رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان به پیچیدگیِ موهایم|dony_aaaafکاربر انجمن نودهشتیا


dony_aaaaf
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان:به پیچیدگی موهایم

نویسنده:dony_aaaaf

ژانر:اجتماعی،عاشقانه،غمگین

هدف:می‌خواهم زندگیم را با همین کیبورد تایپ کنم! شاید همان‌قدر  که من آن‌را حس کردم‌ شما نیز با سفر به اعماق  کلمات این داستان، آن را حس کنید!

ویراستار: @Z sadghinjad

مقدمه:

منیم قیزیم نازلی قیزیم

گوزل قیزیم دوزلو قیزیم...

مادرش زیر لب شعر‌های ترکی زمزمه می‌کرد،قربان صدقه‌ی دخترش می‌رفت  و موهایش را شانه می زد.

موهای دخترک پیچ در پیچ بود و فِردار،پدرش عاشق موهای بلند دخترش بود و اجازه نمی داد که فرشته‌اش موهایش را کوتاه کند.در واقع او فرفری موی غزل ساز پدرش بود‌.

موها مدام گره می افتاد و لای شانه گیر می‌کرد موهای دخترک کشیده می‌شود‌، صدای اعتراض دخترک بلند میشد:

_آخ! مامان یواش تر! موهامو می‌کشی ها!

_عزیزم  از قصد که موهاتو نمی‌کشم موهات پیچ پیچه گیر میکنه دیگه! قربون خدا برم موهات به این خوشگلی‌ و بلندی چی میشد صاف و لخت بودن!

_ولی بابا که میگه همین جوری خوشگله

_اره دیگه تو بعبعی باباتی! 

دخترک همش شش سال دارد ساده دل تر از آن است که ناراحت شود زبانش را بیرون می آورد و می چرخاند:

_اوم! بابا منو بیشتر دوست داره که!

مادرش سری تکان میدهد و میخندد و مشغول باز کردن گره موهای دخترش میشود!

به این  سکانس زیبا از زندگی این دخترک نگاه کن کسی چه میدانست روزی زندگی‌اش به پیچیدگی موهایش شود!

راز گیسوی  مرا تنها قلم می داند....

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

"کوثر"

معلم مشغول تدریس ریاضی بود، می‌دانستم که ریاضی درس مهمی‌ است! ولی هیچ وقت سعی در یادگرفتن آن نمی‌کردم زیرا علاقه‌ای به این درس نداشتم، به عبارت دیگر  متنفر بودم.

از پنجره‌ی کلاس بیرون را نگاه می‌کردم که صدای زنگ تفریح به گوش رسید. خانم کریمی  تدریس را قطع کرد، به بچه‌ها خسته نباشید گفت و...

از پله ها به سرعت پایین می آمدم، کلاس ما هفتم۴ در طبقه‌ی دوم این مدرسه‌ی  قدیمی بود. نمی دانم چرا علاقه‌ای به اینجا نداشتم راستش را بخواهید بیشتر شبیه موزه است تا مدرسه!

خانم منیری - برجی مگه صد بار بهت نگفتم  تو راه پله ها ندو؟

- ببخشید!

به همین کله اکتفا کردم و دوباره دویدم تا حیاط؛ نگاهم سمت صف بوفه‌ی مدرسه افتاد که شلوغ بود و دخترها تقریبا هم دیگر را هل می‌دادن  و از صف بیرون می انداختند.

بوفه برای  اقدس خانوم بود، او به نظافت مدرسه هم رسیدگی می‌کرد و ظهر ها با ما از مدرسه خارج میشد.

گوشه‌ی حیاط مدرسه یک خانه‌ی کوچک نقلی وجود داشت که آقای بابک(بابای مدرسه)با زن و دخترش آنجا زندگی می‌کردند، باید اعتراف کنم که ساندویچ هایی که دختر آقای بابک درست میکرد از ساندویچ های اقدس خانوم خوشمزه تر بود اما مدیر مدرسه ، خانوم صارمی ساندویچ خریدن از  دختر آقای بابک را ممنوع اعلام کرده بود.

اما کوثر‌برجی و دوستانش  کی پایبند به قوانین بودند که این بار دوم باشد؟ خانه‌ی آقای بابک یک پنجره‌ی کوچک داشت ما آرام به شیشه‌ی پنجره ضربه می زدیم دختر آقای بابک به ما ساندویچ میداد و ما پولش را می دادیم و بدون آنکه مدیر متوجه شود در گوشه‌ای می نشستیم آن ها را می خوردیم.

مبینا،آیناز،اسما،فاطمه کنار پنجره ایستاده بودند دویدم به سمتشان رفتم ساندویچ خریدیم و  به گوشه‌ای از حیاط رفتیم.

از هر دری حرف می زدیم.آیناز دختری با چشم و ابروی مشکی موهایی که انقد بلند بودند که از مقنه اش بیرون می ماندند قد کوتاهی داشت، در نگاه اول شاید فکر میکردی که او ده سال دارد.در حالت کلی دختر مهربان و خوش خنده‌ای بود.

آیناز- کنکور تجربی خیلی سخته هنوز دو دلم نمی دونم و...

-بابا از الان به فکر کنکوری؟ هنوز خیلی مونده بیخیال

هر اکیپی یک عضو دارد که بیشتر از انسان های معمولی شبیه یک گنگستر است مبینا اخلاق های خواستی داشت! چشم و ابرو مشکلی بود کمی توپولو بود و قد کوتاه.

- از الان باید برنامه ریزی داشته باشه دیگه؛ من که انسانی برمیدارم شما رو نمی دونم

- والا از الان بیخودی خودتون درگیر کردین ما بچه‌ی انیشتینم باشیم هر رشته ایم بر داریم هیچ پوخی نمیشیم الکی واسه خودتون نوشابه وا نکنید.

دختر ها خندیدن ، صدای خنده‌ی فاطمه جعفر زاده باعث شد نگاهم سمت اون بچرخد.

او دختری با قیافه‌ی معمولی اما با نمک، لاغر اندام و قد بلند بود او معمولا ساکت بود و زیاد حرف نمی زد.

-چیه باز که رو سایلنتی! از بس ساکتی حس می کنم روحی فقط من مبینمت.

و او دوباره خندید.

اسما_ زنگ آخره ها بچه ها! انشا داریم قراره خانوم محجوب بیاد. کوثر یکی از اون انشا های خفنتو بنویس ایسگاش کنیم یکم بخندیم.

اسما دختری با قیافه ای معمولی چشم و ابرو مشکی و لب و دماغ متناسب قدی و معمولی و کمی کوتاه تر از من. رفتار های او اکثراً پسرانه بود! در واقع ما مثل برادر خود روی او حساب باز می کردیم.

- یه انشا بنویسم فک  محجوب ببره فقط طول انشا من هر سوالی می پرسم جواب بدین اوکی؟

*اوکی

زنگ خورد. باید سر کلاس ها می‌رفتیم! پیش به سوی کلمه بازی با خانم‌محجوب معلم انشا ، معلم درسی که عجیب به آن علاقه و در آن استعداد داشتم.

 @نرجس @زیباسعیدی @Gh.azal@بانوی سیاه@امیری@Venus_m@K.A@Faezhe@Banoo.Alashi@Talatom💙@پرتوِماه

 

 

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...