رفتن به مطلب

رمان گلی در قفس | م_صمدی کاربر انجمن نودهشتیا


م_صمدی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: گلی در قفس

نویسنده: م_صمدی

ژانر: #اجتماعی #عاشقانه#رازالود 

خلاصه:

دختری از تبار سختی و رنج که به دامان بد اقبالی گرفتار می‌شود. دختری که جسمش ربوده می‌شود و روحش به دنبال آزادی پر می‌زند. حقیقت کدامیست؟ باید تسلیم حقیقت گذشته‌ی زهر آلودش شود یا باید برای جرعه ای خیال آسوده جنگید؟ 

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @-Madi-

مقدمه:

کجا پناه گرفته ای

پرنده ی پرهیاهوی گرمسیر

کجا آشیان ساخته ای

وقتی از تمام مرزها

و برجک ها 

و جاده ها

گذشته ات به سمت تو شلیک می کند

(1)

خسته و کوفته در خونه رو باز کردم و وارد شدم. کفش های کهنه ام رو از پام درآوردم و کنار جا کفشی کوچیکمون پرتشون کردم. بهتر بود از حقوق این ماهم یه کفش درست و حسابی می‌گرفتم. با صدایی که خستگی توش موج می‌زد گفتم:

_ من اومدم.

مامان از آشپزخونه‌ی کوچیک خونه خارج شد و نگاهم کرد. 

_ خسته نباشی دخترم.

با خستگی لبخندی به صورت مهربونش پاشیدم و گفتم:

_ سلامت باشی مامانی.

سمت اتاقم قدم برداشتم که مامان گفت:

_ تا لباس هات رو عوض کنی و دست و صورتت رو بشوری غذات رو گرم می‌کنم.

سر تکون دادم و در اتاق رو پشت سرم بستم. مانتوی رنگ و رو رفته رو درآوردم و توی سبد رخت چرک ها پرتش کردم. جوراب هام رو گوشه ای از اتاق انداختم و سمت کمدم رفتم. یه دست لباس راحتی برداشتم که شامل یه تیشرت آستین کوتاه گشاد با یه شلوار نخی گل گلی بود. اون ها رو پوشیدم و کش موهام رو باز کردم. دستی توی موهای بلند و مشکیم کشیدم. از اتاق بیرون رفتم و سمت سرویس بهداشتی رفتم تا دست هام رو بشورم. بعد از این که کار های مربوطه رو انجام دادم به آشپزخونه رفتم. روی زمین کنار سفره‌ی کوچیک پهن شده نشستم که مامان یه بشقاب زرشک پلو جلوم گذاشت و بشقاب دیگه نیمی از مرغ شکم پر. یه ظرف سالاد هم از یخچال برداشت و روی سفره گذاشت. نگاهی به غذا انداختم و دندون هام رو به هم ساییدم. بدون این که از غذا چشم بردارم گفتم:

_ چند بار بگم ما گدا نیستیم که از اون خونه‌ی کوفتی غذا می‌یاری.

مامان سرش رو کج کرد و با ناراحتی گفت:

_ خب می‌گی چی‌کار کنم؟ ما که وسعمون نمی‌رسه پول گوشت، مرغ و این جور چیزها رو بدیم. خیلی هنر کنیم بتونیم پول اجاره‌‌ی خونه رو بدیم و پول آب و برق رو پرداخت کنیم. 

با اخم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_ من هم برای همینه که از صبح تا خود شب سگ دو می‌زنم که تو دستت رو جلوی این و اون دراز نکنی. خودت خوب می‌دونی که دوست ندارم توی خونه های مردم کار کنی. 

مامان تند از جاش بلند شد و با گلایه گفت:

_ تو فکر می‌کنی من از کار کردنت راضی هستم؟ می‌دونی چشم هام از بس که به در دوخته می‌شه تا تو بیای درد می‌گیره؟ چرا باید دختری به سن تو تا ساعت یازده شب بیرون کار کنه؟ هان؟

از جام بلند شدم و در یخچال رو باز کردم. سطل ماست رو برداشتم و یدونه خیار هم از کیسه درآوردم. کمی ماست توی کاسه ریختم و خیار رو نگینی روی ماست خورد کردم‌. کمی نمک و نعناع خشک روش ریختم تا مزه اش بهتر بشه. کاسه به دست سر جام نشستم و شروع کردم به لقمه گرفتن. مامان همون طور که وایساده بود نظاره گر حرکاتم بود. 

_ لج نکن دختر.

لقمه ام رو قورت دادم و گفتم:

_ من نیازی به غذای ته مونده‌ی دیگران ندارم.

مامان نزدیکم شد و ظرف غذاها رو برداشت و توی سطل خالی کرد. ذهنم حسابی درگیر شده بود. این ماه رو بیخیال کفش می‌شم. پارگی هاش زیاد به چشم نمی‌یومدن و می‌شد تا یه ماه دیگه ازشون استفاده کرد. با پولش یه کم مرغ و گوشت می‌خرم تا مامان دیگه غذا نیاره. به خودم که اومدم کاسه‌ی ماست و خیارم خالی بود. اصلاً نفهمیدم کی خوردم و تموم کردم. ظرفم رو توی سینک گذاشتم و سفره رو جمع کردم. سبد نون هارو روی اپن گذاشتم و راهی اتاقم شدم. ساعت دوازده شده بود و باید می‌خوابیدم تا فردا به موقع برم سر کار. تشک و بالشتم رو برداشتم و به اتاق مامان رفتم‌. سر جای خودش خوابیده بود. باد خنک کولر به کله ام می‌خورد و حس خیلی خوبی رو بهم القا می‌کرد. خونه مون تنها یه کولر داشت و توی تابستون به اتاق مامان پناه می‌بردیم تا از گرما پخته نشیم‌. هوای شرجی اهواز توی تابستون به شدت طاقت فرسا بود. بی سر و صدا تشکم رو پهن کردم و بالشتم رو روی تشک گذاشتم. من به شدت گرمایی بودم و شب ها بدون پتو می‌خوابیدم. روی تشک دراز کشیدم و چشم هام رو روی هم گذاشتم. بعد از مرور کلی افکار ریز و درشت چشم هام گرم شدن و به خواب رفتم.

صبح با صدای ساعت قرمز رنگ کوچیک چشم هام رو باز کردم. ساعت هشت بود و من ساعت نه باید سر کار باشم. به جای خالی مامان نگاه کردم. همیشه قبل از من می‌رفت سرکار. از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم. سر پایی یه لقمه ای گرفتم و با چای خوردمش. وارد اتاقم شدم و کمد لباس هام رو باز کردم. از میون لباس های اندکی که داشتم یه مانتوی تابستونی نخی به رنگ صورتی چرک پوشیدم با یه شلوار لی خاکستری رنگ. شال نخی خاکستریم رو سرم کردم و جوراب تمیزی پوشیدم. بعد از برداشتن کیفم از اتاقم بیرون رفتم. نگاهی به کتونی پاره ام انداختم. خم شدم و پوشیدمشون. با دستمالی تمیزش کردم و در همون حال گفتم:

_ رفیق تا یه ماه دیگه دووم بیار، باشه؟

همون موقع گوشیم زنگ خورد. از کیفم بیرون آوردمش و به شماره‌ی ناشناس چشم دوختم. بی درنگ جواب دادم.

_ بفرمایید.

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#گلی‌در‌قفس

#پارت۲

صدای مامان توی گوشم پیچید.

_ سوگند مادر گوشیم رو توی خونه جا گذاشتم برام می‌یاری؟

_ مامان ساعت هشت و نیمه بخوام برات بیارمش کارم دیر می‌شه.

_ دختر گلم نه نیار.

ناچار باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم. اخم هام حسابی توی هم رفته بودن. بعد از برداشتن گوشی مامان تند از خونه خارج شدم و یه ماشین دربست گرفتم. خونه ای که مامان اون جا کار می‌کرد بالا شهر بود و از خونمون تا اون جا کلی راه بود. دقیقاً ساعت نه بود که رسیدم. پول کرایه رو حساب کردم و بدون این که به نمای خونه چشم بدوزم تند زنگ آیفون خونه رو فشار دادم. 

_ الان می‌یام مامان.

صدای مامان بود که از آیفون پخش شد. کلافه پام رو آروم به گوشه‌ی دیوار می‌کوبیدم. این خونه و خونواده اش رو می‌شناختم. مامان دو سالی می‌شد که براشون کار می‌کرد. من هم به جز مواقع ضروری مثل امروز به این جا نمی‌یومدم. از آدم های این محله به شدت متنفر بودم. دلیلش برای خودم هم قانع کننده نبود. عرق از سر و روم می‌چکید. با این که هنوز اول صبح بود؛ اما هوا به شدت گرم و شرجی بود. بالاخره در خونه باز شد و مامان از خونه بیرون اومد. سریع گوشی رو دستش دادم و گفتم:

_ مامان تو رو خدا دیگه گوشیت رو جا نزار دیرم شد. 

بدون این که خداحافظی کنم پا تند کردم و سمت خیابون اصلی قدم برداشتم. باید به نزدیک ترین ایستگاه می‌رفتم و سوار اتوبوس خط واحد می‌شدم. زیپ کیفم رو باز کردم و دنبال کارت گشتم. شارژش تموم شده بود و باید پرش می‌کردم. وسط خیابون وایسادم و با دقت به گشتن ادامه دادم؛ اما پیدا نمی‌شد. با بوق ماشینی کلافه سر برگردوندم. در نگاه اول یه کاپوت قرمز رنگ با آرم فراری جلوی چشمم نقش بست. ماشینش اروندی بود. نگاهم رو بالاتر بردم که قیافه‌ی جدی یاشار رو دیدم. این کی از خونه‌شون خارج شد که من متوجه نشدم؟! با بوق ممتدی که زد از جام پریدم و کنار رفتم. سمت راستش وایسادم و گفتم:

_ سلام.

سری تکون داد و گفت:

_ کجا می‌ری؟

آفتاب صورتم رو مورد هدف قرار داده بود و پوستم و می‌سوزوند. دستم رو سایه بون صورتم کردم و گفتم:

_ می‌رم مرکز شهر.

با یه نگاه رصدم کرد و گفت:

_ بیا بالا می‌رسونمت. 

بند کیفم رو روی دوشتم گذاشتم و گفتم:

_ نه ممنون خودم می‌رم.

یه نگاه یخی بدون حرف بهم انداخت که سرم رو پایین انداختم. من که کارت ندارم سوار خط واحد بشم. پول کرایه هم ندارم. دستم رو جلو بردم و در ماشینش رو باز کردم. آروم سوار ماشینش شدم. هنوز در رو نبسته بودم که تیک آفی کرد و ماشین از جاش کنده شد. سقف ماشینش رو جمع کرده بود و باد به مو و تن خیس از عرقم برخورد می‌کرد. نگاهش کردم و گفتم:

_ می‌شه سقف ماشینت رو ببندی عرق کردم می‌ترسم سرما بخورم. 

نیم نگاهی به من انداخت که به خاطر عینک دودی چشم هاش رو ندیدم. دکمه ای زد که سقف ماشین آروم آروم بسته شد. کولر ماشین رو هم روشن کرد. نگاهی به قیافه‌ی جذابش انداختم. چشم ابرو مشکی بود و پوستش سبزه بود. چیزی که بیشتر قیافه اش رو جذاب تر می‌کرد حالت ابرو و چشم های کشیده اش بود. بار اولی که دیدمش هفده سالم بود که حسابی شیفته‌ی قیافه اش شده بودم. همون طور که به جلو خیره بود گفت:

_ قیافه ات خیلی برام آشناست.

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

_ خب معلومه من رو چند بار جلوی خونه تون دیدی.

عینکش رو از چشم هاش برداشت و یه نگاه کوتاه؛ اما عمیق به چشم هام انداخت و گفت:

_ نه...

سرش رو برگردوند و ادامه داد.

_ یه جای دیگه ای تو رو دیدم.

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

_ حتماً تو سیتی سنتر من رو دیدی.

_ اون جا کار می‌کنی؟

_ آره.

آفتاب گیر ماشینش رو پایین آوردم و از توی آیینه‌ی کوچیک نگاهی به صورت ساده ام انداختم. موهام کنار شقیقه ام چسبیده شده بود. موهام رو مرتب کردم و شالم رو روی سرم درست کردم. تنها عضوی که به صورتم زیبایی بخشیده بود رنگ و حالت چشم هام بود. چشم های خمار به رنگ عسلی داشتم. دماغم به تنهایی افتضاح بود؛ اما به قیافه ام می‌یومد. لب های درشت و برجسته ای داشتم. پوستم هم گندمی بود. جالب این جاست که من نه شبیه مامان بودم نه بابا. مامان که می‌گه چشم هات به عمه ات رفته. ما که ندیدیمش. با توقف ماشین دست از کنکاش صورتم برداشتم و از یاشار تشکر کردم که اون هم به تکون دادن سرش اکتفا کرد. از ماشین پیاده شدم و بدو خودم رو به محل کارم رسوندم. صاحب کارم با دیدنم چنان اخمی کرد که آب دهنم از ترس خشک شد. سر جام وایسادم و به اون که با قدم های سریع سمتم می‌یومد چشم دوختم. 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...