رفتن به مطلب

رمان پروژه انتقام ملودی | نارسیس بانو کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

       ( به نام خداوند لوح وقلم)

رمان: پروژه انتقام ملودی

به قلم: نارسیس بانو، arabzade

 ژانر: اجتماعی، تراژدی، معمایی، عاشقانه

 

خلاصه:

دومرد در سرنوشت یک دختر، می شوند قاتلان قلبش. «ملودی» دختری که مانند پرنده ی زیبا و افسانه ای که خداوند با سرنوشت عجیبی که  برایش رقم زده متولد می شود. پرنده ای که می سوزد و از خاکستر خود یک ققنوس زیبا و نیرومند متولد می شود، اوج می گیرد و پرواز می کند و اثری زیبا از خود به جای می گذارد. این پرنده ی زیبا رویِ تازه متولد شده، پروژه ای می سازد به نام «پروژه انتقام ملودی».           

                                                                                                                         مقدمه: 

خودم راحذف کرده ام ازگذشته، ازتجربه های تلخ و شیرینی که داشتم، اما از گذشته ام پشیمان نیستم، تجربه ها، حتی تلخ ترینشان، سنگ بنایی بوده اند برای ساختن منی که امروز هستم.
خودم را حذف کرده ام از زندگی خیلی ها، ازارتباطات خوب یابدی که داشته ام، اما ازهیچ رابطه ی تمام شده ای پشیمان نیستم، آدم ها حتی بدترینشان، تلنگری بوده اندبرای ساختن هویتی که امروز دارم.
خودم را حذف کرده ام ازخودم، ازخودی که قبلاً بودم، اماازکسی که پیش ازاین بوده ام -خوب یابد- پشیمان نیستم، همانطورکه اقتضای طبیعت پروانه است که مدتی کرم باشد، مدتی درپیله و در نهایت تبدیل شود به پروانه -پروانه ای درنهایت غرور و لطافت و زیبایی- ، آدمی هم در نهایت کمال متولدنمی شود ولازم است به اقتضای شرایط، ذره ذره حالات و روحیات واتفاقات راتجربه کندتا تبدیل به کسی شود که بایدباشد، کسی که امروز هست یاکسی که بعدازاین خواهدبود.           

مدیرراهنما@Negin jamali 

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 135
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پارت اول

- می کشمت دختره آشغال، کتک کمه برات، اینبار کشتمت.

 

آره منم همینجا وای می ایستم تا تو بیای منو بگیری و زیر دستو پات لهم کنی. من دور خونه باغ بزرگ پدریم می دویدم و تورج، نا پدریم یا بهتر بگم دشمن خونیم به دنبالم می دوید برای کتک زدنم. وقتی هفت سالم بود پدرم بر اثر سانحه تصادف فوت کرد و این تورج به اصطلاح دوست و همکار بابام یک سال نشده مخ مادرمو زدو مثل مار چمپره زد روی اموال پدرم، مثل همین خونه باغ 450 متری که تو یکی از بهترین نقطه شهر قرار داشت. از اولش منو نمی‌خواست، بعد از ازدواج با مادرم بهانه گیریاش شروع شد و کم کم شد کتک زدنو زندونی کردن، گرسنگی دادن و شکنجه ها ی روحی. منم می ترسیدم و بیشتر اوقات خودمو از ترس خیس می کردم. مامانم تنها کاری که می تونست بکنه، اینکه منو از زیر دست پای تورج دربیاره و با گریه و التماس که دست برداره، الآنم فکر کرده من همون دختر هفت سالم! وقتی سیزده سالم شد برای اولین بار تو روش ایستادم. باز هم کتک خوردم اما درعوضش دلم خنک شد. الان که بیست سالمه روزی با آرامش براش نزاشتم، دورخونه می چرخید تا دستش بهم برسه، فکر کرده مثل سابق جوونه و می‌تونه با جست زدنای بلندش منو بگیره و کتک بارونم کنه و در آخر زندانی شدن تو زیرزمین، اگر هم همون موقع دستش بهم نرسه بعد تلافیشو بدجور در میاره و من باید حسابی احتیاط می کردم.             گاهی گیرش می افتادمو کتک حسابی می خوردم که تا چند روز لاشم کنار اتاق می افتاد. از درد نمی تونستم از جام بلند بشم برم دستشویی و مادرم به جای ایستادن جلوش فقط گریه می کردو منو معاخضه، از هردوشون متنفر بودم. باید بگم از هر سه نفرشون، نا خواهریم تینا، از من هشت سال کوچیکتره و دختر بدی نیست. پشتیبانیو دلسوزی می کنه، همراه اشک ریختن هام اشک می ریزه، وقتی تمام بدنم سیاهو کبوده یا زخمی، برام مُسَکنو پماد میاره اما من ازش متنفرم چون دختر تورجه و مامانِ و فقط اونو دختر خودشون می دونن. تورج بعضی اوقات اگر از دست زخم زبونام تنگ بیاد و دستش بهم نرسه با محبت کردن بیش اندازه به تینا دلمو به آتیش می کشونه و مادرم به همراهی خودش در میاره. 

 

- بلاخره که گیرت میارم دختره بی پدر، اون موقع اون زبون درازتم ببین چطور کوتاه می کنم، تا دقیقه ای یکبار نگی مال پدرتو بالا کشیدم و یا از صدقه سریه پدرته که الآن تو خونه و شرکتش که ارثیه توئه به جایی رسیدم. 

مگه دروغ میگم، این مادر احمق من خر شدو ندید تو چطور چشمت دنبال اموال پدرم بود. اونقدر کور بود که یادگار عشقشو کرد گوشت قربونی توی عوضی. 

- ملودی دیگه به آخرش رسیدم و اگه تا حالا صبر کردم به خاطر مادرت بوده ولی زیاد طول نمی‌کشه که مثل سگ از این خونه پرتت می کنم بیرون .

 

سگ خودتیو اون دخترت، کسی که باید بره بیرون و واق واق کنه تویی نه من.

با شنیدن این حرف آتیش انداختم به انبارکاه، با نعره و فحشهای رکیک، تسمه به دست افتا به دنبالم، مامانمو تینا روی بالکن ایستاده بودنو مثل همیشه با دیدن این اتفاقها گریه می کردن بلاخره مادرم به صدا در اومد، شروع کرد به تورج تورج گفتنو التماس کردن، چون اگر دستش بهم می‌رسید باید لاشمو جمع می کردن که از شانس بدم پام گیر کرد به سنگو با صورت روی زمین افتادم. سوزش زیاد روی دستام حس می کردم، بدنم درد گرفته بود اما این درد کجا و اون درد کجا! هنوز آخ نگفته با اولین ضربه ی تسمه چرمیه تورج و ضربات بعدیش با فحشو ناسزا تازه متوجه شدم درد یعنی چی .         مامان با دیدن این صحنه شروع کرد به جیغ زدن، به طرفم مون پا تند کرد که جلوی این شوهر عوضیشو بگیره اما خون جلوی چشمای این مردک گرفته بود و تا راه داشت با شدت روی هرقسمت بدنم می تونست ضرباتشو میزد. حس کردم چشمام داره از این ضربات تسمه‌ و درد زیاد بسته میشه که مامان خودشو روی من انداخت و ضربه ی بعدیو به جون خرید. اون موقع آقا به خودشون اومدن و تسمه رو به گوشه ای پرت کرد و خواست مامانو بلندکنه. مامان پسش زد و همزمان صدای پی در پی زنگ و درخونه  به گوش رسید.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
فاصله زیاد بین صحبتهای ژانرهای رمان
  • لایک 26
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 تینا به داد درخونه  رسید و بازش کرد. درآخرین لحظه صدای زنو مردی که برام آشنا بود، خیلی گنگ به گوشم رسید و چشمام بسته شد.

                       ***

با باز شدن چشمام و بهوش آمدنم، درد زیادی تو کل بدنم پیچید، صدای آخ  آخ گفتنم بلند شد. با تعجب به اطرافم نگاه کردم هرچندکه نمی تونستم زیاد گردن و بدنمو حرکت بدم. من کجا بودم؟ اینجا که بیمارستان نیست! چه خوش خیال، یه درصد فکرکن تورج منو به بیمارستان ببره، نکنه این تورج لاشخور منو واقعا از خونه ام انداخته بیرون؟ با فکر کردن به این موضوع ناگهانی تکونی به خودم دادم و از جام بلند شدم اما دردی در کل بدنم پیچیدکه صدای جیغ بلندم باعث شد صاحب خونه یا همون همسایه کناریمون، شیما جون در اتاقو باضرب باز کنه و با دلنگرانی داخل بشه و پشت سرش همسرش که به خاطر مهر محبت و مردانگی که داشت، تحسینش می کردم. شیما و همسرش بدجور عاشقو معشوق بودن، یک سالو چندماه پیش به محله ما اومدندو خونه باغ کنارمون رو اجاره کردن، البته ازخونه باغ پدریه من کوچیکتر بود. اوایل گاهی بطور اتفاقی می دیدمش و بیخیال از کنارش رَد می شدم. یک بار تو مغازه سر خیابون برای خرید رفتم که چند دقیقه بعد از من اون هم برای خرید اومد و با سلام سرحرفو باز کرد. تا پایان خرید و تا دم منزل کلی از خودشو شوهرش و‌ عشق بینشون حرف زد. دفعه ی بعد، منو زمانی دیدکه رد سیلی آق تورج وحشی روی گونم  خودنمایی می کرد. البته با دیدن همون رد سیلی و سوالش کلی خجالت کشیدم! خودمو کنترل کردم و نگفتم فقط صورتم نیست که سیاه شده، کل بدنمم هست. شیوا جون اونقدر کنجکاوی کرد تا یه چیزای کوچولویی براش تعریف کردم نه همه چیزو آخه هنوز شناختی روش نداشتم. این دیدارهای کوتاه شد دوستیه منو شیوا و کم - کم دردو دل کردن، من از تورجو مادرم می گفتم از گذشته تا به حال، اونم ازهمسرش و تعریفاتی که از او می‌کرد. داستان بچه دار نشدنشون و اینکه همسرش به خاطر خانوادش و زخم زبون زندنهاشون، اقدام برای داماد کردن دوباره ی پسرشون گفت. اینکه مهراد همسرش دست شیواجونو می گیره میاره تهران. هر دو از زندگیمون می‌گفتیم و کلی اشک می ریختیم و آه از روی حسرت می‌کشیدیم. من در این مدت زمان، تعداد معدود زمانی شوهرشو می دیدم ولی حتی برای یکبار هم نگاه مستقیم به من نداشت اما با ادب برخورد می‌کرد. تنها ناجیان این مدت از زندگیم این دو نفر بودن. هربار صدای تورج و من بلند میشد، می‌دونستن کتک خوردنم حتمیه برای پا در میانی میومدن و یا منو به بهونه ای به خونشون می بردن تا تورج آروم بشه و من تا شب به خونه برگردم. شیوا شده بود برای من سنگ صبور و پا به پای من برای بدبختیم و دست تقدیرم  اشک می‌ریخت. تورجو لعنت می‌کرد و از بی عرضه گیه مادرم انتقاد می‌کردو از شوهرش مهراد تایید حرفاشو می‌گرفت. هرچند که آقا مهراد بیشتر تا ما باهم بودیم خودشو داخل اتاق کارش حبس می‌کرد، ولی گاهی هم تو سالن جلوی تلوزیون نشسته بودو مشغول دیدن فیلم یا فوتبال بود. شیما در مورد من، تورجو مادرم حرف می‌زدو نظرشو می پرسید. دوستشون داشتم، زنو شوهرخوبو دوست داشتنی و البته با مرامی بودن و برام شده بودن بهترین دوست، در بین این رفتو آمدها و دوستی، متوجه شدم هردو معمارو مهندس نقشه کشی هستن و درکارشون بسیارموفق. 

 

- عزیزم ملودی حالت خوبه؟ چی شدی؟ چرا جیغ کشیدی؟ خدای من، چرا تکون خوردی؟ اصلا یادت هست چه اتفاقی برات افتاده؟

سلام، شیوا جون من کجام؟ 

- کجا می خواستی باشی؟ خونه ی من.

اما من... 

- عزیزم، تو یکی از اتاقهای مهمانی، معذب نباش! خدا لعنتش کنه ببین تورو خدا، چه بلایی سرت آورده، اگر دیرتر رسیده بودیم الآن باید تو مراسم ختمت می بودیم. 

از شیوا جون پرسیدم:

_ من چند روزه اینجام؟ 

- دوشبو سه روزکامل، تاشب قبل دکتر بالای سرت بود و سرمتو  دیشب قطع کرد. خدارو شکر هم که شکستگی و خونریزی داخلی نداشتی.

در همون لحظه چشمان عسلیش پر از اشک شدو شروع به باریدن کرد. با ترس پرسیدم:

_ شیواجون چی شد یهو ؟ چرا گریه می کنی؟ نکنه به خاطرمنه؟ از من خسته شدی؟ شیوا روی تخت، کنارم نشست. 

- چرت نگو، من کی گفتم از توخسته شدم، مگه تو مقصری؟ 

پس این چشمای اشکیو گریونت چی میگن؟ 

- خودتو ندیدی، اگه بدونی اون ناپدریه نامردت چه بلایی سرت آورده، به خدا هربار چشمم که بهت افتاده جگرم آتیش گرفته. باورت میشه؟ مهراد، مرد من که اینقدر آروم و صبوره تو این چند روز با دیدن وضعیتت چقدر داغونو پریشونه و مدام به ناپدریت لعنت می‌فرسته. میگه حیف اسم مرد روی این موجودکه چشم حیوونم سفید کرده. دو باری مادرت اومد دیدنت، بار آخر یه زهر چشمی از مادرت گرفت که دیگه اینجاها پیداش نشد. وای اون روزو که یادم میاد تنم می لرزه! همون روزی که با رسیدنمون به خونه، صدای داد بلند اون نامرد، جیغ تو و گریه های مادرتو خواهرت، کوچه رو برداشته بود. تا شنیدیم، به گونم زدمو به مهرادگفتم بدو که اینبار ملودی زنده زیر دستش بیرون نمیاد. کلی در زدیم، زنگ زدیم، تا یکی درو باز کنه اما تا در باز بشه مُردیمو زنده شدیم. وقتی بیتا گریون درو بازکرد، مهرادو من به طرف تو که زخمی و آشو لاشو بیهوش روی زمین افتاده بودی و مادرت خودشو روی تو انداخته بود، دویدیم. وای، من با دیدن ناپدریت تو اون زمان و در اون حالت دیدم کلی ترسیدم اما مهراد، الهی قربونش برم،  یکدفعه یقشو گرفتو به سینه دیوار کوبوندش و نعره ای سر داد که تا به حال ندیده بودم، اصلا فکر نمی کردم مهراد این مدل رویی هم داشته باشه. اما مگه این مردک وحشیه دزد از رو می رفت. آخرش هم کارشون به کتک کاری رسیدو با پا در میونیه مادرت از هم جداشدن! مهرادم معطل نکردو تو رو به درمانگاه برد. دکترم بعد از معاینه و عکس، بستریت کرد. صبح روز بعد، وقتی گفت شکستگی و خونریزیه داخلی نداری آوردیمت خونه، مهراد از دکتر خواهش کردکه بیاد خونه معاینت کنه تا بهتر بشی. 

باشنیدن جملات آخر شیوا از طرفی، به خاطر این همه محبت و طرفداری که هیچ وقت طعمشو نچشیده بودم کیلو کیلو قند تو دلم آب کردن و از طرفی وقتی گفت:

_ آقا مهراد بغلم گرفته، کلی خجالت کشیدم، وای حتی تجسم اینکه آقا مهراد لمسم کرده برام سخته چه برسه به اینکه وقتی بیهوش بودم بغلم کرده و منو ‌تا خونش آورده.

- عزیزم مثلا ملودی خانم مریض هستن، یکم مراعات کنی بدنیستا. 

باشنیدن صدای آقا مهراد تازه یادم اومد پشت سر شیوا جون، به خار جیغ کشیدن من با دلنگرانی به دم دراتاق اومده. سلامی کردم و سرمو پایین انداختم، نمی‌تونستم از خجالت تو روش نگاه کنم. 

- سلام، خدارو شکر که بهترین و بالاخره بهوش اومدین، کلی دلنگرونتون بودیم. وضعیتتون اصلا خوب نبود، همین که چشم باز کردین خدارو شکر.

همونطور که سرم پایین بود گفتم:

_ ممنون واقعا شرمندتون شدم. آرامش از زندگیه شما هم گرفتم، امیدوارم یه روز خوبی ها تونو جبران کنم، شما و شیوا جون فرشته های زندگیه من هستید. 

- این چه حرفیه، شما جای خواهر من! شیوا عزیزم، بهتره یکم ملودی خانومو تنها بزاری! الآن که بهوش اومدن بهتره براشون سوپ مقوی درست کنی، در این چند روز فقط با سرم طی کردن.

_ وای من چقدر خنگم ، اصلا به کل فراموشم شد. ملودی جونم ببخشید، از بس نگرانت بودم، با دیدن باز شدن چشمات و بهوش اومدنت اینقدر زوق کردم که بجای تقویت کردنت نشستم وکلی پرحرفی کردم. من برم برات سوپ ماهیچه درست کنم تا خیلی زود مثل روز اولت بشی، الآنم راحت باشو  خوب استراحت کن. 

شیوا جون بیشتر از این خجالت زدم نکن، نیاز نیست بیشتربه دردسر بیفتی به مادرم زنگ بزن بیاد دنبالم.

_ دیوونه این چه حرفیه، مگه دوستا باهم تعارف دارن؟ دیگه نشنوما. 

شیوا جون اومد بلند بشه که دستشو گرفتمو گفتم:

- از وقتی باهم آشنا شدیم به جز دردسر برای شما چیز دیگه ای نبودم، اینبار که دیگه کلاً اسباب زحمت شدم، فقط نمی‌دونم چطور جبران کنم؟

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 21
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

شیوا جون شبو کنارم خوابید و اسرار من برای مانع ازاین کارش بی اثر بود. آنقدر در مورد عشقی که بین خودش و آقا مهراد بود حرف زد که من اصلا متوجه نشدم کی به خواب رفتم.

-------

دو روزی گذشته بودو من خیلی بهتر شده بودم،کبودیهام رو به بهبود بود. بدن درد داشتم اما نفس گیر نبود، از مهربونی و خانمی شیوا جون هر چی بگم کم گفتم و همچنین از آقا مهراد. هر مرد دیگه ای بود، با وجود یه فرد غریبه تو خونش حسابی شاکی میشد اما اونقدر مردو شریف بود که خم به ابرو نیاورد، بلکه مدام به شیوا جون ساعت داروهام، نوع خوردو خوراکمو  یادآوری و تاکید می‌کرد.   درسته من از نظر خودم، یجورایی مزاحمشون بودم و به خاطرحالو روزم دستو پا شونو بسته بودم و شیوا جونم  تا مدت زمانی که من آنجا بودم، قید رفتن به شرکتی که داخلش کار می کردن، زده بود اما درکنار مراقبت از من، شاهد عشق ورزیشونم نسبت به هم بودم و دیدم این عاشقانه ها، منو به دنیای خیالات می برد. هر بار با خودم می گفتم:

_ یعنی منم چنین همسری پیدا می کنم؟ خدا ببخشتم، یکی دو باری هم آقا مهرادو کنار خودم تجسم کردم که کلی از فکرم خجالت کشیدم و به خودم لعنت فرستادم.

- عزیزم اجازه هست؟ 

معلومه، شیوا جون برای خونه ی خودت هم اجازه میگیری؟

- خونه ی خودم باشه، اما این اتاق الآن حریم شخصیته.

ببین اگر باز اومدی منو ببری سالنو به زور از اون غذاهای به اصطلاح مقویت بدی، من پا به فرار می زارم. شیوا جون انگار تازه چیزی یادش اومده باشه به پیشونیش زد.

- وای دیدی چه زود فراموش کردم، نه برای این نیومدم، اومدم بگم مادرت اینجاست، الآن داخلش سالن نشسته، می خواد ببینتت.

اخمام تو هم رفت، چی شده که این به اصطلاح مادر نگرانم شده و به دیدنم اومده؟ به آرومی از جام بلند شدم. احساس درد می کردم، لبمو به دندون گرفتم. شیوا جون با دیدن حالت صورتم پا تند کرد به طرفم وگ، بازومو گرفتو  کمکم کرد تا داخل سالن برم، مامان با دیدنم از جاش بلند شد. با دیدنش گفتم:

_ بَه،مامان خانم، بلاخره یاد دخترت افتادی، تو اصلا دختری به اسم ملودی هم می شناسی؟ 

- بعداز اینهمه اتفاق و این حالو روز، هنوزم نیش میزنی؟ تا کی می خوای ادامه بدی؟ 

تا شمامتوجه بشیو شر اون شوهر بی وجودتو از خونه ی پدریم کم کنی، تا یادت بیفته منم دخترتم، دختری که مثلا ثمره ی عشقته. هِه، من چه خوش خیالم، مگه عشقیم وجود داشته؟ دیگه داره باورم میشه تو هم منتظر همین فرصت بودی و با تورج هم همدست.... 

دست مامان بلند شد تا تو گوشم بخوابونه اما نزدیک صورتم نگه داشت، بعد از مکثی  که انگار خشمشو‌کنترل کرد، دستشو پایین آورد. چرا نمیزنی؟ شوهر بی وجدانت تمام هیکلم، سرو صورتمو کلی خوشگل کرده تو هم مهر هنر شوهرتو پاش بزن.

- من برم چای بریزم.

شیوا جون این حرفو زدو مارو تنها گزاشت. مامان اشک ریختنش شروع شد. و در کنارم روی مبل نشست.

- زخم زبون زدنم حدی داره، یعنی من اینقدر بدم که فکر کردی از مرگ شوهر اولم خوشحال شدم؟ آخه کدوم زنی می خواد دوبار ازدواج کنه؟ مگه دست من بود؟ اینم دست سرنوشت بود که برام ایشکلی رقم خورد. آخه من به تو چی بگم ملودی؟ چه پدر کشتگی با تورج داری؟ اگه اینقدر نیش نمی زدی، تلخ نبودی، یکم مثل تینا رفتار می کردی، الآن این حالو روزت نبود.

دیگه تحمل نکردم، با صدای بلند‌که بی شباهت به داد نبود گفتم:

_ من، من چه پدر کشتگی باهاش دارم؟ الآن من مقصرم؟ این همه سال نابینا بودی؟ من هفت سالم بود. میفهمی، هفت سال؟ خودتو زدی به فراموشی؟ میگی تینا، مگه اون مردک منو دختر خودش دید که من اونو پدر خودم بدونم؟ مگه احساساتی که پای دخترش ریخت برای منم همون  احساساتو خرج کرد؟ من حتی به نصفشم قانع بودم. از من چه توقعی داری؟ از اینکه کتکم میزدو حبسم می‌کرد، اینکه جلوی من برای شکنجه کردن  روح روانم حرفای قشنگ قشنگ به دختر تازه بدنیا اومدش میزدو محبت خرج می کرد، یه بچه تازه به دنیا اومده محبت حالیش بود؟ از من انتظار داریدبهش بگم پدر، در صورتی که حتی یکبار سعی نکرد، یکم، فقط یکم  پدرانه برام خرج کنه.

 من هنوز محبت های بابامو فراموش نکرده بودم و تو روئیاهام هنوز گرمای  نوازشهاشو حس می‌کردم که شوهر عوضیت، اون دزدِ عقده ایه روانی، سیلی خوابوند تو گوشم. مدام بهونه می‌گرفت ،کتک میزدُ تو زیر زمین زندونیم می‌کرد. یا منو با شکم گشنه تو اتاقم حبسم می کرد.

- ملودی جون، عزیزم آروم باش، ببین چطور داری می لرزی، بشین یکم شربت بخور، خدایی نکرده فشارت پایین میفته ها! بشین عزیزم.

نه تنها دستهام، بلکه کل بدنم داشت می لرزید، اشک دیده چشم هامو  تار کرده بود، توان نگه داشتن لیوانو نداشتم، شیوا جون کمکم کرد تا یه قلوپ از شربتمو خوردم. کمی از لرزش بدنم کم شد. فکر می کردم مادری یادش اومده، تازه یادش اومده محبت کنه، اما با این حرفهایی که شنیدم  نمی خواستم چشمم به چشمش بیفته یا صداشو بشنوم، آرزو برای من حروم بود.

- من نیومدم برای بحث کردن، اومدم بگم برگرد خونه، الان چند روزه خونه ی خانم و آقای کیان هستی وذحسابی کلی زحمت دادی. ممکنه تو درو همسایه، هم حرفو حدیث برای تو درست بشه هم برای این دوتا جوون دخترم.

به من نگو دخترم، تو یه دختر داری اونم اسمش تیناست نه من.

- باشه، باشه، هرچی تو بگی! خدارو شکر به لطف شیوا خانم و همسرشون، آقای کیان بهتری. اومدم دنبالت ببرمت خونه، تو از این به بعد یکم آروم و خانم وار رفتار کن تا آقا تورج مدام زیر تسمه نگیرتت و دائمم نگو  خونه ی پدری، شرکت و از این حرفها! تورجم پدره، بلاخره اونم کم کم تو راه میاد.

تمومش کن، من زیر بارظلم اون شوهرت نمیرم و تا زمانی که اموال پدرمو پس نداده دست از سرش بر نمی دارم حتی اگه زیر دستش جون بدم.

- من از دست تو چِکنم؟ دیگه دارم کم میارم، دست از لجبازی بردار، پاشو بریم خونه. من که هرچی به تو یا به تورج بگم هیچ کدوم گوشتون بدهکار نیست، اینجا هم بیش از اندازه موندی، دیگه روم نمیشه تو صورت شیوا خانم و همسرشون نگاه کنم، هرچی زحمت دادیم کافیه.

 

_ این چه حرفیه مینا خانم، ملودی جای خواهرم، هیچ مزاحمتی برای من و همسرم نداره.

- شما لطف دارین، انشاالله جبران می کنم. ملودی دیگه بیست سالشه و میدونه موندن زیاد اون هم خونه ی شما زیاد درست نیست.

_ من که بهتون گفتم.... 

ممنون شیوا جون، مامان درست میگه. مهمون یکی، دو روز، منو ببخشید که مزاحم شما و آقا مهراد شدم. 

_ وا، باز شروع کردی، دیگه نشنوما، کسی ندونه انگار ما غریبه ایم. دوستا که بین خودشون این حرف هارو ندارن، من اونقدر دوستت دارم که تاآخرِعمرتم در کنارم تو یه خونه باهم زندگی کنیم نه من شاکی میشم نه مهراد.

گونشو محکم بوسیدم، معلومه که تو بهترین دوست و حامیه منی، منم خیلی دوستت دارم. در این مدت زمان کم که باهم آشنا شدیم برام کم نزاشتی اما بلاخره هر مهمونی باید یه روز برگرده خونش.                                         با هزار جور تعارف از طرف منو مامانو شیوا جون، بلاخره من به خونه برگشتم و خدارو شکر به تورج، ازرائیل زندگیم بر نخوردم.

 

تینا هم مدرسه بود، من یک راست به اتاقم رفتمو روی تشکی که مامان انداخت دراز کشیدم. یعنی این زن مادر واقعیه منه؟ یا سرش به جایی خورده و این همه بی انصافیو نمی بینه؟ یعنی اینهمه ظلم و فرق گزاشتنو نمی بینه؟ یکیش همین اتاق، همین تشکو رختو لباسای کهنه، توی یه صندوق، من حتی کمد برای لباسهام ندارم اما تینا خانم چی؟ یه اتاق صورتی با تم صورتیه دخترانه، یه اتاق کاملو زیبا.

--------

چند روزی نه من از اتاقم بیرون می‌رفتم نه اون ازرائیل به سراغم میومد، کبودیهای صورتم، حالت مهوی به خودش گرفته بود که تا دو روز دیگه هیچ اثری ازش باقی نمی موند. اما مامان، از دیروز تا الان خیلی عجیب شده، بیش اندازه محبت برام خرج می‌کرد و مرتب غذا و میوه به خوردم می داد. از صبحم که به جونه خونه افتاده بودو تینا هم کمکش می‌کرد، حس می کردم می خواد یه حرفی بزنه اما می ترسه و از زیرش فرار می کنه. امروز که وسط هفته بود، یعنی مهمون داریم؟ تو خونه ی ما که از این خبرا نبود! به جز شیوا جون هم که در این چند روز مرتب زنگ زده‌ برای احوال پرسی و یکبارم با جعبه شیرینی به دیدنم اومده، همین. تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد.

- خدارو شکر که رنگو روت بهتره، بیا ببین دیروز که رفته بودم خرید برات چی گرفتم، بپوش ببین خوشت میاد؟

چشمام از تعجب گشاد شده بود و داشت از حدقه میزد بیرون! من میگم اینا مشکوکن بگین نه. پرسیدم:

_ خبریه؟ من تاحالا یاد ندارم شما از این دستو دلبازیا برام کرده باشین، نه تو نه شوهرت، الآن این محبت چند روزه، این کتو شلوار شیکو گرون این وسط چی میگه.؟

- ببین، محبتتم می کنیم اینجوری برخورد می کنی، چقدر بدبینی ملودی ؟

مامان کافیه، من هم تو رو خوب میشناسم هم شوهرتو، یه خبری هستو تو داری پنهون می کنی و الآنم با خریدن این کتو شلوار می‌خوای دهنمو ببندی. 

- دهن بستن چیه عزیزم، تو دخترمی الآنم بزرگ شدی و بیست سالته خشگلم که هستی.

تشرگونه گفتم:

_ مامان 

- خوب، اوم، خب چطور بگم؟

مامان حرفتو بزن.

- باشه تو درست میگی، چند روز پیش یکی تو رو از آقا تورج خواستگاری کرده، تورجم اوم دبا من مشورت کرد. منم فکر کردم بعد اجازه دادم بیان، یعنی امشب میان.

چیییی!؟ واقعا که، من این وسط چه حکمی دارم حکم هویج؟ اگه این شوهرت فکر کرده با عروس کردن من می تونه از شرم خلاص بشه کور خونده.

- اینقدر بدبین نباش، دارم میگم اول از من اجازه خواست.

نچ، من نه خواستگار می خوام نه امشب پامو از اتاق بیرون می زارم، همون لحظه در باشد باز شد، تورج با صورتی که از عصبانیت درحال انفجار بود داخل شدو نعره کشید:

_ غلط کردی، مگه دست خودته، اگه فکر کردی این تو بمیری ها از از اون تو بمیری هاست کور خوندی، فرار مرارو، خونه مهرادخان کیانو، شیواجونت اینا نداریم. برای ساعت هشت آماده باش.

مردک وحشی کتو از مامان گرفتو به طرف صورتم پرت کرد و دست مامانو گرفتو از اتاق خارج شدو درو به روم قفل کرد. عوضی، اگه فکر کردی به این راحتی از شرمن خلاص میشی کور خوندی، امشب چنان بلایی سر تو و اون مردک به اصطلاح خواستگار در بیارم که  آبرویی برات نمونه و دیگه حوس شوهر دادن من نکنی، اون خواستگارم حوس زن گرفتن نکنه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 20
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

صدای زنگ درخانه به گوش رسید، تورج و مامان با هیجان به طرف اف - اف رفتن، بله بله ای گفتنو چند دقیقه بعد، صدای زنو مردی که برام نا آشنا بود به گوشم رسید. کلی تعارف تیکه پاره کردن تا بلاخره سکوت برقرار شد.

کتمو پوشیده بودم، آرایش ملایم روی صورتم نشوندم. داخل آینه نگاهی به خودم انداختم. چشمانی کشیده اما مشکیه مشکی، ابروهای پرپشت دست نخورده به هم رنگ چشمانم و موهای مشکی ساف شلاقی، صورتم مو داشت اما نه زیادکه شبیه گوریل خوشگله باشم، نه به آن اندازه که سفیدی پوستم نمایان باشه، من نمونه یه دختر کاملا شرقی بودم. صدای چرخیدن کلید داخل قفل اتاقمو شنیدم و با باز شدن در اتاق، نگاهمو از آینه گرفتم و به طرف در چرخوندم.


- ملودی آماده شدی؟


معلوم نیست؟ مامان با دیدنم لبخندی زد.

- چقدر خشگل شدی! اصلا باورم نمیشه قرارعروس شدنتو ببینم!


لازم نیست باور کنی! مامان سرشو به نشونه تعصف چپو راستی کردو گفت:

- سریع برو آشپزخونه، آقا تورج یا من صدات زدیم چایی بریزو بیا.


جوابی ندادم.


- ملودی خواهش میکنم امشبو مراعات کن، گزک دستش نده.

مامان که رفت منم سریع مشغول پیاده کردن نقشم شدم. مگه تو خواب ببینی زن مردی بشم که تو انتخاب کردی تورج عقده ای. مامان که صدام زد، چاییو داخل استکان‌ های مخصوص مهمون ریختم نه به تعداد، بلکه چهار تا اضافه تر، مامان عاشق این مدل فنجونهای چای خوریش بود. وای مامان جونم از الآن میگم ببخشید، هل شدم. لبخند خبیسی زدمو مشغول ریختن چای شدم . از آشپزخانه خارج شدم، با سری پایین افتاده که فکر کنم دیگه تو یقم بود، داخل اتاق پذیرایی شدم. اول رفتم به طرف اون خانم نا آشنا، کمی خم شدم، سنیی چای مقابلش گرفتم. بفرمایید، فنجونو که برداشتو ممنونمی گفتو  همزمان نگاهی به من انداخت، با دیدنم دستش وسط زمینو هوا خشک شد. سریع چرخیدم به طرف مرده برم  که با دیدنش آتیش گرفتم. تورج آشغال، مردک یکی همسن خودش برام جور کرده، در اون لحظه  تنفرِ درونم نسبت به تورجو مامان هزار برابر شد. تورجو می تونستم درک کنم که می‌خواست هر طوری شده از دستم خلاص بشه و چِزم بده اما این زن به اصطلاح مادر چی؟ چند ثانیه کوتاه وقفه افتاد ولی خودمو سریع جمعو جور کردم تا نقشم لو نره، نگاهش کردم، تا چشمش به من افتاد دهنش به اندازه ی غار علی صدر باز شد. همزمان لبخند پتو پهنی زدم که تمام دندونام به نمایش گذاشته شد و پشتش یه چشمک! به طرفش رفتم، دو قدمیش نرسیده که سینیه چایی ها رو روی بدبخت خالی کردم. خوب به من چه، هول کردمو پاهام تو هم پیچید، نه که خواستگار اولمه.

چایی ها از صورت تا کل بدنش و اون قسمتی که اسمشو نبر ریخت، بیچاره پیرمرد بلند شدو به جلزو ولز افتاد. نعره می کشید یعنی نعره می‌کشیدها،
آخی تفلک مونده بود کدوم قسمت لباسشو از بدنش دور کنه تا کمتر بسوزه، فکر کنم اون قسمت بیشتر سوخته، چون زیاد بالا پایین می پرید و داد می زد سوختم، سوختم و نمیشدم که جلوی خانما به شلوارش دست بزنه.
زن همراش با دیدن این صحنه محکم به گونش زدو خدا مرگم بده گفت. همزمان با تورجو مامان که پشت بهم بودن به طرفش رفتن تا بَدن آتیش گرفتشو خنک کنن، منم دیگه کنترلم از دست داده بودمو فقط قه - قهه می زدم، تورج احمق بیچاره آبرو براش نموند. یکم به اون مرده کمک می‌کرد ما بینشم به من ناسزا می گفت. مامان که دیگه نگو، یه کمک بزرگی کرد که مَرده کلا آتیشش خوابید. مامان با دیدن اتفاقات و سوز سوز زدن مرده، پارچ شربت خنکِ روی میزو برداشتو سرتا پای مرده پاشید و بعد تازه فهمید چیکار کرده. وای من که مُرده بودم از خنده، تورج  تا به سمتم حمله ور شد، خندمو قورت دادمو جیغ کشیدمو پا به فرار گزاشتم. از درخونه زدم بیرون و به خونه شیوا جون که رسیدم به جون در خونه افتادم، این مشتام بود که بر روی درخونه فرود می اومد و درکنارش زنگای پی در پی می زدم و از ترس نگاهی به طرف خونمون می نداختم که یک وقت تورج نرسه، بیچاره آقا مهراد اینقدر    هول زده شده بود که مدام کیه کیه پرسید تا دم درخونه، درو که باز کرد و منو دید حاجو واج موند. حقم داشت، اول بیچاره ها رو با در زدنم ترسوندم که به جای باز کردن در با اف اف، تا دم خونه دویده بود و الآن هم از دیدن قیافم. منتظر تعارف نشدم، درو بیشتر باز کردمو به داخل خونه پریدم و به سمت ورودی دویدم که همون موقع شیوا جونو روی بالکن دیدم.

 _ ملودی چی شده باز؟ چه آتیشی سوزوندی؟ من که به نزدیکیش رسیده بودم با دیدنم شک زده موندو حرفی نزد، چند ثانیه بعد بریده بریده گفت: این چه قیافه ایه؟ چرا خودتو این شکلی کردی؟

دستشو گرفتمو به داخل کشوندم با یادآوری صحنه دوباره قه - قهه ام به هوا رفت، شیوا جون مونده بود متعجب باشه یا بخنده.

همیشه بخنده، ملودی موضوع چیه؟


دستشو گرفتمو همراه خودم به داخل بردم، کف سالن  پخش شدم و شیوارو هم به همراه خودم روی زمین پخش کردم، اونم با خندیدن من به خنده افتاد و ما بینش گفت: آخه دختر خوب بگو قضیه از چه قراره؟ این سرو صورت، دندونات، خندیدنات و این مدل در زدنو تو خونه پریدن؟

وای شیوا جون اگه الآن بدونی خونه ما چه وَلبَشویه؟ آقا مهراد تازه داخل سالن شد، اما بیچاره نیومده با ضربه های محکم به درِخونش و زنگهای طولانیه پشت سر هم به طرف درخونه پا تند کرد تا درو باز کنه. هنوز از در سالن خارج نشده داد زدمو گفتم:

- آقا مهراد، جون شیوا نزارید بیاد داخل، اینبار واقعا منو میکشه! بیچاره با علامت سر مطمئنم کرد و از دربیرون رفت.

_ خوب الآن تعریف کن؟

یادته پشت تلفن گفتم مشکوک میزنن؟

_ آره.

امروز مامان نزدیکای یازده، کتو شلوار به دست به اتاقم اومد.

_ چی؟!

صبرکن با کلی من من کردن گفت:

- یه نفر منو از تورج خواستگاری کرده و ایشونم باسخاوت کامل اومده از مامان اجازه گرفته و مامانم از کار شوهرجونش زوق کرده و حالا خوشبختیه منو می خوادو  قبول کرده.

 من هم گفتم نه، چون می دونستم تورج چه مارمولکیه اما تورج با دادو قال اومد تو اتاقمو تهدیدم کرد و بعدم رفتن بیرون و درو بستن، منم عمرا اگه می زاشتم این خواستگاری سر بگیره.
شب وقتی مهمونا اومدن مامان اومد صدام زد، منم که آماده شده بودم. آرایش ملایم روی صورتم نشوندم ، حسابی به خودم رسیده بودم، مامان با دیدنم خیالش راحت شدو رفت.
همین که رفت صورتمو پاک کردم با یکم لوازم آرایشی زیر چشممو کبود کردم، با ماژیک سه تا از دندونای اصلی بالا و پایین سیاه کردم، موهامو هم با دستگاه ویف مامان درست کردم و اسپری زدمو سیخ سیخشون کردم. شدم شکل خُل وعضها، بعدم با مداد مشکی از صورت پشمالوم یه گوریل درست کردم، وای نمی دونی چه حالی داد.
من تعریف می‌کردم اما هنوز به جاهای خوب خوبش نرسیده بودم قه - قه ی شیوا جونم هوا بود. دلشو گرفته بود از خنده ریسه میرفت. ادامه دادم:

- سرمو تا یقم پایین آورده بودم تا مامان و تورج منو با این وضع نبینن و اون خواستگار ها هم پیش خودشون فکر کنن من چه با حجب حیایی هستم. به زنه که رسیدم فکر کنم خواهرش بود تا چایی برداشتو نگام کرد بدبخت درجا خشک شد اما تا برگشتم به طرفه مرده، دیدم آشغال یکی همسن خودشو برام لقمه گرفته، قدکوتاه، چاقو عینکی، منم معطل نکردم تا نگاهم کرد نیشمو تا راه داشت باز کردم و پشت بندشم یه چشمک حوالش کردم. وای قیافه ی مردرو بگو، حسابی تماشایی شده بود. منم لابلای حرفام با یادآوریش می خندیدم و وقتی یکم آروم می شدم ما باقیشو می گفتم. هیچی دیگه دو قدمیش که رسیدم از هول خواستگار پان به فرش گیر کردو تعادلمو از دست دادم و این چای داغ بود که می‌چکید. مرده حلاجون گرفته  مونده بود کجای لباس و شلوارشو از بدنش جدا کنه، آخه نمیشد که جلوی ما زنا به جای خاصی هم دست بزنه، بیشتر جلزو ولز می‌کرد و با اون هیکلش بالا پایین می پریدو سوختم سوختم می کرد اما مامان خانم شاهکار منو خوشگلتر کرد. برای خنک شدن اون مَرد، پارچ شربتو روش خالی کرد، حالا فکر کن! هردو از خنده کف زمین پهن شده بوده بودیم، مگه میشد خندیدنمونو کنترلش کرد.

- وای خدا، دختر به تو چی بگم، چقدر بلایی،  اگر من بودم عمرا این فکرو نقشه به ذهنم می‌رسید. وقتی یادم میاد اونجای حساسشم سوخته و نمی تونسته (شیوا جون قهقهه ای زد) ای کاش بودمو می دیدم.

_:خانما  شماها الآن خوب بخندین اما من به زور جلوی آقای تورجو گرفتم تا داخل نیاد.

باشنیدن صدای آقا مهراد من تازه به خودم اومدم اما با دیدن صورتش که به زور خندشو نگه داشته بود دوباره پوقی زدم زیر خنده، شیوا جونم تحمل نکردو همرامیم کرد. آقا مهراد دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و صدای خنده های مردونش به هوا رفت و من مَحو اون صورت و خنده هاش شدم.

-----

- حالا چی میشه؟

هیچی، چی می خواد بشه، تورج یا دیگه تو خونه رام نمیده یا بعد از یه کتک حسابی کلا تو زیر زمین حبسم میکنه.

- نگو ملودی اینجوری، منم دلهره می‌گیرم.

به پاش زدمو گفتم:

_ دختر بلند شو برو کنار شوهر جونت بخواب، تو این موقع شب اینجا پیش من چیکار می کنی؟ خندیدو جواب داد:

- مرض دختره خل ،معلومه که میرم پیش شوهردوست داشتنیم می خوابم.


تا دم در اتاق رفت، ایستادو صورتشو به طرفم چرخوند.


- ملودی نگران نباش من وقتی گفتم خواهرم یعنی واقعا خواهرمی و هرگز پشتتو خالی نمی کنم. نه من نه مهراد اجازه نمی دیم این ناپدریت بیشتر از این اذیتت کنه.

شیواجون با تموم شدن حرفای دلگرم کنندش رفت و درو بست اما من دستامو زیر سرم حلقه کردم و به سقف زل زدم. باز هم به معرفت تو اما تا کی می تونم تو خونت بمونم. بدرک، اوج آخرش یه کتک ماه می خوریم یه چند ماهی هم تو زیرزمین زندونی میشم، مگه دفعه اولمه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

- خدا بگم چیکارت کنه ملودی، آبرومونو بردی، وای خدا این چه دختری بود دادی به من، آتیش درست کردن یه چیز بی عقلیم یه چیز دیگه، دیشب این چکار بی رهمانه ای بود که کردی؟ بزرگ شدی اما درست نشدی، بی عقلی، چرا تو یکم توراه نمیای؟ فکر نمی کنی؟ تورج بیچاره  تا کی همراه آقای رستگار تو درمانگاه بود. تو زندگیش اینقدر خجالت نکشیده بودو معذرت نخواسته بود که دیشب از اون مرد شریف خواست. درست کردن سرو صورتت به اون وحشتناکی به درک، وای یادم که میاد انگار خودم سینیه چای داغ روم ریخته شده. من دیدم چقدر استکان چای داخل سینی گزاشتی ،اِ ،اِ، منه ساده رو بگو فکرکردم هُل کردی، نگو خانم نقشه کشیده برای بی آبرو کردن مادرشو آقا تورج، مگه ما جز خِیرو صلاحت چیو خواستیم؟


مامان صبح بعداز رفتن آقا مهراد به اینجا اومده بود و تا الآن با گریه زجه، شرح حال شب قبلو تعریف می‌کرد. با پوزخندی که روی لبام نشونده بودم رو به روش نشسته بودم. شیوا جونم کنار مامان نشسته بود. گاهی لابلای زجه  های نمایشیه مامان می‌گفت:

_ مینا خانم آروم باشید حالا اتفاقیه که افتاده. 

اما انگار نفت روی آتیش می ریختن، مامان سوزو گدازشو بیشتر می‌کرد. دیگه کافی بود هرچی حرف مفت گوش کردم! صبرم لبریز شد. با عصبانیت برخورد کردمو گفتم:


_ بسه خانم به اصطلاح مادر، این ننه من غریبم بازیتو تمومش کن، برای کی اینقدر داری خودتو به آبو آتیش        می زنی؟ برای شوهر آشغالی که یکی همسن خودشو برای خواستگاری دختر بیست سالت آورده بود. بعدم میگی خیرو صلاحتو می‌خواستیم.
تینا به جای من، هیچ کدومتون قبول می کردین یا آرزوها براش نداشتین؟ 

- وا، چرا شلوغش می کنی؟ کجاش پیر بود بنده خدا، آقای رستگار چهل سال بیشتر نداشت. تینا هم مثل تو چه فرقی می کنه؟ 

نقش بازی کردن تا کی، مامان تو خودتو زدی به کوریو کری یا هرچی عشق  زندگیت میگه تو چشم بسته قبول داری؟ (اداشو درآوردم، وا کجاش پیره فقط چهل سالشه ) چهل سال به اضافه ی پانزده سال دیگه روش، یعنی چروک صورت و دستاشو ندیدی؟ نه دیگه، نه اینکه فاصله ی بینتون زیاد بود ندیدی  اما وقتی برای کمک نزدیکش شدیو پارچ شربتو روش ریختی اون‌موقع چی؟ حتما شربت شیرین باعث کشیدگی پوستش شده و از چهلم کمتر می‌زده.

شیوا جون نتونست تحمل کنه و ناخودآگاه خندید اما خیلی سریع خنده شو جمع کرد و به بهانه شربت آوردن معذرت خواستو به آشپزخانه رفت. این همه اشک ریختن برای شوهرته یا یه مرد غریبه؟ پس من چی؟ من تا حالا کجای زندگیت بودم؟ 

- کافیه ملودی، کافیه این همه بد بدبینی! دیگه از دستت عاصی شدم. تورج راست میگه، بچه ای که سرکش میشه باید بهش اَبسار بست. من دیگه پشتت نیستم. اومدم پیغام آقا تورجو بیارم، یا تا آخر هفته بعد که یه خواستگار جدید میاره، جواب مثبت میدی یا برای همیشه از این خونه میری بیرون. 

دنیا دور سرم چرخید، دلم شکست. صدای شکستن دلم تا خودآسمون رفت اما مادرم نشنید. بغض گلومو گرفتو می فشرد، درحال خفه شدن بودم، حس می کردم دنیا برام تمام شده. وجودم شد خشم، نفرت، نا امیدی، ناراحتی، اشک ، من کیم؟ از خودم بدم اومد از سرنوشتم به خاطر شنیدن این حرف از مادرک و خاطرات تلخ گذشته و احساس اضافه بودن. تلخ شدمو‌ گفتم:

_ تازه از چشمت افتادم، اصلا من تا حالا جایی تو زندگیت داشتم؟ اصلا برای تو دخترت بودم؟ تو عاشق بابا بودی یا همش تظاهر بود؟ از خدات بود بمیره نه؟ وقتیم از این دنیا رفت بارهاو بارها به من لعنت فرستادی که چرا منم همراه پدرم نمردم تا تو راحت به تورج جونت برسیو عشقو تجربه کنی و میوه ی عشقتم تینا باشه؟ یعنی بابامو فقط به خاطر پولش می خواستی؟

- خفه شو ملودی، بی حیایی هم تایه حد، توحق نداری به عشق بین منو بابات شک کنی و هرجور دلت خواست تهمت بزنی!
من اگه با دوست شریک بابات ازدواج کردم به خاطر این بود که از کارکردن در شرکت واردات صادرات صنایع ساختو ساز چیزی سر در نمیاوردم که بخوام خودم شونه زیر بار زندگی بزارم. و به سال نکشیده زحمات باباتو به باد بدم و آخرو عاقبتمون بشه برشکستگی و آواره ی کوچه خیابون شدن، من هر کاری کردم به خاطر تو بود. اگه الآن به اینجا رسیدی و با ناپدریت نمی سازی به خاطر غد بودن و اشتباهات خودت بوده.

بغض بدی تو گلوم نشست. با صدای خش داری گفتم: 

_ لعنتی تو عاشق بودی؟ از روی عشق سر سال زن دوست پدرم شدی؟ هنوز گرمای نوازش پدرم روی گونه هامو حس می‌کردم که به دست یه نامرد که توی مادر تو زندگیمون آوردی، با ضرب سیلی های که روی گونه هام نشوند سرد شد. میگی جامون تو کوچه و خیابون بود.
  خیر خانم، تو این سالها منو بله، بدتر از آواره های خیابون گرد بودم اما جای تو، توی تخت نرمو گرم و آغوش گرم شوهرت بود. صدامو بلندتر کردمو داد زدم:

_ میگی به خاطر من بود، میگی خودم باعث امروزم هستم، مگه من چند سالم بود؟ هفت سالم بود که سایه ناپدری روم افتاد.
 چی می‌فهمیدم که  بخوام غد باشم یا ناسازگاری کنم؟ بجز نوازشش روی گونم، محبت، آغوش گرم، اما چی شد؟صورتم شد کیسه بکس دستای سردو سنگیش شوهرت، و وقتی می‌زد تا ساعتها گیجو منگ بودمو تو گوشم صدای سوت می شنیدم.
 دستی که روی تک تک بدنم پایین میومد و ناز دسشو می چشیدم، جز کبودیو دردِ غیر قابل تحمل چیزی نبود. مگه بدن یه بچه هفت ساله چقدر تحمل داشت؟ من چند سالم بود که باید تو زیر زمین حبس می شدم؟ من چند سالم بود که باید به خاطر خطای نکرده گشنگیو این همه درد بکشمو تحمل کنم؟ به نظرت یه دختر بچه ی  شش، هفت ساله وقتی پدرش، اُستوره ی زندگیشو از دست بده، از شوهر مادرش چی جز محبتهای پدرانه می خواد؟ هان جوابمو بده؟ چی می خواستم؟ من هنوز طعم گس اون بوسه های ناب پدرانه روی گونم بود که دست شوهرت روش نشست. تمام قلبم مملوء از عشقو احساس پدرم بود که شوهرت برای چزوندن منو مدام تحقیر کردنم و نشون دادن نفرتش، عاشقانه هاشو برای دخترش و زنش خرج میکرد. دختری شیرخواره که از محبت درکی نداشت. از عمد منو چِز میدادو منو به آتیش می کشوند. 
همه ی اینا کم کم شد کینه، نفرت ،عقده، خشم و انتقام، هِه، به گفته ی خودت بدبینی بیش از اندازه ی من.
من فقط هفت سالم بود و تو میگی تمام این دوران تلخ، روحو جسمِ خش برداشته و تیکه پاره شده خودم مقصرشم. 
دیگه تحمل اون فضا و وجود اون زنو نداشتم به اتاقی که این مدت خونه ی امنی برای من شده بود رفتم و بدون اینکه بایستم یا مکسی بکنم گفتم :

_ از اینجا برو دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت.

--------

دو روز گذشت و این دو روز برای من اذای عمومی بود. 
نه چیزی می خوردم نه حرفی می زدم، یه چند باری شیوا جون تلاش کرد و وقتی بی نتیجه موند تصمیم گرفت بزاره به حال خودم باشم تا با مرور زمان بهتر بشم.
ساعتای ده صبح با صدای شیوا بیدار شدم وکلی کولی بازی درآورد تا منو سر میز صبحانه بیاره و موفقم شد. بعد از خوردن چند لقمه با اسرار زیاد شیوا جون به اتاقم برگشتمو تو لاک تنهایی خودم رفتم و برای بار هزارم حرفای مامان و گذشته ها تو مغزم جُلون داد. 
با صدای در و ورود همزمان شیوا بفرمایید گفتم. شیوا پرونده به دست که بینش کلی کاغذ بود به کنارم اومد. پرسیدم:

_ این چیه؟

- هان، چی، هیچی، بعدا میگم، می تونم بشینم؟

معلومه، اجازه گرفتن نداره. 

 

- معذرت می‌خوام من بدترین دوستی بودم که سر راهت قرارگرفت، صدای زمزمشو شنیدم که گفت:

- شاید فرشته ی نجاتم.

 انگار نشنیدم، پرسیدم چی؟

- هیچی عزیزم، ملودی اومدم بگم مامانت در این چند روز سه باری اومد و همون حرف تورجو تکرار کرد. انگار راه دیگه ای نداری، مادرت خواسته زودتر تصمیمتو بگیری.

غم عالم روی دلم نشست، من خیلی بدبختم نه؟ 

 
- این حرفو نزن، می‌دونم سخته اما باید واقعیت گرا باشی، اگه از درون به زندگیه همه مردمم نگاه کنی هر فردی بزرگترین مشکلو برای خودش داره یکیش اینه که منم نمی‌تونم هیچوقت مادر بشم، پس منم بدبختم.

شیوا اشکش راه افتاد. شیوا جون مگه نمی گفتی هرکسی یه قسمت و سرنوشتی داره، خوب مال تو هم اینجور شد. مهم شوهرته که اونقدر عاشقته که این موضوع براش مهم نیست.

- منم دردم همینه، منم اونقدر عاشقشم که حاضر نیستم بزارم چنین حسرتی تو دلش تا زنده هستو داشته باشه. 

خوشی زده زیر دلت؟ تو چت شده؟خوب آقا مهراد بابا نشه، مگه تمام زندگی بچست؟


- اما راه حل که داره.


چرا داری چرت میگی، اون بدخت به خاطر همین راه حل قید خانواده و شهرشو زد. تو الآن اینطوری پشتش ایستادی؟


- نه منظورم اینه که خودم دامادش کنم.

این چی داشت برای خودش می گفت!؟ واقعا فکر کنم کامل خل شدی، اصلا متوجه هستی چی داری میگی؟ 

- آره هستم، می دونم چی میگم. من با ازدواج که مادرش براش انتخواب کرده بود مخالف بودمو هستم اما یه مدته کوتاهه فکری به ذهنم رسیده، ملودی عذاب وجدان داره دیوونم می کنه. مهراد عشقشو بهم ثابت کرد پس من چی؟ من یعنی نمی تونم؟ من چجوری عاشقم که نتونم همسرمو به آرزویش برسونم.


من گیج شدم، فکر کنم افسردگیه من رو توهم تاسیر گذاشته؟

- نه افسردگیت تاثیر نذاشته! ملودی من با کسی که بشناسمش با تمام وجود بهش اعتمادو ایمان داشته باشم، با تمام وجود دوستش داشته باشم، میتونم زندگی کنم. اصلا به چشم هوو نگاهش نمی کنمو و نخواهمم کرد. 

پاشو پاشو رسما خل شدی، کدوم زنی از رضای دل هوو می خواد، اونایی هم که دارن، تو عمل انجام شده قرار گرفتن و با بی مهری تمام شوهرشون، وقتیم پذیرفتن دلایل خودشونو داشتن یا از روی اجبار یا از روی عشق یک طرفه بوده.

- منم مثل اونا دلایل خودمو دارم اما متفاوت. من تصمیم خودمو گرفتم، همونطور که به مهراد اعتماد دارم به اون دخترم دارم. همونطور که عاشق مهرادم هستم عاشق اونم هستمو ذره ای بهش حس حسادت ندارم .
هرزنی با فکر کردن به این موضوع حسادت می‌کنه، عصبیو پرخاشگر میشه با اینکه فقط درخیال خودش بوده اما من واقعیشو دارم و در موردشم مدتیه کلی فکر کردم. در این زمان نه حسادت داشتم نه تنفر، بلکه فکر می کنم بیشتر از قبل بهش احساس نزدیکی می کنم و وابستگیم بیشتر شده. من مشکلی با شریک شدنِ مهرادم با اون زن ندارم. 

مگه میشه، نگو که هووییم که می‌خوای رو انتخابم کردی؟؟!!!!! 

-کردم.

دهنم از تعجب باز شده بود و چشمام درشت، انگار داشت از حدقه میزد بیرون، فکر می‌کردم احساساتی شده. با لکنت پرسیدم:

_ م، م، من ،م ی ش ناسمش؟

- خوب ، وای خدای من چطوری بگم ،خو، خودت، خودت ملودی.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

با شنیدن اسمم بقدری شُکه شدم که شیوا ترسید. چند بار صدام زدو پرسید:

- چی شد؟ ناراحتت کردم عزیزم؟ یه چیزی بگو...

اما درون ذهن من فقط چند کلمه تکرار میشد. بچه دار نمیشم، مهراد، بچه، خودم دامادش کنم، نفسم به وجودش بنده، من دوستش دارم وبهش اعتماد دارم، جواب اون مهمه، ملودی، ملودی، ملودی. 

با سیلیه شیوا جون به خودم اومدم. نفسی که درون سینه ام قفل شده بود آزاد شد و من تازه متوجه شدم نفس در سینه ام گریه خورده بود پدر حال خفه شدن بودم و خود هم اصلا هیچ متوجه نشده بودم. وای باورم نمی شه! شیوا در مورد من چی فکر می کنه؟ تامل نکردمو از روی تخت پا شدم، مثل یه گربه ی گیج دور خودم می چرخیدم تا لباسهامو جمع کنم و از این خونه برم. شیوا دستامو گرفت، خواستم دستامو از داخل دستاش بیرون بکشم محکم تر گرفتشون. 

- ملودی جان، عزیزم بزار توضیح بدم، به خدا بد برداشت کردی.

ولم کن، لباس‌هام کجان؟ یه پلاستیک بده جمعشون کنم.

 

- چیرو جمع کنی؟ چه لباسی؟ فقط یه کتو شلواره، ملودی به جانم قسمت میدم.

 

داد زدم ولم کن، فکر کردم دوستمی، خواهرمی، گفتی پشتمی، محبت خرجم کردی دل به دلتون دادم اما دیگه تموم شد! به خاطر رفاقت چند سالو چند ماهه مون حرفی نمی زنم تا بی‌حرمتی نکنم که هیچ دوستم ندارم الآنم از سر راهم برو کنار.

شیوا اشک ریزون و التماس کنان تا دم ورودی محکم گرفته بودم و من خودمو به زور می کشوندم. در آخر زورش بهم چربید و نگذاشت از خونش بیرون برم.

- من غلط کردم. به خدا بیانم بد بود، تو فقط ده دقیقه به حرفام گوش کن اگه قانع نشدی بزن تو گوشمو برو.

 

شیوا هر دلیلی داشته باشی دیگه تمومه، بهتره بیشتر از این خودتو بی شخصیت نکنی.

- اصلامن بی شخصیت، روان پریش، من یه زن نازا، یه مردی که عاشق بچست و من لعنتی هرگز نمی‌تونم آرزوشو برآورده کنم. همه ی اینا صحیح، اما به خاک پدرت قسمت میدم از اول تا آخر حرفام گوش بده. 

با قسمش خلع صلاحم کرد. باعث شد اخم کل صورتمو بگیره، به دیوار تکیه دادم و بدون نیم نگاهی به شیوا منتظر شنیدن دلیلش شدم. 

 

- من نازام، بهترین دکترا رفتم و همه یه جوابو دادن. وقتی خانواده ی شوهرم خواستن شوهرمو مجبور به ازدواج مجدد بکنن، آتیش گرفتم، روانی شدم،  باعصبانیت، جیغوگریه هر چی داشتمو زدم شکستم و داغون کردم. تنها کسی که تونست آرومم کنه مهراد بود و بعدشم که می‌دونی.                          من وقتی یک سالو نیم پیش دیدمت به خاطر خاص بودنت جذبت شدم، تنها باتو دردو دلو گریه کردم. با خندیدنت خندیدم و بلعکس، وقتی می دیدم ناپدریت چطور اذیتت می کنه حالم بد می شد. انگار یکی داشت جلوی چشمم خواهرمو شکنجه می داد. انگار یکی این قلبمو تو مشت هاش گرفته بودو می فشرد. نمی دونم دلیل این حس، این نزدیکی چی بود اما بی دلیل دوستت داشتمو می خواستم برای همیشه درکنارم باشی! رابطمون به مرور بیشتر شدو شناختم نسبت بهت بیشتر، مهرت بیشترو بیشتر به دلم نشست. انگار واقعا از یه پوستو گوشتو خون هستیم. من از اتفاقاتی که برات افتاده سواستفاده نکردم چون فقط چند روزیه که این موضوع به فکرم افتاده و با وجود این فکر تمام وجودم، قلبم، سراسر از آرامش شد و راحت پذیرفتمش. ملودی جانم، خواهرم، مهراد عشق اولمه، تو دومیش، من با اینکه شوهرمو با تو سهیم بشم مشکلی ندارم حتی به اندازه ی سر سوزنی.        عزیزم من هرگز تو رو تو تنگ نا نمی زارم، من از جانب خودم برای زندگیم دوتا راه حل دارم، تو هم از طرف خودت و زندگیت دو راه. یا از خونه پدریت باید برای همیشه بری یا زن یه مرد پیر بشی با چند تا بچه و عروسو داماد و شاید نوه ها، اینو می خوای؟ من می تونم مهرادمو با تو تقسیم کنم چون با تو خوشحالم، با تو احساس راحتی می کنم و از همه مهم تر، می تونم به خواهرم تکیه کنم و وقتمو، زندگیمو و اگر خدا بخواد و قبول کنی، همسر و بچمونو باتو  پر کنم. تو حکم خواهر واقعیمو برام داری، ازت خواهش می کنم به خواستم فکر کن و من قول میدم با وجود شرایطی باشه توهم رازی باشی و خیالت راحت باشه.                        اگه موندی تا زندم نوکریتو می کنم اونم به خاطرخواهری کردنت و لبخندی که روی لبای مهرادمیاد، اون هم با دیدن بچش. من حسود نیستم، یعنی نسبت به تو نیستم و اینو هم حاضرم محضری بنویسم و مهر کنم. درکنارش تعهد بدم که تو جایگاه خودتو داری منم جایگاه خودمو، بدون تفاوت و فرقی بینمون. 

وسط راه کم آوردی نخواستی وشرایطم از نظر خودت برات سخت شد، فوقش طلاقتو می‌گیری اما با پرداخت کامل مهریت، اونقدر به پات می ریزم که بتونی با اون پول یه زندگی آروم وبی دغدغه داشتهباشی و قول همکاری برای گرفتن تمام ارثیت، اگر هم نتونستیم هم باکی نیست. چون تا زنده ای از طرف ما تامینی، هرچند من تورو به چشم هوو نمی بینم. فکر نکن عذاب وجدان و عشق بچه این موارد چشمامو کور کرده نه، این درخواست نه از روی احساساته که بگم اوجش یکی دوسال بعد رفع میشه، بلکه واقعاً حس می کنم  ذره ذره شدی از وجودم. اگر با وجود همه ی دلیلها قانع نشدی، خواهرت، دوستت که نمرده، هم برات یه خونه نقلی پیدا می کنم و هم کار پر در آمد، تا روی پای خودت بایستی بدون منت.                                           راه سومم که دیگه خودت خوب می دونی، برگردی و تن به ازدواج مسخره بدی و نزاییده مادر بچه های همسن خودت بشی و راه چهارم فرار کردن که عاقبتت می دونی چیه.                     برگرد داخل اتاقت، قول میدم تا زمانی که فکر می کنی مزاحمت نشم و نتیجه اگر خوب بود موضوعو به مهراد میگم که می دونم قانع کردنش به اندازه ی تو سخته، ولی رازیش می کنم و قول میدم این وسط کوچکترین بی احترامی یا حرفی که شخصیتت نشونه بره از طرف مهراد نشنوی. ملودی به دوستیمون قسمت میدم این موضوع فعلا یه راز بین منو تو تا زمانی که به نتیجه برسی و فکر هاتو بکنی یا بگی مشکلی ندارم. میرم با خانوادت و مهراد صحبت می کنم. 

بگی نه، این موضوع تموم میشه و تو میری دنبال زندگیت و منم به قولم برای تامین یک زندگیه خوب پا برجاست. ملودی من تو رو فقط برای بچه نمی خوام، تورو برای همیشه برای خودم، برای داشتن خواهری مهربونو شیرین، دوست و مادر بچه هامون می خوام، باز هم میگم با تعهد کتبی. هرچی که خودت ذکر کنی بدون چونو چرا امضا میشه.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 16
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

کافیه شیوا ،تو دیوونه شدی، حالت خوب نیست. درسته من موقعیت خوبی ندارم ولی اینقدر عوضی نشدم که بیام هووی دوستم بشم. هووی زنی که کمکم کرده. قبول کنم آرامشتونو به هم بزنم، بخصوص برای مردی که همیشه برادرانه پشتم بوده. چه تو بخوای چه نه این اتفاق آینده ی خوبی نداره، همه ی اینا بخاطر بچست؟ خوب این همه بچه تو یتیم خونه، به خدا ثوابم می کنی.

- من بچه ی مهرادو می‌خوام، من تو رو می خوام، من خوشبختیه هر دوتون آرزومه، با دادن بچه ازپوستو گوشتو خون خود مهراد به عشق زندگیم و نجات زندگیه جهنمیه تو. از این محله میریم یه جایی که نشناسنمون، بهت قول میدم نزارم ازکسی توهین بشنوی و اسم هوو روت بشینه، اصلا من به همه میگم اون من بودم که اومدم تو زندگیه تو و مهراد. تو اونقدر خوبی، با گذشتی که منو پذیرفتی و با من مثل یه خواهر رفتار می کنی، ملودی التماست می کنم.

سرمو چپو راست کردم و نه کوتاهی گفتم و از اتاق زدم بیرون، به طرف خروجی رفتم تمام مدت شیوا پشت سرم داشت میومد و التماسم می کرد. میان حیاط بودیم که با شنیدن جملش ایستادم‌.

- تو به من بارها قول دادی جبران کنی مگه قول ندادی؟ من از تو چیز زیادی نمی‌خوام فقط خواهری برای من، همسر برای مهراد، مادر بچش و بچه منو تو! بهت قول میدم، امضا میدم درحقت، نه از طرف من و نه از طرف مهراد بی انصافی نشه، بینمون فرقی نباشه.

من قول دادم جبران کنم اما هرگز فکر نمی‌کردم این خواسته رو داشته باشی، بهم بگو به خاطر این موضوع کمکم نکردی؟

 

- دیوونه شدی، من فقط چند روزه این فکر به ذهنم رسیده و همه ی جوانبشو سنجیدم که الان پیشنهادشو دادم، اصلا من نقشه کشیدم، مهراد چی؟ اونم برات نقشه کشیده؟ ملودی تو اگه پاتو تو اون خونه بزاری ناپدریت یکی بدتر از اون پیرمرده رو برات پیدا می‌کنه و اینبار با احتیاط بیشتر مجبورت می‌کنه بشینی پای سفره ی عقد، نظرتو دیگه نمی‌ پرسه خودتم اینو خوب می‌دونی.

من نمی تونم، من واقعا نمی تونم، من حاضرم زن یه مرد پیر بشم اما پام وسط زندگی شما باز نشه! شیوا، به این فکر کن، اگه تقدیر برگرده؟ اگر مهراد خسته بشه؟ اگه عشقش نسبت به تو کم بشه چی؟ تو خودت میگی بچه به مهراد بدم، اگر همین بشه براش اولویت، چیکار می خوای بکنی؟ به نظرت این فداکاری ارزششو داره؟

- آره داره، من وقتی میگم تمام جوانبشو سنجیدم و بهش فکر کردم، یعنی همه چی. ملودی من حاضرم حتی تو یه خونه ی دیگه زندگی کنم، جلوی روت نباشم .حتی حاضرم از حق خودم بگذرم اما این ریسکو بکنم. من عاشقم ملودی، عاشق مَردَم، عاشق اینکه ببینم بچه خودشو بغل گرفته داره پدرانه خرجش می‌کنه. من تو رو به اندازه ی خواهرم دوست دارم که نمی‌خوام زندگیت توسط ناپدریت داغون باشه.

این عشق نبود دیوونگی بود، شیوا مثل ابر بهار اشک می‌ریخت و حرف میزد. منم مثل اون، تو دو راهی بدی گیر کردم. اسرار شیوا، انتخاب تورج، ازدواج با یه مرد پیر و یا مردی مثل مهراد که آرزوی هر دختریه. من قول داده بودم جبران کنم اما هیچ وقت حدسشو نمی زدم جبرانی قراره به این شکل درخواست بشه اما از این راهم دلم رضا نبود، ولی اگه اونا اون روز به دادم نرسیده بودن منی دیگه وجود نداشت و زیر دست تورج مرده بودم. اگه شیوا و آقا مهراد نبودن منم هرگز طعم گس حامی داشتنو نمی چشیدم. برای منی که وجودم چهارده سال حس درون مرده، این حس نابو شیرین برام حکم زندگی داشت. اگر این دونفر نبودن من با کار چند روز پیشم یا آواره ی خیابون شده بودم یا زن یه پیرمرد که اینبار معلوم نبود چه کسی باشه با چه شخصیتی و چه شرایط هایی که داره و الآن این راه حل، این پیشنهاد.

- ملودی می‌دونم می‌ترسی، می‌دونم دو دلی، اما من تضمین کتبی میدم. حتی مهرادو هم مجبور می کنم کتبی تضمین بده اگر بچه دارشدی هزانت بچت به تو برسه، حتی اگر خواستی بعد از این ماجرا جدا بشی بچه پیش تو باشه و منو مهراد میایم می بینیمش، همین که بدونیم وجود داره برامون کافیه. ملودی جان، من مهریه بالایی برات قید می کنم و داخلش ذکر می‌کنم هیچ موردی نتونه مانع بشه که مهرتو ببخشی یا مجبورت کنند که ببخشی و این میشه تضمین آیندت، فقط قبول کن و منو مهرادو به این آرزو برسون.

هردو هنوز گریه می کردیم، شیوا که در بین حرف زدن هاش کم - کم به کنارم اومده بود. محکم بغلم گرفتو باز گفت: خواهش میکنم التماست میکنم.

شیوا؟

- شیوا برات بمیره، جانم عزیزم بگو؟شرطتو بگو؟ هرچی بگی قبوله. 

من از آینده ای که قراره به وجود بیاد می ترسم.

 

- نترس، نترس قربونت برم، من هستم، مهرادم هست، اسناد امضا شده هست ، هرچی که تو بخوای.

 

شیوا با دو دلی وکمی مکث پرسید:

- قبوله؟

دندون رو لبم گزاشتمو فشردم، لبم پاره شدو مزه ی خون تو دهنمو حس کردم. با کمی تامل، چشمامو به نشونه ی تأیید بستم.

-------

  باورم نمیشه من قبول کرده بودم! من هوو بودنو قبول کردم، حاضر شدم زن دوم مهراد بشم، براش بچه بیارم. من، ملودی، دختر مهدی اعتمادی، پدری که آرزوها برای روز عروسیه دخترش داشتو دم گوشش زمزمه می‌ کرد، الان این بشه سرنوشتم. در این چند روز که شیوا منو به خونه برگرداند و تمام ماجرا رو برای مامان تعریف کرد و قول داد تا شب قبل خواستگاری شوهرشو راضی کنه و با تمام شروطمون موافقت می‌کنه و با تضمین آیندم بیان. مامان فقط به منی که داشتم اشک می ریختم با ناباوری نگاه می کرد. شیوا خواست در این مورد به تورج نگه تا تو عمل انجام شده قرار بگیره، گفت اگه خوشبختیه دخترتو می خوای حرفی نزن تا بیام برای مهرادم خواستگاری و عروسشو ببرم.

در این چند روز من خودمو تو اتاق حبس کردم، نه غذایی می خورم نه حرفی می زنم، مامان گاهی میاد دم اتاق نگاهم می‌کرد، سینیه غذا برام میاورد و تا می خواد حرفی بزنه حرفشو قورت میده و آهی می کشیدو اتاقو ترک می‌کرد. تینا، دختری که حق من و جای منو گرفته، صدای گریه هاشو برای سرنوشتم و می‌شنوم و به خودم پوزخند می زنم و میگم چرا اشک میریزی؟ مگه اینا خواسته ی باباش نبود؟ مگه نمی‌خواست بیرونم کنه؟ حالا به هر طریقی، مگه نمی‌خواست منو به مردایی بده که همسن خودشن یا پیرتر یا وضعیتی دارن که من باید می شدم نامادری چندتا بچه نوجوانو جوان همسن خودم،تا از زبانشون بشنوم نا مادری، مثل این سالهای که من گفتم نا پدری.

------

 این چندروز آخر هفته برای من یکسال گذشت، یک سال طولانی پر از درد و عذاب وجدان و اگرها.

شیوا به قولش عمل کردو مهرادو راضی کرد و پنج شنبه شب با گلو شیرینی برای خواستگاریم اومدن و من همون کتو شلواری پوشیدم که برای اون شب نحس برام خریده بودن، انگار این کتو برای زن دوم شدن من دوخته شده بود. تورج ناباور با دهنی باز به این اتفاقات نگاه می کردو گوش می داد. از فرط تعجب زبونش بسته شده بود. آقا مهراد مثل یه میر غضب رو به رومون نشسته بود نه حرفی میزد نه حتی سرشو بالا می آورد. خیاط زندگیم و سرنوشتم شیوا جون بود. بریدو، دوختو، تنم کرد. قول قرارها گزاشته شد. خرید، انتخواب لباس عروس، وقت آرایشگاه  و....

اما من گفتم نه، اگر می خواد راضی به این ازدواج بشم شرطم فقط یه مانتو شلوار و شاله و رفتن به محضر بدون هیچ سرو صدایی.

شرطی که گزاشتم خیلی از زمانو کم کرد. سه روز بعد من شدم زن رسمیه مهرادکیان و هووی شیوا و طبق قولش مهریه سنگین با تضمین، حزانت بچه، حق طلاق، حقوق برابر! شیوا جون با دادن یه شام در بهترین هتل که درنظرش برای من عروسی گرفت. شادی کردو گفتو خندید و آرزوی خوشبختی و تنها منو مهراد، فردهای مسکوت این جمع بودیم. آخرشب مستقیم بدون هیچ وسیله ای پا به  خونه مهراد، شوهر چندساعته ام و اتاقم که تبدیل شده بود به اتاق تزئیین شده برای شب هجلمون گزاشتم.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

صدای جروبحث شون بلند شد، انگار شیوا در اتاق مشترکشونو از پشت قفل کرده بود. مهراد چندباری خواهش کرد اما حرف شیوا یکی بود.

- تو داماد شدی و چند شبو باید پیش ملودی باشی، مهراد صبرش تمام شد و صداشو بالا برد.


_ مگه من خواستم زن بگیرم، چندبار گفتم، التماست کردم کوتاه بیای اما حرف خودتو زدی، جونِ خودتو تهدید کردی برای راضی کردن من، شب خواستگاری گفتم رضایت میدم اما انگشتمم بهش نمی خوره، گفتم یا نگفتم؟


- منم گفتم می‌خوام مادر بشم، مادر بچه ی تو، دوست دارم پدر شدنتو ببینم، بچه ی عشقم، گفتم همیشه آرزوی یه خواهر داشتم، درکنارش باشم‌. من هرگز نمی خوام به خاطر من آرزو به دلت بمونه، به دل هر دومون.

_ من غلط کردم با دلم که بچه بخوام چه برسه به اینکه آرزوشو داشته باشم، تو درمورد من چی فکر کردی؟ اینکه به آرزوهای تو احمیتی نمیدم؟ من به خاطر تو پیگیر درمان ناباروریت شدم، چندماه پیش نوبت بهترین دکترو در آمریکا گرفتم. یه کپی از پرونده ی پزشکیتو فرستادم، قرار شده خبرمون کنن برای درمان بریم. شیوای من، تنها تو تمام زندگیه منی، عزیزم من درکت می کنم. به ملودی خانم وابسته شدی، دوستش داری و بهت حق میدم، شکنجه شدنشو  دیدی و به همراهش عذاب کشیدی، همیشه می خواستی کمکش کنی و از دست ناپدریش نجاتش بدی، خوب باشه، منم پا به پات میام درحقش برادری می کنم. مهریشو کامل میدم تا برای خودش آینده ی جدید بسازه، هر جور که خودش دوست داشته باشه، دوستش میشیم و همیشه کنارش می مونیم! مثل یه خانواده پشتیشیم و هر وقت دلت خواست میریم می بینمش، اون به دیدن ما میاد اما نخواه، نخواه خودمو بین خودتون تقسیم کنم چون از محالاته.


- کی رو داری گول میزنی؟ منو یا خودتو؟ما به تمام بهترین دکترای نا بار وَریه ایرانو رفتیم، حتی یکیشون هم جواب مثبت نداد، اونوقت آمریکا درمانشو داره؟ مگه دکترای ایران برای دوره های پزشکی شون به خارج نمی رند؟ مهراد، اینو بدون من تا زمانی که نبینم به وظایف همسریت عمل می کنی در اتاقمون همیشه به روت بسته ست.

مهراد مشتی محکمی به دراتاق زد، با صدایی که همچون فریاد بود گفت:

_ بلاخره که خسته میشی شیوا خانم، اما این حرفو خوب توگوشت فروکن! من فقط یه همسر دارم اونم تویی و کوتاه بیا هم نیستم.  

چند ثانیه بعد صدای محکم بسته شدن در اتاق به گوش رسید. مهراد به اتاق کارش پناه برد.                              من احمق چیکار کردم؟ هنوز نیومده بینشونو به هم زدم. نمی دونم تا کی گریه کردم و چه موقع به خواب رفتم اما تا قبل از خواب رفتنم به خودم و شانسم لعنت فرستادم.

--------
در این یک هفته، مهراد صبح زود از خونه میزد بیرون شبا دیر وقت می یومد خونه، من با شیوا کلی حرف زدم  تا قانعش کنم اما برعکس شد. شیوا شروع کرد منو به آرامش دعوت کردن. می گفت:

- من مهرادو خوب می شناسم و مطمئنم زیاد نمی تونه تحمل کنه.

خوب چه فایده داره، تو فکر می‌کنی من دوست دارم خودمو به زوربه آقا مهراد تحمیل کنم؟

- اولا آقا مهراد نه مهراد، فراموش نکن الان مهراد همسرته نه یه غریبه، این وسط تَحمیل چیه؟ یه چند شبو که با هم بودید، اونوقت احساس مالکیت می‌کنه وکم - کم علاقه هم به وجود میاد. اصلش این  بود که منو تو باید باهم کنار بیایم که اومدیم و مشکلی نداریم.
تو هم یه جورایی مقصری، برای جذب مهراد هیچ کاری نمی کنی! بهتره یکم به خودت برسی، زمان عقدکه نزاشتی        لااقل الآن ببرمت آرایشگاه، بعد هم بازار تا چند دست لباس شیک بیرونی و تو خونه ای و غیره برات بگیریم.

چرا فکر می کنی مهراد، مردی که عاشقته با اصلاح کردنم به طرفم میاد؟ یا با پوشیدن لباسهای رنگا رنگ، یا جذبو غیره؟ فقط بیشتر عصبیش می کنیم.

- اَه، یک بار شد به حرفم گوش کنی؟ گفتم میریم بازار یعنی میریم!


شیوا من نمیام، من خودمو به زور به کسی تحمیل نمی کنم. مهراد منو نمی‌خواد از اولشم نمی خواست، یادت نره به من چه قولی دادی! بلند شدمو به داخل اتاقم رفتم. من به این ازدواج امیدی نداشتم، مگه میشه مهراد که عاشق شیواست به من دل ببنده.

وای باز امشب جرو بحس شون شروع شد. اینبار برعکس، شیوا بود که به پشت در اتاق کار رفته بود و دادو بیداد می کردو تهدید، وقتی دید مهراد جوابشو نمیده داد زد:

- اگر تا فردا شب به اتاق ملودی نرفتی مطمئنم باش جوری ترکت می کنم که نتونی اثری از من پیدا کنی! خودت خوب می‌دونی اگر حرفی بزنم تا آخرش میرم، بهتره رفتارتو عوض کنی و مثل سابق به خونه بیای. اگر تا چند روز پیش یه زن داشتی الان دوتا داری، اینو خوب تو ذهنت جا بنداز.

چشم هامو بستم. برای بار هزارم به بخت بدم، قدم شومم لعنت فرستادم و به اون تورج گور به گور شده، به مادری که فقط اسم مادریو یدک می کشید.

تو همین فکرها بودم که دراتاقم باز شد، با چشمای ترسیده و درشت شده به مهراد چشم دوختم! این اینجا چیکار می کرد؟ یعنی به خاطر تهدید شیوا امشب به اتاقم اومده؟ به خودم که اومدم مهرادو نشسته روی تخت، نزدیک به خودم دیدم. نگاهش پر از تردید و کلافگی بود، مهراد همیشه مرتب الآن با موهایی بلند و نامنظم شده بود، سیبیل و ته ریش درآورده بود. این نامرتبیه صورتشو بیشترنشون می داد و لباس های همیشه اتو کشیدش الان چروکِ چروک بود.
دستشو با تردیدنزدیک صورتم آورد، غیر ارادی همون‌طور خوابیده کمی به عقب رفتم و تو خودم جمع شدم.

_ ببخش ملودی خانم، نمی خواستم بترسونمت یا اذیتت کنم، فقط به خاطر تهدید شیوا الآن اینجام.

 

می، میشه، برین، بیرون.

_ باید باهم صحبت کنیم، برای ناراحت کردنت نیومدم، خواهش می کنم.

اصلا نمی‌تونستم ببینم مهراد التماس می کنه،پرسیدم:

- در مورد چی؟

 

_ تو دختر خوب زیبایی هستی، اگه همیشه کمکت کردم دوستانه و از ته دل بوده! من به اجبار شیوا حاضر به ازدواج مجدد شدم نه اینکه تو مشکلی داشته باشی نه اما من مرد این مدل زندگی کردن نیستم.

یه خواهش دارم، می‌دونم سخته اما اگر قبول کنی، کمک بزرگی به منو شیوا و زندگیمون می کنی و تکلیف تو هم هرچه زودتر مشخص میشه.

 

دلم هری ریخت پایین، ترسیده بودم اما باید می پرسیدم.

- چ، چه کمکی؟
انگار جون کندم تا این جمله ی کوتاهو گفتم. باشه، قبول می‌کنم من دوست ندارم بین شما قرار بگیرم.


من یه چند شب، شبارو اینجا می‌خوابم البته اون گوشه ی اتاق روی زمین، فقط برای اینکه خیال شیوا راحت بشه. روزها، ظهرم مثل همیشه به خونه میام و هر بار کم - کم بهت توجه نشون میدم نه یکدفعه ای! شیوا باهوشه و من نمی‌خوام شک کنه اما اصلا دلمم نمی‌خواد شما هم باور کنی چون واقعی نیست و من سلاحتو می‌خوام.

من یا بهتره بگم ما تا بیست روز دیگه باید بریم آمریکا، اگه کاریو که میگه انجام ندم مطمئنم لج می‌کنه و نمیاد. دکترش با خواندن پرونده پزشکیش خیلی به من امید داد.
اگه رفتیم و نتیجه گرفتیم قول میدم مردانه تا زمانی که ازدواج نکردی پشتت باشم و نزارم آب تو دلت  تکون بخوره و اگر باز به در بسته برخوردیم قول میدم هرگز کاری نکنم غرورت لگد مال بشه یا فرقی بین تو و شیوا بزارم اما تا اون موقع می‌خوام منو تو اتاقت به عنوان برادر بپذیری، قبوله؟

- حس بدی بهم دست داد، انگار هر کلمه ای از دهن مهراد درمی اومد مانند چنگی بود که دور قلبم پیچیده می شد وقلبمو فشار میداد. من از خودم چی می خواستم؟ چرا تکلیفم با خودم و این دل وامونده که در این مدت کم، تپش هاش تندتر از همیشه شده بود نمی دونستم؟ خدایا این دیگه چه حسیه که من تازه‌گی ها دچارش شدم؟

_ ملودی؟

با شنیدن اسمم به خودم اومدم و ناخواسته گفتم

قبوله

لبخند همیشه زیباش روی لبانش نقش بست، چشماش برق سابقو پیدا کرد.

_ می دونستم شما زن خیلی فهمیده ای هستید. ممنون، من میرم اون گوشه بخوابم اما اگه فردا شیوا سوال کرد بگو نه مهراد آمادگی داشت نه من. مهراد سعیشو کرد اما من اجازه خواستم تا  زمانی که آمادگی پیدا کنم. یکم غرغر می‌کنه و گلایه اما خیالش یکم راحت تر میشه. متوجه شدی؟

از یک طرف باشنیدن چنین صحبتهایی از زبان مهراد خجالت کشیدمو چشم هامو به انگشتانم دادم. نمی تونستم به صورتش نگاه کنم و از طرفی خدا - خدا می کردم هرچه زودتر از روی تخت بلند بشه بره و هر جا که دلش می خواد بخوابه و فقط اینجا نباشه که الان سکته می کنم. مهراد خیره به من هنوز منتظرجواب بود. با بالا پایین کردنِ سرم حرفهاشو تایید کردم اما نفهمید با این بوسه حمایت گونه روی پیشانیم با من چه کرد و من تا صبح سرمو زیر پتو بردمو اشک ریختم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 15
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

- واااای، ملودی جونم اصلا باورم نمیشه! مبارکت باشه خواهری، دیدی گفتم بلاخره با این موضوع کنار میاد.

شیوا محکم بغلم گرفته بود و ابراز خوشحالی کرد البته بعد از خوردن صبحانه و رفتن مهراد به سر کار. شیوا بعد از رفتن مهراد کلی خودشو خالی کرد. با ذوق بغلم گرفتو تبریک گفت. مگه مهلت می داد من حرفی بزنم. صحبتهاش که به جاهای باریک که کشید سرمو از شرم پایین انداختم.


- اِ، خودتو لوس نکن، بگو دیشب چه اتفاقی افتاد؟ وای تو هم عاشق مهراد شدی نه؟ نگاش کن ببین چه سرخو سفیدم شده، عزیزم تو دیگه عروس شدی و مهرادم شوهرته اینکه خجالت کشیدن نداره.


شیوا خواهش می کنم! اون طوری که تو فکر می‌کنی نیست.

- چطوری نیست؟ اینکه مهراد در کنار همسرش بوده؟ سر میز صبحانه هم که مدام نگاهش بین منو تو بود. نمی دونی چقدر خوشحالم که بعد از مدتها برق  شادیو تو چشماش دوباره دیدم! درسته که با من هنوز گرم تر رفتار می کنه اما نمی‌خوام فکر کنی بینمون تفاوتی قائل میشه، این مقدار تفاوت به خاطر این هست که چون هنوز برای مهراد این ازدواج زیاد عادی نشده اما این نگاه ها هم نشون خوبیه. مهراد داره رفتارهای نسبت به تو عوض میشه هم من حس کردم و هم خودت اما مهم اینه که کم - کم شما هم دارین میشین مثل یه زنو شوهر عادی.

چه برای خودت می بُریو می دوزی و تن هر دومون می کنی! بین منو مهراد نه هیچ‌ چیزی هست و نه اتفاقی افتاده. یعنی من نخواستم، خواهش کردم تا زمانی که به این ازدواج و خودش عادت کنمو آمادگیه لازمو به دست بیارم فقط اسما زنو شوهر باشیم. آقا مهرادم به درخواستم احترام گذاشت. برای خوابیدنم رفت اونطرف اتاق خوابید. 


- تو چیکار کردی؟ ملودی خل شدی؟می دونی رازی کردنش برای من چقدر سخت بود؟ خوبه خودت شاهد بودی! حالا که مهراد راضی شده تو پسش میزنی. آمادگی چی؟ حرف از یکی دو روزه نیستا، الآن سه هفته ای میشه ازدواج کردین.

هرچقدر زمان گذشته باشه. من آقامهرادو زیاد ندیدم، با ایشونم هم صحبت نشدم. از شب ازدواج هم کلا ندیدمش تا دیشب! تو جای من و با شرایطی که من دارم حاضری به این زودی اجازه بدی مردی که نمی شناسیش همسرت بشه؟ تو عاشق شوهرت بودی، باهم همکلاسی بودین، زمان زیادی برای آشنایی و دوست داشتن همدیگه داشتین. تو یه زندگی عادی داشتی آقا مهرادم  همینطور اما من چی؟ من مثل تو یا دخترای دیگه نیستم و نیاز به فرصت دارم. اون بیچاره هم که قبول کردو اعتراضی نداشت. گفت بلاخره این اتفاق افتاده و سرنوشت زندگیمون به هم گره خورده تا خودت اجازه ندادی و با من احساس راحتی نمی کنی من فقط با شما در یک اتاق می‌خوابم اما می خوام اینو بدونی تمام سعیمو می کنم تا من به شما و هم شما به من، علاقه مند بشیم اما خط قرمز من شیواست و اون تو زندگیم جایگاه ویژه ای داره. منم موافقت کردم چون حقم داره.(آره جون خودم چقدرم که راست گفتم.)

- منو باش دیشب چه فکرهایی نکردم، حالا تا چه زمانی این شوهر بدبخت من باید صبر کنه تا ملودی خانم ناز نازی آماده بشه و پذیرای شوهرش؟


نمی‌دونم شیوا، اما الآن اینو از من نخواه.

-------
روزها می‌گذشت، مهرو محبت مهراد روز به روز بیشتر می شد اما نسبت به هر دومون به طور مساوی، بینمون فرقی نمی گزاشت.

نمی تونم که به خودم دروغ بگم اما مهراد با محبت‌های خالصانش روز به روز داشت‌ تو دلم جا باز می کرد. با دیدنش لبخند می زدم. در نبودش مثل دیوانه ها گیجو سردرگم،گریه می کردم و یا قاب عکسشو بغل می گرفتم و درآغوشم می گرفتمو می فشردم. خودمو به هر طریقی سرگرم می کردم تا انتظار برای برگشتش، منو به مرز جنون نکشه.
 شیوا مثل گذشته زندگیشو  شروع کرد، باهم به سرکار می رفتن و با هم بر     می گشتن، نظافت شستشو و نهارو شام پای من بود .
مهراد با نگاهش وکلمات زیبا تشکر می کرد. شیوا محکم می بوسیدم و قربون صدقم می رفت. خستگیو بهانه می کردو ما رو تنها می زاشت. باید خدارو شاکر باشم اگرچه تو خونه پدری زندگیه خوبی نداشتم اما خدا اینجا تو زندگیه متعحلیم بهم شانس داده بود، حتی اگر زن دوم بودم.  

مهراد خودش خواسته بود یه نقش باشه، اما فکر کنم به قول شیوا با ازدواجش با من یجورایی کنار اومده، چون تو خلوتم دستمو می گرفتو کلمات عاشقانه به کار می برد. دستشو داخل موهام می کشیدو می گفت:

_ موهات خیلی خشگلو خاصن.

منم بی جنبه، کلی تو دلم ذوق می کردم! روز به روز دلمو بیشتر از قبل بهش می باختم و اگه مهراد می‌خواست زندگیه مشترکمون شروع کنیم من ممانعتی نمی‌کردم و پذیرای این عشق تازه جوانه زده می شدم اما من باید صبر می کردم تا برن آمریکا برای درمانو برگردن، چون زندگیه من بستگی به باردار شدن یا نشدن شیوا داشت.

 

_ ملودی؟

بله

_ عزیزم، خانم من، حواست کجاست؟

 

(خدایا این مرد قصد داشت دیوونم کنه و منو به جنون بکشه؟)
معذرت می‌خوام تو فکر بودم، چیزی گفتین؟ لبخند دلنشینی زد، دستمو گرفت و به خودش نزدیک کردو با نگاهی خاص بهم چشم دوخت.

_ عزیزم، من غریبه نیستم پس لطفا جمع نبند. ملودی، نمی دونم چه اتفاقی افتاده اما وقتی به موضوع طلاق بعد از نتایج مثبت بارداریه شیوا فکر می کنم. چطور بگم؟ نمی‌خوام جوری جلوه کنم که در موردم فکر نادرست بکنی، بگی الآن یه چیز میگه فردا یه چیز دیگه. من با یاد آوری قول طلاقی که بهت دادم حالم بد میشه، وقتی به خودم میگم بعد از جدایی با من مرد زندگیشو پیدا می‌کنه، خشم تمام وجودمو می گیره! دوست دارم اون لحظه هرچیزی که کنارم هستو بشکنم. عزیزم من خیلی فکر کردم، شاید باخودت بگی این مرد چشه و با خودش چندچنده؟ اما فکر کنم حرفهای شیوا داره به حقیقت تبدیل میشه اما من...                               اصلا تو هر تصمیمی بگیری من پشتتم، ولی می‌خوام با بودن درکنار منو شیوا و زندگیه مشترک فکرکنی‌. نمی‌خوام دروغی بینمون باشه اما حس می کنم دارم بهت علاقه مند میشم، یعنی تو دختری نیستی که نشه بهت دل نبستو علاقه مند نشد.


برای لحظه ای قلبم از تپش ایستاد. وای مُردم، با تک - تک کلماتی که از دهن مهراد بیرون می اومد آنقدر هیجان زده شده بودم که اصلا حال خودمو نمی فهمیدم. شنیدن کلمه علاقه، جدا نشدن، زندگی مشترک از طرف مهراد آنقدر برام ناباور بود که ضربان قلبم آنچنان بالا رفت که فکر کردم هر آن ممکنه از تپش بایسته. من با دیدن این این محبت‌های زیر پوستی، شنیدن کلمات عاشقانه که حسابش از دستم در رفته بود، در این مدت زمان چند بار مردمو زنده شدم. خدایا فکر کنم دیگه این قلب برام قلب نشه؟ از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم اما با شنیدن حرفهای که تو خلوتمون زده شد خجالت زده شدم، گونه هام گل انداخت، مهراد زد زیر خنده و گفت: 

_ وای ببین چطور گل انداخته.

 

دوطرف لپامو بین انگشتاش گرفتو‌ کشید و‌ رها کرد و همزمان خندید. خدایا آخه من چطوری از اینا دل بکنم. از خجالت لبمو زیر دندون گرفتم و مثل آدمهای گیج از جام بلند شدم و به طرف اتاقم  پا تند کردم. بهتره بگم دویدم، اینبار صدای قه - قهه ی مهراد فضای سالنو پُرکرد. با بستن در دستمو روی قلبم گزاشتم و فشردم تا شاید از ضرباتش کم بشه و درد قلبمو آرومتر کنه.                                          امشب نوبت من بود که مهراد پیشم بمونه، وقتی داخل اتاق شد به جای اینکه مثل گذشته به جایی که می‌خوابید بره و جاشو بندازه به کنارم اومد و روی تختم نشست، متعجب بهش نگاه کردم!


چیه خانمی؟ چرا این شکلی نگام می کنی؟ داری با چشمات با دلم بدجوری بازی می‌کنی می دونستی؟ از اینکه الآن کنارت روی یه تخت هستیم تعجب نکن، من باید اول می گفتم که من آدم روی زمین خوابیدن نیستم اگر هم تا حالا تحمل کردم به خاطر احترام به تو بوده اما قراره از این به بعدو روی تخت بخوابم.

سریع تو جام نشستم و گفتم: باشه‌، شما تو تخت بخوابین من میرم جای شما رو زمین می خوابم. نیم خیز شدم که دستم محکم کشیده شدو روی تخت افتادم. مهراد با نگاه جدیش به چشمام زل زد و با جدیت گفت:

_ من سر حرفم هستم، تا تو نخوای هیچ اتفاقی نمی افته! اونقدر جنبه ام بالا هست که وقتی کنارت خوابیدم دست از پا درازتر نکنم. اینو خوب تو گوشات فرو کن تا زمانی که زن منی، من اینجا بخوابمو اونجا بخوابم خوشم نمیاد

 مات حرفاش شده بودم و بدون هیچ   اراده ای مهراد کنارم دراز کشید و رو به من چشم هاشو بستو خوابید. تصور این اتفاق برام دور از ذهن بود. نمی‌دونم چرا اما بدجور با خودم درجنگ بودم و معذب، برای اینکه بتونم به خواب برم پشت بهش خوابیدم و پتو رو روی سرم کشیدم.

------
از همون شب، مهراد یک شب پیش شیوا، یک شب کنار من البته روی تخت می خوابید. اما دیشب مهراد کاری کرد که می خواستم گریه کنم و اعتراف به دوست داشتنش. دستی درون موهای لخت مشکیم کشید و دم عمیقی از موهام گرفت.

_ ملودی؟

بله.

_ من نمی دونم چه اتفاقی برام افتاده؟ اما حس می‌کنم به اندازه ی شیوا معتادت شدم بخصوص با این موههای جذابت و بوی سحر انگیزش.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

با شنیدن صدای زنگ  در با شوق به طرف آیفون رفتمو درو باز کردم. برای استقبالشون به روی تراس رفتم. شیوا با عصبانیت داشت حیاطو طِی می کرد. تعجب کردم! نزدیک که شد سلام کردم اما بدون جواب از کنارم گذشت.

متعجب از خودم پرسیدم:

_ یعنی چی شده؟ از من ناراحته؟ چرا اینقدر عصبانی بود؟ من کاری کردم؟ اصلا من چیکار کردم یا چی گفتم که شیوارو ناراحت کردم؟

 با شنیدن صدای مهراد از فکر بیرون اومدم.


- سلام خانم خانما، خسته نباشی.

سلام، ببخشید تو فکر بودم متوجه اومدنت نشدم.

مهراد بوسه ای کوتاه روی سرم بر روی موهام نشوند.

 

- متوجه شدم عزیزم.

 

شیوا چراعصبانی بود؟ من کاری کردم؟ از من ناراحتو عصبانیه؟

مهراد دستمو گرفتو به داخل و سالن هدایتم کرد.

 

- نه خانمم، مگه از تو مهربونی و خانمی کردن چیزی دیدیم که شیوا بخواد از دستت ناراحت باشه، به خاطر منه.  امروز درمورد دکتر رفتن به آمریکا باهاش صحبت کردم، کلا به هم ریخت. چنان دادو بیداد راه انداخت که کارمندان و مدیر عامل شرکتم از اتاق کشوند بیرون.


مگه تماس گرفتن؟

همونطور که دستمو گرفته بود روی مبل نشستو‌ تکیه داد! سرشو به عقب سوق داد و به سقف زول زد، نفس عمیقی کشید و دوباره به حالت قبل برگشت. اول به چشم هام و بعد موهام چشم دوخت، تره ای از موهامو دردست گرفتو گفت:

- این سیاهی چشمها و موهات چطور اینقدر خاص هستند، من تا به حال این چنین رنگی چه در زن و یا مرد ندیدم. 

 ملودی! شامپوی خاصی استفاده می کنی؟

 

نه، چطور مگه؟ امروز حرف های عجیبی میزنی.

 

- پس چرا موهات عطر خاصی دارن.

 

شما اولین کسی هستید که دارید این حرف ها رو به من می زنید.

-  مگه قبل از من مرد دیگه ای در زندگیت بوده؟

ناخواسته عکس العمل نشون دادم، اخمام درهم رفت، تند شدمو گفتم:

_ شما تازه با من آشنا شدید؟ با کمال تعجب تک خنده ای کردو گفت:

- منم دقیق منظورم همینه، در این موارد فقط یه مردِ که می تونه حس کنه، یه مرد عاشق.

قلبم لرزید و نوای عاشقی سر میداد. این مرد داشت میشد سلطان قلبم. از این ازدواجمون دو ماه می گذشت، از روزی که قرار نا نوشته ای بین خودمون گذاشتیم برای گول زدن شیوا اما این خودمون بودیم که گول خوردیم و عاشق شدیم. مهراد که یه شب پیش من بود، با بی قراری  اعتراف کرد دوستم داره و من درون قلبش جا باز کردم و آن شب منم اعتراف کردم. گفتم: 

_ از حس درونم، از عشق، از اینکه طلاق نمی‌خوام و می‌خوام شریک زندگیش باقی بمونم تا همیشه اما بعد از درمان شیوا و برگشتشون از آمریکا! چون دوست دارم زندگیمونو وقتی آغاز کنیم که فکرش درگیر شیوا نباشه و آرامش خیال داشته باشی. 

(صحبت مهراد درادامه سوال ملودی)

- نیمه شب بود تماس گرفتن، برای اینکه شیوا بیدار نشه رفتم تو حیاط صحبت کردم و گفتند دوشنبه روز ویزیتشه، ویزای درمانشو فرستادن و اقامت تا تمام شدن دوره درمان. امروز صبح رفتم برای گرفتن بلیط، برای پنج شنبه اوکی کردم. شرکت که برگشتم همه ی ماجرا رو برای شیوا گفتم، الآنم شده یه آتشفشان درحال انفجار.

آخ ملودی از الآن دلم برات تنگ شده، نمی‌دونم در این مدت درمان چطور بدون تو زندگی کنم. درسته شیوا نیمی از زندگیمه و عاشقشم اما تو برام خاصی، یه جور عجیب دوستت دارم.

 

منم دوستت دارم اما لطفاً درمورد دلتنگی چیزی نگو که من بدتر از تو هستم. مهراد تو بعد از پدرم اولین مرد زندگیمی، از وقتی شناختمت حامی و پشتی بانم بودی، تنها کسی که قلبم براش می تپه.
نمی تونستم بیشتر این تحمل کنم نزدیک بود بزنم زیر گریه.

من میرم برات چایی بیارم، تا از جام بلند شدم دستم کشیده شد.

 

- داری گریه می کنی، نبینم اشکتو خانمی! خودت که خوب می‌دونی من تحمل دیدن یه قطره اشکات هم ندارم.

نه گریه نمی کنم، دستمو ول کن تا برم برات چای بیارم.

 

- چای نمی‌خوام! تا تو میز نهارو می چینی منم برم با شیوا صحبت کنم.

 

می خوای من برم؟


- نه بهتره اول خودم کامل براش توضیح بدم صبح که اصلا اجازه نداد اگر قبول نکرد که مطمئنمم نمی کنه از تو خواهش می کنم. همیشه نازش زیاده و یکدنده و لجباز اما چکنم که همجوره نازشو خریدارم. یعنی کلاً من برای ناز خریدن خانومای خشگلم آماده به خدمتم.


مهراد رفت ومنو با دنیایی فکر تنها گذاشت. میز نهار چیده شد، غذا کاملا از دهن افتاده بود اما هنوز صدای جرو بحث شون میومد. چرا شیوا اینقدر بزرگش می کنه؟

-------
همون‌طور که مهراد حدس زده بود شیوا کوتاه نیومد که هیچ، مهرادم از اتاقش انداخت بیرون. مهراد سرگردونو گیج دور خودش می چرخید و با خودش یا من دردو دل می کرد.
امروز تصمیم خودمو گرفتم که خودم با شیوا حرف بزنم تا از این خر شیطون بیاد پایین! با زجر کشیدن مهراد منم داشتم زجر می کشیدم و دیگه تحمل دیدن دردو رنج مهرادمو نداشتم.

 می تونم بشینم؟


_ اگه قراره حرفهای تکراریِ مهراد و بزنی بهتره بری که اصلا حوصله ندارم.

 

حوصله داشتن یا نداشتنت به من ربطی ندارده، منم هرچی میگم، خوب می شنو‌یو گوش می‌کنی! تو به من گفتی خواهر، وقتیم یه خواهر داره اشتباه خواهرشو می بینه کنار نمی‌کشه بلکه با خواهرش حرف میزنه و توجیحش می‌کنه.
تو ادعات میشه عاشقی یا واقعا عاشقی؟ تو برای پدر شدنش، برای اینکه آرزو به دل نمونه براش زن می گیری اما چطور تحمل داری ببینی به خاطر لجبازی کردنت و ساز مخالفت زدن اینجوری خود خوری کنه؟ اصلا به سرو وضعش یا حالو روزش توجه کردی؟  خبر داری از دیروز تا حالا قوتی نخورده؟ مهراد خواسته ی بدی نداره شیوا.
 براتون یه راه مونده و مهراد تصمیم داره این یه راهور هم امتحان کنه، من اصلا سردر نمیارم دلیل مخالفتت چیه؟


_ خدا منو بکشه که اینقدر اذیتش می کنم. بازم خوبه که تو هستی. ملودی من خستم، می دونی من چقدر با امیدواری دکتر رفتمو با نا امیدی برگشتم؟ اصلا می‌دونی به خاطر درد بی درمونم چقدر حرف شنفتم؟ دیگه تحمل ندارم، نمی‌خوام. مهرادم باید تمومش کنه.

شیوا من کوچکتر از اینم که نصیحتت کنم اما مهراد همیشه به دل تو راه رفته، مراعتتو کرده، رسم عاشقی و تمامو‌ کمال به جا آورده! حتی تصمیم گیری برای گرفتن  زن دوم با اینکه صد در صد مخالف بود کوتاه اومد اونم فقط به خاطر تو.
به من بگو  چقدر خواستش برات سخته که اینجور دلشو می شکنی؟ یه دکتر رفتنه و چند ماه وقت صرف درمان همین! تو میگی امید نداری خوب نداشته باش اما اجازه نده اونم مثل تو این یه راهی هم که براش مونده و بهش امید داره نا امید بشه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

به محض بازگشت مهراد از شرکت شیوا به اسقبالش رفت، مهرادو به آغوش کشید، براش توضیح داد که قانع شده برای رفتن به آمریکا و درمانو پذیرفته! مهراد باشنیدن همین یه جمله انگار دنیارو بهش دادن، شیوا رو از زمین بلند کردو دور خودش می چرخوند، نازو قربونش می رفت و شیوا جیغ می کشید و خنده های از تهِ دل.
نخواستم خلوتشونو با وجودم به هم بزنم، اول میز نهارو چیدم و چای  تازه دم داخل لیوان ریختم تا به سالن ببرم و با هم بخوریم. هوا سرد بودو این چایی خوردن حسابی مزه میداد.
تو همین فکرا بودم ،دستی دور شکمم پیچید، مهرادم بود. مثل همیشه سرشو داخل موهام فرو کردو نفس عمیقی کشید. بوسه ای روی موهام کاشت، تکه از موهام  به دور دستش بچوند و به بازی کردن با تکه ای ازمو هام مشغول شد.

_ ممنونم عزیزم، نمی دونی با راضی کردن شیوا چقدرخوشحالم کردی! تو بهترین هدیه در زندگیم بودی که شیوا بهم داد. من با بودن با تو یه دنیای دیگه ایو دارم تجربه می کنم.


همون تور که تو بغلش بودم به طرفش چرخیدم، چشم هاشو به چشمام دوخت روی نوک پام ایستادم تا قدم به صورتش برسه. گونشو بوسیدمو گفتم:

- تو هم اولین و بهترین هدیه ای بودی که شیوا بهم داد، حاضرم هرکاری بکنم ولی تو رو خوشحال ببینم نه سردرگمو ناراحت.


آخ ملودیِ من، چطور به این زودی مهرت به دلم نشسته؟ تو یه طعم متفاوت دوست داشتنو برام تداعی کردی؟


- دیگه داره حسودیم میشه ها. 

 

شیوا به طور بامزه ای، حالت قهر به خودش گرفته بود که من دلم براش ضعف رفت چه برسه به مهراد‌. شیوا زن قد بلندو ظریف، چشمان درشت کشیده به رنگ عسلی با موهایی  به رنگ روشن حالت دار با لبهایی خوش فرم، یه زن جذاب! مهراد دستشو به طرفش گرفت.

_ بدو ببینم خانمم! نبینم این حالتو، می‌دونی چقدر ناز خریدارم حالا برام هی ناز میکنی.


شیوا منتظر اشاره مهراد بود. سریع خودشو به منو مهراد رسوند و بین بازُوان مهراد جای گرفت. مهراد دستشو دور کمرمون محکم تر کردو پیشانیه هر دومونو بوسید. 


_ هر دوتون زندگیه منین. شیوا، تو عشق زندگیمی، شیشه ی عمرم، این تو بودی که ملودیو به من دادی و تا زنده ام ممنونو  مدیونت هستم .
و اگر تو شیشه ی عمرمی ملودی هم شده نفسم، من از وجود هر دوتون خوشحالمو راضی .


یکدفعه یاد چایی افتادم. وای دیدین یادم رفت، چای  تازه دم ریختم تا با هم بخوریم بعد بریم برای ناهار.

هر دو از حرف ناگهانی من زدن زیر خنده.

 _ خانمم ترسیدیم.

 

- راست میگه عشقم!  ملودی، حالا بین حرفهای عاشقانه چطور یاد چای افتادی؟


ببخشید، دیدم مهراد تازه از سرکار اومده، هوا هم که دیگه سرد شده گفتم چایی می چسبه، بخصوص دورهمی.

_ ممنون عزیزم. شیوا جان، ملودی راست میگه! خوردن چایی الان حسابی می چسبه.

-----------
داشتم موهامو شونه می زدم که دست مهراد روی دستم نشست. چهره ی دوست داشتنی شو داخل آیینه دیدم. بُرُس مو از دستم گرفت. چند تا برگه دستش بود که روی میز آرایش گزاشتو مشغول شونه زدن موهام شد.

_ هنوز نرفتم ولی دلتنگ خودتو موهای مشکیه زیبات شدم، بخصوص با بوی منحصر به فردش.

یعنی از فرردا شب برای چندماه نمی بینمتون؟
قلبم سر ناسازگاری گذاشته بود انگار می خواست بایسته! تو دلم یه ولوایی به پا بود. من چطور باید دوریه این مردو تحمل می کردم؟ قطره اشکی از چشمم چکید که از چشمان مهراد دور نموند.

 

_ عزیزم نبینم اشکاتو، تو خودت خوب می‌دونی من تحمل اشک ریختن هیچ زنیو ندارم چه برسه به تو و شیوا که جونو عمر منین، عزیزم، من خودم به قدر کافی حالم بده، از فکر کردن به این دوری دارم عذاب میکشم. خواهشاً با ریختن این اشکها قلبمو، احساسمو به سُلابه نکشون!


دست خودم نیست، قلبم آرومو قرار نداره، حس درد دارم. انگار داره از تپش می ایسته. مهراد تو بعد از پدرم اولین مرد تو زندگیم هستی، مردی که قلبمو بهش پیوند زدم و اولین هامو با اون تجربه کردم. شیوا تنها دوست و حامیه منه، خواهرمه، قبول کن این دوری برام خیلی سخته.
جلوی پام زانو زد ودستامو محکم درون دستاش گرفتو کمی فشرد. سرشو به طرف بالا گرفت و نگاهم کردو گفت: 

_ می دونم عزیزم، اما باید قبول کنیم من نمی تونم درذحق شیوا کوتاهی کنم. این آخرین شانس مونه وراگر یک درصد احتمال موفقیت باشه من نمی‌خوام به خاطر چندماه دوری و دلتنگی که خیلی هم برام سخته، حق مادر شدن شوا رو ازش بگیرم.


منم نمی‌خوام، اما می‌خوام بدونی چه قدر دوستت دارم و تا آخر دنیا منتظرت می مونم.
مهراد باشنیدن حرف دلم لبخند ملایمی زد، درون چشماش برق خاصی نشست.

 

_ منم دوستت دارم و برای یکی شدنمون روز شماری می کنم اما خوشگله می‌دونی تا شما این برگه ها رو امضا نکنی من نمی تونم از کشور خارج بشم.

می خواستم بپرسم اینا چیه؟ چرا نمی تونی بری؟پرسیدم:

- مهراد منظورت چیه؟ چرا من باید امضا کنم؟

_ نچ، نچ، نچ، به این زودی یادت رفت خانوممی و امضای تو بر روی این برگه ها چقدر مهمه، بدون اجازه همسرمم که نمی تونم جایی برم. حالا خانم خشگلم به شوهرش چنین اجازه ای میده؟


لوس، بده امضاشون کنم.
وای که چقدر برگه بود، این دیگه چه قانونیه؟ انگار دوباره پای سفره عقد نشستم.

------
ساعتهای از رفتن مهراد و شیوا می گذره و من مثل مجنون ها رو به روی تلفن نشستم تا مهراد زنگ بزنه و خبر رسیدنشونو بهم بده! نه حال بلند شدن داشتم و نه اشتهایی برای غذا.
یعنی برای رفتن به آمریکا شانزده ساعت طول می کشه؟
استرس تموم وجودمو پر کرده بود و اشک چشمام خشک نمیشد. هزار جور فکر، ذهنمو پر کرده بود.
با شنیدن صدای زنگ تلفن هجوم بردم به طرفشو گوشیو برداشتم.
الو مهرادم، خودتی؟ رسیدین؟ حالتون خوبه؟ 


_ سلام عزیزم، چرا اینقدر سراسیمه ای؟ یکی یکی بپرس  تا بتونم جوابتو بدم.
قبل از هر حرفی اول به من توضیح بده ببینم، چرا صدات تغییر کرده؟ باز گریه کردی؟

 

نه گریه چرا؟ فقط دل نگرانتون بودم.


_ ملودی با اعصاب من بازی نکن، دروغ نداشتیما، من قبل از رفتن گریه کردم و برات قدغن کرده بودم، یادت که نرفته؟


معذرت می‌خوام دست خودم نبود. شیوا کجاست؟ حالش خوبه؟


_ آره عزیزم ما خوبیم. از فرودگاه تا هتل میامِی مسافت زیادی بود. یک ساعتیم طول کشید تا کلید اتاق مونو بگیریم و جایگزین بشیم. اینجا نزدیک نیمه های شبه، شیوا از خستگی شام نخورده خوابید، منم  دیگه چشم هام باز نمیشه اما تو برام از خوابیدن و خستگی مهم تری. فکر هم نکن یادم رفته ها! اشک ریختن ممنوع، عزیزم بهم قول بده تا زمان نبود ما خوب غذا بخوری! از کارتی که برات گزاشتم حسابی به خودت حال بده، خرید برو و به اون آرزوهای کوچولوت برس ببین اونوقت زمان بهت نمیگه، نگران خالی شدن کارتم نباش من ماهیانه مبلغی به حسابت می ریزم. از الآن گفته باشم، برگردم ببینم ضعیفو رنجور شدی و چشم برای خودت نگزاشتی نه من نه تو.

 

چشم مواظب خودم هستم سلام منم به شیوا برسون، می‌دونم شرایط سخته و تلفن از راه دور براتون خیلی گرون میفته اما منو بی خبر از خودتون نزارید.

_ این چه حرفیه ملودی، تو زنمی معلومه که مرتب زنگ می زنم و جویای حالت میشم. من اصلا دوست ندارم درنبودم برات اتفاقی بیفته اگر هم احیانا به مشکل برخوردی یا اون مرتیکه تورج خواست اذیتت کنه به شماره ای که دادم زنگ بزن و خودتو معرفی کن. دوستم خیلی زود خودشو می رسونه، من باهاش درمیون گزاشتم اسمش احسان، آدم مطمئنیه خیالت راحت.


باشه یادم میمونه.


_ عزیزم من دیگه دارم بیهوش میشم با من کاری نداری؟

نه، نه، برو بخواب، خودتو شیوا رو هم زیاد خسته نکن باشه؟

_ من به فدای اون قلب پر از مهربونیت برم، چشم نفس من.

خداحافظ مهراد.

 

_ ملودی؟

جانم.

_ خیلی دوستت دارم، خداحافظ.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

مهراد تقریبا هر روز زنگ می زد و توصیه هاشو ‌تکرار می کرد. چندبارم با شیوا صحبت کردم، نمی دونم این دکتر چی گفته بود که شیوا رو از این رو به اون رو کرده بود وکاملا مطمئن بودکه بلاخره باردار میشه و خوشحالی قابل وصفیو از لحن صحبت کردنش میشد تشخیص داد.
روزها برام به کندی می گذشت، من اصلا حوصله ی بیرون رفتن و گردشو نداشتم. حس می کردم کاملا افسرده شدم.
 فقط یکبار تا سوپریه سر کوچه رفتم که موقع برگشت خانواده ی دوست داشتنی مو دیدم. چه دیدنی، بعد از گذشت این  مدت چندماهه من  کاملا یه غریبه شده بودم بودم. تورج پوزخند زشتی به روم زدو دستشو حایل مادرم و تینا قرار دادو گفت:

- خانمم بریم تو اینجا نایست.

ولی بی تفاوتی مادرم، مثل خنجری بود که تو قلبم فروکردن، من چه قدر بدبخت بودم که مادرم با رفتنم خوشحال ترو خوشبخت تر شده بودو انگار هیچ وقت تو زندگیش دختری به نام ملودی نبوده.
از اون روز تصمیم گرفتم تو خونه بمونم تا اینکه نگاه دیگرانو ببینم و تحمل کنم. اما یه چیزی داشت از درون می خوردم، اینکه ‌‌‌‌‌‌چند روزیه فاصله ی تماسهای مهراد و شیوا به من داشت کمترو کمتر میشد. وقتی اعتراض می کردم مهراد  قربون صدقم می‌رفت و می‌گفت شرایط اینجا سخته و مدام درگیر درمان شیوا و بیمارستانیم. وقت نمیشه، نمی رسیم و از این حرفها، این یک ماه برام مثل یک سال گذشته بود. من چطور شش الی هفت ماه دیگه رو بایدتحمل می کردم.
--------
حالم بد بود. از بی‌خبری داشتم می مردم، پانزده روز بود که هیچ تماسی از طرف مهراد یا شیوا نداشتم. از دلنگرانی و دلتنگیو استرس مدام بالا میاوردم و بی حال کنار تلفن روی زمین می‌خوابیدم.
 راه گلوم بسته شده بود، حتی آب از گلوم پایین نمی‌رفت، بدنم به خاطر نخوردن آبو غذا ضعف زیادی کرده بود که توان حرکتو ازمن گرفته بود. خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده که نتونستن زنگ بزن؟ مهراد می‌دونه من تو بی خبری دق می کنم، تو فکرو خیال غرق بودمو گریه می کردم. به خدا التماس می کردم که خودش محافظشون باشه.
--------
با صدای زنگ های پی در پی و مشت هایی که به درمی خورد بیدار شدم. وحشت زده و گیجو منگ بودم. از تو کوچه صدای دادو فریاد میومد. اصلا نمی تونستم حرکت کنم. بدن و مغزم قفل کرده بود. یعنی تورجه فهمیده که مهرادو شیوا رفتن خارج؟ آخه از جونم چی می خواد؟ کم کم صداها داشت برام واضح تر می شد، یک نفر نبود بلکه صدای چندین مرد بود. نباید اجازه می دادم دم خونه مهرادم بی آبروی بشه. به سختی خودمو تا کنار آیفون رسوندم.
- بله بفرمایید؟


_ چه عجب خانم جواب دادن. 

- درو باز کن زنیکه آشغال.

_ نمی بینی چطور مثل موش ترسیده وخودشو تو خونه قایم کرده درو باز نمیکنه.

- آقایون آروم، یک لحظه اجازه بدین، خانم کیان لطفاً درو باز کنید، ما به شما اعتماد کردیم. بهتره خودتون با ما همکاری کنید تا کار به شکایتو پلیس نکشیده.


اینا کی بودن؟ چی می گفتن؟ زنیکه دزد! مثل موش! همکاری کنم! شکایت!
- م،من نمی‌دونم دارید در مورد چی صحبت می کنید؟

 

- شما مگه خانم شیوا خالقی نیستید؟

 

نه.

 

_ داره مثل سگ دروغ میگه! نمی بینی، متوجه شده پیداشون کردیم چطور ترسیده.

- آقای نواب مودب باشید اجازه بدین من صحبت کنم.
خانم مگه اینجا منزل مهراد کیان نیست؟

بله هست.

- خوب پس شما اگه خانم خالقی نیستید کی هستید؟ چه نسبتی با آقای کیان دارین؟


من همسرشم.

 

_ دیدین،دیدین آقای دانایی، دِ آخه زنیکه دزد بیا دم در تا به پلیس زنگ نزدم. 

داشتم دیوونه می شدم. از یک طرف حال بدم، مردایی که پشت درخونم بودنو حرفهایی می زدن که اصلا نمی فهمیدم، بی‌خبری از شیوا و مهراد.
 فقط تونستم درو باز کنم و بگم شما دارین اشتباه می کنید. بفرمایید داخل و خودتون ببینید.
به دیوار پشتم تکیه کردم تا غش نکنم و بر روی  زمین نیفت.، یک دقیقه بعد صدای پای چندین مردو پشت در شنیدم و باز شدن در ورودیه سالن و داخلش شدنشون.
شنیدم که بهم دیگه می گفتن این که خانم خالقی نیست!
یه مرد چهار شونه، هیکل متوسط وبا قیافه ای معمولی ،درحدود سنیه پنجاه تا پنجاه وسه سال، چند قدم به من نزدیک تر شد. من از ترس درون خودم جمع شدم. انگار متوجه شد و همونجا ایستاد.

- لطفاً نترسیدخانم، ما فقط می‌خوایم بدونیم آقای کیان و همسرشون کجا هستند؟ البته اگر همسرشون بوده باشن؟


چرا چنین فکری می کنید؟ شیوا همسر اول مهراد هست.

یکی از مردان باتعجب پرسید:

_ تو همسر دومشی؟

 بله ی ضعیفی از دهنم خارج شدکه یکی دیگشون گفت:

- کثافت دزد کم اشتها هم هست.

چرا به شوهرم می گید دزد؟ اصلا اینجا چخبره؟ چی شده؟ شماها کی هستین؟
همون مرده که از همشون خونسرد تر بود جواب داد:


- نترسید خانم کیان، موکل بنده و این آقایون شرکای یه پاساژ درحال ساخت هستن که روبه اتمام بود. مهندس، منظورم شوهرتون و همسر اولشون هستند، ایشون با کلاه برداری تک تک مغازه های پاساژو پیش فروش کردن و با دوازده میلیارد پول متواری شدن. از مدیر پروژه، برای یک ماه درمان خانم خالقی مرخصی گرفتن، چند روز پیش ما متوجه این موضوع شدیم و تا حالا دنبال رد یا نشونی از آنها بودیم که به این آدرس رسیدیم، الآن می تونید بگید همسرتون کجا هستن؟ خانم، دوازده میلیارد پول کمی نیست. موکل بنده سهامدار اصلیه این پروژه بودن و این آقایون تمام زندگیشونو پای این پروژه سرمایه کردن. 

با شنیدن تک تک کلمات آن مرد، اشکام بودندکه مثل سیل سرازیر شده بودند. هرچی پاک می کردم فایده نداشت و دوباره این اشکها راه خودشونو باز می کردن. خدای من چی می شنوم؟ اینا از چی حرف می زنن؟ دزدی اونم دوازده میلیار؟ مهراد من وشیوا دزدن؟ کلاه بردارن؟ این امکان نداره! نه این اصلا امکان نداره! انگار کلمه آخرمو بلند گفتم. 


- نه خانم محترم، مدارکش هست. بلکه خودشون تنها نبودن با کمک هم دستشون خانمی به نام ملودی اعتمادی این کلاه برداریه بزرگو انجام دادن و در رفتن. یعنی پای تمام برگه ها امضای ایشون هست و یه جورایی خانم و آقای کیان با این روش  کلاه برداری مبرا هستن و ما فقط از طریق آنها می تونیم به خانم اعتمادی برسیم.
ناباور و با دهانی باز نگاهشون می کردم، من کلاه برداری کرده بودم؟ من با اونها هم دست بودم؟ چطوری؟ کِی اینکاروکردم که خودمم خبر ندارم؟حالم خوب نبود، سردم شده بود، ازشنیده ها ‌به خودم می لرزیدم. سرم داشت گیج می رفت، درون دلم یجوری بود، حس می کردم غذایی نخورده رو الآن بالا میارم. اینا همش یه خوابه نه؟ بخاطر دلنگرانی هامه که دارم کابوس می بینم. با تکون خوردن شونه ام توسط همون مرد به خودم اومدم. نگاهش کردم 
بی اراده گفتم:

_ من دزد نیستم، من کلاه برداری....

جملم تموم نشده بود که کشیده محکمی توسط یه فردی که اصلا ندیدمش روی گونم نشست. محکم روی زمین پرت شدم، پاره شدن گوشه لبم و گرمیه خون از کنار لب و دماغمو حس کردم. چشم هام سیاهی رفتو دیگه هی چیز نفهمیدم.

-------

- همه ی رفتارهاش نقش بازی کردنه .

 

_ این دختره اینقدر توکارش ماهره که ما این همه مدت متوجه دزدیه دوازده میلیاردیش نشدیم .

آقایون آروم باشید، دکتر که گفت به خاطر نخوردن چند روزه ی غذا و استرس ضعف کرده و فشارش پایین افتاده، دکتر که دروغ نمیگه.

_ آقای دانایی شما چرا؟ اینا همش فیلمشه، برای ردگم کنیه می‌خواد مارو گول بزنه.

- لطفاً آروم باشید. این وسط آقای سرمد از همه شما بیشتر ضررکرده، ایشونم کس نیستند که بزارن چندتا جوون سرشو کلاه بزارن، مطمئن باشید همه چیز روشن میشه. مگه شما به من وکالت ندادین برای پیگیر شدن کاراتون تا سرمایتونو برگردونم، پس خواهش می کنم اعتماد کنید و همه چیزو به من بسپارید.

 

صدای حرف هاشونو می‌شنیدم اما توان باز کردن چشم هامو نداشتم. چطور چشم باز کنم؟ مگه امکان داره؟ منی دیگه وجود نداشت. من مُردم، زمانی که فهمیدم به مهراد گفتن دزد، کلاه بردار، زمانی که منتظر تماسشون بودم اما  هیچ تماسی گرفته نشد. زمانی که فهمیدم امضای من پای تمام برگه های فروش مغازه های پاساژه، زمانی که قلبمو دادم و در عرض چند دقیقه تیکه تیکه شدنشو با درد توی سینم حس کردم و نتونستم دم بزنم مُردم. یاد نوازش هاش افتادم. محبتهاش، حرفهای شیرینش که همش دروغ محض بود برای من ساده،. من برای چندمین بار مُردم که متوجه شدم مهراد و شیوا چطور یک سال و خورده ای نقش بازی کردن، با نقشه وارد زندگیم شدن و منو تو دام پهن شدشون انداختن و با روح روانم بازی کردن وکلاه برداریه دوازده میلیاردیو به گردنم انداختن و در رفتن، رفتنو به من خندیدن. یک سالو خورده ای به خاطر احمق بودنم به خاطر گول خوردنم و سادگیم  خندیدن .

- خانم اعتمادی الآن می‌تونید چشماتونو باز کنید.

این مرد متوجه شده بود من به هوش اومدم؟ چشمهامو باز کردم، قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی گونم افتاد، از روی لبانم به زیر چانه ام رفتو سر خوردو به روی کاناپه ای که روش خوابیده بودم افتاد.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

- حالت بهتره؟

 

چه سوال احمقانه ای!

همونطور که گریه می کردم سرمو چپو راست کردم به معنی نه. از جام نیم خیز شدم، خواستم بشینم که سرم گیج رفت، همون مرد که فکر کنم فامیلیش دانایی بود کمکم کرد دوباره بخوابم.

- بهتره استراحت کنید، فشارتون خیلی پایین بود.

نگاهی به اطراف انداختم چرا کسی نیست؟ تا چند دقیقه پیش که اینجا بودن؟ انگار آقای دانایی معنیه نگاهمو فهمید.


- نگران نباشید، از همشون خواهش کردم که برن.

من، من دزد نیستم؟


- فعلا شواهد برعلیه شماست، اگه می‌دونید شوهرتون و همسرش کجان بهتره که بگین؟ اگر بیگناه باشید با پیدا کردنشون شما زودتر تبرئه میشید وگرنه خودتون به جاشون میرید زندان یا اینکه تمام پولو باید بپردازید.

 

بخدا من بیگناهم، روحمم از این ماجرا خبر نداره! من فقط سه ماهو خورده ایه که زنشم، به من گفتن برای درمان میرن آمریکا، گفتن این آخرین شانس شونه.

داشتم همین طور خودمو توجیح می کردمو درموردش مهدارو شیوا می گفتم که گوشیه موبایلش  زنگ خورد.

 

- بله آقا
..............

- بله به هوش اومدن.
............

- نه فرستادمشون که برن.
...........


مردِ، دانایی همینطور که داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد، تلفن خونه زنگ خورد. نمی‌دونم چطور از جام پاشدم و خودمو به گوشی رسوندم. الو !


_ سلام عزیزم

 

مهراد تویی؟ کجایی(آقای دانایی گوشیو روپخش کن گزاشت.)

 

_ چیه عزیزم نکنه دلت برام تنگ شده؟ یا می‌خوای بگم کجاییم تا آمارمونو بدی؟


زدم زیر گریه، پرسیدم:

- مهراد اینا چی میگن؟ اینجا چه خبره؟  میگن که من کلاه برداری کردم و شما هم هم دستم بودین. تو رو خدا بگو دروغه و من دارم خواب می بینم، مهراد، من دارم از ترس جون میدم.


_ اوه خانم خشگلم چرا ترس، داری میری زندان و زندانم که ترس نداره. تازه از دست نا پدریتم راحت می شی و یه جایی هم برای خوابیدن داری و نونی برای خوردن.

داد زدم:

- اصلا می فهمی چی داری میگی؟ تو همون مهرادی؟ همون مردی که مدام دم گوشم نوای عاشقانه سر می داد؟ همون مردی که می‌گفت جونم به جون موهات بستست؟ همون مردی که می گفت یک شب نمی تونم بدون بوی عطر موهات خواب برم؟ این تو نبودی که گفتی دوستم داری؟ اینکه مهرت به دلت نشسته؟ صدای قه قهه اش بلند شد. 

چرا احمق جون، من بودم. خوب، بازی کردن با آدم احمقی مثل تو خیلی دلپذیرو شیرینه. ممنون به خاطر این همه مدت که اسباب بازیمون بودی و شادمون کردی.

با دلی شکسته وفریادی از ته دل پرسیدم:

- چرا لعنتی؟ ده چرا من؟ چرا منی که وقتی شش سالم بود طعم یتیمیو چشیدم؟ چرا منی که زیر دست ناپدری ملعونو ملحوسم بزرگ شدم؟ چرا منی که به جای دست نوازش، محبت، سیلی روی گونه هام می نشست؟ چرا منی که از هفت سالگی روحم، جسمم نابود شد؟ شما که دیدین که چطور شکنجه می شدم و‌ چجور دلمو به آتیش می کشوند، چرا منی که تشنه ی محبت بودم؟ تو چرا بامن با قلب دست نخوردم چنین قماری کردی؟


- درست به همون دلایلی که گفتی. چون روحت آسیب دیده بود، شیوای من خوب کسیو برای نقشه مون پیداکرد.
تو تشنه ی محبت بودی، تشنه ی حمایتو نوازش، بهترین کیس برای ما.

 

لعنت به تو، لعنت به شیوا، لعنت به پولی که بخاطرش با زندگی، روحو روان یه فرد بازی کردین، لعنت به هر دوتون که قلبمو بیدار کردینو آتیشش زدین.


_ هی، دیگه داری زیاده روی می کنی دختره ی پرو، طماع. من اگه تو رو طعمه ی خودم کردم در عوضش دو ماه شوهرمو باهات تقسیم کردم. می دونی وقتی تو و مهرادو دست تو دست هم می دیدم، حرفهای عاشقانه ای که بینتون ردو بدل می شد تا چه اندازه برای منی که دیوانه وار عاشق شوهرم، مهرادم بودم درد داشتو عذاب آور بود. زمانهایی که مهراد شبو به اتاقت میومد و من تا صبح به خواب نمی رفتم، اشک می ریختم و کلِ اتاقمو راهپیمایی می کردم، حرس می خوردم. فکرو خیال مثل خوره مغزمو می خورد چه حسی داشت؟ انگار داشتن در هوشیاری کامل تیکه - تیکه از گوشت تنمو می‌کندن. نه نمی فهمی، نمی‌فهمی دوستت دارم ها، دیدن محبت‌های که همیشه برای خودم بوده، جلوی چشمم برای یک زنِِ دیگه گفته بشه اون هم از دهن مردی که عاشقشی و اجبار به تحمل و دَم نزدن، یعنی روزی هزار بار مُردن و زنده شدن. بیست سال شکنجه شدی؟ رنگ خوشبختی ندیدی؟ ناپدری داشتی، یتیم شدی، من در این دوماه چندین برابر تو درد کشیدم. برای امثال تو بیشتر از اینا حقتونه.


خفه شو عوضی، من چشم داشتم، یا تویی که منو با التماس هات با محبتای دروغینت با اشکو ناله هات گول زدی ،بچه دارنشدنتو بهونه کردی! اینکه عاشقی و می خوای ببینی عشقت بچه ی خودشو تو بغل میگره. تو منو با محبت دروغینت گول زدی.

 

_ چرا قبول کردی؟ می گفتی نه.

 

خیلی عوضیو پستی، هم تو هم اون آشغال نامرد.
 تو از بی کسیه من سو استفاده کردی، دست روی نقطه ضعف هام گذاشتی.


_ اَه، از صدای فِخ فخت حالم به هم خورد. مهراد عشقم حرف آخر تو بزن    
من دیگه نمی‌خوام صداشو بشنوم.

- من به فدای خانم خوشگلم.

 

هر دوشون از عمد جوری رفتار کردن که منو عذاب بدن، می خواستن بیشتر بسوزوننم که موفقم شدن. گوشی دست به دست شد چون ایندفعه مهراد جواب دادو ‌گفت:

 

- خانم ملودی اعتمادی، تو الآن یه کلاه بردار میلیاردی هستی به همین دلیل اصلا دوست ندارم اسم چنین زنی تو شناسنامه ی من باشه. به همین دلیل وکالت نامه تام برای طلاق توافقی داخل کشوی اتاق کارم گزاشتم. مهریه تعیین شده  هم باشه خونه ی جدیدت تو زندان، بای بای عزیزم.

با شنیدن صدای بوق ممتد،گوشیو محکم پرت کردم. تلفن به گوشه ای پرت شدو شکست، مثل روانی ها جیغ زدم فحش دادم، موهامو کندم و خود زنی کردم. آقای دانایی به زور کنترلم می کرد، اونقدر جیغو فریاد زدم که دوباره از حال رفتم.

----------
_ خودتون که شنیدین آقا.

..............

_ باورم نمیشه اون زنو شوهر به ظاهر آرومو معصوم اینقدر پستو حیوون صفت باشن که با دختر بیست ساله چنین کاری بکنن.

..............

_ نه هنوز به هوش نیومده بخاطر کشیده شدن سرم و پاره شدن رگش خون زیادی از دست داده، فشار پایینش هم باعث شد دوباره از حال بره! شُکی که دکتر دوباره گفت فکر کنم خودتون بهتر بدونین  به خاطر تلفن و شنیدن واقعیتِ پست فطرتیِ این زنو شوهرِ.

...............

_ بله آقا، خودم وکالت‌ نامه طلاق و دفتر ازدواجشو دیدم. تاریخش برای سه ماهو بیستو یک روز قبله
..............
_ چشم اوامرتون انجام میشه.


مردِ گوشیو قطع کرد. با صدایی که به زور از گلوم خارج میشد پرسیدم:

- من میرم زندان؟


_ بیدارشدی دخترم؟

درمیون این همه تلخی تک خنده ای کردم، به خاطر شنیدن کلمه ی دخترم از یه مرد کاملا غریبه که تو همین مدت زمان کم پشتیبانم شده بود و از من مراقبت کرد. هرچند که من الآن کلاه بردار بودم و توسط همین مرد تا چند ساعت دیگه به زندان می رفتم.
بغض داخل گلوم داشت خفم می کرد. با صدای پر از بغض پرسیدم:

- نگفتین میرم زندان؟

نمی تونم حرفی بزنم و با دروغ امیدوارت کنم. تا فردا همین جا می‌مونم تا حالت بهتر بشه بعد...


دیگه حرفی نزد اما ته حرفش یه بله ی بزرگ بود. من فقط تا چند ساعت دیگه تو این خونه  که از هرسلولی بدتر و خفه خان آور بود آزادم.

روز بعد پلیس با ما باقی طلبکارها دم در منتظر من برای خروج از خونه بودن، زنی چادری که معلوم بود پلیسه دستبند به دستم زدو منو از خونه بیرون آورد و تا دم ماشین برد. تو کوچه غوغایی به پا بود.
 علاوه بر طلبکارها تمام همسایه ها بیرون ریخته بودن، تا خواستم بشینم داخل ماشین نمی‌دونم تورج از کجا خودشو به من رسوندو مشت محکمی تو صورتم خوابوند. از درد زیاد خم شدمو و مثل مار به خودم پیچیدم اما نزاشتنم آخی از دهنم بیرون بیاد. پشت بند مشتش، با فریادو خشم گفت:

 

_ دزد، بی شرف، کلاه بردار، شوهر دزد وکلماتی که شرمم میاد به زبون بیارم .
ماموران جلوشو گرفتن و من داخل ماشین نشستم. دربسته شد و مأمور زن دور زد تا درکنارم بشینه. تو اون جمعیت، چشمم به زنی افتاد که اسم مادرو یدک می کشید، زنی با چشمانی گریون.
پوزخند زدم، از خودم پرسیدم این زن به خاطر مادر بودن و دیدن روزگارمه که داره گریه می‌کنه یا بخاطر آبروش؟ هرچند که مسبب همه ی این بدبختی ها خودش بود.

                *** 
تو اتاق باز جویی بودم، برای سومین بار بود که داشتم بازجویی می شدم و هربار همون جواب ها رو می شنیدن ،اما با هزار جور ترفند دیگه که می خواستن هر طورشده اعتراف به کاری بکنم که هرگز نکردم.

بعداز بازجویی با دو تا مأمور زن به طرف زندان برده شدم تا وقت دادگاهیم اعلام بشه.
و اِی کاش مرده بودم و همچین روزیو‌ نمی دیدم. با وارد شدن به بخش زندان کلی زن در همه رده سنی با نگاه کنجکاو دم سلول هاشون و این راه روی باریک دراز ایستاده بودن. انگار نقش اصلی یه فیلم سینمایی بودم که اینجور خیره و مات من شده بودن. رو به روی سلولی ایستادم، یعنی ماموران وظیفه شناس پلیس نگه ام داشتن، چند تا زنی که جلوی سلول بودن کنار رفتن، نگاهم به داخل افتاد. زنه جوونی دیدم که انگار نه انگار یه زندانیه جدید اومده. تنها آدم بی تفاوت این زندان که مشغول خواندن کتابی بود .


_ اینجا سلولته، زمان خاموشی باید تو تخت خواب باشی و زمانی که اعلام کردن بلند بشید از سلولت میای بیرون و مثل زندونی های دیگه مشغول وظیفت میشی! روزی دو ساعت هوا خوری داری، جنگو دعوا کردن با هم میشه انفرادی متوجه شدی؟


جوابی ندادم، نگاهم مستقیم به خونه ی جدیدم بود. با هل داده شدنم توسط مامور پا به داخل سلول گزاشتم. نگاه چرخوندم و به طرف تخت خالیِ که به چشمم خورد رفتم و روش نشستم. درست کنار تخت، همون زنی که داشت کتاب می خوند. به دیوار تکیه دادمو زانوهامو در آغوش گرفتم، چشمامو بستم و سرمو به دیوار تکیه دادم. داغی اشکام صورت یخ زدمو گرم کرد، اونم منی که اگه زیر دست تورج له می‌شدم نمی زاشتم اشکم بریزه اما بی خیال، اینجا که دیگه خونه تورج نیست.
حس کردم کسی کنارم نشست و حسمم درست بود.

زنی پرسید اسمت چیه ؟ جوابی ندادم، اینبار گفت:

- کری می پرسم اسمت چیه؟ جرمت چیه که اینجایی  ؟

 

بدون اینکه تکونی بخورم یا چشمامو باز کنم باز هم بی جواب گزاشتمش ، دستمو محکم گرفت کشید که به طرفش پرت شدم. ترسیدم، خیلی هم ترسیدم، کل بدنم داشت می لرزید.
 انگار ترسو تو چشمام دید که لبخند کریحی روی لباش نقش بست. 

- نه داره خوشم میاد، حالا بنال ببینم. 

لال شده بودم. نمی‌تونستم لبامو از هم باز کنم، دستشو آورد بالا که بخوابونم تو صورتی که قبلاً با مشت ناپدریم سیاهو کبود شده بود اما دست زن دیگه ای مچشو وسط هوا و زمین محکم گرفت.

 

_ گمشو مهناز.

 

- تو رو سَنَنَ، دیگه داری زیادی می پری.

 

_ منم گفتم گمشو بیرون و دست از سرش بردار! 


- اگر برندارم؟

_ خودت بهتر می‌دونی.

 

زنه که اسمش مهناز بود چشم غره ای بدی رفت، نیشخندی زد و روشو برگردوند. خواست از سلولی که کلی تماشاچی داشت بیرون بره که تهدیدانه گفت:

- بهم می رسیم (بالحنی که تمسخرداشت) مامان سودی.

باغرغر و فحش دادن اون زنارو کنار زدو از سلول بیرون رفت.

 

_ به من ربطی نداره کی هستی یا چیکار کردی اما بدون اگه اینجا بَره باشی دو روز نشده سلاخیت کردن. اینجا مظلومیت جایی نداره، دعوا راه ننداز اما خودت و کلامت محکم باشه.

این زن به اسطلاح سودی حرفشو زدو دوباره روی تخت خودش نشست و مشغول کتاب خواندن شد. چند دقیقه بعد چهارتا زن دیگه که تقریبا از سنین بیستو پنج تا چهل، چهلو سه بودن وارد سلول شدن و روی تخت هاشون خوابیدن.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

نه میلم به غذا می کشید و نه خواب به چشمام میومد. روزو شبم یکی شده بود، چشمامو که می بستم تمام خاطرات زندگی کردن با مهراد و شیوا رو می‌دیدم. از روزی که آشنا شدیم تا لحظه آخر و بوسیدنم از طرف مردی که فکر می کردم شوهرمه! نازکشیدناش، محبت هایی که فکر می کردم نابه و از ته دل، مهربونی های شیوا، خواهرگفتن هاش، کمک هاش و جانب داری از من دربرابر تورج، بیدارم که هستم با چشمانی باز اون روئیاهارو‌ می بینم و کشته شدن روحم و خاموشیه مطلق قلبم.

- هی دختر. 

 

با صدای یکی از زن های داخل سلول از دنیای خیال به زمان حال پرت شدم. بدون کلامی نگاهش کردم.

 

- خوابیدن اینجا مجانی نیستا، باید بابتش کار بکنی! همه ما که این جاییم یه وظیفه ای گردن گرفتیم. من آشپزی می کنم، طوبی، فرشته، رخت هارو می شورن، فاطی هم ظرف هارو، سودابه خانم هم کل سلولو مرتب می‌کنه، هفته بعدم وظایف مون جابه جا میشه، علاوه بر این خرهمالی ها، نظافت محیط زندان هم هست که بهمون اعلام می کنن. میگم که بدونی ما به قدر کافی خسته می شیم، یه بار اضافه نمی خوایم.

 

_ از کی تا حالا تو اینجارو مدیریت می کنی و نظر می دی؟ اونی که باید بگه منم و‌ من هم الآن صلاح نمی‌بینم این دختر اینجا کاری بکنه! غذا هم که نخورده که بره ظرف بشوره ،حتی از جاشم تکون نخورده که تمیز کنه، حالو روزشو ‌نمی بینی؟ مثل مِیت می مونه، یه کم دقت کنی می بینی که شُک زدست و تو این دنیا سِیر نمی کنه.

 

- ببخشید سودابه خانم. غلط کردم، هر چی شما بگید.

 

این زن که سودابه نام داشت، بیرون از سلول بود و هنگام داخل شدن به سلولش حرفهای زن رو به رومو شنیدو از من جانب داری کرد. واقعا این سودابه کیه؟ فقط می دونم کسیه که بین زندونی ها نفوذ زیادی داره و ازش می ترسنو حساب می برن، هرکی که هست جذبه ی خاصی تو صورتشه. تو همین فکرا بودم که بازم حالت تهوع گرفتم. خودم به سطل کنار تختم رسوندم و بالا آوردم اما به جز آب زرد چیز دیگه ای نبود و علت تهوع و این نوع هم خوردگی معده ی خالیم بود. دوباره ضعف کل بدنمو گرفت، سرگیجه گرفتمو بی حال روی تخت رها شدم. لیوان آب قندی جلوی صورتم گرفته شد.

 

_ پاشو دختر این آب قندو بخور یکم فشارت بیاد بالا، فکر کن اون اتفاقی که باعث شده الان اینجا باشی ارزش این خود خوری ها و داغون کردن خودت و معدتو داره؟

بدون اینکه منتظر عکس العملی از طرف من باشه دست زیر کتف دستم بردو گفت :

_ بزار کمکت کنم. 

 

بی حال تر از اونی بودم که بخوام مخالفت کنم، لیوان آب قندو کنار لبام گزاشت و آهسته - آهسته به خوردم داد. احساس می کردم کم - کم دارم بهتر میشم. آب قند که تموم شد بدون حرفی لیوانو داخل سینی گزاشتو رفت و روی تختش نشست، کتابشو برداشت و مشغول خوندن شد. نیم ساعت بعد به جز طوبی و فرشته که رفتند خوابیدن اون دو نفر از سلول بیرون رفتن. چشمامو بستم ، بستن چشمام. یعنی یاد آوریم گذشته و حرف های مهراد (ملودی اگر یک روز موهاتو نبینم و عطرشو به مشامم نفرستم انگار روز مرگمه) باز این خاطرات نحس، خاطراتی که اوج احمق بودنم رو می رسوند، سرمو بین دستام گرفتم و فشردم که شاید تمام خاطرات از ذهنم پاک بشه. اشک هام ناخواسته ازگوشه چشمام راه خودشو باز کردو سُر خورد و روی بالشت رنگو روی رفته زیر سرم افتاد.

تشک تختم یکم پایین رفت، بوی عطر تن سودابه خانم به دماغم خورد. نمی‌خواستم چشمای قرمزمو ببینه، فکر می کردم خسته میشه می‌ره اما با گفتن:

_  زنایی که مثل تو اینجا سر درمیارن بخاطر ضربه خوردن از عشق احمقانست.

 

تعجب کردم، چطور فهمید درد من چیه؟ادامه داد:

_ من عاشق همسرم بودم، خوشبخت بودیم و با اومدن پسرمون خوشبخت تر شدیم. پدرم تاجر فرش بود و کارخانه ی بزرگ فرش بافی داشت، مسعود اول مدیر مسئول کارمندا بودو با تلاش های زیادش، باعث شدکه بشه دست راست بابام، زبونش مارو از سوراخ می کشید بیرون. من عاشقش شدم، عاشق تلاش هاش و وظیفه شناسی و مودب بودنش و لحن کلامش، زبونی داشت که وقتی حرف می زد آدمو سحر می کرد. دو سال بعد از ازدواجمون پسرم، میلاد به دنیا اومد. میلاد که پنج سالش بود، پدرم به خاطر تصادف، از گردن به پایین قطع نخاع شد و من شدم مدیر کارخانه البته اسمی، در واقعیت مسعود بود که شرکتو مدیریت می کرد و الحق در کارش عالی بود. روز به روز کارخانه به تولید انبوه و صادرات خارجه رسید. یه روز اتفاقی، سر یه چیز بی خود با هم بحث مون شد اگه بگم چی خندت می گیره، ولی این این موضوع خنده دار باعث شد من الآن اینجا باشم. زندگیه من بخاطر یه پیراهن شد اولین دعوا تو زندگیمون.

 

سودایه تک خنده ی تلخی کردو ادامه داد:

_ پیراهنو یه زن براش خریده بود یا بهتره بگم همسر اولش. 

 

از تعجب زیاد دود از مغزم بلند شد. یعنی چی همسر اولش؟ نگاه سوالیمو متوجه شد.

_ همه این هفت سال زندگیه عاشقانه یه دروغ بود. یه دروغ بزرگ، فکر کنم حالمو درک میکنی؟ زمانی که متوجه این موضوع شدم جنگو دعوامون بالا گرفت. تقاضای طلاق دادم و درخواست حضانت برای پسرم، اما به جای رفتن به دادگاه طلاق، به دادگاهی رفتم به جرم کلاه برداری میلیاردی، افتادم زندان، بازجویی و از دست دادن تمام زندگیم. اول پدرم، بعد پسرم و در آخر مادرم که به خاطر شُک های پشت سرهم، دق کرد.

مسعود علاوه بر دزدی از سهام دارا، فروش کارخانه و تمام اموال پدریم ،حتی خونه ای که پدرو مادرم توش زندگی می کردن و خونه ی خودمونو فروختو پسرمو برداشت و به همراه زن اولش به خارج از کشور فرار کرد. من موندم و امضای پای برگه های که نشون میداد من سهام‌های شرکای شرکتو بالا کشیدم. روز های اول درست مثل تو بودم و شاید صدبرابر بدتر، اما مثل تو شانس نداشتم یکیو تو زندان داشته باشم که هوامو داشته باشه، یه مدت از زندونی شدنم می گذشت که یک شب اون مهناز پست آشغال با دا رو دَستَش منو تو خواب گیر انداختن و...

 

یه قطره اشک میون مکثی که کرد از چشمش چکید که سریع پاک کرد. معلوم بود چیزی که می خواد بگه براش خیلی سخت و درد آوره. ادامه داد: 

_ به من،سودابه، دختر بزرگترین مرد کارنجات فرش و مدیریت صادرات فرش به خارج از کشور، یکی از پولدارترین های مرد تهران ،به دختر رضا مشکات...

 

دستمو جلوی دهنم گرفتم و ناخواسته هینی کشیدم .

 

_ خوبه بلاخره صداتو هم شنیدم. تازه اون‌ موقع از شُک خیانت همسرم و دردای بزرگ زندگیم بیرون اومدم، حالم از خودم به هم می خورد، دیوونه شده بودم. مدام خودمو می شستم، بالا میاوردم، با ناخون هام بدنمو زخم می کردم و فکر می کردم اینجوری از عرق اون زنیکه ی کثافت، از دستای کثیفش و...

سودابه خانم نتوست جملشو تموم کنه.

 

هنوزم گاهی که به یادم میاد حالم بد میشه، نزدیک به هفت ساله با کتاب تمرین می کنم. فکرو ذهنمو درگیر می کنم تا مغزم به یادآوری اون شب نحس نپردازه اما گاهی مغزم نافرمانی می‌کنه.

 

بعد چی شد؟ الان که زندانیها خیلی ازتون می ترسن، حتی مهناز؟                   وقتی دید حرف زدم لبخندی زد و با نگاه نافذش ادامه داد.

_ نمیگم آسون بود اما برای چندمین بار به خودم اومدم. تو چندین شبه که خوابت نمی بره، ولی من نزدیک به هفت سال خوابم نمیبره! تعجب نکن، اینقدر تو خودت غرق بودی که متوجه نشدی.

من دختر مرد کوچیکی نبودم، در یک خانواده ی معمولی بزرگ نشده بودم. تو خارج دکترامو گرفتم، برای اینکه بتونم تو کشور خارج دوام بیارم باشگاه میرفتم تا هیکلم به هم نخوره  و برای دفاع از خودم در رشته جودو ثبت نام کردم. تو خارج که به دردم نخورد اما اینجا خوب کمکم کرد.

کلی فکر کردم و نقشه کشیدم ثانیه به ثانیه ی نقشمو مرور کردمو سنجیدم. وقتی زمان حمام رفتن بود، البته نوبتی، کلا این بند زندان شش تا حمام داره، من درست تو حمام بغلیش خودمو قایم کردم . دوشو باز کردم تا کسی شک نکنه، وقتی وارد شد و نوچه هایش تو حمام های دیگه رفتن، از دوش خودمو بالا کشیدم و دستمو به بالای دیوار حمام رسوندم ودرست کنار پاش به پایین  پریدم. تا خواست بفهمه چی شده زیر مشتو لگدام سیاهو کبود شد و صدای دادو فریادش حمامو پرکرد. چند تا از دنده هاش شکست، لباش نابود شد و با ضربه محکم به وسط ساق پاش، جوری شکست  که استخون هاش دوتا تکه شدو از گوشت پاش زد بیرون و جیغ بلندی از درد زدو بیهوش شد.

 نوچه هایش از صداهای آخو نالش پشت درحمام جمع شده بودن و داشتن درحمومو از جا می کندن، قبل باز کردن در، گارد گرفتم و درو باز کردم و با فن پا، اولین ضربه رو به شکم نفر اولی زدم به همراه دو نفر پشت سرش به عقب پرت شدن، تا خواستند بلند بشن اون نوچه ای که دم درحمام کشیک می‌داد به طرفم حمله ور شد که با  حرکت یه پای برگردان به گردنش با سر به دیوار خورد و بی هوش بر روی زمین افتاد و نفر دوم با ضربه پام به شکمش روی زمین پخش شد. زدن نوچه های مهناز دو دقیقه طول نکشید. چهار نفرشون با دستو پایی شکسته صورتهای داغون و خونریزیه داخلی هرکدوم یه گوشه ای پرت شده بودن. وقتی خواستم از حمام بزنم بیرون زندانی های زیادی تماشاچی، جلوی در ایستاده بودن. به طرف دررفتم، زندانی ها  وحشت زده کنار رفتن و منم به سلولم برگشتم و تعویض لباس کردم. با لبخندی که نشان از رضایت از خودم بود برای بار آخر به خواب عمیقی فرو رفتم. آوازه ی این اتفاق کل زندانو پر کرده بود. مامورها از همه بازجویی کردن اما کسی جرئت لودادن نداشت. می ترسیدن اسمی از من بیارن، از اون روز به بعد کسی جرئت نمی کنه پاپیچ من بشه و یا روی حرفم حرف بزنه اما مشکل خواب هام دیگه حل نشد. شبا می‌خوابم اما خواب‌هام در هوشیاریه کامله، چون مطمئنم مهناز می خواد تقاسشو پس بگیره. تو اولین کسی هستی که از زندگیم و اتفاقی که باعث زندانی شدنم شده می‌دونه چون خودم خواستم، از وقتی وارد اینجا شدی یه سودابه ی دیگه ای رو رو به روم دیدم. داستانمو تعریف کردم که بگم، این حالو روز، این غذا نخوردنت در اینجا به دردت نمی خوره! تو شاید یه بار یا بارها نارو خوردی، پس نزار در اینجا بلاهای زیاد دیگه ای سرت بیاد. قوی بمون و نزار اون هایی که به این حالو روزت انداختن پیروز بشن.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده 

زمان شام، از جام بلند شدم و در سکوت کامل برای پهن کردن سفره ساده مون به هم سلولی هام کمک کردم. سودابه با لبخند محو و آن نگاه با جذبش به من رسوند که کار درستیو دارم می کنم.

  درطی سه روز، کم -کم  وظایف و کارهای مربوطه به زندان زنانو انجام می دادم. تا حال جسمیم بهتر شد، متوجه شدم در مدت زمانی که حالم مسائدی نداشتم سودابه خانم وظایفمو انجام می‌داده و منو شرمنده ی خودش کرد.
کلی فکر کردمو دو دو تا چهار تا، بلاخره تصمیم گرفتم برای بار دوم اعتمادکنم.
داخل حیاط زندان ایستاده بودم. سودابه خانم گوشه ای نشسته بود و مثل همیشه مشغول خواندن کتاب بود. به طرفش رفتم و پرسیدم:

- سلام، اجازه هست؟
سرشو بالا آورد لبخندی زد و گفت:

_ سلام به روی ماهت، خدا رو شکر از توی لاک تنهاییت بیرون اومدی! معلومه که می تونی بشینی، بیا اینجا کنارم بشین!


به جایی که با دست اشاره کرد نشستم. نه من حرف می زدم نه اون، زن فهمیده ای بود. سکوت کرد تا به خودم بیام و جمله هامو تو ذهنم بچینم و حرف بزنم.
 بلاخره دلمو یکی کردم و شروع کردم به حرف زدن! از سیرتا پیاز، زمانی که یتیم شدم تا حال که به زندان افتادمو برای سودابه خانم تعریف کردم. وقتی به خودم اومدم صورتم خیس از اشک بود. اولین چیزی که گفت:


_ اول اون صورتتو خیلی زود پاک کن، اینجا گریه کردن ممنوعه! اینایی که اطرافمون می بینی، منتظر کوچیک ترین ضعف می گردن تا به کثیف ترین حدف شون برسن یا اینکه بشی نوچشون.
خوب‌خشگل خانم، حالا که اسمت معلوم شد ملودیه و خدارو شکر از این به بعد دیگه صدات نمی‌زنیم دختر و از اسمت مشخصه، بابات خیلی خوش سلیقه بوده که چنین اسمی برات انتخاب کرده.

اما درمورد انتخاب همسر، اشتباه بزرگی کرد.

 

_ نگو این حرفو! مادرت یه زنه، یه زن ضعیف و ترسو، تو کشور ما متاسفانه چنین زن هایی زیاده و اگر بخوام در این مورد حرف بزنم ماه ها بحثش طول می‌کشه. پاشو بریم که وقت هوا خوری تمومه.

---------

 دو ماه به سختی گذشت اما در این مدت زمان با سودابه دوست شدم و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.
چند روز پیش روز دادگاهیمو اعلام کردن و فردا اول وقت میومدن می بردنم دادگاه. یخ کرده بودم. بدنم به لرزش افتاده بود. ترسیده بودم. رنگم پریده بود. باز استرس باعث شده بود حالم مرتب به هم بخوره، سودابه خانم تمام تلالشو برای آروم کردنم می کرد اما ترسم تمومی نداشت. من فردا با یه بازجو رو به رو نبودم، قاضی، دادستان، شاکیان وکسایی که به من یا پرونده مربوط می شدن، اونجا حاضر بودن و با همین افکار، خواب شبو‌ برای خودم حروم کردم.
برام سخت بود، باید برای چندمین بار می گفتم. از گذشته، ازنحوه ی آشنایی و ازدواجم و خیلی چیزها، سوالاتی که آدمو گیج می کرد و حسابی رو اعصاب بود.
 

بالاخره از چیزی که می ترسیدم سرم اومد. صبح وقتی صدا زدن برای بردنم به دادگاه، انگار می خواستن دارم بزنن. خودمو به تخت چسبونده بودمو زجه می زدم. اصلا نمی فهمیدم مأمورن یا یه هم سلولی، با یه دست پسشون می زدم و التماس می کردم که منو نبرن.

سودابه از ماموران خواهش کرد چند دقیقه اجازه بدن منو اون تنها باشیم وقتی بیرون رفتن سودابه گفت:


_ ملودی این اشکها و التماس ها برای چیه؟ یه دادگاه رفتن و پرسو سواله، همین.

من می ترسم، اونجا کلی آدمه، به من میگن دزدو کلاهبردار، حرفهای زشت به من میزنن. اصلا من چرا باید جلوی اون همه آدم از زندگیم بگم؟ چرا دست از سرم بر نمی دارن؟ من که بارها تو بازجویی جواب پس دادم، الآنم هم که داخل زندانم، دیگه چی از جونم می خوان؟ سودابه تو رو خدا تو یه کاری بکن منو نبرن!

سودابه، چنان دادی زد که حرف تو دهنم خشک شد و از ترس به خودم لرزیدم. واقعا زندانی ها حق داشتن ازش بترسن.

_ دختره ی احمق، این بود اون همه نصایح من؟ این بود منم منم کردنات، ترس از چی؟ که درمورد زندگیه خصوصیت می فهمن؟ خوب بفهمن ،چی داری که با شنیدن دیگران از دستش بدی؟ خانواده؟ آبرو ؟چی؟درسته بیست سالته، اما هنوز بزرگ نشدی، لطفا بزرگ شو! فکر کردی این همه زندانی که اینجان بازجویی نشدن؟ بارها و بارها زندان نرفتن؟ محاکمه نشدن؟ جواب پس ندادن؟

منو چی؟ من جواب پس ندادم؟ منی که تو کل عمرم یه عالمه آدم جلوم خمو راست می شدن این مراحلو طی نکردم.
به خودت بیا ملودی، دادگاه رفتنم مثل همون بازجوئیه، تنها فرقش بودن و حرف زدنه دادستانِ، وکیلو شاکیان و قاضی تو دادگاه، هیچ ‌کسه دیگه ای حق صحبت و سوال کردن نداره، چه برسه به توهین. قاضی چنین اجازه ای نمیده و پرتشون می‌کنه بیرون .
اصلا نه، شایدم دزدی کردی و الآن داری این اداها رو در میاری تا ردگم کنی آره؟


باورم نمی‌شد سودابه خانم چنین حرفی بزنه، تا دوباره بغض کردم تندو تهدیدانه گفت:

_ گریه کردی نکردیا! میگی بی گناهی، میگی کلاه برداری نکردی، میگی گولت زدن، خوب باشه برو تمام اینارو به اون دادگاه و آدماهای اونجا بگو، برو از حقت از شرافتت دفاع کن.

با این گریه و زجه قرار نیست اینجا بمونی و کاری به کارت نداشته باشن، با زور می برنت پس بهتره خودت بری! سرتو بالا بگیر و محکم راه برو، بلند و ‌محکم بگو بی‌گناهی! بعد از این، اگر حکمت دادن و یا جرمت ثابت شد، حکم زندان برات بریدن دیگه غصه ی اینو نمی‌خوری که چرا از حق خودت دفاع نکردی.


سودابه حرف هاشو زد و از سلول بیرون رفت. حرف هاش درست بود. برای یک لحظه حس کردم پدرم کنارم نشسته و دست نوازششو رو سرم می‌کشه. نگاهش کردم، لبخندی به روم زدو ‌گفت:

- ملودیِ بابا، من به تو افتخار می کنم.
نمیدونم چی شد اما ته دلم قرص شد. بابا خودت کمکم کن.

ازجام بلند شدم مغنعه ای سرم کردم، چادرمو روی سرم انداختم و از سلول بیرون اومدم. به طرف ماموران رفتم، به دستام دستبند زدن اما نگاه من به سودابه بود، به چشمان عسلیش  با جذبش و غرور زیباش، نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم.

--------

_ خودتونو معرفی کنید؟

 

ملودی اعتمادی، فرزند مهدی اعتمادی. 

 

_ خانم اعتمادی، شما الآن به جرم کلاه برداری و پیش فروش مغازه های پاساژ روبه اتمام پاسارگاد هستید، آن هم به مقدار دوازده میلیارد تومان. از این موضوع که با اطلاعین؟

بله.

_ از خودتون چه دفاعی می کنید؟


من دزدو کلاه بردار نیستم و بی گناهم.

 

- غلط کردی دختره ی بی پدر دزد، آقای قاضی این دختر تو خونه من چند بار دزدی کرده و من مچشو گرفتم. فقط به خاطر مادرش تا حالا نه شکایتی کردم و نه حرفی زدم.

_ آقای محترم لطفاً نظم دادگاهی حفظ کنید وگرنه از دادگاه باید برید بیرون، ادامه بدین جناب دادستان.


_  مدارکی که اینجا ثبت شده، جای اثر انگشت و امضای شما رو نشون میده، یعنی مرحله به مرحله به عنوان فروشنده در معاملاتی که انجام شده، وجود داشتین.


با صدای نحس تورج و تهمت بی شرمانش تمام بدنم داشت مثل بید می لرزید. بغض گلومو پرکرده بود اما صدای داد سودابه تو گوشم بیشتر زنگ می خورد. آب گلومو قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم اما لرزش درون صدام مشهود بود.

درسته، امضای من پای برگه هاست اما به یه دلیل دیگه، چون آقای کیان، همسری که فقط روی کاغذ همسرم بود به من گفت برای خروج از ایران و رفتن برای درمان نا باروَری همسر اولش شیوا، باید این برگه هاروامضاکنم. برگه‌ها زیاد بودن وقتی هم پرسیدم چرا اینقدر زیادن، خندیدو گفت:

- خب روال اداریه و برگه های مربوطش مثل خودش پیچیده و زیاد.


_ یعنی شما برگه ها رو مطالعه نکردین؟

 

خیر.


_ چرا؟ مگه شما یاد نگرفتید هیچ چیزی تا خوانده نشه نباید امضا کرد؟

نه! با گفتن نه، صدای پچ پچ ها بالا رفت. قاضی با چکش چند بار به سکوی روی میزش زد و همه رو به سکوت وا داشت. دادستان باتعجب حرفمو تکرار کرد و ادامه داد:

_ نه، مگه میشه!؟ شما جوان همین قرنین ،تحصیل کرده این، دیپلم گرفتین اونم با بالاترین نمره و نفر اول کنکور دودسال پیش بودید، چطور نمی دونید؟

 

چون من هیچ وقت مثل یه آدم عادی زندگی نکردم.


- غلط کردی.

_ آقا گفتم نظم دادگاهی هم نزنید.

- جناب قاضی چرا حرف نزنم، سیزده سال براش پدری کردم اما پدرمو درآورده، از حق بچه ی خودم زدم دادم به این دختره ی بی چشمو رو اونوقت میگه عادی زندگی نکرده.

_ لطفاً این آقا رو از دادگاه بیرون ببرید و اگر مخالفت کرد بازداشت شون کنید.

 

- اما جناب قاضی؟ 


_ گفتم بیرون .

 

چند دقیقه طول کشید تا نظم دادگاه دوباره برقرار شد اما حس تو پاهای من در رفته بود. سرم گیج می‌رفت. دلو رودم به هم می‌پیچید اما خودمو سرکوب می کردم به مقاومت.

_ ادامه بدین خانم اعتمادی.


شروع کردم به حرف زدنو تعریف کردن از زمان فوت پدرم، با اومدن تورج تو زندگیم، آزارو اذیتهاش، جنگو دعوا هامون، قبولیم در رشته ی پزشکی دانشگاه دولتی، اجازه ندادن برای ادامه تحصیل، آشنا شدن با شیوا ،کمک های خودش و مهراد و بعد هم قضیه ازدواج، بچه و تا روزی که فهمیدم به جرم کلاه برداری به دم خونه اومدن.


_ شاهدی هم دارین؟


شاهد زندگیم، همسایه ها هستن و سرو صدای هر روزمون که کل کوچه رو پُرمی کرد‌ کبودیهای بدنم که وقتی برای خرید بیرون می رفتم می‌دیدنو از کنارم رد می شدن.
و تنها شاهدی که خودشون از زبون مهراد و شیوا حقیقتو شنیدن و متوجه گول خوردنم شدن. اینکه من روحمم از این کلاه برداری خبر نداشته. آقایی به نام، به نام، فامیلی شونو یادم نمیاد.


_ شما یادتون نمیاد ما چطور باید باور کنیم؟ شما حتی اسمی از مادرتون به عنوان شاهد نبردین.


چون مادرم اسم مادریو یدک می‌کشه. هیچ مادری این همه سال چشمشو نمی بنده! خودشو به کوری وکری نمی زنه! مادری که بیاد بگه یا با مردی که تورج خان گفت ازدواج می کنی و یا برای همیشه از زندگی و خونمون میری بیرون. این مادری کردن و این نوع حمایتش، بشه آویزه ای برای امثال مهراد و شیوا برای سو استفاده کردن از من. اون حتی الآنم تو دادگاه حضور نداره،  اونقدر براش مهم نبودم بیاد ببینه دخترش دزد هست، نیست یا اگرم دزدی کردم که نکردم علتش چیه؟


- با اجازه ی جناب دادستان، خانم ملودی اعتمادی منو میگفتن که یادشون نمیاد. فکر کنم به خاطر استرسی که دارنو جَوی که در دادگاه ایجاد شد و موقعیت فعلیشون منو ندیدن. اگر جناب قاضی اجازه بدن ،بنده صحبت کنم.


_ بفرمایید آقای دانایی دادگاه در اختیار شماست.

- با اجازه ی جناب قاضی و آقای دادستان، بنده حسام دانایی موکل چندینو چندساله ی خانواده ی سرمد هستم  و همچنین موکل ما باقیه شرکای پاساژ.
روزی که آدرس منزل آقای کیان و همسرشونو پیدا کردیم و دم منزل رفتیم با این خانم روبرو شدیم. ایشون به خاطر بی خبری از همسرشون آقای مهراد کیان و خانم شیوا خالقی حالشون مسائد نبود .
با اجازه ی خودشون وارد منزل شدیم وقتی موضوع فهمیدن، اینکه اسم کلاه بردار و فروشنده ی اصلی اسم خودشون هست و امضای خودشون پای برگه ها موجوده از هوش رفتن.
بعد از به هوش اومدن شون منو ایشون تنها بودیم‌. البته تا چند دقیقه قبلش آقایون شرکا تشریف داشتن اما به خواهش من به خاطر حال ایشون رفتند. چند دقیقه بعدش، آقای سرمد با من تماس گرفتند، چند جمله باهم بیشتر صحبت نکرده بودیم که تلفن منزل زنگ خورد.


آقای دانایی از اول تا آخر تماسو توضیح داد اما من مَنگ ترو - منگ تر می شدم، گوشهام درست نمی شنید. فضای دادگاه داشت دور سرم می چرخید چشمهام سیاهی رفتو افتادم و قبل از بهوش رفتنم روی پیشونیم احساس درد شدیدی کردم. چشم باز کردم داخل بیمارستان بودم البته درمانگاه کوچک زندان زنان. دکتر تا مطلع شد به هوش اومدم به مامور انتقالم خبر داد و اینکه باید تا صبح روز بعد اونجا بستری باشم.

مامور انتقالم شبو دراتاق کنارم موند. کنجکاوی داشت دیوونم می کرد، بلاخره پرسیدم:

- چه اتفاقی برام افتاده؟ حکممو دادگاه داد؟

_ به خاطر استرس، شک عصبی از حال رفتیی و زمانی که داشتین می افتادی گوشه پیشونیت به میز خورد و درصد بی هوشیتو برد بالا ،دوازده ساعتیه که بی هوش بودی.


دوازده ساعت! دادگاه؟

 

_ بخاطر بد شدن حالت و درخواست تحقیقات بیشتر از طرف وکیل و پیدا کردن دو مضنون دیگه، دادگاه افتاد برای یک ماه دیگه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

به محض وارد شدنم به بند، سودابه خانم منتظر دیدم. خودمو در آغوشش جا دادم، بغضم ترکید، سودابه خانم گذاشت خودمو خوب خالی کنم یکم که آروم ترشدم منو به داخل سلول برد و با اشاره به به بقیه ی هم سلولیها خواست خلوت کنن.

- چی شد دختر خوب؟ بازم که غش کردی، ببین چه بلایی سر پیشونیت آوردی؟

 

دست خودم نبود، بدنم مثل بید می لرزید، تورجم که حالمو بدتر کرد. جلوی جمع به من گفت دزد. گفت من از خونش دزدی کردم و به خاطر مادرم تا حالا شکایتی نکرده، می گفت از دختر خودم زدم و برای من پدری کرده و الان دارم ناسپاسی می کنم.

- حالا اون غلطی گفت، تو چرا ترسیدی؟ فکر کردی به همین راحتیه، مامور پرونده مو رو از ماست می کشه بیرون. شنیدم وکیل شاکیان فرصت خواسته برای پیداکردن اون زنو شوهر؟ 

 

آره. 

 

- خوب چته دیگه؟ این موضوع خودش یه پوئن مثبته برای تو، من که این فرصتو نداشتم و الانم هفت ساله اینجام و عمه ام و شوهرش هنوزم نتونستن اون بی شرفو پیداکنن.

نمی‌خوام زیر دلتو خالی کنم اما فکر نمی کنم این وکیله و رئیسش چی بود فامیلیش؟ آهان، سرمد، که به نظر کله گنده میاد. بتونه پیداشون کنه، اونایی که کلاه برداری می کنن سالها در موردش فکر می کنن و دقیق نقششو می چینن که مو بین درزش نمیره.

 

منم امیدی ندارم، اول آخر که جا خوابمون شده زندان، دیگه بی خیال.  راستی؟ تو که فامیل داری یعنی نتونستن پول طلبکاراتو ‌جمعو جور کنن؟ شما که وضعیت مالیتون خوبه.

 

 - تنها پدرم تو خانواده درس خونده بود و با زحمت به جایی رسید. اگر هم  عمه ام، شوهر عمه ام دارن کمکم می‌کنن به خاطر کمک های پدرم درطی زندگیشون،ِ پدرم هیچ وقت اجازه نداد عمه ام طعم یتیم بودنشو بچشه، همیشه مثل پدر پشتیبانش بود. خانواده ی مادری هم مثل عمه ام، همشون هم بیان اموالشونو بفروشن دو میلیار نمیشه، چه برسه به هفت میلیارد.

-------

یک ماه مثل برقو باد داشت می‌گذشت، یکبار به دست مهنازو دارو دستش تو تله افتادم. سودابه رفته بود ملاقاتی، منم شدم ملودی قبل، کتک خوردم. سرو صورتم بدنم زخمی و کبود شد اما جلوش کم نیاوردم. هر چند که سودابه برگشت از خجالت شون در اومد و مهناز برای یک هفته و رفقاشم برای سه روز رفتن انفرادی.

- ملودی مراقب باش، هنوز دستت خوب نشده.

سنگین نیست، یه در رفتگیه دیگه.

 

لازم نیست، فرشته مراقب باش با این دستش کاری نکنه که از اینم که هست بدتر بشه.

 

_ ملودی اعتمادی، ملاقاتی.

 

دوبار اسممو صدا زدن، با تعجب به سودابه نگاه کردم، سودابه زمزمه کرد:

- یعنی کیه ؟

نمی دونم.

مامور جلوی درسلولم ایستاد وبا تشر گفت:

_ مگه نمی‌شنوی صدات زدن.

 

پرسیدم:

- من که تا حالا ملاقاتی نداشتم! یعنی کسیو ندارم، شما می دونید کیه؟

 

_ از کجا باید بدونم وقتی رفتی                می فهمی.

با تردید چادرمو برداشتم و روی سرم انداختم، دستبند به دست همراه مامور راه افتادم تا به درب اتاقی رسیدیم، باتعجب پرسیدم:

_ اینجا که محل ملاقات نیست!

 

- خصوصیه برو داخل. 

 

درو باز کردم و داخل شدم. با دیدن آقای دانائی تعجب کردم! ایشون هم با دیدنم از روی صندلی بلند شد.

- سلام خانم اعتمادی، لطفاً بنشینید! باید با شما صحبت کنم.

 

من که همه چیزو براتون گفتم حتی به پلیسا.

 

اولا:

- خدا بد نده.

دوما:

- می دونم اما من برای چیز دیگه ای اینجا هستم، خواهش می کنم بنشینید.

 

آقای دانائی مرد مودبی بود و از صورتش مهربانی می بارید. البته مهراد و شیوا هم همین طور بودن و این بلا ها رو به سرم آوردن. نشستم و منتظر شدم حرف بزنه.

- خانم اعتمادی رئیس من، با نفوذی که داشتن خیلی تلاش کردن تا همسر ...

اون مرد همسرم نیست.

 

- بله معذرت می‌خوام. آقای کیان و خانم خالقیو پیداکنن اما نشد. تا روز دادگاه پنج روز دیگه باقیست و ما مطمئنیم شما بی گناهید.

 

منظورتونو متوجه نمی شم؟ از اینکه از اون زنو شوهر هفت خط اثری پیدانمی کنید مطمئن بودم. ولی  سر در نمیارم شما چرا باید قبل از دادگاه به دیدنم بیاین و اینو بهم بگید و درآخرم بگید که بیگناهم؟

 

-البته، اگر اجازه بدید توضیح میدم اما خواهش می کنم اجازه بدین تا آخر حرفمو بزنم.

گوش می کنم.

 

- جناب سرمد بزرگ به این امر واقف هستند که با زندانی بودن شما مشکلی حل نمیشه و هیچ وقت پولشون به دستشون نمی رسه ایشون یه تصمیمی گرفتن.

 

ساکت شد تا من اگر سوالی دارم بپرسم، یعنی چه تصمیمی؟ این چه تصمیمیه که دوازده میلیارد دزدی جبران میشه و منم آزاد میشم؟ادامه داد:

- ایشون می‌خوان شکایت خودشونو پس بگیرن و حتی سهم چهار شرکای پاساژم بپردازن و در دادگاه، زیر نظر قاضی، با تضمین رسمی و قانونی از شما بخوان برای ایشون کار کنید تا حسابتون تصفیه بشه. فقط کافیه شما اینجارو امضا کنید، البته قبلش مطالعه کنید تا جای شَکو شُبهِ ای نمونه.

 

به شدت و عصبانی از جام بلند شدم که صندلیم به شدت به زمین برخوردکرد و صدای بدی تولید کرد. ‌خروشیدم، با صدای بلند گفتم:

_ شما در مورد من چی فکر کردین؟همون موقع مامور با صورتی نگران درو باز کردو داخل شد و تا خواست سوالی کنه وکیل پیش قدم شدو گفت :

- موردی نیست بفرمایید.

بعداز خارج شدن مامورروبه من گفت: 

 

- خواهش میکنم خانم آرومتر. خانم اعتمادی اجازه بدین من توضیح کامل بدم اگر قانع نشدین بعد.

لازم نیست الان مامورو صدا می زنم بیاد ببرتم. منو چی فرض کردید؟

 

- خانم اعتمادی خواهش کردم، تا پایان وقت ملاقات اجازه بدین من حرفمو کامل بزنم  قانع نشدید تشریف ببرید‌. من که دشمنت نیستم، تصمیم گیری هم با خودتونه.

 

من دختر هیچ کس نیستم. اون زنو شوهرم از اول دشمن من نبودن اما چی شد؟ شدم کلاه بردار، آش نخورده دهن سوخته.

- این مورد فرق می‌کنه، دارم میگم زیر نظر دادگاهه، ما کار غیر عرف و اخلاقی از شما نمی‌خوایم.

 

هِه، تو گفتی منم باور کردم، از کجا معلوم؟ یعنی باور کنم بی هیچ چشم داشتی اون رئیس ترسوت که حتی یک بار هم خودشو نشون نداده داره بهم ترحم می‌کنه؟ 

 

- ترحمی درکار نیست، آقای سرمد بزرگم ترسو نیستن! ایشون اینقدرسرشون شلوغه که خیلی کم ایران تشریف دارن، اگر هم تا الآن پیداشون نبوده چون اینجا نیستند.

شما هم چه زندان باشید چه نباشید برای ایشون پولی نمیشه اما ایشون نمی‌خوان یه بی گناه تو زندان باشه!مطمئن باشید آقای سرمد اگر سال ها هم بگذره، دست از سر آقای کیان و خانمشون بر نمی داره، زیرسنگم باشه پیداشون می‌کنه.

 

ایشون درخیریه شونو جای دیگه ای باز کنن! هر وقتم دستشون به اون کلاه بردارا رسید و پولشو نقد کرد بیاد منو آزاد کنه.

چرخیدمو به طرف در رفتم، دستم به دستگیره نرسیده یه برگه جلوی روم قرار گرفت .

 

- پس فکرم درست بود. شما حرف آقا و خانم کیانو خوب قبول کردین.  زندانو‌ خونه خودتون می دونید. در مورد رئیسم، من اگر یک درصد احتمال می دادم ایشون نظر سوئی دارن اصلا کنارشون نمی موندم، چه برسه پیام آورشون باشم. من به ایشون اطلاع میدم ولی فکر نکنم خوندن این برگه برای شما ضرری داشته باشه، می دونم به هیچ کس اعتماد نداری اما من وقتی شمارو می بینم انگار دو دختر خودمو می بینم. مطمئن باش آقای سرمد بزرگ، مرد بدی نیست، اهل خلافو خلافکاری هم که اصلا و به هیچ وجه. 

اگه تأکید داره شما بیاین بیرون برای اینه که فقط به وسیله ی شماست که می تونن به اون دونفر برسه، وگرنه کار کردن شما برای ایشون پولی از اون پول ها نمیشه. شما به این جنبه ی موضوعم فکر کنید. بیرون از زندان و کار کردن برای آقای سرمد، این اتفاقات داخل زندان و ترسو بیخوابی های شبانه رو نداره.

برگه رو تو دستم انداخت و زودتر از من بیرون رفت و گفت:

- خوب فکر کن و بعد تصمیم بگیرید! روز قبل از دادگاه دوباره برای گرفتن جواب به دیدنتون میام.

 

به محض رفتن وکیل منو به زندان برگردوندن، سودابه با کنجکاوی منتظرم بود.

کی بود ملودی؟

برگه رو تو دستش گزاشتم، خوب که مطالعه کرد با ناباوری گفت:

_ نه! باور نمی کنم!

 

منم باور نمی کنم، سودابه من یه بار به خاطر حماقتم ضربشو خوردم الآنم دارم تاوانشو پس میدم. پیش خودشون چی فکر کردن؟ اینکه اگه قبلا تونستند جرم کلاه برداریو راحت گردنم بندازن، الآنم پیش خودشون گفتن  ما می تونیم با وادار کردنش به هرزگی و کثافت کاری، دزدی، یا هر چیز دیگه پولمونو وصول کنیم. اینکه بی کسو کارم و بهترین گزینه، کسی هم که دنبالش نمیاد.

 

- دیوونه نشو ملودی، این برگه ای که من خوندم یعنی تضمین آیندت، یعنی آزادی، یعنی خدا صداتو شنیده.

 

هِه،تو باور می کنی؟ هنوز چنین کسایی پیدا میشن، یا با کارکردن ساده می تونم حساب دوازده میلیاردیو تصفیه کنم.

 

- میشه قبل از هر قضاوتی کامل برام تعریف کنی این وکیله چی گفت؟

 

همه ی صحبتهایی که بینمون ردو بدل شدو کامل توضیح دادم و سودابه هم به فکر فرو رفت.

فردا بعد از ظهر باز اسممو اعلام کردن، برای داشتن ملاقاتی.

 

- مگه نگفتی روز قبل دادگاه میاد به دیدنت؟

 

چرا گفتم، یعنی برای چی می خواد دوباره منو ببینه؟

 

- حتما حرفهایی هست که متقاعدت میکنه.

 

من که نمیرم.

 

- بی خود بلند شو برو ببینم، مگه قراره چی بشه، اون حرف میزنه تو فقط گوش می‌کنی، نمی‌خوردت که.

 

سودابه، جون من ول کن.

 

- اصلا بلند شو ببینم.

 

سودابه به زور چادر سرم کردو منو به جلوی در زندان برد، مامور دستبند به دستم زدو ‌منو تو قسمتی راهرو مانند برد که کلی شیشه مثل پنجره قرار داشت پدر کنارش گوشی هایی مثل گوشی اف اف. پس اینجا ملاقات عمومیه، برای چی اینبار اینجارو انتخواب کرده؟ تو همین فکر بودم و جلو می رفتم تا اینکه پشت شیشه تورج آشغلو دیدم. با دیدنم لبخند کریهی زد و اشاره کرد گوشیو جواب بدم. با انزجارو تنفر گوشیو برداشتم.

 

_ به، به، می بینم که زندان بهت ساخته خانم دزده.

 

نگو این همه راه اومدی تا اینو بهم بگی آقا دزده!

کثافتخنده ی زشتی کرد.

 

_ هنوز تو آدم نشدی؟ ببین یه عمر به من گفتی دزد اما کی الآن پشت میله هاست؟

 

همیشه آدم بیگناه پای دار می‌ره اما بالای دار نه، یه ضرب المثل دیگه  هم هست. یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، برای بار سوم تو مشتی ملخک، تو سیزده سال پیش،مثل مار سمی اومدی تو زندگی مون، مادرم، اموال پدرمو بالا کشیدی و تا الان گرفتار نشدی اما همیشه که دزدا به زندان نمیفتن اما تو زندان خدا و چوب خوردن از طرفش شَک نداشته باش.

 

_ نه بابا، پس حالا تو خوب گوش کن ،حالا که دیگه قراره موهات هم رنگ دندونات بشه و دیگه نمی تونی موی دماغم بشی. منو پدرت دوستان دوران دانشگاه بودیم‌ همیشه پدرت بهترین هارو داشت، یعنی از چنگم درمی‌آورد. مادرت هم یکی از اون بهترین هایی بود که مال من بود و اون قاپیدش. دشمنش بودم، دنبال موقعیت که زمینش بزنم اما خدا زد، و این خدا برای یک بار در رحمتشو به روم باز کرد منم که زرنگ، تمام چیزهایی که مال من بود و پدرت به دست آورده بود من بدون هیچ دردسری، خیلی راحت پس گرفتم .

الا تو، تویی که کوپیِ باباتی، از اولی که تو بغل زنی که عاشقش بودم دیدمت ازت متنفر شدم. مادرت که مال من شد هر کاری کردم که توهم از زندگیه مادرت نیست بشی، اما نشد که نشد. منم به خاطر مادرت این همه سال صبر کردم. الآنم اومدم بگم اگه می دونستم اون جناب مهراد خان و همسرش چه نقشه ای تو سرشون داشتن، کمکشون می‌کردم تا زودتر از این ها به نقششون برسن و من از دستت خلاص بشم، حالا هم اینقدر تو همین زندان بمون تا بپوسی. در ضمن دختر عزیزم، نگران مادرت نباش از وقتی فهمیده دخترش چه کلاه بردار کثیفیه اسمتو تو شناسنامه اش خط زده و هرکی هم از تو می پرسه میگه من فقط یه دختر دارم اونم اسمش تیناست.

 

نمی دونم چطوری حال اون زمانمو توصیف کنم، اصلا قابل وصف نبود.   گریه نکردم، نلرزیدم، حالم بدنشد، اما بقدری داغونم کرد که موضوع مهراد، شیوا، دزدیه ملیاردی فراموشم شد .

با تک تک کلماتی که از دهنش بیرون میومد زجر کش میشدم، می مردمو دوباره زنده می‌شدم. تا پایان وقت ملاقات گوشی تو دستام بودو نگاهم به رو به رو، با تکون خوردن شونه ام نگاه خونیمو به فردی که دست به شونه ام زد دادم. 

- نشنیدی؟ گفتن وقت ملاقات تمومه.

 

با نفرت از جام بلند شدم همراه ماموری که با من اومده بود تا دم ورودیه زندان برگشتم، که از شانس خوب مهناز که سمت راستم ایستاده بودو تیکه انداخت، تمام خشممو روش خالی کردم. هیچ کس نمی تونست منو از روی هیکل این زنیکه بلندم کنه ،نمی‌دونم چند ثانیه یا چند دقیقه گذشت که از پشت محکم به عقب پرت شدم اما نگاهم به صورت مهناز بود که پکیده بود. به جز صدای نفس نفس زدن های خودم، هیچ صدایی نمی شنیدم. تمام صدای درون مغزم صدای تورج بودو تک تک کلماتش! فقط متوجه شدم بهم دست بند زدن و وقتی به خودم اومدم تو یه سلول تنگو باریک بدون هیچ نوری بودم و یه تشک کهنه وکثیفم روی زمینش پهن بود.

اینجا انفرادی بود، جایی برای افرادی که شلوغ می کردن و نظم زندانو به هم می زدن. نه گذر زمانو حس می کردم نه روزو ‌شبو، دنیام شده بود تاریکی، غذای آشغالو کثیفی هم که میاوردن دست نخورده پس می بردن. بیش از هزار بار جمله ها تو ذهنم مرور میشد در آخرم قیافه ی نحس تورج و دوباره ازسر گرفته می شد. در باز شد، با تابیده شدن نور چشمامو محکم بستم و دستمو جلوی چشمام گرفتم.

 

- پاشو بیا بیرون ملاقاتی داری؟

 

می دونستم وکیله هست. بلند شدم و با چشمانی که تنگ کرده بودم تا به نور عادت کنه به طرف در سلول رفتم دستبند به دستم زده شد و باز به پشت درب همون اتاق اول رفتم.

 درو ماموره باز کرد و با دست نیم هلی داد تا داخل بشم. وکیل با دیدنم از جاش بلند شد. به کنار میز رفتمو روی صندلی نشستم.

تازه نگاهم به دستم افتاد و متوجه شدم که با هر تکانی که می دادم درد بدی توش می پیچه، پس تا حالا چرا متوجه نشدم؟

 

_ با خودت چیکار کردی؟ مگه نا پدریت بهت چی گفت که یکی از این هم‌سلولی هاتو به این شکل زدی؟

 

جوابی ندادم، سرشو با تاسف تکان داد ، برام مهم نبود که الان با خودش چی فکر می‌کنه.

 

_ خوب فکراتو کردی؟

 

من کاری که حرمتمو زیر سوال ببره نمی کنم و مطمئن باشید خودمو می کشم.

 

_ کار به خودکشی نمیرسه، لازمم نیست بترسی. گفتم که شرط آزادیتو اول دادستان بعد قاضی می‌خونه، اگر خواسته ی موکلم غیر از عرف جامعه و دینمون باشه اصلا درخواست ما قبول نمیشه و به شما حکمی که باید بدنو میدن.

از کجا معلوم بعد از آزادی زیرش نزنین و عرفتون بشه غیر عرف، اجبار کردنو تن دادن به این شرط آزادی.

 

_ خوبه که همه ی جوانبو داری می سنجی! این یعنی یه پله ترقی کردن.  هر سه ماه یکبار روانشناسی که دادگاه تعیین می‌کنه و مامور همراهش به دیدنت میان، اگر موردی باشه چه تو بگی چه نه، آنها متوجه میشن. دیگه سوالی هست؟

 

 سوالاتام زیاده اما مهم نیست، فقط می‌خوام آزاد بشم.

_ از همین اول بگم که بعد بهم نگی چرا پنهون کردی. تو آزاد میشی اما از زمان آزادی اختیارت دست خودت نیست. اینکه فکر کنی هر جا دلت خواست می‌تونی بری و هرکاری دلت خواست بکنی غلطه. خونت میشه خونه ای که جناب سرمد بزرگ تعیین کردن و قبلش توسط مامور دولت به تایید میرسه. دستوری که جناب سرمد بزرگ بدن، چون از زمان امضا ی این برگه و آزادیت رئیس من، رئیس تو هم هست و ما باید کامل در اختیار اوامرشون باشیم.

خوب، با این قانون مشکلی نداری ؟

 

_ هنوزم می خوای آزاد بشی ؟

 

کجارو باید امضا کنم؟ با شنیدن این جمله لبخندی زد و خودکاری به دستم داد، همین که دست جلو بردم تا بگیرم ناخواسته آخ بلندی گفتم دردش زیاد بود.

_ دست چپتو تکون نده، من برگه رو برات میگیرم امضا بزن و اثر انگشت .

 

هرکاری که گفت کردم و از جام بلند شدم اون مرد هم بلند شد.

 

_ کار خوبی کردی، مطمئنم باش هیچ وقت پشیمون نمیشی، درخواست میدم  ببرنت درمانگاه یه عکس از دستت بگیرن، فکر کنم شکسته باشه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 12
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

به زندان برم گردوندند. رفتارم شده بود درست مثل روزهای اول، سودابه هر چه با من صحبت کرد که بفهمد کی به ملاقات اومده تا به این اندازه عصبانی شدم با سکوت من رو به رو شد. روز بعد، قبل از اینکه بچه ها بیدار بشن آماده شدم برای دادگاه، سودابه پوفی کردو تو تختش نشست.


_ ملودی چرا روزه سکوت گرفتی؟ یه چیزی بگو؟ یعنی من الآن غریبه شدم؟ما مگه با هم دوست نبودیم که به من نمیگی جریان چیه؟


 خیره به در سلولم روی تخت نشسته بودم، اصلا دوست نداشتم حرف بزنم و در مورد ملاقات با تورج حرفی بزنم.

سودابه از دستم کلافه شده بود از کوره در رفتو گفت:

_ ملودی تو تغییر کردی، نمی‌دونم کی به دیدنت اومده و یا چی بهت گفته اما از وقتی از ملاقاتی برگشتی چشمات شده یه تیکه یخ، وقتی با اون خشم و عصبانیت مهنازو آشو لاش کردی و من تو رو به زور از اون دور کردم با نگاه کردن به چشمات ترسیدم. دلم ریخت، امیدوارم از روی خشم تصمیمی نگرفته باشی و در دادگاه کار احمقانه ای نکنی!


سودابه رو بدون پاسخ گذاشتم. ساعت هشت بود که بلاخره ماموران دوست داشتنی به دنبالم اومدن برای انتقال به دادگاه.

وارد دفتر قضایی شدیم و دادگاه رسمی اعلام شد. دادستان پروندمو با شروع اسمو فامیل و خواندن جرایمم شروع کرد. رو به قاضی کردو ادامه داد :

- آقای اردلان سرمد، بزرگترین طلبکار خانم ملودی اعتمادی، طلب ما باقیه شرکارو پرداخت کردن و از حق خودشون گذشتن اما با یه شرط.


برگه های جلوی قاضی گرفت. دادستان ادامه داد:

- ایشون شرط گزاشتن خانم ملودی تا زمانی که حسابشون تصفیه میشه براشون کار کنن و ضمانت نامه ای امضا کردن مبنی بر شغلی که در شرع و عرف جامعه ی اسلامی! خانم ملودی اعتمادی تا زمانی که کارمند ایشون هستند هیچ گونه خواسته ی غیر منقول نه از طرف خودشون یا افراد زیر دست دریافت نمی کنن و خواستار این شدند که هر سه ماه یکبار روانشناس دادگاه و یک مامورکه خود ‌جناب قاضی تعیین می کنند به ملاقات ایشون بیان تا اگر خانم ملودی در هر زمینه ای مورد سو استفاده قرار گرفتن و یا مشکلی داشتند و تایید شد. آقای سرمد تمام بدهی خانم اعتمادیو بخشیده و آزاد خواهند شد.

با حیرت و دهانی که از روی تعجب باز مونده بود به دادستان نگاه کردم. آقای دانایی اینو به من نگفته بود! این یعنی باور کنم که هیچ قصد بدی در پیش روم نیست؟ اما واقعا برام عجیبه که چرا یه غریبه، مردی که تا حالا ندیدمش بخواد در حق منی که به عنوان کلاه بردار شناخته شدم این کارو بکنه؟ باورم نمیشه اینقدر با وجدان باشه که وقتی متوجه شده بیگناهم داره منو به شرط کار دائم در منزلش از زندان بیرون میاره.

- آقای دانایی لطفا به جایگاه بیایید.

طبق گزارش و پرونده ای که وکیل آقای دانایی به من دادند و تحقیقو برسی شده، خانم ملودی اعتمادی در خانه ی آقای شاکی، آقای سرمد که واقع در ولنجک، محله زعفرانیه، کوچه میرمالک، پلاکصدو پنجاه و هفت، زندگی می‌کنند. منزل ویلایی، دارای ده خدمتکار زن جوان، یک خدمتکار خانه زادشون در رده سنی ۶۱ سالگی هستند. سه باغبان و دو راننده، روزانه دراین منزل هستند.
و ذکر شده خدمتکار خانه زادشون به همراه همسرشون در منزل شون اقامت دارن و خانم اعتمادی با وجود این خانم و همسرشون در منزل آقای سرمد تنها نیستند و امنیت لازمو دارند و خانم ملودی اعتمادی در این خانه قراره اقامت داشته باشند.

کاری که به خانم ملودی سپرده میشه در داخل منزل هست. خانم ملودی اعتمادی، با دونستن تمام موارد، برگه ای که می بینیدو امضا کردن و با این شرط آزادیه خودشونو خریدن.

 

_  ممنون جناب دادستان، خانم ملودی اعتمادی شما اینبار، این برگه رو خوندید و امضای کردید؟


بله، بیش از چند بار؟

_  با این موضوع مشکلی ندارید؟

نه، با وجود تضمین‌هایی که کردن.

_  اما به این موضوع توجه کردین که شما شاید نتوانید تا آخر عمرتون بدهی به نرخ دوازده میلیاردو پرداخت کنید؟

 

بله می‌دونم.

 

_ ده دقیقه تنفس اعلام می کنم و بعدحکمو صادر می کنم.

 

روی صندلی نشستم، نفسی از روی آسودگی خیال بیرون دادم. آقای دانایی درکنارم قرار گرفت.

 

- بهترین خانم اعتمادی؟


ممنون، به لطف شما قبل از بازگشت به سلول دستموگچ گرفتن، آقای سرمد اینجا نیستن؟


گفتم که، ایشون خارج تشریف دارند و زیاد در ایران زندگی نمی‌کنند؟


برای چی اینقدر خدمتکار دارن؟        دانایی با شنیدن سوالم یا بهتره بگم کنجکاویم لبخندی زد.

 

- نگفتم که به منزلشون نمیان اما زود به زود به خاطر شغلشون به خارج از کشور سفر می کنند. ایشون اگر ایران نیستند اما به امارتشون خیلی علاقه دارند و همینطور به رسیدگی‌ های روزمره درامارت.

بعداز دادن حکم، کی آزاد میشم؟


- فردا رو هنوز مهمونی اما پس فردا اول صبح آزادی! تا کارای اداری انجام بشه، تا یازده طول می‌کشه بعد من پشت در زندان منتظر شما هستم.


چرا قبلا نگفتین آقای سرمد شرط گزاشتن اگر کاری که از من می خوان غیر عرف باشه و یا در اونجا چیزی منو تحدید کنه و اتفاقی بیفته، طلب من بخشیده میشه و آزادم؟


- چون ایشون لازم ندونستند، آقای سرمد به خودشون و فکرشون اعتماد دارن.

_ دادگاه رسمی اعلام میشود.

آقای دانایی به سرجاش برگشت، قاضی بعد از خوندن شرایطی که آقای سرمد گزاشتن و صحبت های گفته شده در دادگاه  و همفکری که انجام شده، بلاخره اعلام کردکه آزادم. اگه بگم اشک شوق نریختم دروغ گفتم اما هنوز باورم نشده که آزاد شدم. آزاد - آزادم که نه اما هرچی که باشه بهتر این زندانه. دلم برای سودابه می سوزه، زن به این کمالاتی، تحصیل کرده، باید سال های زیادی تو زندان بمونه! آیا شوهرش پیدا بشه و آیا نه.

خبر آزادیم زودتر از خودم به سلول رسیده بود. تا در زندان باز شد همه برام دست زدن و ابراز خوشحالی کردن،!سودابه بی هیچ حرفی دم سلول مون منو محکم به آغوشش کشید.

_ خوشحالم که تصمیم درست گرفتی و قرار نیست جوونیت اینجا حروم بشه. سعی کن در آینده پیش رفت کنی و درجا نزنی. گونمو بوسید و سریع به تختش پناه برد و پشت به ما خوابید. می دونستم هم خوشحاله و هم گریه اش گرفته.


_ اعتمادی آزادی وسایلتو جمع کن، باید بری.

هم سلولیام یکی یکی منو بغل گرفتنو خداحافظی کردن، نوبت به سودابه که رسید بغلم کرد و منم محکم بغلش گرفتم.

_ عزیزم خیلی برای آزادیت خوشحالم.

گونمو بوسید، منم گونشو بوسیدم. در لحظه آخر نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که از زبونم در رفت وگفتم:

- نمی‌دونم چندسال طول بکشه اما نمی زارم اینجا بمونی، اینو بهت قول میدم.
به خودم قول داده بودم دیگه هرگز اشک نمی ریزم و به این دلیل خیلی سریع از کنارش رد شدمو از سلول خارج شدم.

----------

به چشمام اعتماد نداشتم، اینجا خونه نبود کاخ بود. وای عجب جایی! این سرمد عجب خر پولیه ها، بابا این دوازده میلیارد براش پول خورده، بگو چرا دلش سوخته و آزادم کرده.
با آقای دانایی وارد کاخ شدیم، خوب من دوست دارم بگم کاخ، چون اصلا اسم خونه یا خونه باغ، امارت بهش نمی خوره!

مثل ندید بدیدا به خونه نگاه می کردم، اینقدر غرق در تماشا کردن بودن که اصلا متوجه خدمت کارها و اون پیرزن بامزه نشدم.
 با صدای سلفه ی مصلحتیه آقای دانایی به زمان حال برگشتم و چشمم به خدمتکارا، باغبون ها، همینطور راننده ها افتاد و خدمتکار خونه زادی که گفته بود.

تند سلام کردم.جواب سلاممو تک تک دادن.


- معرفی می کنم مهمان ما خانم ملودی اعتمادی، خانم اعتمادی این آقایون، راننده آقای سرمد و این آقایون باغبون این خونه هستند.

آقای دانایی به مردان گفت شما می تونید برید. بعد از رفتن مردها به اون خانم شیرینِ کردو گفت:

- نجمه خانم این مهمون عزیز آقای سرمد تحویل شما، ایشون خودشون با شما صحبت کردن و همه چیزو براتون گفتن. خودتون قانون این خونه رو براشون توضیح بدید و همچنین خودتون توضیح بدید هرکدام از این خانم ها در این خونه چه وظیفه ای دارن و در آخر اتاقشو نشونشون بدین! خانم ملودی به یه استراحت چند روزه نیاز دارن با یه حمام حسابی، آقا که گفتن کِی اوامرشون اجرا بشه؟

_ بله، می‌دونم شما دیگه می تونید برید! این دختر جوانم با من.

 

آقای دانایی چند قدم بر نداشته بود که پرسیدم:

_ آقای دانایی، مگه شما به من نگفتین مثل دوتا دختر هاتون هستم.

 

- هنوزم میگم دخترم.

 

مگه من برای کار نیومدم، پس چرا می گید مهمان عزیز آقای سرمد هستم؟

 

نگران نباشید به زودی متوجه می شوید. لطفاً اعتماد کنید! خداحافظ دخترم.

 

آقای اعتمادی رفت و من موندم و این خانم ها. نجمه خانم همون خانم شیرینه که گفتم، یکی یکی خانم ها رو معرفی کرد و وظایفشونو برام توضیح داد و در آخر هم به دختر جوانی که اسمش لادن بود گفت به همراهمون بیاد بالا. وای عجب پله هایی! گفتم اینجا کاخه نه خونه. دلمو صابون زدم که از پله ها بالا میرم که تیرم به سنگ خورد به پشت پله ها رفتیم و با آسانسور رفتیم طبقه ی بالا. خوب این پیرزن که نمی تونه این همه پله رو بکوبه بیاد بالا.

اتاقمو که نشونم دادن دهنم از تعجب باز موند وای عجب اتاقی، اتاق نبود یه خونه بود، اتاق بزرگ حدود پنجاه شصت متر، یک طرفش کمد دیواری های شیکی کار شده بود، تخت دونفره ی سفید خاکستری، کلاً سِت اتاق همین رنگا بود.
با دوتا مبل یک نفره و میز گرد که گلدانی پر از گل‌های طبیعی روش قرار داشت و درست در نزدیکیه پنجره های که با پرده های زیبایی تزئیین شده بود. رفتم جلوی پنجره، تمام باغ رو به روم بود و عجیب منظره زیبایی درست کرده بود. دل از نمای بیرون گرفتم و نگاهمو به اتاق انداختم، نزدیک تخت یه میز آرایش بزرگو زیبا! لادن صدام زد، در یکی از کمد دیواری هارو باز کرد و گفت:

- اینجا لباسهای تو خونه ایتون قرار داره.

در کمد بعدیو باز کرد و گفت:

- مانتو و شلوار هاتون.

یه در دیگه، پراز کیف های رنگارنگ با کفشهای ستش! کی می‌خواد اینارو بپوشه؟ این آقای سرمد مطمئنه منو آورده برای کار؟ شونه ای بالا انداختم، لادن درکشویی باز کرد پر بود از لباس خصوصی و در بعدی کمد شالو روسری، در آخرین کمدو که باز کرد خشکم زد و دروغ نگم یکم ترسیدم. داخل کمد یه عالمه لباسهای مجلسی گرون قیمت بود. سریع روبه نجمه خانم کردمو گفتم:

_ آقا به من گفتن برای کار میام اینجا اما این اتاق و تجملات چیز دیگه ای میگن! من بمیرم این لباسارو نمی پوشم...

نزاشت ادامه بدم چنان اخماشو توهم کشید که لال شدم.

- آقای این خونه هیچ چشم داشتی به شما ندارن و نه پولی که از طریق تن فروشیه یه زن بخواد به دست بیاد. ایشون و نسل در نسلشون نون حلال خوردن اگر هم اینجایید دلیل خودشو داره، لادن به کارت ادامه بده.

لادن در کشویی باز کرد، کشویی با زیور آلات جورباجور، زبونم در رفتو پرسیدم:

_ اینا بدلن؟ تا اینو پرسیدم نجمه خانم دوباره اخماشو توهم کشید که گفتم غلط کردم ببخشید.
بعد حمامو‌ نشون داد یه حمام مجزا وسرویس بهداشتی مجزا، لا مصب حمومشو که دیدم کلی آرامش گرفتم چقدر زیبا و شیک به خصوص وان دایره شکل زیباش با گل ‌برگ‌های داخل آب، حتی تو فیلما هم این چنین حمومی ندیده بودم.


- شما قبل از نشستن یا خوابیدن اول میرید حمام، لادن لباس های خانمو آماده کن بزار روی تختشون.

- وقتی از حمام اومدید بیرون این زنگو فشار بدین تا براتون نهار بفرستم بالا البته فقط یه امروز.

 

نجمه خانم حرفشو زدو بیرون رفت، لادن یک راست  رفت سر کمد لباس راحتی هام یه شومیز شلوار شیک انتخواب کرد و رفت سراغ کشو لباس خصوصی ها که تند گفتم:

_ لازم نیست! تو برو خودم بر میدارم. بیچاره چشمی گفتو رفت.
با رفتنش سریع داخل حمام رفتم، لباس هامو بیرون آوردم داخل وان رفتمو نشستم وکم کم سر خوردمو راحت خوابیدم. وای چه آب گرم و خوشبویی این حمام کجا اون حمام تو زندان کجا، اونقدر تو آب آرامش داشتم که به خواب رفتم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

- خانم، خانم! لطفاً بلند بشید.

 

لادن دست از سر من بردار، من هنوز خوابم میاد. درضمن، اینقدر خانم- خانم نکن، اسم من ملودیِ!

این و گفتم و دوباره غرق در خواب شدم. اما مگه لادن دست بردار بود باز صدام زد، اصلا نمی تونستم دل از خواب بکنم، چشم بسته خواستم از اتاقم بره بیرون تا بیشتر بخوابم. لادن دو بارِ دیگه برای بیدارکردنم اومد. با عصبانیت تو تخت نشستم و گفتم:

_ اَه لادن، دیوونم کردی، نمی‌خوام بیدار بشم ،چرا دست از سرم برنمی داری؟

؟خانم ساعت هشت صبحِ، میز صبحانه جمع شد.

با بیاد آوردنِ صبحانه و قوانین این خونه زدم تو سرم، وای لادن چرا زودتر صدام نزدی؟ از تخت پریدم پایین و بدون توجه به سرو وضعم به داخل دستشویی دویدم، بعد از کارهای مربوطه از دستشویی اومدم بیرون، داخل دستشویی که بودم که لادن جواب داد:

- من که چندبار اومدم صداتون زدم اما ماشاالله خوابتون خیلی سنگین بود.
 

لادن جون از همون اول می گفتی صبحانه!

سریع از اتاق بیرون دویدم و سراسیمه خودمو به آشپزخانه رسوندم.

 

سلام نجمه خانم، صبحتون بخیر، صبحانه ام کجاست؟
 نگاهم به  میز خالی افتاد و وا رفتم. با نا امیدی پرسیدم:

_ نجمه جون، چرا میزو جمع کردی؟ تازه ساعت هشت صبح.

جوابی نشنیدم، نگاهم و به نجمه خانم انداختم. با عصبانیت روبروم ایستاده بود. دست هاش و زیر بغل زده بود و نُکِ پاش و مرتب به زمین می زد.

وا نجمه جوون، چرا اینقدر عصبانی هستی؟ نکنه بخاطر خواب موندن و سرساعت نیومدن من  برای صبحانه هست؟ من اصلا صبحانه نخواستم،  لطفا شما اینقدر عصبانی نباش، من صبر می کنم برای نهار.

دیدم باز جوابی نمیده و هنوز هم عصبانی.

_ نجمه جون من که گفتم دیگه صبحانه
 نمی خوام.

- اولا به من نگو نجمه جون، یکم ادب داشته باش! نجمه خانم، حتی آقا هم این همه سال منو نجمه جون صدا نزده که تو از راه نرسیده نجمه جون - نجمه جون به نافم می بندی.


پقی زدم زیر خنده.

نجمه جون شما که شوهر داری، آقا هم که مردِ و هم سن خودتون، زشته که بگه نجمه جون، من یه دخترم، اشکالی نداره نجمه جون صدات بزنم، برای من که زشت نیست، تازه دوست هم می‌شیم.


_ دختره ی بی ادب دردسر ساز، مگه من همسن تواَم؟ از آشپرچزخونه برو بیرون تا با این کف گیر نزدمت! الآنم که حقی که اسم صبحانه رو ببری نداری! یه بچه می‌دونه وقتی از خواب بیدار میشه اول باید دست و صورتش و بشوره، موهاشو شانه میزنه و لباس مناسب می پوشه، بعد از اتاقش میاد بیرون، ما اینجا مرد عضب داریم.

بادست به سرتا پام اشاره کردو گفت:

- دیر اومدن با این سرو وضع،  تازه صبحانه هم میخواد.

به خودم که نگاه کردم، با دیدن خودم لبم و‌گاز گرفتم. خاک تو سرم، آبروم رفت. من با تیشرت و شلوار تو خونه ای که پاچه هاش به خاطر کشی که پایین پاش داشت بالا پایین شده بود و موهایی ژولیده، زدم رو گونم و‌گفتم:

_ خاک به سرم.

سریع جیم شدم و به طبقه بالا، داخل اتاقم دویدم. یک ربع به نه بود، لادن به اتاقم اومد و معلم خصوصی رو‌ یاد آوری کرد. وای نه، حالا معلم و کجای دلم بزارم؟

_ لادن جون، من خیلی گشنمه، میشه برام یه پیچ ‌لقمه بیاری، من با این غارو غور شکم که درس نمی‌فهمم.


- نمی تونم خانم، نجمه خانم برای نهار داخل آشپزخونه هستن. الآن هم که حسابی عصبانین، اگر ببینن تنبیه هم می کنن.

باشه بابا، اصلا نخواستیم، بیا بریم پایین! راستی کجا کلاس هام برگزار میشه؟

- طبقه ی پایین تو اتاق مطالعه.

 

حالا چرا اونجا؟

- خوب آقا کتابخونه رو‌مناسب تر دیدن.

 

به جون خودم باجواب لادن قانع شدم. بادیدن کتابخانه سوت بلندی کشیدم، دورتا دور اتاق قفصه های پر از کتاب بود. و یه میز بزرگ مطالعه و دو پنجره ی بزرگ با پرده های یال دار قهوه ای رنگ و نور های کرم که با نوار کنار زده شده بود و نور آفتاب به داخل تابیده شده بود. عجب جای باحالی! خوشم اومد. این پیرمرد هم اهل مطالعه  است؟


- اجازه هست؟


رومو برگردوندم. اول باشنیدن صدای مرد نا آشنا  ترسیدم. فکر کنم این مرد همون معلم باشه. لادن خوش آمدی گفت و تنهامون گذاشت و درو پشت سرش بست.
چون بزرگتر بود سلام کردم.
جوابم و داد و به میز بزرگ داخل کتاب خانه اشاره کرد. دوتا صندلی یکی رو به روی در،گوشه ی میز قرار داشت. و اون یکی، درطرف عرض میز بود. فاصله ی بینمون درست به اندازه ی یه صندلی بود، با دست اشاره کرد روی صندلیه رو به رو بشینم و بعد خودش نشست . چه دستور هم میده.

 

- معرفی می کنم، درستکار هستم. معلم ریاضی، خوشبختم.

 

منم خوشبختم، ملودی اعتمادی.


- خانم اعتمادی من رَوش خودم و دارم ،عادت دارم برای دانش آموزانم از همون اول روالمو توضیح بدم.
اول یک فصل و با شما کار می کنم واگر دیدم توانایی یاد گیریتون بالاست در جلسات بعدی دو فصل میشه. آقای دانایی گفتن از پایه ی هشتم شروع کنم و به صورت فشرده، دو ماه بیشتر زمان نداریم دوره ی درسی پایه ی نهم هم هست، درآخر هم باید چند جلسه ای تست بزنیم، باید تا اون موقع خودتونو برسونید.
نمراتتون و دیدم. واقعا عالی، این کتاب هم کتاب نمونه سوال پایه ی هشتم هست. من فصل اولو که برای شما درس دادم، این کتاب و در اختیارتون می‌زارم و شما برای جلسه بعد نمونه سوال های فصل اولو حل می کنید و من هم تصحیحش می کنم وبه همین روال جلو میریم. شروع کنیم ؟

 

خدارحم کنه، این مرد لاغر عینکی خشک قانونی از همین اول چقدر حرف زد و‌کلاس گذاشت. با اون کت و شلوار زاقارت قدیمیش چند سال کت شلوار جدید نگرفته؟ نفس عمیقی بیرون دادم و دست به سینه شدم. به صندلی تکیه دادم‌ در جواب سوالش بله ای گفتم. 
شروع کرد تک تک سوال های فصل اول و که از قبل نوشته بود دونه - دونه توضیح داد و حل کرد. از هرسوال دو نمونه توضیح می داد. معلمی خیلی خوبی بود و توضیحاتش کاملا واضح بود اما من اصلا حوصلش و نداشتم. نگام به جای برگه، به رو به رو‌ و دو رو اطرافم می‌چرخید. دوست داشتم بلند بشم چند تا کتاب جدا کنم ببرم تو اتاقم و با خیال راحت بخوام رو تختم و بخونم. این درس ها دیگه چیه؟ دو ساعت کامل زمان گذاشت و فصل اول و توضیح دادو نمونه سوال حل کرد .

 

- خوب خانم اعتمادی امیدوارم یاد گرفته باشید؟

از من صدایی در نیومد که  پرسید:

- خانم اعتمادی شما اصلا به درس گوش کردین؟

ها، بله - بله،  یاد گرفتم. شما خیلی خوب توضیح دادین، ممنون .

 

- خوبه، من برای پس فردا حل شده ی این نمونه سوال های فصل یک و می‌خوام! لطفا فراموش نکنید.


چشم، از دیدنتون خوشحال شدم.

از روی صندلی بلند شد. دست دادو خداحافظی کرد .

وای خدایا، مردم از گشنگی، دلم ضعف رفته بود. این معلم هم چقدر حرف زد، سرم و برد. اومدم برم بیرون که لادن با یه ظرف میوه داخل کتابخانه شد و ظرف و روی میز قرار داد.

_ وای لادن کلی ممنونتم، حداقل میوه بخورم تا ضعف نکردم. 

 

- بفرمایید خانم، نوش جان، میوه برای  استراحت بین درس هاتون هست.

 

چی؟ بازهم معلم دارم؟


- بله، در روز سه معلم برای چهار درس!دو معلمتون از ساعت نه تا یک ظهر، معلم سومتون بعد از ظهر، ساعت سه اینجا هستن و چهار ساعت با هم کلاس دارین و هردوساعت یه درس مختلف، البته بین درستون، عصرانه سِرو میشه.


زحمت کشیدین، خجالت زدتون شدم. این آقاتون قصد کشتن منو داره؟ یعنی من باید دوماه این معلم هارو تحمل کنم؟ اون هم از ساعت نه صبح تا هفت شب. تو همین دو ساعت، این معلمِ کلی مغزم و تیلیت کرد.


- وای خانم نگید! شما نباید اینطوری حرف بزنید!

لادن تو رو خدا تو دیگه فاز تربیت برندار، می‌خوام تو برام دوست و همدم باشی.

- از لطفتون ممنونم، اما آقا صمیمیتو ممنوع کردن.


وای خدا، این دیگه کیه؟ مامور نکیرو‌منکرِ فکرکنم، تا اومدم بگم زندان  بهتره یاد حرف دانایی افتادم.
هیچی، فراموشش کن! لادن، ظهر که می تونم بخوابم؟

- بله خانم، بعد از نهار تا بیست دقیقه به سه می تونید استراحت کنید.

 

وا رفتم، زمزمه کردم:

_ خیلی ممنون که این برنامه ریزیو برای من کرده؟ آخه مگه چقدر میشه خوابید؟ سرجمع چهل تا چهل و پنج دقیقه، لادن خندش گرفت اما دستشو جلوی دهنش گرفت تا جلوی خندیدنش و بگیره.
گفتک:

_ حالا باز خوبه هفت به بعد آزادم.


- مگه برنامتونو ندیدین؟ ساعت هفت و نیم، خانم خرسند معلم آداب و معاشرت تشریف میارن و تا هشت و نیم با ایشون کلاس داریم.

 

اینبار دیگه بیشتر وا رفتم و داخل صندلی لیز خوردم وکمی تا زیر میز رفتم.

_ این انصاف نیست، آخه از صبح تا عصر مغزم تیلیت میشه. نه ظهر زمان زیادی برای استراحت دارم نه شب، این دیگه چجور برنامه ریزیه؟ لادن یعنی از شنبه تا پنج شنبه همین رواله؟

- نه خانم، پنج شنبه معلم درسی ندارید.


آخیش خیالمو راحت کردی، پس پنج شنبه و جمعه خواب.

لادن بدون حرفی خیره نگاهم کرد. 

_ لادن، چرا اینجور نگام می‌کنی؟ چیز دیگه ای هم هست که باید بهم بگی؟


- خانم، یه چیز بگم عصبانی نشیدا.


نکنه معلم دارم؟ تو که الان گفتی پنج شنبه معلم ندارم.

من گفتم درسی، پنج شنبه سه تا معلم دارید، معلم آدابو معاشرت، بعد رقص و در آخر هم معلم شنا.

 

لادن برو بیرون که الان جیغ میزنم! من اگر نخوام رقص و معاشرت و شنا یاد بگیرم کیو باید ببینم؟ وای هنوز روز اوله دیوونه شدم وای به روزهای دیگه، صبر کن یک دقیقه! ببین لادن جون جمعه هم معلم دارم؟


- بله، باید برید کوه نوردی، صبح ساعت پنج باید بیدار بشید، پنج و نیم تا شش به کوه می رید تا ساعت نُه کوه نوردی، تا منزلم برسید ساعت دیگه ده شده.  البته بین راه یه استراحت نیم ساعته هم دارید. برای خوردن صبحانه، بعد از ظهر هم ساعت چهار تا شش معلم رقص، شش تا هشتم برای گردش شما گذاشتن، به سلیقه و نظر خودتون! پارک، بازار، سینما و هرجای دیگه که خودتون خواسته باشید. 


چشم هام تا راه داشت گشاد شده بود. این چی داشت می گفت؟

 

لادن خواهشاً ادامه نده. خیلی زحمت کشیدن، این دو ساعت گردش برای چی بود؟ باید می گفتن برو ظرفهارو بشور بعد برو‌کپه مرگتو بزار.

تند شدم و گفتم:

_ لادن میری زنگ میزنی به آقای دانایی!بگو باید حتما ببینمش فورا، فراموش نمی کنی ها.

باز صدای این درکوفتی و بفرمایید گفتن لادن.

 ساعت مگه چند؟ من که هنوز میوه نخوردم که این معلم سرو کلش پیدا شد. زمزمه کردم:

_ لادن خدا بگم چیکارت کنه.

 

- شرمنده خانم، پرحرفی کردم  حواستون پرت شد. من الآن باید تنهاتون بزارم با اجازه.


 این یکی هم مرد بود. یه مرد حدود چهل و خورده ای، قد کوتاه و کمی تولید چهره ی آرومی داشت. سلام ردو بدل کردن و لادن با معلم هم سلام علیک کردو بیرون رفت و درو پشت سرش بست. منم که حسابی گیج و خل شده بودم به کل یادم رفت سلام کنم، یا از روی صندلی بلند بشم.


- سلام خانم محترم آقای محمدی هستم، معلم درس شیمی.

بنده خدا از همون دم در خودش و معرفی کرد و از سر جاش هم تکون نخورد.

_ ببخشید سلام، ملودی اعتمادی هستم. بفرمایید!

بفرماییدی که گفتم، از صدتا فحش بدتر بود. دست خودم نبود. عصبانی بودم و حسابی اخم هام تو هم رفته بود.
بیچاره روی صندلی نشست وکتاب هاش و با چندتا برگه از کیفش بیرون آورد .

پرسیدم:

_ شما هم از پایه ی هشتم شروع می کنید؟


- بله خانم، فصل یک و برای روز اول مرور می کنیم، هرجا هم نیاز به حل فرمول باشه روی این برگه می‌نویسم و توضیح میدم. این کتاب هم نمونه سوال خوانداری و مسئله های شیمی هست. این هم مثل کتاب درسیتون فصل بندی داره و شما طبق هر فصلی که یاد می گیرید این نمونه سوالات و می‌خونید و حل می کنید.

 

ای بابا فکر کنم کلا این معلم ها هرکدام یه کتاب نمونه سوال دارن. اما این معلم مرد آرومی بود. بدون حرف اضافه ای شروع کرد به توضیح دادن، اما من مگه متوجه می شدم. وسط های درس بود که حسابی خوابم گرفت چرت می زدم تا سرم پایین می افتاد از خواب می پریدم. این بنده ی خدا هم از بس صدام زده بود کلافش کرده بودم. مطمئنم به زور داشت تحملم می کرد.
به محض تموم شدن تایمش سریع کیفش و جمع کردو رفت. من هم که چشم هام پر از خواب، سرم و روی میز گزاشتم و به خواب رفتم.
 هنوز چند دقیقه از خوابم نگذشته بود که سروکله ی این لادن پیدا شد، صدام زد برای نهار، اما من فقط خواب می خواستم، گشنگی و یادم رفته بود. تنها چیزی که یادمه با کمک لادن با آسانسور به طبقه بالا رفتم و داخل اتاق که شدم تو تختم افتادم و دیگه هیچی متوجه نشدم.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

لادن، با خانم خانم گفتناش، ازخواب عمیقی که رفته بودم بیدارم کرد. گیج تو تختم نشستم،  سلام، ساعت چنده؟

سلام خانم، ساعت دوونیم هست. تانیم ساعت دیگه معلمتون می رسن، بهتره آماده بشین تابه موقع به کلاستون برسید.

وای بازم شروع شد. بزور از تختم بیرون اومدم وبه سرویس رفتم ،موهامو شونه زدم، دستی به لباس شلوارم کشیدم تا از چروکیش کم بشه.
 دیگه داشت حالم بد می شد، حسابی گرسنه بودم، نجمه خانم اینقدر به قانون پایبند بود که اگر خودمونو به موش مردگی می زدم براش مهم نبود.
 بامظلومی به لادن نگاه کردم.
لادن جون من خیلی گشنمه، چطور برم سرکلاس بعدی بشینم؟


خانم برای نهار اومدم به کتابخونه، خوابتون برده بود. صداتون زدم وگفتم میز نهار چیده شده اما شما اینقدر غرق خواب بودین که با تکیه من به تا اتاقتون اومدین وداخل تختتون خوابیدین.

 

گندش بزنن، لادن جون، نجمه خانم این ساعت تو آشپزخونه هست؟

 

نه فکر نکنم.


دختر خوب برو یواشکی برام یکم ازغذای ظهر بیارتو کتابخانه، تا معلم نیومده تند تند می خورم.
لادن چشمی گفتو رفت، من  به کتابخانه رفتم ولادن به آشپزخانه .

وای چرا نیومد؟ یه غذا آوردن این همه زمان می‌بره؟ باید خودم برم لادن اومدنی نیست.
 نزدیکای آشپزخانه که رسیدم، لادنو با یه سینی تودستش دیدم وروبروش نجمه خانم که پشت به من بود وداشت لادن بیچاره رو حسابی توبیخ می کرد. لادن از ترس سرشو تا جایی که راه داشت پایین انداخته بود ودرجواب نجمه خانم چشم چشم می گفت.


نجمه خانم به این بیچاره چیکار دارین، من خواستم.
نجمه خانم با همون اخمای درهمش به طرفم برگشت.

 

شمادراین خونه چنین حقی ندارین، من قبلاً قانون این خونه رو براتون گفتم، این از صبح امروز، برای ناهارم که خواب تشریف داشتین، الآنم که داری قانون این خونه رو به هم میزنی وبه خدمتکار یاد میدی مثل خودت قوانینو رعایت نکنه.
 لادن ظرفو برگردون داخل آشپزخانه تا به آقا نگفتم  اخراجت کنه.


به قانون این خونه به درکی گفتم.             لادن جون سینیو برگردون به آشپزخونه، انگار اگه یکم تایم قانون نجمه خانم جابه جا بشه آسمون به زمین میاد.


دختره ی دردسر ساز، تاحالا کسی بهت گفته خیلی بی ادبی؟ دیگه خیلی زیاده روی کردی منم هیچی نگفتم! تمام حرفها ورفتارهاتو  به....


سلام، ببخشید مزاحم شدم آقای بِهروَرزی هستم، معلم ادبیات وعربی، نگهبان تا اینجا راهنماییم کردن.


خدارو شکرکه این معلمه اومد وتهدید نجمه خانم نیمه تمام موند.

 

دختر، حواست کجاست؟ معلمت رفت داخل کتابخانه، نمی خوای که با وقت کشی پول آقارو حدر بدی؟

 

پوفی صدا دار کردم و باغیظ به طرف کتابخانه رفتم، از کنار نجمه خانم که رد شدم زیرلب دوباره بی ادبی گفت، اصلا نمیشه با این پیرزن غرغرو کنار اومد.
روی صندلیم نشستم. این معلمم مثل معلم‌های دیگه همون حرفهای تکراریو زد ودرسو شروع کرد، آرنج دست راستمو روی میز قراردادم چونمو بهش تکیه دادم ومشغول بازی با انگشتان دست چپم شدم، نگام به برگه نبود بلکه به صورت معلم بود اما افکارم داشت به غذاهای رنگارنگ و خوشمزه وروی میزخیالی چرخ میزد، یاد غذای زندان افتادم، به خدا من الان  به همونم رازی هستم، اینجا دیگه کجاست؟ بیخیال، من گرسنگی های بیشتری کشیده بودم و دیگه پوستم کلفت شده این که دیگه چیزی نیست. اینقدردرافکارم غرق بودم که متوجه گذرزمان نشدم، باشنیدن  صدای درکتابخانه ودیدن لادن  وسینی، با محتوای کیکو چایی  داخل شد. روبروم که قرار گرفت اول به معلمه تعارف کرد. نوبت که به من رسید، اجازه تعارف ندادم، نیم خیز شدم و سینی رو از دستش قاپیدم ودرعرض یک دقیقه تکه کیکمو درنگاه متعجب معلم خوردم و پشت بندش چاییمو سرکشیدم. ‌می خواستم بپرسم مگه خوردنم نگاه داره که این جور مات زده شدی؟ خوب گشنمه، لااقل با این ذره کیک یکم فشارم بالا اومد.


خانم اعتمادی، اگردوست دارین کیک منو هم می تونید بخورید، من میلی به کیک ندارم.


خیلی دلم می خواست اما به خاطر خودم، باید آبرو داری می کردم.
نه ممنون من کلا زود به زود فشارم میاد پایین برای همین تند تندخوردم، شما بفرمایید. وقفه ی بین درس ادبیات وعربی ده دقیقه بود.  درس عربیو شروع کرد، ازبس عربی گوش کردم و معنیشو شنیدم وفعلو فاعل جملات عربیو نشونم داد سرگیجه گرفتم ومی خواستم فرار کنم، اما چاره‌ای جز تحمل کردن نبود.

              ***
یه خانم متشخص باید تو گفتارش، کلمات مناسب وسنجیده به کار ببره نه کلمات عادی یا کوچه بازاری.

 

خوب مگه من چی گفتم: یه جمله بود (ای بابا چقدر دارین حرفو                       می پیچونید) این کجاش بده؟ شما دارین خیلی سختش می‌کنیدا.


خانم اعتمادی، کُلش پراز ایراده ، ببینیند، شما حتی خدمتکارتون که وارد شد، اول لادن جون صداش زدید. یه خانواده ی اصیل، اسم  خدمتکارشو باصمیمیت صدا نمی زنه، فامیلیش یا اسمشو بدون هیچ پیشوندو پسوندی صدا می زنه.
شما داخل جملاتتون گرمی وصمیمیت زیادیو می رسونید درصورتی که ایشون فقط یه خدمتکاره، اون داره وظایفشو انجام میده، برای انجام وظیفه تشکرو صمیمیت لازم نیست.


متوجه شدم، شما الآن دارید میگید چون شما فقط یه معلمی، من باید باهات مثل یه عصا قورت داده حرف بزنم درسته؟ صداتون بزنم خانم خرسند نه مهتاب جون یا مهتاب خانم.
صورتش سرخ شد، چندبار کلمات که می خواست درجواب بگه به نک زبونش  آورد اما قورتش داد و سریع گفت: میریم برای مدل راه رفتن و صحیح نشستن، الان بایستید واین کفشهارو که خدمتکارتون آوردن بپوشید.


اینا که خیلی بلندن، من  زمین خوردنم با این کفشا حتمیه، دستم که شکسته پامم باید بشکنم؟ اینم همچنین کفشی بااین پاشنه های نازک، من      نمی پوشم.

 

خانم ملودی.


خانم ملودی نه، خانم اعتمادی،  مثل اینکه خودتون نکته های خودتونو فراموش کردین؟ حرفهام به مذاقش خوش نیومد، نبایدم میومد، چون حقیقت کلماتشو به خودش برگردوندم.

 

شما از عمد دارین اذیت می کنید، واقعاکه، من دیگه بیش تراز این نمی تونم توهین هاتمو تحمل کنم، من خدمتکار شما نیستم.

 

خدمتکار با شما چه فرقی داره؟ هر دوتون دریک رده هستین، فقط اسم کارتون فرق داره، هردوی شما استخدامی هستین ودارین از آقای سرمد حقوق می گیرین.


شما خیلی بی ادبین، مطمئن باشید اگر به خاطر  اسرارهای آقای سرمدنبود اصلا این فضارو تحمل نمی کردم.


جالبه، آقای سرمد بزرگ یه مرد بسیار پولدار، اومده به شما که از خودشون حقوق می گیرید خواهش کرده؟ خوب میشه مثل من که، از خدمتکار این خونه خواهش کردم. اصلاً من چیو باور کنم؟ اینکه با زیر دستم سرد رفتارکنمو دستور بدم، یا خواهش کنم تا برام کاری بکنه.

 

کافیه، من همین الآن با آقای دانایی تماس می گیرم.


وای، شما الان به من  دروغ گفتین؟ الان گفتین آقای سرمداز شما خواهش کرده، ولی  دوباره گفتین می خواین با آقای دانایی تماس بگیریدوگزاش بدید. فکر نکنم یه خانم متشخص دروغ بگه؟
بیچاره کارد می‌زدی خونش درنمیومد، تا سینه سپر کرد وخواست حرفی بزنه نجمه جون درزدو با اجازه ی گفت و‌داخل شد.


خانم خرسند خسته نباشید؟ امیدوارم این دختر دردسر ساز، خستتون نکرده باشه؟


ببینید خانم خرسند، یه نمونه ی دیگه، جون خودم من دیگه با ایشون صمیمی صحبت  نکردم اما ببینین با خانم این خونه چطور صحبت می کنه.

آقای سرمد اگر قانون گزاره، اگراطرافیانش باید  آدابو معاشرت بلد باشن، اول باید برای این نجمه خانم که خانه زادشون هم هست معلم        می دیدن.


دختره ی بی تربیت، پدر مادرت بهت ادب یاد ندادن، وظیفه ی پدرو مادر اینه که بیشترباید برای تربیت بچه هاش وقت بزارن.
دوره زمونه عوض شده، پدر مادران الآن باید تمرکزشون بیشتر روی تربیت بچه هاشون باشه بعد دنبال کار کردنو، تفریحو گردش، وقتیم بچه هاشون این شکلی به بزرگترا بی حرمتی می کنند به جای دعوا، ذوق میکننو براش کف می زنن.


حرفهای سنگین نجمه خانم مثل پتکی بود که تو سرم می زدن، نمی تونستم بیشتراز این جلوی بغض گلومو بگیرم از کتابخونه زدم بیرون وتا اتاقم دویدم. درو قفل کردم وخودمو روی تخت پرت کردم وباصدای بلند زدم زیرگریه.
 پدرو مادر؟ من کدومشونو داشتم؟ چه تربیتی؟ تربیت من ازدواج مادرم با دشمن پدرم بود. تربیت من کتک خوردنم توسط دستای سنگین تورج بود. تربیت من بی محبتیه مادرم وتورج بود. تربیت من شکنجه های روحی دراین سالها بود. اینا از چه تربیتی حرف میزنن؟
لادن برای صدازدنم به بالا اومد. هرچی به درزدو‌خواهش کرد بیام بیرون نه توجهی کردم نه جوابی دادم.
 یک بارم نجمه خانم اومد که مثلا با توپو تشرهاش مجبورم کنه دراتاقمو باز کنم، امابین تهدیدای توخالیش بیشتر نمک روزخمم می پاشید واشکامو بیشترو بیشتر می کرد.
بقدری گریه کردم که چشمام درد گرفته بودو می سوخت وحسابی باد کرده بود. تار می‌دیدم، به سرویس رفتم وصورتمو چندبار آب زدم و به تختم پناه بردم اما اشکهام خود به خود راه خودشو از گوشه ی چشمام باز می کرد وروی گونم می ریخت.

                   ***
نمی دونم چرا اما انگار ضهنو‌ بدنم لج کرده بودن، امروز برعکس روز قبل، صبح زود بیدار شدم .
برای اینکه باد چشمام بخوابه به حمام رفتم وبا آرامش دوش گرفتم .
شومیز شلواری از کمد برداشتمو پوشیدم، دیگه هرگز حاضر نبودم موهامو خشک کنم یا روبه آینه شونشون بزنم.
ده دقیقه به هفت بود که با همین موهای خیس از اتاقم خارج شدم واز پله ها پایین رفتم، لادن تازه داخل آسانسور رفته بود تا بیاد بالا برای صدازدنم. بدون توجه ای به طرف آشپزخونه رفتم، لادن پاتند کردو کنارم قرار گرفت.


صبح بخیر خانم، حالتون بهتره؟ دیشب کلی نگرانتون شدم.
 وای، چشماتون چقدر قرمز شده و ورم کرده، باخودتون  اینکارونکنید.
من می ترسم با گریه کردنای زیادتون چشماتونو ازبین ببرید. دوش گرفتید؟چراموهاتونو خشک نکردید؟ ممکنه سرما بخورید.

 

داخل آشپزخونه شدم . لادن ،پرچونگی کافیه .
نجمه خانم مثل دیروز، عین میرغضبا و وزیر مملکت تو آشپزخونه با نگاه تیزش ایستاده بود. سرمو پایین انداختم وسلام کردم هیچ دوست نداشتم چشمم به صورتش بیفته.
 دست بردار نبود، باز تیکه هاشو شروع کرد، چه عجب مثل دیروز ژولیده نیستی؟ ادب شدی، سرساعت اومدی، معلومه حسابی گرسنگیه دیروز خوب تنبیهت کرده و از این چرتو و پرتا.
جواب من فقط یه پوزخند خشکو خالی بود، که به جز خودم کسی متوجه نشد. لادن بین سخنرانیه نجمه خانمِ ، روی میزو پر از صبحانه های رنگارنگ کرد اما برای من دیگه رنگو طعمی نداشتن، دست به سینه نشستم و خیره ی به میز.


وا، دختر خوابی؟ چرا صبحانتو نمی‌خوری؟

ممنون خانم، میل ندارم.

 

خانم! دیروز نجمه خانمو نجمه جون بودم الان شدم خانم! تو‌که دیروز کلا چیزی نخوردی، نقشه ای تو سرته؟ باز میخوای ضعیف بشی بیفتی رودستم تا آقای سرمد دعوام کنن.


نترسید، من اونقدر پوستم کلفت هست که اگر چندروز غذانخوردم نمی میرم و اینقدربرام مهم نیستید که بخوام برای شما نقشه بکشم، اون پیرزنو متعجب به حال خودش رهاکردمو ازپشت میزبلند شدم و
از آشپزخونه زدم بیرون وداخل سالن نشستم تا هشت بشه.
لادن با یه سینی صبحانه سرو کلش پیداشد.

بفرمایید خانم، اگه امروزم صبحانه نخورید خدایی نکرده حالتون بد میشه.

 

من صدات زدم؟

چی؟

پرسیدم من صدات زدم که الان روبه روی من ایستادی و داری نصیحتم می کنی، این صبحانه رو ببر بده اون خانم خانه زاد بخوره تا یک وقت قانون خونه ی آقای سرمدشون به هم نخوره.

                ***
خانم اعتمادی، این کتاب که حل نشده هست؟

 

دیروز موقعیتشو نداشتم، نتونستم نمونه سوالاتو پاسخ بدم.


چه موقعیتی؟ روی هم رفته ده تا سوالم نیست.
 اینا بهونست خانم، شما دیروزم به درس هم توجهی نداشتید.


آقای درستکار، دارم میگم موقعیتشو نداشتم.

بله شما با این سنو سال اینو بگید من چی بگم؟ من با دیدن نمراتتون فکر کردم ضریب هوشیه بالایی دارید اما الان متوجه شدم همه ی نمرات عالی وکارنامه ی درخشانتون با پولو پارتی بازی بوده. دوسال ترک تحصیل کردین بخاطر تنبلی و رفاهی که داشتین،
 من از اولشم گفتم روی دروس هایی که میدم ودانش آموزانم حساسم، نه وقتمو از سرراه آوردم نه حوصله ی امثالی مثل شما جوونها رو دارم.


شما حق ندارید بامن اینطوری  حرف بزنید و قضاوتم کنید، خوبه منم بگم خدا به زنو بچتون ودانش آموزان زیر دستتون رحم کنه با این بی منطق بودنتون.
اصلا گیرم من تنبلم، دوست نداشتم مسئله حل کنم، می خواین چی بگید؟


مطمئنم بودم. آقای دانایی بهتره از الان دنبال یه معلم دیگه بگرده، هرچند که پول تو چاه ریختنه، به محض بیرون رفتن از این خونه گزارش امروزو به ایشون میدم .

 

حتماً،خوش اومدید.
مردک روانی، ای خدا، من چه شانسی دارم که کلاً تو زندگیم باید با چنین آدمایی زندگی کنم یا سرو کله بزنم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو یک

آقای محمدی مرد آروم ومهربون تری بود، گفت اشکالی نداره وبا فصل بعدی جواب سوالاتو تحویلش بدم.

صبحانه ونهار نخوردنم، انجام ندادن تکلیفهای کل کتابهای درسیم واعتراضشون، نیومدن خانم خرسند وقهر کردنش، پای آقای دانائیو به اینجا باز کرد. لادن صدام زد که بریم پایین.

 

خانم، آقای دانایی وقتی اومدن دلیل رفتارهاتون با معلما واعتراض هاشونو جویا شدن، نجمه خانم روغن پیازشو تا راه داشت زیادکردو باسوزو گداز تعریف کرد،   آقای دانایی عصبانی شد وگفتن بیام دنبالتون، الآن تو کتابخانه منتظرشماهستن،   خانم من خیلی می ترسم.

 

توچراباید بترسی؟ اونی که باید بترسه منم نه تو.   درزدم، دانایی بفرماییدی گفت: درو باز کردم و‌داخل شدم. سلام.

 

سلام، بیا بشین.

 

بدون حرفی رفتم روی صندلی که اشاره کرد نشستم.

 

می شنوم.

 

چی باید بگم؟

 

تازه می پرسید چی باید بگم؟ خانم اعتمادی، آقای سرمد به شما اعتماد کردن، از شما برای کارکردن پیششون امضا گرفتن، ایشون به جای کار بهتون فرصت تحصیل دادن، فرصت عوض کردن خودتون، شخصیتتون،  فرصت دادن که از گذشته تون دوربشید وکاملا فراموشش کنید، بشید یه ملودیه جدید، یه دختر قوی، باسیاست.      براتون فضای رشدو ترقی ایجاد کردن، به جای تشکر باید این رفتارهارو داشته باشید؟ می دونید با صحبتهای معلمانتون ونجمه خانم درمورد شما رفتارهاوگفتارهای زشتتون چقدر ایشونو سرشکسته وناامید کردید؟ حتی منو، من به شما جور دیگه ای نگاه می کردم واعتماد داشتم.

 

به قصد بی ادبی نباشه، اما می‌تونم بپرسم شغل شما چیه؟

 

این چه سوالیه؟معلومه، وکیل پایه یک دادگستری.

 

شما که وکیلی ودردادگاه رفتو آمد دارید تا به امروز قضاوت یه قاضیو ندیدید؟مراحل دادگاهی شدن یه متهمو ندیدید؟ قاضیها همیشه همین‌طور قضاوت می کنند وحکم میدن؟          آقای دانای که متوجه اشتباهش شد از موضِع خودش پایین اومد.

 

من معذرت می‌خوام، شما راست میگین، باید از اول حرفهای شماروهم می شنیدم،   برام توضیح بدین.

 

اول به من بگید اینجا پادگانه یا زندان؟

 

معلومه، هیچ‌کدام، این چه سوالیه؟ اگر زندانیتون کرده بودیم که آقای سرمد این برنامه ریزی ها واین تدارکاتی برای شما نمی چید، آخر هفته کوه وبرنامه تفریحی ویا غیره براتون برنامه ریزی نمی کرد.

 

امامن دیروز آرزو کردم ای کاش تو خونه ی تورج بودم، تو خونه مهراد، تو زندان، اما نه دراین امارت.   من هرگز به نجمه خانم بی احترامی نکردم، بلند حرف نزدم،  گفتم نجمه جون اعتراض کرد،  گفتم ببخشید دیگه نمی گم.   اما انگار من برای نجمه خانم یه تهدیدم، به چه دلیل اونوهم نمی دونم.                    دیروز سر ساعت هشت بیدار شدم ، لادن جون تلاش خودشو کرد که زودتر از خواب بیداربشم، اما من نتونستم، وقتی گفت ساعت هشتِ، مثل یه دختر معمولی شاید بدتر با عجله رفتم پایین، نجمه خانم اعتراض کرد واشتباهمو بهم گفت، برگشتم بالا به اتاقم، وقتی خودمو مرتب کردم واومدم پایین، خواستم صبحانه بخورم که اجازه ندادوگفتن: من قانون این خونه رو قبلا بهت گفتم والآن جریمه میشی تا یادت  نره.                                              حرفی نزدم، سرکلاس آقای درستکار بخاطر احساس گرسنگی تمرکز نداشتم، یک ساعت بین تعویض معلم، لادن میوه آورد و بازم من مقصر بودم اونقدر سر برنامه هایی که برام چیده بودید، سوال کردم و جوابمو داد که اصلا متوجه گذش