رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پروژه انتقام ملودی | نارسیس بانو کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

پارت چهل و هفتم

 

سلام خانم یورک.


خانم کروگر شمایید؟ چرا اینجاایستادید؟بایدمیومدید داخل شرکت.


اومدم اما منشیتون گفتن زیاد نمی مونید ودارید میریدبیرون، منتظر موندم بیاین بیرون، اگر وقت دارید بریم کافی تا باهم صحبت کنیم؟


خوب، من باخانم کیلتون قراردارم. منو به منزلشون دعوت کردن، البته دوستان انجمن بانوانشونم هستن.


خوب باشه برای یه روزدیگه، بعدا باهم صحبت کنیم.


تاچرخید که بره دستشو گرفتم و به طرف خودم چرخوندم، کجا کلودیا مگه من دوست خودمو رها میکنم، توهم همراه من میای میریم منزل خانم کیلتون، مطمئنم بهمون خوش          می گذره.


نه غیر ممکنه، من دعوت نشدم.


این چه حرفیه، خانم کیلتون زن خوبو مهربونیه، مطمئن باش ازدیدنت خوشحال میشه بخصوص اینکه مهمون منی.
بلاخره رازیش کردم به مهمونی بریم. بعدازاین همه برنامه ریزی، تمرکز، فکر، استرس، این خوشگزرونیه زنانه چسبید.
بعداز مهمانی شیوارو برای شام به کاخ دعوت کردم و همچنین مهرادو اما چند ساعتی تاشام مونده بود. 
عزیزم خیلی خوش اومدی چی میل داری؟


فعلا چیزی نمی‌خورم، ممنون.


صبح درموردچه موضوعی می خواستی بامن صحبت کنی؟


درمورد شراکت پروژه شهرکتون.

می دونستم چی میخواد بگه، ‌پیشدستی کردم.
چه خوب مطمئنم بودم زن باهوشو اقتصاددانی هستی،الآن خیالم درمورد پروژه راحت شد، دیگه باخیال راحت میتونم برم انگلیس، البته آنلاین باشما وشرکای دیگه درگفتگو  هستم.


کجا!؟


وای، میگم گاهی خنگ میشم، به کل فراموش کردم اطلاع بدم.
من قراره برای یه مدت طولانی برگردم انگلستان، می‌خوام شما و آقای کروگر زحمت اداره ی شرکت وپروژه روبکشید، بلاخره هم دوستیم واینکه نصف سهام منم مال شماها هم هست.


بانفس عمیقی که کشید و لبخندی روی لبانش نقش بست متوجه شدم ماهی طعمه ی قلابو گرفت.خانم تازه سرصحبتش باز شد و از سودو پروژه و.... سوال کردو حرف زد. خدمتکار اعلام کرد آقای کروگر اومده، شیوا برعکس صبح، شاداب به استقبال مهراد رفت وگرموعاشقانه به آغوشش کشید ومثل ندید بدیدها مهرادوبوسید، مهرادخجالت زده شیوارو از خودجداکرد و همزمان زمزمه ای دم گوشش کرد اما شیوا ازرونرفت. دستاشو دور دست مهراد قفل کرد.


سلام آقای کروگر خوش آمدید. شما وکلودیا کم کم دارین منو حسود می کنید، خدارو شکرکه دیگه برمی گردم انگلستان.


سلام بانو، برمی گردین انگلستان؟چرا؟اتفاقی افتاده؟

نه به خاطر کارم هست، یه خورده مسئله ی خانوادگی هم هست.


خیالم راحت شد، امروز کلودیا ومن مزاحمتون شدیم.
اخمامو توهم کشیدم، این چه حرفیه، کلودیا دوست منه اگرشما خودتونومزاحم می‌دونید مشکل خودتونه.


الان دیگه نمی دونم باید برگردم یا بیام داخل؟


خندیدم،کلودیا عزیزم شوهرتو راهنمایی کن، من الآن برمی گردم.
رفتم طبقه بالا داخل اتاق کارم تامتنهای قانونیه شراکت شهرک، زمین و قرار داد مهندسی نقشه کشیه شهرکو بیارم تا امضا بشه ومهر بخوره.
به طبقه پایین رفتم وبه سالن اصلی برگشتم. ببخشید تنهاتون گزاشتم، رفتم تامتنهای قراردادهارو بیارم، عکس کاملشو برای وکیلتون بفرستید، من زمان کافی ندارم.بنابراین تا بعد از شام اگر تایید گرفتید ومانعی نداشت امضا کنید.


شیوا: پروازتون برای کی هست؟

فردا نیمه شب،اما فردا تمام روز وقتم پره. تا شیوا خم شد برگه های قراردادو برداره نگاهمو به مهراددادمو چشمکی زدم.
عزیزم، نه خودت نوشیدنی خوردی نه آقای کروگر، تا شما پذیرایی می شید وعکس قراردادها و برای وکیلتون می فرستین، من یه سر به آشپزخانه می زنم تادستورات لازمو بدم، امشب باید به خاطر شریک شدنمون یه جشن سه نفره بگیریم، فعلا.

                 ***

از نزدیک خشگلتر از پشت دوربین لبتاپ هستی!


می‌دونم، اما الان برای این حرفها اینجا نیستیم، فرشهایی که سفارش دادمو آوردین.


بله البته داخل انبارن اما اول پول.


سامان لبتاپم.


بفرمایید خانم.


با چندتا شماره رمز وعدد
....... میلیون دلار به حساب علی بکتاش ریخته شد.
این ازپول، مطمئنم باش اگر فرشها موردی داشته باشه بد پشیمون میشی.


خیر دوشیزه یورک، من هرگز با خانواده ی سلطنتی بازی نمی کنم، می تونید ببینید .


لبتاپمو برداشتمو به همراه سامان داخل انبار رفتیم، طبق لیستی که داشتم، فرشها داخل انبار بودن دقیقو درست، هنوز اضافه تر بودن که کمتر نبود.


خانم یورک، فکرمی کنم یه اشتباهی شده، پولی داخل حسابم نیست؟


چی دارین میگین، من جلوی چشم خودتون پولوبه حسابتون ریختم!


خودتون ببینید، پولی واریز نشده!


میریم داخل ماشین دوباره یه چک می کنیم، اگر پولی از حسابم کم شده یعنی واریز کردم، اون موقع با بانکتون تماس می گیرید ببینید چه اتفاقی افتاده؟
باهم به طرف ماشین رفتیم درو باز کردیم داخلش نشستیم تا سامان خواست بشینه اجازه ندادم و درو بستم، وارد سیستم لبتاپم شدم و برنامه رو باز کردم. دادو بیداد راه بندازی باجون زنو بچت بازی کردی و همزمان درماشینو قفل کردم، فیلم دزدیده شدن پسر وهمسرش جلوی چشمش به نمایش درآمد همه ی این اتفاقها وصحبتها دریک زمان اتفاق افتاد.
نیمی ازفیلمو که دید خواست دادو بیداد وفحاشی کنه که تیزی چاقو درشکمش صدای نکرش درگلوش خفه شد.

 

تو‌کی هستی؟


می فهمی، فعلا اینو بدون تمام اموالت الان درحساب منه، همین طور همسر وتنها پسرت. اگر می خواهیشون باید بدون هیچ حرفی یا دودوزه بازی کاری برام بکنی؟
ترسیده بود حسابی، از لرزش صداش مشخص بود.


چ، چه، چه کاری؟


می‌خوام به هر طریقی، به هر روشی، یه زنو به زانو دربیاری. می‌خوام کاری کنی به شوهرش خیانت کنه، رسوا بشه.


من نمی تونم، من مرد این کارا نیستم.


چشممو درون چشماش دوختم، جداً؟جناب مسعود قُدسیان، آوازتو توایران جور دیگه ای شنیده بودم.


تو، تو، کی هستی؟

 

اووووو، چیه، زبونت گیرکرده تو، تو، راه انداختی، من ازکجا خبر دارم؟ من خیلی چیزها خبر دارم که تو روحتم خبر نداره، حتی از همسر اولت، از تعداد دوست پسرای قبل ازدواجش، بعداز ازدواجش، بعداز فرارتون،بازم بگم؟ نکنه می خوای آمار توهم بگم، از دزدیها، قاچاق...


کافیه، کافیه، باشه هرچی تو بگی، قبوله.

 

ببین، مثلا آقا مسعود، ثانیه به ثانیه زیر نظرمی، اگه خطا کنی و بخوای دورم بزنی، مطمئن باش، اول دیپورتت میکنم ایران به خاطر اولین کلاه برداری وما باقیه کلاه برداری هایی که در کشورهایی که بودی و وقاچاقی که کردی، دزدیه این فرشهای بیمه شده، کی می‌دونه اینا فروخته شده؟ کو پولش، یعنی اداره بیمه یادولت آلمان باور می‌کنه؟
پوشه ای روی پاش گزاشتم، تمام اطلاعات داخل این پاکته، کارتو بدون هیچ نقصی انجام بده، بفهمم لورفتی تاآخر عمرت گوشه ی زندانی اونم با جریمه ی مالیه بالا. اگرهم اجازه بدن توزندان زنده بمونی.
درماشینو بازکردمو از ماشین پیاده شدم وبه سامان اشاره کردم سوار بشه وبه جِیکم گفتم برگرده.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 112
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

تصاویر ارسال شده

پارت چهل و هشتم

 

خانم بئاتریس نقشه ی ساختمان پاساژ......کره رو کجاتحویلتون بدم؟

 

من هتل پِلسین تورنتو اقامت دارم.

 

خودمو تایک ساعت دیگه می رسونم.

 

منتظرم. گوشیمو قطع کردم ودستهامو به پشت سرم بردم وازپنجره نظاره گربیرون شدم. مردک بوالحوس.   سامان٫

 

بله ملودی؟

 

خونه ای که درنظرداشتیم پیداکردی؟

 

دنبالشم، با املاکی صحبت کردم فکر کنم امروز پیداکنم.

 

لازم نیست.

 

پشیمون شدین؟

 

نه چون می‌خوام این پیشنهادو به مهراد بدم، بلاخره من به خاطرحسادت زن اون آواره شدم.

 

بله خانم.

سامان٫

سامان باسکوتش به من فهموند که منتظر ادامه ی صحبتمه.

از این به بعد ممکنه خیلی چیزها ببینی وبشنوی، نمی تونم بگم به عنوان برادر، چون محاله، می خوام خواهش کنم در جایگاه دوست بهم اعتماد داشته باش.

 

امیدوارم به روحو روانت صدمه نخوره؟

 

شایدم این زخم کهنه وچرکین سرباز کنه وبرای همیشه خوب بشه.

 

                 ***

آقای کروگرهستم، باخانم یورک قرار دارم.

 

*بله آقای کروگر، بفرمایید از این طرف، خانم یورک منتظرشماهستند.

 

 با گوشی شیوارو زیرنظرگرفته بودم، البته از طریق مسعود بامیکرو دوربینی که به طریق دونگهبانی که برای نگهبانی ازمسعود گزاشته بودم، داخل دگمه لباسشون جاسازکرده بودم. همیشه هم یکی زاپاس برای مواقع اضطراری همراهشون بود.

 

سلام بانو، از دیدنت خوشحالم.

 

منم خوشحالم می بینمت فرانک، بشین لطفا. چی میخوری؟

 

هرچی شما بخورید بانو.

 

 فرانک، دوست ندارم به من میگی بانو، مادوستیم بگو‌ بئاتریس، خوب من بستنی با طعم کاکائو وسس شکلاتو خیلی دوست دارم.

 

جالبه، چه تفاهمی! از وقتی دیدمت و شناختمت، رنگای مورد علاقه ی منو پوشیدی، عطری که خیلی خیلی عاشقشم استفاده میکنی، نوشیدنی، قهوه، الآنم بستنی.

 

جدی! من تاحالا دقت نکرده بودم، چه جالب! دوتا آدم متفاوت، کاملا غریبه، با این شناخت کم، اما این همه تفاهم، بخصوص که من عاشق این نوع سبک کاریه مهندسیتونم که هستم.

 

درسته، من اینو یادم رفت که بگم.

 

این، نقشه هاست؟

 

 

بله درسته، حالا مطمئنید قبول می کنند؟

 

*بفرمایید.

 

پیشخدمت بستنی هارو روی میز چیدو رفت.

 

صددرصد. یکی از مهندس هاشون نقشه ی پاساژ، اون قسمت......... از شهرکو ‌کشیده، چون اون قسمت سبک‌خاصی داشت من یکدفعه یادپاساژ درکره افتادم(البته مابین صحبت ازبستنی هامون هم می خوردیم.)نقشه رو        می فرستم. البته، شایدبعدا یکم نیازبه تغییرات داشته باشه. اگر موفق شدیم مطمئنم باش یه ‌ترقیه بزرگ کردی، این ترقی فقطوفقط مُختص خودته نه هیچ کس دیگه ای ومنم با داشتن چنین مهندسی به خودم می بالم.

یه کاری می کنم روز به روز، بیشتر ترازقبل، پیشرفت کنی ومعروف تربشی. بشی ستاره، حتی خودمم اگر خواستم ببینمت ماهها تو نوبت باشم.

 

من حرف میزدمو‌ مهراد غرق در لذت بود و خوشحالو لبخند به لب، خیلی غافلگیرکننده، خم شد روی صورتم که تمام وجودم لرزید، خشکم زده بود، ضربان قلبم به هزار وشاید بیشتر رسیده بود،برای چندثانیه نفس کشیدینو فراموش کردم ومطمئن بودم که متوجه شده، این چش بود؟ داشت چی کار می کرد؟ناخوداگاه چشمام بسته شد، گرمی انگشت دستشو حس کردم که گوشه ی لبم، نرمو آهسته چندبارتوسط نک انگشتش  لمس شد. انگار خواسته باشه لکه ای تمیز کرده باشه، تازه فهمیدم چه گندی زدم. خدا لعنتت کنه ملودی، چشمامو باز کردم وباچشمای خمارشده ی مهراد روبه روشدم. نشستن بیشتراز این جایز نبود.

از جام بلند شدم، ممنون که به من اعتماد کردین وقبول کردین ونقشه ای که براش زحمت کشیدیدو به من امانت دادین. من دیگه باید برم، بااملاک قرار دارم برای دیدن خونه ویلایی ونمیتونم داخل هتل زندگی کنم.

مهرادهم به همراه من ایستاد، اما با شنیدن جمله ی من شرمزده شده گفت: ببخشید، شما به خاطر اخلاق بد کلودیا از کاخ زیباتون به هتل اومدین. الآنم باید دنبال یه خونه ویلایی باشید که یک دهم اون کاخ باشه یا نباشه؟

 

نمی دونم چرا؟ اماشما که ناراحت می شید، انگار یکجایی درون من زخمی میشه ومیسوزه، کلودیا شمارو دوست داره ومیترسه ازدستتون بده. زمزمه کردم(اگربرای ترسشم هست، حق داره، چنین مردی باید ستایش بشه.) شنید، چون می‌خواستم بشنوه، نایستادمو به طرف آسانسور رفتم داخل شدم وتابسته شدن درب آسانسور، هردو از هم چشم برنداشتیم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و نهم

 

مسعود راه جذب کردن شیوارو درپیش گرفته بود. شیوا خیلی سرسخت بود، اما هرآدمی یه نقطه ضعفی داره ونقطه ضعف شیوا، فقطو فقط، مدریت بودو پول کلان. مهرادتعریفو تمجید. من  رفتارهای شیوارو با مهراد دیده بودم ودرگذشته فکرمی کردم عاشقانه هاخرج همسرش می‌کنه درصورتی که برعکسش بود، بااین زبون چربو نرمش مهردو تو چنگالش نگه می‌داشت واجازه ی پرواز و سعود کردنو به مهراد نمی‌داد و مثل اهرم ازاون استفاده می کردتابالاها برسه که رسید.                                       مهراد عقده ی اینو داشت اینکه خودش باشه، خود حقیقیش، همون مهندسی که باید بدرخشه وشیوا مانع درخشش بود، همون پرنده‌ی اسیر درقفس قلو زنجیرشده و من بایداون قلو زنجیرها و بشکنم وبالهای بسته شده ی مهراد وبازکنم ومثل یه پرنده، آزادش می کردم تااوج بگیره.
یک راه داشت و بهترین راه، مجبور شدم بادانایی تماس بگیرم تاامیر ارسلان صحبت کنه تا ازپدر مهندسان معمارنقشه کشی یه قرارملاقات جورکنه، چندروزی زمان برد وبلاخره برای آخرهفته اوکی شد و دانایی خبرداد آقای سرمد، آقای نظام شریف رو برای اقامت یک روزه درکانادا رازی کرده واین یعنی مهراد میتونه چند ساعتی ازوجودآقای نظام شریف فیض ببره، نظام شریفی، یه آرزوی محالِ برای مهندسهای بیشمارِبود.

                ***
سلام، خانم یورک.


رسمی شدین؟

فکرکردم ازدستم ناراحتین؟

بگوشه چشمی براش نازک کردم وگفتم: فرانک، چراباید ناراحت باشم، دیگه به دیدنم نیومدید؟


خواستم دست پربیام، یه خونه ویلایی خاص براتون پیداکردم درست مثل خودتون، مطمئنم ببینیدخوشتون میاد.


منو غافلگیرکردین! اماشما چرا؟

چرا نه؟ همسرمن باعث شد شما ازکاخ زیباتون به هتل بیاین؟


هیچ دوست ندارم این صحبت ادامه پیدا کنه.

اگر شاهزاده خانم افتخار بدن باهم به دیدن ویلا بریم؟


حتما،برای چه ساعتی قراربزاریم؟


خوب...نیم ساعت زمان برای آماده شدن کافیه؟من الان تو لابیه هتل هستم.

 

بعداز ده دقیقه به همراه سامان به پایین هتل وداخل لابی رفتیم تامهرادو دیدم، لبخند زیبایی تحویلش دادمو دستی براش تکون دادم. تا کنار هم رسیدیم به جای دست دادن به یه آغوش دوستانه دعوتش کردم، خواستم گرمای تنم وطعم آغوشم درون ذهنش حک بشه ومدام مرور کنه، می‌خواستم کلافش کنم.


الآن نوبت منه که بگم شماغافلگیرکننده هستید.


به قول ایرانی ها هرچی عوض داره گله نداره.

پس ضرب المثل هم بلدین؟


تعداد زیادی نه.


اگر مشکلی نیست با ماشین من بریم؟

مهرادبه ماشینش اشاره کرده بود وپیشنهادداد. به سامان گفتم باماشین پشت سرم بیاد، داخل ماشین مهرادنشستیم و به مقصد ویلایی که گفته بودراه افتادیم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه

 

این خانم زیبارو به چی خیره شده؟


به این دست وانگشتان هنرمند روبه روم.
مهراد صورتشو شک زدشو تندبه طرفم چرخوند، تعادلشو یک آن ازدست داد وماشین باسرعتی که داشت به چپو راست مایل شد که باعث شد صدای بوق ممتد ماشینهای اطرافو بلندکنه. خم شدم وفرمون ماشینو با دست گرفتم وتعادل ماشینو حفض کردم، هی چیکارمی کنی؟ نزدیک بود تصادف کنیم.من هنوز می خوام زنده بمونم وآرزوها دارم، یادتون نرفته که دنبال زوج مناسب خودم می گردم؟


داری بامن چیکار می کنی؟


چی؟ شما نزدیک بود منو بکشی از من می پرسی دارم باتو چیکارمی کنم؟ می خوای به من ویلا نشون بدی یاببریم گورستان ریچلند؟ کف دستای گرم وپرحرارتشوروی لبام گزاشت.

 

دیگه هیچ وقت این حرفو نزن، من واقعامتاسفم، چنددقیقه پیش برای چند لحظه حواسم پرت شد.


 قبول، نقشه ی پاساژی که قرار بود با یکم تغییرات شبیه سازی بشه چی شد؟

دارم روی نقشه کارمی کنم وبه زودی تمومش می کنم. مطمئنم درموردکلودیا خودتون بهترخبردارین ونیازی به توضیحات من نیست؟


بله البته، کلودیا مدیریت خوبی داره اما تنها چیزی که منو جذب می‌کنه هنر واستعداددرکنار مدیریت هست.

 

شما محاله حرف بزنید ولبخند روی لبان طرف مقابل به نقش نزنید، چه زن چه مرد، درکنار شما هر فردی به خودش امیدوار میشه.


اگرنظر شما نسبت به من این هست من سالها اشتباه فکر کردم، سالها تنهاکارکردم
،همیشه فکرمی کردم رازموفقیت یعنی تنهایی اما ازوقتی باشما بیشترآشنا شدم، یه حس خاص، یه انرژیه عجیب، نمی دونم چی هست؟ یا اسمش چی‌میشه گذاشت، اما، خوب چطور تعریفش کنم، توصیفش سخته، خوب یه یجورایی انرژیه مضاعف می گیرم، یه چیز مثبت.
 یه نمونش با بودنتون پروژه شهرک آغاز شد، من ازلاک تنهایی وخشکو مغرورم دراومدم، لبخندمی زنم، صبح که بیدار میشم ناخودآگاه لبانم به لبخند بازمیشه.

اوه فرانک!

جانم.


بیچاره مهراد، وقتی اسمشوصدازدم دل خودمم لرزید چه برسه به این مرد پراز عقده.


یک لحظه خیلی احساساتی شدم، ببخشید، برای یک لحظه فکر کردم کلودیا رو صدام کردم. اصلا فراموشش کن، دیگه رسیدیم.


وقتی مهرادجواب داد، جانم توفکربودم ومکثی دراین بین به وجود اومد، فکر کرد ناراحت شدم وبه این دلیل این بهانه رو آوردم. چنددقیقه بعد مقابل یه ویلای لاکچریه بسیار شیکی ماشینشو پارک کرد، سریع ازماشین پیاده شدوبه طرف من اومد ودرو برای من باز کردتا پیاده بشم دستمو به طرفش گرفتم هیجان زده دستمو گرفت ومن مثل یه پرنسس ازماشین پیاده شدم، نگاه به نمای ویلا انداختم.


بریم داخلشو ببینیم؟


اینجا خیلی خوشگله!

 

باید داخلشو ببینی.

 

نگاه به سامان انداختم که این یعنی پشت سرم بیا.                             مثل همیشه وطبق آموزشهای قدم برداشتم وبه داخل ویلا رفتم. از بدو ورود محو ویلای لاکچری وزیبایی شدم. دورتادور ویلا، سرسبزی ودرختهای نخل، مثل شهر لاس وگاس کارشده بود. وسط ویلا استخربزرگی به حالت بیضی شکل فوق لاکچری و دوصندلی راحتی ومیز گرد زیبایی درقسمت وسط وبالای استخر قرارداشت و دور استخر، سنگ فرش شده بود تا دم پله های ویلا، جلوی ویلاهم حدودا شش الی هفت پله کوتاه میخورد وبه درب ورودی ویلاختم میشد، درهای ویلا به جز چهارچوبهاش شیشه ای بود،به درب ورودی که رسیدیم، مردی حدودا چهل ساله ایستاده بود.

_سلام خانم یورک.

خوش آمدی دادومشغول راهنمایی شد، از سالن بزرگ شروع کرد، نوع چیدمانش، رنگ ودیزاین خونه، آشپزخانه، دو اتاق خواب بزرگ ونمای کاملا شیشه ای رو به استخرو سرسبزیه محوطه ویلاودرختهای نخل ودرختچه هایی که به چندشکل زیبا قیچی شده بود.


بئاتریس عزیز، آقای آنجل باشما هستن.


ببخشید، آنقدرمحو زیبایی ویلاشدم که متوجه هیچ صدایی نشدم.‌فرانک من با دیدن نمای بیرون واستخر عاشق اینجا شدم، می‌خوام اجارش کنم.


*شما دوست ندارید اتاقهای طبقه بالارو ببنید؟ اتاق خوابهای جلوی ویلا و پشت ویلا،نمای زیبا و خیره کننده ای داره وهرکدام دارای مسترهای جداگانه ای هستن.


نه ممنون از همین نمای پایین مشخصه،‌ کل این ویلا اگر دیوارهاشو نادیده بگیریم،کاملا شیشه ای هست، انگارعروسکی شدم داخل گوی شیشه ای.


مهراد لباشو دم گوشم آورد وزمزمه کرد، عجب توصیف زیبایی! من می‌دونم نمی تونم این گوی و عروسکشوبرای خودم داشته باشم، اما می تونم بیام گاهی ببینمش؟


سرمو چرخوندم و به مردمک چشماش ذل زدم، بعداز مکثی کوتاه، زمزمه کنان گفتم: تو خودت این عروسک و داخل این گوی گزاشتی، بانازو لبخندسرمو برگردوندم ورو به مَرده آنجل پرسیدم: اجارش چنده؟


بئاتریس، آقای آنجل تا یک ساعت دیگه تو دفترتون می بینمتون.


تا خواستم اعتراض کنم، چشم غره ای رفتو پیش قدم شدو گفت: فکرکنم مادرت درمورد مردای ایرانی بهت گفته باشه، وقتی همراه یه مرد ایرانی هستی هیچ وقت دستتو توی جیب خودت نکن، نمی خوای که دست روی غیرتش بزاری؟ می خوای؟


درسکوت کامل با چپو راست کردن سرم نه ای گفتم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه ویک

 

فرانک، اگرسوالی بپرسم ناراحت نمیشی؟

 

نه راحت باش.


قبلا درمورد اموال و سپرده گزاریتون تعریف کردی، اینکه هرچی دارین  داخل یه حساب دونفره هست واگر بخواین به حسابتون واریز کنید یا برداشت، باید امضای دونفرتون باشه، چرا خواستی هزینه اجاره ویلای منو بدی؟ فرانک، من زنی نیستم که دراین گونه موارد قضاوتت کنم. من درکت می کنم ومیشناسمت وهزینه ای که کردیو برمی گردونم هیچ دوست ندارم بین شماوکلودیا قرار بگیرم .
من حرف می زدم ولحظه به لحظه اخمای مهراد بیشتر درهم می‌رفت تاجایی که ناگهانی ماشینوبه گوشه ی خیابون هدایت کردو باصدای بدی ترمز کرد.

 

بئاتریس، بدون برام خیلی عزیزوباارزشی،هرکه جای تو بود واین حرفهارومیزد، مطمئن باش اون روی منو دیده بود. درسته تمام زندگیه منو شیوا نصفو نصف هست وما بدون اون یکی هیچ هستیم اما فراموش نکن تمام کشورهای غربی وبسیاری از کشورهای آسیایی هم همین هستن اما به شکلهای متفاوت.                           اونا نیمی ازاموالشون بعداز طلاق به همسرشون میرسه وما از نوع همکاری هست و به قول تو شاید و متاسفانه چنددرصدی بخاطر بی اعتمادی نسبت به همدیگه باشه و این موردم دلایل خودشوداره که این قرارو بین هم گزاشتیم.
بئاتریس عزیز، بازهم اینا دلایل نمیشه من برای خودم پس‌اندازی نداشته باشم وبه فکر روز مبادام نباشم.


متاسفم، قصدناراحت کردنتو نداشتم اما فکرم نمی کنم امروزم روزمبادات باشه.


اینو خودم تعیین می کنم درسته؟

 

من فقط می‌خواستم تو به هیچ دلیلی تحت فشارنباشی، سرمو به شیشه ی ماشین چرخوندم وبه بیرون خیره شدم، با صدای محزونی گفتم: دوست ندارم عذاب بکشی، زجر کشیدنت، تهت فشاربودنت باعث میشه قلبم...     سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم.        چونم گرفته شد، اگر بگم غافلگیرنشدم دروغ نگفتم. صورتمو به طرف خودش چرخوند وبدون هیچ حرفی چند دقیقه کوتاه به چشمهاوصورت همدیگه ذل زدیم. چند بارلب زد، می خواست چیزی بگه اما صدایی از گلوش خارج نشد،چونمو رهاکردو مشتی روی فرمون ماشینش زد و به ایرانی دوبار پشت سرهم لعنتی گفت. ماشینو روشن کردو بدون هیچ صحبتی منو جلوی هتل پیاده کرد و آخرین کلمه ای که میان ماردوبدل شد خداحافظ بود.

                  ***
فردای همان روزی که رفتیم ویلا،باهتل تسویه کردیم و به ویلا نقل مکان کردم.   یک هفته گذشته بود، نه من بامهراد تماسی گرفته بودم نه مهراد بامن.
دیزی، دیزززی                               

بله خانم.

به سامان اطلاع بدین می‌خوام ببینمش.


*چشم خانم.

 

نمی‌دونم سامان کجابودکه بیست دقیقه زمان بردتابیاد، داشتم گزارشات مسعود وافراد اجیر شدمو می‌خوندم، خوبه داشت خوب پیش می رفت الخصوص که مهراد تو لاک تنهایی فرورفته بودودفعات دعواهاشون باشیوا بیشترشده بود و شیوانمی تونست بگه پای زنی درمیونه چون مهراد نه محله زنها، یا باری می‌رفت و نه برای قدم زدنی بیرون ازمنزل، فقطو فقط داخل منزل مشغول نقشه کشی بود یاداخل دفترکارش واین رفتارها باعث شده بودشیوا بیشتر عصبی بشه و مهرادو رفتارهاش مجهول تر! باصدای دربه خودم اومدم، بفرمایید.

 

بله ملودی، کاری باید انجام بدم؟


بله میری دفتر مهراد، میگی خانم گفتن می خوان فرداصبح برای صرف صبحانه درهتل پِلستین ببیننتون.


هتل پلستین؟


بله درست شنیدی، خبرمیبری وزودم برمی گردی ،دوست ندارم مثل چند دقیقه قبل بشه، که وقتی من صدات می کنم اُلویت آخرت باشم.


ببخشید، دیگه تکرارنمیشه.

                ***
تاکجا پیش رفتی؟

زن محکمیه، پادادن درکارش نیست.


مگه جوون ۲۳،۲۴ساله هستی؟ فعلا باید بشی مثل آب زیر پِی، بایدپایه های زندگیشو کم کم بپوسونی، الآن زندگیش مواج شده، باید بشی غم خوارش، کم کم که طوفانی میشه پا به پاش جلو برو، تا جایی که بشی بهترین دوستش، باهات درو دل کنه، گریه کنه واز غمهاش بگه، ازحالت عادی خارج بشه ، بار بره، توکافه باشه، آغوششو به روت بازکنه متوجه ای چی میگم.


متوجه شدم.

 

چرا نمیری؟

 

پسرم.


قراربود ماهی یکبار فیلمی از پسرت نشون بدم، پس بیخوداینجا نایستو سوال نکن.


اما این بی انصافیه.


چه جالب، تا اونجایی که ازآدمام شنیدم پسرت مادرم داره، همونی که باابراز عشق، هفت سال گولش زدی ‌و تمام اموالشو بالا کشیدی، پدرو مادرشو کشتی، هفت میلیاردکلاه برداری کردی والآن، فکر میکنم ده سالی هست گوشه زندان افتاده باشه، به نظرت این پسر، بچه اون زن نیست؟ زنی که نه ماه بچه شو توشکمو رَحِمش حمل کرده، زنی که در عرض چندماه کوتاه ، خانواده، شوهرِمثلا عاشقش، تمام اموال، هویتش و از همه مهم تر، پسرشو از دست داده، الآن از حرف می زنی.
از اینجا گمشو‌تا پشیمون نشدم، درضمن من برای اجرای نقشم نیازی به تو نداشتم، می تونستم هزاران مرد دیگه، بهتر وخوشتیپ و پولدارترو پیداکنم اما خواستم توهم یکم زجر بکشی یعنی امثال تو بکشن، حالا چه زن چه مرد برام فرقی ندارن.

                ***

داخل یکی از اتاقهای هتل بودم ازبالا دیدم مهراد به هتل اومد وداخل شد، چنددقیقه بعد تلفن اتاق زنگ خورد همون‌طور که از پنجره به خیابان نگاه می کردم گوشیو برداشتم وشماره گرفتم، بله؟


*اتاق ۸۴۶ هستم، آقای به نام کروگر برای ملاقات من اومدن.


ممنون میشم گوشیو بدین بهشون.

 

لطفا گوشیو رو نگه دارید.

 

الو بئاتریس، خوبی پرنسس گوی شیشه ایم، چرا هتل؟


بعداً توضیح میدم،ف کرمیکنم کاری کردی کلودیا بهت مشکوک شده؟ دوست داشتم وقتی میای از پنجره اتاق هتل ببینممت، می خوام چیزی بگم اما واکنشی نشون نده وعادی باش، خیلی اتفاقی دیدم یه نفر داره تعقیبت می‌کنه و پشت سرت داخل لابیه هتل شد، نمی دونم بینتون چه اتفاقی افتاده؟ اما امیدوارم به من یا اجاره ویلا ربط نداشته باشه؟ اما الان برو به رستوران هتل برای خودت تنهایی، یه فنجان قهوه سفارش بده، تا چند دقیقه دیگه بهانه ی هتل اومدنت میاد پایین.                    فرانک، خیلی دوست داشتم دراین لحظه کنارت باشم اما خوب نشد. دوست دارم همه چیزو فراموش کنی واز روزت استفاده ی کاملو ببری. این هم هدیه من به خاطر بودنت ومهربانیت، تولدت مبارک.

گوشیو قطع کردم، فکردیگه ای داشتم اما اینطور بهتر شد. وسایلمو جمع کردم واز درپشتیه هتل زدم بیرون.

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و دو

ماگ، حاویه قهوه داغی که با خوردنش حسوحالموخوب می کرد  به دست داشتم،تکیه به ستون کنارپنجره شیشه ای روبه ویوی  ویلاداده بودم.

«گذشته»
براتون اسپرسو میارم دیگه خواب نمیرید.شنیدم خوابو از سرمی پرونه

 

مطمئنی؟


بله،آقاامیرارسلان خیلی می خورن.

«حال»
هرموقع قهوه میخوردم یاد اون روز               می افتادم،اون تلخی که برام مثل زهرمار بود،الان شده درست مثل روزگارهمیشگیه من به جزاون هفت سال وطعم تلخش برام از هرچیزی  شیرین تر شده.وقتی یاد اَخو تُفهام میفتم، وقتی با انگشتان میخواستم تلخی زبونمو ازبین ببرم وحالت تهوعی که بهم دست داد.بودوقتی فکرمیکردم ،تُندوتلخیهای امیرارسلان به خاطر قهوه ی اسپرسوهست.تک خنده ای کردم،به قول خودم اسپسو.حتی بلدنبودم اسمشوبگم.
امیرارسلان؟یا آقای سرمد؟
چیو،یا کیو باید باور می کردم، 

خوبیهاتو،مردانیگیتو،زندگی دادنتو؟یا آموزش دادن برای انتقام ،برای پس گرفتن پولهای به باد رفتت ودروغ هفت سالت؟ 

هرچندازپشت پنجره اتاقم نظاره گر ویوی روبروم بودم اما غرق درگذشته  وورق زدن صفحات دفترچه خاطرات.         وقتی  به خودم اومدم، دلم یک لحظه برای شنا درآن استخرزیبا ضعف رفت،خاطره ی آموزشهای شنایی که به یه چشم به هم زدنی درذهنم مثل فیلم،دردورتندبه نمایش دراومد.
خدمتکارمو صدازدم وخواستم به سامان اطلاع بده بیاد داخل.
سامان درسالن بود وسریع خودشوبه دم دراتاقتم رسوند، اجازه ی داخل شدن به اتاقم ندادم، داشتم مایومو می پوشیدم،مایوی شیک وجدیدی که تازه خریده بودم،زمانی که این ویلا واستخرشو دیدم و هوایی شد.ازسامان خواستم، نگهبان وباغبانو از ویلا خارج کنه و اجازه نده تازمانی که دارم در استخرشنا می کنم مردی وارد بشه.چشمی گفتو با اجازه از ویلاهاخارج شد،روبدوشامِ حریرمو ازتنم بیرون آوردم،وروی صندلی های استراحت انداختم.بدن سفیدم  زیرنور آفتاب میدرخشیدوزیباییمو چندبرابر   میکرد،اما چه سودی داشت،زیبایی که فقطو فقط برای خودم بود. قسمتی از استخررفتم که عمق آب زیادبود. دستامو بالا بردم ودرون آب شیرجه زدم ومشغول شناشدم،تا آخراستخرمیرفتم دوباره برمی گشتم ،مدلهای مختلفو امتحان می کردمولذت می بردم،وقتی احساس کردم خسته شدم به کناراستخررفتم، پشتموبه دیواره ی استخردادم ودستهامو ازهم باز کردم، سرموبه عقب دادم وچشمهامو بخاطرنورآفتاب بستم،اما این حالودوست داشتم ،اللخصوص که یاد  موهای لخت مشکیم می افتادم که  درآب،هم پای رقص خودشوپیداکرده بود وحسابی داشت دلبری می کرد.

 

*خانم آب میوه براتون آوردم.

 

به خودم اومدم،لبخندی زدم،ممنون ،جام آبمیوه رو گرفتم کمی ازآبمیومو خوردم نمیتونستیم ازآب دل بکنم،تازه بهم مزه داده بود. دوباره شروع کردم به شناکردن،مثل ماهی زیرآب،آزادو رها، فارغ ازهرفکری شنا می کردم،نفس که کم آوردم اززیرآب بیرون اومدم.بدنم بی حس شده بود به سمت پله های استخرراه افتادم ودستمو به دستگیره های راه پله ها گرفتم وتمانیه پله هارو یکی یکی بالا رفتم،آب استخر مثل آبشاری ازموهها وبدنم شره کرد وصدای دلنشینی ایجاد کرد.چرخیدم به طرف صندلیه استراحت برم.                        خشک شدم!دنیا روی سرم خراب شد،نفسم بالا نیومد، قلبم ازتپش ایستاد، مُردم،سرمام شد،من الان درقطب جنوبم یادرکانادایی گرمو سوزان ؟تمام بندبند وجودم داشت میلرزید،نه،این امکان نداره؟بی رحمی تااین حد؟یعنی الآن باید باور کنم خدایی هست؟

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و سه

 

اوه نه، نیا، به طرفم قدم برندار، نمی‌بینی چطور تیشه برداشتی‌ و داری به این دخترک یخی روبه روت میزنیو خوردش می کنی؟ دختری یه روز قلبشو به تپش انداختی ودرعرض چندماه آتیشش زدیو خاکسترش کردی. نه     نمی دید؟ رنگ التماسِ درون چشمامو نمی دید و هرلحظه نزدیکو نزدیک تر می شد؟ داشت لب می زد، حرفی       می زد، اما من کرشده بودمو نمی شنیدم و اِی کاش کورهم شده بودمو هیچ چیز نمی دیدم.                                       دستشو به نزدیکیه من آورد، فکرمی کردم می خواد صورتمو لمس کنه، اما نه تره ای از موهام به دست گرفت و مشغول لمس کردنشون شدو مَحو به آن مشکیهای خاص.                                این دخترک یخی بی اراده فقط می دیدکه موهاش داره دوباره توسط مردی که باتمام وجود ازش متنفره لمس میشه، تره موه های خیسش از پشت بدنش به آرامی کشیده شد، از سرشانه های عریانش سرخورد،  آن گیسوان مشکین بلندش، الآن   دربین دستان آن مرد نفرت انگیزبود،  به طرف صورت و بینیش نزدیکو نزدیکترکرد و تقدیر هفت سال پیش، دوباره رقم خورد.

 

چه موهای زیبای، حس می‌کنم برام آشنان، همون رنگ، همون جنس وهمون بوی خاص که وقتی نم دارو خیس بود. گوشم که کرشده بود چرا الان داشت این کلمات و می شنید؟سرم گیج رفت، تعادل خودمو از دست دادم، تاخواستم روی زمین بیفتم وسط هوا و زمین گرفته شدم.

 

چی شد بئاتریس؟ حالت خوبه؟ توکه الان خوب بودی، بئاتریس؟ بشین، بشین اینجا سرت داره گیج می‌ره؟ حتما بخاطر شنای زیاده، داخل آب بودی فشارت افتاده.

 

همونطور که روی زانو نشسته بود، نیم خیزشد و دستشو به طرف لیوان آب میوه درازکرد و لیوانو برداشت و نزدیک لبانم آورد و به زور چندجرئه به خوردم داد.

 مهراد خدمتکارو صداکرد همزمان دست برد دورکمرم و خواستم بلندم کنه که با تکون دادن سرم ممانعت کردم.

 

*آه خانم، شما که حالتون خوب بود؟ یکم از این آبمیوه بخورید.

 

فقط می خواستم دوربشم، حتی برای چنددقیقه، تمام نیرویی که داشتم درون دستم جمع کردم، به طرف خدمتکار رفتم وخواستم کمکم کنه، دورکمرمو گرفت، وزنم هزاربرابرشده بود.   بابا مهدی خودت کمکم کن، نزار جلوی این مرد بشکنم. خواست دوباره کمکم کنه که نه ای ازگلوم خارج شد، این صدای من بود؟! اصلا من نه ای از گلوی من خارج شد واین مردک نفرت انگیز شنید؟

به هرخفتی بود با کمک خدمتکار      خودمو به حمام داخل اتاقم رسوندم، بابسته شدن درحمام وبعددراتاقم بغضم ترکید و راه گلوم بازشد ونفس بنداومده، باصداهای بلند و عمیق به همراه سلفه راه خودشو به بیرون باز کرد. دستمو به سمت گلوم بردم ومحکم ماساژ می‌دادم تاشاید تسکینی باشه برای دردشدید گلوم.

زانوهامو خم کردم و دستامو دورش حلقه کردم پیشانیمو روی زانوهام گزاشتم وزار زارگریستم.

 

«گذشته»  

تو مگه دخترمهدی نیستی؟ دخترمردی باسیاستو بادرایت، کسی که نقطه ضعف دست هیچ‌کس نمی داد، تو دختر مهدی هستی یا دختر تورج، کدومشون؟ پدرت یه نخبه بود،  بازارو قبضه می کرد، دانشجوی رتبه ی اول دانشگاه شده بود، همسر عزیزم من یه مدتیه حس می کنم درخطرم برای همین تمام اموالمو به اسم ملودی می کنم به جز شرکت وخونه که یک هشتم آنها مال توهست. توهم مثل نخبه ای!من دخترمهدیم، من دختر مهدیم، من دختر مهدیم.... 

 

«حال»

خدای من من چک شده بود، با چشمانی که می سوخت ونشانگر از چشمانی گریان وپراز اشک بود‌ به خودم اومدم، الآن دلم امیر ارسلان و می خواست، دست حمایتشو، کلمات گرم ونصیحتهای غیرمسقیمش، اما... من نباید حسرت بخورم و آرزوی محال داشته باشم. آره من هنوز یادمه، از یادآوریه صحبتهای امیرارسلان و من درساحل، بازانو روی زمین افتادنم درساحل، دادزدن باتمام وجود که اینکه من دختر مهدیم.

آره من ملودیم، ملودی دختر مهدی، من به این راحتی شکست نمی‌خورم، کینه چشمامو پرکرد، لهنم پراز نفرت بود، نفرتی که مهراد و شیوارو با خاک یکسان می کرد.

دوش گرفتم واز حمام بیرون اومدم،  شومیز آستین حلقه ای پوشیدم وشلوار کمربندی ودمپا تنگ پوشیدم، کنار پاش حدود سه الی چهارسانت چاک می خورد، موهای خیسمو شونه زدم، آره همون موهای طبیعیه خودم. دیگه پنهان کردنش دلیلی نداشت،آرایشی کردم، کفشمو پوشیدم واز اتاقم زدم بیرون. مهراد پاشو روی پاش انداخته بود و داشت قهوه می خورد، باشنیدن صدای پاشنه های کفش من نگاهشو به بالا آورد، با دیدنم لبخندی زد و فنجانشو روی میزگزاشت، ازجاش بلند شدوبا چندقدم بلند خودشو به من رسوند و خیلی غافلگیرانه منو درآغوش گرفتو از زمین بلند کرد ودورخودش چرخوند، جیغ کشیدم  اعتراض کنان اسمشو بردم وخواستم بزارتم زمین، همزمان سامان سراسیمه ونفس زنان داخل سالن شد! روی من به سامان بود و مهراد درست پشت به سامان، بااشاره دست خواستم بره بیرون.                بزارم زمین فرانک، ممکنه دوباره حالم بد بشه.

 

وای معذرت می‌خوام به کل فراموش کرده بودم  که حالت بد بود، اونقدر ذوق زده بودم که فقط می خواستم ببینمت، با اومدن به اینجا به جای دیدن عروسک داخل گوی شیشه ایم، باپریه دریای روبه رو شدم. وای، وای، وای، بئاتریس تو تکی، یه دونه ای، روز به روز منو شگفت زده ترمیکنی، فکر می کنم روزبه روز که میگذره، دیوانه تراز روز قبل میشم.

 

(تمام اتفاقات پیش اومده،بغلو ،جیغو ،اومدن سامان،سی ثانیه هم طول نکشید)به خاطردیدن شنای یه خانم داری دیوانه میشی؟ فکرمی کنم باید زیاددیده باشی؟ به خصوص موهایی بارنگی مشکی،عطر وجنس خاصش، هرچی نباشه بیشتراز عمرت درایران زندگی کردی.

 

بئاتریس چی داری میگی؟ من اون لحظه منظوری نداشتم، تنهازن درزندگیم کلودیا بوده من حتی دوست دخترم نداشتم، شاید یه دوست قدیمی، فامیل، اصلا نمی‌دونم چرا گفتم آشنا میاد، یعنی من اصلا درذهنمم کسی نیست که بخواد به یادمم بیاد.                                                  من بادیدنت، با این همه زیبایی که فقط دریک نفرجمع شده شکه شدم ،هرروز که میگذره تو منو بیشتر ازقبل شک زده می‌کنی، توزندگی من فقط بادوتا زن صمیمی بودم اول همسرم بعدتو، خواهش می کنم باورم کن.                                                                                  من به اینجااومدم به یه دلیل دیگه، اما دوست دارم قبلش بگم وقتی باکلودیا آشناشدم فکرکردم خدا یکی ازفرشته هاشو برام فرستاده، نه اینکه الآن بد باشه نه، اما با بیشتر شناختن تو متوجه شدم خدا برای فرشتگانش درجه داره و درجه این فرشته ی روبروم خیلی بالاتراز فرشته های دیگه ی خداونده.

 

فرانک من توضیح نخواستم، من تورو خوب میشناسم وقبولو باورت دارم امادیگه داری درمورد من زیادی اغراق می کنی، به طرف کاناپه هاراه افتادم، به سختی سرپاایستاده بودم، دستشو دورکمرم باریکم انداخت وهمراهیم کرد.

 

اغراق نیست واقعیته، توزندگیم هیچ‌کس نتوانسته بود این شکلی وبه این زیبایی سوپرایزم کنه اما تو فقط سوپرایز نه، بلکه تو کاری کردی یه آرزوی محال من برآورده بشه. 

 

خوشحالم که خوشت اومده.

 

خوشم اومده؟ ازفرط هیجان نزدیک بودقلبم بایسته! وقتی خبر به دست شیوا رسید خودشو برای نهار رسوند، برای بعدازظهرم ازنقشه، فضاسازی، نقص های نقشه ها و نقشه های سه بعدی درلپتاب صحبت کرد ومن کلی تجربه کسب کردم.

 

جلوم زانوزد، دستمو گرفت وبه طرف لبش برد، چشمامو بستم ومحکم به هم فشردم، سخت بود، به سختیه سالها عذاب کشیدن من، این حرارت وگرمیه این لبهارو نمی‌خواستم. همین که حس کردم لبای چندشش از پوست پشت دستم جدا شد چشمامو باز کردم و کوچکترین تکانش دستمو بیرون کشیدم و نامحسوس با شلوارم جای بوسشو پاک کردم. مهراد که روی مبل کناریم نشست پرسیدم: کلودیاکه دوباره تعقیبت نکرده؟

 

نه نه، خیالت راحت.

 

ازکجا مطمئنی؟

 

ازدیروز خودمو زدم به سرماخوردگی و آنفلانزا، قبل ازرفتن شیوا وجلوی چشمش مثلا قرص مسکن قوی خوردم وداخل اتاقمون خوابیدم تا استراحت کنم، دوساعتی تواتاقم بودم خدمتکارکه اومد بهم سربزنه، یه قرشقی به پاکردم که چرا با اومدنش بیدارم کرده. بیچاره فکر نکنم هرگزدیگه تامن هستم پاشوتواتاقم بزاره.

 

شیوا؟ اسم ایرانیه همسرته؟

 

من گفتم؟ نه اس،اسمش!

 

دوبار گفتی شیوا، یک بارکه درهتل به تو‌پیوسته، یک بارم موقعی که شما به خاطر سرماخوردگی درمنزل ماندید ،دوست نداری درمورد اسمهاتون حرفی بزنید کافیه بگید، نیازبه دروغ نیست. از روی کاناپه بلند شدم وایستادم، ببخشید فرانک اما باید بگم من خیلی خسته هستم، نیاز به استراحت دارم بهتره برگردی، چون مریضی ممکنه کلودیا بخواد زودتر به کنارهمسرش برگرده، برای مراقبت از عشق زندگیش!  ظهرت بخیر، تند جلوم قرار گرفت ومانع رفتنم شد.

 

بئاتریس ناراحت شدی؟ اگربه خاطر اسم واقعیم باشه من میگم.

 

کف انگشتانمو روی لبانش گزاشتم، لبخندی زدم که مطمئنم بودم شبیه  به لبخند نبود. نه نگو چون من ناراحت نشدم، اگر خواهش می کنم که بری برای اینه که  واقعا خستم همین، یک روز دیگه بیشتردرکنارهم می‌مونیم وصحبت می کنیم چطوره؟

 

البته، منم دائم فراموشم میشه امروز حالت بدشد.

 

دستمو فشرد وبا یه خداحافظی ویلارو ترک کرد. خشم یک ساعت پیش تمام وجودمو پرکرد، دستامو محکم مشت کردم، ناخن‌های مانیکور شده ولاک زدم تو کف دستم فرو رفت، پوستش شکافته شد وکف دستم به سوزش افتادو خونی شد اما مهم نبود، این سوزش دربرابر سوزش و درد قلبم هیچ بود. سامان در ورودیه ویلارو باز کردوداخل شد، باچشمانی نادم به طرفم قدم برداشت.

 

ملودی، من، من، نمی دونم، یعنی....

 

دادزدم:کالین، کالین باشنیدن دادم باترس ازآشپرچزخانه بیرون دوید وبا تپ تپه گفت: بله خانم؟

 

کی اجازه داد مرد وارد محوطه ی ویلا بشه؟

*خانم ، م، من، بی تقصیرم، زنگ درو که زدن، گفتم شمادارین شنا می‌کنید واینکه اجازه ندادین مردی داخل باشه، گفتن من فرق دارم واگرخانم متوجه بشن وشما درو به روی  من باز نکردید مطمئن‌ باش اخراج میشی، منم ترسیدم ودرو باز کردم.

 

وقتی بادیگاردمو بیرون کردم برای تو چه معنایی داره؟ وقتی گفتم هیچ مردی یعنی چی کالین؟ باتو هستم کالین، یعنی چی هااااان؟

سرشو انداخته بود پایین وجواب نمی‌داد، درجواب دادو بیدادو خشمم، گریه بودو فخ فخ های اعصاب خورد کنش.

ازاینجاگمشو برو بیرون، اخراجی، دیگه نمی‌خوام ببینمت.

 

*خانم من_

 

دادزدن:گمشو بیرون.

 

بعداز رفتن کالین، سامان همانطور باسری پایین انداخته ایستاده بود، به کنارش رفتم، پرتوقع، باخشم، با کینه ونفرت، صدایی بغض و لرزون  پرسیدم: کدوم گوری بودی؟

 

متاسفم.

 

خفه شو، فقط خفه شو و توضیح بده کدوم گوری بودی که این کثافط بی همه چیز اومد تو ویلا ومنو با یه دل سیر برهنه دیدو لذت برد؟ 

.............‌‌.

گفتم کجا بودی احمق عوضی؟به گریه افتاده بود؟ بی صدا اشک می ریخت، همون‌طور با سری پایین جواب داد: آقای سرمد تماس گرفتن، برای گرفتن اطلاعات، صحبتمون طول کشید و منه احمقم غافل شدم.

 

دیگه هیچ چیز نفهمیدم ،دستمو بالا بردمو محکم خوابوندم توگوشش، انگار دستم گرم شده بود، دوباره زدم، زدمو زدم، نه یکبار بلکه چندبار، اونقدر که شمارش ازدستم دررفت، با حق حق می گریستم و می زدم. آنقدر سیلی زدم که رمقی دردستام نمونده بود و نه جای سالمی درصورت سامان.

بازانو روی زمین افتادم زجه زدم، سامانم درکنارم با زانو روی زمین آوارشد خواست شونه هامو دربر بگیره که پسش زدم و چشمهای پراز نفرت مو بهش دوختمو گفتم: دیگه هیچ وقتی به من دست نزن، هیچ وقت. نمی تونستم جلوی گریمو بگیرم. تواز اونها دروغگو تربودی، نامردتر بودی، کثیف تربودی، به من گفتی دوستمی، برادرمی، اما یه تیکه آشغالی، اما حیف اسم آشغال برای تو، بازم اون بوی تعفن میده ومتوجه آشغال بودنش میشه شد اما توچی؟ هاااان، توچی؟     جون دادم تاازروی زمین بلندشدم، پاها وبدن سنگین بود، انگار وزنه بهم وصل کرده بودن، وزنه های که نمی‌دونم وزنش چندین هزارکیلو بود؟ خودمو به سختی درون اتاق کشوندمو و روی صندلی میز آرایش نشتم و درآینه به خودم خیره شدم.

ویرایش شده توسط نارسیس عرب زاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و چهار

 بانگاه کردن بهشون حالم به هم می خورد، دیگه این خرمنهای مشکی رو نمی خواستم، خرمنهایی که یه  زمانی امیرارسلان به خاطر خشک نکردنشون پاشو ازچهارچوب اتاقم آنطرف ترنمی گذاشت، موهایی که باید همیشه آزادو رها باشه نه دراسارت کش یا کلیپس، نگاهم درآینه بود،خودمو تار می دیدم، لعنت به این چشمان اشکی. قیچی از داخل کشو برداشتم با چیدن اولین تکه ازموهام هق هقم بلند شد. دستان لرزانم تکه ای از موهامودر مشتم گرفته بودم ومی فشردم،دستای مشت شدموروی زانوم گزاشتم.حق حق زدمو‌گریستم. (امیرارسلان:میگم موهاتو خشک کن
من:خشک نمی کنم
امیرارسلان:منم میگم خشک کن.
من:اِ، امیرگیردادیا )
نگاهم و به آینه دادم، به درک، دیگه نمی خوامشون، موهایی که دوباره لمس شد، موهایی که بوی عطرش برای اون عوضی بعداز هفت سال دوباره خاص شدو نمی خوام. وقتی امیرمو ندارم دیگه نمی خوامشون. تصمیم گرفتم تا چیندن تمام موهام به آینه نگاه نکنم، تیکه تیکه ازموهامو به دست می گرفتم ومی چیدمشون و هرتکه ای روی زمین می افتاد شونه های نحیفم به خاطر حق حق های گریه هام می لرزید.
بلاخره تمام شد، چشمهام به پایین پام واطرافم بود به موهای مشکی وبلندی که زیرپام ریخته بود، موهای چینده شده ی نامنظم، گریم قطع شد، تک خنده ای کردم، خندیدمو قهقهه زدم، ازروی صندلی سرخوردمو روی زمین دوزانو نشستم، دستامو روشون کشیدمو درهم برهمشون کردم وخنده های م س ت ا ن ه سردادن وکم کم به هق هق و گریه تبدیل شد وصدای گریه هام درکل کاخ پیچیدم. اشک وزجه های سوزناکی که خودم دلم به حال خودم می سوخت، به تقدیرم، به زندگیم، به ابریشم هایی که خاطرات پدرم درونش بودودیگر نداشتمشون. دراتاق به شدت بازشد، می دونستم کیه، دوست نداشتم نگاهش کنم، صدای شکه کننده شو شندیم.


ملودی!

همین یک کلمه گفتو زانوهایش سست شدو همونجا تو چهارچوب درسرخوردو روی زمین نشست، دستاشو دوطرف سرش گرفتو فشرد. صدای گریه های مردانش به گوش رسید. برام مهم نبود دیگر هیچ‌چیزی مهم نبود.
تاوانشو پس می دید، همتون، اینو به خودم قول میدم.

                 ***
آقای فرانک؟


من زبان شمارو متوجه نمیشم.


آقای فرانک من سامانم بادیگاردخانم یورک!


آه،تویی سامان!چی شده تماس گرفتی؟خانم بئاتریس کجاست؟


متاسفانه خانم تصادف کردن_


چیییی؟ کجا؟ حالش چطوره؟ کدوم بیمارستانین؟ یه چیزی بگومرد، قلبم داره میادتودهنم.


نمی دونم، من متوجه زبان این خارجی ها نمیشم، خانمو با آمبولاس آوردن بیمارستان و بردنش اتاق عمل، من فقط تونستم ازطریق گوشیشون باشماتماس بگیرم، الآن بیمارستان کِنترو هستیم، چندساعته ازایشون بی خبرم خیلی نگرانشون هستم.


وای، وای، وای، چرا زودتر زنگ نزدی؟خودمو زودمی‌رسونم.

                          ***
من:میتونی بیرون باشی، یادت نره چیزهایی که گفتمو بگی.


بله خانم.


ازعمد بیمارستان نزدیک محل کارشوانتخواب کردم، نیم ساعت طول نکشید به بیمارستان رسید.


سلام آقا،خواهشا شما یه کاری بکنید، من که زبون اینارو نمی فهمم، اصلا نمی‌دونم خانم درچه شرایطی هستند.

 

دکتر، دکتر.

 

آرومتر آقا، وگرنه حراستو صدامی زنیم. اینجا بیمارستانه، شما حق دادزدن ندارید.

خانم بئاتریس یورک الان کجاهستند؟حالشون چطوره ؟

با دکترشون صحبت کنید، دکتر ریک ،الآنم درکنارمریضشون در بخش آی سی یو هستند.

سامان:باشنیدن اسم بخش، رمق از بدنم بیرون رفت، بخصوص پاهام، تعادلموازدست دادم و نزدیک بودبخورم زمین، همون پسر، بادیگارد بئاتریس زیربغلمو گرفت.

 

آقاحالتون خوبه؟ بهتره بشینید، پرستارچی گفت؟برای خانم چه اتفاقی افتاده؟

 

خودمم نمی‌دونم، اصلا باور نمی کنم به خاطر یه زن، یه دختر که هیچ نسبتی باهاش ندارم درعرض چندماه کوتاه، اینقدربرام مهم شده باشه و الان برای پرسیدن و شنیدن حالش، صدام بلرزه.  نمی تونستم به خودم دروغ بگم، اگر اتفاقی برای این دختر، عروسک درون گوی شیشه ایم، پریه دریایی من بیفته، این قلب که تازه بادیدنش اینهمه بی تابی می‌کنه، بادیدنش با بوییدن عطرتنش، صدای تپیدناش چنان گروپ کروپ می‌کنه که به خودم می گم الآناست که دستم پیشش روبشه، یعنی فراموشش میکنه  یادیگه دیر شده و یا با نبودش می ایسته؟ اسم این احساسی که تازگی پیداکردم، این تپش‌های چی می تونه باشه؟
نه! نه! اصلا امکان نداره؟ من عاشق زنمم، عاشق شیوا هستم، بئاتریس واحساسی که بهش دارم فقط یه حس زودگذره، آره حس زودگذره، حَوسه، همین.
در خیالات خودم غرق بودم که دکترازبخش بیرون اومد، بدون اینکه مغز وپاهام دراراده ی خودم باشه پاشدم وخودمو به دکتررسوندم.
آقای دکتر حال بئاتریس چطوره؟

منظورتون بانو یورک هست؟

بله.

ایشون تصادف بدی داشتن، متاسفانه درحین رسیدن به بیمارستان به کمارفتن.


خشکم زد به سختی از بین لبانم کلمه چی بیرون اومد؟ وااااای خدای من، دستامو روی سرم گزاشتمو زدم زیر گریه، دکتر مشغول دلداری دادنم شد. این پسره هم حسابی نگران شده بود، با چشمانی ترسان مدام می پرسید چی شده؟ وقتی تونستم به خودم مسلط بشم تازه متوجه شدم گریه کردم، من دل باخته بودم، به پریه دریاییم بدجوردلباخته شده بودم.
دکتر الآن درچه وضعیتیه؟


عملش موفقیت آمیزبود، امید داریم از کما بیاد بیرون، اما چه مدت طول بکشه نمی دونیم ونمی تونین قولی بدیم‌، تنهاکاری که می تونید براش انجام بدید اینکه دعا کنید.

تا دکترخواست بره دستاشو گرفتم و التماس کنان گفتم: می تونم ببینمش، خواهش می کنم دکتر، من بدون بئاتریس می میرم،دکتر لبخندی زد.


هرچندکاردرستی نیست اما من اعتقاد دارم بیمار صدای اطرافیانشو تشخیص میده، بخصوص عشق زندگیش. با پرستار صحبت می کنم ،اینکه روزی یک ساعت باهم باشید.

الان می تونم ببینمش؟


امروز نه،تازه اززیرعمل بیرون اومده،برای فردا می تونم چنین اجازه ای بدم.برای امشب فقط پنج دقیقه از پشت شیشه.

 

دیگه ادبو فراموش کردم به طرف پنجره آی سی یورفتم، پرده جلوی شیشه بود تا سرمو چرخوندم دیدم پرستار داخل بخش شد ویک دقیقه بعد پرده کشیده شد ومن تونستم روی ماه پریه دریاییمو ببینم،پری دریاییم  که الان بیشتر صورتش کبودشده بود ودستو پاش باند پیچی شده.با صدای گریه نظرم به سامان جلب شد، وای اصلا این پسره رو فراموش کردم،
سامان آروم باش، دکتر گفت به خیر گذشت، عملشم خوب بوده فقط به خاطر تصادف وضربه ای که به سرش خورده، چندروز تو کماست واین طبیعیه.


کُ،کُ،کما،کماست؟

دو دستی زد تو سرخودش. دستشو‌گرفتم، چی کار می‌کنی مرد؟نگران نباش، خیلی زود خانمت سرپامیشه.

                  ***
سه روز بود سرساعت دوصبح میومدم به دیدن بئاتریس، درست سه ساعت بعدازرفتن شیوا، یک ساعت درکنار پریه دریاییم می نشستم نوازشش می کردم، اون دربیهوشیه کامل بود اما من ازعشق تازه شکفته درون قلبم می گفتم، حتی به بئاتریس گفتم فکر می کردم عاشق شیوا بودم، بلکه با دیدن تو وهرچه بیشتربا تو وقتمو می گذروندم و میشناختمت تازه متوجه شدم عشق چه معنایی داره.
(من احمق نبودم نیمی از زندگیم دست شیوا بود باید یه کاری می کردم،تمام اموالمو پس می گرفتم. اگرمتوجه می شد من دارم بهش خیانت می کنم تمام سهم منم مال خودش می کرد. اما من هرگز چنین اجازه ای بهش نمی دادم،بخصوص که تواین چندماه خوداصلیشو نشون داده بود منه احمق این همه سال فکر می کردم شیوا عاشقمه وخیرو صلاحمو می خواد اما اون فقطو فقط عاشق خودش بود. به وسیله ی من، خودشو بالا می کشیدو پیشرفت می کرد. اسمه خودشو درجامعه و بازارکار، پرنگو پرنگتر می کردو تنها کسی که منو آگاه کرد بئاتریس بود، چیزی که من هیچ وقت به این موضوع پی نبردم.)

                ***
خوب بود، مهراد داشت توتله می افتاد، درست مثل شیوا، هردو همزمان به هم بدگمان شده بودن اما خوبیش این بود که مهراد عاشق شده بود ودرپی این بود که تمام اموالشو ازچنگ شیوادربیاره و شیوا به خاطر اوضاع بد درزندگیش پناه به مسعودبرده بود و پاش به بار بازشده بود.من باید تیرخلاصو می زدم، آن هم درزمانی که به هوش اومدم.
دیگه داشت حالم از مهراد وحرفهای عاشقانش به هم می خورد.


آقای فرانک.


سلام‌تویی؟ اتقاقی افتاده؟

نه.نگران نباشید خواستم خبر بدم خانم حدود یک ساعت پیش به هوش اومدن.


چی دارم می شنوم، خدایا شکرت، اصلا باورم نمیشه، مطمئنی؟


بله آقا، حتی باهم صحبت کردیم.


ممنون ،الآن خودمو می رسونم.
ازروی کاناپه بلند شدم ، اونقدرخوشحال بودن که حالمو متوجه نمی شدم، گیج شده بودم، نمی دونستم باید چیکار کنم ،یه جورایی دورخوردم می چرخیدم، تازه یادم اومد باید برم بیمارستان، آهسته دراتاق خوابو باز کردم ومشغول پوشیدن لباس شلوارم شدم قدم اول که برداشتم صدای شیوا شنیدم که سوالی پرسید: کجا این موقع شب.


به تو ربطی نداره، تو که شبو روز مست میای، من می پرسم با کی بودی یا چرا رفتی مست کردی؟ دادزد: خجالت بکش الآن داری به من تحمت می زنی که دارم بهت خیانت می کنم.


من اسم خیانت نیاوردم، برای یکی ازدوستام مشکلی پیش اومده ،بیمارستانه، میرم پیشش، نایستادمو سریع از اتاق وخونه زدم بیرون.
نمی‌دونم چجوری خودمو به بیمارستان رسوندم، همین که چشمان زیبای پریِ زیبا رویَمو دیدم موج آرامش به قلبم تزریق شد.
به طرفش رفتم‌،  بئاتریسم. منتظر جواب نموندمو درآغوشم کشیدمش وپیشونیشو محکم بوسیدم.لبامو جدا کردم اما فاصلمو درنزدیکیه صورتش نگه داشتم به چشمان مشکیش ذل زدم، هیچ می‌دونی من دراین مدت با دیدن این حالت چندبارمردمو زنده شدم؟

فرانک.


جان فرانک، عمرفرانک، دیگه هیچ وقت بامن اینکارونکن باشه.

قطره اشکی از چشمم چکید،باشه عزیزم؟

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه پنج

خدارو شکر بعداز شانزده روز از بیمارستان مرخص شدم واز شر‌ِ دیدار هر روزه ی مهراد و رفتارهای عذاب دهندش خلاص شدم.
هنوز داخل اتاقم بیمارستان بودم و داشتم آماده می شدم که مهراد در نزده وارد شد و با تعجب صدام زد وپرسید: موهات؟!
دست به موهام زدمو تک خنده ای کردم.
چیه؟ چراشکه شدی؟


چه بلایی سرموهات اومده!

خوب تصادف کردم دیگه، موقع عمل باید کوتاهش می کردن،اون قسمتیم که عمل شده تراشیدن اینجاست، زیر موهام، پانسمانو قایم کرده بودم.
موهامو کنارزدم ونشونش دادم.

کنارم ایستادو منومحکم در آغوشش کشید، عطر موهامو بوکشید و روی موهامو بوسید. چشمامومحکم بستم ودستام مشت شد.
فرانک لطفابریم، من دیگه تحمل بیمارستانو ندارم.


معذرت می‌خوام عزیزم، به کل فراموش کردم، خودم می رسونمت ویلا.

توران کلی حرف زد واز بحث هاشون با شیوا صحبت کرد و اینکه اون روز شبشو بافکرکردن به من ونقشه ها به صبح می رسونده. تاداخل سالن همراهیم کرد، معذرت خواست وگفت باید زود بره، ازجام بلند شدم وگونشو بوسیدم، ممنون فرانک تو دوست خوبی هستی، محبتهاتو فراموش نمی کنم.

تو منوبوسیدی؟

متاسفم، ناراحتت کردم؟
بدون جواب منو محکم درحصارآغوشش گرفت ودوطرف گونه هامو بوسید.

ناراحت چی باید باشم، کدام مرداحمقی وقتی یه بانوی زیبا ببوستش ناراحت میشه، به من بگو چطوری ازتودل بِکنم؟

این چه حرفیه فرانک؟ تو متأحلی، همسرداری، من دنبال مرد همسردار نیستم.
بی شرف نگاه عمیقی بهم انداخت و دستمو محکم فشرد و بدون هیچ حرفی چرخیدو بیرون رفت. سامان ازاول نظاره گر ما وصحبت هامون بود، برام مهم نبود، دیگه نگاه وتفکراتشون نسبت به من اصلابرام مهم نبود.
               *** 

«یک ماه بعد»

 

سلام دوست من


سلام، عروسک گوی شیشه ایم.

 

تماس گرفتم بگم حوصله ام خیلی سررفته، الآن که دیگه دستو پام کاملا خوب شده وبیستو چهار پنج روزی از بازشدن گچاشون میگذره، می خوام برم بیرون، دلم هوس چندتا لیوان اسکای کرده و رقص، با یه همپای خوب.

چراکه که نه پریِ زیبا روی من، بار روستِرز موافقی؟

 عاشقشم، اونجامی بینمت.
تماسوقطع کردم، امشب باید حسابی می درخشیدم.
تصمیم گرفته بودم، یه تاپ دامن قرمز دکلته چرم بپوشم با دامن خیلی کوتاه و بوتهای چرم به رنگ لباسم.

                ***
بادیدن مهراد لبخند درشتی زدم که دندانهای سفید،مانند مرواریدم خودنمایی کرد. دست تکان دادم وبه طرفش رفتم، مهرادم بی طعمل به طرفم قدم برداشت، وقتی به کنارهم رسیدیم باهم روبوسی کردیم.

 

چه دلفریب شدی، الآن باید صدات بزنم عروسک دلبرِقرمز پوش.

 

من چی صدات بزنم؟ هوووووم، هم پای جلتلمنِ خوشتیپم؟
فرانک، بریم بار؟ من نوشیدنی می‌خوام.

 

بله عروسک_

 

اِ،فرانک نگو دیگه، اسم خودمو صدابزن، اینجا خونه نیست، دوست ندارم اینجامزاحم پیداکنم.


اطاعت بانوی من، (رویه مردی که پشت میزباربود)یکی اسکای و یکی تکیلا!

 

وای، اینقدرزودمی خوای ازحالت عادی خارج بشی؟


نه خانم، شما خیلی آنقدرها ملوس هستی که من نخواسته باشم به این زودیها به خاطرنداشتن تعادل روحی، حس بودن با ملوسمو ازدست بدم،بعدم ملوسک، من با چندتا لیوان ازاین نوشیدنی ها هم ازحالت عادیم     خارج نمیشم.

 

خیالم راحت شد، بخورکه می‌خوام امشب بترکونیم. خیلی وقته نرقصیدم، امشب می خوام بارو بترکونم.


نگو عروسک، می خوای دیوونم کنی؟

 

لوس، پاشو دیگه. ساعتها رقصیدیم ومهراد نوشید، قه قهه می زدیمو شادی می کردیم، البته من به ظاهر. نیمه های شب بود که قصد رفتن کردیم مهرداد که دیگه تعادل نداشت، از مسئول بارخواستم براش تاکسی بگیره، آدرس و کِرایَشو دادیم تا به خونش برسونتش. خودم یاسامان جلونرفتیم که شیوا اگر ازراننده تاکسی پرسید صاحب بارو معرفی کنه. پول قابل قبولی، کف دست صاحب بارگزاشتیم که اگرشیوا اومد که حتما میومد نامی ازمن ومشخصات من نیاره یا سامان. بگه با یکی ازدخترای باربوده و وقتی زیاد تعادل نداشته سر دردو دلشو بازکرده ومابینش آدرس خونشوگفته.                                                                                      به محض به ویلا رسیدن لباسهای به گند کشیدمو بیرون آوردم وداخل حمام شدم وخودمو آنقدرسابیدم تا شاید جای دستان، بوسه های این عوضی پاک بشه. برای من هفت سال زمان برد این وسواس ازسرم بیفته اما دوباره نقطه سرخط.

***

عکسهایی که منتظرش بودم به دستم رسید باید جوری به دستش می رسوندم که نفهمه ازطرف منه و این کارهم مثل آب خوردن بود.

                  ***
ممنون بِرتا، قهومو بزارروی میز.


*چیزدیگه ای میل ندارید؟


نه ممنون، می تونی بری. باخوردن جرعه اول قهوه ام، سامان سراسیمه داخل شد تا گفت: آقای فرانک، صدای مهراد و شنیدم که گفت برو کنار، سامانو محکم به کناری زد وبا حالت زاری به طرفم اومد، ازصداشم مشخص بود مهراد، مهراد همیشگی نیست. سریع بلندشدم و به طرفش رفتم با نگرانی پرسیدم: فرانک چی شده؟

منو محکم در آغوش کشیدو زد زیر گریه به سامان اشاره کردم از سالن بره بیرون و تنهامون بزاره.
فرانک عزیزم چه اتفاقی افتاده؟ داری نگرانم می کنی؟ فرانک لطفا یه چیزی بگو?

 

فرانک مُرد، مهراد مرد، من دیروز مردم، چطورتونست بامن اینکارو بکنه؟ من با تو دوست بودم، بغلت کردم، دلم برات لرزید(مهراد همون‌طور درآغوشم گریه می کرد ،همراهیش کردم به طرف کاناپه های راحتی بردمش)باهات رقصیدم، مراقبت بودم واز حس قلبیم گفتم، اما باهات نخوابیدم، حتی به ذهنمم خطورنکرد پیشنهادشم بدم، یه چیزی تو وجودم بود. یه چیزی به نام مردانگی،به نام تعهد، اما اون کثافت!


حق حق گریه های مردانش بیشتر شد ونتونست بیشتر صحبت کنه.


سرشو درآغوشم گرفتم ومشغول نوازشش شدم تا آروم بشه.‌ وقتی به آرامش رسید کف دستمو بوسید، به چشمهای قرمزو بادکردش نگاه کردم.

 

فرانک.


بگومهراد، ازاین به بعد من برای تو مهرادم نه هیچ چیز دیگه ای.


باشه، باشه، فقط تو آروم باش. ازکجا مطمئنی کلودیا بهت خیانت کرده؟خودشو از آغوشم جداکرد دست برد وپاکتی از درون جیبش بیرون کشید و به دستم داد. آرنجشو تکیه به زانوهایش داد و کف دستاشو روی صورتش قرارداد. پاکتو بازکردمو نگاهی به تک تک عکسها انداختم، عکسهای شیوا با مسعود، لبخندهاشون، رستوران، گل دادن مسعود به شیوا، نوازش دستان شیوا توسط مسعود، بار رفتن هاشون ازحالت عادی خارج شدن شیوا و غرق شدن در آغوش مسعود و بوسیدن هم دیگر، درآغوشش رقصیدن و ضربه ی آخر، باهم بودنشون دریک اتاق درهتلی که مسعود دراونجا اقامت داشت.    لبخند نامحسوسی روی لبم نشست، حالت تعجبی به صدام دادم، اصلا باورم نمیشه؟ کلودیا عاشق توئه؟ حتما دلیلی برای کارش داره، توباید با او صحبت کنی.

 

صحبت کنم، می فهمی چی میگی بئاتریس، این عکس کوفتی چیه هان؟چیه؟ این شیواست که بافجیع ترین شکل با یه مرد دیگه درهتله.
چرا فکر می کنی همه مثل تو اینقدر پاکو خوبن؟ توبارها می تونستی خودتو تقدیم من کنی اما نکردی، توکجا واون زن کثیف کجا؟ اون شوهر داشت توچی؟

 

من فقط می‌خوام برای اینکه زود قضاوت نکرده باشی باکلودیا صحبت کنی.

 

دیگه نه، اموالمو پس می گیرم وطلاقش میدم.

زود تصمیم نمی گیری؟

 

نه، بلکه خیلی دیر این تصمیمو گرفتم واگر تو دوستمی باید کمکم کنی.

@ماه تی تی

@ببعی معتاد@m.azimi

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاو شش

سریع عکس العمل نشون دادم، بلند شدم وخیلی قاطع گفتم: فرانک من درزمینه دوست درکنارت میمونم که تنها نباشی اما اگرکارغیرقانونی بخوای بایدبگم متاسفم.

 

بئاتریس من به کمک تو نیازدارم، باید تمام ثروتمو از چنگش دربیارم، ثروتی که من این همه سال براش زحمت کشیدم و اون به اسم خودش تموم کرده.

 

درسته، اما قبول کن اشتباه خودت هم بوده که الآن داری تاوانشو می دی، اینو بدون هراشتباهی تاوان داره. خوب الآنم کلودیا باید تاوان اشتباه شو بده آن هم ازراه قانونی، می خوای جدا بشی جداشو وطبق قانون نیمی از اموالتو بگیر وتمام اما بازهم میگم قبل از هرکاری با کلودیا صحبت کن ودرعصبانیت تصمیم نگیر.

 

ممنون بئاتریس، همین که درکنارمی  برام منبع آرامشه، اون مورد هم شخصیه و به گفته ی خودت وظیفه ی خودمه وخودم باید حلش کنم.

 

مهراد تاخواست بلند بشه دستشو گرفتم ونگاه نگرانمو به چشماش دوختم، الآن کجا می خوای بری؟ صورتتو داخل آینه دیدی؟ذرنگت شده مثل مِیِت، من نگرانت هستم.

 

با مِیت فرقی هم ندارم پریه من، نگران نباش میرم هتل.

 

چراهتل؟ اینجا بمون، این ویلا ویلای توهم هست، من خیلی خوشحال میشم.

 

لبخند غمگینی زد، کف دستشو روی گونم گزاشت ومشغول نوازش شد.

 

می‌دونم پریه زیباروی من اما نمی‌خوام شیوا دردسری برای تودرست کنه، بلاخره منو اون سالهاست زنوشوهریم ومن خوب می شناسنش واگر بویی ببره آش نخورده دهن سوخته میشه.

 

چی؟ متوجه نشدم؟

این بار مهراد خنده ای کردو گفت: این یه ضربوالمثل بود. یعنی چیزی بین منو تو نبوده وتو هیچ کاری نکردی وشیوا  سواستفاده می‌کنه و تورو مقصرجلوه میده و آبروتو می‌بره و این خوب نیست، بخصوص که تو یه سرمایه گزارو تاجری و ازخانواده ی سلطنتی هستی. هتل باشم بهتره.

 

نه نه، درست نیست،من دوست ندارم دردسر درست بشه اما من تنهات نمیزارم، اینجا نیا، خودم در هتل به دیدنت میام، نگرانم نباش نمی زارم کسی متوجه من بشه، من به این یواشکی ها عادت دارم. بلاخره یه شخصیت سرشناس که روزنامه نگارها وخبرنگارها دنبالش هستن از این کارها زیاد کرده، منم دیگه خِبره شدم.

 

بهم قول بده زود به زود میای، این چشمها نمی تونه نبینتت و این قلب تحمل دوریتو نداره، نمیخوای که از کارکردن بایسته؟

 

مثل دختربچه های لوس و عاشق ،اوه فرانک تو پسرخیلی بدی هستی، داری ناراحتم می کنی، می خوای منو دلنگران خودت نگه داری؟ اصلا اجازه نداد صحبتم تموم بشه منو در آغوشش کشیدو ‌پیشونیم بوسید و اِی کاش می تونستم داد بزنم عوضی به من دست نزن، منو‌کثیف نکن، حالمو به هم نزن.

 

نقشه هتلی که مهراد رفته بودوساکن شده بود، چندبار مرور کردم دوتا درپشتی داشت، یکی دراضطراری ویکی از طریق آشپزخانه ی هتل بود، دوست نداشتم کسی منو ببینه. دراضطراریو ترجیح دادم، یه مشکل وجود داشت. قفل رمزی، از اینترنت سرج کردم وشرکتشو پیداکردم با یه تماس تلفنی ،قرار ملاقات درویلا گزاشتم، اتاق کارمو نشونش دادم وگفتم اینجا اسناد مهمی دارم که نمی‌خوام دزد بزنه یا خدمتکارهام وارد اینجا بشن بهترین سنسور امنیتیو می‌خوام. برای ورود خروج چند موردو معرفی کرد ومن مورد هتلو انتخواب کردم.

 

_مطمئنین؟

 

تأیید کردم. من مطمئن هستم اما شما چطور؟

 

_منظورتونو متوجه نشدم؟

 

شنیدم با یه دستگاه ووصل کردن چندتا سیم رمز این قفلهارو راحت پیدامی کنم درسته؟

 

_نه نه این برای سنسورهای چندسال پیش بود و دزدیهایی هم اتفاق افتاده بود، شرکت بعداز این موارد به این نتیجه رسید که امنیت این سنسورهای قفل های رمزیو بِبَره بالا، بارها امتحان شده و جواب پس داده، کار ما تضمینی هست. 

 

مگه با چه وسیله ای رمزگشایی می کردن؟

 

_یه دستگاه رمزگشا که فقط تو بازارسیاه پیدامی شد.

 

خیالم راحت شد بخصوص با ضمانتی که شرکتتون کرده، تماس می گیرم.

 

_ازحسن اعتمادو انتخوابتون ممنون.

 

ازفرانکو سامان خواستم به بازار سیاه برن و دستگاه رمز شکنو برام پیدا کنن،عکس قفل رمزی درپشتیه هتلو داده بودم نمی‌خواستم اشتباهی پیش بیاد. بارها امتحان شد و هررمزی گزاشتیم، به راحتی درعرض چنددقیقه باز شد، مثلا ضمانتی بود احمق‌ها.

 

***

لباس حریر که خالهای ریزبرجسته ی که نقش خود پارچه بود پوشیدم، بالاتنه از کمرجداشده، دامن مدل ترک به آن وصل شده بود، ازکمر تنگ وبه پایین دامن که می رسید گشاد میشد، یقه هفت بازی داشت و پشت تاکمر به حالت مستطیل کاملا باز و با دوتا بند به کمر دامن وصل شده بود، چینهای دوسانتی روی بندلباس کارشده بود ودورتادور یقه دوخته شده بودتا بند آنطرف لباس، چینها ادامه داشت و برای اینکه سرشانه ها لیز نخوره پشت لباس مثل لباس هندی ها با دوبند باریک بسته می شد وگره پاپیونی می خورد. برای اینکه لختی پا ولباس زیر پیدا نباشه یه دامن کوتاه تا بالا زانو به عنوان آستر زیر پارچه اصلی به دامن وصل کرده بودن. نیمی ازجلوی موهامو به یک طرف ریختم، رمان حریری زیر موهای کوتاهم رد کردم ویک طرفه پاپیون زدم که تضادجالبی باموهام ایجاد کرد و با یه آرایش ملایم کارمو تموم کردم. کفشمو پوشیدم و کیف دستیمو برداشتم و از ویلا خارج شدم، سامان داخل ماشین منتظرم بود با دیدنم خواست پیاده بشه که اجازه ندادم وخودم دروباز کردم و سوارشدم، بریم هتل.

 

چشم خانم.

 

به کوچه پشت هتل رفتیم، پنج دقیقه طول کشید تا رمزورودی بارمز گشا بازشد. سامان جلوترازمن راه افتاد ومن پشت سرش از چند راهرو که رد شدیم خدمه از یه اتاق بیرون اومد. سامان منو سریع به دیوار چسبوند و منو در آغوش گرفت و صورتشو به حالتی که پشتش به طرف خدمه باشه و دید نداشته باشه دریک سانتی صورتم نگه داشت، اونقدر نزدیک که حرم نفسهامون به صورت هردومون می خورد. نگاهش حالت عجیبی داشت تاحالا این رنگ نگاهشو ندیده بودم اما برام آشنا بود اما...به سینش فشار آوردم، انگار به خودش اومد، با کنارکشیدنش متوجه شدم خدمه رفته.

 

ممنون سامان، ازاینجا به بعد خودم میرم، شبم منتظرم نمون تماس می گیرم.(سامان احمق لادنوبه این زودی یادت رفت؟) از راهرویی که خدمه رفته بود رفتم وخودمو بین جمعیت انداختم وبه طرف آسانسور رفتم، داخل شدمو طبقه دوازده رو زدم، درکه باز شداز آسانسورپیاده شدم و به طرف سوئیت مهراد راه افتادم، جلوی اتاقش ایستادم نگاهی به شماره اتاقش انداختم427، چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم، نباید تعلیق کنم وگرنه پشیمون میشدم، دست بردم وزنگو فشردم. نتنها دستانم بلکه تمام وجودم به لرزش افتاده بود. قلبم به شدت می کوبید، اگر می تونست فریاد می زد ومی گفت نه نکن ، باخودت اینکارونکن، چشمهام شده بودن مانند سدی که تا لبه پُراز اشک بودن و منتظر یه تلنگر که از هم بِپاشد وسیل سرازیر بشه.

 

بله بفرما...،بئاتریس ! عزیزم سوپرایزم کردی. خوش حالم شدم، بیا داخل.

 

اصلا اجازه حرف زدن نداد، دستمو گرفت ومنو داخل اتاق بزرگ هتل برد و یک ریز ابراز خوشحالی کردو حرف زد.

 

عزیزم از تنهایی داشتم دق می کردم به جز کارهای اداری و نقشه کشی کاری نمی تونستم انجام بدم، بیرون که نمی رفتم.

 

شیوارو ملاقات نکردی؟

 

چندباری اومد ولی اصلا اجازه ندادم بالا بیاد،بیرونم یکبار رفتم که جلومو گرفت تا صحبت کنه اجازه ندادم.

 

این رفتارت اشتباهه باید اجازه بدی باهات صحبت کنه. دستمو گرفت وبلندم کرد، منو دور خودم چرخوندو با لذت نگاهم کرد.

 

بانوی من چه زیبا شده، عروسک بودی شدی پریه دریایی، الآنم فرشته ی آسمانیه منی.

 

کاملا تابلو بود می خواد حرفوعوض کنه. بازهم اغراق‌؟

 

من غلط بکنم، اغراق چی‍ه؟ تو ازهر نظر زیبا و خشگلی، بی نظیری، اما من (دستشو روی قلبم گذاشت) زیبایی اینجارو میگم، قلب پاکت.

 

اگر درست میگی؟ به حرفم گوش بده وبا کلودیا صحبت کن، برق درون چشمان مهرادخاموش شد، سکوت کرد.

مهرادم؟ مهراد خودشو زد به اون راه، انگار که چیزی نفهمیده، لبخند زدو گفت: جان مهراد،

 

یعنی حرف من مهم نیست؟

 

این چه حرفیه عزیم، هرچی فرشته ی من بگه، قول میدم یه فرصت بهش بدم.

 

ممنون، می دونستم اینقدر کینه ای نیستی وفقط عصبی هستی، اگر قراره تصمیمی بگیری بافکرو درایت انجام می دی.

روی ران پاش نشستم و دستمو دور گردنش حلقه کردم اول مات بود ولی خیلی زود به خودش اومد ومنو محکم در آغوشش گرفت سرشو درون گودیه کردنم فرو کرد ومشغول کشیدن نفس های عمیق شد.

 

توآرامش منی.

 

توهم اولین مردی که قلبمو لرزوند.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه اسم پنج حرفی درقلبمه

م* پمپاژ خونی که دررگهایم جریان دارد

ل* تپش قلب بیمارم

و* دلیل نفس کشیدنم

د* چشم گشودن هرروزه  ام وزنده ماندنم

ی* چشم انتظاری برای دردست گرفتن دستان خوش فرمش وبوییدن عطرخوش موهایش

 

 

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هفت

مهراد من خیلی گرسنمه نهارم نتونستم زیاد بخورم لطف می کنی زودتر سفارش شام بدی؟

معلومه عزیزم، چی میل داری؟

برام مهم نیست هرچی تو میخوری منم میخورم، لطفا یه ظرف باشه نمی‌خوام کسی متوجه حضورم در هتل بشه.

خوب شدگفتی، اصلا حواسم نبود.(لبخند چندشناکی زدو با ذوق گفت:) چی بهتر ازاین، با فرشته ی زیبا رویم دریک ظرف غذابخورم. خدامی دونه آرزوی چندین مرد بوده که ناکام موندن.

 

تو باهمه ی اونا فرق داری. با چشمام اشاره ای به گوشیه داخل دستش کردم، نمی خوای سفارش بدی؟

خدایا خودت امروز مواظبم هستی؟هواست به من هست؟ خواهش می کنم دستتو پشتم نگه دار تا محکم بایستم، تا سقوط نکنم، دستمو بگیر تالیز نخورم. بابامهدی من دختر توهستم درسته؟ خواهش میکنم همینجا ازالآن درکنارم باش تاکم نیارم. دختر تو نباید بار تهمت رو دوشش باشه، دختر تو نباید زیر دِین کسی باشه، درسته بابا؟ من کاراشتباهی نمی کنم؟ من گناهی نمی کنم؟ اون هنوز شوهرمه مگه نه‌؟
بانوازش شدن موهام به خودم اومدم وغیرارادی ترسیدم و هینی کشیدم.

 

بئاتریسم چی شد؟ ترسوندمت؟ معذرت می‌خوام، داشتی بدون پلک زدن نگاهم می کردی. این نگاه این مشکیه چشمات نه من، بلکه هرکسیو هیپنوتیزم می‌کنه، اصلا خودمم متوجه نشدم چطور به طرفت کشیده شدم و تا خواستم بگم بااین چشمهایت اینجوری جادوم نکن عطرموهات مجنونو شیدایم کرد، غیر ارادی به طرفشون کشیده شدم وبوییدمشون، دستمو داخل این ابریشمها کشیدم. من نمی‌دونستم توفکری، واقعا متاسفم.

 

آروم باش مهراد جان، مهم نیست خوب اتفاقه، من اومدم اینجا تا درکنارت باشم و منبع آرامشت ولی فکرکنم دارم بیشتر به اذیتت می کنم، فکر می کنم برم بهتره.

 

نه اصلا حرفشو نزن، کجا بری؟ قولتو که فراموش نکردی؟


تاخواستم جواب بدم دراتاق هتل زده شد، مهراد بلند شد وبلندپرسید: بله


*ببخشید قربان، سفارش شامتونو آوردم.

 

مهراد به جلوی دررفت مهماندار خواست میز چرخدار مخصوص سِرو غذا و داخل بیاره که مهرداد گفت:« خودم می برم»، انعامی بهش دادو ردش کردو رفت.

 

عزیزم تا دستاتو میشوری میزو می‌چینم.


ممنونمی گفتم وبه طرف سرویس بهداشتی رفتم، دستمو شستم وبیرون اومد. درحینی که به طرف میز شام می رفتم گفتم: تاقبل اینکه به اینجا بیام اصلا اشتهایی نداشتم اما نمی‌دونم با بودن درکنارتو برام چه اتفاقی افتاد که معدم تحریک شد؟

 

فقط معدت؟

 

اخمامو تو هم کشیدم که مهراد زد زیرخنده.

 

اخماتم خوردنه.

 

 به نظرم این غذا خوشمزه بود، زیاد خوردم، اما حس می کنم(خیره به چشمان مهراد، دستان ظریف وکشیدمو روی دستانش گزاشتم و آرام مشغول نوازشش شدم) طعم امشب با دفعات قبل فرق می‌کنه.
داشت تحریک میشد، بالا پایین شدن سیبک گلوشو دیدم وگشادشدن مردمک چشمانش.
کمی از غذا به چنگال زدم و به طرف دهنش بردم، نگاهش ازچشمام به چنگال داخل دستم که نزدیک لباش بودسوق پیداکرد.
نمی خوای ازدست من غذابخوری؟ بدون حرف دهنشو باز کرد، غذارو داخل دهانش گزاشتم. انگار داشت تازه از بُهت بیرون می اومد.

 

منم فکر می کنم طعم این غذا بادفعات قبل زمین تا آسمان فرق کرده.

 

صدامو نازک کردم و لبخند دلربایی روی لبان نشوندم، خوبه یا بد.

 

بی نظیره!

 

بی نظیرترهم میشه اگربعداز شام نوشیدنیه مارتینی، راکی خورده بشه و من برقصم وبیننده ی ای مثل تو داشته باشم و تشویقم کنه.


اگر بگم الآن سیر شدم ناراحت نمیشی؟ 

 

خوش حالم میشم، بدون اینکه نگاهشو تغییر بده ازروی صندلی بلندشد وعقب عقب به طرف میز تلفن رفت، منم بدون اینکه نگاه ازاو بردارم، توت فرنگی از میوه ی روی میز برداشتم، لبامو یکم به حالت غنچه باز کردم،نک زبونمو بیرون آوردم ومثل فیلم که روی دور آهسته میزارن، تکه ای ازتوت  فرنگیه قرمز شیرینمو جداکردمو جویدم وتیکه مانده توت فرنگیو داخل ظرف گزاشتم. مطمئن بود اصلا نمی‌فهمه چی داره سفارش میده، چون نمی تونست چشم ازمن برداره، اصلا هیچ مردی هست دربرابر لوندیه یه زن تاب بیاره آن هم مردی که یه زمان دسیسه چین بوده.
مهراد هنوز صحبتشو تمام نکرده بود که گیلاسی از داخل ظرف میوه برداشتم شاخه ی آن راروبه روی صورتم قراردادم کمی سرم به عقب سوق دادم و لبهامو به همان اندازه گیلاس بازکردمو مثل خوردن توت فرنگی گیلاسمو خوردم.


همیشه به این شکل میوه می خوری؟

 

تن صداش عوض شده بود، هنوز اول راهی آقا مهراد.                       چجوری؟ اوه خدای من بد خوردم؟صدای میوه خودنم بلند بود و به گوش می رسید؟ وای خدای من اصلا متوجه نشدم، بی ادبیه منو ببخشید.


منظورم این نبود، منظورم اینه که،که، تو، چطور بگم، آهان همه چیزت زیباست، تفکرت، سیاست کاریت، قلب پاکت، زیباییت، وچهره شرقیت، و این مدل غذا ومیوه خوردنت، اگر بخوام همشو بگم اونقدر طولانیه که فکرکنم تاصبح طول بکشه.


چرا منو فرشته می‌دونی؟

 

من تورو فرشته نمی دونم، اول بئاتریس، پرنسس انگلستان، بعدعروسک گوی شیشه ایم، پریه دریایی و درآخر فرشته سپید روی من.

برای هرسوالم جوابی داری،‌ این نوشیدنی چی شد؟

تا چند دقیقه دیگه میارن، کجا میری؟

جایی نمی‌رم می‌خوام تیویو روشن کنم و گوشیمو وصل کنم تاآهنگی که می‌خوام باهاش برقصمو بزارم. تا من مشغول بودم نوشیدنیمو آوردن، مهراد لیوانو پرازن.شیدنی کرد ودعوت کرد اول بخورم ومنم قبول کردم.

چرا نمی خوری؟ به چی فکر میکنی؟

 

چیز مهمی نیست؟

 

بئاتریس امروز مثل دفعات قبل نیستی؟ حالتات تغییرکرده انگار دلشوره داری؟ یه دغدغه ی فکری، یه فکری که داره مثل خوره می خورتت، تو فکر می کنی من متوجه نمی شم؟ چراشدم اما دوست داشتم خودت بگی.

 

به خاطر پدرمه.


برای پدرت اتفاقی افتاده؟

نه بحثمون شده خواسته یه مدت برگردم انگلستان.

یعنی چیی؟ به چه دلیل؟

به خاطر پروژه شهرک، شرکا شاکی شدن ویکی از شرکا خبریو به گوش بابا رسونده!

 

نگو همون مردی که همون روز باهاش داشتی دلو قلوه می‌دادی؟

 

من زیاد با واژه های ایرانی آشنایی ندارم، اما می‌دونم چیز خوبی نگفتی، اما حس می کنم به اون مرد داری حسادت می کنی؟ باید بگم آن مرد همسن پدرم هست ونزدیک ترین دوستش و همچنین پدرخونده ی من، نه اون خبر نداده اصلا مهم نیست که کی خبر داده مهم اینه که بابا خبردارشده و احضارم کرده. اون منوهیچ وقت قبول نداشت، همیشه می گفت برادرانت تنها کسانی هستند که نسل منو ادامه میدن وثروت منو چندین برابر می کنن. من هرکاری کردم با سرمایه ی خودم بود، خودم به تنهایی به اینجا رسیدم، خواستم ثابت کنم من اگر دخترم از هر پسری از هر مردی مردترم.

چی باعث شده شرکامون شاکی بشن؟

 

بیا شبمونو خراب نکنیم، کمی از نوشیدنیمو خوردم،بخور دیگه می‌خوام امشب کامل همه چیزو فراموش کنم.

 

داااارم میگم چی باعث شد شرکا شاکی بشن؟

 

مهراد یا فرانک، دیگه هیچ وقت سر من داد نزن، میخوای بدونی؟ باشه، کلودیا‌ و زندگیه به گندکشیدت، و عوضی شدن زنت وفراموش کردن مسئولیتهاش، یادش رفته چه چیزهایی امضا کرده.لیوانمو محکم روی میز زدم، پایین پای دامنمد،قسمت ران راست وران چپ، تَرک های که چرخ شده بودنو گرفتم ودرزهاشونو پس کردم از جام بلند شدم وآهنگو پلی کردم .
آهنگ عربی،چشمهامو بستم وگوش به آهنگ سپرم با هرضرب آهنگ، دستان و بدن منم هماهنگ باهم به حرکت درمی آمد، حرکات دست شکمو پهلو مثل یه مار، لرزش درباسن، شکم، سینه‌ و حرکات پا خم شدن و چرخاندن باسن، با پایان آهنگ حرکت پایانی هم انجام شد.‌ به نفس نفس افتاده بودم صدای نفس هامو می شنیدم، برای جذب بیننده بایداز اول تآخر رقص به چشمانشون چشم بدوزی ولبخند دندان نمایی بزنی، ومن کاملا موفق بودم. برام دست نمیزنی؟
بدون حرفی ازروی صندلی بلند شد و به کنارم اومد چندثانیه خیره نگاهم کردولیوان نوشیدنیو ازگودیه گردنم خالی کرد. از سردیه نوشیدنی قفسه ی سینم شروع به بالا پایین رفتن کرد ونفس نفس زدنم بیشتر شد، مهراد بد برداشت کرد و تا صورتشو نزدیک کرد انگشتامو روی لباش گزاشتم. من هنوز نوشیدنی نخوردم، نمی‌خوام چندتا لیوان دیگه مهمونم کنی؟ امشب شب من بود ومهراد برای رسیدن به من دست به هرکاری میزد. مهراد بدون شکایتی روی صندلیش نشست و پشت سرهم با خوردن چند لیوان کاملا ازخود بیخود  شده بود و هیچ کنترلی نه روی حرکاتش داشت و نه روی حرفهاش، هربار سعی کرد نزدیک بشه به یه بهونه ازش دور می شدم. البته من نوشیدنی هامو داخل گلدان خالی می کردم، چون نمی‌خواستم هوشیاریمو از دست بدم .دیگه وقتش بود وقت تو مشت گرفتن مهراد. (از این قسمت مهراد وملودی حرف زدنهاشون درحالتی طبیعی نیست )

کافیه عزیزم بزار ببوسمت.


فقط یه لیوان دیگه باشه؟

تو مدام همینو میگی. 

قول ،فقط یکبار، تو‌که حرف فرشتتو زمین نمی زاشتی.

فقط یه لیوان دیگه فرشته ی من، فقط یه لیوان.

میرم شیششو بیارم. از جام بلند شام هردو جامو برداشتمو به طرف میز نوشیدنیها رفتم یکم تلو تلو خوردم، یعنی حالت عادی ندارم. دستمو درون لباسم بردم و شیشه ای  بیرون آوردم، نیم نگاهی انداختم تا ببینم مهراد درچه حالیه، نه کلا در هپروته، این دارو داروئیه که وقتی خورده بشه، بیداربشیم اتفاقات شب قبلو فراموش می کنیم، چیزی که من می خواستم وسخت بهش نیاز داشتم. داخل هردو لیوان ریختم وبعد پراز نوشیدنی کردمو به طرفم میز رفتم کمی از نوشیدنیها ریخت اما مهم نبود حتی اگر کمی از اون خورده میشد کافی بود.
مهراد؟

جان مهراد؟

من دیگه نمیتونم از تو پنهان کنم. 

چیو خشگل من؟


من، من خیلی خیلی دوستت دارم، عاشقت شدم وامشب تصمیم گرفتم برای بدست آوردندت هرکاری بکنم.
دوست دارم اینو بخوریم به سلامتیه مهرادم، به سلامتیه عشق اول زندگیم.

 

بار هاگفتم تو درغافلگیر کردن نظیر نداری، منم اعتراف میکنم خیلی وقته عاشقو شیدات شدم وبرای داشتنت دارم می‌سوزم. بیا لیوانهامونو عوض کنیم، حالا که هردومون اعتراف کردیم می‌خوام جام دهنیه تورو بخورم، تابرای همیشه برای هم باشیم.

@m.azimi

@Gh.aꨄ︎

@m.azimi

@..Pegah..

@N.g.h_band

@Darya_22

@Imaryam

@هانی پری

@Red_girll

@نگار نظری

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هشت

این شهوت نبود، شیفتگی و جنون بودکه از چشماش می‌بارید، دستمو گرفت ومنو چرخوند، پشت به مهراد قرارگرفتم، صورتشو‌داخل موهام کردوبا لذت نفس های عمیق می کشید، این من بودم که به نفس نفس افتاده بودم و  قفسه ی سینه ام به خاطر تندشدن نفسهام بالا پایین می رفت وضربان قلبم تندتند می تپید، دستمو روی سینم گزاشتمو محکم فشردم. ترسیدم، هرآن ممکن بودسینم بشکافه واین قلب تپنده بااین شتاپ بزنه بیرون. صورتشو به سمت گردنم نزدیک کرد وبوسه های داغشو روی گردنم نشوند.
باصدای دورگه شدش گفت: آخ فرشته ی سپید روی من، نمی دونی درتاب داشتنت چقدرسوختم. سرشوعقب کشید، انگشتش روی پوست بدنم حس کردم وبه خودم لرزیدم، انگشتاشومثل موج از گردن تا بندلباسم که گره خورده، برای باردوم صورتشو پشت گردنم نزدیک کرد، حرم نفس هاش به گردنم می خورد، بوسه ای زد و همزمان       بوسه اش بند لباسمو باز کرد.

***
مهراد:
آخخخ‌ سرم، آخخخ، کمی تو تختم جابه جاشدم، مگه من دیشب چقدرخوردم. تاچشمم به ملحفه پهن شده  پراز خون تخت افتاد، چشمام از تعجب درشت شد، این خونها چیه؟ نگاهی به خودم انداختم وبا دست خودمو برسی کردم، من چرا برهنه....؟ اما نه، من که جاییم زخمی نشده. نگاهم و به دورتادور اتاق انداختم، خدای من، اینجا چه خبره؟ میز شام دست نخورده، شیشه های نوشیدنی، لیوان‌های نوشیدنیه خورده ونیمه خورده، لباسهای زنونه ولباسهای من و... یکدفعه صورت وصدای بئاتریس مثل نور درون ذهنم اومد، آمدنش به هتل، شام خوردنمون، رقصیدنش، خوردن نوشیدنی،،،وای، وای، وای، من چیکار کردم؟ با صدای گریه وزجه زدن های زنی داخل حمام، انگار تازه داشتم هوشیاریمو به دست میاوردم، زمزمه کردم بئاتریس.دودسنی محکم زدم تو سرخودم وبا برداشتن لباسم به طرف درحمام رفتم از یک طرف لباسمو می پوشیدم وازطرف دیگه به درحمام میزدم، بئاتریس، عزیزم حالت خوبه؟ دروباز کن، چرا گریه می کنی؟ اتفاقی برات افتاده؟ زخمیت کردم؟ یه چیزی بگو؟داری دلنگرانم می کنی؟ دلعنتی حرف بزن؟ بئاتریس...                            به خدا نفهمیدم، اونقدرخوردم که حالم دست خودم نبود. انگار صدامو نمی شنید وبا تمام وجودگریه میکرد!
گریه هاش اینقدرسوزناک بودکه دل سنگم آب می کرد چه برسه به من، جگرم داشت آتیش می گرفت.                                                           عزیزم التماست می کنم، درسته، من غلط کردم، اما به خدا عاشقتم، بیا بیرون داری خودتو نابودی کنی.
 اگر مشکل اینه که می ترسی بیای بیرون من رعایت می کنم، باشهفدات شم؟ بئاتریس، من فقطو فقط تورو می‌خوام باورکن، به جزتو دیگه هیچ زنی درزندگیم نیست. شیوا روزی که بهم خیانت کرد ازقلبم خارج شد، فقط مونده طلاق محضری همین .
دیگه تحمل اشکهاشو نداشتم پشت درلیز خوردمو‌م روی زمین آوارشدم، زجه هاش واشک ریختنهاش، اشکمو درآورده بود.
پریه دریاییم التماست می کنم، بیا بیرون این اشکهات، سوز دلت داره نابودم می‌کنه، داره قلبمو ازکارمیندازه، هرچی تو بگی ای. کاش دیشب مرده بودم ودستم بهت نخورده بود، من نمی دونستم تو دختری. آرزوهاتو ازت گرفتم باشه، اما قول میدم هر آرزویی داشته باشی من چندبرابر زیباترو بهترشو برآورده کنم.

.............

انگار صدامو نمی شنید ازجام بلند شدم، از خودم عصبانی بودم از سست بودن اِرادم، ازعوضی بودنم، نعره ای کشیدمو مشت محکمی به دیوارزدم، صدای شکستن بندهای انگشت دستم شنیدم اما برام مهم نبود.
بئاتریس برای بارآخر میگم درو باز کن وگرنه از صاحب هتل می‌خوام بیاد بالا تا درو باز کنه، لباس خودمو برات میزارم وتا بیست دقیقه دیگه برمی گردم.
تمام وجودمو خشم گرفته بود، درد دستم ازیک طرف و سرم هم داشت منفجر می شد. با خوردن یه فنجان قهوه به طرف اتاقم برگشتم، تقه ای به درزدم و یک دقیقه ای صبر کردم وبا تقه ای به در، رمز درو زدم ودرو باز کردم وداخل شدم.
با دیدن بئاتریس که پشت به من، روی صندلی و رو به پنجره با پرده های کشیده نشسته بود لبخند کمرنگی روی لبانم نقش بست، با دیدنش حس آرامش بخشی بهم تزریق شد!
 موهای خیسش، عطربیشتری داشت واِی کاش میتونستم برم درنزدیکیش ودرآغوشش بکشم ویه دل سیر عطر موهاشو درون ریه هام ذخیره کنم. هرچند از شب قبل، هیچ‌چیزی یادم نمیاد امابه اینکه فکر می کنم بئاتریس دختربوده واولینهاشو با من تجربه کرده لذت وصف ناپذیری زیر پوستم حس می کنم. می‌دونستم دیگه نمیزاره حالا حالا بهش نزدیک بشم‌ اما مهم نیست من هرکاری می‌کنم که قلبشو بدست بیارم، هیچ وقت نمی زارم بئاتریسم مال کس دیگه ای بشه.
قدم برداشتم و به طرف پنجره رفتم ،پرده هارو کنار زدم، به نورعکس العمل نشون داد این خوب بود.                                                                  میدونم هرچی بگم ازعصبانیتت کم نمیشه ومنو نمی بخشی اما من واقعا دیشب درحال.... همین که به طرف بئاتریس چرخیدم بادیدنش حرف تو دهنم ماسید.
مات زده جلوی پاش روزانوهام نشستم، تو باخودت چیکار کردی؟ این چه بلائیه که سرصورتت... خدای من دستات(تا خواستم دستشو بگیرم باسرعت دستشو پس کشید وبا نفرتی که درون چشماش بود گفت: به من دست نزن) از نفرت درون چشماش به خودم لرزیدم، زبونم بند اومده بود. یعنی کاردیشب من برای بئاتریس اینقدر نفرت انگیز بوده که هر قسمت بدنش لمس شده اینقدر سابیده که یازخم شده و یا کبود شده؟ چشماش دیگه شباهتی به چشمان فرشته ی دیروز من نداشت وهنوزم داشت بی صدا اشک می ریخت.
دراتاق زده شد، آنقدر ذهنم درگیربئاتریس وسروصورت و نفرت درون چشماش بود بدون اینکه بپرسم کیه درو باز کردم، باز شدن درهمانا ومشت محکمی پای چشمم نشت همانا، از دردی که تو صورتم پیچید دلم ضعف رفت و هنوز آخ نگفتم، مشت دوم روی دماغم خورد از درد مثل مار به خودم می پیچیدم، فقط صدای بغضیه بلند بئاترس فهمیدم که اخطارگونه،  اسم سامانو‌ صدا زد.
پس سامان، بادیگارد بئاتریس بودکه منو زیر مشتاش گرفته بود، حتما بئاتریس تماس گرفته بود بیاد دنباش!
 نمی‌دونم چنددقیقه طول کشید، فقط فهمیدم بئاتریس بدون حرفی از روی من رد شد و رفت اما اون سامان نامرد لگد محکمی به شکمم زد و تفی به صورتم انداخت(مردک عوضیه نامرد)پشت سر بئاتریس بیرون رفت.

***

یه ده روزی بود ازبئاتریس خبری نداشتم هرروز تماس می گرفتم، پیام می دادم جوابمو نمیداد و درکل نادیده می گرفت.
از طرفی شیوا و به دنبال بودن کارهای اسنادمالیم بودم، هنوزدرحال قهربودم اما دنبال طلاق نرفته بودم که شیوا شک نکنه و تنها امیدشیوا هم همین بود.
داشت هرکاری می کرد تا دلمو دوباره به دست بیاره، برای دست به سرکردنش 
می گفتم هنوز نیاز دارم فکرکنم تاباخودم کناربیام.
ولی بئاتریس‌که واقعا شده بودعروسکی درون گوی شیشه ای ودسترسی بهش غیر ممکن، تنها یک راه داشت، شکستن اون گوی، باید کیشیک می دادم تا سامان از ویلا بیرون بره ونگهبان هواسش پرت بشه، حالا چه مدت طول می کشیه خدا می دونه؟

***

با شرکا صحبت کردم قراره امروزسرمایه رو از شرکت بکشم بیرون، این وکالت نامه، میری وتمام سود وپول اولیه شرکت صنایع ساختو سازو به حسابم واریز می کنی و این یکی برگه امتیاز معاونت شرکته که از شرکامون گرفتم میدی به آقای گسترده، ایشون باداشتن این برگه می تونن همچنین شغل خودشونو داشته باشن.


بله حتما.


میتونی بری، درضمن به نگهبان بگو بره داروخانه این دوتابسته دارو رو برام بگیره.


خودم براتون می گیرم.

چی گفتم بهت؟

معذرت می‌خوام.

***

بعداز چندروز کشیک بلاخره سامان با ماشین از خونه زد بیرون دم درایستاد به نگهبان چیزی گفت وسوارش کرد، منتظر موندم تا ازدرویلا بیرون رفتن، از موقعیت استفاده کردم وسریع داخل ویلا شدم، در ورودیه سالنو که باز کردم وداخل سالن شدم با بئاتریس وظاهری به هم ریخته وتیشرتی که توی تنش زار می زد مواجه شدم. روی کاناپه نشسته بود ودرون خودش جمع شده بود وسرشو درحصار دستاش‌گرفته بود. به طرفش رفتم اونقدر غرق درفکر بود که متوجه صدای قدم‌های من نشد، چشمم که روی میز افتاد بسته های قرص ودوتا شیشه حاویه قرص افتاد، با دیدن اسمش متوجه شدم برای اعصاب، افسردگی ویکیش هم وسواس فکریه، خدایا من با این دختر چه کرده بودم؟نیم بیشترازبسته های قرص استفاده شده بود. تازه داشتم به عمق فاجعه پی می بردم، لعنت به من، لعنت به تو مهراد، این همون بئاتریس شاد منه؟این همون دختر تاجر وخود ساختست؟


برای چی اومدی؟

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاو نه

می پرسی برای چی اومدم؟ چون با ندیدنت داشتم جون میدادم، داشتم دیوونه می شدم. اومدم چون دلنگرانت بودم، نه جواب تلفنهامو میدادی نه پیامکهامو، این مدت جلوی درویلا تکون نخوردم، دودل بودم بیام جلو وخودمو نشون بدم. این تنبیهو حق خودم دونستم،گفتم حق داری تنها باشی وبایدم تنها باشی، فکر کنی وباخودت کنار بیای تا آروم بشی، الآنم اومدم ببینمت تا بدونی تنهات نزاشتم و نخواهم گذاشت. وفکر می کنم به اندازه ی کافی فکر کردی و دیگه وقتشه درمورد اتفاقی که افتاده صحبت کنیم‌. من اشتباه کردم، دنیای دخترانتو گرفتم؟وبرج آرزوهاتو روی سرت خراب کردم اما با جونو دل پای اشتباهم هستم وخودم دوباره برج آرزوهاتو می سازم. هرتنبیهی هم برام درنظر بگیری قبول می کنم به جز دوری ازخودت وفراموش کردنت.


خشم وجودمو گرفت به گریه افتادم، طرفش حجوم بردم با مشت به جونش افتادم، گمحکم به سینه هاش           می زدم، توی لعنتی چی داری برای خودت می گی؟
پای اشتباهاتت هستی؟ پای حوست؟ازخود بی خودشدنت؟ یاانتقام از زنت؟کدوم اشتباهاتت لعنتی؟ من به‌تو اعتماد کردم، اومدم کنارت باشم، اومدم تا از غم درونم بگم، اما تو یه سوءاستفاده گرلعنتی هستی، عوضیه پست، آشغال، فکر می کردم با مردای دیگه فرق داری، متفاوتی، اماتو هم یکی هستی مثل اونا شایدم بدتر؟ گمشو ازجلوی چشمام، چرخیدم که نگاهمو ازنگاهش بگیرم محکم از پشت بغلم کرد، هرچی تقلا کردم، جیغو داد زدم و باگریه، التماسو‌خواهش کردم تا خودمو آزاد کنم مهرادبرعکس، حصار دستانش تنگترو تنگترکرد. ولم کن لعنتی، ازتو متنفرم، ازتو و اون زن لعنتیت متنفرم، می‌خوام هردوتون نابودبشید. هر حرفی می زدم ازاعماق وجودم بود، زخم های چرکیه چندین ساله ای که فکر می کردم با کمک امیرارسلان خوبشون کردم. رسیدن به اهدافم که یکیش تحصیلات بود، مشاوره درمانی، اما این زخم‌ها تازه سرباز کرده بود. اونقدرجیغ زده بودم که حس می کردم گلوم زخم شده، آدرنالین خونم بالا رفته بود وضربان قلبم به شدت میزد، بعدازسال برای اولین بار داشتم حرف‌دلمو می گفتم ویه جورایی حس خوب بهم القا میداد، یه حس آرامشی که بعداز بیست سال داشتم دوباره تجربه می کردم.
مهراد سرشو دم گوشم آورد و شمرده شمرده گفت: من بمیرم رهات نمی کنم حتی روزی هزاربگی ازمن متنفری، من روزی دوهزاربار میگم عاشقتم.

 

صدای حق حق گریه هام بلند شد از تقلای زیاد بدنم سست شده بود، منو به طرف خودش چرخوند و مجبورم کرد نگاهش کنم، به من نگاه کن بئاتریس، سرمو تکون دادم یعنی نه، به نشانه ی اعتراض چشمامو محکم بستم ولب پایینمو محکم گاز گرفتم، گرمای انگشتاشو‌حس کردم که به آرامی لبمو از حساردندانم آزاد کرد و باخودخواهی گفت: این لبهادیگه مال خودت نیست که داری به خاطرمن شکنجه شون میدی، اگر دوست داری انگشت منو گاز بگیر یا...لبامو، چطوره؟


از پروییش چمهام درشت شد،محکم به تخت سینش زدم واز خودم دورش کردم.

خیلی پرویی، ازخونم برو بیرون.

 

میرم اما تاحرف نزنیم نمیرم.


حرفتو بزنو برو.

 

گفتم تاحرف نزنیم،یعنی هردو.

 

با تنی بلند جواب دادم: منم گفتم ازت متنفرم، دوستت ندارم، دست ازسرم بردار و از زندگیم برو بیرون، می‌خواستی به خواستت برسی که رسیدی. دیگه چه حرفی بین منو توهست، هان؟
 زنت زندگیمو داغون کرد توهم خودمو، دیگه چی از جونم می خواین؟

 

(مهراد_فلش بک به گذشته:از زبان بئاتریس،میخوام بدونی من خیلی دوستت دارم وعاشقتم وامشب تصمیم گرفتم برای به دست آوردند هرکاری بکنم  )
تا بئاتریس گفت دوستت ندارم جرقه زده شد. آره، بئاتریس اونشب توهتل قبل از اینکه یکی بشیم بهم گفت، الآن تازه داره یادم میاد.
پرسیدم: مطمئنی از من متنفری؟


این چه سوال احمقانه ایه؟ معلومه که متنفرم.


شنیدی میگن م..... و راستی ، یعنی یادت نمیاد قبل از اینکه باهم یکی بشیم اول تو به دوست داشتنم وعشقت اعتراف کردی وگفتی من اولین مردیم که عاشقم شدی، یعنی یادت نمیاد که گفتی به هر طریقی که شده می خوای منو بدست بیاری وبعدم من اعتراف کردم.

 

کارد میزدن خونم نمیومد،باعصبانیت ایستادم، که چی؟ چیو می خوای سابط کنی؟ اون مال قبل از نامردیت بود.

این یادآوری، نشون ازاینه که هردومون این رابطه رومی خواستیم نه منه تنها، متوجه هستی؟ یعنی هردو عاشق همین وهردو این رابطه رو می‌خواستیم.


دیگه کم آوردم، دستامو جلوی صورتم گرفتم و زدم زیرگریه، مثل بادبادکی که بادشوخالی کرده باشن روی کاناپه پخش شدمو نشستم، مهرادم که از خدا خواسته به سرعت به کنارم اومدو منو مثل پرکاه بلندکرد وروی پاش گزاشت، سرموروی شونه هاش گزاشت و با یه دستش منو محکم در آغوشش گرفت وبا دست دیگرش دستاشو نوازش گرانه داخل موهام می کشید بدون هیچ کلامی. چشمه ی اشکام که خشک شد وآروم شدم مهراد موهامو به پشت گوشم هدایت کرد به چشمام ذل زد با انگشت شصت دستش آروم اشکهامو پاک کرد، بوسه ای گوشه لبم نشوند. بهت گفته بودم حتی موهای کوتاه شده ی‌مثل شبت خیلی بهت میاد.

 

تاحالا نگفته بودی.

 

الآن گفتم عروسک من، ببینم فرشته ی سپید روی من که الآن تبدیل شده به یه هپلوی آروم شده؟

 

کلودیا؟

اون بره به درک، پس آروم شدی.


اگه یه روز هم درمورد منم همینو بگی؟


تو به من خیانت می کنی؟


همراه تکان سرم، نه ای گفتم! اگه دوباره عاشق شدی؟


منوبکش، اینقدرکه قدرت داری؟


خودمو لوس کردم ولوندیو تو صدام دادم، به نظرت دلم میاد؟

 

من به فدای حرف زدنت که بدجور دلموبرده واین دلت که مثل برگه گله.


الآن چه اتفاقی می افته؟


هیچی، بعداز طلاق تو میشی پرنسس من.

 

از آغوشش اومدم بیرون، نه!

 

باز چیز چی شد؟ تو‌چرا یکدفعه جنی میشی؟


*خانم اجازه هست؟                                                                          توی نامرد عوضی اینجاچی کار می کنی؟

 

سامان بود که کاری که بهش سپرده بودم تمام کرده بود وبه ویلا برگشته بود والآن به پیش من اومده بود برای دادن گزارش، بادیدن مهراد چنان برزخی شده که قصد کشتنشو داشت، به طرفش حجوم آورد، هنوزم ازاتفاق هتل حسابی ازش شاکی بود.

 

به تو مربوط نیست تو بادیگارد خانم هستی امامن عشقش والآنم که به تفاهم رسیدیم. 


*خفه شو آشغال بی شرف.


سامان تا خواست مشتی که بالا رفته بودو تو صورت مهراد بخوابونه، با همان جذبه ی گذشته و صدایی رسا صداش زدم، سامان تمومش کن. دست سامان وسط راه ایستاد.
به خاطر اینکه گلوم زخمی شده بود چندتا سرفه کردم خواستن به طرفم بیان که اجازه ندادم، آروم که شدم ادامه دادم، سامان ایشون از این به بعد دوست پسرم هستند، همینطور که به من احترام می زاری بایدبه ایشونم احترام بزاری، متوجه ای؟ می‌دونستم غرورشو جریحه دارکردم اما حقیقت داشت وباید می پذیرفت.

 

*بله خانم امر،امر شماست. 


تاروشو برگردوندکه بره  گفتم:هنوز حرفم تموم نشده.خطاب به مهراد گفتم، فرانک، سامان سالهاست درخدمت منه، از چشمهام بیشتر بهش اعتماد دارم وهیچ‌ گونه بی احترامی نسبت بهشو نمی تونم بپذیرم حتی تو، متوجه حرفم که شدی؟


معلومه عزیزم، دوستان تو، دوستان منم هستن از اینکه سامان سالها به خوبی ازتو محافظت کرده ممنونش هستم و خیالمم درباره تو ازوقتی من نباشم باوجود سامان راحته.


ممنونم فرانک. سامان بدون هیچ پاسخی نایستاد، بعداز رفتن سامان و بسته شدن درسالن روبه مهراد پرسیدم:
داشتی می گفتی، من میشم پرنسس تو؟


معلومه عزیزم من تواتاقم در هتلم گفتم، تو تاحالا دوست پسری نداشتی ،اولین هاتو بامن تجربه کردی.
 مشخصه آرزوهای زیادی برای زندگی با عشق زندگیت داشتی، منم قول دادم چند برابرشو برآورده کنم ومی کنم.

 

من:توواقعا منودوست داری؟

 

عاشقتم وبرات می میرم.

 

بغض کرده بودم، حاضری هرکاری برام بکنی؟

 

هرکاری؟


اگربگم من فقط یه کار از تو میخوام، فقط یه کار و دیگه هیچ آرزویی ندارم وبعدمن بدون هیچ خواسته ی دیگری همسرت میشم وتا زندم عاشقانه باتوزندگی می کنم چی؟

 

حتی اگر همون یه خواستتم جونم باشه قبول می کنم.


اگه بگم خانوادم با ازدواج منو تو صد درصد مخالفت می کنن، چون از اشراف نیستی وحتی این ازدواج باعث میشه از خانواده تَردبشم؟                                                                             بغض درون گلوم شده بود گوله گوله اشکهایی که ازچشمام می چکید، دستمو محکم روی صورتم کشیدم، مهرادم با هرسوالی یه قدم به من نزدیک شده بود والآن درست روبروم ایستاد و دستامو محکم گرفت، اصلا باورم نمی شد! اونم همراه من داشت گریه می کرد.


برام ذره ای مهم نیست، قول میدم تا زنده ام درکنارت بمونم وهرخواسته ای که داریو برآورده کنم.                          مشتی روی قلبش زد، عروسکم من عاشقتم، میفهمی، من عاشقتم.

 

بدون پلک زدنی به چشمهاش ذل زدم آب گلومو به سختی قورت می‌دادم ،نفس زدن هام عمیق تر شده بود. دلو یک دل کردم : یه نفر زندگیه منو، زحمات چندین ساله ی منو به هم ریخت، به خاطرخودخواه بودنش، تکبرو احمق بودنش، بخاطر سُست اُنسُریش، به خاطرحَوَس رانی، شهوت وکثافت کاری، نه تنها با من بلکه با تو هم این کارو کرد، با تویی که سالها عمرتو پاش گزاشتی، می خوام انتقام بگیرم، می‌خوام هرچیو داره ازش بگیرم. اما اگر تو بگی نه، من فکر میکنم برگشتم به دوازده سیزده سال پیش واز صفر شروع می کنم.

تمام سهام شرکتمو کشیدم بیرون وتا یه مدت دیگه برمی گردم انگلستان، انتخوابو به خودت می‌سپارم اگر منو انتخواب کنی، فردا اینجا می بینمت وبعداز تموم شدن کارمون میریم نیویورک و اگر همسرتو (لعنتی، مگه این بغض واشکهایی که چشمهامو تار کرده بودن اجازه می‌دادن حرف بزنم)انتخواب کردی برای همیشه از زندگیم برو بیرون.
 از کشوی میز کنسول پاکتی بیرون آوردم وروی میز جلو مبلی گزاشتم.
 من معذرت می‌خوام، حقی نداشتم توزندکیه شخصیت دخالت کنم، به خاطر علاقه ی زیادم به تو اینکارو کردم. من آدمای با نفوذ زیادی در اطرافم دارم ووقتی ماجرای همسرتو گفتی به چنین فکری افتادم.
بدون حرفی برگشتمو به طرف اتاقم رفتمو درو بستم واز داخل قفلش کردم.

@م_صمدی

@فاطیما

@زهرا رستگار

@رضوان کاظمی  @F.b @Elaha                   @langenur@Neda@f.gashtil@Darya_22

@Damon.S_E@Atefeh L

@As13

@NOORA_1995

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت
به محض بیدارشدنم کش قوصی به بدنم دادم ،لبخندی مثل شبنم روی لبانم نشست، هنوز باورم نشده! دوست نداشتم ازاین روئیایی که دیده بودم دل بکنم، به پهلو چرخیدم. بعداز بیست سال خواب بابامو دیده بودم، توی حیاط روبه روی حوض دایره شکل پر ازآب که با سنگهای مرمرساخته شده بود با فواره ای که من عاشقش بودم و همیشه  سَعیم براین بود که برم وسط حوض و ببینم اون آبها چجوری به اون شکل می‌ریزه بیرون و باغچه های پراز درخت وبوته های گل رز که بوی عطرش کل خونه رو پرکرده بود، تخت چوبی وخاطره های کمی که ازاون به یاد داشتم، شده بودم ملودیه پنج ساله که توی آغوش پدرم نشسته بودم واون داشت شعرمورد علاقمو می خوندو من  با زبان کودکانم همراهیش می کردم وهمزمان، بابام موهامو میبافت، مادرم خوشحال، سینیه چائیه تازه دم درکنار بابا گزاشت و به شوخی گِله کنان گفت : خوبه والا، همیشه میگن دختر هووی مادرِ باور نمی کردم،اصلا یادت هست کِی موهای منو بافتی؟

بابا نک دماغ مامانمو آهسته کشید وجواب داد: آ، آ، نداشتیم خانما، این قلب ما هشت سال پیش سندش به اسم شماخورد، اما حدود شش سال پیش که این عروسک خوشگل وجودشو نشون داد، قرار شد نصفش کنی، نصف این قلب مال تو ونصفش مال عروسکمون یادت که نرفته؟

بابا با تموم شدن حرفش شروع کرد به قلقلک دادنم، با پادرمیانی مامان وخنده های من که درکل خونه پیچیده شده بود بابا دست از قلقلک برداشت، دست دور شونه ی مامان انداختم به طرف خودش کشید، یک بار منو می بوسید ویک بارم مامانو. وقتی به خودم اومدم متوجه شدم یادآوری‌های خوابی که دیدم، گریه کردم.
ازروی تختم بلند شدمو به سرویس رفتم بعدازانجام کارم وشستن دستو صورتم لباس مناسبی پوشیدم. موهامو شانه زدم، آرایش ملایمی کردم وبه طرف دراتاقتم رفتم.                             امروز روز انتخاب بودومن نباید مثل دخترای ضعیف دیده می شدم.
دروکه باز کردم بادیدن مهراد با اون حال خرابش که روی زمین نشسته بودزانوهاشو جمع کرده بود ودستاشو روی زانوهاش قرارداده وسرشو به دیوارتکیه داده بود خشکم زد، چشماش بسته بود اما رنگ به صورت نداشت، اطرافش پراز عکس وفلشی بود که داخل پاکت گزاشته بودم.
سریع کنارش زانوزدم، صورتشو بین دستام گرفتم، مهراد عزیزم حالت خوبه؟ چرا اینجا نشستی؟ مگه تو دیشب برنگشتی هتل؟ مهراد؟
چشماشو باز کرد،سفیدیه چشمهاش قرمز قرمز بود، انگاردرون چشماش روحی وجود نداشت، یک آن به خودم لرزیدم. لبام که بادیدن چنین صحنه ای خشک شده بود بازبونم ترکردم.
مهرادبدون کلامی سرشو زیر گودیه گردنم گزاشت وزد زیر گریه، دروغ چرا انتظار چنین رفتاری نداشتم، ماتو مبحوت شدم، چشماموبستم تابتونم خودم واحساس سردرگم شدمو پیداکنم. دستای لرزانمو بالا آوردم تادست نوازش گرانه روی سرش بکشم تاشایدحس آرامشی بهش بدم، به میون راه که رسید ایستاد، لرزش دستام متوقف نمی شد. چشمام بسته شد و بابسته شدن چشمهام قطرات اشکام جاری شد، من نباید الآن دستامو دریغ کنم اون تو وضعیت بدیه، من مثل اون نیستم؟هستم؟
دلو یک دل کردم ودستمو داخل موهاش بردم و مثل بچه مشغول نوازش موهاشو شدم و چندباری متوالی گفتم متاسفم، وضعیت الآنت به خاطر منه ومن واقعا متاسفم. نمی دونم چه مدت هردو تو این وضعیت بودیم اما وقتی حس کردم آرومتر شده کمکش کردم ازروی زمین بلند بشه، به داخل اتاقم بردمش و روی تخت نشوندمش، قرصی ازروی پاتختی برداشموازداخل جلدش بیرون آوردم به همراه یه لیوان آب به دستش دادم، نگاه کنجکاوی بهم انداخت!

 آرامبخشه، کمکت می کنه راحت بخوابی بزار کمکت کنم، خم شدم و کفشهاشو درآوردم ورو تختیه نازکی روی پاهاش انداختم، خواستم برم که دستمو گرفت.

 

نرو، پیشم بمون خواهش می کنم، من به بودنت نیاز دارم.

 

جایی نمی رم الآن برمی گردم، فقط می‌خوام به خدمتکاربگم کسی مزاحممون نشه، گرسنه که نیستی؟

 

نه من فقط تورو می‌خوام و آرامشی که باتو بودن به دست میارم برام کافیه.

 

لبخند زدمو گفتم:الآن میام. به محض بیرون رفتن از اتاق درو بستم مشغول جمع کردن عکسها شدم، فلشو برداشتم وبه سالن رفتم! حدسم درست بود، فیلمو دیده، لپتاب کیفیه همراهم روی میز بود، پاکت حاویه عکسها رو برداشتمو عکسها و درونش گزاشتم وهمینطور فلشو.
خدمتکارو صدازدم وگفتم کسی مزاحمتون نشه حتی اگر کارمهمی باشه.
به طرف اتاق رفتم مهراد تکیه به تخت منتظر نشسته بود، فکرکردم خوابیدی؟

 

بدون توفکرنمی کنم زنده بمونم چه برسه به خواب.

 

کفشهامو بیرون آوردم وروی تخت وتو آغوش مهراد جای گرفتم، محکم بغلم گرفت. موهامو بوییدو بوسه بارون کرد،‌منو چرخوند ومحکم تراز قبل درآغوشش گرفت، نمی‌دونم این موهای من چه سِری داشتو چه عطری که او حس می کرد و من نه؟
آنقدردرافکارم غوطه ور بودم که گذرزمانو حس نکردم، به خودم اومدم ومتوجه شدم حلقه ی دستاش آزاد ترشده واین یعنی قرص اثرکرده ومهراد به خواب عمیق فرورفته.
به آرامی از مهرادجداشدم لباسمو تعویض کردم به سرو وضعم رسیدگی کردم وکیفمو برداشتمو از اتاق خارج شدم.
از خدمتکار خواستم سرو صدانکنه تا مهرادبیداربشه، سامان صدازدم و خواستم همراهم بیاد.


شما از جیک خواستین بیاد؟


معلومه، بریم تادیرنشده.

***

سلام عزیزم اتفاقی افتاده که خواستی منو با حضور وکیلم ملاقات کنی؟


سلام کلودیا بزار اول بغلت کنم، شیوارو خیلی کوتاه بغل گرفتم و بوسه ای روی گونش زدم. عزیزم این مدت نبودم دلم حسابی برات تنگ شده بود خوشحالم می بینمت، لطفا اینجا بنشینید.
کلودیا؟! حس می کنم این مدت ندیدم لاغرترشدی، اتفاقی افتاده؟


نه، چه اتفاقی«شیوا یه خنده ی کوتاه مصنوعی کرد»این چه سوالیه؟ خوب نمیخوای بگی برای چی این قرار ملاقاتو باوجود وُکلامون گزاشتی؟


وکیل من: خانم یورک اگر اجازه بدین من شروع کنم؟

چشمامو به آرامی بستمو باز کردم یعنی بله.

 

وکیل من:خانم کلودیا کروگر قرارد پروژه شهرکو یادتونه که امضا کردین؟

 

بله، چرا باید فراموش کنم؟


واینکه اگر طبق قوانین بند قراردادپیش نرید وطبق ضررهای که برسه چهار برابر باید به ماباقی شرکا پرداخت بشه؟

بله، هم من یادمه وهم وکیلم، من باآگاهی این موضوع این قرار دادو امضا کردم.


وکیلم یه پوشه حاویه شکایت نامه شرکای شهرک بیرون آورد و به دست وکیل کلودیا داد، باخوندن شکایت نامه وضررمالی که به شهرک ومنو شرکا وارد شده بود اونم از طرف نصف سهام، یعنی سهام شیوا ومهراد. صدای جیغو داد شیوابلند شد، شروع کرد به فحاشی واینکه قصد کلاه برداری داشتم، بدون هیچ حرفی دست به سینه فقط نگاهش کردم این وکیلم بود که به وکیلش اخطار میداد و وکیل شیوا هم سعی درآروم کردنش داشت. بعداز مدتی که آتیشش خاموش شد اونم توسط تهدید وکیلم، روی صندلیش نشست وبا نفرت مشغول نگاه کردنم شد، به خاطر تقلای زیاد نفس کم آورده بود وریه هاش هجم زیادی از هوارو میطلبیدن. قفسه ی سینش به شدت بالا پایین می رفت. با صدای وکیلش نگاهم و از شیواگرفتم.

*خانم یورک من از طرف موکلم عذر می‌خوام ایشون یه مدت زمانی هست که تو شرایط خاصی هستن و میخواهم خواهش کنم درکشون کنید، چون نمی‌خواستن کسی دراین مورد چیزی بدونه وتاالآنم اجازه ندادن کسی باخبر بشه، اما می‌خوام یه فرصت به ایشون بدین، مطمئین باید در کوتاه ترین فرصت کم کاریشونو به بهترین نَحو انجام میدن وهم شما وهم شرکاشونو راضی می کنن و اگر مشکل شاکیان هستن، من به شخصه با آنها صحبت می‌کنم.

 

من اگر بخوام درمسیر کارم وتجارتهام به هرکسی چنین آوانسهایی بدم باید برم توی قصر پدرم آشپزی کنم. همزمان لپتاپ همراهمو از داخل کیف دستیمو بیرون آوردم وداخل گالری شدم و روی میز روبه روی شیوا و وکیلش گزاشتمو، ادامه دادم:فرصت بدم که تجارتی که این همه سال براش زحمت کشیدم به خاطر بی فکر و هوس بازیه این خانم به بادبره، با حیرت لبتاپو برداشت و مشغول زدن یکی یکی از صفحات عکسهای روی لپتاب شد.                                                          من به تو اعتماد کردم اما توبه من کلی ضَرر زدی، دیگه چنین اجازه ای نمی دم، من با بی‌خیالی تاجر بزرگی نشدم، اینو بدونید حتی آبدارچیه شرکتمو هم زیر نظر دارم تا اشتباه نکنه.

 

با خشم لپتامو به طرفم پرتاب کرد سریع سرمو خم کردم، به جای سرمن محکم به سینه ی دیوارخورد .
خانم کروگر شما دارید چیکار می کنید؟


خفه شو زنیکه آشغال، منوبا آبدارچیت یکی می‌کنی؟ عکس نشونم میدی؟        زندگیه شخصیم به خودم مربوطه فهمیدی، فقط به خودم، تو حق فضولی نداری.

از جام بلند شدم و یه کشیده محکم تو گوشش خوابوندم، تا خواست بلند بشه یکی دیگه زیر گوشش زدم. اگر دوباره سعی کنی ازجات بلند بشی وپاتو‌ از گلیمت فراتر بزاری مطمئنم باش بدجور پشیمون میشی! پس بشینو خفه شو وخوب گوش کنو ببین چی میگم، من اینو زدم که یادت نره باکی طرفی.
اون دوربین پشت سرمو می بینی؟ تمام حرفها وحرکاتتو ضبط کرده و همه ی اینها برعلیه توئه، اینکه الان قصد کشتن منو داشتی، البته قسمت‌هایی که من دوست دارم دادگاه میبینه، دوم این شکایت نامه و امضای قرار دادی که بستی و درآخر فکر می کنم این عکسها به من مربوط نباشه اما برای همسرت چرا، فکر می کنم خیلی مربوط باشه؟

 

*خواهش میکنم خانم کروگر بدترش نکنید خودتونو کنترل کنید.

 

وکیلتون درست میگن، من قرامت می‌خوام، قرامت سوءقصدی که الآن داشتید وضربه ی مالی که به من زدید ، دستمو به طرف وکیلم گرفتم پوشه ای به دستم داد.
این پوشه روخوب بخونید هم خودت هم وکیلتون این پوشه مقدار خسارت منو میگه، اما با یه بند اضافه، قرامت حمله، سوقصد نسبت به جونم که قراره این بند جدید درج بشه، می دانید که من شخصیت کمی نیستم؟ من یه پرنسس سلطنتی اهل انگلستان هستم واین سوقصدچه جرم بزرگیه واگر شکایت کنم وبا پارتی‌های که دارم شاید تازنده ای رنگ آسمونو نبینی!
اما به خاطر احترامی که هنوز برای همسرت قائلم با امضا شدن این برگه ها، این فلش، فلش اصل عکسهائیه که داخل لپتاپ همراهم بود. الآن، همینجا ،جلوی وکیلت، بهت برمی گردونم وامضا میدم چنین عکسهایی که مربوط به تو هستن هرگز منتشر نشن و از شکایت سوقصدی که به من داشتی صرف نظر می کنم، چون می‌خوام از زندگیم از ذهنم برای همیشه محو بشی. قبوله؟


قبوله لعنتی قبوله، بدش به من.

 

رو به وکیل کلودیا کردم وگفتم، لطفا ضمانت نامه ای آماده کنید که موکلتون نه الآن ونه هیچ زمان دیگه قصد سوء قصد جان منو ندارن  حتی اگه یه زمانی یه خش روی من بیفته من ازچشم این خانم می‌بینم پس مواظب باشید، فقط ده دقیقه منتظر می‌مونم.


*الان برمی گردم، خانم کروگر شما با من میاین؟


شما برید من هستم.


خوب تا ایشون بر می گردن، شما مایل به امضای این قرامتها هستید؟ چون ممکنه وکیلتون دیربرسه وعکسها، بی آبرویی، زندان... حرفم تمام نشده بود که شیوا مثل روانی‌ها پوشه رو از دستم چنگ زد و بدون نگاهی به برگه ها شروع کرد به امضاکردن، با پایان امضا اِستَندو جلوی روش گزاشتم.

 

باید اثرانگشتم بزنم؟


برای بستن قرارداد مگه نزدی؟

 

خدا....


هیییس،به جای این حرفها به خاطر اینکه دارم برای همیشه از زندگیت میرم بیرون لبخند بزنوخوشحال باش، مهم شوهرته که مطمئن باش اگردست از رفتارت برداری همیشه برای خودت داریش.
برگه های که با اثر انگشت تکمیل شدو از زیر دستش بیرون کشیدم.
ممنون عزیزم.
وکیل برگشت برگرو روی میز گزاشت .لطفاً این برگه روهم امضا کن، آ، صبر کن، من‌باید قبلش مطالعه کنم.
بعداز مطالعه و ندیدن مشکلی دادم شیوا امضا کرد و اثر انگشت زد ووقتی وکیل گفت اون پوشه؟ شیوا باخوشونت گفت اونارو امضا کردم، وکیل باهوشی داشت. پرسید: قبل از امضا خوندین؟شیوا حالش بدتر از اینها بود که با تندی گفت: من احمق نیستم بهتره بریم. بعداز رفتن اون دونفر، کیفمو برداشتمو از اتاق زدم بیرون واون موقع بود که با گرفتن اولین پروژه انتقامم لبخند دلنشینی روی لبم نشست.             جیک ماشینو نگه دار.

آقای اُرگن نقشتونو واقعا خوب بازی کردین.

 

ممنون خانم، اما در برابر پولی که شما دادین کارزیاد سختی نبود.


اما برای من بود،دوباره باهات تماس می گیرم دردسترس باش.


حتما خانم ،همکاری باشما باعث افتخاربرای منه.

ممنون می تونی بری. با پیاده شدن آقای اُرگن و راه افتادن جیک، چشمامو بستم وبه شیوای زرنگ و محافظه کارکه تا این حداحمق شده بودفکر کردم وپوشه ی زیر دستمو برای چندمین بارلمس کردم که مطمئنم باشم واقعیه.

 

چی شد موفق شدید؟


سامان بود که سوال کرد صلاح نمی‌دونستم جواب بدم پس بدون پاسخ گزاشتمش تا به ویلا رسیدیم.

به محض رسیدن مستقیم به اتاقم رفتم، مهراد هنوز خواب بود از اتاقم اومدم بیرون وبه اتاق کار رفتم پوشه رو جابه جا کردم وبعدازقفل کردن درب اتاق کار از خدمتکار خواستم تا یک ساعت دیگه میزو بچینه. به اتاقم برگشتم، بعداز تعویض لباسم وشستن دستو صورتم کنار مهراد روی تخت نشستم، صورتشو نوازش کردم، پلکهاش تکون خورد، لبخندی زدمو گفتم: عشق من نمی‌خواد بیداربشه؟ همینطور که گونشو نوازشش می کردم ادامه دادم ، نمیگه عروسکش گرسنشه و هنوز صبحانه نخورده.
بدون اینکه بفهم چه اتفاقی افتاد منو بلند کردو روی تخت انداخت، ازاین اتفاق ناگهانی جیغی کشیدم الآن مهراد با لبان خندان وچشمات که برق پیروزی درونش هویدابود روی من قرارگرفته بود و دستانم دراسارتش تا نتونم حرکت کنم. گفت: عروسک منم نمیگه عشقش الآن گرسنشه وفقط بابوسیدن پریه دریاییش سیر میشه؟

باشه، قبول، دستامو ول کن منم سیرت می کنم، مهراد لبخند پیروز مندانه ای زد، دستامو رها کرد لباشو جلو آورد ومنو صورتمو جلو بردم لباش که نزدیک آورد گونشو گاز محکم گرفتم.
آخ بلندی گفتو دستاشو روی لپش گزاشت وبا آخو ناله از روی من کنار رفت ازفرصت استفاده کردمو از روی تخت بلند شدم، باصدای بلندی خندیدم، حقته عزیزم دیگه توباشی وبه زور منو مجبور به کاری نکنی، سرمیز نهار منتظرتم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدمی که تنها قوی شدن را یاد بگیره🤍

مثل آدمیه که بتونه تنها تو جنگل زندگی کنه و این آدم حالا دیگه شکست ناپذیر میشه…

⁦⁦البته که تعریف شکست ناپذیر، کسی نیست که شکست نمی خوره، بلکه کسیه که بلند شدن دوباره بعد از شکست ها را یاد گرفته…

و حالا میشه گفت کسی که از اعماق چاه مشکلات به تنهایی خارج میشه…

قدرت روبرو شدن با انواع طوفان های زندگی را داره…🌪️

پس اگر در اون موقعیتی، نترس و ادامه بده…

چون چیزی که آخرش برات می مونه، یک آدم قوی و مستقل که به خودش تکیه و افتخار می کنه…⁦🤍

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

💜در آیینه دختری می بینم

زیبا، سرسخت، مغرور و تنها

عجب قدرتی دارد چشمانش…..

این قدرت هر آینده ای را شکوه مند می سازد!💜

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتویک

مشغول خوردن نهار بودم که تِری زدم زیر خنده.

 

به چی می خندی؟ فکر نکنم تو غذا داروی خنده باشه؟

 

مهراد به دلیل خنده ی یهویی من لبخندی روی لبش نشسته بود و ازروی تعجبوکنجکاوی سوال کرد؟

 

با چشمام که رنگ شیطنت به خودش گرفته بود و به زور خودمو کنترل می کردم که نخندم، اشاره ای به لپش کردم که ردکمرنگی ازجای دندونم به جامونده بود.
مهراد ناخودآگاه دست رو گونش گزاشت و تک خنده ای کرد.

 

بله باید بخندی خوشگله، نوبت منم میشه که به جای قرمزی، قسمت های شیرین وسفیدیت، اثر کبودی یا امضا بزارم. می‌دونی که، من تو نقشه کشی استادم.

باشنیدن جملش غذاتو گلوم پریدو شروع کردم به سرفه، مگه سرفه ام بندمیومد.
مهرادم ازخداخواسته خنده کنان از پشت میز بلند شد به طرفم اومد وبه پشتم چندتا ضربه ی آهسته زد.


نمی دونستم اینقدرهولی وگرنه امروزصبح خودمو این شکلی آروم می کردم.

 

لیوان آبی که دستم داده بودوخوردم وسرفم کمتر شدو روی میز گزاشتم.

هم پرویی وهم کم اشتها، قولی که دادی یادت که نرفته؟

نه یادم نرفته عزیزدلم، ازفردا میفتم دنبالش وبعدازگرفتن اموالمو و ضررو زیان تو، از شیوا جدا میشم.

من کِی اینو از توخواستم؟

بئاتریس، بازیت گرفته؟

چه بازی مهراد، من گفتم انتقام، نه از طرف تو بلکه خودم، اما خواسته من ازتو چیزدیگه ایه.

چی؟

از روی صندلی بلند شدم و روبه روش ایستادم، عزیزم میگم فقط یه چندروز به من فرصت بده باشه؟ مگه نمی گی توهم می‌خوای کاراتو بکنی؟

چرا، اما فقط چندروزا، گفته باشم.

 

*خانم، یه چند لحظه.

 

عزیزم یه لحظه، بله سامان.
به پیش سامان رفتم که جلوی در آشپزخانه ایستاده بود. چی شد سامان تونستی ازاتاق خصوصیه کافه فیلمو بگیری؟

 

بله خانم اما کلی پول بابتش.....


باشه پولش مهم نیست مهم فیلم بود، می‌تونی بری.
مهرادجان، تا تو توی سالن یکم استراحت می‌کنی و میوه ی بعداز نهارتو می‌خوری من برمی گردم.
اجازه صحبت ندادم از آشپزخانه زدم بیرون وراه طبقه بالا درپیش گرفتم، رمز اتاق کارمو زدم و وارد شدم.سیستمو روشن کردم ومنتظر شدم تاصفحه بیادبالا، فلش حاویه فیلمه منو شیوا با وُکلامون داخل لپتاپ روی میز گزاشتم وفیلمو دان کردم درست قسمتی بود که وکیل مدارکو جلوی شیواگذاشت ودرموردش توضیح داد و شیوا شروع کرده جیغو دادو فحاشی، زدم جلوتر، موقعی که شیوا لپتاپ کوچیک کیفیمو به طرفم پرتاب کرد ومن سرمو خم کردم وشیوا باتندی گفت: زندگیه شخصیه من به تو مربوط نیست.
بازم هم فیلمو یکم جلوتربردم، این کار موکل شما سوقصد به جون من بود، من می تونم ازایشون شکایت کنم اما بخاطر احترامی که برای همسرتون قائلم با امضا شدن برگه ودادن جریمه خسارتی که به شهرک زدین، صرف نظر می کنم. خانم یورک شاید این عکسها به من مربوط نباشه اما برای همسرت مهمه ومن هیچ دوست ندارم هرگز بدستش برسه و تو به خاطرخیانتت وکارزشتت به من ضرر زدی، اماسعی کن شوهرتو نگه دار.
بعد تکه ای از فیلم نشون داد که وکیل برگه ای به شیوا داد وشیوا امضا کردو اثر انگشت زد. خوب دروغ چرا، این فیلم جاهایی که باید پاک می شدو پاک شده بود و جاهایی هم که باید دست کاری وفتو شاپ می شد، انجام شده بود دیگه.
از برنامه خارج شدم وفلشو بیرون آوردم و سیستمو خاموش کردم چرخیدم تا ازاتاقم خارج بشم با دیدن مهراد و خشمو عصبانیت غیرقابل وصف درون چهرش جاخوردم.

ازکی اینجا ایستادی؟

وقتی خواب بودم با این زنیکه قرارگزاشتی؟

سریع به کنارش رفتم، دستاشو گرفتم، عزیزم آروم باش، چیزی نشده که مهم خسارتم بود که گرفتم.


چیییزی نشده؟ اون روانیه مریض داشت بهت صدمه می زد، کلی بهت توهین کرد باز هم میگی چیزی نیست؟
هرچی کوتاه اومدم دیگه کافیه، امروز کارو تموم می‌کنم.

مهراد، مهرادم کجا میری؟ مهرادبدون توجه بعداز حرفش به طرف پایین سالن راه افتاد واصلا به حرف من توجهی نمی کرد.
خشم، هم کرش کرده بود و هم کور.    عزیزم همه چیز دیگه تموم شده، جلوی درسالن ایستادم تا که نزارم بره اما بی فایده بود، مهرادمنو محکم کنارزد که روی زمین افتادم، اولین قدمو که بیرون گذاشت دادزدم : مهرادجونمو قسم میدم. ایستاد، تازه به خودش اومدو از پشت شیشه نگاهم کرد و با دیدنم که روی زمین افتادم به داخل سالن برگشت و از روی زمین بلندم کرد و با نگرانی شروع کرد به سوال پیچ‌ کردنم که مشکلی برام نیفتاده ،دستم درد     نمی کنه؟ کمرم یا پام؟ لگنم و.... نه مهراد من خوبم.                                                             

 

من واقعا معذرت می‌خوام، تو کل عمرم دست روی روی هیچ زنی بلند نکرده بودم که این آشغال روباه صفت باعث شد به نفس زندگیم، به دلیل تپش قلبم دست درازی کنم.

من درکت می کنم عزیزم، لازم نیست اینقدرخودتو سرزنش کنی.

چرا شکایت نکردی؟ چرابخشیدیش؟باید می نداختیش پشت میله های زندان.

به یه دلیل.

چه دلیلی؟

یادته گفتم یه خواسته ازتودارم واگرصبح اینجا بودی، یعنی برای همیشه با منی وبرای هم دیگه ایم؟

 

آره،خوب یادمه.

 

من نه شکایت می‌خوام نه پولشو، برامم مهم نیست تو پولشو بخوای، چون خیلی راحت می‌تونی با دادن مدارک وفیلم به دادگاه واثبات خیانتش تمام اموالشو بگیری. اما انتقام من، خواسته ی من برات مهمه، درسته؟

 

صددرصد، من قول دادم که هرچی تو بخوای، حتی اگر تمام ثروتم باشه.


امروز وقتش نبود اما انگار چاره ای نیست، من یه نقشه دارم، تنها نقشه ای که دلمو به خاطر شکست بزرگی که خوردم آروم می کنه. من قراره از صفر شروع کنم اما نه تنها، بلکه باتو و این راه رفته ای که همراه با عشق زندگیم باشه، هرچند که برام خیلی سخته اما دوست دارم درکنار تو، با طعم عشق تجربه کنم. من تصمیم گرفتم باتو وبه سُنت شما ایرانی ها ازدواج کنم.
تک خنده ای کردم، ودستمو جلوی صورتش تکون دادم، هی چت شد؟ لطفا بزار صحبتهام تموم بشه بعد شکه شو، باشه عزیزم؟


چطور شکه نشم؟ با گفتن ما شدن، هم قدم شدن درراه تجارت با طعم عشق وحرف آخرت، پیشنهاد ازدواجمون، واااای، اصلا باورم نمیشه!


مهراد خیلی هیجان زده شده بود، کلمه پیشنهاد ازدواجو که داشت بیان می کرد، همزمان دستاشو روی صورتش گرفتو به طرف پایین کشید با ناباوری ابرازخوشحالی کرد.
بهتره بشینی، فکر کنم الآنست که فشارت بیاد پایین، تو سنگینی وهیچ دوست ندارم به سامان بگم بیاد جمعیت کنه.

 

آره،آره راست میگی، الآنست که ازخوشی غش کنم.

 

دیوونه.

 

هرکی که با تو باشه وزندگی کنه دیوونه نشه که آدمیزاد نیست.

 

بااعتراض اسمشو صدا زدم.مهراد!

 

جان مهراد، دروغ که نگفتم.

 

می‌خوای بیشتراز این دلمو ببری،بزار بقیه ی حرفمو بزنم تاپشیمون نشدم.


آ، آ، من زیپ دهنمو کشیدم اگه دیگه حرف زدم.

چه زیپ کشیدنی، داشتم می گفتم: اول مسلمون میشم، بعد درسفارت ازدواج می کنیم. چون سُنت شما چند همسری مشکلی نداره وشیوا نمی‌تونه شکایت کنه واگر هم بخواد اقدامی بکنه مدارک سنگینی ازش داری درسته؟
چند ثانیه نگاش کردم که جواب بده که دیدم فقط داره نگام می‌کنه.
وای، خدای من مهراد نکنه از شوق شنیدن خبر ازدواجمون دیوونه شدی؟

...........

مهراد چراحرف نمی زنی داری نگرانم می کنی؟ خوب یه حرفی بزن.


خودت گفتی حرف نزن ومن زیپ دهنمو ببندم.

مشتی حواله ی سینَش کردم دیوونه، ترسوندیم.

معذرت می خواهم خوشگل من، الآن شما اینجا بشین ببینم تاصداتو بهتر بفهمم.

سواستفاده گر، بقیه نقشه ام هم اینه که می‌خوام بعداز ازدواج، روی این قسمت دیوار یه عکس بزرگ از عروسیمون بزنیم وچندتا قاب کوچیکم روی اون میز کوچیک اون گوشه که درست توی دید هست وکُپیه عقدنامه محضری، درکنار میز نهارخوری که قراره از غذاهای رنگارنگ پُربِشه، من دوست دارم یه لباس خاص، به رنگ آبی کاربنی بپوشم وتوهم مثل من یه شلوار آبی کاربنی، پیراهن مشکی ویه کروات آبی کاربنی ببندی، چون می‌خوام ست باشیم و درآخر مهمان ویژمون شیوا همسر عزیزتو دعوت کنیم بیاد چطوره؟ موافقی؟

 

خواستت فقط همین بود؟


صدام گرفته شدو با ناراحتی گفتم، اگر نمی تونی،،،فقط، مهم نیست، از روی پاش نیم خیز شدم تا بلند بشم مهرادمانع شد و منو روی پاهای خودش چرخوند، یه دستشو دورکمرم حلقه کرد ویه دستشو پشت سرم  قرار داد ومنو‌درحسارخودش درآورد...              ریه هامون به شدت دنبال هوای جایگزین بودن، ازفرط هیجان هردوتامو قفسه های سینه هامون به همراه نفسهای نامنظم به شدت بالا پایین می رفت. 
 مهراد باچشمای خمار نگاهم می کرد لبشو تر کردوگفت:ای کاش اون شبو درهوشیاری کامل دوباره تجربه می کردم.

بعداز مکثی آهسته جوری که فقط خودمون دوتا بشنویم جواب دادم، منم میخوام، نه یکبار بلکه تا زنده ام بارها و بارها گرمیه آغوشتو حس کنم، چشمامو ببندم وباخیال آسوده تکیه بدم به مردی که عاشقشم ومثل کوه پشتم ایستاده.

 

کی ازدواج می کنیم؟

 

تاریخشو خودت باید بری تعیین کنی، من فقط انتخواب یه لباس عروس دارم، یه لباس عروسی که نشون بده من پرنسسم، پرنسسی که هرمردی آرزشو داره و هر مردی لایق چنین پرنسسی نیست.

صددرصد عزیزم، فردا میرم سفارت، هرچند که خیلی دوست داشتم امروز برم اما خیلی دیره.

 

مهراد قبل از رفتنت باید یه موضوع دیگه هم بهت بگم.

 

چی عزیزم؟

 

با وکیلم صحبت کردم، وقتی گفت ممکن بعداز ازدواجتون این مشکل پیش بیاد و آقای کروگر باید چنین کاری بکنند من مخالفت کردم وخواستم تحقیقات بیشتری انجام بدن، با چندتا ازوکیلای دیگه از بهترین وکلای کشورانگلیس وکانادا صحبت کردن اوناهم همین حرفو زدن حتی نظرشونو  کتبی نوشتن وتحویل دادن.


چرا مستقیم نمیگی موضوع چیه؟ چرا فکر می‌کنی اگر به من بگی من قراره ناراحت بشم؟


چون نمی‌خوام درموردم فکربدکنی و قضاوت؟ من می ترسم، می ترسم این فکر، این قضاوت، خوشبختیمو ازمن بگیره، من برای خودم ،برای زندگیم چند اصل دارم که خیلی برام مهم هستند که اگر زیر سوال برن، اون موقع من دیگه نمی تونم  تحمل کنم وبرام خیلی گرون تموم میشه، به قیمت از دست دادن تو وعذاب کشیدن من برای تمام عمرم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو دو

بئاتریس این مقدمه چینی ها یعنی چی؟ چی می خوای بگی؟ این حرفهای تو یعنی اینکه به عشق من شک داری ویجورایی توهین به منه.


اوه مهراد، من اصلا قصد توهین به تورو نداشتم واقعا متاسفم، من، من فقط ترسیدم با گفتن این راه حل، تو سوءبرداشت کنی ومنوتنها بزاری همین.

این راه حل، گاین حرف، یا اسمش یاهرکوفتی که هست چیه؟ دیگه داره صبرم تموم میشه.


مهراد ممکنه بعد ازازدواج ما، شیوا تورو به خیانت متهم کنه، خودت همسرتو بهتراز من میشناسی ومیدونی چه کارهایی ازاون برمیاد وچه هیله هایی می‌تونه بزنه یه نمونمشم توفیلم دیدی، منظورم همون خیانتشِ، ببین ماهنگام ازدواجمون سندی امضا می‌کنیم که بعدازدواج نیمی از اموالم به نام تومیشه، اما چون می‌دونم نتیجه زحماتت برات مهمه و یه ارزش خاصی داره، دارم درموردش بحث می کنم. وکیلم میگه، شیوا دراین زمینه هشتاد درصد موفق میشه وتو هم دربرابر اون کیشو مات میشی.


چی! چه مسخره اون خیانت کرده من کیشو مات میشم.

 

مهراد یادت نره، ما هم قبل طلاقت وارد رابطه شدیم و الآنم با هم داریم زندگی می‌کنیم.


اما اون که نمی‌دونه.


برای یه زن باهوش و زیرک کاری نداره که مدارک وچندتا عکس جعلی درست کنه . دراصل یه مدرک غیرقابل انکارم داره، اونروزی که اومدم هتل، درسته مراقب بودم وکسی دنبالم نیومد اما فیلم زمان ورودم وخروجم با اون حالو روزم هست.

 

لعنتی، اصلا میرم هتل فیلمو می خرم.


فکرمی کنی من اینکارو نکردم؟ ازهرراهی بگم وارد شدم اما صاحب هتل و مأموری که از بایگانیه فیلما مراقبت می‌کنه خیلی خشکو سرسختن وطبق قوانین کار می کنن، گفتن درصورتی فیلمو میدیم که نامه ی دادگاه داشته باشیم، سامان پیشنهاد دزدیدن فیلمو داد اما امنیت اونجا به قدری بالاست که به ریسکش نمی ارزه وبه نظرم اگه راهکار وکیلمو انجام بدیم هیچ کدوم ازاین دردسرهاروهم نداره.

 

راه کار وکیل چیه؟

 

اینکه قبل اینکه خبرازدواج مونو علنی کنیم، تمام سهام، املاک ،حساب بانکی، هرچی که بنام توهست، بنام من یافرد قابل اعتمادت بزنی تا شیوا نتونه دست روی اموالت بزاره.      مهرادباسکوت به روبه رو خیره شد.
وقتی دیدم جواب نمیده بغض گلومو گرفت. هیچ دوست نداشتم جلوی روش گریه کنم وضعفمو نسبت به خودش ببینه.
معذرت می‌خوام، بلندشدم وازکاناپه دوقدمی فاصله گرفتموگفتم: پیشنهاد اشتباهی دادم، من نباید این موضوعو بهت می....   اشک اجازه حرف زدن بهم نداد، پاتند کردم که به داخل اتاقم پناه ببرم که ازپشت تو آغوش گرم مهرادمحبوس شدم.
مهراد الآن وقتش نیست، من الآن نیاز دارم تنها باشم، خواهش می کنم به خواستم احترام بزار.


نبینم خانم خوشگلم اشک بریزه، مگه نمی دونی هرقطره اشک تو اسیدی برروی بدن منه. مگه من حرفی زدم که عروسکم اینجوری بغض کرده و داره اشک میریزه و می خواد تنها باشه.


من که گفتم نمی‌خوام درمورد پیشنهاد وکیل و واگزاری اموالت و دادنشون به من چیزی بگم، گفتم می ترسم سوءتفاهم بشه وفک......

هیییییس،(انگشت اشارشو روی لبان گزاشت) منم بارها گفتم جونمو برات    می دم، این که یه مشت مال بی ارزشه،
تو زندگیه بی ارزش من ،باارزش ترینم، گنجینه من تویی، فقط تو.

 

فردا که برای گرفتن وقت به سفارت می رم، نه بهتره بگم می ریم، قبلش میریم محضر هرچی دارمو ندارم به اسمت می کنم.


اصلا باورم نمی شد، عشق مهراد نسبت به من اینقدرزیادبود؟ اون داشت چشم بسته تمام زندگیشو قمارمی کرد. دیگه نتونستم این همه محبتو تاب بیارم، با گرمی بغلش گرفتم وسرمو روی سینش گزاشتم ، دستانشو دورکمرم گرفت وصورتشو کمی خم کرد وروی سرم قرار داد جوری که بتونه هم موهامو ببوسه وهم عطرشو استشمام کنه.               مهراد لازم نیست تامحضربریم، کارای مراسم ازدواج برام مهم تره، این کار رو می سپارم وکیلم انجام بده، فقط بایداسناد لازمو آماده کنه، میمونه امضای تو. ماهم تو مدت دوروز که کارای ازدواجمونو می کنیم، بعداز مراسم عقدم میریم کاخ واز عکاس می‌خوایم برای عکاسی بیاد تا کلی عکس بگیریم. ازدیزاینر هم می‌خوام کاخو سروسامان بده ودیزاینش کنه. فکر کردم اونجا برای مهمون کردنِ شیوا بهترباشه. نظرتو چیه عزیزم؟


سلیقه تو سلیقه ی منم هست خوشگلم. همین که فکرمی کنم دوروز دیگه مال هم میشیم، اصلا نمی تونم تصورشو بکنم. من که هنوز باورم نمیشه، یعنی واقعا دوروز دیگه مال همیم؟


به جای جواب دادن اینبارمن پیش قدم شدم وگونشو بوسیدم.

***

هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد، درسته مادرمنطقه جنوبیه کانادا بودیم اما بلاخره فصل زمستونیه کانادا بیشتر بود تا فصل تابستونی وگرماش. دیگه لباسهای نازک یا تاپ مناسب نبود.
پیش یه طراح معروف رفته بودم برای انتخواب لباس عروس، بعداز دیدن چندتا ژورنال لباس عروس، چشمم یکی از لباسها و گرفت.                                                                                این عالیه همینو می خوام، بلاخره  لباس مورد نظرمو انتخواب کردم. این مدلو حتما برای فردا حاضروآماده می‌خوام، همشونو.

هم لباس عروس، لباس شبی که انتخواب کردم و همچنین پیراهن شلوار، کروات و دگمه سرآستین های انتخوابیم.


بله خانم یورک، مطمئن باشید سرموقع به دستتون میرسه.

***

 قبل از رفتن مهراد به سفارت برگه های قراردادی که وکیل آورد، مهراد امضا کرد، سند بعداز ازدواج طرفینم با اسرارزیاد من هم امضا شد ومهراد به مقصد سفارت راه افتاد. از مهرادخواستم تو سفارت منتظرم بمونه، آرایش زیبایی روی صورتم نشوندم، نه کمرنگ نه پررنگ، لباس عروس مدل دکلته ی پفدار،آستین دار وپشتش که تا پایین کمر باز بود با تور رنگ بدن نما کارشده بود ومقداری سنگ دوزی داشت،به قول معروف توردورزی نشده بود سنگین تربود، چون با خودبدن هیچ فرقی نداشت،اما زیبابود باید بگم خاصوبسیار گران قیمت، ودرقسمت دامن شکوفه  های ریز و درشتی که با باطلاسفید، مرواریدهای اصل،سنگهای الماس،عیار پنج، دامن دنباله دار بزرگ که آن هم با الماسهای سبز ناز هشت عیار کارشده بود. لباس عروس 8/5میلیون  دلارقیمت خورد،فکر نمی کردم مهراد با قیمتش کناربیاد اما بدون کوچکترین مکث یا اخمی کارت کشید. باپوشیدنش وزیباییمو صدبرابر کرد ودرآخر تاج بلندی مثل تاج یک ملکه روی سرم گزاشتمو وباچندکیره محکم کردم، البته خدمه هم کمکم کرد، تورِ روی سرم قرار بدم، درست پشت تاجم فیکسسش کرد. کفشهای ست لباسمو پوشیدم دسته گل عروسیمون برداشتم واز اتاقم بیرون اومدم، سامان بیرون از اتاقم باکت شلوار مشکی وکروات زده‌ منتظر من بود مثل دامادها شده بود. برای یک لحظه فکر کردم اون داماده ومنتظر عروسش که لادن باباشه از اتاق بیاد بیرون.                                           

 سامان!

بابردن نامش سرشو بالا گرفت بادیدنم ماتش برد، لبخندزیبایی مانندگل روی لبان نقش بست، نه این قرار نیست ازشُک بیاد بیرون، به طرفش قدم برداشتم و گفتم کسی قرار نیست این عروسو همراهی کنه.


ملودی، توخودتی!؟


نه من روحشم ولی درلباس عروس.

سامان ناباورانه چندقدم آخرو برداشتو محکم در آغوشم کشید. 

خواهریه نازمن، سامان به فدات، خودت می‌دونی خیلی خشکل شدی؟


بدون اینکه ازبغلش بیرون بیام نگاهش کردم، قطره اشکی ازچشمم چکید، یاد اون روز کذایی وعقد کردنی که ازعذا بدتربود افتادم، الآن حس می کنم تنها نیستم بلکه یه نفر درکنارم دارم، یه برادر نداشته، سامان ممنونم که هستی. پیشونیمو طولانی بوسید، منو ازخودش جداکرد ودستشو  به طرفم زاویه دار کرد.


 عروس زیبا اجازه همراهی به این برادر بدون هیچ قیافه ای میده؟


مشتی حواله بازوش کردمودستمو داخل دستش حلقه کردم وهم قدم باهم به بیرون امارت رفتیم، ماشین جلوی پله های در ورودیه ویلابود. سامان دروبرام بازکردوکمک کردتاسوار بشم وبعدخودش جلونشستوبه طرف سفارت رفتیم.


*بفرمایید آقا. اینجا سفارت ایرانه، باکی کاردارین؟


ایشون خانم بئاتریس یورک هستن و بنده سامان فتاحی بادیگاردشون وشاهد عقدشون. آقای مهرادکیان برای امروز ازسفارت نوبت عقدگرفتن، خودشونم الان داخلن.


*چندلحظه صبرکنید، هماهنگ کنم.
 

چی میگن سامان؟


هیچی، قبل ازورود باید هماهنگ کنه.


*آقا میتونید داخل بشید.


باماشین تا جلوی ورودیه سفارت رفتیم، سامان وجیک منو تا داخل سفارت همراهی کردن، مردی شیک پوش مارو به اتاقی راهنمایی کرد. چند تقه به درزد وبا بفرمایید شخصی درو باز کرد.


*آقای مقیمی خانم یورک تشریف آوردن.


* راهنماییشون کن.


مرده کنار رفت من دستمو داخل دست سامان حلقه کردم و باتمانیه قدم برداشتیم و به داخل رفتیم، جیک فیلم می گرفت ،ورود باشکوهی بود از بدو ورودم با مهراد چشم به چشم شدیم ونتونستیم ازهمه چشم برداریم،چشمان من فقط مهرادو میدید، درست مثل اون که چشمش فقطو فقط عروسشو می دید. عکس العملی که سامان داشت مهرادم ازخودش نشون داد، کنارش که ایستادم بالا پایین شدن سیبک گلوشودیدم، حدود یک دقیقه نظاره گرصورتم، لباسم، بالاتنه و دوباره از سرمی گرفت اما یکدفعه به طور غافلگیرانه بغلم گرفتو زد زیر گریه.

 

مهراد!

 

آقای کیان آروم باشید، یکم خودتونو کنترل کنید،با این حال عروس خانومو هم به گریه می اندازید، درضمن متوجه باشید من نوبت های دیگه ای هم دارم.

 

مهراد عزیزم آروم باش، منم الآن گریم میگیره ها.

نه نه، تو گریه نکن آرایشت خراب میشه ، بعداز عقد می‌خوایم کلی عکس بگیریم. آقای مقیمی شروع کنیم.


*بسم الله الرحمن الرحیم. خانم بئاتریس یورک شما با رضایت خودتون دین اسلام و پذیرفتین؟


بله، صددرصد.

 
*پس همراه من شهادتین بگید بعد میریم برای عقد محضری، اما بایدبرای خودتون یه اسم ایرانی انتخواب کنید،واینکه نام فامیلیه همسرتون داخل شناسنامه ومدارک جدیدتون درج میشه.

 

مشکلی ندارم واسم‌هم، هرچی همسرم انتخواب کنه. مهرادم؟


جان مهراد،،،فرشته، اسم فرشته، دوستش داری؟ به یاداون شب، چون درست شبیه فرشته هاشده بودی.

 

با لبخند رضایتمو اعلام کردم.


*مبارکه.

 

(اگر ممکن شد عکس لباس عروسو، داخل عکس شخصیت های رمان می زارم.)

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو سه

با پایان خوانده شدن سیغه ی عقد و دادن امضاهای زیاد از طرف من وگرفتن عقدنامه ی رسمی، عاقد سفارت، اتاق عقدو ترک کرد و از سامانو جیک و اون مرده که مارو راهنمایی کرده بود، خواست که همراهش بیرون برن.  مهرادفرصت هیچ عکس العملی نداد ومنومحکم در آغوشش کشید.

 

وااای عزیزم فرشته زیبای اصلا باورم نمیشه این عروسی که روبه ایستاده توباشی!خیلی زیبا شدی.

 

مهراد بوسه ای عمیق وطولانی روی پیشانیم زد،همین گونه که درآغوش هم بودیم گفت من مگه می تونم ازتو جدا بشم؟ تو بگو چطور ازنفسم دل بکنم.

مهرادم، برای منم سخته اما خوب، اگربه قول خودت دل نکنیم از سفارت میندازنمون بیرون و فراموش نکن تو کاخ منتظر ما هستن.

 

فرشته ی زمینی من، هنوزباورش برام سخته، تو به این زیبایی، دراین لباس عروسی که درست مثل خودت میمونه، مراسم الآن، این عقدنامه، یعنی باورکنم تو دیگه برای همیشه برای منی؟

 

خودمو تو آغوشش گم کردم و بانازگفتم، باورش برای منم سخته اما باورکن منو تو دیگه زنوشوهریم.

 

از سفارت، من به همراه مهراد به کاخ رفتیم، جیکو سامانم چندمتر عقب تر ازما میومدن، درطول راه مهراد دست منو گرفته بود و رها نمی کرد، شاد بودو خوشحال، دائم حرفهای عاشقانه میزدو ازروئیاهاش می گفت. دستان مردانشو روی دستان ظریفم که روی دنده ی ماشینش قرارداده بودگزاشته بود ونوازش می کرد.

منم زن خشکی نبودم، با لذت پاسخ عاشقانهاشو می دادم، دوباری هم غافلگیرش کردمو گونشو بوسه زدم که مهراد تعادلشواز دست داد واعتراض کنان تهدید می کردو می گفت: عروسک دور دور توئه، شیطنت کن برات دارم و من ریز می خندیدم.
به محض رسیدن به کاخ، خدمه کلی گلپرروی سرم ریختن و بادبادک به شکل قلب به هوافرستادن. صدای آهنگ گوشنوازی فضای سبز کاخو پرکرده بود.
مهمون خاصی نداشتیم، یعنی نمی‌خواستم داشته باشیم، مهمونامون فقط دیزاینر و همکارانشون وخدمه بودن که من روز بیکاریشون اعلام کرده بودم. از خودشون پذیرای می کردن و منو مهراد استثنا نبودیم. سینی نوشیدنی بین مهمانها تعارف می شد، فیلم بدار خواست لیوانی برداریم و نوشیدنی به خورد همدیگه بدیم و بعدبرای گرفتن فیلمو عکس به قسمت های مختلف کاخ بریم.

***

حسابی هردومون خسته شدیم اما این دوش گرم چسبید.

اما عزیزم زرنگ بودیا، قبل از اینکه من بیام سریع لباستو از تنت بیرون آوردی رفتی یه دل سیر دوش گرفتی. امااشکال نداره به شبش می ارزه، لوندیای ظهرت که یادت نرف ت ه...؟

ازکی خواب رفته؟ لبم به لبخندی باز شد، حتی توخوابم نازه، صحنه ورودش به سالن عقد سفارت یادم اومد، چه باشکوه زیبا، امروز باورنکردنی زیباشده بود. منو باش چقدردلمو صابون زده بودم، یعنی حرکات توماشین،
لوندیاش موقع فیلم گرفتن و عکس برداریو یادم میاد، می‌خوام درسته قورتش بدم. صورتمو نزدیک لباش بردم، وخواستم که ....نه فرشته حساسه ممکنه ناراحت بشه من دوست ندارم اتفاق هتل دوباره پیش بیاد. نگاهم به موهای مثل شبش افتاد. خدای من، این موهای مشکیش چه سری، چه عطری داشت که منو ایقدرجذب خودش می کرد؟ چندبارنفس عمیقی از موهای نم ناکمش گرفتم، این عطربرام جانی دوباره بود! حسی که نسبت به فرشته دارم، به شیوا هیچ وقت نداشتم، روی تخت  دراز کشیدم، دستامو زیرسرم بردم و به سقف ذل زدم، به گذشته رفتم، زمانی که باشیما تو دانشگاه آشنا شدم، به زمانی که به فکرخودم عاشقو شیداش شدم. این عشق کجا و اون عشق کجا، چقدر تپش‌های قلب متفاوته.
به آرامی از روی تخت بلندشدم، چراازدیدنش سرنمی شدم؟                راستی، این دخترچرا اینجوریه؟چرا هیچ‌وقت ندیدم  موهاشو خشک کنه؟روتختی تا شده لبه تختو برداشتمو روی فرشته کشیدم. لباسامو پوشیدم و خودم هم درکنار فرشته به آرامی زیر لحاف رفتمو خوابیدم که بیدار نشه، دوست نداشتم بیدارش کنم. به آرامی در آغوشش گرفتم و صورتشو بین بازو وسینه هام قراردادم، وقتی خیالم ازوجود فرشته ی زندگیم راحت شد‌ و تپیدنهای قلبم به روال طبیعی برگشت طولی نکشید که ازخستگی خواب چشمامو ربود.

***

 نور زیاد باعث شد ازخواب بیدارشدم، اما هنوز خوابم میومد و نمی‌خواستم چشماموبازکنم، برای یه لحظه اتفاقات دیروز و فرشته رو یادم اومد. فرشته کجاست؟ چندبار دستمو بالا پایین کردم وبا حس نکردن فرشته چشمام درشت شدو همزمان با ضرب نشستم، فرشته، فرشته، عزیزم، فرشته، کجایی ؟
جوابی نشنیدم، سراسیمه از تخت بیرون دویدم و به طرف دراتاق، درو باز کردمو بیرون دویدم‌ و با دادو بیداد اسمشو صدازدم و پله هارو پایین می رفتم، باید بگم می دویدم، فرشته من، عروسکم، کجایی؟ خدای من کجاست؟

 

*آقا اتفاقی افتاده؟

 

همسرم کجاست؟


سلام عزیزم، من اینجام، چی شده؟ چرا ترسیدی؟ اتفاقی افتاده؟

 

ازترس اینکه تمام این اتفاقات شیرین همش خواب باشه قلبم داشت باشدت به سینم می کوبید، انگار می‌خواست سینمو بشکافه و بپره بیرون. بپره بیرون چیه، نزدیک بود بایسته. بدنم به لرزش افتاده بود. پاتند کردم به طرفش و بدون کلامی محکم بغلش کردم، می‌دونستم داره اذیت میشه و دردش میاد اما مهم نبود، مهم قلب من بود که حس کنه فرشته وجود داره ومن تَوهم نزدم.


مهراد عزیزم یکم آرومتر داره دَردم میاد.

 

متاسفم اماحقته، می‌دونی وقتی بیدار شدم وبا ندیدنت چقدرترسیدم؟بخصوص وقتی صدات میزدمو صداتو نمی شنیدم. منو کلی ترسوندی، کجا       بودی؟ تا حد مرگ رفتمو برگشتم.

 

دستمو دور گردنش حلقه کردم، خدانکنه عزیزم، دیگه هرگز این حرفو نزن، با شنیدن این کلمه نحس درمورد خودت دنیام ویرون میشه، من اگر می دونستم قبل از برگشتم بیدار میشی و اینقدر نگرانت می کنم حتما بیدارت می کردم و اطلاع می دادم، متاسفم. بهم قول بده هرگز حرفی ازمردن نزنی، باشه عزیزم؟


باشه عشق من، نمی خوای بگی کجارفته بودی؟

به طرف مبلهای رفتم وروی اون نشستم، آنا برام قهوه بیار، هنوز صبحانه که نخوردی؟ بگم میز صبحانتو اینجا بچینن؟


ازجواب طفره میری؟


چه طفره رفتنی عزیزم، فقط سوال پرسیدم همین، رفته بودم هتل پیش پدرخوندم، اومده کانادا برای کار، صبح زودم تماس گرفت و خواست ببینتم، اینکه دلتنگم شده و منم رفتم هتل ببینمش، برای شبم پرواز داره، نگفتم بیاد اینجا چون نمی‌خواستم تورو ببینه، ناراحت نشو چون هنوز وقتش نیست تورو به خانوادم معرفی کنم.               وقتی کارمون اینجا تمام شد و ازشیوا جداشدی باهم میریم انگلستان و به خانوادم معرفیت می کنم. همش همین بود.

 

چرا بهم نگفتی؟ نمیگی دلنگرانت میشم.

 

من صبح خیلی زود بیدارشدم، غرق درخواب بودی، چطور می تونستم بیدارت کنم؟ اصلا دلم نمیومد. وقتی درخواب بودی فقط دوست داشتم بشینم ساعتهانگاهت کنم، اما مجبور بودم برم و دردرجه ی دوم: آنقدر خسته بودی که مطمئنم بودم تاظهربیدارنمیشی، الآنم ظهره.


کِی شیوارو دعوت می کنی؟

 

وقتی ازهم جداشدین.


با وکیلم تماس می گیرم طلاقنامه توافقیو براش ببره امضا کنه وگرنه عکسو فیلمهاشو تو دادگاه نشون میدم. سعی می کنم خیلی زود تمومش کنم. نمی خوام خودم باهاش رودررو بشم.

 

سرمو روی شونش گزاشتم ودستمو داخل دستش گزاشتمو فشردم. مهراد ما باهم خوشبخت می شیم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو چهار

اوووووم،(بوس)عشقم، بلاخره تموم شدو من خلاص شدم.


مهراد این چه کاریه ترسوندیم، صبر کن ببینم، غافلگیری؟ ازاینها نداشتیما! گل؟بوسه؟ این برق چشمها و خوشحالی به خاطر خلاص شدن؟ خلاص شدن از چی؟ بعدم، این لبخند به این درشتی روی لبات، موضوع چیه؟

تا بوسم نکنی هیچی بهت نمی گم.

 

اِ، مهراد، لوس نشو بگو دیگه.
مهرادبا اون لبخند مسخرش ابرویی بالا انداخت، یعنی نه. از یک طرف حرسی  شده بود و از طرفی از این رفتارهای بچه گانه خندم گرفته بود. قری به گردنم دادمو خم شدم وگونشو بوسه زدم، تا سرمو کمی عقب بردم مهراد سواستفاده کردو دست پشت سرم انداختو وخواستم لیمو شکارکنه که صورتمو چرخوندم ومهرادم گونمو بوسید.


این چه کاری بود دیوونه من. تا این حد سخت گیری؟


ما قرارگزاشتیم تا بعداز طلاقت و سرقرارمونم می مونیم، درسته عزیزم؟عاشق همین کارات شدم فرشته ی خشگلم، حرف حرف نفسم.عاشقتم عزیزم.

من بیشتر، اِ، مهراد، می بینی دارم از فضولی می میرم خوب برام تعریف کن چی شده که اینقدرخوشحالی؟


امروز شیوا بعداز سه روز جیغو دادو مخالفت، برگه ی طلاق نامه رو امضاکرد.


از فرط خوشحالی نمی‌دونستم باید چیکار کنم؟ یکدفعه از جا پریدمو شروع کردم به جیغو دادو هورا کشیدن، مهراد ازتعجب چشماش درشت شده بود اما من انگاردیوانه یا از خود بی خود شده بودم، دورخودم می چرخیدم آهنگ می خوندم و می رقصیدم.


مهراد: اول از حرکت ناگهانی فرشته به حدی تعجب کردم که نزدیک بود شاخ دربیارم اما بادیدن حرکات فرشته که ازیه زن بالغ تبدیل شده بودبه دختر نوجوانِ شیرین خوردنی، و از رفتارهای ضدو نقیضش که تا به حال ندیده بودم وخوشحالی کردنش، این دل وامونده براش ضعف رفت. این لبای کش اومدم کم کم به خنده افتاد ودیگه طاقت از دست دادمو ازجام بلند شدمو دستشو گرفتم و مثل دوزوج خلو چل، بدون هیچ آهنگی همپای رقصش شدم و این همراه شدن شد بهترین رقص وخاطره تو کل زندگیم.


آنا، آنا. 


آروم عزیزم، به نفس نفس افتادی، یکم آب بخور.


*بله خانم امری بود.

 

نه مهرادجان این مهم تره، آنابرای فرداظهر یه مهمان خیلی مهم دارم، یه میزنهار از چند نوع غذا، چندپیش غذا و دسر نوشیدنی ها آماده می کنی، به خصوص نوشیدنیها قرمزیادت نره. فضای سالنم ازگل‌های رز آبی و سفید  و تعداد زیادی شمع های روشن دیزاین بشه.

*بله خانم اطاعت میشه.

 

می تونی بری، دستمو درون دسته مهراد حلقه کردم و سرمو روی شونه هاش تکیه دادم و به تماشای قاب بزرگ عکس دونفره ی عروسیمون که به دیوار زده بودیم ایستادیم. من عاشق این عکسم هرچقدر نگاهش می کنم انگار داره بامن حرف میزنه وخوشبختی مونو به رخ همه می کشونه.

 

به نظر من، این عکس داره به منو تو نشون میده و میگه چقدربهم میایم.

 

اون یکی دستمو دور کمرش گرفتم ودسته حلقه شده ی دور دستشو پشت کمرش بردمو با اون دستم قفلش کردم روبه روبه روش قرارگرفتم، سرمو به عقب دادم، چشمهامو حالت خماری کردم، نه این عکس میگه من چقدرخشگلم و تو توی روز عروسی چطور تو خماری موندی.


اِ، اینطوریاس پس همین الآن تو خماری این مدت درمیام.

 

مهراد دستشو به زیر پاهام انداختوبلندم کردو روی شونه هاشو انداخت و به طبقه بالا به سمت اتاق خواب برد، هرچی جیغو داد کردم و اسمشو بردم فایده نداشت، گفتم: عشقم، نفسم، مهرادم، مردمن، مگه اثرداشت منو روی تخت انداخت.


که من توخماری اون شبم آره؟


به خدا شوخی کردم مهراد (تک خنده ای کردم) چرابی جنبه شدی.

 

بی جنبه چه بی جنبه ای.

 

مهراد منو درحصار خودش درآورد اصلا نمی‌تونستم تکونی بخورم، گردن،گلو سرشانه هام و......                            بالبانش مُهرکرده بود اما من به خودم قول داده بودم تا شیوارو طلاق نداده و از ازدواجمون باخبر نشده باهم نباشیم و مهراد اینو خوب.                            می دونست ومن ممنونش بودم که صبوری می کرد. آنقدر مسخره بازی درآوردم، دستو پا زدمو شیرین زبونی کردم و خندیدیم تا خستگی بهمون چیره شد و بدون خوردن نهار خواب چشمامونو پرکرد.
بادست نوازشی درون موهام بیدارشدم، چشم که باز کردم مهرادو غرق درتماشای صورتم دیدم و با دستش که داشت موهامو لمس می کردو نوازش می داد.
کی بیدارشدی؟

خیلی وقته.

هوا تاریک شده چرا بیدارم نکردی؟


تو جای من، اگر چنین عروسک مومشکیه زیبایی با این لبای خوش فرمش درکنارت خوابیده باشه، دلت میاد بیدارش کنی؟


نچ، مهراد خم شد‌ تاببوستم منم زرنگی کردم وسرمو عقب کشیدم وار تخت پریدم پایین ومهراد به جای من بالشتمو بوسید وحسابی زد حال خورد واین من بودم که با دیدن چنین صحنه ای رسیده رفتم از خنده.


بخند، که نوبت خنده ی منم میرسه.

***

اووولَلَه، عشق من چقدرخوش تیپ شده، مهراد چشم از آینه برنمی داشت یعنی از من، داشت کرواتشو درست می کرد، و وقتی صدای منو شنید سرشو بلند کرد و از داخل آینه منو دید. بایدم خیره بمونه، خودمم وقتی خودمو درون اون لباس آبی کاربنی به اون شیکی دیدم مات زده شدم، این مدل مو ،آرایش، رنگ خاص لباس، مدلش همه وهمه دست به دست هم داده بودن که امشب وصاحب مجلسش، فراموش نشدنی بشن.
با گرم شدن پیشونیم به خودم اومدم مهراد بود که دستاشو دورکمرم حلقه کرده بودو بوسه ی گرم و پرمهرشو مُهر پیشانیم کرد.

فرشته ی من خودت بگو من بااین همه زیبایی چه کنم؟ به نظرت آخرش سربه بیابون نمی‌زارم.


فکرکنم امشب بِزاری، اینو گفتمو زدم زیر خنده و پا به فرارگزاشتم.


منو مسخره می کنی وروجک؟ منو شیدای خودت کردی الآن داری خوب میتازونی آره؟

 

من که نمی‌فهمم چی میگی ولی میگم آره.

 

الان می گیرمت و یه آره ی جانانه نشونت میدم.


دور میز چرخیدم نزدیک بود بگیرتم، که جیغی زدمو فرارکردم، جانانه ی تو چیه؟ بغل کردنو بوسیدن من.

 

مسخره کن عروسک.‌

 

درست همون موقع، ازروی میزجستی زدو منو محکم گرفت.

 

دیدی گرفتمت عروسک.

 

فکرنکن تومنو گرفتی خودم خواستم.

 

خیلی پررویی.(مهرادیه نفس عمیقی کشید)این چه عطریه که هرفردیو شیدای خودش می کنه؟

 

زمزمه کردم، شب اسمشو بهت میگم.

مهراد؟


جان مهراد.


 شیوا دیوونه است، این موضوعو هم بفهمه دیوونه تر میشه، اگر بخواد من یا تورو بکشه چی؟

فرشته به من نگاه کن!

هیچ وقت، فهمیدی، هیچ‌وقت چنین اجازه ای بهش نمیدم.


با صدای دراتاق به خودمون اومدیم، بفرمایید.


خانم، خانم کلودیا کروگر اومدن.

 

سامان اون دیگه همسر من نیست و این یعنی دیگه فامیلیه منو نداره.

 

 مهراد آروم باش، سامان به سالن غذاخوری راهنماییش کن درست روبه روی تابلو، وقتی صدای پامونو شنیدی نخ پارچه روی تابلو بکش، باشه؟

 

بله خانم اطاعت میشه. به جیکم بگم...

 

نه لازم نیست خودت کافی هستی.

 

بعداز رفتن سامان کروات مهراد درست کردم، دستی به کت وپیراهنش کشیدم وقتی خیالم ازمرتب بودنش راحت شد در آیینه نگاهی به خودم در آینه انداختم ، کمی موهام به هم ریخته شده بود درست کردم، دستمو دردستان مهراد حلقه کردم و از اتاق خوابمون بیرون رفتیم. به پایین پله کاخ رسیدیم، حدس زدم سامان پرده ی تابلورو کشید و عکس نمایان شد وحدود نیم دقیقه بعد منو مهراد لبخند به لب وارد سالن شدیم. چهره ی شیوا دیدنی بود، با دیدن عکس ناباوریو درصورتش می شد به راحتی حدس زد اما با شنیدن صدای پا وچرخوندن سرش ودیدن منو مهراد ودست دردست هم به قدری عصبانی وقرمز شد که حس کردم که هرقدمی داریم بهش نزدیک ترمی شیم بیشترداره تبدیل به گوجه میشه. گوجه چیه، آتیش گرفت و مثل بمب ترکید، شروع کرد برجیغو دادو ناسزا، روکش میزو کشید و هرچی روی میز بود روی زمین پخش شد وصدای شکسته شدن ظروف فضای سالن کاخو پرکرد. به طرف منو مهراد حمله کرد که سامان سریع کنترلش کرد، هرچی دستو پا میزد فایده نداشت واون هم دست بردار نبود و منم طاقتم طاق شدو چندبار پشت سرهم تو گوشش زدمو با صدای بلند وخشن داد زدم خفه شو زن آشغال، بی صفت،بی وژدان، دُرو، دزدکثیف، بی همه چیزکلاه بردار.


 توخفشو، من آشغام یا تو، من دزدم یاتو، بی صفتی بی وجدان تویی که از راه نیومده بابی شرمی شوهرمو بُر زدی برای خودت، ازاولشم حدس زده بودم یه ریگی توکفش داری، اومدی خودتو به شوهرم چسبوندی و اونو از من کلاه برداری کردی.


خفه شو شیوا، اونی که به بئاتریس گیردادو به دستور پاش افتاد من بودم ،کسی که چشماش باز شد و فهمید تو چه هیولایی بودیو هستی من بودم. کسی که فهمید ارتباط بین منو تو عشق نبوده و فقطو فقط یه ارتباط کاری بوده من بودم، من عشقو دربئاتریس دیدم، زن بودنو،پاکی،صداقت و شرافتو. اما توچی؟ منو کردی ابزار و آلت دست خودت، شدم پله ی ترقیت، خیانتتم که شد قوزبالا قوز، می‌خواستی هنوز به پات بمونم نه شیوا خانم، این فرشته ای که اینجا می‌بینی الآن نزدیک یک هفته ای هست که زنمه، قانونی و شرعی .

 

تو، تو قبل از اینکه منو طلاق بدی.....


بسه ،بسه، تو زمانی از من جدا شدی که با اون مرد خوابیدی.الآن اون مرد پولدار کجاست که تو داری اینجا بال بال می زنی؟


زدم زیر خنده نه یه خنده ی ساده، خنده ی بلند وپرازشادی،خنده هایی که کم کم تبدیل شد به خنده های هیستریک، دستمو به شدت از دست مهراد جدا کردمو به طرف سرمیز رفتم. درست پشت به عکس، تا مهراد خواست نزدیکم بیاد دستمو جلوش گرفتم به نشونه ی نه، سامان سریع پشت سرم ایستاد. دو کف دستمو روی میز گزاشتمو سرمو خم کردم وقتی تونستم خودمو کنترل کنم محکم ایستادم.


 شیوا و مهراد عزیزم لطفا بشینید همونجا.

 

اما عزیزم من....

 

گفتم بشینید همونجا، یه حرفهایی هست که باید هردوتون بشنوید.

آنا.

چندثانیه بعدآنا پوشه به دست با که بهش سپرده بودم به کنارم اومد و به دستم داد.
ممنون میتونی بری. روی صندلی نشستم و پوشه رو روی میز درست روبه روم گزاشتم.

آقای مهراد کیان و خانم شیواخالقی ، درسته؟ خوب معلومه که درسته به هرکه بتونید دروغ بگید، به من نمی تونید دروغ بگید.

شیوا جان عزیزم به من گفتی دزد و کلاه بردارشوهر، هرجایی، درسته؟ اما می‌تونم بپرسم چرا؟ مگه زنی که برای شوهرش، مردی که قانونا شوهرشه، لوندی کنه وشبو باهاش روز کنه زن خطاکاریه، هوووم؟ وَووی، نمی دونستم!یعنی زمانی که داشتی منو گول می‌زدی زن دوم شوهرت بشم، اینو بهم نگفتی،آه، چراتعجب کردین؟ اون شاخی که روی سرتون که نک زده داره میاد بیرون چیه؟ شاخ تعجب یا ناباوری؟ نه بابا درسته منم ملودی، همون دختره ی احمق دستو پاچلفتی. ازدیدنم خوشحال شدین نه، تک خنده ای کردم، می دونستم. منم با دیدنتون کلی ذوق کردم بخصوص با دیدن عشقم.
وای، وای، وای، کاش می تونستم قیافه ی اون لحظه ی که هردوشونو که متوجه شدن که من همون ملودیه احمق زشت دست پاچلوفتیه گذشته هستمو توصیف کنم.

عزیزم، عشقم تو به هرزنی برسی میگی عطر موهات برام خاصه ومنو م......ت خودش می کنه؟ بهتره همین اول زندگی بهت بگم من خیلی حسودما، وای من چقدر فراموش کارشدم، راستی شب اول زندگیمون بهت خوش گذشت؟ شب عروسیمون چی؟ با دستم به قاب عکس پشت سرم اشاره کردم، عروسکت مورد پسندت بود؟ خواهری تو چی؟ عروس شوهرت پسندد هست ؟ من مدام یادم میره، گاهی فراموش کارمیشم، منظورم شوهر سابقته، به دل نگیر، امشب کلی هیجان زده ام بزار پای هیجانم.
یادت میاد هشت سال پیشو بدون آرایشگاه رفتن با یه کتوو شلوار معمولی، بدون هیچ عروسی ویا حلقه عروسی، شدم عروس شوهرت و خواهرتو و تو چقدر غصه ی منو خوردی، اما خواهری دیگه نگران نباش، الان ببین، عشق زندگیم چه لباس عروسی برام گرفته، همه سنگ کاری‌اش از طلا سفیدِ ،سنگهای الماس، مرواریهای اصل، الماسهای سبز رنگ، عزیزم نمی خوای بگی قیمت لباس عروسم چندشده؟مهراد، مردمن، تو بهش بگو،،، چرا هیچی نمیگی؟ ای جانم عشقم خجالت می‌کشه، هشتو نیم میلیاددلار میاَرزه ، مهرادم برای زنش، برای من، عشق زندگیش، حاضره جونشم بده این چندرقاز پول که چیزی نیست درسته عشقم؟ آهی کشیدم، اما از دستت ناراحتم شیوا، چرا بهم گفتی کلاه بردار، نگفتی؟ گفتی درسته؟ خودم شنیدم، خب یه لحظه اجازه بده، پوشه هارو باز کردم. اول تمام سهام، سرمایه گزاری ها ملکو املاک ثبت شده، حساب بانکیهایی که به نامهای خارجیش ثبت شده بودو در آوردم. همونطور که سرمو داخل پوشه بود و داشتم برگه هارو زیرو رو می کردم، ادامه دادم، خوب عزیزم باردار نمی شدی نه؟ برای درمان بارداری اومدی؟ بایدیه خبربدیو بهت بدم، اول اینکه من مثل تو نیستم که برم وحدود دوماه با مهره ام بازی کنم وبعد با بی شرمی و رضالت زنگ بزنم بگم تو بی کسو کاربودی، بدبختی، جایی برای موندن نداشتی و الآنم زندان شده خونه ی جدیدت. چرا، چون دوازده میلیارد کلاه برداری کردی، سرمو بالا آوردم به صورتش نگاه کردم ولبخند زدم، برگه هارو جلوی چشمش تکون دادم، من جلوی روی خودت بدون هیچ بازی کردنی میگم. تو توی شهر غریب بی کس شدی، کف دستمو بالا آوردم وپفی کردم، یعنی هیچی، یعنی پوچ، یعنی دیگه وجود نداری، فکر کنم اگر بری گدایی کنی شاید بتونی یه زمانی یه پولی گیرت بیاد برگردی به ایران، آه من با این حافظه ام چه کنم؟ اصلا یادم نبود، واقعا  چقدر متاسفم شدم، نه ایرانم نیا چون هیچ دوست ندارم خواهریم بیفته زندان، چون خوابیدن گوشه ی همین خیابانهای خیلی سرد کانادا بهتر از زندانهای ایرانه نمی خوای که به خاطربازبودن پرونده ی کلاه برداری دوازده میلیاردیه هشت سال پیش برگردی، می‌خوای ؟می دونی که من قلبم خیلی رئوفه چون اگر التماسم کنی شاید با پلیس سفارت ایران هماهنگ کنم و بفرستم ایران.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو پنج

پس فطرت آشغال تو باید الآن تو زندان باشی نه اینجا، چطور ممکنه تو بااین سروشکل بااین همه ثروت، این تغییرات اینجاباشی؟ نه اصلا بگو تو چطورپیدامون کردی و برای انتقام اومدی؟

 

عزیزم، همسرسابقت دلش خیلی کوچیکه، صبر چیز خیلی خوبیه. خواهری، با این صبرت کمه چطور تونستی اینهمه توطئه بچینی یا شوهرتو با من تقسیم کنی؟

 

من شوهرمو باتو تقسیم نکردم.

 

لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست واین لبخندکم کم پرنگ ترشد و تبدیل شدبه خنده هایی ازته دل.                 جداً؟ پس الآن، با سربه مهراد اشاره کردم، شوهرت قبل ازطلاق، توهتل باکی تقسیم شد؟ یا وقتی منو می دید و دلش به لرزه درمیومد؟ یا اوووم مثلا زمانهایی که به جای اسمم مقامهای، عروسک گوی شیشه ایم، پریه دریاییم ،فرشته سپیدروی من، زندگیم، عشقم صدام می زد، به توهم می گفت؟ از اینا بگذریم، حالا همسر اول و آخرمهرادجانم کیه؟

 

خفه شو دختره بی پدر، عقده ایه روانیه پست. خفه شو،(زدزیرگریه) مهراد ماله منه، که ازتوی عقده ای پسش می گیرم......

 

به من گفت بچه یتیم ،هه، بلاخره خانم بعداز این همه جیغ جیغ کردن نِمی اشک ازچشمهاش بیرون اومد.          داد زدم، توی کاخ من صداتو برام بلند بلندنکن و مواظب حرف زدنت باش وگرنه کسی که اینجا خفه میشه تویی نه من.

 

یتیم بودن من شرف داره به تو که ننه بابا داشتی بی شرف پست، باید میچزوندمش.                            عزیزم تو نمیخوای حرفی بزنی؟ مگه قرارنبود امشب جلوی همسر سابقِ دیوونت، مواظبم باشی و از من حمایت کنی؟ حمایتت این بود؟ اول راه اگرحمایتت به این شکله وای به آخرش.

 

ملودی!

 

زدم زیر خنده، وای ای جانم، تو هنوز تو شوک اسممی، ملودی، دخترساده ی احمقی که برای نقشه هات به همسریه خودت درآوردی هستی؟ همون همسری که ادعای عاشقی می کردی؟ همون که با وقاحت تمام با بی وجدانی گولش زدی ومهرکلاه برداریو، زندان رفتنو روی پیشونیش زدی ؟فیلم بازی کردی گفتی نه ازدواج نمی کنم به اجبار عشقم به خاطر اینکه رضایت بده ببرمش خارج برای درمانش تن به چنین کاری دادم وووو،هربار به یه بهونه ازمن دوری می کردی، با دست پس می‌زدی با پا پیش می کشیدی، با دختری که اولینهاشو باتو تجربه کرد، اولین حرفهای عاشقانشو ازتوشنید، همسری که وقتی فکرمی کرد مَردش، عشقش، کسی که قلب مُردشو به تپش انداخته، صورتشو درون موهاش می‌کنه و نفس های عمیق می کشه و به بهترین شکل ابرازعشق می کنه. از دوری کردن شروع کردی، کم کم خودتو به یه دختر ساده که هیچ وقت، سایه ی هیچ مردیو در نزدیکیش ندیده بود، مانندببری درکمین شکارشه، نزدیکش شدی و اونم به بدترین  شکل، حُقه وکلک، از روش نوازش که کم کم شد محبت، حرفهای کوتاه عاشقانه، بوسه ها، بغل، آغوش های گرمی که هر دختری درروئا می بینه و آرزوی دیدنشو دربیداری داره، به همراه عاشقانه ها ودستهای نوازش کرانه  در سرتاسربدن...،می دونی بامن چه کردی؟نمی دونی، نه تو نه این زن که مغز متفکر این نقشه ها بود. این دختر ساده با تمام وجود قلبشو تقدیمت کرد و عاشقت شد و چه زود فهمید همه اینها یه وَهم بوده، سراب، خیال، روئیای شیرین، ازطرف دوتا آدم پست به تمام معنا، می خواین بدونین چه بلایی سرِ اون‌ دختر، ملودی، همسر سوریت، آلت دستتون، عروسک گردونت، نه نه اشتباه نشه، منظور عروسک درون گوی شیشه ایت نه ها، همون عروسکی که با نخهایی که به دستهاوپاهاش بسته بودید و به هر شکلی دوست داشتید حرکتش می‌دادیدو میگم. می‌خوای بدونید من چطور شدم ملودی؟ الآن خیلی کنجکاوین؟ باشه.

لطفا بیاین بیرون.

با بیرون اومدنشون، سرهای هردونفرشون به طرفش چرخید، هم از تعجب وهم ازترس بلندشدنو چند قدم به عقب رفتن هرچند ایشنو میشناسید و نیازی به معرفی ندارن اما خوب شاید بعد از گذشت این همه سال فراموششون کردید. معرفی می کنم، وکیل آقای سرمد بزرگ، آقای دانایی.

 

آقای دانایی:سلام، خوشحالم که دوباره شما دوزوج کلاه بردارو می بینم‌، خانم اعتمادی شما کارتونو به نحو احسنت انجام دادین، بقیش بامن.

 

ممنون، اما صحبتهام هنوز تمام نشده اگر اجازه بدید چند دقیقه ای وقت این عزیزان نفرت انگزو بگیرم.

 

بله بفرمایید.

 

عشقم، ممنون که به همسرت، عشق زندگیت اعتماد کردی و تمام زندگیتو بادستای خودت بخشیدی. این برگه!برگه رو به سامان دادم تا به مهراد بده.

همون صداقت نامه ی منه، تنها کاری که می تونم برات بکنم همینه، اینم کارت بانکی، درست به اندازه ی مهریه ام داخلشه. من مثل تو نیستم که بزنم زیر قولو قرارم و مهریه امو ندم. مهریه اتو  هرجور دوست داری خرجش کن.

آقای دانایی من دیگه کاری ندارم می تونیم بریم.

 

بله بفرمایید.

 

کجا، به همین راحتی؟ تو زن منی.

 

ایستادم، به طرفش چرخیدم و به ادعای مالکیتی که مهراد کرد پوزخندی زدم، اما قبل از اینکه دستش بهم بخوره سامان مانند سدی جلوشوگرفت.

 

کی گفته من همسرتم؟ مثل اینکه فراموش کردی عقد داخل سفارت فقط یه بازی بوده.

 

عقدی که درایران کردیم چطور؟ ‌اون که واقعی بود. 

 

وای میگم گاهی فراموش کارمی شم، معذرت می‌خوام عزیزم اصلا به کل یادم رفت، آقای دانایی مهرادم درست میگه من درایران به عقدش دراومدم و الآن همسرشون هستم. اما عزیزم من دیگه تورو دوست ندارم و دارم برمی گردم ایران و طلاقم برای چنین وقتایی هست.

 

من هرگز چنین اجازه ای نمیدم.

 

شیوا جیغی کشیدم، به مهراد توپید، دیوونه شدی؟ میفهمی داری چی میگی؟ اصلا متوجه ای اینجا چه اتفاقی افتاده؟این زن همون ملودیه، کسی که چندین ماه بامابازی کرد و زندگیمونو ازهمه پاشید. یه آشغالو سرراه من انداخت تا منو گمراه کنه تا به تو برسه و منو از تو جدا کنه که موفقم شد. الآن تو میگی زنته، طلاقش نمیدی.

 

آره زنمه طلاقش نمیدم هرکاریم کرده حقمون بوده، طلاقش نمیدم چون دیوانه وار عاشقشم، نفسم به نفسش بنده، ملودی من دیوونتم، هرکاری دوست داری بکن، هر بلایی می‌تونی سرم بیار، فحش بده، بی محبتی کن، اصلا ندیدم بگیر، هر تنبیهی برام درنظر بگیرید قبول می کنم فقط بزار توخونت باشم، درنزدیکیت باشم، همینم برام کافیه. عزیزم من بدون تو، با ندیدنت، بادوریت می میرم. نمی تونم نفس بکشم.

 

خوب نفس نکش، بمیر، فکرمی کنی برام مهمه، من هشت سال پیش برات مهم بودم؟ اصلا تو این هشت سال برای یک دفعه، برای یک لحظه توذهنت اومدم؟ کپیه برگه ی طلاق نامه تام الاخیاری که خودش هشت سال پیش بهم داده بودو بهش دادم، مهر طلاقش برای چندروز پیش بود.

این برگه ی طلاق نامه رویادت میاد؟ تازه چندروز پیش اقدام کردم، آقای مهراد کیان بین منو شما هرچیزی بود تمام شده.

دیگه نایستادمو به بیرون کاخ رفتم، پشت سرمون می دوید،خواهشو التماس می کرد، به گریه افتاد، روح پدرم قسمم داد ولی برای من نه گوشی برای شنیدن بود نه قلبی برای رحم کردنو نرم شدن، جیک جلوشو گرفت سوارماشین شدم، همین که راه افتاد صدای نعرشو شنیدم، ملودی پیدات می کنم، من دست از سرت برنمی دارم، اینو بهت قول میدم. قول میدم دلتو، قلبتو مال خودم کنم.     

ازقبل تمام کارهامون انجام داده بودم به فرودگاه که رسیدیم حدود یک ساعت بعد پروازمونو به ایران اعلام کردن بعداز ساعتها پرواز وخستگی زیاد به ایران رسیدیم.

 

خانم اعتمادی، آقای سرمد باشنیدن موفقیت شما کلی خوشحال شدن و از اینکه برگشتیم خرسند. بی صبرانه منتظرتون هستن ماشین دم فرودگاه منتظر ماست، بفرمایید.

 

از فرودگاه که خارج شدیم تاخواستن وسایلموداخل ماشین بزارن اجازه ندادم، اگر اجازه بدید می‌خوام چند دقیقه ای تنها با شما صحبت کنم.

 

اتفاقی افتاده؟ چرا اجازه ندادید وسایلتونو داخلِ....

 

خواهش می کنم آقای دانایی! چشماشو به آرامی بستوبازکرد.

 

بشین داخل.

 

سامان برام تاکسی بگیر و وسایلمو داخل تاکسی جایگزین کن.

 

اما خانم.

 

سامان.

 

چشم خانم.

 

 داخل ماشین که نشستیم دانایی خواست راننده بره بیرون. داری چیکار می‌کنی؟

 

 

کار درست، اجازه میدین؟ دانای سکوت کرد ومنتظر بودتامن حرفمو بزنم.

شماره حسابی به نام آقای سرمددربانک.........سوئیس بازکردم، می تونید همین الان موجیدیشو چک کنید. حساب من الان تسویه شده، شما به من قول دادین بعداز انجام تسویه مالی و برداشتن بارتهمت کلاه برداری، برگه ی آزادیمو بهم برمی گردونید.

 

معلومه، یه لحظه.

دانایی داخل کیفشو جستجو کرد، دوبرگه که به هم منگنه شده بود بیرون آورد به همراه چند پوشه.

 

این برگه آزادیته و این پوشه ها هم مدارک تحصیلی و سوابقی که در حرفه های دیگه مدارکشو گرفتی حتی مدارک پزشکیت.

 

ممنون، از دستش گرفتم، لطف کردین، هم شما وهم آقای سرمد، من تا زنده ام تمام زحمات هشت سالتونو فراموش نمی کنم و همیشه ممنونتون هستم،گ. الآنم ازشماخواهش می کنم موجودیه حساب بانک سوئیسو چک کنید، لپتاپ کوچکمو باز کردم وبا زدن شماره حساب ورمز ورودی حساب بانکیه آقای سرمدو به آقای دانایی نشون دادم، آقای دانایی با دیدن ارقام با دهنی باز وچشمهای درشت شده ومتعحب نگاهم کرد.

به آقای سرمد بگید دختر مهدی اعتمادی یه روزگفت: جوری انتقام می گیرم و پولتون برمی گردونم که هیچ وقت تو هیچ معامله و تجارتی درطی این مدت کم نتونسته باشید چنین سودی بکنید.                                          کارتیو داخل دستاش گزاشتم، باهمون نگاه مات زدش، نگاه به کارت کرد، مجال سوالی بهش ندادم، تمام مخارج هشت سال اخیر و مخارج خارج از کشور حساب کردمو داخل این کارت واریز کردم، پشتشم شماره حساب بانک سوئیس و رمزشونه. ممنون به خاطردادن حس پدر و طعم شیرینش.

بدون درنگی درو باز کردمو از ماشین پیاده شدم و پشت سرم آقای دانایی، چند قدم به طرف سامان رفتم، نگاهش کردم، این هشت سال درعرض چند ثانیه جلوی چشمم مثل فیلم که روی دورتندگزاشته بودند تکرارشد، سد چشمام شکسته شد و اشک از چشمانم شروع به باریدن کرد، انگار سامان فهمیدقراره چه اتفاقی بیفته، اونم مثل من اما مردانه، تا چشمش نمناک شد و قطره اشکی از چشمش چکید روشو برگردوند و پاکش کرد تحمل نکردمو محکم بغلش کردم، سامان برادرانه منو پذیرای آغوش مردانش کرد.

 

نرو خواهری.

 

باید برم، درکم می کنی؟

 

بارفتنت همهمون می‌شکنیم.

 

فراموش می کنید.

 

محاله، تو خواهرمایی، حتی آقای س....

 

هیس...ادامه نده، بغضو اشک مانع از این می شد درست حرف بزنم، بهم قول بده دراولین فرصت حلقه بخری، مردانه بری جلوی لادن بایستی وازش خواستگاری کنی، قول میدی؟

 

قول میدم.

 

خوشبختش کن داداش.

 

از آغوشش دراومدم وبدون اینکه سربرگردونم سوارتاکسی شدم وخواستم راه بیفته، در طول راه اشک ریختم و به این بخت نحسم لعنت فرستادم.

@hadis Hs

@Fadi17

@جانان بانو

@صباجون

@زهرا رستگار

@فاطمه کیومرثی

@رضوان کاظمی

@m.azimi

@venus

@langenur

@Saeedehm72

@Amin.kh

@Saba

@Hadis

@NOORA_1995

@Amiralbaloosho

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو شش

 

امیرارسلان

این چندماه گذشته و نبودش ازیک طرف و گزارش خبر تک به تک کارهاش و آتیش گرفتنم، مثل شمع آب شدنم به یک طرف، اما حقمه چون خودم خواستم. به دلایلی باید این پروژه انجام می شد، حتی به اِزای ازدست دادنش. اما بعدها فهمیدم قیمت گذاری بابت این حماقتم دادم. من هرروز و هرشب هر ثانیه و هر ساعت بی تابو بی قرارش بودم، درست مثل الآن که دیوانه وار منتظر دیدن صورت وعطر وجودش، شنیدن صداش و اون سرو زبونو خنده های مستانشم. هرچند الآن از زمانی که برای اولین باردیدمش ویران تره.          داشتم دیوانه می شدم،کلافه بودم، حالم دست خودم نبود، شاید به خاطر برگشتش بود؟ اینکه فهمیده بودم پاش به خاک ایران رسیده و قراره تا ساعتی دیگه ببینمش اما هرچه سعی می کردم آروم باشم نمی شد. از یک طرف سالن بزرگ امارت به اون طرف سالن می رفتم، گاهی دست به کمر به یک جا خیره می شدمو تو فکر فرو می رفتم،   گاه مرتب به همراه راه رفتنم به خاطر استرستم نفس هامو با صدابیرون می دادم و بی اراده لادنو صدای می زدم. قلبم سرناسازگاری برداشته بود و ناکوک می زد و امان از این قلب که هیچ وقت به حرف من نبود. اما الآن نه، نمی زاشتم، حتی اگر شده خواهش کنم، اینکارو می کنم. ای قلبی که خودت درمانتو پیداکردی، خواهش می کنم الآن که ملودی برگشته یکم بامن راه بیا، مثل یه پرنده اسیر درقفس خودتو به درو دیوار قفست نزن. داشتم باخودم حرف می زدم که باشنیدن صدای درهای آهنیه امارت به خودم اومدم، حدود یک دقیقه بعد صدای ترمز ماشین و کشیده شدن لاستیکها جلوی درب امارت، پاتند کردم به طرف مبل سالن رفتم درست درنزدیکیه در ورودی، به محض نشستم یک آن دردی تو قلبم پیچید، نفسم گرفت، تیری درقلبم کشیده شد،  دستمو روی سینم گزاشتمو محکم فشردم تا کمی آروم بشه هیچ دوست نداشتم ملودی منو دردمند ببینه، باید همون امیرارسلانو همیشگیو ببینه، به قول خودش که گفته بود از بس این زهرماری اسپسورو خورده این قدر تلخه،‌ بداخلاقه و....                                  با یادآوری‌های گذشته لبخندی روی لبان نشست.


آقا، آقا، آقای سرمد؟ آقاحالتون خوبه؟

 

دانایی تویی؟ فکرم درگیر بود که اصلا متوجه حضورت نشدم. سرمو در جستوجوش دورچرخوندم، چرا ملودی نبود؟
دانایی چرا ملودی با تو نیست؟ نکنه تو ماشینه و منتظره من برم دعوتش کنم بیاد داخل امارت؟ تک خنده ای کردم،  عجب دخترسرتقیه! اگر صدسالم روی آموزشش کارنکنی بازهم همون لجبازیه که بوده، هنوزهم از دستم ناراحته ؟ فکر می کنم متوجه شدی که درکل زندگیم اون تنها کسیه که تونسته منو به زانو دربیاره، باشه الآن خودم میرم میارمش داخل،تا روی مبل نیم خیز شدم و قصد بلند شدن کردم دانایی گفت: نیومد.

 

همون‌طور که نیم خیزبودم، دوباره سرجام نشستمو به دانایی چشم دوختمو پرسیدم: نیومد، منظورت چیه؟خودت گفتی داخل پرواز برگشت به ایرانیم.

 

بله درسته، اما تا فرودگاه، بیرون فرودگاه این کارتو دادن به من، توضیح دادن یه حساب بانکی در بانک....‌‌.. سوئیس بازکردن و طلبتونو واریز کردن به اون بانک، به شماره حساب که پشت کارت یادداشت کردن و داخل این کارتم، تمام هزینه های هشت سالی هست که درکنار شما بودن و شما برای ایشون زحمت کشیدید و خرج کردین، چه درایران و چه مدتی که درخارج بودن.


دردی درون سینم پیچیده بود و که درظاهر نشون نمی‌دادم و به خاطردیدن ملودی برام قابل تحمل شده بود، اما الآن شده بود مثل تیشه ای که داشت به ریشه های وجودم می زد. درد شدید درون قلبم به همراه ناامیدی، همزمان باعث شد امیرارسلان سرمد که مثل یک کوه مقاومه وکسی نمی‌تونه زمینش بزنه، حتی این قلب لعنتی، الآن آواربشه روی سنگ مرمری امارتش.


آقا، بازحالتون بدشد؟ قرصاتونو خوردین؟ قرص زیر زبونیتون کجاست؟ 

 

دانایی تاخواست دست داخل جیبم ببره و قوطی قرص قلبمو بیرون بیاره وکمکم کنه بخورم اجازه ندادم، مطمئن بودم رنگی روی صورت ندارم، نفسهام به شماره افتاده بود اما می خواستم بدونم، به زور آبهای خشکیده دمو از هم باز کردم و رو به دانایی گفتم: ادامه بده.


اما آقا؟

 

گفتم ادامه بده.

 

خوب، خانم حساب بانکیه سوئیسو نشونم دادن، هنوزم نتونستم باورکنم، و مقدار مبلغو هزم کنم. مطمئنم خودتونم نگاه کنید مثل من.... 


مگه من نگفتم فقط دوازده میلیارد، گفته بودم یا نه؟

 

بله، شما گفتید، خواهش می کنم الآن شما آروم باشید. باعصبی کردن خودتون فقط دارید به قلبتون بیشتر فشار میارید.

 

به درک، وقتی دیگه اینجا نیست، وقتی ازمن متنفره به درک، بزار این قلب لعنتی که از مادرزادی لنگ میزنه و با دارو تا به این سن  تپیده، همون بهتر از تپش بایسته، صدای بلندم کم‌کم به زمزمه تبدیل شد، قلبی که با معجزه دختری به اسم ملودی، وجودش،
لبخنداش، شیطناش، صورت زیباش، لجبازیاش، خنده های بی ریاش، رنگ چشم، ابرو و موهای مشکی لختش و اون دل صافو سادش بدون هیچ سیاستی مثل یه انسان عادی اما عاشق به تپش افتاد بزاربایسته. الآن که ندارمش، دیگه این لعنتیه به درد نخورو می‌خوام چیکار؟

 

درکتون می کنم قربان، خودمم لحظه به لحظه کنارتون بودم، مثل چشمو گوشتون. از روز اول که اسمش به گوشتون خورد، عکسشو دیدین و خواستید آمارشو دربیارم و....


کافیه دانایی، کافیه، چرا رفت؟


خودتونم می دونید چرا و بارها گفتید و همیشه هم ازهمینم می ترسیدید.


من که گفتم بعداز برگشتش همه چیزو توضیح میدم توهم بارها گفته بودی پس چرا این فرصتو به خودمون نداد  واین پول لعنتی، اگر می دونستم به قیمت ازدست دادنشه هرگز چنین حماقتی نمی کردم، پس چرا بیشتر از مقدار ریخته و این کارت لعنتیو هم داده.


خودتون اونو بیشترازمن می شناسید، بلاخره هشت سال زیر دست خودتون آموزش دیده وتربیت شده و می دونید که چقدر لجبازه. مقدارحسابی هم که درموردش داریدحرف می زنید فراتر از یه چیزی بیشتر از دوازده میلیارده.


متعجب نگاهمو به صورت دهن دانایی دادم، یعنی حساب بانکی چقدره که دانایی داره درموردش ایشکلی تأکیدی حرف میزنه؟

 

آقای سرمد، خانم یه پیغام دادن.

 

چه پیغامی؟

 

گفتن به شما بگم، من دختر مهدی اعتمادی هستم، یه زمان قول دادم از تو و اون دونفر بدجور انتقام بگیرم و پول کلاه برداری شده رو جوری برگردونم که حتی شما هم که دربازارکارو تجارت هستید نتونسته باشید دراین مدت زمان کم چنین رقمی به دست آورده باشید.

 

چشمامو بستم، سرمو به دسته مبل تکیه دادم، پوزخندی به خودم تحویل دادم. خوب انتقامتو گرفتی دختر مهدی اعتمادی اما نمی‌دونستی هربار اون مرتیکه نگاهت می کرد، به روت لبخند می زد یا لمست می کرد من تاوان دروغمو پس می دادم، ضربه تاوانها زمانی بیشتر میشد که که تو زیباتر می شدی، لباسهای باز می پوشیدی، می رقصیدی، خودتو درون آغوشش جای می دادی، می خواستم فریاد بزنمو بگم،کافیه برگرد، نکن جای تو فقط اینجاست روی سینه های من، سرت روی قلب ناقصم و دربین بازوانم و آهنگ مورد علاقمون ضربان قلبمونه. آخ ملودی، آخ، من چطور بدون تو ادامه بدم؟ چطور این زندگیه لعنتیو با یادآوریه گزشته و این همه تلخی دوام بیارمو زندگی کنم؟ خدایا من فقط درزندگیم آرزوی یک بار دیدار ملودیمو دارم و اگر در همون ثانیه قلبم ایستاد مطمئن باش با لبخند به لب به پیش مبعودم که تو باشی میام. ملودی عزیزم برگرد، تو انتقامتو صدبرابر بدتر از دروغ من گرفتی اما خودت نفهمیدی و الآنم که با رفتنت ......                        ملودی من همیشه باورت داشتم اما دراین مورد دست کم گرفته بودمت و چه احمق بودم و هرگز فکرشو نمی کردم.                                  کجارفت؟


نمی دونیم. دم فرودگاه وسایلشوگزاشت تو تاکسی با من صحبت کرد و مدارکشو گرفتو از سامان خداحافظی کردو رفت.

 

چشماموکه باز کردم، ‌احساس سوزشی درون چشمام باعث شد دستمو به طرف چشمام ببرم، تازه متوجه شدم صورتم خیس از اشکه، من کی گریه کرده بودم؟من حتی برای فوت پدرم گریه نکردم، البته فقط درخلوت، ملودی تو با من چه کردی که ستون اِقدار من فروریخته ومن دارم جلوی وکیلم اشک می ریزم و حتی خودمم متوجه نشدم؟ سریع به خودم اومدمو تند صورتمو پاک کردم، یه دستمو روی زمین گزاشتم و دست دیگمو روی دسته مبل، نمی‌دونم با کدوم جونم از روی زمین بلندشدم، دانایی خواست کمک کنه، دستشو پس زدم تا الآن هرچقدر منو زمین گیرو ‌نابود دیده کافیه. توصورتش ُبراق شدم، تو چجورآدمی هستی؟ مگه پدرنیستی؟اگر دختر خودتم بود همینطور رهاش می کردی؟ لجبازی کرد، نمیومد، لااقل سامانو می فرستادی تعقیبش کنه، اگه اتفاقی برایش بیفته چی؟ هان؟ چه جواب برای گفتن به من داری بگو دیگه؟ 

 

آقا به خدا، به دوتا دخترام قسم، اون موقع اونقدر شکه بودیم که اصلا نتونستیم به چیزی فکر کنیم.

 

الآن چی؟ الآن که می تونی فکر کنی، ببین دانایی چی بهت می گم، ملودی جایی برای رفتن نداره، بمیره خونه پدریش پا نمیزاره فقط برای یک درصد، به اونجا سرمیزنی و یه نفرو می زاری تا اونجارو زیر نظر داشته باشه، از فرودگاه که راه افتاده پیگیر میشی ردشو می گیری تا ببینی کجا رفته، ملودیمو پیداش کردی که هیچ وگرنه دیگه باتوهیچ‌کاری، آاااااخ


آقا.

به من دست نزن. الآن ازجلوی چشمام دورشو و تا ملودیه منو پیدانکردی برنگرد.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر