رفتن به مطلب

رمان عشق اما نهایتی مجهول | ماهور ابوالفتحی کاربر انجمن نودهشتیا


ماهور
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: عشق اما نهایتی مجهول

نویسنده:  ماهور ابوالفتحی

ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان:

بی حضورش اگر چه شب عالیست

در تنِ فکر هایِ هر شبه ام 

باز هم جایِ خالی‌اش خالیست " 

ویراستار: @_Zeynab

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل اول: ‌عروسیِ عروسک 

#پارت اول

«فلش فوروارد»

پشت در اتاق کز کرده‌ام، قلبم از فرط هیجان انگار تویِ دهانم می‌کوبد. بیرون از آن اتاق دارند درباره‌ی آینده و سرنوشتم تصمیم می‌گیرند بی آنکه بخواهند نظرم را بپرسند.  خان عمو آمد و بی‌مقدمه گفت این آتش را بس کنید! 

یک دختر از خانواده‌ی شما و یک دخترِ خارزار دیگر از خانواده‌ی عمویت، ازدواج زوری می‌کنید و این قائله ختم به خیر می‌شود!  و همین!

کسی از پناه نپرسید که آیا دلش می‌خواهد با قاتل مادرش هم‌بستر شود یا نه؟! کسی از من نپرسید که آیا از آن مردِ پر از نفرت می‌ترسی یا نه؟! اصلاً کدام خیر وقتی تویِ این قائله فقط حرف درد بود؟! کسی نگفت که موجود زنده‌ای آدمی چیزی هستید یا نه؟

حرف می‌زنند، یعنی فقط عموفرهنگ حرف می‌زند و بقیه می‌گویند، چشم! 

دارد راجع به مهریه‌ای صحبت می‌کند که عروس مفلوکش از زمین و زمان بی‌زار است! راجع به مراسمی که وجود ندارد و شاید عروسش آرزوی آن را داشته باشد؛ خانه‌ای که گرم نیست، اسباب و اثاثیه ای که به درد جرز دیوار می‌خورند! از لایِ در نگاه می‌کنم، به پاشا که نگاهش را به گل‌های قالی دوخته و حتی از آن فاصله می‌شود نفرتِ تویِ چشم‌هایش را خواند! به خان عمو که خیلی هم مقصر نیست و دلش برای یتیم برادری که کنج زندان است می‌سوزد. 

به پناه که دلش نمی‌خواهد وقتی پسرعمویش نشان کرده دارد روی زندگی‌اش آوار شود و به مادرم که حرفی برای گفتن ندارد.

این وسط کاش آینه پیدا می‌کردم تا به خودم نگاه کنم و ببینم در این بلبشو چه حالی دارم! 

پاشا سر بلند می‌کند و رو به خان‌عمو با لحنی عصبانی اما پر از احترام می‌گوید: 

- احترامت خیلی واجبه عمو! ولی من هزار بار گفتم نمیام، گفتم ولی این رسم و رسوما خیلی وقته که منسوخ ش... .

پناه بین حرفش می‌آید و می‌گوید: 

- بذار حرف‌هاشون تموم شه، حرف بابا که یادت نرفته پاشا؟! 

بابای زبان بسته‌اش گیر افتاده بود بین بچه‌های برادر و دردِ دلش. که نیامد، که توی خانه بس نشست و گفت هر چه داداش فرهنگش بگوید!

پاشا اطاعت می‌کند و از مشتِ گره شده روی پایش می‌شود فهمید که اطاعت کردن را دوست ندارد! که دلش می‌خواهد از این جا برود، که با دیدن ما درد جای خالی مادرش تازه می‌شود! 

 روی حرف خواهر بزرگترش حرف نمی‌زند، اما سرش را به نشانه‌ی اعتراض می‌چرخاند سمتِ دیگر و با من چشم  در چشم می‌شود. 

حرص و نفرت در چشم‌هایش باعث می‌شود لال و وارفته سر جا خشکم بزند. حق دارد، برادر من او را به عزایِ مادرش نشانده! 

- من حرف‌هام و زدم... اتمام حجت کردم باهاتون! 

همین حرفِ خان‌عمو کافی است تا همه به پاشا نگاه کنیم و پاشا به من چشم بدوزد و با غیظ زمزمه کند: 

- حرف، حرف شماست خان عمو! 

آب سرد می‌ریزند روی سر عروس به جای نقل و نبات، چه خواستگاریه عجیبی!

داماد به جای عروس خانم بله می‌دهد، کسی برای این فرخنده که نه، شوریده ازدواج کل نمی‌کشد و شادی نمی‌کند! اصلاً شادی کجای این ماجراست وقتی قرار است داماد روزگار عروس را مثل رخت عزایش سیاه کند؟!

@همکار ویراستار ویرایش شد.

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم:  رقص کنان"

#پارت دوم

به عقب کشیده شدن روسری‌اش مصادف شد با کشیده شدن یک دسته از موهایش. جیغ کشید: 

- نکن بیشعور، مگه مرض داری؟! 

بهرنگ در حالی که گارد لاتی گرفته، کت و بالش را باز کرده بود و توی اتاق راه می رفت، نیشخند زد و گفت: 

- لابد دارم دیگه.

موهایش را از نو بست و بی‌اهمیت به او مشغول کشیدن خط چشم جلوی آینه‌ی قدی اتاق شد. 

بهرنگ مرموز نگاهش می‌کرد و دلنواز از داخل آینه به او که حالا بالای سرش ایستاده بود گفت: 

- چیه؟ چته؟ 

بهرنگ شانه بالا انداخت و با لحنی که تاسف از آن می‌بارید گفت: 

- انقدر هم چیز میز می‌مالی تو صورتت هیچکس نمی‌گیرتت که... .

دلنواز اخم کرد و زیر لب گفت: 

- همون تو زن گرفتی چشم دنیا رو باهاش کور کردی بسمونه!

بهرنگ گره‌ی کوری بین ابروهایش نشاند و دمق گفت: 

- چشه زنم، شبیه ماه شب چهارده.

حرف‌های بی‌سر و ته برادر بزرگش که تمامی نداشت پس بحث کردن با او کار بی‌نتیجه‌ای به نظر می‌آمد!

بهرنگ که جواب خوبی برای ادامه‌ی بحث نگرفته بود خواست از اتاق بیرون برود، اما لحظات آخر برگشت و داد زد: 

- سوسک!

فوبیای حشره داشت. دلنواز، وحشت‌زده سر جا تکان خورد و همین باعث شد قلمو توی چشمش برود. در حالی که دستش را رویِ چشمش گذاشته بود جیغ کشید: 

- برو گمشو بیرون روانی! 

مامان از توی آشپزخانه داد زد: 

- چتونه باز شما دوتا؟ جای کمک کردنتونه؟ سیفون توالت یه کمکی به آدم می‌کنه که شما تو دوتا قلمسون* نمی‌کنید.

 

* قلمسون/«قلمستان»: زمینی که در آن قلمه‌های درخت را کارند تا از چوب آن‌ها بعداً استفاده کنند. " فرهنگ فارسی معین"

@همکار ویراستارویرایش شد.

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم 

- دل؟

از مخفف شدنِ اسمش اصلاً خوشش نمی‌آمد؛ جوابش را نداد و بی‌توجه به او مشغول تکمیل کردن آرایشش شد. بهرنگ از اتاق بیرون رفت و از همان‌جا شروع کرد به کولی بازی درآوردن.

- آفرین مامان! آفرین میس مدینه! یه عمر دختر لای پر قو بزرگ کردی واسه همچین روزایی که مثل سگ ازش کار بکشی! بعد نشسته جلو آینه واسه من سرخاب سفید آب می‌ماله عفریته‌ی ایکبیری... .

دلنواز آرام خندید و مرحله آخر را با کشیدن رژ صورتی ملایم روی لب‌هایش با اتمام رساند. مدینه که موقع کار خیلی حال و حوصله‌ی شوخی نداشت اخم کرد و گفت: 

- جای خاله زنک بازی برو ببین سفارش‌هام رسیده یا نه. 

بهرنگ با صدای بلند حرف می‌زد و می‌خواست جوّ بیشتری به ماجرا بدهد. در حالی ‌که دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد و پاچه خواری می‌کرد، خودش هم خندید:

- باشه مادر، باشه الهی دورت بگردم! تو که جز من کسی رو نداری! حیف اون درد زایمانی که واسه این دوتا جفنگ کشیدی! 

دلنواز وسایلش را جمع کرد و از اتاق بیرون زد. در حالی که به آشپزخانه می‌رفت تا دست‌هایش را بشوید خطاب به بهرنگ گفت: 

- کاش دهنت رو ببندی! 

بهرنگِ هوچی هم طبق معمول دور برداشت و با دست به دلنواز اشاره کرد: 

- این هم وضع ادبشه، خیر ندیده... مامان بهش رحم نکنی‌ها، هر چی سبزی داری بده پاک کنه این تنبل مفت خور.

مدینه نه گذاشت و نه برداشت در حالی که کنج لبش نیشخند کاشته بود گفت: 

- سبزی‌ها رو گذاشتم زن تو بیاد پاک کنه.

دلنواز خندید، بهرنگ با لحن مثلاً گرفته‌ای گفت:

- شیری دِ مین دو رُوا ذلیله... .* 

این را با افسوس گفت، مدینه با تعجب نگاهش کرد و تشر زد: 

- روباه و با کی بودی تو؟

بهرنگ انگار که تازه فهمیده باشد چه غلطی کرده، نیشخند زد و گفت: 

- پاشا داره صدام می‌کنه؛ جونم داداش؟! اومدم... اومدم... .

* ضرب المثل لری/ شیر میون دوتا روباه ذلیله.

@همکار ویراستار ویرایش شد.

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

بهرنگ رفت و مدینه‌ی همیشه دلواپس رو کرد سمتِ دلنواز، دخترش داشت به غذای روی گاز ناخنک می‌زد و چه قدر چهره‌اش به روزهای جوانی او شباهت داشت.

- یه زنگ بزن ببین ساوان کجا مونده. شب عموت بیاد ببینه باز دیر اومده قیامت به پا می‌کنه. 

دلنواز سر تکان داد و داشت قاشقی از قرمه سبزی به دهان می‌برد که مدینه داد زد: 

- با تو بودم ها!

ترسید، قاشق را فوت نکرده به دهانش برد و سوخت. جیغ کشید: 

- آی مامان سوختم هی ساوان کجا موند ساوان کجا موند... زنگ می‌زنم دیگه... یک دقیقه وایسی چی می‌شه مگه؟! 

اخمش، عصبانیتش، صورت گرد و چشم‌های درشت دخترش، قاب قشنگی بود. خندید، آرام... .

انگار که غنچه‌ی لبخند به سرعت برق و باد لب‌هایش را بوسیده و رفته باشد. دلنواز به دنبال تلفن همراهش از آشپزخانه بیرون رفت و مدینه غر زد: 

- آساره چرا نمیاد پس؟! 

انگار که آب ریخته باشند روی آتش خواهر شوهر بودن دلنواز بعد برداشتن گوشی، پا تند کرد سمت آشپزخانه و به اپن تکیه داد: 

- آساره خانوم مهمون ماست آخه، خدا نکنه یه ذره زودتر بیاد دستش بخوره به سیاه و سفید خونه‌ی ما.

مدینه می‌خواست پیاز داغش را زیاد کند، لب برچید و گفت: 

- دیدی؟! 

دلنواز با حرص گفت: 

- آره مامان خانوم، من دیدم، یکمم شما بیین چپ نری راست بیای عروست رو بکوبی وسط فرق سر من.

مدینه خندید، دلنواز از ته دلش عصبانی می‌شد. همه‌ی اهالی خانواده‌اش، به هر شکلی که می‌توانستد مادرش را اذیت می‌کردند. ساوان با دیر آمدن‌هایش، بهرنگ با سر به هوا بودنش، آساره با توقع‌های بیش از اندازه و زن عمو با زخم زبان زدنش و واکنش مادرِ آرامش فقط سکوت بود و مهربانی. 

گوشی ساوان زنگ خورد و چه عجب که بعد از سه چهار تا بوق جواب داد.

- جانم؟! 

آدم شده بود، جانم می‌گفت و ادب را رعایت می‌کرد. اینطور وقت‌ها بهرنگ می‌گفت " باز این کره خر رفته دختربازی!"

دلنواز که از دست زمین و زمان شاکی بود تشر زد: 

- ساوان می‌دونی که امشب مهمون داریم، عموت این‌ها می‌خوان بیان. دیر بیای، بد موقع بیای صدای عمو رو سر مامان در بیاری خودم می‌گیرم تا می‌خوری می‌زنمت، خب؟! 

ساوان با بی‌خیالی ذاتی‌اش گفت: 

- چشم خوشگلم‌!

چشم‌هایش از فرط تعجب تا آخرین درجه باز شدند و ساوان انگار که بخواهد آن سمت تلفن کسی را دست به سر کند یا برایش فیلم بازی کند ادامه داد: 

- آره، حتماً مهمونی شب ردیفه. 

تلفن را قطع کرد و زیر لب گفت: 

- معلوم نیست پیش کدوم خرابیه اینطوری... .

سر بلند کرد و با دیدن اخم مادر حرف توی دهانش ماسید‌. آب دهانش را قورت داد و گفت: 

- گفتی برم تو حیاط چیکار کنم؟!

مادرش که از آن وقت تا به حال مشغول پاک کردن حبوبات بود، لوبیای توی دستش را پرت کرد سمت دلنواز و گفت: 

- ری گورِتَ گم کِنی*

* لری/ بری گورتو گم کنی.

@همکار ویراستار ویرایش شد.

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم 

وسط حیاط، بین گلدان‌هایی که مادرش دور حوض ردیف کرده بود ایستاد، بوی خوبی می‌دادند، هوا هوای خوبی بود! اواسط آبان بود، نه گرم بود، نه سرد؛ معتدل مثل حال و هوای خانه!

شلنگ را به شیر وصل و بعد آب را باز کرد. اولش با فشار کم که به گلدان آب بدهد و بعد نوبت شستن حیاط بود! 

فشار آب را بیشتر کرد، تا هر جا که دستش می‌رسید آب گرفت و عمو امروز خانه نبود که سرش غر بزند: 

"اون آب و ببند بچه، مرغابی هم قد تو تو آب نیست" 

حیف که لباس‌هایش را عوض کرده بود وگرنه گاهی پیش می‌آمد که شلنگ را رو به بالا بگیرد و باران مصنوعی بسازد. دیوانه بازی در بیاورد و به عواقبش فکر نکند. 

پله‌ها، موزاییک‌ها، برگ‌های خشک درخت سیب کفِ حوض همه شسته شده بودند و کم- کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت که زنگ در به صدا در آمد. 

همان نیشخند شیطنت‌وار کنج لبش نشست و با شلنگ آب به سمت در رفت تا به بهرنگ رحم نکند. با یک دست در را باز کرد و با دست دیگر آب را به سمتش گرفته بود که بهرنگ فرصت فرار و فکر کردن نداشته باشد. 

صدای مادرش از داخل خانه آمد: 

- دلنواز باز کن اون در رو چیکار می‌کنی؟! 

در را به ضرب باز کرد، با خنده به فردی که پشت در ایستاده بود نگاه کرد و بهرنگ نبود!

دیر شده بود، لبخند روی لبش ماسید و پاشا که مثل موش آب کشیده سر تا پایش خیس بود با اخم نگاهش می‌کرد. 

شلنگ هنوز توی دستش بود و آب داشت روی کفش‌های پاشا‌ می‌ریخت. 

تشر زد: 

- بندازش زمین!

گیج و منگ ناشی از گاف بدی که داده بود گفت: 

- ها؟! 

پاشا این بار با اخم غلیظ‌تری تشر زد: 

- بندازش زمین دارم میگم. 

شلنگ از دستش روی زمین افتاد و پاشا خطاب به کسی که کنارش ایستاده بود، اما از قاب در مشخص نبود گفت: 

- عمه بفرما داخل‌... .

با شنیدن اسم عمه شتاب‌زده و هیجان‌زده گفت: 

- عمه؟! 

بعد هم امان نداد که وارد حیاط شود و در کوچه خودش را توی آغوش عمه انداخت و شروع  به جیغ و داد کردن کرد.

پاشا در حالی که وارد حیاط می‌شد و به سمت شیر آب می‌رفت، همراه با همان اخم غلیظ نیشخند روی لب داشت و زیر لب گفت: 

- دختره‌ی خل و چل... .

شلنگ را جمع کرد و به شاخه‌ی درخت آویزان کرد، نگاهش را به پنجره‌ی واحد خودشان دوخت و از همان جا داد زد: 

- پناه پاشو بیا پایین عمه رو آوردم. 

@همکار ویراستار ویرایش شد.

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...