رفتن به مطلب

رمان درخشش جنون |‌ بانوی سیاه کاربر انجمن نودهشتیا


بانوی سیاه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : درخشش جنون

نام نویسنده : ن.ح

ژانر: تراژدی،مافیایی،عاشقانه

خلاصه‌ی رمان:  لس آنجلس! زادگاه یه دختر بوکسور که با بدبختی تونست بوکسور ماهری بشه، دختر قصه روحیه‌ی لطیفی داره ولی شکننده نیست و مثل اسمش به معنی اعتراضه؛ اما طی یه عملیات باند مخفی خلافکار "ببر خاکستری" می‌دزدنش چون تو آخرین مسابقش حسابی معروف شده بود... ولی خب یعنی این دزدیده شدن واقعا بخاطر همین بود؟ این وسط عشق هم سهم کمی نداره! عشقی با بوی جنون؛ جنونی از رنگ درخشش ماهی که شاهد اونها بود و نقش زیادی تو تغییر همه چیز داشت! یعنی پایان این بازی پایان دنیای کثیفِ دختر پاک داستانه؟! مجنون خلافکار می‌تونه هم خودش رو هم معشوقه‌ش رو نجات بده؟

مقدمه:

آهی از میان لبانم فرار می‌کند؛ هربار با دیدن خشم تو!  تو همان غریبه‌ی دلربایی، که واژه‌ی "لغزش" را هم با آن  نیشخندهای یخی‌ات به گناه آلوده می‌کنی... و تو نخواهی دانست من همان نگاه اول تو را نوشیدم!  وجودت آغشته بر داج، مرا هم در سیاهی غلتاندی...!

اما... .شاید حتی اگر صدایم خفقان بگیرد   و خون بر این لباس سایه بی‌افکند؛ بازهم نیش دل بر تو نخواهم زد؛ فاصله‌ای می‌گیرم به اندازه‌ی عمق یک جنون!  جنون من! بیا تا درخششت چشم مرا هم کور کند.  بیا...تا کبوتر سپید را نوازش و آرام نامه‌ی مهر بر قلبش ببندم، به دستانت می‌رساند مگر نه؟   راستی! آن روزها را خاطرت هست؟   دالان دلم دثور شد برایت و تو کجا بودی؟‌ کجا بودم؟... هیس! اشک نریز! تنها فریاد شو بر آواره‌ی صخره‌ای که تکیه بر امواج تو کرد... هنوزهم مجنون منم و تو؟ تو بیا دلبر باش! خواهی گنج باش!   فقط بگذار بمانی و قلبم مرفین اعتیاد به تو را بیشتر ببلعد!  بگذار بمانی و من خلق کنم کعبه‌ی چشمان تو را بر تکه‌های بومِ شورچشم؛  بمان تا من هم کلاغ سیاهِ دلم را خبر دهم.   برود به گوش باد برساند مانده‌ای...   شادیانه تازیانه بزن بر شاعره‌ی رقاصِ قلب!

ناظر: @-Madi-

ویراستار: @.Aryana.

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پـــارت اول:

نگاهم بین جمعیت و حریفم می‌چرخید، به خودم تشر می‌زنم این راندو ببری تمومه دختر! نفسمو حبس می‌کنم و با فشار بیرون میدم؛ من خیلی برای این مسابقه‌ تمرین کردم... باختن توی برنامم نیست؛ باید اینو به همشون بفهمونم که این دختر، دخترِ شکست نیست! صدای سوت داور! از افکار درهمم جدا و به سمت حریف حمله‌ ور میشم. نفس عمیق و ده ثانیه نفس نکشیدن! پنج ضربه‌ی پی در پی؛ چشماشو از شدت ضرباتم می‌بنده،  گاردش هنوزم محکم روی صورتشه، ولی گیج.  مشتم درست زیر فکش فرود میاد. خون چکید!  سریع خودشو جمع و جور می‌کنه هرچند براش راحت نیست؛ واقعا تحسینش می‌کنم! ولی مبارزه با من هیچ‌وقت برای برنده شدن نیست... . برنده‌ی این رینگ، فقط و فقط منم! آنیسا، دختری به رنگ لس آنجلس؛ گرگی که انسانیت تنها الگوی زندگی بی‌رحمشه! خندم گرفته، ضربه به عضله‌های من واقعا سودی براش نداره؛ یک دو سه!صدای سوت برای بار سوم؛ این راندو بخاطر حالات تدافعی من امتیاز گرفت، ولی بعدی از این خبرا نیست. مایکل میاد سمتمو با همون لحجه‌ی بامزش کنار گوشم، سعی می‌کنه بهم انگیزه بده:

- افرین دختر! این راندو دادی بهش؛ ولی این یکیو امونش نده! تو می‌تونی... . دهنشو صاف کن! گاردش محکمه اما نقطه ضعفشم همونه! تمومش کن، بذار امشب کلی دلار برای دوش گرفتن داشته باشیم. می‌خندم و زخم گوشه‌ی لبم سوزشش بیشتر میشه! اما خیالی نیست، امشب اونه که کف زمین با کلی خون از دهن و دماغش، دراز می‌کشه!داور سرشو تکون میده و من آمادم برای نشون دادن خودِ اصلیم! پنج استریت پشت سر هم؛ حالا دفاع! قبل از حمله‌ی دوباره سرمو خم می‌کنم و شونه‌هارو پایین میارم! یه پرش سریع و ضربه‌ی آخرو وارد می‌کنم. سوت بلند و شمارش داور... بلند نشد! جمعیت عظیم و صدای فریادهایی که منو نشونه گرفته بود... . معنیش یه برد دیگه برای من بود! دستش‌رو می‌گیرم، سعی می‌کنه غرورشو نبازه و بلند شه؛ لبخندی از روی شرارت اما دوستانه... . دست گرم مایکل‌رو روی شونه‌م حس می‌کنم که قهقهه زنان کمربند سنگین و درخشان‌رو روی دستام می‌ذاره! با خوشحالی بهش نگاه می‌کنم و می‌دونم جفتمون به استراحت نیاز داریم، البته وقتی از دست این‌همه نور چشمک زن خلاص شدیم. بار اول که نبود! یادش بخیر برای اولین مسابقه‌م چقدر تمرین کردم... . اما انگار چیزی تغییر نکرده و هنوز با شور بیشتری دنبال یادگیری و ارتقای خودمم! فکنم من عاشق بوکس باشم. با تصور این فکر لب‌هام به خنده‌ی شدیدی باز شد؛  آره! من واقعا عاشق بوکسم، حتی قراره باهم ازدواج کنیم! با حس کشیده شدن به جایی داغ، به خودم اومدم و خودمو از ازدحام جمعیت بیرون کشیدم!

- حواست کجاست لعنتی؟

چشمای عصبی مایکل از اینکه یه مرد منو در آغوش کشیده بود‌، یکم عجیب نبود؟ دستمو سفت‌تر فشار می‌داد و من واقعا نمی‌دونستم چی جوابشو بدم‌! آروم نفسی کشیدم و با خارج شدنمون از سالن بزرگ، لب باز کردم: 

- خب راستش... .

- راستش چی؟ ببینم به چی می‌خندی؟نکنه... . 

- هــی! نکنه چی؟

- لعنت، تو منو دیوونه می‌کنی!

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پـــارت دوم:

جوابم به این حرفاش فقط خنده‌ی آروم و ممتدی بود که مایکل می‌گفت عاشقشه. می‌دونستم دوستم داره؛ ولی برای من... خب شاید خیلی وقته به هیچ مردی احساسی ندارم!

- مایک، من واقعا خستم.

- باشه عزیزم، بریم.

***

با انرژی شیرجه می‌زنم توی تخت مشکی عزیزم! امروز قرار بود همه‌چی دور از ورزش و بوکس باشه... . مایکل می‌خواست منو همراه دوستاش ببره کلاب، به قول خودش برای تقویت روحیه‌م خوبه که البته من فکر می‌کنم دوستاش بخاطر اینکه منو ببینن کچلش کردن! انگار جدی جدی معروف شده‌ بودم و خودم خبر نداشتم. نگام به آینه‌ی قدیِ گوشه‌ی اتاق با لبه‌های سیاه و طرح اسپرتش می‌افته؛ دکوراسیون اینجا دقیقا شبیهه خودمه... سیاه و کمی سفید، آروم! چشمام رو می‌بندم و سعی می‌کنم با یادآوری گذشته امروزو خراب نکنم؛ تا شب کلی کار دارم پس باید زودتر ذهنم رو مرتب کنم... . نفسی عمیق می‌کشم چشمام رو محکم‌تر روی هم فشار میدم؛ همش تقصیر اون زن عوضی بود. همش تقصیرِ... هوف! نمیشه! باید سر خودم رو گرم کنم وگرنه نه به کارام می‌رسم نه تا شب سری از درد برام مونده! با سرعت می‌پرم توی آشپزخونه سراغ مخزن اسرارم!‌ در یخچال با صدای دلخراش و مزخرفش باز میشه و من با بیچارگی نگاهی به شکلاتایی که نیست می‌اندازم، تلوزیون بلندتر از همیشه اخبارو جار می‌زنه و این وسط برد مجلل من! ولش کن! فکر کنم بهتره از الان فکر شب باشم تا اینکه بعدا دم آخری دربه‌در دنبال لباس و کوفت و زهرمار باشم؛ دوباره با سرعت می‌پرم سمت اتاقم رو تندتند لباسام رو عوض می‌کنم و شومیز بلند خاکستریم رو همراه یه شلوار جین و یه پالتوی مشکی می‌پوشم، پاییز با کسی شوخی نداره! با برداشتن کلید نگاهیم به آینه می‌کنم؛ خوبم دیگه! موهای تام بوی و آبی، چشمای فندقی که اکثرا عسلیه؛ لبامم بدون رژ لب جذابه. پس نیازی به آرایش نیست؛ از در می‌زنم بیرون و احتمال اینکه تا شب تو پاساژا ولو باشم بنظرم خیلی زیاده! البته با لوکس‌ترین مراکز خرید جهان، فکر نکنم پیدا کردن یه لباس شب شیک خیلیم سخت باشه!

***‌

لوگوی بزرگ «پالیزاد» به چشمام درخشش می‌بخشه؛ چه فضای لاکچری‌ای!

 

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پــــارت ســـوم:

درسته اولین بارِ که اومدم اما قبلا اینجا رو دیده‌ بودم و حتما بشه یه لباس مطابق با سلیقه‌م پیدا کنم. خودمو آروم و متین داخل اولین بوتیک پرت می‌کنم! مغازه‌دار چه چشای گنده‌ی خوشگلی داره! گردِ گرد. لبخندی می‌زنم و بیخیال حرکت میمون‌وارم رو بهش با لحن خندونی میگم:

- هولا موسیو!

انگار از ترکیب فرانسه و اسپانیاییِ من زیاد خوشش نیومد که انقدر دیر و با اکراه جوابمو داد، شایدم خنگه!

- بفرمایید بانوی جوان؛ چطور می‌تونم کمکتون کنم؟

زیر لب جوری که نشنوه به فارسی گفتم:

- بنظرت چطور می‌تونی کمکم کنی خنگ خدا؟

لبخند دندون نمایی رو بهش زدم و بعد بلندتر جوابشو دادم:

- دنبال شیک‌ترین لباس شب این بوتیک می‌گردم!

سری تکون داد و با خوشرویی منو به سمت یکی از رگال‌های لباس شب هدایت کرد. واقعا همشون قشنگن! حس کردم یکیشون متفاوت‌تر از بقیه‌س، یه دکلته‌ی مشکی براقِ چرم! با ذوق به فروشنده نشونش میدم و اونم با خوشرویی منو به سمت اتاق پرو راهنمایی می‌کنه. با تحسین و رضایت به آینه‌ی روبروم خیره می‌شم؛ رنگش تضاد خیلی زیبایی با رنگ پوستم ایجاد کرده، یقه‌ی بازش و طرحش پشت گردنی بود. دو تیکه بود و تیکه‌ی اول تا بالای ناف می‌رسید، تیکه‌ی دومم که دامنش بود تا مچ پام میومد. که از وسط یه چاک بلند داشت... . درش میارم و از اتاق پرو میام بیرون، با ذوق و شوق می‌پرسم:

- قیمتش؟

- سیصد دلار.

بدون حرف کارتم رو درمیارم و میدم بهش!

***

"دیـدی دلشوره‌هام بیجا نبودن

چقــدر خالیه جات، اینجا پهلو من؛

دیدی؟ صورت من چقـدر شکسته؟

چه بغضای غریبی تو گلومن!"

توی عالم خواب و بیداری گوشیم رو برداشتم تا بیشتر از این خواننده حنجره‌ی خودشو پاره نکنه؛ با صدایی که داد میزد تازه بلند شدم و هنوز خوابم میاد جواب میدم:

- هوم؟

- تا یه ربع دیگه دم در منتظرتم!

- هان؟

- آنی! دارم میام دنبالت! زود باش پاشو ببینم.

اه! قطع کرد! من هنوز خوابم میاد اخه؛ پوف بلندی می‌کشم و سعی می‌کنم از تخت گرمم دل بکنم، با بدبختی بلند میشم، خب! اول یه آرایش لایت و بعدشم لباس و تمام؛

- وای فقط ده دقیقه وقت دارم!

یه خط چشم ساده می‌کشم و رژ لب قرمزو محکم روی لبم می‌کشم. چشمکی توی آینه به خودم می‌زنم و قهقهه زنان سراغ لباس خوشگلم میرم و از کاور درش میارم.

- جذاب شدیا، چقدرم که آرایشت لایته!

- باید بگیم جذاب بودی!

نگاهم به هیکل مردونه‌ی مایکل می‌خوره!

- تو کی اومدی؟ چرا متوجه نشدم! اصلا ببینم مگه در زدن بلد نیستی؟

با خنده آروم دوتا می‌زنه تو سرم و میره بیرون، چرا متوجه نشدم اومده داخل؟

- زیاد به مخت فشار نیار کوچولو، زود باش آماده شو!

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پـارت چـهارم:

درو می‌بندم و لباسمو با بدبختی می‌پوشم، این چرا انقد تنگ شد یهو؟ با تعجب میرم بیرون؛

- اهم اهم، چطورم؟

مایکل درحالی که به سیب گنده‌ی توی دستش گاز میزنه، سمت من برمی‌گرده؛ ولی یه لحظه انگار خشکش می‌زنه! همینجوری مبهوت یه قدم برمی‌داره و به سختی میگه:

- خدای من! تو فوق العاده شدی آنی.

- مرسی تدی کوچولو!

- با من بودی؟ وایسـا... .

با سرعت از دستش فرار می‌کنم، عمرا اگه بتونه منو بگیره؛ در تعقیب و گریز بودیم که یهو مایکل داد زد:

- وای انیسا دیر شد الان رفیقام می‌رسن!

- اِه! باشه برو تا بیام.

مایکل دم در منتظر بود و من داشتم آراایشم رو که بخاطر این‌همه دوویدن خراب شده بود رو تمدید می‌کردم.

***

دستم رو توی دستش می‌گیره که با تعجب و سوالی نگاهش می‌‌کنم؛ خودشو بهم نزدیک می‌کنه و زیر گوشم زمزمه می‌کنه:

- بهتره اینجوری باشه! اینجوری‌ مطمعن‌ترم!

با خنده دستم رو از دستش می‌کشم جلوتر راه‌ می‌اوفتم. وسط اون‌همه صداها صدام گم میشه:

- پس این دوستای افسانه‌ایت کجان مایک؟

شونه‌ به شونه‌م میشه و سمت یکی از میزها راهنماییم می‌کنه؛ به ساعت مچیم نگاه می‌کنم و عقربه‌هاش ساعت یازده و نیم نصفه شب رو نشونم میدن. اینجارو خوب می‌شناسم، کلاب «باردو» که میزهای چندنفره‌ی دنجی داره با فضای دودی! به همراه یه سالن رقص کوچیک که اون گوشه‌س؛ سقف سفید و درختایی که با سقف برخورد کردن و در کنار دیوار آینه‌های قدیِ بلند! با تموم شدن آنالیزم برای بار هزارم، هیکل خوش‌فرمی جلوی نوری که از چراغ‌های زرد و گردِ گوشه‌ی سقف به صورتم می‌خورد، گرفته میشه. مردی چهارشونه با شنل بلند سیاه! سیگار گوشه‌ی لبشو برمیداره و قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه مایکل اونو بهم معرفی می‌کنه:

- این تراویسه آنیسا.

- خوشبختم اقای تراویس.

- منم همینطور، مادام!

- اوه! من عاشق فرانسویم.

- چه جالب، مایکل نگفته بودی این خانوم انقدر به من شبیهن!

و بعد رو به من چشمکی زد؛ لبخندی می‌زنم و به جسیکایی که قبلا تعریفش رو از مایکل شنیده بودم، سلامی گرم میدم.

***

ساعت نزدیک سه بود و ما هنوز گرم صحبتای مختلف بودیم و این بین یکی دو تا بطری رو تموم کردیم! با چشمای قرمزم و صدایی که اثرات نوشیدنی و سرخوشی توش موج می‌زنه به مایکل که تمام حواسش پرت منه میگم:

- هـی مایک؛ من دیگه دارم می‌میرم! چرا نمیری خونه؟

- برم؟ اونوقت تو... .

مایکل می‌خواست حرفشو تموم کنه که این مگس هیز می‌پره وسط حرفش:

- این خانوم زیبا امشب جایی جز با من نمیرن؛ به صرف شام!

با قهقهه‌ی بلندی که قصد بند اومدن نداشت جواب میدم:

- فکر نمی‌کنی یکم برای شام دیر باشه آقایِ زیبـا؟

مایکل که انگار اصلا از بحث من و تراویس خوشش نیومده زیر لب بهم میگه:

- می‌خوای بری یه آب به صورتت بزنی و بیای؟

با سرم تایید می‌کنم و سمت wc(دستشویی) که توی راهروی انتهایی قرار داره روونه میشم.

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پـــارت پنجـم:

توی آینه به چشمای ملتهبم نگاهی می‌اندازم و آب سرد رو با شدت به صورتم می‌پاشم؛ حس کرختی بیش از حدم رو از بین نمی‌بره اما یکم سرحال‌تر میشم. دستی توی موهام می‌کشم و همین که در رو باز می‌کنم چهره‌ی جذاب تراویسِ همیشه مزاحم رو جلوی صورتم می‌بینم! ولی تا می‌خوام با دست هلش بدم کنار پیش‌دستی می‌کنه و دستم رو روی هوا می‌گیره و می‌پیچونه؛

- چته وحشی؟ دستمو ولکن تا جیغ نزدم.

- باشه باشه؛ فقط آروم باش! میخوام ببرمت یه چیزی رو ببینی.

- هـی! چیو؟ چی ببینم؟

-‌ خفه شو!

انگار مستی باعث شده بود ترسو بشم که با یه خفه شو واقعا لال شدم! دستم رو می‌کشه و من تلوتلو خورانه دنبالش کشیده می‌شم. از کلاب بی سروصدا خارج می‌شیم و از بین اونهمه ماشین کنار خیابون، یه بنز قرمز به چشمم می‌خوره؛ تراویس دستم رو با شدت ول می‌کنه و با چشماش به بنز دلبر اشاره می‌کنه! آروم سوار می‌شم و تراویس پاش رو قبل از اینکه در رو ببندم تا آخرین حد ممکن فشار میده. مثل دیوونه‌ها می‌خندم و از شیشه‌ی پایین داده شده‌ی پنجره‌ی ماشین داد می‌زنم:

- هـورا تنـدتر! تندتر... .

- خیلی حرف می‌زنی!

سعی می‌کنم جلوی خندم رو بگیرم و حرفی بزنم که با حس خفگی و پارچه‌ای که جلوی بینیم گرفته میشه، چشمام سیاهی میره و تاریکیِ مطلق... .

***

(از زبان شایان)

- آقا، آوردنش!

- خیلی خب، برو.

- چیکارش کنیم؟

- گفتم برو بیرون، کارت نباشه!

- چشم قربان.

پوزخندی می‌زنم و شماره‌ی آنیتا رو می‌گیرم، بعد از سه تا بوق برمی‌داره، با تحکم و اون لهن تمسخرآمیز مخصوصم بدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم میگم:

- مار خوش خط و خال قصه! انگار خیلی منتظر بودی که برام بیارنش نه؟ خودت جاش رو لو میدی، خودت اطرافیانش رو خر می‌کنی! نکنه الان می‌خوای ادای خواهرای نگرانم در بیاری؟

صدای قهقهه‌ی دخترونه و نازکش می‌پیچه توی گوشم:

- البته! من عاشق خواهر کوچولومم، عاشق کسی که باعث شد سه تا مرد... .

- نکنه یادت رفته همه‌چی تقصیر خودت بود و هنوزم بدهیت صاف نشده؟

این‌بار صدای حرص آلودش توی گوشم زنگ می‌زنه و پشت بندش بوق ممتد قطع تماس:

- تو یه آشغالی شایان!

نیشخند بازم تنها جواب من به ماری مثل آنیتاس، کسی که خواهر خودش رو سر یه تنفر بچه‌گانه می‌فروشه تا کثافت کاری‌هاش رو جمع کنه! هه... . رو به آینه داد می‌زنم:

- من به این راحتیا ازت نمی‌گذرم احمق!

و بعد تنها صدایی که به گوش دیوارهای اتاقم می‌رسه خنده‌های مردونه‌ی منه!

***

- خب؟ می‌شنوم!

از وقتی از عمارت خارج شده بودم و اومده بودم تو این دخمه یه بند صدای این دختر رو می‌شنیدم! انقدر جیغ و داد کرده که لئو جرعت کرده بهم زنگ بزنه! بی‌حوصله توی اتاق خالیِ مخصوصِ قربانی‌ها قدم می‌زنم و منتظر اومدن لئو ام که برای بار دوم صدای نحسش رو می‌شنوم:

- با تو ام هاا

محکم ولی آهسته جواب میدم:

- چیزی برای شنیدن وجود نداره دخترجون!

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پــارت شیشـم:

زیر لب به فارسی چیزی میگه که سریع مثل خودش به فارسی میگم:

- یک، بهتره فکر نکنی فارسی نمی‌فهمم؛ و دو، بهتره کلا خفه خون بگیری، شیرفهمه؟

و بدون توجه به نگاه تیز و برندش از اتاق خارج می‌شم و در رو می‌کوبم.

***

(از زبان آنیسا)

از وقتی به هوش اومدم تو این خرابه‌ام، روی یه صندلیِ چوبی پوسیده بسته‌ شدم و نور لامپ بالای سرم چشمم رو می‌زنه؛ حس ناامنیِ توی وجودم عرق‌های سرد روی پیشونیمه که با دیدن این وحشی آمازونی بیشترم شد. تا قبلش که اون غول بیابونی چشم سبز سرم داد میزد و می‌خواست با دستاش خفه‌م کنه حالا هم این زیبای خفته که فکر کنم رئیسشون باشه اومده! حتما انقدر جیغ و داد راه انداختم که این وحشی رو صدا زدن. یه لحظه داشت از تشبیه‌های خودم خندم می‌گرفت که صدای نکره‌ای دقیقا پشت سرم، افکارم رو متوقف کرد و جلوی خندم رو گرفت:

- درسته خیلی وحشی هستی ولی بازم خیلی جذابی!

و پشت بندش سردیِ دستی رو روی گونه‌م حس کردم؛ از جا می‌پرم و سعی می‌کنم خودم و صندلی رو به جلو هل بدم. انگار تازه متوجه خرابی اوضاع و جدی بودن قضیه میشم! من دزدیده شده بودم، اما... چرا؟ با همون لحن مضحک خودش داد می‌زنم:

- بهتره حواست به رفتارت باشه عوضی!

نباید حالت دفاعیم رو جلوی هیچ‌کدومشون از دست می‌دادم، پس ادامه دادم:

- وگرنه بد میشه!

صدای قهقهه‌ی کریهش می‌پیچه توی گوشم و اعصابم رو خوردتر می‌کنه؛ در کسری از ثانیه صورتش رو جلوی صورتم قرار میده، آروم خم میشه و نفسش رو محکم توی صورتم فوت می‌کنه.

- تو خیلی جذابی ولی فقط واسه یه روزم، به محض اینکه کارت رو شروع کنی و همکارم بشی از آقا قرض می‌گیرمت!

- ببینم مگه سگ ولگرد بودنم یه جور شغله؟

صورتش از شدت حرص سرخ میشه و دستش رو پشت گردنم می‌اندازه با وحشی‌ گری بهم نزدیک میشه که منم از فرصت استفاده و محکم توی صورت عصبیش تف می‌کنم. خودش رو عقب می‌کشه و لحظه‌ای بعد صورتم صد و هشتاد درجه به سمت مخالفش پرتاب میشه، با درد می‌خندم و اون آشغال با قدم‌های پر سر و صداش از اتاق خارج میشه. سرم رو پایین می‌اندازم و روی زمین کف اتاق دنبال ترک می‌گردم! اون مرتیکه از چی حرف میزد؟ چه کاری؟ منظورش از همکار شدن چی بود؟ اصلا من چجوری اومدم اینجا؟ درواقع، چجوری دزدیدنم! هیچی از دیشب یادم نمیومد؛ فقط می‌دونم وقتی چشمام باز شد خورشید رو از پشت سوراخ موش روی دیوار دیدم که درحال غروب بود... .

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفـتم:

***

دقیقا سه روز و نصفی از ربوده شدنم گذشته؛ سه روز توی همون اتاق قبلی، روی صندلی چوبی. دیشب تا صبح از شدت درد خوابشم نبرد و الانم زوری چشمام رو باز نگه داشتم تا یه وقت اون مهرداد عوضی دوباره نیاد سراغم. درحالی‌که لابلای افکارم تقریبا از نقشه‌ای که داشتم، منصرف شده بودم، چشمام از خستگی بهم نزدیک می‌شن... .

***

(یک روز قبل)

- چی ازم می‌خواید؟

- همکاری.

- نمی‌فهمم همکاری دیگه چه کوفتیه، منظورتون چیه؟ چرا دو روزه منو تو این دخمه نگه داشتین؟

- آقا گفتن باید با مهرداد کار کنی؛ تا وقتیم قبول نکنی همین‌جایی. خوددانی!

چشمام رو با کلافگی می‌بندم و به بیرون رفتن اون چشم سبز مو طلایی که شاید بخاطر اخلاق نرمش تنها راه نجات من بود، اهمیت نمی‌دم. اسمش چی بود؟ اها، لئو؛ کسی که با بیرون انداختن اون خوک گنده بهم کمک کرد. همکاری، با کسی که می‌خواد ازم سو استفاده کنه! قسم می‌خورم حتی اگه به بدترین شکل ممکن شکنجه‌ام بدن بازم اینکارو نمی‌کنم. اصلا اینی که صداش می‌کردن آقا کی بود؟ نکنه همون وحشی آمازونی؟ فکر کنم خیلی تحملم براش سخت بود که دیگه ندیدمش. به خودم تشر می‌زنم:

- لوده بازی بسه آنی، خونه‌ی خالت که نیست. خیر سرت یه باند مافیا دزدیدتت.

ولی...چرا لئو بهم نگفت منظورشون از همکاری چیه؟ ازم می‌خوان خلافکار بشم؟ می‌خوان منو هم مثل خودشون به گند بکشن؟ با جرقه‌ای که داخل مغزم زده شد چشمام درخشید؛ نقشه‌ی بی‌نقصم و زیباییِ نفس‌گیرم راه رهایی از اینجا بود، فقط باید چند روز دیگه باید اینجا می‌موندم تا بتونم روی جزئیاتش و مقدار درصدی که احتمال برنده شدن نقشه‌ام و نجاتم از اینجاست، فکر کنم. سری تکون میدم و با خیالی متشنج به نقطه‌ای نامعلوم زل می‌زنم.

***

‌چشمای خشمگینم به تاریکی عادت کرده بودن؛ نیم ساعتی میشه که روی این تخت فلزی منتظر حرکتی از لئو موندم. خسته و کلافه سرمو تکون میدم و با چشمام به پارچه‌ی خیسی که باهاش دهنم رو بستن اشاره می‌کنم. توی ذهنم دو دوتا چهارتا می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که اگه نقشم عملی بشه احتمال آزاد شدنم هست ولی حتی اگه نشد هم چیزی از دست نمی‌دم؛ همینطور که لئو مشغول باز کردن دهنم بود جمله‌ها رو توی ذهنم مرتب می‌کنم:

- من براتون کار می‌کنم اما... .

- بهتره شرط و شروط نچینی؛ تو چه بخوای چه نه برای ما کار می‌کنی.

عصبانیتم رو فرو خوردم و با صدای کنترل شده‌ای که نمی‌خواستم بالاتر بره می‌غرم:

- من نمی‌خوام با اون خوک کثیف کار کنم.

آروم چشمام رو با درد نگاه کرد و سر تکون داد؛ با قدم‌های محکم اومد سمتم و دستام رو باز کرد و به سمت در کشوندم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشـتم:

***

(از زبان شایان)

برای بار پنجم اتاق رو با قدم‌های بلندم طی می‌کنم. کلافه موبایل توی دستم رو می‌چرخونم و منتظر زنگ اون مرتیکه‌ی قاتلم؛ پوزخندی از این کلمه‌ روی لبام جا خوش می‌کنه، قاتل! منم پسر همونم دیگه مگه نه؟ توی افکارم غوطه‌ور بودم که لرزش چیزی رو توی دستم حس می‌کنم و سریع جواب میدم:

- بگو؟

- تا یه ربع دیگه خونه باش‌.

سوویچم رو برمی‌دارم، از عمارت بیرون می‌زنم و سوار بی ام دابلیوی مشکیم میشم و استارت می‌زنم. با سرعت از حیاط بزرگ عمارت سلطنتیم خارج میشم و سری برای نگهبانم تکون میدم. سر یه ربع به ویلای پدر می‌رسم و پارک می‌کنم؛ پیاده میشم و بدون توجه به نگاه کنجکاو همسایه‌ها بعد از سه سال دوباره پام رو توی این ویلای نحس می‌ذارم. نگاهی سرسری به نمای ساختمون می‌اندازم و نیشخندی مثل همیشه به لبام رنگ میده؛ هیچ چیز عوض نشده و هنوزم همونه، یه ویلای سفید با نمای سنگی و حیاطی که شاید یه روزی قشنگ‌ترین خاطرات کودکیم توش رقم خورده بود، دقیقا کنار اون حوض قدیمی و گل‌های محمدی صورتیِ بد رنگ... . اما الان؟ بیشتر برام شبیه به قتلگاه خاطراتم بود. بدون در زدن یا هر حرکت اضافه‌ای در رو باز می‌کنم و قدم‌های محکمم فرش دست باف مامان رو آزار میده... . مامان؟ با یادش به دیواری که حدس می‌زنم بعد این سال‌ها پدر هنوزم جرعت نکرده باشه بهش دست بزنه و عکس‌های خانوادگیمون روش می‌درخشه؛ نگاهی می‌اندازم و حدسم به یقین تبدیل میشه. نفسی می‌کشم و با شونه‌های راست و سینه‌ی برآمده، باهاش چشم تو چشم میشم. نافذ و عمیق توی چشماش زل می‌زنم که طاقت نمیاره و همزمان با اشاره‌ی دستش به مبل رنگ و رو رفته، با صدای لرزون و ابهتی که خیلی وقته دیگه توش موج نمی‌زنه میگه :

- چرا نمی‌شینی؟

- برای نشستن نیومدم، حرفتونو بزنید.

- خب همونطور که خودت می‌دونی، با رفتنت از اینجا...

- فکنم واژه‌ی فرار گزینه‌ی بهتری باشه نه پدرجـان؟

از عمد کلمه‌ی پدر جان رو کشیدم و با تمسخر ذاتیم بیان کردم که بفهمه من دیگه شایانِ ده سال پیش نیستم؛ به قاب عکس مامان خیره میشم و با تحکمی که برعکس پدر خیلی وقته توی صدام ریشه کرده ادامه میدم:

- و شما می‌خواید منو از ارث و میراثتون محروم کنید، درسته؟

از لحنم فهمیده بود؛ درمونده به منی که نسخه‌ی سردتر و کامل‌تری از خودش بودم زل می‌زنه و حتما می‌دونه این جمع بستنای من از روی احترام نیست... . هیچی نمی‌گفت و فقط به من خیره شده بود، که با رفتن من سمت اون دیوار کذایی و چنگ زدنم به قاب عکس دونفره‌ی خودم و مامان، به خودش میاد و از جاش بلند میشه و با هول و قدم‌های بلند بهم می‌رسه؛ با نگرانی نگاش رو روی صورتم می‌چرخونه و می‌خواد دستش رو روی شونه‌ام بذاره؛ که سریع با دستم پسش می‌زنم و سری به معنای «خوبم» تکون میدم. نگاهم تک‌تک روی اجزای چهره‌ی مهربون مامان می‌گرده و لبخند کمرنگ اما غمگینی روی صورتم می‌شینه، مامان کجایی که ببینی پسر کوچولوت جزو بدترین و عوضی‌ترین آدمای این کشور شده؟ مامان این‌همه حس خونخواری رو می‌تونی توم ببینی؟ از وقتی رفتی تموم خاکسترای دنیا رو ریختم داخل چشمام و خنثی شدم. دیگه هیچ نقطه ضعفی ندارم... . هیچی اهمیتی نداره، هیچی ذره‌ای مهم نیست. آره، از وقتی رفتی... یا بهتر بگم، از وقتی این شهر کشتنت و بعد پدر... . پدر! پوزخندی به این واژه‌ی مضحک می‌زنم که از چشم‌هاش دور نمی‌مونه. می‌دونم که می‌دونه چقدر ازش متنفرم چون اگه نمی‌فهمید جای تعجب داشت. با حس تنفری که هزار برابر بیشتر شده بود و شعله‌هاش رو توی وجودم حس می‌کردم، برمی‌گردم و زمزمه می‌کنم:

- موضوع مهم همین بود؟ سه ماه کامل یه احمقو فرستادی توی باندم تا بتونه مخمو به کار بگیره؟

و بعد تصویر جنازه‌ی اون خیانتکار احمق که این مرتیکه برای نزدیک شدن به من و حرف کشیدن ازم، پیش اون لئوی ساده لوح فرستاده بودش؛ جلوی چشمام نقش می‌بنده و ادامه میدم:

- واقعا نیازی به کشتن یه آدم دیگه، برای کشوندن من به اینجا نداشتی.

با تموم شدن حرفم قهقهه‌ای رو به چشم‌های بهت زدش می‌زنم و تیر آخر رو به جسدِ نقشه‌هاش شلیک می‌کنم:

- من نه نیازی به تو نه نیازی به ارثی که نصف داراییِ الانمم نیست، ندارم!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...