط یک  داستان تراژدی از یک زندگی تلخ است که در ذهن  خانواده حک شده است!بعضی وقت ها هیچ چیز، سر کِیفشان نمی‌آورد.  یک اتفاق، کل خانواده را از هم پاشید. گاه زندگیشان شیرین و گاه مانند تلخی قهوه بود. برایت می‌گویم از زخم زبان ها، از حرف های مردم، از اشک های مادرم!  "

هدف:  " ناامید نبودن...!  "

ساعات پارت گذاری:    "  ساعت ۱۴:۰۰ ظهر "

پ.ن:  "  رمان طبق واقعیت است   "

🎀صفحه نقد🎀

 

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 به نام خالق هستی "

مقدمه:

ما نوشتيم و گریستیم!
ما خنده‌کنان به رقص، برخاستیم!
ما نعره‌زنان از سرِ جان، گذشتیم!
کسی را پروایِ ما نبود...
در دور دست مردی را به دار آویختند؛
کسی به تماشا سر برنداشت!
ما نشستيم و گريستيم!
ما با فريادی از قالبِ خود برآمدیم!

#احمد_شاملو❄🐚

 

  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت_1

باران آرام- آرام می‌بارید! قطرات ریز و درشت و آرامش بخش باران به صورت دخترک کوچک می‌خورد. مادرش دستان کوچک او را در دستان گرم و پر مهر مادرنه‌اش گرفت.   چتر کوچک و هفت رنگش که رویِ آن ترکیبی از ابر و رنگین  کمان در آسمانی آبی رنگ داشت   را با زدن دکمه‌اش باز کرد و دستانش را کمی بالا ببرد و چتر را هم بالایِ سرش گرفت تا باران او را خیس تر از این نکند.   نگاهی به جاده خیس از باران انداخت! ماشین ها تند- تند از کنار آنها رد می‌شدند و گاهی  به خاطر سرعت تند ماشین ها قطرات کمی  از آب هایی که در خیابان ریخته بود به لباس  آنها می‌پاشید!   کم- کم جاده خلوت تر شد و مردم با چتر هایِ رنگ و با رنگی که داشتند از خط عابر پیاده عبور می‌کردند.  آیه  دستانِ مادرش را  سفت ‌تر از قبل گرفت و با قدم هایی کوچک  همراه با  مادرش از خط سفید عابر پیاده عبور کردند.   آیه همان جور که قدم برمی‌داشت به آسمان نگاه می‌انداخت! همیشه دوست داشت  ابر هارا از نزدیک ببیند دیدن ابر ها برایِ او  یک رویایِ بزرگ بود! ابر ها به او آرامش را هدیه می‌دانند.  همان جور به که ابر هایِ سفید و خاکستری می‌نگرید به خانه رسیدند مادر آیه  خسته بود اما؛ چیزی نمی‌گفت، حرفی  نمی‌زد، کسی را هم نداشت که با او حرفی بزند!   اما گاهی اوقات آیه باعث شادابی او می‌شد.   آیه   کودکی سه ساله بود. دختری آرام بود و کاری به کار هیچ کسی  نداشت. از وقتی چشم به جهان گشود   مادربزرگش  او را  بزرگ کرد یعنی می‌توان گفت مادربزرگش هم مانند مادر دومش است اما؛ مادر آیه چیز دیگری برایِ او  بود!  بیشتر از هر  موجودی او را دوست می‌داشت.  مادر آیه کلیدی را که در جیب مانتو مشکی رنگش داشت را در آورد و در حیاط را باز کرد. کسی خانه نبود! خداراشکر که کسی هم نبود وگرنه باز دعوایی به پا می‌شد بین دو خانواده.  چشمانِ قهوه‌ای  رنگ آیه به گل هایِ خوش بو و تر و تازه حیاط خورد! نمی‌توانست به او دستی بزند آن گل ها مال کسی دیگری بود. بی‌خیال گل ها شد و  سه پله خاکستری رنگ را طِی کرد. به در ورودی خانه که رسید که صدای مادرش بلند شد که می‌گفت:

- کفشات رو در بیار، خونه کثیف می‌شه!

آیه  باشه‌ای گفت و نشست رویِ یکی از پله ها، شروع کرد به   باز کردن بند کفش هایِ عروسکی و یاسی رنگش. وقتی آنهارا از پا در آورد در جاکفشی  جای داد.  وارد خانه شد ناگهان   یاد رفیقش افتاد!  تولدش همین فردا بود اما؛ آیه چیزی آماده نکرده بود.  اما یک چیز را خوب می‌دانست می‌فهمید چقدر عاشق نقاشی کردن است! اما پول آیه   به مقدار لازم  نبود. دلش می‌خواست یک دفتر نقاشی با طرح خرس صورتی و پس از زمینه‌ای سفید برای او بخرد! یک جعبه مداد رنگی  بیست و چهار تایی اما؛ فقط سه سال داشت نه می‌توانست جایی برود و نه پولی داشت. و دلش نمی‌خواست از پدر یا مادرش هم  پولی بگیرد! چند لحظه فکر کرد و یاد مادربزرگش افتاد.

فهمید که او را دارد و می‌تواند در خرید کادو  به آیه کمک کند. آیه دوید به سمت آشپزخانه و رو به مادرش گفت:

- می‌خوام برم پیش مامان بزرگ! منو می‌بری؟!

مادرش که مشغول کار  بود دست از کار کردن کشید و رو به آیه گفت:

- آره، کارام تموم شه دوتایی می‌ریم.

آیه سری به نشانه تایید تکان داد و  به سمت اُتاقش دوید.

 

ویرایش شده توسط ساتوری
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...