رفتن به مطلب

رمان به صرفِ پاپایا | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


Otayehs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

《به نام او که قلبش را آفرید》

نام رمان: به صرفِ پاپایا
به قلم: عطیه حسینی
ژانرها: طنز- عاشقانه

خلاصه:
دو طیف شخصیتیِ جیغ و نامتوازن، خود را در ‌مداری می‌یابند که رغبتی به حتی یک ثانیه سکون در آن را هم ندارند؛ چه برسد به سینه‌‌خیز جست زدن  اندرونش!  یکی گوشه‌گیر و اجتماع‌گریز که ناچاراً، به دنبال بهترین دوستش اردک‌وار راهی می‌شود تا تور مالدیو را با کج‌خلقی‌هایش به گند بکشاند؛ دیگری تور لیدر خوش خوی و منشی که چون موش در سوراخ‌های تهران مخفی شده بود و با حضور فردی آشنا در تورش، خبط‌هایش برملا می‌شوند و مجبور به رو کردن ورق صداقت می‌گردد.  حال ده روزِ باردار پیش روی هر کدام است که می‌بایست گریزناپذیرانه هر دویست و چهل ساعتش را به پایان برسانند.

مقدمه:
اگر چشم بر جهان اطراف ببندی، اگر خودت نخواهی نیازها را، قشنگی‌ها را و حال خوب را به تماشا بنشینی، خب واضح است که هر چیزی برایت تیره رخ‌نمایی می‌کند. باید بخواهی؛ باید قلبت را آنقدر کش دهی که بزرگ شود و جا برای قشنگی‌های جهان باز نماید. اگر چشم ببندی، همه چیز تاریک است؛ بنگر تا روشنی سوی چشمانت را برباید!

《پاپایا: نام میوه‌ای استوایی است و نوعی خربزه‌‌ی درختی محسوب می‌شود.》

لینک صفحه‌ی نقد

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 10
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

《پارت اول》

نیم‌نگاهی به چمدان بزرگ و مشکی رنگم انداختم و نفسم را پرحرص به بیرون فرستادم. صدای کشیده شدن آن‌ همه چمدان‌ بر روی سطح لیز و خاکستری رنگِ سالن فرودگاه، مغزم را به درد می‌آورد.

دلم می‌خواست بی‌توجه به دو نفری که کمی عقب‌تر از من، در گوش هم جیک- جیک‌های عاشقانه سر می‌دادند و می‌آمدند، راهم را بگیرم و بروم؛ اما حیف، حیف که نه از جزیره‌ی فراکوچکی که درونش بودیم سر در می‌آوردم و نه از جایی که می‌خواستم برویم!

صدای خنده‌ی دخترانه‌ای که در گوشم پیچید، سبب شد دردم سر جایم بایستم و به عقب رو برگردانم. خطاب به بنفشه که چمدانش را هم بنیامین حمل می‌کرد، عصبی گفتم:

- بِنی من اعصاب ندارم؛ این یارو کجاست؟

بنیامین که نیشِ همیشه بازش، عامل عشقِ بنفشه و حرص خوردن‌های همیشگیِ من بود، زودتر از پارتنرش لب باز کرد و گفت:

- ریلکس هور! چرا می‌خوای بخوری ما رو؟

لبخندی عصبی بر لب زدم و با بالا دادن ابروهایم، گفتم:

- چون من نمی‌خواستم بیام به تکه‌های بهشت وسطِ اقیانوس!

《تکه‌های بهشت وسط اقیانوس》مجموعه کلماتی بودند که بنفشه و بنیامین در آن چند روز مدام بر زبان آورده بودند؛ به قول خودشان می‌‌‌خواستند انرژی آن کلمات،  بی‌حوصلگی‌های مرا پِخ بدهد و شاد و شنگول شوم.  عصبانیت و پاچه‌خواری مدام من  نشان می‌داد جادو جنبل آن کلمات آنچنان هم تاثیرگذار نبوده.

بنفشه تک‌خنده‌ای کرد و به من نزدیک شد. نگاهم به موهای کوتاهِ مشکی رنگش بود که چند ماه پیش پسرانه زده بودشان و حال اندکی بلندتر شده بودند؛  این مدل مو صورت بیضی شکلش را در نبودِ شال زیباتر نشان می‌داد. به فاصله‌ی چند سانتی‌ام که رسید، لبخندی مهربان بر لب نشاند و مظلوم گفت:

- جونِ بنی کوتاه بیا دیگه!

دستم را گرفت و مرا کشید تا از درب بزرگ سالن خارج شویم و به  مقابل خیابان آسفالت شده‌ی جلوی آن برسیم. پا که روی آسفالت گذاشتیم، نور آفتاب صبحگاه، تیز بر صورتم تابید و چین میان ابروهای باریکم را مسبب گشت. بنفشه بی‌توجه به کوریِ موقتی من، با دست آزادش به قایق‌های بزرگ و کوچکی که دقیقاً آن سوی خیابان، در آبِ اقیانوس جای داشتند اشاره کرد و با شعف گفت:

- ببین چقدر قشنگه! تازه اینجا در برابر جایی که می‌خوایم بریم، دقیقاً هیچی نیست.

درحالی که همچنان یک چشمم با نور خورشید بسته شده بود، سرم را با کلافگی چند بار به چپ و راست تکان دادم و دندان‌هایم را بر هم فشردم. صدای بنیامین که از پشت نزدیک شد و گفت:

- به نظرتون اون یارو همون یارو نیست؟

سبب شد بنفشه دستم را ول کند و به سمت راستش که ایستگاهی با نمای آبی رنگ بود، بنگرد. من نیز با تک‌نگاهی به بنیامین، جهت دیدش را دنبال کردم تا به پسر جوان و قدی بلند که کنار ایستگاه ایستاده بود، رسیدم.

لحظه‌ی هجوم نگاه‌های ما به آن طرف، پسر داشت با مردی حرف  می‌زد و در نهایت با اشاره به قایقی،  حرکت مرد به آن سو را مسبب گشت.

پس از چند ثانیه، با بلند شدن صدای هین کشیده‌ی بنفشه، چشم از آن پسرِ سربه‌زیر گرفتم و به نیم‌رخ او دوختم. بنیامین که پشت سر من و بنفشه ایستاده بود، با شنیدن صدای بلند و ناگهانی بنفشه، ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گفت:

- چرا مثل رادیو یهو نویز پرت می‌کنی؟

بنفشه به ناگاه بطور کامل چرخید و رویش را به سوی ما کرد. با چشم‌های قهوه‌ای رنگ و کشیده‌اش به چشمانم نگریست و ترسان و متعجب، با تته- پته گفت:

- فرشاده که!

با شنیدن نام فرشاد، با تعجب کمی بدنم را به چپ کشیدم تا از فضایِ مجاور بنفشه دوباره ببینمش. عینک آفتابی‌‌ای که پسر بر چشمانش زده بود، فرصت قضاوت دقیق و تصدیق گفته‌ی بنفشه را به من نمی‌داد؛ بنابراین دوباره صاف ایستادم و با شَک گفتم:

- فکر نکنم!

بنیامین که با شنیدن نام پسری غریبه، ابروهای رو به بالا و بامزه‌اش به هم نزدیک شده بودند، دسته‌‌های دو چمدانی که با دو دستش گرفته بودشان را ایستاده رها کرد؛ دست‌ به سینه شد و طلبکارانه گفت:

- فرشاد کیه؟

بنفشه که هنوز مرا نظاره‌گر بود، در یک حرکت، با حرص شلوار جین راسته و مشکی رنگش را بالا کشید؛ بدون نگاه به بنیامین دستی در هوا برایش تکان داد و گفت:

- یه لحظه سکوت کن شما!

گوشه‌ی لبم را از دیدن حرکت شلواری مخصوص بنفشه کمی بالا دادم  و زیرچشمی به چهره‌ی درهم بنیامین نگریستم؛ می‌دانستم از درون ناراحت نشده و اخم‌هایش ظاهرسازی‌ای بیش نیست. در حقیقت آن دو یک شانس بزرگی داشتند؛ اینکه هم را می‌فهمیدند و با هر حرف و جمله‌‌ای به تریپ قبایشان برنمی‌خورد؛ وگرنه تابه‌حال رابطه‌شان اختتام یافته بود.

بنفشه با همان اضطراب خود را به نزدیک‌ترین فاصله از من رسانید. دو دستش را بندِ شومیز‌ نازک و خنک مشکی رنگم کرد و عصبی گفت:

- اصلاً این اینجا چه غلطی می‌کنه؟ مگه نباید ترکیه باشه؟

دستی که دسته‌ی چمدان درش نبود را روی یکی از دستان او گذاشتم؛ همان‌طور که آن را فشار می‌دادم تا فاصله‌اش به وضعیت اولیه بازگردد، اخم کردم و حرصی گفتم:

- چه‌می‌دونم! داداش توعه از من می‌پرسی؟ ول کن جرش دادی!

بنفشه که همکاری‌ای از سوی من دریافت نکرده بود، به صورت افقی چند قدم به سمت راست برداشت. با گرفتن دو طرف پیراهن آزاد و صورتی رنگ بنیامین که کمی عقب‌تر از فضای راست مجاورِ من ایستاده بود، او را جلو کشید و دقیقاً مقابل خود و شانه به شانه‌ی من قرار داد.

کف دستم را به دسته‌ی بالا آمده‌ی چمدانم تکیه دادم و با کنجکاوی‌ای که به‌هیچ وجه از میمیک چهره‌ام خوانده نمی‌شد، به گفت‌و‌گوی دو عدد بِنی نگاه دوختم.  اجزای صورتِ گرد و سفیدم، بیشتر بی‌خیالی‌ای همراه با اندکی بی‌حوصلگی را نشانگر بود تا چیز دیگر.

بنفشه دو دست بنیامین را در دستانش گرفت و با نگاه به چشمان قهوه‌ای رنگ او که دیگر عصبانی و یا حرص‌دار نبود، با اضطراب گفت:

- بنی چی‌کار کنم؟ این من رو با تو ببینه، مثل این بهشتِ قشنگ تیکه- تیکه‌ات می‌کنه. بعدم با تیکه‌هات وسط اقیانوس سفره‌ی حضرت ابوالفضل پهن می‌کنه که درس عبرت شی برای سایرین!

  • لایک 8
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

《پارت دوم》

از بغل، به لبخند بنیامین نگریستم و با تفکر، به فرشادی نگاه انداختم که با وجود کنار رفتن بنفشه از مقابلم، بهتر می‌توانستم ببینمش. البته هنوز نمی‌دانستم حس بینایی دائم‌الخراب بنفشه کارکرد درستی داشته یا توهمش ما را یک ساعت یک‌لنگه پا آنجا علاف کرده. خلاصه با نگاهی دقیق به پسری که حدوداً به اندازه‌ی یک اتوبوس با ما فاصله داشت، با لحنی متفکرانه و سوالی، خطاب به بنفشه گفتم:

- بِنی در مرحله‌ی اول ریلکس شو لطفاً تا اون مغز آبنباتیت شیرین‌بازی‌هاش رو بذاره کنار؛ بعد که شل کردی، بگو که داداشت چرا الان نباید ترکیه پی کار و بارش باشه؟ و چرا دقیقاً همین الان، وسط این پازل چهل‌تیکه برای پیدا کردن یکی یا چند نفر داره سر می‌چرخونه؟ و مهم‌تر از اون چرا به احتمال صد‌درصد باید تورلیدر ما باشه؟

به سوی دو گوی قهوه‌ای رنگ و متفکر بنفشه نگاه چرخاندم و با تاسف ادامه دادم:

- بنیِ احمق تو الان باید بری اون رو رگباری ببندی به سوال، اون‌وقت وایستادی راه‌حل واسه قایم کردن این بیگ دالِ زشتِ صورتیت پیدا کنی؟

بنیامین که از لحن مسخره‌ و حرصی‌ام لبخندش به خنده‌ تغییر حالت داد، با بالا دادن ابروهایش خطاب به من گفت:

- زهرمار!

دلم می‌خواست دهن هر دو رو با یک ضربه سرویس کنم. دلم می‌خواست یکی مرا پَر بدهد و به تختِ هتل برساند تا به دور از آن دو مرغِ لیمِ عاشق، به خوابی عمیق فرو روم. ‌کلافه یکی از لبخندهای عصبی و  پرحرصم را به چهره‌ی خنده‌روی فرشاد و نگاه همچنان متفکر بنفشه دادم؛ سپس تکیه‌ام را از دسته‌ی چمدان گرفتم و همزمان با جلو رفتنم، آن را به دنبال خود کشاندم. صدا زدن‌های ریز بنفشه که می‌گفت:

- هور! هور کدوم گوری داری میری؟

تنها سرعتم را بیشتر کرد؛ چون هر چه فکر می‌کردم، به شدت به تخت و دم و دستگاه رفع خستگی نیازمند بودم و دیگر نمی‌توانستم از پا و گوش و زبانم کار بکشم. به نزدیک‌ترین فاصله از کسی که مثلاً فرشاد بود رسیدم و با صدایی بلند و جدی گفتم:

- پیس پیس آقا؟ شما تورلیدر مایی؟

پسر که نگاهش به روبه‌رو و قایق‌ها بود،  با صدای من به طرفم رو چرخاند و عینک آفتابی‌اش را از روی چشم‌هایش برداشت. عجب چشم‌هایی! ترکیب مردمک‌های مشکی رنگ و ابروهای جذب‌کننده‌ی جذبه‌اش، چیزی عجیب خلق کرده بود.

دیدنش از این فاصله فرشاد بودنش را برایم اثبات کرد؛ با اینکه حدوداً پنج- شش سال پیش، آن هم برای یک بار دیده بودمش، اما می‌توانستم قاطع بگویم که بنفشه برادرش را خوب شناخته بود. دست در جیب شلوار جیب یخی رنگش فرو برد و با لبخندی آرامش‌بخش گفت:

- سلام خانوم؛ من تورلیدر خیلی‌ها هستم. اسمتون رو بگید به سوالتون جواب میدم.

از لحن آرام و مودبش، چینی خیلی- خیلی ریز و نادیدنی به بینی‌ام دادم؛ شاید هم دید، چه‌می‌دانم! تعریف‌های بنفشه از او چیز دیگری بود؛ چیزی جدی‌تر و شاید بی‌ادب‌تر!

- هورِ کبیر هستم!

لبخندش با شنیدن نامم کشیده‌تر شد و دست در جیب شلوارش فرو برد. دفترچه‌ای کوچک با جلد چوبی از آن خارج کرد و با نگاه انداختن به صفحه‌ی اول آن، با همان لبخند سرش را یک بار بالا و پایین کرد. خودکاری از جیب دیگر شلوارش بیرون کشید و تیکی بر صفحه‌ی کوچک زد؛ سپس هم خودکار و هم دفترچه را به جای اصلی‌شان بازگرداند و گفت:

- بله، هورِ کبیرِ عزیز من تورلیدر سفر شما هستم.

با بالا دادن ابروهای هلال‌دارش، بلافاصله ادامه داد:

- یکم چهره و اسمتون برام آشناست؛ قبلاً جایی همدیگه رو ندیدیم؟

مرا نشناخته بود؛ البته حق هم داشت. آن یک باری که دیده بودمش، از فاصله‌ای دور و برای چند ثانیه چشم در چشم‌ شدیم. نامم را هم قطع به یقین از زبان بنفشه شنیده بود.

- چرا اتفاقاً!

و بی‌توجه به نگاه متعجبش، رو به سوی دو همراه عزیزی که هنوز همان‌جا ایستاده بودند کردم. بنفشه پشتش به من بود و چهره‌ی بنیامین از پشتِ بنفشه قابل دید بود. دو انگشت اشاره و شصتم را در دهانم فرو بردم و سوتی بلند زدم. سپس همان دست را در هوا به نشانه‌ی《بیاید!》تکان دادم.

حرکت من سبب شد بنفشه مجبور شود رو برگرداند و بنیامین دوباره دسته‌های چمدان‌ها را در دست‌هایش بگیرد. رویم را به سمت فرشاد برگردانم و چشم‌های مشکی رنگش را ریز شده و خیره به دوردست نگریستم؛ دوردستی که در حقیقت یک جفت بنیِ دست و پاچلفتی و بی‌مغز بودند.

چرا دست و پا چلفتی؟ از آن‌جایی که در همان چند قدم راه، پای بنفشه به طرز خارق‌العاده‌ای به  پشت پای بنیامین گیر کرد و نزدیک بود با پیاده‌روی سنگفرش شده یکی شوند. اگر بنفشه بازوی بنیامین را نمی‌گرفت و بنیامین را سنگینی چمدان‌هایی که حاملشان بود، نگه نمی‌داشت، قطعاً یکی از زیباترین صحنه‌های دونفره‌شان را خلق می‌کردند.

نزدیک‌تر شدن آن دو سبب شد بالاخره روی اصلی فرشادی که بنفشه پیش از آن شرح داده بود را ببینم. با اخم‌های درهم و چشمانی جدی، بیشتر به تصور ذهنی‌ام نزدیک بود تا آن لحن محترم و آرامش‌دار. بنفشه که طلبکار بودن را به یاد آورده بود و اضطرابش اندکی شعله خوابانده بود، دقیقاً کنارم قرار گرفت. دست‌ به سینه شد و با اخم‌هایی که خیلی به او نمی‌آمد، رو به فرشادِ مبهوت و اخم‌دار گفت:

- تورلیدر، ها؟

فرشاد نگاهش به طرف دیگر من که با بنیامین پر شده بود، کشیده شد. چشم‌‌هایش را ریز کرد و با نگاه گرفتن از بنیامینِ ساکت و صامت، جدی رو به بنفشه گفت:

- توضیح میدم بنفش!

سپس دست‌هایش را طوری حرکت‌ داد که معنایش《جون مادرت فعلاً ریلکس باش و بی‌خیال شو!》 بود. سر چرخاندم و به نیمرخ بنفشه نگریستم؛ تغییری در حالتش ایجاد نشده بود. فرشاد پوفی کلافه و عصبی کشید و با نگاهِ دوباره به بنیامین، گفت:

- شما؟

بنفشه که لحن فرشاد را به شدت غیردوستانه دید، پیش از آنکه من یا بنیامین چیزی بگوییم تند و سریع گفت:

- بوی‌فرندِ هوره!

چشمانم در کسری از ثانیه گرد شد و نگاه عصبانی و متعجم دوباره به نیمرخ بنفشه خیره گشت. نگاه زیرچشمی و کوتاهی که دور از چشم فرشاد حواله‌ام کرد، التماس می‌کرد خفه شوم و کاسه کوزه‌هایش را به هم نریزم.

درحالی که به سختی دندان‌هایم را روی هم می‌سابیدم تا کلمه‌ای از دهانم خارج نشود، سرم را به طرف دیگرم چرخاندم تا عکس‌العمل بنیامین را ببینم؛ برخلاف تصورم، او اصلاً متعجب نشده بود.

دو دستش را به دسته‌ها‌ی چمدان خودش و بنفشه تکیه داده بود و با لبخندی به فرشاد نگاه می‌کرد. پس در آن ثانیه‌هایی که من از کوره در رفته بودم، بنفش و صورتی نقشه‌ی فرار از خشم برادر بنفش را پی‌ریزی می‌کردند!

از همان لبخندهای پرحرص بر لب نشاندم و نگاهم را به چشم‌های کشیده و منتظر فرشاد دادم. لبخندم را بیشتر کش دادم و با ایجاد فاصله میان دندان‌های کلید شده‌ام، گفتم:

- آره خلاصه!

به مضحک‌ترین شکل ممکن حرف بنفشه را تایید کرده بودم اما همین که کاسه کوزه‌هایشان را آن وسط تیکه- تکیه نکردم، می‌بایست خدا را شکر می‌کردند.

ویرایش شده توسط Otayehs
  • لایک 7
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

《پارت سوم》

فرشاد مشکوک نگاه از بنیامین  و من گرفت و دوباره دفترچه‌ و خودکارش را درآورد؛ به صفحه‌ی اولش دقیق نگاه کرد و با زدن یک تیک دیگر، زیر لب با حرص و آرام گفت:

- اَه، من چرا اسم این رو ندیدم؟!

بنفشه ابرو درهم برد و درحالی که دیگر اصلاً اضطراب نداشت، طلبکار گفت:

- چون کوری!

فرشاد نگاهی کوتاه و عصبی حواله‌ی او کرد و ‌سرش را به طرف بنیامین چرخاند. درحالی که دیگر ملاطفت اول را نداشت، جدی گفت:

- اسمتون؟

بنیامین لبخندش را کش داد و با گذاشتن یک دستش پشت کمر من، با اعتماد به نفس گفت:

- بنیامین امامی.

لبخندم که در حقیقت شعله‌‌های خشم بود، دیگر جا برای گشاد شدن نداشت. قطعاً در فرصتی مناسب، حال آن دست و صاحب خوش‌مزه‌اش را بدجور جا می‌آوردم! فرشاد تیکی دیگر زد و با بازگرداندن دفترچه و خودکار در جیب‌هایش، با سر به آن سوی خیابان و اسکله اشاره کرد. با انگشت به کمک سرش رفت و پس از نشان دادن قایقی بزرگ و سفید رنگ، گفت:

- برید بشینید تو اون؛ بقیه که اومدن میام میریم.

زودتر از دو دلقکی که فضاهای جانبی‌ حولم را با حضورشان مسموم کرده بودند، دسته‌ی چمدانم را سفت گرفتم و به آن طرف راه افتادم. کمی که دور شدم، بنفشه با قدم‌های بلند به کنارم رسید و با عجز و التماس گفت:

- هور جونِ بنی یکم دوست دختر این باش تا من فرصت مناسب پیدا کنم به اون بزرگوار بگم.

روی کلمه‌ی《مناسب》تاکید کرد. نگاهی عصبی از گوشه‌ی چشم حواله‌‌ی صورت مظلوم شده و لب‌های کج شده‌اش کردم و به راهم ادامه دادم. بلافاصله صدای بنیامین از پشت با خنده به گوش رسید.

- هور، عزیزم، بیا انگشت‌های ظریفت رو بگیرم عاشقانه راه...

جلوی قایق سر جایم ایستادم و با گوشه‌چشمی که خشمگین به سویش روانه کردم، دهانش را نیز بستم؛ البته نیشش هنوز باز بود و برای بنفشه چشم‌ و ابرو بالا می‌انداخت. لحظه‌ای نگاهم را به روبه‌رو دادم؛ حدود ده مسیر چوبی باریک، مانند مسیری که رویش ایستاده بودم، ساخته  بودند و در هر طرفشان، یک قایق بزرگ شناور بود. با شنیدن صدایی که مرا مخاطب قرار داد، به سطحِ قایق نگاه کردم. مردی سفیدپوش، چند بار به زبان انگلیسی گفت:

- خانم!

دستش را دراز کرده بود تا نمی‌دانم دست مرا یا دسته‌ی چمدان را بگیرد؛ به هر حال من دسته‌ی چمدان رو به او دادم و در برابر نگاه متعجبش خود را با پرشی نامتعادلانه به روی لبه‌ی قایق شیک و سفید رنگ انداختم. پرش نیمه‌موفقم سبب شد لبخندم را جمع کنم‌ و حالتی مفتخر به چهره‌ام دهم. پوزیشین پرش را محو کردم و صاف ایستادم. دسته‌ی چمدان را از دست مرد سفیدپوش و مسن گرفتم و در برابر نگاه متعجبش، جدی زمزمه کردم:

- تنکیو سِر!

بی‌توجه به صدای خنده‌های ریز بنفشه و بنیامین، به داخل اتاقک نسبتاً بزرگ و شیکِ روی قایق پا گذاشتم. با دیدن چهار- پنج نفری که بر روی صندلی‌های به هم متصل و خردلی رنگ داخل جا خوش کرده بودند، اخم‌هایم در هم فرو رفت. این همه آدم را می‌بایست تا هتل تحمل می‌کردم؟

دندان‌هایم را به هم سابیدم و در نزدیک‌ترین صندلی به دریچه‌ی خروجی اتاق که دورترین نقطه به آن‌ها بود، جای گرفتم. چشم‌هایم را روی هم گذاشتم تا چیزی نبینم و با فاصله دادن مابین زانوهای خم شده‌ام، چمدان را آنجا قرار دادم. حسِ‌ حضور کسی در کنارم، سبب شد چشم چپم ‌را نیمه‌باز کنم تا ببینم چه کسی آرامش نداشته‌ام را به باد داده.

با دیدن بنیامین که با لبخندی شیطنت‌دار نگاهم می‌کرد، چشمانم را محکم دوباره بستم. دستم را از روی چمدان برداشتم و خیلی ریز به سمت پهلوی او بردم. نیشگونی که با تمام قوا حواله‌ی گوشت تنش کردم، سبب شد با صدایی بلند و آبروبرانه، داد بزند:

- آی، وحشی!

و ری‌اکشن من دربرابر چشم‌هایی که ما را می‌نگریستند، دقیقاً هیچ‌چیز بود. بنفشه   که انگار در صندلی آن طرفی بنیامین نشسته بود، آرام گفت:

- پیس پیس، پیس پیس، پیس هور!

عصبی از صدای پایان‌ناپذیر و تیزش، چشمانم را به ضرب باز کردم و گفتم:

- زهرمار و پیس! ها؟

به سمتم خم شد و با نگاه به چشم‌های جدی‌ام، با شعف زمزمه کرد:

- اون دختره رو ببین چقد عجیبه!

می‌خواستم بگویم در حال حاضر برای من عجیب‌تر از تو و بوی‌‌فرند بی‌تخته‌ات، وجود ندارد. اما تنها نگاهم را به ‌بالاترین صندلی دادم. دختری که به نظر می‌آمد هجده سال بیش سن نداشته باشد، درحالی که هدفونی بزرگ و صورتی بر گوش‌هایش داشت، چشم‌هایش را روی هم گذاشته بود.

صورت استخوانی‌اش را موهای رنگی‌اش بیشتر نما می‌داد. موهایش دو رنگ بود؛ رویشان انگار رنگی طبیعی و قهوه‌ای داشت و زیرشان را صورتی‌ای جیغ چشمگیر می‌کرد.

نگاهم به چشمان بسته‌اش کشیده شد. خط چشمی به‌ رنگ زیر موهایش در زیر چشم‌هایش کشیده بود که سبب می‌شد پارتنر خوبی برای بیگ دالِ صورتی کنارم به نظر بیاید. پس از آن چند ثانیه وارسی، بی‌تفاوت نگاه از دختر گرفتم و به چهره‌ی هیجان‌زده‌ی بنفشه دادم. با نیم‌نگاهی به بنیامین که میانمان بود، خونسرد گفتم:

- خب؟

بنفشه بینی‌اش را چینی داد و ریز،《ایش!》را زمزمه کرد. دوباره صاف سرجایش نشست و زیر لب غر زد:

- بی‌ذوقِ خراب!

خواستم دوباره چشم ببندم که حضور فرشاد و همراهانش مانع شد.

ویرایش شده توسط Otayehs
  • لایک 6
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

《پارت چهارم》

در حالی که ایلی انسان را وارد آن یک وجب جا کرد، با همان لحن چندشِ مودب خطاب به همه گفت:

- خب دیگه وقتشه بریم خوش بگذرونیم.

چینی به بینی‌ام دادم. ما را نگاه نمی‌کرد؛ گویی مخاطبش جز ما بودند. همه که جاگیر شدند، روی صندلی روبه‌رویی من نشست و با آرامش گفت:

- یه توضیح راجع‌به اینجا و کارهایی که قراره انجام بدیم میدم براتون.

به من نگاهی انداخت و ادامه داد:

- مجمع‌الجزایر مالدیو از ۱۱۹۲ جزیره تشکیل شده که فقط دویست‌تاشون قابلیت سکونت دارن؛ حالا از این دویست‌تا، هشتاد و هشت‌تاشون برای گردشگری هستن و بقیه تقریباً برای ورود گردشگرها ممنوع شدن. زبانشون دیوهیه، واحد پولشون روفیه است و دینشون اسلام! حواستون باشه که حمل موادمخدر و مشروبات الکلی ممنوع هست و مسئولیت و عواقب بعدش به گردن خودتونه؛ همچنین صدف، مرجان، لاک لاک‌پشت و هیچ‌کدوم از صنایع دستیشون را جمع نکنین که یادگاری ببرین؛ چون خروجشون ممنوعه.

سپس نگاهی به ساعت دیجیتالی و مشکی رنگش انداخت و با زدن یک ضربه به صفحه‌اش، گفت:

- اینجا زمان یک و نیم ساعت عقب‌تر از ایرانه؛ پس الان باید ساعت‌هاتون را بکشید عقب و روی هشت صبح تنظیم کنید.

با گفتن آن جمله دست بر دلم گذاشته بود. ساعت هشت بود و من در رختخواب گرم و نرمم نبودم. نگاهی جدی به بنفشه که صامت نشسته بود و حتی نیم‌نگاهی به بنیامین حواله نمی‌کرد، انداخت و ادامه داد:

- حدود پنج دقیقه‌ی دیگه به جزیره‌ی ماله که پایتخت مالدیو هست می‌رسیم؛ تا دو ساعت می‌تونید جزیره رو بگردید و بعد با هواپیماهای داخلی و دریایی میریم به هتل.

ابرو درهم کشیدم و جدی و بلند گفتم:

- اگه کسی نخواد جزیره رو بگرده چی‌کار باید بکنه؟

لبخندی تصنعی اما جدی زد و گفت:

- یه گوشه منتظر می‌شینه تا بقیه گشتشون رو بزنن و زمان رفتن به هتل برسه.

تک خنده‌ی بنیامین سبب شد نیم‌نگاهی تیز به سویش روانه کنم و دو انگشت شصت و اشاره‌ام را به نشانه‌ی گرفتن نیشگون، نشانش دهم. پسره‌ی مسخره مزه‌پرانی می‌کرد! در کل همگی‌ بدجور اعصاب خردکن بودند. بی‌توجه به مثلاً ضایع شدنم، دوباره چشم بر هم نهادم و خود را بی‌توجه به اطراف نشان دادم.

***

با حس حضور کسی در کنارم، چشم باز کردم. نگاهم را به اطراف چرخاندم و جز دخترک عجیب و غریبِ هدفون به گوش کسی را ندیدم. دختر‌ک دقیقاً سر جای قبلی بنیامین و کنار من نشسته بود و هدفونش دور گردنش جای داشت. ابرو در هم کشاندم و با چسباندن خود به دیواره‌ی سمت راستم که کنار دریچه‌ی خروجی قایق بود، اندکی خمار گفتم:

- چرا چسبیدی به من؟ بقیه کجان؟

دختر که در حال جویدن آدامسی در دهانش بود، بی‌خیال شانه بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم کجان. هدفونم رو درآوردم دیدم نیستن!

و سپس با اشاره‌ی انگشت به نقطه‌ای که پیش از آن آنجا نشسته بود، ادامه داد:

- اون‌جا یه حشره بود؛ اومدم اینجا!

لبخندی پرحرص زدم و با نگاه به نقطه‌ای که به آن اشاره می‌کرد، گفتم:

- خب به من چه؟ برو دوتا صندلی اون‌ورتر خفه شدم!

چهره‌ی بی‌خیال و بی‌توجه دختر سبب شد از جایم بلند شوم؛ اما حواسم به کوتاهی سقف قایق در بالای صندلی‌ها نبودم و مغزم به آنی تکانی قدر خورد. چشم بستم و با کش دادن لب‌هایم، یک دستم را بر فرق سرم گذاشتم. عصبی به دختر که مقصر تیر کشیدن مغزم بود نیم‌نگاهی انداختم و زمزمه کردم:

- بی‌‌ادب!

و سپس بی‌توجه به چشم‌های بی‌خیالش، دسته‌ی چمدان را گرفتم و از درگاه سفید رنگ قایق، بیرون رفتم. آب زلال و روشن زیر قایق، بالاخره اندکی توجهم را جلب کرد. زیبا بود اما نگرش همراه با احساسِ آن زیبایی‌ها از حوصله‌ی من فاصله داشت.

مرد مسن سفیدپوش دیگر نبود تا برای گرفتن چمدانم کمک کند؛ بنابراین چمدان را به دقت بر روی اسکله‌ی متفاوت از اسکله‌ی قبلی پرت کردم. خیالم از بابت آن که راحت شد، تمرکز کردم که پرشی موفق داشته باشم و سپس با یک حرکت پریدم؛ اما نفهمیدم چه شد که با قرار گرفتن بر مسیر باریک اسکله، جهت رویم تغییر کرد، پایم لیز خورد و از آن سو و به پشت، در آب افتادم.

به معنای حقیقی دلم می‌خواست یک نفر پیش رویم بود تا سرش را از جا در می‌آوردم. با چهره‌ی خشن و عصبی شنا کردم و خود را به لبه‌ی مسیر باریکی که از آن سقوط کرده بودم، رساندم. با سختی‌ای که دلیلش چگالی آب جمع شده در لباس‌هایم بود، خود را بر روی سطح لیز و چوبی بالا کشیدم و طاق باز همان‌جا درازکِش شدم.

سنگینی نگاهی را حس کردم و با برگرداندن سرم به سمت قایق، دخترک نچسب چند دقیقه‌ی پیش را دیدم. نگاه خونسرد و لبخندِ بر روی لب‌هایش را که نگریستم، عصبی لب زدم:

- همه‌ی این‌ها تقصیر توعه!

سپس از جا بلند شدم و نگاهی به سر و وضع خود انداختم. شومیز مشکی رنگم به طرز وحشتناکی به تنم چسبیده بود و بدن‌نمایی می‌کرد. شلوار جین کاربنی رنگ و کتونی‌های مشکی‌ام هم آنقدر آب به خود جذب کرده بودند که با چلاندنشان، آب مورد نیاز برای حمام کردن بنیامین تامین می‌شد. بنیامین عادت مضخرفی داشت و پا که در حمام می‌گذاشت، دو دقیقه بعد با حوله بیرون می‌آمد؛ این را خودش و بنفشه گفته بودند. در کل موجود کثیفی بود!  چشم از لباس‌هایم گرفتم و با عجز گفتم:

- حالا من چه غلطی کنم؟

دختر بی‌توجه به من، آرام همراه با چمدانش از قایق خارج شد. چطور می‌توانست آنقدر راحت جابه‌جا شود؟ چرا من باید آنقدر احمق باشم که به جای بلند کردم پایم، بپرم؟ با نگاه به منی که جلوی پایش نشسته و راه عبورش را سد کرده بودم، گفت:

- پنج دقیقه زیر آفتابشون راه بری خشک میشی. حالا لطفاً پاشو برو جلو می‌خوام رد بشم!

آرام و برای لیز نخوردن دوباره، از جا بلند شدم و با برداشتن دسته‌ی چمدان، جلو رفتم.

ویرایش شده توسط Otayehs
  • لایک 5
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

《پارت پنجم》

به سطح حقیقی جزیره که رسیدم، به اطراف سر چرخاندم تا جایی خوب و به دور از آفتاب برای نشستن بیابم که یادم آمد برای خشک شدن، باید دقیقاً زیر آفتاب بنشینم. با یک دست شومیز چسبیده به بدنم را جدا کردم تا رها بایستد اما جاذبه‌‌ای که آب ایجاد کرده بود، بیش از خواست و توان من قدرت داشت. با صدایی که از سمت راست به گوشم خورد، به آن‌سو متمایل شدم.

- چرا باهاشون نرفتی؟

دخترِ هدفون صورتی که هنوز نامش را نمی‌دانستم، سوال پرسیده بود و عمیقاً به چهره‌ام می‌نگریست. نگاهش آنقدر تیز بود که ناخودآگاه دستی به صورت و موهای تا روی گردنم کشیدم. دختر که حرکتم را دید، یک تای ابرویش را بالا داد و باآرامش گفت:

- مشکلی نداری، فقط خیسی! داشتم تجزیه و تحلیلت می‌کردم.

برخلاف او من دو تای ابروهایم را به ضرب بالا پراندم و با چین دادن به بینی‌ام، ریز گفتم:

- هِن؟

خب یعنی چه؟ دقیقاً چه چیز در چهره‌‌ی درهم و موهای به کله چسبیده‌ام وجود داشت که او می‌خواست بیرونش بکشد و موشکافی‌اش کند؟ در پاسخ به شبه جمله‌ی حقیقتاً متعجبانه‌ام، لبخندی بی‌خیال زد و گفت:

- هرکس یه توانایی‌ای داره، منم تواناییم اینه که می‌تونم با نگاه به قیافه‌ی آدم‌ها بفهمم درونشون چه خبره.

گوشه‌ی لبم به نشانه‌ی تمسخر بالا رفت. این دیگر که بود؟ این میزان خودشیفتگی چطور حجم و فرم گرفته بود و مقابل من زبان در دهان می‌چرخاند؟ با همان چهره‌ی متمسخرانه دست به کمر زدم و گفتم:

- آهان؛ توانا خانوم، حالا چی استخراج کردی از فیسِ ما؟

چشمان تقریباً گربه‌ای شکل و قهوه‌ای‌اش را ریز کرد و جدی گفت:

- از درون غمگینی و دوست داری تنها باشی؛ با این وجود دوست نداری درباره‌ی احساساتت با کسی حرف بزنی!

گوشه‌ی لبم آرام به سر جایش بازگشت. نگاهِ متمسخرانه‌ام محو شده بود و جدی به چشم‌های منتظرش نگاه می‌کردم؛ به نظر می‌آمد که قصد دارد عکس‌العمل مرا شکار کند و تقریباً موفق شده بود. همین تغییر میمیک چهره‌ام خود عامل تصدیق حرفش بود. نفسی عمیق کشیدم و با دید زدن طرفی دیگر، جدی گفتم:

- نخیر خانم توانا؛ بهره‌برداریت موفقیت‌آمیز نبود!

سپس با کشیدن چمدانم، به سوی خیابان مقابلم رفتم. در آن لحظه واقعاً دلم می‌خواست بدون فکر به عواقب کارم، آن چمدانِ مایه‌ی عذاب را در آب بیندازم و به راهم ادامه دهم؛ اما حیف که همیشه به عواقب همه چیز می‌اندیشیدم! صدای دختر را که دوباره پشت سرم شنیدم؛ همان‌طور که از کنار خیابان به بالا گام برمی‌داشتم، با حرص چشم در حدقه چرخاندم.

- به نظر خودم که خیلی هم موفقیت‌آمیز بود.

همچنان به راهم ادامه دادم و واکنشی نسبت به جمله‌اش از خود بروز ندادم. همان‌طور کناره‌ی خیابان آسفالت شده و پهن را گرفته بودم و می‌رفتم؛ در حقیقت داشتم نزدیک به مرزِ خشکی و آبِ زلالِ اقیانوس، پیشروی می‌کردم و علاقه‌ای به نفوذ در مرکزش نداشتم.

- اسمت چیه؟

نمی‌دانم چرا اما باوجود پیله بودن و پرحرفی‌هایش، اندکی از او خوشم آمده بود. شاید از بابِ پیشگویی درست و استخراج صحیح حال درونی‌ام بود! با اینکه انکارش کرده بودم و همچنان انکارش می‌کردم؛ اما حقیقت تغییر نمی‌کرد. منِ وجودم در آن چند جمله‌ی خروجی از زبان توانا خلاصه می‌شد. همان‌طور که مسیرم را ادامه می‌دادم و صدای قدم‌های او را پشت سرم می‌شنیدم، آرام طوری که بشنود گفتم:

- هور!

سکوتش سبب شد ناخودآگاه و برای اینکه مدام در ذهنم دختر صدایش نزنم، بپرسم:

- اسم تو؟

خودش را به کنارم رسانید و هم‌قدم با من شد. سپس درحالی که سنگینی نگاهش را از راست بر نیمرخم حس می‌کردم، آرام گفت:

- صوفیا!

بدون دید زدنِ دخترک که می‌دانستم حداقل پنج سالی از او بزرگ‌تر هستم، جدی گفتم:

- تو چرا نرفتی جزیره رو بگردی؟

شانه بالا انداختنش را از گوشه‌ی چشم توانستم ببینم.

- همین‌جوری!

به نظر می‌آمد دخترک هم اندکی صفت توداری رو به دوش می‌کشد. گفته بود در حالت چشم ‌بسته و هدفون بر گوش‌ بوده که از سایرین جا مانده؛ اما می‌دانستم دلیلی دیگر پشت ماندنش خوابیده؛ چون تورلیدری که فرشاد باشد، وظیفه داشت او را حداقل چند بار صدا بزند و قطعاً این کار را انجام داده بود. دیگر چیزی نگفتم و در کنارش قدم‌زنان به جلو رفتم.

***

همان‌طور که به صخره‌ای کوتاه تکیه زده بودم و به ساحل می‌نگریستم، مچ دستم را بالا آوردم تا به ساعت نگاه کنم که با دیدن عقربه‌ی بی‌حرکت، آه از نهادم بلند شد. به احتمال قریب آب موتورش را از کار انداخته بود.

ناگهان به یاد گوشی‌ام افتادم و با فرو بردن دست در جیب عمیق و تنگ شلوارم، آن را بیرون کشیدم. خدا- خدا می‌کردم که درباره‌ی قابلیت ضدآب بودنش خالی نبسته باشند. با دیدن صفحه‌‌ای که روشن شد، نفسم را از سینه بیرون دادم و به ساعت نگریسم.

چشمم که به اعداد افتاد، شوکه به کنار دستم چشم برگردانم. صوفیا نامِ هدفون به گوش، از من بی‌خیال‌تر بود. ساعت از ده و نیم رد شده بود و از تایم دو ساعته‌‌ای که فرشاد برای گشتن جزیره تعیین کرد، خیلی وقت می‌گذشت. به سرعت از جا برخاستم و با زدن دو بشکن جلوی چشمان بازِ صوفیا، حواس او را به سوی خود کشاندم. هدفون را از روی گوش‌هایش برداشت و با پشت گوش راندن موهای دو رنگش، آرام گفت:

- هوم؟

دسته‌ی چمدان را دوباره و برای بار هزارم در دست گرفتم و با اشاره به سویی که از آن آماده بودیم، گفتم:

- دیر شده؛ پاشو!

نگاهی به ساعت روی دستش اندخت و پس از بالا رفتن ابروهایش، از جا برخاست. او نیز گمان نمی‌کرد آنقدر زود ثانیه‌ها از هم پیشی بگیرند.

ویرایش شده توسط Otayehs
  • لایک 6
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...