رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان هابیل و قابیل | زهرا. ا. د. کاربر انجمن نودهشتیا


Z.A.D
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

نام  رمان:  هابیل و قابیل

نویسنده: زهرا. ا. د.

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

 هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام

ویراستار: @زری گل

ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: هامین و کامین! دو پسری که از بدو تولد با یک اشتباه غیر عمد سرنوشتشان به هم گره خورد. هامین وارث فقر و بدبختی شد و کامین وارث رفاه و خوشبختی. رویارویی این دو  سرآغاز رقابت‌های دنباله‌داری شد که با باز شدن پای دختری به زندگیشان این رقابت‌ به اوج خود رسید.

سخنی با خوانندگان:

1. این رمان قبلا تا نیمه در انجمن گذاشته شده و اکنون با کمی تغییرات و ویرایش، دوباره گذاشته می‌شود.

2. اصل داستان نسبت به قبل تغییری نمی‌کند. در ویرایش قبلی از روی یک سری جزییات سرسری رد شده بودم که الان با توصیفات بیشتری در داستان مطرح می‌شود.

3. داستان دارای چند برهه زمانی متفاوت است که هر برهه با یک پاره مشخص می‌شود.

فهرست بندی داستان به شکل زیر است:

پاره صفر: پیش از شروع (لحظه تولد)

پاره یک: شانزده سالگی

پاره دو: هجده سالگی

پاره سه: بیست سالگی

پاره چهار: بیست و چهار سالگی

4. پاره یک و پاره چهار قبلا در انجمن گذاشته شده بود. پاره‌های جدید به ویرایش جدید داستان اضافه می‌شود.

 

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط مدیر راهنما

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

پاره صفر: پیش از شروع

نزدیک نیمه شب بود. باران آبان ماه می‌بارید. ماشین سیاه رنگی رو به روی بیمارستان رامسر توقف کرد. پروانه و کامران، زن و شوهر جوانی که برای گذراندن تعطیلات به رامسر آمده بودند، از ماشین پیاده شدند. تعطیلاتشان، اول به خاطر وضعیت آب و هوا و بعد هم به خاطر درد زایمان بد موقع، خراب شده بود.

کامران سراسیمه وارد بیمارستان شد و در جست و جوی دکتری بود تا پروانه را معاینه کند. پرستار هاشمی به سمتشان آمد و با دیدن صورت از درد درهم رفته و عرق کرده پروانه او را به اتاقی راهنمایی کرد. به پروانه کمک کرد روی تخت دراز بکشد. دکتر مینا نجم الدین وارد اتاق شد و به سمت پروانه رفت. کامران با اضطراب گفت:

- دکتر گفته بود دو هفته دیگه به دنیا میاد. حتی نوبت زایمان هم زده بودیم. نمی‌دونم چی شد.

مینا به مرد جوان که رنگش پریده بود نگاه کرد و گفت:

- نگران نباشید. بذارید اول من معاینه کنم.

مینا که خودش هم باردار بود  و شرایط را کاملا درک می‌کرد، مشغول معاینه پروانه شد. کامران دست پروانه را گرفته بود و با کلماتی زیرلبی دلداریش می‌داد. عینکش را روی صورتش تنظیم کرد و آهسته رو به پروانه  گفت:

- تقصیر من بود که پافشاری کردم الان بیایم شمال. ببین چی شد.

مینا معاینه را تمام کرد، به کامران نگاه کرد و گفت:

- الان هم چیزی نشده. تا چند ساعت دیگه وضع حمل می‌کنه. همه چیز داره مسیر طبیعیش رو طی می‌کنه.

پروانه نفس عمیقی کشید و به خاطر دردی که داشت بریده بریده گفت:

- زود به دنیا اومدنش مشکلی پیش نمیاره؟

- نه. ممکنه دکترتون روزها رو درست حساب نکرده باشه. بچه چندمتونه؟

کامران به جای پروانه جواب داد:

- دوم. یک دختر دو ساله دارم.

مینا بلند شد و گفت:

- مشکلی نیست. من تا صبح بهتون سر می‌زنم تا زمان مناسبش فرا برسه.

- اگه ببریمش تهران چی؟

- جاده ها با این وضع بارون خطرناکند. ممکنه توی راه وضع حمل کنه. خطر داره.

مینا به هاشمی دستورات لازم را داد و پروانه و کامران را تنها گذاشت. امشب به جای علیدادی که به شدت مریض شده بود، شیفت بود. فکر می‌کرد شب آرامی را در بیمارستان سپری خواهد کرد اما در ساعات پایانی شیفتش، این وضع حمل پیش آمده بود. به دخترش فکر کرد که قرار بود دو ماه دیگر به دنیا بیاید. دوست داشت اسمش را لاله بگذارد اما طبق معمول با مخالفت مادر شوهرش مواجه شده بود. حداقل تا زمانی که به دنیا بیاید او را در خلوت خودش، لاله صدا می‌کرد.

دقیقا به خاطر مادر شوهرش بود که به جای گذراندن دوره تخصصی‌اش در بیمارستانی در تهران و نزدیک به شوهرش رضا، بیمارستان رامسر را انتخاب کرده بود. می‌توانست چند ماهی از دخالت‌های بیجای او در امان باشد. هر چند این مسئله باعث شده بود از رضا دور باشد. پدرشوهرش در حال آمادگی برای انتخابات مجلس در تهران بود و رضا، به عنوان پسر ارشدش، نمی‌توانست او را تنها بگذارد.

مینا وارد آبدارخانه شد. چایی ریخت و از پنجره به حیاط بیمارستان نگاه کرد. از سر شب ناخوش بود و هر از گاهی دردی را در بدنش احساس می‌کرد. تشخیص خودش خستگی بود. گاهی از اینکه برخلاف اختلاف طبقاتی‌شان با رضا ازدواج کرده بود، پشیمان میشد. دوست داشت مثل تمام مادران باردار، ماه‌های آخرش را در خانه و به استراحت بگذراند اما به خاطر هم سطح شدن با خانواده همسرش مجبور بود شب و روز کار کند.

یک قلپ چایی گرم خورد. دلش شور پسر سه ساله‌اش ماهان را می‌زد که تب داشت و او را پیش مادرش در خانه کوچک اجاره‌ای در رامسر گذاشته بود. تصمیم گرفت با مادرش تماس بگیرد تا وضعیت ماهان را چک کند اما با دیدن دو سایه سیاه که زیر باران شدید به سمت ورودی بیمارستان می‌آمدند، متوقف شد. یکی از آنها شکم برآمده داشت و یواش‌تر راه می‌رفت.

یک زایمان دیگر! بدشانسی به او رو کرده بود. دقیقا شبی که خستگی بر او غلبه کرده بود، دو زایمان در پیش داشت. به سمت راهروی ورودی بیمارستان رفت که با شهلا و امیر، زن و شوهر جوانی که شاید هنوز بیست سالشان هم نشده بود، رو به رو شد. خیس آب بودند و لباس‌ها به بدنشان چسبیده بود. امیر با دیدن مینا با ترس گفت:

- خانم دکتر زود باشید. زنم یهویی دردش گرفت. تو رو خدا!

مینا به سمت شهلا رفت که به شدت ترسیده و وحشت زده بود. او را به سمت اتاقی نزدیک اتاق پروانه و کامران راهنمایی کرد. شهلا را روی تخت نشاند. امیر دستانش را با اضطراب به هم می‌پیچاند. مینا با خودش فکر کرد این دو برای پدر و مادر شدن زیادی جوان هستند و نیاز به کمک کسی دارند. مشغول معاینه شد و پرسید:

- فامیلی اینجا ندارید؟

جوابی از امیر دریافت نکرد. امیر ترسیده بود و به زمان نیاز داشت تا فکرش را جمع و جور کند و جواب دکتر را بدهد. او و شهلا در حال فرار از دست طلبکارها از ارومیه به تهران بودند و اتفاقی مسیرشان به رامسر خورده بود. مینا معاینه را تمام کرد و در انتظار پاسخ به امیر نگاه کرد. امیر به ناچار جواب مینا را داد:

- ما مسافریم.

مینا بلند شد و گفت:

- خیلی خب، فعلا چند ساعتی باید صبر کنید تا زمان مناسب زایمان برسه. من بهتون سر می‌زنم.

چشمش به کفش های رنگ و رو رفته و پاره امیر افتاد. به سمت شهلا چرخید و لباس‌هایش را از نظر گذراند. خیس و کهنه بودند. از شهلا پرسید:

- چند سالته؟

- هفده سال.

امیر هراسان پرسید:

- چطور خانم دکتر؟ خطرناکه براش؟!

مینا سرش را تکان داد و با لحنی اطمینان بخش گفت:

- نه. خطرناک نیست. من مواظب همه چیز هستم.

@fatemeh @Akva @-ashob-

 

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

لبخند آرامش بخشی به هردویشان زد. در مورد این زن و شوهر جوان، احساس مسئولیت بیشتری داشت. از اتاق بیرون آمد و پرستار مروت را صدا کرد تا شرایط شهلا را هر نیم ساعت به او گزارش کند. لگدی را در شکمش احساس کرد. به نظر می‌رسید حتی لاله هم خسته شده بود و اعتراض می‌کرد. مینا در دلش از او معذرت خواهی کرد و سعی کرد چند دقیقه‌‌ای بنشیند.

شب به کندی می‌گذشت. مینا در حال سرزدن مداوم به پروانه و شهلا بود و بین دو اتاق کنار هم، در رفت و آمد بود. شرایط هر دو مادر خوب بود و جای نگرانی یا مورد اورژانسی نبود. خوشبختانه هر دو وضع حملی راحت و بدون دردسر داشتند. مینا از این بابت خدا را شکر کرد. هم به خاطر بیمارانش و هم به خاطر خودش که دیگر توانی در بدنش نمانده بود.

مینا به مروت که تازه استخدام شده بود و هنوز نیاز داشت آموزش ببیند، در شستن و آماده کردن بچه‌ها کمک کرد. هر دو پسر بودند؛ قرمز، کوچک و چروکیده. مینا پسر شهلا را در ملحفه سبز رنگی پیچید و در جایگاه مخصوص نوزاد، نزدیک به پسر پروانه که در ملحفه آبی پیچیده شده بود قرار داد. با رضایت به هر دو نگاه کرد. هم مادرها و هم پسرها سالم و سرحال بودند.

هاشمی که پشت به مینا روی میزی خم شده بود و در حال نوشتن اسم‌ها روی دستبندها بود گفت:

-اون زن و شوهری که خیلی جوونند، وضع مالی درست و حسابی ندارند. بیمه ندارند. حتی هیچ بعید نیست که بدون تسویه از بیمارستان فرار کنند.

مینا به پسر پیچیده در ملحفه سبز نگاه کرد و گفت:

-من کمکشون می‌کنم. یک بخشی از هزینه‌ها رو می‌دم.

هاشمی دو دستبند را به مینا داد تا به دست بچه‌ها ببندد و خودش مشغول پر کردن فرم‌ها شد. مینا دستبندی را که اسم شهلا میرزایی روی آن نوشته بود، برداشت. دلش برای پسر شهلا می‌سوخت. دوست داشت راهی پیدا می‌کرد تا این پسر زندگی راحت‌تری را می‌گذراند؛ اما کاری زیادی به جز پرداخت هزینه بیارستان از دستش بر نمی‌آمد.

دستبند را به سمت دست نوزاد پیچیده در ملحفه سبز برد که ناگهان درد شدیدی در شکمش پیچید. درد به قدری زیاد بود که نفسش بند آمد، دولا شد و دستبند از دستش به زمین افتاد. هاشمی به سمتش دوید و گفت:

-صدبار گفتم اینقدر خودت رو خسته نکن. آخه اون بچه چه گناهی داره؟

زیر بغل مینا را گرفت و به سمت در هدایتش کرد. دلش برای بچه مینا شور میزد. می‌دانست که از سر شب ناخوش احوال بود. هاشمی به مروت که مشغول تمیز کردن وسایل بود، رو کرد  و گفت :

-تو دستبندها رو ببند. من مینا رو می‌برم بیرون. یکی از دستبندها روی زمین افتاده.

مروت به سمت نوزادها رفت. دستبند را از روی زمین برداشت و گفت:

-این مال کدوم بود؟

مینا از لای دندانهایش که از شدت درد روی هم فشار داده بود گفت:

-سبزه.

 مروت با سردرگمی به بچه‌ها نگاه کرد. کور رنگی داشت و نمی‌توانست تشخیص دهد کدام سبز است. مروت از هاشمی که به چهارچوب در رسیده بود پرسید:

-کدومشونه؟

هاشمی که تمام تمرکزش روی مینا بود، در ابتدا متوجه سوال مروت نشد. مروت تازه وارد بود و هاشمی فراموش کرده بود که او کور رنگی دارد. تمام حواسش نزد بچه مینا بود. مادر خودش هم وقتی خواهر کوچکش را حامله بود، به وضعیت مینا دچار شده بود. در هفت ماهگی درد شدیدی گرفته بود و بچه مرده بود. تنها نگرانی هاشمی این بود که بچه مینا سالم به دنیا بیاید و به سرنوشت خواهر بخت برگشته‌اش دچار نشود. حواسش را جمع کرد و به مروت گفت:

-دست چپی.

و با دست به سمت نوزاد سمت چپ خودش اشاره کرد و بعد خیلی سریع مینا را بیرون برد تا مراقبت‌های لازم را به عمل بیاورد. پرستار مروت به محض شنیده جمله «دست چپی» به دست چپش نگاه کرده بود و اشاره دست هاشمی را ندیده بود. دستبند را به دست نوزادی بست که سمت چپ خودش بود و متوجه نبود که نوزاد در ملحفه آبی پیچیده شده است. دستنبد دوم را به دست نوزاد سمت راستش بست.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

مروت کارش تقریبا تمام بود. کش و قوسی به بدنش داد. نزدیک سپیده دم بود و شب طولانی و پر مشغله‌ای را گذرانده بود. فقط یک تخت‌راحت و خواب، خستگیش را به در می‌کرد. هاشمی بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:

-مینا رو فرستادم خونه. اینم نتیجه ازدواج با کسی که در سطح خودت نیست.

-باید این چند ماه آخر رو مرخصی بگیره.

-آره. منم بهش گفتم. اما تو مادرشوهرش رو نمی‌شناسی.

به نوزادها اشاره کرد و گفت:

-بیا اینها رو پیش پدر و مادرشون ببریم.

مروت نوزاد پیچیده شده در ملحفه سبز را برداشت و گفت:

-پدر و مادر این بچه ثروتمندند. من این رو می‌برم. می‌خوام یک مژدگونی تپل بگیرم.

هاشمی خندید و نوزاد پیچیده در ملحفه آبی با اسم «شهلا میرزایی» را برداشت و به سمت اتاق پدر و مادرش به راه افتاد. وارد اتاق شد و به شهلا که بی‌حال روی تخت دراز کشیده بود نگاه کرد. برای مادر شدن زیای جوان بود.

امیر که بوی سیگار میداد به سمتش آمد. مرد جوان با هیجان به نوزاد نگاه کرد  و گفت:

-این بچه ماست؟

هاشمی بچه را به امیر داد و توضیح داد چگونه نگهش دارد. اشک شوق در چشم‌های امیر هویدا بود. امیر نوزاد را در بغل شهلا گذاشت. هاشمی با دیدن این صحنه لبخند زد و گفت:

-اسمش رو چی می‌ذارید؟

شاید وضع مالی مناسبی نداشتند اما همین که بچه را دوست داشتند، کافی بود. پدر و مادرهای زیادی را دیده بود که از به دنیا آمدن فرزندشان خوشحال نبودند؛ حتی شاهد فروخته شدن یکی از آنها درست بعد از تولد، به دلیل فقر مالی پدر و مادر بود. امیر در حالی که انگشت نوزاد را به آرامی نوازش می‌کرد پرسید:

-پسره یا دختر؟

این زوج حتی استطاعت یک سونوگرافی را هم نداشتند! هاشمی که لبخندش کم رنگ شده بود، جواب داد:

-پسر.

شهلا بوسه‌ای بر پیشانی نوزاد گذاشت و گفت:

-اسم عموم هامین رو روش می‌ذارم که معلمه. می‌خوام پسرم هم مثل اون موفق بشه.

هاشمی لبخند عمیق‌تری زد. این پدر و مادر جوان و فقیر به فکر آینده‌ای درخشان برای فرزندشان بودند؛ نشانه خوبی بود. هاشمی پرسید:

-هامین یعنی چه؟

امیر جواب داد:

-اسم بلوچیه. به معنی تابستونه، فصلی که خرما برداشت می‌کنند.

امیر به سمت هامین کوچک برگشت و به سرش بوسه‌ای زد. هاشمی با لذت به این خانواده کوچک نگاه کرد. آنها را تنها گذاشت و از اتاق بیرون آمد. به نظر نمی‌رسید به کمک اون نیازی باشد. مروت با خوشحالی در حالی که دسته‌ای پول را در هوا تکان می‌داد، از اتاق کناری بیرون آمد. رو به هاشمی با لبخند گفت:

-دیدی گفتم؟ این مژدگونی همه بچه‌های بخشه.

دو اسکانس در دست هاشمی گذاشت و به سمت بقیه پرسنل بخش رفت. هاشمی به اسکانس‌های داخل دستش نگاهی انداخت و آه کشید. با خودش فکرکرد کاش برای هامین کوچک کاری از دستش بر می‌آمد و می‌توانست تغییری در سرنوشتنش داشته باشد. اما پرستار هاشمی نمی‌دانست که نقشش را به تازگی در تغییر سرنوشت هامین بازی کرده است و به اندازه مروت یا حتی بیشتر از آن، در این تغییر سرنوشت نقش دارد.

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 4

پاره یک: شانزده سالگی

هامین با نگاهی به ساعت که عدد نه را نشان می‌داد، کیف مدرسه را بر پشتش انداخت. مادرش در اتاق کناری که با یک درقدیمی با پنجره‌های شیشه‌ای به این اتاق متصل میشد، مشغول چسباندن چشم به عروسک‌ها بود و هنوز نفهمیده بود او به مدرسه نرفته است.

بی‌صدا از اتاق بیرون آمد. در ایوان کوچک خانه، کفش‌های کهنه و سوراخ‌ دارش را پوشید. از عرض حیاط عبور کرد و در فلزی و زنگ زده خانه را پشت سرش به هم زد. کلاه نخ نمای لبه‌دار را روی موهای مواجش گذاشت و اطراف را پایید. از دیشب استرس داشت و نخوابیده بود.  

آرام- آرام و با احتیاط به راه افتاد و پس از گذشتن از چند کوچه به نزدیکی مسجد محل رسید. محل قرارش با اسی، پرده دوزی کنار مسجد بود. روی پله روبه روی پرده دوزی نشست و منتظر ماند. مغازه‌ها کم و بیش باز بودند و مردم کمی در رفت و آمد. هامین نفس عمیقی کشید و سعی کرد ذهنش را از این که تا ساعتی دیگر باید نیم کیلوگرم مواد مخدر جا به جا کند، منحرف کند.  

شکور کنترل تمام خلاف‌های محله را به عهده داشت و به عده زیادی از مردم  محل پول قرض می‌داد. بدهی خانواده هامین به قدری زیاد بود که از عهده پرداختش بر نمی‌آمدند. پدرش معتاد بود و بیشتر پولی را که از تعمیرگاه در می‌آورد، خرج مواد خودش می‌کرد. مادرش هم با سفارش‌های کوچک و بزرگ خیاطی و عروسک دوزی، خرج روزانه را در می‌آورد. خواهر کوچکش هم هفت ساله بود و توانایی کار کردن نداشت.

 هامین برای پرداخت بدهی، مدتی برای شکور کار کرده بود که شامل دست فروشی‌های خرده ریز و پخش مواد داخل پارک‌ها می‌شد. اخیرا بدهیشان به قدری زیاد شده بود که کارهای خرده و ریز کافی نبود. اگر می‌توانست محموله امروز را به دست صاحبش برساند، حسابش با شکور صاف می‌شد.

ساعت نه و نیم بود و هنوز اسی نیامده بود. به اطراف نگاهی انداخت تا مطمئن شود کسی به او مشکوک نشده است. یک زن و دو مرد شیک پوش در مغازه سوپری رو به رو توجه‌اش را جلب کردند. از لباس‌هایی که پوشیده بودند و ماشین گران قیمت آلبالویی رنگی که کنارشان پارک شده بود، مشخص بود ثروتمندند و اهل این محل نیستند. مشغول صحبت با مش قدم، صاحب سوپری بودند. به نظر می‌رسید آدرس می‌پرسند. مش قدم به یکی از کوچه‌ها اشاره ‌کرد و با دقت چیزی را به آن‌ها توضیح داد.

در همین هنگام، موتور اسی روبه رویش توقف کرد و جلوی دیدش را گرفت. هامین سریع سوار موتور شد و به راه افتادند. اوایل آبان بود و هوا سرد شده بود.  زیپ سوشرت رنگ و رورفته‌اش را بالا کشید و به کاپشن خاکستری اسی چسبید.

اسی بعد از چند بار پیچیدن در کوچه‌های ناشناس، رو به روی خانه‌ای توقف کرد. پیاده شد و در زد. مرد میانسالی با سبیل‌های درشت سیاه در را باز کرد. کوچه را با دقت بررسی کرد و یک بسته بین کتاب شیمی و زیست دوم دبیرستان، داخل کیف هامین قرار داد. با چشمان نافذش به هامین نگاه کرد و با صدای کلفتی گفت:

- این باید به دست اسد طوطی برسه. اگه اتفاقی برای بسته بیفته، باید فاتحه‌ات رو بخونی. شیرفهمه؟

هامین کیف را بردوشش انداخت واز ترس آب دهانش را قورت داد. سرش را به علامت فهمیدن حرف‌های مرد تکان داد و سوار موتور اسی شد. سرمای بدی به جانش نشست. به جای دادن امتحان زیست داخل کلاسی امن و گرم در مدرسه، مشغول حمل بسته‌ای با جرم اعدام بود. عرق سردی به بدنش نشست.

اسی نزدیک محله اسد طوطی پیاده‌اش کرد و رفت. محله اسد طوطی هر هفته توسط پلیس تفتیش می‌شد و همیشه چند نفری را دستگیر می‌کردند. محله به شدت تحت نظر بود. به همین دلیل آنها برای جا به جایی محموله‌ها، از بچه‌ها استفاده می‌کردند که کمتر جلب توجه می‌کرد.

هامین به راه افتاد و سعی کرد رفتاری عادی  و معمولی داشته باشد. دست‌های سرخ شده از سرمایش را داخل جیب سوشرتش گذاشت و آرام و آهسته قدم برداشت. از کنار جوی پر شده از فاضلاب و آب کثیف گذشت و وارد یکی از کوچه‌های اصلی محله شد. صدای بی‌سیم پلیسی را شنید و قلبش فرو ریخت. آب دهانش را به سختی قورت داد، سرش را بلند کرد و دو پلیس را دید که جلوی یکی از خانه‌های کاه گلی محل ایستاده بودند.

دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. لب‌های خشکش را با زبان، تر کرد. پاهایش را به سختی کنترل کرد تا فرار نکند. آرام و آهسته به راهش ادامه داد و از کنار پلیس‌ها گذشت. هنوز چند متری از آنها دور نشده بود که یکی از آنها صدایش کرد:

- هی بچه!

هامین و قلبش همزمان ایستادند. چشمانش را برای لحظه‌ای بست ونفس عمیقی کشید. چشمانش را باز کرد، به آرامی برگشت و به پلیس‌ها نگاه کرد. یکی از پلیس‌ها که قد کوتاه‌تری داشت، گفت:

- تا حالا تو این محل ندیدمت.

- اهل این محل نیستم. اومدم با دوستم تمرین حل کنیم.

پلیس قد کوتاه به سمتش به راه افتاد و هامین شروع به عقب رفتن کرد.

- مگه تو الان نباید توی مدرسه باشی؟

هامین با ترس به پلیس زل زد. مرد ادامه داد:

- تو کیفت چی داری؟

- کتاب‌های مدرسه.

- بازش کن ببینم.

راه دیگری نبود. در یک لحظه تصمیمش را گرفت. چرخید و با بیشترین سرعتی که در توان داشت، شروع به دویدن کرد. فقط دعا می‌کرد که کوچه‌ها بن بست نباشند. صدای پای پلیس‌ها را از پشت سرش می‌شنید. به شدت ترسیده بود و جرات نگاه کردن به پشت سرش را نداشت.

بعد از گذشتن از چند کوچه، صدای پای پلیس‌ها کمتر شده بود. ایستاد و نفسی تازه کرد. به کنار جوی کثیف و پر شده از فاضلاب رسیده بود. صدای پای پلیس‌ها دوباره واضح‌تر شنیده شد. امکان نداشت بتواند فرار کند. اگر محموله به دست پلیس می‌افتاد، قطعا اعدام میشد.

بسته را از کیفش بیرون آورد، با چاقو باز کرد و تمامش را داخل جوی ریخت. بسته‌اش را تکه- تکه کرد و همراه با چاقو داخل جوی انداخت. دستش را داخل خاک مالید تا تمام شواهد را از بین ببرد. کیفش را برداشت و دوباره شروع به دویدن کرد. از اولین کوچه که گذشت با سر داخل شکم پلیس قد کوتاه رفت.

***

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 5

پلیس قد کوتاه مشغول بازرسی بدنی هامین شد و پلیس دوم کیفش را بررسی کرد. تا جایی که هامین به خاطر می‌آورد، چیز مشکوکی داخل کیف و جیب لباس‌هایش نداشت. حدس می‌زد تمام بسته‌های کوچک مواد را قبلا داخل پارک فروخته بود. با به یاد آوردن این که هنوز یک بسته کوچک داخل جامدادی‌اش داشت، بدنش یخ کرد. پلیس قد کوتاه بازرسی را تمام کرد و رو به پلیس دوم گفت:

- چیزی پیدا نکردم.

اما پلیس دوم مشغول باز کردن جامدادی‌اش بود و تا یک ثانیه دیگر بسته را پیدا می‌کرد. هامین چشمانش را بست و در دلش به هر چه که می‌شناخت، التماس کرد پلیس چیزی پیدا نکند. پلیس دوم گفت:

- منم چیزی پیدا نکردم.

هامین چشمانش را باز کرد و با تعجب به پلیس‌ها نگاه کرد. پلیس‌ها مشکوک به او نگاه کردند. سعی کرد خودش را جمع و جور کند و بی‌گناه نشان دهد:

- من که گفتم دارم میرم پیش دوستم.

پلیس دوم که هنوز قانع نشده بود، کیفش را پس داد و گفت:

- زود بزن بچاک. من که می‌دونم یه ریگی به کفشته. دیگه این ورا نبینمت.

هامین کیفش را گرفت و با بیشترین سرعت ممکن، محل را ترک کرد. از ترس اسی و شکور جرات نکرد به خانه برگردد. تمام بعد ازظهر را داخل پارک‌ها چرخید و به راه‌های پیش رویش فکر کرد. بدهیشان چندین برابر شده بود و اگر شکور او را نمی‌کشت، حداقل زندگیش را جهنم می‌کرد. یا باید با شکور می‌ساخت یا مثل دایی و دو عمویش فرار می‌کرد.

ساعت نزدیک ده شب بود که به خانه برگشت. کوچه‌شان را صد بار چک کرده بود تا اثری از شکور یا اسی پیدا کند. به محض ورود به حیاط، همه‌جا از جمله پشت بام را به دقت پایید. به آرامی وارد آشپزخانه کوچکشان شد که در آن رو به حیاط باز میشد و به دنبال  چیزی برای خوردن گشت.

خانه کوچکشان قدیمی بود و دو اتاق و یک آشپزخانه دور تا دور حیاطشان قرار داشت. مادرش وارد آشپزخانه شد. با دیدن هامین پرسید:

- تا الان کجا بودی؟

هامین به داخل قابلمه روی گاز نگاه کرد و گفت:

- پیش یکی از بچه‌ها. درس می‌خوندیم.

- یه کار جدید پیدا کردم. مستخدمی تو یه خونه‌اس. بهتر از عروسک دوزی پول می‌ده. کم کم بدهیامون رو می‌دیم. از شکور فاصله بگیر.

- گفتم که پیش یکی از بچه‌ها بودم. برای شکور کار نمی‌کردم.

مادرش با نگاهی که نشان می‌داد حرفش را باور نکرده به او خیره شد. آهی کشید و گفت:

- شام گذاشتم رو بخاری. بخور و بخواب.

هامین  متوجه چشمان قرمز مادرش شد و پرسید:

- گریه کردی؟

مادرش چشم‌هایش را دزدید و گفت:

- نه.

- چیزی شده؟

- نه. به خاطر خیاطی چشم‌هام این جوری شده.

مادرش لیوان آبی برداشت و بیرون رفت. هامین مطمئن بود که او گریه کرده اما دلیلش را نمی‌توانست حدس بزند. بعد از خوردن شام، وسط اتاق دراز کشید و یک بالشت زیر سرش گذاشت.سازین، خواهرش، کنار او روی فرش دراز کشیده بود و مشغول نوشتن حروف الفبا بود. پدرش گوشه اتاق خروپف می‌کرد. مطمئن بود که پدرش بسته کوچک داخل جامدادی‌اش را برداشته است. هر چند همیشه از این کارش عصبانی می‌شد اما این بار پدرش او را نجات داده بود.

از در شیشه‌ای بین دو اتاق می‌توانست مادرش را ببیند که در اتاق کناری عروسک کوچکی را در دستش نگه داشته و به یک نقطه زل زده بود. قطعا اتفاقی افتاده بود. مادرش از جیب لباسش تکه کاغذی را بیرون آورد و چند ثانیه به آن خیره شد. دوباره کاغذ را داخل جیبش برگرداند. هامین خمیازه طولانی کشید، چشمانش کم- کم بسته شد و به خواب رفت.

***

@زری گل

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

سگ‌های شکور دنبالش کرده بودند تا تکه تکه‌اش کنند. همه جا سیاه و تاریک بود. اسی با یک شمشیر به دنبالش افتاده بود و هامین با آخرین سرعت می‌دوید. ناگهان زمین جلویش به یک جوی پر از فاضلاب تبدیل شد و هامین به داخلش افتاد.

با جیغ کشداری چشمانش را باز کرد و نشست. خیس عرق بود و نفس- نفس می‌زد. هنوز بوی فاضلاب را در بینیش حس می‌کرد. پدرش در خواب چیزی گفت و غلت زد. سازین کنار هامین خوابیده بود و به آرامی خر و پف می‌کرد. به خاطر خواب سنگینی که داشت از صدای هامین بیدار نشده بود.

به عقربه‌های ساعت نگاهی انداخت که ساعت پنج صبح را نشان می‌داد. از به یادآوری خوابی که دیده بود مور-مورش شد. شکور او را می‌کشت. هیچ شکی نداشت. امروز حتما شکور به سراغش می‌آمد.

 نمی‌دانست گفتگو با شکور چطور پیش خواهد رفت. بلند شد و کیف مدرسه اش را برداشت. محض احتیاط لباس و شناسنامه‌اش را داخلش گذاشت. از داخل کشوی زیر میز تلفن چاوقی کوچکی درآورد و داخل جیب شلوارش گذاشت. اگر به هر علتی گفتگو با شکور خوب پیش نمی‌رفت، فرار به ترکیه تنها راه چاره‌اش بود.

آرام در اتاق را باز کرد و بیرون رفت. هوا هنوز روشن نشده بود و سوز سردی داشت. وارد آشپرخانه شد تا آب بخورد. مادرش کنار اجاق ایستاده بود و به ملاقه داخل قابلمه زل زده بود. متوجه ورود هامین نشد. هامین بدون توجه به او چایی ریخت و بیرون رفت.

تصمیم داشت خودش به سراغ شکور برود. شاید دلش به رحم می‌آمد و مجازات سنگینی برایش در نظر نمی‌گرفت. به چشم‌های سیاهش در آینه نگاه کرد که سایه ترس در آنها پیدا بود. مادرش گفته بود چشم‌هایش به پدربزرگش رفته است. امیدوار بود به اندازه او شجاع باشد.

به طرف در حیاط به راه افتاد. به محض خروج از در خانه با اسی و مرد درشت هیکلی مواجه شد که منتظر او بودند. اسی لبخند زشتی زد که همه دند‌ان‌های زردش را به نمایش گذاشت و گفت:

- صبحت بخیر هامین جان!

شکور زرنگ تر از او بود و زودتر دست به کار شده بود. با ترس به مرد درشت هیکل نگاه کرد که با یک ضربه می‌توانست هامین را هلاک کند. سر به زیر انداخت و بین آن دو به راه افتاد. دستان عرق کرده‌اش را به سوشرت رنگ و رو رفته قهوه‌ای رنگش کشید. جلوی کفش‌هایش پاره شده بود و آب جمع شده داخل کوچه پاهایش را خیس می‌کرد.

تا رسیدن به خانه شکور حتی یک کلمه حرف بینشان رد و بدل نشد. به در چوبی خانه شکور رسیدند. از دالان تاریک و نمورش گذشتند و وارد حیاط بزرگ و به هم ریخته‌اش شدند که در آن چند مرغ به دنبال دانه زمین را کاوش می‌کردند. از راهروی باریکی به حیاط پشتی شکور رفتند. جایی که قبلا طویله بود و این روزها محل معاملات و تنبیه‌های شکور محسوب میشد.

شکور با شکم برآمده‌اش روی یک صندلی چوبی وسط حیاط پر از خرت و پرت‌های کهنه نشسته بود و با چاقو زیر ناخنش را تمیز می‌کرد. موهای فر و نیمه سفیدش طبق معمول شانه نشده و نامرتب روی سرش نشسته بودند. چشم‌های سیاه و ابروهای کلفتش همیشه در دل هامین ترس می‌انداختند.

هامین آب دهانش را قورت داد و اطراف حیاط را برای دیدن سگ‌های شکور دید زد. هفته پیش بود که سگ‌ها یک دلال مواد را که از شکور دزدی کرده بود، جلوی چشم همه تکه تکه کرده بودند. با ندیدن اثری از سگ‌ها، کمی خیالش راحت شد.

شکور ایستاد و کن رنگ و رو رفته‌اش را مرتب کرد. رو به اسی و مرد درشت هیکل گفت:

- برید. خودم از پسش برمیام.

بعد از رفتنشان، شکور چاقو به دست به سمت هامین آمد. نگاه هامین به چاقو دوخته شده بود و با هر قدمی که شکور به او نزدیک میشد، بیشتر و بیشتر شانه‌هایش فرو می‌افتادند. گلویش خشک شده بود و پاهایش می‌لرزیدند.

شکور اسمش را سرزنش کارانه صدا کرد:

- هامین!هامین! هامین!

نچ- نچی کرد و گفت:

- نیم کیلو شیشه ناقابل رو کجا قایم کردی؟

هامین آب دهانش را قورت داد و گفت:

- ریختم داخل جوب. پلیس‌ها دنبالم بودند.

شکو دوباره با تاکید و با صدایی که عصبانیت چاشنی آن شده بود پرسید:

- کجا قایمش کردی؟

- من برنداشتم. داخل جوب ریختم. پیش من نیست.

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

شکور جلوتر آمد و سر سرد و برنده چاقو را روی صورت هامین کشید. هامین با چشم‌های گشاد شده از ترس به تیغه چاقو نگاه می‌کرد. شکور با صدایی که لرز بر تن هامین می‌انداخت گفت:

-به این که چطور می‌خوای بدهیت رو پرداخت کنی فکر کردی؟

هامین چشم از چاقو برداشت و گفت:

- هر طور تو بخوای.

شکور چاقو را از روی صورتش برداشت و عقب رفت. با نگاهی چندشآور به سر و پای هامین گفت:

-به درد محموله‌ها نمی‌خوری. دست و پا چلفتی هستی. گیر پلیس افتادی. قیافه‌ات تابلو شده.

هامین می‌دانست جمله بعدی شکور چیست. رنگش پرید و در دلش دعا کرد شکور فکری را که در ذهنش داشت، به زبان نیاورد. شکور ادامه داد:

-خاله پری دنبال چند تا پسر جوون و خوش قیافه می‌گرده. نمی‌دونم قیافه‌ات به کی رفته اما قطعا به پدر و مادرت نرفته.

شکور با صدایی که به روح هامین چنگ کی‌انداخت شروع به خنده کرد. یک پایش را روی صندلی چوبی وسط حیاط گذاشت. به چشم‌های ترسیده هامین زل زد و گفت:

-با خاله پری کار کن. هم خوب پول درمیاری هم خطرش کمتره. سر چند سال می‌تونی بدهیت رو صاف کنی.

قلب هامین در سینه‌اش شروع به تند تپیدن کرد. خاله‌اش سهیلا مدتی برای خاله پری کار می‌کرد اما هامین مواد را به اینکار ترجیح می‌داد. اشک در چشمانش جمع شده بود. التماس کنان گفت:

-قول می‌دم دیگه گیر پلیس نیفتم. یه بار دیگه بهم فرصت بده.

شکور نچ نچی کرد و گفت.

-حرف آخر رو من می‌زنم. راه برگشتی نداره.

هامین هم می‌دانست حرف شکور عوض نمی‌شود. اشک جلوی دیدش را گرفت. شکور را تار می‌دید که چاقو به دست به او نزدیک شد و گفت:

- اما می‌دونی کاری که کردی بی جواب نمی‌مونه.

البته که هامین می‌دانست. هر بار که اشتباه می‌کرد شکور با ته سیگارش دستش را می‌سوزاند. هامین پلک زد و اشک هایش را با آستینش پاک کرد. شکور چاقو را به هامین نزدیک کرد و گفت:

-دردی که این چاقو داره کمتر از دردیه که به قلب من وارد کردی.

شکور جلو آمد و هامین عقب رفت. شکور با لحن کشدار و بی‌رحمی گفت:

-نترس. رو صورتت خط نمی‌اندازم. به هرحال صورتت برای خاله پری ارزش داره.

هامین باز هم عقب رفت:

-ترس نداره. تو باید شجاع تر از اینا باشی. تو کسی هستی که جرات کرده نیم کیلو مواد من رو بدزده.

هامین با گریه به التماس افتاد:

- من ندزدیمش. ریختمش توی جوب.

-چه فرقی داره؟ در هر صورت از چنگ من درآوردیش.

-تو رو خدا!

-تو این جور مواقع یاد خدا می‌افتی؟

شکور کاملا نزدیک شده بود. چاقو را بالا برد. صدای پارس سگ‌هایش از فاصله‌ای نزدیک شنیده می‌شد. هامین به یاد خواب دیشبش افتاد. فریاد زد و چاقویش را درآورد و با آخرین توان وارد شکم شکور کرد. شکور بهت زده در حالی که دستش هنوز بالا بود، به شکمش زل زد. خون قرمز رنگ کم- کم لباسش را پر می‌کرد.

هامین بهت زده بود به قرمزی روی شکم شکور نگاه کرد. عقب- عقب رفت. به دسته‌ای چوب ایستاده به دیوار برخورد کرد. نتوانست تعادلش را حفط کن و به زمین افتاد. شکور در حالی که دستش به شکمش بود با عصبانیت به سمت هامین آمد.

هامین بلند شد و یکی از چوب‌ها را برداشت. شکور تلو- تلو خورد. هامین محکم با چوب به پشتش زد  و شکور بیهوش جلویش روی زمین افتاد. صدای پارس سگ‌ها خیلی نزدیک شده بود. هامین اصلا فکر نکرد. تنها به دستوراتی که مغزش می‌داد، عمل کرد. چاقو را خیلی سریع از شکم شکور بیرون کشید و پا به فرار گذاشت.

***

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

یک نفس تا خانه دویده بود. در فلزی و زنگار گرفته خانه را با پا باز کرد. به سمت اتاق دوید و سراغ کیفش رفت. بعد از برداشتن آن، به سمت شیر آب حیاط دوید و سعی کرد خون دست‌ها و چاقویش را پاک کند. مادرش هراسان از اتاق کناری بیرون دوید و پرسید:

- چی شده؟

- شکور رو با چاقو کشتم.

مادر بهت زده پرسید:

 - چی؟!

هامین فرصت نداشت همه چیز را کامل توضیح دهد. سریع و مختصر گفت:

- دیروز نیم کیلو بسته شکور رو ریختم توی جوب. مامورا دنبالم کرده بودند.

مادر با دست صورتش را چنگ زد. هامین ادامه داد:

- شکور می‌خواست منو زخمی کنه. من هم کشتمش. می‌خوام برم ترکیه.

جملات تند- تند و پشت سر هم از دهانش بیرون می‌آمد. فرصت تعریف کل وقایع را نداشت. دستش را با لباسش خشک کرد و به مادر نگاه کرد که بهت زده در حال پردازش حرف‌های هامین بود. مادر داخل جیبش دست کرد و کمی پول نقد به هامین داد. این به معنای تایید کاری بود که هامین قصد انجامش را داشت. هامین پول را داخل جیبش گذاشت و گفت:

- من دیگه باید برم. الانه که سر و کله‌شون پیدا بشه.

مادر به تایید سر تکان داد. به نظر می‌رسید دو دل است حرفی را بزند. چشمانش پر از اشک شد و گفت:

- صبر کن.

از داخل جیبش تکه کاغذی را در آورد. به هامین داد و گفت:

- برو به این آدرس. بگو پسر منی. باید یه مدت پیششون بمونی.

هامین تکه کاغذ را گرفت. احتمالا همان کاغذی بود که مادرش دیشب به آن زل زده بود. مادر توضیح داد:

- دیروز پیشم اومدند و آدرسشون رو دادند. ظاهرا پسرشون با پسری که من به دنیا آوردم تیو بیمارستان جا به جا شده.

مادرش اشکش را با پشت دست پاک کرد و ادامه داد:

- برو پیششون. از اونا بخواه کمکت کنند. حتما کمکت می‌کنند. اونا بابا و مامان واقعیت‌اند.

هامین کاغذ را گرفت. بلند شدن صدای پارس سگی از سر کوچه فرصت تحلیلی و بررسی حرف‌های مادر را نداد. مادرش را برای آخرین بار در آغوش کشید و بدون معطلی به سمت در دوید. کوچه را بررسی کرد. چیز مشکوکی ندید اما صدای سگ هنوز می‌آمد. در جهت مخالف صدا شروع به دویدن کرد.

***

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

خانه‌ای که رو به روی آن ایستاده بود، بسیار بزرگ بود. حتی مطمئن نبود از کجا شروع و به کجا ختم می‌شود. آدرسی که مادرش داده بود دقیقا همین‌جا بود. تا رسیدن به این آدرس نزدیک به ده بار خط اتوبوس را عوض کرده بود تا رد گم کند. از یک جایی به بعد هم پیاده آمده بود. به این محله نمی‌خورد که خط اتوبوسی داشته باشد.

صدای قار و قور معده‌اش بلند شد. از صبح تا الان به جز یک بیسکوییت کوچک چیزی نخورده بود. چشمش به مرد مسن و شیک پوشی افتاد که قلاده سگی را در دست گرفته بود و از جلوی هامین رد شد. چشم از سگ گرفت و سعی کرد فکرش را به کار بیندازد. دو دل بود و نمی‌دانست چه‌کار کند.

صاحب این خانه به مادرش گفته بود که پسرانشان موقع تولد جا به جا شده‌اند. با هر احتمالی هم که حساب می‌کرد، برایش عجیب بود که مادرش و زن ثروتمند صاحب این خانه، در یک بیمارستان بچه‌هایشان را به دنیا بیاورند. هامین در بیمارستان رامسر به دنیا آمده بود. در آن زمان پدر و مادرش در حال فرار از یک طلبکار دیگر بودند و مجبور به توقف در رامسر می‌شوند تا هامین به دنیا بیاید. چه پسر این خانواده بود و چه نبود، باید برای چند شب جای خواب و غذا پیدا می‌کرد.

در خانه باز بود و چند کارگر با میز و صندلی در رفت و آمد بودند.  یک مرد میانسال در آستانه در ایستاده بود و آنها را راهنمایی می‌کرد. یکی از کارگرها او را آقا رحیم صدا می‌کرد. هامین به لباس‌هایش نگاه کرد. سر آستین پیراهنش ریش- ریش و زانوی شلوارش سابیده شده بود. چاره‌ای نبود. نه لباس برای عوض کردن نه فرصت برای اینکار.

جلو رفت و سلام کرد. آقا رحیم با دیدن هامین گفت:

- برای جشن اومدی؟ برو کمک بچه‌ها. هنوز کلی میز و صندلی مونده.

- نه. من با صاحب خونه کار دارم.

- صاحب خونه سرش خیلی شلوغه. هر کاری داری به من بگو.

هامین کمی این پا و آن پا کرد. باید با خود صاحب خانه حرف می‌زد. یکی از کارگرها پرسید:

- حالا امشب چه خبره؟

- تولد پسرشون کامینه. فرستادنش با داییش بره بگرده تا ما خونه رو آماده کنیم. قراره سورپرایز بشه.

آقا رحیم خندید و رو به هامین گفت:

- تو که هنوز وایسادی. برو کمک بچه‌ها.

چاره‌ای نبود. هامین یک صندلی برداشت و وارد خانه شد. یک مسیر سنگ فرش شده باریک به باغی بزرگ می‌رسید که به خاطر فصل پاییز همه درختانش بی‌برگ بودند. چادری در قسمتی از باغ برپا بود و کارگرها مشغول چیدن میز و صندلی داخل آن بودند. تزیینات تولد در سرتاسر باغ به چشم می‌خورد.

امروز تولدش بود. کاملا فراموش کرده بود. آنقدر مشغول کار کردن برای شکور و صاف کردن بدهی‌هایشان بود که حساب روز و ماه را از دست داده بود. هامین صندلی را کنار بقیه وسایل جشن گذاشت.

 خانه بزرگتر از آن چیزی بود که تصور می کرد. یک ساختمان بزرگ دو طبقه در گوشه‌ای از باغ قرار داشت و استخری بدون آب گوشه‌ای دیگر. حیاط با حضور کارگرها شلوغ بود اما اثری از اهالی خانه دیده نمیشد.

آقا رحیم وارد خانه شد و به مرد بی‌سیم به دستی گفت:

- کیک چی شد؟ به موقع می‌رسه؟

- آره. نگران نباش. همه چی هماهنگه.

آقا رحیم به پشت سر هامین نگاه کرد و گفت:

- همه چیز مرتبه پروانه خانم.

هامین برگشت و زنی را دید که مسن‌تر از شهلا مادر سی و دو ساله‌اش بود. با وقار و استوار ایستاده بود و در آن کت و دامن مشکی رنگ اصالت و ثروتش نمایان بود. هامین صورت پروانه را در جستجوی شباهتی به خودش کاوش کرد. چشم‌های درشت و کشیده و صورت گرد پروانه شباهتش به هامین را آشکار می‌کرد.

پروانه گفت:

- امروز تولد شونزده سالگیشه. می‌خوام از همه نظر کامل باشه. از کامران خبر نداری؟

- رفتند هدیه تولد آقا کامین رو بگیرند. همین الان‌ها باید پیداشون بشه.

چشمش به طرف در ثابت شد، به آن سمت اشاره کرد و ادامه داد:

 - اوناهاش. اومدند.

هامین رد انگشت آقا رحیم را گرفت و به مردی که احتمالا پدر واقعی‌اش بود، نگاه کرد. قدبلندتر و سالم‌تر از امیر، پدر معتادش، بود. کامران به آنها نزدیک شد و با خوشحالی گفت:

- جدیدترین مدل!

و لپ‌تاپی را به پروانه نشان داد. آقا رحیم تنهایشان گذاشت و به سر کارش برگشت. کامران از پروانه پرسید:

- بچه‌ها کی می‌رسند؟

- تا یکی دو ساعته دیگه. وقتی همه چیز حاضر و آماده‌اس.

هامین به لپ‌تاپ زل زده بود و به گوشی کشویی درب و داغان داخل جیبش فکر می‌کرد.

کامران و پروانه بدون توجه به هامین مشغول حرف زدن در مورد جشن شدند و به سمت ساختمان به راه افتادند. هامین با صدای بلند به آنها گفت:

- ببخشید!

کامران و پروانه برگشتند و به او نگاه کردند. هامین برگه کاغذ را از جیبش در آورد و به آن ها نشان داد و گفت:

- مادرم گفت بیام پیش شما.

کامران کاغذ را گرفت و با دقت نگاه کرد. هامین دستانش را به هم پیچید و چهره کامران و پروانه را زیر نظر گرفت که با دقت به کاغذی نگاه می‌کردند که آدرس خانه و شماره تلفنشان را روی آن نوشته بودند.

هامین نفسش را در سینه حبس کرد و در انتظار پاسخی به آنها چشم دوخت. کامران با بهت سرش را از روی کاغذ بالا آورد. پروانه در ابتدا به کاغذ و سپس به هامین نگاه کرد. نگرانی در چهره‌اش آشکار بود که علامتی برای شروع دردسرهای تازه هامین بود.

***

@زری گل

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

هامین روی یک صندلی داخل اتاق کار کامران نشسته بود. اتاق کار بزرگتر از هر کدام از اتاق‌های خانه قدیمیش بود. به جز یک قفسه پر از کتاب، یک میز و چند صندلی وسط اتاق قرار داشت. صدای بحث کامران و پروانه از بیرون اتاق به گوش می‌رسید. استقبال چندانی از حرف‌های هامین نکرده بودند.

 هامین به آنها گفته بود که پدر و  مادرش از عهده خرج و مخارج او بر نمی‌آمدند و به محض فهمیدن موضوع جا به جایی، به این نتیجه رسیده بودند که بهترین خانواده برای هامین، کامران و پروانه هستند. هامین از تمام جزییات داستان صرف نظر کرده بود و کمی هم دروغ به داستانش اضافه کرده بود.

نان آور اصلی خانواده، هامین بود و نبودش به خانواده ضرر بزرگی می‌زد. از طرفی اگر کامران و پروانه، پدر و مادر واقعی‌اش بودند، به هیچ وجه حاضر نبود به زندگی قبلی‌اش برگردد. اگر می‌فهمیدند او مواد مخدر پخش می‌کرده و شکور را کشته، او را از خانه بیرون می‌کردند. هامین برای پنهان کردن گذشته‌اش از هیچ دروغی دریغ نمی‌کرد.

بلند شد و از لای در به پروانه و کامران که داخل حیاط ایستاده بودند، نگاه کرد. صدایشان کمی واضح‌تر شد. هر دو با تلفن حرف می‌زدند. کامران با یک وکیل و پروانه با حسام که ظاهرا برادرش بود. وقتی کامران تلفن را قطع کرد رو به پروانه گفت:

-جمالی رو فرستادم تحقیق کنه.

جشن کنسل شده بود. کارگرها در حال بردن صندلی‌ها به بیرون از خانه بودند. حسام برادر پروانه به همراه کامین و کاملیا برگشت. هامین سر و پای کامین را به دقت برانداز کرد که قد بلند و صورت کشیده‌اش شباهت زیادی به خاله سهیلا داشت. کاملیا خواهر بیولوژیکی‌اش با بهت از او پذیرایی کرد.

ظاهرا از قضیه جا به جایی فقط پروانه، کامران و وکیلشان جمالی خبر داشتند. بقیه تازه فهمیده بودند. همه اعضای خانواده داخل اتاق کار کامران جمع شدند و هامین را به حیاط فرستادند. هوا کم کم رو به تاریکی می‌رفت و هامین که لباس کافی نپوشیده بود شروع به لرزیدن کرد. هوای بالا شهر خیلی سردتر از هوای پایین شهر بود.

هامین نزدیک به در اتاق ایستاده بود و می‌توانست به راحتی صحبتشان را بشنود. حسام با سردرگمی که در لحنش پیدا بود پرسید:

- چطور هم چین چیزی ممکنه؟ از کجا فهمیدید؟

کامران با صدای گرفته‌ای جواب داد:

- یکی از دانشجوهام روی مسئله ژنتیک کار می‌کنه. نمونه خون خیلی‌ها رو گرفت. اون بهم خبر داد که آزمایش ژنتیک نشون میده کامین پسرما نیست. جمالی بقیه کارها رو پیگیری کرد. رفت سراغ بیمارستان محل تولدش توی رامسر و ته و توی همه چیزو در آورد. معلوم نیست بچه‌ها چطور جا به جا شدند اما جا به جا شدنشون واقعیت داره.

پروانه با بغض ادامه داد:

-هنوز مطمئن نیستیم کامین با کی جا به جا شده.

بعد از چند ثانیه مکث پروانه ادامه داد:

-کامین عزیزم، هر اتفاقی بیافته تو همیشه پسر من می‌مونی. من نمی‌ذارم کسی تو رو از من دور کنه.

سر و صداها خوابید و صدای آرام گریه‌ای بلند شد که متعلق به کامین بود. فکر هامین به قدری درگیر شکور و خطراتی که زندگیش را تهدید می‌کردند بود که فرصت واکنش به این قضیه را هنوز پیدا نکرده بود. فعلا جای خواب و غذایی گرم برای او کافی بود.

صدای قدم‌هایی به در نزدیک شد. هامین از در فاصله گرفت و روی یک نیمکت داخل باغ در آن نزدیکی نشست. در اتاق باز شد. کاملیا و کامین بیرون آمدند. هر دو قیافه گرفته‌ای داشتند.

 کاملیا که از هامین بزرگتر به نظر می رسید کامین را به طرف داخل ساختمان هدایت کرد. چند دقیقه بعد سر و کله جمالی پیدا شد. یک مرد مسن کت و شلواری بود. نگاه عجیبی به هامین انداخت و وارد اتاق کار شد. ناگهان جرقه‌ای در ذهن هامین زده شد. کامران، پروانه و جمالی همان سه نفر شیک پوشی بودند که آنها را دیروز دم مغازه مش‌قدم دیده بود.

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

بلند شد و دوباره به در نزدیک شد. صدای کامران آمد که با تعجب پرسید:

- یعنی چی؟

جمالی جواب داد:

- خونه نبودند. خیلی منتظر موندم. همسایه‌اشون می‌گفت انگار فرار کردند. به یک نفر به اسم شکور بدهی داشتند. همه وسایلشون رو گذاشتند و در رفتند. ظاهرا شکور آدم درست و درمونی نیست. اهل محل خیلی ازش می‌ترسیدند.

- پس هامین چی؟

- احتمالا فکر کردند بار اضافه‌اس. فرستادنش پیش تو.

گوشی هامین از زمانی که فرار کرده بود، خاموش بود. هیچ خبری از پدر و مادرش یا شکور نداشت. پروانه پرسید:

- نظر تو چیه؟ چه کاری به نظرت بهتره؟

جمالی جواب داد:

- آزمایش دی ان ای. باید با پسره حرف بزنید. بفهمید قضیه چی بوده که سر و کله‌اش اینجا پیدا شده.

- اگه آزمایش نشون داد خودشه؟ اون موقع چیکار کنیم؟

حسام با تعجب پرسید:

- یعنی چی چیکار کنیم؟ پسرتونه. معلومه باید نگهش دارید.

پروانه با نگرانی جواب داد:

- سرو وضعش رو ندیدی؟ نمی‌دونیم کجا بزرگ شده. چطور بزرگ شده.

حسام با عصبانیت گفت:

- بس کن تو رو خدا. چرا این جوری شدی؟

پروانه با صدای بغض داری گفت:

- سر کامین چی میاد؟

جمالی با طعنه گفت:

- فکر نکنم بیاند ببرندش.

حسام با لحنی عصبی گفت:

- پروانه، خودت و جمع و جور کن. هامین پسرته. از خون خودت. کسی که از اول باید پیش تو بزرگ می‌شد. الان که برگشته به جای یک پس،ر دو تا پسر داری.

جمالی گفت:

- البته هنوز معلوم نیست که پسر این خانواده باشه.

حسام بلندتر و عصبانی‌تر از قبل گفت:

- آزمایش نمی‌خواد. کپی بابا و پروانه‌اس. با یه نگاه میشه فهمید. تو هم بهتره خوب فکرهات رو بکنی ببینی باید نگران پسری باشی که پیش تو در آسایش بزرگ شده یا پسری که تا الان توی وضع درستی نبوده. هیچ کس هیچکدوم رو ازت نمی‌گیره. این تصمیم توست که بخوای کدوم رو نگه داری.

صدای نزدیک شدن قدم‌ها به در بلند شد. هامین دوباره از در فاصله گرفت. حسام بیرون آمد و به هامین نزدیک شد. جوان‌تر از پروانه بود و لبخند مهربانی بر لب داشت و گفت:

- نگران نباش. همه چی درست میشه. دقیقا عین جوونی‌های بابام می‌مونی. پروانه بیشتر از من به بابام رفته.

هامین ساکت به حسام نگاه کرد. نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد. حسام دست بر روی شانه‌اش گذاشت و گفت:

- من دیگه باید برم. باز هم هم دیگه رو می‌بینیم. می‌تونی منو دایی حسام صدا کنی.

***

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

هامین لبه وان حمام نشسته بود و به وضعیت پیش‌رو فکر می‌کرد. این مسئله شک بزرگی به همه وارد کرده بود. کاملا واضح بود پروانه نظر خوبی راجع به او ندارد. به یاد حرف پروانه افتاد که گفته بود «سر و وضعش رو ندیدی؟» و به لباس‌هایش نگاهی انداخت؛ خاکی و کهنه بودند. حتی یادش نمی‌آمد آخرین بار چه زمانی به حمام رفته بود.

قصد نداشت این خانه را ترک کند. این خانه امن‌ترین مکان برای او بود؛ حتی اگر پروانه مخالف بودنش در آنجا باشد. همان طور که او به پروانه و کامران، به چشم پدر و مادرش نگاه نمی کرد، انتظار نداشت که آنها، هامین را مانند پسر خودشان در آغوش بگیرند. همه به زمان نیاز داشتند تا به این مسئله عادت کنند.

 تنها مسئله‌ای که هامین را نگران می‌کرد، شکور بود. گوشی‌اش برای جلوگیری از ردیابی هنوز خاموش بود و خبری از محله نداشت. جمالی خبری در این رابطه به پروانه و کامران نداده بود که نشان می‌داد ممکن است شکور هنوز زنده باشد. اگر شکور مرده بود، قطعا تمام محله از آن خبردار می‌شدند و جشن شادی و سرور می‌گرفتند.

در رابطه با پدر و مادرش نگران نبود. تمام خویشاوندانش به جز خاله سهیلا، حداقل یک بار فرار کرده بودند؛ یا از دست پلیس یا طلبکارها یا خلافکارها. تقریبا تمام آنها در سراسر کشور پراکنده بودند. فقط زمانی که به دردسر می‌افتادند و نیاز به کمک داشتند، با یکدیگر تماس می‌گرفتند. می‌دانست پدر و مادرش جایشان امن است و احتمالا خاله سهیلا از محلشان خبر دارد. هامین ترجیح می‌داد این اطلاعات را به هیچ کدام از اعضای خانواده جدیدش ندهد.

خاله سهیلا تنها عضو خانواده بود که تا به حال خلاف نکرده بود. تقریبا هشت سال از هامین بزرگتر بود. مدتی برای خاله پری کار کرده بود و بعد از آن مستقل شده بود. با ازدواج‌های موقت زندگیش را می‌گذراند. آخرین باری که هامین او را دیده بود، با یک پیرمرد هفتاد ساله ثروتمند ازدواج کرده بود. چند روز دیگر که آب‌ها از آسیاب افتاد، با خاله سهیلا تماس  و اخبار را می‌گرفت. سیم کارتش را در آورد و داخل راه آب حمام انداخت؛ هم از شکور می‌ترسید و از جمالی. می‌ترسید جمالی فضول چیزی پیدا کند که باعث شود از این خانه بیرونش کنند.

یک حمام طولانی با آبی که یک سره گرم بود و مثل حمام خانه‌شان سرد نمی‌شد، حسابی سرحالش کرد. اما وقتی لباس‌هایی را دید که خدمتکار خانه آمنه خانم، همسر آقا رحیم، برایش داخل حمام گذاشته بود، حسابی حالش گرفته شد. لباس‌ها آستین کوتاه بودند و جای سوخته ته سیگارهای شکور، روی بازوی دست راستش کاملا مشخص بود. سعی کرد آستین را کمی پایین بکشد تا بخشی از سوختگی‌ها را بپوشاند اما چندان فایده‌ای نداشت.

از حمام در طبقه اول، به طبقه همکف رفت که سالن نشیمن در آن قرار داشت. آقا رحیم و آمنه خانم داخل آشپزخانه بودند. با خوردن بوی غذا به بینی‌اش، فهمید که چقدر گرسنه است. آقا رحیم تا چشمش به او افتاد گفت:

- بیا اینجا یه چیزی بخور. بقیه شام خوردند و رفتند بالا.

آقا رحیم لبخندی زد. مرد خوش اخلاق و مهربانی بود. آمنه خانم برایش غذا کشید. هامین با ولع شروع به خوردن کرد. دختری هم سن و سال هامین وارد آشپرخانه شد و با اخم به هامین نگاه کرد. آقا رحیم رو به دختر کرد و گفت:

- چیزی می‌خوای ستاره؟

ستاره هم‌چنان که با اخم به هامین نگاه می‌کرد، گفت:

- فقط یه لیوان چایی.

هامین به ستاره گفت:

- چرا به من زل زدی؟

آقا رحیم متوجه موضوع شد و گفت:

- ستاره بابا، اذیتش نکن.

ستاره که هم چنان اخم داشت گفت:

- هر اتفاقی امروز افتاد تقصیر اینه. جشن کنسل شد. کامین رو هم خیلی ناراحت کرد. تازه مثل گدا گشنه‌ها غذا می‌خوره.

آقا رحیم به ستاره تشر زد اما هامین پوست کلفت‌تر از این حرف‌ها بود و به غذا خوردنش ادامه داد. آقا رحیم ستاره را بیرون برد. آمنه خانم گفت:

- ناراحت نشو پسرم. ستاره هنوز بچه‌اس. یه وقت‌هایی یه حرف‌هایی می‌زنه که منو شرمنده می‌کنه.

هامین شانه بالا انداخت و گفت:

- اشکالی نداره.

بعد از شام، آمنه خانم او را به اتاق مهمان در طبقه دوم برد. اتاق بزرگ و زیبا بود با تختی گرم و نرم که هامین را به خواب دعوت می‌کرد. حداقل برای یک شب جای امنی داشت و می‌توانست بدون نگرانی در مورد کشته شدن یا دستگیر شدن بخوابد.

***

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

صدای سگ‌ها نزدیک‌ و نزدیکتر می‌شد و هامین تندتر و تندتر می‌دوید. یک لحظه به پشت سرش نگاهی انداخت؛ یک گله بزرگ بودند با هیکلی درشت و دندان هایی تیز. آب و خون از دهانشان می‌چکید. به چیزی محکم برخورد کرد. سرش را بلند کرد و با صورت خونی شکور مواجه شد. شکور چاقویی را در دستش نگه داشته بود.

هامین نفس- نفس زنان اطراف را برای یافتن راه نجاتی کاوید. پروانه و جمالی را دید که کنار ماشین آلبالویی رنگی ایستاده بود. سعی کرد به سمت پروانه بدود که شکور جلویش را گرفت. هامین فریاد زد:

- کمک!

شکور او را گرفت. چاقو را روی گلویش گذاشت و به پروانه گفت:

- اون ماشین رو به من بده تا آزادش کنم.

پروانه با صورتی سنگی و بی‌احساس جواب داد:

- اون پسر من نیست. هر کاری می‌خوای بکن.

جمالی دست به سینه به ماشنی تکیه داد و گفت:

- هنوز جواب آزمایش نیومده. باید صبر کنیم.

هامین تیزی چاقو و گرمی خون را روی گردنش احساس کرد و فریاد کشید.

فریاد زنان چشمانش را باز کرد و نشست. تمام لباسهایش از عرق خیس بود.  صدای پارس سگی از دور دست به گوش می‌رسید. دهانش خشک شده بود. دست و پایش می‌لرزید. به یک لیوان آب احتیاج داشت. بلند شد و به طرف در رفت. خانه در سکوت فرو رفته بود. اتاق مهمان ته یک راه رو در طبقه دوم بود و احتمالا کسی صدای فریادش را نشنیده بود.

بعد از آب خوردن به طرف پله‌ها به راه افتاد که متوجه صدای آرام حرف زدن در سالن نشیمن شد؛ صدای کامران و پروانه بود. کمی جلو رفت و به صحبتشان گوش داد. کامران سعی می‌کرد پروانه را دلداری بدهد:

- خودت وضعیتشون رو دیدی پروانه. خونه و زندگیشون. امکان نداره دنبال کامین بیاند.

نگرانی اصلی آنها برای کامین بود. پروانه بغض کرده جواب داد:

- اگه بیاند چی؟ اگه به هوای اینکه که کامین پسرمونه، بخواند باج بگیرند و اخاذی کنند چی؟

هامین متعجب بود." باج بگیرند و اخاذی کنند." کامران جواب داد:

- من نمی ذارم. کامین اینجا پیش ما جاش امنه.

پروانه مستاصل گفت:

- قرار بود این مسئله بین خودمون بمونه اما اونها به پسرشون گفتند. قرار نبود بگند. قرار نبود زندگیمون تغییری بکنه.

"پسرشون". هامین نمی‌خواست چیز بیشتری بشنود. به جای بحث در مورد او که فرزند واقعیشان بود و در شرایط سختی بزرگ شده بود، در مورد کامین ناز پروده صحبت می‌کردند. شنیدن صحبتشان مثل تکرار دوباره کابوسش بود. چرخید تا به اتاق مهمان برود که با کامین مواجه شد. او هم فال گوش ایستاده بود.

برای اولین بار با هم رو در رو شده بودند. هامین در چهره او به دنبال اثری از پدر و مادرش بود. به نظر می‌رسید کامین هم در سکوت به دنبال همین نشانه باشد. بوی ملایم عطر از طرف کامین به مشامش می‌رسید. به یاد لباس‌های خیس از عرقش افتاد و پرسید:

- می تونم یه لباس ازت قرض بگیرم؟

کامین به تایید سر تکان داد. اتاقشطبقه اول بود و یک کمد بزرگ پر از لباس داشت. بیشتر شبیه فروشگاه لباس بود تا کمد. هامین به دنبال یک لباس آستین بلند گشت. همانجا مشغول عوض کردن لباسش شد که کامین پرسید:

- پشتت زخم شده؟

هامین در نیمه راه لباس پوشیدن سردرگم پرسید:

- چی؟

کامین جلو آمد و پشتش را در یک آینه قدی نشان داد که کبود شده بود. کبودی‌ها مربوط به صبح دیروز بود که در اثر بخورد هامین با چوب‌های حیاط پشتی شکور به وجود آمده بود. آنقدر گیج و سردرگم بود که متوجه درد خفیفش نشده بود. لباسش رو پایین کشید و جواب داد:

- چیزی نیست. زمین خوردم.

کامین آه کشید و با چهره‌ای غم گرفته روی تختش نشست. کامین هم پسر پروانه و کامران بود و مسلما مثل آنها فکر می‌کرد. هامین به او اطمینان داد:

- کسی برای بردن تو نمیاد. خیالت راحت باشه.

کامین با نگاهی پرسشگر به او خیره شد. منتظر توضیح بیشتری بود. هامین توضیح داد:

- اونا خیلی فقیرند. به زور خرج خودشون رو میدند. دنبال تو نمیاند. می‌دونند اینجا جات امنه و خوشبختی.

کامین چیزی نگفت. در حال پردازش حرف‌های هامین بود و هنوز کاملا مطمئن نشده بود. هامین تاکید کرد:

- دنبال اخاذی و باج گیری هم نیستند.

کامین هنوز هم قانع نشده بود. کاری از دست هامین برنمی‌آمد. به اتاق مهمان برگشت و از ترس تکرار دوباره کابوس تا صبح به حیاط نگاه کرد.

***

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

بعد از صرف صبحانه در سکوت کامل، کاملیا و کامین به مدرسه رفتند و جمالی او را برای آزمایش هویت به بیمارستانی برد که متعلق به پدر پروانه بود. مدت زمان تحویل جواب آزمایش، حدودا یک ماه بود. حسام در بیمارستان به استقبالشان آمد و با مسئول آزمایشگاه صحبت کرد تا زودتر جواب آزمایش را آماده کنند.

در مدت زمانی که منتظر جواب آزمایش بودند، هامین در اتاق مهمان می‌ماند. پروانه وکامران مانند بیشتر اعضای خانواده‌شان از جمله حسام پزشک بودند و بیشتر وقتشان را در بیمارستان می‌گذراندند.  پدر پروانه، جلال هوشیار،  مدیر بیمارستان کیان و مالک بخش بزرگی از آن بود. پدر و مادر کامران در بیمارستانی در بلژیک کار می‌کردند و سالی دوبار به ایران سر می‌زدند.

 آمنه خانم و آقا رحیم مسئول اداره خانه بودند. هامین به خاطر حضور آنها که مثل پدر و مادر خودش بودند، احساس راحتی می‌کرد. کاملیا بیشتر وقتش را در اتاقش درس می‌خواند. سال آخر دبیرستان بود و برای پزشک شدن مانند بقیه اعضای خانواده‌اش، تلاش می‌کرد. کامین به ندرت با هامین حرف می‌زد و بیشتر وقتش را با دوستانش در بیرون از خانه می‌گذراند.

ستاره هم بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. به پدر و مادرش کمک می‌کرد و هر بار که چشمش به هامین می‌افتاد، به او چشم غره می‌رفت. حتی یه بار سعی کرد هامین را از پشت به زمین بیاندازد و وانمود کند که تصادفی بوده است. کاملا مشخص بود که ستاره به کامین علاقه دارد و چون هامین را مسبب ناراحتی او می‌دید، او را اذیت می‌کرد.

با گوشی جدیدش به خاله سهیلا زنگ زد. کامران گفته بود گوشی قدیمی و کهنه‌اش در شان خانواده آنها نیست و در اسرع وقت برای او گوشی و سیم کارت خریده بود. بیشتر از چند جمله نتوانست با او حرف بزند. صدای خنده و موسیقی نشان می‌داد که خاله سهیلا مشغول شادی در یک مهمانی بود و اصلا وقت برای او نداشت.

تنها چیزی که دستگیرش شد، این بود که جای پدر و مادرش امن است و به یکی از شهرهای جنوبی رفته‌اند. شکور فقط زخمی شده بود و خاله سهیلا هم تا چند روز دیگر با تور به اروپا می‌رفت. آخرین جمله‌اش قبل از قطع تلفن این بود:

- مواظب خودت باش شکور پیدات نکنه و با پول‌هاشون حسابی حال کن.

چیزی بیشتر از این از خاله سهیلا انتظار نمی‌رفت. بعد از مشخص شدن جواب آزمایش هویت، یکی از اتاق‌ها را در طبقه اول و نزدیک به اتاق کامین و کاملیا، برای او آماده کردند. همان طور که حسام گفته بود، هیچ احتیاجی به آزمایش نبود و همه چیز مثل روز روشن بود.

هامین هیچگاه لحظه‌ای را فراموش نمی‌کرد که به محض آمدن جواب آزمایش، پروانه کامین را بغل کرده بود. انگار همه چیز مهر تاییدی بر این بود که کامین پسرشان نیست و می‌ترسیدند به زودی از دستش بدهند. تنها کسانی که از جواب آزمایش خوشحال شدند، هامین و دایی حسام بودند.

پروانه و کامران، کم- کم فامیل‌های نزدیک را در جریان گذاشتند. فامیلی هامین از فیروزی به احمدی تغییر کرد و در مدرسه کامین او را ثبت نام کردند. در ابتدا کامین در مدرسه وانمود می‌کرد او را نمی‌شناسد. اما بعد از اینکه دوستان کامین دیده بودند هامین و کامین وارد یک خانه می‌شدند و با یک ماشین به مدرسه می‌رفتند، کامین به همه گفته بود پدر و مادرش هامین را به فرزندی قبول کرده‌اند.

اواسط زمستان بود و هامین در کافه مورد علاقه‌اش مهتاب نشسته بود که به خانه نزدیک بود. هر روز بعد از مدرسه در کافه تکالیفش را می‌نوشت. تمام امتحانات اخیرش را خوب داده بود و ثابت کرده بود هوشش را از پروانه و کامران به ارث برده است.

کامین بیشتر وقتش را با دوستانش می‌گذارند و برای هامین روشن کرده بود که دور و بر او ودوستانش نپلکد. نمراتش به خوبی هامین نبود و دل خوشی از دیدنش نداشت. هامین کافه را به خانه ترجیح می‌داد. کسی او را در کافه نمی‌شناخت و نگاه‌های عجیبی تحویلش نمی‌داد.

به بیرون از کافه نگاه کرد. دیشب برف آمده بود و چند سانتی‌متری روی زمین نشسته بود. اولین سالی بود که نباید نگران کار کردن در هوای سرد و نداشتن لباس گرم کافی باشد. او برای این امکانات شکرگزار بود و به خودش قول داد پسر خوبی برای خانواده احمدی باشد.

خبری از پدر و مادرش نداشت. مدت زیادی از زمانی که با خاله سهیلا حرف زده بود، می‌گذشت و خانواده گذشته‌اش کم- کم به دست فراموشی سپرده می‌شدند. هیچ کس از او درباره آنها نمی‌پرسید. به نظر می‌رسید همه در خانواده جدیدش دوست دارند باور کنند که پدرو مادر واقعی کامین وجود خارجی ندارد و هامین فرزند خوانده‌ای بیش نیست.

با باز شدن در کافه از افکارش بیرون آمد و چند دختر دبیرستانی یونیفرم پوشیده وارد شدند. هامین ستاره را بینشان تشخیص داد. ستاره از یکی از دخترها پرسید:

- چی می‌خوری گندم؟

گندم که موهایش نیمی از صورتش را پوشانده بود، با فیس و افاده گفت:

- هاتچالکت. امروز نوبت کیه مهمون کنه؟

یکی دیگر از دخترها جواب داد:

- ستاره.

گندم گفت:

- خب حالا که ستاره مهمون می کنه بیاید کیک هم سفارش بدیم.

دخترها با خوشحالی مشغول انتخاب کیک شدند. هامین دید که ستاره یواشکی کیف پولش را چک می‌کرد. گندم به ستاره گفت:

- از محله جدیدتون خوشم میاد. کافه‌های خوبی داره.

مثل روز روشن بود که دخترها نمی‌دانستند ستاره ثروتمند نیست و دختر خدمتکار خانواده است. از نگاه‌های نگران ستاره به کیف پولش مشخص بود که به قدر کافی پول ندارد. هامین با این احساس آشنا بود. بلند شد. برای خودش کیک و نسکافه سفارش داد و موقع حساب کردن به صندوقدار گفت:

- پول این خانم ها رو من حساب می‌کنم.

دخترها با تعجب به هامین نگاه کردند. هامین دستپاچه شده بود، به زور لبخندی به آنها زد و گفت:

- مهمون من.

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

ستاره به او چشم غره رفت اما چیزی نگفت. می‌دانست از عهده پرداخت سفارششان برنمی‌آید. نیم ساعت بعد هامین به مقصد خانه به راه افتاد. فاصله کافه تا خانه، نیم ساعت پیاده روی بود. می‌توانست از آقا رحیم بخواهد با ماشین دنبالش بیاید اما با این که هوا سرد بود، قدم زدن را دوست داشت.

دیدن خانه‌های بزرگ و گران قیمت به او یاد آوری می‌کرد از این به بعد می‌تواند زندگی خوبی داشته باشد و نگران چیزی نباشد. مطمئن بود شکور تمام شهر را به دنبالش می‌گشت اما حتی فکرش هم به این محله ثروتمند نمی‌رسید.

- دوست داری پولت رو به رخ بقیه بکشی؟

هامین برگشت و ستاره را دید که ابروهای مشکی‌اش را در هم کشیده بود. هامین شانه بالا انداخت و جواب داد:

-من‌ هم قبلا مثل تو بودم. همیشه دلم می‌خواست یکی تو همچین موقعیت‌هایی نجاتم بده.

ستاره با حرص بلند گفت:

- من به تو هیچ احتیاجی ندارم. پول‌هات رو واسه خودت نگه دار. یادم نرفته همین دیروز با لباس پاره پوره پیدات شد.

ستاره بغض کرده ادامه داد:

- دیگه به کارهای من کار نداشته باش. تو کارهای من فضولی نکن.

هامین گیج و سردرگم بود. در چنین مواقعی معمولا همه تشکر می‌کنند نه اینکه سر نجات دهنده‌شان داد بزنند. به ستاره خیره شده بود که با دو دندان جلویی برآمده‌اش و نگاه خیسش شبیه به یک خرگوش مظلوم شده بود. کلافه از اوضاعی که از آن سر درنمی‌آورد گفت:

- من منظور بدی نداشتم. فقط می‌خواستم

ستاره گوش نداد، پا تند کرد و جلوتر از او به طرف خانه رفت. هامین نمی‌فهمید چه کار اشتباهی انجام داده و چرا ستاره سر او داد زده است. ستاره دختر عجیبی بود. شانه بالا انداخت و به قدم زدن ادامه داد.

اوضاع داخل خانه برای هامین بهتر نشد. وقتی وارد نشیمن شد کامین و جمع دوستان همیشگی‌اش را دید. به محض دیدن هامین هوو کشیدند. سامان، دوست صمیمی کامین که همیشه درصدد اذیت کردن او بود گفت:

- پسر جدید روی همه رو کم کرده. فکر کنم همینجوری پیش بره رتبه اول مدرسه میشه.

و رو به کامین گفت:

- پدر و مادرت این رو از کجا پیدا کردند؟

بقیه خندیدند. کامین خوشحال به نظر نمی‌رسید. هامین به آنها اعتنایی نکرد و از راه پله گوشه سالن به طرف اتاقش به راه افتاد. کسی به او تنه زد. هامین ستاره را دید که با ملحفه‌های تمیز بالا می‌رود. زودتر از او وارد اتاق هامین شد و یک سری ملحفه را روی تخت گذاشت.

صدای آمنه خانم به گوش رسید که ستاره را صدا می‌زد. ستاره با بدخلقی بلند گفت:

- الان میام.

به ملحفه‌های داخل دستش نگاه کرد و زیر لب غر- غر کرد :

- هنوز کارم اینجا تموم نشده. مگه من چند تا دست دارم؟

هامین کیفش را روی صندلی گذاشت، ملحفه‌ها را از ستاره گرفت و گفت:

- من این‌ها رو می برم. مال کدوم اتاقه؟

ستاره متعجب به او خیره نگاه کرد. بعد از کمی مکث گفت:

 - اتاق پروانه خانم.

بعد از رفتن ستاره، هامین به طرف اتاق پروانه و کامران که در طبقه دوم بود به راه افتاد. در چوبی گلکاری شده را باز کرد و وارد فضای بزرگی شد که تخت، بخشی از آن و کمدهای لباس و میز آرایش بخش دیگری را پر کرده بود.

ملحفه‌ها را روی تخت گذاشت. چشمش به عکس خانوادگی روی میز آرایش افتاد؛ کامران، پروانه، کاملیا و کامین لبخند بر لب و خوشحال. قاب عکس را برداشت وبه آن نگاه کرد. ورود هامین آرامش این قاب عکس را به هم ریخته بود. یادش نمی‌آمد با پدر و مادرش و سازین خانوادگی عکس گرفته باشند. قاب عکس را سرجایش برگرداند. با برخورد دستش با گردنبندی کنار قاب، گردنبند به زمین افتاد. هامین خم شد و گردنبند را برداشت.

- اینجا چه‌کار می‌کنی؟

از شنیدن صدای کامین جا خورد. برگشت و با دیدن چهره شکاک کامین توضیح داد:

- ملحفه‌ها رو آوردم.

- مگه تو خدمتکار خونه‌ای؟

- نه. می‌خواستم به ستاره کمک کنم.

کامین از گردنبند به هامین نگاه کرد و گفت:

- می خواستی به ستاره کمک کنی یا این رو برداری؟

هامین آب دهانش را قورت داد و گفت:

- این افتاده بود من برش داشتم.

گردنبند را روی میز گذاشت و در حالی که کامین با نگاه مشکوکی بدرقه‌اش می‌کرد از اتاق بیرون آمد. نمی‌دانست چرا ترس به جانش افتاده است. ترجیح داد از این طبقه دور شود و بقیه وقتش را در آشپزخانه پیش آقا رحیم که مشغول پختن کیک و آمنه خانم که مشغول پختن شام بود، بگذراند.

@زری گل

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 16

نزدیک به زمان شام بود که بالاخره دوستان کامین خانه را ترک کردند. هامین که حسابی گرسنه‌اش شده بود به غذا ناخنک می‌زد. پروانه و کامران مثل اکثر اوقات به مهمانی دعوت بودند و برای شام در خانه نمی‌ماندند.

هامین مشغول تست کیک جدید آقا رحیم بود که کامران وارد آشپزخانه شد و از آقا رحیم خواست قرص‌هایش را بیاورد. کامران دربرخورد با هامین عادی و معمولی رفتار می‌کرد. خودش را در این باره مسئول می‌دانست و به هامین مانند شغلی که موظف بود انجام دهد، رسیدگی می‌کرد. در حالی که قرص و لیوان آب را از آقا رحیم می‌گرفت، از هامین پرسید:

- مدرسه چطور پیش میره؟

هامین کیک داخل دهانش را قورت داد، صاف نشست و جواب داد:

- خوبه. دارم عقب افتادگی‌هام رو جبران می‌کنم.

آقا رحیم خندید و گفت:

- دیروز معلمش زنگ زده بود و کلی ازش تعریف می‌کرد. گفت برای برنامه پیشرفت تحصیلی حتما به مدرسه سر بزنید.

کامران لیوان خالی آب را روی میز گذاشت و گفت:

- به منشیم خبر بده زمانش رو تنظیم کنه.

آقا رحیم به تایید سر تکان داد. کامران به ساعتش نگاه کرد و زیر لب گفت:

- دیر شد.

همان موقع پروانه وارد آشپرخانه شد و با درماندگی به کامران گفت:

- پیداش نکردم!

و رو به آمنه خانم ادامه داد:

- آمنه، امروز اتاقمون رو تمیز کردی؟ گردنبندم روی میز بوده که الان نیست.

- امروز تمیز کردم ولی دست به چیزی نزدم خانم.

کامران با بی حوصلگی گفت:

- دیرمون شد. یه گردنبند دیگه بردار.

پروانه رو به آمنه خانم با تاکید گفت:

- آمنه، لطفا فردا بگرد ببین گردنبندم کجاست.

آمنه خانم زیرلبی «چشم» گفت. بعد از رفتن پروانه و کامران، آمنه خانم با نگرانی به آقا رحیم گفت:

- وقتی من اومدم روی میزش بود.

هامین با چنگال یک تکه کیک در دهانش گذاشت که آقا رحیم پرسید:

- کِی اتاق رو تمیز کردی؟

- صبح.

- دوباره همه جا رو نگاه کن. شاید دستت خورده افتاده.

هامین بلند شد و از داخل یخچال آب پرتغال برداشت. ستاره وارد آشپزخانه شد. از آقا رحیم لیوانی چایی گرفت و با چشم غره‌ای به هامین بیرون رفت. آمنه خانم روسریش را محکم کرد و گفت:

- باز این دختر چش شده؟

آقا رحیم پشت میز نشست و جواب داد:

- با دوست‌هاش بیرون رفته بوده. پول کم آورده. می‌گفت یه پسر پولداری مسخره‌اش کرده.

هامین با دهانی پر از آب پرتغال سرفه کرد. آقا رحیم سریع بلند شد و یک لیوان آب به او داد. آقا رحیم در حالی که پشت هامین میزد به آمنه خانم گفت:

- می‌گفت اون پسر به جاش پول داده و نداریش رو به رخش کشیده. انگاری دوست‌هاش به خاطر این قضیه سر به سرش گذاشته بودند.

هامین لیوان آب را توی سینک گذاشت و تصمیم گرفت از آشپزخانه بیرون بیاید. احساس می‌کرد اگر بیشتر آنجا بماند می‌فهمند که آن «پسر پولدار»، هامین بوده است. در حین خروج از آشپزخانه شنید که آمنه خانم به آقا رحیم گفت:

- از دست این دختر! صدبار بهش گفتم با این دخترها نگرد. مگه به گوشش میره؟

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17

 

پس قضیه این بود! اگر کسی به هامین در پرداخت پول کمک می‌کرد قطعا هامین متشکر و سپاسگذار میشد؛ نه مثل ستاره دلگیر و ناراحت. شاید مسائلی که در زندگی قدیمیش یاد گرفته بود، باید تغییر می‌کرد و قوانین مربوط به زندگی جدید را یاد می‌گرفت. تصمیم گرفت در فرصت مناسب از ستاره عذرخواهی کند.

اما مسائلی که باید بابت آن عذرخواهی می‌کرد، فقط محدود به قضیه ستاره نشد و گردنبند گمشده پروانه، به طرز عجیبی به او ارتباط پیدا کرد. آن روز نحس که برای اولین بار به طور جدی توسط پروانه و کامران سرزنش شد، با پریشانی پروانه سر میز صبحانه که در گوشه‌ای از سالن نشیمن چیده شده بود، آغاز شد.

گردنبند گمشده، هدیه کامین به مادرش بوده و پروانه بابت گم شدنش شروع به سرزنش آمنه خانم کرد. آمنه خانم سر به زیر کنار میز صبحانه ایستاده بود و سعی می‌کرد جواب مناسبی به پروانه خانم بدهد:

- بعد از تمیز کردن، وقتی از اتاقتون بیرون اومدم هنوز روی میز بود، خانم.

آمنه خانم هول شده بود و می‌ترسید این قضیه منجر به اخراجشان شود. هامین حس او را درک می‌کرد. قبلا مادرش هم یک بار در چنین موقعیتی قرار گرفته بود و متاسفانه منجر به اخراجش شده بود. هامین که با آمنه خانم احساس همدردی می‌کرد، دست‌هایش را روی زانویش پیچید و به پروانه نگاه کرد که گفت:

- پس چجوری گم شده؟! پا در آورده و رفته؟

کامران که بحث سر این مسئله را بی‌فایده و اتلاف وقت می‌دید، برای تمام کردن بحث با بی‌حوصلگی گفت:

- یکی دیگه عین همون رو می‌خریم. احتمال داره توی تمیزکاری آمنه خانم متوجه نشده و اون رو دور انداخته باشه.

هامین به آمنه خانم نگاه کرد که با ناراحتی لب می‌گزید. همان موقع ستاره به میز صبحانه نزدیک شد و گفت:

- پیداش کردم.

همه به ستاره نگاه کردند که شلواری را در دست داشت؛ همان شلواری که هامین دیشب در سبد لباس‌های کثیف گذاشته بود. ستاره در جیب شلوار دست کرد و با بیرون آوردن گردنبندی گفت:

- داشتم لباس‌ها رو می بردم که این رو پیدا کردم.

سکوتی طولانی میز را فرا گرفت. نگاه‌ها از ستاره گرفته شد و به هامین دوخته شد. پروانه بلند شد، گردنبند را از ستاره گرفت و بعد از بررسی آن به هامین نگاه کرد. هامین ترسیده آب دهانش را قورت داد. این موقعیت را خیلی خوب می‌شناخت؛ موقعیتی که در آن مدارک علیه او بود و دفاع کردن از خودش، چیزی را تغییر نمی‌داد. دقیقا مثل زمانی که مادرش بی‌دلیل متهم و اخراج شد.

احساسش مثل وقتی بود که شکور بی‌دلیل او را توبیخ و تنبیه می‌کرد. جای سیگارها روی بازویش شروع به سوزش کرد. نگاهش را از بقیه دزدید و به دست‌های مشت شده روی زانویش انداخت. پروانه پرسید:

- این چرا توی جیب تو بود؟

هامین سر بلند کرد و صادقانه جواب داد:

- نمی‌دونم. من ... من اون رو برنداشتم.

با التماس به پروانه نگاه کرد تا حرفش را باور کند.

- احتمالا می‌خواسته اون رو بفروشه. خودم دیروز دیدم رفته بود توی اتاقتون و داشت بهش نگاه می‌کرد.

سرها به طرف صاحب صدا، کامین، چرخید. کامین با چشم هایی که از آنها نفرت می‌بارید به هامین نگاه کرد و ادامه داد:

- خودم دیدمش.

نگاهش را از هامین گرفت و رو به پروانه گفت:

- رفته بود توی اتاقتون و گردنبند دستش بود.

هامین با صدایی که از ته چاه می‌آمد گفت:

- من چیزی از توی اتاق برنداشتم. خودت هم دیدی.

کامین با پوزخندی گفت:

- اون موقع که من توی اتاق بودم آره. چیزی برنداشتی. ولی مطمئنم بعد از رفتن من، برگشتی و برش داشتی. دیدم که چشمت رو گرفته بود.

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

نگاه‌ها بر روی هامین بود و همه منتظر توضیح بودند. هامین حتی شکل گردنبند دیروزی را به یاد نمی‌آورد و مطمئن نبود که همان گردنبند باشد. نگاه عصبانی پروانه او را آزاد می‌داد. در زندگیش یادگرفته بود که حق هیچ وقت به حقدار نمی‌رسد؛ حق همیشه به کسی که قاضی طرفش باشد، می‌رسید و الان هم قاضی، طرف کامین بود. با درماندگی به پروانه نگاه کرد و تنها توانست بگوید:

- من ندزدیمش.

آقا رحیم فورا در دفاع از او گفت:

- آخه چرا باید بدزده؟ هر چقدر پول بخواد می‌تونه از آقا کامران بگیره؟

هامین سپاسگذارانه به آقا رحیم نگاه کرد که ستاره با بدجنسی گفت:

- حتما می‌خواسته بفروشه و به پدر و مادر فقیرش بده.

نگاه‌ها دوباره به طرف هامین برگشت. پروانه با عصبانیت لب گزید و کامران موشکافانه منتظر پاسخی به او نگاه کرد. هامین گفت:

- من باهاشون در ارتباط نیستم. قسم می‌خورم.

کامران بلند شد و گفت:

- هامین و پروانه، توی اتاق من، همین حالا!

هامین سر به زیر وارد دفترکار کامران شد که گوشه نشیمن قرار داشت و یک در آن رو به حیاط باز میشد. این روزها این اتاق او را به یاد حیاط پشتی شکور می‌انداخت. کامران پشت میزش نشست و پروانه دست به سینه کنارش ایستاد. هامین روی صندلی رو به روی میز نشست که پروانه با تحکم پرسید:

- دیروز توی اتاق ما چیکار داشتی؟

- ملحفه‌ها رو بردم.

- این کار خدمتکارهاست.

کامران، با دست پروانه را متوقف کرد و رو به هامین گفت:

- من درک می‌کنم که تا الان توی جایی متفاوت از اینجا بزرگ شدی؛ جایی که شاید دزدی چیز مهمی نباشه.

هامین دهانش را باز کرد که از خودش دفاع کند. کامران با دست اشاره کرد که بگذارد صحبتش را تمام کند و ادامه داد:

- اما از این به بعد با ما زندگی می‌کنی و به عنوان پسر ما شناخته می‌شی. من از این اتفاق چشم پوشی می کنم، اما از این به بعد می‌خوام مواظب رفتارت باشی. هر چقدر پول خواستی، به من یا پروانه بگو.

هامین سعی کرد از خودش دفاع کند:

- اما من گردنبند رو برنداشتم.

کامران بدون توجه به این حرف پرسید:

- هنوز با پدر و مادرت در ارتباطی؟ اونها ازت خواستند این کار رو بکنی؟

هامین در سکوت به پروانه و کامران نگاه کرد. به یاد حرف های پروانه و کامران افتاد که همان شب اول هنگام برگشتن به اتاقش شنیده بود. زندگی قبلیش علیه او بود و قانع کردن آنها کار سختی به نظر می‌رسید.هامین برای آخرین بار سعی کرد تلاشش را بکند و با حقیقت از خودش دفاع کند:

- من با پدر و مادرم در ارتباط نیستم. اونها به خاطر بدهی فرار کردند. از اون به بعد هم من دیگه باهاشون در تماس نبودم.

آب دهانش را قورت داد وبا اعتماد به نفس گفت:

- من گردنبند رو ندزدیدم.

کامران و پروانه در سکوت به او نگاه می‌کردند. این توضیحات، چیزهایی نبود که کامران و پروانه انتظار داشتند بشوند. هامین تصمیم گرفت جوابی را که آنها منتظرش بودند به زبان بیاورد و قضیه را تمام کند:

- ببخشید. قول میدم دیگه هیچ وقت اتفاق نیافته.

کامران که جواب مورد نظرش را گرفته بود، گفت:

- من هم همین رو می‌خوام.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت 19

سرافکنده از اتاق کار کامران بیرون آمد و چشمش به کامین افتاد که پوزخند بر لب، کنار ستاره ایستاده بود. اگر ترس از بیرون شدن از این خانه و آواره کوچه و خیابان شدن را نداشت، داخل اتاق بیشتر از حقش دفاع می‌کرد.

 از سردرماندگی آهی کشید، تصمیم گرفت به اتاقش برای انجام تکالیف برگردد و فقط برای ناهار و شام پایین بیاید. شاید اگر تمام مدت داخل اتاقش می‌ماند، اشتباهی از او سر نمی‌زد و کسی او را به کار نکرده متهم نمی‌کرد.

تا بعد از ظهر روز بعد هامین در اتاقش ماند و فقط در مواقع ضروری از اتاق خارج شد. بعد از ظهر، سر و کله دایی حسام پیدا شد و برای عوض کردن روحیه بچه‌ها برنامه چید. قرار شد دایی حسام و بچه‌ها به استخر بروند و تلخی ماجرای دیروز را از سر بیرون کنند.

کاملیا سوار ماشین شد و دایی حسام وسایل مورد نیاز را داخل صندوق عقب ماشینش که در حیاط پارک شده بود، گذاشت. هامین در ماشین را باز کرد که کاملیا با سر بیرون آمده از پنجره گفت:

- یادم رفت ستاره رو صدا بزنم. هامین صداش می‌زنی؟ فکر کنم توی باغ باشه.

هامین با اکراه در نیمه باز ماشین را بست و به سمت باغ رفت. رو به رو شدن با ستاره را دوست نداشت. تصمیم گرفت از این توفیق اجباری برای عذرخواهی از ستاره استفاده کند و کدورت‌ها را از بین ببرد.

بخشی از سر ستاره از پشت نیمکتی داخل باغ پیدا بود. به آن سمت رفت که با شنیدن صدای کامین ایستاد.

- فکر می‌کردم بفرستنش بره اما هنوز اینجاست.

ستاره با صدایی که سعی می کرد پایین نگه دارد گفت:

- شاید هنوز مطمئن نیستند دزدی کار اونه.

هامین لبه کاپشن کامین را از پشت نیمکت تشخیص داد. کامین ادامه داد:

- مطمئنی گیر نمی‌افتیم؟

- خیالت راحت. حواسم به دوربین‌ها بود. هیچ وقت نمی‌فهمند من گردنبند رو برداشتم.

هامین سرجایش خشکش زد. صدای کامین که با تنفر حرف میزد خونش را به جوش می‌آورد:

- دایی حسام ممکنه بو ببره. نمی‌دونم چرا اینقدر از این پسر طرفداری می‌کنه!

صدای آقا رحیم از نزدیکی ساختمان اصلی خانه به گوش رسید:

- ستاره بابا! کجایی؟

ستاره رو به کامین آهسته گفت:

- من برم. بابا صدام می‌زنه. نگران نباش. گیر نمی‌افتیم.

هامین قبل از اینکه دیده شود سریع محل را ترک کرد؛ قلبش تند- تند می‌زد. دزدی کار کامین و ستاره بود. آن‌ها قصد داشتند با این کار هامین را از خانه بیرون کنند؛ با صدای دایی حسام به خودش آمد:

- زود باش. الان راه می‌افتیم.

تمام مسیر تا استخر، هامین سکوت کرده بود و به حرف‌هایی که شنیده بود فکر می‌کرد. ستاره تمام مسیر با کاملیا در مورد کنکور و پزشک شدن حرف می‌زد. یعنی ستاره به خاطر اتفاقی که در کافه افتاده بود، این کار را کرده بود؟ کامین صندلی جلو نشسته بود و با دایی حسام می‌گفت و می‌خندید. کامین چرا این کار را کرده بود؟ به خاطر این که نمره‌های بهتری در مدسه می‌آورد؟

همه چیز مسخره و پیچیده شده بود. رو به روی مجتمع ورزشی بزرگی توقف کردند. دایی حسام رو به کاملیا و ستاره کرد و گفت:

- خانم‌ها! یک ساعت دیگه اینجا می‌بینمتون.

رو به هامین و کامین گفت:

- آقایون! دنبال من بیایند.

استخر داخل مجتمع بسیار بزرگ بود و به جز آن‌ها دو یا سه نفر دیگر داخل استخر بودند. هامین شنا را در استخر محله یاد گرفته بود. وقتی که شکور سر یکی از افرادش را به قصد کشت داخل حوض پر از آبی فرو برد، هامین تصمیم گرفت شنا و نفس نگه داشتن زیر آب را یاد بگیرد.

استخر اینجا با استخر محله‌شان تفاوت فاحشی داشت. بزرگ، تمیز و خلوت بود. هامین نفس گرفت و زیر آب رفت. ذهنش هنوز حول و حوش دزدی می‌چرخید. هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای کاری که کامین و ستاره کرده بودند، پیدا نمی‌کرد. باور نمی‌کرد تنفرشان به قدری باشد که بخواهند هامین را از خانه پدر و مادر اصلیش بیرون کنند.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

از زیر آب بالا آمد و نفس کشید. کامین چند متر دورتر برای دایی حسام چیزی را تعریف می‌کرد و می خندید. احساسی که در آن لحظه هامین داشت، تنفر بود؛ تنفر از ستاره و کامین! کامین تمام عناصر خوشبختی را داشت؛ پدر و مادر، رفاه و آسایش و افرادی که او را دوست داشتند و حمایت می‌کردند. چرا باید هامین را به این شکل مورد حمله قرار می‌داد؟

 پسر خندان رو به رویش همه چیزش را دزدیده بود؛ دزد واقعی کامین بود. کامین، پدر و مادر واقعی هامین و زندگی مرفهی را که قرار بود داشته باشد، از او دزدیده بود. او حتی با دزد جلوه دادن او، آینده‌اش را هم داشت می‌دزدید. دایی حسام خندید و سر کامین را زیر آب کرد. هامین اجازه نمی‌داد کسی آینده‌اش را بدزدد.

بعد از کمی آبتنی، از استخر بیرون آمد. حال و حوصله تفریح را نداشت. روی صندلی کنار استخر منتظر نشست. دایی حسام از آب بیرون آمد و رو به او گفت:

- من می‌رم دوش بگیرم.

هامین سر تکان داد و رفتن دایی حسام را تماشا کرد. بی‌حوصله به اطراف استخر نگاه کرد و نگاهش روی کامین ثابت ماند. کامین هنوز داخل آب بود و به نظر می‌رسید به شدت تقلا می‌کند شنا کند. هامین با دقت نگاه کرد. به نظر می‌رسید کامین در وضعیت خوبی نیست. کامین زیر آب رفت و دیگر بالا نیامد.

با عجله بلند شد تا داخل آب بپرد و او را نجات دهد اما با آمدن فکر شیطانی، یک لحظه توقف کرد؛ چه می‌شد اگر کامین غرق می‌شد و برای همیشه از زندگیش محو می‌شد؟ آیا پروانه و کامران او را جایگزین کامین می‌کردند و با او مثل پسرشان رفتار می‌کردند؟

جواب در کسری از ثانیه به ذهنش آمد. صحنه‌ای را به یادآورد که وکیل خانوادگی جواب آزمایش هویت را اعلام کرده بود؛ همان لحظه پروانه با چشمانی پر از اشک کامین را در آغوش گرفته بود. سوالش به آسانی جواب داده شد؛ هرگز!

پروانه و کامران این بار او را از خانه بیرون می‌کردند؛ چون او را مسئول مرگ پسرشان می‌دانستند و تحمل دیدن این را نداشتند که ببیند هامین زنده و کامین مرده است. بدون معطلی داخل آب پرید و به سمت کامین شنا کرد. او را گرفت و به سختی به سمت لبه استخر شنا کرد.

هنوز یک متری تا لبه استخر فاصله داشت که دایی حسام هراسان از گوشه استخربه سمتشان دوید. بعد از کمی تقلا، کامین را بیرون کشیدند. کامین سرفه می‌کرد و نفس- نفس می‌زد. دایی حسام با نگرانی گفت:

- یه لحظه تنهات گذاشتم. چی شد؟

کامین بریده- بریده گفت:

- گرفتگی عضله.

دایی حسام رو به هامین با لبخند گفت:

- خدا رو شکر که هامین اینجا بود.

دایی حسام با دست، ضربه‌ای به شانه‌اش زد و لبخند زد. هامین بلند شد و به سمت دوش‌ها به راه افتاد. تصمیم درستی در این رابطه گرفته بود. در راه برگشت به خانه در مقابل مغازه آش فروشی توقف کردند تا آش مورد علاقه کامین را بخرند.

وقتی کامین با خوشحالی ظرف آش را از دایی حسام گرفت، هامین با خودش فکر کرد آیا کامین روز سختی را در زندگی‌اش داشته یا روزی بوده که چیزی بر وفق مرادش پیش نرفته باشد؟ با دیدن او و حتی شنیدن اسم کامین، تنها چیزی که به ذهنش می‌آمد کلمه دزد بود. همان روز به خودش قول داد تمام چیزهایی را که کامین از او دزدیده بود پس بگیرد؛ به هر قیمتی!

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت 21

پاره دو: هجده سالگی

کامین کوله مدرسه را از روی صندلی کنار تختش برداشت، روی دوشش انداخت و موهایش را مرتب کرد. موهایش را بلند کرده بود که به خاطر صورت کشیده اش به او می‌آمد. خوش قیافه‌تر شده بود اما پدربزرگش جلال این مدل را دوست نداشت و از زمانی که او را با این مدل مو دیده بود انتقادهایش را نثار او می‌کرد.

دوست نداشت به طبقه پایین و جایی که الان پدربزرگ مشغول خوردن صبحانه بود برود. کاش پدربزرگ زودتر به خانه خودش برمی‌گشت و عذاب کامین را تمام کرد. به طرف در اتاقش به راه افتاد که صدای حرف زدن آهسته‌ای را از بیرون شنید. هامین و کاملیا در راهروی مشغول حرف زدن بودند. در دلش به هامین لقب ›عنکبوت مزاحم» داد. از وقتی سر و کله‌اش پیدا شده بود زندگی‌اش تماما زیر و رو شده بود.

هر جا می‌رفت، اثری از هامین بود. فقط در جمع دوستانش بود که از دست این عنکبوت مزاحم خلاص میشد. در را باز کرد و بیرون رفت. کاملیا و هامین به طرفش سر چرخاندند؛ کنار هم ایستاده بودند و هر دو با صورتی گرد و چشمانی کشیده به او نگاه می‌کردند. از دیدن شباهتشان به هم بیزار بود. از صد فرسخی به راحتی میشد فهمید با هم خواهر و برادرند.

کاملیا با دیدنش با لبخند گفت:

- برای آزمون آزمایشی امروز آماده‌ای؟

کامین به لب و دهانش حرکتی داد که نه معنی «بله» و نه معنی «خیر» می‌داد. هامین کوله‌اش را روی دوشش انداخت و به طرف پله‌ها به راه افتاد. کامین دوست داشت برایش جفت پا بگیرد تا با سر از پله‌ها پایین بیفتد. اگر کاملیا در چند قدمیشان نایستاده بود، قطعا همین کار را می‌کرد.

پشت سر هامین به راه افتاد. به محض شنیدن صدای خنده پدربزرگ از نشیمن، راهش را به طرف آشپزخانه کج کرد. استرس آزمون امروز دست از سرش برنمی‌داشت. رتبه‌های آزمون‌های قبلیش چنگی به دل نمی‌زد.

سه هفته تا کنکور مانده بود و امروز آزمونی مشابه با کنکور برگزار می‌شد. مطمئن بود از این آزمون هم رتبه خوبی به دست نمی‌آورد. برعکس هامین که همیشه رتبه‌ بالایی در آزمون‌ها داشت. حتی مشاور گفته بود ممکن است تک رقمی شود.

با دیدن آقا رحیم و آمنه خانم سلام کرد. پشت میز کوچک آشپزخانه نشست و گفت:

- یه چایی.

آقا رحیم گفت:

- مگه نمی‌ری پیش بقیه؟ برو سر میز الان برات میارم.

- نمی‌خواد. همین جا خوبه.

صبحانه با وجود تمجیدهای پدربزرگ از هامین از گلویش پایین نمی‌رفت. آقا رحیم مشغول چایی ریختن شد و آمنه خانم یک لیوان شیر و یک تکه کیک جلویش گذاشت. کامین پرسید:

- ستاره کجاست؟

- امروز آزمون آزمایشی داره. زودتر راه افتاد که به موقع برسه.

لیوان چایی را از آقا رحیم گرفت. گرم بود و ته دلش را گرم می‌کرد. اگر پیش بقیه می‌رفت، باید به خزعبلات پدربزرگ گوش می‌داد. حتی از تصور این که بعد از اعلام نتایج آزمون امروز چه می‌شود، معده‌اش به هم می‌ریخت. حتما پدربزرگ طبق معمول می‌گفت:

- معلومه هوش هامین به خودم رفته.

تا قبل از پیدا شدن عنکبوت مزاحم، کامین سوگلی پدربزرگ بود اما حالا برایش بیشتر شبیه یک غریبه و مزاحم شده بود. آقا رحیم جعبه کوچکی را به سمت کامین گرفت و گفت:

- می‌تونی درش رو باز کنی؟ هر چی زور می‌زنم نمیشه.

کامین با اکراه جعبه را گرفت و با پیچاندن درش، آن را باز کرد. کامین خدمتکارشان نبود و آقا رحیم هنوز نمی‌فهمید نباید از او چنین درخواست‌هایی داشته باشد. لبخند زد تا حفظ ظاهر کند، جعبه را پس داد و برای این که مودب به نظر برسد پرسید:

- چی توشه؟ داروی گیاهیه؟

آقا رحیم مقداری از آن را در لیوان آبی ریخت و جواب داد:

- پیری و هزار دردسر. این رو برای مزاجم می‌خورم.

آمنه خانم که مشغول آماده کردن سوپ برای میز صبحانه گفت:

- منظورش یبوسته.

آقا رحیم اخم‌هایش را درهم کشید و به آمنه خانم توپید:

- انقدر واضح نگو خانم. آدم خجالت می‌کشه.

آمنه خانم خندید اما تمام حواس کامین معطوف آن جعبه شد که آقا رحیم گوشه کابینت بالایی گذاشت. کامین با احتیاط پرسید:

- چقدر طول می‌کشه تا اثر کنه؟

- یکی دو ساعت.

لب‌های کامین با فکری که به ذهنش رسیده بود به لبخندی باز شد. آمنه خانم داخل سینی کوچکی، چایی ریخت و رو به آقا رحیم گفت:

- تو این‌ها رو ببر. من سوپ رو میارم.

کامین فورا رو به آقا رحیم گفت:

- آقا رحیم، یه دفتر روی میزم هست برای امتحان امروزم لازم دارم. خیلی واجبه. میشه سریع بیاریش؟

آقا رحیم از روی صندلی بلند شد و گفت:

- الان میارم.

آمنه خانم اعتراض کرد:

- پس چایی‌ها؟

- وقتی دفتر رو آوردم، می‌برم. دفتر آقا کامین واجب تره.

با رفتن آقا رحیم لبخند کامین پر رنگ‌تر شد. وقتی آمنه خانم با سوپ از آشپزخانه خارج شد، کامین سریع سراغ جعبه رفت و مقداری از آن را در یکی از لیوان‌های چایی ریخت.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

سریع سینی را برداشت و به سمت سالن به راه افتاد. با دیدن بقیه سلام کرد. آمنه خانم با دیدنش رنگ به رنگ شد و گفت:

- شما چرا آقا؟ من میاوردم.

کامین لبخند معصومانه‌ای زد و جواب داد:

- اشکالی نداره. می‌خواستم کمک کنم.

پروانه لبخند دلگرم کننده‌ای زد و گفت:

- کامین همیشه مهربونم.

کامین برای هامین، کاملیا و مادرش چایی گذاشت که آمنه خانم سینی را از دستش گرفت و خودش مشغول شد. کامین با لبخندی از رضایت پشت میز کنار مادرش و رو به روی کاملیا نشست. پدربزرگ در راس میز و مادر و پدرش در دو طرفش نشسته بودند. هامین هم ظاهرا حد و حدودش را می‌دانست و به جای نشستن کنار مادر یا پدرش همیشه کنار کاملیا می‌نشست.

پدربزرگ با لبخندی رو به هامین گفت:

- روز به روز بیشتر شبیه خودم میشی. شبیه جوونی‌های خودم. مگه نه پروانه؟

هامین با لبخندی از خوشحالی سرش را پایین انداخت. کامین به مادرش نگاه کرد که او هم از این وضع چندان راضی به نظر نمی‌رسید. مادرش به تایید سر کوچیکی تکان داد و برای کامین لقمه گرفت. پدربزرگ دوباره رو به هامین گفت:

- حتی هوشش هم به خودم رفته. ازت انتظار رتبه تک رقمی دارم.

پدرش که به نظر می‌رسید از تعریف‌های همیشگی پدربزرگ خسته شده با لحنی جدی گفت:

- بهتره روی بچه‌ها فشار نذاریم. این روزها به قدر کافی براشون استرس زا هست.

اما پدربزرگ گوشش بدهکار نبود و هم چنان به کارش ادامه داد. از دیشب که پدربزرگ برای کار مهمی به خانه‌شان آمده بود تا الان، وضع همین بود. کامین اهمیتی به این قضیه نداد. تمام هوش و حواسش به هامین بود که چایی می‌خورد. خوشبختانه آن پودر هر چه که بود بوی چندانی نداشت و بویش بین بوی هل و دارچین چایی‌های آمنه خانم گم می‌شد.

بعد از صرف صبحانه، قرار بود با ماشین پدرش به محل آزمون بروند. کاملیا هم همراه مادرش به دانشگاه میرفت. قبل از اینکه کامین سوار ماشین شود، مادرش او را در آغوش گفت و گفت:

- فکر هیچ چیزی رو نکن عزیزم. این که چه رتبه‌ای میاری مهم نیست. مهم اینه من همیشه تو رو همینجوری که هستی دوست دارم.

کامین دوست نداشت از آغوشش بیرون بیاید. انگار آنجا تنها پناهگاه امن جهان بود که متعلق به خودش بود. جایی که هنوز هامین به آن راه پیدا نکرده بود و فقط و فقط متعلق به خودش بود. با بوق ماشین از مادرش جدا شد و به سمت ماشین رفت.

وقتی سر جلسه آزمون هامین چندین بار اجازه گرفت و بلند شد تا سری به سرویس بهداشتی بزند، کامین فهمید که نقشه‌اش به بهترین شکل عملی شده است. حتی نمی‌توانست جلوی لبخند زدنش را بگیرد. وقتی که شب همان روز، نتایج اولیه اعلام شد لبخند پررنگی بر لبان کامین نقش بست.

کامین بهتر از دفعه‌های پیش عمل کرده بود اما هامین افت شدیدی داشت که با سرزنش پدربزرگ همراه شد. کامین از پشت دیوار نشیمن و یواشکی به سرزنش‌ها گوش می‌داد که مثل یک لالایی دلنشین بود. افت امروز هامین در آزمون، راه حلی موقت بود. باید برای روز کنکور هم راه حلی پیدا می‌کرد. اگر می‌توانست آن روز هم نقشه‌ای مثل این پیاده کند، دنیا برایش گلستان می‌شد.

به سمت اتاق پدر ومادرش به راه افتاد که تازه از بیمارستان برگشته بودند. می‌خواست کارنامه‌اش را نشانشان بدهد. لای در نیمه باز بود. جمله‌ای که همان موقع شنید مانع از این شد که در بزند و وارد شود. مادرش با نگرانی گفت:

- من مطمئنم قصد بابام همینه. از اون روزی که هامین رو دیده، دیگه کامین رو وارثش نمی‌بینه. یادته دیشب داشت چی می‌گفت؟

صدای خونسرد پدرش را شنید:

- پدرت وارث قطعی نداره. بچه‌های ما تنها نوه‌هاش نیستند.

- درسته. ولی داشت به زبون بی زبونی می‌گفت که از اموالش چیزی به کامین نمی‌رسه. من خیلی نگرانم کامران. نمی‌دونم چیکار کنم که مطمئن باشم آسیبی به کامین نمی‌رسه. اگه من و تو نباشیم کی حواسش به کامین هست. کاش هیچ وقت سراغ اون زن و مرد نمی‌رفتیم.

صدای نگران مادرش عذابش می‌داد و علت اصلی آن، هامین و آن زن و مردی بود که پدر و مادر بیولوژیکی کامین بودند. کامین ناراحت به اتاقش برگشت. از آن زن و مرد متنفر بود؛ با این که آنها را هیچوقت ندیده بود و امیدوار بود در آینده هم هیچوقت آنها را نبیند.

آنها زن و مرد بزدلی بودند که به محض این که از قضیه جا به جایی اطلاع پیدا کرده بودند، هامین را به اینجا فرستاده بودند و خودشان فرار کرده بودند. یک  زن و مرد بزدل که کامین اسمشان را نمی‌دانست و نمی‌خواست هم هیچ وقت بداند.

آنها مهر و عاطفه نداشتند. مهر و عاطفه یعنی آغوش‌های گرم مادرش پروانه و نگرانی‌های او که شنیدنشان کامین را ناراحت می‌کرد. پدر و مادر اصلیش، پروانه و کامران بودند که همیشه او را دوست داشتند. صدایی خبیثانه ته دلش گفت:

- اما تو پسرشون نیستی. آزمایش‌ها هم همین رو می‌گه.

مشکل دقیقا همین جا بود. از زمانی که جواب آزمایش هویت آمده بود، کامین خود را ناخودآگاه جدا از خانواده می‌دید. انگار هویتی تقلبی داشت. با این که به همه دوستانش گفته بود هامین فرزند خوانده است اما ته دلش می‌دانست که خودش کسی است که هیچ ربطی به این خانواده ندارد.

انگار هیچ نقطه اشتراکی با خانواده‌اش نداشت. ظاهرش شبیه به آنها نبود. هر بار که برای چک‌آپ سالیانه می‌رفتند، پدرش همیشه تاکید می‌کرد که کامین از لحاظ بیماری‌های ژنتیکی چک شود؛ چون دقیقا نمی‌دانستند که پدر و مادر اصلی کامین چه بیماری ممکن است داشته باشند. همیشه چیزی بود که به او یادآوری کند متعلق به این خانواده نیست؛ حتی اگر خودش آن را انکار می‌کرد، ژنتیکش نمی‌توانست آن را انکار کند.

از روزی می‌ترسید که پروانه و کامران دیگر او را دوست نداشته باشند و آن روز، روز شروع بدبختی‌هایش بود. به هیچ وجه نمی‌گذاشت چنین اتفاق شومی بیفتد؛ به هیپ وقت. اون مثل همیشه، پسر خوب و مودب پدر و مادرش باقی می‌ماند و خلاف حرفشان عمل نمی‌کرد. یا حتی اگر خلاف حرفشان عمل می‌کرد، نمی‌گذاشت هیچ وقت پدر و مادرش به آن پی ببرند؛ شاید این راهی برای حفظ هویتش و ماندنش در آن خانواده بود.

***

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

وقتی مسئول جلسه اعلام کرد «وقت تمام است»، هامین سر از برگه برداشت. آبریزش بینی شدید داشت و سرش مثل یک هندوانه بزرگ شده بود. مسئول جلسه مشغول جمع کردن برگه‌ها شد. اگر کمی حالش بهتر بود می‌توانست رتبه تک رقمی بیاورد ولی با این حال مشابه سرماخوردگی که داشت نفهمید کنکور را چطور داده است.

به کامین نگاه کرد که با خوشحالی به سمت دوستش سامان رفت. دیشب به خاطر استرسی که داشت مدام کابوس‌هایی در مورد شکور می‌دید و درست نخوابیده بود. از طرفی این وضعیت سرماخوردگی که دو روزی بود گریبانش را گرفته بود، باعث شده بود تمام انرپیش تحلیل برود. بلند شد و مشغول جمع کردن وسایلش شد. تنها چیزی که نیاز داشت، خوردن قرص و خوابیدن بود.

امروز می‌توانست جز یکی از بهترین روزهای زندگیش باشد. بالاخر بعد از سالها، از درس و مدرسه راحت شده بود و می‌توانست وقتش را آزادانه بگذراند. حتی تصمیم داشت امروز به شهربازی برود اما الان فقط یک خواب ساده، درمان دردش بود.

پشت سر چند نفر از حوزه کنکور بیرون آمد. پدر و مادرهای زیادی بیرون حوزه منتظر فرزندشان بودند. چشمش به پروانه و کامران افتاده که با وجود مشغله‌ای که داشتند، برای دیدن کامین آمده بودند. پروانه کامین را محکم در بغلش گرفته بود؛ با اینکه قدش بلندتر از قد پروانه بود و به زحمت در بغلش جا می‌شد.

هامین به طرفشان رفت و سلام کرد. کامین از بغل پروانه بیرون آمد و کامران از اوضاع کنکور پرسید که هامین فقط به جمله «بد نبود» بسنده کرد. طبق معمول به اندازه کامین مورد توجه قرار نگرفت که برایش عادی شده بود. کامران با نگاهی به هردویشان گفت:

- شب راه می‌افتیم میریم شمال. هر دوتون به یه استراحت حسابی نیاز دارید.

هامین به تایید سر تکان داد. هر چند نمی‌دانست با این وضع جسمیش رفتن به شمال درست بود یا نه. با دستمال بینیش را تمیز کرد و به کامین نگاه کرد که با اعتراض گفت:

- امشب با بچه‌ها قراره بریم بیرون. بذارید فرداشب.

پروانه با لبخند دستی به شانه کامین زد و گفت:

- باشه عزیزم. فرداشب. امروز رو شما جوون‌ها خوش بگذرونید.

هامین در دلش پوزخندی زد. امشب کامین و دوستانش با چند دختر از دبیرستان کناریشان قرار داشتند. مطمئن بود پروانه سر این موضوع حساسیت داشت و اگر می‌فهمید ناراحت میشد. هامین اهل چوقولی کردن نبود و این مسئله اصلا برایش اهمیت نداشت.

سامان، کامین را صدا زد. کامین سریع خداحافظی کرد و به طرف جمع دوستانش رفت. پروانه که نگاهش روی کامین بود گفت:

- می‌بینی کامران، اصلا باورم نمیشه کامین کوچولو یهو بزرگ شده.

کامران دستش را دور شانه پروانه انداخت و لبخند زد. همان موقع چشمش به هامین افتاد که معذب آنجا ایستاده بود. تا به حال با کامران و پروانه تنها نشده بود. همیشه اثری از کاملیا یا کامین بود. کامران به ماشینش اشاره کرد و گفت:

- اگه خونه می‌ری سوارشو برسونیمت.

هامین دستپاچه شد و جواب داد:

- نه. منم با دوست‌هام قرار دارم. شما برید.

با هر دو خداحافظی مختصری کرد و به سمت مقصد نامعلوم و دوست‌های خیالیش به راه افتاد. تحصیل در یک مدرسه‌‌‌ای که پر از پسران خانواده‌های ثروتمند بود، باعث شده بود دوستی نداشته باشد؛ به لطف کامین، همه او را فرزند خوانده خانواده احمدی می‌دانستند و کسی تمایل نداشت با او دوست شود.

بعد از برداشتن چند قدم، برگشت و به پروانه و کامران نگاه کرد که با لذت و خوشحالی به کامین در جمع دوستانش چشم دوخته بودند. در مدت این دو سال و نیمی که با آنها زندگی کرده بود، فهمیده بود که ژنتیک در روابط انسان‌ها اهمیتی ندارد. هامین هیچ وقت نمی‌توانست جای کامین را در زندگی کامران و پروانه بگیرد.

چشم از آنها گرفت و به قدم زدنش ادامه داد. در این مدت هیچ تماسی با پدر و مادرش یا حتی خاله سهیلا نداشت. شماره‌اش را عوض کرده بود اما با این که خاله سهیلا شماره‌اش را داشت، هیچ تماسی از او دریافت نکرده بود. از قدیم گفته بودند «بی‌خبری خوش خبری است».

زنگ زدن به هامین به معنی این بود که به دردسر افتادند و نیاز به کمک دارند. او از این بی‌خبری خوشحال بود. ناگهان لرز به تنش افتاد. حتی نمی‌دانست این بیماری چطور نزدیک کنکور به سراغش آمده. پروانه و کامران هم ظاهرا متوجه حال بدش نشده بودند. بینیش را برای بار هزارم تمیز کرد و به رو به رویش نگاه کرد.

سر یک چهار راه کوچک رسیده بود. پسر بچه گل فروشی را دید که به زور می‌خواست به مردی گل بفروشد. هامین نمی‌خواست با چیزی که او را به یاد گذشته‌اش می‌اندازد، مواجه شود. چرخید تا از سمت دیگری حرکت کند.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...