رفتن به مطلب

رمان آرام قاتل | آفتابگردون کاربر انجمن نوهشتیا


آفتابگردون
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: آرام قاتل

نویسنده: اسما نقیبی

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی

زمان پارت گذاری: نامشخص

خلاصه:

از زمانی که لیلا تصمیم گرفت ترسش از مردم رو کنار بذاره و توی بیست و شش سالگی نواختن موسیقی رو یاد بگیره، ملاقاتش با یک مرد متاهل زندگیش رو کاملا تغییر داد. اون مرد همراه با خودش، موجی رو به دنیای لیلا کوبید و به لطف ویران شدن تمام زندگیش، لیلا دوباره از نو متولد شد. 

 

مقدمه:

می‌دانم که ضعیف و بیمارم، بی‌وقفه و هرلحظه!

می‌ترسم، فرار می‌کنم، پنهان می‌شوم!

با نگاه حیرانم تو را جست و جو می‌کنم.   نبودنت را هزاران جای این دنیا تماشا می‌کنم!

اشک می‌ریزم، فریاد می‌زنم، جسمم در آتش می‌سوزد.

ویران می‌شوم، درد می‌کشم، ساخته می‌شوم!

هیچ ندارم، عجیبم، ترسناک و غریبم!

راه می‌روم، صدای پای تو را می‌شنوم!

چشم می‌گردانم، هزارجای این زمین قامت تو را به تماشا می‌نشینم!

بغض می‌کنم، سکوت می‌کنم، عبور می‌کنم!

کاش تو را داشتم، کاش سایه‌ت را...

ناظر: @m.azimi

آرام قاتل را در این بخش نقد کنید..

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

صدای پیانو که قطع شد، لیلا می‌تونست صدای سه تار رو بهتر بشنوه. ناخودآگاه  لبخندی گوشه لبش نشست. به نظرش اون آهنگ خیلی قشنگ بود و با تبحر  خاصی زده می‌شد.
طبق عادت با نوک کفش به پایه‌ی صندلی کنارش ضربه‌های آرومی  زد و صدایی توی ذهنش به آرومی زمزمه شد:  "چقدر خوب شد که امروز  تونستم بشنومش. اگه  می‌دونستم سه تار می‌تونه انقدر قشنگ باشه، از همون اول به جای ویولن انتخابش می‌کردم. اگه می‌تونستم به همین خوبی بزنمش، حتما بابا هم خوشش می‌اومد."

هرچند در حقیقت بعید می‌دونست روی این رو داشته باشه که از یه استاد مرد آموزش  بگیره. لیلا به سختی خودش رو راضی کرده بود که ترسش از مردم رو کنار بذاره و توی آموزشگاه ثبت نام کنه.

وقتی ترانه به آخرش رسید و دوباره از اول نواخته شد، چشم‌هاش رو بست و با همه وجود تمام صداهای اطرافش رو پس زد، تا فقط  صدای سه تار رو بشنوه. حتی حس می‌کرد ریتم ضربان قلبش با این موسیقی  هماهنگ میشه. انقدر عاشق این صدا بود که برای یاد گرفتن سه تار مصمم شد. با اینکه فکر نمی‌کرد فرد دیگه‌ای بتونه به این خوبی سه تار بزنه و بهش آموزش بده.

وقتی که لیلا غرق شنیدن اون آهنگ بود، صداش ناگهانی قطع شد. کمی بعد، لیلا پای راستش رو  عقب آورد و کنار پای چپش  جفت کرد. زمزمه آرومی دوباره توی ذهنش چرخید: "چقدر دوست داشتم ادامه داشته  باشه‌."

چشم‌هاش رو که باز کرد، یه جفت کفش چرم قهوه‌ای رو مقابلش دید. آروم سرش رو بالا آورد و صورت همون مردی رو دید که تمام این مدت سه تار می‌زد.

لیلا نگاهش رو سریعا ازش گرفت و به فکر رفتن افتاد. اما مهراد خندید و با صدای گرم و صمیمیش پرسید: کلاست تموم شده؟

لیلا درجواب فقط سرش رو تکون داد. و مهراد همونطور به گرمی ادامه داد: منتظر من  بودی؟ ببخش که معطل شدی.

با شنیدن این حرف لیلا به شدت سرش رو بالا گرفت و جواب داد :نه نه!

مهراد از روی تعجب اخم کرد و پرسید: نه؟

- داشتم.. می‌رفتم.

مهراد دستی به موهای خودش کشید نگاهی به سالن خلوت آموزشگاه کرد. همزمان گفت: که اینطور، صدای ویولن زدنت رو از اتاق  کناری می‌شنیدم. خیلی سریع پیشرفت می‌کنی. توی این مدت کم، فکر نمی‌کردم انقدر ماهر بشی. خیلی ثابت قدمی.

لیلا همون طور که سرش زیر بود لبخند کوچکی زد. شاید چون از تعریف  مهراد ذوق کرده بود.

- باید زودتر.. بتونم یاد بگیرم.. که یه اهنگ خوب رو بزنم.

- زودتر؟! خیلی عجله داری. پس به خاطر یه نفر دیگه داری یاد می‌گیری.

لیلا از اینکه مهراد هدفش رو از یادگیری موسیقی فهمیده تعجب کرد. حدس زدنش برای یکی که چیزی از زندگی لیلا نمی‌دونست کار راحتی نبود.

- خب.. چند روز دیگه..تولد پدرمه.

- که اینطور، پدرت رو خیلی دوست داری نه؟

"که اینطور" تیکه کلام مهراد بود و لیلا هم این رو فهمیده بود. هربار که باهاش حرف  می‌زد این کلمه رو می‌شنید، شاید چندین بار.

- پدرم.. تنها کسیه که من دارم.

- متاسفم، نمی‌دونستم مادرت رو از دست دادی.

طوری که مهراد ابراز همدلی کرد، لیلا با خودش گفت "اون ناراحته، به خاطرش متاسفه. حتی مادرم رو  نمی‌شناخته اما توی صداش ناراحتیش رو حس می‌کنم. پس هنوز، همچین آدمایی پیدا میشن؟"

صدای مهراد لیلا رو از افکارش بیرون آورد: پس خیلی به پدرت وابسته‌ای، ها؟

لیلا سرش رو که تکون داد، مهراد بالاخره جرعت پیدا کرد و گفت: نمی‌خوای سرت رو بیاری  بالا؟ هر دفعه همینطوری هستی. فکر نمی‌کنی بیش از حد خجالتی باشی؟

مهراد با خنده همه اینها رو گفت. طوری که لیلا ناراحت نشد و به علاوه جرعت پیدا کرد سرش رو بالا بیاره  و نگاهش کنه. قدش خیلی بلندتر بود. لیلا به فاصله پیشونی تا چونه مهراد ازش کوتاه‌تر بود. مثل همیشه لبخند می‌زد و ردیف دندون‌های سفیدش رو نشون می‌داد. با چشم‌هایی که همیشه مثل آسمون شب می‌درخشید. به همین خاطر  لیلا با وجود اعتمادی که بهش داشت زیاد جرعت نمی‌کرد به صورتش نگاه  کنه چون برای لیلا، چهره‌ش خیلی دوست داشتنی بود. 

مهراد هم که منتظر دیدن چشم‌های درشت لیلا بود، از اینکه بالاخره سرش رو بالا آورد احساس راحتی بیشتری کرد. با دیدن اون چشم‌ها انگار برای تمام روز  انرژی می‌گرفت.

دست به سینه شد و به چهارچوب در اتاقش تکیه زد. به آرومی پرسید: گفته بودم؟ تو شبیه یه کسی  هستی.

لیلا با تردید اما کنجکاوانه پرسید: شبیه.. کی؟

مهراد بی‌اراده لبخند محوی زد: یکی که من خیلی دوستش دارم.

مهراد از شباهت لیلا با سارا حرف می‌زد. دختری که عاشقش بود اما مدت‌ها  ندیده بودش. ولی لیلا توجهی به اون فرد نداشت و خوش‌بینانه با خودش فکر  کرد: "شبیه کسی هستم که دوستش داره. خوبه، خیلی خوبه." 

- مهراد.. 

مهراد با شنیدن صدای یکی از استادا سرش رو به سمت دیگه‌ای چرخوند. لیلا هم نگاهش رو از مهراد گرفت و آروم و سریع گفت: من دیگه میرم. خداحافظ.

مهراد دستش رو به سمت لیلا دراز کرد. انگار که می‌خواست چیزی بگه اما لیلا حدس می‌زد که  صورتش سرخ شده و دیگه یه لحظه هم نمی‌تونه اونجا بمونه. 
پله‌های آموزشگاه رو سریع پایین رفت و دسته کیف ویولنش رو محکم توی  مشتش فشرد. کمی طول کشید اما یه تاکسی گرفت و به سمت خونه راه افتاد.

لیلا تمام طول راه به حرف‌های مهراد  فکر می‌کرد. به اینکه مهراد به عنوان یه مرد بیست و هشت ساله خیلی  مهربونه. اون همیشه با حضورش حس خوبی بهش میده. مثل  فرشته‌ای که اشتباهی از بهشت بیرون اومده!

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم

 

وقتی به خونه رسید، قبل از هرکاری کیف ویولنش رو زیر تخت پنهون کرد. پدرش امروز از سفر برمی‌گشت و لیلا هنوز بهش نگفته بود که موسیقی یاد می‌گیره. چون قصد داشت توی روز تولدت پدرش غافلگیرش کنه و می‌دونست که چقدر به موسیقی علاقه داره.

بعد از تعویض لباسش و چند دقیقه‌ای استراحت، مشغول مرتب کردن خونه و درست کردن سبزی پلو شد؛ غذایی که پدرش همیشه خیلی دوست داشت.

وقتی که به طاقچه رسید و قاب عکس‌ها رو برای تمیز کردن برداشت، کمی روی عکس مادرش مکث کرد. بعد از اون نگاهی به خودش توی آینه انداخت. درکل، لیلا بیشتر شبیه پدرش بود. وقتی 12 ساله بود مادرش به خاطر بیماری پوستی عفونی و واگیرداری که گرفته بود از دنیا رفت.

توی مدتی که مادرش بیمار بود، لیلا نمی‌تونست بغلش کنه، شب‌ها کنارش بخوابه و صورتش رو ببوسه یا لمس کنه؛ صورتی که جای یه زخم نسبتا بزرگ هم داشت اما با این وجود از زیباییش کم نمی‌کرد.

لیلا سرش رو به چپ و راست تکون داد و قاب عکس رو بعد از تمیز کردن سرجاش برگردوند. نمی‌خواست دوباره کودکیش رو به خاطر بیاره. برای اون زندگیش از ده سالگی شروع شده بود؛ از  زمانی که پدر و مادرش رو همزمان کنار هم داشت.

می‌دونست که مادرش الان توی بهشته. می‌دونست که همیشه مراقبشه. این رو همیشه با تمام وجودش حس می‌کرد. با اینکه مادرش زمان زیادی رو مریض بود اما اون دوسالی که لیلا پدر و مادرش  رو کنار هم داشت، خوشبخت‌ترین آدم دنیا بودم.

با چشم‌پوشی از سیاه‌ترین روزهای زندگیش که از لحظه‌ی تولد تا ده سالگی بود، به یاد آورد که اولین بار پدرش رو توی ده سالگی دید. هیچوقت از دلیل جدایی والدینش چیزی نفهمیده بود. شاید این که نمی‌دونست بهتر هم بود. از ده سالگی تا دوازده سالگی، لیلا یه خانواده داشت. می‌تونست حس کنه هرسه‌ی اونها عمیقا عاشق هم بودن.

لیلا تو پونزده سال گذشته عادت کرده بود که به حرف پدرش گوش کنه. چون این خواسته‌ی مادرش قبل از مرگ هم بود. لیلا، دختریه که بیست و شش سال سن داره اما هنوز مثل یه دختر هجده ساله ضعیف و ساده‌س. از ابتدای تولد چون فقط محبت مادرش رو دیده بود فقط عاشق اون بود و بعد از فوت مادرش، همون عشق رو هم به پدرش داشت.

بعد از فوت مادرش، لیلا به پدرش پناه آورد. هرچند که حامد به خاطر تجارتش ممکن بود چند ماهی پیش لیلا نباشه. توی اون مدت یکی از همسایه‌ها که پدرش می‌گفت از اقوام دورشونه، به خونه‌شون می‌اومد و پیشش می موند. معصومه خانوم، مثل مادرش از لیلا مراقبت می‌کرد اما چون سن بالایی داشت و بیماری قلبیش بهش اجازه نداد که بیشتر عمر کنه، فقط تا نوزده سالگیِ لیلا پیشش بود. با رفتن اون، لیلا حس می‌کرد که یک بار دیگه مادرش رو از دست داده.

لیلا تقریبا یه دختر منزوی بود. این رو همکلاسی‌هاش و معلما هم  بهش می‌گفتن. هم سن و سالانش به خاطر خجالتی بودن و شاید مثبت بودنش، زیاد باهاش صمیمی نمی‌شدن. به همین دلیل لیلا توی زندگیش  تقریبا هیچ دوستی نداشت.
به نظر لیلا، مهراد تنها فرد جوونیه که باهاش خوبه. همیشه جلوش از خجالت سرش پایین بود و مثل همیشه نمی‌تونست حتی صداش رو از حدی بالاتر ببره؛ اما انگار اون برخلاف بقیه، ظاهر لیلا براش مهم نبود. همیشه بهش می‌گفت که اگه مشکلی تو موسیقی پیدا کرد که استادش نتونست حلش کنه سراغ اون بیاد. تو آموزشگاه  هروقت که لیلا رو می‌دید با خوش‌حالی باهاش حرف می‌زد. به خاطر همین بود که لیلا احساس می‌کرد بهش علاقمند شده. برای دختری مثل اون که تمام عمر از آدم‌ها دوری کرده و فقط به سه نفر توی این دنیا اعتماد داشته، این حس نزدیک شدن به یه مرد، جز عشق چی می‌تونست باشه؟

پدرش یک ماهی می‌شد که به سفر رفته بود. لیلا امیدوار بود که بعد از تموم شدن سفرش، این دفعه پدرش بیشتر بتونه کنارش بمونه. از آخرین باری که روز تولدش پیش لیلا بوده چهار سال می‌گذره و حالا هم، تا تولد چهل و نه سالگی پدرش تقریبا سه هفته باقی مونده.

لیلا این ویژگی که چهره‌ش کمتر از سنش نشون میده رو از پدرش به ارث برده بود. حامد، پدرش، مثل یه مرد میانسال و پخته‌ست که هنوز خیلی جدی مثل روزای جوونیش به کارش ادامه میده.

 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...