رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پروژه انتقام ملودی | نارسیس بانو کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.pngعنوان: پروژه انتقام ملودی

به قلم:نارسیس بانو ،arabzade

ژانرهای: اجتماعی، تراژدی،معمایی،انتقامی، عاشقانه .

علت:علاقه زیاد به نویسندگی✍️

خلاصه:             🤍

سرگذشت عجیب یک دخترازجنس برگ گل،به خشمگینی طوفان های صحرا، به استواری همچون کوه. دختر رمان مانند     زنده گی افسانه ای،«ققنوس»                           می سوزدوازخاکسترخودیک ققنوس زیباونیرومندمتولدمی شود. پرنده ای که باسرنوشت عجیب  متولدشده، وخداوند سرنوشت عجیب تری برای اورقم می زند.        دومرددرسرنوشتش، می شوند قاتلان قلبش، امایکی ازآن مردان قلب خودرا می دهدتاقلب دخترما،ملودی، دوباره زنده شود وبه تپش دربیاید. آیاملودی قاتل قلبش را می بخشدومعجزه ای به نام عشق اتفاق   می افتد؟                     🤍                                                                                                                                     مقدمه: 

خودم راحذف کرده ام ازگذشته، ازتجربه های تلخ و شیرینی که داشتم، اما از گذشته ام پشیمان نیستم، تجربه ها، حتی تلخ ترینشان، سنگ بنایی بوده اند برای ساختن منی که امروز هستم.
خودم را حذف کرده ام از زندگی خیلی ها، ازارتباطات خوب یابدی که داشته ام، اما ازهیچ رابطه ی تمام شده ای پشیمان نیستم، آدم ها حتی بدترینشان، تلنگری بوده اندبرای ساختن هویتی که امروز دارم.
خودم را حذف کرده ام ازخودم، ازخودی که قبلاً بودم، اماازکسی که پیش ازاین بوده ام -خوب یابد- پشیمان نیستم، همانطورکه اقتضای طبیعت پروانه است که مدتی کرم باشد، مدتی درپیله و در نهایت تبدیل شود به پروانه -پروانه ای درنهایت غرور و لطافت و زیبایی- ، آدمی هم در نهایت کمال متولدنمی شود ولازم است به اقتضای شرایط، ذره ذره حالات و روحیات واتفاقات راتجربه کندتا تبدیل به کسی شود که بایدباشد، کسی که امروز هست یاکسی که بعدازاین خواهدبود.           

مدیرراهنما@Negin jamali 

https://forum.98ia2.ir/forum/8-تالار-طراحی-جلد/

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 112
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

تصاویر ارسال شده

پارت اول

میکشمت دختره آشغال کتک کمه برات، اینبارکشتمت.

 

آره منم همینجا وای می ایستم تاتوبیای منو بگیری و زیردستو پات لهم کنی. 

من دور خونه باغ بزرگ پدریم می دویدم وتورج، ناپدریم یابهتر بگم دشمن خونیم به دنبالم می دوید برای کتک زدنم. وقتی هفت سالم بود پدرم براثر سانحه تصادف فوت کرد واین تورج به اصطلاح دوست وهمکار بابام یک سال نشده مخ مادرمو زدو مثل مارچمپره زد روی اموال پدرم،مثل همین خونه باغ 450 متری که تو یکی ازبهترین نقطه شهرقرار داشت. 

از اولش منو نمی‌خواست، بعداز ازدواج با مادرم بهانه گیریاش شروع شد وکم کم شد کتک زدنو زندونی کردن،گرسنگی دادن و شکنجه ها ی روحی. 

منم می ترسیدم وبیشتر اوقات خودمواز ترس خیس می کردم مامانم تنهاکاری که می تونست بکنه، اینکه منو از زیر دست پای تورج دربیاره وبا گریه التماس کنه که دست برداره، الانم فکر کرده من همون دختر هفت سالم، وقتی 13 سالم شد برای اولین بار تو روش ایستادم باز هم کتک خوردم اما درعوضش دلم خنک شد. الان که بیست سالمه روزی با آرامش براش نزاشتم درخونه می چرخید تا دستش بهم نرسه فکر کرده مثل سابق جوونه ومیتونه با جست زدنای بلندش منو بگیره وکتک بارونم کنه ودرآخر زندانی شدن تو زیرزمین، اگر همون موقع دستش بهم نرسه بعد تلافیشو بدجور درمیاره ومن باید حسابی احتیاط می کردم.

 گاهی گیرش می افتادم وکتک حسابی،یعنی حسابیا، می خوردم که تا چندروز لاشم کناراتاق میفتاد وازدرد نمیتونستم ازجام بلند بشم برم دستشویی ومادرم به جای ایستادن جلوش فقط گریه میکردو منو معاخضه، از هردوشون متنفر بودم، باید بگم از هر سه نفرشون، ناخواهریم تینا.از من هشت سال کوچیکتره ودختر بدی نیست پشتیبانیو دلسوزی می کنه، همراه اشک ریختنهام اشک میریزه، وقتی تمام بدنم سیاهو کبوده یا زخمی،  برام مُسَکنو پماد میاره اما من ازش متنفرم چون دختر تورجه و مامانِ چون فقط اونو دختر خودشون              می دونن.

 تورج بعضی اوقات اگر از دست زخم زبونام تنگ بیاد ودستش بهم نرسه با محبت کردن بیش اندازه به تینا دلمو به آتیش می کشونه ومادرم به همراهی خودش درمیاره. 

 

بلاخره که گیرت میارم دختره بی پدر، اون موقع اون زبون درازتم ببین چطور کوتاه می کنم تا دقیقه ای یکبار نگی مال پدرتو بالا کشیدم ویا از صدقه سریه پدرت الان تو خونه وشرکتش که ارثیه توئه به جایی رسیدم. 

 

مگه دروغ میگم، این مادر احمق من خر شدو ندید تو چطور چشمت دنبال اموال پدرم بود، اونقدر کور بود که یادگار عشقشو کرد گوشت قربونی توی عوضی. 

 

ملودی دیگه به آخرش رسیدم واگه تاحالا صبر کردم به خاطر مادرت بوده ولی زیاد طول نمی‌کشه که مثل سگ از این خونه پرتت می کنم بیرون .

 

سگ خودتیو اون دخترت، کسی که بایدبره بیرون و واق واق کنه تویی نه من.

 

باشنیدن این حرف آتیش انداختم به انبارکاه وبا نعره وفحشهای رکیک تسمه به دست افتا به دنبالم، مامانمو تینا روی بالکن ایستاده بودنو مثل همیشه بادیدن این اتفاقها گریه میکردن بلاخره مادرم به صدا دراومد، شروع کرد صدا زدنه شوهرش والتماس کردن، چون اگر دستش بهم می‌رسید باید لاشمو جمع می کردن که از شانس بدم پام گیر کرد به سنگو با صورت روی زمین افتادم. سوزش زیاد روی دستام حس می کردم بدنم درد گرفته بوداما این درد کجاو اون درد کجا!

هنوز آخ نگفته با اولین ضربه ی تسمه چرمیه تورج وضربات بعدیش با فحشو ناسزا تازه متوجه شدم درد یعنی چی .

مامان با دیدن این صحنه شروع کرد به جیغ زدن، به طرفون پا تندکردکه جلوی این شوهرعوضیشو بگیره اما خون جلوی چشمای این مردک گرفته بودوتا راه داشت با شدت روی هرقسمت بدنم میتونست ضرباتشو میزد، حس کردم چشمام داره ازاین ضربات تسمه ودرد زیاد بسته میشه که مامان خودشو روی من انداخت وضربه ی بعدیو به جون خرید.

اون موقع آقا به خودشون اومدن و تسمه رو به گوشه ای پرت کرد و خواست مامانو بلندکنه، مامان پسش زد وهمزمان صدای پی درپی زنگ ودرخونه  به گوش رسید.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
فاصله زیاد بین صحبتهای ژانرهای رمان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 تینا به داددرخونه  رسیدوبازش کرد ولی درآخرین لحظه صدای زنو مردی که برام آشنا بودخیلی گنگ به گوشم رسیدوچشمام بسته شد.

                       ***

باباز شدن چشمام وبهوش آمدنم، درد زیادی تو کل بدنم پیچید، صدای آخ  آخ گفتنم بلند شد. باتعجب به اطرافم نگاه کردم هرچندکه نمی تونستم زیاد گردن وبدنمو حرکت بدم. من کجا بودم؟ اینجاکه بیمارستان نیست! چه خوش خیال، یه درصد فکرکن تورج منوبه بیمارستان ببره، نکنه این تورج لاشخورمنوواقعاازخونم انداخته بیرون؟

با فکرکردن به این موضوع ناگهانی تکونی به خودم دادم واز جام بلند شدم اما دردی تو کل بدنم پیچیدکه صدای جیغ بلندم باعث شدصاحب خونه یاهمون شیماجون همسایه کناریمون، دراتاقو باضرب بازکنه وبا دلنگرانی داخل بشه وپشت سرش همسرش که  به خاطر مهر محبت ومردانگی که داشت تحسینش می کردم. 

شیما وهمسرش بدجورعاشقو معشوق بودن، یک سالو چندماه پیش به محله مااومدندوخونه باغ کنارمون رواجاره کردن، البته ازخونه باغ پدریه من کوچیکتر بود. اوایل گاهی بطور اتفاقی می دیدمش وبیخیال ازکنارش رد         می شدم.یک بارتومغازه سرخیابون برای خریدرفتم که چنددقیقه بعدازمن اون هم برای خریداومدوبا سلام سرحرفو باز کرد وتا پایان خریدوتادم منزل کلی از خودشو شوهرش، وعشق بینشون حرف زد. دفعه ی بعد،منو زمانی دیدکه رد سیلی آق تورج وحشی روی گونم  خودنمایی می کرد، البته بادیدن همون ردسیلی وسوالش کلی خجالت کشیدم! خودمو کنترل کردم و نگفتم فقط صورتم نیست که سیاه شده، کل بدنمم هست. شیوا جون اونقدر کنجکاوی کرد تایه چیزای کوچولویی براش تعریف کردم نه همه چیزو آخه هنوز شناختی روش نداشتم .

این دیدارهای کوتاه شددوستیه منو شیواوکم کم دردو دل کردن، من ازتورجو مادرم می گفتم، ازگذشته تا به حال، اونم ازهمسرش وتعیرفاتی که ازاو می‌کرد وداستان بچه دار نشدنشون واینکه همسرش به خاطر خانوادش و زخم زبون زندنهاشون  واقدام برای دامادکردن دوباره ی پسرشون  گفت، اینکه مهراد همسرش دست شیواجونو می گیره میاره تهران. 

هردواز زندگیمون می‌گفتیم وکلی اشک می ریختیم  وآه ازروی حسرت می‌کشیدیم. 

من تواین مدت زمان، تعداد معدودی شوهرشو می دیدم ولی حتی برای یکبارهم نگاه مستقیم به من نداشت، امابا ادب برخوردمی‌کرد. تنهاناجیان این مدت اززندگیم این دونفر بودن. 

هربار صدای تورج و من بلند میشد، می‌دونستن کتک خوردنم حتمیه برای پادرمیانی میومدن ویا منو به بهونه ای به خونشون می بردن تاتورج آروم بشه ومن تا شب به خونه برگردم.

 شیوا شده بود برای من سنگ صبورو پابه پای من برای بدبختیم ودست تقدیرم  اشک می‌ریخت، تورجو لعنت می‌کرد واز بی عرضه گیه مادرم انتقاد می‌کردواز شوهرش مهرادتایید حرفاشو می‌گرفت، هرچند که آقا مهراد بیشتر تا ماباهم بودیم خودشو داخل اتاق کارش حبس می‌کرد. ولی گاهی هم تو سالن جلوی تلوزیون نشسته بودو مشغول دیدن فیلم یافوتبال بود. شیما درمورد من، تورجومادرم حرف می‌زدو نظرشو می پرسید. 

دوستشون داشتم زنو شوهرخوبو دوست داشتنی والبته با مرامی بودن وبرام شده بودن بهترین دوست، دربین این رفتو آمدها ودوستی،متوجه شدم هردومعمارو مهندس نقشه کشی هستن ودرکارشون بسیارموفق. 

 

عزیزم ملودی حالت خوبه؟ چی شده؟ چراجیغ کشیدی؟خدای من، چرا تکون خوردی؟ اصلایادت هست چه اتفاقی برات افتاده؟

سلام، شیوا جون من کجام؟ 

کجامیخواستی باشی؟ خونه ی من.

اما من....... 

عزیزم، تو یکی ازاتاقهای مهمانی،معذب نباش، خدا لعنتش کنه ببین تورو خدا، چه بلایی سرت آورده، اگر دیرتر رسیده بودیم الان بایدتو مراسم ختمت می بودیم. 

 

من چندروزه اینجام؟ 

 

دوشبو سه روزکامل، تاشب قبل دکتر بالای سرت بودو سرمتو  دیشب قطع کرد. خدارو شکر هم که شکستگی وخونریزی داخلی نداشتی.

 

درهمون لحظه چشمان عسلیش پراز اشک شدو شروع به باریدن کرد. با ترس پرسیدم:شیواجون حالت خوبه؟چراگریه می کنی؟نکنه به خاطرمنه؟ ازمن خسته شدی؟ روی تخت کنارم نشست. 

 

چرت نگو، من کی گفتم ازتوخسته شدم، مگه تومقصری؟ 

 

پس این چشمای اشکیوگریونت چی میگن؟ 

 

خودتو ندیدی، اگه بدونی اون ناپدریه نامردت چه بلایی سرت آورده، به خدا هربار چشمم که بهت افتاده جگرم آتیش گرفته، باورت میشه مهراد، مرد من که اینقدرآروم وصبوره تو این چندروزبا دیدن وضعیتت چقدر داغونو پریشونه ومدام به ناپدریت لعنت می‌فرسته ومیگه حیف اسم مردروی این موجودکه چشم حیوونم سفید کرده.دوباری مادرت اومددیدنت، بار آخر یه زهر چشمی از مادرت گرفت که دیگه اینجاها پیداش نشد. وای اون روزو که یادم میاد تنم میلرزه، همون روزی که بارسیدنمون به خونه، صدای دادبلنداون نامردوجیغ تو وگریه های مادرت وخواهرت، کوچه رو برداشته بودشنیدیم،به گونم زدموبه مهرادگفتم بدوکه اینبارملودی زنده زیر دستش بیرون نمیاد. کلی درزدیم، زنگ زدیم، تایکی دروبازکنه،  امامردیمو زنده شدیم. وقتی بیتاگریون درو بازکرد. مهرادو  من به طرف تو که زخمی وآشو لاشو بیهوش روی زمین افتاده بودی ومادرت خودشو روی توانداخته بود، دویدیم.

 واااای من با دیدن ناپدریت تو اون زمان ودراون حالت دیدم،  کلی ترسیدم اما مهرادیقشو گرفتو به سینه دیوار کوبوندش ونعره ای سرداد که تابه حال ندیده بودم، اصلا فکر نمی کردم مهراد این مدل رویی هم داشته باشه.اما مگه این مردک وحشیه دزداز رو می رفت، آخرش کارشون به کتک کاری رسیدوبا پادرمیونیه مادرت ازهم جداشدن، مهرادم معطل نکردو تورو به درمانگاه برد،دکترم بعداز معاینه و عکس بستریت کرد.صبح روزبعد،وقتی گفت شکستگی و خونریزیه داخلی نداری  آوردیمت خونه، مهرادازدکترخواهش کردکه بیاد خونه معاینت کنه تابهتر بشی. 

 

باشنیدن جملات آخر شیوا از یک طرف به خاطر این همه محبت و طرفداری که هیچ وقت طعمشو نچشیده بودم کیلوکیلو قندتودلم آب کردن وازطرفی وقتی گفت: آقامهرادبغلم گرفته، از درون گرگرفتموخجالت کشیدم، وای حتی تجسم کردنش برام سخت بود. 

 

عزیزم مثلا ملودی خانم مریض هستن، یکم مراعات کنی بدنیستا. 

 

باشنیدن صدای  آقامهرادتازه یادم اومدم پشت سرشیواجون، بادلنگرانی به خاطرجیغ من به دم دراتاق اومده .سلامی کردم و سرمو پایین انداختم، نمیتونستم ازخجالت تو روش نگاه کنم. 

 

سلام، خدارو شکربهترین وبالاخره بهوش اومدین، کلی دلنگرونتون بودیم. وضعیتتون اصلا خوب نبود،همین که چشم باز کردین خدارو شکر.

 

همونطور که سرم پایین بود گفتم:ممنون واقعا شرمندتون شدم. آرامش از زندگیه شما هم گرفتم، امیدوارم یه روز خوبی هاتونو جبران کنم، شماوشیوا جون فرشته های زندگیه من هستید. 

 

این چه حرفیه شماجای خواهرمن، شیوا،عزیزم بهتره یکم ملودی خانومو تنها بزاری، الآن که بهوش اومدن بهتره براشون سوپ مقوی درست کنی، در این چندروز فقط باسرم طی کردن.

 

وای من چقدرخنگم ، اصلابه کل فراموشم شد. ملودی جونم ببخشید، ازبس نگرانت بودم، بادیدن باز شدن چشمات وبهوش اومدنت، اینقدر زوق کردم که بجای تقویت کردنت نشستم وکلی پرحرفی کردم، من برم برات سوپ ماهیچه درست کنم تاخیلی زود مثل روزاولت بشی، الانم راحت باشو  خوب استراحت کن. 

 

شیواجون بیشترازاین خجالت زدم نکن، نیازنیست بیشتربه دردسر بیفتی، به مادرم زنگ بزن بیاددنبالم.

دیوونه این چه حرفیه، مگه دوستا باهم تعارف دارن؟ دیگه نشنوما. 

شیواجون اومد بلند بشه که دستشو گرفتم: ازوقتی باهم آشنا شدیم به جز دردسربرای شماچیزدیگه ای نبودم، اینبارکه دیگه کلاًاسباب زحمت شدم، فقط نمیدونم چطورجبران کنم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

شیوا جون شبو کنارم خوابید واسرار من برای مانع ازاین کارش بی اثر بود. آنقدر درمورد خودش وعشقی که بین آقامهرادبودحرف زد که من اصلا متوجه نشدم کی به خواب رفتم.

 

***

دوروزی گذشته بودو من خیلی بهتر شده بودم،کبودیهام رو به بهبود بود. بدن درد داشتم اما نفس گیر نبود،  از مهربونی و خانمی شیوا جون هرچی بگم کم گفتم و همچنین از آقا مهراد.

هر مرد دیگه ای بود، با وجود یه فرد غریبه تو خونش حسابی شاکی میشد امااونقدر مردو شریف بود که خم به ابرو نیاورد، بلکه مدام به شیواجون ساعت داروهام، نوع خوردو خوراکمو یادآوری وتاکید می‌کرد.   درسته من ازنظرخودم، یجورایی مزاحمشون بودم و به خاطرحالو روزم دستو پاشونو بسته بودم وشیوا جونم  تا مدت زمانی که من آنجا بودم، قید رفتن به شرکتی که داخلش کار می کردن، زده بود.

اما درکنارمراقبت از من، شاهد عشق ورزیشونم نسبت به هم بودم و دیدم این عاشقانه ها، منو به دنیای خیالات می برد.هر بار با خودم می گفتم: یعنی منم چنین همسری پیدا می کنم؟

خدا ببخشتم، یکی دوباری هم آقا مهرادو کنار خودم تجسم کردم که کلی از فکرم خجالت کشیدم وبه خودم لعنت فرستادم.

 

عزیزم اجازه هست؟ 

 

معلومه، شیوا جون برای خونه ی خودت هم اجازه میگیری؟

 

خونه ی خودم باشه، اما این اتاق الآن حریم شخصیته.

 

ببین اگر باز اومدی منو ببری سالنو به زور از اون غذاهای به اسطلاح مقویت بدی،   من پا به فرار می زارم.  شیواجون انگار تازه چیزی یادش اومده باشه به پیشونیش زد.

 

وای دیدی چه زود فراموش کردم، نه برای این نیومدم، اومدم بگم مادرت اینجاست، الآن داخلش سالن نشسته، میخواد ببینتت.

 

اخمام تو هم رفت، چی شده که این به اصطلاح مادر نگرانم شده و به دیدنم اومده؟ به آرومی از جام بلند شدم احساس درد می کردم، لبمو به دندون گرفتم، شیوا جون بادیدن حالت صورتم پاتند کرد به طرفم وبازومو گرفت. کمکم کرد تاداخل سالن برم، مامان با دیدنم از جاش بلند شد.

بَه،مامان خانم، بلاخره یاد دخترت افتادی، تو اصلا دختری به اسم ملودی هم می شناسی؟ 

 

بعداز اینهمه اتفاق واین حالو روز، هنوزم نیش میزنی؟ تا کی می خوای ادامه بدی؟ 

 

تا شمامتوجه بشیو شر اون شوهر بی وجودتو از خونه ی پدریم کم کنی، تا یادت بیفته منم دخترتم، دختری که مثلا ثمره ی عشقته.

هِه، من چه خوش خیالم، مگه اصلا عشقیم وجود داشته؟ دیگه داره باورم میشه توهم منتظر همین فرصت بودی وبا تورج هم همدست.... 

دست مامان بلند شد تا تو گوشم بکبونه اما نزدیک صورتم نگه داشت ودستشو پایین آورد .

چرا نمیزنی؟ شوهر بی وجدانت تمام هیکلو سرصورتموکلی خوشگل کرده تو هم مهر هنر شوهرتو پاش بزن.

 

من برم چای بریزم.

 

شیواجون این حرفو زدو مارو تنها گزاشت.مامان اشک ریختنش شروع شدو همونجا کنارم روی مبل نشست.

 

 

زخم زبون زدنم حدی داره، یعنی من اینقدر بدم که فکر کردی از مرگ شوهر اولم خوشحال شدم؟ آخه کدوم زنی می خواد دوبار ازدواج کنه؟ مگه دست من بود؟ اینم دست سرنوشت بود که برام ایشکلی رقم خورد.

آخه من به تو چی بگم ملودی؟ چه پدر کشتگی با تورج داری؟ اگه اینقدر نیش نمیزدی، تلخ نبودی، یکم مثل تینا رفتار می کردی، الآن این حالو روزت نبود.

 

دیگه تحمل نکردم و باصدای بلند بهش توپیدم: من، من چه پدرکشتگی باهاش دارم؟ الان من مقصرم؟ این همه سال نابینا بودی؟ من هفت سالم بود. میفهمی، هفت سال، خودتو زدی به فراموشی؟ میگی تینا، مگه اون مردک منو دختر خودش دیدکه من اونو پدر خودم بدونم، مگه احساساتی که پای دخترش ریخت برای منم همون  احساساتو خرج کرد من حتی به نصفشم قانع بودم. از من چه توقعی داری؟ ازاینکه کتکم میزدو حبسم می‌کرد، اینکه جلوی من برای شکنجه کردن  روح روانم حرفای قشنگ قشنگ به دختر تازه بدنیا اومدش میزدو محبت خرج می کرد، یه بچه تازه به دنیا اومده محبت حالیش بود؟ازمن چه انتظار داری؟ بهش بگم پدر، درصورتی که حتی یکبار سعی نکرد، یکم، فقط یکم پدرانه برام خرج کنه.

 من هنوز محبت های بابامو فراموش نکرده بودم وتو روئیاهام هنوز گرمای  نوازشهاشو حس میکردم که شوهر عوضیت، اون دزدِعقده ایه روانی، سیلی خوابوند تو گوشم. مدام بهونه می‌گرفت ،کتک میزدُ تو زیر زمین زندونیم می‌کرد ویامنو باشکم گشنه تو اتاقم حبسم می کرد.

 

 

ملودی جون، عزیزم آروم باش، ببین چطور داری میلرزی، بشین یکم شربت بخور، خدایی نکرده فشارت پایین میفته ها، بشین عزیزم.

 

 

 نه تنها دستهام، بلکه کل بدنم داشت می لرزید، اشک، دیده چشمهامو تار کرده بود، توان نگه داشتن لیوانونداشتم، شیوا جون کمکم کرد تایه قلوپ از شربتمو خوردم، کمی از لرزش بدنم کم شد.                                 فکر کردم مادری یادش اومده، تازه یادش اومده محبت کنه، امابا این حرفهایی که شنیدم  نمی خواستم چشمم به چشمش بیفته یاصداشو بشنوم، آرزو برای من حروم بود.

 

من میومدم برای بحث کردن،اومدم بگم برگرد خونه، الان چند روزه خونه ی خانم وآقای کیان هستی وحسابی بهشون زحمت دادی ممکنه تو درو همسایه هم حرفو حدیث برای تو درست بشه هم برای این دوتا جوون دخترم.

 

به من نگو دخترم، تو یه دختر داری اونم اسمش تیناست نه من.

 

باشه،باشه،هرچی تو بگی، خدارو شکر به لطف شیوا خانم وهمسرشون، آقای کیان بهتری، اومدم دنبالت ببرمت خونه ،تو از این به بعد یکم آروم وخانم وار رفتار کن تاآقاتورج مدام زیرتسمه نگیرتت واینقدرهم  خونه ی پدری، شرکت واز این حرفها نزن، تورجم پدره، بلاخره اونم کم کم توراه میاد.

 

تمومش کن، من زیر بارظلم اون شوهرت نمیرم وتازمانی که اموال پدرمو پس نداده دست از سرش بر نمی دارم حتی اگه زیر دستش جون بدم.

 

من از دست تو چِکنم؟ دیگه دارم کم میارم، دست از لجبازی بردار، پاشو بریم خونه.

 

من که هرچی به تویا به تورج بگم هیچ کدوم گوشتون بدهکار نیست، اینجا هم بیش از اندازه موندی، دیگه روم نمیشه تو صورت شیوا خانم وهمسرشون نگاه کنم، هرچی زحمت دادیم کافیه.

 

این چه حرفیه مینا خانم، ملودی جای خواهرم، هیچ مزاحمتی برای من و همسرم نداره.

 

شما لطف دارین، انشاالله جبران می کنم. ملودی دیگه بیست سالشه ومیدونه موندن زیاداونم خونه ی شما زیاد درست نیست.

 

من که بهتون گفتم.... 

 

ممنون شیواجون، مامان درست میگه مهمون یکی دوروز، منو ببخشید که مزاحم شما وآقا مهراد شدم. 

 

وا،بازشروع کردی، دیگه نشنوما، کسی ندونه انگار ما غریبه ایم. دوستا که بین خودشون این حرفهارو ندارن، من اونقدر دوستت دارم که تاآخرِعمرتم در کنارم، تو یه خونه باهم زندگی کنیم نه من شاکی میشم نه مهراد.

 

گونشو محکم بوسیدم، معلومه که تو بهترین دوست وحامیه منی، منم خیلی دوستت دارم .

در این مدت زمان کم که باهم آشنا شدیم برام کم نزاشتی، اما بلاخره هر مهمونی باید یه روز برگرده خونش.  با هزار جور تعارف از طرف منو مامانو شیوا جون بلاخره من به خونه برگشتم وخداروشکر به تورج، ازرائیل زندگیم برنخوردم.

 

تینا هم مدرسه بود، من یک راست به اتاقم رفتمو روی تشکی که مامان انداخت دراز کشیدم. 

یعنی این زن مادر واقعیه منه؟ یا سرش به جایی خورده واین همه بی انصافیو نمیبینه؟ یعنی اینهمه ظلم و فرق گزاشتنو نمیبینه؟ یکیش همین اتاق، همین تشکو رختو لباسای کهنه، توی یه صندوق،من حتی کمد برای لباسهام ندارم اما تینا خانم چی؟ یه اتاق صورتی با تم صورتیه دخترانه، یه اتاق کاملو زیبا.

 

***

چندروزی نه من از اتاقم بیرون میرفتم نه اون ازرائیل به سراغم میومد، کبودیهای صورتم، حالت مهوی به خودش گرفته بودکه تا دوروز دیگه هیچ اثری ازش نمی موند. 

مامان از دیروز تا الان خیلی عجیب شده، بیش اندازه محبت برام خرج می‌کرد ومرتب غذا ومیوه خوردم          می داد واز صبحم که به جونه خونه افتاده بود وتیناهم کمکش می‌کرد، حس می کردم می خواد یه حرفی بزنه اما می ترسه واز زیرش فرار می کنه. 

امروز که وسط هفته بود، یعنی مهمون داریم؟ تو خونه ی ما که از این خبرا نبود!به جز شیوا جون  که تو این چندروز مرتب زنگ میزد، یکبارم با جعبه شیرینی به دیدنم اومد، همین.  تو همین فکرا بودم که دراتاق باز شد.

 

خدارو شکر که رنگو روت بهتره، بیا ببین دیروز که رفته بودم خرید برات چی گرفتم، بپوش ببین خوشت میاد.

 

چشمام از تعجب گشاد شده بودو داشت از حدقه میزد بیرون! من میگم اینا مشکوکن بگین نه.، خبریه؟ من تاحالا یاد ندارم شما از این دستو دلبازیا برام کرده باشین، نه تو نه شوهرت، الان این محبت چند روزه واین کتو شلوار شیکو گرون این وسط چی میگه.؟

 

ببین، محبتتم می کنیم اینجوری برخورد می کنی، چقدر بدبینی ملودی ؟

 

مامان کافیه، من هم تورو خوب میشناسم هم شوهرتو، یه خبری هستو تو داری پنهون میکنی والآنم با خریدن این کتو شلوار میخوای دهنمو ببندی. 

 

 

دهن بستن چیه عزیزم، تو دخترمی الانم بزرگ شدی وبیست سالته خشگلم که هستی.

 

تشرگونه:مامان 

 

خوب، اوم، خب چطور بگم؟

 

مامان حرفتو بزن.

 

باشه تو درست میگی، چندروز پیش یکی تورو از آقاتورج خواستگاری کرده، تورجم اومدبا من مشورت کرد، منم اجازه دادم بیان، یعنی امشب میان.

 

 

چیییی! واااقعا که، من این وسط چه حکمی دارم حکم هویج؟ اگه این شوهرت فکر کرده با عروس کردن من می تونن از شرم خلاص بشه کور خونده.

 

اینقدر بدبین نباش، دارم میگم اول از من اجازه خواست.

 

نچ، من نه خواستگار می خوام نه امشب پامو از اتاق بیرون میزارم، همون لحظه در باشد باز شد، تورج با صورتی که از عصبانیت درحال انفجار بود داخل شدو نعره کشید: غلط کردی، مگه دست خودته، اگه فکر کردی این تو بمیریها از از اون تو بمیری هاست کور خوندی، فرار مرارو، خونه مهرادخان کیانو، شیواجونت اینا نداریم. برای ساعت هشت آماده باش.

 

کتو از مامان گرفتو به طرف صورتم پرت کرد ودست مامانو گرفتو از اتاق خارج شد و درو به روم قفل کرد.

عوضی، اگه فکر کردی به این راحتی از شرمن خلاص میشی کورخوندی، امشب چنان بلایی سر تو و اون مردک به اصطلاح خواستگار دربیارم که  آبرویی برات نمونه ودیگه حوس شوهر دادن من نکنی، اون خواستگارم حوس زن گرفتن نکنه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

صدای زنگ درخانه به گوش رسید، تورج ومامان با هیجان به طرف اف اف رفتن، بله بله ای گفتنوچند دقیقه بعد،  صدای زنو مردی که برام ناآشنابودبه گوشم رسید،مدام تعارف تیکه پاره میکردن تا بلاخره سکوت برقرار شد.

کتمو پوشیده بودم وآرایش ملایم روی صورتم نشوندم ،جلوی آینه به خودم نگاهی انداختم، چشمانی کشیده اما مشکیه مشکی، ابروهای پرپشت به هم رنگ چشمانم، تابه حال به ابروهای دست نزده بودم وموهای مشکی ساف شلاقی، صورتم موداشت نه زیادکه شبیه گوریل خوشگله باشم، نه به آن اندازه که سفیدی پوستم نمایان باشه، من نمونه یه دختر کاملا شرقی بودم  .

صدای چرخیدن کلیدداخل قفل اتاقمو شنیدم وباباز شدن در، رومو ازآینه گرفتم و به طرف درچرخوندم.


ملودی آماده شدی؟


معلوم نیست؟ مامان با دیدنم لبخندی زد.


چقدر خشگل شدی! اصلا باورم نمیشه قرارعروس شدنتو ببینم.


لازم نیست باور کنی، مامان سرشو به نشونه تعصف چپو راستی کردو گفت: سریع برو آشپزخونه، آقا تورج یا من صدات زدیم چایی بریزو بیا.


جوابی ندادم.


ملودی خواهش میکنم امشبو مراعات کن، گزک دستش نده.

مامان که رفت منم سریع مشغول پیاده کردن نقشم شدم، مگه تو خواب ببینی زن مردی بشم که تو انتخاب کردی تورج عقده ای.

مامان که صدام زد، چاییو داخل استکان‌های مخصوص مهمون ریختم نه به تعداد بلکه چهارتا اضافه تر،
مامان عاشق این مدل فنجونهای چای خوریش بود.
وای مامان جون از الان میگم ببخشید، هل شدم ولبخند خبیسی زدم. از آشپزخانه خارج شدم، با سری پایین که فکر کنم دیگه تو یقم بود داخل اتاق پذیرایی شدم، اول رفتم به طرف زنه،   کمی خم شدم وگفتم بفرمایید، فنجونو که برداشت همزمان نگاهی به من انداخت، با دیدنم دستش وسط زمینو هوا خشک شد. سریع چرخیدم به طرف مرده رفتم که با دیدنش آتیش گرفتم. مرتیکه آشغال، یکی همسن خودش برام جور کرده، دراون لحظه  تنفرِ درونم نسبت به تورجو مامان هزار برابر شد، تورجو می تونستم درک کنم که می‌خواست هرطوری شده از دستم خلاص بشه وچِزم بده اما این زن به اصطلاح مادر چی؟
چند ثانیه کوتاه وقفه افتاد ولی خودمو سریع جمعو جور کردم تا نقشم لو نره،
نگاهش کردم، تا چشمش به من افتاد دهنش به اندازه ی غار علی صدر باز شد.

 همزمان لبخند پتو پهنی زدم که تمام دندونام به نمایش گذاشته شدوپشتش یه چشمک، به طرفش رفتم، دوقدمیش نرسیده که سینیه چاییهارو روی بدبخت خالی کردم، خوب به من چه، هول کردمو پاهام تو هم پیچید، نه که خواستگار اولمه.
چاییهااز صورت تا کل بدنش و اون قسمتی که اسمشو نبر ریخت وبیچاره پیرمرد بلند شدو به جلزو ولز افتادو نعره می کشید یعنی نعره می‌کشیدها،
آخی تفلک مونده بود کدوم قسمت لباسشو از بدنش دور کنه تا کمتر بسوزه، فکر کنم اون قسمت بیشتر سوخته، چون زیاد بالا پایین می پریدوداد می زد، سوختم سوختم، نمیشدم که جلوی خانما به شلوارش دست بزنه.
زن همراش با دیدن این صحنه محکم به گونش زدو خدا مرگم بده گفت، همزمان با تورجو مامان که پشت بهم بودن به طرفش رفتن تا بدن آتیش گرفتشو خنک کنن، منم دیگه کنترلم از دست داده بودمو فقط قهقهه می زدم، تورج احمق بیچاره آبرو براش نموند،  یکم به اون مرده کمک میکرد مابینشم به من ناسزا می گفت، مامان که دیگه نگو، یه کمک بزرگی کرد که مرده کلا آتیشش خوابید. مامان با دیدن اتفاقات وسوز سوز زدن مرده، پارچ شربت خنکِ روی میزو برداشتو سرتا پای مرده پاشید وبعد تازه فهمید چیکار کرده.

وای من که مرده بودم از خنده،تورج  تا به سمتم حمله ور شد، خندمو قورت دادمو جیغ کشیدم وپا به فرار گزاشتم واز درخونه زدم بیرون، به خونه شیواجون که رسیدم به جون درخونه افتادم واین مشتام بود که برروی درخونه فرود می اومد و درکنارش زنگای پی در پی می زدم وازترس نگاهی به طرف خونمون می نداختم که یک وقت تورج نرسه، بیچاره آقا مهراد اینقدر هل زده شده بود که مدام کیه کیه پرسید تا دم درخونه،   درو که باز کرد و منو دید حاجو واج موند، حقم داشت. اول بیچاره هارو با درزدنم ترسوندم که به جای باز کردن در با اف اف تا دم خونه دویده بود، الان از دیدن قیافم.

منتظر تعارف نشدم، درو بیشتر باز کردمو به داخل خونه پریدم و به سمت ورودی دویدم که همون موقع شیواجونو روی بالکن دیدم.

 

 ملودی چی شده باز؟ چه آتیشی سوزوندی؟ من که به نزدیکیش رسیده بودم با دیدنم شک زده موندو حرفی نزد، چند ثانیه بعد بریده بریده گفت: این چه قیافه ایه؟ چراخودتو این شکلی کردی؟

دستشو گرفتمو به داخل کشوندم با یادآوری صحنه دوباره قه قهم به هوا رفت، شیوا جون مونده بود متعجب باشه یا بخنده.

همیشه بخنده، ملودی موضوع چیه؟


دستشو گرفتمو همراه خودم به داخل بردم، کف سالن  پخش شدم وشیواروهم به همراه خودم روی زمین پخش کردم، اونم با خندیدن من به خنده افتاد ولابلاش گفت: آخه دختر خوب بگو قضیه از چه قراره؟ این سرو صورت، دندونات، خندیدنات واین شکل در زدنو تو خونه پریدن؟


وای شیوا جون اگه الآن بدونی خونه ما چه ولبشویه؟ آقا مهراد تازه داخل سالن شد، اما بیچاره نیومده با ضربه های محکم به درِخونش وزنگهای طولانیه پشت سر هم به طرف درخونه پا تند کرد تادرو باز کنه، هنوز از در سالن خارج نشده داد زدم، آقا مهراد، جون شیوا نزارید بیاد توها، اینبار واقعا منو میکشه،بیچاره،  با علامت سر مطمئنم کردوازدربیرون رفت.

 

خوب الان تعریف کن؟

 

یادته پشت تلفن گفتم مشکوک میزنن؟


آره.

 

امروز مامان نزدیکای یازده، کتو شلوار به دست به اتاقم اومد.

 

چی؟!

 

صبرکن با کلی من من کردن گفت، یه نفر منو از تورج خواستگاری کرده وایشونم باسخاوت کامل اومده از مامان اجازه گرفته ومامانم از کارشوهرجونش زوق کرده و حالا خوشبختیه منو می خوادو  قبول کرده.

 گفتم نه، چون می دونستم تورج چه مارمولکیه، اما تورج با دادو قال اومد تواتاقمو تهدیدم کرد وبعدم رفتن بیرون و درو بستن، منم عمرا اگه می زاشتم این خواستگاری سربگیره.
شب وقتی مهمونا اومدن مامان اومد صدام کرد منم که آماده شده بودم، آرایش ملایم روی صورتم نشوندم ،حسابی به خودم رسیده بودم، مامان با دیدنم خیالش راحت شدو رفت،
همین که رفت صورتمو پاک کردم با یکم لوازم آرایشی زیر چشممو کبود کردم، با ماژیک سه تا از دندونای اصلی بالا وپایین سیاه کردم موهامو هم با دستگاه ویف مامان درست کردم واسپری زدمو سیخ سیخشون کردم شدم شکل خُل وعضها، بعدم با مداد مشکی از صورت پشمالوم یه گوریل درست کردم، وای نمیدونی چه حالی داد.
من تعریف میکردم اما هنوز به جاهای خوب خوبش نرسیده بودم قه قه ی شیوا جونم هوا بود، دلشو گرفته بود از خنده ریسه میرفت.

ادامه دادم: سرمو تو یقم فرو کردم تا مامان وتورج منو با این وضع نبینن واون خواستگارا پیش خودشون فکر کنن من چه با حجب حیایی هستم.
به زنه که رسیدم فکر کنم خواهرش بود تا چایی برداشتو نگام کرد بدبخت درجاخشک شد، اما تا برگشتم به طرفه مرده، دیدم آشغال یکی همسن خودش وبرام لقمه گرفته، کوتاه قدو چاقو عینکی، منم معطل نکردم، تا نگام کرد نیشمو تا راه داشت باز کردم وپشت بندشم یه چشمک حوالش کردم، وای قیافه ی مردرو بگوحسابی تماشایی شده بود، منم لابلای حرفام با یادآوریش می خندیدم ووقتی یکم آروم میشدم ماباقیشو می گفتم.

هیچی دیگه دوقدمیش که رسیدم از حول خواستگار سینیه پراز چائیو حل دادمو از سر تا نوک پاش

این چای داغ بود که می‌چکید، مرده حلاجون گرفته  مونده بود کجای لباس وشلوارشو از بدنش جدا کنه آخه نمیشد که جلوی ما زنا به جای خاصی هم دست بزنه، بیشتر جلزو بلز می‌کرد وبا اون هیکلش بالا پایین می پرید و سوختم سوختم می کرد،  ولی مامان خانم شاهکار منو خوشگلتر کردو برای خنک شدن اون مرده پارچ شربتو روش خالی کرد، حالا فکر کن. هردو کف از خنده پهن شده بوده بودیم، مگه میشدخنده مونو کنترلش کرد.


وای خدا، دختر به تو چی بگم، چقدر بلایی، من اگه بودم عمرا این نقشه به ذهنم می‌رسید. وقتی یادم میاد اونجای حساسشم سوخته نمیتونسته (شیوا جون قهقهه ای زد)ای کاش بودمو میدیدم.


خانمم شماهاالآن خوب بخندین،  اما من به زور جلوی آقای تورجو گرفتم تا داخل نیاد.

 

باشنیدن صدای آقا مهراد من تازه به خودم اومدم، اما بادیدن صورتش که به زورخندشو نگه داشته بود دوباره پوقی زدم زیر خنده وشیواجونم به همرام، آقا مهراد دیگه نتونست خودشو کنترل کنه وصدای خنده های مردونش به هوا رفت و من محو اون صورت وخنده هاش شدم.

***

حالا چی میشه؟

هیچی، چی میخواد بشه، تورج یا دیگه توخونه رام نمیده یا بعداز یه کتک حسابی کلا تو زیر زمین حبسم میکنه.

نگو ملودی اینجوری، منم دلهره میگیرم.

 

به پاش زدمو گفتم: دختر بلند شو برو کنار شوهرجونت بخواب تو این موقع شب اینجا پیش من چیکار می کنی؟خندیدوجواب داد:

 

 مرض دختره خل ،معلومه که میرم پیش شوهردوست داشتنیم می خوابم.


تا دم در اتاق رفت، ایستادو صورتشو به طرفم چرخوند.


ملودی نگران نباش من وقتی گفتم خواهرم یعنی واقعا خواهرمی وهرگز پشتتو خالی نمی کنم، نه من نه مهراد اجازه نمی دیم این ناپدری بیشتر ازاین اذیتت کنه.


شیواجون باتموم شدن حرفای دلگرم کنندش رفتو درو بست اما من دستامو زیر سرم حلقه کردم وبه سقف زل زدم.
بازم به معرفت تو، اما تاکی میتونم تو خونت بمونم، بدرک، اوج آخرش یه کتک ماه میخوریم، یه چند ماهی هم توزیرزمین زندونی میشم، مگه دفعه اولمه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

خدا بگم چیکارت کنه ملودی، آبرومونو بردی، وای خدا این چه دختری بود دادی به من ،آتیش درست کردن یه چیز بی عقلیم یه چیز دیگه، دیشب این چکار بی رهمانه ای بود که کردی، بزرگ شدی اما درست نشدی، بی عقلی، چرا تو یکم توراه نمیای، فکر نمیکنی؟ تورج بیچاره  تا کی همراه آقای رستگار تو درمانگاه بود.
 تو زندگیش اینقدر خجالت نکشیده بودو معذرت نخواسته بود که دیشب از اون مرد شریف  خواست. درست کردن سرو صورتت به اون وحشتناکی به درک، اما، وای یادم میاد انگار خودم سینیه چای داغ روم ریخته شده. من دیدم چقدر استکان چای داخل سینی گزاشتی ،اِ،اِ،اِ،منه ساده رو بگوفکرکردم هل کردی، نگو خانم نقشه کشیده برای بی آبرو کردن مادرشو آقا تورج مگه، ما جز خِیروصلاحت چیو خواستیم؟


مامان صبح بعداز رفتن آقا مهراد به اینجا اومد وتاالآن با گریه زجه، شرح حال شب قبلو تعریف میکرد. با پوزخند روبروش نشسته بودم، شیوا جونم کنارمامان نشسته بود گاهی لابلای زجه  های نمایشیه مامان میگفت: مینا خانم آروم باشید حالا اتفاقیه که افتاده. 
انگار نفت روآتیش می ریختن ومامان سوزو گدازشو بیشتر می‌کرد. دیگه کافی بود هرچی حرف مفت گوش کردم صبرم لبریز شد. 
بسه خانم به اصطلاح مادر، این ننه من غریبم بازیتو تمومش کن، برای کی اینقدر داری خودتو به آبو آتیش میزنی؟ برای شوهر آشغالی  که یکی همسن خودشو برای خواستگاری دختر بیست سالت آورده بود وبعدم میگی خیرو صلاحتو می‌خواستیم.
تینابه جای من، هیچ کدومتون قبول می کردین یا آرزوها براش داشتین؟ 

وا، چرا شلوغش میکنی؟ کجاش پیر بود بنده خدا، آقای رستگارچهل سال بیشتر نداشت. تینا هم مثل تو چه فرقی میکنه؟ 

نقش بازی کردن تا کی، مامان تو خودتو زدی به کوریو کری یا هرچی عشق  زندگیت میگه تو چشم بسته قبول داری؟ (اداشو درآوردم، واکجاش پیره فقط چهل سالشه )چهل سال به اضافه ی پانزده سال دیگه روش، یعنی چروک صورت ودستاشو ندیدی؟ نه دیگه، نه اینکه فاصله ی بینتون زیاد بود ندیدی،  اما وقتی برای کمک نزدیکش شدیو پارچ شربتو روش ریختی اون‌موقع چی؟ حتما شربت شیرین
 باعث کشیدگی پوستش شده و ازچهلم کمتر می‌زده.

شیوا جون نتونست تحمل کنه و ناخودآگاه خندید اما خیلی سریع خنده شوجمع کردو به بهانه شربت آوردن معذرت خواستم به آشپزخانه رفت.


این همه اشک برای شوهرته یایه مردغریبه؟ پس من تا حالا کجای زندگیت بودم؟ 

کافیه ملودی، کافیه این همه بد بدبینی، دیگه از دستت عاصی شدم، تورج راست میگه بچه ای که سرکش میشه باید بهش اَبسار بست، من دیگه پشتت نیستم. اومدم پیغام آقا تورجو بیارم، یا تا آخر هفته بعد که یه خواستگار جدید میاره، جواب مثبت میدی یا برای همیشه ازاین خونه میری بیرون. 

دلم شکست صدای شکستن دلم تا خودآسمون رفت اما مادرم نشنید، تمام وجودم شدخشم، نفرت، نا امیدی، ناراحتی، اشک ، من کیم؟ ازخودن بدم اومدازسرنوشتم به خاطر شنیدن این حرف از مادرت وخاطرات تلخ گذشته واحساس اضافه بودن.
تلخ شدمو‌گفتم: تازه از چشمت افتادم، اصلا من تا حالاجایی تو زندگیت داشتم؟ اصلا برای تو دخترت بودم؟ تو عاشق بابا بودی یا همش تظاهر بود؟ از خدات بود بمیره نه و وقتیم از این دنیا رفت بارهاو بارها به من لعنت فرستادی که چرا منم همراه پدرم نمردم تا تو راحت به تورج جونت برسیو عشقو تجربه کنی ومیوه ی عشقتم تینا باشه؟ یعنی بابامو فقط به خاطر پولش میخواستی؟

خفه شو ملودی، بی حیایی هم تایه حد، توحق نداری به عشق بین منو بابات شک کنی وهرجوردلت خواست تهمت بزنی. 
من اگه با دوست شریک بابات ازدواج کردم به خاطر این بود که از کار کردن تو شرکت  واردات صادرات صنایع ساختو ساز  چیزی سردرنمیاوردم که بخوام خودم شونه زیر بار زندگی بزارم وبه سال نکشیده زحمات باباتو به باد بدم وآخرو عاقبتمون بشه برشکستگی وآواره ی کوچه خیابون شدن، من هرکاری کردم به خاطر تو بود. اگه الان به اینجا رسیدی وباناپدریت نمی سازی به خاطر غد بودنو اشتباهات خودت بوده.

بغض بدی تو گلوم نشست. با صدای خش داری گفتم:  لعنتی توعاشق بودی؟ ازروی عشق سرسال زن دوست پدرم شدی؟ هنوزگرمای نوازش پدرم روی گونه هامو حس میکردم که به دست یه نامرد که تو تو زندگیمون آوردی، با ضرب سیلی های که زدگونه هام سرد شد، میگی جامون تو کوچه و خیابون بود.
  نچ، تواین سالهامنو بله، بدتراز آواره های خیابونگرد بودم اماجای تو، توی تخت نرمو گرمو وآغوش گرم شوهرت بود.
صدامو بلندتر کردم وداد زدم: میگی به خاطر من بود، میگی خودم باعث امروزم هستم، مگه من چند سالم بود؟هفت سالم بود که سایه ناپدری روم افتاد.
 چی می‌فهمیدم که  بخوام غد باشم یا ناسازگاری کنم، بجز نوازشش روی گونم، محبت، آغوش گرم، اما چی شد؟صورتم شد کیسه بکس دستای سردو سنگیش شوهرت، ووقتی می‌زد تا ساعتها گیجو منگ بودم وتو گوشم صدای سوت
 می شنیدم.
 دستی که روی تک تک بدنم پایین میومد و ناز دسشو می چشیدم وجز کبودیو دردِ غیر قابل تحمل چیزی نبود. مگه بدن یه بچه هفت ساله چقدر تحمل داشت، من چند سالم بود که باید تو زیر زمین حبس می شدم؟من چند سالم بودکه بایدبه خاطرخطای نکرده گشنگیو این همه درد بکشمو تحمل کنم. 
مگه یه دختر شش هفت ساله وقتی پدرش، اُستوره ی زندگیشو ازدست بده، ازشوهر مادرش چی جزمحبتهای پدرانه میخواد؟ 
هان جوابمو بده؟ چی میخواستم؟ من هنوز طعم گس اون بوسه های ناب پدرانه روی گونم بود که دست شوهرت روش نشست. تمام قلبم مملوءازعشقو احساس پدرم بود که شوهرت برای چزوندن منو مدام تحقیرکردنم ونشون دادن نفرتش، عاشقانه هاشو برای دخترش و زنش خرج میکرد، ختری شیرخواره که از محبت درکی نداشت. از عمد منو جِز میدادو منو به آتیش میکشوند. 
همه ی اینا کم کم شد کینه، نفرت ،عقده، خشم وانتقام وبه گفته ی خودت بدبینی بیش از اندازه ی من.
من فقط هفت سالم بود وتو میگی تمام این دوران تلخ، روحو جسمِ خش برداشته وتیکه پاره ،خودم مقصرشم. 
دیگه تحمل اون فضا و وجود اون زنو نداشتم به اتاقی که این مدت خونه ی امنی برای من شده بود رفتم وبدون اینکه بایستم یا مکسی بکنم گفتم :از اینجا برو دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت.

***

دوروزگذشت واین دوروز برای من اذای عمومی بود. 
نه چیزی می خوردم نه حرفی می زدم، یه چندباری شیوا جون تلاش کرد ووقتی بی نتیجه موند تصمیم گرفت بزاره به حال خودم باشم تا با مرور زمان بهتر بشم.
ساعتای ده صبح با صدای شیوا بیدار شدم وکلی کولی بازی درآورد تا منو سر میز صبحانه بیاره وموفقم شد، بعداز خوردن چندلقمه با اسرار زیاد شیواجون به اتاقم برگشتم وتو لاک تنهایی خودم رفتم وبرای بار هزارم حرفای مامان وگذشته ها تو مغزم جُلون داد. 
با صدای در و ورودهمزمان شیوا بفرمایید گفتم، شیوا پرونده به دست که بینش کلی کاغذ بود به کنارم اومد، پرسیدم:این چیه؟

هان، چی، هیچی، بعدا میگم، میتونم بشینم؟

معلومه، اجازه گرفتن ندارن. 

 

معذرت میخوام من بدترین دوستی بودم که سرراهت قرارگرفت، سدای زمزمشو شنیدم که گفت شاید فرشته ی نجاتم، انگار نشنیدم،  پرسیدم چی؟

 

هیچی عزیزم، ملودی اومدم بگم مامانت دراین چندروز سه باری اومد وهمون حرف تورج، همسرشو تکرار کرد. انگار راه دیگه ای نداری، مادرت خواسته زودتر تصمیمتو بگیری.

 

غم عالم روی دلم نشست، من خیلی بدبختم نه؟ 

 
این حرفو نزن، میدونم سخته اما باید واقعیت گراباشی اگه از درون، به زندگیه همه مردمم نگاه کنی هرفردی بزرگترین مشکلو برای خودش داره یکیش من که نمیتونم هیچوقت مادر بشم، پس منم بدبختم.

 

شیوا اشکش راه افتاد، شیواجون مگه نمیگفتی هرکسی یه قسمت وسرنوشتی داره، خوب مال توهم اینجورشد. مهم شوهرته که اونقدر عاشقته که این موضوع براش مهم نیست.

منم دردم همینه، منم اونقدر عاشقشم که حاضر نیستم بزارم چنین حسرتی تودلش تا زندستو داشته باشه. 

خوشی زده زیر دلت؟ تو چت شده؟خوب آقا مهراد بابا نشه، مگه تمام زندگی بچست؟


اما راه حل که داره.


چرا داری چرت میگی، اون بدخت به خاطر همین راه حل قید خانواده وشهرشو زد تو الان اینطوری پشتش ایستادی؟


نه منظورم اینه که خودم دامادش کنم.

 

این چی داشت برای خودش میگفت، نه، واقعا فکر میکنم کاملا خل شدی، اصلا متوجه هستی چی داری میگی؟ 

آره هستم، میدونم چی میگم، من با ازدواج که مادرش براش انتخواب کرده بود مخالف بودمو هستم، اما یه مدته کوتاهه فکری به ذهنم رسیده، ملودی عذاب وجدان داره میخوردم، مهراد عشقشو بهم ثابت کرد پس من چی؟ من یعنی نمیتونم؟ من چجوری عاشقم که نتونم همسرمو به آرزویش برسونم.


من گیج شدم، فکر کنم افسردگیه من رو توهم تاسیر گذاشته؟

نه افسردگیت تاثیر نذاشته، ملودی من با کسی که بشناسمش با تمام وجود بهش اعتمادو ایمان داشته باشم، با تمام وجود دوستش داشته باشم، میتونم زندگی کنم، اصلا به چشم هوو نگاهش نمیکنمو و نخواهمم کرد. 

پاشو پاشو رسما خل شدی، کدوم زنی از رضای دل هوو میخواد، اونایی هم که دارن، تو عمل انجام شده قرار گرفتن وبا بی مهری تمام شوهرشون، وقتیم پذیرفتن دلایل خودشونو داشتن یا ازروی  اجبار یا ازروی عشق یکطرفه بوده.

منم مثل اونا دلایل خودمو دارم اما متفاوت. 
من تصمیم خودمو گرفتم، همونطور که به مهراد اعتماد دارم به اون دخترم دارم. همونطور که عاشق مهرادم هستم عاشق اونم هستمو ذره ای بهش حس حسادت ندارم .
هرزنی بافکر کردن به این موضوع حسادت میکنه عصبیو پرخاشگر میشه بااینکه فقط درخیال خودش بوده، اما من واقعیشو دارم ودرموردشم مدتیه کلی فکر کردم دراین زمان نه حسادت داشتم نه تنفر، بلکه فکر می کنم بیشتر از قبل بهش احساس نزدیکی می کنم ووابستگیم بیشتر شده ،من مشکلی با شریک شدن مهرادم بااون زن ندارم. 

مگه میشه،ذنگو که هووییم که میخوای رو انتخابم کردی؟؟!!!!! 

 

کردم.

 

دهنم از تعجب باز شده بود وچشمام درشت، انگار داشت از حدقه میزد بیرون، فکر میکردم احساساتی شده.

م، م، من ،م ی ش ناسمش؟

خوب ، وای خدای من چطوری بگم ،خو، خودت، خودت ملودی.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

باشنیدن اسمم بقدری شکه شدم که شیواجون ترسید چند بار صدام زد پرسید چی شد؟ ناراحتت کردم عزیزم؟ یه چیزی بگو..... 

 

امادرون ذهن من فقط چند کلمه تکرار میشد.  بچه دار نمیشم، مهراد، بچه، خودم دامادش کنم، نفسم به وجودش بنده، من دوستش دارم وبهش اعتماد دارم، جواب اون مهمه، ملودی، ملودی، ملودی. 

 

با سیلیه شیواجون به خودم اومدم نفسی که درون سینه ام قفل شده بود آزاد شد ومن تازه به خودم اومدم. اصلا باورم نمی شه!! شیوا درمورد من چی فکر می کنه؟ تامل نکردم از روی تخت پاشدم، مثل یه گربه ی گیج دور خودم می چرخیدم تا لباسهامو جمع کنم وازاین خونه برم، شیوا دستامو گرفت تا خواستم دستامو از داخل دستاش بیرون بکشم محکم تر گرفتنشون. 

 

ملودی جان، عزیزم بزار توضیح بدم، به خدا بد برداشت کردی.

 

ولم کن، لباس‌های کجان یه پلاستیک بده جمعشون کنم.

 

چیرو جمع کنی؟ چه لباسی؟ فقط یه کتو شلواره، ملودی به جانم قسمت میدم.

 

داد زدم ولم کن، فکر کردم دوستمی،

خواهرمی، گفتی پشتمی، محبت خرجم کردی دل به دلتون دادم اما دیگه تموم شد، به خاطر رفاقت چندسالو چندماهمون، حرفی نمی زنم تا بی‌حرمتی  نکنم که دوستم ندارم بکنم از سر راهم برو کنار.

 

شیوا اشک ریزون والتماس کنان تا دم ورودی محکم گرفته بودم ومنم خودمو به زور می کشوندم، درآخر زورش بهم چربید ونگذاشت از خونش بیرون برم.

 

من غلط کردم. به خدا بیانم بد بود،   تو فقط ده دقیقه به حرفام گوش کن اگه قانع نشدی بزن تو گوشمو برو.

 

شیوا هر دلیلی داشته باشی دیگه تمومه، بهتره بیشتراز این خودتو بی شخصیت نکنی.

 

اصلامن بی شخصیت، روان پریش، من یه زن نازا، یه مردی که عاشق بچست ومن لعنتی هرگز نمیتونم آرزوشو برآورده کنم. همه ی اینا صحیح، اما به خاک پدرت قسمت میدم از اول تا آخر حرفام گوش بده. 

 

باقسمش خلع صلاحم کرد وباعث شد اخم کل صورتمو بگیره، به دیوار تکیه دادم وبدون نیم نگاهی بهش وکلامی، منتظرشنیدن دلیلش شدم. 

 

من نازام، بهترین دکترا رفتم وهمه یه جوابو دادن، وقتی خانواده ی شوهرم خواستن شوهرمو مجبور به ازدواج مجدد بکنن، آتیش گرفتم، روانی شدم،  باعصبانیت، جیغوگریه هرچی داشتموزدم داغون کردمو شکستم. تنها کسی که تونست آرومم کنه مهراد بود وبعدشم که میدونی.                                من وقتی یک سالو نیم پیش دیدمت به خاطر خاص بودنت جذبت شدم، تنها باتو دردو دلوگریه کردم، با خندیدنت خندیدم وبلاعکس،   وقتی میدیدم ناپدریت چطور اذیتت می کنه حالم بدمی شد انگار یکی داشت جلوی چشمم خواهرمو شکنجه می داد  وانگار یکی این قلبمو تو مشت هاش  گرفته بودو می فشرد.نمی دونم دلیل این حس، این نزدیکی چی بود اما بی دلیل دوستت داشتمو می خواستم برای همیشه درکنارم باشی، رابطمون به مرور بیشتر شدو شناختم نسبت بهت بیشتر،مهرت بیشترو بیشتر به دلم نشست، انگار واقعا از یه پوستو گوشتو خون هستیم، من از اتفاقاتی که برات افتاده سواستفاده نکردم چون فقط چند روزیه که این موضوع به فکرم افتاده وبا وجوداین فکر، تمام وجودم، قلبم، سراسر از آرامش شد وراحت پذیرفتمش. ملودی جانم، خواهرم، مهراد عشق اولمه، تو دوم، من با اینکه شوهرمو با تو سهیم بشم مشکلی ندارم  حتی به اندازه ی سر سوزنی.                عزیزم من هرگز تو رو تو تنگنا نمی زارم،من از جانب خودم برای زندگیم دوتا راه حل دارم،توهم از طرف خودت وزندگیت دوراه.

یا از خونه پدریت باید برای همیشه بری، یا زن یه مرد پیر بشی با چندتا بچه و عروس داماد وشاید نوه ونوها،اینو میخوای؟ . 

من می تونم مهرادمو باتوتقسیم کنم چون با تو خوشحالم ، باتو احساس راحتی می کنم، وازهمه مهم تر،می تونم به خواهرم تکیه کنم ووقتمو، زندگیمو واگر خدا بخواد وقبول کنی،همسر وبچمونو باتو  پرکنم.تو حکم خواهرواقعیمو برام داری، ازت خواهش می کنم به خواستم فکر کن، ومن قول میدم  باوجود شرایطی باشه توهم رازی باشی وخیالت راحت باشه. 

اگه موندی تا زندم نوکریتو می کنم اونم بخطارخواهری کردنت و لبخندی که روی لبای مهراد که با دیدن بچش به دست میاد.من حسود نیستم، یعنی نسبت به تو نیستم واینو هم حاضرم محضری بنویسم ومهر کنم ودرکنارش تعهد بدم که تو جایگاه خودتوداری منم جایگاه خودمو، بدون تفاوت وفرقی بینمون. 

وسط راه کم آوردی نخواستی وشرایطم از نظر خودت برات سخت شد، فوقش طلاقتو میگیری اما با پرداخت کامل مهریت، اونقدر به پات میریزم که بتونی با اون پول یه زندگی آروم وبی دغدغه داشتهباشی وقول همکاری برای گرفتن تمام ارثیت، واگرم نتونستیم هم باکی نیست ، چون تا زنده ای از طرف ما تامینی، هرچند من تورو به چشم هوو نمی بینم، فکر نکن عذاب وجدان و عشق بچه این موارد چشمامو کور کرده نه،   این درخواست نه از روی احساساته که بگم اوجش یکی دوسال بعد رفع میشه بلکه حس میکنم واقعا ذره ذره شدی از وجودی از من. 

بازهم با وجود همه ی دلیلها قانع نشدی، خواهرت، دوستت که نمرده هم برات یه خونه نقلی پیدا می کنم وهم کار پر درآمد، تا روی پای خودت بایستی بدون منت.

راه سومم که دیگه خودت خوب می دونی، برگردی وتن به ازدواج مسخره بدی ونزاییده مادر بچه های همسن خودت بشی. وراه چهارم فرار کردن که عاقبتت می دونی چیه.                            برگرد داخل اتاقت، قول میدم تا زمانی که فکر می کنی مزاحمت نشم ونتیجه اگر خوب بود،موضوعو به مهراد میگم که می دونم قانع کردنش به اندازه ی تو سخته، ولی رازیش می کنم وقول میدم این وسط کوچکترین بی احترامی یا حرفی که شخصیتت نشونه بره از طرف مهراد نشنوی. 

ملودی به دوستیمون قسمت میدم این موضوع فعلا یه راز بین منو تو تا زمانی که به نتیجه برسی وفکراتو بکنی یا بگی آره  مشکلی ندارم، میرم با خانوادت و مهراد صحبت می کنم. 

بگی نه، این موضوع تموم میشه وتو میری دنبال زندگیت ومنم به قولم برای تامین یک زندگیه خوب پابرجاست. 

ملودی من تورو فقط برای بچه نمی خوام، تورو برای همیشه برای خودم، برای داشتن خواهری مهربونو شیرین، دوست ومادر بچه هامون می خوام، باز هم میگم با تعهد کتبی. هرچی که خودت ذکر کنی بدون چونو چرا امضا میشه.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

بسه شیوا جون، تودیوونه شدی، حالت خوب نیست، درسته من موقعیت خوبی ندارم ولی اینقدر عوضی نشدم که بیام هووی دوستم بشم، هووی زنی که کمکم کرده.قبول کنم آرامشتونو به هم بزنم، بخصوص برای مردی که همیشه برادرانه پشتم بوده، چه تو بخوای چه نه این اتفاق آینده ی خوبی نداره، همه ی اینا بخاطر بچست؟ خوب این همه بچه تو یتیم خونه، به خدا ثوابم می کنی.

 

من بچه ی مهرادو می‌خوام، من تو رومی خوام، من خوشبختیه هردوتون آرزومه، با دادن بچه ازپوستو گوشتو خون خود مهراد به عشق زندگیم، نجات زندگیه جهنمیه تو.از این محله میریم یه جایی که نشناسنمون، بهت قول میدم نزارم از کسی توهین بشنوی و اسم هوو روت بشینه، اصلامن به همه میگم من اومدم تو زندگیه توو مهراد، تو اونقدر خوبی، باگذشتی که منو پذیرفتی وبا من مثل یه خواهر رفتار می کنی، ملودی التماست             می کنم.

 

سرموچپو راست کردم و نه کوتاهی گفتم و از اتاق زدم بیرون، به طرف خروجی رفتم تمام مدت شیواپشت سرم داشت میومد والتماسم می کرد، میان حیاط بودیم که باشنیدن جملش ایستادم‌.

 

تو به من بارها قول دادی جبران کنی مگه قول ندادی؟ من از تو چیز زیادی نمی‌خوام فقط خواهری برای من، همسر برای مهراد، مادر بچش وبچه منو تو، بهت قول میدم، امضا میدم درحقت، نه از طرف من ونه از طرف مهراد بی انصافی نشه، بینمون فرقی نباشه.

 

من قول دادم جبران کنم اما هرگز فکر نمی‌کردم این خواسته رو داشته باشی، بهم بگو به خاطر این موضوع کمکم نکردی؟

 

دیوونه شدی، من فقط چندروزه این فکر به ذهنم رسیده وهمه ی جوانبشو سنجیدم که الان پیشنهادشو دادم، اصلا من نقشه کشیدم، مهراد چی؟ اونم برات نقشه کشیده؟ ملودی تو اگه پاتو تو اون خونه بزاری ناپدریت یکی بدتر از اون پیرمرده رو برات پیدا می‌کنه و اینبار با احتیاط بیشتر مجبورت می‌کنه بشینی پای سفره ی عقد، نظرتو دیگه نمی‌ پرسه خودتم اینو خوب می‌دونی.

 

من نمی تونم، من واقعا نمی تونم، من حاضرم زن یه مرد پیر بشم اما پام وسط زندگی شما باز نشه، شیوا، به این فکر کن،ذاگه تقدیر برگرده؟ اگر مهراد خسته بشه؟ اگه عشقش نسبت به تو کم بشه چی؟ تو خودت میگی بچه به مهراد بدم، اگر همین بشه براش اولویت چیکار می خوای بکنی؟ به نظرت این فداکاری ارزششو داره؟

 

آره داره، من وقتی میگم تمام جوانبشو سنجیدم وبهش فکر کردم، یعنی همه چی.

ملودی من حاضرم حتی تو یه خونه ی دیگه زندگی کنم، جلوی روت نباشم .حتی حاضرم از حق خودم بگذرم اما این ریسکو بکنم، من عاشقم ملودی، عاشق مردم، عاشق اینکه ببینم بچه خودشو بغل گرفته داره پدرانه خرجش می‌کنه ومن تورو به اندازه ی خواهرم دوست دارم که نمی‌خوام زندگیت توسط ناپدریت داغون باشه.

 

این عشق نبود دیوونگی بود، شیوا مثل ابر بهار اشک می‌ریخت و حرف میزد. منم مثل اون، تو دوراهی بدی گیر کردم، اسرار شیوا، انتخاب تورج، ازدواج با یه مرد پیر یا مردی مثل مهراد که آرزوی هر دختریه. من قول داده بودم جبران کنم اما هیچ وقت حدسشو نمی زدم جبرانی قراره به این شکل درخواست بشه، اما از این راهم دلم رضا نبود، ولی اگه اونا اون روز به دادم نرسیده بودن منی دیگه وجود نداشت و زیر دست تورج مرده بودم. اگه شیوا و آقا مهراد نبودن منم هرگز طعم گس حامی داشتنو نمی چشیدم. برای منی که وجودم چهارده سال حس درون مرده، این حس نابو شیرین برام حکم زندگی داشت. اگر این دونفر نبودن من با کار چندروز پیشم یا آواره ی خیابون شده بودم یا زن یه پیرمرد که اینبار معلوم نبود چه کسی باشه با چه شخصیتی وچه شرایط هایی که داره  و الآن این راه حل، این پیشنهاد.

 

ملودی می‌دونم می‌ترسی، می‌دونم دودلی، اما من تضمین کتبی میدم. حتی مهرادو هم مجبور می کنم  کتبی تضمین بده اگر بچه دارشدی هزانت بچت به توبرسه وحتی اگر خواستیم بعداز این ماجرا جدا بشی بچه پیش توباشه ومنو مهراد میایم                         می بینیمش، همین که بدونیم وجود داره برامون کافیه.ملودی جان، من مهریه بالایی برات قید می کنم وداخلش ذکر میکنم هیچ موردی نتونه مانع بشه که مهرتو ببخشی یا مجبورت کنند که ببخشی واین میشه تضمین آیندت، فقط قبول کن و منو مهراد و به این آرزو برسون.

 

هردو هنوز گریه می کردیم، شیوا که دربین حرف زدن هاش کم کم به کنارم اومده بود محکم بغلم گرفتو باز گفت: خواهش میکنم التماست میکنم.

 

شیوا؟

 

شیوا برات بمیره، جانم عزیزم بگو؟شرطتو بگو؟ هرچی بگی قبوله. 

 

من از آینده ای که قراره به وجود بیاد می ترسم.

 

نترس، نترس قربونت برم، من هستم، مهرادم هست، اسناد امضا شده هست ، هرچی که تو بخوای.

 

شیوا با دودلی وکمی مکث پرسید: قبوله؟

 

دندون رولبم گزاشتمو فشردم لبم پاره شدو مزه ی خون تو دهنمو حس کردم، با کمی تامل، چشمامو به نشونه ی تأیید بستم.

                                ***

  باورم نمیشه من قبول کرده بودم! من هوو بودنو قبول کردم، حاضر شدم زن دوم مهراد بشم، براش بچه بیارم. من،ملودی، دختر مهدی اعتمادی، پدری که به دم گوشش دخترش از آرزوهاش  برای روزعروسیش  داشتو زمزمه می‌ کرد، الان این بشه سرنوشتم.

 تو این چندروز که شیوا منو به خونه برگرداند و تمام ماجرارو برای مامان تعریف کرد وقول داد تا شب قبل خواستگاری شوهرشو راضی کنه وبا تمام شروطمون موافقت می‌کنه وباتضمین آیندم بیان.   مامان فقط به منی که داشتم اشک می ریختم با ناباوری نگاه می کرد. شیوا خواست دراین مورد به تورج نگه تا توعمل انجام شده قرار بگیره، گفت اگه خوشبختیه دخترتو می خوای حرفی نزن تابیام برای مهرادم خواستگاری وعروسشو ببرم.

تو این چندروز من خودمو تو اتاق حبس کردم، نه غذایی می خورم نه حرفی میزنم، مامان گاهی میاد دم اتاق نگاهم می‌کرد، سینیه غذا برام میاورد وتا می خواد حرفی بزنه حرفشو قورت میده وبا آهی اتاقو ترک می‌کنه وتینا، دختری که حق منو جای منو گرفته، صدای گریه هاشو برای سرنوشتم می‌شنوم و به خودم پوزخند می زنم ومیگم چرا اشک میریزی؟ مگه اینا خواسته ی باباش نبود؟ مگه نمی‌خواست بیرونم کنه؟ حالا به هر طریقی، مگه نمی‌خواست منو به مردایی بده که همسن خودشن یا پیرتر یا وضعیتی دارن که من باید می شدم نامادری چندتا بچه نوجوانو جوان همسن خودم،تااز زبانشون بشنوم نامادری، مثل این سالهای که من گفتم ناپدری.

***

 این چندروز آخر هفته برای من یکسال گذشت، یک سال  طولانی پراز درد و عذاب وجدان و اگرها.

شیوا به قولش عمل کردومهرادو راضی کرد وپنج شنبه شب با گلو شیرینی برای خواستگاریم اومدن ومن همون کتو شلواری پوشیدم که برای اون شب نحس برام خریده بودن، انگار این کتو برای زن دوم شدن من دوخته شده بود. تورج ناباور با دهنی باز به این اتفاقات نگاه می کرد وگوش میداد واز فرط تعجب زبونش بسته شده بود. آقا مهراد مثل یه میر غضب روبرومون نشسته بود نه حرفی میزد نه حتی سرشو بالا می آورد وخیاط زندگیم وسرنوشتم شیواجون بود.

بریدو، دوختو، تنم کرد. قول قرارها گزاشته شد، خرید، انتخواب لباس عروس، وقت آرایشگاه  و....

اما من گفتم نه، اگر میخواد راضی به این ازدواج بشم شرطم فقط یه مانتو شلوار و شاله ورفتن به  محضر بدون هیچ سرو صدایی.

شرطی که گزاشتم خیلی از زمانو کم کرد.سه روز بعد من شدم زن رسمیه مهرادکیان وهووی شیوا وطبق قولش مهریه سنگین باتضمین ،حزانت  بچه، حق طلاق، حقوق برابر، شیواجون با دادن یه شام در بهترین هتل که درنظرش برای من عروسی گرفت، شادی کردو گفتوخندید و آرزوی خوشبختی و تنها منو مهراد، فردهای مسکوت این جمع بودیم. آخرشب مستقیم بدون هیچ وسیله ای پا به  خونه مهراد، شوهر چندساعته ام واتاقم که تبدیل شده بود به اتاق تزئین شده برای شب هجلمون گزاشتم.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

صدای جروبحس شون بلند شد، انگار شیوا دراتاق مشترکشونو ازپشت قفل کرده بود.مهراد چندباری خواهش کرد اما حرف شیوا یکی بود. توداماد شدی وچندشبو باید پیش ملودی باشی، مهراد صبرش تمام شد وصداشو بالا برد.


مگه من خواستم زن بگیرم، چندبار گفتم، التماست کردم کوتاه بیای اما حرف خودتو زدی، جونِ خودتو تهدید کردی برای راضی کردن من، شب خواستگاری گفتم رضایت میدم اما انگشتمم بهش نمیخوره، گفتم یا نگفتم؟


منم گفتم می‌خوام مادر بشم، مادر بچه ی تو، بچه ی عشقم، گفتم همیشه آرزوی یه خواهر داشتم، دوست دارم پدرشدنتو ببینم ونمی خوام به خاطر من آرزو به دلت بمونه، به دل هردومون.

 

من غلط کردم بادام که بچه بخوام چه برسه به آرزوشوداشته باشم، تو درمورد من چی فکر کردی؟ اینکه به آرزوهای تو احمیتی نمیدم؟ من به خاطر تو پیگیر درمان ناباروریت شدم، چندماه پیش نوبت بهترین دکترو در آمریکا گرفتم وکپی از پرونده ی پزشکیتو فرستادم، قرار شده خبرمون کنن برای درمان بریم. شیوای من، تنها تو تمام زندگیه منی، عزیزم من درکت میکنم، به ملودی خانم وابسته شدی، دوستش داری و بهت حق میدم، شکنجه شدنشو  دیدی وبه همراهش عذاب کشیدی، همیشه میخواستی کمکش کنی واز دست ناپدریش نجاتش بدی، خوب باشه، منم پابه پات میام درحقش برادری می کنم، مهریشو کامل میدم تا برای خودش آینده ی جدید بسازه، هرجورکه خودش دوست داشته باشه، میشیم دوستش و همیشه کنارش می مونیم، مثل یه خانواده پشتیشیم وهروقت دلت خواست میریم میبینمش، اون به دیدن ما میاد، اما نخواه، نخواه خودمو بین خودتون تقسیم کنم چون از محالاته.


کی رو داری گول میزنی؟ منو یا خودتو؟ما به تمام بهترین دکترای ناباروریه ایرانو رفتیم، حتی یکیشونم جواب مثبت نداد، اونوقت آمریکا درمانشو داره؟ مگه دکترای ایران برای دوره های پزشکیشون به خارج نمی رند؟مهراد، اینو بدون من تا زمانی که نبینم به وظایف همسریت عمل می کنی، دراتاقمون همیشه به روت بسته ست.

مهراد مشتی محکمی به دراتاق زد، با صدایی که همچون فریاد بود گفت: بلاخره که خسته میشی شیواخانم، اما این حرفو خوب توگوشت فروکن، من فقط یه همسر دارم اونم تویی وکوتاه بیا هم نیستم.  

چندثانیه بعد صدای محکم بسته شدن دراتاق به گوش رسید.  مهراد به اتاق کارش پناه برد،   من احمق چیکار کردم؟ هنوز نیومده بینشونو به هم زدم ،نمیدونم تاکی گریه کردم وچه موقع به خواب رفتم اماتا قبل ازخواب رفتنم به خودم وشانسم لعنت فرستادم.

          
                  ***
دراین یک هفته، مهراد صبح زود از خونه میزد بیرون شبا دیر وقت می یومد خونه، من باشیوا کلی حرف زدم  تا قانعش کنم اما برعکس شد، شیواشروع کرد منو به آرامش دعوت کردن ومی گفت منو مهرادو خوب میشناسم ومطمئنم زیاد نمی تونه تحمل کنه.

 

خوب چه فایده داره، تو فکر می‌کنی من دوست دارم خودمو به زوربه آقامهراد تحمیل کنم؟

اولا آقا مهراد نه مهراد، فراموش نکن الان مهرادهمسرته نه یه غریبه، این وسط تحمیل چیه؟ یه چند شبو که باهم بودید اونوقت احساس مالکیت می‌کنه وکم کم علاقه هم به وجود میاد. اصلش این  بود که منو تو باید باهم کنار بیایم که اومدیم ومشکلی نداریم.
تو هم یه جورایی مقصری، برای جذب مهراد هیچ کاری نمیکنی، بهتره یکم به خودت برسی، زمان عقدکه نزاشتی            لااقل الآن ببرمت آرایشگاه وبعد بازار تا چنددست لباس شیک بیرونی و تو خونه ای و غیره برات بگیریم.

 

چرا فکر میکنی مهراد، مردی که عاشقته با اصلاح کردن من، به طرفم میاد؟ یابا پوشیدن لباسهای رنگارنگ و تحریک آمیز؟ فقط بیشتر عصبیش میکنیم.

اَه،یک بار شد به حرفم گوش کنی؟ گفتم میریم بازار یعنی میریم.


شیوا من نمیام، من خودمو به زور به کسی تحمیل نمی کنم. مهراد منو نمی‌خواد از اولشم نمیخواست، یادت نره به من چه قولی دادی، بلند شدمو به اتاقم رفتم، من به این ازدواج امیدی نداشتم مگه میشه مهراد که عاشق شیواست، به من دل ببنده.

باز امشب جرو بحسشون شروع شد. اینبار برعکس، شیوا بود که به پشت دراتاق کار رفته بود ودادو بیداد می کردو تهدید، وقتی دید مهراد جوابشو نمیده داد زد: اگر تا فردا شب به اتاق ملودی نرفتی مطمئنم باش جوری ترکت می کنم که نتونی اثری از من پیدا کنی، خودت خوب می‌دونی اگر حرفی بزنم تا آخرش میرم، بهتره رفتارتو عوض کنی ومثل سابق به خونه بیای. اگر تا چندروز پیش یه زن داشتی الان دوتا داری، اینو خوب تو ذهنت جابنداز.

 

چشمامو بستم، برای بار هزارم به بخت بدم، قدم شومم لعنت فرستادم و به اون تورج گوربه گور شده، به مادری که فقط اسم مادریو یدک می کشید.
تو همین فکرها بودم که دراتاقم باز شد، با چشمای درشت وترسیده به مهراد چشم دوختم! این اینجا چیکار میکرد؟ یعنی به خاطر تهدید شیوا امشب به اتاقم اومده؟ به خودم که اومدم مهرادو نشته روی تخت نزدیک به خودم دیدم. نگاهش پراز تردیدو کلافگی بود، مهراد همیشه مرتب الآن موهاش بلند و نامنظم شده بود، سیبیل و ته ریش درآورده بود واین نامرتبیه صورتشو بیشترنشون میداد، ولباسهای همیشه اتو کشیدش الان چروکِ چروک بود.
دستشوبا تردیدنزدیک صورتم آورد، غیر ارادی همون‌طور خوابیده کمی به عقب رفتم وتو خودم جمع شدم.

 

ببخش ملودی خانم، نمی خواستم بترسونمت یا اذیتت کنم، فقط به خاطر تهدید شیواالآن اینجام.

 

می، میشه، برین، بیرون.

 

باید باهم صحبت کنیم، برای ناراحت کردنت نیومدم،   خواهش می کنم.

اصلا نمی‌تونستم ببینم مهراد التماس میکنه، درمورد چی؟

 

تو دختر خوب زیبایی هستی، اگه همیشه کمکت کردم دوستانه و از ته دل بوده، من به اجبار شیوا حاضر به ازدواج مجدد شدم، نه اینکه تو مشکلی داشته باشی، نه، اما من مرد این مدل زندگی کردن نیستم.

یه خواهش دارم، می‌دونم سخته اما اگر قبول کنی کمک بزرگی به منو شیوا وزندگیمون می کنی وتکلیف تو هم هرچه زودتر مشخص میشه.

 

دلم هری ریخت پایین، ترسیده بودم اما باید می پرسیدم، چ، چه کمکی؟
انگار جون کندم تا این جمله ی کوتاهو گفتم. باشه، قبول میکنم من دوست ندارم بین شما قرار بگیرم.


من یه چند شب، شبارو اینجا میخوابم البته اون گوشه ی اتاق روی زمین، فقط برای اینکه خیال شیوا راحت بشه. روزها، ظهرم  مثل همیشه به خونه میام وهر بار کم کم بهت توجه نشون میدم نه یکدفعه ای، شیوا باهوشه ومن نمی‌خوام شک کنه اما اصلا دلمم نمی‌خواد توهم باور کنی چون  واقعی نیست ومن سلاحتو می‌خوام.

من، یا بهتره بگم ما تا بیست روز دیگه باید بریم آمریکا، اگه کاریو که میگه انجام ندم مطمئنم لج می‌کنه ونمیاد، دکترش با خواندن پرونده پزشکیش خیلی به من امید داد.
اگه رفتیم و نتیجه گرفتیم قول میدم مردانه تا زمانی که ازدواج نکردی پشتت باشم ونزارم آب تو دلت  تکون بخوره واگر باز به دربسته برخوردیم قول میدم هرگز، کاری نکنم غرورت لگد مال بشه یا فرقی بین تو و شیوا بزارم. اما تا اون موقع می‌خوام منو تو اتاقت به عنوان برادر بپذیری، قبوله؟

 

حس بدی بهم دست داد، انگار هر کلمه ای از دهن مهراد درمی اومد چنگی بود که دور قلبم پیچیده می شد وقلبمو فشار میداد، من از خودم چی می خواستم؟چرا تکلیفم با خودم واین دل وانمونده که تو این مدت کم،تپشهاش تندترازهمیشه شده بود نمی دونستم،خدایا این دیگه چه حسیه که من تازه گیها دچارش شدم.

ملودی؟

با شنیدن اسمم به خودم اومدم وناخواسته گفتم :قبوله

لبخند همیشه زیباش روی لبانش نقش بست، چشماش برق سابقو پیدا کرد، خم شد روی صورتم، گرگرفتم، سوختم، مهراد بوسه ای روی  پیشونیم زد ونفهمیددرون من چه غوغایی به پا کرد.

 

ممنون خانم، من میرم اون گوشه بخوابم اما اگه فردا شیوا سوال کرد بگو نه مهراد آمادگی داشت نه من، بهم نزدیک شد اما من خواستم تا زمانی که نخواستم بهم دست نزنه، یکم غرغر می‌کنه وگلایه اما خیالش یکم راحت تر میشه متوجه شدی؟

ازیک طرف باشنیدن چنین صحبتهایی اززبان مهراد خجالت کشیدم وچشمامو به انگشتانم دادم ،نمیتونستم به صورتش نگاه کنم واز طرف دیگه ای ، مسخ آن بوسه، واولین لمس شدن من ازطرف یه مرد. 

مهرادخیره به من، هنوزمنتظرجواب بود، بابالا پایین کردنِ سرم، حرفهاشو تایید کردم، اما نفهمید، این بوسه حمایت گونه روی پیشانیم چطور قلبمو به لرزش درآورد.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

واااای، ملودی جونم اصلا باورم نمیشه، مبارکت باشه خواهری، دیدی گفتم بلاخره با این موضوع کنارمیاد.

شیوا محکم بغلم گرفته بود وابراز خوشحالی می کرد البته بعداز خوردن صبحانه و بوسه ی روی گونه از طرف مهراد ورفتن به سرکار، هنوز اتفاقات دیشب ولحضاتی که گزروندم حضم نکردم که دومین  بوسه ی کوتاهش روی گونه ام نشست ومنو با این بوسه به خلسه برد. شیوا بعداز رفتن مهراد خودشو خالی کرد، باذوق بغلم گرفتو تبریک گفت، مگه مهلت می داد من حرفی بزنم.
صحبتهاش  که به جاهای باریک کشید سرمو از شرم پایین انداختم.


اِ،خودتو لوس نکن، بگو دیشب چه اتفاقی افتاد؟ وای تو هم عاشق آغوش گرم مهراد شدی نه؟ نگاش کن ببین چه سرخو سفیدم شده،
عزیزم تو دیگه عروس شدی وشوهرتتم لمست کرده این یه امر عادیه ،خجالت کشیدندت چیه؟


شیوا جون اون طوری که تو فکر می‌کنی نیست.

چطوری نیست؟ شبو که درکنارتو به صبح رسوند، سرمیز صبحانه هم که مدام نگاهش بین منو تو بود، نمی دونی چقدر خوشحالم که بعداز مدتهابرق  شادیو تو چشماش دوباره دیدم. درسته که با من هنوز گرم تر رفتار می کنه  اما نمی‌خوام فکر کنی بینمون تفاوتی هست چون هنوز براش زیاد عادی نشده، اما این هم نشون خوبیه، اول پیشونیت بعد هم گونت، هرچند کوتاه اما مهم نیست ، مهم اینه که کم کم شما هم میشین یه زنو شوهر عادی وعاشق  ودیگه که نمیادکه لپتو ببوسه اینبار.....

جیغ زدم،شیواااا
چه برای خودت میبُریو میدوزی و تن هردومون میکنی، منو مهراد دیشب باهم نبودیم، یعنی من نخواستم و آقا مهراد به خواستم احترام گزاشتو پیشونیمو بوسید ورفت اون طرف اتاق خوابید.


تو چیکار کردی؟ ملودی تو خل شدی؟میدونی رازی کردنش چقدر سخت بود؟ خوبه خودت شاهد بودی، حالا که مهراد راضی شده تو پسش میزنی، آمادگی چی؟ حرف از یکی دو روزه نیستا، الان سه هفته ای هست ازدواج کردین.

 

هرچقدر زمان گذشته باشه، من آقامهرادو زیاد ندیدم، باهاش هم صحبت نشدم، واز همون شب ازدواج کلا ندیدمش تا دیشب، تو جای من و با شرایطی که دارم، حاضری به این زودی اجازه بدی مردی که نمیشناسیش بهت دست بزنه؟ چه به آغوش کشیدنو ایجاد رابطه، تو عاشق شوهرت بودی، باهم همکلاسی بودین، زمان زیادی برای آشنایی ودوست داشتن همدیگه داشتین، تو یه زندگی عادی داشتی، آقا مهرادم  همینطور اما من چی؟ من مثل تو یا دخترای دیگه نیستم، نیاز به فرصت دارم، اون بیچاره هم که قبول کردو اعتراضی نداشت.
 گفت بلاخره این اتفاق افتاده وسرنوشت زندگیمون به هم گره خورده ،تا خودت اجازه ندادی وبا من احساس راحتی نمیکنی من فقط باتو تو یک اتاق می‌خوابم اما میخوام اینو بدونی تمام سعیمو میکنم تاهم من  تو وهم تو، بهم دیگه علاقه مند بشیم، اما خط قرمز من شیواست واون تو زندگیم جایگاه ویژه ای داره، منم موافقت کردم چون حقم داره.

آره جون خودم چقدرم که راست گفتم.


منو باش دیشب چه فکرهایی نکردم، حالا تا چه زمانی این شوهر بدبخت من باید صبر کنه تا ملودی خانم ناز نازی آماده بشه وپذیرای آغوش شوهرش؟


نمی‌دونم شیوا، اما الآن اینو از من نخواه.

                  ***
روزها می‌گذشت ومهرو محبت مهراد روز به روز بیشترمی شد اما نسبت  به هردومون به طور مساوی، بینمون فرقی نمی گزاشت.

نمی تونم که به خودم دروغ بگم به نوازشهاش، کلمات ی که قلبمو قلقلک میداد، بوسه هاش بدجور عادت کرده بودم.
 با دیدنش لبخند میزدم ،در نبودش و انتظار برای برگشتش تابه خونه کلافه وسردرگم بودم.
 شیوا مثل گذشته زندگیشو  شروع کرد، باهم به سرکار میرفتن وباهم بر           می گشتن، نظافت شستشو ونهارو شام پای من بود .
مهراد با نگاهش وکلمات زیبا تشکر می کرد. شیوا محکم می بوسیدمو وقربون صدقم می رفت وبعد خستگیو بهانه میکردو مارو تنها می زاشت.باید خدارو شاکر باشم اگرچه تو خونه پدری زندگیه خوبی نداشتم اما خدا اینجا تو زندگیه متعحلیم بهم شانس داده بود، حتی اگر زن دوم بودم.  

مهراد خودش خواسته بود یه نقش باشه، اما فکر کنم به قول شیوا با ازدواجش با من یجورایی کنار اومده، چون تو خلوتم دستمو می گرفت، نوازشم میکرد، دستشو داخل موهام می کشید و می گفت موهات خیلی خشگلنو دلبر، منم بی جنبه کلی تو دلم ذوق می کردمو روز به روز دلمو بیشتر از قبل بهش می باختم واگه مهرادمی‌خواست شبو با من باشه وزندگیه مشترکمون شروع بشه من ممانعتی نمی‌کردم وپذیرای این عشق تازه جوانه زده می شدم، اما من باید صبر می کردم تا برن آمریکا برای درمان وبرگردن، چون زندگیه من بستگی به باردارشدن یا نشدن شیوا داشت.

 

ملودی؟

بله

عزیزم حواست کجاست؟

 

خدایا این مرد قصد داشت دیوونم کنه ومنو به جنون بکشه؟
معذرت می‌خوام تو فکر بودم، چیزی گفتین. لبخند دلنشینی زد، دستمو گرفت، به خودش نزدیک کرد،بوسه ای روی گونم کاشت وبا نگاهی خاص بهم چشم دوخت.

من غریبه نیستم، پس لطفا جمع نبند.

ملودی، نمی دونم چه اتفاقی افتاده اما وقتی به موضوع طلاق بعد از نتایج مثبت بارداریه شیوا فکر می کنم چطور بگم؟ نمی‌خوام جوری جلوه کنم که درموردم فکر نادرست بکنی، بگی الان یه چیز میگه فردا یه چیز دیگه، من با یاد آوری قول طلاقی که بهت دادم حالم بد میشه، وقتی به خودم میگم بعداز جدایی با من، مرد زندگیشو پیدا میکنه خشم تمام وجودمو میگیره،  دوست دارم اون لحظه هرچیزی که کنارم هستو بشکنم.
عزیزم، من خیلی فکر کردم، شاید باخودت بگی این مرد چشه؟ با خودش چندچنده؟ اما فکر کنم حرفهای شیوا داره به حقیقت تبدیل میشه، اما من،  اصلا تو هر تصمیمی بگیری من پشتتم ،ولی میخوام با بودن درکنار منو شیوا وزندگیه مشترک فکرکنی‌.
نمی‌خوام دروغی بینمون باشه، اما حس میکنم دارم بهت علاقه مند میشم، یعنی تو دختری نیستی که نشه بهت دلبستو علاقه مند نشد.


وای مردم ،با تک تک کلماتی که از دهن مهراد بیرون می اومد، قلبم تند تند می زدو یک دفعه آزردن می ایستاد ،نمیدونم من چندبار مردمو زنده شدم، خدایا فکر کنم دیگه این قلب برام قلب نشه؟ از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم، اما باشنیدن حرفهای که تو خلوتمون زده شد خجالت زده شدم، گونه هام گل انداخت، مهراد زد زیر خنده و گفت وای لپاشو سریع خم شدو گونمو بوسید.
 

آخه من چطوری از اینا دل بکنم.

 

من از خجالت لبمو زیر دندون گرفتم ومثل آدمهای گیج ازجام بلند شدم و به طرف اتاقم  پاتند کردم ، بهتره بگم دویدم و پشت بندش صدای قه قهه ی مهراد سالنو پر کرد.
با بستن در دستمو روی قلبم گزاشتم وفشردم تا شاید از ضرباتش کم بشه ودرد قلبمو آرومتر کنه.

*امشب نوبت من بود که مهراد پیشم بمونه وقتی داخل اتاق شد به جای اینکه مثل گذشته به جایی که می‌خوابید بره وجاشو بندازه، به کنار من اومد روی تختم نشست متعجب بهش نگاه کردم !


چیه خانمی؟ چرا این شکلی نگام میکنی؟ داری با چشمات با دلم بدجوری بازی می‌کنی می دونستی؟ از اینکه الان کنارت روی یه تخت هستیم تعجب نکن، من باید اول میگفتم، من آدم روی زمین خوابیدن نیستم اگر هم تا حالا تحمل کردم به خاطر احترام به توبوده، اماقراره ازاین به بعدو روی تخت بخوابم.

سریع تو جام نشستم و گفتم: باشه‌، شما تو تخت بخوابین من میرم جای شما روزمین میخوابم، نیم خیز شدم که دستم محکم کشیده شدو روی تخت افتادم، مهراد با نگاه جدیش رومی صورتم خم شد وبا جدیت گفت من سر حرفم هستم، تا تو نخوای، بهت دست نمی‌زنم. اونقدر جنبه ام  بالا هست که وقتی کنارت خوابیدم دست از پا دراز ترنکنم، اینو خوب تو گوشات فرو کن تا زمانی که زن منی، من اینجا بخوابمو اونجا بخوابم، خوشم نمیاد، جات فقط کنار شوهرته.

 

مات حرفاش شده بودم و بدون هیچ   اراده ای، مهراد کنارم دراز کشید و  روبه من چشمهاشو بستو  خوابید.

 تصور این اتفاق برام دور از ذهن بود، نمی‌دونم چرا اما بدجور با خودم درجنگ بودم ومعذب، برای اینکه بتونم به خواب برم پشتموبهش کردمو خوابیدم.

                    ***
از همون شب مهراد  یک شب پیش شیوا ویک شب کنار من البته روی تخت می خوابید.اما دیشب مهراد کاری کرد که می خواستم گریه کنم و اعتراف به دوست داشتنش ،دیگه نمی کشیدم .
اول مثل قبل کنار هم خوابیدیم اما چند دقیقه بعد منو از پشت تو بغلش گرفتو منو بین بازوهایش وپاهاش قفل کرد وسرشو داخل موهام فرو کردو عمیق بوکشید وچندین بار بوسه زد.

 

ملودیه من، نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده؟ اما حس میکنم به اندازه ی شیوا معتادت شدم بخصوص به این موههای جذابت وبوی خوشش.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

با شنیدن صدای زنگ اف اف، باشوق به طرف آیفون رفتمو درو باز کردم، برای استقبالشون به تراس رفتم، شیوا باعصبانیت داشت حیاطو طِی می کرد، تعجب کردم، نزدیک که شد سلام کردم اما بدون جواب از کنارم گذشت.

باتعجب از خودم پرسیدم: یعنی چی شده؟ یعنی از من ناراحته؟ چرااینقدر عصبانی بود؟ من کاری کردم؟ اصلا من چیکار کردم یا چی گفتم که شیوارو ناراحت کردم؟ باشنیدن صدای مهراد از فکر بیرون اومدم.


سلام خانم خانما، خسته نباشی.

سلام، ببخشید تو فکر بودم متوجه اومدنت نشدم، مهراد گونموبوسید.

متوجه شدم عزیزم.

 

شیوا چراعصبانی بود؟ من کاری کردم؟ از من ناراحتو عصبانیه؟دستاشو دور کمرم انداخت به طرف داخل هدایتم کرد و ادامه داد: نه خانمم، مگه از تومهربونی وخانمی کردن چیزی دیدیم که شیوا بخواد از دستت ناراحت باشه، به خاطر منه،  امروز درمورد دکتررفتن به آمریکا باهاش صحبت کردم، کلا به هم ریخت. چنان دادو بیداد راه انداخت که کارمندان و مدیر عامل شرکتم از اتاق کشوند بیرون.


مگه تماس گرفتن؟ همونطور که دستشو دور کمرم بود روی مبل نشست وصورتشو داخل موهام فرو کرد وعمیق بوکشید. درون قلبم ولوله ای به پاکرد که عقلو هوشم به باد می رفت، اگرروزی چندبار این کارو نمی کرد روزش شب نمی شد، ولی هربار برای من تازگی داشت وقلبم نوای عاشقی سرمیداد .
از ازدواجمون دوماه گذشته، از روزی که قرار نانوشته ای بین خودمون گزاشتیم برای گول زدن شیوا، این خودمون بودیم که گول خوردیم و عاشق شدیم، مهراد یه شب که تو آغوشش گم شده بودم اِقرار کرد بهم علاقه مند شده، دوستم داره و روزی بدون منو نمیتونه فکر کنه، منم طاقتم طاق شد واقرار کردم، گفتم طلاق نمی‌خوام و می‌خوام شریک زندگیش باقی بمونم، تا همیشه، اما بعداز 
درمان شیوا وبرگشتتون ازآمریکا، چون دوست دارم زندگیمونو وقتی آغاز کنیم که فکرت درگیر شیوا نباشه و آرامش خیال داشته باشی. 


(صحبت مهراد درادامه سوال ملودی)نیمه شب بود تماس گرفتن،برای اینکه شیوا بیدار نشه، رفتم تو حیاط صحبت کردم و گفتند دوشنبه،روز ویزیتشه وویزای درمانشو فرستادن و اقامت تا تمام شدن دوره درمان، امروزصبح رفتم برای گرفتن بلیط برای پنج شنبه اوکی کردم، به شرکت که برگشتم همه چیزو برای شیوا گفتم، الآنم شده یه آتشفشان درحال انفجار. ملودی، از الآن دلم برات تنگ شده، نمی‌دونم این مدت درمان چطور بدون تو زندگی کنم. درسته شیوا نیمی از زندگیمه و عاشقشم اما تو برام خاصی، یه جور عجیب دوستت دارم.


منم دوستت دارم اما لطفاً درمورد دلتنگی چیزی نگو که من حالو روزم بدتر از توئه، توبعداز پدرم اولین مرد زندگیمی، توحامی وپشتیبانمی، تنها کسی که قلبم براش میتپه.
نمیتونستم بیشتر این تحمل کنم نزدیک بود بزنم زیر گریه، من میرم برات چایی بیارم، تااز جام بلند شدم دستم کشیده شد وتو بغل مهراد پرت شدم، منو به آغوشش کشیدوبوسید ودلو قلبمو به آتیش کشوند،منو مجنون تراز مجنون قصه هاکرد. مهرادصورتشو که عقب کشید لبخند عمیقی روی لبانش داشت وریه های من دنبال هوا برای نفس کشیدن.

من که خستگیم در رفت نیاز به چایی آوردنم نیست. تاتو میز نهارو میچینی منم برم با شیوا صحبت کنم.

میخوای من برم؟


نه بهتره اول خودم کامل براش توضیح بدم صبح که اصلا اجازه نداد، اگه قبول نکرد که مطمئنمم نمی کنه از تو خواهش می کنم، همیشه نازش زیاده ویکدنده ولجباز، اما چکنم که همجوره نازشو خریدارم، یعنی کلا من برای ناز خریدن خانومای خشگلم آماده به خدمتم.


مهراد رفت ومنو با دنیایی فکر تنها گذاشت، میز نهار چیده شد اما هنوز صدای جرو بحثشون میومد.چرا شیوا اینقدر بزرگش می کنه؟

                 ***
همون‌طور که مهراد حدس زده بود، شیوا کوتاه نیومد که هیچ، مهرادم از اتاقش انداخت بیرون، مهراد سرگردونو گیج دور خودش می چرخید وبا خودش یا من دردو دل می کرد.
امروز تصمیم خودمو گرفتم که خودم با شیوا حرف بزنم تا از این خرشیطون بیاد پایین، با زجرکشیدن مهراد منم داشتم زجرمی کشیدم و دیگه تحمل دیدن دردو رنج مهرادمو نداشتم.


میتونم بشینم؟


اگه قراره حرفهای تکراریه مهراد و بزنی بهتره بری که اصلا حوصله ندارم.

حوصله داشتن یا نداشتنت به من ربطی ندارده، منم هرچی میگم خوب میشنو‌یو گوش می‌کنی، خودت به من گفتی خواهر ،وقتی یه خواهر داره اشتباه خواهرشو میبینه کنار نمی‌کشه بلکه با خواهرش حرف میزنه وتوجیحش  می‌کنه.
تو ادعات میشه عاشقی، یا وواقعا عاشقی؟ توبرای پدرشدنش، برای اینکه آرزو به دل نمونه براش زن 
می گیری اما چطور تحمل داری ببینی به خاطر لجبازی کردنت وساز مخالفت زدن اینجوری خودخوری کنه، اصلا به سرو وضعش توجه کردی؟ یاحالوروزش؟ اصلا خبر داری از دیروز تا حالا قوت نخورده؟ مهراد خواسته ی بدی نداره شیوا.
 براتون یه راه مونده ومهراد تصمیم داره این یه راهور هم امتحان کنه، من اصلا سردر نمیارم دلیل مخالفتت چیه؟


خدا منو بکشه که اینقدر اذیتش             می کنم،بازم خوبه که تو هستی، ملودی من خستم، می دونی من چقدر با امیدواری دکتر رفتمو با ناامیدی برگشتم، اصلا می‌دونی به خاطردرد بی درمونم چقدر حرف شنفتم، دیگه تحمل ندارم، نمی‌خوام، مهرادم باید تمومش کنه.

شیوا من کوچکتراز اینم که نصیحتت کنم اما مهراد همیشه به دل تو راه رفته، مراعتتو کرده، رسم عاشقی و تمامو‌کمال به جاآورده، حتی تصمیم گیری برای گرفتن  زن دوم، با اینکه صددرصد مخالف بودو کوتاه اومد، اونم فقط به خاطر تو.
به من بگو  چقدر خواستش برات سخته که اینجور دلشو می شکنی؟ یه دکتر رفتنه وچند ماه وقت صرف درمان همین، تو میگی امید نداری خوب نداشته باش، اما اجازه نده اونم مثل تو این یکی راهیم که براش مونده وبهش امید داره نا امید بشه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

به محض بازگشت مهراد از شرکت شیوا به اسقبالش رفتومهرادو به آغوش کشید، براش توضیح دادکه قانع شده ورفتن به آمریکا برای درمانو پذیرفته، مهراد باشنیدن همین یه جمله انگار دنیارو بهش دادن، شیوارو اززمین بلند کرد دور خودش می چرخوند ونازقربونش می رفت وشیوا جیغ می کشیدو خنده های از ته دل.
نخواستم خلوتشونو با وجودم به هم بزنم، اول میز نهارو چیدم و چای  تازه دم داخل لیوان ریختم تابه سالن ببرم و باهم بخوریم. هواسرد بودو این چایی خوردن حسابی مزه میداد.
تو همین فکرا بودم ،دستی دورشکمم پیچید، مهرادم بود، مثل همیشه سرشو داخل موهام فرو کردو نفس عمیقی کشید وبوسه ای روی موهام کاشت، تکه از موهام  به دور دستش بچوند وبه بازی کردن با تکه ای ازمو هام مشغول شد.

ممنونم عزیزم، نمیدونی با راضی کردن شیوا چقدرخوشحالم کردی، تو بهترین هدیه ای در زندگیم بودی که شیوا بهم داد. من با بودن باتو یه دنیای دیگه ایو دارم تجربه میکنم.


همون تورکه تو بغلش بودم به طرفش چرخیدم چشماشو به چشمام دوخت روی نک پام ایستادم تا قدم به صورتش برسه گونشو بوسیدم، تو هم اولین و بهترین هدیه ای بودی که شیوا بهم داد، حاضرم هرکاری بکنم ولی تورو خوشحال ببینم نه سردرگمو ناراحت.


آخ ملودیه من، چطور به این زودی مهرت به دلم نشستو یه طعم متفاوت دوست داشتنو برام تداعی کردی؟


دیگه داره حسودیم میشه ها. 

 

شیوا به طور بامزه ای حالت قهر به خودش گرفته بود که من دلم براش ضعف رفت، چه برسه به مهراد، شیوا زن قدبلندوظریف، چشمان درشت کشیده به رنگ عسلی با موهای   به رنگ روشن حالت دار بالبهایی خوش فرم،یه زن جذاب، خداییش خدا درخلقتش کم نزاشته بود.
مهراد دستشو به طرفش گرفت.

بدو ببینم خانمم، نبینم این حالتو، می‌دونی چقدر ناز خریدارم حالا برام هی ناز میکنی.


شیوا منتظر اشاره مهراد بود سریع خودشو به منو مهراد رسوند ودرون آغوش مهراد جای گرفت، مهراد دستشو دور کمرمون محکم تر کردو پیشانیه هردومونو بوسید. 


هردوتون زندگیه منین ،شیوا خانمم، تو عشق زندگیمی، شیشه ی عمرم، این تو بودی که ملودیو به من دادی وتا زنده ام ممنونو مدیونت هستم .
واگر تو شیشه ی عمرمی ملودی هم شده نفسم،من از وجود هردوتون خوشحالمو راضی .


یکدفعه یاد چایی افتادم، وای دیدین یادم رفت، چای  تازه دم ریختم تا باهم بخوریم بعد بریم برای ناهار،


هردو ازحرف ناگهانی من زدن زیر خنده ، خانمم ترسیدیم.

 

راست میگه عشقم،  ملودی، حالا بین حرفهای عاشقانه چطور یاد چای افتادی؟


خوب مهراد تازه از سرکار اومده، هوا هم که دیگه سرد شده گفتم چایی میچسبه، اونم دورهمی.

ممنون عزیزم، شیوا جان، ملودی راست میگه، خوردن چایی الان حسابی میچسبه.

              ***
داشتم موهامو شونه میکردم که دست مهراد روی دستم نشست بعد چهره ی دوست داشتنیشو داخل آیینه دیدم بوروسمو از دستم گرفت، چند تا برگه دستش بود که روی میز آرایش گزاشتو مشغول شونه زدن موهام شد.

هنوز نرفتم ولی دلتنگ خودتو موهای مشکیه زیبات شدم، با اون بوی منحصربفردش.

یعنی ازفرردا شب برای چندماه             نمی بینمتون؟
قلبم سر ناسازگاری گذاشته بود انگار میخواست بایسته، تو دلم یه ولوایی به پا بود. من چطور باید دوریه این مردوتحمل می کردم؟ قطره اشکی از چشمم چکید واز چشمان مهراد دورنموند.

عزیزم نبینم اشکاتو، تو خودت خوب می‌دونی من تحمل اشک ریختن هیچ زنیو ندارم چه برسه به تو وشیوا که جونو عمرمین،  عزیزم ، من خودم به قدر کافی حالم بده، ازفکر کردن به این دوری دارم عذاب میکشم، خواهشاً با ریختن این اشکها قلبمو،احساسمو به سُلابه نکشون.


دست خودم نیست، قلبم آرومو قرار نداره، حس درد دارم، انگاردارم می ایسته، مهراد تو بعداز پدرم اولین مرد تو زندگیمی، مردی که قلبمو بهش پیوند زدم واولینهامو با اون تجربه کردم، شیوا تنها دوستو حامیه منه، خواهرمه، قبول کن این دوری برام خیلی سخته.
جلوی پام زانو زد ودستامو محکم درون دستاش گرفتو کمی فشرد، سرشو به طرف بالا گرفت ونگاهم کردو گفت: می دونم عزیزم، اما باید قبول کنیم من نمی تونم درحق شیواکوتاهی کنم، این آخرین شانسمونه واگر یک درصد احتمال موفقیت باشه من نمی‌خوام به خاطر چندماه دوری ودلتنگی که خیلیم برام سخته حق مادر شدنو ازش بگیرم.


منم نمی‌خوام، اما می‌خوام بدونی چه قدر دوستت دارم وتا آخر دنیامنتظرت می مونم.
مهراد باشنیدن حرف دلم لبخند ملایمی زد، درون چشماش برق خاصی نشست، منم دوستت دارم وبرای یکی شدنمون روز شماری می کنم،اما خوشگله می‌دونی تا شما این برگه هارو امضا نکنی من نمی تونم از کشور خارج بشم.

می خواستم بپرسم اینا چیه؟اما چرا نمیتونی بری؟ چرا من باید امضا کنم؟

نچ، نچ، نچ، به این زودی یادت رفت خانوممی  وامضای تو برروی این برگه ها چقدر مهمه، بدون اجازه همسرمم که نمی تونم جایی برم، حالا خانم خشگلم به شوهرش چنین اجازه ای میده؟


لوس، بده امضاشون کنم.
وای که چقدر برگه بود، این دیگه چه قانونیه؟ انگار دوباره پای سفره عقد نشستم.

                 ***
ساعتهای از رفتن مهراد و شیوا              می گذره ومن مثل مجنونا روبه روی تلفن نشستم تا مهراد زنگ بزنه وخبر رسیدنشونو بهم بده، نه حال بلند شدن داشتم ونه اشتهایی برای غذا.
یعنی برای رفتن به آمریکا شانزده ساعت طول میکشه؟
استرس تموم وجودمو پرکرده بود واشک چشمام خشک نمیشد وهزارجور فکر ذهنمو پرکرده بود.
باشنیدن صدای زنگ تلفن هجوم بردم به طرفش، گوشیو برداشتم.
الو،مهرادم،رسیدین؟ حالتون خوبه؟ 


سلام عزیزم، چرا اینقدر سراسیمه ای؟ یکی یکی بپرس  تا بتونم جوابتو بدم.
قبل از هر حرفی اول به من توضیح بده ببینم، چراصدات تغییر کرده؟ باز گریه کردی؟

 

نه گریه چرا؟ فقط دل نگرانتون بودم.


ملودی با اعصاب من بازی نکن، دروغ نداشتیما، من قبل از رفتن گریه کردم و برات قدغن کرده بودم، یادت که نرفته؟


معذرت می‌خوام دست خودم نبود. شیوا کجاست؟ حالش خوبه؟


آره عزیزم ما خوبیم، از فرودگاه تا هتل میامِی مسافت زیادی بود ویک ساعتیم طول کشیدتا کلید اتاقمونو بگیریم وجای گزین بشیم.اینجا نزدیک نیمه های شبه، شیوا از خستگی شام نخورده خوابید، منم ازخستگی چشمام دیگه باز نمیشداما تو برام از خوابیدن و خستگی مهم تری.

فکرم نکن یادم رفته ها، اشک ریختن ممنوع، عزیزم بهم قول بده تا زمان نبود ما خوب غذا بخوری، از کارتی که برات گزاشتم حسابی به خودت حال بده، خرید برو و به اون آرزوهای کوچولوت برس ببین اونوقت زمان بهت نمیگه، نگران خالی شدن کارتم نباش من ماهیانه مبلغی به حسابت می ریزم. از الآن گفته باشم، برگردم ببینم ضعیفو رنجور شدی وچشم برای خودت نگزاشتی نه من نه تو.

چشم مواظب خودم هستم سلام منم به شیوا برسون، می‌دونم شرایط سخته وتلفن از راه دورم براتون خیلی گرون میفته اما منو بی خبر از خودتون نزارید.

این چه حرفیه ملودی، تو زنمی معلومه که مرتب زنگ میزنم جویای حالت میشم. من اصلا دوست ندارم درنبودم برات اتفاقی بیفته اگر هم احیانا به مشکل برخوردی یا اون مرتیکه تورج خواست اذیتت کنه به شماره ای که دادم زنگ بزنو خودتو معرفی کن خیلی زود خودشو می رسونه، من باهاش درمیون گزاشتم اسمش علیه دوستمه، آدم مطمئنیه خیالت راحت.


باشه یادم میمونه.


عزیزم من دیگه دارم بیهوش میشم با من کاری نداری؟

نه، نه، برو بخواب وخودتو شیواهم زیاد خسته نکن باشه؟

من به فدای اون قلب پراز مهربونیت برم، چشم نفس من.

خداحافظ مهراد.

 

ملودی؟

جانم.

خیلی دوستت دارم، خداحافظ.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

مهراد تقریبا هرروز زنگ می زد و توصیه هاشو‌تکرار می کرد. چندبارم با شیواصحبت کردم، نمی دونم این دکتر چی گفته بود که شیوارو از این رو به اون رو کرده بود وکاملا مطمئن بودکه بلاخره باردار میشه وخوشحالی قابل وصفیو از لحن صحبت کردنش میشد تشخیص داد.
روزها برام به کندی می گذشت، من اصلا حوصله ی بیرون رفتن وگردشو نداشتم ،حس می کردم کاملا افسرده شدم.
 فقط یکبار تاسوپریه سرکوچه رفتم که موقع برگشت خانواده ی دوست داشتنیمو دیدم، چه دیدنی، بعداز گذشت این  مدت چندماههه من  کاملا یه غریبه شده بودم بودم.  تورج پوزخند زشتی به روم زدو دستشو حایل مادرم وتینا قراردادو گفت: خانمم بریم تو اینجا نایست. ولی بیتفاوتی مادرم، مثل خنجری بود که تو قلبم فروکردن، من چه قدر بدبخت بودم که مادرم با رفتنم خوشحال ترو خوشبخت تر شده بودو انگار هیچ وقت تو زندگیش دختری به نام ملودی نبوده.
از اون روز تصمیم گرفتم تو خونه بمونم تااینکه نگاه دیگرانو ببینم وتحمل کنم. اما یه چیزی داشت از درون می خوردم، اینکه ‌‌‌‌‌‌چندروزیه فاصله ی تماسهای مهراد و شیوابه من داشت کمترو کمتر میشد. وقتی اعتراض می کردم مهراد  قربون صدقم می‌رفت و می‌گفت شرایط اینجا سخته ومدام درگیر درمان شیوا وبیمارستانیم، وقت نمیشه، نمیرسیم وازاین حرفها، این یک ماه برام مثل یک سال گذشته بود، من چطور شش الی هفت ماه دیگه رو بایدتحمل می کردم.
              ***
حالم بد بود از بی‌خبری داشتم می مردم، پانزده روز بود که هیچ تماسی از طرف مهراد یاشیوا نداشتم از دلنگرانی ودلتنگیو استرس مدام بالا میاوردم وبی حال کنار تلفن روی زمین می‌خوابیدم.
 راه گلوم بسته شده بود، حتی آب ازگلوم پایین نمی‌رفت، بدنم به خاطر نخوردن آبو غذا ضعف زیادی کرده بود که توان حرکتو ازمن گرفته بود.
  خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده که نتونستن زنگ بزن؟ مهراد می‌دونه من تو بی خبری دق میکنم، تو فکرو خیال غرق بودمو گریه می کردم وبه خدا التماس می کردم که خودش محافظشون باشه.
                  ***
با صدای زنگهای پی در پی ومشتهایی که به درمی خورد بیدار شدم وحشت زده وگیجو منگ بودم، ازتو کوچه صدای دادو فریاد میومد اصلا نمی تونستم حرکت کنم، بدن و مغزم قفل کرده بود، یعنی تورجه فهمیده که مهرادو شیوا رفتن خارج؟ آخه از جونم چی می خواد؟ کم کم صداها داشت برام واضح تر می شد، یک نفر نبود بلکه صدای چندین مرد بود. به خودم کلی فشار آوردم تااز روی زمین بلند شدمو به کنار آیفون رفتم،
بله بفرمایید؟


*چه عجب خانم جواب دادن. 

*درو باز کن زنیکه آشغال.

*نمبینی چطور مثل موش ترسیده وخودشو تو خونه قایم کرده درو باز نمیکنه.

آقایون آروم، یک لحظه اجازه بدین، خانم کیان لطفاً درو باز کنید، ما به شما اعتماد کردیم. بهتره خودتون با ما همکاری کنید تا کار به شکایتو پلیس نکشیده.


اینا کی بودن؟ چی میگفتن؟ زنیکه دزد! مثل موش! همکاری کنم! شکایت!
م،من نمی‌دونم دارید در مورد چی صحبت می کنید؟

 

شما مگه خانم شیوا خالقی نیستید؟

نه.

*داره مثل سگ دروغ میگه، نمی بینی، متوجه شده پیداشون کردیم چطور ترسیده.

آقای نواب مودب باشید اجازه بدین من صحبت کنم.
خانم مگه اینجا منزل مهراد کیان نیست؟

بله هست.

خوب پس شما اگه خانم خالقی نیستید کی هستین؟ چه نسبتی با آقای کیان دارین؟


من همسرشم.

*دیدین،دیدین آقای دانایی، دِ آخه زنیکه دزد بیا دم در تا به پلیس زنگ نزدم. 

داشتم دیوونه میشدم از یک طرف حال بدم، مردایی که پشت درخونم بودن وحرفهایی می زدن که اصلا نمی فهمیدم، بی‌خبری از شیوا و مهراد.
 فقط تونستم درو باز کنم وبگم شما دارین اشتباه می کنید  بفرمایید داخل وخودتون ببینید.
به دیوار پشتم تکیه کردم تا نیفتم زمین یا غش نکنم، یک دقیقه بعد صدای پای چندین مردو پشت در شنیدم وباز شدن در ورودیه سالن وداخلش شدنشون.
شنیدم که بهم دیگه می گفتن این که خانم خالقی نیست!
یه مرد چهار شونه، هیکل متوسط وبا قیافه ای معمولی ،درحدود سنیه ۵۰تا۵۳سال چند قدم به من نزدیک تر شد، من از ترس درون خودم جمع شدم، انگار متوجه شد وهمونجا ایستاد.

لطفاً نترسیدخانم، ما فقط می‌خوایم بدونیم آقای کیان وهمسرشون کجا هستند؟ البته اگر همسرشون بوده باشن؟


چرا چنین فکری می کنید؟ شیوا همسر اول مهراد هست.

یکی از مردان باتعجب پرسید،تو همسر دومشی؟
 بله ی ضعیفی از دهنم خارج شدکه یکی دیگشون گفت کثافت دزد کم اشتها هم هست.

چرا به شوهرم می گید دزد، اصلا اینجا چخبره؟ چی شده؟ شماها کی هستین؟
همون مرده که از همشون خونسرد تر بود جواب داد:


نترسید خانم کیان، موکل بنده واین آقایون شرکای یه پاساژ درحال ساخت هستن که روبه اتمام بود. مهندس، منظورم شوهرتون وهمسر اولشون هستند، ایشون با کلاه برداری تک تک مغازه های پاساژو پیش فروش کردن وبا دوازده میلیارد پول متواری شدن.  از مدیر پروژه، برای یک ماه درمان خانم خالقی مرخصی گرفتن، چند روزپیش ما متوجه این موضوع شدیم وتا حالا دنبال رد یا نشونی از آنها بودیم که به این آدرس رسیدیم، الآن می تونید بگید همسرتون کجا هستن؟خانم، دوازده میلیارد پول کمی نیست موکل بنده سهامدار اصلیه این پروژه بودن واین آقایون تمام زندگیشونو پای این پروژه سرمایه کردن. 

 

با شنیدن تک تک کلمات آن مرد اشکام بودندکه تند تند میریخت و دیدمو تارترازقبل کرده بود، هرچی پاک می کردم فایده نداشت و دوباره این اشکها راه خودشونو پیدا می کردن. خدای من چی می شنوم؟ اینااز چی حرف میزنن؟ دزدی اونم دوازده میلیار؟مهراد من وشیوا دزدن؟ کلاه بردارن؟ این امکان نداره! نه این اصلا امکان نداره! انگار کلمه آخرمو بلند گفتم. 


نه خانم محترم، مدارکش هست، بلکه خودشون تنها نبودن با کمک همدستشون خانمی به نام ملودی اعتمادی این کلاه برداریه بزرگو انجام دادن ودررفتن، یعنی پای تمام برگه ها امضای ایشون هست ویه جورایی خانم و آقای کیان بااین روش  کلاه برداری مبرا هستن وما فقط از طریق آنها می تونیم به خانم اعتمادی برسیم.
ناباور وبا دهانی باز نگاهشون می کردم، من کلاه برداری کرده بودم؟ من بااونها هم دست بودم؟ چطوری؟ کِی اینکاروکردم که خودمم خبر ندارم؟حالم خوب نبود، سردم شده بود، ازشنیده ها ‌به خودم می لرزیدم، سرم داشت گیج می رفت، درون دلم یجوری بود، حس می کردم غذایی نخورده رو الآن بالا میارم.ایناهمش یه خوابه نه؟ بخاطر دلنگرانی هامه که دارم کابوس میبینم. با تکون خوردن شونم توسط همون مرد به خودم اومدم، نگاهش کردم 
بی اراده گفتم:من دزد نیستم، من کلاه برداری....
جملم تموم نشده بود که کشیده محکمی توسط یه فردی که اصلا ندیدمش روی گونم نشست، محکم روی زمین پرت شدم، پاره شدن گوشه لبم وگرمیه خون از کنار لب ودماغمو حس کردم،  چشماسیاهی رفتو دیگه هی چیز نفهمیدم.

**

*همه ی اینانقش بازی کردنه .

 

*این دختره اینقدر توکارش ماهره که ما این همه مدت متوجه دزدیه  دوازده میلیاردیش  نشدیم .

 

آقایون آروم باشید، دکتر که گفت به خاطر نخوردن چندروزه ی غذا،استرس ضعف کرده وفشارش پایین افتاده ،دکتر که دروغ نمیگه.

 

*آقای دانایی شما چرا؟ اینا همش فیلمشه، برای ردگم کنیه میخواد مارو گول بزنه.

 

لطفاً آروم باشید این وسط آقای سرمد از همه شما بیشتر ضررکرده، ایشونم کس نیستند که بزارن چندتا جوون سرشو کلاه بزارن، مطمئن باشید همه چیز روشن میشه. مگه شما به من وکالت ندادین برای پیگیر شدن کاراتون تا سرمایتونو برگردونم، پس خواهش می کنم اعتماد کنید وهمه چیزو به من بسپارید.

 

صدای حرفهاشونو می‌شنیدم اما توان بازکردن چشمامو نداشتم، چطور چشم باز کنم؟ مگه امکان داره؟ منی دیگه وجود نداشت. من مُردم، زمانی که فهمیدم به مهراد گفتن دزد، کلاه بردار، زمانی که منتظر تماسشون بودم اما  هیچ تماسی گرفته نشد، زمانی که فهمیدم امضای من پای تمام برگه های فروش مغازه های پاساژه، زمانی که قلبمو دادم ودرعرض چنددقیقه تیکه تیکه شدنشو با درد توی سینم حس کردم ونتونستم دم بزنم مُردم، یاد نوازشهاش افتادم، محبتهاش، حرفهای شیرینش که همش دروغ محض بود برای من ساده،. من برای چندمین بارمُردم که متوجه شدم مهراد و شیوا چطور یک سال و خورده ای نقش بازی کردن، با نقشه وارد زندگیم شدن، منو تو دام پهن شدشون انداختن و با روح روانم بازی کردن وکلاه برداریه دوازده میلیاردیو به گردنم انداختنو دررفتن ، رفتنو به من خندیدن، یک سالو خورده ای به خاطر احمق بودنم به خاطر گول خوردنم وسادگیم  خندیدن .

 

خانم اعتمادی الان میتونید چشماتونو باز کنید.

 

این مرد متوجه شده بود من به هوش اومدم؟

چشمهامو باز کردم وبه همراهش قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی گونم افتاد واز روی لبانم  به زیر چانه ام رفتو سرخوردو به روی کاناپه ای که روش خوابیده بودم افتاد.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

حالت بهتره؟

چه سوال احمقانه ای، همونطور که گریه می کردم سرمو چپو راست کردم به معنی نه.
از جام نیم خیز شدم وخواستم بشینم که سرم گیج رفت،همون مرده فکر کنم فامیلیش دانایی بود کمکم کرد دوباره بخوابم.

بهتره استراحت کنید، فشارتون خیلی پایین بود.

نگاهی به اطراف انداختم چرا کسی نیست؟ تا چند دقیقه پیش که اینجا بودن، انگار آقای دانایی معنیه نگاهمو فهمید.


نگران نباشید، ازشون خواهش کردم که برن.

من،من دزد نیستم؟


فعلا شواهد برعلیه شماست، اگه می‌دونید شوهرتون وهمسرش کجان بهتره که بگین؟ اگه بیگناه باشی با پیدا کردنشون تو زودتر تبرئه میشی وگرنه تو بجاشون میری زندان یا اینکه تمام پولو باید بپردازی.

بخدا من بیگناهم، روحمم از این ماجرا خبر نداره، من فقط سه ماهو خورده ایه که زنشم، به من گفتن برای درمان میرن آمریکا، گفتن این آخرین شانسشونه.
گوشیه موبایلش  زنگ خورد.

بله آقا
..............
بله به هوش اومدن.
............
نه فرستادمشون که برن.
...........


مرد، دانایی داشت باتلفن همراهش صحبت می کرد که تلفن خونه زنگ خورد، نمی‌دونم چطور از جام پاشدم خودمو به گوشی رسوندم. الو 


سلام عزیزم

مهراد تویی؟ کجایی(آقای دانایی گوشیو روپخش کن گزاشت)

چیه عزیزم نکنه دلت برام تنگ شده؟ یا میخوای بگم کجاییم تا آمارمونو بدی؟


زدم زیر گریه،مهراد اینا چی میگن؟ اینجا چه خبره؟ دارن میگن که من کلاه برداری کردم، شما هم همدستم بودین،تورو خدا بگو دروغه ومن دارم خواب می بینم،  من  دارم از ترس جون میدم.


اوه خانم خشگلم چرا ترس، داری میری زندان وزندانم که ترس نداره تازه از دست ناپدریتم راحت می شی ویه جایی هم برای خوابیدن داری ونونی برای خوردن.

داد زدم،اصلا می فهمی چی داری میگی؟ توهمون مهرادی؟ همون مردی که مدام دم گوشم نوای عاشقانه سرمیداد؟ همون مردی که می‌گفت جونم به جون موهات بستست؟ همون مردی که می گفت یک شب نمی تونم بدون بوی عطرموهات خواب برم؟ این تو نبودی که گفتی دوستم داری؟ اینکه مهرتم به دلت نشسته؟


صدای قه قهش بلند شد.
چرا احمق جون، من بودم. خوب، بازی کردن با آدم احمقی مثل تو خیلی دلپذیرو شیرینه. ممنون به خاطر این همه مدت که اسباب بازیمون بودی وشادمون کردی.

چرا لعنتی؟ ده چرا من؟ چرا منی که وقتی شش سالم بود طعم یتیمیو چشیدم. چرا منی که زیر دست ناپدری ملعونو ملحوسم بزرگ شدم؟ چرا منی که به جای دست نوازش، محبت، سیلی روی گونه هام می نشست؟ چرا منی که از هفت سالگی روحم جسمم نابود شد؟ شما که دیدین دیدین که چطور شکنجه می شدم که چطور دلمو به آتیش می کشوند، چرا منی که تشنه ی محبت بودم، تو چرا بامن با قلب دست نخوردم چنین قماری کردی؟


درست به همون دلایلی که گفتی، چون روحت آسیب دیده بود، شیوای من خوب کسیو برای نقشمون پیداکرد.
تو تشنه ی محبت بودی، تشنه ی حمایتو نوازش، بهترین کیس برای ما.

لعنت به تو، لعنت به شیوا، لعنت به پولی که با زندگی، روح و روان یه فرد بازی کردین، لعنت به هردوتون که قلبمو بیدارکردین وآتیشش زدین.


هی،هی،هی،دیگه داری زیاده روی می کنی دختره ی پرو، من اگه تورو طعمه ی خودم کردم درعوضش دوماه شوهرمو باهات تقسیم کردم، می‌دونی چقدر برام درد آوروسخت بود؟ می‌دونی وقتی دست نوازش مهرادو روی سرو بدنت می‌دیدم چقدربرام عذاب آور بود؟ دیدن بوسیده شدنت توسط لبهایی که مال من بود، گرم شدن بدنت در آغوش مردی که مال من بود، شنیدن دوستت دارم هایی که مال من بود. برای امثال شمابیشتراز ایناحقتونه ، دیگه یاد‌‌‌‌ می گیری که چشم به شوهر هیچ زنی نداشته باشی.


خفه شوعوضی، من چشم داشتم، یا تویی که منو باالتماسهات، با محبتای دروغینت، با اشکو ناله هات گول زدی ،بچه دارنشدنتو بهونه کردی، اینکه عاشقی ومیخوای ببینی عشقت بچه ی خودشو تو بغل میگره، تو منو با محبت دروغینت گول زدی.

 

چرا قبول کردی؟ می گفتی نه.

 

خیلی عوضیو پستی، هم تو هم اون آشغال نامرد.
 تو از بی کسیه من سواستفاده کردی دست روی نقطه ضعف هام گذاشتی.


اَه،از صدای فِخ فخت حالم به هم خورد، مهرادعشقم، حرفه آخرتو بزن    
من دیگه نمی‌خوام صداشو بشنوم.

 

من به فدای خانم خشگلم برم .

 

صدای بوسه زدن مهراد بوسیده شدن شیوارو واضح شنیدم، از عمد بود، می خواستن بیشتر بچرزوننم که موفقم شدن.

 

خانم ملودی اعتمادی،تو الان یه کلاه بردار میلیاردی هستی، به همین دلیل اصلا دوست ندارم اسم چنین زنی تو شناسنامه ی من باشه، برای همین وکالت نامه تام برای طلاق داخل کشوی اتاق کارم گزاشتم مهریه تعیین شده  هم باشه خونه ی جدیدت توزندان، بای بای عزیزم.

 گوشیو محکم پرت کردم که تلفن به گوشه ای پرت شد،مثل روانی ها جیغ زدم فحش دادم،موهامو کندم وخودزنی کردم.
 آقای دانایی به زور کنترلم می کرد اونقدر جیغو فریاد زدم که دوباره از حال رفتم.


خودتون که شنیدین آقا

..............

باورم نمیشه اون زنو شوهر به ظاهر آرومو معصوم اینقدر پستو حیوون صفت باشن که با دختر بیست ساله چنین کاری بکنن.

..............

نه هنوز به هوش نیومده، بخاطر کشیده شدن سرم وپاره شدن رگش خون زیادی از دست داده، فشار پایینشم  باعث شد دوباره از حال بره، شوکی که دکتر دوباره گفت فکر کنم خودتون بهتر بدونین  به خاطر تلفن وشنیدن واقعیتِ پست فطرتیه این زنو شوهرِ.

...............

بله آقا خودم وکالت‌نامه طلاق و دفتر ازدواجشو دیدم تاریخش برای سه ماهو بیستو یک روز قبله
..............
 چشم اوامرتون انجام میشه.


مرده گوشیو قطع کرد با صدایی که به زور ازگلوم خارج میشد پرسیدم:من میرم زندان؟


بیدارشدی دخترم؟

درمیون این همه تلخی تک خنده ای کردم،به خاطر شنیدن کلمه ی دخترم از یه مرد کاملا غریبه که تو همین مدت زمان کم پشتیبانم شده بود و ازمن مراقبت کرد. هرچند که من الآن کلاه بردار بودم و توسط همین مرد تا چند ساعت دیگه به زندان میرفتم.
بغض داخل گلوم داشت خفم میکرد. با صدای بغضی ومثل دفعه قبل ،پرسیدم نگفتین، میرم زندان؟

نمیتونم حرفی بزنم و با دروغ امیدوارت کنم، تا فردا همینجا میمونم تا حالت بهتر بشی، بعد...


دیگه حرفی نزد، اما ته حرفش یه بله ی بزرگ بود.من فقط تا چند ساعت دیگه تو این خونه  که از هرسلولی بدتر وخفه خان آور بود آزادم.

روز بعد پلیس با ماباقی طلبکارا دم در منتظر من برای خروج از خونه بودن، زنی چادری که معلوم بود پلیسه دستبند به دستم زدو منو از خونه بیرون آورد وتا دم ماشین برد، تو کوچه غوغایی به پا بود.
 علاوه بر طلبکارا تمام همسایه ها بیرون ریخته بودن تا خواستم بشینم داخل ماشین  نمی‌دونم تورج از کجا خودشو به من رسوند ومشت محکمی توصورتم خوابوند از درد زیاد خم شدمو و به خودم پیچیدم اما نزاشتنم آخی از دهنم بیرون بیاد. پشت بند مشتش بافریادو خشم گفت: دزد، بی شرف، کلاه بردار، شوهردزد وکلماتی که شرمم میاد به زبون بیارم .
ماموران جلوشو گرفتن من داخل ماشین نشستم، دربسته شد وتا مأمور زن دور زدتا درکنارم بشینه تو اون جمعیت، چشمم به زنی افتاد که اسم مادرو یدک می کشید، زنی با چشمانی گریون.
پوزخند زدم، از خودم پرسیدم این زن به خاطر مادربودن ودیدن روزگارمه که داره گریه می‌کنه یا بخاطر آبروش؟هرچند که مسبب همه ی این بدبختیاخودش بود.

                *** 
تو اتاق باز جویی بودم، برای سومین بار بود که داشتم بازجویی می شدم وهربار همون جوابهارو می شنیدن ،اما با هزار جور ترفند دیگه که می خواستن هر طورشده اعتراف به کاری بکنم که هرگز نکردم.

بعداز بازجویی با دوتا مأمور زن به طرف زندان برده شدم تا وقت دادگاهیم اعلام بشه.
واِی کاش مرده بودم وهمچین روزیو‌ نمی دیدم ،با وارد شدن به بخش زندان، کلی زن در همه رده سنی با نگاه کنجکاو دم سلولهاشون واین راهروی باریک دراز  ایستاده بودن، انگارنق اصلی یه فیلم سینمایی بودم که اینجور خیره ومات من شده بودن. روبروی سلولی ایستادم، یعنی ماموران وظیفه شناس پلیس نگهم داشتن، چندتا زنی که جلوی سلول بودن کنار رفتن نگاهم به داخل افتاد، زنه جوونی دیدم که انگار نه انگار یه زندانیه جدید اومده، تنها آدم بی تفاوت این زندان که مشغول خواندن کتابی بود .


اینجا سلولته، زمان خاموشی باید تو تخت خواب باشی و زمانی که اعلام کردن بلند بشید از سلولت میای بیرون ومثل زندونی های دیگه مشغول وظیفت میشی، روزی دوساعت هواخوری داری ،جنگو دعوا کردن باهم، میشه انفرادی متوجه شدی؟


جوابی ندادم نگاهم مستقیم به خونه ی جدیدم بود، با هل داده شدنم توسط مامور پابه داخل سلول گزاشتم، نگاه چرخوندم وبه طرف تخت خالیه که به چشمم خورد رفتم و روش نشستم درست کنار تخت همون زنی که داشت کتاب میخوند. به دیوار تکیه دادموزانوهامو در آغوش گرفتم ،چشمامو بستم وسرمو به دیوار تکیه دادم، داغی اشکام صورت یخ زدمو گرم کرد اونم منی که اگه زیر دست تورج له میشدم نمی زاشتم اشکم بریزه اما بی خیال اینجا که دیگه خونه تورج نیست.
حس کردم کسی کنارم نشست وحسم درست بود. زنی پرسید اسمت چیه ؟جوابی ندادم، اینبار گفت: کری ؟می پرسم اسمت چیه؟ جرمت چیه که اینجایی  ؟
بدون اینکه تکونی بخورم یاچشمامو باز کنم بازهم بی جواب گزاشتمش ،دستمو محکم گرفت کشید که به طرفش پرت شدم، ترسیدم، خیلی هم ترسیدم، بدنم داشت می لرزید.
 انگار ترسو تو چشمام دید که لبخند کریحی روی لباش نقش بست. 

نه داره خوشم میادحالا بنال ببینم. 

لال شده بودم، نمی‌تونستم لبامو از هم باز کنم، دستشو آورد بالا که بخوابونم تو صورتی که قبلاً بامشت ناپدریم سیاهو کبود شده بود اما دست زن دیگه ای مچشو وسط هوا و زمین محکم  گرفت.

 

گمشو مهناز.

 

تورو سننه ،دیگه داری زیادی می پری.

 

منم گفتم گمشو بیرون ودست از سرش بردار.  


اگر برندارم؟

خودت بهتر می‌دونی.

 

زنه که اسمش مهناز بود چشم غره ای بدی رفت، نیشخندی زد وروشو برگردوند وخواست از سلولی که کلی تماشاچی داشت بیرون بره که تهدیدانه گفت بهم می رسیم (بالحنی که تمسخرداشت)مامان سودی،باغرغر وفحش دادن اون زنارو کنار زدو از سلول بیرون رفت.

 

به من ربطی نداره کی هستی یا چیکار کردی اما بدون اگه اینجا بَره باشی، دوروز نشده سلاخیت کردن. اینجا مظلومیت جایی نداره، دعوا راه ننداز، اما خودت وکلامت محکم باشه.

این زن به اسطلاح سودی حرفشو زدو دوباره روی تخت خودش نشستو مشغول کتاب خواندن شد، چنددقیق بعد چهارتا زن دیگه که تقریبا ازسنین۲۵تا۴۰، ۴۳بودن  وارد سلول شدن وروی تختهاشون خوابیدن.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

نه میلم به غذا می کشید ونه خواب به چشمام میومد. روزو شبم یکی شده بود، چشماموکه می بستم تمام خاطرات زندگی کردن با مهراد و شیوارومی‌دیدم. از روزی که آشنا شدیم تا لحظه آخر وبوسیدنم از طرف مردی که فکر می کردم شوهرمه، ناز کشیدناش، محبتهایی که فکر می کردم نابه واز ته دل، مهربونیهای شیوا خواهر گفتناش، کمکهاش وجانب داری از من دربرابر تورج، بیدارم که هستم با چشمانی باز اون روئیاهارو‌می بینم و کشته شدن روحمو وخاموشیه مطلق قلبم.

 

هی دختر. 

 

با صدای یکی از زنهای داخل سلول از دنیای خیال به زمان حال پرت شدم بدون کلام نگاهش کردم.

 

خوابیدن اینجا مجانی نیستا، باید بابتش کار بکنی، همه ما که اینجاییم یه وظیفه ای گردن گرفتیم.  من آشپزی می کنم، طوبی، فرشته، رختارو می شورن،فاطی هم ظرفارو میشوره، سودابه خانم  هم کل سلولو مرتب می‌کنه، هفته بعدم  وظایفامون جابه جا میشه، علاوه براین خرحمالیا ،نظافت محیط زندانم هست که بهمون اعلام میکنن، میگم که بدونی ما به قدر کافی خسته میشیم، یه باراضافه نمی خوایم.

 

از کی تا حالا تو اینجارو مدیریت می کنی ونظر می دی؟ اونی که باید بگه منم ومنم الان صلاح نمی‌بینم این دختر اینجا کاری بکنه، غذاهم که نخورده که بره ظرف بشوره ،حتی از جاشم تکون نخورده که تمیز کنه، حالو روزشو‌نمیبینی؟ مثل میت میمونه، یه کم دقت کنی میبینی که شُک زدست وتو این دنیا سِیرنمیکنه.

 

ببخشید سودابه خانم غلط کردم، ببخشید، هرچی شما بگید.

 

این زن که سودابه نام داشت ،بیرون ازسلول بود و هنگام داخل شدن به سلولش حرفهای زن روبرومو شنیدوازمن جانب داری کرد. واقعا این سودابه کیه؟ فقط می دونم کسیه که بین زندونیها نفوذ زیادی داره وازش می ترسنو حساب میبرن، هرکی که هست جذبه ی خاصی تو صورتشه. تو همین فکرا بودم که بازم حالت تهوع گرفتم، خودم به سطل کنار تختم رسوندم وبالا آوردم اما به جز آب زرد چیز دیگه ای نبود، وعلت تهوع واین نوع خوردگی معده ی خلیم بود. دوباره ضعف کل بدنمو گرفت، سرگیجه گرفتم وبی حال روی تخت رها شدم، لیوان آب قندی جلوی صورتم گرفته شد.

 

پاشو دختر این آب قندو بخور یکم فشارت بیاد بالا، فکر کن اون اتفاقی که باعث شده الان اینجا باشی ارزش این خودخوریا وداغون کردن خودت ومعدتو داره؟

بدون اینکه منتظرعکس العملی ازطرف من باشه دست زیر شرکت برد وگفت:بزار کمکت کنم. 

 

بی حال تراز اونی بودم که بخوام مخالفت کنم، لیوان آب قندو کنار لبام گزاشت وآهسته آهسته به خوردم داد، احساس می کردم کم کم دارم بهتر میشم.

آب قند که تموم شد بدون حرفی لیوانو داخل سینی گزاشتورفت و روی تختش نشست، کتابشو برداشت ومشغول خوندن شد.

نیم ساعت بعد به جز طوبی وفرشته که رفتند خوابیدن اون دونفر از سلول بیرون رفتن. چشمامو بستم(ملودی اگر یک روز موهاتو نبینم وعطرشو به مشامم نفرستم انگار روز مرگمه)باز این خاطرات نحس، خاطراتی که اوج احمق بودنم و می رسوند، سرمو بین دستام گرفتم و فشردم که شاید تمام خاطرات ازذهنم پاک بشه. اشکهام ناخواسته ازگوشه چشمام راه خودشو باز کردو سر خورد وروی  بالشت رنگوروی رفته زیر سرم افتاد.

تشک تختم یکم پایین رفت بوی عطر تن سودابه خانم به دماغم خورد، نمی‌خواستم چشمای قرمزمو ببینه، فکر میک ردم خسته میشه می‌ره اما با گفتن:

زنایی که مثل تو اینجا سر درمیارن بخاطر ضربه خوردن از عشق احمقانست.

 

تعجب کردم، چطور فهمید درد من چیه؟ادامه داد:

 

من عاشق همسرم بودم، خوشبخت بودیم وبا اومدن پسرمون خوشبخت ترشدیم. پدرم تاجر فرش بود و کارخانه ی بزرگ فرش بافی داشت، مسعود اول مدیرمسئول کارمندا بودو با تلاشهای زیادش، باعث شدکه بشه دست راست بابام، زبونش مارو از سوراخ می کشید بیرون، من عاشقش شدم، عاشق تلاشهاش و وظیفه شناسی و مودب بودنش و لحن کلامش، زبونی داشت که وقتی حرف می زد آدمو سحر می کرد.   دوسال بعداز ازدواجمون پسرم، میلاد به دنیا اومد.میلاد که پنج سالش بود، پدرم به خاطر تصادف، از گردن به پایین قطع نخاع شد ومن شدم مدیر کارخانه البته اسمی، درواقعیت مسعود بود که شرکتو مدیریت می کرد والحق در کارش عالی بود و روز به روز کارخانه به تولید انبوه وصادرات خارجه رسید.

یه روز اتفاقی، سر یه چیز بی خود باهم بحثمون شد اگه بگم چی خندت می گیره، ولی این این موضوع خنده دار باعث شد من الان اینجاباشم.

زندگیه من بخاطر یه پیراهن شد اولین دعوا تو زندگیمون.

 

سودایه تک خنده ی تلخی کردو ادامه داد:پیراهنو یه زن براش خریده بود یا بهتره بگم همسر اولش. 

 

از تعجب زیاد دود ازمغزم بلند شد. یعنی چی همسر اولش؟ نگاه سوالیمو متوجه شد.

 

همه این هفت سال زندگیه عاشقانه یه دروغ بود، یه دروغ بزرگ، فکر کنم حالمو درک میکنی، زمانی که متوجه این موضوع شدم جنگو دعوامون بالا گرفت، تقاضای طلاق دادم ودرخواست حضانت برای پسرم، اما به جای رفتن به دادگاه طلاق، به دادگاهی رفتم به جرم کلاه برداریه میلیاردی، افتادم زندان، بازجویی و از دست دادن تمام زندگیم.

 اول پدرم، بعد پسرم ودرآخر مادرم که به خاطر شُک های پشت سرهم، دق کرد.

مسعود علاوه بر دزدی از سهام دارا، فروش کارخانه و تمام اموال پدریم ،حتی خونه ای که پدرو مادرم توش زندگی میکردن و خونه ی خودمونو فروختو پسرمو برداشت و به همراه زن اولش به خارج از کشور فرار کرد.

من موندم و امضای پای برگه های که نشون میداد من سهام‌های شرکای شرکتو بالا کشیدم. روز های اول درست مثل تو بودم و شاید صدبرابر بدتر، اما مثل تو شانس نداشتم یکیو تو زندان داشته باشم که هوامو داشته باشه، یه مدت از زندونی شدنم می گذشت که یک شب اون مهناز پست آشغال با دارو دستَش منو تو خواب گیر انداختن و،(یه قطره اشک میون مکثی که کرد از چشمش چکید که سریع پاک کرد. معلوم بود چیزی که میخواد بگه براش خیلی سخت و درد آوره )

به من ،سودابه ،دختر بزرگترین مرد صنایع الکترونیک ویکی از پولدارترین های مرد تهران ،به دختر رضا مشکات......

 

دستمو جلوی دهنم گرفتم و ناخواسته هینی کشیدم .

 

خوبه بلاخره صداتو هم شنیدم.تازه اون‌موقع از شُک خیانت همسرم و دردای بزرگ زندگیم بیرون اومدم، حالم از خودم به هم میخورد، دیوونه شده بودم. مدام خودمو می شستم، بالا میاوردم، باناخونهام بدنمو زخم می کردم وفکر می کردم اینجوری از عرق اون زنیکه ی کثافت، از دستای کثیفش و...

 

سودابه خانم نتوست جملشو تموم کنه.

 

 هنوزم گاهی که به یادم میاد حالم بد میشه، در این سه سال تمرین کردم فکرمو با کتاب درگیر کنم، تا مغزم به یادآوریه اون شب نحس نپردازه اما گاهی مغزم نافرمانی می‌کنه.

 

بعد چی شد؟ الان که زندانیها خیلی ازتون می ترسن، حتی  مهناز

 

وقتی دید حرف زدم لبخندی زد وبا نگاه نافذش ادامه داد.

 

نمیگم آسون بود اما برای چندمین بار به خودم اومدم.

تو چندین شبه که خوابت نمی بره، ولی من سه ساله خوابم نمیبره، تعجب نکن، اینقدر تو خودت غرق بودی که متوجه نشدی.

من دختر مرد کوچیکی نبودم، دریه خانواده ی معمولی بزرگ نشده بودم. توخارج دکترامو گرفتم، برای اینکه بتونم تو کشور خارج دوام بیارم باشگاه میرفتم تا هیکلم به هم نخوره  وبرای دفاع از خودم دررشته جودو ثبت نام کردم.

 تو خارج که به دردم نخورد اما اینجا خوب کمکم کرد.

کلی فکر کردم ونقشه کشیدم ثانیه به ثانیه ی نقشمو مرور کردمو سنجیدم، وقتی زمان حمام رفتن بود، البته نوبتی، کلا این بند زندان شش تا حمام داره، من درست تو حمام بغلیش خودمو قایم کردم دوشو باز کردم تا کسی شک نکنه، وقتی وارد شد ونوچه هایش تو حمام های دیگه رفتن، از دوش خودمو بالا کشیدم ودستمو به بای دیوار حمام رسوندم ودرست کنار پاش پریدم پایین، تا خواست بفهمه چی شده زیر مشتو لگدام سیاهو کبود شد وصدای دادو فریادش حمامو پرکرد، چندتا از دنده هاش شکست، لباش نابود شد، وبا ضربه محکم به وسط ساق پاش جوری زدم  که شکست ،استخونهاش دوتا تکه شدواز گوشت پاش زد بیرون  وجیغ بلندی از درد زدودبیهوش شد.

 نوچه هایش از صداهای آخو نالش پشت درحمام جمع شده بودن و داشتن درحمومو از جا میکندن، قبل باز کردن در، گارد گرفتم ودرو باز کردم وبا فن پا، اولین ضربه رو به شکم نفر اولی زدم به همراه دو نفرپشت سرش به عقب پرت شدن، تا خواستند بلند بشن اون نوچه ای که دم درحمام کشیک میداد به طرفم حمله ور شد که با  حرکت یه پای برگردان به گردنش با سر به دیوارخورد وبی هوش برروی زمین  افتاد ونفردوم با ضربه پام به شکمش روی زمین پخش شد. زدن نوچه های مهناز دو دقیقه طول نکشید.چهار نفرشون با دستو پایی شکسته صورتهای داغون وخونریزیه داخلی هرکدوم یه گوشه ای پرت شده بودن.

 وقتی خواستم از حمام بزنم بیرون زندانیهای زیادی تماشاچی، جلوی در ایستاده بودن. به طرف دررفتم، وحشت زده کنار رفتن ومنم به سلولم برگشتم و تعویض لباس کردمو با لبخندی که نشان از رضایت ازخودم بود برای بار آخر به خواب عمیقی فرورفتم. آوازه ی این اتفاق کل زندانو پر کرده بود، اما مامورا از همه بازجویی کردن اما کسی جرئت لودادن نداشت، می ترسیدن اسمی از من بیارن، از اون روز به بعد کسی جرئت نمی کنه پاپیون من بشه ، ویاروی حرفم حرف بزنه امامشکل خواهان دیگه حل نشد.شبا می‌خوابم اما خواب‌هام درهوشیاریه کامله، چون مطمئنم مهناز می خواد تقاسشو پس بگیره.

تو اولین کسی هستی که از زندگیم واتفاقی که باعث زندانی شدنم شده می‌دونه چون خودم خواستم، از وقتی وارداینجا شدی یه سودابه ی دیگه رو روبه روم دیدم.

داستانمو تعریف کردم که بگم، این حالو روز، این غذا نخوردنت دراینجا به دردت نمی خوره،تو شاید یه بار یا بارها نارو خوردی، پس نزار دراینجا بلاهای زیاددیگه ای سرت بیاد. قوی بمون ونزار اونایی که به این حالو روزت انداختن پیروز بشن.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده

شب موقع شام از جام بلند شدم ودرسکوت کامل برای پهن کردن سفره ساده مون به هم سلولیام کمک کردم. سودابه با لبخند محو وآن نگاه باجذبش بهم رسوند که کاردرستیو دارم میکنم.
  درطی سه روز، کم کم  وظایف و کارهای مربوطه به زندان زنانو انجام می دادم تا حالا جسمیم بهترشد و متوجه شدم درمدت زمانی که حالم بدبوده سودابه خانم وظایفمو انجام می‌داده ومنو کلی شرمنده ی خودش کرد.
کلی فکر کردم ودو دوتا چهارتا، بلاخره تصمیم گرفتم برای بار دوم اعتمادکنم.
داخل حیاط زندان، سودابه خانم گوشه ای نشسته بود ومثل همیشه مشغول خواندن کتاب بود، به طرفش رفتم و پرسیدم:سلام، اجازه هست؟
سرشو بالا آورد لبخندی زد و گفت: سلام به روی ماهت، خداروشکرازتوی لاک تنهاییت بیرون اومدی، معلومه که میتونی بشینی، بیا اینجا کنارم بشین.


به جایی که بادست نشونم داد واشاره کرد نشستم، نه من حرف می زدم نه اون، زن فهمیده ای بود، سکوت کرد تا به خودم بیام و جمله هامو توذهنم بچینم و حرف بزنم.
 بلاخره دلمو یکی کردم وشروع کردم به حرف زدن، از سیرتاپیاز، از زمانی که یتیم شدم تا زمانی که زندان افتادم، برای سودابه خانم تعریف کردم، وقتی به خودم اومدم صورتم خیس از اشک بود.اولین چیزی که گفت:


اول اون صورتتوخیلی زود پاک کن، اینجا گریه کردن ممنوعه، اینایی که اطرافمون می بینی، منتظر کوچیک ترین ضعف می گردن تا به کثیف ترین حدفشون برسن یا اینکه بشی نوچشون.
خوب‌خشگل خانم، حالا که اسمت معلوم شد ملودیه وخدارشکر از این به بعد دیگه صدات نمی‌زنیم دختر،   ازاسمتم مشخصه بابات خیلی خوش سلیقه بوده که چنین اسمی برات انتخواب کرده.

اما درمورد انتخواب همسر، اشتباه بزرگی کرد.

 

نگو این حرفو، مادرت یه زنه، یه زن ضعیف وترسو، تو کشورمامتاسفانه چنین زنهایی زیاده و اگر بخوام دراین مورد حرف بزنم ماهها بحثش طول می‌کشه.پاشو بریم که وقت هواخوری تمومه.

                   ***

 دوماه گذشت ودراین مدت زمان با سودابه دوست شدم وخیلی چیزهاازش  یاد گرفتم.
چندروز پیش روز دادگاهیمو اعلام کردن وفردا اول وقت میومدن می بردنم دادگاه. یخ کرده بودم، بدنم به لرزش افتاده بود، ترسیده بودم، رنگم پریده بود، باز استرس باعث شده بود حالم مرتب به هم بخوره، سودابه خانم تلالشو برای آروم کردنم می کرد اما ترسم تمومی نداشت، من فردا با یه بازجو روبرو نبودم، قاضی، دادستان، شاکیان وکسایی که به من یا پرونده مربوط میشدن اونجا حاضر بودن وبا همین افکار، خواب شبو‌برای خودم حروم کردم.
برام سخت بود، باید برای چندمین بار می گفتم، از گذشته، ازنحوه ی  آشنایی وازدواجم وخیلی چیزها، سوالاتی که آدمو گیج می کرد وحسابی رواعصاب بود.
صبح، وقتی صدام زدن که ببرنم، انگار می خواستن دارم بزنن، خودمو به تخت چسبونده بودمو زجه می زدم ،اصلانمی فهمیدم مأمورن یا یه هم سلولی، با یه دست پسشون می زدم والتماس می کردم که منونبرن.

سودابه از ماموران خواهش کرد چنددقیقه اجازه بدن منو اون تنها باشیم وقتی بیرون رفتن سودابه گفت:


ملودی این اشکها والتماسها برای چیه؟ یه دادگاه رفتن وپرسو سواله، همین.

 

من می ترسم،اونجا کلی آدمه، بهم میگن دزدو کلاهبردار، حرفهای زشت بهم میزنن. اصلا من چرا باید جلوی اون همه آدم اززندگیم بگم؟ چرا دست از سرم برنمیدارن؟ من که بارها تو بازجویی جواب پس دادم، الآنم که داخل زندانم، دیگه چی از جونم میخوان؟
سودابه تورو خدا تو یه کاری بکن منو نبرن.
سودابه، چنان دادی زد که حرف تو دهنم خشک شد واز ترس به خودم لرزیدم، واقعا زندانیها حق داشتن ازش بترسن.

 

دختره ی احمق، این بود اون همه نصایح من؟ این بود منم منم کردنات، ترس از چی؟ که درمورد زندگیه خصوصیت میفهمن؟ خوب بفهمن ،چی داری که باشنیدن دیگران از دستش بدی؟
خانواده؟ آبرو ؟چی؟درسته بیست سالته، اما هنوزبزرگ نشدی، لطفا بزرگ شو .

فکر کردی این همه زندانی که اینجان بازجویی نشدن؟ بارهاو بارها زندان نرفتن؟ محاکمه نشدن؟ جواب پس ندادن؟
منو چی؟ من جواب پس ندادم؟ منی که تو کل عمرم یه عالمه آدم جلوم خمو راست میشدن این مراحلو طی نکردم.
به خودت بیا ملودی، دادگاه رفتنم مثل همون باز جوئیه، تنها فرقش بودن وحرف زدنه دادستانِ، وکیلو شاکیان، و قاضی تو دادگاه، هیچ‌کسه دیگه ای حق صحبت و سوال کردن نداره، چه برسه به توهین. قاضی چنین اجازه ای نمیده وپرتشون می‌کنه بیرون .
اصلا نه، شایدم دزدی کردی و الان داری این اداهارو میاری تا ردگم کنی آره؟


باورم نمی‌شد سودابه خانم چنین حرفی بزنه، تا دوباره بغض کردم تند وتهدیدانه گفت:

 

گریه کردی نکردیا، میگی بی گناهی، میگی کلاه برداری نکردی، میگی گولت زدن، خوب باشه، برو تمام اینارو به اون دادگاه وآدماهای اونجا بزن، برو از حقت ازشرافتت دفاع کن.
با این گریه و زجه قرار نیست اینجا بمونی وکاری به کارت نداشته باشن، با زور می برنت پس بهتره خودت بری، سرتو بالا بگیر و محکم راه برو، بلندو‌محکم بگو بی‌گناهی، بعداز این اگه حکمت دادن  ویا  جرمت ثابت شد وحکم زندان برات بریدن دیگه غصه ی اینو نمی‌خوری که چرااز حق خودت دفاع نکردی.


سودابه حرفشو زد واز سلول بیرون رفت ،حرفهایش درست بود برای یک لحظه حس کردم پدرم کنارم نشسته ودست نوازششو روسرم می‌کشه ،ملودیه بابا، من به تو افتخار می کنم.
نمیدونم چی شد اما ته دلم قرص شد ( بابا خودت کمکم کن)ازجام بلند شدم مغنعه ای سرم کردم، چادرمو روی سرم انداختم واز سلول بیرون اومدم .
به طرف ماموران رفتم، به دستام     دستبند زدن اما نگاه من به سودابه بود، به چشمان عسلیش  باجذبش وغرور زیباش، نفس عمیقی کشیدم وراه افتادم.

                 ***

 خودتونومعرفی کنید؟

 

ملودی اعتمادی،فرزند مهدی اعتمادی. 

 

خانم اعتمادی، شما الان به جرم کلاه برداری و پیش فروش مغازه های پاساژ روبه اتمام پاسارگاد هستید،آن هم به مقدار دوازده میلیارد تومان، از این موضوع که بااطلاعین؟

 

بله.

از خودتون چه دفاعی می کنید؟


من دزدو کلاه بردارنیستم وبی گناهم.

 

غلط کردی دختره ی بی پدر دزد، آقای قاضی این دختر تو خونه من چندبار دزدی کرده ومن مچشو گرفتم وبه خاطر مادرش تا حالا نه شکایتی کردم و نه حرفی زدم.

 

آقای محترم لطفاً نظم دادگاهی حفظ کنید وگرنه از دادگاه باید برید بیرون،
ادامه بدین جناب دادستان.


مدارکی که اینجا ثبت شده،  جای اثر انگشت وامضای شمارو نشون میده، یعنی مرحله به مرحله به عنوان فروشنده درمعاملاتی که انجام شده، وجود داشتین.


باصدای نحس تورج وتهمت بی شرمانش تنم  مثل بید می لرزید، بغض گلومو پرکرده بوداما صدای داد سودابه تو گوشم بیشتر زنگ می خورد، آب گلومو قورت دادم وسعی کردم به خودم مسلط باشم اما لرزش درون صدام مشهود بود.

درسته، امضای من پای برگه هاست اما به یه دلیل دیگه، چون آقای کیان همسری که فقط روی کاغذ همسرم بود به من گفت برای خروج از ایران ورفتن برای درمان ناباروری همسر اولش شیوا، باید این برگه هاروامضاکنم، برگه‌ها زیاد بودن وقتی هم پرسیدم چرا اینقدر زیادن خندیدو گفت: خب روال اداریه وبرگه های مربوطش مثل خودش پیچیده وزیاد.


شما برگه هارو مطالعه نکردین؟

خیر.


چرا؟ مگه شما یاد نگرفتیم هیچ چیزی تا خوانده نشه نباید امضا کرد؟

نه ،با گفتن نه صدای پچ پچ ها بالا رفت، قاضی با چکش چندبار به سکوی روی میزش زد و همه رو به سکوت واداشت. دادستان باتعجب حرفمو تکرار کرد و ادامه داد:

مگه میشه!؟ شما جوان همین قرنین ،تحصیل کرده این، دیپلم گرفتین اونم با بالاترین نمره،‌ ونفر اول کنکور دوسال پیش بودید، چطور نمی دونید؟

چون من هیچ وقت مثل یه آدم عادی زندگی نکردم.


غلط کردی(آقا گفتم نظم دادگاهی هم نزنید)جناب قاضی چرا حرف نزنم، سیزده سال براش پدری کردم اما پدرمو درآورده، از حق بچه ی خودم زدم دادم به این دختره ی بی چشمورو اونوقت میگه عادی زندگی نکرده.

 

لطفاً این آقا رواز دادگاه بیرون ببرید واگر مخالفت کرد بازداشتشون کنید.

 

اما جناب قاضی؟ 


گفتم بیرون .

 

چند دقیقه طول کشید تا نظم دادگاه برقرار شد اما حس تو پاهای من در رفته بود، سرم کمی گیج می‌رفت، دلو رودم به هم می‌پیچید اماخودمو سرکوب می کردم به مقاومت.

 

ادامه بدین خانم اعتمادی.


شروع کردم به حرف زدن وتعریف کردن از زمان فوت پدرم، بااومدن تورج تو زندگیم، آزارو اذیتهاش، جنگو دعواهامون، قبولیم دررشته ی پزشکی دردانشگاه دولتی، اجازه ندادن برای ادامه تحسیل، آشنا شدن باشیوا ،کمکهای خودش ومهراد ،بعدم قضیه ازدواج، بچه وتا روزی که فهمیدم به جرم کلاه برداری به دم خونه اومدن.


شاهدی هم دارین؟


شاهد زندگیم، همسایه ها هستن وسروصدای هرروزمون که کل کوچه رو پُرمی کرد، کبودیهای بدنم که وقتی برای خرید بیرون می رفتم می‌دیدنو از کنارم رد می شدن.
وتنها شاهدی که خودشون از زبون مهراد و شیوا حقیقتو شنیدن ومتوجه گول خوردنم شدن واینکه من روحمم از این کلاه برداری خبر نداشته. آقایی به نام، به نام، فامیلی شونو یادم نمیاد.


شما یادتون نمیاد ما چطور باید باور کنیم؟ شما حتی اسمی از مادرتون به عنوان شاهد نبردین.


چون مادرم اسم مادریو یدک می‌کشه، هیچ مادری این همه سال چشمشو نمی بنده، خودشو به کوری وکری نمی زنه، مادری که بیاد بگه، یابا مردی که تورج خان گفت ازدواج می کنی و یا برای همیشه از زندگی وخونمون میری بیرون. این مادری کردن واین نوع حمایتش، بشه آویزه ای برای امثال مهراد وشیوا برای سواستفاده کردن ازمن. اون حتی الآنم تو دادگاه حضور نداره،  اونقدر براش مهم نبودم بیاد ببینه دخترش دزد هست، نیست یا اگرم دزدی کردم که نکردم علتش چیه؟


جناب دادستان ایشون منو میگن یادشون نمیاد، فکر کنم به خاطر استرسی که دارن وجَوی که دردادگاه ایجاد شد و موقعیت فعلیشون منو ندیدن. اگر جناب قاضی اجازه بدن ،بنده صحبت کنم.


بفرمایید آقای دانایی دادگاه دراختیار شماست.

با اجازه ی جناب قاضی و آقای دادستان، بنده حسام دانایی موکل چندینو چندساله ی خانواده ی سرمد هستم  و همچنین موکل ماباقیه شرکای پاساژ.
روزی که آدرس منزل آقای کیان وهمسرشونو پیدا کردیم ودم منزل رفتیم با این خانم روبرو شدیم ایشون به خاطر بی خبری از همسرشون آقای مهراد کیان وخانم شیوا خالقی حالشون مسائد نبود .
با اجازه ی خودشون وارد منزل شدیم وقتی موضوع فهمیدن واینکه اسم کلاه بردار وفروشنده ی اصلی  اسم خودشون هست وامضای خودشون پای برگه هاست از هوش رفتن.
بعداز به هوش اومدنشون منو ایشون تنها بودیم البته تا چند دقیقه قبلش آقایون شرکا تشریف داشتن اما به خواهش من به خاطر حال ایشون رفتند. چند دقیقه بعدش، آقای سرمد با من تماس گرفتند، چند جمله باهم بیشتر صحبت نکرده بودیم که تلفن منزل زنگ خورد.


آقای دانایی از اول تا آخر تماسو توضیح داد اما من مَنگ ترو منگ تر میشدم، گوشهام درست نمی شنید، فضای دادگاه داشت دور سرم می چرخید ویکباره جلوی چشمم سیاه     شدوافتادم وقبل از بهوش رفتنم روی پیشونیم احساس درد شدیدی کردم.

چشم باز کردم داخل بیمارستان بودم البته درمانگاه کوچک زندان زنان.
دکتر وقتی مطلع شد به هوش اومدم به مامور انتقالم خبر داد و اینکه باید تاصبح روز بعد اونجا بستری باشم.
مامور انتقالم شبو دراتاق کنارم موند. کنجکاوی داشت دیوونم می کرد، بلاخره پرسیدم:

چه اتفاقی برام افتاده؟ حکممو دادگاه داد؟

 

شما به خاطر استرس، شک عصبی از حال رفتین وزمانی که داشتین می افتادین گوشه پیشونیت به میز خوردو درصد بی هوشیتو برد بالا ،دوازده ساعتیه که بی هوش بودی.


دوازده ساعت! دادگاه؟

 

بخاطر بد شدن حالت ودرخواست تحقیقات بیشتر از طرف وکیل وپیدا کردن دومضنون دیگه، دادگاه افتاد برای یک ماه دیگه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

وقتی وارد بند شدم سودابه خانم منتظر خودم دیدم. خودمو درآغوشش جادادم، بغضم ترکید، سودابه خانم گذاشت خودمو خوب خالی کنم یکم که آروم ترشدم منو به داخل سلول برد وبااشاره به به بقیه ی هم سلولیها خواست خلوت کنن.

 

چی شد دختر خوب؟ بازم که غش کردی، ببین چه بلایی سر پیشونیت آوردی.

 

دست خودم نبود، بدنم مثل بید می لرزید، تورجم که حالمو بدتر کرد. جلوی جمع به من گفت دزد، گفت من از خونش دزدی کردم وبه خاطر مادرم تا حالا شکایتی نکرده، می گفت از دخترخودم زدم و برای من پدری کرده والان دارم ناسپاسی می کنم.

 

حالا اون غلطی گفت، تو چرا ترسیدی؟ فکر کردی به همین راحتیه، مامور پرونده مو رو از ماست می کشه بیرون. شنیدم وکیل شاکیان فرصت خواسته برای پیداکردن اون زنو شوهر؟ 

 

آره 

 

خوب چته دیگه؟ این موضوع خودش یه پوئن مثبته برای تو، من که این فرصتو نداشتم والانم سه ساله اینجام و عمم وشوهرش هنوزم نتونستن اون بی شرفو پیداکنن.

نمی‌خوام زیر دلتو خالی کنم اما فکر نمی کنم این وکیله ورئیسش چی بود فامیلیش آهان، سرمد، که به نظر کله گنده میاد، بتونه پیداشون کنه، اونایی که کلاه برداری می کنن سالها درموردش فکر میکنن ودقیق نقششو می چین که مو بین درزش نمیره.

 

منم امیدی ندارم، اول آخر که جاخوابمون شده زندان، دیگه بی خیال.  راستی؟تو که فامیل داری یعنی نتونستن پول طلبکاراتو‌جمعوجورکنن؟ شما که وضعیت مالیتون خوبه.

 

تنهاپدرم تو خانواده درس خونده بودوبازحمت به جایی رسید، اگه عمم شوهر عمم دارن کمکم می‌کنن به خاطر کمکهای پدرمه  درطی زندگیشون، پدرم هیچ وقت اجازه ندادعمم طعم یتیم بودنشو بچشه، همیشه مثل پدر پشتیبانش بود.

خانواده ی مادری هم مثل عمم، همشون هم بیان اموالشونو بفروشن دومیلیار نمیشه، چه برسه به هفت میلیارد.

 

یک ماه مثل برقو باد داشت می‌گذشت، یکبار به دست مهنازو دارو دستش تو تله افتادم ،سودابه رفته بود ملاقاتی، منم شدم ملودی قبل، کتک خوردم، سرو صورتم بدنم زخمی و کبود شد اما جلوش کم نیاوردم. هرچند که سودابه برگشت از خجالتششون دراومد ومهناز برای یک هفته ورفقاشم برای سه روز رفتن انفرادی.

 

ملودی مراقب باش، هنوز دستت خوب نشده.

 

سنگین نیست، یه دررفتگیه دیگه.

 

لازم نیست، فرشته مراقب باش با این دستش کاری نکنه که از اینم که هست بدتر بشه.

 

*ملودی اعتمادی ملاقاتی.

 

دوبار اسممو صدازدن،با تعجب به سودابه نگاه کردم، سودابه زمزمه کرد یعنی کیه ؟

 

نمی دونم.

 

مامور جلوی درسلولم ایستاد مگه نمی‌شنوی،صدات زدن.

 

پرسیدم:من که تا حالا ملاقاتی نداشتم! یعنی کسیوندارم، شما می دونید کیه؟

 

از کجا باید بدونم وقتی رفتی                می فهمی.

 

باتردید چادرمو برداشتم و وروی سرانداختم، دستبند به دست همراه مامور راه افتادم تا به درب اتاقی رسیدیم، باتعجب پرسیدم: اینجا که محل ملاقات نیست!

 

 

*خصوصیه برو داخل. 

 

درو باز کردم و داخل شدم، بادیدن آقای دانائیان تعجب کردم، با دیدنم از روی صندلی بلند شد.

 

سلام خانم اعتمادی،لطفاً بنشینید، باید باشما صحبت کنم.

 

من که همه چیزو براتون گفتم حتی به پلیسا.

 

اولا:خدا بد نده،دوما:می دونم، اما من برای چیز دیگه ای اینجا هستم، خواهش میکنم بنشینید.

 

آقای دانائیان مرد مودبی بود واز صورتش مهربانی می بارید البته مهراد و شیوا هم همین طور بودن واین بلاروهم به سرم آوردن.نشستم و منتظر شدم حرف بزنه.

 

خانم اعتمادی رئیس من، با نفوذی که داشتن خیلی تلاش کردن تا همسر ...

 

اون مرد همسرم نیست.

 

بله، معذرت می‌خوام، آقای کیان وخانم خالقیو پیداکنن اما نشد. تا روز دادگاه پنج روز دیگه باقیست وما مطمئنیم شما بی گناهید.

 

منظورتونو متوجه نمیشم، از اینکه از اون زنو شوهر هفت خط اثری پیدانمی کنید مطمئن بودم. ولی  سردرنمیاوردم، شما چرا باید قبل از دادگاه به دیدنم بیاین واینو بهم بگید ودرآخرم بگید که بیگناهم؟

 

البته اگر اجازه بدید توضیح میدم اما خواهش می کنم اجازه بدین تا آخر حرفمو بزنم.

 

گوش می کنم.

 

جناب سرمد بزرگ به این امر واقف هستند که با زندانی بودن شما مشکلی حل نمیشه وهیچ وقت پولشون به دستشون نمی رسه ایشون یه تصمیمی گرفتن.

 

ساکت شد تا من اگر سوالی دارم بپرسم، یعنی چه تصمیمی؟ این چه تصمیمیه که دوازده میلیارد دزدی جبران میشه ومنم آزاد میشم؟

 

ایشون میخوان شکایت خودشونو پس بگیرن وحتی سهم چهار شرکای پاساژم بپردازن ودردادگاه، زیر نظر قاضی، با تضمین رسمی و قانونی از شما بخوان برای ایشون کارکنید تا حسابتون تصفیه بشه فقط کافیه شما اینجارو امضا کنید، البته قبلش مطالعه کنید تا جای شکو شبهِ ای نمونه.

 

باعصبانیت باشدت ارحام بلندشدمو که صندلیم به شدت به زمین برخوردکردوصدای بدی تولیدکرد، ‌خروشیدم وباصدابلندگفتم: شما درمورد من چی فکر کردین؟همون موقع مامورباصورتی نگران دروبازکردوداخل شدوتاخواست سوالی کنه وکیل پیش قدم شدوگفت :موردی نیست بفرمایید.

بعداز خارج شدن مامورروبه من گفت: 

 

خواهش میکنم خانم آرومتر.خانم اعتمادی اجازه بدین من توضیح کامل بدم اگر قانع نشدین بعد.

لازم نیست الان ماموروصدامی زنم منو ببره منو چی فرض کردید؟

 

خانم اعتمادی خواهش کردم، تا پایان وقت ملاقات اجازه بدین من حرفهمو کامل بزنم  قانع نشدید تشریف ببرید‌،من که دشمنت نیستم، تصمیم گیری هم باخودتونه.

 

من دختر هیچ کس نیستم ،دوما اون زنو شوهرم از اول دشمن من نبودن اما چی شد؟شدم کلاه بردار، آش نخورده دهن سوخته.

 

این مورد فرق می‌کنه، دارم میگم زیر نظر دادگاهه، ما کار غیر عرف واخلاقی ازشما نمی‌خوایم.

 

هِه، تو گفتی منم باور کردم، از کجا معلوم؟ یعنی باور کنم بی هیچ چشم داشتی اون رئیس ترسوت که حتی یکبارم خودشو نشون نداده داره بهم ترحم می‌کنه؟ 

 

ترحمی درکار نیست، آقای سرمد بزرگم ترسو نیستن، ایشون اینقدرسرشون شلوغه که خیلی کم ایران تشریف دارن، اگر هم تا الان پیداشون نبوده چون اینجا نیستند.

شما هم چه زندان باشید چه نباشید برای ایشون پولی برنمی کرده، اما ایشون نمی‌خوان یه بی گناه تو زندان باشه ومطمئن باشید اگر سالها هم بگذره، دست از سر آقای کیان وخانمشون برنمیداره، زیرسنگم باشه پیداشون می‌کنه.

 

ایشون درخیریه شونو جای دیگه ای باز کنن، هروقتم دستشون به اون کلاه بردارا رسید وپولشو نقد کرد، بیاد منو آزاد کنه.

 

چرخیدم و به طرف در رفتم، دستم به دستگیره نرسیده یه برگه جلوی روم قرار گرفت .

 

پس فکرم درست بود،شما حرف آقا وخانم کیانوش خوب قبول کردین وزندانو‌خونه خودتون می دونید. درمورد رئیسم، من اگر یک درصد احتمال می دادم ایشون نظر سوئی دارن اصلا کنارشون نمی موندم، چه برسه پیام آورشون باشم. من به ایشون اطلاع میدم ولی فکر نکنم خوندن این برگه برای شما ضرری داشته باشه، می دونم به هیچ کس اعتماد نداری، اما من وقتی شمارو می بینم انگار دو دختر خودمو می بینم، مطمئن باش آقای سرمد بزرگ، مرد بدی نیست، اهل خلافوخلافکاریم که اصلاوبه هیچ وجه. 

اگه تأکید داره شما بیاین بیرون برای اینه که فقط به وسیله ی شماست که میتونن به اون دونفر برسه، وگرنه کار کردن شمابرای ایشون پولیاز اون پولها نمیشه، شما به این جنبه ی موضوعم فکر کنید، بیرون از زندان وکار کردن برای آقای سرمد این اتفاقات داخل زندان وترسو بیخوابیهای شبانه رو نداره.

 

برگرو تو دستم انداخت و زودتر از من بیرون رفت و گفت:خوب فکر کن وبعد تصمیم بگیرید، روز قبل ازدادگاه دوباره برای گرفتن جواب به دیدنتون میام.

 

به محض رفتن وکیل منو به زندان برگردوندن، سودابه با کنجکاوی منتظرم بود. کی بود؟ برگه رو تو دستش گزاشتم، خوب که مطالعه کرد با ناباوری گفت:

نه! باور نمی کنم!

 

منم باور نمی کنم، سودابه من یه بار به خاطر حماقتم ضربشو خوردم الآنم دارم تاوانشو پس میدم. پیش خودشون چی فکر کردن؟ اینکه اگه قبلا تونستند جرم کلاه برداریو راحت گردنم بندازن، الآنم پیش خودشون گفتن  ما می تونیم با وادار کردنش به هرزگی وکثافت کاری، دزدی، یا هرچیز دیگه پولمونو وصول کنیم اینکه بی کسو کارم وبهترین گزینه، کسی هم که دنبالش نمیاد.

 

دیوونه نشو ملودی، این برگه ای که من خوندم یعنی تضمین آیندت، یعنی آزادی، یعنی خدا صداتو شنیده.

 

هِه،تو باور می کنی هنوز چنین کسایی پیدا میشن، یا با کارکردن ساده می تونم حساب دوازده میلیاردیو تصفیه کنم.

 

میشه قبل از هر قضاوتی کامل برام تعریف کنی این وکیله چی گفت؟

 

همه ی صحبتهایی که بینمون ردو بدل شدو کامل توضیح دادم وسودابه هم به فکر فرو رفت.

فردابعداز ظهر باز اسممو اعلام کردن، برای داشتن ملاقاتی.

 

مگه نگفتی روز قبل دادگاه میاد به دیدنت؟

 

چرا گفتم، یعنی برای چی می خواد دوباره منو ببینه؟

 

حتما حرفهایی هست که متقاعدت میکنه.

 

من که نمیرم.

 

بی خود بلند شو برو ببینم، مگه قراره چی بشه، اون حرف میزنه تو فقط گوش می‌کنی، نمی‌خوردت که.

 

سودابه، جون من ول کن.

 

اصلا بلند شو ببینم.

 

سودابه به زور چادر سرم کردو منو به جلوی در زندان برد، مامور دست بند به دستم زدو‌منو تو قسمتی راهرو مانند برد که کلی شیشه مثل پنجره قرار داشت گوشیهای مثل گوشیه اف اف.

پس اینجا ملاقات عمومیه، برای چی اینبار اینجارو انتخواب کرده تو همین فکر بودم و جلو می رفتم تا اینکه پشت شیشه تورج آشغلو دیدم.

بادیدنم لبخند کریهی زد واشاره کرد گوشیو جواب بدم.

با انزجار وتنفر گوشیو برداشتم.

 

به،به،میبینم که زندان بهت ساخته خانم دزده.

 

نگو این همه راه اومدی تا اینو بهم بگی آقا دزده،   خنده ی زشتی کرد.

 

هنوز تو آدم نشدی؟ ببین یه عمر به من گفتی دزد اما کی الان پشت میله هاست؟

 

همیشه آدم بیگناه پای دار می‌ره اما بالای دار نه،  یه ضرب المثل دیگه هم هست یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، برای بار سوم تو مشتی ملخک، تو سیزده سال پیش،مثل مار سمی اومدی توزندگیمون،مادرم، اموال پدرمو بالا کشیدی وتا الان گرفتار نشدی، اماهمیشه که دزدا به زندان نمیفتن، اما تو زندان خدا وچوب خوردن از طرفش شک نداشته باش.

 

نه بابا ،پس حالا توخوب گوش کن ،حالا که دیگه قرارها موهات هم رنگ دندونات بشه ودیگه نمیتونی موی دماغم بشی.

منو پدرت دوستان دوران دانشگاه بودیم همیشه پدرت بهترین هارو داشت یعنی از چنگم درمی‌آورد، مادرتم یکی از اون بهترینایی بود که مال من بودو اون قاپیدش. دشمنش بودم، دنبال موقعیت که زمینش بزنم اما خدا زد، واین خدا برای یک بار دررحمتشو به روم باز کرد منم که زرنگ، تمام چیزهایی که مال من بودو پدرت به دست آورده بود من بدون هیچ دردسرس وخیلی راحت پس گرفتم .

الا تو، تویی که کوپیه باباتی، ازاولی که تو بغل زنی که عاشقش بودم دیدمت ازت متنفر شدم، مادرت که مال من شد هرکاری کردم که توهم، از زندگیه مادرت نیست بشی، اما نشد که نشد. منم به خاطر مادرت این همه سال صبر کردم. الآنم اومدم بگم اگه میدونستم اون جناب مهراد خان و همسرش چه نقشه ای تو سرشون داشتن، کمکشون میکردم تازودتر از اینا به نقششون برسن ومن از دستت خلاص بشم،ذاینقدر تو همین زندان بمون تا بپوسی.

درضمن دختر عزیزم، نگران مادرت نباش از وقتی فهمیده دخترش چه کلاه بردار کثیفیه اسمتو تو شناسنامه خط زده وهرکیم از تو می پرسه میگه من فقط یه دختر دارم اونم اسمش تیناست.

 

نمی دونم چطوری حال اون زمانمو توصیف کنم، اصلا قابل وصف نبود.   گریه نکردم، نلرزیدم، حالم بدنشد، اما بقدری داغونم کرد که موضوع مهراد، شیوا، دزدیه ملیاردی فراموشم شد .

با تک تک کلماتی که از دهنش بیرون میومد زجر کش میشدم، می مردمو دوباره زنده می‌شدم.تاپایان وقت ملاقات گوشی تو دستام بودو نگاهم به روبرو با تکون خوردن شونم نگاه خونیمو به فردی که نگام کرد انداختم. 

 

*نشنیدی گفتن وقت ملاقات تمومه.

 

با نفرت از جام بلند شدم همراه ماموری که با من اومده بود تا دم ورودیه زندانم برگشتم،که از شانس خوب مهناز که سمت راستم ایستاده بود وتیکه انداخت تمام خشممو روش خالی کردم، هیچ کس نمی تونست منو از روی هیکل این زنیکه بلندم کنه ،نمی‌دونم چند ثانیه یا چند دقیقه گذشت که از پشت محکم به عقب پرت شدم اما نگاهم به صورت مهناز بود که پکیده بود، هیچ صدایی نمی شنیدم تمام صدای درون مغزم صدای تورج بودو تک تک کلماتش، فقط متوجه شدم بهم دست بند زدن ووقتی به خودم اومدم تو یه سلول تنگو باریک بدون هیچ نوری بودم. یه تشک کهنه وکثیفم رو زمینش پهن بود.

اینجا انفرادی بود جایی برای افرادی که شلوغ می کردن ونظم زندانو به هم می زدن.

نه گذر زمانو حس می کردم نه روزو‌شبو، دنیام شده بود تاریکی،ذغذای آشغالو کثیفی هم که میاوردن دست نخورده پس می بردن. بیش از هزار بار جمله ها توذهنم مرور میشد ودرآخرم قیافه ی نحس تورج ودوباره ازسر گرفته می شد.

دربازشد، با تابیده شدن نور چشمامو محکم بستم ودستمو جلوی چشمام گرفتم.

 

*پاشو بیا بیرون ملاقاتی داری؟

 

می دونستم وکیله هست.   بلند شدم وبا چشمانی که تنگ کرده بودم تا به نور عادت کنه به طرف در سلول رفتم دستبند به دستم زده شد وباز به پشت درب همون اتاق اول رفتم.

 درو ماموره باز کرد وبا دست نیم هلی داد تا داخل بشم.

وکیل با دیدنم از جاش بلند شد به کنار میز رفتمو روی صندلی نشستم.

تازه نگاهم به دستم افتاد ومتوجه شدم که با هرتکانی که میدادم درد توش می پیچید،پس تا حالا چرا متوجه نشدم؟

 

 

با خودت چیکار کردی؟ مگه نا پدریت بهت چی گفت که یکی از این هم‌سلولی هاتو به این شکل زدی؟

 

جوابی ندادم، سرشو با تاسف تکان داد ،برام مهم نبود که الان با خودش چی فکر می‌کنه.

 

خوب فکراتو کردی؟

 

من کاری که حرمتمو زیر سوال ببره نمی کنم ومطمئن باشید خودمو میکشم.

 

کار به خودکشی نمیرسه، لازمم نیست بترسی، گفتم که شرط آزادیتو اول دادستان بعد قاضی میخونه اگر خواسته ی موکلم غیر از عرف جامعه ودینمون باشه اصلا درخواست ما قبول نمیشه وبه شماحکمی که باید بدنو میدن.

 

از کجا ملوم بعداز آزادی زیرش نزنین وعرفتون بشه غیر عرف، اجبارکردنو تن دادن به این  شرط آزادی.

 

خوبه که همه ی جوانبو داری میسنجی این یعنی یه پله ترقی کردن. هر سه ماه یکبار روانشناسی که دادگاه تعیین می‌کنه ومامور همراهش به دیدنت میان، اگر موردی باشه چه تو بگی چه نه، آنها متوجه میشن. دیگه سوالی هست؟

 

سوالاتام زیاده اما مهم نیست، فقط می‌خوام آزاد بشم.

 

از همین اول بگم که بعد بهم نگی چرا پنهون کردی.   تو آزاد میشی اما از زمان آزادی اختیارت دست خودت نیست، اینکه فکر کنی هرجا دلت خواست میتونی بری و هرکاری دلت خواست بکنی غلطه. خونت میشه خونه ای که جناب سرمد بزرگ تعیین کردن وقبلش توسط مامور دولت به تایید میرسه و دستوری که ایشون بدن، چون از زمان امضا ی این برگه وآزادیت رئیس من رئیس توهم هست وماباید کامل دراختیارش اوامرشون باشیم.

خوب، با این قانون مشکلی نداری ؟هنوزم می خوای آزاد بشی ؟

 

کجارو باید امضا کنم؟ با شنیدن این جمله لبخندی زد و خودکاری به دستم داد، همین که دست جلو بردم تا بگیرم ناخواسته آخ بلندی گفتم دردش زیاد بود.

 

دست چپتو تکون نده من برگرو برات میگیرم امضا بزن واثر انگشت .

 

هرکاری که گفت کردم واز جام بلند شدم اون مرد هم بلند شد.

 

کار خوبی کردی، مطمئنم باش هیچ وقت پشیمون نمیشی، درخواست میدم  ببرنت درمانگاه، یه عکس از دستت بگیرن فکر کنم شکسته باشه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

به زندان برمگردوند، رفتارم شده بوددرست مثل روزهای اول، سودابه هرچه تلاش کرد که بفهمه کی به ملاقاتم اومده که اینقدر عصبی شدم، باسکوت من روبرو شد. روز بعد خودم صبح قبل ازاینکه بچه هابیداربشن آماده شدم برای دادگاه، سودابه پوفی کردو تو تختش نشست.


ملودی چرا روزه سکوت گرفتی؟ یه چیزی بگو؟ یعنی من الآن غریبه شدم؟مامگه باهم دوست نبودیم که به من نمیگی جریان چیه؟


همون‌طور خیره به درسلولم نشسته بودم، اصلا دوست نداشتم حرف بزنم ودرمورد ملاقات با تورج حرفی بزنم.

سودابه از دستم کلافه شده بودگفت:ملودی تو تغییر کردی، نمی‌دونم کی به دیدنت اومده ویا چی بهت گفته؟ اما از وقتی از ملاقاتی برگشتی چشمات شده یه تیکه یخ ،وقتی با اون خشم و عصبانیت مهنازو آشو لاش کردی ومن تو رو به زور از اون دور کردم، با نگاه کردن به چشمات ترسیدم، دلم ریخت، امیدوارم از روی خشم تصمیمی نگرفته باشی ودردادگاه کار احمقانه ای نکنی.


ساعت هشت بود، بلاخره اومدن دنبالم برای انتقال به دادگاه، دادگاه که رسمی شد دادستان پروندمو با شروع اسمو فامیل وخو‌اندم جرایمم شروع کرد، رو به قاضی کردو ادامه داد : آقای یاشار سرمد، بزرگترین طلبکار خانم ملودی اعتمادی، طلب ماباقیه شرکارو پرداخت کردن وازحق خودشون گذشتن اما با یه شرط.


برگه های جلوی قاضی گرفت. دادستان ادامه داد: ایشون شرط گزاشتن خانم ملودی تا زمانی که حسابشون تصفیه میشه براشون کار کنن وضمانت نامه ای امضا کردن مبنی بر شغلی که درشرعو عرف جامعه ی اسلامیه، خانم ملودی اعتمادی تا زمانی که کارمند ایشون هستند هیچ گونه خواسته ی غیر منقول نه از طرف خودشون یا افراد زیردست دریافت نمی کنن، وخواستار این شدند که هر سه ماه یکبار، روانشناس دادگاه ویک ماموری که خود‌جناب قاضی تعیین می کنند به ملاقات ایشون بیان تا اگر خانم ملودی درهرزمینه ای مورد سواستفاده قرار گرفتن وتایید شد، ایشون تمام بدهی خانم اعتمادیو بخشیده وآزاد خواهند شد.


بادهنی باز به دادستان نگاه کردم، آقای دانایی اینو به من نگفته بود. این یعنی باور کنم که هیچ قصد بدی درپیش روم نیست؟ اما واقعا برام عجیبه که چرا یه غریبه، مردی که تا حالا ندیدمش بخواد درحق منی که به عنوان کلاه بردار شناخته شدم این کارو بکنه؟ باورم نمیشه اینقدر باوژدان باشه، که وقتی متوجه شده بیگناهم داره منو به شرط کار دائم در منزلش از زندان بیرون میاره.

 

آقای دانایی احضار کردن ، خانم ملودی اعتمادی درخانه ایشان واقع در ولنجک،محله زعفرانیه،کوچه میرمالک،پلاک۱۵۷، زندگی میکنند. منزل ویلایی، دارای ده خدمتکار زن جوان، یک خدمتکارخانه زادشون دررده سنی ۶۱ سالگی هستند،۳باغبان و۲راننده، روزانه دراین منزل هستند.
وذکر شده خدمتکار خانه زادشون به همراه همسرشون درمنزلشون اقامت دارن، وایشونم کاملا درامنیت درمنزلشون اقامت دارن، کاری که به خانم ملودی سپرده میشه درداخل منزل هست. خانم ملودی اعتمادی با دونستن تمام موارد برگه ای که می بینیدو امضا کردن وبا این شرط آزادیه خودشونو خریدن.

ممنون جناب دادستان، خانم ملودی اعتمادی شما اینبار، این برگرو خوندید وامضای کردید؟


بله ،بیش از چندبار؟

با این موضوع مشکلی ندارید؟

نه، با وجود تضمین‌هایی که کردن.

اما به این موضوع توجه کردین که شما شاید نتوانید تا آخر عمرتون بدهی به نرخ دوازده میلیاردو پرداخت کنید؟

بله می‌دونم.

ده دقیقه تنفس اعلام می کنم وبعدحکمو صادر می کنم.

 

روی صندلی نشستم آقای دانایی به طرفم اومد.

بهتری خانم اعتمادی؟


ممنون، به لطف شما قبل از بازگشت به سلول دستموگچ گرفتن، آقای سرمد اینجا نیستن؟


گفتم که ایشون خارج تشریف دارندوزیاد درایران زندگی نمی‌کنند؟


برای چی اینقدر خدمتکار دارن؟ دانایی با شنیدن سوالم یا بهتره بگم کنجکاویم لبخندی زد.

نگفتم که به منزلشون نمیان اما زود به زود به خاطر شغلشون به خارج سفر میکنند. ایشون اگر ایران نیستند اما به امارتشون خیلی علاقه دارند و همینطور به رسیدگی‌های روزمره درامارت.

بعداز دادن حکم کی آزاد میشم؟


فردارو هنوز مهمونی اما پس فردا اول صبح آزادی، تا کارای اداری انجام بشه، تا یازده طول می‌کشه بعد من پشت درزندان منتظر شما هستم.


چرا قبلا نگفتین آقای سرمد شرط گزاشتن اگر کاری که از من میخوان غیر عرف باشه ویا دراونجا چیزی منو تحدید کنه واتفاقی بیفته من بدهیم بخشیده میشه وآزادم؟


چون ایشون لازم ندونستند، آقای سرمد به خودشون ونوع تفکرشون اعتماد دارن.

*دادگاه رسمی اعلام میشود.

 

آقای دانایی به سرجاش برگشت، قاضی به از خوندن دوباره ی جرایم وصحبتهای گفته شده در دادگاه  وهمفکری که انجام شده، بلاخره اعلام کردکه آزادم. هنوز باورم نمیشه که آزاد شدم،  آزاد آزادم که نه، اما هرچی که باشه بهتر این زندانه. دلم برای سودابه میسوزه، زن به این کمالاتی، تحصیل کرده باید سالهای زیادی تو زندان بمونه ،آیا شوهرش پیدا بشه وآیا نه.

خبر آزادیم زودتر از خودم به سلول رسید، تا درزندان باز شد همه برام دست زدن وابراز خوشحالی کردن، سودابه بی هیچ حرفی دم سلولمون منو محکم به آغوشش کشید.

خوشحالم که تصمیم درست گرفتی وقرار نیست جوونیت اینجا حروم بشه ،سعی کن درآینده پیش رفت کنی ودرجا نزنی. گونمو بوسید وبه تختش پناه برد و پشت به ما خوابید               می دونستم هم خوشحاله هم گریش گرفته.


*اعتمادی آزادی وسایلتو بردار باید بری.

 

هم سلولیام یکی یکی منو بغل گرفتن وخداحافظی کردن،نوبت به سودابه که رسیدبغلم کرد ومنم محکم بغلش گرفتم.

عزیزم خیلی برای آزادیت خوشحالم.

گونمو بوسید منم گونشو بوسیدم ،در لحظه آخر نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که از زبونم دررفت وگفتم: نمی‌دونم چندسال طول بکشه اما نمیزارم اینجا بمونی، اینو بهت قول میدم.
به خودم قول داده بودم دیگه هرگز اشک نمی ریزم وبه این دلیل خیلی سریع از کنارش رد شدمو از سلول خارج شدم.

                 ***
به چشمام اعتماد نداشتم اینجا خونه نبود کاخ بود، وای عجب جایی! این سرمد عجب خرپولیه ها، بابا این دوازده میلیارد براش پول خورده، بگو چرا دلش سوخته وآزادم کرده.
با آقای دانایی وارد کاخ شدیم، خوب من دوست دارم بگم کاخ چون اصلا اسم خونه یا خونه باغ،امارت بهش نمی خوره، مثل ندید بدیدا
به خونه نگاه می کردم، اینقدر غرق درتماشا کردن بودن که اصلا متوجه خدمتکارها واون پیرزن بامزه نشدم.
 با صدای سلفه ی مسلحتیه آقای دانایی به زمان حال برگشتم وچشمم به خدمتکارا، باغبونها وهمینطور راننده هاافتاد، وخدمتکار خونه زادی که گفته بودن، همون پیر زن شیرین ،تند سلام کردم.

جواب سلاممو تک تک دادن.


معرفی میکنم مهمان ما خانم ملودی اعتمادی،  خانم اعتمادی این آقایون راننده آقای سرمد واین آقایون باغبون این خونه هستند.

به مردان گفت شما می تونید برید، بعداز رفتن مردا به اون خانم شیرینه کردو گفت نجمه خانم این مهمون عزیز آقای سرمد تحویل شما، ایشون خودشون با شما صحبت کردن وهمه چیزو براتون گفتن، خودتون قانون این خونه رو براشون توضیح بدید وهمچنین خودتون توضیح بدید هرکدام از این خانمها دراین خونه چه وظیفه ای دارن و در آخر اتاقشونو نشونشون بدین،  خانم ملودی به یه استراحت چندروزه نیاز دارن با یه حمام حسابی، آقا که گفتن کِی اوامرشون اجرا بشه؟

بله، میدونم شما دیگه می تونید برید، این دختر جوانم با من.

 

 

آقای دانایی چند قدم برنداشته بودپرسیدم؟ آقای دانایی، مگه شما به من نگفتین مثل دوتا دختر هاتون هستم.

 

هنوزم میگم دخترم.

 

مگه من برای کار نیومدم، پس چرا میگید مهمان عزیز آقای سرمدهستم؟

 

نگران نباشید به زودی متوجه می شوید، لطفاً اعتماد کنید، خداحافظ دخترم.

 

آقای اعتمادی رفت ومن موندم واین خانمها.    نجمه خانم همون خانم شیرینه که گفتم، یکی یکی خانمها رو معرفی کرد وظایفشونو برام توضیح داد ودرآخرم به دختر جوانی که اسمش لادن بود گفت به همراهمون بیاد بالا. وای عجب پله هایی! گفتم اینجا کاخه نه خونه. دلمو صابون زدم که از پله ها بالا میرم که تیرم به سنگ خورد به پشت پله ها رفتیم وبا آسانسور رفتیم طبقه ی بالا خوب این پیرزن که نمیتونه این همه پله رو بکوبه بیاد بالا.

اتاقمو که نشونم دادن دهنم از تعجب باز موند وای عجب اتاقی، اتاق نبود یه خونه بود، اتاق بزرگ حدود پنجاه شصت متر، یک طرفش کمد دیواری های شیکی کار شده بود، تخت دونفره ی سفید خاکستری، کلا ست اتاق همین رنگا بود.
با دوتا مبل یکنفره ومیز گرد که گلدانی پراز گل‌های طبیعی روش قرارداشت ودرست درنزدیکیه پنجره های که با پرده های زیبایی تزئیین شده بود، رفتم جلوی پنجره تمام باغ روبروم بود وعجیب منظره زیبایی درست کرده بود. دل ازنمای بیرون گرفتم ونگاهمو به اتاق انداختم، نزدیک تختم یه میز آرایش بزرگو زیبا، لادن صدام زد دریکی از کمددیواریهارو باز کرد و گفت اینجا لباسهای تو خونه ایتون قرار داره، درکمدبعدیو باز کرد و گفت مانتو وشلوارهاتون، یه دردیگه، پراز کیفهای رنگارنگ با کفشهای ستش، کی میخواد اینارو بپوشه؟ این آقای سرمد مطمئنه منو آورده برای کار؟ شونه ای بالا انداختم، لادن درکشویی باز کرد پراز لباس زیر، ودربعدی کمد شالو روسری، در آخرین کمدو که باز کرد خشکم زد ودروغ نگم یکم ترسیدم داخل کمد یه عالمه لباسهای مجلسی گرون قیمت بود. سریع روبه نجمه خانم کردن گفتم :آقا به من گفتن برای کارمیام اینجا نه این اتاقو تجملات، من بمیرم این لباسارو نمی پوشم، نزاشت ادامه بدم چنان اخماشو توهم کشید که لال شدم.

آقای این خونه هیچ چشم داشتی به شما ندارن ونه پولی که از طریق تن فروشیه یه زن بخواد به دست بیاد، ایشون ونسل درنسلشون نون حلال خوردن اگرم اینجایید دلیل خودشو داره، لادن به کارت ادامه بده.
لادن در کشویی باز کرد کشویی با زیور آلات جورباجور ، زبونم دررفت وپرسیدم اینا بدلن؟
تا اینو پرسیدم نجمه خانم دوباره اخماشو توهم کشید که گفتم غلط کردم ببخشید.
بعد حمامو‌ نشون داد یه حمام مجزا وسرویس بهداشتی مجزا، لامصب حمومشو که دیدم کلی آرامش گرفتم چقدر زیبا و شیک بخصوص وان گرد زیباش با گل‌برگ‌های داخل آب، حتی تو فیلما هم این چنین حمومی ندیده بودم.


شما قبل از نشستن یا خوابیدن اول میرید حمام، لادن لباسهای خانمو آماده کن بزار روی تختشون.

وقتی از حمام اومدید بیرون این زنگو فشار بدین تا براتون نهار بفرستم بالا البته فقط یه امروز.

 

نجمه خانم حرفشو زدو بیرون رفت، لادن یک راست  رفت سر کمد لباس راحتیام یه شومیز شلوار شیک انتخواب کرد و رفت سراغ کشو لباس زیرا که تند گفتم لازم نیست تو برو خودم برمیدارم، بیچاره چشمی گفتو رفت.
با رفتنش سریع داخل حمام رفتم، لباسهامو بیرون آوردم داخل وان رفتمو نشستم وکم کم سرخودمو راحت خوابیدم، وای چه آب گرم و خوشبویی این حمام کجا اون حمام تو زندان کجا ، اونقدر تو آب آرامش داشتم که به خواب رفتم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

باصدای کوبیده شدن در از خواب پریدم، وای من تو وان خوابم برد؟ آبم چه سرد شده.


دختر، دخترجون اون تویی، وای خدایابلایی سر خودش نیاورده باشه؟ جواب آقا رو چی بدم؟

بله، بله نجمه خانم، من حالم خوبه نگران نباشید، الان میام بیرون.


آخه دختر من به تو چی بگم، هنوز نیومده میخوای دردسر درست کنی؟آخه چند ساعت تو حمام چیکار می‌کنی؟


سریع با یه دست به موهام شامپو زدم وکمی ماساژ دادم و خودمو آب کشیدم. حوله پیچ درو باز کردم، سردم شده بود حسابی. 
نجمه خانم دردسر کجا بود؟ تو وان خوابم برد.

وا، حمام جای خوابه؟ برو زود خشک کن تا سرما نخوردی، به حق چیزای ندیده ونشنیده، گچ دستتو که خیس نکردی؟ 


نه مواظب بودم، شما بفرمایید من میخوام لباسموبپوشم .


خوبه والا دوپاره استخون داره فکر کرده چشمم دنبالشه.

خندم گرفته بود، ناراحت نشید منظوری نداشتم، خودم معذب بودم.


من میرم پایین، نری بخوابیا، صورتشو نگاه، انگار جون تو تنش نیست. تا بیست دقیقه دیگه غذاتو می‌فرستم بالا.


ممنون، نگاه به ساعت انداختم وای ساعت پنج بعداز ظهره، من چطور این همه وقت تو وان خواب رفته بودم؟ بنده خداحق داشت.
نم موهامو گرفتم لباسمو پوشیدم رفتم روبروی میز آرایش اولین کشو رو‌که کشیدم، با دیدن سشوار کلی ذوق کردم، برداشتمو روشنش کردم وبا آرامش مشغول خشک کردن موهام شدم،  بازاین خاطرات لعنتی به سراغم اومدن، چرا دست از سرم برنمی داشتن؟ زنگ صدای مهراد عوضی تو گوشم به صدا دراومد‌.
 با عصبانیت سشوارو روی میز آرایش انداختم که کل لوازم روی میز به  هم خورد، به میز آرایش هجوم بردم کشوهاشو گشتم تا قیچیو پیدا کردم ‌.
گونه هام گرم شد، به درک که اشکم اومده، من این موهارو نمی‌خوام ،موهایی که دست مهراد نوازشش کرده، موهایی که مرتب به دروغ تعریفشون می کردو می بوسید. قیچیو بیخ موهام گزاشتم که دراتاق همون لحظه بازشد، لاله خانم با اجازه داخل شد وبا دیدن من هین بلندی کشید.

 

وای خانم دارید چیکار می کنید؟

 

سینیو رو روی میز داخل اتاق گزاشت وتند خودشو به من رسوند، خواست قیچیو بگیره که دستمو پس بردم، همون‌طور که گریه می کردم گفتم برو بیرون.

 

خانم قیچیو بدین من، آقا اگه بفهمه مارو تنبیه می‌کنه.

 

به آقا چه ربطی داره، موهای خودمه خودم می‌دونم.

 

نزنین این حرفو، شما مهمون ایشون هستین وآقاحسابی روی شما حساسن وتاکید کردن یه تار مو از سرتون کم نشه، بخدا اگه بفهمن موهاتونو قیچی کردین اخراجمون میکنن، نجمه خانم که خانه زاد اینجاست با زنگ نزدنتون کلی نگران شدن ومرتب می گفتن جواب آقا رو چی بدم.

 

منظور آقاتون موهام نبوده بلکه خودم صدمه ای نبینم دستتو بردار بزار این موهایی که پراز کثافتِ رو بچینم.


کجاش کثیفه؟ اصلا خودم حمامتون میکنم اما التماستون می کنم نونمو آجر نکنید، من به این پول نیاز دارم. 

 

قیچیو محکم به زمین زدم که دسته هاش شکست و هرکدام به یه طرف پرت شد. روی تخت نشستم و با صدای بلند گریه کردم.
 لادن از اتاق برو بیرون می‌خوام تنها باشم.
چند ثانیه بعد صدای دراومد ونشون از این میداد لادن رفته ،روی تخت خوابیدم ودرون خودم مثل جنین جمع شدم گریه هام با یاد آوریه اون خاطرات نحس بیشتر می شد وقلبمو به درد می آورد. 

یک ساعت بعد لادن درزد و داخل شد اول نگاهی به من انداخت بعد به ظرف غذا .


خانم چرا غذاتونو نخوردین؟ آقای دانایی گفتن: شما خیلی ضعیف شدین وتاکید زیاد برای وعده های غذایی ومکمل های تقویتیه شما داشتن.


میل ندارم، لادن، می‌خوام تنها باشم خواهشا.

 

چشم هرچی شما بگید، اما می‌دونم نجمه خانم سینیه دست نخورده رو ببین عصبانی میشن وخودشون میان.

 

خواهش می کنم بگو خوابه یا هرچی که خودت می‌دونی می‌خوام تنها باشم.

 

چشم با اجازه.

 

نمی دونم تا چه ساعتی از شب گریه کردم وخاطرات دردناکمو مرور کردم تا خواب چشمامو پر کرد .

                                        ***
چشمامو که باز کردم وتکونی به خودم دادم سوزش دستم توجهمو جلب کرد.
این سرم دیگه چیه؟ تا خواستم بشینم سرم گیج رفت، دستمو روپیشونیم گرفتمو همزمان چشمامو محکم بستم.
صدای باز شدن دراتاق اومد یا لادنه یا نجمه خانم.


دخترم به هوش اومدی؟ حالت بهتره؟

سرمو بالا گرفتم آقای دانایی بود، سلام فقط یکم سرگیژه دارم.


بخواب دخترم، این چه کاری بود که باخودت کردی؟ می‌دونی اگه دیشب نجمه خانم بهت سرنزده بود ومتوجه ی تبت نشده بود تشنج کرده بودی؟ خدارو شکر نجمه خانم زود باخبر شدو به من زنگ زد بعدم به دکتر .

 

معذرت می خوام، وجود من دردسره شما هم تو زحمت افتادین.


معذرت خواهی برای چی؟ این حرفها چیه، من دارم وظایفمو انجام میدم. اما خواهشاً دیگه نه خودخوری کن نه گریه ، تو باید قوی باشی وسرپا بشی، خیلی کارهاست که باید بکنی.


منو نترسونید.آقای دانایی خنده ای کرد.


دخترم هنوزم می‌ترسی؟ به من پیر مرد اعتماد کن، اگه یک درصد اینجا احساس ترس کردی خودم میام میبرمت خونه خودم پیش دخترام، من که دوتا دارم باتو میشه سه تا.


ممنون شما خیلی خوبین.


چون خودت خوبی، بگو ببینم باز چی شد که به این حال افتادی؟

صدام غمگین شد سرمو پایین انداختم، خودتون که بهتر می دونید گذشته ی من...


آقای دانایی:نجمه خانم چند لحظه مارو تنها می زارید؟


بله، بله، میرم سوپ ماهیچه ای که براش درست کردمو بیارم، از این به بعدم خودم کنارش می‌شینم تا ته غذاشو بخوره، امروز آقای  به خاطر این دختربرای اولین بار سرمن داد زد. از اولم گفتم دردسر سازه ومنو سرپیری آواره می کنه.

 

(دانایی باتشر)نجمه خانم.


باشه آقای دانایی من رفتم.


به دل نگیر، نجمه خانم یکم گوشت تلخ هست اما زن خوبو بامحبتیه.    از دستت شکار بود چون آقا یکم دعواش کرده. خوب بگو ببینم چی اذیتت می‌کنه؟ گذشتته؟  دختر خوب اسمش روشه، گذشته یعنی زندگی قبل،  تو باید درزمان حال زندگی کنی وبه آیندت فکر کنی.

 

چطوری؟ شما به من بگید، اگر دختر شما طعم یتیمی چشیده بود، زیر دست ناپدری بزرگ شده بودو مدام شکنجش میکرد، دیگه محبتو عشق پیش کش، الان مثل دخترای هم سنو سالش شاداب بود؟ می‌گفت و می‌خندید ؟ اون گذشته هم به درک، با قلبم چه کنم؟ با قلبی که پراز محبت و عشق کردن، قلب خاموشی که روشنش کردن ومدام هیزم داخل این آتیش ریختنو شعله ورتر کردن.

من از خودم بیزارم از موهام، از صورتم، لبام، گردنم، از تمام وجودم که لمس شده، دیشب وقتی داشتم موهامو جلوی آینه خشک میکردم بعضی از خاطراتم زنده شد ونتونستم تحمل کنم، خواستم این لعتیارو بچینم که لادن خانم نزاشت، زمانو یادم نیست فقط میدونم تمام خاطراتم با شیوا ومهراد بارهاوبارها تو مغزم مثل یه فیلم تکرار شد.
این پیرمرد مهربون،دستامو‌گرفت وفشرد.

 

تو‌حق داری اما اینم راه حل خودشو داره، با مو چیدن یا گریه وافسرده کردن خودت چیزی حل نمیشه.
امروزقرار بود بیام برنامه هاتو بگم تا برای هفته بعد خودتو آماده کنی، اما بهتره الان خوب استراحت کنی.

 

چه برنامه ای؟

 

اول سوپتو بخور استراحت کن، یکم که بهتر شدی برات توضیح میدم.

 

آقای دانایی خودتون خوب می‌دونید اگر حرفی نزنید لقمه ای از گلوم پایین نمیره.

 

تو چقدر عجولی دختر، باشه یکمشو میگم که خیالت راحت بشه.
آقای سرمد وقتی از وضعیت درسی ونمرات بالات باخبر شدند، تصمیم گرفت  توخونه با معلم خصوصی به طور فشرده درس بخونی تا دوباره کنکور بدیو وارد دانشگاه بشی.

 

چی؟مگه قرار نبود براشون کار کنم ؟

 

خوب اینم یه نوع کار کردنه، البته به نظر ایشون و برنامه های دیگه ای براتون درنظر گرفتن . خیالت راحت باشه، هیچ کدوم سخت نیست البته اگر خودت بخوای.


آقای سرمد کیه؟ قصدش چیه؟ چرا از دوازده میلیارد چشم پوشید؟ والآن این اتاق، لوازمها، لباسهای گرون قیمت دراختیارم گزاشته وشرایط تحصیل؟

 

اگر منظورت قیافشون هست عکس بزرگشون تو سالن اصلی روی دیواره، اگر هم منظورت تفکرش درمورد تو وبرنامه هات هست، قبلا هم گفتم ایشون از دوازده میلیارد نگزاشتن، بلکه تنها راه برای زنده کردن این پول تویی، تو باید فرمانهای آقارو مو به مو انجام بدی ووقتی ایشون شمارو آماده دیدن میگن از چه طریقی حسابت تصفیه میشه. باز هم میگم نترس، راهش خلاف نیست و لکه ننگی روی پیشونیت نمیفته، ایشون به نجابتت خیلی هم احترام میزاره.


بعداز رفتن آقای دانایی نجمه خانم اومد وبا کلی غرغر سوپ خوشمزشو به خوردم داد.
نجمه خانم به خاطر توبیخی که شده بود چندروزی نزاشت از تخت بیام پایین وخداییش به خاطر مراقبت‌ها ش حالمو خیلی خوب حس می کردم.

                  ***

امروز صبح زود آقای دانایی به اینجا اومدن و لادنوفرستادن بالا تاصدام بزنه، گفت:لطفا خانم   دوش بگیرید وحاضربشید.

 

خودش لباسمو انتخواب کرد وبعداز دوش  گرفتن برم پایین داخل سالن،   خداییش هم سلیقش عالی بود.

نمی خواستم باآسانسور برم، به طرف راه پله ها رفتم و آهسته آهسته از پله ها پایین اومدم، لادن با شنیدن صدای پام به جلوی پله ها اومد ومنو راهنمایی کرد به سالن ،جایی که آقای دانایی بود .
باز هم مثل ندید بدیدا به جای توجه به روبروم، توجهم به اطراف ودرو دیوار جلب شد ودرآخرم عکس بزرگی که با رنگو روغن کشیده شده بود. پس آقای سرمد ایشونه،چه جذابِ لاکردار،  یه مرد در رده سنی۶۰تا۶۷ سال،خوب زیاد نمیشد سنشو تشخیص داد.
الان نوبت تشریح چهرشه، یه صورت زاویه دار با چشمانی باجذبه، یه نفوذ خاصی تو چشماش بود، موهایی یکدست سفید، نه ریش داشت نه سیبیل، کتو شلوار پوش وکروات .


خوب فکر کنم باآقای سرمد بزرگ آشنا شدی؟

 

سلام، ببخشیداصلا یادم رفت برای دیدن شما اینجام.
آقای دانایی،  آقای سرمد بچه ای هم داره؟

 

نه دخترم چرا می پرسی؟


یعنی قراره با این همه ثروت چیکار کنن؟دانایی،(خوب خسته شدم از بس گفتم آقای دانایی)خندش گرفته بود وسعی داشت نخنده.


خوب چیکار می کنن؟ به جوونهایی، در امثال تو کمک می‌کنند تا پیشرفت کنن.


خوب اینو زود تر می‌گفتین من اینقدر درموردشون فکر بدنکنم.

 

اگر می دونستم با دیدن عکسشون اینقدر خیالت راحت میشه حتما نشونت می دادم.
خوب بهتره بریم برای صرف صبحانه وبعداز صبحانه لیست برنامه هاتو بهت میدم، من امروز وقتم پره وباید زود برم. بازم میگم آقای سرمد روی قوانین این خونه و برنامه ای که برات تعیین کردن حساسن، پس سعی نکن
 از زیرشون در بری.

 

بعدازخوردن صبحانه، دانایی لیستِ بلند بالایی روبه روم قرار داد.

روزی سه تا معلم خصوصی برای درسهام، روز اول سه معلم برای چهارتا درس، وروز دوم سه معلم برای چهارتا درسهای  دیگم، والبته همینطور تکرار میشد
یه معلم خانم برای، چی؟آدابو معاشرت ، مگه من از پشت کوه اومدم؟
آقای دانایی معلم آدابو معاشرت برای چی؟ مگه من بلد نیستم حرف بزنم یا خوب رفتار کنم؟

 

چرا دخترم، اما خانمهای متشخص با خانمهای آدی رفتار وگفتارشون از زمین تا آسمون فرق داره  وآقا چنین شخصیتیو برای شما درنظر گرفتن، وقتی اومدن خودت متوجه میشی.


معلم شنا، معلم ورزش، وای بابا چخبره ؟ میخواد منو بکشه؟ قوانین اینجااز زندان که بیشتره. مشاوره هفته ای دوبار این دیگه زیادیه!

 

آقای دانایی مطمئنید من الان از زندا...

 

اهم، اهم، خوب ماباقیه قوانین این خونه رو نجمه خانم برات توضیح میدن.

 

چرا دانایی اینطوری کرد؟ یعنی از اهالیه این خونه کسی نمی دونه من به چه دلیل اینجام؟ و از کجا اومدم؟داشتم بهش فکر می کردم که دانایی خودش آهسته توضیح داد.


دخترم اینجا کسی درمورد شما           نمی دونه، چون آقا هیچ خوششون نمیاد کسی درمورد گذشتتون چیزی بدونه، بیشتر رعایت کن، من دیگه باید برم.

 

مشاوره هفته ای دو روز.    صبر کنید، من مشاور و قبول نمی کنم، من که دیوونه نیستم.

 

مگه کسی گفت دیوونه ای، مشاوره برای اینه که آرامشتو به ذهنت بیاری واین گذشته وخاطراتش محو بشه، نمی خوای که تا زنده ای درد بکشی می خوای؟

 

جوابی ندادم، خوب آخه دانایی قانعم کرد. 

 

نجمه خانم، خانم ملودی رو به شما سپردم با اجازه.

 

نجمه خانم که داشت با یکی از خدمتکارها حرف میزد جواب خداحافظیه دانایی رو داد وکنار من ایستاد.

 

ببین دختر دردسر ساز، این خونه قوانین خودشو داره.


نجمه خانم دختر دردسر ساز یعنی چی؟من اسم دارم و اسمم ملودیِ.

 

لازم نیست تو به من چیز یاد بدی، الآنم خوب گوش کن چون دوبار نمیگم.
اینجا همه چیز روی تایمه، سرساعت هفتو نیم تا هشت صبح  صبحانه سِرو میشه، دوازدهو چهلو پنج دقیقه  تا دوبعداز ظهر نهار، وساعت هشت تا نه شب، شام وساعت دهو نیمم باید تو اتاقت باشی، دوست داری بخواب دوستم نداری نخواب، اما اگه سرساعت نخوابی صبح زودم نمی تونی بیدار بشی.
نکته ی اصلی اگر سر ساعت مقرر سر میز نباشی وعده ی غذاییت می‌ره برای وعده غذائیه بعدیت، گفته باشم .

درآخر، سرک کشیدن وفضولی کردن ممنوع، سوالی داشتی یا خواستی تو خونه یا بیرون روی محوطه  بری وقدم بزنی، حتما، تاکید میکنم، حتما به لادن یا من میگی متوجه شدی.

 یکباره بگین اومدم پادگان.


نه اومدی خونه ی آقای سرمد، اینجا بی نظمی وجودنداره.

 

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

خانم، خانم، لطفاً بلند بشید.

 

لادن دست از سرمن بردار، من هنوز خوابم میاد. درضمن، اینقدر خانم خانم نکن، اسم من ملودیِ ودوباره غرق خواب شدم.
 اما مگه لادن دست بردار بود باز صدام زد، اصلا نمی تونستم دل از خواب بکنم، چشم بسته خواستم ازاتاقم بره بیرون تا بیشتر بخوابم.

لادن دوبارِ دیگه برای بیدارکردنم اومد، با عصبانیت تو تخت نشستم. اَه لادن، دیوونم کردی، نمی‌خوام بیدار بشم ،چرادست از سرم برنمی داری؟

خانم ساعت هشت صبحِ، میز صبحانه جمع شد.

با بیاد آوردنِ صبحانه، زدم تو سرم وای،  لادن چرا زودتر صدام نزدی؟ از تخت پریدم پایین و بدون توجه به سرو وضعم به داخل دستشویی دویدم، بعد از کارهای مربوطه از دستشویی اومدم بیرون، داخل دستشویی که بودم که لادن جواب داد: من که چندبار اومدم صداتون زدم، اما ماشاالله خوابتون سنگین بود.
 

لادن جون از همون اول میگفتی صبحانه، سریع از اتاق بیرون دویدمو سراسیمه خودمو به آشپزخانه رسوندم.

 

سلام نجمه خانم، صبحتون بخیر، صبحانم کجاست؟
 ناوشکن به  میز خالی افتاد وارفتم.
نجمه جون، چرا میزو جمع کردی؟ تازه ساعت هشت صبحه. جوابی نشنیدم، نگاهمو به نجمه خانم انداختم، با عصبانیت روبروم ایستاده بود دستاشو زیر بغل زده بود و نُکِ پاشو مرتب به زمین می زد.

وا نجمه جوون، چرا اینقدر عصبانی هستی؟ نکنه بخاطر خواب موندن وسرساعت نیومدن من  برای صبحانه هست؟ من اصلا صبحانه نخواستم،  لطفا شما اینقدر عصبانی نباش، اصلا صبر می کنم تا نهار.
بازهم جوابی نداد وهنوزم عصبانی بود. نجمه جون من که گفتم دیگه صبحانه
 نمی خوام.

اولا به من نگو نجمه جون، یکم ادب داشته باش، نجمه خانم، حتی آقا هم این همه سال منو نجمه جون صدا نزده که تو از راه نرسیده نجمه جون نجمه جون به نافم می بندی.


پقی زدم زیر خنده، نجمه جون شما که شوهر داری، آقا هم که مردِ و هم سن خودتون، زشته که بگه نجمه جون، من یه دخترم اشکالی نداره نجمه جون صدات بزنم، برای من که زشت نیست، تازه دوست هم میشیم.


دختره ی بی ادب دردسر ساز، مگه من همسن تواَم؟ از آشپرچزخونه برو بیرون تا با این کف گیر نزدمت، الآنم حقی که اسم صبحانه رو ببری نداری، یه بچه می‌دونه وقتی ازخواب بیدار میشه اول دستو صورتشو بشوره، موهاشو شانه میزنه ولباس مناسب می پوشه وبعداز اتاقش بیاد بیرون، ما اینجا مرد عضب داریم. (بادست به سرتا پام اشاره کردو گفت:دیر اومدن با این سرو وضع،  تازه صبحانه هم میخواد)به خودم که نگاه کردم، با دیدن خودم لبمو‌گاز گرفتم. خاک تو سرم آبروم رفت من با تیشرت وشلوار توخونه ای که پاچه هاش به خاطر کشی که پایین پاش داشت بالا پایین شده بود وساق پاهام مشخص وموهایی ژولیده، زدم روگونمو‌گفتم: خاک به سرم، سریع جیم شدم وبه طبقه بالا، داخل اتاقم دویدم.
یک ربع به نه بود،لادن به اتاقم اومد و معلم خصوصی رو‌ یاد آوری کرد.
وای نه، حالا معلمو کجای دلم بزارم ؟
لادن جون، من خیلی گشنمه میشه برام یه پیچ‌کوچیک بیاری، من با این غارو غور شکم که درس نمی‌فهمم.


نمی تونم خانم، نجمه خانم برای نهار داخل آشپزخونه هستن، الآنم که حسابی عصبانین، اگر ببینن تنبیهم می کنن.

باشه  بابا، اصلا نخواستیم، بیا بریم پایین، راستی کجا کلاسام برگزار میشه؟

طبقه ی پایین تو اتاق مطالعه.

حالا چرا اونجا؟

خوب آقا کتابخانه رو‌مناسب تر دیدن.

به جون خودم باجواب لادن قانع شدم. بادیدن کتابخانه سوت بلندی کشیدم، دورتا دور اتاق قفصه های پراز کتاب بود. نه بابا این پیرمردم اهل مطالعه هم هست؟


اجازه هست؟


رومو برگردوندم اول باشنیدن صدای مرد ناآشنا  ترسیدم، فکر کنم این مرد همون معلم باشه، لادن خوش آمدی گفت وتنهامون گزاشت ودرو پشت سرش بست.
چون بزرگتر بود سلام گفتم.
جوابمو داد وبه میز بزرگ داخل کتاب خانه اشاره کرد. دوتا صندلی یکی روبروی در گوشه ی میز قرار داشت واون یکی درطرف عرض میز بود. فاصله ی بینمون درست به اندازه ی یه صندلی بود، با دست اشاره کرد روی صندلیه روبرو بشینم وبعد خودش نشست، چه دستورم میده.

 

معرفی می کنم، درستکار هستم معلم ریاضی،خوشبختم.

 

منم خوشبختم،ملودی اعتمادی.


خانم اعتمادی من رَوش خودمو دارم ،عادت دارم برای دانش آموزانم از همون اول روالمو توضیح بدم.
اول  یک فصلو با شما کار می کنم واگر دیدم توانائیه یاد گیریتون بالاست در جلسات بعدی دوفصل میشه،آقای دانایی گفتن از پایه ی هشتم شروع کنم وبه صورت فشرده، دوماه بیشتر زمان نداریم دوره ی درسیه پایه ی نهمم هست، درآخرم باید چند جلسه ای تست بزنیم، باید تا اون موقع خودتونو برسونید.
نمراتتونو دیدم، واقعا عالیه، این کتاب هم کتاب نمونه سوال پایه ی هشتم هست من فصل اولو که برای شما درس دادم، این کتابو دراختیارتون می‌زارم و برای جلسه بعدنمونه سوالهای فصل اولو حل می کنید ومن تصحیحش می کنم وبه همین مراتب جلو میریم. شروع کنیم ؟

 

خدارحم کنه، از همین اول چقدر حرف زدو‌کلاس گذاشت. دست به سینه شدم وبه صندلی تکیه دادم، جواب دادم بله.
شروع کرد تک تک سوالهای فصل اولو که از قبل نوشته بود دونه دونه توضیح دادو حل کرد.


از هرسوال دو نمونه توضیح میداد، معلمی خیلی خوبی بود وتوضیحاتش کاملا واضح اما من اصلا حوصلشو نداشتم، نگام به جای برگه، به روبه رو‌ و دورو اطراف می‌چرخید، دوست داشتم بلند بشم چند تا کتاب جدا کنم ببرم تو اتاقم وبا خیال راحت بخونم. این درسا دیگه چیه؟ دوساعت کامل زمان گذاشت و فصل اولو
 توضیح دادو نمونه سوال حل کرد .

خوب خانم اعتمادی امیدوارم یاد گرفته باشید؟ از من صدایی درنمیومد که  پرسید:
خانم اعتمادی شما اصلا به درس گوش کردین؟

ها، بله بله،  یاد گرفتم. شما خیلی خوب توضیح دادین، ممنون .

 

خوبه، من برای پس فردا حل شده ی این نمونه سوال های فصل یکومی‌خوام، لطفا فراموش نکنید.


چشم، از دیدنتون خوشحال شدم.

از روی صندلی بلند شد ودست دادو خداحافظی کرد .
وای خدایا مردم از گشنگی و دلم ضعف رفته بود. این معلمم چقدر حرف زد، سرمو برد.

اومدم برم بیرون که لادن بایه ظرف میوه داخل کتابخانه اومد وروی میز قرار داد.
وای لادن کلی ممنونتم، حداقل میوه بخورم تا ضعف نکردم.

بفرمایید خانم، نوش جان، میوه برای  استراحت بین درسهاتون هست.

چی؟ بازهم معلم دارم؟


بله، درروز سه معلم برای چهار درس، دوتا از ساعت نه تا یک ظهر ومعلم سومتونم بعداز ظهر، ساعت سه اینجاهستن وچهار ساعت با هم کلاس دارین وهردوساعت یه درس مختلف، البته بین درستون، عصرانه سِرو میشه.


زحمت کشیدین، خجالت زدتون شدم. این آقاتون قصد کشتن منو داره؟ یعنی من باید دوماه این معلمارو تحمل کنم؟ اونم از ساعت نه صبح تاهفت شب.
همین دوساعت، این معلمه کلی مغزمو تیلیت کرد.


وای خانم نگید، شما نباید اینطوری حرف بزنید.

لادن تو رو خدا تو دیگه فاز تربیت برندار، می‌خوام تو  برام دوستو همدم باشی.

 

از لطفتون ممنونم، اما آقا صمیمیتو ممنوع کردن.


وای خدا، این دیگه کیه؟ مامور نکیرو‌منکرِ فکرکنم، تا اومدم بگم زندان  بهتره، یاد حرف دانایی افتادم.
هیچی، فراموشش کن. لادن، ظهر که می تونم بخوابم؟

بله بعداز نهار تا بیست دقیقه به سه می تونید استراحت کنید. وا رفتم ،زمزمه کردم خیلی ممنون که این برنامه ریزیو برای من کرده؟ آخه مگه چقدر میشه خوابید؟ سرجمع چهل تا چلو پنج دقیقه، لادن خندش گرفت اما دستشو جلوی دهنش گرفت تا جلوی خندیدنشو بگیره.
گفتن:حالا باز خوبه هفت به بعد آزادم.


مگه برنامتونو ندیدین؟ ساعت هفت و نیم، خانم خرسند معلم آدابو معاشرت تشریف میارن وتا هشتونیم با ایشون کلاس دارین.
اینبار دیگه بیشتر وارفتم وداخل صندلی لیز خوردم وکمی تا زیر میز رفتم.
این انصاف نیست، آخه از صبح تا عصر مغزم تیلیت میشه، نه ظهر زمان زیادی برای استراحت دارم نه شب، این دیگه چجور برنامه ریزیه، لادن یعنی از شنبه تا پنج شنبه همین رواله؟

نه خانم پنج شنبه معلم درسی ندارید.


آخیش خیالمو راحت کردی، پس پنج شنبه وجمعه خواب. لادن بدون حرفی خیره نگاهم کرد.   لادن، چرا اینجور نگام می‌کنی؟ چیز دیگه ای هم هست که باید بهم بگی؟


خانم، یه چیز بگم عصبانی نشیدا .


نکنه معلم دارم؟ تو که الان گفتی پنج شنبه معلم ندارم.

من گفتم درسی، پنج شنبه سه تا معلم دارید، معلم آدابو معاشرت، بعد رقص ودرآخرم معلم شنا.

لادن برو بیرون که الان جیغ میزنم، من اگر نخوام رقصو معاشرت و شنا یاد بگیرم کیو باید ببینم؟ وای هنوز روز اوله دیوونه شدم وای به روزهای دیگه ، صبر کن یک دقیقه، ببین لادن جون جمعه هم معلم دارم؟


بله،باید برید کوه نوردی،صبح ساعت پنج باید بیدار بشید، پنجو نیم تا شش به کوه می رید تا ساعت نُه کوه نوردی، تا منزلم برسید ساعت دیگه ده شده.  البته بین راه یه استراحت نیم ساعتم دارید برای خوردن صبحانه، بعداز ظهرم ساعت چهار تا شش معلم رقص، شش تا هشتم برای گردش شما گزاشتن، به سلیقه ونظر خودتون، پارک، بازار، سینما وهرجای دیگه که خودتون خواسته باشید. 


چشمام تا راه داشت گشاد شده بود، این چی داشت میگفت؟ لادن خواهشاً ادامه نده.

خیلی زحمت کشیدن این دوساعت گردش برای چی بود؟ باید میگفتن برو ظرفهارو بشور بعد برو‌کپه مرگتو بزار.
تند شدم، لادن میری زنگ میزنی به آقای دانایی بگو باید حتما ببینمش فورا، فراموش نمیکنیا.

باز صدای این درکوفتی، لادن بفرمایید گفت.
 ساعت مگه چند؟ من که هنوز میوه نخوردم که این معلم سرو کلش پیدا شد، زمزمه کردم، لادن خدا بگم چیکارت کنه.

شرمنده خانم، پرحرفی کردم  حواستون پرت شد، من الآن  باید تنهاتون بزارم با اجازه.


لادن با معلمه که این یکیم مرد بود سلام ردو بدل کردن وبیرون رفت و درو بست، منم که حسابی گیجو خل شده بودم اصلا یادم رفت سلام کنم یا از روی صندلی بلند بشم.


سلام خانم محترم آقای محمدی هستم، معلم درس شیمی.

بنده خدا از همون دم در خودشو معرفی کرد واز جاشم تکون نخورد.

سلام ملودی اعتمادی هستم بفرمایید.
بفرماییدی که گفتم، از صدتا فحش بدتر بود، دست خودم نبود عصبانی بودم وحسابی اخمام تو هم رفته بود.
بیچاره روی صندلی نشست وکتاب هاشو با چندتا برگه از کیفش بیرون آورد .
پرسیدم:شما هم از پایه ی هشتم شروع می کنید؟


بله خانم، فصل یکو برای روز اول مرور می کنیم، هرجا هم نیاز به حل فرمول باشه روی این برگه می‌نویسم و توضیح میدم. این کتابم نمونه سوال خوانداری ومسئله های شیمی هست. این هم مثل کتاب درسیتون فصل بندی داره وشما طبق هر فصلی که یاد می گیرید این نمونه سوالات و می‌خونید وحل می کنید.

 

ای بابا فکر کنم کلا این معلما هرکدام یه کتاب نمونه سوال دارن. اما این معلم مرد آرومی بود. بدون حرف اضافه ای شروع کرد به توضیح دادن، اما من مگه متوجه می شدم، وسطای درس بود که حسابی خوابم گرفت وبه خواب می رفتم و بیدار می شدم، این بنده ی خداهم از بس صدام زده بود  کلافش کرده بودم، مطمئنم به زور داشت تحملم می کرد.
به محض تموم شدن تایمش سریع کیفشو جمع کردو رفت، منم که چشمام پراز خواب، سرمو روی میز گزاشتمو به خواب رفتم.
 هنوز چند دقیقه از خوابم نگذشته بود که سروکله ی این لادن پیدا شد، صدام زد برای نهار، اما من فقط خواب می خواستم، گشنگی یادم رفت تنها چیزی که یادمه با کمک لادن با آسانسور به طبقه بالا رفتم وداخل اتاق که شدم تو تختم افتادم و دیگه هیچ صدایی نشنیدم.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

لادن، با خانم خانم گفتناش، ازخواب عمیقی که رفته بودم بیدارم کرد. گیج تو تختم نشستم،  سلام، ساعت چنده؟

سلام خانم، ساعت دوونیم هست. تانیم ساعت دیگه معلمتون می رسن، بهتره آماده بشین تابه موقع به کلاستون برسید.

وای بازم شروع شد. بزور از تختم بیرون اومدم وبه سرویس رفتم ،موهامو شونه زدم، دستی به لباس شلوارم کشیدم تا از چروکیش کم بشه.
 دیگه داشت حالم بد می شد، حسابی گرسنه بودم، نجمه خانم اینقدر به قانون پایبند بود که اگر خودمونو به موش مردگی می زدم براش مهم نبود.
 بامظلومی به لادن نگاه کردم.
لادن جون من خیلی گشنمه، چطور برم سرکلاس بعدی بشینم؟


خانم برای نهار اومدم به کتابخونه، خوابتون برده بود. صداتون زدم وگفتم میز نهار چیده شده اما شما اینقدر غرق خواب بودین که با تکیه من به تا اتاقتون اومدین وداخل تختتون خوابیدین.

 

گندش بزنن، لادن جون، نجمه خانم این ساعت تو آشپزخونه هست؟

 

نه فکر نکنم.


دختر خوب برو یواشکی برام یکم ازغذای ظهر بیارتو کتابخانه، تا معلم نیومده تند تند می خورم.
لادن چشمی گفتو رفت، من  به کتابخانه رفتم ولادن به آشپزخانه .

وای چرا نیومد؟ یه غذا آوردن این همه زمان می‌بره؟ باید خودم برم لادن اومدنی نیست.
 نزدیکای آشپزخانه که رسیدم، لادنو با یه سینی تودستش دیدم وروبروش نجمه خانم که پشت به من بود وداشت لادن بیچاره رو حسابی توبیخ می کرد. لادن از ترس سرشو تا جایی که راه داشت پایین انداخته بود ودرجواب نجمه خانم چ