banin ارسال شده در جولای 22 اشتراک گذاری ارسال شده در جولای 22 نام رمان: رگ سیاه نام نویسنده : banin ژانر : معمایی- جنایی خلاصه : خانوادهاش به قتل رسیدند و رد خونشان هنوز پا برجاست. هانا، مامور FBI، در تعقیب قاتلی است که از سایهها حمله میکند. انتقام نزدیک است، اما حقیقت ممکن است تاریکتر از آن باشد که تصور میکند. مقدمه:در دل شب، سکوت سنگین میلغزد قدمهایی که در تاریکی گم میشوند رازها پشت دیوارهای خاموش پنهانند خون بر زمین، نالهای در هوای سرد قصهای آغاز میشود، پر از درد و جنون جایی که حقیقت و دروغ به هم میآمیزندو هیچ کس نمیداند پایان این راه چیست ناظر: @Nasim.M 2 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
مدیر کل Nasim.M ارسال شده در جولای 22 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در جولای 22 سلام نویسندهی گرامی! به خانهی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژههایت شنیده میشوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت. از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوشآمد میگوییم. ✅اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.✅ از این لحظه میتوانی پارتگذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود. بهزودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظمدهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد. 📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش: برای حفظ نظم بخش رمانهای درحال تایپ، ضروریست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی. در صورتی که تعداد پارتهای منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیهی پارتها تایید نخواهند شد. اگر ویرایشها را انجام دادی، میتوانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. یادمان باشد: تعداد پارتهای ویرایشنشده نباید از ده پارت بیشتر شود. 📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، میتوانی از پیوندهای زیر استفاده کنی: قوانین مهم تایپ رمان آموزش نویسندگی درخواست طراحی جلد رمان با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بیپایان و دلنوشتههایی ماندگار 🌿 مدیریت انجمن نودهشتیا نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
banin ارسال شده در جولای 27 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در جولای 27 (ویرایش شده) #پارت یک در آن روز تاریکِ سالها پیش،مادر و پدرم به شکلی وحشیانه و بیرحمانه کشته شدند. از آن گذشتهی ریشهکَنده، تنها من زنده ماندم. دختری به نام هانا، با قلبی که حالا چیزی جز عطش انتقام درونش باقی نمانده. شاید باورت نشه ولی من، همون دختری که با چشمهای وحشتزده از پشت درِ نیمهباز صحنه قتل رو دید، حالا یکی از مأموران ارشد FBI هستم. سالها گذشته، اما هنوز هم هر بار که یه پرونده خونآلود روی میزِ سرد و فلزیِ دفترم فرود میاد، زخمهای کهنهام دوباره تازه میشن. آن روز، خورشید به زور از لای پردهای از ابرهای خاکستری، نور کمرمقی به داخل اتاق میپاشید. دفترم کوچک بود اما منظم. دیوارهایی به رنگ خاکستری سرد قفسههایی پر از پروندههای کهنه و میزی چوبی با خطوخشهایی که انگار حکایتها داشتند از سالهایی که گذشته. پشت میز نشسته بودم، غرق در گزارشهای روی هم تلنبار شده که صدای کوبیدن محکم در، سکوت غبارآلود اتاق رو شکست. سرم رو بالا گرفتم و با لحنی رسمی و کمی بلند گفتم: ـ بفرمایید تو. در باز شد. خانم کیم، منشی رئیس، با لباس اداری اتوکشیده، صورتی جدی و نگاهی نافذ وارد شد. لبخند ملیحی روی لبش نشست. ـ خانم هانا، رئیس درخواست کردن که تشریف ببرید دفترشون. خودکاری که دستم بود را روی میز گذاشتم دستم را روی میز قرار دادم با بیحوصلگی ایستادم وگفتم: ـ باشه، الان میام. گوشیم رو از روی میز برداشتم لباسم رو مرتب کردم و همراهش از دفتر بیرون رفتم. راهروهای اداره با نور زرد چراغهای فلورسنت روشن بودن، هر قدم صدای خشخش کفشم روی سرامیکها طنین میانداخت. روبهروی در چوبی و بزرگ دفتر رئیس ایستادم، دستگیره برنجی رو گرفتم و بهنرمی فشردم. در باز شد. آقای پارک روی صندلی چرمیاش نشسته بود مشغول نوشتن گزارش ها سرش را بلند کرد و پرونده ها را کنار گذاشت پشت میزی از چوب گردو که حالا گوشههاش رنگپریده و خسته بود. در رو بستم و جلو رفتم و با صدای آروم گفتم : ـ سلام، با من کاری داشتین؟ ـ هانا دخترم، اینجا مثل خونه خودته. لازم نیست اینقدر رسمی باشی بشین عزیزم. روی صندلی روبهروش نشستم. او دستی به ریش جوگندمیش کشید و بعد با نگاهی که جدیتر از همیشه بود، پروندهای چرکتاب رو روی میز گذاشت. بوی کاغذ کهنه، فضای اتاق رو پر کرد. ـ این، پروندهی سه خانوادهست که طی سه ماه گذشته به طرز مرموزی کشته شدن. چشمهام باریک شدن. ـ بینشون ارتباطی هست؟ ـ دقیقاً به همون شیوهای کشته شدن که پدر و مادرت کشته شدن یه چاقودقیقاً وسط قلب،بدون خطا، تمیز و بیرحم. انگار زمین از زیر پام کشیده شد. خون توی رگهام یخ زد، چشمهام خیره موندن به عکسهای داخل پرونده. ـ یعنی بعد از دوازده سال، اون برگشته؟ ـ ممکنه قاتل پدر و مادرت باشه. ـ این پرونده رو من برمیدارم. خودم پیگیریش میکنم. این بار... باید تمومش کنم! ویرایش شده در جولای 27 توسط banin 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
پست های پیشنهاد شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: strong> مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.