رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پروژه انتقام ملودی | نارسیس بانو کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

پارت بیستو چهارم

همون طوری که گفت، روی چسب مشکی که روی کف زمین چسبونده بود راه رفتم، مگه میشد؟ بارها پام از خط خارج شد، چندباری هم چپو راست شدم، یکبار کامل کج شدم نزدیک بود بخورم زمین.
امیرارسلان، نمیشه دیگه، حتما باید بخورم زمین تاباورت بشه.


نکته ی اول: هرگز فراموش نکن نازو لوندی برای فرد خاصی تو زندگیته نه هرمردی ویا زنی، فرقی نداره. یک بار گفتم تو چشمات ولحن حرفت جذبه وجدیت باید داشته باشی.
نکته دوم: مگه بار چندمه داری راه می ری که میگی نمیشه؟


من کی لوندی کردم؟


اسمموجوری بردی که اگر یه مرد دیگه ای جای من بود، فکر دیگه ای می کرد.


اما من...                                     اصلا اجازه نداد حرف بزنم، دستشو جلوی روم گرفت.

می دونم، اما غریبه نمیدونه، گفتم که دقتت بره بالا، شروع کن.


چشمامو چندثانیه بستم، نفس عمیقی کشیدم واز سرخط شروع به راه رفتن کردم، این کارو بارها و بارها انجام دادم.                                            آقا به حالت کجی روی صندلیش نشسته بود، پاشو روی پاش انداخته و انگشت دستاشو توی هم قفل کرده بود وبازو و ساق دستشو  تکیه به صندلی داده بود، حالا یکی نیست به خودش بگه یه مرد متشخص این شکلی جلوی یه زن میشینه؟ بعدمیاد به من میگه درست راه برو، اینجوربرو  اونجوری نرو.
دوساعت تمام فقط مثل چوب خشک راه رفتم اما ای کاش، یکبارش بدون عیبو ایراد بود اینقدر دلم نمی سوخت.
 اونقدرخسته شده بودم که ایستاده داشتم خواب می رفتم.
 اصلا حس شام خوردن نداشتم، گفتم نمی خوام که چنان نگاهم کرد که به مِن منو، چیز چیز کردن افتادم، اگه خوردن ساده بود تند تند می خوردمو می رفتم می‌خوابیدم اما زهی خیالی باطل، شامشونم مثل نهار، با ادا اصول که اسمشو گذاشته بودن باکلاس، تنها فرقش در غذا،  سبک تر بودنش ودسر متفاوت بود همین.
امیرارسلان از سرمیز بلند شد، زوق زده منم بلند شدم وشب بخیر گفتم واز آشپزخونه رفتم بیرون، پامو که روی پله ی اول گزاشتم امیرارسلان ازرائیل جدیدم گفت: کجا؟ مگه نباید کتابهای نمونه سوالاتتو حل کنی؟


والا همون موقع بود که امارت روی سرم خراب شد. نفسمو بافوت بیرون دادمو چرخیدم به طرفش، هان، چرا، چرا، الآن میرم کتابامو برمیدارم، به کل یادم رفت.

 

امیر: هان، نه ، بله، چیز، برازنده یه خانم یا مرد متشخص وبا شخصیت نیست. بعدم برای هر حرفی یا سوالی اینقدر توضیح لازم نیست و اگر ودوست نداری سوالی رو پاسخ ندی کافیه که سکوت کنی.


بله، متوجه شدم، امیرارسلان؟


بله.


میتونم کتابامو ببرم داخل اتاقم حل کنم؟


لادن.


بله آقا، امر بفرمایید.


برو کمک خانم کتاباشو ببر بالا.

 

چشم الان می رم.


من زودتر داخل کتابخونه شدم و پشت درایستادمو دو دستی زدم تو سرم، خدا مرگت بده.


با منین خانم؟

 

مرگو خانم، دردو خانم، صدربار گفتم اسممو صدا بزن. حالا کی باتو بود، با خودم بودم.
 آخه تو اونموقع که من جوگیر شدم وجلوی این آقات، قُمپُز درکردم وخاک تو سر خودم ریختم، گفتم سه روزه تمام کتابهارو حل می کنم کجا بودی؟


وا، خانم ،ببخشید ملودی جون، به من چه ربطی داره! من که اجازه ندارم بین کلاستون اینجا باشم.

 

لادن من دارم از خستگیو خواب می میمیرم، اصلا نمی‌فهمم چی دارم میگم، حالا چه غلطی بکنم؟

 

براتون قهوه بیارم؟

 

قهوه؟ یعنی خواب نمیرم؟

 

نه کافئین داره بی خوابتون می‌کنه، دومدل داریم، ترک واسپرسو. ترک کافئینش کمتره ولی اسپرسو چنان چشماتونو باز می‌کنه انگار کل روزو خواب بودین.

 

خوب همون اِپسورو برام بیار، لادن بیشئور، تِری زد زیر خنده، به چی      می خندی؟


اپسو نه، درستش اسپرسوئه.

خوب بابا همون، حالا بیا کمک کن کتابارو ببرم به اتاقم، بعد جَلدی بیا پایین همون چیزی که گفتی چی بود؟ولش کن، همونو زود بیار، فقط این اخمو نبینه باشه.

 

چشم ملودی جون، اما شما هم
مواظب باشیدآقا این حرفتونو نفهمه.

 

تو اول اون نیش خندتوببند بعد نصیحتم کن.
با کمک لادن کتابهامو بالا داخل اتاقم بردم، لادن رفت پایین تا برام قهوه اسپس، اپسو، اَه ولش کن همون قهوه که گفت برام بیاره، به صورتم آب زدم تا از خوابم کم بشه، نشستم به حل ادامه سوالات ریاضی، سه تاشو حل کردم که لادن چندتقه به درزدو وارد شد .

بفرمایید ملودی جون، این هم قهوتون.


زود بده به من که غش خوابم.


داغه ملودی جون، کمی صبر کنید. 


بوی تلخی داره؟

 

طبیعیه، قهوه همین بورو داره.

 

با اشتیاق یه قلپ ازقهورو  خوردم از گلوم پایین نرفته، همشو برگردوندم تو صورت لادن،کل صورت لادن شد قهوه اپسو که از دهن من بیرون ریخته بود، لادن صورتشو با انزجار جمع کرد.    پشت سرهم تف تف می کردم،صورتم از تلخیه زیاد توهم رفته بود ، اَخو تف کردنم  یک طرف و سرفه های مابینشم ازطرف دیگه، اصلا نمی‌فهمیدم چیکار باید بکنم، مرتب کف انگاشتمو محکم سر زبونم می کشیدم تا کمی از تلخیش کم بشه، لیوان آبی جلوم گرفته شد، مثل قحطی زده ها از چنگ لادن درآوردم و سرکشیدم، یکم تلخیش کمتر شد اما خوب نشد.                        لادن بمیری، این قهوه بود یا زهر خلائق، یه چیز بده دهنم شیرین بشه، من بمیرم که دیگه به حرف تو گوش نکنم.


ملودی جون، قهوه به خاطر همین تلخیشه که خوابو از سر می پرونه، منم دوست ندارم، اما آقا روزی چندبار می خورن.


همین امیرارسلان؟


بله.


بگو چرا اینقدر تلخه، از بس این زهرماریو می خوره.اونوقت تواز کجا می دونی؟


خوب آقا چندین ساله با آقای سرمد زندگی می‌کنه.
همه ی خدمه خوب میشناسنش.

 

تو چند ساله اینجا کار می کنی؟

 

خدا عمر بده به آقای سرمد، وقتی خیلی توتنگنا بودم مثل فرشته نجات به دادم رسیدن. پنج ساله که درخدمتشونم، اگر تا آخر عمرم براشون کار کنم کمه وجبران لطف ایشون نمیشه.


پس کلا خیریه زده، وای دیر شد تورو خدا لادن، دیگه بامن حرف  نزن و وقتمو نگیر، بزار مسئله هارو حل کنم. وقتیم دیدی دارم خواب میرم بیدارم کن ،حتی اگه باید تو کُپَمم بزنی.
تا ساعت پنج با ضربو زور لادن بیدار موندمو تا آخرای کتابو حل کردم هرچند که من مابینش سرم تاروی کتابام میومد واز خواب می پریدم، لادنم که حسابی خواب آلودبود از خواب می پرید و صدام می زد. ساعتای پنج  دیگه خواب چشمامونو برد.


اینجا هتل نیست که هر دوتون تا این موقع صبح خوابین.


امیر ارسلان بود که با داد، سردو جدی، از خواب بیدارمون کرد. البته از خواب پریدیم، لادن بیچاره ترسیده معذرت خواستو سریع رفت پایین.

 

تا ده دقیقه دیگه پایین باش، یک دقیقه دیر کنی تنبیه بدی میشی.

 

چشم. امیر ارسلان که رفت، خیلی سریع به دستشویی رفتم وبعداز کارهای مربوطه وشستن دستو صورتم، موهام سریع شونه زدم و ازسرویس پریدم بیرون، وقت انتخواب لباس نداشتم، هرچی دم دستم رسید برداشتمو پوشیدم، موهامو با کلیپس بالا زدمو به بیرون دویدم .
آسانسور پایین بود تا بالا بیاد دیر میشد. سلانه، سلانه، از راه‌پله ها پایین دویدم وخودمو به آشپزخونه رسوندم دیگه نفس نفس می زدم.
سلام،صبح بخیر.                              امیر ارسلان که روبه روی در آشپزخونه، جلوی میز نشسته بود سرشو بالا گرفت وبا دیدنم چنان اخماشو تو هم کشید که از ترس یه قدم عقب رفتم. داد نزد، نعره کشید.

 

این چه وضعیه که اومدی پایین؟ مگه تو اتاق خوابتی؟

 

نگاهی به خودم انداختم، تازه فهمیدم چه غلطی کردم، یه لباس خواب ساتن پوشیدم با شلوار عروسکیه گشاد تو خونه ای، مونده بودم از سوتیه به این وحشتناکی، بخندم یا گریه کنم.

با دو خودمو به آسانسور رسوندم، تا خواست دربسته بشه لادن خودشو به داخل پرت کرد. هردو اول چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم وبعدمثل دیوونه ها زدیم زیر خنده، حالا نخندو کی بخند، این خنده قطع شدنی نبود.                                                                   لباسمو عوض کردم و پایین رفتم تا نگاهمون به هم میفتادباز هم می زدیم زیر خنده. به جلوی در که رسیدم امیر ارسلان با اخمای تندش بهم نگاهی کرد ، درست به تلخیه اون اپسویی که دیشب خوردم.


منتظر دعوتی، نیم ساعت از وقت صبحانت گذشته، منتظر تنبیهتم باش.

 

سریع سر میز نشستم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 112
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

تصاویر ارسال شده

پارت بیستو پنجم

صبحانه که تمام شد، حجوم بردم به اتاقم ومشغول جواب دادن به سوالاتم شدم. نمی‌خواستم هیچ‌چیزی زمانمو بگیره ، حتی لادن ومیوه آوردنش.       نمی‌خورم لادن، دختره ی لجباز، نشست پوست کندو همینطور که سرم داخل کتاب بود به خوردم داد. ساعت نهارم که رسید، دست از نوشتن برداشتمو به پایین رفتم. سعی کردم مثل آموزشهایی که امیرارسلان دیروز داده بود راه برم، نگاه به روبرو، سینه  به جلو، بدون ذره ای خم درناحیه کمر، قدمهای آرام‌ وکوتاه اما محکم، پاها هنگام قدم برداشتن روبه روی هم قرار می گرفت که خود به خود به بدن انعطاف خاصی می داد، داخل سالن غذاخوری که شدم امیر ارسلان سرمیز نشسته بود وبا صدای قدم‌های ی که به نظر خودم خیلی زیبا بود توجهشو جلب کرد و نگاهشو به من داد که یکدفعه دیدم وسط هواو زمین معلق شدم وکف زمین پخش شدم وتنها شانسی که آوردم این بودکه دست چپمو بالا گرفتم که بیشتر آسیب نبینه،هنوز پونزده روز بود داخلِ گچه. بدنم کلی درد گرفته بود، دستانی قوی، منو به راحتی ازکف زمین بلند کرد وایستاده نگم داشت، من که چشمهامو محکم بسته بودم.


حالت خوبه؟ جاییت که درد نمی کنه؟

 

کلا امروز روز من نیست، اون از صبحم، اینم از ظهر. چشممو با احتیاط باز کردم، نه عصبانی نبود حس می کنم یکم نگران شده بود.

 

اگرمشکلی نداری پس چراداری دستتو ماساژ میدی؟

 

هان، چیزه پشه زده، تازه متوجه شدم چی گفتم. کف دستمومحکم زدم روی دهنم وازسوتی که داده بودم چشمهامو محکم بستم. امیرارسلان که منو رها کرد آهسته اول یه چشممو بازکردم وبعددومی، به جون خودم رد لبخندکمرنگی رولبش دیدم، با دستی که به حالت وضو روی صورت کشیدو لباشو پوشوند. باتعجب پرسیدم: خندیدی؟ آره تو الان خندی؟ باز سردو جدی شد، همون چشمها، اخما وجذبه وبدون کلمه ای حرف.                                    زمزمه کردم خط لبخند چه بهش میومد.

حالا که هم سالمی واااحمدالله اون زبونت، برو سر میز بشین. درضمن تاداخل اتاق، تمرین راه رفتنو‌خوب یاد نگرفتی، فعلا لازم نیست جای دیگه ای امتحانش کنی. اینجا که خونه بوداما اگر درخیابان، اصلا نمی توانم فکرشو بکنم.


خوب تقصیر من چیه‌؟این فرشاتونه که مشکل داره، باید اونو عوض کنید تا یکی دیگه نخورده زمین دستو پاش بشکنه بعدم، خواستم یکم تمرین کرده باشم، حالا اگه دست شکستم  دوباره می شکست، خوب بود؟
امیرارسلان نگاه عاقل اندرسفیهانه ای بهم انداخت، کلا بهانه ام تابلو بود، خوب ملودیه خنگ چه ربطی داشت؟ اگرحرف نزنی میگن لالی. پیشخدمتو صدا زد و نهار سِرو شد باهمون اصول صحیح اما با چند نکته ی اضافه تر، تکرار شد. سرهم چند لقمه نخوردم، فکر کنم آقای سرمد منو آورده به جای پولش از  گشنگی بکشتم، این درس و تعالیمم از کارکردن کمتر نیست بلکه بیشترم هست.                                          داشتم جواب سوالاتمو می نوشتم که سرو کله ی لادن پیدا شد.


 آقا گفتن برای خوردن عصرانه بیاین پایین.


باخودم گفتم: جون خودم داره از عمد اذیت می‌کنه تا نتونم خودمو برسونم وشرطو ببازم. اَه، تو هم با این آقات، خوبه فقط سه روز وقت دارم حالا حی دم به دقیقه منو به هر بهانه پایین می کشونه.


کجا ملودی جون؟


خونه ی سوسکها، مگه نمی دونی تازه همسایه بغلیمون شدن، خوب کجا؟  دارم میرم پایین.


می دونم دارین میرید پایین اما قبلش باید تعویض لباس کنید. 

 

تعویض لباس برای چی؟ مهمون دارن؟


نه، فقط به من گفتن باچه لباسی، چه کفشی وچه آرایشی ومدل مویی، ببرمتون پایین، همین.

 

یا خدا، عصرونه خوردنو این همه دنگو فنگ؟ اینا مطمئنن دستشوئی رفتنشون کلاس ملاس ندارن؟


لادن زد زیر خنده، ملودی جون خواهشاً اجازه بدین، خودشه پیداش کردم.

 

این چیه؟ دووجب پارچه بپوشم بیام پایین، هرگز .


خانم از اون لباس خوابه که بهتره .

 

بیشعور، تنه زدو خندید.
خندیدن داره؟ لخت که نبودم ،شلوار به اون گشادی پام بود. با یاد آوریِ دیروز اینبار هردو باهم خندیدیم .


ملودی جون سخت نگیر، فقط یه نیم ساعته، میدونین اگه اطاعتم نکنی اینبار خود آقاست که میاد بالا لباس انتخاب می‌کنه وتنت می کنه ها، پس کوتاه بیا.


فکر کنم راست بگی، اونقدر کله خر هست که همین کارو بکنه.
با کمک لادن لباسو پوشیدم، موهامو به یک طرف با یه گل سر زیبا بست، یه گردنبند ظریف دور گردنم انداخت آرایش ملایمی روی صورتم نشوند وگفت تمام.
 به آینه نگاه کردم واقعا توی اون لباسو آرایش، عالی شده بودم، دوروزه چقدر از خودم خوشم اومدها، والا، لباسی مشکی، آستین حلقه ای به رنگ چشمها وموهای لختم پوشیدم، یقه اش نه باز بود نه بسته، اماکاملا تنگ وقدش تا کمی بالا زانو.


بریم خانم؟

 
بریم، اون کفشو برای چی برمی‌داری؟ من نمی تونم بپوشما؟


می دونم، آقا گفتن وقتی نشستین میخوان فقط پاتون باشه همین، لازم نیست باهاشون راه برین.

بریم ببینم چه خوابی برام دیده. لادن گفت باید بریم به سالن پذیرائیه مهمان، با تعجب پرسیدم سالن پذیرائیه مهمان؟


بله اینجا اتاق و سالنهای مخصوص زیادی داره.

 

عجب! این پولدار همه کاراشون عجیب غریبه، حتی خونه هاشون، فکر کنم قبرهاشونم همین طور باشه.


نه قبر همه یک شکله.


امیرارسلان بود، منو لادن کپ کردیم. دم در سالن تکیه به در داده بودو دستاشو به زیرسینش گره زده بود. خجالت کشیدم، سرمو‌پایین انداختم ولبامو زیر دندون گرفتم و محکم فشردم.


به جای پایین انداختن سرت وخجالت کشیدن وگاز گرفتن لبات، اول فکرکنو حرف بزن. بیا داخل، لادن برو عصرانه رو بیار.


چشم آقا.


وارد اتاقی بزرگ و بسیار زیباشدم، یه معماری خاص ونقاشیهای منحصر به فرد. جالب بود! تاحالا ندیده بودم. انگار امیرارسلان فکرمو خوند.


سبک انگلیسی دهه ۸۰ طراحی شده ،برو روی اون صندلی بشین وکفشاتم بپوش.


همون که میز پایه کوتاه وپهنی روبروشه؟

پایه هاش آنچنان کوتاه نیست، فقط برای گزاشتن وبرداشتن فنجان یا ظرف کیکت، باید کمی خم بشی.


کفشمو پوشیدم و سریع نشان تا زمین نخورم، تاروی صندلی نشستم لباسم بالاتر رفت ،جلوی لباسمو گرفتم وبه زور به طرف پایین کشیدم.


فایده ای نداره.


خوب چرا گفتین بپوشم؟

 

برای یاد گرفتن نشستن با این لباسها، بلاخره زمانی پیش میاد بین یه جمع کوچیک یا زیادکه این مدل لباسهارو بپوشی، چه برای عصرانه چه مهمانی ویا دورهمی اما به روش درستش.

 

سریع ایستادم، من نمی تونم اینجوری معذبم، میرم عوضش کنم. تاقدم برداشتم وله اتاقم برم برای تعویض لباس، دستوری گفت: بشین.

آخه.

گفتم بشین.

 

نشستم روی این صندلیه کوفتی.

 

خوب دقت کن، برای نشستن یاد گرفتی نباید قوز کنی، اما برای عصرانه خوری یا یه دعوت چای، دومین نکته هنگام  نشستن روی صندلی، تکیه به صندلی ومبل نمیدی، خوب به من نگاه کن، بدنت باید روبرو باشه  پاهات‌ جفت به هم، مایل به چپ یا راست تا لُختیه پات دید کمتری داشته باشه ومرتب لباست بالا نره ومعذب نباشی، برای دامنای کوتاه وتا کمی زیر زانو هم صدق می کنه.                                                لادن فنجانهارو روی میزبچین. ملودی کفشهاتو عوض کن، بلند شو و از در سالن مثل آموزشی که دادم وارد شو، منو به عنوان  مهمان نگاه کن، بعد  حرفی که به مهمان میزنیو بزن و بشین.


از جام بلند شدم کاریو که امیرارسلان گفت انجام دادم، اماهنوز راه رفتنم درست نبود اما امیرارسلان حرفی نزد. سلام خوش اومدید،
روی صندلی نشستم پاهاموجفت کردم ومایل به راست بدون قوز وتکیه به مبل.


اولین ایرادت راه رفتنته که به مرور خوب میشه،وجمله ای که گفتی،سلام عصرتون بخیر خوش آمدین برای جمع، برای یک نفر، خوش آمدید.
حالابرای برداشتن فنجان از انگشت شصت وسه انگشت بعدیش استفاده میکنی، انگشت کوچیک آزاده ویه جورایی یکم ازانگشتای دیگت فاصله میدی وبه طرف پایین سوقش میدی ،درست این شکلی، امتحان کن.

 

تا فنجانو برداشتم از دستم لیز خوردو رهاشدو روزمین افتاد و هزار تکه شد.
همزمان من جیغ کشیدم و پاهامو ناخوداگاه بالا گرفتم.

 

چرا جیغ می زنی؟ ملودی چشماتو باز کن، ملودی.

 

همانطور چشم بسته چندبار پشت سرهم گفتم من معذرت می‌خوام، از عمد نبود، دستم لیزخورد، به خدا عمدی نکردم، گریه ام دراومده بود من درامارت نبودم دررمان حال نبودم دختر بچه ی نه ساله ای بودم تورج منو درگوشه ای در تله انداخته بود وباداون دستهای سنگینش منو زیربادکتک گرفته بود. نزم، آخخخ، آخخخ، مامان، توروخدا، آخخخ، ببخشید، معذرت می‌خوام.                                     حس کردم یکی منو محکم در آغوش گرفت.

کافیه ملودی، آروم باش، آروم، چشماتو بازکن، ببین، منو تواینجاییم، توپیش منی، امیرارسلان، توامارتی، نترس دخترخوب، آروم باش ملودی، نترسو چشمهاتو بازکن.

 

باشکستن فنجان به گذشته رفتم، ترسیده بودم، زمان حالو فراموش کردم اما باصدای آرامش‌بخش امیرارسلان چشمامو آهسته باز کردم، آب گلومو قورت دادم، سیبک گلومو که بالا پایین شدو حس کردم و پامو آهسته پایین آوردم. ببخشید، من واقعا...


این ببخشید گفتنارو تموم کن ملودی، یه اتفاق بود. 

 

اما فنجونای گرون قیمتی به نظر می رسیدن؟

 

مهم خودت بودی که نسوختی یا تکه ای از فنجون روی پات نیفتاد تا زخمیت کنه، لطفا دیگه نگران سوختن یا شکستن وسایل این امارت نباش. برای امروز کافیه، می تونی بری به اتاقت. ملودی؟

بله.

 

تا درامارت وتحت سرپرستیه آقای سرمد هستی خیالت راحت باشه، هیچ کس نمی تونه به تودست بزنه چه برسه به اذیت کردنت، درضمن مسئولیت تو با منه و من امانت دارخوبی هستم.

 

حس خوبی درونم احساس کردم، بغض ناخودآگاه مهمون گلوم شد، داشتن یه کوه پشتُ برای اولین بارو تجربه کردم وازدرون باورش داشتم، نمی‌دونم چرا اما وقتی ازدهن امیرارسلان شنیدم یه حسی درونم محکوم می کرد به باورکردن. 

چشم، بلندشدمو وبه طرف درسالن رفتم، هنوز از اتاق خارج نشده بودم که لادنو صدا زد، لادن انگار پشت در بود،سریع دروباز کردو داخل شد ومن بیرون رفتم.  شنیدم به لادن گفت یه چیز شیرین برام بیاره بالا و اینکه ترسیدم ورنگم  پریده. من توخونه ای بزرگ شدم که برای من بوی محبت ودوست داشتن وتوجه، درونش
جایی نداشت اما درعوض ترس، وحشت، تنبیه شدن هرچی دلت بخواد زیادبود. من دراین خونه بزرگ شده بودم که اگه یه قاشق روی زمین می افتاد باید جواب پس می دادم وکتک می خوردم.
یک سالو خورده ای بازنو مردی آشنا شدمو زندگی کردم که به وحشتناک ترین راه دروغ گفتن و گولم زدن.          یعنی اینجا، این امارت، این مرد، اون آقای سرمدمرموز،مردی که صداش میزنم بابا، واقعی هستن؟ محبت‌ها وحمایتهاشون واقعیته؟ من نمی تونم، هنوز نمی تونم اعتماد کنم و فکر نکنم هرگز بتونم به هیچ کس اعتماد کنم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو ششم

 

دلم ریش شد، گریه نکن ملودی.

 

دست خودم نیست، اصلا باورم نمیشه؟امیر ارسلان...


امیرارسلان چی؟ ادامه بده، این اشکها به خاطر منه؟ تاجایی که من یادم میاد کاری نکردم که نتیجش این اشکهاباشه؟


نه آقا، به خاطر نمونه سوالاتِ درسهاشه!


امیرارسلان ابروهاشو بالاانداختو گفت: آهان، خوب اینکه گریه نداره، فقط یه شرط بود اونم از طرف خودت، میمونه یه تنبیه که تاآخر این هفته وهفته ی بعد هردوتنبیهتو اعلام می‌کنم و تو موظف به انجامشی.

 

من که برای خودم گریه نمی کنم.

 

شمادوتا چی دارین میگین؟ من که متوجه نشدم.


من برای شما گریه می کردم.

برای من!

 

بله، چون من، جیغ زدمو به هوا پریدم، شرطو برنده شدم. من بردم، هورا، هورا، به زن قدش لادن، هردو کف دستامونو به هم زدیم.


تمومش کنید، لادن، اینبارو چشم پوشی می کنم.
 به خودم میگم ملودی تازه وارده، اما از تو انتظارانتظاردیگه ای دارم. ملودی فکر می کردم کم کم داری تغییر می کنی اما می بینم نه تغیردادنت سخت از اداره کردن یه تجارت بزرگه.


امیر ارسلان من بی ادبی نکردم، این یه جور شادی کردنه دیگه، تو هم اینقدر ضد حال نباش. امیر ارسلان چنان اخماشو کشید توهم انگار بهش فحش دادم.
حالا هی ادا بیا، کیه که گول بخوره، اینجوری می کنی که جایزمو ندی؟ حالا نوبت منه که بپرسم شرطمونو که یادت نرفته؟


خیرخانم، من هیچ چیز یادم نمیره، هر شرطیم باشه قبوله، اما رفتارو‌گفتارتو نمی‌پسندم.


خوب منم اخلاقهای شمارو نمی‌پسندم، اما مجبورم و به خودم میگم همینه ونمی تونم عوضش کنم وباید کنار بیام. اما شما دارین منو عوض می کنید، تغییرم می دین، حالایا خوب یا بد. اما دوست دارم زمانی که خودمون هستیم اجازه بدید خودم باشم، همون ملودیه ساده با روئیاهای کوچیکش.
دیگه نایستادم، به سرمیز صبحانه رفتم چند دقیقه ای صبر کردم تا امیرارسلان بیاد که نیومد منم تنها شروع به خوردن کردم اونم جوری که دلم می‌خواست.
مشغول تماشای تلویزیون بودم ومحو فیلم، یکدفعه سروکله ی امیرارسلان پیداشد و روی مبل کناریم نشست، ندیدمش، اما بوی عطر خاصش جلوتر از خودش اعلام وجود می کرد.
بیا تخمه بشکن با تماشای فیلم حال میده. جوابی نشنیدم، نگاهمو به صورتش دادم تاشاید بفهمم باز چی گفتم که جوابمو نمیده؟ نه، حالت صورتش که معمولی بود و داشت عادی نگاهم می کرد. سرمو تکونی دادم، ولب زدم چیه؟


مگه زبون نداری که سر به این بزرگیو تکون میدی برای سوال کردن؟


بعضی وقتا خوشم میاد، دعوتت کردم برای تخمه خوری ودیدن فیلم جواب ندادی، بعدم نگاهت سنگین بودداشتم اذیت می شدم، اگه نمیخوای فیلم ببینی چرا اینجا نشستی؟


اینجا خونمه، باید از تو اجازه بگیرم؟


خونه توکه نیست، خونه ی آقای سرمده، حالا قدمتت یکم از من بیشترِ،اگه خونه ی تو حساب بشه خونه ی منم حساب میشه، پس منم نباید اینقدر به تو جواب پس بدم.


هم پرویی هم زبون درازی داری، من دوازده میلیارد که روز به روز داره سود روش میره رو دستِ آقای سرمد نزاشتما، اگر هم اینجایی قراره تا مدت زمانی که اینجا تحصیل میکنی وآموزش مبینی، تاپایان جشن فارغ التحصیلیت...


تحصیلی چی؟ چرا حرفتوادامه نمیدیو    می خوریش ؟مگه من خواستم آزادم کنید که حالا منتشو سرم می زارید؟ مگه من خواستم برام این شرایطو مهیا کنید که به رخم می کشید.

 

برای آزادیتون، کسی چاقو رو گلوت نگزاشته بود، پس خودت بودی که میخواستی آزاد بشی. برای این شرایط آموزشی هم باید بگم، پس فکر کردی چطور قراره پول آقا رو برگردونی؟ نکنه با همین سادگی و با این بی تجربه گیهات؟


عصبانیم کرد،دست گزاشت روی خط قرمزام، به سردی وتلخیه همون زهرماریه که اسمشو نمی‌دونم چیه،به تندیه گذشته گفتم: ازت متفرم جناب امیرارسلان خان بی نام فامیلی، اگر زمانی دستم به اون دوتا آشغال رسید انتقام نابود کردن روح احساسمو بدجور از هردوشون می گیریم، انتقام این تهمت، زندان وخفتو خاری که کشیدم ،وحتی تو ، انتقام این غرورت وتحقیر کردناتو.                                          حالمو گرفت پسره ی بیشعور، چشم یه فیلم دیدنمم نداشت. از پله هاداشتم بالا می رفتم که دادزد، اومدم بگم کارت عالی بود. باید آیکیوی مغزیتو یه تست بزنیم ببینیم درچه سطحیه؟ از فردا هم تا دم کنکور تست زدنو شروع می کنیم، یکوقت خواب نمونی؟


احمق،احمق،احمق، یبار به خودش نگه منم خسته اما، بهم فشار اومده، راستی امروز چند شنبه ست ؟ برات دارم امیر ارسلان خان.


ملودی جون ساعت هفت صبحه، بلند شو باید آماده بشی.

 

من هنوز خوابم میاد. 


ملودی جون باز شروع کردی؟ آقا...


اَه، لادن گفتم خوابم میاد لطفاً به اون آقاتم بگو شرطم اینه که می‌خوام تا آخر هفته استراحت کنم، گردش برمو با دوستام تنها باشم. این هم شرط برنده شدنم، الآنم برو بیرون بزار بخوام، آهان راستی، بگو ملودی گفت: مردوُ قولش.
به جرئت میگم چهار روز آخر هفته خستگی اون سالها  هم از تنم دراومد. کلی با دخترا خوش گزروندیم، خرید کردیم، پارک، سینما، هرکاری که فکر کنید یه دختر عادی انجام میده.
روز شنبه بعداز گذشت چهار روز امیر ارسلان غیب شده صبح سرساعت هفت پیداش شد ‌وخبر اومدنشو لادن بهم داد. کارها مثل سابق شروع شد با دو تفاوت، دوره های تحصیلی شده بود ،تست زدن درکنار امیر ارسلان و آموزشها، به اضافه ی هفته ای دوبار مشاوره با آقای ابراهیمی.               لادن می‌گفت یکی از بهترین مشاورین کشور وحتی خاورمیانه هست، مدارکشو خارج گرفته واونجاها هم مریضهایی  داره.
روزهابه یک چشم به هم زدنی می گذشت، شب کنکور رسید. شبی پراز تنش، استرس، عصبی شده بودم.


ملودی جون، چیزی بیارم بخوری تاآروم بشی؟ از دیشب اعتصاب غذا کردی ،برات نگرانم.

 

نه لادن نه، نمی‌دونم، انگارتو دلم دارن رخت میشورن، حالت تهوع دارم، سراسیمه هستم، نمی تونم بشینم، اصلا چیزی از گلوم پایین نمیره. من میرم بیرون یکم تو محوطه یکم قدم بزنم، اشکم دراومده بود.
چند بار بالا آوردم ،حس می کردم رنگم پریده، درامارت باز شد ونگهبان به جلوی در رفت، فاصله زیاد بود تشخیص نمی‌دادم کیه، ماشین که نزدیکتر شد با دستم یکم جلوی نور مستقیم به چشمامو گرفتم، الآن اینو کجای دلم بزارم؟ این موقع شب اینجا چی می خواست؟ خوب فردا بعد از امتحان فردا می یومد.

 

بیرون میبینمت، مگه الان نباید خوابیده باشی، میرضی؟رنگت پریده. 

 مریض کجا بودم؟ من خیلیم خوبم، رنگ صورتم به خاطر نور ماشینت، پریده به نظر میاد.

 

خوب خدارو شکر که مریض نیستی برو مانتو بپوش بیا. 

چیکار کنم؟

خارجی که نگفتم، گفتم مانتو بپوش بیا. یکی دوساعت بیرون کار دارم تو هم با من باش.

 

می گفتی هم خنگ نبودم متوجه می شدم،اونقدرها زبان بلدهستم، امیر ارسلان هیچ خبر داری که من فرداکنکور دارم باید زود بخوابم، خودت تنها برو، من که دوست دخترت نیستم که اومدی دنبالم وقصد همراهیه منو داری.


من اهل دوستی با زن جماعت نیستم، اگرهم باید چندسال باتو بگذرونیم به دستور اردلان خانه،
الآنم که دارم می بینم زود خوابیدی. ساعت ده و نیمه وتو توی محوطه داری تو خواب راه میری، برو بپوش بیا، زود برت می گردونم.


پسره ،لجباز ،مغرور، یکدنده.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیستو هفتم

نگاهم به خیابان پررفتو آمد بود. داخل ماشین لوکس امیر ارسلان نشسته بودم وآهنگ بی کلامی درحال پخش بود. تنها صدایی درفضای کوچک ماشین وحس خوبیو که به من القا می کرد. امیرارسلان هرچه بیشتر می رفت، از مغازه ها ومردمو ماشینها کمترو کمتر می شدو از شهربیرون می‌رفت.
یه جای پرت وخلوت نگه داشت واز ماشین پیاده شد.

پیاده شو رسیدیم.


اینجا؟ 


آره همین جاست، اما باید بریم بالا.


بدون حرف پیاده شدم وهردو قدم زنان به طرف بالا حرکت کردیم.


اسم این مکان بام محلاتِ، یه جای دنجو خلوت، تهران بامهای زیادیو داره اما این یکی برای من خیلی متفاوته.


چرا؟ چیز خاصی این جاست؟ امیر ارسلان کمی مکث کردو‌جواب داد:


نه، تا زمانی که بابام زنده بود آخرهر هفته منو می آورد اینجا، محل خلوت پدر پسریمون بود، ساعتها اینجا می گذشت. حرفهای مردانه می زدیم و راهنمایی‌هایی که باعث شد که من الآن اینجا باشم.
محل آرامشممون وآرامش من بعداز فوتش.


خوش به حالت، ای کاش منم خاطره ی از بابا داشتم، یا جایی که با رفتن به اونجا به آرامش برسم. تنها خاطره ی من آخرین بوسه وآغوش گرمشه و ‌یه جمله کوتاه، ملودیه زیبای من خیلی دوستت دارم، اینو هرگز فراموش نکن.


متاسفم.


همزمان با همدردیه امیر ارسلان به بالای بام رسیدیم که بادیدن زیباییش کنترلمو از دست دادم.
وای! امیر ارسلان اینجا چقدر خوشگله! به طرف نیمکت دم پرتگاه بزرگ رفتم ودرست پشتش ایستادم. کل تهران با نمای زیباش واون چراغهای روشن تک تک یا به حالت رود و اون برج بزرگ میلاد که درست روبروم وجلوی چشمم بود، چراغونیاش آدمو مست می کرد. قلبم از خوشحالی تند میزد، لبخند عمیقی روی لبام نقش بسته بود. به امیر ارسلان که کنارم ایستاده بود نگاه کردم وبا همون لبخند گفتم، امیر ارسلان اینجا خیلی خوشگله، درسته با دخترا جاهای دیدنیه مختلفی رفتم اما اینجا خیلی خاصو زیباست واقعا دنجه، حس میکنم الآن تو روئیام وهمه ی اینا روئیاهای منن. امیردستمو‌گرفت ومنو به روبه روی نیمکت برد.


بشین روی نیمکت.


خودشم کنارم نشست، اما دستمو رها نکرد. 


الآن می‌خوام با آرامش بهتر به روبرو، به  روئیاهات نگاه کنی، اینجا درعین روئیا بودن یه واقعیت زیباست. شهرتو، شهری که الآن زیر پات ودر دورترین قسمت شهر، همونجایی که تاریکیش، چشمو مثل این روشنایی خیره می‌کنه می تونی زندگی کنی. یا اون وسطا که دید زیادی نداره و یا درکنار همون برج میلاد که وسط این شهر بزرگ مثل یه الماس بزرگ میدرخشه .
این شهر الان داره بهت میگه انتخواب کن، از این سه قسمت کجای این شهر می خوای باشی؟ توتاریکترین قسمت؟ جایی که دید کمی داره؟ یا نقطه ای که مثل الماسه؟


امیر ارسلان.


بله.


ممنون.


چراداری تشکر می کنی؟


به خاطر راهنماییت، قوت قلب بودنت ،کمک کردنات و دورکردن استرس کنکور وحتی آرامشی که بهم دادی.


ازمن ممنون نباش، تا خودت نخواسته باشی، هیچ کس هیچ کاری نمی تونه برات بکنه.
وقتی خودت اراده کنی روی پاهات بایستی، شاید زمین بخوری اما زمینت نمی تونن بزنن.


بی اراده وبه هیچ منظوری دستمو دور گردنش حلقه کردم و در آغوشش گرفتم، می خواستم با تمام وجودم قدردانی کنم وبگم ممنون، انگار امیر شوکه شد اما کم کم اونم دستاش بالا آورد ودور شونه هام محکم گره کرد.
دم گوشش زمزمه کردم من به تو واردلان خان قول میدم  بالاتراز چیزی که می خواین بشم.

              ***

سلام تازه اومدی؟


نرفته بودم که بیام.


این همه ساعت؟ گفتم که بروخسته میشی.


منم گفتم نمی‌رم می مونم که تو تنها نباشی، امتحانت چطور بود؟


 به نظرم خوب بود.


چنان چشم غره ای رفت که به جای ترس ریسه رفتم.
خوب بابا، شوخیم نمیشه کرد خوب دادم.
امیر ارسلان، الان که کنکورمو دادم یه چندروز با بچه ها بریم مسافرت؟


باید مشورت کنم.


مگه خودتم که باشی، آقای سرمد میگه چرا؟


من بیام! چه برای خودتم بریدیو دوختی، تو بادیگارد داری همون کافیه، من مگه بیکارم؟ درسته دربرابر تو مسئولیت دارم اما کارم  و کارمندای زیر دستم که جایی نرفتن.

امیر، جون من(دادی زد که فکر کردم وپرده گوشم پاره شد.)


ملودی، بار آخرت باشه اینطوری صحبت کردی و جون خودتو قسم خوردی.


ناراحت شدم، رومو‌برگردوندم وسرگرم بند کیفم شدم، نگاهمو دادم به خیابون وماشینها کناریمون، ببخشید.


من نباید داد میزدم اما بابتش متاسف نیستم چون مقصر بودی، ملودی از الآن بهت بگم ،فقط سه روز، نه یک روز کمتر نه یک روز بیشتر فهمیدی؟دیگه هم هرگز، اینو تاکیدی می گم، هرگز جون خودتو‌قسم نخورمتوجه شدی؟


  آااااخ جون، می دونستم جواب میده، من شرطو بردم، ایول به خودم. 


شرط! تو منو الآن گول زدی؟


نه من گولت نزدم، گول زدن کار بدیه، من فقط پیشنهاد دادم خودت قبول کردی، تو اصلا دیدی من اسرارکنم یا کلکی بزنم.


پس اون مظلومیتت چی بود؟


خوب سرم داد زدی ناراحت شدم.


که اینطور، باشه ملودی خانم، یکی طلبت اما همیشه دور دور شما نیست، دور منم میشه.


صبح روز بعد منو امیرارسلان تو یه ماشین بودیم، سامان ولادنو دخترا تو یه ماشین.
بچه ها هرچی اسرار کردن یکیشون با ما تو یه ماشین باشن که امیرارسلان یک کلام گفت: اصلا، اونم هیچکی نه توی  جیغ جیغو


هیوا حرسی گفت:نه که ملودی خیلی آرومه، مورچه زیر پاش له نمیشه.


اولا :ملودی نه، ملودی خانم، دوما: من یکی باشه خوب کنترلش می کنم. دوتاباشه اعصابم خورد میشه، اونوقت مسافرتتون خراب میشه، شماکه اینو نمی‌خواین؟

هیوا ایشی گفتو رفت سوار ماشین شد. اول ما راه افتادیم پشت سرمون سامان و بچه ها.

هیوا راست می‌گفت مگه من آروم      می نشستم، بلایی نبود سراین بدبخت نیارم، مدام مثل بچه ها یا دستمو کنار می زد یا گوشزد می‌کرد. چند بارم گفت هیوا راست گفت من باور نکردم لادنو آورده بودم بهتر بود.
منم کرمم گرفت شروع کردم به میوه پوست گرفتن، می خواستم با دست دهنش کنم، می گفت نمی‌خوام دوست ندارم کسی برام پوست بکنه، الان میل ندارم، اگر خواستم یه جا نگه می داریم خودم پوست می کنم.
 اما منم لجباز، اول گولش زدمو ناگهانی یه برش هلو رو تو دهنش فرو کردم، ای جان، افتاد تو حلقش وبه سرفه افتاد وبه زور قورت داد.
من از خنده غش رفته بودم ومحکم به پشتش میزدم.                              الآن لادن جون اینجا بود به این خوبی پشتت میرد؟ مثل من هواتو داشت؟ بیچاره بلافاصله کناری زدو ایستاد. سامان نگران از ماشین پیاده شد به سمت شیشه ماشین اومد.


آقا اتفاقی افتاده؟


امیرارسلان مابین سرفه هاش نه ای گفت. 


تا چند دقیقه دیگه راه میفتیم و رستوران غرفه، نگه می داریم برای استراحت وخوردن صبحانه.


چشم آقا.


با رفتن سامان، امیر ارسلان با همون چشمان پرجذبش که اخمم باهاش مزدوج شده بود نگاهم کرد. دیوونه ای، باخودت نگفتی خفه بشم؟
لادن حسادت داره؟ هیچ کسی اول صبح صبحانه نخورده، میوه میخوره؟

لادن دوستمه حسادت چی؟ بعدم به من چه خودت باید دقت می کردی ،جواب سوال دومت: منو تو، یعنی ما، صبحا مگه همراه صبحانه آب پرتقال نمیخوریم؟ خوب آب پرتقال نداشتیم هلو خوردیم البته با یه تفاوت، قبل از صبحانه و ازنوع برشی،باکلاس تراز این میخواستی؟ امیرارسلان سریع سرشو چرخوند و دستشو از پشت لباش که همون زیر بینیش باشه، تا پایین چونش کشید.چندتا نفس عمیق کشید وبدون حرفی ماشینو روشن کردو راه افتاد.


من هرچی نگم باز تو حرف خودتو می زنی، لا اقل اجازه بده تا شمال زنده برسم بعد خفم کن.


چشم.


چه پرویی هستی تو، تازه چشمم میگه.


من همیشه دختر مودبی بودم.


بله، بله، بر منکرش لعنت!


چاکریم جنام امیر ارسلان خان بی فامیل.


باز گیردادی؟ دفعه ی دومه داری میگی بی فامیل.
 من لازم ندونستم فامیلیمو بگم چون فقط تا پایان فارغ التحصیلیت درکنار همیم، دیگه دیداری درکار نیست که بخوای فامیلیمو بدونی یا به دردت بخوره. اگه این بازیات به خاطر نگفتن فامیلیمه، فامیلیم حسینی هست، خیالت راحت شد خانم اعتمادی؟


آره خیلی کنجکاو بودم، امیرارسلان حسینی، بدک نیست فامیلیت یکم به اسمت میاد.


ممنون خانم اعتمادی، اگر جدم میدونست در آینده بانویی قراره درمورد فاملیش قضاوت کنه حتما میومد اول شمانظر می پرسید.


آره خیلی اشتباه کرد ،به اسم امیرارسلان یه فامیل اصیل بیشتر میاد، حسینی سرزبونیو سادست.


خدارو شکر رسیدیم لا اقل یک ساعتی از دستت راحت میشم، کم کم دارم پشیمون میشم چرا قبول کردم همراه شماها بیام.


وا، امیر ارسلان مگه قراره ما دخترا وشما پسرا جدا بشیم، اگر این طور می شد که عالی بود این من بودم که از دست تو راحت میشدم. دست پیش گرفتی؟ اصلا مگه تو میزاری ما تنها باشیم؟ اگراجازه داده بودی که الان اینجا نبودی، از ترس اینکه تمام پسرهای دنیا بیان به امانت آقا اردلان اشاره بکنن وتو پیشش خراب بشی با یه اشاره ساکتو بستیو ‌دویدی.

ملودی، یعنی، اگر دختر نبودی چنان می‌زدمت که اصلا پزشک قانونی نتونه تشخیصت بده چه برسه به دوستات.


من زن حسینی نمیشم، اگر بشم کشته میشم.

تا دستشو برد بالا جیغ زدمو درو ماشینو باز کردم و باخنده پریدم بیرون، بچه ها باتعجب نگاهم می کردن. امیرارسلان پنج دقیقه ای تو ماشین نشست وچشماشو بست وبعد پیاده شد و همین پنج دقیقه برای من کافی بود که کل ماجرای رو براشون تعریف کنم وبچه ها یه دل سیر بخندن حتی سامانم لبخند رولباش اومده بود.

سامان، برادر من چرا داری اینهمه زور میزنی؟ بخند تا توهم شاد بشی وباد نکنی.


فقط میگم خدا بعدا به دادتون برسه.

سامان گفتو رفت وبا این جملش ترس به دلم انداخت، یعنی امیرارسلان به گفته بابا بدجور تلافی میکنه؟

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو هشتم  

هیوا با دیدن ویلا سوتی زد.

 

عجب ویلایی، آقای سرمد عجب خوش سلیقه هستا، هم سبکی می پسنده وتوی املاکش کار می بره سلطنتی، سنتی، مدرن، خارجی های اصیل، لاکچری، نه آقای امیر ارسلان ؟

بله درسته، آقا اردلان مرد خاصی هستن. لطفااین بحسو ببندیم همگی گرسنه وخسته ایم، تا دوش می گیریمو وخستگی درمی کنیم خدمه جوجه رو آماده می کنن.

 

 با کنجکاوی به داخل ویلا رفتم، نمای زیبا ولاکچری داشت. معمولا ویلاها نمای چوب دارن اما اینجا کاملا متفاوت بود البته از بچه ها شنیده بودم. تم ویلا، سفید مشکی و خاکستری بود و یک قسمت به جای دیوار، شیشه های بزرگ وسرتا سری کارگذاشته شده بود رو به ساحل و دریا.

داخل آشپزخانه بزرگ ویلا هم همینطور اما روبه باغ ویه فضای رمانتیک، آلاچیق، نیمکت کنار باغ، چراغهای پایه بلند برگردان انگار اومدی خیابان های پاریس! چقدرزیباست.
چندتا اتاق خواب درطبقه پایین برای خدمه ها بود که سامان یکیشونو برداشت. بقیه اتاق خوابها درطبقه بالا بود و هرکسی یه اتاق خواب انتخواب کرد اما قبلش امیرارسلان گفت اتاق من مشخصه واتاق کناریم هم مال ملودی، اعتراض که کردم یه جواب کوتاه دادو داخل اتاقش شد.


«مطمئنم خوشت میاد.»


خودخواه،رفت تو اتاقش و درم بست. بغ کرده همونجا ایستادم هیوا وهیلدا زدن زیر خنده، لادن دست روی شونم گذاشت.


آقا راست می‌گن، من قبلاً چندباری اینجا اومدم، آقای سرمد یه چندتا از مهمانی هاشونو تو ویلا برگزار کردن .
 اتاقی که برات انتخواب کردن بعداز اتاق خودشون، یکی از بهترین اتاقهاست و ویویِ عالیی داره.

 

هیوا همین که حرفهای لادنو شنید درو باز کرد بپره تو اتاق، از یقه مانتو گرفتمو به عقب کشیدمش، نچ
هیوا خانم زرنگ، نمی‌بینی آقا معلمم این اتاقو برام انتخواب کرده ونمیشه روی حرفش حرف زد پس زرنگی کردن ممنوع.


نه که تو خیلی نجیبی وگوش به حرف کن، اذیتشم که نمی کنی؟


هیوا زشته، اذیتش نکن بریم اتاقهارو ببینیم، مگه میشه ویلا به این خشگلی اتاقهای زشتی داشته باشه؟ لادن تو توی کدوم اتاق میمونی؟

 

من روبرو هستم که اگر ملودی جون و آقا صدام کردن بشنوم.

 

بچه ها من که دارم ایستاده خواب میرم ، برم دوش بگیرم تا صدای امیرارسلان درنیومده، سریع نهارمو بخورمو بیام بالا بخوابم که گیج خوابم. دروبازکرردمو وارد اتاقم شدم، بادیدن اتاق بزرگ وچیدمان شیکش متوجه شدم،امیرارسلان درست می‌گفت. عجب اتاقی! اتاق بالکن دار، دربهای کاملا شیشه ایِ سه جداره با  پرده های تور سفید و هرچه به طرف پایین میومد طیف رنگش ازخاکستریه روشن شروع میشد تا خاکستریه تیره، چه جالب! تا حالا این سبکو ندیده بودم. دربالکنو باز کردم، باد موهامو به رقص درآورد وبه نرمی به صورتم شلاق می زد ، این اتاقو دوست داشتم. اتاقی بالکن دار وروبه دریای بزرگ، صدای موجهای بی نظیرش شنیده می شد.


گفتم که پشیمون نمیشی.


وای خدا، ترسوندیم تو اینجا چیکار می کنی؟

 

فکر کنم بالکناهامون مشترک باشه؟

 

تازه متوجه این موضوع شدم، یه بالکن بزرگ با میز چوبیه گرد وصندلیهای خوشگل با مزه وبالای  سر میزو صندلی یه سایبان زیبا.                                                                                      نگاهم به پرده های ی اتاق امیر ارسلان افتاد، مثل پرده ی اتاق من بود، فقط به رنگ سفید،نک مدادیه روشن، تیره ومشکی

پرده‌های اتاقت خوشگله.

 

اتاقتو نپسندیدی؟

 

 نه، نه،عالیه دوستش دارم. بخصوص این میزو صندلیه  با مزه ی روی بالکن و نمای روبه دریا وصدای موجش.        ممنون که قبول کردی منو به این مسافرت بیاری، این دومین تجربه زیبا و روئیایی هست که دارم با تو تجربه می کنم.

 

دریا رو تا حالا ندیدی؟


چرا دیدم اما فقط اتفاقی تو یه فیلم، حدود سی تا چهل ثانیه.                      با یادآوریه آن روز وآن شب پوزخند زدم، وقتی دوازده سالم بود مامان وتورج داشتن فیلم می‌دیدن، من از گشنگی خوابم نمی بردبرای همین یواشکی از اتاق زدم بیرون تا مثل موش تو آشپزخونه دنبال یه تیکه نونی بگردم تا غارو غور شکمم بزارن بخوابم ودرد تسمه هارو حس نکنم. صدای تلویزیون وخندها ی زنو مرد جوانی که داخل فیلم بود توجهمو جلب کرد. پشت درقایم شدم ومحو فیلم شدم، تورج ازکجا فهمید، الله واعلم، روشو برگردوند وسریع از جاش بلند شدو به طرف در اومد، من وحشت زده سریع به داخل زندانم دویدم ودرو به آهستگی بستمو سرم کامل زیر پتو فرو کردم. هنوز صدای نفس نفس زدنهایِ ازروی ترسمو به خوبی یادمه.

بینمون دودقیقه ای سکوت شد. 

 

بابت همه چیز متاسفم.


تو چرا متاسفی؟ مادرم باید باشه که یادش نیست من الآن کجام؟ هِه،تازه ادعاش میشه عاشق بابامم بوده.


هیلدا:ملودی ما داریم می ریم پایین زود بیا.


وای دیر شد، من زود دوش می گیرم میام، سعی میکنم معطلتون نکنم.
به اتاقم دویدم وداخل چمدون یه لباس ساحلی برداشتم وبه همراهش لباس زیر، روی تخت گزاشتم وداخل حمام رفتم. تمیز بودم فقط می خواستم بوی عرق بدنم گرفته بشه، کمی شامپو بدن زدمو خودمو آب کشیدم و حوله دور خودم پیچیدمو از حمام زدم بیرون. بعد از آماده شدن با عجله از اتاق خارج شدم که امیر ارسلانو تکیه به چهار چوب دراتاقش دیدم که روی یه پاش ایستاده بود و اون یکی پاشو زاویه دار به چهار چوب تکیه داده بود، دستاشو داخل لبه های جیب شلوارش قرار داده، همیشه بهترین استایل هارو می گرفت.
مگه نرفتی پایین؟

 

 مگه با پایین رفتن من چیزیم تغییر می کرد؟

 

متاسفم که منتظرت گزاشتم، بریم.


موهاتو خشک نکردی؟

 

اشکالی نداره هوا گرمه خودش خشک میشه.

 

خشکش کن.

 

امیر ارسلان گیر نده دیگه، خودش خشک میشه.

 

گفتم خشکش کن.

 

گیر دادیا، بریم بچه ها منتظرن.

 

همین الان با دکترت تماس بگیر.


پامو به نشونه اعتراض زمین زدم، نمی‌خواستم گریه کنم،دکترم داشت روم کار می کردکه محکم باشم،  یه زن قوی، اعتراض گونه صداش زدم:امیر ارسلان .

 

امیر ارسلان گفتن جواب نمیده، برو با دکترت تماس بگیر.

 

می خواستم بزنم زیر گریه، دلمم نمیومد فهشش بدم، آخه این پسر چرا باید اینقدر باهوش باشه؟ از کجا می فهمید؟

تو دلم لعنتی گفتم، همیشه حرفتو به کرسی میشونی، میرم خشک کنم.

                 ***
نمی دونم این بچه ها این همه انرژیو از کجا آوردن بعداز نهار می خواستن برن دریا، من گفتم خوابم میاد میرم بخوابم وهرچی اسرار کردن قبول نکردم، امیر ارسلانم گفت باید از اینجا به کارهاش برسه و باشه برای شب و شام کنار ساحل.


نخوابیدی؟


خوابم میاد، اما لذت دیدن دریا از اینجا مانع خوابم میشه، امیر ارسلان دستمو گرفت به داخل اتاقش برد. امیر ارسلان داری چیکار می کنی؟ داشتم به دریا نگاه می کردم.


وقت زیاده،روی این صندلی بشین.


متعجب کاریو که گفت  کردم.


به کمکت نیاز دارم، اینجا دوتا معامله وجود داره،(اشاره به مونیتور لبتاپش کرد) وارد کردن آهن، ووارد کردن ماشین آلات صنعتی ساختمان سازی، به نظرت کدوم سود آوریش بیشتره؟

 

محموله ای که مصرف بیشتری داشته باشه؟ شما درصد مصرفه سالانه با سودشو دارین مگه نه؟ خوب درکنار هم قرار بدین مشخص میشه.

 

درسته اما به نظرشخصیه تو کدومش برای ما سود بیشتری داره؟


هیچ کدوم.


چی؟به چه دلیل میگی هیچ کدوم؟


چون هردوشو خودمون می تونیم تولید کنیم و به وارد کردن نیاز نداره وبرامون به صرفه تره از محصولات خودمون استفاده کنیم تا خارجیش.

براوو، عالی بود، فکر می کردم فقط درزمینه رشتت استعداد داری وباهوشی اما الان متوجه شدم نه.


امیر ارسلان داخل کیف همراهش یه پوشه که داخلش چندتا برگه بود بیرون آورد.

بگیرشون، برو روی تختم واینارو حل کن، یک ساعت وقت داری.

 

اینا چین؟


خودت متوجه میشی.


برگه هارو که خوندم یه مشت سوالات عجیب غریب از هرنوعی بودن، فیزیک ریاضی،حل اعداد از روشهای ساده ودرصورتی که خیلی پیچیده کرده بودن، کامپیوتر، برنامه نویسی، رمز گشایی داخل اعداد، حروف، لاتین و.....
برام خیلی جالب بود ومثل آب خوردن نیم ساعت بیشتر زمان نبرد که حل کردم وکم کم چشمام روی هم افتاد وخوابم برد.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستو نهم

با باز شدن چشمهای پف کردم، صحنه زیبای رقص پرده ها‌ی حریر سایه روشن روبرو  شدم و در حین دلربایی، آسمان سیاه پرستاره رو، به نمایش می گزاشتن، ستاره هایی که با چشمک زدن، هر بیننده ای رو به خودش جذب می کرد. انگار تازه متوجه مکانم شدم، مثل برق گرفته ها روی تخت نشتم. من کی خوابم برد متوجه نشدم؟ امیر ارسلان پشت میز روبه لبتاپش نشسته بودو مشغول به کار.                         وای چه زشت شد، از خجالت لبمو‌گاز گرفتم، نکنه فکر بد کنه؟ نگاهم به رو اندازی که روم انداخته شده بود افتاد، یعنی امیرارسلان انداخته؟

 

خواب راحتی داشتی؟ بایدبگم توخواب زیاد حرکت می کنی، فکرکنم برای این موضوعم یه فکری بکنم.

 

سریع سرموبالا گرفتم، اما امیرارسلان هنوز نگاهش به مانیتور بود.

 

چطور فهمیدی بیدار شدم؟

 

ازنامنظم شدن صدای نفس هات.

 

گوش های تیزی داری؟ 

 

به خاطر تنهایی وخلوتیه که همیشه با خودم دارم، این خلوت، تمرکزمو بالا برده و به قول تو گوشامو تیز.

 

لبتاپشو خاموش کردو روشو به طرفم برگردوند. متاسفم من اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد، حتما ناراحت شدی چرا روی تخت شخصیت خوابیدم؟

 

خودم خواستم بخوابی.

 

یعنی کمک خواستنت، اون سوالات وبرگه های تست، همش دروغ بود؟

 

معلومه که نه، تو خسته بودی اما عاشق دریا وصدای موجهایی که درونش غرق شده بودی، خواستم حواستو یکم پرت کنم وتست‌هوشی که قرار بود سرفرصت ازتو بگیرم دیدم امروز بهترین موقعیتشه، مغزت درگیر میشه وبه خواب میری. الآنم که میبینی نیست جمعش کردم چون داشتی غلط می‌زدی وممکن بود پارشون کنی.

 

چرا میگی من بدخوابم؟ من تو خوابم خیلی هم آرومم .

 

نه اینکه تو خواب، خودت متوجه میشی؟

 

وای امیر، اگه بچه ها متوجه شده باشن چه فکری می کنند؟

 

چرا باید برات مهم باشه؟ ما دوماهه داریم تو یه خونه زندگی می کنیم. الانم نگران نباش، به لادن گفتم دراتاقتم از پشت قفل کردم. اون دوتا هم نیم ساعت پیش اومدن الآنم دارن خواب هفت پادشاه می بینن.

 

برای چی تست هوش از من میگیری؟

 

جواب همه ی سوالاتتو اینجا می خوای بگیری ؟پایین دم درویلا منتظرتم.

 

امیر ارسلان ازروی صندلی بلند شد وازاتاقش بیرون رفت.از روی تختش پایین اومدم تختشو کاملا مرتب کردم وپتوی نازکی روی من بودو تا کردم وگوشه تخت گزاشتم واز بالکن به اتاقم رفتم. داخل سرویس بودم که صدای در اتاقو شنیدم. اومدم چند لحظه صبر کن، سریع بیرون رفتمو درو باز کردم لادن بود، سلام اینجا چیکار میکنی؟

 

سلام ملودی جون، اومدم بگم آقا گفت یکم عجله کن.

 

یه شونه به موهام بزنم تمومه.

 

ملودی جون به سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟

 

اگر درموردخواب رفتنم تو اتاق امیر ارسلانِ من بی تقصیرم، وقتی اومدم بالا دریا وَسوَسَم کردو نزاشت بخوابم.         امیرارسلانم منو برد داخل اتاقش، یکی دوتا سوال سود آوری  پرسیدو بعد چندتا برگه داد حل کنم که بعداً فهمیدم برای تست ضریب هوشیه با پایان سوالات از خستگی خواب رفتم همین. بُروسمو روی میز آرایشم گزاشتم، زیاد فکرتون درگیر نکن بین منو امیرارسلان نه چیزی هست نه خواهد بود.

 

اما؟

اما اگر نداره، اونم دلایل خودشو داره که شاید یه روزی فهمیدی، من برم تا عصبانی نشده. تا در ویلارو باز کردم امیرو منتظر خودم دیدم. میریم دریا؟

 

خود دریا که نه،تو ساحل لب دریا پیاده روی می کنیم، تا وقتیم برگردیم بچه ها آتیش روشن می کنن دورهم            می شینیم.

 

حتما صحنه ی قشنگی میشه وهمچنین  رمانتیک. الان که دارم فکر می کنم حتی به فکرمم خطور نمی کرد یه روزی این اتفاقات تو زندگی برای من پیش بیاد.

 

این الآن بده یا خوبه؟

 

خوبه عالیه.

 

پس مهراد و شیوا با سرنوشتی که برات رقم زدن برعکس ضرر، سود بیشتری بهت رسوندن.

 

اخمام با شنیدن جوابش توی هم رفت، ممکنم بود آقای سرمدیم تو سرنوشتو زندگیم جایی نداشت والآن مثل خیلی های دیگه، با بی آبرویی وروحی داغون کنج سلولم بودمو داشتم آب خنک می خوردم یا مراقب بودم کتک نخورم یا تیزیه چاقو. تو زندان، زنان زیادی مثل من بودن اما نه به این مقدار کلاه برداریه ی بزرگ، به جز یکیشون اونم شوهرش درحقش بدترین ظلمو کرده بود. زن داشته اومد با زبون چربو نرم وارد این خانواده ثروتمند شد و تنها فرزند این خانواده روگرفته وبعداز گذشت هفت سال زندگی وبا داشتن یه پسرپنج ساله، گندش دراومدکه نقشه بوده وزن اول داشته، زنو شوهر، نقشه کشیدن برای اموال دختر بیچاره.          تازه این همه  اموال کمشون بوده ،هفت میلیاردهم کلاه برداری کردن و با امضای این بدبخت، بچشو هم برداشته دررفته ومادر دختره هم سرپیری آواره شده طولی نکشیده دق کرده. سه ساله تو زندانه وهیچ راهی به جز زندان نداره.                                              اما آقای سرمد درمن چی دیدن که این تصمیمو گرفتن شما بهتر می دونید؟

 

درسته ،منو دانایی تنها کسانی هستیم که می دونیم. و تو تااون مرحله که تصمیمش گرفته شده نرسی چیزی نمیفهمی، فعلا باید روی درسو دانشگاهت تمرکز کنی. جواب تستتم که اومد، کار تو فقط در رشته ی مورد علاقت نیست، علاوه براینا دوره های کاری عملیه دیگه ای هم باید ببینی.

 

چرا؟ چرا این همه دارین سخت می گیرین؟ مگه همین دکتری درآمد نداره؟مگه نمیشه بعداز چندین سال حسابو تسویه کرد؟

 

به نظر تو چند سال کارکردن حسابت تسویه میشه؟ اگر کمه کم، پنج شش سال حساب کنیم به جز مدت زمان تحصیلاتت، سود دوازده میلیارد چقدر میشه؟ اصلا میتونی بدی؟ درتوانت هست حسابتو برگردونی؟

 

روبروش ایستادم. ازدستش وحرفهاش حسابی عصبانی شده بودم، باصدایی که بی شباهت با داد نبود گفتم: مگه من دزدی کردم؟ مگه من کلاه برداری کردم ؟ چرا نمی رید اون عوضیارو پیداکنید؟زورتون به من رسیده؟

 

خیالت راحت، دنبال اون دوتا هم هستیم، اما بحث زورو بازو نیست ملودی.

بحث امضای توئه، بحث سادگیته، بحث سرموضوع بیخود و بی جهت اعتماد کردنته، بجای اینکه به خاطر یه مشت مالو اموال جنگ کنی، برای ادامه تحصیلاتت جنگ کرده بودی دوسال از زندگیت عقب نبودی شاید مهرادو شیوایی تو زندگیت پیدا نشده بودن؟ واین قدر ساده لوح و بی تجربه نبودی؟

 

سد اشکای چشمام شکسته شد.

 

ببین، همین اشکا خودش یه ضعفه، دوماهه دکتر مشاور داری، بهترین دکتر، چقدر داره تلاش میکنه با گذشتت، با خاطراتت، با این ضعیف بودندت خداحافظی کنی وبشی ملودی اعتمادی. تو فکر می کنی آقای سرمد درمورد پدرت تحقیق نکرده؟ نمیدونه چطور مردیه؟ میخوای من بگم؟ پدرت مرد عادی نبود. یه مردباهوش، معتبر، مردی با ضریب هوشیه بالا که خیلی زود بازار ساختو سازو قبضه کرد. خودشو بالا کشیدو کم نیاورد. دشمن زیاد داشت اما ضعیف نشد. نترسید، نقطه ضعف دست کسی نداد. مردی باسیاستو بادرایت، تو دختر مهدی مگه نیستی ؟چرا ساکت شدی؟ جواب منو بده ؟ تو دختر کی هستی؟ تورج یا مهدی؟

 

با شنیدن اسم تورج، مغزم داغ کرد، شروع کردم به داد زدن وفقط می گفتم من دختر مهدی ام، من دختر مهدی ام ، اون قدر گفتم تا با زانو روی شنها افتادم وبرای آخرین بار تمام عقده هامو، دردهام وضعفهامو زجه زدم وبا گریه دورشون ریختم وهمونجا روبه دریا داد زدم، بابا این آخرین باریه که که گریه ی منو میبینی.این آخرین باره که این ملودیه ساده رو می بینی.

از جام بلند، چشم در چشم امیر ارسلان شدم، با کمی مکث گفتم، به اردلان خان وتو ثابت می کنم من کی هستم وچطور پولتونو برمی گردونم که حتی شما بااین همه سابقه کارهرگز نتونستید ونمی تونید این پولو بدست بیارید. دیگه نایستادم، راهمو کج کردم واز همون راهی که اومدم برگشتم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

کمی دورتر، بچه هارو دیدم که دور آتیش جمع شده بودن ومیگفتنو        می خندیدن، ایستادم وبه دنیایی که داشتن نگاه کردم. دستی پشت کمرم قرارگرفت که ازجاپریدم و نگاهمو به پشت سرم دادم.

بریم پیش بچه ها، تو این 
چندروز‌ همه چیزو فراموش کن وفقط درزمان حال زندگی کن مثل بقیه باش.

              ***
روز آخر بعد از نهاردخترا گفتن میرن شنا، من تو ساحل موندم اما لادنو به زور بردن داخل دریا، البته با همون لباسهای که تنشون بود. سامان زیر بالکن اتاق خوابها داخل سایه ایستاده بودو ناظر و مراقب مابود. روی صندلی راحتی ها که روی شن های نرم ساحل چیده شده بود وسایبانی بزرگ چتری شکل که در کنارش قرار داشت وسایه انداخته بود، خوابیده بودم. به بچه هاومسخره بازی هاشون نگاه           می کردمو می خندیدم و به خاطر گرما گاه گذاری لب به لیوان آب میوه ی خنکی که در دستم بود می زدم.

کامل خوابیدم وسرمو به پشتیه صندلیه ساحلی دادم، چشمامو بستم تا ریلکس کنم و چشمم یکم استراحت کنه، سرو صدای بچه ها به مرور کمتر شد. چه عجب اینا از شیطنت دست برداشتن؟تا فکرم متمرکزشد، دیدم بین زمینو هواهستم، صدای جیغو داد من وخنده ی این دوتا وروجک احمق فضارو‌پرکرده بود، دادزدم لادم. هیوا دستامو از بالای سر گرفته بود وهیلدا پایین پا ومنو به طرف دریا می‌بردن. قسم قسم که نکنین بچه ها، من شنا بلد نیستم، از آب می ترسم، که یکهو دیدم داخل هجم زیادی آب فرو رفتم ودرون حلقو بینیم پراز آب شد. وحشت تمام وجودم و گرفت، دستو پا میزدم برای نجاتم،  اما هرچه قدردستو پامی زدم به جای بالا اومدن به سطح آب دریا بیشترفرو می رفتم، حس وحشتناکی بود، داشتم نفس کم میاوردم، چشم هام سیاهی می رفت، نفسم قطع شد وچشمهام بسته شد.

وقتی به هوش اومدم با سرفه های پی در پی وبابرگردوندن آب دریا نفس رفتم، برگشت. سریع به پهلو چرخونده شدم وراحت تر تونستم آبهای جمع شده ی درون ششها و ریه هام از طرف دهنم بیرون بیاد.

صدای گریه دخترا، لادن وخدای شکرت، امیرارسلانو شنیدم. سینم درد می کرد هنوز احساس خفگی داشتم وسرفه می کردم.


بهتری؟ احساس خفگی که نمیکنی؟میخوای ببرمت دکتر؟


نه لازم نیست، فقط خستم، صدام حسابی خش برداشته بودو‌گرفته بود. درحین حرف زدن نفس کم میاوردم و سرفه می کردم.


هیلدا با صدای که هنوز مشخص بود بغض درونشه گفت: ملودی ما به خدا قصدبدی نداشتیم، نمی دونستم شنا بلد نیستی.


کافیه برید ساکتونو ببندید (دست زیر شانه. پاهام انداخت، بلندم کرد و به طرف ویلا رفت) به محض بهتر شدنه حال ملودی برمی گردیم واین کار زشت بچه گانتونو حتمابه دانایی گزارش میدم. وتنبیه من برای شما دوتا، فعلا حق دیدن ملودیو اصلا به هیچ‌وجه ندارید، حتی صحبت تلفنی.

 

امیرارسلان!


هییییس، تو دخالت نکن، مردنتو به چشم دیدم. یادت نره مسئولیت تو با منه ومن نمی زارم خش روی امانتی که دستم سپرده شده بیفته وتو هم نمی تونی روی تصمیم من حرفی بزنی.

 

اصلا متوجه نشدم کی به اتاق خوابم رسیدم. امیرارسلان منو داخل وان گزاشت ورو به لادن گفت:

 

لادن دوش سَیارو باز می کنی وملودیو آب میکشی تا شنها از موها وبدنش جدا بشه، خوب خشکش می کنی تا سرما نخوره، لباسشو که پوشوندی کمکش می‌کنی تاروی تخت بخوابه، تا ساعاتی تعادل نداره و ممکنه سرش گیج بره. وقتی مطمئن شدی خواب رفته میری ساکتو می‌بندی بعد میای و بدون سرو صدا وسایل ملودیو جمع می‌کنی.


چشم آقا.

 

تا امیرارسلان خارج شد باهمون ته مونده صدایی که از گلوم خارج میشد پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ لادن در طی کارهایی که امیر ارسلان بهش دستور داده بود تعریف کرد: شمارو که تو دریا انداختن، سامان خیلی سریع خودشو به شما رسوند، اماآب باعث تاخیرش میشدتاخودشو به شما برسونه، آقا که همون اول روی بالکن با دیدن صحنه بلند کردن شما شروع کرد به داد زدن، اما هیوا وهیلدا اینقدر سرشون داغ کرده بود که نمیشنیدن ،درکل صدای    هیچ کسو نمیشنیدن. با انداختن شما به داخل دریا چنان دادی زدن که تن هممون از ترس لرزید، به سرعت از ویلابیرون دوید. سامان شمارو که داخل دریا پیدا کردو از آب بیرون کشید. آقا تازه به شما وسامان رسیدو شمارو از سامان گرفت واز آب بیرون اومدن وروی شنهای ساحل خوابوندتون. دستشو روی نبضتون گذاشت بعد جلوی بینیتون، برای اولین بار ترسو تو چشماش دیدم. گفت خدایا خودت کمک کن، شروع کرد به ماساژ قلبی وتنفس دهن به دهن دادن ومرتب همین کارو می کرد تا شما آب توی ریه هاتونو بالا آوردین وهممون یه نفس راحت کشیدم بخصوص آقا وچشماشون  که رنگ آرامش گرفت.


.ای وای، به من تنفس دهن به دهن داد!؟


ملودی جون به چه چیزهایی فکر می کنی؟ فکر می کنی اورژانس بود یا غریق نجات؟ چیکار می کرد؟ اونم همین کارو کرده، غرض که نداشته.

باشه، باز من وقتی چشمم به چشمش که میفته خجالت می کشم.


اینجوری که بدتره، بیشتر تابلو می کنید، تازه سوژه هم دستش می دید هِی به رُختون می کشه، یادتون نره که قراره معلم شناتون هم هستا.


وای نه، من غلط بکنم دیگه تو آب برم. هرگز، امروز مرگو با چشمای خودمو دیدم.


بله، معلوم میشه زورِکی به کی         میچربه، فعلا بخوابین تا من زودتر برم وسایلمو جمع کنم.

 

توراه برگشتم مثل اومدنمون به شمال باآهنگ بی کلام، فضای ماشینو پرکرده بود وبا تفاوت اینکه من خیلی بی حال بودم. امیرارسلان برای شام رستورانی به نامی نگه داشت، دخترا حسابی دمغ بودن وزیر چشمی با نگاه‌هایی که افسوسو ناراحتی موج می زد نگاهم می کردن. به لادن که کنارم نشسته بود دست زدم، نگاهم کرد، زمزمه کردم، وقتی رفتم به هیلدا اشاره کن بیاد.

روبه امیرارسلان، میشه من قبل آوردن شام برم دستشویی؟ البته با سامان، به لادن گفتم که گفت نیاز نداره.


برو، نیاز به اجازه نیست.

 

لبخندی رولبم نشوندم ممنون. وارد سرویس که شدم منتظر هیلدا شدم، به سامان گفتم که به امیرارسلان چیزی نگه، می دونستم که امیرارسلان دستور منع دیدارمارو داده.

هیلدا تاوارد شد منو محکم بغل گرفت وزد زیرگریه.
 هیلدا گریه نکن، من باید زود برما.

 

به خدا نمی‌خواستم، ما نمی دونستم شنا بلد نیستی، حتی نمی دونستم برای اولین باره داری از نزدیک دریارو می بینی، به خدا مثل سگ ترسیدیم واز کارمون پشیمون شدیم.داگر بلایی سرت میومد منو هیوا هیچ وقت خودمون و نمی بخشیدیم.

 

عزیزم مهم نیست، یه اتفاق بود، شما دوتا دوستامین وفقط شوخی کردین .     همین الآنم که به خیر گذشت،خواستم ببینمت که بگم من ازتون دلخور نیستم، فعلا امیرارسلان عصبانیه، اما کم کم عصبانیتش فرو‌کش می‌کنه .       من تو زندگیم چهارتا دوست بیشتر ندارم. تو وهیوا، لادنو سامان. شما بهتر می دونید که خودت وهیوا برای من علاوه بر دوست برام خواهرید.
من باید زودتربرم، ممکنه امیرارسلان شک‌کنه، نمی‌خوام باز دعواتون کنه.       خودم به بابا زنگ می زنم تا دعواتون نکنه.

 

بابا نیم ساعت بعداز رفتنت به اتاقت، بهمون زنگ زد وحسابی حالمونو جاآورد وتنبیه مونو گذاشت برای وقتی که برگشتیم .


از دست این امیرارسلان، بگه اینکارو می کنم فرصت نمی‌ده، هیلدارو بوسیدمشو‌ زود رفتم واز هیلدا خواستم چند دقیقه بعداز من بیاد.


دیرکردی؟

 

برای دستشویی رفتنمم باید آمار بدم؟

 

خدارو شکر زبونت باز شد. توراه فکر کردم تو دریا غرق شدی زبونتم بند اومده.


دم گوشش زمزمه کردم، نخیر مطمئن باش روز به روز بزرگتر میشه، قسمی که  روبه دریا، به روح بابام خوردمو که یادت که نرفته؟
همون موقع هیلدا با چشمای قرمز شده به سالن رستوران اومدو پشت میز نشست، انگارگارسون منتظر مابود، سریع میز شام و چید. با دیدن سوپ وارفتم. چرابرای من سوپه، شما ها باید خورشت انار مسما با پلو بخورید؟

 

چون شما رییَت  آسیب دیده، نه ما.


ریم آسیب دیده ،دستم که آسیب ندیده، جلوی چشم همه بشقاب خودمو با امیرارسلان عوض کردم وبدون اینکه  فرصتی بهش بدم با اشتها مشغول خوردن شدم با دست اشاره کردم، چیه چرا نگاه می‌کنی سوپتو بخور. بچه ها ریز ریزخندیدن وتمام سعیشونو می کردن که صداشونو کسی نفهمه اما امیرارسلان خیره سر، چشم از غذا خوردن من برنمیداشت.                     نگاه می‌کنی که خفه بشم یا از رو برم؟ باید بگم که هیچ کدومش اتفاق نمیفته، خورشت انار مسمای خوشمزه           می خوای؟ داری حسرتشو می خوری؟ سفارش بده ، من غذاتو پس نمیدم.

 

من کی  غذای دست خورده کسیو خوردم که این بار دومم باشه؟ دارم میزان پرویی وبی ادبیتو می سنجم.


خوب بسنج، تو که تو آب دستو پانزدی؟ من دستو پا زدم، مُردمو زنده شدم و انرژی ازدست دادم، حسابی انرژیم رفته، باید یه چیز درست درمون بخورم برگرده، دوما: الان شما هم تنبیه بشو که به جای من تصمیم نگیری.

امیر ارسلان حتی اجازه نداد از هیوا وهیلدا خداحافظی کنم. دلم به حالشون سوخت، اخمو داخل ماشین نشستم تا راه افتاد ضبطو روشن کرد من خاموش کردم. اون دوباره با ریموت روشن کرد، من خاموش کردم .دوبار روشن کرد تا خواستم خاموش کنم بلند گفت کافیه این چه کاریه؟ اون از داخل رستوران اینم از رفتار زشت الآنت.

 

خواهشا تو از رفتار زشتو زیبا برای من چیزی نگو، رفتار زشت رفتار توئه که حتی اجازه ندادی با دخترا خداحافظی کنم. حالشونو ندیدی ؟ ندیدی چطور سوار ماشین شدن و به تهران برگشتن؟

 

دیدم، اما متوجه هم شدم که شما تو رستوران خداحافظیاتونو کردین.

 

متوجه شدی که شدی، اونا دوستانم هستن، خواهرامن، بابا، سالها وکیل اردلان خانه، نه یه غریبه.


اما دختراش نزدیک بود تورو به کشتن بدن.


اون یه شوخی بود، یه اتفاق از روی عمد که نبود. اون بدبختا که از گذشته وسرنوشت گند من که خبر نداشتنو ندارن، نمی دونن دخترایی پیدا میشن که حتی حوض پراز آب داخل خونه هم ندیدن.
برای تفکری که فکر می کنی خیلی بزرگه ودرحین بزرگی، دیکتاتور واحمقانست متاسفم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو یکم

وای چقدر بزرگو‌ شیکه؟ اونم کجا تو خونه! چرا تاحالامن باشگاه ورزشیه به این بزرگیو ندیده بودم؟


چون کنجکاویت تا اینجا ها نرسیده بود؟ برای ورزش بدن سازیت سه ست پانزده تایی یا بیست تایی داریم هربار با چند ورزش و یاچندوسیله، درست یک ساعت برای داشتن یه بدن ایده آل و رو فرم.
وبیست دقیقه زمان برای خوردن رژیم غذایی بدن سازیت.
یک ساعت بعدی، ژیمناستیک ،برای داشتن یه بدن انعطاف پذیر و دوش آب گرم و استراحت، نهار، خواب، رقص، برنامه های گذشته البته تلفیقی، یعنی همه باهم دردوساعت، از ساعت۱۸تا۱۹/۳۰دقیقه، شنا دوش وبعد شام


نمیشه شنا و بی خیال بشیم؟


ملودی، قرار شد در طول استراحت درمورد نوع گویش سخت گیری نداشته باشیم، اما ازامروز به بعد باید طبق برنامه پیش بریم، حتی کلمات صحیح، قراربود یا نبود؟ 


بله.


آفرین، شروع کن.


حرکات ورزشی با دمبلو وزنه و یا پرشو دستگاه بود. آنچنان سخت نبود اما برای منی که تا حالا بدنم به جز دویدن هیچ تحرکی ندیده بود سخت بود، باید بگم طاقت فرسا بود.
ماهیچه های ران پام، پشت ساق پاهام، درکل کل بدنم درد گرفته بود. اما هیچ عکس العملی نشون نمی دادم، به هر جون کندنی بود این یک ساعت و تمام کردم. به نفس نفس افتاده بودم، قفس سینه هام می سوخت وبه شدت بالا پایین می رفت، لباسم به تنم چسبیده بود.


برای بار هزارم ملودی، نفس عمیق از راه بینی بکش داخل، از دهن بده بیرون، ببین به این حالو روز نمیفتی واینجور پشت سرهم آب نمیخوری، الان باید رژیمتو بخوری ولی مگه دیگه معدت جا داره؟


تو قصد جون منو داری من که می دونم.
آخه این چه کاریه که به من نمیگین؟ روز به روز داره آموزها بهش اضافه میشه، اینا به درک، میگی علاوه برتحصیلم ورشتم، دوره های آموزشیه دیگه هم باید ببینم.


هرچیزی به وقتش، وقتوتلف نکن و ماکارانیتو بخور.


کمی از ماکارانیمو خوردم، چم غره ای بهم رفت .
شونه هام بالا انداختم، نمی‌خوام خوب سیرم، دلم باد کرده.


گفتم اینقدر آب نخور، اینبارو‌ ندید می گیرم. بلند شو برای حرکات ژیمناستیک.


دلم پره؟


نگران نباش، اوایلش حرکات نرمو آهسته می ریم، نمی‌خوام به ماهیچه های پات آسیب برسه،
 بعدم دوتا حرکت یادت میدم باید درتایم ورزش تمرین کنی تا کامل یاد بگیری.

                *** 

اسم این رقص، رقص تانگوئه، یه رقص دونفره درمهمانیها!


مگه من قراره با کی برقصم که باید یاد بگیرم؟ یه ایرانی یاد بگیرم کافیه، اخماشو آنچنان تو هم کشید که دهن باز کردم: من غلط کردم، ببخشید، شما ادامه بدید.

 

وقتی میگم مهمانی به این منظورِ که ممکنه درمهمانی باشی که چنه نفر یا چندین نفر بیان و پیشنهاد رقص بدن، بلاخره باید پیشنهاد یک نفرو قبول کنی؟
کف دست راستتو بزار توی دست راستم ،انگشت شصتم می‌خوابه روی انگشتات، درست روبروم ودر نزدیکیم می ایستی، صورتت روبه بالا چشم در چشم، خوبه، من دستمو دور کمرت میزارم وبغلت می کنم وتو دستتو روی شونه ی راست من قرار می دی.
با ضرب آهنگ می رقصیم آهسته وآروم  مثل تیک تاک ساعت. بعضی از آهنگهای تانگو ریتم آهسته داره ومابینش تند میشه که تو رقصتو باید هماهنگ کنی. فعلا همین آهنگ آهنگ ملایمو تمرین کنیم که داری پامو داغون میکنی .


خوب چیکار کنم پامو هرجا میزارم پای توهم همونجاست.

 

پای من جائیه که باید باشه، توهم درکنارش نه اینکه لگد کوبش کنی، باید حس کنی، خودتو بسپاری به دستای من، به هماهنگی با رقص من، ریتم آهنگ، درست مثل یه باد روان باش.


امیرارسلان گردنم درد اومد. چیه مثل اردک باید اینجور گردنمو سیخ بگیرم.

 

آخه دختر خوب، من به تو چی بگم؟

 

امیر الآن خندیدی؟

 

مثلا به چی بخندم به این مسخره بازیات؟

امیرارسلان سریع منو رها کردو به طرف باند رفت و آهنگو از اول گزاشت با تفاوت اینکه گفت میتونم سرمو روی شونه یا سینش قرار بدم، سرم به شونش نمی رسید، اگر کفشه پاشنه بلند پام بود یه چیزی، اماخوب سرمو روی سینش قرار دادم، درست جایی که قلبش به آرامی میزد. بعداز چند بار تمرین، تازه یکم دستم اومد، ساعت رقص تموم شد. ولی حیف، تازه داشت خوشم میومدا.                            نوبت کلاس بعدی بود. نهارخوردن اصولی و با کلاس، عصرانه، چای، درست نشستن، راه رفتن صحیح با کفش پاشنه بلند، امیر ارسلان کلا دستمو در رفتو برگشت گرفته بود که زمین نخورم امامدام تعادلم به هم می خورد.

                ***

بچه ای ملودی؟ گریه برای چی؟ در بعضی ازکارهات می مونم، بخندم، سرمو به دیوار بزنم یا متعجب بشم؟ آخرشم خل میشم. 


تو که نمی‌خندی، عمرا سرتو هم به دیواربکوبونی، همون تعجب کن. امیر دست خودم که نیست، می ترسم، اگه دوباره غرق بشم چی؟


واقعا بچه ای، عمقش تا اون قسمتی که نخ رنگی بستن یک مترو‌‌نیمه، یعنی تو بیست سانت از آب میزنی بیرون غرق چی بشی ؟ من اول میرم تو آب تو بعداز من بیا، وقتی اومدی کمکت می کنم.


امیرکه داخل استخر رفت روشو طرف من برگردوند ودستشو به طرفم دراز کرد. قلبم مثل یه گنجشک میزد، چه ترس بدی، دستو پاهام می لرزید.


ملودی.


با تشر امیرارسلان به طرف پلکان استخر رفتم ودست به میله ی پلکان گرفتم واولین پله نه با دومین پله که پام داخل آب رفت جیغ زدمو خودمو محکم به میله چسبوندم، من می ترسم، تو استخرنمیام، نمی‌خوام شنا یاد بگیرم، بزار برم، امیرارسلان دستامو گرفت.


ملودی به من نگاه کن، باشه نیا تو توی استخر فقط چشماتو باز کن، به چشمای من نگاه کن، آفرین دختر خوب.


به چشمان امیر زل زدم، دستامو گرفت.

یه سواله که مدتها ذهنمو مشغول کرده، بپرسم راستشو میگی؟


سرمو به نشونه بله بالاپایین کردم.


 به نظرت در رشته دکتری، بهترین رتبه رو بیاری، چه رشته ایشومیخوای بری؟


قلب


چرا قلب؟این همه رشته های پزشکی خوب ؟


چون دوست ندارم اجازه بدم هیچ قلبی مثل قلب من از تپش بایسته.


ازکِی فکر می کنی قلبت از تپش ایستاده؟


از شش سالگی، از بیست سالگیم.

 

اگر ایستاده، چرا دیشب از خواهرات پشتیبانی کردی؟

 

پشتیبانی کردم چون عقلم گفت: تو درحین باهوش بودنت، نادونو ومغروری، داری اشتباه می کنی، قضاوتت نادرسته وحکمت ناعادلانست.

 

الآن کجایی ؟


داشتم می گفتم خوب بالای استخر، اما باتعجب دیدم که وسط استخرم وروبه روی امیرارسلان دست دردست همدیگه  ایستادم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو دوم

بعداز حدود یک ماه انتظار، بلاخره امروز روز نتایج امتحان بود. امیر ارسلان اجازه داده بود، هیوا وهیلدا به اینجا بیان، کلی خوشحال شدم. یه دل سیرگفتیمو خندیدیم وبرای اینکه از دلشون دربیارم با شنا کردن تو استخر سوپرایزشون کردم ‌و نشون دادم که ترس از آب ندارم وشنارو خوب یاد گرفتم.

پشت میز داخل اتاقم، جلوی مونیتور لبتاپم روی صندلی نشسته بودم ودخترا ولادن پشت سرم. استرس تمام وجودمو دربرگرفته بود مدام نک پامو به زمین می زدم ‌و استرس من به بچه هام رسیده بود.


هیلدا: چرا این سایت باز نمیشه؟


نمی دونم؟ دارم ازاسترس می میرم؟


لادن:ملودی جون، سایت بالا اومد.


دستام می لرزید.


هیلدا: ملودی رمزتو بزن. 


هیوا: زودباش دخترچرا دست دست می کنی؟


از جام بلند شدم، بدنمو لرزش برداشته بود، تعادل نداشتم. من، من نمی تونم، من می ترسم. تو دلم گفتم ای کاش امیرارسلان اینجا بود، اون که باشه من از هیچ چیز نه می ترسم نه می لرزم.


هیوا:رمزتو بگو، خودم می زنم.


پشتم بهش کردمو رمزو تند تند گفتم. چشمامو محکم بستم و تنها چیزی که متوجه شدم صدای جیغو هورای بچه ها وگرمیه آغوششون بود.

 

هیوا:دختر تو دیگه کی هستی؟          می ترسم می ترسم فیلمت بود؟


لادن: ملودی جونم مبارکت باشه. رتبه اول کنکور دانشگاه دولتی قبول شدی.


ناباور نگاهش کردم، دهنم اندازه یه غار که همه تومَثلهاشون میگن ومن اسمشو نمی‌دونم باز مونده بود. لادن نگاهش به پشت سرم افتاد، (سلام آقا)تند سرمو برگردوندم، امیر بود. ازبین بچه ها عبور کردم وگریان خودمو تو بغل امیرارسلان انداختم .
امیرارسلان من قبول شدم، باورت میشه؟ من رتبه اولو کسب کردم، وای خدای من برام باورنکردنیه، من،من  هنوز نمی تونم باورم کنم، نکنه بازدخترا دارن سربه سرم میزارن؟ بیا تو بهم بگو، بگو دختره ی دیوونه، تو مگه خنگی که نمیفهمی، نمی‌بینی همه دارن میگن قبول شدی. امیردستاشو روی سرشونه هام گزاشت.


آروم ملودی.

امیر با آرامش اشک زیرچشمهامو پاک کردو پیشونیمو بوسید.

تبریک می گم ملودی، دختر آقای مهدی اعتمادی، دخترِ مرد نخبه ی ۳۰سال ‌پیشی که تو روزنامه و رسانه های  سرارسری اعلام شد. تو الآن درهمون دانشگاه به نام ملودی اعتمادی با همون رتبه، به عنوان نخبه ی دانشگاه باهمون فامیلی قبول شدی. 


چشمام مثل ابر بهار می بارید. دستمو بالای این وزیر بینیم کشیدم، من به خاطرآقای سرمد به خاطر زحمات تو به بزرگترین آرزوم رسیدم. شدم یکی مثل ‌پدرم، یه افتخار آفرین. من اگر عمرمو هم برای اردلان خان هم بزارم نمی تونم جبران اعتمادشونو بکنم. جبران این فرصتی طلایی که دراختیارم گزاشتن. امیرارسلان باصلابت همیشگی برای باردوم اشکهای زیر چشممو با ملایمت ‌پاک کردو گفت:


 تواگر اینجایی بخاطر امتحانات زیادیه که از بچگی دادی وبا سربلندی ازپس همشون براومدی،به خاطر زحمات این دوماه هست،به خاطر پشتکار بودن یه دختر، درست مثل  همین خانم دکتر قلبی که الان روبروم ایستاده، امیدوارم اول قلب خاموش خودتو درمان کنی وبعد درمانگر قلب‌های خاموش دیگران باشی.
            
                ***
دانشگاه شروع شد وفصل جدیدی از زندگیه من.                                      با سامان به دانشگاه می رفتم وبا سامانم برمی گشتم، نه با دخترا گرم   می گرفتم، نه با پسرا، طبق برنامه ریزی سرم توی درسهام بود، ورزش، رقص و مشاوره درمانی.                      البته، رقص تانگو‌که کامل یاد گرفتم. رقص باله وسالسا، اضافه شد، الحق که عالی بودن. باله علاوه براینکه یه رقص بود ورزش با حرکات ژیمناستیک درونش به کار رفته بود وانعطاف پذیریه زیادی می خواست. امیرارسلان اوایل در یادگیریم کمک می کرد ووقتی جا افتادم ،شدگیتاریستم.
هفته ای دوبار، با بابا برای وکالت وآشانائی با کارش همراهش می شدم. تنها زمان استراحتم، بعداز ظهر جمعه بود که از خستگیه زیاد می خواستم از خواب بمیرم، وای مگه هیوا وهیلدا    می زاشتن یا مجبورم می کردن بریم بیرون گردی یا بازارو خرید و یا داخل امارت چهارتایی خوش بگذرونیم. واین زمانهای پرشده باعث شد که گذر زمانو حس نکنم ولیسانسمو با بالاترین رتبه بگیرم .                                            تمام برنامه ها کنسل شد ومن برای کنکور فوق لیسانس، آماده شدم وشبو روزم شده بود خوندن، تست زدن،امیر ارسلان پا به پای من میومد، یه چندباریم متوجه شدم یواشکی قرص میخوره ،وقتیم می پرسیدم درجواب می گفت: آرامبخشه و از بعد فوت پدرش سردرد زیاد میشه، منم چیز خاصی توی چشماش نمیدیدم وندیده گرفتم.     امتحان داده شد و یه مسافرت سه روزه با امیر ارسلان به بریتانیا رفتیم، البته نه برای گردش بلکه برای یه معامله تجاری ، امیرارسلان تایید داشت من حتما باید حضور داشته باشم‌ و از این به بعد دراین جور معاملات چه با من چه با دیگر افراد باید به عنوان مدیر باید باشی وشرکت کنی. وقتیم پرسیدم چرا؟ جواب داد: چون باید یاد بگیری، من که قبلاً گفتم: تو فقط نباید دکتر باشی، باید در کارهای مهم وپیچیده وسیاستی زیادی سررشته داشته باشی.                                                                             وخداییش دراین معامله تجاری نکات ریز زیادی متوجه شدم و پی بردم.      درصورتی که اوایل معامله خیلی برام مجهولو گنگ بود وبعد فهمیدم این یعنی سیاست کاری.

 

.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو سوم

روز به روز، ماه به ماه و سال به سال که می گذشت، من پخته ترو خانم تر میشدم. وقتی به گذشتم فکر می کردم به احمق بودنم بیشتروبیشتر پی می بردم وخندم می گرفت. و من به اردلان خان و امیرارسلان چقدرمدیونم وچقدر اذیتشون کردم. تو این سالها چه چیزهایی به من یاد ندادن، علاوه بر رسیدن به بزرگترین آرزویم که تحصیلات عالیه وشغل دکتری بود، در زمینه ی تجارت، وکالت، ساختو ساز که همون شغل بابا مهدی باشه وتجارت صنایع ساختو ساز، یه مقداری هم مهندسی معماری وحسابداری هم کار کردم و در کامپیوتر و آیتی هم عالی بودم.

بیا، باز این امیرارسلان سرش توی لبتاپشه وغرق توی کارهاش، آهسته به پشت سرش رفتم، سرمو خم کردم تو صورتش،  تمام موهای سرم برگشتن تو صورتش وبه قول خودش تو چشمو دهنش رفت.

 

اَه، ملودی، این چکاریه دختر؟ هرچی من بگم نکن، تو بدترش می‌کنی. یبار به خودت بگو تماس تصویریه می بیننت، بشین اینجا.


خنده های بلندی سر دادم وهم وزمان بادستای نیرومند امیرارسلان روی صندلیه کناریش نشستم جواب دادم: خوب بابا تصویری باشه، مگه چیه؟ فوقش میگن خوش به حال رئیس که یه حوریه بهشتی کنارشه.

 

دلم خوش بود بعداز شش سال شدی چنین بانویی، اما هنوز شیطنت خودتو داری. فکرکنم باید به اردلان خان بگم یکی دوسال دیگه مهمونیشو عقب بندازه، روی تو هنوز باید کار بشه.

 

اِ،امیر بدجنسی نداشتیما، قرار ما چی بود؟ تو خلوت خودمون خود اصلیمون باشیم، نه یه عصا قورت داده.

 

بله،بله، هم توخلوت دیدم هم تو جمع، فقط خودم تنها، چندبار سوتی هاتو جمع‌وجور کردم.

 

باشنیدن کلمه سوتی، زدم زیر خنده امیر ارسلان خودشم متوجه شد وخندش گرفت. خنده های نادری که تازگی ها تحویلم میداد ومنو دیوونه ی خودش می کرد.
وقت شامه، نمیای مگه؟


چراخانم دکترمگه میشه نیام؟ این شبای آخرو هرلحظش می‌خوام درکنارت باشم.

نگو اینطوری دلم ریش میشه، اینگار میره ودیگه هم برنمی‌گرده.


شاید تو بری ونخوای برگردی؟


یعنی چی؟


نترس خانم دکتر، منظورم به اینه که با اومدن آقای سرمد تکیلیفت مشخص میشه. نه اینکه از این خونه بندازند بیرون، نه، دلیل اینهمه سال تحصیل وتجربه چیه بوده. واینکه چیکار باید بکنی؟
مطمئن باش دراین امارت به روی تو همیشه بازه و آقای سرمد کسی نیست که هرگز بیرونت کنه، آقای دانایی گفتن برای هرکاری دلایل خودشو داره وتفکرشو فقط خودش می‌دونه وخودش، وهمه ازش بی اطلاعن. منم اگر میگم شاید توبری، منظورم براین هست که خودت بعداز امضای آزادیت دیگه ماهارو، اِمارتو، نخواسته باشی؟

 

آقا، خانم، میزشام چیده شده.

               ***

بعد ازگذشت سه شب، امروز پنج شنبه صبح، روز مهمانیه. ورود آقای سرمد اعلام شد. مهمانها، از چندروز پیش دعوت شدن، آقای سرمد دیشب دیروقت از لندن برگشتن، خیلی می خواستم ببینمش اما اجازه ندادن وگفتن فردا شب تو مهمونی.
هیوا وهیلدا حق اومدن نداشتن، حسابی دمغ شدن، منم کلی براشون قیافه رفتمو بهشون خندیدم. امیر ارسلان لباس خیلی زیبایی برام به اتاقم فرستاد، گفت: اردلان خان از لندن برام آوردن وخواستن امشب بپوشم. خیلی نازو خشگل بود. حتی دلم نمیومد دستمو روش بکشم چه برسه بپوشم.
امشب قبل از مهمانی برای تشکر‌چندین ساله از امیرارسلان یه سورپرایز براش داشتم. از لادن خواستم امیر ارسلانو بیاره به اتاق کتابخانه واز قبل باندو توسط سامان اونجا 
گزاشته بودم، یه آهنگ خاصی که از قبل آماده کرده بودم،که باورودش پلی میشد. چون من از قبل ورودش اونجا بودم .
لباس مخصوص پوشیدم ،آرایشمو روی صورت به خصوص روی لبم نشوندم.
داخل اتاق منتظر امیرارسلان بودم با شنیدن صدای لادن وامیرارسلان کنجکاو، نگاه سرتاسری به خودم انداختم یه لباس چسبان کوتاه، آستین سه ربع به رنگ قرمزپوشیده بودم‌ویه کفش پاشنه بلند قرمز به پام کرده بودم و منتظر ایستاده بودم. به بدنم براق کننده زده بودم تاحالتهایی که به بدنم میدم بهتر خودنمایی کنه چراغهارو خاموش کردم وچراغ قرمزرنگ اتاق مطالعه کم نوری رو روشن کردم که حاله ی خاصی به صورت وبدنم میداد.          درباز شد وامیرارسلان کت روی دست، وارد شد.


ملودی بازبچه شده؟دوباره می خواد چه  دیوونه بازی دربیاره؟ امروز که از همیشه سرم شلوغ تره...


به وسط اتاق که رسید آهنو پلی کردم، همون آهنگ رقص لامباد. امیر باصدای آهنگ حرف دردهنش خشک شد، مثل مانکنها به طرفش قدم برداشتم. علاوه برصدای آهنگ، صدای پاشنه های کفش منم طنین انداز شد ،با برگشتن امیر به طرفم منم به دوقدمیش رسیدم. لبخندی زدم که دندونای زیبام نمایان شد، به انتظار نایستادمو ورقصمو شروع کردم رقصی که باید دونفره باشه اما من تنها انجام دادم وصدای تپش‌های قلبشو بالا بردم، بالا پایین شدن سیبک گلوشو با لذت بارهاو بارها مشاهده کردم. عاشق عرق ریختن از روی سرو گردنش شدم، که از چه بود نمی‌دونم اما می دونم امیرو خشک کرده بود، پایان رقص وتکنیک آخرم. همونطور که بین هم قفل شده بودیم مچ دستمو محکم گرفت. صورتمون درست فیس درفیس هم بود، من نفس نفس میزدم وحرم نفسهام به صورتش می خورد، اما امیر با لرزش درون دستاش به حرف اومد.


این چه کاری بود که کردی؟


منظورت رقصِ.


بله، همین رقص لعنتیو میگم، من اینو به تو یاد دادم؟


نچ، خودم یاد گرفتم تا به تو یاد بدم ،همیشه تو معلم بودی خواستم یک بارم من معلم باشم و یه درس بهت بدم و یه یادگاری برات بزارم.


ملودی، بخداوندیه خدا اگر بفهمم برای یه نفر، حتی اگه شوهرت این شکلی برقصی زندت نمیزارم.

 

خودمو ازش جدا کردم.
او، برو بابا، شوهر کجا بود، خیالت راحت شوهر من سنگ قبرمه .


ملودییییی.


چرا داد میزنی؟ چته تو؟ چرا هرچی میگم دعوام می کنی؟ باشه چشم من حتی اگه شوهرمو خواست بکشتمم براش نمی رقصم، میگم خانم دکترو از این حرفها، من فقط یه چیزایی بلدم، راه دانشگاه، درسخوندن، بیمارستان، اتاق عمل و مطب، دوست داری بفرما، بخدا اگه دروغ بگم.
حالا دراین میون یه رقص کوچولویِ کجو‌ ما وَجی هم برای یه معلم دوست داشتنی خاص خودم امیرارسلان خان رفتم، چطوره راضی شدی؟


خدا بگم چیکارت کنه ملودی؟ تا لحظه ی آخرم آدمو جون به لب می کنی .          زود آماده شو بیا پایین تو سالن، آقا از بی نظمی خوشش نمیاد.


ادای نظامی درآوردم، چشم قربان به نزدیکش رفتم. ناخواسته گونشو محکم بوسیدم.                                       نمی دونم چرا اما از الآن دلم برات تنگ شده بود. امیر، فکر می کنم امروز برای آخرین باره که دارم می بینمت.       خدای من چرارنگ‌نگاهش اینجورشد، می خواستم محکم بغلش کنم و بزنم زیرگریه، عزیزم، نگاهش محزون شده بود.


امیر: شاید، منتظرتم زود بیا.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو چهارم

نیاز به آرایشگر نداشتم، یه مدت آرایشگر برای آموزش خودآرایی داشتم. استادانه، طبق رنگ لباسم که به رنگ چشمها وموهام تضاد عالی داشت آرایش کردم. چشمها کمرنگ، اما لبها معکوس چشمهام پرنگ رژ زدم، عالی شده بودم، جذاب و زیبا. لباسم درعین سادگی زیبایی وحالتهای خاصی داشت ،ایستاده که بودی انگار راسته بود ووقتی می چرخیدیی دامنش کاملا چرخ میخورد وجنسش مانند ابریشم وبه رنگ زرشکی مایل به آب اناری بود.                                                                  نه خودم موهای بسته دوست داشتم نه امیرارسلان، موهامو باز گزاشتم اما گوشه موهامو با گل سری که با نگینهایی به رنگ لباسم بود تزئین کردم وکفش ستشو پوشیدم وبه هم همراه لادن تا ورودی سالن بزرگ مهمانی رفتم .

لادن خوب شدم؟

 

خیلی خشگل شدی، ملودی جون؟

 

باز از اون طعارفاتت بود لادن؟

 

نه به خدا جدی گفتم.

 

 

خیلی خوب قسم نخور.

 

 

با کی تماس می گیرید؟ آقا الان نمی تونن جواب بدنا.

 

 

خودم می دونم، قبلا گفته بود، دارم به بابا زنگ میزنم بیاد جلوی در، نمی خوام درنگاه کنجکاو این همه آدم تنهایی وارد بشم، من رفتم، بابا پشت درِ.

درو باز کردم وتوجه مهمانها به طرفم جلب شد، البته مهمانها از طرف باغ به سالن اومده بودن و من از درب امارت وآقای سرمد از سالن مخصوص قسمت خودشون که هیچ‌کس این همه سال حق ورود به اونجارو نداشت، ودرجدا گانه ای به سالن بزرگ مهمان داشت البته وقتی وارد میشد یه ایستگاه مانند بود که راه پله می خورد وبه پایین سالن میومد. به بابا نگاه انداختم وبالبخند به کنارش پرواز کردم ودرآغوشم گرفتمش سلام بابا، خوبه که اینجایین.

 

 

کنار دخترم نباشم کنار کی باشم؟ زیبا شدی.  

ممنون بابا جون خودم.

به چی داری فکر می‌کنی و زور میزنی نخندی؟

 

به دخترا، چقدر پشت تلفن بهم فحش دادن، حسابی از دست سه نفرمون شکار بودن.

 

نباید می بودن. اِ، بابا، شماهم که حرفهای امیرارسلانو که می‌زنین،  راستی کجاست؟

 

آقا برای کاری فرستادتشون.

 

پس کوش این آقای سرمد که نزدیک هفت سال مارو تو آب نمک خوابونده؟ والآنم این همه آدم معطل خودش نگه داشته.

 

الآناست که پیداش بشه، تو بیا بریم نزدیک او میزو صندلی، اینجا جای بدیه که ایستادیم. اونجا که بریم آقا هم که بیرون بیاد درست تو دید هم قرار می گیریم.

 

 

چه خوب، دوست دارم وقتی دیدمش برم وپشت دستشو برای تشکر ببوسم. من این هفت سالو زندگی می دونم نه قبلشو و واقعا به خاطر دادن این زندگی کوتاه اما پراز معنا ممنونم.

 

 

*آقای سرمد تشریف می آورند.

 

نگاهم به در بالای راه پله ها بود که باز شد، مرد بلند قامت خوشتیب بیرون اومد، اول پاهشو دیدم با شلوار مشکی وکفش مشکی براق ورنی، نگاهم کم کم به بالا کشیده شد، به کمربندش، به شکم تختش، به دستش ، پیراهن زرشکیش،بامن ست کرده بود؟!        کت مشکیش، کروات مشکیش، و صو، صورتش!! چشمای هردومون به همدیگه قفل شد. هیچ کدوم نمی تونستیم نگاه از هم بگیریم. یک آن بدنم خالی شد، سرم گیج رفت، تاخواستم  روزمین بیفتم، از پشت دستان مردی محکم منو در آغوش گرفت  .                                                                              بابا منو روی صندلی قرار دارد. لیوان آب میوه ای که روی میز بود به خوردم داد، از گلوم پایین نمی رفت، به اجباربابا کمیشو خوردم اما تمام هوشو حواس من و نگاهم به اون بود. بابا که دوباره اسرارکرد، دستمو زیر لیوان زدم، لیوان  به زمین افتاد و صدای بلندی فضای سالن و پرکرد، به هزاران تکه شد درست مثل....،تمام حواسهایِ پرت شده به سوی او، به من جلب شد. مثل بید میلرزیدم اما اجازه نمی‌دادم چهرم چیزی نشون بده، درسی که سالها امیر ارسلان بهم یاد داده بود.

پاتند کرد به طرفم و روبروم ایستاد، کمی خم شد با نگرانی که تو صورتش بی داد می کردازمن پرسید: خوبی؟

 

الآن وقتش نیست ملودی، تو عوض شدی، خیلی تغییر کردی، خیلی سختی کشیدی تا بشی ملودی، دخترمهدی اعتمادی، نفس عمیقی کشیدم، تمرکز کردم ولرزش بدنمو کنترل کردم. از جام بلند شدم ومثل غریبه ها، مثل امیر ارسلان، چشمام سرد شد لحنم سردتر، انگار که بار اولمه دارم میبینمش.

ممنون از دلنگرانتون آقا، من خوبم فقط یکم سرم گیج رفت، چیز مهمی نبود.

 

 

اگر چیز مهمی هست به دکتر اطلاع بدم؟

 

نه،اصلا، نه دوست دارم به خاطر یکم ضعف، شبم خراب بشه ونه مهمانیه شما، الآن که خیالتون درمورد مهمانتون راحت شده میتونید به مهمانهای دیگهتون برسید.

 

تا اینجا اومدم وبا چنین خانم زیبایی آشنا شدم دوست دارم دست خالی برنگردم، پیشنهاد رقصمو‌قبول می کنید؟

 

کارد می‌زدی خونم در نمیومد، تمام وجودمو خشمو نفرت پرکرده بود، اما من ملودی بودم.

 

البته بنده هم خیلی مایلم، اما قول دور اول رقصو به پدرم دادم، متاسفم.

 

 

از آشنایی با چنین بانویی خوشحالم که برای پدرشون چنین احترامی قائلن، دومین آهنگ برای من، بفرمایید.

 

پروی عوضی، به نوازنده اشاره کرد. آهنگ ملایمی پخش شد، بابا بلند شد، دستای هموگرفتیم دستشو دور کمرم انداخت ومن دست چپمو روی شونش گزاشتم وسرمو روی سینش گزاشتم.

 

دخترم.

 

هیس، چرا با من اینکارو کردین ؟ من زخم خورده نبودم؟ مگه من له شده نبودم، این قلب لعنتی بارهاو بارها مثل توپ فوتبال لگد زیرش نخورده بود و اینور اونور پرت نشده بود؟ اصلا چیزی دیگه ای ازش باقی مونده؟ این خود شما نبودید که گفتین اعتماد کنم ؟

 

الآنم همینو میگم، امشب بعد از مهمونی همه چیزو می فهمی.

 

من اگر تا الان نسبت به مهرادو زنش ،تورجو مادرم خشم داشتم الان متنفرم ویه حس عجیبی که هنوز اسمشو نمی دونم و امشب بعد از هفت سال دوباره تجربه کردم با چندین برابر بدتراز تنفر به مهرادو تورجو ماباقیشون.

 

آروم باش دخترم تو داری اشتباه می کنی.

 

آهنگ تموم شد از بابا جدا شدم. دلم نمیومد اما باید می گفتم، باید قبول دار می شدم من همون دختر شش ساله ی یتیمم. دیگه به من نگین دخترم، من پدر ندارم. به سمت صندلیم رفتم که هنوز ننشسته بودم، دستم کشیده شد.

 

منو فراموش کردین بانو؟

 

بله شمارو کاملافراموش کردم؟ آهان یادم اومد، شما همون میشی نیستید تو لباس روباه وهمچنین وحشی، دستمو از دستش بیرون کشیدم. صدامم می‌زدین همراهیتون می کردم.                                                                     آهنگ والاس گزاشته شد، یه رقص انگلیسی مخصوص درباریان وسلطنتیها ، برای رقصیدن زوج‌های جوان ، شاهزادگان انگلیس. رقصی که بارها و بارها با امیرارسلان تمرین کردم، خندیدمو اذیتش کردم. خودمو به خنگی زدم تا بلاخره رضایت دادم وگفتم یاد گرفتم یادم نمیره سر این رقص چقدر چرزوندمش وخودشم خوب می دونست.                                       «مرد به عنوان ستون محکم آن رقصه، حرکات بسیار آرام دست و چرخش ها گردشهای بسیار آرام امازیاد. اما در اون زمان پاه‌ها دائما به هم نزدیکو دور میشن،وحرکت روبه جلو وعقب زیاد بوده وبا سرعتی آهسته صورت می گیرد.» چون رقص خاصیه برای همین فقط خودمون دونفر وسط داشتیم می رسیدیم. ونور افکن روی ما بود. هردو روبه هم خم بودیم آهنگ به اتمام رسید. هردو به نفس نفس افتاده بودیم، ناگهانی لبامو بوسید. قلبم چنان ضربان گرفت که انگار می خواست مثل دیگ بخار منفجر بشه. به خودم اومدمو لبشو گاز گرفتم .مهمونا داشتن برامون کف می زدن.

 

فکر کنم توهم وحشی شدی.

 

تو حق لمس کردن لبای منو نداشتی؟

 

قبلا لمست می کردم مانعی وجود نداشت؟

 

قبلا نمی دونستم چنین گرگ صفت، پستی هستی؟اما الآن می‌دونم.

 

قد راست کرد و به همراه خودش منو راست کرد با نگاه کردن به دانایی وبعد به من گفت.

آقای دانایی شب همه چیزو بهت میگن واز فردا باید چیکار کنی، کار اصلیت اونه وهمه چیز بستگی به اون کار داره، وقتی کارت تموم شد آزادی وبرگه آزادیتم دست دانائیه، دانائی بهش نشون بده وکاملا توضیح میدی. شبتون خوش خانم اعتمادی.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو پنجم

لباسمو با عصبانیت به یه سمتی پرت کردم، کفشامو از پام درآوردم وهرکدومو به یه سمتی پرت کردم، همشون حالمو به هم میزدن. دستی محکم به روی لبام کشیدم تا رژم وجای بوسش پاک بشه، ازدرونم آتیش می بارید. با همون لباس زیر به جلوی آیینه میز آرایشم رفتم، دستامو لبه میز تکیه دادم ونظاره گر قیافه ی مسخرم شدم، من درهر شکلی باشم باز هم مسخرم .الآن میفهمم اون حس چیه، حس من فقط تنفرو خشم نیست. انتقامه ،انتقام از تک تکتکشون. جیغ بلندی کشیدم و دستی روی میز لوازم آرایش کشیدم وهموشونو روی زمین پخش کردم که صدای بدی تولید کرد.باصدای بلند به خودم گفتم:بد باهام تاکردیدن ،خیلیم بد، بدکردین با من وزدم زیر گریه.


ملودی جون حالت خوبه؟ صدای چی بود ؟ درو باز کن ملودی جون، خواهشا، دلنگرانتم، یه چیزی بگو‌، خواهش می کنم.

 

داد زدم ساکت شو لادن، من ملودی جون نیستمو، خانمم. اینو یادت نره ،ملودی بودم که سرم کلاه گزاشتیو گولم زدی، چند روز نه و نزدیک به هفت سال، دیگه نمی‌خوام ببینمت وصداتو بشنوم، ازاینجاگمشو.


خانم به خدا مجبور بودم، من اینجا خدتمتکارم وآقا درگردن من حق زیادی دارن.


من چی؟ من چی بودم؟ دوستت نبودم؟ معنیه دوست چیه؟ الآنم که چیزی نمیگم، برو پیش همون آقات، گردنت حق زیادی داره، نکنه کنار منی یه وقت زیر پات خالی بشه؟ لازم نیست دیگه فیلم بازی کنی و ادای دلنگرانارو بازی کنی ،گفتم گمشوبرو از اینجا.


من هیچ وقت برای شما فیلم بازی نکردم، فقط درمورد آقا حرفی نزدم چون حق گفتنشو نداشتم. اومدم چون واقعا دلنگرانتون بودم، اومدم بگم آقای دانایی گفتن بیاین پایین، داخل کتابخانه هستن اونجا منتظرتونن.


از صداش مشخص بود بغضش گرفته اما برای من دیگه مهم نبود. از امروز ملودی مُرد و ملودیه دیگه ای متولد شد. دوش آب سردی گرفتم که یکم به خودم بیام، بعداز پوشیدن لباس به کتابخانه رفتم، بین راه صدای امیرارسلانو شنیدم (باز که باموهای خیس داری میای پایین،برو خشکشون کن)تاخواستم برگردم، مثل روانی ها خوددرگیری پیداکرده باشه، به خودم نه ای گفتم.                                                          با خودم با افکارم لج کردم وراهمو ادامه دادم. امیرارسلان این موه ها دیگه هیچ وقت خشک نمیشن.


دانایی: بفرمایین.


درو باز کردم و داخل اتاق شدم، با بستن در به طرف اتاق دانایی رفتم سردو خشک گفتم می شنوم.


بشین دخ، خانم اعتمادی.


روی صندلی نشستم.


داخل این پاکت تمام مدارک تحصیلی هست که تا الان گرفتین و حتی مدارک تافِلتون و آیتی و ماباقی، متاسفانه یه دوره ی کارآموزی بود که مدرکی نداشتن.
این پاکت، وکالت نامه تام الاختیار طلاق نامتون هست که هرگز نه شما سراغشو گرفتین نه ما صحبتی از اون کردیم وشما هنوز رسماً وقانونا همسر آقای مهراد کیان هستید.
این پوشه تمام مدارک مربوط به کلاه برداریها وصاحبانی که از اونها دزدی شده و اینکه جناب سرمد تسویه کردن.
مدارک زندان وآزادیتون.
واین هم،آدرس مهراد کیان و همسرش شیوا، طبق تحقیقات آقای سرمد درمدت زمان دوسال، اول رفتن هند بعداز هندم چین، ژاپن، آلمان والآنم بهترین کشور ساختو ساز، کانادا هستن.شرکت اصلیشونو اونجا افتتاح کردن، هرچند که آلمانم یه شرکت به جا گزاشتن ورفتو آمدی هم دراونجا دارن واسمهایی که ثبت کردن، به اسمهای آلمانی.                                              فرانک کِروگِر، کلودیا شیفِر. آدرس ها،شماره تلفن‌های شخصی، منزل، محلهای کار، پاتق هاشون، رستوران های مورد علاقشون وخیلی چیزهای دیگه، آقای سرمد درطی سالیان بعد، فقط مراقب این بودن که این دونفر از چنگشون فرار نکنن که هرچند پیدا کردنشان براشون کاری نداشت. 


چرا خودشون نگرفتشون؟


چون گرفتنشون ووصول طلبشون کار شمابود، نه ایشون.

بله درسته، من باید تاوان احمق بودنم و میدادم نه ایشون.


ملودی، خانم اعتمادی.


ادامه بدین آقای دانایی، دوست ندارم تایمتون بابردن اسم من یافامیلیم هدربره.


این کارتونه. آقای سامان بادیگارد شماست و همیشه درکنار شما هستن، به محض نیاز به کمک بیشتر فقط نیاز هست به سامان بگید خیلی سریع جور میشه، پول کم آوردی با من تماس بگیرید به کارت واریز میشه، شما اونجا آزادین فقط باید پول برگرده، به همون مقدار که کلاه برداری شده نه یه ریال بیشتر نه یه ریال کمتر و این هم بلیط های یک طرفه هروقت اوکی شد پروازتون اعلام میشه.

نیشخندی روی لبم نشست، آزادم، چه جالب! از یک طرف میگن سودش می‌دونی چقدر میشه، میتونی با پول درآمد دکتری بدی؟ الان میگن به اندازه کلاه برداری.

 

وقتی پول به این شماره کارت واریز بشه این سند به شما داده میشه. سند آزادیتون، اما اینو بدونید دراین امارت به روتون همیشه بازه.


شماها یه مشت کلاه بردارین، کسایی که فکر می کردم فرشته ی نجاتین وبرای خود من، یه آدم، دارین قدم برمی دارین، چون متوجه شدین من واقعا بی گناهم. اما اشتباه کردم، شما منو پرورش دادین برای گرفتن انتقام، برای یاد گرفتن کلاه برداری درقالب خانم متشخص، اصیل.
 درصورتی آقای سرمد، هِه، یا بهتره بگم جناب امیرارسلان سرمد، اگر اسمشو مثل سمتش دروغ نباشه؟ خیلی راحت میتونست پولشو پس بگیره ومنو هفت سال تو این امارت زندانی نکنه،باید مثل لادن از من کار می کشید، من خانم شدن نمی خواستم، من رقصو قرو قمیشو راه رفتنو اصیل بودن نمی خواستم،من فقط یه زندگیه عادی می خواستم من یه یه آرزو داشتم، اینکه دکتر باشم، که اینو هم از من گرفت وشغل شریف انتقام گرفتنو دستم داد. بهش بگو هیچ وقت نمی بخشمش ودرضمن، یه روز گفتم چنان سرمایه ای دریک روز دربیارم که تا الآن تو خوابم نه دیده و نتونسته دربیاره. می دونم صدامو می شنوی، می دونم می بینتم، جناب امیرارسلان سرمد، ازت متنفرم، از توی عوضی تراز مهراد و تورج، متنفرم.


داری اشتباه می کنی، جناب امیرارسلان برای کارهاش دلایل خودشو داره.

 

خیلی غلط کرده، مگه یه موجود زنده حق انتخواب نداره، شماها همتون یک شکلو یک رنگین، حتی دخترا، از یکی یکیتون متنفرم، بهش بگین بااون دلایلش بره به درک.
دعا میکنم همون‌طور که قلب من از تپش ایستاد، قلب اونم از تپش بایستاده.
نایستادمو از کتابخونه زدم بیرون وتنها چیزی که شنیدن اسمم بود که دانایی را تعجب به زبون آورد.

شبانه ساکمو جمع کردم با تمام مدارکم با سامان تماس گرفتم وگفتم ساعت پنج از عمارت میزنم بیرون نمی‌خواستم با هیچ‌کس رودررو بشم حتی لادنو نجمه خانم، هر چند که مطمئنم بودم امیرارسلان گزارش لحظه به لحظمو از سامان میشنوه ،خوب بشنوه.

 

کجا بریم ملودی خانم؟

 

خانم اعتمادی، دیگه دوست ندارم به اسم کوچیک صدام بزنی، متوجه شدی؟

 

چشم خانم.

 

برو هتل، فعلا اینجا یه مدت کار دارم.

 

چشم.

 

بعداز جای گیری در هتل از سامان خواستار آمار تورج وزنشو دخترش شدم. کامل وبدون هیچ کمو کاستی ،فردا بعداز ظهر به اتاقم اومد وگزارش داد.


تورج خونه نشین شده، ام اس داره وبا داشتن استرس پاهاش بی حس میشه وراه نمیتونه بره و یجورایی برشکست کرده ووضعیت مالیش به خوبیه قبل نیست.
همسرش توی یه فروشگاه بزرگ پوشاک کار می کنه.
ودخترشون خانه داره. 


خانه دار، دانشگاه نمیره؟


نه، کنکور رَدیه واز همون اول گفت نمی‌خواد ادامه بده، کارهای متفاوتی می کرد تاکمک دست پدرو مادرش باشه، تا یه مدت پیش که با پسر دکتر پدرشون آشنا شدن وبعد از مدتی از هم خوششون اومد وخواستگاری کردن والآن نامزدن.


عقد یا نامزدیه؟


نه یه نامزدی ساده.


خوبه، برام یه مرد سن بالا، معتاد گوشه خیابونی پیدا کن یکم به سرو وضعش برس، فرداشب جلوی درب هتل می بینمت.


چی؟


چی، چرا، آخه، نظردادن ،خوبه، بده، اصلا سوال نداریم، فقط چشم، متوجه شدی؟


بله خانم.


خوبه، اینبارو که هیچ دفعه ی بعدی که آمارخواستم سرعت عملت اینقدر پایین باشه عذرتو می‌خوام، پس حواستوخوب جمع کن. الآنم به جای وقت تلف کردن برو کاریو که گفتم بکن.


چشم خانم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو ششم

بفرمایید خانم، اینجا با کی کار دارین؟

 

باخانم مینا و تورج محبی کاردارم.

 

خودم هستم، اما الآن همسرم خونه نیستن، شما؟

 

بدون توجهی به تورج فشاری به درخونه دادم و درو باز کردمو پامو داخل حیاط خونه ی پدریم گزاشتم، چون ناگهانی بودغافلگیرشد ونتونست‌عکس العملی نشون بده. به دنبالم اومد تاخواست جلومو بگیره سامان مانعش شدو نزاشت، درو بست که جلب توجه نشه، احمیتی به دادو بیدادش ندادم، با چشمانی که غم ازش می‌بارید تمام خونه رو زیرو رو کردم ورو به روی در بسته ی اتاق خواب همیشه قفل پدرو مادرم ایستادم.

 

«گذشته»

کجا ملودیه من؟

 

بابا من امشب بیام پیش شما بخوابم؟

 

چی می‌شنوم؟‌ مینا، خانمم شما هم میشنوی دخترت چی میگه؟ انگار بوی ترس داره میاد، تو هم میشنوی ملودیه من؟

 

نه من نمیشنوم، بابایی من که دارم میرم تو اتاق خودم بخوابم حتما تو یا مامان ترسیدیدن. بابا قه قهه ای زدوگفت:ای شیطون حاضرجواب.

باباگونمو بوسید، منم همینطورمثل هر دختر بچه ای جستو خیز کنان به طرف اتاقم رفتم وشنیدن بابا گفت ای بروجک ملوس من. از یادآوریه گذشته ودلتنگی، زمزمه کردم بابا.

 

تو،تو ملودیِ؟

 

تورج انگار زمزممو فهمید.

 

ملودی؟

به حالت قبل برگشتمو روبرگردوندم، خوب شناختی؟ شنیدم ام س داری و نمیتونی زیاد تعادل داشته باشی ،دستو پاهات تعادل ندارن، شرکت پدرمو که به برشکستگی رسوندی، زنو دخترت هم کار می کنن تا توخرج دکتر ودوا و درمونت کم نیارن،بلاخره گرونیه.

 

من تورو تو هر شکلیم که باشی میشناسم. چیه ؟ فکر کردی مینا ودخترم، مثل توی  احمق هستن       که توسط اون سرمد بزرگ آزاد شدی ومعلوم نیست کجاها نفروختت وچه پولایی براش پارو نکردی که الآن شکلو قیافت شده این وبرام بادیگارد آوردی تا یِوقت خش نیفته روت تا از سکه نیفتی؟نه اونا مثل تو نیستن، شرفشونو مهم تر از گشنگی یازندونی بودن می دونن، اگر دنبال پولن از راه درست دنبالش هستن نه از راه‌های کثافت گری.

 

پوزخندی زدمو به نزدیکش رفتم، اول یه مشت ومکحم به دهنش زدم تا خواست راست بشه یه لگد برگردان به گردنش زدم که با اون هیکل گنده نیم متر آنطرف ترپرت شد. خون از دهنش بیرون میومد و مرتب سرفه می کرد. از درد بدن آخو اوخ می گفت. تا سامان خواست کمکش کنه با اشاره دست مانعش شدم. روی مبل نشستم پامو روی آن پاک گذاشتم ومنتظر نشستم تا مینا وتینا بیان.

 

دستو پات بشکنه دختره‌ی عوضی.

 

اگه یه کلام دیگه از دهنت بیرون بیاد خونت حلاله، من ملودیه هفت سال پیش نیستم. اون ملودی که پشت میله های زندان که براش ققهه زدی وبا کراهت تمام اعتراف کردی، مُرد.                                                           صدای درخونه اومد وپشت بندش صدای مامان که آقا تورج، آقا تورج راه انداخته بود. کم کم صداش نگران شد، سراسیمه درو باز کرد وداخل شد، با دیدن تورج محکم به روگونش زد.

 

خدا مرگم بده آقا تورج چی اتفاقی برات افتاده؟ چرا دهنت خونیه؟ خوردی زمین؟ باز بیماریت اوت کرده؟ داروهاتو نخوردی؟

 

نخیر ازدخترت که هفت سال ناپدیدبود و الان سرو کلش با این شکلو شمایل پیدا شده بپرس.

 

مامان با تعجب روشو برگردوند ومنو که مثل پرنسسها، روی مبلهای نشسته بودم دید و سامان که درکنار مبل ایستاده بود وبدون کلامی به روبرونگاه می کرد.

 

تو، تو، باورم نمیشه؟

 

چرا باید باورت بشه؟ مگه منی برات وجود داشتم که الآن با دیدنم باورت بشه؟

 

معلومه که بودی، می‌دونی چقدر دنبالت گشتم؟

 

زدم زیر خنده، دیوانه وار می خندیدم، وقتی خنده ام بند اومد تلخ شدمو گفتم: یعنی دنبالم گشتی، دلنگرانم بودی؟ دوما تو زندان بودم پشت درزندان داشتی خودتو هلاک می کردی، دوبار دادگاهی شدم و تو دادگاه برای دخترت اشک تمساح می ریختی؟ الآنم نگو که هفت سال دنبالم گشتیو ‌پیدام نکردی که خندم میگیره.

 

منظورت چیه؟ می خوای بگی من بی مسئولیتم؟ دارم دروغ میگم؟ تو دخترم بودی، حالا هرکاریو که کرده بودی، حالا هرچی هم بودی، از تورج خواستم پیدات کنه.

 

دوباره صدای خنده وقه قهه ام کل خونه رو پر کرد، نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. وای، تاکی میخوای فیلم بازی کنی مادر فداکار، من هیچ وقت دختر تو نبودم، دختر تو تینا بود.اگر من دخترت بودم خودت دنبالم می گشتی نه اینکه دشمن خونیمو بفرستی برای پیداکردنم. کسی که شرط گذاشته بود یا زن یه پیرمرد بشم یا ازخونتون برای همیشه برم بیرون، یادت که نرفته خودت به من گفتی، گفتی خسته شدی گفتی آسایش برات نذاشتم یادت اومد.

 

ملودی؟ تو اینجایی؟ مامان ملودی بلاخره پیداشد؟ خواهری تویی؟بلاخره برگرشتی؟ چقدر عوض شدی؟خشگل شدی.

 

بیا خودشم پیدا شد. تینا توهم ادعات میشه خواهر منی؟

 

معلومه که خواهریم.

 

خواهر؟ برام معنی کن خواهرو؟ ما دوتا خواهر چیمون مثل هم بود؟ توچیا داشتی که منم داشتم؟ کتکایی که من میخوردم،گرسنگیهایی که من می‌کشیدم تو می‌کشیدی؟ محبتها، نوازشهایی که تو می دیدی من می دیدم؟ اصلا اتاقامون مثل هم بود؟ خرید لباسامون، مهمانی رفتنامون، گردش کردنامون؟                                                                  آخه مینا خانم چیه من مثل دخترت، مثل تینا بود که ادعات میشه منم دخترت بودم. حتی عروس کردنمم مثل یه دختر عادی نبود، تو حاضر شدی منو بدی به یه پیرمرد، نه یه بار بلکه دوبار، وقتی دیدی تن دادم به ازدواج به یه مرد زن دار‌ نزدی تو دهنم بگی خودم تا آخرش پشتتم. اما برعکس، گفتی تورج گفته  اگه این ازداج سرگرفت که هیچ وگرنه تو این خونه هیچ جایی نداری. من چه راهی داشتم؟ تو بگو، تو که میگی مادرمی بگو چه راهی داشتم؟ اگر بابام زنده بود من تو این کوچه به عنوان کلاه بردار دوازده میلیاردی دستبند می زدن وبه زندان می بردن؟ اگر بابام زنده بود این مردی که آقا تورج، آقا تورج، به نافش میبندی تو دادگاه اعلام می کرد این دختره بارها تو خونم دزدی کرده ومن فقط به خاطر همسرم ومادرش حرفی نزدمو شکایت نکردم واگرم کتکش زدم وهمسایه ها شاهدن به خاطر دزدی هاشه.

تورج!

عزیزم داره دروغ میگه، مینا توحرف این دختری که هفت ساله معلوم نیست کجا بوده، چیکار کرده رو باور می کنی؟

 

کجا بودمو، چیکارکردمو،بفرمایید. دستمو که حاویه چند پوشه بود دراز کردم وبه طرف تینا گرفتم، تینا بلند بخونو توضیح بده، اما اینکه چیکار می‌خوام بکنمو بعدا میگم.

تینا به کنارم اومد مدارک امضا شده کار کردن در خانه ی آقای سرمد وتضمین شده دادگاه  طبق شرعو عرف جامعه جمهوریه اسلامی. مدارک تحصیلیم، دکتر جراحی قلب،کامپیوتر و آیتیو ‌به دستش دادم.

 

با دیدنش اول نگاهی به من کرد، اشک چشمهاشو پر کرد شروع کرد به خواندن و توضیح دادن، از یک طرف توضیح میداد وازطرفی اشکاشو پاک میکرد.

 

مینا: تو دکتر قلب شدی؟

 

اینا دیگه مهم نیست، مهم کاریه که من براش اومدم و می‌خوام انجام بدم.

 

دخترم ما، یعنی من بهت افتخار می کنم.

 

باسردی گفتم: به تبریک تو نیاز ندارم. آقای تورج تا آخر ساعات کاری امروز اگر تمام اسناد شرکت خونه، اون دوزمینی که روح من و مینا  ازش خبر نداشته رو برگردوندی که هیچ وگرنه، تاکید می کنم، آخر همین امشب، اشاره به سامان کردم، می‌ره تا کاریو که خواستم و بکنه. ومطمئن باش تنها کسی که این وسط ضربه میخورهدخترته، وعذابش برای شماست، کاری به برشکستگی و داغون کردن شرکت پدرم وزحماتش ندارم و حساب بانکیه که سر به فلک می رسید.

 

چی داری برای خودت بلغور می کنی؟ من از مادرت اختیار تام گرفتم، این همه سال زحمت کشیدم الآنم باختم  که باختم به خودم مربوطه.                  زمینای چی؟ حساب بانکیه چی؟ الآنم یه چیزیم بدهکار شدیم تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی؟ فرداهم میرم ازت شکایت می کنم مگه اینجا شهر هرته؟

 

شهر هرت بوده که هر غلطی خواستی کردی.

 

خانم آوردمشون.

 

بیاریدیشون داخل.خوش آمدید آقا ، بفرمایید اینجا بنشینید، تینا جان برای آقا وجمع چای بریز گلومون خشک شد، ایشونم بتونه یکم بیشتر ببیننت چون به خاطر تو اینجا هستن.

 

تو غلط کردی دختره عوضی !

 

به سامان اشاره کردم،سامان سریع پشت سرش قرار گرفتو شونه هاشو حالت ماساژ گرفت که نفسش رفت چه برسه حرف زدن.

 

مینا گریان گفت: هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟ راست میگی، تا بودی سختی کشیدی، من هیچ وقت پشتت نبودم، مادری نکردم، فرق‌های زیادی بینتون گزاشتم، منو تورج اشتباهات زیادی داشتیم، هفت سال نبودی وبا سربلندی برگشتی، اما خواهش میکنم تمومش کن، می خوای انتقام بگیری از من بگیر، دست از سرتینا بردار اون نامزد داره.

 

با لبخند تلخی که از پشتبانیه مامان از تینا به لبانم نشسته بود، دست محکمی برای مامان زدم، تینا هم همزمان با چشمای گریونش وارد شد.

 

میبینی تینا خانم، اونشبم من خواستگاری همین سنو سال داشتما، همین التماسهارو من کردم اما الآنو ببین، درست برعکس، مامان  خونه رو آبو جارو کرد، برام کتو شلوار گرفت ،شربت درست کردو میوه چید، اما داره به خاطر تو از من التماس میکنه. دیگه دارم مطمئن میشم بابام مینارو به عنوان پرستار گرفته یا شایدم نه مینا خانم...

 

مینا:کافیه ملودی به کجا میخوای برسی؟

 

می رسیم نگران نباش. چاییتو تعارف کن حیف نیست یه دختر تحصیل نکرده، خونه دار، پدر از کار افتاده، مادرشم که هیچی بلد نیست، تاشوهرشم میمیره سریع می‌ره عروس میشه تا آواره کوچه خیابون نشه، حالا به درک، هر بلایی سر بچش می خواد بیاد، نیاد، مهم فقط زندگیه خودشه.                                                          اصلامن چی دارم میگم، بیاین فراموش کنیم، شبی به این خوش یمنی، با اجازه بابا تورجم با آقا کاظم قرار آزمایش خونو‌ میزاریم، برای فردا چطوره؟

 

والا خانم هرچی شما بگید.

 

آه، اصلا یادم رفت اول نظر بابا تورجمو‌ بپرسم.

بابا تورج برای فردا صبح خوبه؟

 

مینا با پلیس تماس بگیر تا این شارلاتان دزد بگیره ببره بیرون.

 

با پلیسم تماس می گیرم.اما این شما نبودیم روز قبل آخرین دادگاهم اومدین ملاقات با افتخار تعریف کردین هرچی بابام بدست آورده مال شما بوده و بابام زرنگی کرده از چنگ شما درآورده ،از نمرات عالیه، از شغل، شرکت، حساب بانکی وبخصوص زن مورد علاقت. وقتی منو برای اولین بار تو آغوش عشقت دیدی حالت به هم خورده وقسم خوردی به هر طریقی شده هرچیو ازت گرفته ازش پس می گیری؟

 

گفتم که چی ؟من که نگرفتم خدا گرفت، خدا خودش حقو به حق دار رسوند.

 

جدا؟ مطمئنی راست میگی؟ یا راست میگین؟

 

خدای من دارم دیوونه میشم، اینجا چه خبره؟ اینا چی دارن میگن؟ تورج ملودی داره چی میگه؟ منظورت چیه ملودیه ؟چرا دوپهلو حرف میزنی؟ اصلا این حرفها چیه؟ تورج کی به ملاقاتت اومده؟

 

پس خبر ندارین؟ یا دارین خودتونو می‌زنی به نفهمیدن؟

 

سامان شماره ۱۱۰بگیر، آدرس بده بگو یه گزارش تخلف وشکایت داریم.  وای سامان دلیلشو به پلیس چی بگیم؟ آهان، دست بردن دروکالت نامه ای تنظیم شده بین تورج محبی ومینا نادری، اگر وجود داشته باشه؟ دزدیه زمین وحساب بانکی  به نام مهدی اعتمادی که تمام مدارکهای قانونیشم حیو حاضره. تا همه چیز برای همه مشخص بشه و بعدم تکلیف این دوتا زوجم معلوم بشه تابدون آبرو ریزی برن سرخونه زندگیشون. تینا جون که نمی خواد پسر آقا دکتر از گند کاریه پدر مادرش چیزی بفهمه؟ هرچند گندشم که دربیاد این کیس هم می‌ پره وکسی دیگه ای هم فکر نکنم جز امسال آقا کاظم پیدا بشه؟

 

تورج: محاله، امکان نداره، داری دروغ میگی؟ این امکان نداره؟ جریان مال بیستو هشت ساله خرده سال پیشه.

 

 

با لبخندبراش کف محکمی زدم. آفرین تورج جون. امکان اول: رشته ی آیتی که دخترت برات گفت، آیتی می‌دونی چیه ؟یه حک کردن ساده، از سال فوت پدرم تا قبل از ازدواج با مادرم و صدا و فیلم ضبط شده ی الآنت.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو هفتم

لعنت بهت ملودی، این نفرت من به تو بی دلیل نبود، چون درست کپیه پدرتی.

 

ممنون، بهترین خبری بود که تو کل زندگیت بهم دادی اما با این حرفها باید بگم من زیاد نمی تونم منتظر جواب بمونم، تینا اتاق قبلیه منو برای همسر آیندت آماده کن تا فردا زودتر به کارهامون برسیم.

 

مینا همون‌طور که اشک‌می ریخت داد زد: تورج کافیه من دیگه به تو اجازه ی پیش رَوی نمیدم، مطمئنم باش اگر بیستو هفت سال قبل پیش هم می دونستم، هرگز بهت اعتماد نمی کردمو ازدواجی درکار نبود.

 

تورج حِرسی خودشو به زور از روی صندلی بلند کرد ولنگ‌زنان به طرف اتاق خوابشون حرکت کرد. پشت سرش مینا وبعد من. درگاوصندوقو بازکردو سندخونه وشرکتو به طرف من پرت کرد.

 

حالا گمشو‌از زندگیه منو همسرم برو بیرون.

 

هِه،به همین راحتی؟ درمورد من چی فکر کردی؟ سندای زمین‌ها، دفترچه ی حساب بانکیه بیستو هفت سال پیش که پدرم برامون به جا گذاشته وپرونده ی کارهایی که تا الآن تو اون شرکت انجام دادی.

 

من نه زمینی دیدم، نه سندی، نمی دونم از چه سندی حرف می زنی؟

 

پامو روی انگشتان گزاشتم ومحکم فشردم، صدای زجه هاش بلند شد، انگار داشتم صدای زجه ها و دردهای خودمو می‌شنیدم من چطور با اون سن کم تحمل می کردم؟

 

کافیه ملودی، تورج مریضه سنی ازش گذشته، نمی‌تونه تحمل کنه. 

 

منم کم سن بودم،یادت میاد؟ اونموقع به تورج نگفتی کافیه اما من  تحمل کردم. اونم تحمل میکنه، حالا چی پیرمرد خرفت؟ بازم یادت نیومد؟

 

با نعره های بلند، نه ای کشیده گفت.

 

پامو برداشتم. مهم نیست، وقتی رفتی خونه ی سالمندان وهمسرتم رفت خونه اینو اون تمیز کاری ودخترتم عروس کاظم شد و شب تا شب بساط نعشگیه شوهرو دوستاشو جور کرد شاید یادت اومد، اما می‌دونی چیه؟ اینکه دیگه دیر شده، خیلیم دیر شده، برو بیرون مینا.

 

ملودی خواهش میکنم، کافیه، من با تورج حرف می زنم هرچی که بخوای بهت می دم.

 

برگشتمو تو صورتش براق شدم. برای چیه این مرد دخترتو تا حالا پس زدیو می زنی، چرا برای یک بارم که شده باورم نمی کنی، چرا داری بخاطر این عوضی واین همه کارهایی که کرده و براتم ثابت شده، بازم داری التماس می کنی؟

 

پدرت مرده، توهم گلیمتو از آب کشیدی بیرون، من دیگه دلم با این مرد صاف نمیشه اما نمیتونم سرپیری طلاق بگیرم. بخاطر تینا هم که شده باید بمونم، به خاطر غلطی که کردم باید تاوان پس بدم، بسوزمو بسازم. هر چی که تو بگی میکنم، خونه ی مردم نوکری می کنم تورج باید بره خونه سالمندان میزاریمش، اما تینا نه، بزار با نامزدش ازدواج کنه.

 

متاسفم، تا حق به حق دارش نرسه نمیزارم. لازم نیست تا فردا صبح صبر کنیم. نیاز به آزمایش خونم نیست، میبرمشون محضر خونه ی آشنا، یکم سیبلشون که چرب شد عقدشون می کنم. تحملشو ندارین نیاین. از اتاق بیرون اومد ومینا پشت سرم التماس کنانو گریان، تورج داد زد قبوله، همشو‌میدم.

 

لبخند پیروزی زدم، برگشتیم به اتاقش .منتظر نگاهش کردم مثل آدمایی شده بود که توقمار همه چیزشونو باخته باشن ، واقعا هم باخته بود.

 

اینجا نیست، تو گاو صندوق شرکته، منم الان اصلا توان حرکت ندارم.

 

مشکلی با حرکت کردندت نداریم، سامان کیفمو بیار.

 

چشم خانم.

 

سامان کیفمو که به دستم داد، سوزنی بیرون آوردم و همزمان گفتم تماس بگیر وبگو دو تا بفرستن دم شرکت ومنتظر باشن تا ما بیایم، تو باید اینجا بمونی.

 

چشم خانم .

 

سگای وفاداری داری.

 

برای تو همه، سگ، احمق و عوضین اما برای من دوستو رفیقو همکارن، نه بادیگارد و نه چیز دیگه ای.

 

این چیه؟ چه بلایی سرم میخوای بیاری؟

 

چیه؟ می ترسی بخوام بکشمت؟ خیر آقا تورج، تو حالا حالا ها باید زنده بمونی وتاوان تک تک کارهاتو بدی، یه سوزن خارجیه برای بیماریت، تا چند روز شارژی، نیاز نیست این زن برای تو این طوری خودشو تو کوچه خیابون آواره کنه، هرچند که...

 

چرا حرفتو کامل نمی کنی؟

 

بزودی می فهمی.

به محض رسیدنمون، دوتا مرد هیکلیه درشت اندام که از سامانم گنده تربودن دم شرکت منتظر ایستاده بودن، تورج بادیدنشون با دهنی باز گفت: تو دکتر شدی یا گانگستر ی چیزی؟

قبل از پیاده شدن هردوشون دوطرف درب ماشین ایستاده بودن درو که باز کرد پیاده شدم.                         دستاشونو باز کنید بیاریدیشون بالا به دفتر شرکت.

 

چشم خانم اطاعت میشه.

 

لازم نیست با اون خانم باخوشونت رفتار کنید. بارسیدن به دفتر ونگاه به دورتادورش متوجه شدم اینجا سلیقه ی پدرم نیست.

 

آوردیمشون خانم.

 

ولم کن، اینجا که دیگه فرار نمی کنم.

 

اشاره کردم که دستشو رها کردن، به طرف زیر میزش رفت، کاشیشو برداشت ورمز دستیه گاو صندوقشو وارد کرد (یعنی من درخلقت توآدم عتیقه، قصر حجری موندم.خوبه الان ورشکست کردی و تا حالا بهت دزد نزده)دوتا سند منگوله دار وتعداد زیادی دفترچه بانکی ودسته چک های بدون برگه به طرفم گرفت. بزار روی میز، پسرا یکیتون بزاره داخل نایلون.

 

دیگه تموم شد؟ الان دیگه دست از سرمون بر میداری؟

 

وصیت نامه پدرم.

 

چه‌وصیت نامه ای؟ اینودیگه ازکجا درآوردی؟

 

 

قبلا درمورد زمین‌ها وحساب بانکی هم همینو گفتی؟ اما دیدی که چطوری به یادت آوردم.

 

برو بابا، من وصیت نامه ای نه دیدم نه چیزی درموردش می‌دونم. من نه محضردار بودم نه وکیل پدرت.

 

راست میگی، دست داخل کیفم کردم، کپیه سند خونه شرکت زمین‌ها وکپیه مقدار آخرین حساب بانکیه پدرم در بیستو هفت سال پیش وکپیه وصیت نامه رو روی میز گزاشتم. تو محضر دارنبودی اما محضردارو خریدی اینم کپی هاش.

 

تورج! تورج! من به تو(مامان گریه می کرد ومابین گریه هاش با تورج دربهت ناباوری حرف میزد و گله گزاری می کرد.) اعتماد کردم.

 

هنوز مونده مینا خانم بشنوی، هنوز عذاب وژدانهات مونده، نمیخوای متن وصیت نامه رو بدونی؟ اینقدرخونده بودم که ورد زبونم شده بود انگار روی قلبم با اهرم داغ حکش کرده بودن.

بسمهی تعالی

سلام من به همسر عزیزم مینا ودختر کوچولوی نازم ملودی خاص من و هردو نصف قسمت مساویه قلب من. زمانی این وصیت نامه رو می خوانید که من درقید حیات نیستم .از اینکه شمارو تنها گزاشتم وسرقولم به همسر عزیزتر از جانم، دخترم، پاره ی تنم نماندم متاسفم. یه مدته هست که حس می کنم درمحیط اطرافم یه چیزهایی عجیبو غریب داره اتفاق میفته واطرافیانم تغییر کردن، حس می کنم نگاه های دوستانه  تبدیل به نگاه  خشمو پراز نفرت شده ،کینه، دشمنی. نمی تونم به خودم وشماها دروغ بگم حس نا امنی می کنم ، برای همین شمارو برای دوری از اتفاق که فقط حس می کنم قراره بیفته دور می کنم وبه یه مسافرت خارج می فرستم تا بتونم سرمنشاء این اتفاقو پیدا کنم وبا صحبت حلش کنم. من تاحالا آسیبی به کسی نرسوندم وشاید به خاطر پیشرفت کاریم باشه. واقعا نمی دونم وگیجو سرگشته ام .اما می‌خوام قبل از هر اتفاقی درصحت کامل عقل و هوش ودرحضور محضر دار آقای مجید دهقان محضر دار محضر مشاع، به جز۱/۸منزل۴۵۰متریم درمنطقه حافظیه به دخترشش سالم ملودی اعتمادی و همچنین به جز۱/۸شرکت ساختو ساز، ماباقیش به دختر شش سالم ملودی اعتمادی برسه و۱/۸ های خانه وشرکت به همسر عزیز تر جانم مینا، اما تازمانی دخترم، ملودی به سن قانونی برسه قیم قانونیش مادرشه واداره اموالش به او سپرده می شود..علاوه بر این دو قطعه زمین یک قواره درمنطقه قیطرانیه به متراژ هزار متر ،ویک قواره زمین ۱۵۰۰متری درزعفرانیه وحساب بانکی به مبلغ سیزده میلیونوششصدو نود هزاررتومان نقد برای دخترم ملودی اعتمادی به ارث میزارم.

ومبلغی کنار میزارم برای همسرم برای مراسمم وگزراندن زندگی یک مدت بعداز فوت من، تا از غم من فارغ که شدید از طرف شرکت ماهیانه مبلغی معین شده طبق نرخ روز حساب شده وبه حساب همسرم واریز شود وماباقیه سود شرکت به حساب بانکی که برای دخترم ملودی باز شده است.     دوستتون دارم بیشتر از قلبم تندتر از تپش قلبم.

 

مامان نتونست تحمل کنه گریه کنان از دفتر زد بیرون، منم گریه کرده بودم وخودم نفهمیده بودم، مامانی که همیشه می گفت پدرت مُرد و من چطور می تونستم اون شرکتو اداره کنم وبرشکست می شدیم آواره کوچه خیابون می شدیم بی خرجی می موندیم والآن چیا فهمید و چه کلاه گشادی سرش رفته بود. با پلیس تماس بگیرید. از دفتر زدم بیرون درصورتی که تورج  ذلیلو خار شده کف شرکت پهن افتاده بود.

مامان کنار ماشین ایستاده بود و درحال گریه، چنددقیقه ای بی صدا کنارش ایستادم تا خودشو تخلیه کنه، منم که فهمیدم حالو روزی بهتر از مینا نداشتم درصورتی که تورجو می شناختم اما مینا که تورجو خدا می دونست.

 

من نمی دونستم، به خود مهدی قسم...

 

هیس، نیاز به قسم نیست، نیمی خوام کشش بدم. جای اون مردتوخونه ی پدرم، خونه من نیست.دو راه داری، انتخواب کردن تینا، یا تورج؟ 

 

تینا.

 

میبرمت خونه.

 

تورج چی میشه؟

 

برات مهمه؟ بعداز شنیدن این همه دروغ، دزدی، ظلم و یا ممکنه قتل بابا مهدیم گردنش باشه، الآنم سازمان جرایم پیگیر این قتل شده.

 

به خاطر تینا می پرسم.

 

هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست، به نظرت چه بلایی سر چنین آدمایی میارن؟

 

تو ماشین نشستیم و به خونه برگشتیم.

 

خواستگاری چی؟

 

من مثل تورج نیستم فقط می خواستم مزه ی ظلمشو بچشه ومُغُر بیاد. شرکتو میدم دست یه آدم مطمئن تا سرپاش کنه، تینا هم می زارم تو شرکت، لازم نیست تو کارکنی درموردخاستگارش، فکر نکنم با شنیدن حقایق پای تینا بمونه اگرم موند که مشخصه خیلی عاشقشه، نموندم تیناچیزیو از دست نداده، زمان زیاده و یکی دیگه پیدا میشه ودر شرایط حال همو  می پسندند وقبولش می‌کنه.

 

پس تو چی؟

 

منو فراموش کنید فکر نمی کنم منودیگه ببینید، من کارهای مهم دیگه ای هم دارم بکنم.

 

اما من مادرتم.

 

بیستو هفت سال ندیدیم ماباقیشم روش، شایدم یه روز برگشتم.

 

اذیتتم کردن.

 

هرگز، فقط حامی بودن  ومنو به اینجا رسوندن.

 

خوشبختی؟

 

نه ،تا زمانی که بار اتهام کلاه برداری از روی دوشم بلند نشه نه.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو هشتم

چه مقدار دیگه از راه مونده که برسیم؟


سامان:هنوز یک ساعتی راه هست .


چرا اینقدر این خونه دوره؟


خونه نیست، کاخ سلطنتیه، آقا تو یه منطقیه ی سلطنتی برای شما خونه گرفتن، کلا تو این محله خونه های سلطنتیه. دورتادور حصار کشیدن تا از تورنتو جدا باشه.


الحق که امیر ارسلان فکر همه جاشو کرده. خیلی خیلی خسته بودم، نزدیک هجده ساعت پرواز بود و ازفرودگاه هم راننده به دنبالمون اومده بود تا روسِدال وَنکوور بیارتمون.
فقط می خواستم برسم و یه دوش آب خنک بگیرم وتوتختم بخوابم. هوای کانادای جنوبی گرم بود، توی روز کسی زیاد تو خیابان فعالیت نمی کرد وبیشتر فعالیتهاشون وخوش گزرونی هاشون برای شب بود.
تو فکر بودم که متوجه گذر زمان نشدم با تکان دادن سامان وصدازدنم متوجه شدم رسیدم، از ماشین که پیاده شدم فکر کردم الان داخل یکی از فیلمهای خارجی پادشاهان قدیمی هستم ومن به جای اون پرنسس ها روبه روی اون کاخ ایستادم. هرچی از زیبایی باغ سرسبز ونمای کاخ بگم کمه. نمیشه وصفش کرد، اگر بیرونش اینقدرنفس گیره وای به داخلش.
راننده روبه من گفت:خانم اجازه هست؟ وقتی تایدمو‌گرفت صداشوکمی بلند کرد( نیکلاس).
در امارت به سی ثانیه نکشید باز شد ومردی حدود چهل ساله بیرون دوید، راننده هم به بالای پله ها رفت به چیزی با هم پچ پچ کردنو پایین اومد رو به من گفت(البته به انگلیسی)ببخشی خانم من رانندتون هستم هروقت لازمم داشته باشید تو خونه نگهبانیم، به نیکلاس بگید به من اطلاع میده ماشینوآماده میکنم.


ممنون نیک میتونی بری.
به بالا که رفتم خدمتکاراجلوی در صف کشیده بودن، هفتا زن وچهارتا مرد، نیکلاس از خودش شروع کرد به معرفی  کردن تا آخرین نفر وهر کدام که اسمش برده می شد خوشبختم می‌گفت. دوست نداشتم صمیمی باشم فقط نگاهشون میکردم وگاهی جوابم با تکون دادن سرم بود.
یکی از خدمه اتاقمو که در طبقه بالا بود نشونم داد، پله های کوتاه اما کشیده که با فرشهای یکدست قرمز پوشیده شده بود.ودوطرف پله ها نرده های خوش تراش زیبای مرمر، اول یک قسمت بود بالا تر که می رفت  دوشاخه میشد وبه سالنهای مختلف ختم می شد.

                  ***
خانم دوتا دیگه ملک شرکتی هست اگر نپسندید شرکت ما دیگه نمی‌تونه برای شما کاری بکنه.


ترجیح میدم اون دوجای دیگه هم ببینم.


بفرمایید.


چندروزه داریم توبهترین منطقه ی ونکوور کانادا دنبال یه دفتر بزرگو شیک وخاص که درخور یک خاندان سلطنتی باشه، برای زدن شرکت فروش مصالح وماشین آلات ساختمان سازی می گردیم.


خانم رسیدیم.


با سامان از ماشین پیاده شدیم نگاهی به ساختمان روبروم انداختم، یعنی این مردمنظورمو نمی‌فهمه؟ هوا آتیش بود داشتم پوست می نداختم. یه لباس نازک آستین دارپوشیده بودم تا بدنم سیاه نشه، ولی فکر نکنم تأسیری داشته باشه؟


خانم این نیست، این ساختمانی که میگم این طرف خیابانه.


قبل از نگاه کردن به ساختمان برگشتم وله مرد املاکی یکم تند شدمو گفتم: میشه لطف کنید منو اینقدرخانم خانم صدا نزنید، من خانم یورک هستم، بئاتریس یورک.


ببخشید خانم یورک بفرمایید از این طرف.


نگاهم به ساختمان افتاد یکی از ابروهام ناخودآگاه بالا رفت، ظاهرش که خوبه، امیدوارم داخلشم خوب باشه.


منم فکر کنم خوشتون بیاد، این مکان در چند سبک ساخته شده همه دوست ندارن  اما خوب مشتری هایی هم هستن که جذب بشن. 


ریز به ریزشو نگاه کردم عالی بود درست چیزی که تو فکرم بود.سامان بریم.


خانم یورک اگر نپسندید بریم مورد بعدی؟


نه،میریم شرکت املاک می‌خوام قرارداد ببندم.


تبریک میگم خانم یورک.


قرارد داد بسته شد، کارای دیزاین شرکت به سامان سپرده شد. من کارهای مهمتری داشتم، دیدن مهراد وشیوا، باید خودم تا زمانی شرکت روپا می شد زیر نظرشون می گرفتم.
نمی‌دونم این هفت سال چه سِری داشت که من اینقدر صبور شده بودم وآرامش تمام وجودمو گرفته بود. تنها نکته ای که توجهمو جلب کرد این بود که رویِ دیگه ای از رَوَند سیستم رفتاریشونو می‌دیدم وتیپهای عجیبیشون. تغییراتی مثل خندها، راه رفتن یا حتی جدی بودن درجمع یا خلوتشون.

              ***

خانم شرکت تکمیله وفردا کارمندا مشغول به کار میشن.


عالیه، فردا خودم برای معرفی میام و کار هرکارمندیو نسبت به تحصیلاتش وسابقه ی کاریش تعیین می‌کنم.


فضولی نباشه خانم، می تونم بپرسم دارین چیکار می کنید؟ یعنی من...


نیاز به توضیح نیست سامان، می دونم باید لحظه به لحظه توضیح بدی، دارم داخل لبتاپم دنبال یه شرکت چندینو چندساله ونامدار درانگلیس، یعنی شهری که توش به دنیا اومدم            می گردم.شرکتی که تا پایان کار قراردادش چندماهی باقی نمانده باشه.

حالا نمی خوای بدونی وقتی شوهرمو دیدم واین مدت تعقیبش کردم چه حالی داشتم؟ یا نیک این زحمتتو کم کرده؟


نیک تنها حرفی که زده این بوده که خانم فقط از راه دور وداخل ماشین نگاه کردن ونه حرفی زدن ونه حرکت خاصی انجام دادن.


درمورد من حقایقی که بعدازهفت سال دیدی وشنیدی وقراره خیلی چیزها بشنوی و ببینی چه برداشتی کردی؟


مثل بار اولی که دیدمتون،
شما برای من فرقی نکردین. هرفردی یه گذشته ای داشته اوایل فکر می کردم شما هم به مرفح بی درین، اما کم کم متوجه شدم کاملا اشتباه کردم، شماهم کم عذابو سختی نکشیدید، بعدم ازدواج، کلاه برداری، زندان، پیدا شدن آقای سرمد، هفت سال زندگی با ایشون بدون اینکه بدونید که آقا امیرارسلان، همون آقای سرمد هستن وخیلی چیزهای دیگه.                                    درسته مَردم، اما درکتون می‌کنم. من دارم به عینه می بینم وقول میدم پا به پا تون در هر قدمی که میخواین بردارین برادرانه کنارتون باشمو کمکتون کنم ودر مورد گزارش، من چیزهایی که لازم باشه رو به آقا میگم نه همه چیزو، قبل از هر چیزی ما باهم دوستیم. دوم :من به شما خیلی مدیونم. شما منو هیچ وقت به چشم یه بادیگارد یا زیردست ندیدید اما من درحقتون بدی کردم. درضمن ایشونم باید به خاطر کاری که باشما کردن تنبیه بشن.


با حرف سامان لبخندی رولبم نشست پسر دیوونه ی بامزه. از پشت میز بلند شدمو به کنارش رفتم ومحکم بغلش گرفتم. تو همیشه بهترین دوستم بودی به خاطر رفتار سردم وبی ادبیه این مدتم عذر می‌خوام.


به قول خودتون عذرخواهی بین دوستان جایی نداره، شما حق داشتین عصبانی باشین ما همه باشما دست رفاقت دادیم .


ممنونم که هستی.

                 ***
خودمو به کارمندا معرفی کردم وهر کارمندیو مسئول کار درشرکتم که درخور رشته تحصیلی وتخصصش و سابقه کاریشونو که ‌خواسته بودم، روی صندلی کاریشونو نشوندم. وقانونی که گزاشتم سرشون تو کارشون باشه، چه درشرکت وچه در بیرون شرکت، هرگز اخباری درمورد کارمون پخش نشه، حتی اگه بخوان به زور زیر زبونشون بکشن بیرون.                                          اما برای منصب معاون شرکت یه مرد ایرانیه تقریبا میانسال مقیم کانادا استخدام کردم که کارش همیشه همین بوده. کارهارو به اون سپردم وگفتم سرم دراینجا شلوغه وسعی میکنم بیام، اما هرروز گزارش کامل روزانه رو می‌بینم وهمچنین حسابداری،بلاخره باید نقشمو خوب بازی کنی.

 

نقشه بعدی چیه ملودی خانم؟

 

ترتیب یه شام در رستوران مورد علاقشون، برای آخر هفته میز 126گرفتن، کلا میزهای دورتادورشو رزرو کن.

 

نمی‌خوایم مهمانی بدین ؟

 

اول نیم رخی نشون میدم بعد رخ، اینو یادت نره.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیو نهم

لباسی از جنس  لمه ی مشکی پوشیدم، جنسش خاصو متفاوت بود. لباسی کوتاه تا زیر باسن، از سمت چپ اُریب میشد تا بالای زانوی پای چپ، یه چاک هشت مانند داشت. روی سینش کاپ کار شده بود مدل رومی، بین کاپها بیشتر از سمت راست یه چاک هفت اُریب داده بودن تا نزدیکی‌های چاک پایین پای چپ، جذاب و خیره کننده ، موهامو باز گزاشتم وجلوشو با بافت حالت دادم. خیلی به صورتم میومد وتغییر کرده بودم. البته موهای خودم نبودو کلاه گیس بود درست شبیه موهای خودم، نه اینکه ادای قدیسه ها و دربیارم نه، چون نمی‌خواستم هرگز نگاه کریهش به موهای طبیعیه خودم بیفته ویا بخواد لمسشون کنه حتی فکرش منو به گذشته برمی گردونه وحالت تهوع می گیرم. آرایش ملایمی روی صورت وچشمام نشوندم وعطر گران قیمتمو زدم، عطری که تا مدتها بوی آن فراموش نشدنی بود و درضمیر ناخودآگاه مغزباقی می موند.

با پوشیدن کفشم وبرداشتن کیف دستیم از اتاقم خارج شدم.از پله ها پایین که رفتم وپا به سالن اصلی گزاشتم سامان مثل همیشه از جاش بلند شدو گفت: (خدارو شکر تموم شد، بلاخره اومدی، شما خانمها همیشه...)

با چشمانی درشت نگاهش روی من میخ شد. چی شد سامان؟ زبونتو چشمات قفل شده؟

 

خودتی؟

 

نه من روح این پرنسس این کاخ هستم.

 

 

خیلی خشگل شدی! می‌خوای این شکلی بری رستوران جلوی چشم اون مرتیکه؟

 

برادر سامان نگو‌غیرتی شدی؟

 

معلومه که شدم.

 

خنده ی بلندی کردم وگونشو محکم بوسیدم، سامان اولین مردی بود که داشت برام غیرت خرج میداد، دلم برای حرف هاش وغیرتش غنچ رفت.

سامان یادت نره ما برای حدفهایی اینجاییم وهرکاری می کنیم برای رسیدن به تحقق این نقشه هست، مهراد غریبه نیست هرچند خیلی برام تلخه اما شوهرمه. الآنم یه عکس توپ ازم بگیر می‌خوام یادگاری داشته باشم وبعد بریم.

 

 

لعنت به هرچی بی شرفو نامرده(سامان چندتا عکس پشت سرهم گرفت)، بریم تا زیرش نزدم برت نگردوندم تو اتاقت.

 

باشه بابا، منم اینجا برگ چغندر، بریم برادرغیرتیه من.

 

به  رستوران به نام ومعروف( ونکوور )رسیدم یک ربعی از رسیدن مهراد وشیوا می گذشت وارد شدم وبا بردن نام دوشیزه یورک با استقبال گرم سرپیشخدمت وپاچه خاریهاش روبروشدم. منو به طرف میزم راهنماییم کردم اشاره کردم می خوام روی میزه شماره۱۳۱بشینم چون درست نیم رخم طرف مهراد قرار می گرفت بدون نیم نگاهی به طرف میز رفتم، زیر چشمی می‌دیدم نگاه مهرادو جلب کرده وخیره ی من شده، لبخند محوی روی لبم نقش بست، روی صندلی که نشستم اول سفارش نوشیدنی دادم وهمزمان به سامان پیام دادم به فاصله ده دقیقه بعد، پانزده دقیقه ، ده دقیقه، مهمانهای میز شماره ۱۲۱،۱۲۳،۱۳۵بفرسته،نمی خواستم زیاد شلوغ بشه .شنودی که ازقبل زیر می شون کار گزاشتمو می خواستم صداشونو واضح بشنوم.

انگار شیوا عصبانی شده بود حرکاتش هیستریک،‌ مهراد آهسته حرف می زد وسعی درآرام کردنش داشت ومی گفت: مگه چیکار کردم؟ نمی تونم که کور بشم، یلحظه نگام افتاد، چقدر حساس شدی. اما باز شیوا درچندجمله، کوبنده جواب میداد. امامن ریلکس شاممو خوردم ودرآخر دسر، دستمالی از روی پام بلند کردم دهنمو پاک کردم وروی میز قراردادم اشاره به پیش خدمت کردم، تند به طرفم اومد و به هنگام بلند شدنم کمک کرد صندلیمو  به عقب کشید. سردستمو درون دستاش گزاشتمو از جلوی میزم کنار رفتم، انعامی بهش دادم و راه خروج گرفتم واز رستوران خارج شدم، اما نگاههای سنگین مهرادوحس می کردم.

 

                   ***

خانم یورک خیلی جالبه در مدت زمان یک ماه باز گشائیه شرکت، خرید فروش وسود آوریه خیلی خوبی داشتیم. فکر می کردم خیلی بیشتر از اینها زمان می‌بره تا به بالا کشیده بشیم وبه سود آوری برسیم.

 

ممنون از نظرتون،اما من به کارم مطمئنم، من ازیه خانواده سلطنتی ام  وسابقه کاری که دارم از کسب درآمد وسود زود هنگام تعجب نکردم. درسته درکانادا، شرکتم تازه تاسیسه، امادرکشور مادریم وپدریم ودوکشور دیگه شرکت‌هایی دارم والآنم مشغول به کار هستندوبسیار موفق.الآن می‌خوام بخاطر این موفقیت مهمانی درکاخم ترتیب بدم وشما دوستان و همکاران و همچنین مهمانانی درصنف کاری والبته چندین شخصیت های مهم کشور دعوت کنم.

 

               ***

دعوت نامه ها را پخش کردی؟

 

یه چندتایی باقی مونده الان دارم برای مستر فرانک کِروگِر می‌برم ،خبر مرگش.

 

خندم گرفته بود ،حالا چرااینقدرحرس می خوری؟

 

ازش بدم میاد، اصلا یادش نیست چه غلطی کرده وچه به روز شما آورده؟ الآن که دارم می‌بینم چطور هردوشون دارن باخوشیو خرمی زندگی می کنن دارم دیوونه میشم .

 

ریلکس باش سامان، از لادن چه خبر؟ کی می خوای بگی دوستش داری؟

چایی که داست می خورد افتاد توحلقش ، تند به طرفش رفتم وچندباری محکم به پشتش زدم وبا صدایی که رگه هایی از خنده داشت گفتم چیه ؟ چراحول کردی، حال لادنو که هیچ، یعنی به عنوان خواهر داماد حق ندارم بپرسم؟چرا حرف دلتو بهش نمیگی؟ ممکنه برگردی ببینی جناب سرمد عروسش کرده باشه ها، گفته باشم.

 

کی گفته من لادنو دوست دارم؟آقا هم صاحب اختیارشه، بره عروسش کنه.

 

که اینطور،خیالم راحت شد. یادم باشه به دانایی بگم. دیگه حرفی نزدم به پشت میز کارم رفتم ومشغول پیدا کردن آدرس شدم، سامان من من کنان به کنارم اومدو با انگشتش روی میز کارم نقشو نگار فرضی کشید.

 

ملودی؟

هوم.

خوب، چیز(نگاهم به مونیتور بود با انگشتم عینکمو تنظیم کردم)تو از چیزی خبرداری که من نمی‌دونم؟

درمورد؟

 

چرا اذیت می کنی خوب لادنو‌میگم؟

 

مگه باید چیزی بدونم؟

 

پس چرا حرف از دوست داشتن من گفتی؟ یا عروس شدن اون؟

 

دست از کار برداشتم وبا صندلی به طرفش چرخیدن. سامان شنیدی یه آدم عاشق کوره وهیچ وقت نه نگاهشو میبینه نه حرکاتشودربرابر معشوقش؟ نه نشنیدی دیگه؟ من هفت سال باشما زندگی کردم، از نزدیک دیدمتون، باهردوتون حرف زدم، نظاره گرتون بودم، هرسه تامون هرلحظه یک جا ویک مکان بودیم ،نگاه های دلنگران هردوتون نسبت به همدیگه، لبخندای زیر پوستیتون، محبتهای یواشکی، ناز اومدنای لادن برای تو، نازکشیدنای تو با تمام عشقت، غیرتی شدنی هات، هرچند که همه ی اینا درلفافه بوده و هیچ وقت هیچ کدومشون به زبون نیاوردی ومهم ترینش، نه لادن دراین سالها به خواستگارهاش جواب مثبت داده نه تو به خواستگاریه دختری رفتی، اما تا کی؟ خودت فکر می کنی این کاری که ما شروع کردیم آغازش معلومه، اما پایانش نه. درسته لادن سردرگمو منتظر بدون هیچ امیدی منتظر بمونه؟ اگر خانوادش مجبورش کنن به چه بهونه ای بگه نه، از طرف من دوست که نه، از خواهر قبول کن. غیرت مردانتو بنداز تو صداتو، صداقتت، زنگ بزن و حقیقتو بگو .خواستگاری کن وبخواه منتظرت بمونه، اگر گفت نه هم تکلیف تو مشخص میشه هم اون، اما من صددرصد مطمئنم لادن عاشقته.

سامان بدون کوچکترین حرفی اتاق کارمو ترک کردو بیرون رفت ومن دوباره مشغول کارم شدم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل

نمی تونستم زیادبه شرکت برم، برنامه ریزی های زیادی برای نقشه ی انتقامم داشتم اماهیچ چیز از زیرنظرم دور    نمی موند، یاد گرفته بودم همه چیز زیر نظرم باشه، ریز به ریز و دقیق، گزارشات کامل هروز به دستم می رسیدوبا دقت مطالعه می کردم وهمچنین گزارشات حساب داریه شرکت. تمام کارهای مدیریت شرکت وخریدو فروش، بستن قرارداد برعهده ی سامان و ومعاون شرکت بود.
 دعوت نامه ی مهمانی کامل تحویل داده شد و درآخردعوت نامه ی مهرادو جیک برد، سامان گفت اگر ببرم یه مشت مهمونش می کنم، نمی تونستم به خاطر متعصبی بودن سامان بزارم  تمام برنامه هام به هم بریزه، با سامان اتمام حجت کردم وگفتم دوستی وخواهر برادری کنار، دخالت در کارهای منم هم جدا و بهتره خودشو کنترل کنه.
 اگر می‌خوای شنونده وهمراهم باشی بسم الله وگرنه اصلا نمی تونم درکنارم قبولت کنم. چون با رفتار زود جوشو نپختت، ممکنه زحمات این همه سالو به بادبدی.
سامان، اینارو نگفتم که سرت تا یقت فروبره، بهتره به فکر جشن باشی می‌خوام با یه دیزاینر معروف وکاربلد‌ قرار داد ببندی، دوست دارم اینجا به جای کاخ بشه یه طبیعت زیبا، یه فضای احساسی که هرفردیو احساساتی بکنه.

 

 

باشه ملودی هرچی که تو بگی، من هرگز کاری نمی کنم به ضررت باشه.

 

من یه مسافرت کوتاه دارم برای آلمان، می‌خوام شرکت آلمانشونو یه برسی بکنم، قبل ازمهمونی خودمو می‌رسونم .


امامنم بایدبیام، نمی‌تونم بزارم تنهابری.


نگاه ناراحتی بهش انداختم. یعنی اینقدر به من اعتماد نداری؟ مگه خودت نگفتی سرمد نباید همه چیزو بفهمه؟


چرا اما اگر اتفاقی برات بفته؟


نترس، نمی رم که کار خطرناکی بکنم. یکم پرسو جو وجمع آوریه اطلاعاته، نگرانه جِیکم نباش، براش نقش بازی می کنیم. می گیم،اینجا خیلی شلوغه ومی خوام برم چندروزی هتل وبا خیال راحت به برنامه هام برسم، توهم برای نقش بازی کردن روزی یکی دوباربرای یک ساعت بیاوبرو باشه.

 

باشه، اما مواظب خودت باش.

 

ممنون سامان، الان میرم شرکت برای یه سری برسی، از اونجا می پیچونم میرم فرودگاه تو ماشین بهت زنگ می زنم.
سامانه محکم بغل گرفت، خداحافظی کردم وازکاخ بیرون رفتم.جیک سوار ماشین روشن، منتظرم بود. نزدیکهای شرکت به سامان زنگ زدمو موضوع هتلو گفتم وبعداز خداحافظی ازماشین پیاده شدم .


خانم بعدازتعطیل شدن شرکت میام دنبالتون.


ممنون جیک، لازم نیست می‌خوام تنها باشم خودم میرم، روز مهمونی می بینمت روز بخیر.


روزشماهم بخیر،امری بودتماس بگیرید.


حتماجیک.


رفتن به آلمان هرچندخیلی سخت ویجورایی ریسک بالایی داشت اماخیلی از برنامهامو جلو انداخت. شب قبل از مهمانی به کانادا برگشتم ومستقیم به کاخ برگشتم. سامان گله کنان پشت سرم راه افتاد. چرا تماس نگرفتی؟ جواب تماسهامو ندادی؟ دلنگرام کردی؟الان چرا نگفتی که بیام دنبالت؟ خسته بودم وخواهش کردم تمومش کنه به خواب نیاز داشتم، تافردا بتونم صاحب مجلس خوبی به نظربرسم امابادیدن کاخ ودیزاینش نیمی از خستگیم کاسته شد، واقعا زیبا شدبود الخصوص که فضااز بوی عطر گلهاپرشده بود.

              ***
صبح بانسیم ملایمی که از پنجره به صورتم می‌خورد وصدای هم همه ی خدمه ها بیدار شدم، نمی‌دونم این آرامش ازکجا بود؟ لبخندی روی لبانم نقش بست قدی کشیدمو روی تختم نشستم دستی بین موهام کشیدم وبه طرف جلو آوردم وروی شونه ام رها کردم دستانمو درونش می کشیدم،اما ذهنم جایی دیگه ای درگیر بود. از روی تختم بلند شدمو مثل دیوونه ها شروع کردم به آواز خواندنو رقصیدن، از یک سمت اتاق به یک سمت دیگه می رفتم دور خودم می‌چرخیدم وموهامو به رقص درمیاوردم. درحال رقص بودم که خدمتکار به درزدو اجازه ی ورود خواست.                                     حتی اونم مانع خوشحالیم نشد، با دهن باز نگاهم می کرد ودرهمون حین میز صبحانمو چیدو احترام گزاشتو خارج شد.
زمان زیادی نداشتم، بایدقبل ازآماده شدن یه سربه بیرون می‌زدم ببینم همه چیز داره خوب پیش میره، مشکلی نباشه؟ بعداز گرفتن یه دوش با پوشیدن یه تاپ شلوارک وزدن کرم مرطوب کننده، با اشتهای کامل صبحانمو خوردم واز اتاقم خارج شدم.   هرکسی مشغول به کاری بود. با دیدن زنی که داشت همزمان درمورد گلها ومیزهایی پوشیده شده با پارچه براق طلایی رنگ وگلدانهایی به شکل جام و پراز گل نظر ودستور میداد وبرای هر پیش خدمتی که تعدادی ازآنهاجدید اومده بودن سفارشاتی می کرد، حدث زدم دیزاینر باشه.
به طرفش رفتم، سلام خانم.


سلام، الآن وقت ندارم ،خانمها و آقایون این مهمونی برای خانم یورک خیلی مهمه، سفارشاتم یادتون نره، من میرم آشپزخانه قصر ببینم سفارشات پذیرایی ، شامو دسر وپیش غذام درچه حاله، تو که هنوز اینجایی؟ پیش خدمتی؟ پس چرا بیکاری؟ همیشه اینقدرشلخته ای؟موهاتو چرا خشک نکردی؟ بیا با من بریم آشپزخانه اونجا کار زیاده یه کار بهت میدم. نه صبر کن.

چونمو گرفتو یکم صورتمو چپو راست کرد و قیافموآنالیز کرد.


خشگلی، برای پذیرایی نوشیدنی عالی هستی، یک ساعت تایم برای آموزش کافیه، یه لباس شیک لازم داریو یکم آرایش، خودم درستت می کنم، فعلا بامن بیا.

داخل آشپزخانه که شدیم همه دست از کار کشیدن وتعظیم کردن.

چرا کار نمی کنید من گفتم وقتی مهمونارو دیدین احترام بزارید، از هرغذایی که گفتم یکم تستر بیارید. هیچ دوست ندارم شب مهمانی به خاطراشتباهات شمابه هم بخوره وخانم یورک منو تنبیه کنه وخصارت بگیره.

چراخشکتون زده، هی دختر تو برو کمک خانم هورِس.

 

خانم هورس سریع روی گونش زدوبا کانادایی غلیظ تند تندچیزی گفت، خانم هورس هرچه  بیشتر می گفت، خانم دیزاینر هم به مرور قرمزو قرمز ترمیشد.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یکم

منتظر عکس العمل خانمه بودم، بیچاره ترسیده، فقط التماس می کردو معذرت خواهی، خواهش میکرد اخراجش نکنم. پشت سرهم می گفت: اشتباه کردم، نشناختمتون، واقعا متاسفم، خواهش می کنم، لطفا.

 

کافیه، از اول متوجه شدم نشناختین، به خاطرکار بی نظیرتون وبرنامه ریزیه دقیق وزیباتون، اشتباهتونو ندیدمی گیرم. لطفا این معذرت خواهیو‌تمام کنید وبه من بگید، الآن دارم باچه کسی دارم صحبت می کنم؟

 

ممنونم خانم یورک، شما خیلی خوبین، آملیا میکیتا، خوشبختم!

 

دوشیزه بئاتریس یورک هستم فکر کنم اسممو شنیده باشید.

 

بله بله، با آقای جوانی به نام سام که قرار داد بستن، توضیح دادن طرف قرارداد شما هستین. ایشون فقط مباشر وبادیگارشماهستن.

 

خوبه، خانما لطفاً از هرکدوم یکم تست بیارید، حتی نوشیدنیها، نمی‌خوام دراین مهمانی مهم چیزی کم باشه یا به مهمانهام بدبگذره.

 

بعداز تست، خواستم یکی از نوشیدنی ها عوض بشه وبا کمک آملیا وتست چند نوشیدنی یک نوشیدنیه دیگه جایگزین کردیم. وقتی میگم تست، نه اینکه ازهرکدوم یه قلوپ بخوریم نه، اندازه دوسه قطره سرزبون بریزیم وقورت بدیم همین.

 

خانم یورک آرایشگرمونو برای شمابیارم.

 

نه عزیزم نیاز ندارم. خودم می تونم. ممنون بریم بیرونو ببینیم.

 

بله درسته، چون ممکنه بعضی ازمهمانها برای خلوت کردن یا هوای آزاد به فضای باز بیان، برای همین با تمام سلیقه دیزاینش کردم، بلاخره ورودشونم از همین قسمته.

 

 

ممنون آملیا، ازبالای دم ورودی کاخ نظاره گر باغ یا همون فضای سرسبز زیبای کاخ شدم. اینجا عالیه! الآن که بی نظیر شده! چشمهامو بستم برای لحظه ای خودمو درون لباس زرد ملایم حریری دیدم که دارم از راه سنگ فرش به طرف کاخ میام باد موهای مشکیه لختمو به همراه دامن دولایه تمام کلوشِ لباس دکلته ای که کاملا پشتش بازبود ودوبند باریک داشت که پشت گردن گره می خورد، به رقص درآورده به جلوی راه پله ها که رسیدم مردی درون کتو شلوار دیدم که منتظرم ایستاده با وجود اینکه چهرشو نمیدیدم، لبخندی از ته وجودم زدم تا خواستم دستمو دور دستش حلقه کنم محو شد. چشمام باز شدتازه متوجه شدم توهم زدم. همه ی اینهاخیلی بیش نیست. آهی کشیدم وبه داخل برگشتم.

 

خانم یورک چطور بود؟

 

عالی بود ممنون. از راه پله ها بالا رفتم نزدیکهای اتاقم بودم که صدای سامانو شنیدم: بله آقا، مواظبم، خانم کارشون عالیه و برنامه ریزیهاشون دقیق، نه، اصلا نه عصبانی هستن ونه استرس دارن، چشم خیالتون راحت من مواظب هستم، هرگز اجازه نمیدم.

 

حالم داشت بد می شد. امیرارسلان احمق، چه فکری درمورد من می کرد؟خیال کرده قراره فرارکنم؟ پولتو جوری برات میارم که هیچ کس نیاورده باشه. مطمئنم باش اون غرورلعنتیتو زیرپاهام له می کنم.                                 پشت میز کارم نشستم کارای زیادی داشتم، بایدبادقت بیشتری روی کارهام متمرکزمی شدم ومهره های شطرنجمو بافکر وزیرکی و مهارت خاصی جا به جامی کردم. دوساعت به زمان جشن مانده بود که از پشت میز بلند شدم ومشغول آماده شدن شدم. کمی ازجلوی موهامو آزاد گزاشتم وماباقیشو پوش دادم وگیره زدم برای اینکه گیره پیدا نباشه جلوی گیره ها موهامو دوردیف حساری بافتم وطرف گوش دیگه ام بستمش،ماباقیشو با بابلیس درشت پیچش دادم ویکم دستمو داخلش کشیدم که موجهاش بازتر بشه وآزاد پشتم رهاش کردم،پشت چشمهامو کمی تیره کردم، خط چشم کشیده ای کشیدم، ریمل پرپشتی کشیدم ورژ قرمزی روی لبم زدم وبه گونه هام با رژگونه حال دادم. آرایشمو تمام کردم،لباس سبز زمردی که یه مقدار پولکیه ریز داشت پوشیدم، یقه دالبری بدون آستین بود که فقط،دوتا بند دوسانتی میخورد که به جای سرشونه روی بازو می افتاد وبالاتنه سفید وظریفمو به خاطر رنگ لباس جذابتر کرده بود. دامن تمام کلوش جلوی دامن تا روی کفش قرار می گرفت ،پشت دنباله داربود.

از سرو صداها مشخص بود مهمانها اومدن، همون لحظه سامان به درزد واعلام کرد بیشتر مهمانها اومدن حتی اون عوضیو زنش، هنوز باید صبرمی کردم. سامان چند نفردیگه ازمهمانها موندن؟

 

سه تاچهارتازوج! 

 

وقتی رسیدن تک بزن.

 

باشه، اما ملودی زیاد خشگل نکن، اینا ممکنه بدزدنتا، من تنهام نمی‌تونم نجاتت بدما.

 

گمشو سامان تانیومدم خودم گمو‌گورت کنم.

 

چیه بابا تو که عصبانی نبودی؟

 

الآنم نیستم بشرط اینکه الان تو بری پایین ببینی همه ی مهمونا اومدن یانه؟

بعداز شنیدن صحبتهای با امیرارسلان ناراحت بودم، دیگه به سامانم نمی تونستم زیاد اعتماد کنم، تو این بازی خودم بودمو خودم، پنج دقیقه بعد سامان مَسیج داد.       

از اتاقم بیرون رفتم و آهسته ازپله هاپایین رفتم، نزدیک پله های اصلی که رسیدم، ماسک مغرور وسردمو روی صورتم نشوندم وقدم برداشتم وبالای پله اصلی ایستادم کم کم نگاه ها به طرف جلب شدوسکوت سالنو پر کرد.دیدمش، اون دوتااحمق بی وژدانو دیدم. نگاه از همه گرفتم وخرامان خرامان با سری بالا گرفته درست مثل آموزشهایی که دیده بودم شایدم بیشتر، درست مثل یه پرنسس واقعی پایین رفتم، آقایون دستاشونو جلو می آوردن سر انگشتام داخل سرانگشتاشون می گزاشم وملایم لمس می کردم. همزمان با معرفیه خودشون وهمسراشون خوشبختم می گفتم. نزدیکی‌های مهرادوشیوا بودم که باآقا وخانم آرتور‌‌ و کوبی بلک ‌که یکی ازبزرگترین معماران کانادا بودمشغول صحبت شدم وحسابی گرم گرفتیم. تا خواستم به سراغ میزبان بعدی برم، دوباره مهرادو شیوا خواستن بیان جلو راهمو کج کردم ودرکنارآقا وخانم رایان وپاملا اندرسون عضو وزارت صنایع بودن خوش آمدگفتم ومشغول تعریف کردن ازهردوشون شدم وکمی درمورد کارواینا صحبت کردم اماقبلش، بین راه به سامان مسیج دادم کارتو شروع کن.

کار سامان این بود که نزدیکی‌های اون دوتا بایه نفر مشغول به صحبت بشه ودرمورد من واصلو نصبم وشرکت وشعبه های که داریم و پیشرفت خیلی سریعی که داشتیم و ازاین مهمانی که به خاط موفقیتمون گرفیم وجذب سرمایه گذار واینکه بیشتر مهمانها از برترین مهندس‌ها، دوتا وزیر صنایع واردات صنایع ساختو سازو وزیر انگلیس و همچنین همکاری‌های بسیار موفق چندین ساله در رشته ی کاریمون هستن.

 

نوبت به رقص که رسید،تعدادزیادی از زوج‌ها مشغول رقص شدن، یکبارم مهراد شیوا اومدن وسط،آقای مایک مایرز مرد چهل ساله ومجرد سلطنتی بود که برای مهمانی دعوتش کرده بودم واول مهمانی با هم معارفه کردیم تا برای رقصی که بهش نیاز داشتم آشنا شده باشیم.                                   از اینکه دعوتمو قبول کرده ابراز خوشحالی کردم ودرمورد سلطنت وخانواده ها صحبت کردیم، بایدجذبش می کردم.

 

قبل از اینکه آهنگ بعدی گزاشته بشه، پیشنهاد رقص داد خواهش کردم اجازه بده دور بعدافتخار اینو داشته باشم و دعوت رقصشونو قبول کنم که با کمال میل قبول کرد. گفته بودم همون آهنگی بزارن که با امیرارسلان سرمد رقصیدن وبعد ارسال‌ها فهمیدم سرمد بزرگ کیه. به سامان گفته بودم آنلاین فیلم بگیره، اول قبول نکرد وقتی دید دارم باجدیت دستورمیدم ناچارقبول کرد. اینکه به معلمت نشون بدید داری درسهاتو خوب پاس می کنی بدکه نبود؟ بود؟

 

درحین رقص آقای مایرز به زیبا رقصیدنم اقرار کرد و گفت دراین قرن دختران کمی هستن که چنین رقصی یادشون باشه، شما خیلی بااصلو نصب هستید که اصالتتونو نگه داشتید.

 

ممنون، اما من عاشق این رقصم، خاطره هایی با این رقص دارم که هرچند تلخ اما برام زیبایی خودشو داره.

 

شما عاشق بودین؟

 

نه، عاشق نبودم شاید بیش از اندازه به یک نفر اعتمادکردم.

 

 

اما چشمای شما دراین چند دقیقه چیز دیگه ای می گفتن.

 

چشمها گاهی دروغ میگن. ه‍مزمان آخر رقص که خم شدن من و آقای مایرز برروی من و درست در فاصله ی چندسانتیه صورتم بودودستاشو محکم پشت کمرم گذاشته بود وتا نیفتم واین هم مدل رقص بود.                    هرچند رقص با بوسیدن به پایان میرسه. با دست زدن اطرافیان هردو به خودمون اومدیم، من درفکر گذشته اما آقای مایز درچه فکری نمی دونم. وقتی داشتیم به گوشه ای از سالن می رفتیم دستشو همچنان دور کمرم نگه داشت و رها نکرد.

 

می تونم بئاتریس صداتون کنم؟

 

آقای مایرز تو نقشه ی من جایی نداشت و نباید باشه، نه با خانم یورک راحت ترم.

 

خودم کمی کنار کشیدم که متوجه شد دستشو برداره.

 

اگر بگم مشتاق شدم درشرکتتون سرمایه گذاری کنم، قبول می کنید.

 

من کسیو مجبور نمی کنم،اگر هم واقعا مایلید‌ می تونید با معاونم هماهنگ کنید.

 

همون موقع قهقه ای زد که صداش بیشتر سالونو پرکرد و توجه خیلی هاروجلب کرد.

 

شما واقعا بی نظیرید، اگر دودل بودم الآن بدون شک همین کارو می کنم، فقط یه سوال برام پیش اومد. چرا خودتون با افرادی که مایل با همکاری وسرمایه گذاری هستند روبرو نمی شید؟

 

اشتباه برداشت نکنید من خیلی کم وقت می کنم شرکت برم. من چهار شرکت دیگه ای هم دارم که همزمان با این شرکت که پنجمین شرکتم هست دارم اداره می کنم. یکیش، درکشور مادری وبعدیش پدری، ودوتا از کشوهای دیگه وآخری هم که اینجا.

 

شما مادرتون انگلیسی نیست؟

 

خیر مادر من یک شاهزاده ی سلطنتی ایرانی بوده. پدربزرگم دریه مسافرت به ایران، برای دیدار با پدرمادر بزرگم  به ایران میره،مادر بزرگمو میبینه و عاشقش میشه، سالها بعد مادرم دریکی از جشنهای سلطنتی به انگلیس میاد، پدرم مثل پدربزرگم عاشق مادرم میشه ومن میشم ثمره ی عشقشون، البته بعداز من دوتا برادر دیگه هم هستن .

 

 

خانم یورک ببخشد مزاحم صحبت کردنتون میشم، میز شام چیده شده لطفاً از مهمانها بخواین برای سرو شام تشریف بیاورند.

 

ممنون آملیا، ببخشید آقای مایرز، آقایان، خانمها، میز شام آماده هست لطفاً بفرمایید برای سرو شام. شما هم بفرمایید آقای مایرز.

 

شما همراهی نمی کنید؟

 

من تا چند دقیقه دیگه میام.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دوم

 

سامان!


بله خانم.

تا به کنارمهرادوشیوا رفتم وخوش آمدگفتم صدام بزن.


باشه، میگم آقای کیلتون وزیر صنعت باشما کاردارن.


اوکیِ، به طرف میزرفتم با مهمانهایی که آشنا نشده بودم ابراز آشنایی وخوشبخبتی کردم واز کنارشون رد شدم.                                     سلام،خوشحالم که دعوت منوقبول کردین، افتخارآشنایی باچه کسانیو دارم؟کلودیا کروگر وهمسرم،


خانم یورک.


بله سامان؟


آقای کیلتون خواستاردیدن با شماشدن، فکر می‌کنم قرارداد کاری باشه.


ممنون سامان، اما امشب اصلا قرار نیست درموردکار صحبتی بشه، من الان میام. ببخشیدخانم کروگر.


بعداز گذشتن از این دونفر وچهره ی درهم شده ی مهراد به خاطر نادیده گرفته شدنش ،یه حال اساسی کردم.                                                   درکنار آقای کیلتون ایستادم، از خدمه خواستم بشقابی برای من ازغذاها سه مدل برام داخل ظرفم بزارن وکمی هم دسر ونوشیدنی برام بیارن. تاآخر شام باآقا وخانم کیلتون حسابی گرم گرفتیم وخانمانه خندیدم. من واقعا از شما دوزوج خوشبخت خیلی خوشم اومده ودوست دارم منو به عنوان دوست خودتون بپذیرید واجازه بدید برای آشنایی بیشتر و دیدن دوباره شما ،بانومِلیسون زیبا به منزلتون بیام.


اوه عزیزم این چه حرفیه، باعث افتخاره. من طرفدارچنین خانمهایی هستم، زنهایی که ازچنین سنین پایین روی پای خودشون ایستادن وپیشرفتهای بالایی داشتن مگه نه عزیزم؟


معلومه عزیزم، خانم یورک همسرم اگرعاشق یک خانم مثل شما بشه محاله به تیم بانوان خودش نبردش وعضوش نکنه.


بانو مِلیس نسبت به من خیلی لطف دارن واگر به من چنین لطفی دارن؟منو دارن حسابی شرمنده خودشون میکنن.  

                   ***

بلاخره این مهمونی تموم شد، حسابی خسته شده بودم، پاهام درد گرفته بود.                                                   این مایرزم پیله شده بود، باید هرچه زودتر به فکری براش می کردم ممکن بودبرام دردسر بشه.
لباسامو تعویض کردمو بعداز باز کردن موهام‌داخل وان رفتم.                         بعداز نیم ساعت ریلکس کردن یه دوش گرفتم وبا پوشیدن حوله به داخل تختم رفتم وطولی نکشید خواب چشمهامو رُبود.
تا چند روزبعداز مهمانی، شرکت حسابی شلوغ وپررفتوآمدبود، باورم نمی شد درطی این مدت زمان کم این همه آدمهای مهم در بهترین موقعیت ها، با این شرکت نوپا قردادهای سنگین ببندد! واین شرکت پایین ترین آمار نقشه به بالاترین نقطه ی نقشه  آمار برسه، این یعنی سود سرسام آور وبستن قراردادهای بیشتر، برای خوشحالیه کارمندا وهدیه، حقوق این برجشونو دوبرابر دادم وحقوق ماهیانشونشو یه مقدار بیشتر کردم وبچه هاحسابی ابراز خوشحالی کردنو با رضایت بیشتری به کارهاشون رسیدگی می کردن. اما هنوز از مهرادو شیوا خبری نبود.

 

ملودی یه تماس مهم داری، یعنی خودش اسرار داره خیلی مهمه.


خودشومعرفی نکرد؟


 خودشو علی بکتاش معرفی کرد.

 

چرازودتر نگفتی بگو ‌وصل کنن، زودباش، واقعاکه.


گوشیه دفتر زنگ داخلی خورد،گوشیو برداشتم وبا زبان انگلیسی مشغول احوال پرسی شدم.
ممنون آقای بکتاش درمورد پیشنهادی که دادم فکرکردین؟
آقای بکتاش من اجناس شمارو دیدم، کارشناسم دید و اعلام کرد قیمتی که دادید دوبرابر قیمت اصلیش هست، اما من حرفی نزدم وزیرش نزدم چون پولش برام مهم نبود، من تمام اجناس شما یعنی کل انبار شمارو خریدارم وعکسهای فرشهای عتیقه ی دیگه ای که برای شما فرستادمو می‌خوام .برای خانواده ام مهمه، برای یه سلطنت انگلیس این فرشها مهمه.

.............

یعنی چی نرخ هاتون تغییر کرده؟


............

به خاطر دلار. شما دارین با من بازی می کنید؟ فکرنکنید متوجه نمیشم اما باشه قبول، اما قراردادو همین امروز وکیلم تنظیم می‌کنه، با فکس می‌فرسته امضا می‌کنید وبرام می‌فرستید وتا ده روز دیگه بافرشها باید درکانادا باشید. زمان تحویل، پول نقد به حسابتون واریز میشه.

گوشیو گزاشتم، همزمان درزده شد. چشمامو محکم بستم تا آرامشمو دوباره به دست بیارم، بفرمایید.

 

خانم یورک، خانم وآقای کروگربرای یه سری سوالات درموردبستن قرارداداومدن.

پس بلاخره اومدن.


بله؟


با شما نبودم، بفرستیدشون داخل.با رفتن منشی چندلحظه بعد مهراد و شیوا به داخل دفتر اومدن.


سلام خانم یورک، آقای فرانک کروگر وهمسر دوست داشتنیم،کلودیا.


لبخندی زدم وهمزمان ازروی صندلیم بلندشدمو از پشت میزم بیرون اومدم وبه طرفشون رفتم وباهم دست دادیم البته با سر انگشتان یعنی یه خانم متشخص نباید کامل دست میداد.


خانم کلودیارو یادم میاد،درمهمانیم دیدمشون اما شمارو متاسفانه نه.


شما با مهره های بزرگ بیشترگرم می گرفتین، ماهافقط سیاه لشکربودیم.


اخمامو به حالت بامزه ای توهم کشیدم، نگین این حرفو تمام مهمانها برای من یک اندازه عزیزبودن اگر نبودن که دعوت نامه ای به دستشون نمی رسید، حتما پیش نیومده باشما آشنا بشم.
بفرمایید بنشینید، چی میل دارید ؟


ممنون. لطفا برای من شیت، توی این هوای گرم میچسبه.

 

حتما خانم کروگر و شما آقای کروگر؟


آیس لاته.


با پیش خدمت تماس گرفتم وسفارشاتو دادم. خوب میتونم بپرسم چه کمکی می تونم به شما بکنم؟


درمورد کارشما وسرمایه گزاریهایی که شده سوالاتی داشتیم، اگر مشکلی برای جواب دادن ندارید؟

 

نه اصلا،بفرمایید.

 

خانم یورک اگرهم تا این مدت زمان صبر کردیم، مثل ماباقی سرمایه گزارها  زود قدم جلو نزاشتیم، بخاطر احتیاط کاری بوده. خودشما در بازاکار هستید واحتمال هرچیزیو می دید واعتماد کردن سخته، منو همسرم تحقیقات زیادی ازگذشته تا حال وسرمایه گزارهاتون کردیم واز پیشرفتهاتون واقعا متعجب شدیم واینکه از طرف مادری یک ایرانی هستیم وبه این دلیله که بادیگارتون ایرانی هست. اما سوالمون اینکه که چرا شمابا داشتن چنین سروتی واز یه خاندان سلطنتی  وچندین شعبه ی بسیار پردرآمد، دوبار اینجا شعبه ی جدیدو زدین؟

درزده شد وپیش خدمت آب میوه هارو مقابلشون چیدو پرسید امری نیست و بیرون رفت.

از اول تاآخر صحبتهای مهراد لبخندهامو‌نگه داشتم وقتی حرفش تموم شد باهمون لبخندگفتم: به همون دلیل که شما ایرانی هستید مدارکتونو از ایران گرفتید اما کارتونو از هند و بعد چین ، ژاپن و درآلمان که اولین شعبتونو‌ درآنجا زدین وموفقم بودین وهنوزم دارینش و بعدحدود سه سال درکانادا شعبه ی دومتون‌و زدین.
رنگ از روشن پریده بود. منم به همون دلیل شاید بیشتر، من علاقه ای به ثروت خاندانم ندارم، من پیشرفت خودمو می‌خوام، دسترنج زحمات خودم الان ازخودتون می پرسید چطوردرمورد شما این همه اطلاعات دارم؟ من نه تنها شما بلکه درمورد تک تک مهمانهام بلکه خدمتکارهامم اطلاعات دارم. رمز موفقیت من همین بوده، من هرگز به همین راحتی به کسی اعتماد نمی کنم. مثل کاری که شما نکردیدواز قبل تحقیق کردین  و امروزم شخصا از خودم برای تحقیق اومدین. بفرمایید تا گرم نشده.

 

خانم کلودی، شماکه زن زیبا زیرک وباهوشی هستید به اندازه ای که کلا، اداره دوشرکت دست شماست ومن اگر قراره باکسی کارکنم با شماست نه آقای کروگر درسته؟ پس خانم کلودیا پس قبل از هرتصمیمی دقیق فکرهاتونو بکنید، بعداگر موافق بودید مذاکره می کنیم. تک خنده ای کردمو رو به شیوا ادامه دادم، خانم کیلتون همسر وزیر صنایع اگر با شما آشنا بشه حتما عاشقتون میشه، چون ایشون یه تیم بزرگ درزمینه بانوان شاغل موفق داره.کاملا تحت حمایتش هستن ومنو هم به منزلش دعوت کردن اگر دوست داشته باشین شمارو به ایشون معرفی کنم.
مهراد سریع ازجاش بلند شد معلوم بودصحبتهام، غیظیش کرده.


ممنون خانم یورک، ملاقات خوبی بود درمورد تصمیمی که گرفتیم تماس می گیریم.

 

امیدوارم اون موقع من اینجا باشم، چون دیداردوباره ی شما خوشحالم می‌کنه.
روزتون خوش.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهلوسوم

ملودی چی شد؟ چی گفتن؟

 

بزاراز این دربرن بیرون بعد بیا بپرس، سامان مگه اینجا درنداره که درنزده بدون اجازه وارد میشی؟ بعد من مگه باید برای تو همه چیزو توضیح بدم،شاید تورو دوست خودم می دونستم ودردو دل کردم و بادیگاردخودم حساب نکردم، اما دلیل نمیشه از تمام کارهام یا اتفاق‌هایی که میفته وبرنامه ریزی هام به تو توضیح بدم وتعریف کنم. لطفاً کاریو‌که بهت می سپارم بدون اشتباهی انجام بده.

 

ملودی،من کاری کردم که باعث شده مثل گذشته نسبت به من سرد بشی؟چراحس میکنم از روز مهمونی به بعد ازمن ناراحتو عصبانی هستی؟

 

سامان تو درمورد من می تونی هرفکری بکنی، یعنی هرشخصی نسبت به من یه دیدگاه ویه تفکر داره، من اگر بخوام به این موضوع اهمیت بدم باید تمام کارو زندگیمو بزارم کنار ورفتارمو به نوع تفکر اطرافیانم دائم تغییر بدم.

ازپشت میز بلندشدمو کیفمو برداشتمو از کنار سامان رد شدم، من با جیک میرم شرکت باتو.

من به خودم قول داده بودم دیگه به هیچ‌کس اعتماد نکنم، حتی بهترین دوستم.

مهراد و شیوا تماس نگرفته بودن اما خبرداشتم درمورد معامله دودل بودن وبحث می کردن این خوب بود، الآن دیگه نوبت بازیه من شده بود. وقتی بهم خبردادن مهراد ازشرکت بیرون رفته، موقعیتو‌ مناسب دونستم وتماس گرفتم.

 

شما با آقای کروگرتماس گرفتید، بفرمایید.

 

 

آقای کروگر من می‌دونم با کی تماس گرفتم، امیدوارم شما منو به یاد داشته باشید؟

 

خانم یورک، معلومه یادمه، شما از دسته افرادی هستید که هیچ وقت از ذهنا پاک نمیشید.

 

ممنون از تعریفتون، آقای کروگربرای امروز تایم خالی دارید؟ صحبت مهمی دارم که باید خصوصی باشماصحبت کنم.

 

خصوصی!

 

برای عصرانه مشکلی ندارید؟

 

من فکر نمی کردم بامن تماس بگیرید!این صحبت خصوصی،حسابی کنجاوکرده!

 

خنده ی دلبرانه ای کردم، خنده ای که می دونستم دل هرمردیو به لرزه درمیاره، شما مرد جذاب ورُکی هستین. کافه اسپینسو موافقین؟

 

کافه ی شیکو‌ مدرنیه، ساعت دو عصر چطوره؟

 

عالی، ساعت دومی بینمتون.

به خدمتکار گفتم به سامان اطلاع بده می‌خوام ببینمش، چنددقیقه بعد سامان درزدو به اتاق اومد انگار حرفام تاثیر گذاشته بود، درست شده بودسامان گذشته همون بادیگارد.

 

بامن کاری داشتین خانم؟

 

ازاولشم گفتم خوشم نمیاد خانم بگی، ملودی راحت ترم، برای ساعت یک آماده باش با مهراد کافه اسپینسو قراردارم. از جیک بخواه موقعیت مکانی کافه برات بفرسته.

 

چشم.

 

می تونی بری. وقت نهار بود، برای سِرونهارپایین رفتم بعداز نهارم یک ساعتی خوابیدم، ساعت گوشیم که زنگ خورد بیدارشدم و دوشی گرفتم ومشغول آماده شدن شدم، آرایش محوی کردم، جلوی موهامو کمی کنار صورتم ریختم، نیمی از موهامو دم اسبی بستم وماباقیه موهام آزادو رها بود.کلاه گیسی که روی سرم کارشده بود خداتومن پول خرجش شده بود موقع دوش وخواب بازش می کردم. کلاه گیسم یه چسب مخصوص داشت که با محلول خودش، این چسب به راحتی ازچسبندگیش کم میشدوکلاه گیس جا به جا میشد.وقبل بستنش دورتادورشو چسب میزدنم وکلاه گیسموبا شانه های که داخلش داره فیکس می کنم ودراین مدت چسبش خشک میشه ومحکم می چسبه. تاپ چرم مشکی پوشیدم که مدلش بندهای پهن داشت وحالت ضربه دری دوخته شده بودوبه پشت تاپ وصل شده بود، این ضربه دری شدن بندها،باعث شده بودجلوی سینش اشک کوچولوی درست بشه، یه تاپ نیم تنه، دامن کوتاه چرم که زیرش آستر خورده بود وحدود دوسانتی تور مشکیه زیبای بیرون زده بود ،کفش های پاشنه بلند مشکی پوشیدم،کیف دستیم که حاویه گوشی وکارت پول ویه رژ بودو برداشتموبه بیرون کاخ رفتم،سامان منتظرم بود سلامی کرد که باپایین کردن سرم جوابشو دادم. راه نزدیکی نبودوترافیک زیاد، همینطور که حدس زدم یک ساعت زمان برد برای رسیدن به کافه. یک ربعی توکافه منتظرگزاشتمش، سراسیمه بود، نوک کفششو به زمین میزد ومدام به ساعتش نگاه می کرد، دیگه کافی بود.

از ماشین پیاده شدم وداخل کافه رفتم باشنیدن صدای درسروشو بلندکرد وبا دیدن من لبخندی زدو به طرفم اومد باهم دست دادیم، دستشو به حالت هدایت به پشتم، نزدیک شونه هام قراردادو تاکنار میز همراهیم کرد، صندلیمو عقب کشید، جلوی میز ایستادم، صندلیمو به جلوی میز هل داد ومن دستی زیر دامن کشیدم وباگفتن متشکرم نشستم.

 

خوب خانم یورک، چی میل دارید سفارش بدم؟

 

اشاره به گارسون کرد، گارسون بادفترچه به دست درکنار میز ایستاد.

 

*چی میل دارید؟

 

اول خانم.

 

هات چاکلت با مارش مالوکباب شده ودسرتاتایمو.(برای اطلاع:البته هر اسم یا مکان، دسر ونوشیدنی ،آدرس ،خیابان، محله،.... از گوگل سرج و تحقیقات شده .هیچ کدام ازخودم ننوشتم و در کل با زبان انگلیسی صحبت میشه که صدای ملودی آشنا نیست. )

 

از هرکدوم دوتا بیارید.

 

*اطاعت آقا.

 

خوب مشتاقم بدونم این چه صحبت مهمی بود که می‌خواستین تنهابامن صحبت کنید؟

 

این حرفی نیست که با همسرتون مشورت نکنید، اما خواستم حرف اولیه، صحبت با خودشما باشه. من بابت گزاشتن سرمایه یا خرید مسالح ساختمان وشرکت نخواستم بیاین واین مورد برای من مهم نیست واگر خانم کروگرتصمیم خودشونو گرفتن صحبتش جداست.                                      صحبت امروز من درمورد کارائیومهارت فوق العاده ی خود شماست. همون‌طور که قبلاً درشرکت گفتم درمورد شما همسرتون ودیگر افراد تحقیق کردم، اما درمورد شما و همسرتون موردی بود که کنجکاوترم کرد. من تک تک کارهای شمارو دیدم، ایده هاتون واقعا عالی بودن، یه سبک بخصوص که منو جذب کرد اما وقتی باشرکتهای مورد قرادادتون تماس گرفتم وصحبت کردم ومتوجه شدم دربیشتر پایین نقشه ها امضای شما هست وتعدادکمی امضای شما و همسرتون متعجب شدم. درپایان هرکار، شما افتخارتمام موفقیتهای پروژه هاتونو...

(گارسون سفارشاتو‌آورد وروی میز چید وپرسید امری نیست و رفت.)

بله داشتم میگفتم، موفقیت‌های پروژه با تمام فروتنی وعشق به همسرتون دادین وایشونو دربازارکار ومعماری به بالاترین نقطه رسوندین وخودتوتونو کم کم دارین نامرئی می کنید. من به عشق احترام میزارم، اما عشق باید دوطرفه باشه، به نظر من اگر همسر شما پابه پای شما دارن فعالیت می کنن آن هم دریک مسیر دیگه وشما به خاطر تشکر از زحماتشون وعشقی که نسبت به ایشون دارید باید این تشکر، افتخارات، دیده شدن، دوطرفه باشه.

من دوست ندارم درمسائل شخصیه شما دخالت کنم، فقط خواستم بگم به این دلیل بود که بیشتر روی شما و همسرتون کنجکاو شدم و تحقیقات گسترده کردم. اما باز دلیل دیدارمون این نبود.

 

دلیل دیدارمون چی می‌تونه باشه؟شما دارین منو بیشتر کنجکاو می کنید.

 

لبخنددلنشینی زدم، عجله نکنید اگر اجازه بدین تا هات چاکلتمون سردنشده بخوریم و صحبتمونوادامه بدیم.

 

وای من به کل فراموش کردم، بله بفرمایید.من آنقدر کنجکاو ومحو حرف زدن شما شدم که فراموش کردم به مهمانم تعارف کنم. من به کلودیای عزیزم گفتم شما یه زن بی نظیر هستید ومطمئنا هر مردی آرزوی داشتن شمارو درسَر می پَروَرونه.

 

آره جون خودت پست عوضی.

 

درحین خوردن مهراد پرسید: ماهم متوجه شدیم شماهم دورگه این، انگلیسی اصل نیستید.

 

من انگلیسیه اصلم، چون پدرم انگلیسیه وتا اونجایی که خبردارم، پدر مال هر کشور وشهری باشه فرزندم مال همانجاست. درسته، مادرم ومادربزرگم عروس سلطنت انگلیس هستن و همچنین مادربزرگ شاهزاده خانم بوده ومادرمنم خون سلطنتی دررگهاش داره.

 

اسم ایرانی ندارید؟

 

متاسفانه نه، پدرم اسم بئاتریسو برای من انتخواب کرد، مادرم هم دوست داشت ومخالفتی نکرد، اسمهایبرادرانم هم انگلیسی هست.

 

چه جالب! دلتون برای خانوادتون تنگ نمیشه؟

 

خیلی کم، مابیشترتماس تصویری داریم ، من وخانواده ام سالهاست جدا زندگی می کنیم وعادت کردیم. پدرم عاشق استقلالیه که دارم همچنین وکارو پیشرفتی که روز به روز دارم می کنم.

 

من هم باشم به چنین دختری افتخار میکنم.

 

ممنون، اگر مانعی نیست حرف اصلیمو بزنم؟

 

بله، حتمابفرمایید؟

 

من درتورنتو کانادا، یه زمین هشت هزار هکتاری دارم که برای ساخت یه شهرک بزرگ ومخصوص ثروتمندان درنظر گرفتم، من سالهاست دنبال یه مهندس نقشه کشیه معماری هستم. شماو سبکی که دارین نظرمو خیلی جذب کرد. خواستم اول باخودتون درمیون بزارم با همسرتون مشورت کنید اگراجازه دادن برای دیدن زمین یه رفتو برگشت به تورتو داشته باشیم ومدت زمانش هم خودتون اعلام کنید.

 

من با همسرم صحبت می کنم وتا آخر هفته به شما خبر میدم.

 

گوشیمو ازکیفم بیرون آوردم، شماره لطفا، شمارشو گفت یه تک زنگ زدم . شماره شخصیه خودم هست، منتظر جوابتون هستم.به خاطرعصرانه ممنون، دستمو دراز کردم انگشتامو ملایم لمس کرد وبعد از خداحافظی از هم جدا شدیم،ومن زودتر از کافه خارج شدم وداخل ماشین نشستم. به خودم گفتم:

اولشه مهراد خان.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و چهارم

دوروز بعد شیوا تماس گرفت‌وموافقت خودشو برای دیدن زمین اعلام کرد وکنایه زد‌که چرا باخودش درمیون نزاشتم وبا شوهرش خصوصی صحبت کردم. درجوابش گفتم، درفرهنگ مامیان زن ومرد تفاوتی وجود نداره، من فکر می کردم اگر باهمسرتون صحبت کنم شماناراحت نمی شید. من پایین تمام نقشه های پروژه های کاریشون که بسیار موفق هم بودن، تعداد اندک شماری امضای شما و همسرتون باهم دیدم وبیشتر، امضای همسرتون بوده ومن فکرکردم باید اول باایشون صحبت کنم و بعداز مشورت باشما تصمیم شونو اعلام کنن. وقتی دید نمیتونه جوابی بده عذرخواهی کردوگفت تند رفته.

 

خانم کروگر فردا صبح زود ساعت یازده حرکت می کنیم، شما باهمسرتون به جلوی کاخ من بیایید از همینجا همراه میشیم، من با بادیگاردم وشما باهمسرتون باهم به تورنتو               می ریم. مطمئنم بادیدن زمین و بادادن چنین پیشنهاد مشارکتی، خوشحال می شید بخصوص باسود زیادی که داره.

 

من و همسرم تازمینو نبینیم ومشورت نکنیم تصمیمی نمی گیریم.

 

این یکی از از شرایط های پیشرفته، فردا ساعت یازده منتظرتون هستم، روزتون خوش.

 

زنیکه ی آشغال، الان داره مشخص میشه مهره ی اصلی اون نقشه ی کلاه برداری وبی آبرو‌کردن من تو بودی.

گوشیمو برداشتم، سامان بیا اتاق کارم کارت دارم.

 

چشم ملودی.

 

چنددقیقه بعد سامان درزدو با اجازه ی من به اتاقم اومد.

 

امری بود ملودی؟

 

فردا یه سفر به تورنتو داریم البته تنها نیستیم مهراد و شیوا هم هستن، می‌خوام درست مثل بادیگاردها باشی ونقشتو عالی اجرا کنی واگر صحبتی بوددم گوشم بگی جوری که زمزمش اون دوتا هم بشنون. به جِیکم بگو ماشینو یه چکاپ بکنه رانندگی بااونه. 

 

متوجه شدم، با جیکم صحبت می کنم، امری نیست.

 

ممنون، می‌تونی بری. من به هرطریقی بود به حدفم می رسیدم وهیچ‌کسو هیچ چیز نمی تونست مانعم بشه.

 

             ***

لباس سرهمی زرد قناری پوشیدم، یقه رومی که دورتادوریقش یه کلوش پهن خورده بود که به زیبایی خاصی به لباس داده بود و دور کمرش یه کمربند پنج سانی که حالت پاپیونی بسته می شدپوشیدم.جلوی موهامو کمی پوش دادم وگیره زدم و پشت موهامو دم اسبی بستم. کفشه پاشنه بلندشیری رنگ وکفش ستشو پوشیدم وبا زدن عطر همیشگیم از اتاقم بیرون رفتم. داخل ماشین نشستم، درِ نرده ایه کاخ بازشد وماشین بیرون برده شد. ماشین مهراد بیرون کاخ پارک شده بود ومنتظر مابودن با تکون دادن سر سلامی ردوبدل کردیم وبه طرف تورنتو حرکت کردیم. دوساعتو نیم تو راه بودیم، از جیک خواستم جلوی رستوران نگه داره چون هیچ کدوم صبحانه نخورده بودیم.

به محض پیاده شدن مهرادو شیوا به طرفمون اومدن، مهرادو نادیده گرفتم با شیوا دست محکمی دادم. سلام عزیزم خوشحالم دوباره می بینمت ازدفعه قبل زیباتر شدی!

 

سلام خانم یورک، از تعریفتون ممنون. شما که همیشه زیبا هستین بخصوص دراین لباس و رنگش که خاص ترم شدین.

 

همه زنها خاص هستن. آقای یورک(دست کوتاهی دادم)خوشحالم شمارو با همسر زیباتون وهمیشه موفق می بینم.

 

شمالطف دارین.

 

خانم کروگر، من اعتقادی به عشق نداشتم واصلا به ازدواج فکر نمی کردم با دیدن شماو همسرتون آرزوی اینو دارم مردیو پیدا کنم که مثل شما، زوج های خوب وعاشقی برای هم باشیم. آه، من بعضی مواقع واقعا احمق میشم، حتماًتا الآن حسابی گرسنه شدید؟ بفرمایید داخل رستوران برای خوردن صبحانه.

 

خانم یورک به قول خودتون هیچ زنی احمق نیست.

 

بعداز صبحانه که درسکوت خورده شد به طرف زمین راه افتادیم.

***

مهراد: زمینه مرغوبیه.

 

مرغوبه که پنج تا ازبزرگترین ثروتمندهای امارات، ترکیه، آمریکا، انگلستان واروپا، روی این زمین سرمایه گزاری کردن وازکشورهای خودشون، معروفترین وبهترین مهندسهای معمارنقشه کشیومسئول کشیدن یه قسمت از شهرک کردن وازطرف من شماها انتخواب شدید.

باپایان جملم هردوشون نگاه معنی داری بهم کردن.

همون موقع پیام آماده ای به سامان فرستادم که بیاد به طرفم ونزدیک گوشم بگه، آقای جف بزوس پشت خط هستن.اولین وبزرگترین ثروتمند مرد آمریکای شمالی.

 

گوشیو از سامان گرفتم، یکم از مهراد و شیوا دورشدم اما نه زیاد می خواستم صدامو بشنوه، بئاتریس یورک هستم.

 

............

اتفاقا الآن با مهندس معمار انتخوابیم روبه روی زمینم هستیم.

 

............

بزودی کارو شروع می کنیم. اول باید شهرک تقسیم بندی بشه، نقشه کشیه هرمهندسی مشخص بشه، باپان نقشه یه جلسه با مهندس‌ها وسرمایه گزارش‌ها می زاریم وکارو شروع می کنیم.

 

............

خنده‌های دلبرانه ی کردم، منم عاشق جنتلمن بودن شما هستم، دلم براتون تنگ شده. 

 

.............

اوه پس باید تا پایان آماده شدن نقشه هاصبر کنم.

 

بله، حتمابه بابا میگم، تلفنو قطع کردم وباقیافه ی متعجب هردونفرشون مواجه شدم، نادیده گرفتم چون می دونستم چرا تعجب کردن، اینهمه صمیمیت با یه فرد معروف وثروتمند! خانم وآقای کروگر به جزپیشنهادکاریه پیشنهاد دیگه داشتم.

 

شیوا: چه پیشنهادی؟

 

بزودی میگم، اما قبلش توضیح بدم که اجباری درکارنیست چون پدرم نسبت به پیشنهادی که می‌خوام بدم پافشاری داره امامن اجازه نمیدم. تاالان خودم بودم‌وتلاش کردم که به اینجارسیدم ومی خوام تاآخر خودم باشم، نمی خوام دراین پروژه ی سنگین نام پدرم برده بشه وشایعه بشه پشت همه کارهام پدرم بوده ومن تمام وقت ساپورت می شدم. اما من دراین مورد کم آوردم. به این دلیل غریبه روبه پدرم ترجیح میدم.

 

مهراد:چه پیشنهادی؟

 

نگاه به زمین بزرگ روبروم دوختم، درسته زمین ازمنه اما شش سرمایه گذارداره. اولین سرمایه گزارمن هستم، اما تمام سرمایه ی کاملو ندارم درست نصف سرمایه، به مقدار......میلیون دلار اما اولین سودی که به درپایان کاربه ما میده سه برابر سرمایه هست وهرماه، برابُرد شده به هرسهام دار...... میلیون دلار سود خالص میرسه، برای همین این پنج مرد به نام های، عبدالله الفوتام، حمدی دوغوش، مایکل تیلور، فردریک هولر، جک بزوس، بزگترین وثروتمندترین مردان کشورشون، خواستار سرمایه گذاری شدن. من بعداز کلی فکر وتحقیقات خواستم اول به شماپیشنهادسرمایه گزاریه نصف سهام دیگه ی من، صحبت کنم. بلاخره اگر قبول کنید مهندسهای این شهرک بزرگم‌میشید. لطفاقبل ازجواب دادن خوب فکرکنید.                              نگاه به زمین نکنید به سود اولیه وسالهای بعدش فکربکنید که نسل درنسلتون دیگه نیاز به کارکردن ندارن. شما می تونید خوب تحقیق کنید تصمیم بگیریدو خبرم کنید اما زمان زیادی ندارید، تا حدود یک ماه دیگه مهندسان، نقشه کشیو آغاز میکنن و اگر مخالف بودین چاره ای ندارم که سرمایه گذاریه پدرمو بپذیرم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر