رفتن به مطلب

داستان ملقب به ابولعاص💸نویسنده ملیکا ملازاده


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

بسم  الله الرحمن الرحیم

نام داستان: ملقب به ابوالعاص.

نویسنده: ملیکا ملازاده.

ژانر: مذهبی، تاریخی.

نکته: به این داستان پر و بال داده شده!

مقدمه: 

الهی مو به قربونت برُم گل

بقربون دو چشمونت برُم گل

دلت را مو خون کردُم می‌دونُم 

بقربون دل‌تنگ برُم گل 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بسم الله الرحمن الرحیم

پارت اول

نور مستقیم خورشید، چشم‌های ابوالعاص را اذیت می‌کرد. دستش را سایبان نگاهش کرد تا کوچه پس کوچه‌های مکه را بهتر ببیند. با دیدن افرادی که به هم می‌رسیدن و خاله زنک‌وار به صحبت مشغول می‌شدند، خنده‌اش گرفت. ماجرا چه بود که باز فضولی مردان و زنان مکه را بر انگیخته بود؟ از تپه پایین رفت و وارد شهر شد. چند قدمی بیش نگذشته بود که چندین نفر به سویش دویدن ایستاد تا آنها او را با خبر ساخته و به سرگرمی خود را ادامه بدهند. یکی‌شان با نگرانی که هیجان خبر به خوبی در آن نمایان بود گفت:

- ای ابولعاص! خبرها را شنیده‌ای؟

- خیر! از کجا باید خبرها را شنیده باشم؟ من در بیابان بوده‌ام.

- ای عقب مانده از دنیا! پسران ابولهب دختران محمد را طلاق داده‌اند.

چشم‌هایش از تعجب گرد شد. رقیه و ام کلثوم دختر خاله‌های و خواهر خانم‌های ابولعاص بودند و این مسأله برای او مهم بود.

- علتش چیست؟

- محمد شعری از طرف خدایش در نکوهش ابولهب گفته.

- وای به او! وای بر دیوانگی او!

قدم‌هایش را به سوی خانه کوچک  محمد کج کرد. در مقابل منزلش ایستاد و کلون در را کوبید. صدای فاطمه کوچک از پشت در آمد:

- کیستی؟

- ابولعاص هستم!

فاطمه در را باز کرد و به پشتش پناه برد و از آنجا شوهر خواهر خود را دید که در آن لباس فاخر با قدم‌هایی محکم و بلند به سوی منزل پدرش می‌رفت. ابولعاص به داخل رسید و محمد را دید که در گوشه‌ای نشسته و با ریش ‌های خویش بازی می‌کند. در مقابلش نشست.

- چه کرده‌ای؟ چه گفته‌ای؟چرا زندگی دخترانت را بخاطر کینه خود خراب کرده‌ای؟!

محمد نگاهش کرد.

- من فقط ابلاغ کننده وحی الهی هستم و حرفی از خود نمیزنم!

ابولعاص پوزخندی زد و گفت: 

-  حاضر نیستی از سخنان خود دست برداری!

بعد از جایش بلند شد.

- هیچ نکرده‌ای جز آنکه دخترانت را نگون بخش کرده‌ای.

برگشت و از خانه بیرون رفت. با خود فکر کرد دیگر خود را نگران کارهای او نمی‌کند، به سمت خانه خود رفت. دوست داشت زینبش را ببیند تا عصبانیتش را از یاد ببرد. از طرفی دوست می‌داشت تا با کنار زینب بودن غم را از دل او نیز بزداید. کلون در را به دست گرفت که ناگاه صدایی از پشت سرش آمد:

- ابولعاص!

به سمت صدا برگشت پسران ابولهب یکی از عموهای محمد.

- هان؟ چه شده‌است که هردوی شما به دیدار من آمده‌اید؟

- ما را به داخل خانه‌ات راه نمیدهی؟

بدون دادن پاسخ کلون در را چندبار به در کوبید. صدای غلامی آمد:

- کیستی؟

- من هستم، ابولعاص! مهمان هم داریم.

غلام در را باز کرد و ابولعاص با دو مرد وارد خانه شدند.  پسران ابولهب چشم‌شان به کنیزان زیباروی ابولعاص بود و با خود فکر می‌کردند مگر زبیب چه دارد که با آنکه فرزندی به ابولعاص نداده‌است، هیچ‌کدام از این کنیزان  طمع آغوش ارباب خود  را نکشیده‌اند! وارد هال خانه شدند.    زینب که اشکش را به تازگی زدوده بود، با دیدن پسران ابولهب اخم کرد و بازگشت و به اتاق مشترکش با ابوالعاص رفت. هر سه که نشستند، ابولعاص پرسید:

- شما را به من چه کاری است؟

عتبه همسر پیشین رقیه به سخن آمد:

ی @Aramis.R_U

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوم

- آیا شنیده‌ای که محمد به پدر ما توهین کرده‌است؟!

ابولعاص ناراحت سرش را تکان داد.

- شنیده‌ام.

این‌بار عتیبه همسر ام کلثوم گفت:

- و شنیده‌ای که ما دخترانش را طلاق داده‌ایم؟

- این را هم شنیده‌ام، چه از من می‌خواهید؟

عتبه دو دستی دست ابولعاص را گرفت.

- ما آمده‌ایم تا از تو بخواهیم که زینب را طلاق دهی.

ابولعاص با تعجب به او نگاه کرد، سپس خنده‌ای کرد و پرسید:

- چه بخواهید؟!

- زینب را طلاق بده! این‌گونه او تنبیه می‌شود و دست از دیوانگی‌هایش برمی‌دارد.

ابولعاص به عتبه زل زده بود و ذهنش  در خاطراتش با زینب جست‌وجو جو می‌کرد؛ خندیدن‌هایش، مهربانی‌هایش. هرگاه که از در می‌آمد، زینب را می‌دید و دلش آرام می‌شد، هرگاه دیگران عذابش می‌دادند زینب از او دلجویی می‌کرد، هرگاه از چیزی در زندگی عصبانی می‌شد، زینب با سخن‌های خود او را قانع و راضی می‌ساخت.

- هان؟! چه می‌گویی؟

ابولعاص نگاه خشمگین خود را به او دوخت و با خود فکر کرد چه می‌شد نگاهی همچون  علی داشت تا مخاطب  او از ترس زبانش بند بیاید؟ اما همین نگاه نیز برای ترساندن آنها کافی بود.

- بلند شوید و از خانه من بیرون بروید!

عتبه هل شد ولی عتیبه خود را جمع و جور کرد و گفت:

-  خواسته ما را رد مساز! ما زن‌هایی بهتر از دختر محمد به تو خواهیم داد.

عتبه سریع دنباله سخن برادر خود را گرفت:

- راست می‌گوید! پدر ما را برای خود حفظ کن که بسیار بیشتر از محمد برای تو سود دارد!

عتیبه: کار محمد تمام است، به زودی او را خواهیم کشت.

سپس کف دستش را رو به روی نگاه ابولعاص گرفت.

- دستت را در دست ما بگذار!

ابولعاص از جا بلند شد.

- از خانه من بیرون روید!

با صدای فریادش زینب که تقریباً می‌دانستند آن دو به چه علت به خانه او آمده‌اند، به داخل اتاق دوید. وقتی صورت خشمگین شووی خود را و در مقابل نگاه نگران پسران ابولهب را دید، لبخند کوچکی زد. پسران ابولهب که در مقابل یک زن تحقیر شده بودند، از جا برخاستند و غر زنان از خانه بیرون رفتند. ابولعاص برگشت و نگاه خود را به زینب دوخت. لبخند روی لب زینب بهترین دستمزد برایش بود با خود فکر کرد چقدر زینب را دوست دارد و جواب لبخند او را داد.

***

سالی نگذشت که درد زایمان بر جان خدیجه افتاد. هنگامی که زینب دورتر از آن بود که  خود را به کمک مادر برساند و دیگر دختران کوچک بودن، هنگامی که همسایگان  و آشنایان این عزیز را به جرم باور خدایی دیگر   تنها گذاشتن و  خدیجه مانده بود چه کند و  محمد خود را به هر دری می‌زد اما راهی نبود! ناگهان در باز شد و چهار بانوی بهشتی به کمک خدیجه آمدند. بلی، بهترین زن عالم از بطن   عارف‌ترین بانوی عالم در دستان  پارساترین زنان جهان به دنیا آمد.

*@پرتوِماه

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سوم

زینب منتظر ابوالعاص بود تا برسد و با دیگر به خانه مادرش بروند.  کنیزان موهایش را شانه زده بودن و آرایشی کرده بود. پیراهن بلند  زرشکی بر تن و عمامه زنانه یاسی بر سر گذاشته بود و با سرمه بر روی چانه و کنار چشمش نقش کشیده بودند و رژ لب قرمزی هم روی لب هایش قرار گرفت.

- موهایم را ببافید!

شروع کردن.  کنیزان را مرخص کرد و با مشک خود را خوشبو ساخت. جعبه جواهراتش را باز کرد و نگاهی به  جواهراتش انداخت. گردنبدی که مادرش در روز عروسی‌اش هدیه داده بود برداشت و به سمت آینه رفت تا به گردن بیندازد که دو دست از پشت گردنبد را گرفت.

- من برایت خواهم انداخت.

هنگامی که تمام شد، زن و شوهر به سمت هم برگشتند.

- زیبا شدی   آهوی زیبا روی من!

زینب بهش لبخند زد و گفت:

- کاش زودتر خبردار می شدم تا به کمک  مادرم می رفتم!

ابولعاص او را در آغوش کشید و گفت:

- می‌دانی به چه فکر می‌کنم؟

زینب می‌دانست.

- به فرزندمان علی!

- آری، پسرک شیرینم را در کودکی از دست دادیم.

- خداوند به ما فرزندی دیگر عطا کند.

این را می‌گفت اما می‌دانست که از زمان مسلمان شدنش و   کافر ماندن ابوالعاص، علاقه‌ای به داشتن فررند از او ندارد و بسیاری زمان او را از خود می‌راند.

کجابه بر روی شتر قرار گرفته بود و  زینب با کمک ابوالعاص سوار گشت. ابولعاص نیز بر روی اسب خود نشست و به سوی خانه خدیجه راه افتادند.  به خوبی دریافت می‌شد که ثروت  بی‌حد خدیجه از زمان مسلمان  شدنش رو به کاهش است و ابوالعاص   هرگاه این را متوجه می‌شد، لب به دندان می‌گزید. به داخل باغ رفتند و از روی اسب به پایین پریدند. وارد خانه شدن و  غلامی به استقبال‌شون اومد.  داخل سالن که رفتند، ام کلثوم و رقیه به سمتشان دویدن. خواهران روبوسی کردند.

- فرزند چیست؟

ام کلثوم گفت:

- دختر است!

زینب جا خورد و ابوالعاص پوزخند زد.

- یعنی خدای تو قدرت یک پسر دادن به پیغمبر ش را ندارد؟ 

زینب به سمتش برگشت. 

- او از تو بیشتر می‌داند.  

- آری...

بعد خندید. زینب با حرص روش رو گرفت و به خواهرها گفت:

-  می‌خواهم از آنان دیدار کنم.

رقیه راهنمایی‌شون کرد. هر دو وارد اتاق شدند. خدیجه کناری دراز کشیده بود و  نوزادی کنارش بود و  محمد هم  همان جا نشسته بود. سلام و احوال پرسی که تموم شد،

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهار

همه نشستند و زینب به سوی خواهرش رفت  و او را در آغوش گرفت.

- مانند ماه شب چهارده می‌درخشد! 

ابولعاص پرسید:

- نامش چیست؟

خدیجه جواب داد:

- فاطمه!

زینب پیشونی کودک را بوسید و در کنار مادرش گذاشت و گفت:

-   در این سن خواهر داشتن لذت بخش است!

محمد خندید.

-  اولین فرزند خانواده‌مان بعد از مسلمان شدن.

زینب گفت:

- اولین فردی از خاندانمان که از کفر به اسلام بازنگشت.

ابوالعاص از کلمه کفر نفس عمیقی کشید و رویش را گرفت.  ام کلثوم گفت:

- علی کجاست؟

رقیه گفت:

- به دنبال عمو رفته است.

علی سالی از زینب کوچک‌تر بود اما  زنی به سن زینب در آن زمان جوان و پسری همسن علی نوجوان به حساب می‌آمد و این قانون به زمان دنیا آمدنشان اشاره داشت. علی با وجود سن کمش، زمان بازی‌اش گذشته بود و گاهی که کار کمتر داشت، با معدود دوستانی که از  زمان مسلمان شدنش برایش مانده بودند، در صورتی که خانوادهایشان آنانذا با یکدیگر نمی‌دیدند، گفت و گو می‌کردند. علی خانه کعبه را بسیار دوست می‌داشت و به دنیا آمدن او از آن خانه هنوز نیز نقل مجالس بود. 

بسیاری از نوجوانان و جوانان مکه بودند که دوست داشتند با وی زور آزمایی کنند تا دست از عقایدش بردارد اما این ممکن نبود! علی با وجود سن کم، قد بلند و چهارشانه بود و نگاهی جدی،  صدایی بم داشت که در هنگام عصبانیت، نعره‌اش شهر را می‌لرزاند و اخم‌هایش  همه را به عقب نشینی وادار می‌کرد.   در باز شد و ابوطالب، فاطمه بنت اسد و علی وارد شدند. ابوطالب به داخل آمد و کنار فرزند نشست.

- پسر است؟

خدیجه گفت:

- فرزندم دختر است!

ابوطالب لحظه‌ای جا خورد و بعد با لبخند  کودک را در آغوش گرفت.

- دختر نیز خوب است!

فاطمه دستی بر سر کودک کشید و گفت:

-  این خانه  پسر کم دارد!

علی با احترام تمام گفت:

- او فررندی است که از پغمبر خدا و اولین زن مسلمان به عمل آمده،  آنچنان پاک آمده است که هیچ پسری قبل از او چنین نبوده و بر تمامی آنان سروری دارد. هنگامی که اولین‌بار دیدمش، بر دلم بر آمد که او همچون مریم   مادر عیسی مادر جهانیانان خواهد شد.

محمد با چشمانی براق به علی نگریست و بیشتر دریافت که علی همچون روح برای وی است.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پنج

خانه خدیجه با این کودک رنگ و بویی دیگر گرفت.  محمد فاطمه را می‌بویید و می‌گفت: «بوی بهشت می‌دهد». اما این شادی مدت کوتاهی بیش دوام نیاورد؛ زیرا بزرگان مکه پیمانی بر ضد  قبیله بنی هاشم بستند که هر مراوده با آنان را ترک کرده تا مگر از عقاید خود دست بردارند. افراد بنی هاشم به سوی ابوطالب رفتند و خواستار   صحبت با محمد شدند، اما ابوطالب از آنان خواست که پشت محمد بمانند و   نظام قبیله‌ای چنان حکم کرد که اگر خون در رگ‌هایت نماند از خویشاوند دست نکشی. آنان برای آسیب کمتر دیدن تصمیم گرفتند به  شعبی مهاجرت کنند و این یعنی ممکن است زینب دیگر خانواده اش را نبیند.

- بگذار من نیز با آنان بروم!

- چه می‌گویی؟! زندگی در آنجا به معنی مرگ است!

- خانواده‌ام هستند، من نیز مسلمانم و باید هم‌پای دیگر مسلمانان باشم!

ابولعاص بازوهای زینب را در دست گرفت.

- تو همسر من هستی و کنار من در خانه خود  تا آنجایی خواهی ماند که دست از عقاید خود برداری! سپس فرزندی خواهیم آورد و تا آخر عمر خوشبخت خواهیم ماند.

- خوشبختی من در کنار تو بودن نیست!

ابولعاص با بهت به زینب نگاه کرد.

- مرا از همه چیز بازداشتی، عذابم می‌دهی و نمی‌گذاری همراه دیگر مسلمانان باشم و نمی‌گذارید با دیگر زنان سخن بگویم مگر آنکه عقایدم را نشنیده بگیرند. به پدرم توهین می‌کنی و پشتش را خالی، مرا، راه مرا قبول نداری.

بازوهای زینب رو ول کرد و غرید:

- فردا برای بدرقه آنان می‌رویم.

سپس بیرون رفت. صبحگاه برای بدرقه‌شان رفتند. زینب فاطمه را در آغوش گرفت.

- او بسیار ضعیف است، چگونه این درد را تحمل می‌کند؟ 

سپس خواهرانش را در آغوش کشید.

- کاش من نیز در کنار شما می‌ماندم! راه ما یکی است اما مکان اسارتمان فرق می‌کند.

مادر را در آغوش کشید و به گریه افتاد.  خدیجه گفت:

- دخترک زیبایم اشک نریز که من از آن دردی که در راه خدا به من رسد خوشنودم!

- چگونه دوری شما را تحمل کنم؟

به سوی پدر بازگشت و همدیگر را در آغوش کشیدن.

- پدر جان! بی تو چه کنم؟ 

- فرزندم مدت‌ها هست که تو در خانه همسرت عذاب می‌کشی  و من حتی آنقدر قدرت نداشتم تا تو  ا به پیش خود بخوانم.

- من از شما ناراحتی ندارم!

رو به عمویش و علی کرد.

- خانواده‌ام را محافظ باشید!

ابوطالب گفت:

- علی را محافظ وی گذاشته‌ام.

ابولعاص جلو اومد.

-  امید دارم   سختی آنجا شما را از عقاید عجیب خود باز دارد و به سوی خدایان بازگردید!

پاسخی نگرفت جز آنکه خدیجه گفت:

- مراقب دخترم باش!

- چنین خواهم کرد؛ زیرا او  همسر من است و از کنونی کسی جز من برایش نیست!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شیش

زینب سرش رو با غصه پایین انداخت و قلب محمد فشرده شد. همه سوار بر شترها از خانه و کاشانه خود دور گشتند.

***

شیش ماه از رفتن خانواده زینب گذشته بود و زینب می‌دانست که روز به روز شرایط زندگی در آنجا سخت تر می‌شود و جز غم و غصه خانوادت هاش، غرغرهای همسرش بر اینکه خانواده تو باعث تحقیر من هستند،  فریادهایی که دشمنان از پشت در خانه‌اش می‌زدند:

- زینب می‌دانی خواهر کوچکت از گرسنگی مرده است؟

- حال که مرغ می‌خوری می‌دانی در آنجا یک خرما را بین چهل نفر تقسیم می‌کنند؟

- خبر رسیده است پدرت را کشتند.

گاه نیز دلش برای مادرش تنگ می‌شد  و درحالی که به صدای تنبور زنان در کوچه گوش می‌کرد  در دلش می‌گفت:

با دستبندهای توی دستش و
لباس زرد رنگش
تنبور به دست گرفته
میزنه
و من
روی هر نتی که بالا و پایین میره
روی هر زیر و بم آوا و صدای ساز
به تو فکر می‌کنم
به لبخند زدن‌هات
به چشم‌هات
به ...
تمام موجودیت تو.

رابطه‌اش با ابولعاص مانند اول نمی‌شد و کنیزان نقشه می‌کشیدند و غلامان او را کنار زده می‌شماردن و احترامش را نگاه نمی‌داشتند.  حیوانات خانه تنها دلدارش بودند و دیگر گوشی برایش نبود.

یک سال گذشت و اسرارهای زینب جوابی نداشت.

- می‌گویند   پدرم از تشنگی سنگ‌ها را می‌چشد و سنگ به شکم می‌بینند، دایی‌ام گاه کیسه گندمی از بالای کوه می‌اندازد و گاه شترهایی با بار به آن سو فرستاده می‌شوند که یا به خویشاوندانم می‌رسند یا به دست کافران می‌افتند، تو نمی‌خواهی کمکی کنی؟

- در همین زمان نیز من بخاطر خانواده تو مورد آزار قرار می‌گیرم،  اگر چنین کنم دیگر مرا قبول نخواهند داشت.

گاه تا صبح با یکدیگر جر و بحث می‌کردند و صبحگاه ابولعاص جوری با وی روبه‌رو می‌شد که انگار هیچ بینشان نبوده؛ اما این آرامش تا زمان بازگشتش بیشتر به طول نمی‌کشید. کنیزان روزبه‌روز آزار خویش را بیشتر می‌کردند و طعام زینب که معمولاً به تنهایی می‌خورد   کمتر و با طعمی بدتر می‌شد. در خانه زندانی بودند و  ابولعاصی که بیشتر زمان را با دوستانش می‌گذراند و حال بدش را برای خانه می‌آورد.

سال و نیم گذشت و ابولعاص به شدت فرزند می‌خواست.

- تو می‌خواهی  من را هم مانند پدرت ابتر معرفی کنند؟

- کم کنیز نداری، می‌توانی همسر دیگر نیز بگیری، مرا هم طلاق بده تا به  مکانی که دوست دارم بروم!

-  تو تنها همسر من و همسر من هستی، این را بفهم!

بیرون زد. گاهی فروشندگان از مقابل خانه‌شان می‌گذشتند و  به غلامان دستور می‌داد آنان  را به خانه بخوانند تا کمی ازشان خرید کند اما حساب همان را ابولعاص می‌گرفت تا مطمئن شود  وی چیزی برای خانواده‌اش نمی‌فرستد. پاییز شده بود و  دلگیری‌اش حال  زینب را بدتر می‌ساخت و با هر باد سردی به یاد آنچه دارد به خانواده‌اش می‌گذرد، اشک می‌ریخت.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفت

دو سال از دوری خانواده‌اش گذشت. ابولعاص که وضع زندگی‌اش بر شانه‌هایش فشار می‌آورد، به قصد تجارت به ایران، شهر را ترک کرد.   زینب در خانه زندانی ماند و حال نوای سخنان نابجا بیشتر آزارش می‌داد. او بعضی از کنیزانی که در طی این سال‌ها بسیار به فکر بدست آوردن دل ابولعاص بودن را فروخت، نه بخاطر آنکه آنان را از همسرش دور سازد، بلکه خودش گفت:

-  به عنوان یک زن، هیچ چیز برایم ناراحت کننده‌تر از دیدن زنانی نیست که با رفتار احمقانه، خود را خوار می‌کنند. از .... خود استفاده می‌کنند تا مردها را اغوا کنند و شعور خود را نادیده می‌گیرند.

او حال بیشتر عبادت می‌کرد، چون جز خداوند کسی را نداشت. البته که خدا برای او بس بود. بسیار دوست داشت آیه‌های تازه نازل شده را بشنود و به خواهرانش که چنین اجازه‌ای داشتند، حسرت می‌برد.

شش ماه بعد ابولعاص  از سفر بازگشت و   پیراهن ایرانی برای زینب آورده بود و  او را با خود به باغ‌های بیرون از شهر برد و  با دست خود برایش میوه چیند.  حتی  قبول کرد تا با پول فروش کنیزان چند کیسه گندم بخرد و سوار بر شتری به سوی شعب راهی کند.   سپس زینب دوباره در خانه زندانی شد  اما این‌بار ابولعاص بیشتر در کنار او بود و  محبت می‌کرد اما رابطه دوباره‌اش با اشراف مکه کم- کم زندگی‌شان را به سوی درد برد. تلخی ابولعاص و سردی زینب بر هردو سخت می‌آمد. گاه شب‌ها ابوالعاص از پشت به او خیره می‌ماند و در دل می‌گفت:

مثل هر شب مانده‌ام در حسرتِ یک
شب بخیر،
گاهی آدم بی‌قرار چیزهای ساده است... .

خبری از شعب رسید که عهده نامه در مکه به نابود شده است. اول همه او را که از راه دور چنین می‌گفت مورد تمسخر قرار دادند سپس هنگامی که به بازدید از  عهده نامه روی آوردند، دریافتند   موریانه‌ها آن را خورده‌اند. مجبور به دست کشیدن از پیامشان بودند و محمد و خاندانش به سوی خانه‌های خویش ره سپار شدند. هرچه آن روز ابوالعاص دلخور بود، زینب از شادی در پوست خود نمی‌گنجید. بعد از سه سال لبخند بر لبش آمد و صورتش رنگ گرفت و با ذکرهایش خانه کافر را خوش بو ساخته بود.

او ساعت‌ها با گریه افراد خانواده‌اش را در آغوش می‌گرفت. گردپیری و خستگی عمویش را بی‌حال کرده بود و مادرش نیز مریض در کناری افتاده بود، پدر از گرسنگی مانند پوستی بر روی استخوان شده بود و دو خواهرش صورتشان رنگ پریده و دستانشان ناتوان بود، فاطمه کوچک که برای اولین‌بار خواهرش را می‌دید، غریبی می‌کرد و علی نیز که حالا مردی جوان شده بود با چشمانی که به اندازه سه سال غم حکایت داشت در سکوت به جمعیت زل زده بود.

خدیجه بعد از بازگشتش   روز به روز حالش بدتر می‌شد و زینب تا جایی که می‌توانست کنار او می‌ماند زیرا ابولعاص نیز بسیار خاله خود را   دوست می‌داشت.   ابوطالب نیز که هشتاد و خورده سال سن داشت،  مرگ را به خود نزدیک می‌دید  اما نگران بود بعد از مرگ او چه کسی  قبیله‌اش را حمایت خواهد کرد؟ محمد حال هر دو را درک می‌کرد و از خدا سلامتی‌شان را می‌خواست. او که امیدوار بود بعد از بازگشت   به مکه حال همسرش بهتر بشود،  حال همسرش نگران ترش می‌ساخت. ام کلثوم   فاطمه را نگاه داری می‌کرد و رقیه به مادر می‌رسید.  علی هنوز نیز محافظ پیامبرش بود و در عین حال زمان بیشتری را با پدرش می گذراند.

خبر تلخی رسید که ابوطالب جان داده است. زینب در آن زمان  با همسرش بود. ابولعاص که پشت محمد را خالی و او را تسلیم عقیدشان شده می‌دانست،   بی‌صدا خندید اما زینب بی‌حال کنار خانه نشست.

- خداوند ما را حفظ کند!

رو به ابوالعاص گفت:

- مرا پیش مادرم ببر!

- به او که نمی‌خواهی بگویی؟

- خیر، او خواهد مرد!

ابولعاص که دانست زینب برای دلداری به پدرش خواهد رفت، گفت:

-  تو را جایی نخواهم برد!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هشت

سال به پایان نرسیده بود که درد دوم بر قلبشان نشست. خدیجه  در حال جان دادن بود.  زینب خبر را که شنید نفهمید چگونه به خانه پدرش رسید. در حیاط علی را دید که  با فاطمه چهار ساله بازی می‌کند، دریافت که چهره علی بسیار غمگین است و انگاری فقط برای سرگرم کردن کودک آمده بود. به  سویش دوید.

- ای پسر ابوطالب! مادرم را چه شده؟

نگاه علی اشک آلود شد. فاطمه با تعجب نگاهش کرد.

- خواهر، مادر را چه شده؟

ابولعاص بازوی زینب را گرفت و او را عقب کشید و به کودک گفت:

- این نیز بازی است دخترک، حال بازی کن!

زینب بازویش را کشید و به داخل دوید. درب اتاق مادر را گشود. ام کلثوم و رقیه گوشه‌ای نشسته و زار می‌زدند، محمد در بالای سر خدیجه نشسته بود و اشک می‌ریخت. زینب خود را لرزان به مادر رساند و کنار پدر بر روی زمین افتاد. خدیجه نگاه بی‌حالش را به خانواده‌اش دوخت.

- مرا بیم مرگ نیست،  تنها آرزوم این بود که رهاییمان از شعب را  با چشم‌های خویش بمیرم حال آرزوی ندارم.

رو به همسرش گفت:

- نمی‌توانم تمامی دخترانم را به شما بسپارم، چون نمی‌خواهم هنگامی که یکی از آنان مانند زینب در سختی به سر می‌برد، شما خویش را مقصر ببینید. پس فقط فاطمه را بعد از خدا به شما می‌سپارم.

محمد در حالی که صورتش از اشک خیس بود، دستان خدیجه را گرفت. همسری که پنج سال از وی بزرگ‌تر بود اما پیش از ده سال زودتر ترکش می‌کرد.

-  مرا آنچه می‏‌بينم ناگوار است و شايد خدا در ناگوار خيرى بسيار قرار دهد، پس هر گاه در بهشت هووهاى خود را ديدار كردى، آنان را سلام برسان!

- اى رسول خدا! آنان كيستند؟

-  همانا خداى تو را و نيز مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم و كلثوم خواهر موسى را در بهشت همسران من قرار داده است.

خدیجه دستش را فشرد.

- خوشنودم که در آن دنیا تنها نیستی اما در این دنیا بی من چه  خواهی کرد؟

محمد  گریه‌اش بیشتر شد.

- کاش مرگ مرا می‌برد و تو را از پیشم نه!

خدیجه آخرین لبخند را به همسر زد و چشمانش بسته شد. 

***

عزاداری کوچکی در خانه محمد برپا شد.  حال او همدمی نداشت، رقیه و ام کلثوم یاری نداشتند و  زینب دیگر گمان نمی‌کرد همسرش بگذارد سری به خانواده‌اش بزند. از همه بدتر حال بد فاطمه بود. به سوی پدرش رفت و  عبای او را  گرفت.

- پدر جان! مادرم کجاست؟ مادرم کجاست؟

این مرد دلشکسته که در این سال بیش از سه سال شعب ابوطالب  پیر شده بود،   چه می‌توانستند  به فرزندش بگوید؟ پس جبرئیل بر او فرود آمد و گفت: به فاطمه بگو كه خداى متعال براى مادرت در بهشت خانه‏اى از در و گوهر بنا كرده است كه رنج و داد و بیدادى در آن نیست. 

فاطمه که شنید، کمی آرام شد. او سختی‌های مادرش را دیده بود و حال از خشنودی‌اش خشنود بود. با دست کوچکش دست پدر را گرفت.

- پس بجای او، من شما  را مراقب خواهم بود.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نه

صدای گریه‌ها به عرش رسید و محمد در کنار فرزندش نشست و در آغوشش کشید. از آن زمان محمد بیش از پیش آزار می‌دید و زینب جز سخنان ابولعاص و مزاحمان پشت در که از  عذاب‌های پدرش می‌گفتند، راه ارتباطی با خانواده‌اش  نداشت. گاه خود محمد به پشت در خانه‌اش می‌آمد و محمد پدرانه‌اش را با دلداری به فرزندش و شنیدن صدای وی کمتر می‌ساخت و زینب با دادن پولی به کنیران و غلامان، دهانشان را می‌بست.  گاه پدر فاطمه را  به همراه خود می‌آورد و اصرارهای وی برای دیدن روی خواهر زینب را غمگین‌تر می‌ساخت. او غم از دست دادن مادرش را نیز هیچ‌گاه از خاطر نمی برد.

از تو شبی جا مانده در من که هرگز صبح نخواهد شد!

خبر رسید که پدرش به دنبال پناهگاهی برای مسلمانان به سوی طائف رفته. هرچند این  مهاجرت وی را تنهاتر می‌ساخت اما تا صبح دعا کرد تا پدر به خواسته‌اش برسد. ابولعاص که این را بر ضد منافع خویش می‌دید ،با دیدن دعا زینب خشم خود را بر سر وی خالی  نمود.  هنگامی که خبر آمد  پدرش را از پیش خود رانندن. سخنان ابولعاص انقدر خشمگینش کرد که بلند شد و فریاد کشید:

- آرزویم این است که اگر یک روز دیگر می‌خواهم عمر کنم، آن روز را در کنار تو نباشم.

کار از پچ- پچ گذشته بود. مردم با صدای بلند خبرها را با یک دیگر مرور می‌کردند. ابولعاص با پاهایی برهنه به بیرون از خانه دوید. او که تا چندی بیش هیچ به این خبرها اعتنا نمی‌کرد، حال تمامی آنها برای او مهم شده بود. زیر خبری نبود که نامی از محمد در آن نباشد. به اولین گروهی که رسید، پرسید:

- چه شده است؟

با اخم به او نگاه کردند.

- آیا به راستی تو نمی‌دانی؟!

کلافه شد.

- آدم عاقل سوالی را که می‌داند می‌پرسد؟

دیگری گفت:

- دیشب چهل مرد از چهل قبیله، به قصد کشتن محمد در نزدیکی خانه او اطراق کرده بوده‌اند.

ابولعاص وحشت زده پرسید:

- آیا او را کشته اند؟

- علی بجای وی در بستر خوابید.

اگر زمان دیگری بود یقیناً می‌خندید؛ تمام دنیای علی محمد بود. خود هنوز سنی نداشت و جان خود را برای محمد می‌گذاشت.

- صبحگاه بجای محمد او را در بستر دیده‌اند.

پیرمردی در جمع که بر مزاح‌هایش شناخته می‌شد، گفت:

-  از او پرسیدند محمد کجاست؟ جواب داد مگر او را به من سپرده بودید؟

لحن پیرمرد آن‌ها را نیز به خنده انداخت. ابولعاص دوباره پرسید:

- پس محمد الان کجاست؟

تازه یاد مطلب اصلی افتاده‌اند و دوباره ترش رویی کرده اند.

- سلمان او را بر کول گذاشت و ابوبکر با او برفت.

- به کجا؟!

- ما نمی‌دانیم؛ فقط می‌دانیم از مکه گریخت.

ابولعاص بازگشت به سمت خانه اما به داخل نرفته بود که به فکر افتاد به دیدار علی برود. داخل حیاط خانه زینب را دید که آماده برای بیرون رفتن از خانه است.

- به کجا می‌روی زینب؟

- می‌خواهم به دیدار خواهرم فاطمه بروم، می‌خواهم غمش را بزدایم.

ابولعاص نگاهی به بیرون خانه انداخت، بعد گفت:

- من نیز به دیدار علی می‌روم.

به سوی خانه فاطمه بنت اسد رفت. حال که محمد نبود، احتمالاً علی را باید در آنجا پیدا می‌کرد. چند ضربه به در زد.

- کیستی؟

- من هستم فاطمه، ابولعاص!

فاطمه بنت اسد در را گشود. قبل از هر حرفی ابولعاص پرسید:

- به دیدار علی آمدم. آیا اینجاست؟

فاطمه از مقابل در کنار رفت.

- آری، به داخل بیا!

هر دو به داخل رفتند. فاطمه به یکی از اتاق ها اشاره کرد.

- در آنجاست!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ده

ابولعاص با تعجب نگاهش کرد. می‌خواست بپرسد مرحم برای چه ولی فاطمه به سمت مطبخ رفته بود پس راه خود را به سمت اتاقی که علی در آنجا بود کج کرد. داخل که شد با اولین نگاه منظور فاطمه را فهمید. جواب سلام علی را داد و جلوی او را که می‌خواست پیش پایش بلند شود گرفت سپس رو به روی او نشست و پرسید:

- چه بلایی بر سر خود آورده‌ای؟

علی خندید.

- آیا گمان می‌بری خود این بلا را بر سر خود آورده‌ام؟

ابولعاص همان‌طور که به کبودی‌های و خون مردگی‌های صورت و بدن علی نگاه می‌کرد، گفت:

- شنیده بوده‌ام که چه شده، اما نشنیده بوده‌ام کتک زدند.

علی دستی بر روی کبودی گونه‌اش کشید بعد گفت:

- نگران پیغمبر صلی الله هستم، نکند که بلایی سرش بیاید!

ابولعاص ناراحت گفت:

- تو جوانی و او پیر، جان خود را به خطر انداخته‌ای برای چه؟

علی گفت:

- می‌خواهم پیدایش کنم، شاید هنوز نتوانسته باشد از مکه گریخته باشد.

- احتمالش هست؛ اگه پیدایش کردی برایش غذا و  آب ببر!

- در امیدم که فردی بر فرزندان و یاران او آسیب نرساند.

ابولعاص زیر لب گفت:

- من نیز همین امید را دارم!

حق با علی بود، محمد در غاری گیر افتاده  و تا سه روز نتوانست به راه خود ادامه بدهد در این مدت علی و برایش  آب و غذا می‌برد. آن روز که محمد رفت به علی گفت که کاروانی را شامل سه فاطمه و عده‌ای از بنی‌هاشم و برخی مسلمانان بی‌بضاعت آماده کند و دور از چشم مشرکان به مدینه ببرد که زینب به ابولعاص گفت:

- خواهرم فاطمه و فاطمه مادر علی و فاطمه بنت زبیر به همراه پسر عمویم علی می‌خواهند به مدینه پیش پدرم بروند؛ بروم با آن‌ها وداع کنم؟

ابولعاص ترسید که نکند زینب نیز با آن‌ها برود، پس گفت:

- من نیز با تو می‌آیم.

هردو به خانه محمد رفتند. زینب فاطمه را بغل کرد و اشک ریزان از او خواست مراقب خود باشد، از او خواست که شهامت داشته باشد و سلام او را به پدر برساند، فاطمه خواهر خود را دلداری داد. زینب به پسر عمویش نگاه کرد و همچون پدرش خواهر خود را به او سپرد.

مرکب‌ها حاضر گردید. پسر  دایه محمد نیز در کاروان بود علی کاروان را حرکت داد زینب و ابولعاص انقدر به کاروان نگریستند تا در تاریکی شب ناپدید شد و از ظلم مکه گریخت.

***

ابولعاص با خشونت ابورافع و زید بن حارثه را از در خانه خود راند بازگشت و به سمت زینب رفت.

- به داخل خانه رو!

زینب فریاد زد:

- نمی‌روم، می‌خواهم با آن‌ها به پیش پدر بروم.

قلب ابولعاص در سینه آتش گرفت، زینب چه آسان حاضر به دوری از او بود.

- تو چه می‌گویی؟!

- آمده‌اند تا من و خواهرانم را به پیش پدرم ببرند، بگذار  بروم!

- آیا من برای تو اهمیتی ندارم؟

- مگر من برای تو اهمیتی داشته‌ام؟ به پدرم ایمان نیاوردی، از او حمایت نکردی، خدای یکتا را پرستش نکردی، کی می‌خواهی از خواب غلفت به پا خیزی ابولعاص؟ مگر پدرم خود را آزار نداد برای آنکه شما راه را بیابید؟

ابولعاص دست‌هایش  رو مشت کرد.

- تو خدای پدرت را از من بیشتر دوست می‌داری؟

- من خداوند پدرم را از پدرم نیز بیشتر دوست می‌دارم، او را حتی از خود بیشتر دوست می‌دارم.

هردو به چشم‌های هم خیره شده بودند زینب با صدای آروم‌تری گفت:

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت یازده

یک لحظه ابولعاص دیوانه‌وار به زینب حمله کرد و سیلی در گوش او نواخت؛ زینب به در برخورد کرد. ابولعاص بازوی او را گرفت.

- نمی‌گذارم بروی.

به سمت در بازگشت که هنوز در زیر ضربات دست آن دو بود که اصرار بر بردن دختر پیامبرشان داشته‌اند بازوی زینب را گرفت و به داخل خانه برد؛ او را در اتاقی انداخت،  سپس شمشیر کشید و به سوی در خانه رفت؛ اما در بین راه پشیمان شد و دوباره به خانه بازگشت. 

***

- ای ابولعاص، بایست!

ابولعاص به سوی زینب بازگشت. از نگاه ناباور و نگرانش خواند که او همه چی را دانسته.

- ها؟ چه شده است زینب؟ چرا مرا نگاه داشتی؟

زینب خود را به ابولعاص رساند و گوشه عبای او را گرفت.

- اینها چه می گویند ابولعاص؟ آیا تو به راستی به جنگ با پدر من می روی.

صورت شووی را دید که از شرم به سرخی گراوید اما در ظاهر خلاف از آن شرم دید.

- آری راست می گویند. تو که می دانستی من از اول نیز با پدرت و حرفهایش مشکل داشته ام. او خداوندگارهای ما را تحقیر می کند، دین پدرمان را قبول ندارد و کارهای ما را فقط از آن جهت که خود دوست نمی داشت.

چشم های زینب همچون صورت ابولعاص سرخ بود.

- ای پسر ربیع؟مرا اینگونه دوست می داری؟!

ابولعاص رک و بی پرده پاسخ داد:

- تو را دوست دارم اما پدرت نه. این دوست داشتن است؟

ابولعاص دیگه جوابی به زینب نداد و به سمت اسبش رفت زینب دوباره عباش را گرفت.

- ابولعاص!

ابولعاص عباش را از دست زینب کشید و سوار شد و به سمت دیگران رفت.

***اتفاق های جنگ قلم نویسنده نیست،کپی شدست***

خیمه ها بر پا شد عمیر بن وهب جمحی را فرستادند تا از وضع لشگر مسلمین و نفرات آنها اخباری به دست آورد و به اطلاع شان برساند .وی به سمت سپاه مسلمین تاخت و دورشان چرخید زد و بازگشت.

- عدد اینها سیصد نفر چیزی کمتر یا بیشتر است ولی مهلت بدهید تا دور دیگری بزنم و ببینم آیا کمینی در پشت سر ندارند؟

دوباره رفت و بیشتر گشت سپس بازگشت گفت:

- کمینی ندارند و کسی برای امداد پشت سرشان نیست ولی ای گروه قریش اینهایی که من دیدم شترانشان مرگ بر خود بار کرده اند، و حیوانات آب کش ایشان نیز (به جای آب) حامل مرگ نابودکننده ای هستند، مردمی هستند که پناهگاه و تکیه گاهشان فقط شمشیرشان می باشد، و به خدا سوگند چنانچه من دیدم اینها مردمانی هستند که  کشته نشوند تا حداقل به عدد نفرات خودشان از شما بکشند، و در این صورت (اگر فرضا ما بر آنها پیروز شویم و همه آنها را بکشیم) با کشته شدن افرادی به عدد آنها از سپاه ما، دیگر زندگی برای ما چه لذتی دارد؟ اکنون خود دانید این شما و این میدان جنگ!

قریشیان نگران بهم نگریستند باهم سخن گفتند:

- او راست می گوید.چه کنیم؟!

- ما همه اقوام هم هستیم. سیصد نفر از سپاهمان؟

- در میان آنها مبارزانی بسیار قدر هست.

حکیم بن حزام گفت:

- من به سوی عتبة بن ربیعة می روم تا با او سخن بگوییم.

دوباره همه همه شد بعد موافقت کردند که برود. به سوی او رفت و گفت:

- ای ابو ولید! تو بزرگ قریش و پیشوای آنانی، آیا می توانی امروز کاری بکنی که برای همیشه نامت به نیکی بماند و مردم تو را بخوبی یاد کنند؟

مشکوک نگاهش کرد.

- چه کنم؟

- مردم را به مکه برگردان و از این جنگ خونین جلوگیری کن، و دیه عمرو حضرمی<همان کسی است که در سریة «عبدالله بن جحش » به دست واقدبن عبدالله - یکی از مسلمانان - کشته شد . و یکی از چیزهایی که برخی از قریش را به جنگ بدر کشانده بود انتقام خون او بود.از این رو حکیم بن حزام به عتبة می گوید: تو خون بهای او را بپرداز و از انتقام صرف نظر کنید> را نیز به عهده بگیر و خونبهایش را بپرداز!

عتبة گفت:

- آری من این کار را انجام می دهم، و تو گواه باش که من خونبهای او را به گردن گرفتم و خسارت مالی را هم که به او رسیده است می پردازم اکنون به سراغ ابوجهل نیز برو زیرا تنها اوست که اختلاف ایجاد می کند و نمی گذارد مردم به مکه بازگردند .

حکیم خوشحال به سمت دیگران رفت عتبة به میان سپاه قریش آمده روی سنگی ایستاد و با صدای بلند گفت: ای گروه قریش! به خدا شما در جنگ با محمد و پیروانش کاری از پیش نخواهید برد و نفعی عایدتان نمی شود، زیرا بر فرض که بر آنها پیروز شوید و آنها را بکشید این کار موجب ناراحتی شما خواهد شد، (چون اینان اهل مکه و جزء قوم و قبیله شما هستند)

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوزاده

و شما عموزادگان یا دایی زادگان یا یک تن از عشیره و فامیل خودتان را کشته‌اید و بعدها برای همیشه نمی‌توانید در روی هم نگاه کنید، پس بیایید و به مکه برگردید و کار محمد را به سایر اعراب واگذارید، تا اگر بر او پیروز شدند که مقصود شما حاصل شده و اگر او بر آن‌ها فایق آمد، به شما زیانی نرسیده است!

حکیم به سمت ابوجهل رفت. همه او را می‌شناختند، کسی که سمیه و یاسر مسن را به بدترین شکل ممکن به جرم مسلمان بودن نابودشان کرد. وقتی به ابوجهل رسید او را دید که زره خود را از میان بار ها در آورده است و آماده پوشاندن است، به سوی او بازگشت.

- ای حکیم! آماده نبرد با محمد شده‌ای؟

حکیم گفت که عتبة او را به سویش فرستاده و حرف‌های او را گفت:

- «انتفخ سحره » عتبة ترسیده است و با دیدن محمد و اصحاب او ریه‌هایش باد کرد (و وحشت او را گرفت) ما که هرگز برنمی‌گردیم، این عتبة است که چون دید محمد و پیروانش لقمه‌ای بیش نیستند و پسرش نیز جزء لشگریان محمد است. به فکر پسرش افتاده و از ترس کشته شدن او می‌خواهد ما را برگرداند؟

بعد نگران به لشگر قریش نگاه کرد که احتمال داشت ترسیده باشند. تصمیم گرفت برای تحریکشان کاری کند؛   برگشت سمت یکی از افرادش.

- به سوی  عامر بن حضرمی برو و از طرف من به وی بگو  این هم سوگند تو (عتبة) است که می‌خواهد مردم را به مکه بازگرداند، در صورتی که اکنون وقت آن رسیده که تو انتقام خون برادرت را از این مردم بگیری!

نقشه وی جواب داد و هنگامی که عامر سخن ابوجهل را شنید؛ از جای خود برخاست و سر خود را برهنه کرد، آنگاه فریاد زد:

- آه! برادرم عمرو . . . آه! برادرم عمرو . . . (آه که خون عمرو پایمال شد . .).

خون دیگر قریشان به جوش امد و سخنان عتبه کارایی خود را از دست داد عتبه نیز هنگامی که دانست که ابوجهل او را ترسو خوانده است دل آزرده شد و گفت:

- به زودی خواهد دانست که من ترسو هستم یا او.

او فهمید که راضی کردن دوباره قریشان از او بر نمی آید پس به دنبال کلا خود برای خود رفت.اولین را امتحان کرد اما برای سرش اندازه نبود او سری بسیار بزرگ داشت پس به دنبال کلاهخود دیگری رفت اما هیچ کلاهخودی برای او اندازه نبود به ناچار پارچه ای بر سر خود بست و اماده نبرد شد.جنگ شروع شد سپاه مسلمانان حتی از اونی که عمر می گفت قوی تر و پر انرژی تر بودندقریشیان نمی دانستند که نیرویی خداوند به ذهن و چشم انها عطا کرده که عدد بسیار قریشیان در نگاهشان هیچ بود ذهنیتی که حتی تا کنون روانشناسان نفهمیدن که چگونه ذهن می تواند نفرات را در مقابل چشم کم نشان دهد.

**از این قسمت قلم نویسنده**

در میان آنها علی بود که بیش از دیگران خود نمایی می کرد. هر شمشیر که بر شمشیرش برخورد داشت به عقب پرتاب می شد و هر شمشیری کزو به سوی شخصی می رفت وی را بر روی زمین می انداخت. اتفاق عجیبی افتاد که باید آن را از معجزات دانست، که اگر چنین نکنیم در حق خداوند ظلم کردیم، سپاه کوچک مسلمانان بر قریشیان پیروز گردید و نفراتی را اسیر گرفتند که ابولعاص جزئی از آنها بود.

- ای ابولعاص! برو و به پدر زن خود التماس کن تا ما را رها سازد.

ابولعاص با نگاهی خشمگین به سمت مرد برگشت.

- وای بر تو که غیرتت را بر باد داده ای! به این زودی جای زده ای؟

- جای زده ام؟! می گویند او هر که را اسیر بگیرد مثله مثله می کند.

ابولعاص قهقه ای زد. چند نفر از مسلمانان و پیامبر (صلی الله) که مشغول رسیدگی به امو ر اسیران و غنایم بود به سمتش برگشتند. بی توجه به آنها به پاسخ مرد را داد:

- او زمانی که خود را مسلمان و فرستادِ خدایش نمی دانست آزارش به مورچه ای هم نمی رسید، چه برسد الان که می خواهد خود را آینه خدایش نشان دهد.

به آرامی ادامه داد:

- نگران زینب هستم؛ نکند قریشیان او را بجای پدر خود آزار بدهند!

علی به سمت اسیران امد و نگاهی بهشان انداخت سپس گفت:

- گمان می برم تشنه هستند؛ به آنها آب دهید و زخم هایشان را مداوا کنید.

بعد به سوی پیامبر <صلی الله> رفت. پیمبر (ص) دستش را به سوی علی <علیه السلام> دراز نمود و با حلقه کردن بر دور شانه اش او را در آغوش کشید. علی نیز شونه  رسول خدا<صلی الله> را بوسید. بعد از مداوا و  یاری رساندن به اسیران، آنها را به خانه ای که به عنوان زندان برایشان در نظر گرفته بودند بردند. جمعیت کلافه با یکدیگر سخن می گفتند.  تلاش می کردند این واقعا را بسیار بزرگ ندادند، اما مگر  می شد!

ویرایش شده توسط m.azimi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سیزده

لشکر قریشان با حالی داغون به شهر رسیدند. زینب  نگران در خانه خود به راز و نیاز با خداوند یکتا مشغول بود. هنگامی که صدای ناله و شیوه و فریاد را به جای سرور و شادکامی شنید، از جای خود بخواست چندی به نواها گوش فرا داد. شاید اشتباه شنیده باشد اما هنگامی که مطمئن شد، لباسی مناسب بر تن کرد و به بیرون دوید.  لشکری خونین و افسرده و زن‌هایی که به سر و صورت خود می‌کوفتند را نگریست و سرش را بالا برد و گفت:

- شکر خداوند یکتا را باد!

آمد به داخل خانه برگردد که صدایی مانع‌لش شد.

- ای لعنت خدایان بر تو و بر پدر تو ای زینب!

زینب لبخند کوچکی زد و بی‌توجه به حرف زن در خانه را باز کرد که این‌بار دیگری گفت:

- فکر نکن که تنها همسران ما مرده یا اسیر شده‌اند و ما سیه بخت شده ایم، ابولعاص را نیز پدرت به اسارت گرفته است!

زینب به سرعت به سمت زن برگشت؛ زن با چشم‌های تیز خود به زینب نگاه کرد.

- مردهای ما به زودی پدر و همراهان پدرت را به گور خواهند سپرد!

زینب پوزخندی زد.

- شما به مردانتان امید داشته باشید و ما به خداوند یکتا!

حرفش به انتها نرسیده بود که زنان به او حمله گشتند و حتی مردانی که توانایی شرکت در جنگ را نداشتند حرص خویش را با تازیانه زدن بر تن زینب  خاموش کردند. غلامان  کار ابولعاص را تمام شده می‌دانستند، پس خود را ضامن درد  خانم خانه نمی‌دیدند و وی به تنهایی خود را از دست آن‌ها رهانید و تن خونینش را بر کف خانه انداخت.  زمانی گذشت، زینب در میان طعنه‌های مردم شهر و نگرانی برای همسرش شب را به صبح می‌گذراند تا روزی قاصدی آمد و گفت که (محمد حاضر است برای آزادی اسیران فدیه بگیرد)

زینب با شنیدن این سخن لحظه‌ای فکر کرد. سپس به سمت سرای خود  فدیه‌هایی آماده کرد اما گمان برد که آن‌ها برای آزادی ابولعاص کم است. پس بر سر جعبه جواهراتش رفت؛ نگاهی به آن‌ها انداخت و عزیز ترینشان یعنی گردنبدی که مادرش خدیجه در زمان عروسی‌اش به او داده بود را برداشت و در مقابل نگاه خود گرفت. سپس آن را در چنگ فشرد و به بیرون رفت تا ببیند چه کسی فدیه‌ها رو می‌برد.

***

پیامبر <صلی الله> در حال بررسی فدیه‌ها بود که  گردنبدی آشنا حواسش را به خود برد. دست پیش برد و گردنبد را برداشت.  مگر می‌توانست جان را فراموش کند؟ مگر می‌توانست چهره خوشحال همسر عزیزش خدیجه را فراموش کند؟ مگر می‌توانست چهره زیبای دخترکش را با  آن  بزک دوزک فراموش کند؟ اشک در چشمان پیامبر (صلی الله) حلقه زد. خدا می‌دانست چقدر دلش برای دخترش تنگ گشته  و نگران حالش بود. کم- کم حجم چشم‌های زیبایش جایی برای اشک نداشت و قطره‌ای به آرامی پایین ریخت و قطره دیگر... آن‌هایی که اطراف او بودند، با تعجب به اشک‌هایش نگاه کردند، یکی‌شان گفت:

- یا رسول خدا! چه شده است؟ چه اشک شما را در آورده است؟

پیامبر خدا (ص) رویش را برگرداند تا اشک‌هایش آن‌ها را آزار ندهد. دیگران که با شنیدن این سخن به نزدیکی پیامبر (صلی الله) آمده بودند، به گردنبد در دستان ایشان نگاه کردند. یکی‌شان گفت:

- این گردنبد را می‌شناسم؛ این را خدیجه در زمان پیوند ابولعاص و زینب داده است.

دیگران که موضوع را فهمیده بودند، همدیگر را نگریستند. یکی‌شان آرام گفت:

- و زینب آن را برای آزادی شویش فرستاده!

غم نه تنها در چشم‌های پیامبر خدا (ص) بلکه در چشم‌های همه نو- نو می‌زد. یکی‌شان گفت:

- یا رسول! این را به دخترک باز گردان و شوهرش را نیز آزاد گردان!

پیامبر خدا (صلی الله) به مرد جوان خیره شد دیگری گفت:

- راست می‌گوید ما را به گردنبد زینب نیازی نیست! بخاطر خدا و پیامبرش آن را به او می‌بخشیم.

پیامبر (ص) اشک چشم‌هایشان را پاک کردند و گفتند:

- اگر این را شما می‌گویید باید از دیگر مسلمانان نیز بپرسیم که آیا حاضرند از حق خود بگذرند.

تمامی مسلمان‌ها پذیرفتند پیامبر (صلی الله) فرمان دادند:

- ابولعاص را پیش من بیاورید!

سپس خودشان به سوی سنگی رفتند و بر روی آن نشستند. دو نفری به سوی خانه ای که اسیران در آن بودند رفتند و در را گشاییدن. قرشیان با باز شدن در از جا پریدند. از اسارت خسته شده بودند و با یاد آوری عذابی که به محمد داده بودند، شب را با وحشت از انتقام به صبح می رساندند. یکی شان پرسید:

- چه شد؟ آیا ما را آزاد خواهند کرد؟

مرد اول به ابولعاص نگاه کرد.

-  به همراه ما بیا!

رو به مرد سوال کنند کرد.

- آری فدیه‌ها رسیده است و به زودی شما را به مکه خواهیم فرستاد.

بعد دوباره به ابولعاص نگاه کرد.

- پس چرا نمی‌آیی؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهارده

ابولعاص چند قدم آرام به سوی وی برداشت. ترسیده بود اما نمی‌خواست آن را نشان دهد. از طرفی با خود فکر می‌کرد آیا زینب نیز فدیه‌ای برای او فرستاده است یا نه؟ بالاخره به جایی رسید که پیامبر (صلی الله) در آنجا بود. با دیدن او و افرادی که در کنارش بودند دیگر نتوانست ترسش را پنهان سازد. محمدی که در قریش هیچکس و هیچ دفاعی برای خویش نداشت، محمدی که در قریش به دیوانه لقب گرفته بود و بر او سنگ می‌زدند، حال به عنوان امیر شهری در رو به روی او نشسته بود و افرادش در دور و برش. در نزدیک‌ترین فاصله علی دیده می‌شد که همچون دیگران به ابولعاص زل زده بود.

ابولعاص که گمان می‌برد محمد می‌خواهد  تقاص فرزندش را از او بگیرد، مرگ را به خود نزدیک می‌دید. حال در سه قدمی محمد ایستاده بود و درحالی که دستانش بسته و رنگش پریده و موهایش آشفته، منتظر بر حرف زدن خلیفه مومنان بود.

- آیا می‌توانی حدس بزنی تو را برای چه به اینجا خواندم؟

- برای چه به اینجا خوانده باشی جز مجازات من!

رسول خدا (صلی الله) لبخند کمرنگ خود را پرنگ‌تر کرد.

- پس خود را لایق مجازات می‌دانی، حال که چنین است خود بگو که چه مجازاتی برایت در نظر بگیرم؟

- دور کردن و عذاب دختری از پدرش کینه قلب را جز مرگ خاطی درمان نمی‌کند.

پیغمبر اکرم (صلی الله) خندید.

- عجیب است برایم که چرا مرا اینگونه شناختی!

دیگران نیز که فهمیدند بازی پیامبرشان با داماد خود تمام شده است، خندیدند. ابولعاص با تعجب به آن‌ها نگاه می‌کرد. این‌بار علی (علیه السلام) به سخن آمد:

- وای بر تو و تفکرت ابولعاص! همسرت فدیه‌هایی برای آزادیت فرستاده است اما مسلمانان تصمیم گرفته‌اند تا داماد پیامبر <صلی الله> را به همراه فدیه‌های دختر ایشان آزاد سازند.

ابولعاص با تعجب به علی چشم دوخته بود. مگر می‌شود؟!  رسول خدا (صلی االله ادامه حرف پسر عموی خود را گرفت:

- در اضای این بخشش، تو نیز باید قولی به من بدهی!

ابولعاص این‌بار نگاه متعجب خود را به او دوخت.

- قولی بدهم؟! چه قولی؟!

- هنگامی که به مکه رسیدی، زینب را آزاد بگذار تا  به پیش مومنان بی‌آاید!

رنگ از صورت ابولعاص پرید. فکر  نبود زینب دیوانه‌اش می کرد.

- خیر، من هیچ گاه این‌چنین نمی‌کنم!

یکی از کسانی که اطراف پیغمبر اکرم (صلی الله) بود، گفت:

- ای دیوانه! پیامبر خدا به تو رحم کرده است. تو داماد او هستی اما دخترش را اسیر گرفته‌ای، از پدر دور ساختی و در صف دشمنان او ایستادی. حال برای پیامبر ناز می‌کنی؟

به او نگریست.

- من هرگز به این عذاب تن نخواهم داد!

پیامبر (صلی الله) نگاهشان را از وی گرفت و فرمود:

- به او فرصت تفکر دهید؛ حال او را ببرید!

مردی که ابولعاص را آورده بود، او را بازگردانید. هنگامی که او را در مکانی که دیگر اسیران در آنجا حضور داشتند رساند و در را بست، آن‌ها به سویش دویدن یکی‌شان گفت:

- آه ابولعاص! آیا تو  سلیم هستی؟ نگرانی بودیم تو را بکشند.

- چه شد؟ به ما بگو که تو را برای چه برده‌اند؟

- آیا شکنجه‌ات داده‌اند؟

سپس نگاهی به جسم سالم وی انداخت و دوباره گفت:

- نکند علی برای تو واسطه شده است؟ بگو ببینم چه شده؟!

ابولعاص هنگامی که جمعیت را منتظر و در سکوت مشاهده کرد ماجرا را تعریف کرد. سپس در میان بهت و حیرت آن‌ها به سوی دیوار رفت و در کنار آن نشست. چند دقیقه‌ای طول کشید تا دیگران به خود آمده و خود را به او برسانند.

-  ای دیوانه چه کردی؟

- تو عقل خود را از دست داده‌ای؟! می‌خواهی برای آن دختر کافر جان خود را از دست بدهی؟

- اگر با فدیه‌ها ما را آزاد کرده و تصمیم خود را از آزادی تو بر دارند، می‌کشنت!

همان مرد اولی خواست وی را بترساند.

- راست می‌گویند ابولعاص، تو را مثله- مثله خواهد کرد.

ابولعاص گیج و خشمگین روی خود را برگرداند و با این کار به آن‌ها فهماند که دیگر نمی‌خواهد سخنشان را بشنود. منظورش را فهمیدند و از او دوری گزیدند. ابولعاص آن شب را تا صبح به فکر گذراند. با بالا آمدن خورشید به دنبال اسیران آمدند. ابولعاص نگاه مردی که دیروز او را با خود برده بود حس کرد پس به سویش بازگشت. مرد پرسید:

- خب ابولعاص، فکرهایت را کردی؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پونزده

ابولعاص با صدایی زمزمه‌وار گفت:

- شرط شما را قبول خواهم کرد.

مسلمین لبخند زدند و مرد نام او را نیز خواند.

کاروان اسیرها به سوی مکه رهسپار شدند. راهی طولانی که افکار آزار دهند برای ابولعاص طولانی ترش نیز کرده بود. او کم می‌گفت، کم می‌خندید و بسیار غمگین بود. نگاهش از خاک‌هایی که بر زیر پاهای شترش له می‌شد یا آفتابی که در حال غروب بود فراتر نمی‌رفت، مکه از دور پیدا شد. دیگران با خوشحالی اسب‌های خود را به آن سو راندن و ابولعاص را در میان صدای خنده خود و گرد و غبار برخاسته از حرکت شترها تنها گذاشتند. مدتی در همان جا ایستاد اما مگر می‌شود تا آخر ماند و نرفت؟ آرام شتر خود را به سوی مکه راند. در اول شهر زینب را دیدن که چشم به راه او ایستاده بود، زینب نیز با دیدن ابولعاص به آن سو دوید. ابولعاص شتر خود را نگهداشت و نگاه به نگاه زینب دوخت.

- تو را در میان آن‌ها ندیدم، ترسیدم. سراغ تو را گرفتم گفتند داری می‌آیی، تا اینجا آمدم تا تو را زودتر ببینم.

ابولعاص اشک در چشم‌هایش حلقه زد شتر خود را هی کرد. شتر به سرعت شروع به دویدن کرد و نگاه زینب نیز باعث ایستادن آن نشد. ابولعاص به خانه رسید به داخل رفت. غلامان و کنیزان  به جان خانه افتاده بودند اما باز هم   با دیدن داخل خانه بر سر در خشکش زد، بسیاری از لوازم خانه در آن نبود و در نیز نیمه شکست منتظر ماند تا زینب بیاید هنگامی که رسید پرسید:

- ای زینب! چه بر سر سرای ما آمده اس..

حرفش با نگاهش به صورت کبود زینب نا تمام ماند با قدم‌های لرزان به سویش رفت.

- تو را چه شده است؟!

زینب دستش را بر روی گونه خود نهاد.

- از هنگامی که آوازه شکست به گوش‌شان رسید، آزارهایی که تا قبل درطعنه‌ها و تف انداختن‌ها خلاصه شده بود را با حمله به خانه‌یمان و سیلی بر صورت من تکمیل کردند.

ابولعاص تکیه‌اش را به دیوار خانه داد و با چشم‌هایی که از شدت غم اشک را در خود جای داده بود به زینب نگریست، زینب نیز او را نگاه کرد.

- من باز هم خوشحال هستم از آنکه مسلمانان پیروز گردیدند و شویم به سلامت به خانه بازگشت.

جوابی از ابولعاص نشنید. هنگامی که او را هنوز رنجیده خاطر دید، به سوی در خانه‌اش قدم برداشت.

- به داخل بیا؛ می‌دانم که خسته، گرسنه و غمگینی. بیا تا برایت غذایی آماده کنم و پاهایت را در آب شست‌وشو دهم!

صدای آرامش را شنید:

- نمی‌خواهد.

- چرا می‌خواهد! خودت را در آینه ندیده‌ای.

- زینب! می‌خواهم به تو سخنی بگویم.

زینب ایستاد و بیرون آمد بعد از لحظاتی مکث گفت:

- اینجا می‌خواهی بگویی؟ به داخل بیا! خواهی گفت.

- خیر! در همین جا باید بگویم.

سپس به سوی شترش رفت و صندوق را از روی آن برداشت.

- این چیزهایی‌است که تو برای آزادی من فرستاده‌ای.

زینب به سویش دوید.

- خداوندا! پدر تمامی آن‌ها را پس داد؟

- آری.

زینب صندوق را برداشت و بازش کرد؛ اول از هر چیزی گردنبد را برداشت و در آغوش کشید.

 ابولعاص ادامه داد: 

- در ازایش از من چیزی خواستند.

زینب با همان نگاه سرخوش به او نگریست.

- چه خواستند؟

- آزادی تو را، از چنگال من.

بهت تمام وجود زینب را گرفت. بعد از مدتی نسبتاً طولانی مکث، پرسید:

- خب... تو چه گفتی؟

ابولعاص نگاهش رو گرفت و به سمت خانه برگشت.

- گفتم تو را آزاد خواهم گذاشت، فردا خواهی توانست بروی.

بعد به داخل خانه رفت و زینب را در احساس‌های چندگانه تنها گذاشت. 

شب هنگام زینب به داخل آمد بقچه‌ای برای خود باز کرد و در مقابل نگاه ناامید همسرش، لوازم خود را در آن گذاشت. ابولعاص از جای خود برخاست، پاهایش شل شده بود و قدم‌هایش را می‌لرزاند. به حیاط رفت و دستی بر سر شتر زینب کشید.

- فردا تو او را از من دور خواهی کرد.

بعد کناری نشست دلش را نداشت تا به داخل خانه برود و آماده شدن زینب برای دوری از او را ببیند. بوی نان بلند شد، این آخرین شامی بود که می‌توانست با او  بخورد.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزده

کنیزی سینی به دست آمد و ابولعاص به داخل رفت و متوجه شد کار زینب تمام شده است. کنیز سینی بزرگ مسی را بر روی زمین گذاشت. زینب با قدم‌هایی آهسته به آن سمت آمد و کنارش نشست، ابولعاص هم چنین کرد. در سینی زیره، نان، شیر، کمی برنج که در آنجا نایاب بود و مرغ و میوه قرار داشت.

- برای آمدنت دستور دادم بهترین‌ها در غذایت باشد.

- جشن آمدنم را گرفته‌ای با مرگم؟

ران مرغی را برداشت و گاز زد. زینب نیز که اشتها نداشت کمی برنج برای خودش ریخت. مشغول خوردن که شدند ابولعاص به زینب نگریست. 

- می‌خواهم آخرین شبمان سر تو بر روی سینه‌ام باشد.

زینب با تردید او را نگریست، نمی‌دانست باید به او بگویید که فرزندی در شکم دارد یا نه؟

- آنچه خواهم کرد که تو بخواهی.

فردایش شتر زینب را آماده کردند و کجابه بر رویش گذاشتند و آب و غذا و طلا بر آن گذاشتند.  زینب و ابولعاص از خانه بیرون رفتند و در روبه‌روی شتر ایستادند.  ابولعاص به همسرش زل زده بود اما نگاه او به پایین بود.

گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن! 
گاه می ‌لغزد زبانم، بشنو و باور مکن!

گفتی: «آیا در توانت هست از من بگذری؟»
گفتم: «آری می‌توانم» بشنو و باور مکن!

سجاد_سامانی

هنگام رفتن رسیده بود و ابولعاص با بدنی لرزان زینب را کمک کرد تا سوار شود. غلامان در را باز کردند و زینب به خانه‌ای چشم دوخت که برایش مدت‌ها بود خیری نداشت.

پاییز 
همچون خانه‌ی پدری می‌ماند 
آدم را به گذشته‌های دور می‌برد 
به روزی که عاشق شدی...
به روزی که تنها شدی...
تو را می‌برد به خاطرات تلخ و شیرینت...
پاییز حتی بادش هم که در گوشت بوزد نجواگر خاطراتت می‌شود...
حال درختان و بارانش بماند...

مسلم_علادی 

نگاهش را بر کنیزان که چشمشان از اربابی که حال برای آن‌ها مانده بود، برق می‌زد گرفت و به ابوالعاص دوخت.  آن مرد قوی حال  به پسر بچه‌ای شکسته می مانست.  زینب آه جان سوزی کشید.

می‌گفتند:
تنهآا  چیزی  که  همه  دردها  را  دوا  می‌کند،
عشق  اَست.
پیدا  بود  که  هنوز  مبتلا  نشده  بودند.

شتر را به حرکت در آورد و به سوی در خانه رفت. ابولعاص به یاد آورد که همسرش تاکنون تنها از شهر خارج نشده است، حال چگونه این راه دور را می‌خواهد برود؟

  اگر روزے 
  دلتنگ من شدے...
  احوال شانہ‌هاے 
  لرزانم را از پس‌ ڪوچہ‌هاے 
  پائیز بپرس...
  من و درخت‌ھا 
  هر روز یڪ آرزوے نارنجے را 
  بہ خاڪ میسپردیم...

ناخودآگاه چند قدمی به دنبال  شتر دوید اما زبانش را توان تکان دادن نبود. 

***

زینب هنوز به خوبی از شهر فاصله نگرفته بود که صدای پای چهارپایانی را از پشت سر شنید. اشتیاق بر قلبش هجوم آورد؛ یعنی امکانش بود ابولعاص باشد که به دنبال او بیاید تا بگوید  بمان روزی دیگر باهم خواهیم رفت؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفده

اما هنگامی که دو شتر سوار به مقابلش آمدند،  فهمید که اشتباه کرده است. آن دو سوار از کافران مکه بودند. زینب افسار شتر را در دست فشرد اما حرفی نزد. خودشان شروع کردند:

- هان زینب! به کجا می‌روی؟

- به جایی می‌روم که پیغمبر خدا که درود خداوند بر او باد دستور  داده است مسلمانان در دور هم جمع شوند.

- پس از کاخ به کلبه می‌روی.

- چنین  باشد به تو ربطی دارد؟

- گستاخی نکن زینب!

زینب خواست از کنارش بگذرد که سد راهش شد.

-  هنگام رفتن خواهرم ، او را  از روی شتر انداختید، با من نیز می‌خواهید چنان کنید؟ برای چه با  مردان قوی هیکل مانند علی رو به رو نمی‌شوید و  زورتان به زنان بی‌سلاح رسیده است؟

از تمسخر زینب خشمگین شدند.

- اگر علی با فاطمه نبود، می‌توانستیم او را از میان برداریم اما حال که تو تنهایی، این کار را با تو می‌کنیم.

- شما آنقدر  کوچک هستید که آسیب  زدن به مورچه‌ای نیز بر شما ممکن نیست. 

خشم کافران بیشتر شد و ناگهان او را از روی شتر به پایین انداختند.  

***

ابولعاص در کنجی از حیاط خانه نشسته بود. سکوت تلخش همه را نگران ساخته و ترس را بر دلشان انداخته بود. هیچ کدام از آنان را علاقه‌ای به زینب نبود، نه آنکه زینب لطفش کم باشد که چنین چیزی  امکان نداشت، اما برای مردان دین وی و برای زنان عزیزی وی در مقابل همسرش عذاب آور بود اما حالا که نبودش را احساس می‌کردند، گمان می‌بردند که دلشان تاب ندارد. یکی از غلامان که ارباب خود را بسیار دوست می‌داشت، پنهانی به دیدار دوست قدیمی‌اش  رفت و از او خواست به کمک رفیقش بی‌آید. سپس زودتر بیرون زد تا اربابش متوجه دخالتش نشود. او به خانه ابولعاص آمد و غلامی در را باز کرد. امت ابولعاص هیچ متوجه نشد تا آنکه مقابلش قرار گرفت. نگاه ابولعاص از پاهای مرد گذر کرد و به شکم گنده اش رسید و بر روی صورتش ثابت ماند.

-  ابوسفیان اینجا چه میکنی؟

- آمده‌ام به تو سری بزنم.

دستش را به سویش دراز کرد.

- به پا خیز!

ابوالعاص او را می‌نگریست که دوباره گفت:

- برخیز که تو  را کار درست نبود زیرا باید زینب را همچون ابوجهل که سمیه را از پای در آورد چنین می‌کردی، حال نیز اشکالی ندارد! برای جبران اشتباه و قلب شکسته‌ات هنگامی  آنان را بر زیر پایمان انداختیم می‌توانی مثله مثله (تکه- تکه) کنی!.

بالاخره ابولعاص دست به او  داد و از جا برخاست. ابوسفیان  رو به یکی از کنیزان داد کشید: 

- ضعیفه برای چه در اینجا ایستاده‌ای؟  برو و برای اربابت طعام بیاور!

کنیز دوان، دوان دور شد و ابوسفیان در زیر لب غرید:  

- بت‌ها زنان را برای لذت و خدمت آفریده‌اند اما در مقابل مردانی مانند تو که حقشان را کف دستشان نمی‌گذارند، آنان را  پررو می‌کند.

ابولعاص برای آنکه حرف را عوض کند، گفت:

- حال پسرانت یزید و معاویه چگونه است؟

خندید.

- چرا بد باشد؟ 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت  هجدهم

ابولعاص را بر روی  فرش ایرانی خانه نشاند و  از نوشیدنی که کنیز آورده بود برایش ریخت. ابولعاص جام را سر کشید. 

- یعنی حال کجاست؟

ابوسفیان که از آنچه بر زینب گذشته بود با خبر بود سکوت کرد. ابولعاص ادامه داد:

- آخر ناگاه چه شد؟ محمد و خدیجه که بزرگ و عزیز بودند،   چرا همه‌چیز را نابود کردند؟

ابوسفیان بحث را عوض کرد:

- غذا را که آوردند، یکی از کنیزان را انتخاب کن!

ابولعاص پوفی کشید و ابوسفیان خندید.

- نکند زینب تمامی کنیزان زیبا را  بیرون کرده است؟ مشکلی نیست! کنیزی به تو می‌بخشم، کنیران من را ندیده‌ای...

می‌خواست از کنیزانش تعریف کند که ابولعاص گفت:

- مرا بی‌خیال بشو ابایزید!

- چرا؟ اگر کنیزان  را نمی‌خواهی، به یکی از خانه‌ ای می‌رویم تا زن‌های زیبا پذیرایمان باشد.

سپس برخاست.

- آری این کار بهترین است، من نیز دلم هوایی شد!

ابولعاص بر روی زمین دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت.

- دلی گرم داری مردک!

***

ناله‌های زن  تاجر را نگران ساخت. او که از طائف به سوی شام می رفت سواری تنها یافت و هنگامی که کسی را به سوی وی فرستاده بود  زنی بیهوش بر روی شتر دیده و اطراق کرده و به مداوایش مشغول بودند.

- فرزندش را از دست داده است و بنظر نمی‌آید خودش زنده بماند!

- ای مسیح این چه دردی است که بر من روا داشتی!

زینت کنیز وی که از زن  مراقبت می کرد  بیرون آمدو گفت:

- حال زن بسیار بد است، به  خود می‌پیچد و می‌لرزد.

***

دیر وقت بود و شب چادرش را بر سر شهر پهن کرده بود و  ستاره‌ها در آسمان جولان می‌دادند.   پیامبر اکرم (صلی الله) به همراه علی (علیه السلام) در مسیر بازگشت  از مسجد  بودند.

-  ای رسول  خدا! شما را پریشان می بینم.

- دلم گواهی می‌دهد دخترم زینب در رنج است.

- می‌گویید ابولعاص او را آزاد نگذاشته که برگردد؟

سری تکان دادند.

- خیر، اما نمی‌دانم زنی جوان چگونه از بیابان‌ها می‌گذرد تا به  شهری دیگر برسد.

- کاش می‌گذاشتید   به دنبالش بروم!

- از مدینه دور شوی تو یا هر مسلمان دیگری را خواهند کشت.

علی خواست پسر عمویش را دلداری دهد:

- گمان شما خود را بیش از حد نگران ساخته‌اید، زینب همچون مادرش   قدر است.

- جز این نیست!

سپس دست در دور شانه علی انداخت و وی را به خود فشرد.

***

- دخترک به هوش آمد!

تاجر با شنیدن سخن کنیزش به داخل خیمه دوید. رنگ زینب رفته و چشم هایش رمق برای بازماندن نداشت. تاجر کنارش نشست.

- حالت خوب است؟

بی‌حال سری تکان داد و از تمامی توانش  استفاده کرد و گفت:

- فرزندم؟

هر دو به یک‌دیگر نگاه کردند و زینت دستش را گرفت.

- خداوند را شکر که خودت   سالم مانده‌ای!

زینب که دانست فرزندش را از دست داده است، بغضی کرد و سپس به گریه افتاد. با هر هق- هقش تنش ضعیف تر می‌شد و با وجود تلاش‌های کنیز دوباره از هوش رفت. در روز بعد چندبار از خواب بیدار شد اما نه چیزی می‌گفت و نه به میل خود چیزی می‌خورد. زینت با تمام توان او را مراقبت می‌کرد و محبتش را به پایش می‌ریخت. کنیز زنی بیست ساله بود که بودن دختری در سنین خودش برایش  آرامش بود، زیرا همسرش  شش همسر و دو کنیز دیگر داشت که تمامی آنان از او بزرگ تر بودند. محبت‌های او و یاد خانواده و هدفش کم کم زینب را وادار به ادامه زندگی کرد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نوزده

- نامم زینب است.

کنیز خندید.

- من نیز زینت هستم! اهل کجایی؟ کنیز هستی یا آزاده؟

- از اهالیه مکه هستم و  آزاده‌ای در بند خداوند یکتایم!

- بر دین ابراهیم هستی؟

زینب نگاهش را به کوزه آب دوخت و کنیز به سرعت برایش  آب ریخت و کاسه را به لبش نزدیک کرد، جرعه‌ای نوشید.

- ابراهیم را ادامه راه هستیم.

- یعنی چه؟

زینب پاسخی نداد.

- مسیحی هستی یا یهود؟ اهل زرتشت  هستی نکند؟

- هیچ کدام!

- نکند... نکند از دین  جدید در یثرب هستی؟!

با نام یثرب دل زینب آرام شد.

- آری.

زینت چند لحظه‌ای او را نگریست. سپس  به قصد خبر دادن به ارباب خود، از خیمه بیرون زد. چند دقیقه‌ای بعد تاجر آمد و در کنار بستر زینب نشست.

- درود بر تو ای   بانوی یکتا پرست!

- و درود بر شما و هر آنکه خداوند می‌پرستد و در راه اوست!

- شنیده‌ام  دین جدید را یاوری.

نمی‌خواست لو دهد که دختر پیغمبر دین است، زیرا از کینه آنان می‌ترسید.

- چنین است.

- پس همچون دیگر مسلمین به سوی   آن شهر می‌روی.

- آری.

تاجر کمی فکر کرد بعد گفت:

- ما نمی‌توانیم به آنجا بیاییم و این راه نیز برای  ما  خطر آفرین است، اما تو با این حالت به تنهایی چگونه خواهی رفت؟

- مرا ترس از حالم نیست که خانواده‌ام بزرگ و کوچک در راه خداوند هزاران بار جان دادند.

- این زخم و راه تو را خواهد کشت.

زینب آهی کشید.

-  در راه دستور پیغمبر جان دادن رواست!

مرد که چشم داشت تا زینب را با خود ببرد و  او را به دین مسیحیت دعوت  نماید،  هنگامی که سرسختی‌اش را دید، گفت:

- ما را برای تو دو روز اطراق دیگر خواهد بود،  سپس هر کدام به راه خود خواهیم رفت.

***

ام کلثوم در بیرون از شهر به جمع کردن پونه مشغول بود و در دورتر از او رقیه و فاطمه  با گل ها سرگرم بودند. رقیه گردنبدی از گل ساخت و به گردن فاطمه انداخت.

- بیا نور چشم رسول خدا، این رنگ‌ها به تو می‌آید!

فاطمه رقیه را در آغوش گرفت و گفت:

- خواهر جان، کاش می‌توانستیم برای تمامی مردمان  جهان گردنبد گل   بسازیم و بر گردنشان اندازیم، گردنبدی که هیچ گاه پژمرده نشود و بویش جهان را بردارد!

رقیه که بیشتر از دیگران معنای محبت و نگاه پدر به زهرا را می‌دانست، گفت:

-  شهبانوی عشق، روزی می‌رسد که نام تو آن گزدنبد بر گردن جهانیان باشد!

فاطمه خندید.

-  هرچقدر نیز بر جهانیان سر باشم، برای شما خواهر کوچک و  حرف گوش‌کن‌تان هستم.

ام کلثوم به سمت خواهرها برگشت.

- کمتر همدیگر را بالا ببرید!

هر سه باهم خندیدند.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست

فاطمه گفت:

- کاش زینب نیز در جمع ما بود!

هر سه به فکر فرو رفتند. همان موقع شتری را دیدن که به شهر نزدیک می‌شود. ام کلثوم گفت:

- سوار را می‌بینید؟

رقیه گفت:

- خیر، سوار ندارد!

فاطمه به سخن آمد:

- شاید از روی شتر افتاده، شاید نیز خوابش برده و  سرش بر روی کجابه افتاده است.

کمی مکث کردن سپس ام کلثوم گفت:

- به آن سو برویم؟

رقیه گفت:

-  آری، شاید به کمک‌مان نیاز داشته باشد!

فاطمه گفت:

- هر سه با یکدیگر برویم؛ خطرناک   است، من می‌روم و شما بمانید!

ام کلثوم بهت زده گفت:

- هرگز!  تو از ما کوچک هستی. نمی‌گذارم بروی، اگر کسی بخواهد برود من هستم.

رقیه گفت:

- خیر! هر سه با یکدیگر می‌رویم.

دو دختر دیگر به هم نگریستند و قبول کردند. فاطمه دست ام کلثوم را گرفت و رقیه خنجری در آورد و به سمت شتری رفتند که   در گوشه‌ای مشغول خوردن  علف بود.   به او که نزدیک گشتن فاطمه گفت:

- یک زن بر روی آن است!

هر سه به آن سو دویدند. سر زد برای روی کجابه افتاده بود و خود بیهوش بود.   رقیه شتر را به نشستن تشویق کرد و فاطمه زن را در آغوش گرفت تا سرش را بلند کند ببیند او را چه شده. خود که در تلاش بود چهره زن را ندید اما ام کلثوم فریاد کشید: 

-   زینب  است، خواهرم!

***

سال پنجم هجری بود که کاروانی از مکه به راه افتاد. ابولعاص نیز تاجری در همان کاروان بود. او حال تا حدودی دوری زینب را به فراموشی سپرده بود اما هرگاه  مردی زنی زینب نام را صدا می‌زد، ابولعاص به آن سو باز می‌گشت.  نور را به شب سپرده بودند و کاروان قصد سکونت نداشت تا اینکه یکی از تاجران نوپا اعتراض کرد.

- بهتر نیست قدر بنشینیم؟

تاجران با تجربه این کار را مناسب ندانستند و مکان  را ناامن خواندند، اما دیگر تاجران خستگی را بهانه کردند و شترها را خوابندند. تازه اطراق کرده بودند که یکی گفت:

- صدایی می‌شنوم.

دیگری گفت:

- سایه‌ای می‌بینم.

آخری گفت:

- چندین نفر را دیدم!

همه به آن سو خیره شدند که ابولعاص فریاد زد:

- ای وای بر ما! مسلمانان هستند!

با شنیدن این سخن، تمامی مردان فریاد زنان  به این سو و آن سو دویدند.  ابولعاص که نسبت به آنان  در مکانی باز تر قرار داشت، با قدم‌هایی بلند خود را به سوی کوه رساند و تا قبل از آن‌که مسلمانان که به هیچ یک از تاجران آسیب نزده و فقط کالاها را بر می‌داشتند، حواس‌شان به او جمع شود خود را تا نیمه‌های صخره رساند و سپس از ترس آنان به سرعت شروع به دویدن کرد.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و یک

مدتی طول کشید تا متوجه شود کسی به دنبال او نیست. حال راه را گم کرده و نجاتی نمیافت. چند ساعتی بر روی شن‌ها  راه می‌رفت و  با صدای حیوانات وحشی بر خود می‌لرزید.  روشنایی را از دور دید که اول گمان کرد اشتباه میبیند اما کمی جلوتر رفت، آن را حقیقی دید. خوشنود نشد، زیرا می‌دانست نور مشعل‌های مدینه را دیده است و  اگر دوباره  اسیر شود،  دیگر راه نجاتی نخواهد یافت. پاهایش انگار برای خود نبود. خسته بر روی زمین نشست. راه طولانی و نبود آب تشنه‌اش گردانده بود و همین که  خوراک حیوانات گرسنه نشده بود شانس آورده بود. از آنجایی که زمین را به سختی می‌دید، در پاهایش خارهای بسیاری فرو رفته و گرمی خون را بر پاپوشش احساس می‌کرد. می‌دانست که نمیتواند تا صبح آنجا دوام بیاورد. پس  اندیشید اسیر شدن بهتر است اما ناگاه فکری به ذهنش رسید.

پیدا کردن سرای زینب  قدم اولش  وارد مدینه شدن بود اما   در میان مردمی که از   انصار و مهاجر بودند و یکدیگر را می‌شناختند،  ورود یک غریبه در میان آنان  شک برانگیز بود. ابولعاص که خدا را قبول نداشت، آن  لحظه از چه کسی کمک  خواست؟

صورت خود را با امامه بست و  به داخل شهر رفت. درحالی‌که بدنش از ترس و گرسنگی می‌لرزید، از تاریکی کوچه‌ها گذر کرد تا از دور مردی را دید که فانوس بدست به سویی می‌رود. 

- ای مرد!

مرد به آن سو برگشت. کمی نگریست اما کسی را ندید.

- کیستی؟

- خانه زینب بنت محمد کجاست؟ آیا در منزل پدرش زندگی می‌کند؟

- خیر در خانه خودش، مگر تو نمی‌دانی؟

کمی  مکث کرد و  گفت:

- تازه مسلمانی هستم که به این دیدار آمده‌ام.

روی مرد مانند گل از هم گسست.

- خوش آمدی برادر جان! خانه‌اش در انتهای آن کوچه نزدیک به خانه پدرش است. 

ابولعاص از این‌که خانه را نزدیک یافت خشنود  گشت.  از مرد تشکر کرد و به داخل کوچه رفت و از همان سایه به سوی  خانه ای که مرد نشان داده بود رفت و در زد.  صدایی که آمد قلبش را لرزاند.

- کیستی؟

پاسخی نداد. زینب دوباره پرسید:

- کیستی؟  پدر! شما هستید؟

باز نیز پاسخی نیامد. عبایش را بر سر انداخت و به سوی در رفت و آن را گشود.  مرد پشت در را نشناخت اما قلبش در سینه فرو ریخت و دلیلش را نمی‌دانست.

- چه می‌خواهید؟

ابولعاص پارچه را از صورت  پایین آورد.  زینب چند لحظه  بر  سرجای خود خشکش زد. هردو مقداری به یک دیگر خیره ماندند تا آن‌که زینب به خود آمد.

- تو اینجا چه می‌کنی؟ چگونه آمدی؟! 

نگاهی به دو طرف کوچه انداخت سپس از مقابل در کنار رفت.

- به داخل بیا!

ابولعاص نیز با عجله به داخل حیاط خاکی و کوچک زینب قدم گذاشت. زینب فانوسی که در  کنار حیاط بود را برداشت و زیر نور ماه به روشن کردنش مشغول شد.

- خود شب را تا هنگام خواب با شمع می‌گذرانم  اما گمان نکنم تو به این حال عادت داشته باشی!

فانوس روشن شد  و به سوی ابولعاص بازگشت که هنوز به  وی خیره مانده بود.

- چه شده است؟

- پدر تو حاکم  شهر است و در این ویرانه روزگار می‌گذرانی؟

-  اسلام  چنین است!

سپس درب را باز کرد و خود داخل رفت و فانوس را گوشه‌ای گذاشت. 

- بنشین!

ابولعاص نگاهش را از حصیر کوچک گرفت و بر روی تنها پتویی که بر روی زمین پهن شده بود نشست.  

- تشنه‌ای؟

- بسیار!

- گرسنه چی؟

ابولعاص صدای شکمش را احساس کرد.

- بیشتر!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و دو

زینب به سوی خمیرها رفت تا برای ابولعاص نانی بپزد. او که از درب بیرون رفت، ابولعاص نیز برخاست و به دنبالش رفت.  مدتی نگریستش بعد گفت:

- در کنار آتش  تنور آن‌قدر سرد نیست که پارچه بر روی سر انداخته‌ای! 

زینب نگاه شوخی به وی انداخت و گفت: 

- دستور دینم است! 

- چه دستوری؟ 

- آیا درباره حجاب شنیده‌ای؟ 

شنیده بود.  او یک تاجر بود و با زرتشتیان،  مسیحیان و یهودیان بسیاری رو به رو شده بود. 

- حتی در مقابل همسرت؟ 

زینب برخاست و جدی نگاهش کرد. 

- تو کافر هستی و من مسلمان،  من و تو را هیچ میانی نیست جز خاطره و حرمتی در قدیم.   

بغض در گلوی ابولعاص با چنان سرعتی نشست که به غرورش برخورد. زینب سعی داشت با اخم حال خود را پنهان سازد اما دلش هزار تکه شد. ابولعاص بحث را عوض کرد:

- برای چه به راهی راه نمی‌روی و نمی‌ایستی؟

زینب سکوت کرد. نمی‌خواست یادآور آن روزهای تلخ باشد. سکوتش ابولعاص را بیشتر کلافه کرد. زینب خواست او را از خود دور کند.

- به داخل برو که هوا سرد است!

- خانه‌ات بسیار کوچک است، دلم می‌گیرد.

- به‌ هرحال باید روزی در این حجله بخوابی تا   فکری به حال خود کنی!

حق با او بود اما لجبازی ابولعاص را بر آن داشت که کنار در بنشیند و دست‌هایش را دور بازو حلقه کند.   بعد از مدت‌ها آرامش بر قلب هر دو نشسته بود.  

- نان حاضر شد به داخل برو تا برایت شیر نیز بیاورم!

تا چند دقیقه بعد پارچه‌ای بر مقابل ابولعاص پهن شد و غذایی اشرافی زینب که شامل نان، شیر و نمک بود  برایش آورده بود.

-  برای من غذایی بد آورده‌ای یا...

- مرا جز این چیزی نیست!

ابولعاص نان را   به دو نیم تقسیم کرد و نیمی را در مقابل زینب قرار داد.

- مرا در طعام همراهی کن!

زینب را مقاومتی نبود. نان بر شیر می‌زدند و با نمک می‌خوردند. برای ابولعاص عجیب بود که از ران گوسفند هم بیشتر بر دلش نشست. زینب برایش تشک و بالشت کهنه آورد و در کنارش گذاشت.

- من در اتاق می‌خوابم، آنجا کوچک است و خوابیدن در آن سخت اما حال که تو هستی باید مهمان جای بهتر را داشته باشد. برایت کاسه‌ای آب در بالای سرت خواهم گذاشت.

او که به اتاقش رفت، ابولعاص نیز بر جای خود دراز کشید و به سرعت به خواب رفت. وی چنان خسته بود که صبحگاه بیدار نشد و ظهر هنگامی که چشم باز کرد زینب را که برای نماز جماعت رفته بود ندید  و فقط نان و شیر تازه در کنار تشکش دید.

****

منبر تمام شد که   صدای ی از پشت پرده بلند شد:

- ای رسول خدا! مرا سخنی است.

صدای زینب بود.

- ای رحمت خداوند! بر رسول سخنت چیست؟

زینب از پشت پرده برخاست تا زنان وی را راحت ببینند و مردان صدایش را بشنوند.

- دیشب که  مسلمانان را بر تاجران مکه هجوم بود،  ابولعاص  بر شهر گریخت و به خانه من پناهنده شد، او اکنون در سرای من است.

همهمه به میان جمعیت افتاد. پیامبر خدا صلی الله به  اعلام نمود:

- من از این اتفاق بی‌خبر بودم.

سپس از احکام گفت:

-  او را پناه بده اما همبسترش نشو!

آنگاه کمی مسلمانان به فکر فرو رفتند،   سپس  شروع به گفت و گو کردند. روح پاک مسلمانان به این نتیجه رسید...

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و سه

در را که زدند؛ ابولعاص که در حال رفوع جامه‌اش بود،  به امید بازگشت زینب برخاست و به سوی در رفت. بی‌مهاباد در را گشود که با دیدن علی و چند مرد دیگر بر سرجای خود خشک شد.

- زینب مرا فروخت؟!

علی سلامش داد و گفت:

- مدت زمان زیادی است تو را  ندیده‌ام، بیا که در راه حرف‌های گفتنی زیادی برای تو دارم!

ابولعاص که این‌بار خود را اعدام شده می‌دید، تلو- تلو خوران بیرون رفت.  عمر بن خطاب پرسید:

- پاهات از ترس  تکان نمی‌خورد یا زخم دارد؟

- راه بسیار آمده‌ام، آبله زده است.

مردها به یک‌دیگر نگاه کردند. ابوذر غفاری گفت:

- اگه می‌دانستیم، با خود اسب یا شتر می‌آوردیم.

سخن ابوذر تحقیرآمیز نبود اما ابولعاص آن را تمسخر دانست و اخم کرد. جز علی، عمر و ابوذر، عمار نیز با آنها بود. عمر و  ابوذر در مقابل صف با یک‌دیگر راه می‌رفتند و  علی  با ابولعاص می‌رفت و از اتفاق‌های خانوادگی این مدت می‌گفت و عمار نیز در انتهای صف  درحالی که حال و هوای خدایی داشت و قرآن می‌خواند، حرکت کرد. ابولعاص  نیمی از حواسش بر علی بود و نیمه دیگر  بر سرنوشت پیش رویش. راه رفتن برایش سخت آمد و دوباره ضعف و درد بر جانش افتاد اما استوار قدم گذاشت. از دور مسجد را دید و در مقابل محمد را و در کنارش چهار دختر با نقاب به چهره.  زینب را از  پشت نقاب احساس کرد. به مقابل که رسید ندانست باید چه حرکتی انجام دهد پس   همانطور ایستاد. رسول خدا سلامش داد و گفت:

- چقدر این صحنه برای من آشنا هست!

افرادی که دلیل این حرف را می‌دانستند،   خندیدند.   

- بار دیگر تو را  غافلگیر خواهم کرد؛ بنظرت این‌بار   با تو چه خواهیم کرد؟

- این‌بار دیگر مرا خواهید کشت، چون دیگر زینبی نیست تا بتوانم رهایش کنم.

پیامبر صلی الله به سلمان نگاه کردند و گفتند:

-  دیدی گفتم  نمی‌تواند حدس بزند؟

سلمان خندید و  عمار رو به  ابولعاص کرد:

- از آنجایی که تو به مسلمانی پناهنده شدی، شرط مسلمانی نیست تو را مجازات کنیم. پس اموالت را برگردانده و به سوی مکه رهسپارت خواهیم کرد.

ابولعاص بهت زده او را نگریست. عمار ادامه داد:

- شترهایت آماده‌اند. برایت  طعام و میوه نیز گذاشته‌ایم که در راه جان از دست ندهی.

ابولعاص هنوز نیز با همان حالت به آنها می‌نگریست که  عمار دوباره گفت:

- دقت کن تمامی بار شترانت باشد!

کم- کم به خودش آمد. مدتی سکوت کرد سپس به سوی شترهایش رفت اما آنها را نگشت و به سرعت سوار شتر خودش شد. دوباره نگاهش را بین آنها چرخاند مگر آثاری از تمسخر ببیند  اما چنین نبود.  نگاهش را به زینب دوخت، این نگاه کمی طولانی شد اما در آخر روی گرفت و به سرعت از شهر بیرون رفت.

***

- ابولعاص بازگشته! ابولعاص بازگشته!

- ابولعاص را  نمرده است، زنده‌ است!

- ابولعاص با کاروانش بازگشته!

فریاد کودکان که در شهر پیچید حواس مردم را جمع خود کرد. متعجب و کنجکاو به سوی ورودی شهر رفتند و مانند آن روزی که زینب چشم انتظار   ابولعاص بود دیگران  بر  او منتظر بودند. وارد شهر شد اما با نگاهی استوار از مقابل  جمعیت گذشت و به سوی مکه به راه افتاد. همه  ناخودآگاه او را دنبال کردند تا به  مکه رسید. از شتر پایین پرید و در کنار خانه خدا ایستاد.

- تمامی آنهایی که اموالشان را به من سپرده بودند  به پیش آیند.

آنهایی که حاضر بودند به پیش آمدند و آنهایی که نبودند خبر دار شدند. تا نیمه های روز حساب و کتاب ها طول کشید و دور ابولعاص برای تعریف داستانش لحظه به لحظه شلوغ تر می شد. کارش که تمام شد نگاهی به جمعیت تمام دوخت و به سخن آمد:

- مرا از بت‌ها سود بسیار بود، پس آنان را همچون  پدران می‌پرستیدم و  با وجود آشنایی به دین‌های مسیحیت، یهود و زرتشتی  روی از بت‌ها برنداشتم، نه برای آنکه آنان را بهتر یافتم! بلکه برای آنکه سود بیشتر بر من بود، در کنار من پدر همسرم نبوت خداوندی شد که نه از سنگ است و نه سنگ دل اما من با بی‌شرمی وی را ترک گفته و دخترش را می‌آزردم. در تمام این مدت او بدی مرا با خوبی جواب می‌داد و مرا فهم درکش نبود.

بر علیه وی شمشیر زدم اما  مرا بخشید و  با احترام بازگرداندم، حال نیز هنگامی که پناهنده یک زن شدم  تمامی اموالالم را بازگردانند و اجازه بازگشت  دادند.  به من بود باز نمی گشتم اما  امانت شما بر گردنم بود پس آمدم به شما برگردانم و اعلام نمایم ابولعاص  نیز مانند دیگر مسلمانان از  اموالش خواهد گذشت و به مدینه نبی خواهد  رفت.  

به سوی خانه خدا بازگشت و با صدایی رسا  تکرار کرد:

- اشهد ان لا اله الا الله

و اشهد ان محمد عبده و رسول الله.

همهمه به میان جمعیت افتاد. ابولعاص که خود را سبک بال می‌دید، بر روی شتر سوار شد و هیش کرد تا  به سوی دیدار مسلمانان رهسپار شود.

 

پ.ن: زینب و ابولعاص بر سر زندگی خود باز می‌گردند و صاحب دختری می‌شوند که بعدها همسر بزرگ‌ترین مرد زمان خویش، علی بن ابی طالب (علیه السلام) می‌شود. زینب قبل از فوت پدر بر اثر آسیبی که زمان آمدن به شهر بر او وارد می‌شود، به شهادت میرسد.

 

سوره بقره، آیه9

یُخٰادِعُونَ ٱاللّهَ وَ ٱلَّذینَ ٰامَنُواْ وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلّٰٓا أنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ9💮
فریب دهند خدا و اهل ایمان را و حال آنکه فریب ندهند مگر خود را و این را ندانند.(۹)
                                      

تمام می‌کنم داستان را با رمز (یا خدیجه!)

یا خدیجه!

پایان

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 11 ماه بعد...
  • ناظر رمان

دوستان لطفا نظراتتون رو همین پایین تاپیک بدید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...