رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان قلبِ ماشه | بانوی سیاه کاربر انجمن نودهشتیا


بانوی سیاه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام اثر: قلبِ مـاشه
به قلم: ن.ح
ژانـر: پلیسی، تراژدی، عاشقـانه.
خلاصـه: قرار نیست دوتا مغرور دیوونه تو دانشگاه سره کلکل‌های الکی عاشق هم بشن.  این‌جا فقط منطق اسلحه و کالبدهای بی روح برنده‌ی داستان است.
 همراه باشید با رمان پر هیجان شفق‌های قلب اسلحه‌هایی که می‌شکنند، همراه دختری از جنس آهن و دیگری؟  از تنِ نیلوفرهای لجن رنگ!
 پایان تلخ.
مقدمه:
سرنوشتی وجود نخواهد داشت، 
بلکه تنها عشق‌ها پایان داستان را رقم می‌زنند، 
عشق وجود دارد که شرارت ریشه می‌کشد بر وجود‌ها،
و عشق است که می‌سازد
از اشک‌های ریخته بر دفترها و اسلحه‌ها،
دردی که با انتها یافتن وفق ندارد.
هر دو زخم دیده، هر دو عاشق... .
تفاوت اما می‌گوید هیچ‌کدام‌شان 
از حال دیگری خبری ندارد.
و حال کدام برنده‌ی قلب تپنده‌ی زندگی خواهد شد؟
دختری با اسلحه‌ای سیاه، 
به رنگ روح خط خطی و رسوب شده‌اش؟
یا دختری با ظرافتی پاک؛ ولی پر از رنج،
آن هم با گرفتن  هویت دلش در دستش؟

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زبان آرسام :

نگاهم به سنگی از جنس دردی سیاه دوخته شده بود. خودش به کنار اسم رویش بدجور بهم دهن کجی می‌کرد؛ «مریم هدایت»، مناجات‌هایم با خدای بی‌رحمِ خود را ساکت و آرام زمزمه می‌‌کردم تا نکند این جمعیتِ بی چشم و رو که مثل لاشخورها دور جسم بی‌جان مادرم زیر خروارها خاک جمع شدند؛ بشنوند این‌همه درد را :

- مگه میشه؟ خدایا عدالتِ تو گرفتن تنها بازمونده‌ از خونواده‌ی منِ پریشونه؟ چرا مادرم؟ باور کن اگه پدری رو که تمام این سال‌ها بیخیالمون شده و ما رو گذاشت به درد خودمون رو می‌گرفتی کمتر درد می‌کشیدم!

سراب که حضورش را تمام این مدت پشت سرم حس می‌کردم و قصد بلند کردن بدن بی‌حس مرا از روی قبر مادرم داشت؛ حالا دستش به آرامی روی شونه‌ام قرار گرفت و انگار که گله‌هایم را شنیده باشد، آرام گفت:

- هیس! آرسامم؟ این چه حرفیه؟ یکم آروم باش، هرچقدرم سخته باز این رو نگو، نذار ضعفت رو ببین جون سراب!بخاطر منی که عاشقته و طاقتِ این حالت رو نداره... . آرام جانم شد، دقیقا مانند هربار! سرابِ من حتی در بدحالی‌ هم مثل سرابِ چشمه‌ای در بیابان قلبم، آرامش‌بخش روحم میشد!

***

از زبان دانای کل:

کم‌کم همه‌ی آن چاپلوس ها قصد رفتن کرده بودند... . و باز پرتوهای خشمگین و داغ خورشیدِ بهشت زهرا، تنِ خمیده‌ی آرسام را می‌کوبیدند! تنها شده بود و حالا فقط سرابی کنارش زانو زده بود که او هم دست کمی از آرسام در بدحالی و نگون بختی نداشت؛ چه کسی می‌داند خاطراتش را با دستان گرم مادر آرسامش؟ وای که خیلی‌ها نمی‌دانستند، مرگ مادرجان را بر گردن دردناک او آویزان و دردی بر دلِ نازکش گذاشتند و مگر این آرسامی که حال شانه‌هایش از هق‌هق مردانه آن‌چنان می‌لرزیدند؛ که عرش خدا هم به لرزه‌ی سکوت می‌افتاد و حتی شیاطین و فرشتگان در دل به رحم می‌آمدند، نمی‌دانست بی‌گناهیِ معصوم سرابش را؟ آرام نگاه می‌کردند به اشک‌های روانِ هم... دست کدام زودتر برای پاک کردن گونه‌های خیس دیگری می‌آمد؟! آرسام خودش را جلو می‌کشد و نگاهی به چشمان روشن معشوقش می‌اندازد دست‌هایش آرام بر صورت سراب می‌نشیند و لب‌های خشکش باز می‌شوند برای گفتن کلمه‌ای که شاید بتواند حداقل عشقش را دلداری دهد؛ او که آرام جانش باشد، کنارش باشد، طاقتش هم زیاد و کسی چه می‌داند شاید این کمر دوباره صاف شود! آرام اما محکم از جایش بلند می‌شود و دست سراب هم در دستان آرسام کشیده می‌شود؛ چشمانش را می‌بندد و خشمِ درون آرسام را به خوبی حس می‌کند... . خشم‌اش برای چه بود دیگر؟

 

@Gisoo_f

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب بلند می‌شود و دست‌ آرسام را با دو دستش نوازش می‌کند و فشار اندکی به آن می‌دهد؛ خشم و غم آرسام کمی فروکش و در دل از سرابش تشکر می‌کند، نگاه گرمی که به او می‌اندازد سپاس‌وارانه اما پر از اندوه و نگون‌بختی است... . سراب آرام با لبخند می‌گوید :

- وایسا الان میام!

آرسام سری به نشانه‌ی تایید نشان می‌دهد و سراب دوان‌دوان خودش را به قبر سرد مادرجان می‌رساند؛ لبخند سردی می‌زند و پچ‌پچ کنان می‌گوید :

- نگران نباش مادرجان! مراقبش هستم... قول میدم.

دستی به سنگ کشیده و با سری افتاده اما لبی همراه با لبخند، در دل به خدا هم قول مراقبت از آرسامش را می‌دهد. خسته از اتفاق‌های این چند روز و آن تصادف شوم؛ شانه به شانه‌ی آرسام به سمت مازراتیِ مشکی‌ می‌رود. درحال سوار شدن آرسام با همان نیشخند تلخی که از شب تصادف کنج لب‌هایش جا خوش کرده بود می‌پرسد:

- حالا مادر و دختر چی گفتید؟

- بهش قول دادم مراقب تک پسرش باشم! بهرحال شاخه نباتشی باید حواسم باشه بهت تا یه وقت مورد عذاب الهی و خشم مادرجان قرار نگیرم!

هردو تلخ می‌خندند و باز داغشان تازه می‌شوند. آرسام باز هم عصبی شده بود و این را سراب، از فرمانی که در چنگ آن دستان پهن و مردانه اسیر شده بودند؛ و به طرز وحشیانه که نشان از غم پنهانی بود، فشرده می‌شدند ... می‌فهمید! چشم می‌بندد و برای بار هزارم، به آن راننده‌ی مست احمق لعنتی زیر لبی می‌فرستد. لعنتی که از چشمان آرسام، فریاد میشد. سرعت ماشین کم‌کم داشت آنقدر زیاد میشد که حتی سراب هم، کسی که از عاشقان سرعت بود؛ داشت می‌ترسید و دست‌هایش می‌لرزیدند... . بی‌صدا و خفه لب می‌زند :

- آرسام تروخدا آروم برو من می‌ترسم!

سرعت بالاتر می‌رود به یک‌باره ماشین انگار که از کار بی‌افتد؛ لب جدولی می‌ایستد. آرسام نفس‌نفس زنان نگاهی به چهره‌ی رنگ پریده‌ی سراب می‌اندازد و برای لحظه‌ای او را که حالا قطره اشکی همچون شبنم از گونه‌اش سُر‌ می‌خورد، بغل می‌گیرد و سپس سریع درب ماشین را با فشاری محکم باز می‌کند و هوای خفه‌ی ماشین را ترک می‌کند... . سراب در دل به این درد و بدبختی جدیدش لعنت بهتی می‌گوید و اندیشه‌اش این است که تا کی باید این‌گونه بماند؟! مگر من طاقت این‌همه اندوهِ نگاه معشوقم را دارم؟ از پنجره‌ی باران خورده‌ی دلگیر ماشین به دستان لرزان تنها مردش و آن سیگار نیمه سوخته‌ی کوفتی نگاهی می‌اندازد؛ پیاده می‌شود و سیگار را از میان انگشتان سرد آرسام می‌کشد و توی جوب آبِ کنار جاده پرتاب می‌کند! آرسام با بهت به سراب می‌نگرد و ثانیه‌ای بعد سرش را پایین می‌اندازد و قطره اشکی لجوج از چشمانش می‌چکد و دل سراب را آتش می‌زند. دست سراب بازهم در دستانش می‌نشیند و می‌گوید :

- حتی سیگارم نباید بدون من بکشی فهمیدی؟

 

@Gisoo_f

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و محکم تر داد زد:

- فهمیدی؟

آرسام نفسش را بیرون داد و دردمند نگاهش را، به دخترکی که با قدم‌های سخت و محکم زمین را می‌کوفت و سوار ماشین می‌شد، دوخت!

***

- آروم باش آرامشم، تموم شد؛ چیزی نیست! ببین سالمم؟

- آرسام خودت میفه...می چی میگی؟ سه هفته از اون اتفاق کوفتی گذشته و تو هنوز حتی یه ذره هم تغییر نکردی! دارم میگم من برای بار سوم خواب دیدم تو... خواب دیدم مردی احمق!

و هق زد و دل آرسام خسته‌تر از آن بود که پاسخی بدهد؛ لیوانی آب سرد به سمت سراب گرفت و آرام کنار تختش زانو زد، نگاه و نفس‌هایشان درهم گره می‌خورد و آتش برپا می‌کرد... . زمزمه کرد:

- اول این آبو بخور بعد خوب به من نگاه کن! زود باش!

- با... باشه.

یعنی این آب سرد لکنت دو روزه‌اش را برطرف می‌کرد؟ یا حداقل آب سردی بشود بر روح و روان خط خطی‌اش؟! آنقدر حالش خوب شود، که بتواند دست آرسامش را بگیرد ببرد کنجی از جنگل؛ دور از تمام اتفاق‌ها... . از این شهر دورش کند، از همه چیز دور شوند و دست‌های آرسام را بگیرد به دست‌های خود زنجیر کند و نگاهش در نگاه دلبرکش قفل شود. صدای قدم‌های کسی نشان از رفتن آرسام و بی‌حواسیِ بدموقع‌اش می‌داد؛ نگاهش را کف زمین چسباند و به آرسامی این چند روز با هیچکس حتی او درست حرف نمی‌زد، فکر می‌کرد! دلش نازک شده بود؛ با بغض دوباره به دری که کوبیده شده بود نگاه کرد صدای گریه‌هایش اتاق را پر می‌کرد، این چه حرفی بود؟ چرا انتظار داشت مرگ مادرش برایش عادی شود؟ مهم نبود اگه از کلافگی و خستگی آرسام دلش می‌گرفت، مهم نبود اگر آرسام دیگر، آرسام نبود؛ صدای تیک‌تاک‌ ساعتِ روی دیوار در گوشش زنگ می‌زد. چقدر احساس تنهایی بد به دلش چنگ می‌انداخت، نگاهی به ساعت انداخت که سه‌ی صبح را نشان می‌داد! آفتاب صبحگاه بر پنجره‌ی سرتاسریِ اتاقش جوانه زده بود، مگر دیگر خوابش می‌برد؟ آرسام با حس تنهایی و ترس خود از نبودِ او گذاشته بودش! حتی ترس هم دلیل خوبی برای نخوابیدنش شده بود! پوزخندی زد و پرده‌ها را کنار زد؛ سمت آینه رفت و دستی به موهای کوتاهش کشید، پوفی کرد و بی‌حوصله نگاهی به پوست سفید و رنگ پریده‌اش انداخت و بیخیال از اتاق خارج شد. نگاهی به سالن سفید و مبل‌های نقره‌ای که با پارکت های قهوه‌ای تضاد قشنگی داشت کرد و آرام سمت آشپزخانه رفت، چه می‌دید! آرسام بعد از مدت‌ها شانه می‌لرزاند! صدایش خفه شده بود و بهت زده به مرد مغرورش نگاه می‌کرد، جلوی دهانش را گرفت و نفسش درحال بند آمدن بود؛ اشک‌هایش پا به پای آرسام می‌ریخت. چشم‌هایش تار می‌دیدند و هق‌هق مانع حرف زدنش میشد، صحنه‌ی تصادف آرسام با تریلیِ هجده چرخ مدام جلوی چشم‌هایش رژه می‌رفت، جیغ کشید :

- گریه نـ...نکن!

آرسام رو برمی‌گرداند و با سرعت از آشپزخانه خارج می‌شود؛ به دنبال اسپری آسم صورتی رنگی اتاق هارا زیر و رو می‌کرد و درها را با لگد باز می‌کرد... .

 

@Gisoo_f

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسپری صورتی رنگ را به دهان سراب می‌رساند و او در حالی که نفس‌نفس می‌زند. با چشمان بسته چندبار از آن استفاده می‌کند و با آرامشی که حاصل شده بود؛ به آرسام لبخند می‌زند و با باز و بسته کردن چشمانش از او تشکر می‌کند، اشک‌های خشک شده‌اش را بیشتر پاک می‌کند؛ و با تکان سر به او می‌فهماند که نفس‌هایش آرام و معمولی شده... .

- خوبی؟

- خوبم نترس... .

- خانوم خانوما چرا گریه می‌کردن؟

و سراب چقدر دلش گرم شد. از اینکه آرسام با این حالش هم باز مراقب او بود، لبخندش پررنگ‌تر شد و نگاهش را تا چشمان او بالا کشید؛ آرام گفت :

- صبح شد دیگه!

- تازه ساعت سه و چهل دقیقس!

انگار تلاشش برای عضو کردن بحث نتیجه نداده بود؛ و آرسامی که حالا تکیه‌اش به اوپن تکیه زده بود، رو به او گفت :

- انقدر آزار دهندم؟ دارم عذابت میدم؟ آره سراب؟

دردهای نیمه شبش شروع شده بود... .

- نمی‌تونی این حالم رو تحمل کنی... .

آرسام می‌گفت و قلب سراب در تکاپوی حرف‌های او و دردهای هرشب بیشتر تیر می‌کشید؛ خواست دهان باز کند و تمام حرف‌های تلخِ آرسام را رد کند! یک نه‌ بزرگ! خواست بگوید که آرسام حرفِ نزده‌اش را قطع می‌کند :

- میخوای برم؟ چه میدونم برم یه ماه دیگه برگردم... یه جای دور!

با تمام توانِ نمانده‌اش از تهِ حنجره‌اش صدایی شبیه به پاسخی نفی درآورد:

- نه!

آرسام صورتش رو به او نبود و نمی‌دید درد کشیدنش را... .

- خودت می‌دونی چقدر بهش وابسته بودم؛ می‌دونی نمی‌تونم با این اتفاق کنار بیام... خیلی سخت شده، همه چی! دارم از درون پاره پاره میشم! نمی‌شکنم هاا جر می‌خورم از درد... .

بازهم بی توجه رفت؛ صدای درب اتاقش آخرین ضربه شد. مگر قرار نگذاشته بودند؛ همیشه دست بگیرند از هم و مگر قرار نبود دور شانه‌های خمیده‌ی یکدیگر دست بی‌اندازند و اشک بشوند از چشم همدیگر و نگذارند دیگری دردی حس کند؟ نه تنها در جسمش بلکه در روحش هم نگذارند! خمیازه‌ای می‌کشد و انگار که خوابش گرفته بود؟ شاید! ولی مگر این بغض‌ها می‌گذاشتند؟ مگر این درد که می‌گذاشت؟ زانوهای کرختش بر زمین نشسته بودند؛ فکر رفتن آرسام دلش را آشوب می‌کرد و اشک را مهمان چشمانش؛ با حس حجوم مایعی داغ به گلویش، با قدم‌های تند به سمت درب سرویس بهداشتی حمله‌ور می‌شود.

***

از زبان نیلوفر :

به ساعت مچی‌‌ام خیره می‌شوم که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه‌ی بامداد را نشانم می‌دهد؛ پیرزن کناری‌ام انگار فارغ از تمام گرفتاری‌ها و بیخیال تمام ایستگاه‌ها خوابیده! شاید هم... اصلا مگر همه مثل من بودند؟ همه که این‌همه بدبختی را یه تنه به دوشِ خسته‌شان نمی‌کشیدند مگر نه؟ «تو دیگه دختر من نیستی!» «دیگه تموم شد، بسه! گم شو بیرون!» « چطور دختر من انقدر کثافت شد خدایاا» نعره‌های پدرش و آه مادر در گوشش جوری می‌پیچید که انگار هدفون روی گوشش نبود! چشمانش را رو به آن‌همه تحقیر می‌بندد، حقش که نبود؟ بود؟ جوشش اشک‌هایش را بازهم حس می‌کرد... .

 

 

@Gisoo_f

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«خسته شدم از این بی آبروییات» « تو مایه‌ی ننگی» دیگر تحمل نداشت. پس کی این زندگی تلخ قرار بود رنگ ارامش بگیرد؟ چیزی مانند آبیِ دریا، مانند خواهرش! دستش را بالا می‌آورد و زخم حاصل از چنگ مادر را می‌بیند، زمانی که با تمام بی‌رحمی تکه‌ای از قلبش را از خانه‌ای ترسناک به خیابان‌های ترسناک‌تر راهی می‌کرد، راهی که نه! دو دستی به بیرون خانه هل می‌داد. چشمانش را می‌بندد، چقدر در این چند ساعت دلش هوای آغوش همان مادر را می‌کرد... . ولی آنها که یک زن اضافی را که از قضا هیچ نسبتی با آن ندارند در خانه نگه نمی‌دارند! یک زن دیگر... مگر نه؟ یک زن با روحیات معصومانه و دخترانه، تنها کسی که در این دادگاه هیچ گناهی نداشت.

***

سنگی که به آرامی زیر پایم قل می‌خورد را پا نوک پنجه به سویی پرتاب می‌کنم؛ دیگر وقت است تصمیم بگیرم.

- خیلی خب! ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد! اون خونه ویلایی سفیده شد.

نگاهی به خانه‌ی روبرویم می‌اندازم و شانه‌هایم بی گمان بالا می‌پرند؛ مهم نیست، هیچ چیز دیگر مهم نیست... . نمای سفید و میله‌هایی که نقش درب بزرگی را ایفا می‌کنند؛ نزدیک‌تر می‌شوم و صدای جیغ و داد گوشم را خراش می‌دهد!

***

از زبان دانای کل:

- ولی من حاملم!

- من نمی‌تونم سراب، می‌فهمی؟

- چیو نمی‌فهمم! دارم بهت میگم من حاملم، یه بچه... .

- یه دردسر.

- حق نداری درمورد بچم اینطوری بگی ارسام حق نداری.

- نمیشه، به خدا نمیشه سراب؛ اخه من تو این موقعیت... .

اما انگار زیادی برای این حرف‌ها دیر شده بود؛ مگر میشد جنینی سه ماهه‌را، از خون خود را؛ تمام کنند؟ مگر می‌شود نشود، نشود که بیاید! مگر می‌شود نتوانند، نتوانند نگه دارند تکه‌ای از قلب خود را؟ بچه‌ی خودشان بود، مگر انقدر بی‌رحم بودند!؟ شاید هم این حالت تهوع‌های شدید این هفته‌ی سراب همه از شدت خشم و غصه‌ی مانده بر روی دلش بوده‌اند. از جا به سختی بلند می‌شود و دست آرسام را می‌گیرد، آرسامی که زندگی‌اش به بغض توی گلو منتهی میشد؛ با فکر اینکه نکند او بخاطر این مصیبت‌های اخیر دیگر دوستش نداشته باشد؛ اشک می‌ریزد، سرد و بی‌صدا، به حال همان مصیبت؛ بچه‌ی دوست داشتنی‌اش.

- گریه نکن، لطفا.

- نمیشه... این اشکا حال الان منه، حال تموم این هفته‌ا‌م؛ این بغض سند بچه‌ایه که بدنیا نیومده می‌خوای بکشیش!

- داد نزن سراب، داد نزن چون من اگه هنوز اینجام فقط بخاطرِ باباته... .

مات شد! باورش نمی‌شد این مرد سنگ‌دل و دیوانه که دارد این‌هارا می‌گوید، آرسام خودش باشد! نمی‌فهمید، آرسام که دوستش داشت! نه، باورش نمیشد؛ آری این همان ارسام است که بعد از فوت پدرش باز هم تکیه‌گاهش بود، تکیه‌گاهی امن؛ مرد مهربانش، هنوز هم همان بود، مگر نه؟

 

 

@Gisoo_f

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- آرسام... تو داری چی میگی!؟

آرسام هم انگار خودش نفهمید چه گفته است! با هول صورت سراب را قاب می‌گیرد و چشمانش را در چشمان تیله‌ای و براق او می‌چرخاند. نگران است؛ نگران دل کوچک و نازک سراب‌اش، نگران این زندگی و خودِ لعنتی‌اش.

- منو ببخش سراب، باشه؟

سراب دهان باز کرد تا شاید جوابی داشته باشد اما بی درنگ لب می‌بندد و عاجز از آرسام رو برمی‌گرداند. با حس تکان‌تکان خوردن عجیب و سریع چیزی در شکم‌اش، چشمانش را محکم روی هم فشار می‌دهد و جسم بیهوش‌اش روی دستان ارسام سنگینی می‌کند؛ آرسام با هراس شماره‌ی اورژانس را چندین بار اشتباه می‌گیرد تا سرانجام تماس برقرار می‌شود:

- اورژانس بیمارستان (...) بفرمایید؟

سراسیمه تمام انچه باید می‌گوید و در اخر با صدایی لبریز از نگرانی لب می‌زند:

- خواهش می‌کنم زود بیاین!

***

از زبان نیلوفر:

صدای جر و بحث و بعد سکوت مطلق! انگار درب سفید روبرو انتظارم را می‌کشید، گردن می‌چرخانم و نگاهی کلی به سراسر کوچه می‌اندازم؛ کمی عقب‌تر می‌روم و به سرعت و دوان‌دوان به درب سفید و ویلایی روبرویم حمله‌ور می‌شوم! با جهشی بلند، یک پایم را روی قسمت پایینی و میله‌ی افقی می‌گذارم و دیگری را بالاتر محکم می‌کنم. در یک حرکت سخت کوشانه خود را به آن سویش پرتاب می‌کنم و لبخندی از سر رضایت بر لبان خشکیده‌ام نقش می‌بندد. با ترس پشت یکی از درختان تنومند و کهنه خود را به سختی و تا حدودی پنهان می‌کنم و از روزنه‌ی بزرگی که میان دو شاخه ایجاد شده حیاط ویلا را از نظر می‌گذرانم. تاب گوشه‌ی حیاط بدجور به چشم می‌اید و گل‌های سپیدی که در تمام نمای بیرونی ویبل و حیاط بزرگ‌اش می‌درخشند، تاب سپید و حریر سپید آویزان بر آن مسخم کرده بود؛ که صدای آژیر آمبولانس مرا به خود می‌آورد و از لذت بردن از این منظره‌ی سلطنتی، بیرون می‌کشد. با تعجب به آمبولانسی که با تندترین سرعت ممکن درحال پارک کردن روبروی ویلای سفیدی که حالا قربانی من شده بود، نگاه می‌کنم و با نگرانی بیشتر پشت درختان بلند قامت؛ پنهان می‌شوم. زیر لب آرام با خود و این حس کنجکاوی مزاحمم حرف می‌زنم:

- یعنی چه خبر شده؟ نکنه کسی داره می‌میره؟ حالا چجوری... .

مردی سیاه‌پوش و آشفته حال رشته‌ی کلامم را از هم می‌درد! مردی که جسم دختری نحیف و زیبا را بی توجه به پرسنل بیمارستان و اورژانس خود روی دستان گرفته، و با قدم‌های تند سمت آمبولانس هجوم می‌برد، و مراقب است دخترک میان بازوانش آسیبی حتی جزئی نبیند؛ شاید همچون احساس در دست گرفتن مرواریدی باارزش.

 

 

@Gisoo_f

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...