رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته‌ی پرواز آفرودیت | بانوی سیاه کاربر انجمن نودهشتیا


بانوی سیاه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

دلنوشته: پرواز آفرودیت

به قلم: ن.ح

ژانر: اجتماعی، تراژدی، انگیزشی.

مقدمه: من نمی‌خواهم تو مرا چون‌که من هستم دوست بداری... می‌خواهم مرا دوست بداری چون من یک زن هستم.

 

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من نه حوایی ام که از گوشه‌ی جسم آدم جایی بی‌آفرینم بر خود...

نه بهشتی زیر پای دارم که از آن رانده میشوم با یک فتوا !

من نه پری نه حورزادم! من آفرودیتی‌ام در بند سخنانی پوچ!

میگویند ما تو را دوست داریم، عجیب است!

صبر کنید تا این دوست داشتن را برایتان شرح دهم!

اصلا آدم مگر اسمش آدم نیست؟ آدم به معنای انسان است و آدم مرد بود!

فرهنگی از لغت در دست دارم که به جمع انسان میگوید : مردها! مردمان!

من یک فضانورد در سیاره‌ای دیگرم، سیاره‌ای که مرا به رسمیت نشناخته.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هی! بانو!

دست کشیدن از آزادی برای بالهایت ضرر دارد!

به مرور وجودت را کمرنگ میکند!

به این فکر کن اگر نبودی جهان درتکاپو بود!

اگر نبودی به بودنت خواهش میشد؛ آری!

تو حتی خودت هم نمیدانی چقـدر مهمی!

پس بمان! بمان و اگر سیلی زدند، پای لگد بردار!

اما بمان‌، ستم باشد، بمان!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من یک بانو ام!

یک ملکه!

حتی در لباسهای پاره هم خواهم درخشید؛

و درخششم باید تمام چشم هارا بزند

صدایم گوش‌هایتان را کر کند

من هستم! و بودنم، باید میانتان باشد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افرودیت جان!

بخند و برقص با لمس قطرات عشق بر روی گونه ات،

پیچ میخورند حلقه های هزار رنگ زیبایت در طلوع افتاب مهر...

برقص و جهان را به رقص با خودت وا دار!

لباس سپیدت منظره‌ای دیدنی‌ست

زمانی که بی خجل، بر بدن پیچ وتاب می‌دهی

سرخوش و فریبنده و در عین حال پاک

و دامنت می‌رقصد با تو، کشیده به دنبالت!

عجب لذتیست دیدن رهایی تو... .

جوانه بزن، پروانه شو!

تو یک زنی! الهه ی شور و زیبایی!

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بانو قلم‌موی رنگ‌ها را کنار بی‌انداز!

رخ تو بی آرایش هم، مثل باران دلنشین است.

تو همین‌گونه و با همین درخشش معصومانه‌ات زیباترینی...

نگذار که محوت کنند آلایش‌های بی جواب؛

تو مانند الماسی، پاک و روشن، زیبا.

در طلوع خورشید صبح فردا بدرخش، ساده و ملکه‌وارانه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‌گویم آنقدر مظلوم باش که نابودت کنند،

نمی‌گویم سرکشی نکن!

اصلا که می‌تواند بگوید چه باش و چه نباش؟!

می‌گویم نگذار، الماس باش، سخت، اما زیبا...

براق، فریبنده اما محکم!

نمی‌گویم رژ سرخ لبانت خسته‌ کننده می‌شود؛

می‌گویم لب‌های تو، رخ تو...

بدون زینت‌ها هم بهترین است.

تو هر چه باشی زیبایی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو آرتمیسی، تو هستیایی، تو آتنایی!

اما افرودیت بودن ز یادت نرود... .

عشق را بفهم، درگیرش شو؛

احتیاج داری به این عشق برای زندگی؛

نگذار دلت را از سنگ کنند این بی‌رحمان حقیر پسند!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی سرش زدند و روسری بر او پوشاندند، چشمانش را بست؛

با لگد، محکم بر تمام تنش کوبیدند و جرمی نداشت، لبخندی زد و شکست!

سیلی هایشان بر صورتش فرود آمد، خون چکید از لبهایش، سعی کرد بخندد!

مشت بر قلبش فرود آوردند، بند بند وجودش لرزید و بازهم معصومانه خندید...

بخند آفرودیتم! روزی رستاخیز عدالت برپا خواهد شد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوسه‌ی سرخش بر تیغه‌ها... .

و به حکم یک بانو، متوقف کردند؛

سنگ زدند؛ مشت کوبیدند!

شکاندند و تمام کردند.

از میان جنازه‌ی الهه‌ها... آفرودیت برخیز!

بلند شو حتی در بند؛

بلند شو با پاهای قلم شده... .

قلم بر دست گیر و از هرآنچه "نباید" بارها بنویس.

آن تیغه که گردن موهای افشانت را زد، روزی سربازت در راه زندگیست... .

ویرایش شده توسط بانوی سیاه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پ.ز!

پرواز جرم است!

آفرودیت جرم است...

موهایش گناه کبیره؛

نگاه بر او جرم است.

اما نگاه ها تنش را دریدند؛

لباس‌های مردمان بر پیکر معصومش غلتیدند!

پروازش دادند! محکم، پرتابش کردند به دره‌ی ناپاکی!

و مجرمان هیچگاه... مجرمان هیچگاه دستگیر نباید!

تنها آفرودیت، در زندان میله‌ای، با نام مجرم؛

نفس می‌دزدد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آه آفرودیت، تو جزو همان زنان کوچک توی کتاب هستی... . اما هیچکس هیچ‌گاه وجودِ ساده‌ی تو را نفهمید!

همین بودنت، وجودت، حق‌هایی که داری!

فقط پدر نامی در شناسنامه برایت جا گذاشت،

و لباس تنت را برگزید.

هیچ‌کس نفهمید این بودن به معنای بودنِ حق‌های تو و انتخاب‌های توست... . 

برای همین، برچسب مجهول بر تو پوشاندند!

و این از پیچیدگیِ هستیِ تو نیست، نمی‌گویم ذکاوتت کم است، سادگی نه به این معناست که نمی‌توانی رهبر یا پرفسور باشی! نه! به معنای جهل آن‌هاست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...