رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سلـــنوفیـل|Mhi.nevis کاربر انجمن نودوهشتیا


Mhi.nevis
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

spacer.png                         'بـــــِسم الله الــرَحـمانِ الـرَحیم'

                                 •نام رمان:سلــنوفیل/•

                      نویسنده :مَهی. نویس|Mhi.nevis

                                   ژانر:طنز،عاشقانه 

                خلاصه:

             و مـن هر شــب طُ را تشبیـه بـهـ مـــاهـ🌙 میکنم، خواستم طُ را بـهـ ستـارهـ تشبیهـ کنم ترسیدم..! از یک شــــب صــافــ و بدون ابــر ترسیدم، کـ گم شـوی میان این همه ستارهــ طُ را مـــــاه خود انتخاب کــردم چــرا کهـ اســمــان بـدون مــــاه مـفت هــم نـمی ارزد! و مــن نــام این جــنــون را، سلـــنوفیل یافتم❤️  

 رمان راجب دختری به نام نقره اس که با دوتا از رفیقاش به نام ارتان و ارسین زندگی میکنه، این نقره خانم شیطون کلی بلا سر این دونفر میاره.

وطی اتفاقی یک حسی به وجود میاد! 

ویراستار: @.Aryana.

صفحه نقد رمان سلنوفیل🌙❤️

رمان سلنوفیل🌙

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱

-نقرهههههههه دهنت سرویسسسسسسسسسس

باصدای عربده آرتان اب دهنمو قورت دادم برگشتم سمت آرسین ک زل زده بود به من گفتم 

_ارسین میخوام ی وصیتی بهت بکنم اگع من زنده نموندم میخوام بچه هامو به تو بسپارم میخوام براشون پدری کنی میخوام وقتی بزرگ شدن و پرسیدن مامانم کی بود تو بگی یه زن قوی ک بخاطر شما ها هر کاری کرد بگی اخر سر هم به خاطر شما ها جونشو از دست داد 

ارسین نگاه گنگی بهم انداخت و پرسید 

-نقره حالت خوبه بچه کجا بود ؟!

ی نگاه حرصی بهش انداختمو و قاشق مرباخوری پرت کردم طرفش و گفتم 

_اهههه ترر زدی ب حسم تازه داشتم فاز ورمیداشتم همش پرید 

و بعد دو نفری باهم دیگه خندیدیم 

ارتان در حالی داشت موهای نم دارشو خشک میکرد به طرفم اومد و شامپو رو پرت کرد تو بغلم و گفت

این چیه؟

 خونسرد یه نگاه به شامپو کردم و گفتم 

شامپو برای شست و شوی سر و بدن استفاده میشه 

ارسین ک مشغول جمع کردن میز صبونه بود ی چشم غره ای بهم رفت ک یعنی لال شم 

ارتان چشمای قرمزشو دوخت به منو گفت 

اوه چه بانمک احیانا نقره خانم دیشب تو اب نمک خوابیده انقدر بانمک شده 

دستی به موهام کشیدم و گفتم 

اولن ک من خودم یه گوله نمکم دومن اب نمک برای ادمایی بی نمکی مث جنابالی به کار میره ک من بعید میدونم شما با یه بشکه اب نمک از این حالت بینمکی دربیای 

حرصی شده بود اگه باز جوابشو میدادم به قطع یقین منو پِرس میکرد 

در ادامه حرفم گفتم 

مگه حالا چیشده ک اینطوری واق واق میکنی 

به طرفم حمله کرد ک ارسین به صورت دو از اشپزخونه اومد بیرون و جلوشو گرف 

دختره ی منگل من واق واق میکنم یعنی من سگم دیگه بگو تو این شامپوی کوفتی چی ریختی 

خندیدم و گفتم 

عه ن باباتازه فهمیدیی  

ارسین ک دیگه از این وضع خسته شده بود به تندی رو به دوتامون گفت 

بسه دیگه مث سگ و گربه افتادین به جون هم ارتان توهم مث ادم بگو چته نقره توهم بگو چ غلطی کردی 

ارتان نگاهی بهم انداختو گفت 

+نمیدونم تو این شامپو چی ریخته صب رفتم حموم همین که شامپورو ریختم رو موهامو شستم چشام اتیش گرفت بعد یه بوی بدی میداد و رنگ قرمز حال بهم زنی داشت 

از توصیفای ک داشت میکرد خندم گرفته بود ارسین یه نگاه به من کردو گفت 

نقره چی ریخته بودی توش 

دیگه راه فراری نمونده بود برام ولی من به هیچ وجه کوتا نمیام یه نگاه شیطونی به ارسین انداختم و بعد نگاه مظلومی به ارتان 

گفتم :

از کجا معلوم ارسین اینکارو نکرده باشه،صبح داشتم میرفتم دستشویی خودم دیدم تو دستش سس و فلفل قرمز بود 

@.Aryana.

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
  • لایک 14
  • سردرگم 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲

ارسین متعجب رو به من گفت 

 

نقرهههه!

 

خندیدم و به مسخره گفتم 

 

جانم اینطوری صدام نکن دلم هوری میریزه 

 

بعدش هر سه مون باهم خندیدیم 

 

ارتان گفت 

 

چرت نگو ارسین بیکار نیس ک بیاد تو شامپوی من سس بریزه این کار فقط میتونه کار یه نفر باشه اونم کار سرکار خانمه 

 

من ک از قبل برنامه ریزیمو کردم بودم سمت ماشین لباسشویی رفتم گفتم 

 

باور نمیکنی نه باش! 

 

درشو باز کردم یه لبخند خبیثی زدم و تیشرت سفید ارسین که دیشب خوابیدنی پوشیده بودو دراوردم به لکه قرمزی که در اثر سس مالی بنده قرمز شده بودو نگاه کردم بلند شدمو به سمت اون دوتا گریزلی وحشی رفتم 

 

تیشرتو جلو چشای ارتان گرفتمو گفتم

 

بفرما اینم تیشرتی ک ارسین دیشب تنش بود اینم لکه سسی که صبح به تیشترش مالیده شده و بعد انداخته لباسشویی 

 

ارسین بیچاره که کلا محو افق شده بود حرف نمیزد 

 

ارتانم که انگاری باورش شده بود طرف  ارسین رفتو گفت 

 

پسره خر این چ کاری بود کردی ها حقشه همینجا بگیرم تا جون داری بزنمت 

 

ارسین ک تازه به خودش اومده بود گفت

 

بیخودی زرت و پرت نکن حتما اینم یکی از کارای نقرس من مگه مرض دارم خودمو با توعه خر پیر در بندازم 

 

ارتام به شدت عصبی شده بود تیشرتو پرت کرد طرف تیام و رفت سمت اتاق و گفت 

 

من دارم میرم شرکت وقتی برگشتم دهن هردوتونو اسفالت میکنم 

 

من از همونجا اداشو در اوردم که کلشو از اتاق اورد بیرونو گفت

 

هی نقره خانم براتوعم دارم 

 

باز از رو نرفتمو در حالی ک چشامو چپ میکردم گفتم 

 

هی نقره خانم براتوعم دارم 

 

بعدش خندیدم

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۳

بعد از رفتن ارتان نفس راحتی کشیدم 

ارسین و ارتان اینا دوست خانوادگی ما حساب میشن من ارسین و ارتان و از ده سالگی میشناختم و ی جورایی از همون موقع با هم دوست بودیم 

پدر و مادر من به همراه برادم نوید که هشت سالشه برای همیشه به کانادا رفتن 

بابام اعتقاد داشت ک اینجا جای هیچ پیشرفتی نیست و تصمیم گرفتن که برن و منم باخودشون ببرن ولی من مقاومت کردم و نرفتم خانواده ام هر از گاهی به ایران میومدنو بهم سر میزدن....

 

تصمیم گرفتم ی خونه مجردی بگیریم چون نخواستم از بابام پول قرض بگیرم تصمیم گرفتم که از ارسین و ارتان کمک بخوام 

 

بعد از اینکه به اونا راجب تصمیمم گفتم اونام گفتن حاضرن بیان باهم دیگه زندگی کنیم و خونه رو دونگی بخریم 

 

چون به هردوشون اعتماد داشتم و اونام منو فقط در حد یه رفیق میدونستن منم قبول کردم و الان باهم زندگی میکنیم

 

......

من نقره فتاحیم بیست سالمه دانشجوی رشته حسابداریم یه دختره کاملا شر ک همه از دستش آسین 

 

 

 

همیشه به چشمای ارتان حسودیم میشد ک اون چشماش سبزه و من قهوه ای ولی هیچ وقت بهش نگفتم اون همینجوریشم خودشیفتس چ برسه ب این ک بگم رنگ چشاتو دوست دارم 

 

 

 

تو دانشگاه همه به هم میگن گیسو کمند لامصببب مو نیست ک باهاش میشه کل خیابونو جارو کرد 

 

 

 

بعضی وقتا حرصمو در میوردن جوری ک تصمیم میگرفتم برم کوتاشون کنم ولی هر بار ارسین و ارتان پادرمیونی کردن نمیزاشتن اینکارو بکنم

 

 

 

 ارتان از همه ما بزرگتر بود و بیست و هشت سالش بود به قول ارسین ک همیشه بهش میگفت خر پیره و کلی بهش میخندیدیم 

 

 

 

ارتان فوق لیسانس گرافیک داشت و ی شرکت داشت و اونجا با ارسین کار میکرد‌.

 

ارسین بیست و پنج سال داشت و لیسانس گرافیک و اونم مث من پایه همه چیز بود برعکس این ارتان خشنه 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۴

خداروشکر امروز روز من نیست و کارای خونه گردنم نیس تو خونه ما اینجوریه که دو روز کامل باید اون شخص کل کارای خونه از تمیز کردن کاسه توالت خخخخ تا غذا درست کردنو انجام بده 

 

روز شنبه و یکشنبه با ارتانه و روزای دوشنبه و سه شنبه با من ...

 

روزای چهار شنبه .پنج شنبه و جمعه با ارسینه 

 

شاید الان براتون سوال بشه ک چرا ارسین سه روز باید کلفتی کنه 

 

برای اینکه ارسین از هر دو ما مظلوم تره و بچه کم حرفی ماهم که از خدا خواسته کلی پیشش اه و ناله کردیم که تو شرکت و دانشگاه کلی خسته میشیم و اینا 

 

اونم ک دل رحم سریع قبول کرد خخخخ 

 

امروزم ک روز ارسین بود و نوبت اون بود ک کارارو انجام بده

 

البته اینم بگم منو ارسین باهم کلی بلا سر ارتان خشنه میاریما

 

بابا در اون حدم که شما فک میکنید مظلوم نیس فقد در برابر منو ارتان خیلی مظلومه والا

 

---------

 

امروز کلاس داشتم برای همین گوشیمو ورداشتم رفتم سمت تختم و پتو تا زیر گردنم کشیدم و گرفتم خوابیدم 

 

چیه حتما فکر کردین الان میگم رفتم اماده بشم امروز زیاد مهم نبود منم تصمیم گرفتم نرم 

 

وقتی پاشدم ساعت پنج عصر بود طبق معمول اول گوشیمو چک کردم 

 

پیامک اومده بود برام منم ذوق کردم گفتم شاید نرفتم دانشگاه رفیقام نگرانم شدن و پیام دادن برای همین لبخند گشادی زدم 

 

و پیامارو باز کردم ب اسم عشقم که سیوش کرده بودم نگاهی کردم با خوندن پیام اشک تو چشام جمع شد 

 

نوشته بود :

 

مشترک گرامی 

 

بسته اینترنت شما در تاریخ و ساعت(...) ب پایان رسید .همراه اول... 

 

 

 

 مطمئنم همتون حال منو درک میکنین و تو شرایط من قرار گرفتین 

 

واقعن لحظه دردناکیهه... والا 

 

نکنه فک کردین واقعن عشقمه خخخخ نه بابا من کفنم کجا بود که گورم باشه( البته این ضرب و المثل ساخت خودمه هاا خخخ 

 

از اونجایی ک علاقه خاصی به همراه اول دارم عشقم سیوش کردم 

 

 

 

نگاهی ب ساعت انداختم ک شیش و نشون میداد الانا بود ک ارسین

 

برسه

 

داشتم میرفتم اشپزخونه تا اب بخورم که چشم خورد ب جا کلیدی که کلید ارسین اویزون بود

 

این ارسین کلا یکم شاس میزد همیشه یادش میرف که کلید خونرو با خودش ببره

 

بیخیال قدم برداشتم ولی یهو ی فکر خوب ب ذهنم رسید و برگشتم و دوباره نگاهی ب کلید کردم از اون لبخندای خبیث معروف نقره ای زدمو گوشیمو از جیب سویشرتم در اوردم شماره ارسین که ب اسم گریزلی ۱ سیوش کرده بودم گرفتم بعد از چهار پنج تا بوق که خورد بالاخره جواب داد:

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۵

بله؟

رفتم سمت اشپزخونه و همینطور ک در یخچال باز کردم و بطری و ورمیداشتم گفتم 

سلام ارسین جان کجایی 

ارسین خنده ای کردو گفت 

دارم میام خونه استیل جان 

بطری و سر کشیدم و گفتم 

درد و استیل کوفت و استیل حناق و استیل 

 

این ارسین و ارتان خیر ندیده همیشه ب خاطر اسمم مسخرم میکردن یا میگفتن استیل یا برنز 

 

خنده های ارسین کم کم تبدیل شده بود ب قهقهه همینطور که میخندید گف 

 

راست میگم دیگه خب کارتو بگو 

 

اوهه کم کم داشت یادم میرفتا بطری و گذاشتم تو یخچالو گفتم 

 

ارسین اومدی خونه باید کرانچی و بستنی بخری 

_ن بابا امر دیگه 

خندیدم و گفتم 

راستی امروز نتم تموم شد لطف کن یه شارژم بهم بزن نت بگیرم 

اونم خندیدو گفت 

تروخدا شرمندم نکن یکم فک کن ببین چیز دیگه ای لازم نداری 

رفتم رو مبل لم دادم و تلوزیونو روشن کردم و گفتم 

حالا ک خیلی اصرار میکنی و من اصن راضی نیسم بی زحمت یه رانی پرتغالیم برام بخر 

 

_دارم میام خونه کاری نداری

گفتم :

 

پس میخری دیگه

در جوابم گفت

معلومع استیل جونم نه 

خنده شیطانی کردمو گفتم 

مطمئنی 

گفت

اوه چه جورم 

گفتم 

مثل اینکه باز کلیدت یادت رفته 

بعد از چند ثانیه مکث ک احتمالا داشت دنبال کلیدش میگش گف

ای واای اره درو باز کن اومدم 

_درو باز میکنم ولی وقتی ک شارژو زدی ب گوشیم و خوراکیایی که گفتم بخری

نفس عصبی کشید و گفف

 

نقره مسخره بازی در نیار باز کن درو 

 

سرمو تکون دادم و در همون حال گفتم 

اوم اوم یا چیزایی که ازت خواستمو میگیری یا تا ساعت نه پشت در میمونی تا ارتان از شرکت بیادو درو وا کنه 

_نقرررره 

راستیی اینم بگم اگه شارژ نفرسی در پارکینگو نمیزنم اول میفرسی تا درو وا کنم بعد از ایفون خوراکیارو نشون میدی تا در خونرو باز کنم 

 

اجازه ندادم ک دیگه حرفی بزنه و قطع کردم 

بعد از پنج دقیقه اس ام اس اومد برام سریع گوشیمو باز کردم با دیدن اسم عشقم کلی خوشحال شدم بازش کردم خسیس ده گیگ یه ماهه زده بود 

عیب نداره بابا حالا همینشم غنیمته 

خب گریزلی جون از مرحله اول عبور کردی من درو پارکینگو باز میکنم حالا مونده مرحله دوم یعنی خوراکی ها هر وقت مطمئن شدم که گرفتی درو خونرو هم برات باز میکنم 

 

با خوشحالی پیامو سند کردم و رفتم تو اینیستاگرام 

 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۶

 

بعد از چند دقیقه صدا زنگ‌ ایفون بلند شد هییی جوری میگم ایفون ادم حس میکنه گوشی ایفون داره 

اصن مگه این ایفون چشه هر چی باشه باز اسمش ایفونه پس ذوق کنید ماهم ایفون داریم 

رفتم جلو ایفون و با دیدن ارسین جلو در نیشم شل شد ایفون رو ورداشتم و با صدای لاتی گفتم 

اول جنسارو نشون بده 

ارسین ک هم کلافه بود و هم معلوم بود خندش گرفته پلاستیک دستشو اورد بالا با دیدن خوراکیای تو دستش کلی ذوق کردم ولی دلم میخواستم یکم دیگه اذیتش کنم باز جدی شدم باهمون لحن قبلی گفتم 

از کجا معلوم جنسش اصل باشه اول باید تستش کنم بعد میزارم بیای بالا 

ارسین ک دیگه واقعا حرصش گرفته بود عصبی گفت

نقره باز کن این درو وگرنه زنگ همسایرو میزنم و میام بالا 

خندیدم و گفتم 

فوقش همسایه ها درو پارکینگو برات باز کنن درو خونرو کی میخواد باز کنه کلیدم که نداری درم قفله 

یه کاری میکنیم درو میزنم پلاستیکو میزاری تو اسانسور بیاد بالا ببینم اگه کامل بود میگم بیای بالا اوکی؟

چاره ی دیگه ایم مگه برام مونده باشه 

شال مشکیمو سرم کردم و درو باز کردم رفتم طرف اسانسور و منتظر موندم بیاد طبقه شیشم بعد از کلی جون کندن بالاخره وایساد 

 

درو باز کردم ولی قبل اینکه بفهمم چیشده یهو ارسین با اون هیکل گریزلیش از اسانسور پرید بیرون و نگاه خصمانه ای بهم کردو گفت:

 

خیلی پرویی استیل یادم باشه از این به بعد قبل اینکه از خونه رفتم بیرون حتما همه چیو چک کنم ببینم چیزی جا گزاشتم یا نه 

 

اها راستی یادم باشه ب ارتانم بسپارم والا از تو بعید نیس این کارا 

 

رفت سمت در و کفشاشو در اوردم با لحن طلبکارانا ای گفتم 

 

مگه قرار نبود اول جنسارو بزاری بیاد بعد خودت بیای 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۷

خندیدو گفت

 

جوری جنس جنس میکنه هر کی ندونه فک میکنه ی چند سالی هست معتادع در ضمن اونی ک باید طلب داشته باشه منم نه تو استیییل جونی

 

دمپایی باب اسفنجیمو در اوردم پرت کردم طرفش درست از بغل گوشای درازش رد شد 

 

زبونشو در اورد بیرون گفت

 

تیرت خطا رفت طلا هندی خخخخ

 

عوضیا حداقل نمیگفتن طلا ک دلمو خوش کنم هر وقتم بهشون میگفتم میگفتن ک ارزش تو در حد همون طلا هندیه منم به صورت خیلی شیکی میرفتم و موهاشونو میکشیدم 

 

پلاستیک خوراکیارو از دستش کشیدم و رفتم سمت اشپزخونه یه قابلمه گنده ورداشتم و اوردم گذاشتم رو مبل دو‌ نفره اول کرانچی فلفلی هارو باز کردم و ریختم و بعد پاستیلاو...

از اون چیزی که گفته بودمم زیادتر خریده بود با ذوق شروع کردم به خوردن کرانچی رفتم ی بطری اب هم اوردم و گذاشتم کنارم هی تندتند میخوردم اخه کرانچیام تند بود سریع تشنم میشد 

 

به یه چشم بهم زدن کل خوراکیا و همچنین بطری اب غارت شد 

 

رفتم دستشویی بعد از اینکه برگشتم ارسین و دیدم که داره فوتبال میبینه قابلمه رومبل داشت بهم چشمک میزد رفتم برش داشتم 

 

ارسین ک اصن تو باغ نبود 

در فرصت مناسب یهو قابلمرو گذاشتم رو سرش بلند شد و قابلمرو از رو سرش ورداشت خخخ کل موهاش نارنجی شده بود ک اثرات کرانچیه 

افتاد دنبالم من میدوییدم و اون میدویید اخر در اخر تسلیم شدم دستامو ب حالت تسلیم بردم بالا و گفتم 

اقاجان من تسلیمم تو رو جون عمه هات بیخیالمم شو 

 

سر جاش وایسادو قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت 

 

چرا باید بیخیال شم الان میتونم این قابلمه ک پر از پودر کرانچیه رو کله پوکت خالی کنم 

 

اوههه اینو باش کی به کی میگه کله پوک خواستم جوابشو بدم که سریع اومد سمتم ک ی جیغی کشیدم و رفتم پشت مبلا اون هر وری میومد من خلاف جهتش میرفتم 

بعد پنج شیش دقیقه بالاخره ارسین گفت

باشه بیخیال میشم 

 

خوشحال شدم در ادامه حرفش گفت

 

فقد ب شرطی ک امشب شام و ظرف شستن باتو باشه قبول؟

قهقه ای زدمو گفتم من کارای خودمو ب زور انجام میدم بیام واس تو هم انجام بدم 

دویید سمتم تعادلم و از دست دادم و پام سریده شد رو رو فرشی (همون سر خوردن دیگه ) و خواستم بخورم زمین ولی در اخر نخوردم زمین 

 

حتمن پیش خودتون میگین ارسین منو گرفته هه باید بگم سخت در اشتباهید الان جلو چشام این گریزلی خنگ پهن زمین شده و دهنشم عین اسب ابی باز کرده میخنده جالب اینه صدایی ازش درنمیاد فقد چند ثانیه ی بار میره رو ویبره 

اخخخخخخ کمرم خورد ب دسته مبل خاکتوسرت ارسین ک اندازه این مبلم نشدی مبل با این مبلیش نزاشت من بخورم زمین 

ولی توعه بی خاصیت هیچ ویژگی مثبتی نداری

 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۸

 

به کوکو های نیمه سرخ شده تو ماهی تابه نگاهی کردم اخر سر این ارسین خیر ندیده مجبورم کرد غذا درست کنم با کلی چونه زدن قبول کرد ظرفارو خودش بشوره 

ساعت نه و ربع بود ولی هنوز ارتان نیومده بود 

ارسینم رفته بود تو اتاق کارای عقب مونده شرکت رو انجام میداد 

گوشیمو برداشتم و شماره گریزلی ۱ رو گرفتم 

ارسینو گریزلی ۲سیو کردم و ارتانم گریزلی ۱

بعد از سه بوق جواب داد 

بله نقره 

کوفت یه بار نشد ب یکی از اینا زنگ بزنم یه جانم بگن میترسن چیزی ازشون کم بشه گریزلیا(خرسای وحشی

سلام کجایی ارتان 

_یکم تو شرکت کار داشتم دارم جمع میکنم بیام 

یهو صدای داد ارسین از پشت اومد که میگفت

ارتان اگه جون و مالتو دوس داری سریع قطع کن باز ببین این منگل چه نقشه ای ریخته راستی کلیدت که یادت نرفته اگه یادت رفته همین الان اشهدتو بخون 

ارتان از پشت خط گفت 

اون دیونه چی میگه 

رفتم سمت ارسین و یدونه زدم پس کلش و لال شد 

هیچی بابا بیخیال زود بیا خونه شام حاضره 

بعد از اینکه قطع کردم رفتم سمت ارسین و موهاشو کشیدم اونم شروع کرد ب کشیدن دستم من موهاشو میکشیدم و اون دستمو 

یهو خش ناخونم شکست (البته اون صدا شکستن ناخونام بودا)

یه لحظه از حرکت وایسادم یه نگاه به ارسین کردم یه لبخند زدم این ارامش قبل طوفان بود

ارسین که تازه متوجه ناخنم شده بود عقب گرد رفتو دستشو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت

نقره جان عزیزم ب مرگ ارتان از عمد نبود ارتان بمیره اصلا حواسم نبود غلط کردم 

اون میرفت عقب و من میرفتم جلو با خونسردی گفتم 

 

تو که میدونی من چقد رو ناخونام حساسم 

سرشو به بالا و پایین تکون دادو گفت 

خونسردی خودتو حفظ کن انقدم نیا نزدیکم چیکار کنم تا ولم کنی

 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۹

دستمو بردم بالا تا صورتشو چنگ بزنم ک یهو بوی سوختنی اومد 

 

یکم ک فک کردم فهمیدم بوی کوکوهاعه ای وایی سوخت 

 

ارسین و بیخیال شدم و رفتم سمت اشپزخونه 

 

بله یه طرف کوکو ها سوخته بود زیرشو خاموش کردم

با پا محکم کوبندم به صندلی میز غذا خوری همشم تقصیر این ارسین خیر ندیدس 

از اشپزخونه اومدم بیرون ارسین تو اتاقش بود رفتم دروباز کنم ولی در کمال تعجبم درو قفل کرده بود 

با مشت محکم زدم ب درو گفتم 

ارسین باز کن این درو 

صداش اومد ک میگفت

هر وقت از جونم سیر شدم چشم باز میکنم 

من خیلی ناخونامو دوس داشتم اگه یکیشون میشکست تا چند روز عذا میگرفتم 

ارسین و ارتانم خوب اینو میدونستن تا حد امکان حواسشون بود که یه موقع ب ناخونام دست نزنن ک مبادا بشکنه چون خونشون پای خودشون

      ‌.....................

مشغول چیدن میز بودم ارتان ی بیست دقیقه ای میشد ک اومده بود و رفته بود حموم ارسین بعد از نوش جان کردن کتک رفت و رو مبل نشست و فیلم میدید 

کوکو هارو چیدم تو ظرف و گذاشتم رو میز و ارتان و ارسینو صدا زدم 

هر دو اومدن تو اشپزخونه وقتی نگاهشون به کوکو ها افتاد رنگشون پرید ارسین با تته پته گفت

وای داشت یادم میرفت ارتانا اون نقشه های نصفه نیمه شرکت و که تا فردا باید کامل کنم نکشیدم همین الان یادم افتاد من میرم اونارو بکشم 

ارتانم و پشت بند حرف ارسین گفت

اره منم خیلی خستم فردا زود باید بلند شم برم شرکت منم میام کمکت بعد بگیرم بخوابم 

بعدش هر دوشون زدن بیرون رفتن تو اتاق حتی اجازه ندادن من چیزی بگم

من موندم با کوهی از کوکوهای سوخته گشنمم بود 

این دوتا بی خاصیتم الکی بهونه اوردن تا اینارو نخورن 

 

تصمیم گرفتم همرو بریزم اشغالی و برا خودم ی پیتزا مخلوص سفارش بدم 

...

بعد از نیم ساعت بالاخره پیتزامو اوردن رفتم اتاق شالو مانتومو با کیف پولمو ورداشتم ک ارتان پرسید

کجا به سلامتی 

پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم

پیتزا سفارش دادم میرم اونو بگیرم

 

ارسین با لبخند پهنی گفت 

سه تا سفارش دادی دیگه 

خندیدمو همینطور ک شالمو میپوشیدم گفتم 

 

نه شما ک گشنتون نیس اگه بود کوکو هارو میخوردین در ضمن شما کلی کار داری از جمله اون نقشه نصفه نیمه 

 

ارتانم ک خستس میخواد بخوابه

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۰

 

بعد از این حرفم ارسین سریع خندشو جمع کرد 

 

پیتزارو گرفتم و پولشو حساب کردم 

 

مانتو و شالمو در اوردم و انداختم رو مبل ارسین و ارتان هر دوشون از اتاق اومدن بیرون یه تیکه از پیتزارو ورداشتمو ی گاز زدم و بلند گفتم 

 

اوم چ خوشمزس 

 

ارسین مظلوم اومد کنارم نشست و گفت 

 

نقره جونم یه تیکه بهم میدی دیگه اره 

 

خندیدم ی تیکه از پیتزارو ورداشتم گرفتم سمتش چشماش برق زد دستشو اورد جلو تا بگیره 

 

گفتم 

 

معلومع عزیزم نه

و بعد پیتزارو عقب کشیدم و خودم خوردم 

قشنگ پنچرش کردم بچم ناامید شد 

حالا نوبت ارتان شد اومد یه طرف دیگم نشستو و گفت 

 

نقره جان ماشالا انقد خوش هیکله که خودشم اینهمه رو نمیخوره تا یه موقع هیکلش ب هم بریزه مگه نه ارسین؟!!

 

ارسین سریع سرشو تکون داد گفت 

 

اره اره کاملا درست میگی 

 

سس قرمزو خالی کردم رو پیتزا و گفتم

 

اتفاقا اشتباه میگی من امشب کلا قید لاغری و خوش هیکلیو زدم اگه فک میکنید میتونید منو با این حرفا خامم کنید باید بگم سخت در اشتباهید 

 

بعد یه گاز دیگه ب پیتزام زدم دیدم خیلی باحسرت دارن نگاه میکنن گفتم 

 

خیله خب خیله خب از اونجایی ک من خیلی دل رحم و مهربونو ذات خوبی دارم

بعد یه تیکه از قارچ رو پیتزا و یه تیکه گوجه کوچولو ورداشتم و گرفتم طرفشونو گفتم 

 

اینارو میدم بهتون

 

گوجرو سمت ارتان گرفتم و قارچو سمت ارسین و لبخند خیلی ملیحی تحویلشون دادم دیدم همینجوری زل زدن ب من با تعجب ساختگی گفتم 

 

بگیرید دیگهه اهاا فهمیدم حتمن سس میخواین 

 

سس و ورداشتم و در برابر چشمای متعجب این دو خنگول ریختم رو قارچ و گوجه باز به طرفشون گرفتم و گفتم 

 

چیشد په بگیرین بخورین دیگه تا چند دقیقه پیش ک داشتین خود شیرینی میکردین تا بهتون یه تیکه پیتزا بدم حالا چیشده ماتتون برده

 

ارتان بلند شد و رفت سمت اتاق اِِِوااا بیا و خوبی کنن بهشون 

 

ارسینم ک فقد نگام میکرد 

بعد از چند ثانیه اونم پاشد رفت 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت`۱۱

نفسم بالا نمیومد همرو خوردم با اینکه جا نداشتم ولی مجبوری خوردم تا یه موقع ارتان و ارسین نخورن چه کنیم دیگه خخخ

ظرفای کوکو هنوز مونده بود بیخیالش ارسین خودش میشوره 

ساعتو نگاه کردم دوازده رو نشون میداد 

رفتم سر یخچال طبق معمول بطری رو سر کشیدم 

بعد اینکه جعبه و اشغالا رو ریختم تو اشغالی رفتم تو اتاقم 

یه اتاق ساده با ی تخت دو نفره و یه میز ارایش و یه میز تحریر 

 

کلا خونه ساده و نقلی بود وقتی وارد هال میشدی اشپزخونه سمت چپ بود بقلش هم یه راهرو میخورد و دوتا اتاق کنار هم قرار داشتن و روبروشون دستشویی 

تو هال ی مبل راحتی هشت نفره سفید مشکی بود با یه تلوزیون و باند که خوراک ما بود با یکم خرت و پرت دیگه 

 

اینجا دوتا اتاق داشت یکی از اتاقا مال من بود و اون یکی اتاق مال دوتا گریزلیا 

 

رفتم سمت تختم و دراز کشیدم دیگع حوصله توصیف کردن خونرو ندارم با این توصیفایی ک کردم خودتون تو ذهنتون تصور کنید دیگه والااااااااا

........

چشمامو باز کردم با دو تا هرکول رو به رو شدم عههه اینا کین بالا سرم یکم ک فکر کردم دیدم بابا اینا گریزلیای خودمونن ولی بازم خودمو زدم ب خنگولی و گفتم 

شما کی هستین ؟

ارتان و ارسین پوف کلافهذای کردن ارتان گفت

نقره پاشو اون برگه هارو بده 

بازم خودمو زدم ب اون راهو گفتم 

 

چی میگید اقا چه برگه ای 

 

بعد برای محکم کاری دستم و گزاشتم رو سرمو گفتم 

 

من سرم خیلی درد میکنه احساس میکنم ضربه محکمی خورده 

 

ارسین خیره خیره نگاهم کرد و بعد زرتی شروع کرد ب خندیدن گفت 

 

شوخی خیلی باحالی بود ولی ما خر نمیشیم برگه هارو رد کن بیاد داریم میریم شرکت

 

ارتان خواست دستمو بگیره ک سریع خودمو کشیدم عقب و داد زدم 

 

شماها دیگهه ک هستین نیاین جلو شما دزدین ارهه ااومدین منو بدزدین 

 

بعد این حرفم رومو ازشون برگردوندم

ارتان ک معلوم بود خندش گرفته گفت

چرت نگو هیچ خری تو رو نمیدزده مگه مرض داره خودشو بندازه تو دردسر پاشو شوخی ندارم مثل ادم اون برگه هاروبده وگرنه اون دوروز نوبت من ک قراره کارای خونرو انجام بدم میوفته گردن خودت گفته باشمممم

 

با شنیدن جمله اخرش یهو گردنمو ب صورت سیصدوشصت درجه چرخوندم سمتشون لبخند خیلی ملیحی تحویلشون دادم و با دستم به کشوی پایین تخت اشاره کردم و گفتم 

 

 

اینجاس

 

دیشب برای اینکه یکم کرم ریخته باشم ساعت دو شب وقتی مطمئن شدم ک خوابن برگه های نقشه کشی شده رو ورداشتم و خواستم یه کوچولو فقد ی کوچولو اذیتشون بکنم 

 

ولی اذیت کردن و بیشتر از این جایز ندونستم وگرنه ب ضررم تموم میشد

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۲

 

امروز پنج شنبه بود ساعت ده صبح کلاس داشتم به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت هنوز هشت و نیم بود ارتان و ارسین رفتن شرکت 

 

ارسین میز صبحونه رو چیده بود و واس منم گذاشته بود 

 

واس خودم ی لقمه نون و پنیر گرفتم و خوردم یه استکان چایی ریختم 

 

تا چایی سرد بشه رفتم تا جنگل موهامو شونه کنم خداروشکر موهام لخت بودو تو شونه کردنش زیاد اذیت نمیشدم بعد از شونه کردنشون بافتمش رفتم سراغ چایی و با دوتا دونه قند سروتهشو هم اوردم 

 

میز صبحونه رو همینطوری گذاشتم موند خب به من چه امروزم کل کارا گردن ارسینه

 

یه مانتو طوسی کوتاه و ی شال گلبه ای با شلوار یخی پوشیدم 

 

حوصله ارایش کردنم نداشتم یه رژ گلبهی رنگ لب زدم با ریمل و تاماممممم 

بعد از اینکه کیفمو گوشیمو ورداشتم از خونه زدم بیرون 

 

تاکسی گرفتم این ارسین و ارتان خیر ندیده یه نمیگن نقره ماشین نداری بیا برسونیمت 

 

تو کلاس نشسته بودم سوگل بقلدستیم فقد فک میزد یعنی بزاری تا خود صب از زنداداششو تا زیر پیرن باباشم تعریف میکنه 

 

خیلی خوابم میومد اون دوتا گریزلیم ک صب نزاشتن بخوابم 

 

در حال چرت زدن بودم ک یهو صدا استاد اومد ک میگفت 

 

خانم فتاحی مثل اینکه تو باغ نیستن 

 

سرم و بلند کردم نگاش کردم یه خانم تقریبا سی و پنج ساله بود استاد زرینی یه استاد کاملا گند اخلاق 

 

 صاف زل زدم تو چشماشو گفتم 

 

چرا استاد تو باغم اتفاقا داشتم از درخت موز میچیدم براتون اخه فکر کنم موز خیلی دوس دارین 

 

یهو کل کلاس منفجر شد 

 

رسما بهش گفتم میموننن خخخخخخ

 

ماژیک و پرت کرد سمت میزو اومد سمت من گفت

 

موزاتونو نگه دارین واس خودتون الان وسایلتو جمع کن تشریفتو ببر بیرون تا دو جلسه حق پا گذاشتن تو کلاسمو نداری  

پوزخندی زدمو گفتم 

چشم 

کیفمو ورداشتم و رفتم بیرون حقش بود حالا خوبه نفرستادتم دفتر خیلی گشنم بود رفتم سلف یه کیک و ساندیس گرفتم نشستم خوردم 

 

چشم افتاد ب کلیپ عسلینا ایششش دختره نچسب برعکس اسمش تلخ و بد مزس

پنج تا دخترن یه پسر میبینن دهنشونو اندازه شتر وا میکنن و میخندن فکر میکنن خیلی قشنگ میشن بیشتر شبیه خر شرک میشن وقتی میخندید

 

یه جورایی عشوه خرکی میان ادم میخواد همونجا یه دو سه کیلو ناقابل عققق بزنه اه اه 

چشم غره ای بهشون رفتمو رومو کج کردم گوشیمو ورداشتم و شماره ترانه رو گرفتم 

ترانه بهترین رفیق من بود هم دانشگاهی هستیم کلاس اون یکی دوساعت دیرتر شروع میشد

زنگ زدم بهش ولی برنداشت یه دو سه بار دیگم زنگیدم و برنداشت

 

دیگه بیخیالش شدم 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۳

ساعت ده تا دوازده کلاس داشتم ک اونطوری شد و سه تا پنج هم یه کلاس دیگه و اخریشم هفت تا هشت بود 

.....

ساعت نزدیکای هشت و نیم بود که برگشتم خونه دکمه شیش اسانسورو زدم امروز واقعا روز گندی بود اون از صبح ک اون دوتا عزراییل بالا سرم وایساده بودن اونم از دانشگاه ک استاد پرتم کرد بیرون 

 

با بی حوصلگی درو خونه رو باز کردم 

 

تعحب کردم همه برقا خاموش بود اخه همیشه اینموقع ارسین خونه بود بیخیال کفشامو در اوردم 

 

رفتم و پریز برقو زدم 

 

بوووووووم( صدای اون وسیله ک میچرخونی میترکه و کلی از توش کاغذ رنگی خوشگل موشگل میاد بیرون )ببخشید الان حضور ذهن ندارم یادم نمیاد اسمشو 

 

با تعحب یه نگا ب کل خونه کردم که با تم ع.ن تزئین شده بود با بادکنکای قهوه ای که با ماژیک مشکی شکل ع.ن کشیده بودن نگاه کردم

ارتان و ارسین کلی خوشتیپ کرده بود و روبروم وایساده بودن و دست میزدنو شعر تولدت مبارک میخوندم 

اونی که بومممم زد ترانه دوستم بود ارسینم برف شادی میزد و ارتان رفت و ضبتو روشن کرد 

من همینطور دهن باز بهشون نگا میکردم 

 

تازه یادم اومد اهااااا بگو اینکارا واس چیه امروز بیست و پنج مهر تولدمه (نه تروخدا یادت نمیومد) 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۴

یهو ترانه محکم بغلم کرد و با داد گفت 

 

وایییی توله تولدت مبارک 

 

خندیدمو گفتم 

 

مرسی دیوونه 

 

رو کردم به هر سه شونو گفتم 

 

واقعا خیلی ممنونم ازتون مخصوصا به خاطر این تزینا و بادکنا اخه شما خودتون ع.ن هستین نیاز ب این کارا نبود که

 

ارسین اومد محکم بغلم کرد و گفت

 

تولدت مبارک دهن سرویس کن ترین و رو مخ ترین و خر ترییییین رفیق 

 

یدونه زدم پس کلشو گفتم 

 

ابراز احساسات قحط بود گریزلی 

 

خندیدو رفت سمت اشپزخونه 

 

داشتم ب ارسین میخندیدم ک یهو یکی محکم زد پشت کلم دیدم ارتان با خنده داره نگام میکنه 

 

گفتم 

 

الهی دستت بشکنه خیر ندیده بمیرید که ابراز احساساتتونم مث ادم نیس

 

اومد بقلم کردو گف 

 

امیدوارم تو سال جدید یکم از دُوز منگلیت کم بشه طلا هندی و کم ما دوتا بینواهارو اذیت کنی اینجور پیش بره منو ارسین از دست تو سر به بیابون میزاری 

 

خواستم جوابشو بدم ک ارسین با کیک اومد بیرون و گذاشت رو میزو یه لبخند گشاد تحویلم داد 

 

به معناییی واقعی کلمه دهنم بسته شد و با چشمای اندازه هندونه زل زدم ب کیک رفتم و روبروی میز رو مبل نوشتم 

 

کیکی با طرح کاسه توالت و ع.ن داخلش با یه شمع ک بیشتر تو مراسم ختما ازش استفاده میکنن ب رنگ قهوه ای روشن کرده بودن 

 

پایین کاسه توالت نوشته شده بود 

 

یک سال بزرگ تر شدی ولی عقلت در همون دو سالگی مونده 

 

تولدت مبارک استیل 

 

این متن با رنگ قهوه ای که بیشتر ب ع.ن میخورد نوشته شده بود 

 

واقعا حالم بد شد 

 

هر جارو نگاه میکردم شکل ع‌ن بود اهههه مردشورشو ببرن با این تولد گرفتنشون ترانه مشغول فیلم گرفتن شده بود و ارسین چند دقیقه یه بار برفه شادی میزد 

 

ارتان اومد کنارم نشستو و زل زد ب کیک و گفت 

 

چطوره عزیزم دوسش داری؟

 

طی یه عملیات انتحاری ناگهانی کله ارتانو گرفتم و کردم تو همون کاسه توالت کیک سرشو ک بلند کرد صورتش کلا قهوه ای بود 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۵

برگشتم سمت دوربینو با خنده گفت

بچه ها ارتان گ.‌و‌.ه خورد 

پسره ی چلمنگ اومده بود منو مسخره کنه خودش قهوه ای شد

سه نفری زدیم زیر خنده و غش غش میخندیدیم

ارتان ی تیکه از اون قهوه ای های کیک ک شبیه ع.ن بودنو برداشت و یهو کرد تو دهنم منم ک داشتم میخندیدم و دهنم مث اسب ابی 

یهو ارتانم زد زیر خنده و چهار نفری باهم میخندیدیم 

ارتان میون خنده هاش گفت

نوش جونت گ.و.ه.ی ک خوردی گوش بشه بچسبه ب تنتتتت

از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود 

بعد از کلی مسخره بازی نوبت رسید به خوردم کیک 

واقعا ادم چندشش میشد این کیکو بخوره

بچه ها از قصد اون قهوه ای هارو گذاشتن تو بشقاب من

چشامو بستم و سعی کردم ب خودم تلقین کنم تو دلم میگفتم نقره این ک واقعا ع نیست کیک شکلاتیه همونی که دوس داشتی بخور دیگه 

از بس ادا و اصول در اوردیم تا اخر همه کیکو خوردیم البته کیکش کوچیک بود در حد همون چهار پنج نفر بود 

نوبت رقص بود ارتان رفتم باندو روشن کردو اهنگ گذاشت ترانه که فقط فیلم میگرفت

رفتیم وسط هال و جنگولک بازی در میوردیم 

یهطرفم ارسین و ی طرفم ارتان بود دستامو انداخته بودم دور شونشونو میرقصیدم و میخندیدم اخر سر هر سه مون پهن زمین شدیم 

خندیدم و با ذوق دستامو زدم ب هم و گفتم

خب خب زود کادوهاتو بیارین ک دیگه طاقت ندارم 

ارتان گفت

خجالت بکش دختر ادم مگه انقد پرو میشه شاید اصن کادو نگرفتیم برات شاید ارسین پول نداشت بگیره شاید من وقتشو نداشتم برم بخرم شاید...

 

دیدم دیگه زیادی داری چرت و پرت میگه دستمو گذاشتم رو دهنشو گفتم 

 

واس من ادا در نیار زود تند سریع برین کاداهاتونو بیارین وگرنه تا عمر دارین دست از سرتون ورنمیدارم

 

ترانه زودتر از همه دست به کار شد و رفت سمت کیفشو یه جعبه کوچیک با رنگ کرمی 

 

گرفت سمتمو گفت

 

تولدت مبارک بیا بگیر تا مارو اسفالت نکردی

 

خندیدمو و ییع گمشو بهش گفتم و در جعبه رو باز کردم 

 

ترانه یدونه زد تو سرمو (نمیدونم اینا چرا با کله من درگیرن) گفت 

 

بفرما گردنبند نقره برای نقره 

 

ی نیم ست نقره با گردنبند شکل تاج بود با گوشواره های همون شکلش واقعا خوشگل بود 

پریدم بغلش کردم و گفتم واییی ترانه دهنت سرویس خیلی قشنگه 

 

خندیدو گفت 

 

قابلتو نداره

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۵

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختمو کوسن مبلو و زدم تو سرش و گفتم 

کم چرت و پرت بگو اصلا ول کن خودم یه فکری میکنم 

خندیدو گف 

خب بابا حالا ی چی گفتم صبر کن یکم فکر کنم ببینم چیکار باید بکنیم 

پوزخند مضحکی زدمو گفتم 

نکه فکر کنی چه فکری میخواد به اون مغز پوکت برسه

بعد از یک دیقه ارسین کنترلو پرت کرد اونطرفو و برگشت سمتم گفت 

فهمیدم 

با دادی ک زد دومتر از جا پریدم 

ارومتر بابا خیر ندیده ترسیدم بنال ببینم چیو فهمیدی 

گفت

میتونیم ی جوری وانمود کنیم ک من تو رو دوست دارم و باهم رل زدیم اینطوری ارتان اگه تو رو دوست داشته باشه بهت میگه یا پیش خودش فک میکنه نقره ام میتونه کسی باشه ک دوسش داشته باشم 

پوکر نگاهی بهش انداختمو گفتم 

همیننن احمق جون ما میخوایم کاری کنیم ک طنازو بچزونیم نه که بفهمیم ارتان دوسم داره یا نه اگم اینو بخوایم وقتی فک کنه منو تو باهمیم ک بدتر سمتم نمیاد

 

ارسین کلافه گف 

دیوونه گفتم فک کنه من دوست دارم ن تو بعد من بهش میگم ک نقره ب اسرار من باهام رل زده چون من قول دادم ک اونو عاشق خودش بکنم ارتانم اگه یکمم ب تو حس داشته میگه خب 

 

با کف دستم زدم تو صورتمو گفتم 

باشه ولی چجوری بگیم بهش 

خندیدو گفت تو ب اونش کاری نداشته باش 

.....‌

قیمه اماده شده بودم داشتم ظرفارو میچیدم ک ارتانم بالاخره اومد 

دست و صورتشو شست اومد نشست رو صندلی و گف 

اوخ اوخ خیلی گشنم بود دستت طلا طلا هندی 

اخمی کردمو گفتم 

قابلتو نداشت زیاد حرف نزن غذاتو کوفت کن 

خودمم نشستم رو صندلی ارسینم اومدم درست نشست کنار من 

قبل از اینکه بخوام کفگیرو وردارم ارسین سریع ورداشت و گفت 

خودم برات میریزم نقره جان 

کم مونده بود شاخ در بیارم ولی با اشاره چشم و ابرویی ک کرد فهمیدم موضوع چیه 

نگامو چرخوندم سمت ارتان ک با چشمای قد گردوش زل زده ب ما گف

چیییی ،،چی گفتی ارسین نقره چییی ،جاااان 

بعد خندیدو گفت 

از کی تا حالا انقد مهربون شدی واس استیل غذا میکشی 

ارسین اخمی کردو گفت 

ب شما ربطی نداره در ضمن استیل نه نقره اگه نمیتونی پس صداش نکن 

تو دلم داشتم قهقه میزدم بابا ارسین نچایی 

ارتان لبخندشو جمع کردو گفت 

اوهو افتاب از کدوم ور در اومده طرفداری ایشونو میکنی 

بعد اشارع کرد بهم 

دروغ چرا ذوق کردم حداق یکی طرفداریمو کرد اونم الکی وگرنه این ارسین از این ارتانم بدتره 

پوففف دیگه داشتن زر میزدن

با داد گفتم 

بسه دیگهه اه شامو کوفتم نکنین 

بقشاب پر از برنجی ک ارسین برا ریخته بودمو ازش گرفتم محکم کوبیدم رو میزم کوهی از خورشتم خالی کردم رو برنج و مشغول خوردن شدم 

بعد تموم شدن غذا ظرفارو شستم و رفتم تو اتاقم 

بعد از ی ربع در اتامو زدن 

با داد گفتم 

بیا تو 

ارسین درو باز کردو اومد تو اتاق 

نگاه پوکری بهش انداختمو گفتم 

هااا 

اومد نشست رو صندلی میز ارایشم و هیچی نگف 

پوفی کردم و گفتم 

لال شدی چرا هیچی نمیگی 

ب صورت بد ترکیبش (البته از نظر من بدترکیب بود وگرنه خیلی خوشتیب بود)دستی کشید و گف 

ی لحظه خفه شو تا بگم 

رو تخت نشستمو گفتم 

خب بنال 

پاشو انداخت رو اون پاشو گف 

هیچی اومدم تا ارتان فک کنه ی خبرایی هس اومدم پیشت 

با حرفش چشام اندازه دوتا طالبی شد 

گفتم 

خیلی خری ارسین چقد بیشوری تو حالا فکرای بدی راجبمون میکنه گورتو گم کنه برو تو اتاقت 

کلافه گفت

مگه نمیخوای این طنازو بسوزنی پس خفه خون بگیر تا من کارمو بکنم 

اسم طناز ک اومد اروم شدم و چیزی نگفتم شاید حق با ارسین باشه و از این راه بشه طنازو سوزوند 

بعد از بیست دیقه بالاخره گورشو گم کردو رفت بیرون 

منم دراز کشیدم تا بخوابم

..........

تو دستشویی مشغول شستن دست و صورتم بودم امروزم روز من بود بی حوصله رفتم سمت اشپزخونه تا صبونه رو اماده کنم 

که با چیزی ک دیدم دهنم اندازه اسب ابی وا موند

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۶

ارسین مشغول چیدن سفره بود 

کم مونده بود اشک شوق بریزم دوتا دستمو و گرفتم جلوی دهنم سرمو تکون دادم و با لحن مهربونی گفتم 

وااای ارسین باورم نمیشه تو فداکار ترین ادم روی زمینی نمیدونی وقتی تو رو مشغول اماده کردن سفره دیدم چه حسی بهم دست داد 

بعد این حرفم دستمو از رو دهنم ورداشتم و با لحن جدی گفتم 

بگو چه مرگته تو بیخودی فداکاری نمیکنی 

ارسین اجازه حرف دیگه بهم نداد اومد سمتمو انگشت اشارشو به حالت هیس گذاشت رو بینیشو گفت

پوففف لال شی ایشالا یه لحظه خفه خون بگیر الان ارتان میشنوه نیومدم فداکاری کنم واست من روزای خودمم ب زور کارارو انجام میدم امروزم مجبوری این نمایش مسخررو راه انداختم تا ارتان متوجه بشه  

با دست زدم رو شونش و با ذوق گفتم 

ایول ایووولل بهت راضیم ازت پسر وااای خدا تا باشه از این نمایشاو خخخخ 

ارسین پوفی کردو و رفت سمت یخچالو مرباهارو اورد بیرون

صندلی غذاخوری و عقب کشیدم و نشستم و مشغول خوردن خیارای خورد شده شدم  

ارسینم نشست پیشم و یه لقمه برا خودش گرفت با شنیدن صدای در اتاق سریع بلند شدو رفت سمت گاز از بس ک این بشر میدونه این کارارو میکنه تا مثلن من دارم صبحونه اماده میکنم

 

ارتان همینطور که با حوله تو دستش صورتشو خشک میکرد اومد اشپزخونه 

ی صبح بخیر گفت یه نگاه به ارسین کرد 

بیخیال نشست رو به روی من 

انگار که چیزی یادش افتاده باشه دوباره ب ارسین نگاه کردو با شک پرسید 

امروز چند شنبس؟

من سریع جواب دادم سه شنبه چطور 

ارتان به من نگاه کرد و بعد ب ارسین اشاره کردو گف

امروز ک روز توعه پس چرا ارسین صبحونه حاضر میکنه!

قبل اینکه من بخوام جواب بدم ارسین سریع جواب داد 

نقره امروز یکم سرش درد میکرد دیگه گفتم من بجاش صبحونه اماده کنم

ارتان با تعجب هردومونو نگاه کرد بعد نگاهی به میز کردو گفت

عجب!

پوزخندی زدم و گفتم 

بله !

ارسین نیمرو های اماده شده رو ریخت تو بشقابو گذاشت رو میز 

ارسین برعکس من خیلی منظم بود اگه الان من بودم با همون ماهی تابه میزاشتم وسط تازه قاشقم نمیوردم تا ظرف اضافی در نیاد !

 

ارتان با خنده ب ارسین گفت

والا من ک تعجب کردم تو روزای خودتم ک هست من بزور بیدارت میکنم تا بری صبحونه رو اماده کنی الان به خاطر سردرد نقره به جاش صبحونه اماده میکنی والا که عجیبه 

نه من نه ارسین چیزی نگفتیم 

بزار بمونه تو خماری تا جونش در بیاد 

از قدیم گفتن تو خماری گذاشتن طرف از مرگم بدتره )

جاااانم قدیمیا کی همچنین حرفی زدن فکز کنم اون بی تفاوتی بود ک از مرگ بدتر بودا 

اهههه حالا هر چی چ فرقی داره پوف مهم اینه با حال الانمون تطابق داره

اوهو تطابق چ قلمبه سلمبه حرف میزنی بابا 

وایسه ببینم قلبمه بود یا قلنبه ؟!

پوف الان کل مشکلالت حل شده فقد مونده ن یا م بودن قلنبه یا قلمبه 

وایسا ببینم؟؟

مگه من چ مشکلی دارم ک حل شه 

اهااا طناز خانم مشکل اونه 

اعع این ک مشکل من نیست مشکل ارتان خان هس 

اوفف اگه همینجوری پیش بره دیوونه میشم

بگذریم 

تا چشم افتاد ب نیمرو بکل مشکل و قلمبه و طنازو فراموش کردم با داد گفتم 

وایسیننن 

به سه تا ظرفی ک توش نیمرو بود با دقت نگاه کردم و در اخر یکیشو ورداشتم 

با نیش خندی رو به اون دوتا گفتم 

این بشقاب نیمروش زیاد تر بود حالا واس خودتونو وردارین 

ارتان با افسوس سرشو تکون داد و چیزی نگفت 

ولی ارسین بشقابشو اورد سمت بشقابم یکم از نیمروی خودش برام ریختو گفت

من زیاد نمیخورم قبلش نون و پنیر خوردم 

با ذوق گفتم 

وااای ارسینی یدونه ای بخدا 

ارسین تک خنده ای کردو گفت

نوش جونت 

دیگه به ارتان نگاه نکردم تا ببینم عکس و العمش چیه 

بیخیال همه نیمرو بچسب 

اوففففف چقد گشنم بوداااا همرو خوردم تازه وقتی ارتان رفت اون نصفه نیمرو ارسینم خودم خوردم اخر سر بیچاره مجبور شد نون و پنیر بخوره چیکار کنم خب گشنم بود خخخخ 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۷

ارسین خیر ندیده نموند سفررو جمع کنه تا خیالش راحت شد ارتان رفت خودشم رفت

من موندم و سفره و ظرف های نشسته 

ظرفارو با کلی ادا اصول در اوردن بالاخره شستم 

پرده هال رو کشیدم و پنجره رو وا کردم نفس عمیقی کشیدم 

یهو دلم برای خونوادم تنگ شد 

گوشیمو ورداشتم و شماره ای که شب تولدم باهاش زنگ زده بودنو گرفتم 

بعد از سه چهار بوق صدای پر ناز رعنا جون تو گوشی پیچید

الو

باذوق جواب دادم 

سلام مامانیییی دلم برات یه ذره شده بود 

مامان تک خنده ای کردو گفت 

الهی قربون دلت برم دخترم منم دلم برات تنگ شده بود 

رفتم اتاقمو لاک ابیمو اوردم 

رو مبل لم دادم همینطور ک داشتم داشتم در لاکو باز میکردم جواب دادم 

خدانکنه رعنا جونی خوبی 

مشغول لاک زدن با انگشت پام شد 

خوبم تو خوبی عزیزم 

منم خوبم باباینا کجان 

مامان جواب داد 

بابا و نوید رفتن بیرون این نوید شیطون مگه امون میده به ادم 

لبخندی زدم و با شیطنت گفتم 

چطور دلت اومد آقاتونو تنها بفرسی بیرون یه موقع میدوزدنشا 

مامان با ناز خندیدو گفت

هیچکی نمیتونه اقای منو بدزده اقای من فقط خانومشو دوس داره 

با لحن اعتراضی گفتم 

اع مامان نمیگی منم دلم میخواد 

خندیدو گفت

بچه پرووو 

سن مامان و بابام خیلی کم بود 

مامان تو سن هیجده سالگی ازدواج کردو نوزده سالگیش منو بدنیا اورد بابامم بیست و سه سالش بود که با هم عروسی کردن 

خندیدمو گفتم 

از من میشنوی شوهرتو دو تا دست ک داری هیچ یه چهار پنج تا دیگه قرض کن بچسب ب شوهرت ی موقع از دستت نره ننه جان تو این زمونه مگه شوهر پیدا میشه به زور نذر و نیاز ی شوهر پیدا میکنن اونم اگه پیدا بشه والااا 

مامان غش غش خندیدو گفت 

از دست تو شیطون یاد این مامانبزرگای نصیحت کن افتادم 

با لحن ناراحتی گفتم 

دست شما درد نکنه دیگه حالا شدیم مادبزرگ نصیحت کن 

صدا هی قطع و وصل میشد گفتم 

الو مامان صدا میاد 

هیچ صدایی نمیومد ناامید گوشیو قطع کردم مشغول لاک زدم به پای راستم شدم

بعد از اینکه به همه انگشتای پام لاک زدم درشو بستم و منتظر موندم خشک شه 

حالا از شانس قشنگ من دستشوییم گرفته بود 

بدبختی این بود دمپایی دستشویی از اونایی بود که روش کامل بسته بود 

از یه طرف لاک بود و از یه طرف وضعیت اظطراریم

یهو یاد دمپایی های ارتان افتادم رفتم سمت اتاقش و دمپاییاشو پوشیدم 

افریییین بهت نقره راضیم ازت رفتم سمت دستشویی 

چیه چیو داری میخونی تروخدا خجالت نکش بیا باهم بریم تو برات تعریف کنم 

والاااا

دستامو شستم و اومدم بیرون اخیییش چه کیفی میده هااا اونم شماره دو بودنی خخخخ 

بالشتمو از اتاق اوردم و انداختم زمین رو بروی تلوزیون 

دارز کشیده بودم و داشتم فیلم نگاه میکردم ک زنگ اس ام اس گوشی عزیزم بلند شد 

بدون اینکه چشم از تلوزیون بگیرم گوشیو ورداشتم 

بازش کردم از طرف گریزلی دو بود یعنی همون ارسین خره 

نوشته بود شام نزار دو نفری بریم بیرون ساعت شیش و نیم حاضر باش

اوفففف خدا خیرت بده، خیر ندیده

 سه روز پیش با ترانه رفتم خرید همون بود با دانشگاه دیروز دیگه بیرون نرفته بودم 

یه لحظه حس این زنایی رو داشتم ک شوهراشون بهشون از خدا خواسته براش نوشتم 

باشه 

دیگه چیزی نفرستادو من دوباره چشم دوختم ب تلوزیون 

.....

با حس یخ زدگی از خواب پریدم به خودم اومدن کل بدنم خیس شده بود 

اخخخ چقد گشنم بود 

خاکتوسرت الان مگه وقت این حرفاس 

سرمو بالا گرفتم ک با قیافه ارسین مواجه شدم 

نگاهمو پایین تر اوردم و پارچ تو دستشو دیدم با حرص بالشتو برداشتم و محکم پرت کردم طرفش 

اونم نامردی نکرد و جا خالی داد 

با داد گفتم 

تلافی میکنم یادت باشه دهنتو سرویسسس میکنم .

ارسین با خنده گفت

خب چیکار کنم از شرکت اومدم کلی بهت زنگ زدم گفتم حتما اماده شدی 

اومدم بالا دیدم خوابی هر چی صدات کردم جواب ندادی مجبور شدم اینکارو بکنم 

با اخم سرمو تکون دادمو گفتم 

بهت نشون میدم 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۸

از شیشه ماشین داشتم بقیه رو دید میزدم 

یهو برگشتم طرف ارسین و زدم رو بازوش و گفتم 

اه اه ارسین اون دوتا رو ببین 

ارسین با کنجکاوی گفت، کدوما 

انگشت اشارمو سمت اون پسره و دختره گرفتم و گفتم

اون دوتا دیگه

ارسین یه نگاه ب جلو کرد و دوباره به جایی ک من اشاره کرده بودم نگاه کرد 

و گفت ،خب

لحن چندشی به خودم گرفتم و گفتم 

دختره رو نگاه کن چطوری دستاشو دور بازوی پسره انداخته اه اه 

هر کی ندونه فک میکنه میخوان پسررو بدزدن اوققق 

 

در کمال تعجب هیچ صدایی از ارسین در نمیومد برگشتم طرفش که دیدم باز رفته تو حالت ویبره ای 

میخندید اونم از نوع بی صداش 

چرا میگن بعضیا میخندن جذاب میشن و ادم محو خندشون میشه والا من که این گریزلیو میبینم یاد خر تو شرک میوفتم اصلانم جذاب نیست

البته این نظر منه 

چشمای ارسین قهوه ای روشن بود یه جورایی به عسلی میخورد قدش بلند بود و از حق نگذریم خوشتیپ ولی نمیدونم چرا خنده هاش به دلم نمیشه 

ارتان چشماش سبز بود با قد متوسط از اون چش رنگیایی ک دخترا واسشون میمردن 

ولی این ارسین بیچاره مث خودم بود بچه خیلی خوبی بود (اگه متوجه شده باشین بیشتر از خودم تعریف کردم تا اون گریزلی خخخخ)

منم خندیدمو گفتم 

چیه داری ب اونا میخندی 

سرشو تکون داد میون خنده هاش گف 

نه 

خندمو جمع کردم و گفتم 

پس براچی هروکر میکنی 

انگشت اشارشو ب طرف من گرفت و گف 

تو 

ی نگاه به خودم انداختم و با تعجب گفتم 

من ...مگه چیه.. ارایشم بهم ریخته ؟

قهقه ای زدو گفت

نه بابا به این میخندم ک حسودی میکنی به اینو اون

اخم کردم و گفتم 

من به کی حسودی کردم هاااان؟!

به همون دونفر ک داشتن رد میشدن از بس تنها موندی حسرت میخوری کاری نداره که 

بعد چشمکی زدو ادامه داد

اگه قدم زدن و دست گرفتن میخوای من خودم در خدمتم 

داد زدمو گفتم 

ارسیییین لال شو فقد برو 

کجا برم 

قبرستونننن رستوان دیگه چلمنگ اههههه 

 

......

با تعجب به جایی ک ارسین ماشینو نگه داشته بود نگاه کردمو گفت 

چیشد چرا نگه داشتی 

ارسین با تعجب گفت 

پیاده شو دیگه رسیدم 

یه بار دیگه دور اطرافو نگاه کردم تا بلکه یه رستوران شیک پیدا کنم ولی دریغ از یدونه !

دوباره رومو کردم طرف ارسین و گفتم 

من ک رستوران نمیبینم پس کجاست

ارسین ریشخندی کردو گفت 

جاااانم ، نکنه فکر کردی واقعا میخوام ببرمت رستوران من به ارتان اینطوری گفتم وگرنه رستوران کجا بود 

به سمت چپ اشاره کردو ادامه داد 

اونجارو میبینی 

به جایی ک اشاره کرد نگاه کردم 

!فلافلی حسن کچل!

میریم اونجا یهذفلافل مشتی میزنیم تو رگ تازشم پر کن بخورم داره خودت میتونی هر چقد دلت خواست بریزی 

با تعجب گفتم 

اونجا غذا بخوریم 

کلافه نگام کردو گفت

اگه ناراضی میتونیم برگردیم خونه 

پوکر نگاش کردم و گفتم 

نه بریم من ناهارم نخوردم خیلی گشنمه جهنمو ضرر میریم همون فلافل حسن کچلو میخوریم 

بعد این حرف هردومون پیدا شدیم 

پیش ب سوی حسن کچل خخخخ 

.......

بعد از سفارش دوتا فلافل و دوتا نوشابه نشستیم رو یکی از میز و صندلی ها 

ارسین با لحن شیطونی گفت

چیشد استیل جون خورد تو ذوقت حتمل پیش خودت میگفتی میریم رستوران هر چی دلم بخواد سفارش میدم این ارسین بدبختم حساب میکنه 

با حسرت گفتم 

منو باش فکر کردم موقع ای که به ارتان تذکر دادی دیگه بهم استیل و طلاهندی نگه خودتم نمیگی هه 

ارسین خندیدو گفت 

هیچی تغییر نکرده اونم ی نمایشه وگرنه همچی سرجاشه 

خواستم جوابشو بدم ک سینی قرمز رنگی ک توش دوتافلافل بودو جلو چشام دیدم 

کم مونده بود سینیو بکنن تو حلقم 

به یارو نگاهی انداختم 

اوههه فک کنم حسن همین بود 

ی مرد ک بهش پنجاه میخورد چاق و خپل و کله کچل خخخ چقدم اخمو

موندم با چ اعتماد به نفسی اسم مغازرو گذاشتن حسن کچل اینحوری ک ادم چندشش میشه اه اه البته ما مغز خر خوردیم اومدیم 

با لحن عصبی رو به یاروعه کردم و گفتم:

...

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۱۹

اقا حسن کم مونده سینیو بکنید تو چشمم 

حسن تعجب کردو گفت

حسن کیه دیگه 

با تعجب یه نگاه به ارسین کردم و دوباره رو به مرده گفتم 

وااا مگه شما اقا حسن نیستین 

ارسین کهذکم مونده بود زمینو گاز بزنه از خنده قرمز شده بود الانا بود که بترکه 

مرده با همون صدای کلفتش گفت 

حسن من نیستم حسن پدرمه من سجادم 

اییی وااای عجب سوتی خداییی خخخ خندمو خوردم و گفتم 

ببخشید فک کردم شما اقا حسنید

مرده گفت 

با پدرم کار داشتین 

ارسین پادرمیونی کردو گفت 

خیر ایشون بخاطر اسم فلافلیتون فک کرده بود که حتما شما باید حسن اقا باشید 

مرده سری تکون دادو سینیو پرت کرد رو میز ک من دومتر پریدم رو هوا 

بعد گفت 

باشه به هر حال نوش جونتون خدانگهدار

بردارر من یکم با لطافت کار کن اینطوری همه مشتریات میپره هاااا خیر ندیده ترسوندیم 

البته اینارو تو دلم گفتم جرعت نداشتم بلند بگم میترسیدم این خرفت بگیره لای چرخ گوشت چرخم کن با گوشتم همبرگر درست کنه والا از این بعید نیست

بعد از رفتنش نفس عمیقی کشیدو رو کردم به ارسین ک مشغول خندیدن بود گفتم 

کوفت طلبت شد دوتا خدا ب دادت برسه ی بلایی سرت بیارم که کلاغای اسمون به حالت غار غار کنن زود کوفت کن بریم تا این کچل چرخمون نکرده 

با عجله ب فلافلم گاز میدم و میخوردم تا دوباره چشم به چشم اون کچل بی ریخت نخوره 

خدا رحم کنه به زنه این اون بیچاره چطوری با این سر میکنه 

از کجا معلوم زن داره کی به این سادیسمی خود درگیر زن میده 

شایدم زنش طلاق کرده هوم معلوم نیست 

ای بابا گیر دادیا اصن به تو چه 

بعد تموم شدن فلافل ارسین رفت حساب کرد و رفتیم سمت ماشین 

همین که ارسین نشست تو ماشین شروع کرد به خندیدن و میون خندیدناش بریده بریده گفت

اقا حسنن ارههه دختره گیج خیلی باحالی 

اخم کردمو گفتم :کوفت بیشووور خب چیکار کنم اسم مغازه حسن کچل بود اینم ک کچلل بود فک کردم حسنه 

بعد حرفم خودمم شروع کردم به خندیدن 

بعد از اینکه کلی خندیدیم ارسین گفت

ولی خدایی از حق نگذریم فلافلاش خوشمزه بود

قیافه چندشی به خودم گرفتم و گفتم 

ارهههه خیلی وسطای خوردن فلافله همش یاد کله کچله حسن میوفتادم 

با این حرف دوباره شروع کردیم به خندیدن ارسین گفت 

خب حالا بریم ی بستنی توپ بزنیم چطوره 

سریع گفتم 

ن تروخدا به اندازه کافی به من لطف کردی الان خدا میدونه میخوای منو ببری بستنی فروشی قاسم خپل از تو بعید نیس 

با این حرف ارسین غش غش خندیدو گفت 

چییی قاسم تپل وااای نقره دهنتت مردم از خنده 

جدی گفتم 

بریم خونه واقعا امشب شب خیلی خوبی بود مخصوصا قسمت حسن کچلش میترسم از این همه لطفی ک بهم داری رودل کنم 

ارسین باشه ای گفت و ماشینو روشن کرد و روند سمت خونه

..... 

درو باز کردم و کفشامو در اوردم دونفری وارد خونه شدیم 

صدای خنده ارتان و ی دختر از تو اتاقش میومد 

منو ارسین با تعحب همو نگاه کردیم 

اروم طوری ک فقد ارسین بشنوه گفتم 

چخبره 

ارسین شونه هاشو بالا انداخت و گفت 

نمیدونم 

صدای خنده دختره دوباره بلند شد 

پیش خودم فک کردم ک صدای این دختره چقد اشناس 

ارسین با اخم گفت 

نکنه طنازه باز ارتانو خر کرده 

همینطور ک تو فکر بودم جواب ارسین و دادم و گفتم 

نه اونموقع ک زنگ زد جواب دادم صداش اینطوری نبود این طناز نیس 

یکی دیگس خیلیم صداش برام اشناس 

ارسین اروم گفت 

خی یکم به اون مغز فندقیت فشار بیار تا یادت بیاد 

پوکر نگاهی بهش کردمو گفتم 

اگه جنابالی لال شی و بزاری تمرکز کنم میفهمم کدوم خریه 

سخت مشغول فکر کردن بودم ک در اتاق باز شد 

ارتان با سینی و لیوان خالی شده شربت اومد بیرون پشت سرش دختره اومد ک گفت 

راستی ارتان جان نگفتی شرکت....

حرفش با دیدن من نصفه موند این ... این کهههه 

کم مونده بود ک شاخ در بیارم این اینجا چ غلطی میکرد؟!...

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲۰

با صدایی ک تعجب توش موج میزد گفتم 

تو اینجا چیکار میکنی 

عسل همون دختره نچسب تو دانشگاه ک یه اکیپ داشتن همون بود

اونم با پرویی گفت 

تو اینجا چیکار میکنی 

پوزخندی زدمو گفتم 

اومدی توخونم و میپرسی تو خونه خودت چیکار میکنی 

چشماشو اندازه دوتا هندونه کردو گفت 

چیی 

بعد برگشت سمت ارتان و گفت 

ارتان این چی میگه 

ارسین که تا اونموقع ساکت بود گفت 

شما همدیگرو میشناسین 

بدون این چشم از عسل بگیرم پوزخند دیگه ای زدمو گفتم 

بله هم دانشگاهی هستیم 

رو کردم به ارتان و گفتم 

میشه بگی ایشون اینجا چیکار داره 

ارتان دستاشو کرد تو جیب گرمکن طوسیشو گفت

ایشون برای کار پیش من اومد بود اگه خدا بخواد منشی شرکتمون میشه 

هم میخواستم حالی از عسل گرفته باشم و هم ارتانو ضایع کنم برای همین خنده مسخره ای کردم و گفتم 

عه چه جالب نمیدونستم کسایی ک برای کار پیشت میانو میاری خونه ارتان تو که خجالتی نبودی هر وقتم دختر میوردی خونه رک و راست میگفتی دوست دخترمه حالا چیشده این یکیو مخفی میکنی 

خجالت نکش بابا ما دیگه به این کارات عادت داریم 

ابرومو بالا انداختم و زدم رو شونه ارسینو و گفتم 

مگه نه 

ارسینم لبخند شیطونی زدو گفت 

دقیقا 

عسل رو کرد به ارتان و گفت :این چی میگه ارتان چه دوست دختری؟

عسل که دید ارتان جواب نمیده پوزخندی زدو رو کرد به من و گفت 

نقره خانم اگه دانشگاه بفهمه با دوتا پسر تنها زندگی میکنی چی میشه و چه حرفایی پشت سرت میگن 

 

منم کم نیوردم لبخند ملیحی تحویلش دادم گفتم 

عسل خانم اگه دانشگاه بفهمه نصفه شب اومدین خونه ی پسر غریبه چی میشه و چهذحرفایی پشت سرت میگن

.میدونستم از ترس ابروشم که شده باشه حرفی به بچه های دانشگاه نمیزنه چون میدونه من دست به تلافیم خیلی خوبه 

رفت سمت اتاق کیفشو ورداشت و رفت سمت در و رو به ارتان گفت 

بهتره دنبال یهذمنشی دیگه ای بگردین اقای حسین پور 

یه نگاه ب منو ارسین کرد و بعد درو محکم کوبیدو رفت 

شالمو از سرم در اوردم و گفتم 

اخییییش شبمو ساخت چ حالی داد حالشو گرفت دختره چندش 

ارسین رفت رو مبل نشستو گفت 

ولی کیف کردم خوب جوابشو دادی مخصوصا اخری حالا جدی نمیترسی بره دانشگارو پر کنه با دوتا پسر زندگی میکنی 

رفتم سمت اشپزخونه بطری ابو از یخچال اوردم بیرون و یه نفس سر کشیدم و گفتم 

اولن ک اون هیچ وقت نمیره حرفیو بزنه که پای خودشم درمیون باشن دوما با غریبه که زندگی نمیکنم

اون دو تا پسر رفیق فابای منن 

ارتان سوت بلندی کشیدو گفتتتت 

اووهههههه کمرممممم چ جمله سنگینی 

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم 

تو یکی خفه پسره خاکتوسر 

بعد اداشو در اوردم و همینطور ک دستامو تو جیبای خیالیم میکردم گفتم 

واس کار اومده اگه خدا بخواد منشی شرکتمون میشه 

دوباره برگشتم به حالت قبل و گفتم 

بهونه بهتری پیدا نکردی چلمنگ 

ارتان خندیدو گفت

خب چیکار کنم حوصلم سر رفته بود این دخترم همون موقع دیدم که ی هفته پیش اومده بودم دنبالت شمارمو بهش دادم 

امشبم شما نبودین قرار گذاشتم بیاد خونه راستی شما کجا رفته بودین 

 

اهاااا یادم رفت بگم ی هفته پیش معلوم نبود افتاب از کدوم ور در اومده بود ک این ذلیل مرده اومده بود دنبالم

 

قبل اینکه ارسین جواب بده تند گفتم 

یه رستورانننن شیک و مشتی اصن کف کرده بودیم ارسین امروز شام مهمونم کرده بود 

 

ارسین به زور خندشو قورت دادو گفت 

اره 

ارتان گفت 

کوفت بخورین ایشالا شکمتون صفت بشه برید دستشویی نتونید بر..ینید حالا تنها تنها میرین رستوران 

 

ارسین شیطون گفت 

دیگه دیگه 

 

منم با خنده گفتم 

ارتان جان نگران نباش از بس غذاش خوشمزه بود ک ما قصد نداریم برینی‌.مش بیاد بیرون 

 

ارسین کوسن مبلو طرفم پرت کردو گفت 

اه اه چندشا حالم بد شد الان به جا اینکه از پایین بیاد از بالا میاد اوق میزنم هر چی خورده بودمووو

 

بعد کلی چرت و پرت گفتن 

 سه نفری نشستیم رو مبل و خیره تلوزیون بودیم 

یهو سه نفری با داد گفتیم 

 

گلللللللل

 

 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت'۲۱

نمیدونم بازی بین کی بود از بس حوصلم سر رفته بود مجبوری نشستم پیش اینا فوتبال میبینم 

چند دقیقه یبار میدیدم صدای ارتان و ارسین درمیاد منم به تقلید از اونا جیغ و داد میزدم و فحش میدادم به بازیکنا 

واقعا کیف میده پیشنهاد میکنم امتحان کنید خخخخ 

بعد از اینکه همه تخمه هارو تموم کردم یه خمیازه کشیدم و گفتم 

بچه ها خوابم میاد میرم بخوابم 

ارسین همینطور ک چشمش ب تلوزیون بود گفت 

خوب بخوابی عزیزم 

بعد این حرف به من نگاه کردو چشمک زد 

ارتان ک تو باغ نبود چون اصلا چیزی نگفت 

دیگه جوابشو ندادم رفتم اتاق ساعت گوشیمو رو پنج صبح تنظیم کردم بعدشم گرفتم خوابیدم

---------

با صدای زنگ جیغ ترسناکی چشامو تا اخرین حد ممکن باز کردم به دور و ورم نگاه کردم 

اووووف لعنتی صدا هشدار گوشیم بود صدا جنی گذاشته بودم 

ساعتو نگاه کردم 5:11 دقیقه بود 

لبخند خبیثی زدم و بعد از برداشتن کیفم و گذاشتن گوشی تو جیبم درو باز کردم رفتم اتاق ارتانینا

ی نگاه به کیف لوازم ارایشیم انداختم و بعد یه نگا به ارسین 

لبخند شیطانی مختص نقره رو زدم موهامو گوجع ای بستم و نشستم لبه تخت کنار ارسین 

خیلی اروم زیپ کیفو باز کردم 

خداروشکر خواب ارسین خیلی سنگین بود خونه دزدم میومدا بیدار نمیشد 

کرم پودرم قبلیمو ورداشتم یه ذره زدم ب صورتش خب چیکار کنم دلم نمیومد از کرم جدیدم بزنم صورتش

خیلی اروم با پد شروع کردم به پخش کردن کرم پودر رو صورتش 

یهذتکون خورد ک نزدیک بود ب.شاشم تو شلوارم 

بیدار نشد نفس راحتی کشیدم و خط چشم ضد ابمو ورداشتم و یدونه گربه ای پلاس یعنی کل چششو گرفته بود کشیدم 

بعدش رفتم سراغ ی رژ قرمز جیگری بیست و چهار ساعته 

اوردمش جلو چشمم و لبخند خبیثی زدم 

از همون رژ مالیدم ب لپاش وقتی تموم شد ی سایه بنفشم زدم 

با لبخند رضایتی زل زدم بهش مژه های خودش بلند بود دیگه احتیاجی به ریمل نبود ماشالا دخترم دیگه وقت شوهر کردنشه 

گوشیمو از جیبم دراوردم و دوربینو باز کردم 

هوا نسبتا روشن بود و مستقیم از پنجره نور میخورد یه چند تا عکس از زاویه های مختلف ازش گرفتم 

بعد از جمع کردم لوازم بلند شدم یه نگاه ب تنه لش ارتان انداختم چشم غره ای بهش رفتم و زبونمو واسش دراوردم

بعد از اینکه موهامو باز کردم رو تخت دراز کشیدم 

همش داشتم لحظه ای رو تصور میکردم ک ارسین وقتی داره صورتشو میشوره تو اینقه قیافشو ببینه بعدش قرارع ی داد بکشه و بگه نقررررررره 

با این فکر خندیدم و بیخیال گرفتم خوابیدم

 

-----------

 

تو خواب ناز بودم ک در اتاق با صدای بدی باز شدو خورد ب دیوار از خواب پریدم و چپ و راست نگاه کردم 

روبه رومو دیدم اوه اوه عجب د.افییی 

خندیدم و گفتم 

جووون شماره بدم خوشگله 

ارسین با قیافه برزخیش اومد سمتو گفت 

نقره ببند تا نبستم برات 

با تعجب گفتم 

چیو 

قبل اینکه ارسین حرفی بزنه ارتان با قیافه خوابالو اومد جلو در اتاق و گفت

چخبرتونه شما دو....

ارسین برگشت ارتان که ارسینو دید تعجب کرد و ادامه حرفشو خورد 

اول با تعجب نگاش کرد ولی بعد پقی زد زیر خنده 

با خنده گفت 

واااای ارسینننننن تو چرا اینطوری شدی

ارسین با عصبانیت گفت 

کوفت و مرض از این نقره بیشور بپرس ک با صورت نازننینم چیکار کرده 

ارتان ک پهن زمین شده بود منم دستمو گذاشته بودم رو دلمو غش غش میخندیدم 

ارتان گفت 

دهنتتت نقره ی لحظه دیدمش یاد دلقکای سیرک افتادم

ارسین یه نگا به من کردو گفت 

بزار بشورم بعد ب حسابت میرسم 

بعد این حرف رفت بیرون

بلند داد زدم 

اگه تونستی بشوریییی باشع بیا حساب منو برس 

بعد چند دقیقه صدا داد ارسین بلند شد 

نققره میکشمتتتتتت 

ارتان ک هنوز میخندید با دادش ساکت شدو یه نگا ب من کرد و گفت 

نقره فاتحت خوندس 

 

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۲۲

قبل این ک ارسین برسه بلند شدم و با پا ارتان و کنار زدم و درو بستم و قفلش کردم 

ارسین مث وحشیا به در میکوبید اخه اونا ضد اب و بیست و چهارساعته بودن همینطوری پاک نمیشدن 

اون داد میکشیدم من غش غش میخندیدم 

بعد از رفتن ارتان درو باز کردم ارسین جلو ظرفشویی مشغول شستن صورتش بود هنوز 

رفتم سمتشو گفتم 

ارتان رفت 

هر چقد منتظر موندم جواب نداد تک خنده ای کردمو گفتم 

قهری 

ای بابا این گریزلیم قصد حرف زدن نداره 

برگشت طرفم تا حدودی ارایشش پاک شده بود حوصلع بدست رفت رو مبل نشستو و گف 

من این همه دارم تلاش میکنم تا اون ارتان خر فک کنه منو تو همو میخوایم تا بلکه سرش به سنگ بخوره طنازو بیخیال شه ولی توعه بیشور هر چی نقشه داشتمو خراب کردی 

تازه داشت خر میشد 

با لحن طلبکارانه ای گفتم 

تقصیر خودته وقتی پارچ ابو روم خالی میکنی باید فکر اینحاهاشم باشی 

زل زد بهم و گفت 

اون پارچ اب در برابر کارای تو هیچی نیس بیخودی خودتو توجیح نکن

خبیث گفتم 

ب ی شرطی بیخیال اذیت کردن میشم 

پوکر نگاهم کردو گف 

چ شرطی 

باید اون فیلم رقصمو هم از گوشی خودت هم از گوشی ارتان پاک کنی 

غمگین گفت 

چند روز پیش ک تو شرکت بودیم از گوشی ارتان پاکش کردم 

با تعجب گفتم 

جدی میگی 

خندیدو گفت 

اره بعدم بهش گفتم حق نداری فیلمشو تو گوشیت داشته باشی ی موقع یکی میبینه بد میشه 

بعد این حرفش واقعا شرمنده شدم واقعا ارسین خیلی مظلوم تر از اون ارتانه بیشتر از ارتان با ارسین راحتم 

ارتان خیلی مغروره برعکس ارسین ک دلش خیلی پاکه همیشه اگه ناراحت بودم کنارم بوده 

دستامو بهم گره زدمو گفتم 

باشه ببخشید من زیاده روی کردم فقد فیلمو از گوشی خودتم پاک کردی ؟!

پوفی کشیدو گفت 

نه 

نفس راحتی کشیدم و ی نگاه ب صورتش کردم با خنده بلند شدم و رفتم تو اتاق و دستمال مرطوب و اوردم و دادم دستش 

بیا با این پاک کن راحتر پاک میشه 

از دستم کشیدو رفتم طرف اینه قدی اتاقش 

بعد از چند دقیقه اومد بیرون هیچ اثری از اون آریشا نمونده بود 

میمردی اینو زودتر بهم میدادی 

چشمکی زدمو گفتم 

نه دیگه اول باید زجر کشت کنم خخخخ 

چشم غره ای بهم رفت

کوففففت 

پام و گذاشتم رو میز عسلی و گفتم 

راستی نمیری شرکت 

با دوتا فنجون قهوه اومد نشست کنارم و گفت 

نه حسش نیس 

یکی از فنجونارو داد دستم و بعد خیره شد به صفحه خاموش تلوزیون 

زل زدم بهش بعد چند دیقه پوکر برگشت طرفم و گفت چیه 

همچنان مشغول نگا کردنش بودم 

دستاشو جلو صورتم حرکت دادو گفت 

الو نقره گیج میشنوی صدامو 

سعی کردم نخندم و جدی باشم یاد اون طناز زشت افتادم ک اخمام رف توهم 

همینجوری مشغول دید زدنش بودم ک دوتا سیلی زد بهم 

با دهن باز زل زدم بهشو گفتم 

چ غلطی کردی 

دوباره لم داد رو مبلو گفتم 

اع زنده ای فکر کردم سکته مغزی کردی لال شدی 

اولین بار بود ک از رفتارش عصبی نمیشدم چون هر کَس دیگه ای بود به قطع یقین دهنشو سرویس میکردم ولی امروز ظرفیتم پر شده بود حوصله کل کل نداشتم منم مث خودش لم دادم رو مبلو زل زدم به صفحه تلوزیون 

خندیدم و گفتم 

شاس مغز سکته قلبی چ ربطی به لال شدن دارع 

شونه ای بالا انداخت و گفت 

نمیدونم والا 

بعد پنج دقیقه دستمو گذاشتم رو شکممو گفتم 

ارسین خیلی گشنمه هوس ی زرشک پلو تپل کردم وااای با دوغ و سالاد چ شود بعدشم این ارتان خیر ندیدم ک نیس با خیال راحت میشینیم غذامونو میخوریم 

الان خدا میدونه داره با کدوم منشیش ل.اس میزنه والااااا 

امروزم ک چهارشنبس نوبت توعه پاشو زنگ بزن زرشک پلو بیارن باشه 

هر چقد منتظر موندم جواب نداد با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم 

ارسین با توع...

پسرههه پرو من این همه دارم فک میزنم بعد این اقا گرفته خوابیده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...