رفتن به مطلب

رمان شاهد | y.skandary کاربر انجمن نودهشتیا


کروئلا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی

 

picsart_10-23-04.17.39_hi5l_uhbw.jpg

نام رمان: شاهد
اسم نویسنده: y.skandary
ژانر: پلیسی، جنایی،  عاشقانه

هدف: تلاش برای نوشتن کتاب

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: داستان درباره دختریِ که بعد از فوت پدر و مادرش تصمیم می‌گیره به همراه برادرش تنها زندگی کنه؛ اما اتفاق‌هایی که بعد از مرگ پدر و مادرش میفته باعث میشه زندگیِ  عادی و معمولیش به یک زندگی پر از خطر و مشکل تبدیل بشه.
باید دید این دختر چطور می‌خواهد از پس این خطرات بربیاید.

مقدمه:   مهم  نیست که چقدر سخت باشد تا به خودت اعتماد داشته باشی. می‌توانی  به آسانی از مشکلاتت عبور کنی . در جاده زندگی پیچ و خم‌های زیادی وجود دارد اما  تو می‌توانی از تمام آنها عبور کنی و به  قله خوشبختی برسی.

شاهد‌بوده‌ای

 

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر‌ را؟

 

و آبی که‌پیش‌از‌آن‌‌

 

چه حریصانه و ابلهانه‌مینوشد،پرنده؟

 

تو... آن لحظه‌ای... 

 

تو، آن تیغی..

 

تو، آن آبی

 

و من....؟

 

من،آن پرنده‌ام

 

رمان شاهد

پارت 1

خورشید طلایی کم- کم از پشت کوه‌های بلند و استوار دماوند بیرون می‌آید و آسمان را با گرد جادویی پرتوهای درخشانش روشن می‌کند. 
نور خورشید به پنجره اتاقش برخورد و از آن عبور می‌کند و نیمی از اتاقش را روشن می‌سازد، کمی که می‌گذرد نور خورشید آرام- آرام به سمت تخت خوابش قدم برمی‌دارد و به صورتش می‌رسد و آرام و نوازش‌وار گونه‌ها وچشمان بسته‌اش را می‌بوسد.
وقتی نور به چشمانش اصابت می‌کند، به آرامی بیدار می‌شود. به اطرافش نگاه می‌کند. چند ثانیه طول می‌کشد تا اتفاقات روز قبل را به خاطر بیاورد، وقتی که یادش می‌افتد که چهل روز از مرگ پدر و مادرش می‌گذرد و دیروز مراسم چهلم آن‌ها بوده آهی عمیق و از ته دل می‌کشد. دیگر می‌داند که تنها شده و باید از این پس روی پای خودش بایستد. او اقوام کمی داشت که همه در گرگان زندگی می‌کردند. پدربزرگ و مادربزرگش وقتی فهمیدند پسر و عروسشان در تصادف فوت شده‌اند بعد از بیست و پنج سال به دیدن نوه‌هایشان آمدند تا آن‌ها را به شمال ببرند و در آن‌جا مجلسی برای فوت پسرشان بگیرند.
از تخت بلند شد و جلوی آینه میز آرایشش ایستاد و به صورت بی‌روح و موهای بهم ریخته‌اش نگاهی انداخت. زیر چشم‌های خاکستری زیبایش بر اثر گریه زیاد کبود شده و گود افتاده بود و از چهره‌اش خستگی می‌بارید. شاید در این چهل روز فقط ده ساعت خوابیده بود، آن هم به زور مسکن و آرام‌بخش.
خانواده پدریش از او و برادرش خواسته بودند تا با آن‌ها به شهر پدری‌اش یعنی گرگان برگردند، شهری که پدرش در آن دوران کودکی و نوجوانی‌اش را گذارنده بود. با این‌که خیلی پدرش را دوست داشت؛ اما از خانواده پدریش متنفر بود، چون  بیست و پنج سال  حتی با آن‌ها تماس نگرفتند و هیچ‌وقت برای دیدنشان به تهران نیامده بودند، چون پدربزرگ و مادربزرگش، پدرش را بخاطر ازدواج با مادرش از خانواده طرد کرده بودند و آن‌ها را از ارثیه محروم کرده بودند، فقط به این دلیل که پدرش با دختری که دوستش داشت، ازدواج کرد و حاضر نشد با یکی از دختران به قول خودش پولدار و پر افاده‌ای ازدواج کند.
پدر بزرگ و مادربزرگش در آن زمان فکر می‌کردند که مادرش، پسرشان را گول زده تا اموالش را تصاحب کند، چون مادرش یتیم بوده و در یتیم‌خانه بزرگ شده بود؛ ولی با تلاش خود تواسته بود درس  بخواند و معلم شود؛ اما با این حال خیلی فقیر بود.

صفحه نقد رمان شاهد

گالری رمان شاهد

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 21
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 4

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 12
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

پارت ۲

 مادرش درمورد آشنایی با پدرش گفته بود که در مدرسه‌ای که کار می‌کرده با هم همکار بودند و از این طریق با هم آشنا شدند.
روزی که پدرش به خانواده‌اش گفته که عاشق همکارش شده و می‌خواهد با او ازدواج کند، خانواده‌اش که خیلی خوشحال شدند به خاستگاری آن دختر رفتند؛ اما وقتی فهمیدند که آن دختر یتیم است، به بدترین شکل ممکن او را تحقیر کردند و به پسرشان گفتند باید دور این دختر بی‌اصل و نسب را خط بکشد؛ اما او قبول نکرد و گفت که هرجور شده با آن دختر ازدواج می‌کند و اگر خانواده‌اش  اجازه این ازدواج را ندهند برای همیشه خانه پدرش را ترک خواهد کرد و با آن دختر به شهر دیگری می‌رود و در آن‌جا با هم زندگی می‌کنند.
پدرش وقتی این حرف‌ها را شنید عصبانی شده و به او گفته بود پس دیگر من پسری به اسم نریمان ندارم و بدان که از اموال من هیچ چیزی به تو نخواهد رسید.
دوباره آه عمیقی کشید و از فکر به گذشته پدر و مادرش بیرون آمد و با خود گفت با این همه ظلمی که پدربزرگش به پدر و مادرش کرده امکان ندارد به همراه آن‌ها به گرگان برود، او تصمیم خود را گرفته بود و می‌خواست به خانواده پدری‌اش بگوید که قصد ترک تهران را ندارد.
درحالی‌که نفس از پله‌ها پایین می‌آمد به این فکر می‌کرد که قطعاً زندگی بدون پدر و مادرش سخت است؛ اما غیر ممکن نیست. او باید برای زندگی برنامه‌ریزی می‌کرد تا بتواند همه چیز را کنترل کند، او باید از این پس به همراه برادرش نوید مستقل زندگی می‌کرد.
               

نفس در حیاط را بست و دوباره یاد چند لحظه پیش افتاد زمانی که از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت.  پدربزگ، مادربزرگ، عمو نیما وعمه نسترن به همراه بچه‌هایشان دور میز نشسته بودند و صحبت می‌کردند و تا او وارد شد بحثشان رو قطع کردند.
 نفس به سمت چای‌ساز رفت و برای خود چای ریخت،  دیگر داشت از نگاه ها‌ی چپ- چپ و پر از کنایه عمه‌نسترن کلافه میشد فقط خدا‌ می‌دانست که او چقدر از نسترن متنفر است،اصولا از آدم‌های‌ افاده‌ای‌ و خودشیفته بدش‌می‌آمد.

اگر قرار بود از این آدم خودشیفته ایرادی بگیرد میتوانست ساعت ها بنشیند و به بیان ایراد های عمه‌ی ازخودراضی‌اش بپردازد.

از دماغ عملی خوک مانندش گرفته تا قد کوتاهش همه و همه سوژه ای برای خنده بودند. وقتی به این فکر میکرد اگر نسترن بفهمد چه چیزهایی در ذهن او درمورد ظاهرش میگذرد چه بلاهایی برسرش می‌آورد از فکر به عمه اش کلا منصرف میشد.


لیوان چای رو برداشت و تا خواست به سمت پذرایی برود  نیما صدایش زد و با سر به صندلی خالی کنارش اشاره کرد نفس که چاره ای برای فرار از آن جمع پیدا نکرد به اجبار کنار عمو نیما جای گرفت  البته ناگفته نماند که از نظر نفس عمو نیما شخصیت جالبی داشت، به نظر می‌آمد که اخلاقی شبیه پدرش داشته باشد، نیما در ظاهر فردی  خنده‌رو بود، البته اگر در یک وضعیت بهتر با هم دیگرروبه‌رو میشدند شناخت عمو نیما برای نفس آسان تربود.


در سکوت مشغول خوردن صبحانه بود، البته نفس زیاد اشتها نداشت و فقط به این فکر می‌کرد که چطور سر بحث را  برای نرفتن باز کند.در افکارش غرق بود که نوید هم وارد آشپزخانه شد. نوید هم درست مثل او اصلاً تمایلی به رفتن به گرگان و زندگی در کنار خانواده پدری‌اش را  نداشت؛ ولی چیزی نمیگفت اما از رفتارش کاملا مشخص بود.
تا نوید وارد آشپزخونه شد عمه نسترن بلند شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن. 

از قرار معلوم این خانواده فقط با نفس بیچاره مشکل داشتند. نسترن که خیلی به نوید علاقه داشت، آقاجان هم که خیلی بهش توجه می‌کرد، البته شاید دلیلش  شباهت نوید به پدرشان بود   اما نفس بر خلاف نوید شکل ظاهری،مادرش را داشت؛ عکس‌های جوانی نریمان، پدرشانخیلی شبیه نویده بود. نفس هم حدس میزد دلیل توجه این خانواده به نوید همین باشد.

نوید که نشست عمو شروع کرد به صحبت و خودش بحث رفتن را باز کرد و این بار رو از روی دوش نفس برداشت.

 

- نیما: خب حالا که نوید جان هم اومد بهتره که بگم، نفس جان ما قبل از این‌که شما بیاین راجع به موضوع موندن شما توی تهران و این‌که از این به بعد چطور می‌خواید زندگی کنید صحبت کردیم و بعد از مشورت با آقاجون به این نتیجه رسیدیم که بهتره شما بیاین و با ما زندگی کنید.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط یگانه بانو
  • لایک 22
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

پارت ۳

بنظر من این تنها راه‌حله، پس زود صبحانتون رو بخورید و برید چمدون‌هاتون رو جمع کنید، لازم نیست وسیله زیادی بردارین چون...

نفس

به این‌جای حرف عمو که رسید دیگه نتونستم ساکت بمونم و درحالی‌که سعی داشتم خشمم رو کنترل کنم و البته باید بگم تا حدودی هم موفق شدم رو به عمو کردم و گفتم:

- ببخشید عمو نیما؛ ولی مجبورم حرفتون رو قطع کنم، می‌خواستم بگم ما با شما نمیایم شمال.

عمونیما:

- منظورت چیه نفس جان؟ پس چطور می‌خواین از این به بعد زندگی کنید؟ تنهایی سخته، زندگی خرج داره، چجوری بدون پول می‌خواین این‌جا توی این شهر به این بزرگی تک و تنها زندگی کنید.

- ما تنها نیستیم  و با هم زندگی می‌کنیم من و نوید، این خانواده منه. خودمون از پس مشکلاتمون برمیایم نیازی به کمک کسی نداریم باز هم از این‌که به فکر ما هستین ممنونیم؛ ولی این زندگی ما است و ما دیگه بچه نیستیم و خودمون تصمیم می‌گیریم کجا زندگی کنیم، درضمن اصلاً دوست نداریم  سربار کسی باشیم.

این جمله آخر رو  به تیکه و کنایه گفتم و همه کاملاً تیکه‌ام رو متوجه شدن.

تا عمو خواست حرفی بزنه، عمه نسترن مثل خرمگس معرکه پرید وسط بحث و با  افاده و جوری که انگار می‌خواد با یک کِرم حرف بزنه  اون قیافه قناسش رو یک وری کرد  و  گفت:

- اَه چقدر بی‌تربیتی تو، معلومه اون مامان پاپتیت اصلاً ادب یادت نداده. خجالت نمی‌کشی این‌جوری با بزرگترت حرف می‌زنی؟ ما داریم بهت لطف میکنیم تو هم لازم نیست به جای نوید جان حرف بزنی اون یکی از ما است و کاملاً معلومه وقار و ادبش به خانواده ما رفته، اون خودش تصمیم می‌گیره؛ ولی من مطمئنم با ما میاد، خوبه که حداقل نوید جان کپی نریمان خدابیامرزه؛ ولی تو مثل اون مادر مارموزت بی‌ادبی و لیاقت هیچی رو نداری.

- دیگه بیشتر از این نمی‌تونم آروم باشم و احترام نگه دارم و هیچی نگم، به چه حقی دارین درمورد مادر من این‌جوری صحبت می‌کنید؟ مگه چه بدی در حق شما کرده؟ تنها دلیلی که این همه سال پدر من رو ندید فقط خودتون هستید، من لطف محبت شما رو نمی‌خوام،  این همه سال کجا بودید؟ می‌دونید ترجیح میدم مثل قبل زندگی کنم، مثل همون زمانی که خبری از اقوام و خانواده نبود تا این‌که بیام و بین آدم‌هایی زندگی کنم که بخاطر غرورشون حاضر نیستند اشتباهاتشون رو بپذیرند  و دنبال کسی می‌گردن تا اشتباهاتشون رو بندازن گردن اون آدم بی‌گناه. شما هیچی جز زخم زبون زدن بلد نیستید، مادر من بهترین و پاک‌ترین زنی بود که توی زندگیم دیدم، درضمن من اصلاً سعی ندارم به جای نوید صحبت کنم، اون خودش حق انتخاب داره؛ ولی من مطمئنم اون هم تمایلی به زندگی با شما رو نداره. نمی‌خواستم صدام رو ببرم بالا؛ ولی مجبورم کردین، این‌که این همه سال بابا رو ندید تقصیر خودتونه نه مامان من. این همه سال کجا بودید وقتی بهتون احتیاج داشتیم؟ من توی زندگیم هیچی کم نداشتم به غیر از شما، شمایی که با بی‌رحمی تمام ما رو از خانواده طرد کردید بخاطر هیچی. نمی‌دونید چقدر حسرت می‌خوردم وقتی دوست‌هام از پدربزرگ و مادربزرگ‌هاشون می‌گفتن، از دورهمی‌ها و عیدی گرفتن‌ها ومسافرت‌های خانوادگیشون تعریف  می‌کردن. این همه سال من و نوید به نداشتن این چیزها عادت کردیم و الان هم هیچ علاقه‌ای به زندگی توی گرگان در کنار شما نداریم.

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
  • لایک 19
  • تشکر 4
  • غمگین 3

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

پارت ۴

- شما حتی یک ذره هم بخاطر اشتباهاتتون پشیمون نیستید و هنوز هم معتقدید که مامان من بوده که بابام رو از شما گرفته. آقاجون شما اصلاً خبر دارید ما چی کشیدیم؟ وقتی بابا بخاطر یک عالمه مشکل مالی که داشت سکته کرد و  تا یک هفته حتی نمی‌تونست روی پاهاش بایسته، کجا بودین؟  وقتی نوید به شدت مریض بود و دکترها گفتن احتمال زنده موندنش خیلی کمه، کجا بودین این همه سال؟ کجا بودین؟

جمله آخرم رو  داد زدم و بعد با سرعت از آشپزخونه اومدم بیرون.  دستی به صورتم کشیدم و در کمال تعجب دیدم خیسه، یعنی تمام این مدت داشتم اشک می‌ریختم و متوجه نبودم؟ انقدر درگیر بحث بودم که نفهمیدم کی اشک‌هام سرازیر شد. اشک‌هام رو پاک کردم، نفس عمیقی کشیدم. 

خیلی راحت شدم، اصلاً به معنای واقعی تخلیه شدم. کلی حرف توی دلم بود و همه رو گفتم؛ ولی احساس می‌کنم خیلی تند برخورد کردم. مامان همیشه می‌گفت هیچ‌وقت سر بزرگترت داد نزن، حتی اگه اون فرد دشمن خونیت باشه، به همین دلیل خواستم دوباره برگردم سمت آشپزخونه که دیدم نوید پشتم ایستاده.  تعجب کردم، ازش پرسیدم از کی این‌جا ایستادی، اون هم گفت همون موقعی که از آشپزخونه اومدم بیرون پشتم اومده  و من اصلاً متوجه نشده بودم.

بهش لبخندی زدم، تا خواستم حرفی بزنم گفت:

 - نفس من نمی‌خوام با اون‌ها برم،  می‌خوام این‌جا پیش تو بمونم.

- این رو باید به خودشون  بگی برادر من،  حالا هم بیا برگردیم پیششون باید معذرت‌خواهی کنم خیلی تند رفتم.

اون هم سری تکون داد و با هم به آشپزخونه برگشتیم. 

وقتی وارد آشپزخونه شدیم همه برگشتن سمت ما و به من نگاه کردن. چشم‌های عمو نیما سرخ بود و معلوم بود گریه کرده، عمه هنوز با اخم نگاهم می‌کرد. بدون توجه به عمه به سمت آقاجون رفتم روبه‌روش تقریباً در فاصله دو قدمیش ایستادم و گفتم: 

- معذرت می‌خوام  آقاجون  قصد بی‌احترامی نداشتم، یکهو عصبی شدم و کنترلم رو از دست دادم، ببخشید.

تمام مدتی که این حرف‌ها رو می‌زدم سرم پایین بود و نمی‌تونستم چهره آقاجون رو ببینم. عمه نسترن تا خواست دوباره حرفی بزنه آقاجون سرش داد زد و گفت:

- بسه  نسترن! زیادی حرف زدی، دیگه نمی‌خوام  صدات رو بشنوم. 

و بعد رو کرد سمت من و از جاش بلند شد و یکهو من رو کشید توی بغلش. داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. انتظار هرچیزی رو داشتم به غیر از این.  آقاجون من رو از خودش جدا کرد و  گفت:

- حق با تو هست و ما خیلی بابت گذشته پشیمونیم  دخترم؛ ولی الان اومدیم برای جبران و می‌خوایم یادگارهای نریمان و طاهره خدابیامرز رو  با خودمون ببریم.

@همکار ویراستار(1 تا 4)

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
  • لایک 20
  • تشکر 5
  • غمگین 2

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

پارت  5

- من می‌خوام برای تو و نوید جبران کنم تمام این بیست و پنج سالی که دور از شما  بودیم. تو خیلی شبیه نریمانی، اون هم همیشه احترام ماها رو نگه  می‌داشت؛   اما وقت‌هایی که عصبانی می‌شد فوری بعدش معذرت‌خواهی  می‌کرد. تو درست میگی دخترم، شما خودتون می‌تونید انتخاب کنید. اگه می‌خواید بمونید، بمونید؛ ولی بدون ما همیشه توی گرگان منتظرتون هستیم و قول بده هروقت چیزی احتیاج داشتی به خودم بگی.

و بعد دوباره بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید، همین‌موقع بود که عمونیما با صدایی که هنوز هم رگههایی از بغض و غم توش وجود داشت درحالی‌که سعی می‌کرد بیشتر توی صداش شادی باشه گفت:

- اوه- اوه هندی‌بازی شد.

و به دنبال این حرفش خنده‌ای کوتاه کرد که باعث آقاجون اخم مصنوعی بکنه و با لحنی که کمی هم شوخ‌طبعی توش وجود داشت، گفت:

- از دست تو نیما، می‌دونی از فیلم هندی خوشم نمیاد.

 

آقاجون و بقیه چمدون‌هاشون رو از شب قبل جمع کرده بودند و به همین دلیل خیلی زود رفتن. من برای بدرقه اون‌ها اومدم توی حیاط، لحظه آخر عمو شماره خودش رو داد و گفت هر وقت کاری داشتی یا مشکلی پیش اومد یا نظرتون راجع به زندگی در این‌جا عوض شد زنگ بزن.

 

دست از فکر کردن  به اتفاقات چند دقیقه قبل کشیدم و وارد خونه شدم، نوید  روی مبل نشسته و خیره به عکس مامان و بابا بود و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. می‌دونم که نبودن مامان و بابا براش اون هم توی این سن که خیلی احتیاج به حمایت و راهنمایی داره سخته؛  اما من باید یک کاری بکنم که کمتر غصه بخوره. مسئولیت من الان بیشتر شده  و اولین  کاری که باید انجام بدم اینه که بیشتر حواسم به نوید باشه تا زیاد به نبودن مامان و بابا فکر نکنه، خودم هم نباید زیاد  ضعف نشون بدم.

جلوتر رفتم، نوید وقتی فهمید دارم به سمتش میام زود اشک‌هاش رو پاک کرد. قربون داداشم بشم که دوست نداره کسی اشکش رو ببینه و غرورش بشکنه. کنارش روی مبل نشستم  و خواستم حال هواش رو عوض کنم، واسه همین گفتم:

- نوید تو صبحانه خوردی؟

نوید:- با اون بحثی که موقع صبحانه شروع شد مگه می‌شد چیزی بخورم؟!

- اوهوم حق با تو هست، پس بیا بریم یک چیزی بخوریم که دارم از گشنگی می‌میرم.

و هم‌زمان با این حرفم قیافم رو مثل آدم‌های بی‌حال درآوردم  که باعث شد نوید لبخندی بزنه و چال گونه‌هاش نمایان بشه و اون رو بیشتر شبیه بابا بکنه. جواب لبخندش رو با لبخندی دادم و با هم به آشپزخونه رفتیم.

بعد از صبحانه نوید از آشپزخونه بیرون رفت، من هم مشغول شستن ظرف‌ها شدم.

کارم که تموم شد رفتم توی پذیرایی، باید با نوید حرف می‌زدم. وقتی دیدم نوید توی پذیرایی نیست، حدس زدم رفته توی اتاقش. به خونه نگاهی انداختم، خونه‌ای که همه جاش بوی مامان و بابا رو می‌داد.

خونه ما یک خونه کوچک دوبلکس بود، وقتی از در وارد خونه می‌شدی سمت چپت پذیرایی بود که با مبل‌های کرم قهوه‌ای پر شده و عقب‌تر از اون آشپزخونه کوچکمون بود که  رنگ   کابینت‌هاش با مبل‌ها ست بود. سمت راست خونه  پله‌ها قرار داشت که به طبقه بالا می‌رسید و زیر پله‌ها یک راهرو باریک بود که اتاق مامان و بابا  و سرویس بهداشتی و حمام  اون‌جا بود .

از پله‌ها بالا رفتم، اتاق من و نوید توی طبقه بالا بود.

به سمت اتاق نوید قدم برداشتم، روبه‌روی در اتاقش ایستادم، دو تقه به در زدم و بعد گفتم:

- نوید می‌تونم بیام داخل؟

کمی طول کشید تا جواب بده، حدود پانزده ثانیه بعد با صدایی که دورگه بود و لرزش زیادی داشت، گفت:

- بیا تو.

وارد اتاقش شدم، روی تخت پشت به من خوابیده بود. می‌دونستم دوباره داره گریه می‌کنه و چون نمی‌خواد من ببینم پشتش رو کرده به من؛ ولی من باید هر جوری شده آرومش می‌کردم . اگه قرار باشه این‌جوری پیش بره خودش رو نابود می‌کنه. به سمت تختش قدم برداشتم، به آرومی لب تخت نشستم و دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:

- نوید داداشی چرا انقدر خودت رو اذیت می‌کنی؟ قبول دارم خیلی سخته؛ ولی با گریه کردن و غصه خوردن که مامان و بابا برنمی‌گردن پیشمون .   ببین بابا همیشه دوست داشت تو یک مرد قوی باشی، پس بیا با هم بهشون نشون بدیم که ما می‌تونیم بدون اون‌ها  هم به زندگی ادامه بدیم ، ما باید از این به بعد رو پای خودمون بایستیم و از خودمون ضعف نشون ندیم و به آقاجون ثابت کنیم که می‌تونیم از پس سختی‌ها بربیایم.

نوید نگاهی به من کرد و گفت:

- حق با تو هست؛ ولی دست خودم نیست، نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم، من می‌خوام از فردا برم دنبال کار.

- نه  من این حرف‌ها رو نزدم که تو به فکر کار کردن بیافتی، تو باید شروع کنی به درس خوندن تا برای دوماه دیگه که کنکور داری آماده بشی.  من خودم به فکر کار کردن هستم ، درس من تموم شده و خیلی راحت می‌تونم تو یک شرکت به عنوان مترجم کار کنم. حالا هم بلند شو برو یک دوش بگیر  یا برو به دوست‌هات زنگ بزن حال و هوات عوض بشه.

نوید دیگه چیزی نگفت و  بلند شد و رفت سمت حمام، من هم رفتم پایین تا خونه رو مرتب کنم.

تا عصر با کمک نوید کل خونه رو  تمیز  کردیم، همه‌ی کارها تا ساعت چهار و نیم تموم شد.   خیلی خسته بودم  و به یک دوش آب گرم احتیاج داشتم، واسه همین رفتم حمام  و بعد از پانزده دقیقه اومدم بیرون، لباس‌هام رو که عوض کردم رفتم طبقه پایین تا یک فکری برای شام بکنم. از اون‌جایی که توی یخچال چیز زیادی برای خوردن نداشتیم، یک لیست خرید نوشتم و از نوید خواستم بره  اون مواد رو بخره.

نوید داشت از در بیرون می‌رفت؛ اما انگار که یک چیزی یادش اومده باشه، گفت: 

- راستی گوشیت دوبار زنگ خورد.

درحالی‌که یک تای ابروم رو می‌دادم بالا پرسیدم:

- خب کی بود؟

- نمی‌دونم تا خواستم گوشی رو بردارم قطع شد، اسم روش رو ندیدم.

سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و گفتم:

- باشه خودم چک می‌کنم، تو برو تا زود برگردی تا واسه شام دیر نشه.

نوید باشه‌ای گفت و   بعد از خونه بیرون رفت.

به سمت میز عسلی رفتم  و گوشیم رو از روش برداشتم. وقتی روشنش کردم دیدم دوتا تماس بی‌پاسخ از مینا داشتم، مینا صمیمی‌ترین دوستم بود و  در تمام این چهل روز کنارم بود  و کمکم می‌کرد. شمارش رو گرفتم و به دو بوق نرسیده جواب داد.

- الو نفس هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدی  تو؟ دختر  فکر کردم تصادف کردین الان باید بیام تیکه‌هات رو از کف خیابون جمع کنم، حالا چی شد بالاخره رسیدین؟ چه شکلیِ اون‌جا؟

نه بابا  اگه ولش می‌کردم تا خود صبح حرف می‌زد، برای همین حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- ای بابا کمی نفس بگیر دختر، چرا انقدر  تند حرف می‌زنی؟ سرم رفت. ما چرا باید  تصادف کرده باشیم؟ اصلاً چرا فکر کردی ما توی جاده‌ایم؟ منظورت چیه؟ مگه قرار بوده ما جایی بریم که حالا باید رسیده باشیم؟

مینا:

- چی میگی تو؟ حالت خوب نیست، مگه  قرار نبود امروز صبح با خانواده پدرت برین گرگان؟

- آها حالا فهمیدم منظورت چیه،  نه ما باهاشون نرفتم؛ ولی تو از کجا فهمیدی قرار بوده بریم؟ من که چیزی بهت نگفتم.

 مینا:

- اِ پس باهاشون نرفتین.   نخیر تو گاومیش که به من نگفتی؛ ولی آقا کلاغه  خبر داد  که قراره به زودی از دست تو راحت بشم و لازم نیست دیگه تو رو تحمل کنم.

-  ای بابا   مینا لوس نشو دیگه، بگو از کجا فهمیدی؟

مینا:

- اول تو بگو چرا باهاشون نرفتین؟

- پشت گوشی نمی‌تونم، اگه می‌تونی بیا این‌جا  چون داستانش مفصله، بیا واسه شام هم بمون  تا هم بهت بگم چرا نرفتیم هم این‌که باهات یک کار خیلی مهم دارم.

@Aryanaویراستار

@Asma,Nناظر

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 20
  • تشکر 3
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶

 مینا: باشه من الان میام  فعلاً. 

- فعلاً خداحافظ.

نفس

گوشی رو سر جای اولش گذاشتم و به ساعت نگاه کردم. ای بابا پس چرا این نوید نمیاد ساعت  پنج و‌ نیم شد، خوبه بهش گفتم زود بیاد تا واسه شام دیر نشه. توی همین فکرها بودم که زنگ  خونه به صدا دراومد، رفتم در رو باز کردم که  با چیزی که دیدم شاخ درآوردم. هم مینا و هم نوید پشت در ایستاده بودن.  ‌با صدایی که توش تعجب موج می‌زد  رو ‌ به مینا کردم و گفتم

- چه زود اومدی! هنوز پانزده دقیقه هم از وقتی با هم صحبت کردیم نمی‌گذره.

مینا:

- نمی‌خوای بذاری بیایم تو؟! بابا دستمون شکست، فکر کنم برای یک سالتون مواد غذایی خریدین.

با این حرف مینا به خودم اومدم، از جلوی در  رفتم کنار  و اون‌ها هم وارد شدن،  وسیله‌ها رو که بردیم توی آشپزخونه رو کردم سمت مینا و گفتم

- آخرش هم نگفتی چطور انقدر زود رسیدی؟

مینا:

- وقتی زنگ زدی داشتم از خونه داییم می‌اومدم خونه اون‌ها هم که می‌دونی کلاً یک کوچه با خونه شما فاصله داره با ماشین بودم و زودتر از همیشه رسیدم، وقتی‌ هم که رسیدم نوید رو دیدم که می‌خواست زنگ خونه رو بزنه؛ اما چون‌دستش‌ پر‌ بود‌ نمی‌تونست زنگ رو بزنه، من هم براش زنگ رو زدم و با هم اومدیم تو.

- آها که این‌طور. راستی واسه شام می‌مونی؟ آخه می‌خوام ماکارونی درست کنم، چون می‌دونم هم تو دوست‌ داری هم نوید‌.

نفس

با گفتن این حرف چشم‌های مینا برقی زد و گفت:

- باید به مامانم خبر بدم و بعد از آشپزخونه خارج شد.

عجب این دوست ما هم خیلی پرو هست، پس راسته که میگن تعارف اومد نیومد داره ‌. بی‌خیال شونه بالا  ‌انداختم و رو به نوید گفتم:

- نظر‌ تو‌ چیه ماکارونی خوبه؟

نوید لبخند دندون‌نمایی زد و گفت:

- عالیه.

خلاصه تا وقتی شام درست شد کلی با مینا صحبت کردم و همه اتفاق‌های امروز رو براش تعریف کردم و بهش گفتم که می‌خوام از فردا دنبال کار بگردم و ازش درخواست کردم اگه وقت داره باهام بیاد، چون خودش توی شرکت باباش کار می‌کرد؛ اما گفت که فردا سرش خلوته و می‌تونه باهام بیاد‌.

 

از فردای اون روز به مدت دو هفته من همش دنبال کار می‌گشتم؛  اما هر جا  می‌رفتم به در بسته می‌خوردم و دست خالی برمی‌گشتم  تا بالاخره تونستم توی یک شرکت بزرگ مد‌  و پوشاک به عنوان مترجم استخدام بشم و شروع‌ به کار کنم، البته این شرکت یک مترجم دیگه هم داشت؛ اما به علت حجم زیاد کار من رو هم استخدام کردن؛ ولی اولش گفتن باید به طور آزمایشی یک هفته کار کنم. وقتی دیدند کارم خوبه قرارداد بسته شد و الان دو ماهه این‌جا کار می‌کنم، همه چی خیلی بهتر شده نوید بیشتر وقتش رو توی کتاب‌خونه‌ با  دوست‌هاش می‌گذرونه و برای کنکور درس می‌خونه،  اوضاع زندگی تقریباً به حالت اولش برگشته. آقاجون و عمونیما توی این دوماه دوباره به دیدنمون اومدن و باز هم   درخواست کردن که بریم گرگان؛ اما من خیلی محترمانه درخواستشون رو رد کردم.

نگاهم رو از صفحه مانیتور گرفتم، بالاخره تموم شد. چشم‌هام خیلی می‌سوخت، هفت ساعت  کامل پای سیستم بودم و این قراردادهای خارجی رو ترجمه می‌کردم. آخر ساعت کاری بود و تقریباً همه رفته بودند به غیر از  من و آیلار و چندتا دیگه از کارمندها که اون‌ها هم داشتند می‌رفتند. آیلار هم مثل من یک مترجم بود و هردو توی یک اتاق کار می‌کنیم، توی این دوماهی که این‌جا کار می‌کنم با هم خیلی صمیمی‌ شدیم، اون‌ یک دختر شاد و‌ سرزنده است و خیلی مهربونه.

آیلار داشت یک‌سری برگه رو داخل کیفش می‌ذاشت ، وقتی کارش تموم شد رو کرد سمت من و با همون  لبخند همیشگیش گفت:

- بریم نفس!

من هم لبخندی زدم  و گفتم:

- بریم.

با هم از اتاق اومدیم بیرون،  داشتیم به سمت آسانسور می‌رفتیم که یکی  از پشت صدامون کرد. برگشتیم سمت صدا که دیدیم رئیس شرکت آقای  عظیمی بود که ازمون می‌خواست که به اتاقش بریم، وقتی رفتیم توی اتاقش به هر کدوممون یک برگه داد و  اول رو کرد  سمت من و گفت

- خانم آزادمهر شما باید همین امروز قبل از ساعت هشت به شرکت زرین مد برید و قرارداد شرکت ترکیه رو که اشتباهی به اون‌جا فرستاده شده رو از مدیر عامل شرکت زرین‌ مد بگیرید و اون رو تا فردا ترجمه کنید.

و بعد رو کرد سمت آیلار و گفت

- و شما خانم افلاکی باید همین امروز تا قبل بسته شدن اداره کل صادرات و واردات برید و برگه‌ای که بهتون دادم رو بدید به آقای سلیمی تا مهر و امضا کنند.

بالاخره از شرکت زدیم بیرون. فکر کنم آیلار تمام اقوام آقای عظیمی رو مورد عنایت نفرین‌هایش قرار داد، چون بعد یک روز کاری سخت و شلوغ هردو باید‌ استراحت می‌کردیم.

از آیلار خداحافظی  کردم و سوار ماشینم شدم به سمت شرکت زرین مد راه افتادم.

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷

نفس

به ساعت نگاهی انداختم ساعت پنج ونیم عصر بود یه زنگ به نوید زدم و بهش گفتم امروز دیرتر میام خونه . آدرسی که از شرکت زرین‌مد داشتم نشون میداد  که  اون شرکت بیرون از شهر  هست . هنوز از شهر خارج نشده بودم که سر یه چهار راه تصادف سنگینی شده بود و حتی اگه تا فردا صبح اون صبر میکردم این شلوغی تمومی نداشت به همین دلیل از یه راه دیگه رفتم که باعث شد دیرتر برسم بلاخره باهر سختی بود به شرکت زرین‌مد رسیدم  به محض اینکه به وارد شرکت شدم پیش منشی رفتم و درخواست کردم تا با مدیر  عامل دیدار داشته باشم اما از شانس گند من مدیر عامل داخل  جلسه بود و من باید منتظر میموندم خلاصه تا کارم تو شرکت تموم شد هوا تاریک شده بود.

قبل اینکه راه بیفتم از نگهبان شرکت پرسیدم که آیا راه نزدیکتری به شهر هست که اونم جواب داد: یه راه هست که هم خلوت تره هم کوتاه تر ولی حدود پانزده دقیقه جاده خاکی داره .

از نگهبان تشکر کردم و به سمت مسیری ‌که گفته بود رفتم اما اگه میدونستم قراره چه اتفاقی تو اون جاده واسم بیفته و قراره شاهد چه چیزی باشم هیچ وقت وارد اون جاده نمیشدم . 

توی راه همش به این فکر میکردم که قرار بود امروز برم سر مزار مامان و بابا اما نشد.

هوا خیلی تاریک بود و حتی ماه هم دیده نمیشد  ، توی اون مسیر خاکی هیچ ستون برقی وجود نداشت ومن کمی از تاریکی جاده میترسیدم به همین خاطر پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم تا زودتر اون مسیر رو طی کنم . دوطرف جاده رو که نگاه میکردم خونه هایی رو میدیدم که مشخص بود متروکه هستند همینطور که به اطراف نگاه میکردم از یک سمت جاده یه چیزی با سرعت به وسط جاده دوید منم ناخداگاه جیغی کشیدم و فرمون رو  چرخوندم و ماشین رو به طرز ناشیانه‌ای به سمت چپ جاده هدایت کردم و پام رو محکم روی ترمز فشار دادم که مطمئنم اگه کمربند نبسته بودم قطعا با سر رفته بودم  تو شیشه  . خیلی ترسیده بودم قلبم رو هزار میزد و نفس هام خیلی سریع شده بود  برای آروم کردن خودم نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم تا ببینم چه بلایی سر اون حیوون بیچاره آوردم با اینکه خوب ندیدم اما فکر کنم روباه بود.

از ماشین که پیاده شدم چیزی ندیدم که این یعنی با اون حیوون برخورد نکردم  همین که خواستم  به سمت ماشین برم احساس کردم صدایی شنیدم چند ثانیه صبر کردم که ببینم درست شنیدم یا نه اما وقتی که دیدم صدایی نمیاد با خودم فکر کردم حتما خیالاتی شدم  دوباره به طرف ماشین رفتم و تا خواستم سوار بشم دوباره اون صدارو شنیدم صدا این دفعه واضح تر بود صدایی شبیه به جیغ یه دختر ، ایندفعه مطمئن شدم خیالات نیست ، خیلی تاریک بود چیزی نمی‌دیدم  به خودم جرات دادم و کمی جلو تر رفتم فکر میکنم صدا از سمت راست جاده بود اونجا، کمی دورتر از جاده چندتا درخت بلند دیدم که از پشت درختها نور ضعیفی به چشم میومد به سمت درختها حرکت کردم  ‌ . 

جلوتر که رفتم صدای چند نفر رو شنیدم ، ترس کل وجودم رو فرا گرفته بود انگار پاهام به زمین قفل شده بود  و نمیتونستم قدم از قدم بردارم به همین دلیل جلوتر نرفتم و پشت یکی از درختها پنهان شدم  کمی دورتر از من فکر میکنم حدود  ده یا دوازده متر اونطرف تر نور چراغ های ماشینی فضای بین درختهارو روشن کرده بود  و کنار اون ماشین  دوتا مرد ایستاده بودند که هیکلشون اونهارو شبیه بادیگارد ها کرده بود ،جلوتر از اونها مردی رو دیدم که اصلحه به دست بالای سر دختر جوانی ایستاده بود و تفنگ رو به شقیقه دختر میفشرد و همزمان با اون دختر با گریه و زاری التماس میکرد که بهش رحم کنند .

باحیرت و ترس به صحنه روبروم خیره بودم.

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۸ 

"نفس"

چون من پشت ماشین ها بودم نمی‌تونستم چهره اون دونفر  رو ببینم اون مردی هم که کنار دختر بود و تفنگ دستش بود چون داشت با دختره حرف میزد سرش پایین بود و من فقط می‌تونستم خالکوبیه بزرگ روی گردنش رو ببینم ‌. دست از انالیز کردن برداشتم و سعی کردم به حرفاشون گوش بدم تا ببینم چی میگن خودمم نمی‌دونم به چه جراتی اونجا ایستاده بودم هم میترسیدم و هم کنجکاو بودم بین حس کنجکاوی و ترس کشمکش زیادی بود اما مثل همیشه این حس کنجکاوی بود که برنده می‌شد و باعث میشد مدام برای خودم دردسر درست کنم.

اون دختر همش گریه می‌کرد وطلب ببخش، میخواست که اون مرد بهش رحم کنه اما مرد که انگار حسابی از گریه های اون دختر اعصابش بهم ریخته بود فریادی زدو گفت:

مرد ناشناس: خفو شو  نیلو... سزای کاری که کردی فقط مرگه من به تو اعتماد کردم ولی تو سعی کردی دورم بزنی و الان باید بمیری.

و همزمان با اتمام حرفش صدای بلند و وحشتناک شلیک گلوله توی فضا پیچید و چند لحظه بعد جسد بی جون و غرق خون اون دختر روی زمین افتاده بود برای این‌که جیغ نزنم دستم رو جلوی دهنم گرفتم و محکم فشار دادم اشک‌هام بدون اینکه اختیاری روشون داشته باشم بی وقفه از چشمام فرود میومدن خون همچون رودخانه ای خروشان بر زمین جاری شده بود.

مرد بی تفاوت به جنازه‌ای که جلوی پاهاش افتاده بود  نگاه میکرد و بدون اینکه نگاهش رو از اون جنازه بگیره با صدایی که توش سردی و بی‌تفاوتی موج می‌زد به اون دونفر دیگه گفت خودتون می‌دونید باید چی‌کار کنید کارتون که تموم شد میریم.

حالی که داشتم رو نمی‌تونم توصیف کنم ترس ، وحشت، حیرت، غم همه این‌ها در یک لحظه به سمتم هجوم آورد حالم بد بود خیلی بد حالت تهوع شدیدی داشتم، اونجا دیگه جای من نبود باید هرچه زودتر فرار میکردم خواستم عقب عقب برم و بدون اینکه صدایی ایجاد کنم از اونجا فاصله بگیرم که یکهو... صدای آهنگ زنگ گوشیم به هوا بلند شد و منو تا مرز سکته برد، باهول زدگی گوشیرو سریع از جیبم در آوردم و  فقط یک لحظه چشمم به اسم روی صفحه افتاد که دیدم نوید بود گوشیرو قطع کردم خواستم بدوم سمت ماشین که  پام به چیزی گیر کرد و خوردم زمین ولی با وجود درد زیاد پام سریع بلند شدم و تنها صدایی که شنیدم صدای مردی بود که اون دختر رو کشت که به یکی از افرادش گفت

مردناشناس: بهزاد برو ببین صدای کی بود نزار فرار کنه، بکشش.

تمام تلاشم رو کردم تا خودم رو به ماشین رسوندم. تو ماشین نشستم خوشبختانه ماشین هنوز روشن بود پام رو روی پدال گاز گزاشتم و تا اخرین حد توانم فشارش دادم ماشین مثل جت شروع به حرکت کرد مدام پشت سرم رو نگاه می‌کردم، نور چراغ های ماشینشون درست پشت سر ماشینم بود. فقط دعا می‌کردم هرچه زودتر به جاده اصلی برسم و خودم رو قاطی شلوغی ماشین ها بکنم تا اونا نتونن دنبالم بیان .

معلومه خدا خیلی دوسم داشت چون آرزوم  براورده شد  و زودتر از چیزی که فکر می‌کردم به جاده اصلی رسیدم مدام از آینه پشت سرم رو نگاه می کردم اما اونا دیگه تعقیبم نمی‌کردند اشکام  دیدم رو تار کرده بود و باسرعتی که داشتم نزدیک بود چندبار تصادف کنم.

دوباره گوشیم زنگ خورد نوید بود یه نفس عمیق کشیدم و گوشی رو جواب دادم .

نوید: الو... الو.. نفس کجایی چرا گوشیت رو جواب نمیدی بابا مردم از نگرانی.

-  الو نوید جان دارم میام کارم یکم طول کشید  .

نوید: نفس خوبی چرا صدات می‌لرزه اتفاقی افتاده؟

- نه داداش جان خودت رو الکی نگران نکن خوبم  الان میام فعلا خدافظ.

نوید: باشه فعلا

نفس

گوشی رو قطع کردم. همش تصویر جسد غرق خون اون دختر جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت و صدای جیغ و التماس‌هاش توی سرم اکو می شد. حالا باید چی‌کار کنم برم پیش پلیس ماجرارو بگم؟ یا به هیچکس چیزی نگم شاید اتفاقی نیفته و اون‌ها من رو پیدا نکنند.

فعلا فقط می‌خوام برم خونه تا نوید نگران نشه اون نباید چیزی از این ماجرا  بفهمه.

بلاخره به خونه رسیدم چون نمی‌خواستم نوید متوجه حال بدم بشه کمی بیرون خونه توی ماشین موندم تا آروم تر بشم و نوید شک نکنه. بعداز چند دقیقه در حیاط رو با ریموت باز کردم و وارد حیاط شدم در رو بستم نوید تا صدای در رو شنید فوری خودش رو به حیاط رسوند با نگرانی جلو اومد و گفت چرا اینقدر دیر اومدی هیچ میدونی ساعت چنده؟ چرا رنگت پریده ؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدی.

برای اینکه حواسش رو پرت کنم با طعنه گفتم:

علیک سلام آقا نوید. کارم طول کشید ،بریم تو که دارم از خستگی میمیرم.

نوید بخاطر اینکه سلام نکرده بود معذرت خواست و گفت:

نوید: آره بیا بریم تو ببین چی پختم برات.

نفس

اون شب نوید شام الویه درست کرده بود ولی من چون حالم اصلا خوب نبود خستگی رو بهونه کردم به اتاقم رفتم که بخوابم تا شاید کمی ذهنم از فکر رو خیال دور بشه هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم شاهد یه قتل بشم.

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط کروئلا
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

#پارت ۹

#رمان  شاهد

ذهنم حسابی درگیر بود هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم بخوابم. همه‌اش می‌ترسیدم نکنه اون‌ها تعقیبم کرده باشن و خونه رو پیدا کرده باشن. مدام از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم خیلی خسته بودم ولی نمی‌تونستم بخوابم تا چشم رو هم می‌ذاشتم صحنه قتل اون دختر بیچاره میومد جلو چشم‌هام اگه دو دقیقه خوابم میبرد همش کابوس می‌دیدم.

خواب می‌دیدم هر چقدر میدوم به ماشین نمی‌رسم و دقیقاً وقتی که به ماشین میرسیدم یکی از پشت من رو می‌کشه و میبره و من تو سیاهی گم میشم و بعد صدای بلند شلیک گلوله به هوا بلند میشه و من وحشت زده از خواب بیدار میشم.

(راوی)

نفس   چشمان سرخ و خسته‌اش را از پنجره‌ و آسمان تیره‌شب میگیرد،  آن‌شب حتی‌ماه‌هم در آسمان نبود ، تکه های‌ابر همچون‌دیواری پولادین جلوی ماه ایستاده‌بودند و مانع‌ از رسیدن پرتوهای‌نقره‌ای زیبایش‌به‌زمین و روشن‌ساختن فضای حیاط خانه میشدند.

نفس‌چشمانش‌را به آینه دوخت.

چهره‌اش پریشان بود و از‌ تک‌تک اجزای صورتش خستگی میبارید، چشمانش داشتند التماس‌میکردند که‌حتی‌شده ‌برای‌دقایقی کوتاه روی‌هم‌گذاشته‌شوند تا ذره‌ای‌از خستگی‌شان کاسته شود.

 نگاهش‌را‌بالاتر‌کشید و به‌ساعت‌دیواری که درست‌بالای آینه قرار‌ داشت‌خیره‌شد

ساعت ۳:۲۵ دقیقه‌صبح‌را‌نشان‌میداد.

نگاهش را از عقربه های ساعت گرفت و دوباره به آینه‌خیره‌شد، شاید‌بهتر‌ بود کمی‌به‌ چشمان‌خسته اش استراحت‌میداد به همین منظور سرش‌را‌میان دستانش‌گرفت وبرای‌چند‌ثانیه‌چشمانش‌را‌بست اما ناگهان صدای بلندی مثل افتادن شیئی بزرگ از بیرون خانه‌آمد.

نفس تکان شدیدی خورد و هراسان‌سرش‌را بالا‌گرفت و  بی‌تاب و بی‌قرار چشمانش‌را از پنجره به فضای‌غرق‌در‌تاریکی‌حیاط‌دوخت.

حیاط‌ آنقدر‌ تاریک بود که به راحتی‌چیزی‌ چیزی‌دیده نمیشد.

با دستانی‌لرزان پنجره را به آرامی بازکرد و با چشمانی ریزشده با دقت بیشتری حیاط را از نظر گذراند وقتی‌چیزی ندید با خودش گفت حتماخیالاتی شده اما در لحظه آخر زمانی که قصد بستن پنجره‌را داشت متوجه سایه سیاهی شد که پشت درختان به آرامی حرکت میکرد. 

نفس بادیدن آن سایه سیاه وحشت در تمام وجودش رخنه کرد و همانند مجسمه‌ای بی‌جان خشک شد.

همانطور که خیره به پشت درختها و آن سایه بود، دید که سایه تغییر  مسیر داد و به سرعت به سمت در ورودی خانه حرکت کرد و نفس زمانی به  خود آمد که صدای بهم کوبیده شدن در ورودی، خانه را  به لرزه انداخت او انگار که تازه زمان و مکان را درک کرده بود  و با یاد اینکه نوید در اتاقش خواب است  و از هیچ چیز خبری ندارد هراسان و وحشت‌زده از اتاق خارج شد و به اتاق نوید رفت و وقتی با جای خالی نوید رو‌به‌رو شد متوجه شد که نوید باصدای در بیدار شده و به طبقه پایین رفته.

نفس به تندی پله ها  را طی کرد و زمانی که هنوز از پله آخر پایین نیامده بود نگاهش به نوید افتاد که با مردی سیاه پوش درگیر است و به سختی سعی دارد تا خود را از دست آن مرد مرموز آزاد کند  که ناگهان صدای رعب انگیز و گوش‌خراش شلیک گوله به هوا بلند میشود. برای چند لحظه کل خانه را سکوت مرگباری فرا میگیرد و بعداز چند ثانیه با افتادن جسم بی جان نوید بر‌روی پارکت های سرد خانه این سکوت مرگبار در هم میشکند.

مرد مرموز به تندی خانه را ترک میکند  و در دل سیاهی شب ناپدید می‌شود.

نفس به سختی پاهایش را که به زمین قفل شده بودند تکان میدهد  و خود را بالای سر جنازه برادرش میرساند و با چشمانی ماتم زده به صورت بی‌روح نوید خیره میشود لب‌هایش را باز میکند ولی هیچ صدایی از درون هنجره‌اش بیرون نمی‌آید چیزی همانند سنگ در گلویش‌وجود‌داشت و مانع از بیرون آمدن هرگونه صدایی میشد 

پرده اشک دیدش را تار کرده بود وقتی دید که هیچ صدایی نمیتواند از خود ایجاد کند به‌لباس غرق خون نوید چنگ ‌انداخت و  بدن بی جان برادرش را تکان داد  اما وقتی متوجه شد  تپش قلب نوید قطع شده است انگار که تازه فهمیده بود چه برسرش آمده فریادی بلند و جانسوز سر داد  و...

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

@Gh.azal. @Ghazal. @Gh.aꨄ︎. @نارسیس بانو.arabzade @اوپاکاروفیل. @سادات.۸۲. @ساتوری. @._.Fati._.. @دخترخورشید. @m.azimi..@سرونوفیل @..Sahel... @SAHAR RAD. @reyyan.@Reyhaneh.m. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh. @یگانه

 

ویرایش شده توسط کروئلا
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

#پارت ۱۰

#رمان شاهد

و در همان لحظه درحالی که تمام تنش در دریایی از عرق غوطه ور بود وحشت زده از خواب پرید .

"نفس"

با جیغ بلندی  ‌از‌ خواب‌‌ پریدم‌ قفسه‌ سینه‌ام خیلی سریع بالا‌ و پایین می‌شد به سختی نفس می‌کشیدم گلوم خیلی می سوخت.

به اطراف نگاه کردم همچی برام گنگ بود چند ثانیه طول کشید تا همه  چیز یادم بیاد پس همش خواب بود خداروشکر.

پوفی از سر کلافگی کشیدم حالم زیاد خوب نبود دستی به‌ صورتم  کشیدم خیلی داغ بود و این نشون می‌داد تب کردم بدنم خشک شده بود معلوم نیست دیشب کی خوابم برده چون هیچی روی خودم نینداخته بودم سرما خورده بودم.

همون‌جوری که روی تخت خوابیده بودم دستم رو دراز کردم و گوشیم رو از بالای پاتختی برداشتم نگاهم که به ساعتش افتاد از تعجب داشتم شاخ در‌میاوردم ساعت نُه صبح بود من هنوز خونه بودم باید میرفتم شرکت وای خدای من حالا باید چی‌کار کنم از یه طرف خیلی می‌ترسم از خونه برم بیرون از طرف دیگه اگه نرم شرکت آقای‌ عظیمی حتما اخراجم می‌کنه چون من حتی مرخصی هم نگرفتم  نمی‌دونم باید چی‌کار کنم گوشیم رو برداشتم خواستم به آیلار زنگ بزنم که دیدم پنج تا تماس‌ بی‌پاسخ‌ از آیلار دارم شمارش رو گرفتم هنوز دو بوق بیشتر نخورده بود که گوشیش رو برداشت  منم فرصت حرف زدن بهش ندادم خیلی سریع  گفتم:

 - الو آیلار ببین ببخشید من امروز نمی‌تونم بیام شرکت یه مشکلی برام پیش اومده تو میتونی از آقای‌ عظیمی برام مرخصی بگیری برای امروز؟ 

هنوز حرفم تموم نشده بود که آیلار پرید وسط حرفم و با صدایی که توش عصبانیت موج می‌زد گفت:

آیلار: هی نفس بس کن چه خبرته مگه کسی دنبالت کرده که انقدر سریع حرف می‌زنی خودت چیزی فهمیدی از حرف‌هایی که زدی؟

اصلا معلوم هست کجایی از صبح هزار بار بهت زنگ زدم کدوم گوری بودی چرا اون گوشی وامونده رو برنمی‌داری این عظیمی از صبح مغز منو خورده از بس که سراغ تورو گرفته خیلی از دستت عصبانیه تو قرار بود امروز اون قردادی که دیشب از شرکت زرین مد گرفتی رو ترجمه کنی و بیاری  عظیمی مجبور شد جلسه‌‌‌ای که قرار بود با شرکت ترکیه برگزار کنه رو عقب بندازه چون تو اون قرار داد رو نیاوردی.

"نفس"

باشنیدن حرفای آیلار  تازه یاد قرارداد‌ افتادم  من حتی اون قرارداد رو ترجمه هم نکرده بودم ای خدا حالا باید چی‌کار‌ کنم  کلافه بودم حالاهم با یاد اون قرارداد کلافه تر شدم، صدای آیلار تو گوشم پیچید که داشت اسمم رو صدا می‌زد‌.

آیلار:  الو نفس هنوز گوشی دستته؟ چرا حرف نمی‌زنی.

- ببخشید آیلار جانم حواسم پرت شد ببین من حالم خوب نیست تو به آقای عظیمی بگو برای امروز تا عصر بهم مرخصی بده من عصر خودم قرارداد رو میارم شرکت.

آیلار: باشه عزیزم ولی چرا؟ حالت خوب نیست، مشکلی پیش اومده اگه اتفاقی افتاده  بگو شاید بتونم بهت کمک کنم.

- نه گلم چیزی نیست فقط یکم سرما خوردم تب کردم استراحت کنم خوب میشم تو خودت رو‌ نگران نکن.

آیلار: باشه.  پس  من راجب مرخصی با آقای عظیمی صحبت میکنم  توهم اگه کاری داشتی حتما به من بگو فعلا خداحافظ.

- خداحافظ.

گوشی‌ رو قطع کردم و دوباره گذاشتم روی پاتختی و از اتاق بیرون اومدم وقتی داشتم از جلوی اتاق نوید رد می‌شدم یاد خواب دیشبم افتادم  واسه همین یکم نگران شدم  اروم چند تقه به در اتاقش زدم ولی هیچ صدایی از داخل اتاق نیومد این باعث شد نگرانیم دوچندان بشه، در اتاق رو باز کردم رفتم تو. دور تا دور اتاق رو نگاه کردم و نوید رو روی تختش درحالی که به آرومی خوابیده  بود دیدم .

عجیب بود که نوید تا این موقع صبح خوابیده همیشه تو این ساعت مشغول خوندن درساش، واسه کنکور  ‌بود.

دوباره یاد خوابم افتادم و بازهم خداروشکر کردم که فقط یه کابوس بود‌ه.

به صورت غرق در خواب و مظلوم نوید خیره شدم اگه اتفاقی واسش بیافته من باید چی‌کار کنم.

نمی‌دونم باید برم پیش پلیس و اون چیزی که دیدم رو بگم یا نه؟

خیلی گیج شدم نمی‌تونم افکارم  رو مرتب کنم شاید بهتر باشه این موضوع رو بایکی درمیون بزارم ‌، از اتاق اومدم بیرون و مستقیم به سمت آشپزخونه رفتم.

                               ***

به ساعت نگاه کردم ساعت  نگاه کردم ساعت سه بعدازظهر بود و کار ترجمه قرارداد هم تموم شده بود الان باید کم کم راه بیوفتم به سمت شرکت تا دیر نشده قرارداد رو به دست آقای عظیمی برسونم ، و بعدش هم برم اداره پلیس تا درمورد چیزی که دیدم گزارش بدم از صبح خیلی راجبش فکر کردم و کلی با خودم کلنجار رفتم و آخرش به این نتیجه رسیدم که نمیشه این قضیه رو به پلیس نگم بلاخره من شاهد یه قتل بودم و  منطقی‌ترین و درست ترین کار همینه که  به پلیس خبر بدم.

کیفم رو برادشتم قرارداد رو داخلش گذاشتم و رفتم  ماشین رو از حیاط بیرون اوردم و به سمت شرکت حرکت کردم. بعداز این‌که کارم تموم شد راه افتادم به  سمت اداره پلیس تقریبا نیم‌ساعت طول کشید تا رسیدم ماشین رو جلوی  اداره پارک کردم و نفس عمیقی کشیدم وقتی که به خودم مسلط شدم در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم. هنوز کامل در رو باز نکرده بودم که یه موتور سوار با سرعت زیادی درحالی که فقط چند میلی متر با ماشینم فاصله داشت از کنارش رد شد و چیزی رو به داخل ماشین انداخت‌.

به خاطر ناگهانی بودن این اتفاق خیلی ترسیدم که باعث شد ناخوداگاه جیغ خفیفی بکشم.

دستم رو روی قلبم گذاشتم چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم تا خودم رو آروم کنم وقتی خواستم دوباره از ماشین پیاده شم چشمم به پاکت کاغذی سفیدی افتاد که اون موتور سوار توی ماشین انداخت ‌.

کنجکاو شدم و  پاکت رو باز کردم  و شروع کردم به خوندن، با خوندن هر خط از نامه ترس بیشتری در وجودم ایجاد می‌شد وقتی به خط آخر رسیدم  و چشمم به آخرین جمله افتاد تا مرز سکته رفتم نفسم تو سینه‌ام حبس شده بود برای چند لحظه اصلا نفس نکشیدم و خیره به کلمات اون نامه بودم.

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Aryana

@Gh.azal. @Ghazal. @Gh.aꨄ︎. @نارسیس بانو.arabzade @اوپاکاروفیل. @سادات.۸۲. @ساتوری. @._.Fati._.. @دخترخورشید. @m.azimi..@سرونوفیل @..Sahel... @SAHAR RAD. @reyyan.@Reyhaneh.m. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh.  @آفتابگردون@یگانه

 

ویرایش شده توسط کروئلا
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 2

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

پارت 11

#رمان شاهد

"متن نامه"

میدونم تو کی هستی، کجا زندگی میکنی و محل کارت کجاست.

خانم آزادمهر اگه از این به بعد دست از پا خطا کنی یا حتی فکر خبر دادن به پلیسا درمورد هرچیزی که دیشب شاهدش بودی برای چند لحظه فقط از ذهنت عبور کنه کاری میکنم که روزی صد بار آرزوی مرگ کنی.

من سایه به سایه باهاتم پس مواظب کارهایی که میکنی باش اگه سمت پلیسا و کلانتری بری مجبورت میکنم شاهد یه قتل دیگه هم باشی، قتل برادرت.

فکرنکن خودت در امانی از این به بعد  منم که تصمیم میگیرم تا  کی نفس بکشی ، نفس آزاد مهر.

پس همین الان راهتو کج کن از کلانتری فاصله بگیر وگرنه کاری میکنم برادرت فردا بجای رفتن به کتابخونه راهی قبرستون بشه.

 

دستام بی حس شده بود حتی توان نگه داشتن برگه رو هم نداشتم و برگه از دستم افتاد.

ترس سرار وجودم رو فرا گرفت به اطرافم نگاه کردم که اون موتور سوار رو پیدا کنم اما هیچ اثری ازش نبود. از روی ترس ماشین رو روشن کردم تا هرچه سریعتر از اون محل فاصله بگیرم اونقدر پاهام بی حس شده بود که به سختی  تونستم کلاج رو فشار بدم و راه بیوفتم.

یکهو یاد نوید افتادم  و به سرعت گوشیرو از رو داشبورد برداشتم و شمارش رو گرفتم  ولی وقتی جواب نداد ترسم دوچندان شد  ، دوباره شمارش رو گرفتم ولی بازهم جواب نداد دیگه کم کم داشت اشکم در میومد .

تا خواستم برای بار سوم زنگ بزنم گوشی تو دستم لرزید و اسم نوید رو به نمایش گذاشت ، منم خیلی سریع تماس رو وصل کردم و به محض اینکه صداش رو شنیدم که گه گفت:  - نوید: جانم نفس جان.

به یکباره ترس و نگرانیم فروکش کرد و تا حدودی آروم شدم ولی چون هنوز هم بخاطر جواب ندادنش ناراحت بودم با عصبانیت داد زدم:

- نفس و زهرمار معلوم هست تو کجایی چهارصد بار زنگ زدم چرا اون گوشیت رو جواب نمیدی ؟ بابا منکه مردم از ترس نمیگی  با این کارات آخرش من رو سکته میدی.

- نوید: نفس آروم باش چرا داد میزنی منکه وقتی از خونه رفتم بیرون گفتم با فرهاد و پرهام میرم کتابخونه به این زودی یادت رفت؟ اینجا هم گوشیم رو گذاشتم رو سایلنت  صداش رو نشنیدم ، تازه تو روی هم رفته همش دوبار زنگ زدی.

 

پوفی از سر کلافگی کشیدم اون اگه میدونست من از دیشب تاحالا چی کشیدم این حرفاهارو نمیزد.

 

- به هر حال تو حق نداری وقتی من زنگ میزنم جواب منو ندی . گوشیت رو سایلنت بود قبول ولی میتونستی بزاریش جلو چشمت که اگه زنگ خورد ببینی داداش جان انقدر منو حرص نده.

- نوید: خیله خب ببخشید اصلا غلط کردم ، خوب شد؟.

بی توجه به لحن ناراحت و دلخورش گفتم:

- الان دقیقا کجایی آدرس بده میام دنبالت باهم بریم خونه

- نوید: من هنوز کار دارم تو برو خونه من خودم میام.

- لازم نکرده لوکیشن بفرست میام اونجا منتظرت میمونم کارت که تموم شدم باهم برمیگردیم ، تا منم نیومدم حق نداری پات رو از کتابخونه بیرون بزاری.

- نوید: نفس چرا زور میگی مگه من بچه ام ....

نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با لحن کوبنده ای گفتم:

- نوید رو حرف من حرف نزن همین الان آدرس اون خراب  شده رو بفرست .

 

و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم تماس رو قطع کردم. بعد از چند دقیقه صدای پیامک گوشیم بلند شد و با دیدن اسم کتابخونه ایرانمال بیخیال خوندن بقیه متن که شامل آدرس بود شدم چون خودم آدرس اون کتابخونه رو بلد بودم.

 

"راوی"

صدای قدم های کلافه و خشمگین سروش بر کف سرامیک های مشکی ، سکوت سرد و مرگبار خانه را در هم می شکست او بیشتر از هر چیز از انتظار کشیدن تنفر داشت اما حالا راهی جز منتظر ماندن نداشت .

دوباره به یاد شب قبل و افتضاحی که به بار آورده بود افتاد، در تمام طول این ده سالی که وارد حرفه خلافکاری و قاچاق شده بود به یاد نداشت که هیچگاه تا این اندازه کلافه و عصبی باشد او معمولا مردی سرد و آرام بود و هرگز احساس سردرگمی نمیکرد میشود گفت که فشار ها و سختی های کارش از او مردی خودساخته به وجود آورده بود اما اکنون احساس میکرد در خلا قرار دارد و بسیار آسیب پذیر است .

او هیچ زمان چنین رسوایی به بار نیاورده بود اما در طول یک شبانه روز مرتکب دو اشتباه بسیار بزرگ شده بود و ترس از اینکه برادرش داریوش از این اشتباهات آگاه شود هر لحظه در وجودش بیشتر میشد.

او با اطمینان بیش از حدش به نیلو دختری که درست یکسال پیش بر اثر فشار فقر به سروش پناه آورد و قسم خورد که هرگز به او و باندش خیانت نکند ، با مظلومیت ظاهری اش  و هوش بالایی که داشت جایگاهی ویژه   در باند سروش و همچنین قلب او  به دست آورده بود  تا آنجایی که قرار ازدواج گذاشتند و بیشتر معاملات قاچاق با نظارت نیلو انجام میشد  تا اینکه روز قبل سروش متوجه شد که تمام این مدت نیلو اورا فریب داده  و تنها به خاطر پول به او نزدیک شده بود . افراد سروش درست زمانی که نیلو قصد خارج شدن از کشور  را با پول ها داشت او را گرفتند.

و درست زمانی که نیلو را  به خاطر مجازات کاری که کرده بود کشت  فردی شاهد قتل نیلو شد .

هرکدام از این اشتباهات به تنهایی میتوانست باعث به خطر افتادن یا حتی نابودی کامل باند سروش و تمام سیستم قاچاق داریوش خان بزرگ شود.

بلاخره بعد از ساعت ها انتظار تلفن به صدا در آمد و بهزاد  خبر داد که نفس با خواندن آن نامه از خبر دادن به پلیس  منصرف شده .

سروش با شنیدن این خبر کمی از استرسش کاسته شد و با لحن محکم و دستوری به بهزاد گفت که چشم از آن دخترک شاهد برندارد. زمانی که سروش مکالمه را قطع کرد به لقبی که به آن دختر داده بود اندیشید

(دخترک شاهد) لقب مناسبی برای فردی بود که از نظر سروش زیاد زنده نمی ماند.

سری به گالری رمان شاهد هم بزنید😊

ویراستار @Aryana

ناظر @JGR.LARA

@Shervin

 .azal. @Ghazal. @Gh.aꨄ︎. @نارسیس بانو.arabzade @اوپاکاروفیل. @سادات.۸۲. @ساتوری. @._.Fati._.. @دخترخورشید. @m.azimi..@سرونوفیل @..Sahel... @آیلار مومنی @SAHAR RAD. @reyyan.@Reyhaneh.m. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh.  @آفتابگردون@یگانه

 

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 2

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

پارت 12

#رمان شاهد

"سروش"

 تو این فکر بودم چطور باید از شر این دختر مزاحم راحت شم ، الان من دقیقا مثل فردی بودم که وسط میدون مین گیر افتاده و با یه حرکت اشتباه میتونه باعث نابودی زندگیش بشه  منم باید صبر میکردم منتظر زمان مناسب میموندم تا صدای اون دختر رو برای همیشه خفه کنم الان کوچک ترین اشتباه من باعث به خطر افتادن و نابودی باند میشد .

نه، نمیتونم ریسکی به این بزرگی رو انجام بدم فعلا باید اون رو زیر نظر بگیرم.

هنوز با درگیری ذهنیم کنار نیومدم بودم که با صدای بلند زنگ گوشیم ریشه افکارم پاره شد و منو از دنیای مبهم و پر از سوال ذهنم بیرون کشید گوشی رو که از جیبم بیرون آوردم به یکباره تمام تنم یخ کرد ترس کل بدنم رو فرا گرفت به اسم داریوش که روی صفحه خاموش و روشن میشد خیره بودم و از ترس اینکه نکنه چیزی فهمیده باشه خشکم زدم بود ،توی دوراهی گیر کرده بودم اگه جواب نمیدادم عصبانی میشد چون اصلا تحمل ایونو نداره کسی جواب تلفنش رو نده واسش فرقی هم نمیکرد طرف مقابلش کی باشه چه من که برادرش بودم چه زیر دستاش، همین الانشم حسابی دیر جواب تلفن رو داده بودم بدون فکر کردن به چیز دیگه ای خیلی سریع تماس وصل کردم ، هنوز کامل گوشیرو بالا نیاورده بودم که با داد بلندی که زد گوشیرو دوباره عقب بردم.

-داریوش : معلوم هست داری چه غلطی میکنی چرا جواب نمیدی ؟ سروش ، خوبه میدونی به شدت از اینکه کسی منتظرم بزاره متنفرم .

- ببخشید رئیس دیگه تکرار نمیشه .

-داریوش : امیدوارم. چخبر از محموله کیانفر، به موقع تحویلش دادی ؟ میدونی که مشتری ثابتمونه و به هیچ عنوان نباید از دستمون بپره.

دوباره یاد نیلو افتادم درست بعد از تحویل دادن همین محموله بود که خبر رسید میخواد با پولا از کشور فرار و بعد تمام این مشکلات پیش اومد. با کمی  مکث گفتم :

- بله انجام شد ولی .... نیلو مسئول تحویل محموله بود بعد از تحویل قصد فرار با پولا رو داشت که گرفتیمش.

داریوش با صدای سردی گفت:

- چیکارش کردی؟

صدای زجه های دردناک و التماس هاش برای بار هزارم تو گوشم اکو شدو چشم های عسلیش که به خاطر کتک خوردن زیاد به خون نشسته بود دوباره جلوم نقش بست ، من کشتمش!، با دستای خودم تنفنگ رو  روی سر کسی که عاشقش بودم گذاشتم و کشتمش. به سختی به داریوش که پشت گوشی منتظر بود گفتم:

-کشتمش.

حتی از پشت گوشی هم میتونستم پوستخندی که میزد رو ببینم میدونستم الان میخواد شروع کنه به نیش و کنایه زدن

-داریوش : هه ... بهت گفته بودم آوردن اون دختره تو سیستم کار اشتباهیه ،بهت گفته بودم بهش دل نبند و گول ظاهر مظلومش رو نخور ولی تو توجهی نکردی هربار برگشتی و گفتی این زندگی منه توش دخالت نکن ... حالا به حرف من رسیدی سرورش . همون بهتر که کشتیش و الان بهت ثابت شد که حرفای من درسته........ اینا دیگه مهم نیست زنگ زدم بهت بگم محموله ی جدید دو ماه دیگه آماده میشه و از ترکیه میرسه از همین الان بهت میگم که بی عرضه بازی در نیاری ، این مهم ترین معامله ایه که تا به حال قرار بوده انجام بدیم پس خوب حواست رو جمع کن.

و بعد بدون گفتن حرف دیگه ای تماس رو قطع کرد . فکر میکردم بعداز شنیدن اینکه نیلو به ما خیانت کرد بیشتر عصبانی بشه ولی چون فهمید حرف هایی که درمورد نیلو زده بود به من ثابت شد چیز دیگه ای نگفت.

کلافه بودم و بعد از حرف زدن با داریوش کلافه تر شدم ، ولی شاید اگه به حرف های داریوش گوش میکردم هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد . دیگه مغزم داشت منفجر میشد و حوصله فکر کردن به چیزی رو نداشتم  خودمو روی کاناپه انداختم و طبق عادت ساعد دستم رو روی چشمام گذاشتم و اونهارو بستم تا یکم به ذهن خسته ام استرحت بدم.

 

"نفس"

بعداز اینکه رفتم کتابخونه دنبال نوید مستقیم به سمت خونه اومدم از وقتی رسیدیم خونه حتی یه کلمه هم باهام حرف نزده چون تو ماشین باهم بحث کردیم و اون از اینکه اومدم دنبالش و جلو دوستاش مثل بچه هاباهاش رفتار کردم حسابی ناراحت شده بود ، بعداز اینکه گفتم دیگه تا یه هفته حق نداری از خونه بری بیرون بیشتر عصبانی شد و باهم دعوامون شد تا حالا ندیده بودم  اینجوری عصبانی بشه و فریاد بزنه ،همیشه مثل مامان بود آروم و ریلکس، کم پیش میومد داد بزنه ولی امروز به معنای واقعی منفجر شد البته اونم حق داشت کنکورش خیلی براش مهم بود و میخواست هرجوری شده پزشکی رو قبول شه و الان که درست یه هفته تا کنکورش مونده بیشتر استرس داره.

فکر کنم این سومین قرص مسکنی بود که میخوردم ،سرم به شدت درد میکرد و حتی بعد از خوردن سه تا قرص یه ذره هم از دردش کم نشده  از وقتی اون نامه لعنتی رو خوندم اینجوری شدم.کلافه ام، استرس دارم و میترسم.

مدام به این فکر میکنم هرجوری شده باید از نوید محافظت کنم برام مهم نیست اگه ازم دلخور بشه ، نمیخوام اتفاقی براش بیفته .

برای اینکه از دلش دربیارم شام براش ماکارونی ، غذای مورد علاقش رو درست کردم . بعداز اینکه میز رو چیدم از توی آشپز خونه با صدای بلند گفتم:

- نوید بیا شام آماده اس.

Aryana

ناظر @JGR.LARA

@Shervin

 .azal. @Ghazal. @Gh.aꨄ︎. @نارسیس بانو.arabzade @اوپاکاروفیل. @سادات.۸۲. @ساتوری. @._.Fati._.. @دخترخورشید. @m.azimi..@سرونوفیل @..Sahel... @SAHAR RAD. @reyyan.@Reyhaneh.m. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh.  @mahdiyeh@Saraishm @FAR_AX @آفتابگردون@یگانه

 

 

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 2

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

 

پارت 13

صدایش زد. یک بار، دوبار، سه بار اما فایده ای نداشت جواب نمیداد! نفس کم کم صبرش سر امد و کلافه شد. به سمت اتاقش راه افتاد پله هارو طبق عادت همیشگیش یکی در میان بالا رفت زمانی که مقابل درب اتاق برادرش قرار گرفت نفس عمیقی کشید تا خشمش را کنترل کند و ذهن آشفته اش را کمی مرتب کند وقتی از آرام بودن خود اطمینان یافت تقه ای به در زد و گفت:-نوید میتونم بیام تو؟

و بعد منتظر جواب ماند اما هنگامی که جوابی از جانب او دریافت نکرد نگران حال نوید شد شاید مسخره به نظر می‌آمد که برای نوید زمانی که در خانه است اتفاقی بیفتد اما آن دختر بیچار در شرایطی به سر میبرد که انگار عقل و منطقش را از او گرفته بودن و تنها چیزی که درونش وجود داشت احساس ترس و دلهره بود. این بار بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد وبا چشمانی که از شدت ترس دو دو میزدند  دور تا دور اتاق را از نظر گذراند و در نهایت چشمش قفل برادرش شد، نوید درحالی که هندزفری های مشکی رنگش را در گوش گذاشته بود. یک چشمش به ورقه های روی میز بود و چشم دیگرش به صفحه مانیتور ، یک دستش به سرعت نور بر روی ورقه ها تکان میخوارد و آن  یکی روی موس در حال حرکت. آنقدر غرق در کاری که انجا میداد بود که متوجه ورود نفس و اتفاقات اطرافش نبود. نفس از پشت خیره به قامت خمیده نوید روی کتاب ها و جزوه های درسی اش بود اما ذهنش به چند سال قبل سفرکرده بود. به همان دوران شیرینی که خبری از کابوس های شبانه نبود و تنها دغدغه‌ی دخترک خواندن درس و گرفتن نمره بالا در کنکور بود آن زمان ها درست همسن الان نوید بود ودرست مثل برادرش مدام سرش داخل کتاب و جزوه ، یک پایش خانه بود ، یک پایش کتابخانه به یاد داشت که درست مانند نوید بسیار برای کنکورش حساس شده بود و شب های زیادی بیدار می‌ماند تا درس بخواند. این خاطرات برایش به قدری نزدیک بودند که میتوانست آنهارا با تمام وجود  لمس کند اما حیف که روز های خوشش، نوازش های گرم مادرش و لبخند های انرژی بخش پدرش  بر چشم برهم زدنی گذشت و تبدیل به خاطره شد و به گذشته ها پیوست. اما حالا نفس مجبور بود مشکلات زندگی را به تنهایی به دوش بکشد. نبود پدر و مادرش، مشکلات مالی و حالا هم شاهد شدن بی موقع و دردسر های آن. یکی از این مشکلات به تنهای برای یک دختر در این سن بسیار سخت است اما نفس مجبور بود با بیست و پنج سال سن به تنهایی با مشکلاتش مبارزه کند و از نوید که تنها کسی بود که برایش مانده محافظت کند.سرش را به چپ راست تکان داد و از خاطرات شیرین گذشته دلکند و به سمت نوید قدم برداشت حتی وقتی کاملا پشت برادرش قرار گرفت او متوجه حضورش نشد به همین دلیل نفس بی هوا هندز فری هارا از گوشهای نوید بیرون کشید و گفت:

-نوید چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی خوب اینارو نزار تو گوشات بخدا گلوم پاره شد .

نوید که تا آن زمان از حضور ناگهانی نفس در اتاقش شوکه شده بود به خودش آمد و با دلخوری گفت:-چیه اینجا هم نمیخوای ولم کنی نفس. بخدا درس دارم انقدر به من گیر نده دو روز دیگه کنکور دارم هنوز از برنامه ام عقبم تو کتابخونه که منو به حال خودم نمیزاری خونه هم که میام بازم شروع میکنی.

نفس که از این لحن عصبی نوید به شدت تعجب کرده بود برای اینکه زودتر او را آرام کند گفت: -نه نوید بخدا فقط اومدم بگم شام آماده اس همین. چرا عصبی میشی.؟

نوید که انگار به قول معروف تازه خون به مغزش رسیده بود زیر لب از نفس عذرخواهی کرد و گفت: - فعلا گشنم نیست این مبحث مطلب زیاد داره باید امشب تمومش کنم.

-نوید قهر نکن دیگه منکه معذرت خواهی کردم  دلت میاد منو نبخشی.

و بعد سرش را به حالتی بچگانه کج و لبهایش را آویزان کرد و دوباره ادامه داد: پاشو دیگه غذای مورد علاقت رو درست کردم، پاشو بیا تا غذا سرد نشده منم تنهایی اصلا از گلوم پایین نمیره.

 

بلاخره به هر طریقی بود نوید راضی شد و به همراه خواهرش به طبقه پایین رفتند.

 در تمام طول شام نفس مدام به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای اتفاقی بود که آرامش را از او گرفته بود، اما مگر خودش به تنهایی میتوانست کاری کند؟ او هربار که به راهی فکر میکرد انتهای افکارش به خبر دادن به پلیس ختم میشد اما اینکار ریسک زیادی را در خود جای داده بود و او اصلا در شرایطی نبود که بتواند چنین ریسکی را قبول کند، نفس میخواست هرطور شده از برادرش مواظبت کند از طرفی کنکور نوید نزدیک بود و او نمیتوانست جلوی رفتن نوید را به کتابخانه بگیرد.  نفس در افکارش غرق بود که با صدای نوید که بابت غذا تشکرمیکرد به خود آمد و متوجه بشقاب خالی نوید شد. با لبخند به نوید خیره شد و گفت: نوش جونت عزیزم، چرا اینقدر کم خوردی  بازم بکشم برات؟

-نه نمیخورم سیر شدم..... تو چرا هیچی نخوردی مگه نگفتی گشنته ؟ حالت خوبه نفس ؟ چرا حس میکنم چند روز مضطربی ... اتفاقی افتاده ؟

 

 ویراستار

Aryana

ناظر @JGR.LAR

@Shervin

 .azal. @Ghazal. @Gh.aꨄ︎. @نارسیس بانو.arabzade @اوپاکاروفیل. @سادات.۸۲. @ساتوری. @._.Fati._.. @دخترخورشید. @m.azimi..@سرونوفیل @..Sahel... @SAHAR RAD. @reyyan.@Reyhaneh.m. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh.  @mahdiyeh@Saraishm @FAR_AX @آفتابگردون

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 7
  • تشکر 2
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر آگهی

پارت14

درحالی که تمام سعیش را میکرد اشک از چشمانش جاری نشود و چهره ای عادی داشته باشد به چشمان منتظر نوید که در انتظار پاسخ سوالش اجزای صورت نفس را تک به تک با دقت از نظر میگذراند چشم دوخت و با لبخندی تصنعی گفت :

-نه حالم خوبه  چیزی نیست فقط یکم احساس خستگی میکنم همین .

نوید  مشکوک نگاهی به خواهرش انداخت درحالی که سعی میکرد چیزی از پشت ان دو گوی خاکستری بخواند شانه ای بالا انداخت و با اینکه از جواب نفس قانع نشده بود به باشه ای کوتاه بسنده کرد از پشت میز بلند شد و دوباره تشکر کرد و به سمت اتاقش قدم برداشت . نفس که میدانست نوید حرفش را باور نکرده اهی از سر درماندگی کشید و با خود گفت نوید انقدر ها هم ساده نیست که دروغی به آن واضحی را باور کند اما به هرحال همین که بیشتراز این پیگیر نشد  جای شکر دارد

نفس که از همان اول هم اشتهایی نداشت و فقط برای همراهی برادرش پشت میز نشسته بود و به خوردن تظاهر میکرد از جا برخاست و باقی مانده غذا را به قابلمه برگرداند و بی حوصله از آشپزخانه خارج شد .

نگاهی به ساعت بزرگ و نقره ای رنگ روی دیوار انداخت که عقربه هایش ساعت نه و بیست و پنج دقیقه را نشان می دادند  همانطور که به سمت کاناپه های کرم-قهوه ای پذیرایی قدم برمیداشت ناگهان درد شدیدی در سرش پیچید و تصویر جلو رویش تار شد و تعادلش را از دست داد و برای جلوگیری از سقوطش دستش را بی هدف دراز کرد تا به چیزی چنگ بزند در لحظه اخر دستش رومیزی عسلی را لمس کرد و آن را چنگ زد اما نه‌تنها این کار مانع افتادنش نشد بلکه با کشیده شدن رومیزی شکلات خوری طلایی و زیبای روی میز با صدای مهیبی به زمین افتاد وهزار تکه شد

نفس که از این اتفاق ناگهانی شوکه شده بود درد شدیدش را از یاد برد و درحالی که هنوز کمی چشمانش سیاهی میرفت دستش را دراز کرد تا خورده شیشه هارا جمع کند که اینکار با بریدن دستش و بلند شدن فریادش به هوا مصادف شد

نوید که اینبار صدای فریاد نفس را به وضوح حتی از پشت هندزفری شنیده بود سراسیمه درحالی که نام خواهرش مدام با صدای بلند تکرار میکرد به طبقه پایین رفت .

او را در حالی که خم شده بود تا تکه های خورد شده شکلات خوری را جمع کند دید خودش را که به نفس رساند متوجه جاری بودن خون از دستان او شد ، قطرات خون غلتان روی سرامیک های سرد خانه فرو میچکید اما نفس بی توجه به ان درحالی که سعی میکرد سریع تر تکه های شیشه روی زمین را جمع کند زیر لب با خود زمزمه میکرد ** آروم باش دختر_ آروم باش** و همچنان بی حواس به کارش ادامه میداد و متوجه حضور نوید درست در سه قدمی اش نبود .

نوید در حالی که سعی میکرد هنگام قدم برداشتن پایش روی  خورده شیشه ها نرود  چند قدم فاصله بینشان را از بین برد و کنار خواهرش زانو زد.

 زمانی که دستش را روی دست  سرد  او گذاشت ، نفس برق گرفته هینی کشید و درحالی که با چشمان گرد شده از ترس به برادرش خیره بود نفس عمیقی کشید گفت:

- ترسوندیم نوید کی اومدی پایین تو نباید با خودت بگی اینجوری یهویی مثل روح جلوم ظاهر میشی من از ترس سکته میکنم میفتم میمرم آخرش .

نوید نگاه گنگی به او انداخت و گفت:

- منکه چند بار صدات زدم مگه نشنیدی .. حواست کجاست ؟

بعد نگاهی به دست نفس که همچنان از آن خون می آمد و سرامیک های قرمز شده از خون خواهرش انداخت . با لحنی که نگرانی  در آن موج میزد گفت :

- خون ریزی دستت زیاده پاشو ، پاشو به اینا دست نزن بلند شو بریم بیمارستان فکر کنم عمیق بریده باید بخیه بشه .

نفس که انگار تازه متوجه درد شدید دستش شده بود ناله ای کرد نگاهش را بدست خونینش انداخت ،حق با برادرش بود زخم عمیقی بود اما بیرون رفتن این موقع شب  در آن شرایط کار درستی نبود به همین دلیل در حالی که سعی میکرد خود را آرام نشان دهد تا اثرات درد در صورتش معلوم نباشد به سمت نوید برگشت و گفت  :

- نه . حالم خوبه چیز نیست باند داریم خودم پانسمان میکنم ، برو جعبه کمک های اولیه رو از تو کابینت دوم برام بیار.

 

 

باهربار برخورد باند با دستانش صورتش را از درد درهم میکشید و با خود میگفت شاید بهتر بود به بیمارستان میرفت .

باندپیچی دستش که تمام شد نگاهی به نوید که مشغول جمع کردن شیشه ها بود انداخت و بدون حرف به سمت اتاقش قدم برداشت.

 

******

از پنجره نگاهی به بیرون انداخت آسمان شب دوباره رخت سیاهش را به تن کرده بود اما اینبار ابر های تیره مانع از درخشش چشم نواز پولک های نقره ای اش شده بودند آن شب آسمان هم مثل دل نفس گرفته بود هوای باریدن داشت نسیم خنک ، گل های یاس حیاط را نوازش میکرد  و در گوششان لالایی میخواند  ، نفس پنجره باز کرد که شمیم خوش گل های یاس به صورتش برخورد کرد و لبخند محوی بر لبهایش نشاند هوای تازه را با دم عمیقی  به ریه هایش هدیه کرد و بعد پنجره را بست.

خواب با چشمانش غریبه شده بود از روز که شاهد قتل آن دختر در آن جنگل ترسناک شد کابوس های شبانه اش خواب را از چشمانش دزدیده بودند . نفس برای پرت کردن حواسش به سمت میز مطالعه اش رفت تا به کار های عقب افتاده اش برسد قرار داد شرکت های آلمان و ترکیه را ترجمه نکرده بود الان بهترین وقت برای انجام کار هایش بود .

 

به ساعت نگاهی انداخت که سه و پانزده دقیقه صبح را نشان میداد دستش را به گردنش کشید و کمی آن را ماساژ داد که با برخورد نسیمی خنک به موهایش لبخندی روی لبهایش جا خوش کرد اما ثانیه ای بعد لبخند روی لبهایش خشک شد و به سمت پنجره چرخید و با چشمانی که از فرط تعجب تا حد آخر باز شده بود به پنجره خیره شد.

 

پنجره باز بود و نفس مدام صحنه ای که پنجره را بست در ذهنش مرور کرد یادش بود که پنجره را بسته اما هرچه سعی کرد نتوانست به خاطر بیاورد که آیا آن را قفل هم کرده بود یا نه همانطور که با تعجب خیره به پنجره ی باز اتاق بود نشستن دستی بر رو شانه هایش را حس کرد و ناخودآگاه هینی کشید به عقب برگشت که با دیدن فرد روبرویش نفسش در سینه حبس شد.

 

ویراستار

Aryana

ناظر @JGR.LAR

@Shervin

 .azal. @Ghazal. @Gh.aꨄ︎. @نارسیس بانو.arabzade @اوپاکاروفیل. @سادات.۸۲. @ساتوری. @._.Fati._.. @دخترخورشید. @m.azimi..@سرونوفیل @..Sahel... @SAHAR RAD. @reyyan.@Reyhaneh.m. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh.  @mahdiyeh@Saraishm @FAR_AX @آفتابگردون

ویرایش شده توسط کروئلا
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • غمگین 1

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...