رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پروژه انتقام ملودی | نارسیس بانو کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

یک صندلی!، دو نفر در کنار هم!؟

 

اینسان، کنار تو، من جا نمی شم

 

بگذار در بغلت حس کنم تو را

 

با عطر بوسه که می خواست این دلم

 

ای گرم پو! – تنم- این برف انتظار

 

با هرم سینه ات آب می شود، … قسم

 

خاکستری تر از آهم، – به اشتباه_

 

«ققنوس» شعر تو می سوخت دم به دم

 

… تا می زدم, غزلی زاده می شده ست 

 

هر لحظه، کوچه ی بی پرسه را قدم

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 112
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

تصاویر ارسال شده

پارت شصتو نه

اولین پروازم به ترکیه بود و مستقیم به یونان با وقفه‌ای یک ماهه به ایتالیا، فرانسه، اسپانیا و درآخر نیویورک آمریکا ،‌ البته من هنوزم درآمریکا هستم، یعنی ملودی اعتمادی، اما اِسماً.              چون دراصل من بعداز اینکه به آمریکا رسیدم برای ردگُم کردن، درچندین کشورهای کوچک و بزرگ آمریکا، مکان هایی درتاریخهای متفاوت، اتاق اجاره کردم، البته بابتش پول گزافی دادم اما ارزششو داشت و با کمی تغییرچهره درعکس پاسپورت و هویتی به اسم ماهک فرهمند به ایران برگشتم.

 

خاله اجازه هست؟

 

میلاد بالب خندون و صورتی که روزبه روز داشت بیشتر شبیه مادرش می شد، منتظر اجازه من برای داخل شدن به اتاقم بود! باصدای میلادم، منی که غرق درگذشته بودم به زمان حال برگشتم. پسرکی که من دراین سه سال عاشقش شده بودم، مرد جوان بیستو دو ساله ای که دربرابر مردان غریبه و دوستانش غیرت خرج می داد و منو دوست دخترش معرفی می کرد تا کسی جرات نکنه نگاه کثیفی به من بندازه.

میلاد خاله هیچ‌وقت نیاز به اجازه نداره.
 بیا ببینمت که دلم برات یه ذره شده. به طرفم قدم برداشت و منم ازروی صندلی بلند شدمو به طرفش پرکشیدم، این چندروزی که ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود، محکم در آغوشش کشیدم. پسرکم درست هم قد من شده بود، سه سال چه زود گذشت. اون پسر جوان ترسیده و بی زبونی که جرعت بیرون رفتن به تنهایی نداشت، ولی الآن‌....          سودابه راست می گفت، خدا می‌دونه چه بلایی سر این پسر آوردن بودن که جوان۱۹ساله مثل نوجوان شانزده، هفده ساله ساله  رفتار می کرد و از زمانی هم که به پیش مادرش برگشته با کمک روانپزشک توانسته خودشو تا حدی پیدا کنه ولی هنوز مثل هم سنو سالهاش نشده بود و نمی تونست رفتارکنه یا حرف بزنه وزندگی کنه. روحیه ی خیلی خاصی داشت، خیلی خاص.برای من ومادرش عذابی بالاتر و بدتر از این درد نبوده و نیست.                          عزیزم هربار که می بینمت حس می کنم خیلی بزرگترا گذشته شدی، میلادگونمو‌ محکم بوسید.

 

آخیش الآن می دونید چند روزه ندیدمتون؟ آااااام، نزدیکه سه روزه اما خاله من گولتونو نمی خورم، شایدبتونید مامانو گول بزنید اما منو نه. اگر دلتون خیلی تنگ می شد چند روز چند روز بیمارستان نمی موندید، یا کمیسیون پزشکی که برگزار میشد زود برمی گشتید نه اینکه بیماران اورژانسیو بهونه کنید و برای یکی دوماه بمونید.

 

یکی زدم پس کلش  .

 

آخ خاله دردم اومد.


زدم که دردت بیاد، می بینم که حرفهای گنده ترازخودت می زنی؟

 

حرف می زنم اینو می گید، حرف نمی زنم شما ناراحتی مامانم گریه می کنه. من بین شما دوتا بانوی زیبا چه کنم. وای خدای من، چه زبونی باز کرده این پسر بیستو دوساله ی من، با چند جمله قند تو دلم آب کردن وکلی خوشحال شدم کاراین دکتر واقعا عالیه.

 

خاله، منم هربار شمارو می بینم لاغرتر از قبل شدین، غم درون این چشمهای مشکیتون که نمی‌دونم از چیه، دراین سه سال بیشتر شده که کمتر نه.
خاله، شما چتونه؟ چرا همیشه تو فکرین؟ غمگینین، انگار حسرت چیزو داری می خورید یا خیلی دلتنگید؟ خوابتون کمه؟ گریه هاتون بی صداست ؟و بعضی وقتها هم فکرمی کنم ازچیزی فرار می کنیدکه پناه بردین به بیمارستان و بیمارانتون؟ نمی خوابید واگرهم بخواین نمی تونید بخوابید؟


می‌دونی چیه ؟ الآن تو بیستو دوسالت نیست، فکرمی کنم هم سن خودمی.

چی، منظو.....

 

آقا میلاد اینجایین؟ بهتره بریم کلاستون دیرشد.

 

میلاد با صدا زدن سیمین خانم و یادآوری رفتن به کلاس زمزمه کنان اَهی گفت. مگه من بچم که سیمین خانم و بادیگارد منو باید برسونن. ازدست مامان، نه تو دانشگاه برام آبرو موندِ نه کلاسها، از هرچی درسو دانشگاهی کلاسه دارم متنفر میشم.

 

 میلاد چی داشت می گفت؟! غرق در فکر بودم که گونمو بوسید.

 

می دونم وقتی رفتم تا چندروز دیگه   نمی بینمت خاله، اما بدونین خیلی دوستتون دارم، اما اگه بفهمم تو بیمارستان اونجا کسی به دوست دخترم نگاه چپ کرده بامن طرفه.

 

بچه پرو، تو هنوز دست بردار نیستی، اون موقع که می گفتی یه الف بچه نوزده ساله بودی، الآن دیگه مردی شدی برای خودت.

 

دیگه چه بهتر، هرچی بزرگتربشم بیشتر به خانم خوشگله چشم مشکیم می‌خورم.

 

کوسن روی تختمو برداشتمو به طرفش پرت کردم، کشتمت میلاد، میلادم      قه قهه زنان دوست دخترمی، خوشگله گفتو ازدربیرون رفت. می دونستم هرچی میگه بی منظوره و برای اینه که منو برای دقایقی هم که هست از فکرو خیال بیاره بیرون.                              از حرفهاشو رفتارش لبخندی روی لبان نقش بست هنوز از خونه بیرون نرفته بودن، بلند سیمین خانم مخاطب قراردادم، لازم نیست شما میلادو جایی ببرید امروز خودم هستم، میلاد عزیزم خودم می برمت. میلاد باشنیدن این جمله کوتاه باشوق دادزد: ای وَل خاله، عاشقتم.

 

امروزِ که دوستام بادیدنت غشو ضعف کنن، یادته خاله زمانی که تازه رفته بودم دانشگاه؟ همون اوایل دوسه تا دوست باحال پیداکرده بودم همون سپهر، علی و محمدو احسانو‌ میگم، وای دوستام با دیدنت چطوری دستو پاهاشون لرزید و کفشون بُرید.                           مطمئنم این کلاس که دیگه بترکونه بخصوص که ازهر رده سنی هستن، خاله امروز کلاً کلاس به خاطر شماکنسل میشه، اما اگر اونا به شما خیره بشن منم گردنشونو خورد می کنم، گفته باشم من بی غیرت نیستما.

 

میلاد، فیلم اکشن زیادی می بینی؟ ازکی اینقدرخشن شدی؟ بعدم اینقدرها هم که میگی من خشگل نیستم، از من برای خودت یه پریه افسانه ای ساختیا، تو خالت برات خوشگله دلیل نمیشه برای همه همین حکمو داشته باشم. تو هنوز دوست دختری چیزی نداری؟

.............

میلاد؟ ببینمت، نگو که ازسوالم خجالت کشیدی؟ واقعا نداری؟ آخه چرا؟ پسر به این خشتیپیو، ‌جذابی، یعنی هیچ دختری نبوده نظرتو جلب کنه؟

 

خاله می تونم باهاتون روراست باشم؟

 

معلومه خاله، مشکلی داری؟

نه نه، اصلا اما من اصلا به جز شما و مامان به هیچ زن یا دختری نه فکر می کنم نه کردم و نه خواهم کرد. تنها هدف من درسمه، خودتون می دونید که چقدر برام مهمه و اگر بخوام پای دختری تو زندگیم بازکنم باید اولویت هامو تقسیم کنم که من هیچ دوست ندارم و بخصوص درگیریهای فکری که پیدا می کنم، درسهام سنگینه، رشته هوا فضا درس آسونی نیست و نیاز به تمرکز داره، پس دراین میون دختری نباید باشه و اگرهم دارم به کلاس شنا و موسیقی میرم فقطو فقط به خاطر مادرمه وگرنه من تمام وقت دارم درس می خونم.

میلاد، من با داشتن پسر خواهری مثل تو افتخاری می کنم، تازه به جلوی درکلاس رسیدیم‌، پامو روی ترمز گزاشتم و دنده رو خلاص کردم.

ممنون خاله، خیلی خوشحال شدم دیدمتون، بیشتر بیاین خونه فعلا برم تا کلاسم شروع نشده خداحافظ.

 میلاد تا دستشو به سمت دستگیره برد تا درو باز کرد صداش زدم، میلاد؟

 

بله خاله.

خم شدمو گونشو محکم بوسیدم، جلوی درکلاس چندنفری دخترو پسر بودن و نظاره گر این ماجرا.


خاله شما چرا....

انگشتمو روی لباش گزاشتم، هیس اولا: خالتم و دوستت دارم، دوما: دوست دخترتم دیگه، من دوست ندارم هیچ دختری چشم به دوست پسرم داشته باشه و یا بیاد هواسشو پرت کنه تا نتونه درسشو خوب بخونه و نزاره به حدف هاش برسه.

 

خاله تو بهترین دوست و خاله ی دنیایی.


می دونم حالا پیاده شو، دستمو از روی لباش برداشتمو چرخیدمو درو باز کردمو پیاده شدم. میلادم همزمان با من پیاده شد. اما من همونجا ایستادم، میلادم که پیاده شد چرخیدو خداحافظی کرد، منم با لبخند نظاره گررفتنش به داخل ورودیه کلاس بودم و همچنین دختر پسرای که چندتا چند تا داشتن پچ پچ می کردن. از عمد صداش زدم، میلاد، عشقم.

بله.

خیلی دوستت دارم.


پسرک دوست داشتنی، حسابی تعجب کرده بود، با چشمکی که زدم تا تهشو رفت، رنگ چشماش تغییر کرد بهتره بگم با برقی که چشماش زد و اون خوشحالی وصف ناپذیر، داخل سالن ورودیه کلاسش شد. منم سوارماشین شدمو به طرف خانه راه افتادم، شماره ی سودابه رو گرفتم.


سلام عزیزم خوب خوابیدی.

بله عالی.

ملودی حالت خوبه؟

ملودی مُرد، فراموش کردی ماهک، من ماهکم سودابه، من اگر امروز خوابیده بودم مثل دفعات گذشته، قرار بود اینجوری از من پنهان کاری کنی؟

منظورت چیه؟ چه پنهان کاری؟ درمورد چی داری صحبت می کنی؟


الآن دارم متوجه حرفهات می شم، من خیلی اشتباه کردم که به جای توجه کردن به خانوادم خودمو تو بیمارستان و کنار بیماران حبس کردم اما دیگه چنین اجازه‌ای نمیدم.

ماهک عزیزم داری دلنگرانم می کنی، خوب بگو چی شده؟

درمورد میلادِ، صبح به من گفتی داری براش مادری می کنی؟بهش توجه می کنی، این شکلی؟ اینکه یه پسربیستو دو ساله، یه مرد جوان و به همراه زن حدود پنجاه ساله بفرستی کلاسهاش؟
اصلامی فهمی داری چیکار می کنی؟متوجه بودی یا هستی که اونجا چه تعدادی از هم سنو سالهای خودش هستند، یا چه تعداد کمتر یا بیشتر از سن خودش و با دیدن چنین صحنه ای درموردش چه فکری می کنن و چه حرفهایی می زنن؟ اصلا به این موضوع توجه کردی که داری شخصیتشو خورد می‌کنی؟ اونم به عنوان نگرانیه مادرانه و حمایت؟

 

ماهک توکه خودت خبر داری. می‌دونی که اون از خدا بیخبرا چه بلایی سربچم و شخصیتش آوردن؟ 


بله خبر دارم اما مال گذشته بود. و الآنم تو داری راه اونارو دنبال می کنی و صد البته صدبرابر بدتر، سودابه، بفهم داری اشتباه می کنی، چون تو بهش اعتماد‌ نکردی، میلادی که امروز من دیدم، حرفهاشو شنیدم، میلاد پانزده شانزده ساله نبود، میلاد نوزده ساله نبود، می‌خوای مراقبش باشی باش اما از راه دور‌و نامحسوس، از این به بعد خودش کلاساشو ‌میره، دوستاشو انتخواب می‌کنه، اما بادیگاردبه طورنامحسوس مراقبشه.
 
 اما...


اماو اگر نداریم، سودابه لطفا برگرد به همون سودابه ی داخل زندان، همون زن محکم که حتی زندان هم نتونست خمش کنه،اون روز تو به من گفتی بهم اعتماد کن الآن من می گم، باشه سودابه‌؟

 

من بهت اعتماد دارم، اما به ملودی، نه به ماهک!

 

با شنیدن اسم ملودی چشمامو مهکم به هم فشردم اما به خاطر میلاد مهم نبود، بود؟

باشه، دیگه اشکاتو پاک کن، خانم مدیرعامل که نباید اشک بریزه.
سودابه من دیگه باید قطع کنم، از بیمارستان دارن تماس می گیرن بعدا باهم صحبت می کنیم فعلا.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۰

به محض رسیدن به بیمارستان خودمو به کریدور رسوندم،خانم شفق رزیدنت بخش سراسیمه سلامی کرد‌و پرسید اتفاقی افتاده؟

 

من باید بپرسم،بیمار اورژانسی چیزی داشتیم؟از بیمارستان تماس فوری دریافت کردم.

 

آهان،نه خانم دکتر،به خاطر مریض نبوده،آقای دکتر علویان خواستندتماس گرفته بشه وشمافوری بیاین بیمارستان.

 

برای بیماران که اتفاقی نیفتاده؟

 

نه نه نگران نباشید،من به آقای دکتر گفتم به ازچند روزکار بدون استراحت شما رفتین منزل برای استراحت کردن،اما گفتن این موضوع مهمه وسریع باخبرتون کنم.

 

خدای من بازچی میخواد؟

 

خانم علویان ریز خندیدو گفت:خانم دکترشماخیلی شجاعین، اگر بشنون الان چی گفتین سریع میگن شمااخراجین.

 

غلط کرده مگه دست خودشه،بیرونم کنه جراح قلب ازکجا میخوادپیداکنه؟

 

زن سبزه بامزه روبروم لبشو گازی گرفت تا خنده اما نتونست زیادتحمل کنه، زدزیر خنده،خانم دکتر ایشون رئیس بیمارستان هستندها.


هیسسس،اینجا بیمارستانه! این شعار خودته،فراموش که نکردی؟
نایستادمو به طرف اتاق رئیس بیمارستان آقای دکترعلویان رفتم،خدامیدونه بازچه خوابی برام دیده؟دکترعلویان مردی نزدیک به هفتاد سالو داشت ویکم تند مزاج  وخشکو سرد،اما بهترین جراح مغز.
چندتقه به دراتاق زدم و منتظربرای اجازه ورود.

 

بفرمایید.

 

درباز کردم،سلام آقای دکتر،تماس فوری ازطرف شما داشتم.

 

بله درسته،برفامایید بنشینید خانم دکتر.


اشاره به صندلی روبرو، درنزدیکیه میز کارش کرد،بدون تاملی داخل شدم وبه طرف صندلی رفتمونشستم،خدانکنه اون چیزی باشه که فکر می کنم.


چون شنیدم  به قهوه علاقه ی زیادی داری میگم برات بیارن.


نه ممنون دکتر،دوست دارم برین سرموضوعی صحبت کنیدکه منو خواستید.

 

ازاین رفتارت خوشم میاد،روراستو جدی.خوب منم حرفمو رُک میگم ودوست ندارم جواب منفی بشنوم،برای آخر هفته آینده در نیویورک آمریکا دربیمارستان پِرِسْبیترین نیویورک،کمیسیون پزشکی برای پزشکان ودانشجویان برگزار میشه،از من وچندین دیگر از بهترین جراح ها دعوت شده،خواستم بیای که بگم،من موقعیت رفتنشو اصلا ندارم ،همسرم اصلا حال خوبی نداره ومن نمی تونن تنهاش بزارم  وتنها پزشک جراحی که بهش اعتماد دارم تویی ومیخوام توجای من بری.


با عصبانیت ازروی صندلی بلندشدم،شماحق نداشتین جای من تصمیم بگیرید، چندبار دیگه هم چنین پیشنهادی شده من قبول نکردم وشماهم این موضوعوخوب میدونستید با این حال چنین کاری کردید؟

 

بله کردم،دلیل اینکه دربیمارستان های مهم ایران کمیسیون پزشکی برگزاربشه،دعوت بشی، مشکلی نداری؟حتی دربیمارستان به عنوان دکتر یکی دوماه به مریضها خدمت می کنی،اما اسم خارج از کشور که میاد انگار میخوان ببرن اعدامت کنن.


بله درست حدس زدید، خارج رفتن وخدمت کردن دراونجا برای من حکم اعدام و داره.

 

واقعا که خانم دکتر،شماچطور تحصیل کردید؟این طرز تفکر شماست؟نگید که عقایدی مثل دین پرستی دارید؟ توفکرمی کنی کی هستی؟ ازخدابالاتری؟ خدا کل ملیتشو،بنده هاش دوست داره وهرکی براش دست نیاز براش بلند کنه دستشو ردنمیکنه ،اما شماکه پزشکی وبرای درمان کل بیماران قسم خوردین، تعویض دین قائل می شید.

 

برام مهم نیست درموردم چه فکری می کنید اما من به آمریکا نمی رم این حرف آخرمه.کیفیمو برداشتمو برگشتم و به طرف در اتاق مدیریت بیمارستان راه افتادم،دستم که به دستگیره رسید دکترگفت:اگر شماقبول نکنید و نرید من مجبورم برم،اما به وژدانت رجوع کن، اینکه،همسر مریضم که عمرش به دنیا نیست و سرطان ریه ازپادرش آورده چطورتنها بزارم وبرم خارج،اگه برگردم وزنده نمونده باشه چی،اگر آخرین لحظات زندگیش، همسرش، مردی که نزدیک به پنجاه سال باهاش زندگی کرده وغم خوارش بوده درکنارش نباشه،شب می تونی سرتو راحت بزاری زمین؟من که بنده ی همین خدام،وهمچنین همسرم،اون موقع عذاب وجدان نمی گیری؟یا ذره قلبت،درد نمی گیره ؟شبو راحت می تونی بخوابی؟به حرفهای خوب گوش کن دکتر فرهمند.


بدون اینکه نگاهموبرگردونم دروباز کردمو از دفتر دکترعلویان اومدم بیرون ودرو محکم بستم.
درسته از وقتی دفتر دکتر زدم بیرون روال عادیه کاری وزندگیمو پیش گرفتم،اما هربارتک تک کلمات دکتر درون مغزم تکرار می شه، سودابه هم از وقتی فهمیده دعوام کرد و بعد از درنصیحت واردشد،از اینکه تمومش کنم،ازحصاری که دورخودم کشیدم بیان بیرون،خودمونشون بدم برم خارج،پیشرفت کنم و.....


مثل همیشه،وقتی که می‌خوام فکر کنم یا آرامش داشته باشم روی صندلیم وجلوی پنجره های اتاقم مینشینم وماگ قهوه ام هم دستم می گیرمو غرق در فکر میشم،نگاهم به آسمون بود وخیره به ستاره ها.

 

نبینم خاله ی خشگلم توفکر باشه؟


بچه انگار تو فقط برای برهم زدن آرامش منی؟ کی گفته من توفکرم،دارم ستاره هارو می شمارم.


بله درست میگید حالا چندتا هستند؟ 


چی؟میلاد بلند زد زیرخنده،
تازه فهمیدم خودمو
لودادم.اِ،اینقدرنخند اعصابم و خوردمیکنی، باشه بابا داشتم به رفتن به کمیسیون پزشکی به نیویورک فکرمی کردم.

 

خاله شمافقط بلدید شعار بدید؟ازروزی که منو رسوندید به کلاس دیگه مامان کاری به کارم نداره، هرچند می دونم دورادور بادیگارد دنبالم میاد اما شکایتی ندارم ولی مطمئنم شما حسابی توبیخش کردین و باهاش حرف زدین،اما چرا شما برای کارهایی که می خواین انجام بدین،می ترسیدوفرار می کنید.


شاید برای اینه که تونباید اینقدرفوضولی کنی.


آ،آآ،آااااخ،خاله غلط کردم. آخ خاله دماغم ،خاله غلط کردم،دماغم،دماغم کنده شد.

 

دیگه فوضولی نکنیا؟

 

ببین خاله بادماغم چیکار کردی حالا چطور همراه شما بیرون برم وبکم دوست پسرتونم میفهمم که دروغ میگم.

 

محال بود میاد باشه ولبخند رولبانم نقش نبنده.پسرک خاله ،حسابی دردش گرفته بود،آنچنان داشت ماساژمیدادکه خودم دلم براش سوخت ،فکر کنم زیاده روی کردم.خم شدمو نک بینشو بوسیدم.

 

منو گول نزنید،من که فضولی نکردم،اما الآن که دماغمو گرفتیدو فشاردادید میگم ازچی می ترسیدو فرار می کنید، شما همیشه اسطوره ی من بودین اما الان که دیگه فهمیدم اینقدرترسوئید،این اسطوره رو نخواستم.

عشق ترس نداره،وقتی یه انسان متوجه میشه با دیدن یه آدم قلبش می تپه فرار نمیکنه، نمی ترسه، بلکه می ایسته وبا افتخار میگه من عاشقم وهراتفاقیم بیفته پشت این عشق ایستادم چون تو دنیا وکائنات،بالاتراز عشق نیست،نمونش آدمو هوا، اولین پدر و مادر ما، اشتباه کردن ازهم جداشدن اما اینقدرشجاعت داشتن که پای اشباهشون ایستادن تا خدا دوباره به خاطر این عشق مقدس به همدیگه رسوندشون.

 

میلادحرفهاشوزدو رفت ومنو تو‌بُهتو تعجب حرفهاش گزاشت،حرفهایی که کاملا درست بود،اما میلاد که ازهیچ‌چیز خبرنداشت،ازکجا درمورد من یا عشق وفرار ازعشق می دونست!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۱

حرفهای میلادمنو به فکر واداشت وکاملا درست بودوتاثیرخودشو‌گذاشت، من چرابایددمی ترسیدم وبایدازچی فرارمی کردم؟دلو یک دل کردم وبه جای دکترعلویان برای کمیسیون پزشکی نیویورک رفتم.      ازطرف ریاست بیمارستان به فرودگاه برای استقبال و راهنمایی اومدند ومنو به هتل، درنزدیکیه بیمارستان رسوندن،سه روز اول کنفرانس پزشکی برای دانشجویان بود که ازفرداشروع می شد ومن باید امروز خوب استراحت می کردم.
بعداز دوشی که گرفتم باحوله حمامی که هنوز تنم بود روی لبه ی پنجره نشسته بودم،زانوهامو جمع کرده  وآرنج های دستمو تکیه به زانوهام داده وانگشتانمو درون هم گره زده بودم،نگاهم خیره به خیابان شلوغ بروکلین وذهنم درگذشته سیرکی می کرد،درست سه سال پیش برای اولین بارکه به آمریکاآمدم و درعرض دوماه درچندشهر آمریکاقرارداد بستم تاردگم کنم،بعدازپایان کارم به خاطر عشق به پزشکی،به روبه روی بیمارستان رفتم وبرای ساعتی خیره ی بیمارستان شدم،به داخل بیمارستان نیویورک پرسْبیترین گزاشتم وآهی ازروی حسرت کشیدم، اینکه چطور یکی از آرزوهام به باد رفت، آرزوی پزشکی وجراحی درچنین بیمارستانی وسِیل  تجربه های بیشترورسیدن به موفقیت.ومن،الان،به جای دکتر علویان برای کنفرانس برای دانشجویان کالج پزشکی ویل کِرنل،و برای کمیسیون بهترین پزشکان جراح،اینجام.

***

آرایشه مختصری کردم،جلوی موهای لختِ کوتاهموبه طرف چپ صورتم ریختم، لباسی کرم رنگ با مدل رومی تاروی زانو پوشیدم،که درقسمتی برش کمرکه دامن دوخته شده بود،جلوی کمر،چاکی داشت که پوست بدن پیداباشه(یعنی حدود ۱۵سانتشو ندوخته بودند ویکم حالت حلالی داده بودند که قسمت جلوی کمر پیداباشه) وپایین دامن خمره ای تنگ بود‌.کفش پاشنه دارطلایی مات پوشیدم وکیف کتابیه ستش،به همراه گوشی ورژ داخلش،برداشتمو به طرف لابیه هتل رفتم،رئیس بیمارستان،تازمان پایان کمیسیون پزشکی راننده شخصی در اختیارم گذاشته بود.

*صبح بخیرخانم.


راننده همزمان صبح به خیر گفتن درو به روم بازکرد،همون پاسخو دادم وبا ممنونم پایان صحبتو اعلام کردم. به محض رسیدن به بیمارستان راننده پیاده شد وبا کمال احترام ماشینو دورزدن ودرو به روم باز کرد، مثل اصولی که یادگرفته بودم چه موقع سوارشدن وچه پیاده شدن دستمو درون دست راننده گزاشتم که کمکم کنه، اول جفت پاهامو بیرون گزاشتم وکمی سرمو خم کردم وتکیه به دستِ راننده از روی صندلیه ماشین بلند شدم،دستی به دامن لباسم کشیدم تاکر چروکی شده یا دامن یکم بالا رفته درست بشه،کامل ایستادم و به بیمارستان بزرگ ومدرن معروف روبروم خیره شدم،نفس عمیقی کشیدم وقدم اولو برداشتم،راننده پشت سرم به راه افتاد،به طرف آسانسور راهنماییم کردوشماره طبقه آخروزد ودوباره پشت سرم قرارگرفت،بارسیدن به طبقه موردنظروبازشدن درآسانسورگفت:

 

*سالن کنفرانس درهمین طبقه هست،لطفاازاین طرف. 

 

شما گفتین سالن کنفرانس دراین طبقه هست وبه اون سمت اشاره کردید؟

*بله درسته،اما جایگاه دکترها ازاین طرفه،دربعدی.

 

به دری که اشاره کرد حدود ده،دوازده قدم دیگه مانده بود،با تمانیه قدم برداشتم تا به جایگاه دکترا برسیم راننده چند نقطه به درزدو دستگیررو به طرف پایین کشیدودرو بازکرد وبااشاره دست وبفرمایید منو راهنمایی کرد،با ورودم باتعدادزیادی دکتر مردوزن درانواع سنین مواجه شدم، حدودصد،شایدم کمتر یا تعدادی بیشترازصدتا،دکترهاهمگی به طرف من برگشته بودن وباکنجکاوی نگاه میکردن،خدارو شکراعتمادبه نفسم بالا بود وگرنه بادیدن این همه دکترغش کرده بودم یا حول شده بودم ودستو پاموگم می کردم. باصدای مردی حدودا پنجاو خورده ساله به خودم اومدم،مردی آمریکایی اصیل،دستشو به طرفم گرفت.


دکتر کوین الینگتون هستم،رئیس بیمارستان.

 

بالبخند دستشو فشردم،اوه ازآشنایی باشما بسیارخرسند شدم،دکتر ماهک فرهمند، جراح ودکترای قلب وپیوند قلب.دستمورها کرد ومنو به طرف صندلیم راهنماییم کرد.

 

بله من تعریف زیاد شما وکارهای معجزه آساتونو ازآقای دکترعلویان زیادشنیدم،اما وقتی شنیدم درچنین سن کمی به دکترا رسیدین ودرکارتون به چنین موفقیتهایی دست پیدا کردین بدون هیچ اشتباهی، تصدیقتون کردم و واقعامشتاق دیدارتون شدم،چندباری دعوتتون کردم وشمادعوت منوردکردید تابلاخره دراین کنفرانس وکمسیون مهم پزشکی افتخارآشنایی دادین.شماهم دکترموفقی هستید وهم زن فوق العاده زیبا وخاص.بفرمایید اینجا بنشینید.


از طعریفتون ممنون،دوتا صندلی خالی بود،من که نشستم خودشم درست درکنارم نشست،مشخص بود جایگاه منو ویژه انتخواب کرده،یعنی بادکترعلویان اینقدردوستونزدیکن؟


دکترفرهمند من همیشه حقیقتو میگم،(لباشو به نزدیکیه صورتم اوردو به آهستگی گفت:)من الآن خیلی خوشحالم که  افتخارهمراهی چنین زن جوان وزیبایی نصیبم شده،(خنده ی موقرانه ای کرد ورساند شوخی کرده درجهت اینکه من با اوراحت باشم ومثل دوتا دوست وهمکارباشیم) بفرماییدچیزی میل کنید.

 

بله ای گفتم ونگاهمو به اطراف دادم، دریه سالون خیلی بزرگی بودیم که دوطرف درچند ردیف به حالت طبقاتی درست کرده بودن مثل سینما، صندلی هایی چیده شده بود وروبروی آنهامیزِعریضی که روی آن پربود از سِرو پذیرایی ودروسط این سالن بزرگ یه میزکوچک مستطیل بلندی بودکه بلندگویی روی آن قرارداشت وجایی به اندازه یه پوشه وچند برگه ویه شیشه آب معدنی.
ودردیوار وسط سالن هم صفحه ی سینمای بزرگ برای دانشجویان که وقتی دکتراصحبت می کنن آنها به راحتی بتونن فیلم ،عکس مقاله ودست نوشته دکترارو ببین وتوضیحات همزمان با دیدن درصفحه به خوبی بشنون ودرک کنن.
وجایگاه دانشجویان درست روبروی این سالن بزرگ قرار داشت حدود یکو نیم متری پایین تراز این سالن،صندلی ها جوری چیده شده بود که بتونن راحت دکترها وصفحه سینمای رو ببینند،انگار همه بودند و تنها فردغایب من بودم.
دکترالینگتون ببخشیدی گفت وبه وسط سالن رفت وجلوی اون سکوی کنفرانس ایستادوجلسه روآغازکرد.اول خودش معرفی کرد،تخصصش،که دکترای سرطان خون وجراحی سرطان بودوحدود یک ساعت و نیم درمورد سرطان ونوع درمان وجراحی صحبت کرد.                                                                      ردرکل درهرجلسه شش دکتر کنفرانس میدادن وبین هرکنفرانس استراحت15
دقیقه ای بود.
بعداز کنفرانس سه دکتر، همگی برای سِرو نهار رفتند ودرست یک ساعتو نیم بعدش درسالن جمع بودند،یه هماهنگیه عالی بدون ذره ای بی نظمی،دکترای بعدی هم کنفرانس خودشونو شروع کردند.وساعت پنج شب بود که کنفرانس روز اول تمام شد.                        من که کلاً خوردبودم اما مهم نیست، چون بهترین تجربه ی علمیم بود،چیزی که آرزوشوداشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۲

میلی به شام نداشتم،از دکتر الینگتون معذرت خواهی کردم که به هتل برگردم که با حرف دکترشک زده شدم.

 

هرچند که هرساله دکترعلویان،برای جراحی های خطرناک قلب،با ریسک بالا که انجام میدن، برای دانشجویان کنفرانس میزارند اماچون ایشون نیستندخیلی مشتاقم که صحبتهای شما وکنفرانستونوگوش بدم وازعملهای موفق آمیزتون ببینم وبشنوم.

 

یعنی چی؟دکتر جراحیه قلب انجام میده؟دکتر که تخصصش مغز هست؟یعنی دوتا تخصص داره ومن تاحالا نمی دونستم؟با تعجب پرسیدم من!

 

شما اطلاعی نداشتید؟

 

نه دکتر علویان چیزی به من نگفتند،به ظاهر لبخندی روی لبم نشوندم درصورتی که از عصبانیت دستامو مشت کرده بودم که حس می کردم الآنست که بند بند انگشتام بترکه.حتما فراموش کردند،امامن درکارم‌مسط هستم وهرگزنه خودمو نه دکترعلویان وکشورمو زیرسوال نمی برم.

 

منم درمورد شماغیراز این فکر نمی کردم.بیشترازاین مزاحمتون نمیشم،خسته ایدوبرای فرداهم بایدآماده باشید،شبتون بخیر.

 

شب بخیر،رومو برگردوندم و همراه راننده به داخل آسانسوررفتم.عصبانیتم به خاطرکنفراس نبود،به خاطرسهل انگاریه دکتر بود،ونگفتن تخصص دومشون،آخه چرا دکتر به من دراین سه سال چیزی نگفته؟فکر نکنم هیچ کدوم ازکادرپزشکی هم بدونن وگرنه یه نفر درمورد این موضوع به منم    می گفت.امااگر من ازاین موضوع مطلع نمی شدم؟فردا چه فیلمی ازعملهام همراهم بود که بخوام نشون دانشجوهابدم،به محض نشستن داخل ماشین شماره ی سودابه رو گرفتم،الآن نیم ساعتی میشه که به شرکت رفته اماچاره ای نیست.

 

سلام خوشگل آمریکایی من،معلومه امروز روز شلوغی داشتی که به من زنگ نزدی؟

 

سودابه قبلا کم حرف تر بودی،امون بده منم حرف بزنم.

 

یه بار شد تو ذوقم نزنی،چه یخی تو دختر،این چه جوراحوال پرسیه؟

 

شرمنده قراربود زنگ بزنم برای احوال پرسی اما به خاطر دکتر علویان به قدرعصبانی هستم که اگر اونجا بودم حتما اون گردن پیر چروکیدشو میشکستم.

 

چی شده؟

 

هیچ چی، چی میخوای شده باشه،آقا هرساله میاد اینجا درمورد جراحی های کنفرانس میده هیچی به من نگفته.

 

برای همین عصبانیِ؟

 

سودابه خواهشاً تودیگه منو بیشترازاین عصبانی نکن،من الان اینجا فیلمی ازعملهام دارم که کنفرانس بدم؟

 

والای راست میگی،خوب میخوای چیکارکنی؟

 

من نمی‌خوام کاری کنم،کسی که بایدکاری کنه تویی؟

 

مممن؟

 

چرا داد میزنی،خوب آره،من اونجا جزتو کسیو دارم،ببین من تا فردا فقط چند ساعت وقت دارم تا خودمو آماده کنم،لطفاً برو خونه تو اتاقم، داخل جعبه ای که داخل کمد گزاشتم،کلید اتاق ومیز کار بیمارستانو بردارو برو اونجا، داخل کشومیزکارچندتا فلش هست یه فلش هست که تاریخ ماه وسال...... خورده،بردار بزار داخل لبتاپم چندین تا پوشه باز میشه،پوشه ای که اسم گندم جلالوَندِ، برام ایمیل کن.

 

باشه عزیزم، به محض اینکه ایمیل کردم تماس می گیرم.

 

ممنون سودابه،نمیدونم خوبی هاتو چطور جبران کنم؟

 

نمی دونم نداره،خیلی ساده ،یه عالمه سوغاتی برای منو میلاد میاری میشه جبران،تمامشم باید مارک باشه.

 

ازدست سودابه وشوخیهاش،تک خنده ای کردم،آخه عزیزم تو این همه لباسو،کیفو کفشو لوازم آرایشی،کجامیخوای استفاده کنی؟

 

هان؟خوب برای پسرمو تو،اگر برای تو نپوشمو آرایش نکنم برای کی آرایش بکنم؟

 

به من چه؟مگه من شوهرتم؟

 

دست کمی هم ازشوهر نداری،کم عنقی؟نه که خیلی زود به زودم خونه میای وبه زنو بچت سرمی زنی،مسافرتو داخلی خارجی، اتاق جدا،فیگورتفکر،وای خدا،من ازدست این مردچی می کشم؟

 

از اداهای سودابه وطرز حرف زدنش زدم زیرخنده.راننده ماشینو روبه روی هتل نگه داشت. این سودابه اینقدر حرف زدو بازی درآورد که گذرزمانو حس نکردم. 

 

هی،شوهرعزیزم کجارفتی؟ بازهم رفتی ژست تفکر.

 

نه عزیزم رسیدم هتل باید قطع کنم منتظر تماس هستم.

باشه عشقم، فعلا.

سودابه؟

بله.

ازاینکه همیشه سعی می کنی منو آروم کنی وگل لبخند روی لبام بکاری ممنون.

 

تشکرنداره،اولا: توخواهرمی،دوم‌:دنیارو جلوی پات بریزم جبران خوبیهایی که درحقم‌کردی نمیشه فعلا.

 

صدای بوق درون گوشی پیچید گوشیو از دم گوشم پایین آوردم وداخل کیفم گزاشتم،راننده انگارمنتظر همین بود سریع درماشینو بازکردوکمک کرداز ماشین پیاده بشم. 

 

دیگه داشتم سرگیجه می گرفتم،یک ساعتی ازتماس منوسودابه می گذشت ومن سراسیمه درحال رفتو برگشت درسوئیت بزرگم بودم،طاقتم طاق شد صفحه مخاطبین و آوردم که تماس بگیرم،عکس سودابه روی گوشیم به نمایش دراومدم.

 

سودابه چی شد؟چراایمیل نکردی؟   

 

مثلا دکتری؟خانم لپ‌تاپت پسورد داره،پسوردو بگو.

 

چشمامو بستم آب دهنمو صدادارقورت دادم،من چه مرگم شده بود ،به کل پسووردو‌فراموش کرده بودم.

 

ماهک کجایی؟هنوز پشت خطی یا رفتی؟

هستم.

خوب چراپسوردو نمیگی؟

..........

ماهک؟

 

انگار قفل به لبام زده بودن، چندبار به سرزبونم آوردم تا بگم اما نتونستم، قطره اشکی ازچشمم چکید،صدای آه سودابه روشنیدم.

 

امیرارسلانِ درسته؟

 

با بی پاسخ گزاشتنش متوجه شد درست حدس زده،ولی درون من زلزله شده بود واین اشکهای لعنتی قرارنبود بندبیاد.

 

پیداش کردم،خوب...برات فرستادم 

 

*شمااینجا چیکار می کنید؟ دزد،دزد.

 

(خانم چی دارید می گید؟ دزد کیه؟)

 

وای خدا لعنتم کنه،اینم دومیش،به کل فراموش کردم با خانم شفق هماهنگ کنم.چندباری سودابه وخانمو شفقو صدازدم اونطرف خط آنقدرسروصدازیاد بود که صدای منو نمیشنیدن.

 

*الان ثابتش میکنم،خانم قوامی به حراست خبر بدید

(خانم محترم اجازه...) حرف نزن.

 

گوشیو قطع کردم وسریع باشماره خصوصیه بخش تماس گرفتم،خداخداکردم به خاطر خانم شفق وسروصدایی که راه انداخته بود داخل کریدوروخالی نکرده باشن.

 

بله بفرمایید.

دکتر فرهمندم.

 

سلام خانم دکتر،خوب شد زنگ زدیدخانم شفق چند دقیقه پیش مچ یه خانمو داخل دفترتون گرفتن که داشتندداخل لپتاپتون ...

 

باصدایی بلندگفتم کافیه،خودم میدونم وخودمم ایشونو فرستادم تا برام فایلیو ایمیل کنن،به خانم شفق بگوهمین الآن این آبروریزی تموم کنه،که به محض برگشتنم ایشون از بیمارستان میندازم بیرون آنهم به خاطر بی آبرو کردن خواهرم وقضاوت بیجا وزودهنگامش والآنم بگو سریع بیاد پشت خط.

 

ب،ب،ب،بله خانم دکتر.

....

* س،سل،سلام،خان،خانم دکتر

 

این چه کاری بود کردید خانم شفق؟مشخص بود وقتی یکی ازپرستارها خبرتماس منو بهش رسونده با ترس تا کریدوردویده،به نفس نفس افتاده بودو ترس ازلحن صحبتش کاملامشهودبود.

 

خانم دکتر غلط کردم،توراخداببخشید، به خدانمی دونستم،وقتی درباز دفترتونو دیدم واین خانم محترم داخل اتاقتون که پشت میزتون نشستن،فکرکردم دزدن.

 

شما اشتباه فکرکردین،حالا دزد،بایداین رفتارو می کردین؟ بادو بیداد،اونجا بیمارستانه؟یا چاله میدون؟ یعنی به عقلتون نکشید من تو دفترم،یا داخل لپتاپم چه چیز مهمی میتونم داشته باشم که بخوان بیان بدزدن؟اون خانم خواهرمنن ومن خودم فرستادمشون وفقط اینومیگم،منتظربمون برای وقتی که برگشتم.

گوشیو قطع کردموسریع سودابه روگرفتم حسابی ناراحتو عصبانی بود حقم داشت،کلی نازو قربونش رفتم ومعذرت خواهی کردم تا تونستم آرومش کنم میدونستم باافتادن این اتفاق چه خاطراتی براش زنده شده،تنها راه حلی که داشتم به میلاد ایمیل دادم بدون هیچ سوالی یه چندروزی محیط مادرشوعوض کنه وببرتش به مکانهای شاد وخاطرات دونفره براش درست کنه.

***

روزکنفرانس باآمادگی کامل فیلم عمل پیوندگندم،دختر شش ساله که بخاطرداشتن سوراخی روی قلبش.                                         زمان دنیاآمدنش به همراه درد بود تاسن شش سالگی،نه نوزادیه عادی داشت ونه کودکی،بعداز دوسال انتظار،دومین پیوندقلبشو انجام داد،اولین عمل قلبشو در تهران انجام داد،بدن گندم قلبوپس زد ودومین عمل قلب پیوندی بود که من انجام دادم،ریسک موفقیت عملی فقط سی درصدبود. باپایان کنفرانسم،دکتران ودانشجویان همگی ایستادن و همزمان دست زدن تشکری کردم وبه طرف صندلیم ودکترالینگتون رفتم.

 

الآن دارم متوجه ی تعریفات دکتر علویان میشم،ایشون واقعا حق داشتن،شما دکتر حاذقی هستیدبخصوص تسلط که روی کنفرانس داشتید.با توضیحات کاملتون جوری که نه تنها دانشجویان بلکه دکترها هم محوتجربیات شماشدن. 

 

شما دارین درحق من اغراق می کنید منم مثل دکتران خوب دیگه ی درون کشورم، وکشورهای دیگه ودکترهای حاذق بیمارستان معروف وبه نام شما،دکتر خنده ای کرد.

 

الحق یه زن شرقی هستی،بازبانی که داری خیلی زود تودلهاجاباز می کنی.من تصمیم گرفته بودم بعد کمیسیون پزشکی پیشنهادکاردربیمارستانمو به شما بدم امادیگه نمیتونم تحمل کنم ومی ترسم دیر بشه برای همین الآن وقت مناسب دونستم ولطفا تاخوب فکرنکردی جوابی نده.آرزوی اینو داشتم که امروزودکترعلویانا‌ینجابودن،اگرباخبربشن که شماچقدربی نظیر،به جای ایشون برای دانشجویان یکی ازجراحی های خطرناکی که فقط سی درصد احتمال زنده بودن آن کودک بوده به خوبی ازپسش براومدید توضیح وشفاف سازی کردید خوشحال میشن،خیلی دوست دارم روز کمیسیون که همدیگه روملاقات می کنید ببینم.

 

تا اومدم بپرسم منظورش چیه دورمونموچندتادکترگرفتن ومشغول پرسوسوال ازمن شدن وکم کم تعداد دکترها بیشتر شدودیگه اصلا به کل فراموشم شدتا زمان برگشت به هتل،یعنی چی که گفت موقع ملاقات همدیگه؟مگه دکترنگفت همسرش مریضه؟یعنی دروغ گفته؟نه محاله دکتردروغ به این بزرگی بگه؟شاید همسرشو برای درمان به پیش دکترالینگتون میاره،آره حتما همین طوره،پس چراچیزی به من نگفت،حالا خیلی چیزا رو به تو گفته که بیاد اومدنشو به توبگه،اما،اَه ملودی به توچه ربطی داره؟کم فکرت درگیره؟ کم آهو حسرت تو زندگیت داری؟ حالابه دکتروزنشم داری به مشغولیات فکریت اضافه می کنی؟برای اینکه موضوعو بی خیال بشم به محض رسیدن به هتل یه دوش آب خنک گرفتم وبا خوردن آرام بخشی به آغوش یه خواب راحت رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۳

برای امروزکه روزکمیسون پزشکی بودوفقط تعدادی ازجراحان برتردورهم جمع می شدن ودرمورد بیماران و جراحی که بایدمیشدن بحث می‌کردندونظر میدادن تابه یه نظرموافق برسن،لباس سفید روی هم گردانِ یقه بازی پوشیدم،شلوارکتان به همان رنگ وکمربند چرمیه آبی آسمانی،کتی کوتاه واندامی به همان رنگ کمربند پوشیدم،خط چشمی بالای پلکها وزیرچشمام کشیدم، ریملی به مژه های پرپشتم زدم تامژه هام بیشترازقبل خودنمایی کنه،بازدن رژگلبهی آرایشمو تکمیل کردم وبابرداشتن گوشی وکیفم ازاتاقم بیرون رفتم.به محض رسیدن به بیمارستان خود دکترالینگتون برای راهنمایی اومد.                                                 درطول راه از من وزنان ایرانی تعریف می کردواینکه درطول چندین سال کارپزشکی با دانشجویان زیادی ازدختران وزنان ایرانی آشناشده.با باز شدن دراتاق جلسه برای یک لحظه سکوت فضاروپرکرد،باخوش آمدید دکتر الینگتون فضا پرشد از تشکردکترها که حدودسیو دوسه تایی بودن،نگاهی بین دکترها انداختم اما دکترعلویانوندیدم تقریبا همه ی دکترهارومیشناختم یا اسما یافقط چهرشون درون ذهنم هک شده بود.برای امروزکه روزکمیسون پزشکی بودوفقط تعدادی ازجراحان برتردورهم جمع می شدن ودرمورد بیماران وجراحی هایی که بایدمیشدن،بحث می‌کردندونظر میدادن تا به یه نظرموافق برسن،دکتربه صندلیه خودش ومن اشاره کرد وخواست بنشینیم تاجلسه روشروع کنیم. درکنار صندلیه دکتر،چشمم به مردی دررده سنی ۳۷تا۴۰ساله خورد،موهایی لخت روشن که با کمک ژل به طرف بالاحالتش داده بود،چشمهای خاکستری،لبهای خوش فرم،وصورتی بیضی شکل وکشیده،مشخص بود اندامی بلند قامت وخوش فرمی دارد.درکل مردی جذابو خواستنی.تنها چیز غیرعادی دراین مرد،غضب وخشم بیش از اندازه ی درون چشماش بود،حس می کردم می خواد بلندبشه ومنوازوسط نصف کنه.این چشه؟من که اصلا اینو نمیشناسم؟حتما به خاطرکنفرانس وتعریفات دکتر الینگتون وماباقیه دکترهاست وآوازه ی جراحی من که بین دانش جوها پیچیده.

 

خانم دکترمیدونم دلتنگید اما بادوری که چیزی حل نمیشه،بریم بنشینیم شماهم....

 

دکتر،من اصلا متوجه منظورتون نمیشم؟دکتر تک خنده کردو زمزمه کرد،هردو لجباز،چه شود؟

دکترالینگتون همزمان با زمزمه ای که کرد،جلوتراز من به طرف صندلیه خالیش رفت.باتعجب دیدم دکتر صندلی کنار اون مرده رو خالی گزاشت ودرصندلی کناریش جای گرفت،یعنی من الان باید کنار این آدم بنشینم؟حس خوبی نداشتم بخصوص وقتی به نزدیکش رسیدم صندلیشو گردونید، درست نیمی ازپشتش به طرف من قرارگرفت.احمق،چی فکرکرده؟همین که نشستم،دکترفارغ ازهم صحبتی دکترکناردستیش روشوبه طرف من چرخوندوتاخواست منو مخاطب قرار بده با تعجب گفت:دکتر علویان چرا پشت به ما کردید ؟

 

باشنیدن دکتر وفامیلیش شکه شده سرمو به شدت به طرف همون مرد که تازه متوجه شدم فامیلیش علویان هست چرخوندم،صدای تق تق هوایی درگردنم حس کردم ودربدی که حس کردم.با چشمهایی که داشت ازحدقه می زدخیره به  آن مردشدم،مردی علویان نام!

 

معذرت می‌خوام دکتر، قصد بی احترامی ندارم خودتونم موضوعو خوب می دونید.(نگاهشو ازدکترگرفت وبه چشمان من داد)چیه؟از دیدن عکسهام سیر نشدی الان اومدی ازنزدیک ببینی؟خوبم؟ می پسندی؟بگوقیمتت چنده؟پدرم چقدرداده تاخریدتت ؟من دوبرابرشو میدم.

 

اون با هرکلمه حرفش منو بیشتر درهم میپیچوندو خشم درونیمو‌بیشتروبیشتر میکرد،با کلمه ی اولش گیج بودم،متوجه ی منظورش نشدم،چه عکسی می گفت؟تااسم پدرشو آورد،تازه دلیل اسرارهای دکتروداشتم می‌فهمیدم،اما کلمات آخراین مرد خودپسندِمغرور،یه جرقه بودکه انداخت تودریایی از مواداشتعال زا،بانفرت،خشم،عصبانیت ایستادم.

 

چیه ؟بهت برخورد؟یاداری ناز می‌کنی که قیمتتو ببری بالا؟

 

آنچنان محکم زدم تو گوشش که دست خودم درگرفت و وازصدایی که ایجاد شد متعجب شدم،چه برسه دکتران درون سالن ونگاههای متعجبشون.

بلند روبهش گفتم:فکر کردی کی هستی؟من حتی نمیدونستم دکتر این بیمارستانی یاجزو تیم خدمات،من اگر اینجام به خاطر اسرارهای پدردروغگوی شماست که گفتن همسرشان به علت داشتن بیماریه سرطان روبه موت هستن ونمی تونن تنهاشون بزارن ومن بایدحتما به این کنفرانس وکمیسیون پزشکی بیام،پول چیو به رخم می کشی؟اگر به آدم خریدنه،من چندتا بهتر ازتورو به راحتیه آب خوردن می خرم.

به ایرانی حرفمو محکم زدم ورومو به طرف میز برگردوندم،به آمریکایی حرف نزدم فقط نمی‌خواستم آبروش بره،نه اینکه برام مهم باشه نه،چون می دونستم اونم مثل من یه طعمه بوده وحتی بدترازمن وتحت فشارزیاد، امااین سیلی ووحرفهای حقارت آمیزبرای تنبیه کردنش حقش بود.

دکترعلویان باچرخوندن سرم ونگاه کردن به کیفم که روی میزقرارداشت،مشت محکمی روی میز زدو کتشوازپشت صندلیش برداشتو باقدمهای بلند اتاق کمیسیون یاهمون جلسه روترک کرد.

 

خانم دکتر فرهمند چه اتفاقی افتاد؟

 

فکرنمی کردم شماهم با دکتر فرهمند در ایران همکارباشید ونقشه کشیدید من ودکترو اینگونه باهم روبرو کنید،من به شما اعتمادکردم،نایستادم به طرف بیرون ازاتاق جلسه راه افتادم جای من دیگه اینجا نبود.دکتر پشت سرم می اومد واسرارداشت صحبت کنه.

 

دکترفرهمند خواهش کردم.

 

ایستادم،نفس عمیقی کشیدم تا برروی اعصابم کنترل داشته باشم،روی پاشنه پاچرخیدم ومنتظرشدم ببینم چه حرفی برای گفتن داره!اما تالبانشو بازکرد حرفی بزنه، ازیک طرف شروع کردم به پیج کردن دکتر علویان وازطرف دیگه گوشیه دکترالینگتون زنگ خورد،ببخشیدی گفت وتلفنشوپاسخ داد. 

 

بله،چی؟کی؟بادکتر علویان تماس بگیرید،پسره ی احمق.بیمارو سریع ببریدداخل اتاق عمل،الان خودمونو می رسونیم...باید بامن بیاین.

 

با کمال تعجب دیدم دستمو گرفت همراه خودش کشید،شمادارین چیکار می کنید؟

 

بیمار۳۹ساله،مرد،بیمارقلبی،مادرزادی ازنوع،کُوارکتاسیون آئورت،که الان نزدیک یک سالوچهلوشش روزه که دچارآندوکردیت هم شدن ودربیمارستان بستری وزیر نظردکتر علویان بودن. 

 

سرجام ایستادم ودستمو پس کشیدم.خوب که چی؟ایشون مریض دکترعلویانن نه من، بعدم من اینجاوظیفه ای ندارم.

 

باورم نمیشه!شما قسم پزشکی خوردید؛مگه جا و مکان داره،الآن که دکترعلویان نیستندو گوشیشونو پاسگونیستند.                              اگرهم بودند مطمئن باشید ازشما میخواستم دراتاق عمل حضور داشته باشید.دکتر فرهمند بیماردرموقعیت اورژانسی قرارگرفته وباید سریع عمل بشه.

 

عملو که باید سالهاست انجام میدادند نه الآن.

 

شما درست میگید،اجازه بدید بقیشو توراه می گم اما بدونید کوتاهی ازمانبوده.

 

دکتر راست می گفت،اون مریض بودو من دکتر،من حق اینو نداشتم که به مریض کمک نکنم.داخل آسانسور که رفتیم گفت که به بخش قلب می ریم وادامه داد:بیماردوسالی هست میاد چکاپ وهربارگفته شده عمل،امابیمار نپذیرفته، ازتاریخی که گفتم دچارکُوارکتاسیون آئورت شده،ازآن روزبستریه دائم زیر نظردکتر،بازهم اجازه عمل وپیوندو نداده،خودتون باید بدونید که رسیک موفقیت عمل خیلی پایینه وخودمریض هم می‌دونه اما به....

 

دکتر،دکترالینگتون،حال مریض خیلی بده همراهش گفته به علت نبوددکتراز بیمارستان وشما ودکترعلویان شکایت می‌کنه.

 

نگران نباشید،خانم دکترفرهمند هستند.

 

اوه خداروشکرخانم دکترکه شمااینجایین، توروخداکمکش کنید.

 

باید عکس اکو‌کاردیوم گرام بیمار،اشعه ایکس،EKG،بیماروبا آزمایشهاشونو همین الان ببینم.

 

بله همین الان براتون میارم تو‌اتاق عمل.

 

خانم دکترفرهمند اتاق عمل ازاین طرف هست، نگران نباشید اجازه عمل ازطرف من صادرشده ومسئولیتش قبول دارم،من به شما ایمان دارم.

 

با تکون سر به طرف اتاق عمل که دکتر نشونم داد راه افتادم،دکترم به همراهم داشت میومد ،به نزدیکی در ورود ممنوع که رسیدم قدمهام سست ترشد تا جایی که خشک زده وسط راهروی بیمارستان ایستادم.این امکان نداره! با صدازدن دکتر توجهش به من جلب شد، اونم مثل من تعجب کرده بود،چشمهای پدرانه ی خیسش با دیدن من بارانی شد.                                  زمزمه زیرلبیشوکه اسممو صدازدشنیدم،باشنیدن اسم بعداز سه سال ازطرف مردی که سالها صداش می زدم بابا چه آرامشی داشت.دانایی زودتر به خودش اومد وبا چندقدم بلنددردوقدمیم ایستاد. لب زدم امیر ارسلان، اما ازدرون خداروقسم میدادم که اون نباشه اما بابالا پایین شدن سردانایی وبیشتر شدن اشکهاش وحق حق مردانش،دیگه متوجه ی هیچ چیز نشدم ،مجنون بودمو عاشق، به داخل دویدم و همزمان کتمو درآوردم پرستاربخش جراحی کمکم کرد رپوش اتاق عملو بپوشم،با محکم زدن کف پام برروی زمین پاشنه های کفشمو شکستم تا پاهام اذیت نشه،عملی راحتی نبود وساعتهاباید روی پامی ایستادم،برای امیرارسلانم ساعتها که هیچ،ماههاهم باید روی پاهام می ایستادم مهم نبود وتمام وجود پذیرابودم. دستاموچندبارشستم،پرستار دستکش دستم کرد،ماسکمم زد وموهاموداخل کلاه داد،هنوز داخل نشده بودم،دست دکتر روی شونم قرارگرفت، نگاهش کردم غم درون چشماش بیداد میکرد.

 

پس ملودی،عشقی که این مرد دراین دوسال،حاضربه عمل نشد برای ترس ازمردن وندیدن معشوقش بود،تو‌بودی؟

 

بایدبرم عملش کنم.

 

معلومه،باید این عملو فقط خودت انجام بدی،چون تنها کسی که می‌تونه قلب اون مردعاشقو نجات بده،قلب جراحیه که عاشقشه.

 

لبخندتلخی روی لبم نقش بست،همزمان قطره اشکی ازچشمم چکید،بسم اللهی گفتمو پامو درون اتاق عمل گزاشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۴

قبل از ورود به اتاق عمل،پرستاری که قراربود عکس اکوکاردیوم گرام و.....برام بیاره، به دستم داد،یکی یکی نگاهشون کردم،وضعیت قلب امیرارسلان خیلی بدترازاونی بود که فکرمی کردم،امیرارسلان باخودت چه کردی؟یعنی به خاطردیدن من حاضربه عمل پیوند نمی شدی؟چراباجون خودت بازی کردی؟امیربایدخیلی سالها پیش، عمل پیوندوانجام میداد تا کارقلبش به آندوکردیت، یعنی:عفونت شدید قلبی،نمی رسید.

(بیماری مادرزادیه کُوارکتاسیون قلبی یعنی:تنگی قسمتی ازدیواره ی آئورت می گویند که موجب انسداد جریان خون سرخرگی می شود.)

درونم غوغابود،من باید بعدازسه سالو‌خورده ی با دلیل زندگیم روبه روبشم وبابدترین شکل ممکن،بامردی که باگذشت هشت سال ذره ذره مجنونش شدم وبه خاطرمتوجه شدن دروغ بزرگش،دلمو بدجورشکوند وشکستن دلم موجب شد تنبیهش کنم،این تنبیه کردن دوجانبه بود!                    میخواستم امیرارسلان زجربکشه،اما خودم بدترازامیرم زجرکشیدم وثانیه ای بدون فکربه او وغم ازدوریش وندیدنش پلکهام بسته نشد.به خودم میگفتم اگر امیرارسلان عاشقانه دوستم داره وبه گفته های آقای دانایی،امیرارسلان برای کارهایی که دراین سالها کرده دلایلی داره، حتما دنبالم می گرده وپیدام میکنه ومن اون زمان هست که برای همیشه قلبمو آری ازکینه می کنم وبرای همیشه بذرعشق ومحبت می کارم.

 

خانم دکترحالتون خوبه؟

 

باصدای پرستاربه خودم اومدم. بله ای گفتمو به داخل اتاق عمل رفتم،ثانیه به ثانیه به امیرارسلانم نزدیکونزدیکترمی شدم.کنارش که قرارگرفتم چیزی از صورت زیباش پیدا نبود،چشمای جذاب‌وپرجذبشوچسب زده بودن،داخل دهانش لوله تنفس کارگزاشته بودن ودربینی اتصال لوله باریک تنفسی.                     چشمهامو برای چند ثانیه بستم،تمرکزموکه بدست آوردم شروع عملو اعلام کردم.

تیغ جراحی_بالاتراز قلب ازروی قفسه ی سینش شکافتم تا پایینترازقلب با گیره قفسه رابازکردیم وسابت نگه داشتیم تا قفسه ی سینه بسته نشه،وعمل پیوندوبتونیم انجام بدیم.قلب زندگیم جلوی چشم بود،قلب بیمارش باضربان پایین.

پنست_تا کمک جراح به دستم داد،البته دراتاق عمل تنها نبودم،چندتایی دراتاق عمل برای کمک بودن،یکی برای کنترل ضربان قلب بود،فردی دیگربرای هموستان:یعنی همان کنترل خونریزی،یکی دیگه برای بخیه زدن،کمک جراح برای دادن ابزار،وپرستاردیگه برای تمیز کردن عرق صورت وپیشانیم.

 پنستو که ازکمک جراح گرفتم (وسیله ای برای گرفتن بافتها درجراحی)

به شدت ازدستم کشیده شد، باتعجب نگاه به فردی کردم که اینکارو کردانداختم،کسی نبودبه جزدکترعلویان،اخماموبه شدت توهم کشیدم واز کمک جراح دوباره پنست خواستم،شمابرای چی اینجا هستید؟

 

این سوالو‌من باید بپرسم،این بیمار، بیمارمنه نه شما.

 

جدا،پس زمانی که شما پِیج شدین کجا بودین؟یازمانی که بارها باشما تماس گرفته شدوتماس بی پاسخ موند؟

 

به شما مربوط نیست.الانم اتاق عمل منو ترک کنید،خودم عملو انجام می دم.

 

به طرفم اومد تاخواست کنارم بزنه تیغ جراحیوزیرگلوش گزاشتم وباتمام خشم درونم گفتم،اگربه خودت اجازه نزدیک شدن به امیرارسلانم بدی،باهمین تیغ کاری میکنم که دیگه هیچ وقت نتونی جراحی کنی.

 

امیرارسلانت؟

 

بروبیرون،من ازدکتر...

 

خانم دکترفرهمند،آقای دکتر علویان کافیه، برای بیمارثانیه ثانیه زمان مهمه،لطفابه خودتون بیاین.دکترعلویان من به دکتر فرهمند اجازه ی عمل دادم،شما به عنوان کمک جراح میتونید دراتاق عمل بمونیدواگر موافق نیستیدسریع بیاین بیرون.

 

هنوز پوزیشِن خودمونو حفظ کرده بودیم که دکترعلویان گفت:به عنوان کمک جراح         می مونم وخودشو کنار کشید.

حدود یازده ساعتی عمل پرخطرپیوند،طول کشید،دوبار زبان قلب امیرارسلان پایین اومد، یکبار ایست قلبی کردکه باکمک دکتر علویان امیر ارسلانوبرگردوندیم،اگربگم برای اولین باردرعملهام به اندازه جونم نترسیدم دروغ گفتم،می دونستم ریسک عمل زیاده امابلاخره عمل باموفقیت به پایان رسید،تا خواستیم بخیه بزنیم باشنیدن خط ممتددستگاه،برای باردوم به همراه امیرارسلان قلبم ایستاد.

شوکوبده به من،بزارروی۱۱۰،دستگاهو ژل زدمو روی سینش گزاشتیم اما بیفایده بود،۱۴۰،شوکو واردکردیم،۱۷۰،شوکو دوباره واردکردیم که ضربان روی ۵۲ اومد،واین یعنی کماوناباورترین اتفاق ممکن برای من بود.مثل دیوونه هاداد میزدم ودوباردیگه امتحان کردم،ولی بیفایده مگه دست برداربودم،دکترعلویان مانعم شدومنو محکم به عقب کشید ودستورداد سینشو ببندن وبه من آرام بخش بزنن،امامن باجیغ داد ومشتو لگدهایی که به دکتر میزدم تلاش می کردم تاخودموآزادکنم تاخودموبه امیر ارسلانم برسونم،صدای دکتر الینگتون و می‌شنیدم که سعی درآرام کردنم داشت،کم کم بدنم بی حس شدوبعد چشمام بسته شدودیگرهیچ چیزمتوجه نشدم.

چشمهامو بازکردم،داخل اتاقی سفیدرنگ با وسایل کم ومدرن روبه شدم،فهمیدم دریکی ازاتاقهای بیمارستانم،بایادآوریه بیمارستان وامیرارسلان،عمل،به کمارفتن امیرارسلان درذهنم مثل یک جرقه زده شد،به سرعت روی تخت نشستم! 

 

چیکار می کنی ملودی؟

 

امیرارسلان،سِرمو ازدستم بیرون کشیدم،احمیتی به خونریزی دستم ندادم،از تخت پایین اومدم،اقای دانایی سعی در آرام کردنم داشت، ذهن من،فقطو فقطامیرارسلانودرحالت کما و روی تخت عمل یادش بود وقلبی که به شدت براش می کوبیدوخواستارش بود. دراتاقو بازکردم،منگ بودم،روبه دانایی پرسیدم: امیرارسلان کجاست؟ ازکدوم طرف بایدبرم؟

با کمک دانایی به طرف ICYرفتم پرستارها،بیمارانی که در راهروهای بیمارستان بودن با تعجب نظاره‌گر حال رقوت انگیزمن بودن،مگه مهم بود؟بادیدن درICY چشمه ی اشکام جاری شد،درو هل دادم وداخل رفتم پرستارمانعم شد،کنارش زدم وباتندی گفتم مردی که اونجا خوابیده عشق منه وتوحقه اینونداری که اجازه ندی من وارد بشم یا نشم.

 

اما اینجا بخش...

 

خانم ریچموند ایشون دکترفرهمند هستند و همچنین نامزدمریض،فراموش کردید دکتر آقای سرمد،خانم دکترفرهمند هستند؟چطور جرئت کردید مانع دکتربشید که نتونن بیمارشوببینه ؟

 

ببخشید دکتر،من خانم دکترو نشناختم،اما شما الان داشتید مریضو چک می کردید؟

 

ازمن معذرت خواهی نکنید،درضمن خانم دکترحالشون بدبود ومن فقط چندساعتی عهده دارمسئولیت دکترفرهمندشدم ولی ازالان خودشون هستند،الانم بفرمایید.

 

بارفتن پرستار،ممنونمی گفتم وراهمو کج کردم تا لباس بپوشم وداخل برم که باشنیدن اسمم اززبان دکترعلویان متوقف شدم.

 

دستتون خانم ملودی،بهتره قبل از اهل رفتن به بخشپانسمان بشه،خودتون که از که بهترین دونید،بیاین اینجا

 

دکترعلویان درست می گفت،بخش ICYبخش حساسی بود،درحینی که مشغول پانسمان دستم شد سرحرفو باز کردوگفت:من بابت اتفاقات دیروز واقعا متاسفم،پدرمن خیلی قبل تراز اینهاشمارو بامن آشناکرده بود،وقتی متوجه شدم به جای خودش،شما دارین میاین،بهانه آوردم وازبیمارستان بیرون رفتم.اماروز کمیسیون پزشکی حضورم اجباری بود،عصبی بودم ازپدرم ازحضورشماتند رفتم وبی ادبی کردم،حتی دراتاق عمل! معذرت میخوام،وامیدوارم عذرخواهیه منوبپذیرید.

 

من درکتون می کنم،وبی ادبیتونو زمانی که دراتاق عمل بهم کمک کردید فراموش کردم.بلندشدمو به داخل رختکن گانهای استریل رفتم،با پوشیدن گان داخل بخش ICYشدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۵

بادیدن امیرارسلان دراون وضعیت،همان مردمن،اسطوره ی زندگیم،مردی که هیچ وقت خم شدن ابروشو ندیده بودم چه برسه به مریض شدن ودیدنش دراین حالت اغما!درونم آتش بود،حس می کردم یکی داره جگرمو ریش ریش می‌کنه،قلبمچ ازدرون سینم بیرون می کشه،تمام بدنم                      می لرزید،اشکهایی که سالهامانع ریختنشون شده بودم دیگه کنترلی روشن نداشتم،ببارید،بله ببارید،به حال نزارم،به بخت شومو سیاهم ببارید.                                    تعادلی نداشتم اما بایدامیرمو می‌دیدم، لمسش میکردم، باپاهایی ناتوان وقدمهای لرزان به طرف دلیل زندگیم رفتم،دستان بزرگ مردانشو‌درون دستان سردم گرفتم،چیزی تادق مرگ شدنم فاصله ای نداشتم،بادیدن چشمان بسته ی پرجذبش،ندیدن همان لبخند کمرنگی که به ندرت دیده می شد،لبخندی که فقط یه خط کمرنگ منحنی بود،اما من می‌دیدم،می فهمیدم این مرد مغرورمرموز،این مرد به اصطلاح سنگی داره لبخند میزنه،مردی که مطمئنم هیچ زنی نتونسته راهی به دلش بازکنه،واولین لبخندخاموشش،اولین لمس کردنش،واولین لرزدین دستان وقلبش برای من بوده واین یعنی عشق،یعنی آخردنیاومنِ احمق همه ی اینهارو می دونستمودیدم اماغرورلعنتیم،این توقع بیجا،باعث شدخودموسالهاازامیرارسلانم پنهان کنم.         

امیر،امیرارسلانم،منم ملودی،ملودیِ تو،ببین برگشتم پیشت،الآنم اینجام،کنارت،فقط بایدچشمهاتو بازکنی.                         چراخوابیدی؟توکه عادت به خواب زیادنداشتی؟یادت رفته کلی به من غرمی زدی؟تک خنده ی تلخی کردم،لعنت به شمااشکها!باپشت سائددست چپم اشکهای مزاحموپاک کردم،الان آداب واصول رفتاری مهم نبود،بانبودامیرم دیگه هیچ چیزبرام مهم نبود،صدای پربغضم به اعتراض افتاد.این انصاف نیست؟به خداانصاف نیست؟تا اومدم دستِ چپو راستمو بشناسم خداپدرموازمن گرفت،سرسال تورج لعنتی پیداش شدومادرمو ازمن دورکردوسالها شکنجم داد.شیواومهراداومدن،دلم خوش بود دوست پیداکردم اماازسادگیم،ازرنجو       بی کسیم سواستفاده کردن،زیرقلبم شمعی روشن کردن وکم کم آتیشش  زدن.خداکمکم کردوتوروسرراهم قرارداد،ازمنجلاب نجاتم دادی،ازیه ققنوس سوخته وخاکسترباقی ماندنش یه ققنوس باشکوه آفریدی،به من روح دادی،زندگی دادی،قلبتو دادی اما من احمق باغرورم باتوقعاتم هم زندگیمو نابودکردم وهم تورو ازخودم دورکردم،من مسبب این روز توهستم،منه احمق لعنتی.اشکهای سمجمو برای بارچندم پاک کردم،پیشانیموآهسته روی پیشانیش گزاشتم و آهسته جوری که خودمو خودش بشنوه گفتم:امیرم،عشق من،خواهش می کنم دوباره کمکم کن،برای باردوم قلبتوبه من ببخش،التماست می کنم بیدارشو.امیرارسلان،به خداوندیه خدا اگرچشماتو بازنکنی،اگربیدارنشی قسم میخورم همراهت میام،من این دنیارو بدون تونمی خوام.باپایان جمله م،صدای حق حق گریه ام بلندشد،دستی روی شونم قرارگرفت که باعث شد ترسیده پیشانیموازپشانیه امیر بلندکنم،دکتر الینگتون بود،یعنی...؟

 

الآن اومدم به مریض خاصمون سربزنم،صدای گریه هاتوشنیدم نمی‌خواستم مزاحمتون بشم اما نتونستم گریه هاتوطاقت بیارم،درسته چندروز بیشترنیست دیدمت امادراین مدت کم برام جایگاه خاصی پیدا کردی.آقای سرمد،درکمابه سر   می برن،اما مطمئنم باشید خوب متوجه صداهای اطرافشون میشن،باشناختی که دراین دوسال ازایشون پیداکردم وآوازه ی عشق افسانه ایشون،شما باریختن هرقطره اشک،ایشونو  بیشتر میرنجونید،به جای گریه حرف بزنید،حرفهای نگفته،حس های درونتون،به نظرم الآن بهترین موقعیت هست.

 

بله دکترشمادرست میگین،ممنون به خاطرراهنمائیه مفیدتون،به محض بیرون رفتن ازبخش،آقای دانایی رومضطرب دیدم الحق که لقب پدربرازندش بود.              درکنارش ایستادموگفتم:بایدباهم صحبت کنیم.

 

حتماً،منم همین قصدوداشتم اما موقعیت مناسبی پیدانکردم.

 

دکتر فرهمند،آقای دانایی من شمارو تنها میزارم.

هردوازدکترتشکرکردیم بارفتن دکتر آقای دانایی اتاق خصوصیه امیرارسلان دربیمارستانو برای صحبت کردنو پیشنهاد کرد،من بایدخیلی چیزهارو می پرسیدم،اززمانی که به زندان افتادم وقصد آزادیموکردن تازمانی که پنهان شدن ودنبالم می گشتن.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۶

فکرمی کنم الان دیگه وقتش باشه همه چیزو برای من تعریف کنید؟

 

 توضیح دادنوآقای سرمد گذاشته بودن برای بعداز بازگذشتتون،حرفهایی بود که خودشون شخصاً میخواستن بگن.

 

میدونم،منم اشتباه کردم وهرکاری هم بکنم به گذشته برنمی گردم،الآن می خوام شما برام بگید؟چرامنوبخشیدن؟چراپول ماباقیه طلبکارارو دادن وازطلب خودشون گذشتن؟به اسم استخدام کاری،رضایت دادن ومنو اززندان بیرون آوردن؟دلشون به حالم سوخته بود؟چون بدبخت بودم؟چو.....

 

اجازه بده دخترم،درسته یکی دلیلش بی گناهیت بوداما اصل موضوع این نبود.من همه چیزو تعریف می کنم اماباید قول بدی اصلا وسط حرفم نپری،نه حرفی،نه سوالی.

 

چشم،بفرمایید.

زمانی که به دادگستری بردند،برای بازجوئیه اولیه، آقا با شنیدن اسمو فامیل‌ونام پدرت شوکه شدن.به من دستور داد درموردتو وخانوادت خوب تحققیق کنم.ایشون باشنیدن جواب تحقیقاتم به کل داغون شدن.آقای سرمد پدرخدابیامرزتونو میشناخت ،دوسالی که پدرتون با آقای سرمدبزرگ درحال رفتو آمد بودند،اون زمان آقاامیرارسلان دوره دوازده تا چهارده سالگیو می گذروندندوبه گفته های خودشون دراین دوسال بهترین آموزشهارو باهم صحبتی باپدرشما دیدند،حتی چندباری شمارودیدند وهم بازیتوپ شده بودند.

 

منو!

 

قراربودصحبتی نکنید؟بله شماررو،وقتی پنج سالتون بود یه چندباری که همراه پدرتون به منزل آقای سرمد بزرگ اومده بودید،آقا با پدرت که کارداشتن،این شمابودین که آقا امیرارسلانوباشیطناتون به زانودرمیاوردین.

یادم نمیره دوبار خواستم توبیخت کنم اماآقا اجازه نداد،گفت: بچست،داریم بازی می کنیم.گفتم: آقا قلبتون؟جواب دادن:مشکلی نیست ملودی کوچولوی ما فقط پنج سالشه،دنیاکه سن نداره،منم فقط دارم کولی بهش می دم.

 

چی داشتم می شنیدم،باورم نمیشد!من،امیرارسلان،کولی، بابای منو امیرارسلان باهم دوست بودن،باشنیدن اینکه امیرارسلان پدرموازدوران نوجوانی شناخته وتمام کارهایی که برای من کرده به خاطر دوستی واحترامات درگذشته بوده ازرفتارهام کلی شرمنده وپشیمون شدم،ناخوداگاه اشکی ازچشمام چکید،سریع پاکشون کردم دوست داشتم ادامه صحبت دانایی بشنوم.

 

گاهی آقا سرمد بزرگ از پدر شما درباره کارمشورت میخواستن،پدرتون مرد
باهوشوزیرکی بودن،آقاتو کار ساختو ساز مهندسی بودن وشرکت بزرگ ابزار آلات صنعتی مهندسی داشتند وپدرشماهم مثل آقای سرمد اما شرکتشون یه شرکت کوچیک بود،تفاوت بزرگی که باهم داشتند؟پدرتون  مردتحصیل کرده،باهوش وزیرکی بودند وتبحُرخاصی در تجارت داشتند درست مثل شماکه الحق  ژن پدرتونوبه ارث بردین.

 

آقای دانایی باسکوتی که کردو لبخندی که روی لباش نشوند متوجه شدم به یادزمان تجارت من درکانادا افتاده،زدن شرکت ابزارآلات صنعتیه ساختو ساز،وکار درحدود هفت ماه وسود کلانی دراین مدت زمان کم.

ادامه داد: 

 

هردو در بازارکار باهم آشناشده بودندوازهم صحبتی شروع کردن ورسیده بود به محل کار،بعدم مشورتهای پی درپی دوستی ودرآخر،دیداردرامارت.
به همین دلیل آقا و آقاامیرارسلان درهمین رفت‌وآمد ها وهم صحبتی باپدرتون عاشق پدرتون شدن واحترام خاصی براشون قائل بودن وبعدازشنیدن خبرفوت ناگهانیشون قلبشون تحمل نکردو حالشون بدشد،وقتی آقای سرمد بزرگ دیدن بهترنمیشن به پیشنهاددکترایشونوبه خارج  ازکشورفرستادن.زمانی که شمارو تو اون وضعیت دید واتفاقات قبل درزندگیتون،داغون شدن،اعصابشون به هم ریخت وقلبشون سرناسازگاری برداشت،یک ماه بیمارستان بستری شدن  اما ازشما غافل نشدن،ایشون تصمیم گرفتن شمارو برگردونن امارت،چون دائم میگفتن من مقصرم،من نباید ازخانواده ی عمو مهدی غافل می شدم.من به عموخیلی بدهکاربودم،الآنم شرمندش شدم،من چطورازخانوادش غافل شدم؟چرااجازه دادم که تنها دخترش،همون ملودی کوچولوی شیرین زبون به این حالوروزبیفته؟

آقابخاطردلسوزی،شمارواززندان بیرون نیاوردند،به خاطراحساس دین به پدرتون بود،وباور به بیگناهیتون.
آوردنتون امارت چون تصمیم داشت شماروتغییربده،ملودی بسازه که پدرتون آرزوشوداشت،چون باورداشت شمالیاقتشودارین.
ایشون چنین زندگیه وحشتناکی روحق شما
نمیدونستند.حق شما یه زندگیه آرام وادامه تحصیل بود،خانم شدن،دخترسرافرازی که پدرتون بهش  افتخارکنه،آقا می گفتن اگرشماروبه انتقام ترغیب می کنن، فقطوفقط برای برگردوندن عزت وحرمت ریخته شدتون به دست خودتونه، 
برگردوندن  غرورخوردشدتون،معتقد
بودن هرچی هم زیرنظردکتر روانکاوباشید،یک روز،یک جایی این زخم سربازمیکنه.
اما هرگزفکرشونمیکردند دراین مسیرقلبشونوببازن،به شما،به دختری که خودشون هُوییَت دادن.بعداز رفتن شما به کانادا من ازدل آقاباخبرشدم،خودتون آقاروخوب میشناسید،میدونیدچه مردمحکمیه اما من می‌دیدم باگزارشهای هرروزه ی سامان چطور دارن درهم میشکننو دم نمیزنن،فیلمهای شماواستغفرالله با اون مردک کلاه بردارو میدیدن ومثل ماربه خودشون میپیچیدن اما به فکرقلب زخم خورده ی شما بودن نه قلب مریض خودشون.اونموقع ها بودمتوجه شدم آقای جوان ما دلشو باخته،امامنه پیرمرد فکرمی کردم دوست داشتن معمولیه مثل همه ی دوست داشتنهای جوونها،اما سخت در اشتباه بودم.دراین سه سال زجرکشیدن آقارو دیدم،هربارکه ردی ازشماپیدامیکردیم وباامید برای پیداکردنتون می اومدن تاباشماحرف بزنن،بگنن دوستتون دارن،عاشقتون شدن،اینکه بمونین،بشین دلیلی برای زندگیش،اماباندیدنتون،دردقلبشون روزبه روزبدترازقبل میشدومن فشرده شدن دستشونو روی سینشون،دردکشیدنشونو می‌دیدم امابجای ناامید شدن وازپادراومدن ایشون قویترازقبل دنبال شما میگشتن و تنهاچیزی که نزاشت این قلب بایسته امیدبه،دیدن شما بود. 

 

سد چشمان من باشنیدن دردهایی که امیرارسلان کشیده بود شکست اما ای کاش به جای اشک میتونستم قدرت اینو داشتم به گذشته برگردموهیچ‌کدوم ازاین کارها و نمی کردم،امیر،امیر ارسلانم منه احمق ازعمد به سامان میگفتم فیلم بگیره بفرسته تا عذاب بکشی،به خیالم میخواستم انتقام بگیرم امانمیدونستم خودم دارم ازخودم انتقام می گیرم، والان به جای امارت دراین بیمارستانم وتو بیهوش روی اون تخت.ونزدیک به چهار سال ازعمرهردومونو به خاطراحمق بودنم،کینه وغرور بی جام به هدردادم.

 

دخترم گریه الان فایده نداره!ملودی، دخترم به من خوب گوش کن،اول اون اشکهاتوپاک کن.

 

دانایی دستمالی به طرف گرفت تشکری کردم ودستمالو ازدستش گرفتم واشکامو پاک کردم.

 

الآن خوب شد،ببین دخترم به عقل جنم نمی رسید عمل آقا به دست شما بیفته،ایناهمش یه نشونه ست.ریسک این عمل بالا بود،کمتردکتری حاضر به عمل می شدویا عملو باموفقیت به پایان میرسونداما تواینکاروکردی،من مطمئنم تنها کسی هم که می‌تونه آقاروازکما دربیاره تویی،من زیاد ازعشقوعاشقی سردرنمیارم امااینومیدونم دوتاقلب که برای هم بزنه خیلی معجزه هامی کنه.

دانایی حرفهاشوزدوبلندشدوازاتاق بیرون رفت ومنو باخودم تنها گزاشت،تمام حرفهای درذهنم مرورمیشد،من چیکار کردم؟چراقضاوت کردموباعجله تصمیم گرفتم؟ چرابرنگشتم‌ به حرفهای امیرارسلانم گوش نکردم؟
نه امیر،منم دست پرورده ی خودتم سه سال تو ناامیدنشدی ودنبالم گشتی حالا نوبت منه،من تورو،عشقتو به دلم قول میدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۷

میخواستم به دیدن امیرارسلان برم،اما دکترعلویان مانع ورودم به بخش شدوتذکردادقبل ازدیدار،به هتل برگردم تا یه دوشی بگیرم وتعویض لباس انجام دهم.

تازه به خودم اومدم، من ازدیروز صبح همون لباسها تنمه،باکفشهایی که برای عمل پاشنه هاشوشکوندم،آقای دانایی هم تاییدکردن و همراه من راه افتادن.

هرچی میخواین بپرسین؟

 

مثل همیشه،تیزوباهوش،درمورد اسموفامیله که روی خودت گذاشتی،اگردکترعلویلن به پدرشون صحبت کنن وایشون ازشما شکایتت کنن چی؟سه سال زمان کمی نیست،عملهای متعدد،تشخیص بیماریهایِ مریضهاتون،تجویزدارو،صددرصد همه ی این موارد،به بیمارستان درکیش ختم نمیشه وبیماران دیگه دربیمارستانهای شهرهایی که دعوت داشتیدهم مختص میشه.

 

صدالبته،اما‌مگه شک دارید من دست پرورده ی امیرارسلانم؟نگران نباشید من هیچ کاریوبدون فکرونسنجیده انجام نمیدم.

 

میشه توضیح بدی،چجوری امکان داره برای جعل اسمت توضیح داشته باشی؟

 

لبخندی روبه آقای دانایی زدم،اشاره به ماشین کردم ،اگراجازه بدید اول سواربشیم تومسیرهتل توضیح میدم.

 

بله البته.

 

*خانم بفرمایید.

 

تشکری کردمو سوارشدم،راننده که راه افتادسرمو به پشتیه صندلی تکیه دادم ونگاهمو به روبرودوختم.

 

زمانی که به آمریکااومدم برای اجاره ی خونه های متعدد در تاریخ های متفاوت، اداره پلیس نیویورکو یه کوچلوحک کردم.

 

چیکارکردی؟

 

آقای دانایی اونقدربالحن بامزه وتعجبی سوالشو پرسید که نتونستم نخندم.چراتعجب کردید،خودتون منو کلاس آیتی فرستادید.

 

درسته امااینکار،اونم اداره پلیس نیویورک آمریکا میدونید چقدرخطرناکه؟

 

خطرکه داره اما منم کارموبلدم،اگراجازه بدید ادامشوبگم؟

 

امان ازدست شما،تابوده آقا امیرارسلان الآن شما،چقدربی پروا،بله بفرمایید.

 

دنبال پرونده های دختربچه های گمشده مقیم ایران گشتم تا به پرونده ای رسیدم که مدنظرم بود،رسیدم به دخترگمشده ای که حدودا شباهت های منوداشت،به محل سکونت خانواده رفتم، دوتادختردیگه داشتن ویه زندگیه کاملا نامناسب،چندروززیرنظرداشتمشون،وقتو که مناسب دونستم با یه قیمت چشم گیر به ملاقاتشون رفتم اول پولو نشونشون دادم بعد پیشنهادمو، رد کردن بااین حال شمارمو دادم،مطمئن بودم تماس میگیرن و همین طورهم شد،به ملاقاتشون رفتم ونقشموبراشون کامل توضیح دادم.

 

*خانم رسیدیم.

 

راننده سریع پیاده شدو دروبرام باز کرد ازاونطرف آقای دانایی خودشون پیاده شدن وباهم وارد هتل شدیم.براتون اتاق بگیرم؟

 

نه دخترم داخل لابیه هتل منتظرت می مونم.

 

روبه یکی از خدمه های هتل اشاره کردم به کنارم که اومد کمی سرشوخم کرد.

 

*بفرماییدخانم،امری داشتید؟

 

 این آقامهمان من هستند،لطفا ایشون رو به کافه هتل راهنمایی کنیددوست ندارم به مهمانم بدبگذره؟

 

بله خانم اطاعت میشه.

 

تا اومدم انعامشو بدم یادم افتادکه کیفمو ازبیمارستان برنداشتم،چشمامو به هم فشردم و توذهنم لعنتی گفتم.

 

مهم نیست دخترم من خودم انعامشومیدم.

 

ببخشید،کیفموداخل بیمارستان جاگزاشتم.

 

درک می کنم،شما بهتره برید به اتاقتون وضعیتتون جوری نیست که زیاد اینجا بایستید.

 

البته بعداً توراه برگشت به بیمارستان صحبت می کنیم،فعلا.

به داخل اتاقم برگشتم،وای الانست که دیوانه بشم اول داخل حمام شدم وشیروانو باز کردم تا لباس هامو آماده می کردم وانم پرمی شد،یه تاپ شکلاتیه روشن یقه اسکی که ازپشت از قسمت اسکی گردن تا گودیه کمر باز بود بایه شلوار جین قهوه ای وکمربند چرم قهوه ای روشن برداشتم وروی تخت گزاشتم. داخل حمام رفتم ،لباسهامو کناری ازحمام گزاشتم وداخل وان آب گرم خزیدم،وای عجب آرامشی داشت بخصوص بوی لپسیونی که داخل وان ریخته بودم،چشمامو بستم وگزاشتم آب گرم تمام فشاراین دوروزروازبدنم بگیره،من راه طولانی وسختیودرپیش داشتم ونبایدبزارم بدنم خسته بشه،خستگیه من یعنی ضعیف شدن امیرارسلان.

 یک ساعتی داخل وان بودم وحسابی ریلکس کردم،بیرون که اومدم نگاهم که به آینه افتادم ازدیدن خودم تعجب کردم،ازدیروز تا الان بدترین روززندگیه من بوده، ایستادن قلبموچندباری تجربه کردم،باورم نمیشد پای چشمام گودافتاده باشه وبه کبودی بزنه، رنگ صورتمم که شده بودمثل مِیت،نفس عمیقی کشیدم و کمی کرم پای چشمم زدم،کمی هم رژ روی لبان بی رنگم تا صورتمو ازاین بی‌حالی بیرون بیاره،باپوشیدن لباس هام و کفش شکلاتی روشن ازاتاقم خارج شدم وداخل آسانسور شدم،طبقه کافه ی هتلو زدم تابا آقای دانایی به بیمارستان برگردیم.

 

بادیدن دانایی لبخندزدم،خوشحال بودم،بعدازسالها به آغوش خانوادت برگردی درکنارعزانت باشی بهترین حسِ دنیاست باشوق، قدمهامو بلندترکردم تازودتربهش برسم،به نزدیکیش که رسیدم باشنیدن مکالمش بدنم قفل کرد!

 

 بله....نگران نباشیددخترا....من مطمئنم به هوش میان.....الان که ملودی هست جای نگرانی نیست.....دخترم تودیگه چرا؟مثلا الان مادر یه پسر کوچولوی نازی،خودت که می‌دونی تا خودملودی نخواسته باشه نه باکسی حرف میزنه،نه حاضر میشه کسیو ببینه،هنوزم منو نبخشیده وآقای دانایی صدا می کنه.

 

دانایی چی داشت می گفت؟داشت باهیوا وهیلدا حرف میزد؟کدومشون ازدواج کرده بودنو بچه داشتن؟هیوا یا هیلدا؟یعنی من الان خاله شدم؟با فکر خاله شدن حس شیرینی تودلم احساس کردم که لبخندو‌ به لبام هدیه داد.

 

دخترم،دخترم ملودی کی اومدی؟حالت خوبه؟به چی چی لبخند میزنی؟داری نگرانم می کنی؟

 

ازشنیدن ازدواج یکی ازدخترای ،بچه دارشدنشون،وخاله شدنم،ازخوشحالی نمیتونستم حرف بزنم،زبونم بنداومده بود.

 

رنگت پریده بگم برات آب قندبیارن،بیا بشین،می ترسم سرت گیج بره.

 

نه،نه،خوبم بریم بایدبرم پیش امیرارسلان،دیگه بیشترازاین نمیتونم ازامیرم دورباشم.

 

مطمئنی دخترم؟نمیخوای چیزی بخوری؟

 

نه،بریم آقای دانایی حرف بزنیم؟

 

معلومه،خیلی مشتاقم ادامه ی ماجراروبدونم.

 

من میخواستم درمورد خودمون ودخترا حرف بزنم امادانایی،فکرکنم هنوز وقتش نیست.

اون زنو مردبه اداره پلیس رفتندو‌گزارش دادن که دختری بامشخاصاتی که شبیه دخترشونه دربیمارستان بستریه،اون آقاکه فرهمند نام داره وقتی حال خانمش بدمیشه میبردش بیمارستان که اتفاقی منو میبینن که بیمارستان بستریم وحافظموازدست دادم.بیمارستان یه گزارش به اداره پلیس می‌فرسته.

 

مگه توتصادف کرده بودی.

 

 معلومه که نه،دکترو‌خریده بودم،خانواده فرهمند،به پلیسی که گزارش گمشدن منوسالها پیش به آنها داده بودنو درجریان گذاشتن،بیمارستانم به اداره پلیس در منطقه نزدیک به خودش،همه چیزبرنامه ریزی شده بود.پلیس اومد،تست دی ان ای گرفته شدجوابشم مثبت شدکه البته کارخودم بود،منم یه مدت کوتاه پیش خانواده ی فرهمند زندگی کردم،آبهاازآسیاب افتاد،منم ازآمریکا به ایران برگشتم.

من الان شناسنامه دختر خانواده ی فرهمندو دارم الان خیلی راحت میتونم باطلش کنم بگم حافظمو بدست آوردم وتستم اشتباه کرده وتست دوباره گرفته بشه منم که ازاون خانواده شکایتی ندارم،دیگه چه شکایتی میمونه؟سابقه ی منم به نام و نام فامیلیه اصلیم ثبت میشه.

 

اگراون خانواده دبه کنن چی؟

 

نمیتونن،من که احمق نیستم،اول یه رضایت نامه کتبی گرفتم،ویه برگه که با رضایت خودشون دربرابر مبلغ......حاضر به چنین کاری شدن وحق افشای این ماجراروندارن یااخاذیه دوباره.

 

 باید اقرار کنم شما و آقای سرمد،عجیب ترین زن ومردی هستید که توعمرم دیدم الحق که براهم ساخته شدید.هیچ‌کارخدابی حکمت نیست،به خودم می‌گفتم چراشما دونفر؟والان میفهمم چرا،خداخوب دروتخته روباهم چفت کرده.ازالان دیگه،ازجانب آقا، سرموراحت روی بالشت میزارم.

تاشمادرکنارشین وایشون درکنارشما خیالم راحته راحته.

 

آقای دانایی؟

 

بله دخترم.

 

ازمن متنفرین؟

 

معلومه که نه،این چه حرفیه؟برای چی این فکروکردی؟توبرای من مثل هیوا وهیلدامیمومونی.اگرتوفراومش کردی من یه روزپدرت بودم من فراموش نکردم تودخترم بودی،دخترم هستی وتازندم خواهی بود.نبینم دیگه گریه کنی.حیف این چشمها نیست.

 

فکرکردم به خاطر کاری که با امیر ارسلان کردم،بی فکریم ورفتنم ووضعیت الآنم،ازمن متنفرین.

 

دیگه این کلمه رونشنوم،آقا امیرارسلان ازوقتی دنیا اومدن قلبشون مشکل داشت سالها باداروکنترل شد،بعدازفوت پدرشون انگارباخودشونم قهرکردن که هرچی تلاش کردم حاضر به عمل نشدن،وقتی فهمیدم دلش لرزیده گفتم اینباررضایت میده،اما بدترکردگفت:تاملودیمو نبینم،تااززبونش کلمه ی دوستت دارم نشنوم عمل نمی کنم،من دنیای بدون ملودیمونمیخوام.تومقصرنیستی دخترم،آقا امیرارسلان فرصت های زیادی برای عمل داشتن اما انگیزشو نه،الآنم که شکرخداعمل کردن فقط بایدمنتظربه هوش اومدنشون باشیم که من ایمان دارم این عشق معجزه هامیکنه.

 

به روی آقای دانایی لبخندزدم وجواب لبخندم شدفشرده شدن دستانم درون دستان گرم پدرانه ی مردی که بوی پدرمیداد،یه حس ناب.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۸

سلام عزیزم،دراخلاقیاتت نبودجوابموندی؟چیه؟الآن ملودی تو پیداکردی خیالت راحت شده؟پاشو خوابالو،تاکی میخوای بخوابی؟توکه اهل خواب نبودی،اون اخمای تندت واعتراضهات فقط برای من بود؟روی صندلیه کنارتختش نشستم،دانایی میگفت،دراین چندسال درهرکشوری اثری ازمن پیدامی کردی خاک اونجارو برای پیداکردن من الک می کردی اماالان که من درکنارتم توراحت خوابیدی؟داری تنبیهم می کنی؟زهرخندی زدم،من به خاطربی فکریم چندسال ازعمرمونو حروم کردم تواینجوری نباش، کارمنو نکن،ببخش،ملودیتو ببخش.      امیر،میخوای بدونی ازکی شدی نفسم،اگه بگم ازهمون روز اول بدون اینکه متوجه بشم‌ بدون اینکه خودمم متوجه بشم باورمی کنی،هشت سال تمام،ذره ذره شیدات شدم،به خودم گفتم پایان شب مهمونی همه چیزومیگم،برام مهم نیست که این منم که دارم به عشق اقرارمی کنم ویااینکه توپسم بزنی،چون مطمئن بودم نمیزدی من تورو بهترازهرکسی میشناختمت،برق درون چشمات به من دروغ نمی گفتن.اما اون شب،همه چیز به هم ریخت، کاخ آرزوهام درعرض چنددقیقه روی سرم خراب شد،برای باردوم قلبم شکست،یادته فریادزدمو گفتم ازت متنفرم؟دروغ گفتم،تودلم آتیش روشن بودوشعلش داشت می سوزوندم،اماتپش قلم اسم تورو سازمیزد،شبونه بدون دیدن توازخونه زدم بیرون،چون مطمئنم بودم اگرببینمت جرئت رفتن وگرفتن انتقاموپیدانمی کنم.توخواستی برم تاخودمو پیداکنم،منم رفتم تاخودمو به توثابت کنم.میبینی چقدرجالبه،هفت ماه درکنارزنومردی زندگی کنی که اندازه وسعت عشقم به توازشون متنفربودم،باید جلوشون نقش بازی می کردم،شبو تاصبح بامردی صبح می کردم که همسرمه ولی ازنامحرم ترین مرتبه منه، تاصبح به خاطر داشتن بدترین حسهای دنیا گریه کنم واون فکر کنه به خاطر گرفتن دنیای دخترانمه،نه امیر،من مال تو بودم،فکرکردی اجازه میدم به جزتوهیچ‌مرددیگه ای به حریم من دست درازی کنه؟هه،اون شب داخل نوشیدنیش داروی تَوهم زابه همراه خواب آور قوی ریختم،بایه کیسه خون ملحفه ی تختو آذین کردم وتمام،دیدی امیرارسلان،بین منو مهراد هیچ چیزنبوده،چون من مال توهستم.

غرورمردمن غرورمنه،قبول دارم گاهی زیاده روی کردم،خب احمقم دیگه،برای اینکه لجتودربیارم اینکاروکردم،میدونستم سامان عکسو فیلم برات می‌فرسته به همراه گزارشات کامل.امیرارسلان من عاشقتم،نفسم به نفست بنده،توحق تنها گزاشتنمو نداری.تحملم تموم شدوحق حق گریم بلندشد.دستمو روی جگرم گزاشتم انگار داشت آتیش می گرفت،چنگ میزدمو می فشردم اما ازدرد درونم هیچی کم نمی کرد.من ملودی دختری که برای هرکاری ایده وفکری داشت،الآن درمانده ترازهمیشه بودم،نباید گریه می کردم،امیرتحمل اشکای منو نداشت ،اشکامو پاک کردم.       امیردرهرحالی همیشه مرتب بود،اما الآن حسابی ژولیده شده بود،پرستاروصدازدم وخواستم وسایل اصلاح وچند حوله ی نم دار بیارن تا دستوصورت،بدنوپاهاشوتمیزکنم،

درسته امیرم بیهوش روی تخت افتاده بودامانبایدهرگز ژولیده به نظر بیاد.

_خوب،دیگه الان دیگه شدی همون امیرارسلان سرمد سابق،اماخیالات برت نداره ها،درسته نازت خریدارداره،اما بایدزودِزودبیداربشی.دستاشو دردست گرفتم،نگاهموبه صورتش دادم،این امیربرام غریبه بود،بغض گلومو پرکرد،حس می کردم آلانست که گلوم منفجربشه،اما امان ازاین چشمان بارانی،همانطورکه دستانشو نوازش میدام،لبخندتلخی زدموگفتم:امیرارسلان،من به جزتو مردی توزندگیم ندارم،پدرم منو تنها گذاشت تونذار،خواهش می کنم خودتو به من ببخش،بغضم سربازکردو صدای حق حق گریم فضای اتاقو پرکرد.                                   سرمو روی تخت گزاشتمو گریستم وباخدای حرف زدم،التماسش کردم که به جوونیش رحم کنه،به من رحم کنه.

من کی خوابم برد؟ساعت چنده؟نگاهی به ساعت بخش انداختم،وااای!امیر،من شبواینجاخوابیدم،تک خنده ای کردموامیرو مخاطب قرار دادم وگفتم:فکرشو می کردی اولین شب درکنارهم بودنمونو اینشکلی در اینجا به صبح برسونیم؟

***

خانم دکترنگین که دیشبو درکنارمریض خوابیدید؟ 

 

درکنارعشق زندگیم نباشم کجابایدباشم؟

 

اینجوری مریض میشید،بهتره برای استراحت یه اتاق ازبیمارستان بگیرید.

 

ممنون،اما کنارامیرراحت ترم.

 

حال مریضتون چطوره؟تغییر کردن؟

 

هیچی،همونجوری که بوده،علائمش هیچ فرقی نکرده.

 

نگران نباشید،شاید زمان ببره اما غیرممکن نیست.

 

ممنون دکترعلویان،شما هم میاین بیرون ازبخش؟

 

بله باید به دیگربیمارانم در بخش بستری سر بزنم‌.

 

پاگزاشتنم به سالن همانا وشنیدن صدای نگران سودابه درکنارپرستاری که داشت به طرف بخش میومد همانا،ازتعجب خشکم زد سودابه اینجاچیکارمی کرد؟همین که نزدیکم شد پرسیدم:سودابه تواینجا.....

باضرب سیلی که سودابه توگوشم زد صورتم به سمت چپ متمایل شد وحرف تو دهنم ماسید.سودابه چه مرگش شده بود؟

سرموچرخوندم ونگاهمو به سودابه دادم درون نگاهش هزارتا حرف بود و بزرگترین حرفش دلنگرانیه مادرانش بود. الهی بمیرم من دراین چندروز به کل یادم رفت تماس بگیرم ،اصلا نمی‌دونم گوشیم کجا هست وپیگیرشم نشدم.سودابه من واقعا متاسفم.سودابه محکم به آغوش کشیدو زدزیرگریه.

 

دختره ی دیوونه، مردم ازدلنگرانی،نه تماسی گرفتی نه به یکی ازتماسهای منو میلادجواب دادی؟اصللا به مافکرکردی؟مارو یادت بود؟معنیه بیخبریو می‌دونی؟وبدترازاینکه هیچ دسترسی بهت نداشتیم وچی به ماگذشت؟اون دکترعلویان ازخدابیخبرِگوربه گورشده انگار مرده،که نه بیمارستانه ونه تلفنشو جواب میده.

 

ای وای،این سودابه آمپرپاره کرده بود،یک ریز داشت جلوی پسر دکتر،پدرشوفُحش بار        می کرد.هرچی اشاره یاسرفه کردم وخواستم کنترلش کنم مگر اجازه میداد.

 

تمومش کنید خانم،فعلا که می بینید دوستتون زنده وسالمه اما پدرمن توسط شما زیرعالمودنیا خاک رفت.

 

دکترعلویان باناراحتی این حرفو زدو سریع ازمادورشدوماروتنها گزاشت.

 

وا،این چی گفت؟نههه!ملودی نگو که این پسردکترعلویان خودمونه؟

 

مامان واضح ترازاین بگه؟خاله هم که داره خودشو می‌کشه ازسرفه،چندباریم که صداتون زد وحرف توحرف آورد مگه شما گوش می دید.

 

وای سودابه خیلی بدشد.

 

تقصیر توئه دیگه،هیچ معلومه تواین خراب شده چیکار می کنی که هیچ خبری ازت نیست؟

 

دوباره شروع نکن سودابه،همیشه همینجوری هستی،اول داغ می‌کنی وتند تند حرفتو می زنی.هزاربارگفتم اول سوال که پرسیدی اجازه بده طرف مقابلتم توضیح بده.

 

خاله،مامان اصلا نمیزاره طرف مقابل سوالشم بپرسه.

 

ساکت شو بچه،توطرف منی یاخالت؟

 

طرف حقیقتم.

 

سودابه بچه شدی؟مگه یارکشیه،درضمن مگه من دفعه ی اولیه که دارم مسافرت می رم وازمن بی خبری.

 

سفرخارجت بله،اونم نیویورک و آخرین ردی که ازخودت برای امیرارسلان گزاشتی،حق بده نگرانت بشم،حالا میشه تعریف کنی چی شده یانه؟

 

امیرارسلان.

 

امیرارسلان!پس دلنگرانیم بیخودنبود؟

 

اوهوم،بیماریه قلبیه مادرزادی داشته،نیاز به پیوند قلب که هیچ وقت حاضر به انجام نشده،برای پیداکردنم که به آمریکا میان دچاره عفونت قلبی میشه وبستری کامل دربیمارستان،دوروز پیش حمله قلبی بهش دست میده که تنها دکتردربیمارستان من بودم،دکترعلویان قبلش بیرون میره ودسترسی بهش نداشتن،منم موقع عمل متوجه میشم بیمار،امیرارسلانِ،الانم که به کما رفته.

 

وااااای،خدای من،توالان حالت خوبه،الهی بمیرم،فکرشوکه می کنم خدامیدونه که توچقدرزجرکشیدی وهیچکسیو درکنارت نداشتی.

 

زجرمن مهم نیست،مهم امیرارسلانمه که به هوش بیاد.

عزیزم.

سودابه منو محکم در آغوشش گرفت.

 

مشخص نیست کی ازکما بیرون میاد؟

 

سرمو چپو راست کردم و نه ای آهسته ازگلوم خارج شد.

 

میشه یکی به من میگه اینجا چه خبره؟امیرارسلان کیه؟خاله شماچرا اینقدرمرموزین وراز دارین؟جون خودم دارم ازکنجکاوی می ترکم مثلا من روی دوست دخترم غیرت دارم.

 

دست بردمو موهاشو به هم ریختم،نه دیگه صاحبم پیداشد،شما برو یه دوست دختر دیگه پیداکن،درضمن کدوم مرموزبودن،من فقط بدشانسیم توزندگیم زیاده،لبخندم محوشد،قطره اشکی ازچشمم چکید،اگه اجازه بدی،بعداً سرفرصت همه چیزو برات توضیح میدم.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷۹

می تونم ببینمش؟

معلومه،بایدبریم داخل بخش«ICY»!       سودابه باپوشیدن گان استریل،به داخل بخش اصلی رفتیم.وقتی امیرارسلانودید ناباورانه گفت:این همون امیرارسلانیه که حرفشومیزدی.

نتونستم جواب بدم،سودابرو در آغوش گرفتم وهمزمان بغضم ترکید.
ملوودی لطفا،آروم باش،خودت می‌دونی تحمل غم واشک ریختناتو ندارم،ببین اشک منو هم درآوردی.

سودابه اگه امیرم ازکما...‌.

هیسسس،هرگزاین حرفو نزن،این مردی که من دارم می بینم قوی ترازایناست،شما دونفرعاشق همین،من ایمان دارم امیرارسلان به هوش میادو دستتو می گیره میبرتت خونه خودش وما ازدست توغیبتهای چندروزت،فیگورفکرت راحت می شیم.

تک خنده ای کردمو مشتی به شونه ی سودابه زدم،دیوونه الآن وقت شوخی کردنه.


برو بابا،هِی آقای سرمد،میدونی این دختر،ملودی جونتون ازشماچی برای من تعریف کرده،اینکه یه مرداخمویی،لبخند نمیزنی،جنست ازیخه،اما دلت به وسعت دریاست،برای ملودی،تویه جذاب لعنتی هستی.

ازدست این سودابه وحرفهاش،آخرش منوبه خنده انداخت،سودابه دیگه زده به سرت این حرفها چیه؟اومدی عیادت مریض،بیا برو بیرون،راه دوراومدی خسته ای داری چرتو پرت می گی.


خوب بابا،حالا چراحول میدی،نترس،عشق خوشگلِ جذابت مال خودت،من خودم یه عشق خشگل جذاب مامانی دارم،الهی من فداش.

آره،سوسکه داشت ازدیوار
بالا می رفت مادرش گفت فدای اون دستو پاهای بلورینت بشم.

ملودی خانم داشتیم؟یعنی میلاد من زشته.


من زشتم؟رفتین مردی که عشق خاله هستوببینید،چی شد که صحبت به زشت بودن من رسید،مامان که انتظارشو داشتم،خاله شماچرا؟تابه عشق قدیمیتون رسیدین من آدم زشته شدم؟

منو سودابه نگاهی به هم کردیمو باهم زدیم زیر خنده.

*همیشه به خنده دخترم،
معرفی نمی کنی؟

سلام چرا،چرا،دوست،وخواهرم سودابه،توزندان باهم آشنا شدیم واین چندسال باهم همخونه بودیم،پسرخوشگلو خوشتیپش،میلاد،دانشجوی سال چهارم هوافضا.ایشون هم آقای دانایی،وکیل خانوادگی امیرارسلان.
هرسه نفر باهم دست دادن و خوشبختم گفتن،وباهم آشناشدن.
_خستگی داره ازصورتون می‌باره میبرمتون هتل،تو اتاق که جاگیرشدین،منم یه دوش می گیرم برمی گردم بیمارستان،شما هم خستگیه سفرو ازتن درکنید.

 

وای گل گفتی،من که دیگه نمی تونم روپاهام بایستم.

 

اما خاله من می‌خوام نیویورکو ببینم.

 

ازدست تو بچه،جلوی این آقاخجالت بکش الان پیش خودشون میگن چقدر ندید بدیده.

 

سودابه این چه حرفیه.باشه خاله،اما یکم استراحت کن راننده که منو رسوند بیمارستان میگم برگرده هتل درخدمت توباشه هرجاخواستی بری با اون برو،اوکی؟میلاد لبخند درشتی زدو خم شد گونمو محکم بوسید.

خیلی دوستتون دارم.

ملودی؟

جانم.

دکترعلویانوچی کارکنم؟یادم میادجلوی روش چیاگفتم کلی خجالتم میشه.


نگران نباش،دکترظاهرش تنده اما مرد مهربونیه،بایه بسته شکلات ومعذرت خواهی همه چیزتموم میشه.


آره همین کارو می کنم،بهتره بریم.


آقای دانایی امیرو به شمامی سپارم زود برمی گردم.

*برو دخترم خیالت راحت باشه.

 

ممنون،فعلا خداحافظ.
باسودابه به هتل برگشتیم یه سوئیت دوخوابه گرفتیم تا راحت باشن،بعداز بردن چمدونشون به داخل اتاقشون،به اتاقم رفتم یه دست لباس روی تختم گزاشتم ویه دوش کوتاه گرفتمو آماده شدم وبا راننده به بیمارستان برگشتم.
ممنون،شمابهتره برگردیم هتل،دوستانم میخوان نیویورکوببینن،همراهشون باشید.

 

بله خانم،اطاعت میشه.


لبخندی به روش زدمو به طرف بیمارستان رفتم تا درب شیشه ای روباز کردم با شنیدن اسمم خشک شدم.

 

بلاخره پیدات کردم.

 

قلبم چنان باشدت میزد که حس می کردمالآنست که بایسته،باورم نمی شد،
چطورامکان داره؟اون،
اینجا؟


حتی نمیخوای روتو برگردونی؟من که گفتم زیرسنگم بری پیدات می کنم،ملودیم،«تک خنده کوتاهی از شوقکرد»ملودی،وای خدا،روزی هزار بار،صدهزارباراسمتوبه زبون میارم، اماشیفته ترازقبل میشم ودوست دارام بیشترازقبل اسمتوزمزمه کنم.برگرد وبزاراون صورت ماهتوببینم،هرچندتو این سالهاتصویرت توذهنم ذره ای کمرنگ نشده.

 

داشت اشک میریخت،من،نه،من،چیکارکردم؟من فکر می کردم همه چیزتموم شده،گفت تاآخردنیا میاد،دنبالم می گرده وپیدام میکنه،گفت عاشقامه ومی پرستتم،رهام    نمی کنه،اما من باورنکردم،فکرکردم الآن داغه وداریه حرفی میزنه ووقتی متوجه بشه چه کلاهی سرش رفته این داغیه عشق ازسرش میفته.

 

برگرد عزیزم،منو ببین،ببین مهرادت اومده،ببین به قولم عمل کردم،تومال منی،فقط من.

 

من دارم تاوان پس میدم تاوان انتقامم،تاوان دل این مردوعذابی که کشیده،من بدکردم والآن دارم مجازات می شم.چشمامو بستموبه هم فشرم،لب زیرینمو بین دندنهام فشردم،اشکهام سرازیر شدن،بایدبا این مردروبرو بشم.
چرخیدموچشمانمو بازکردمو وبه مهراد نگاه کردم،به مهرادی آراسته وشیک،درست مثل زمانی که درکانادا دیدمش.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸۰

همراهم بیا،بدون تأمل،به طرف پارک بزرگ روبه روی بیمارستان رفتم،مهرادمثل یه پسربچه ی مطیع پشت سرم به راه افتاد،به خلوتیه پارک که رسیدیم روی یکی از نیمکت‌های پارک نشستم،مهراد لبخندی زدو خواست کنارم بشینه اجازه ندادم.خواهش می کنم روی نیمکت روبه روبشین.

آنقدرجدی بودم که که مهراد بدون هیچ حرفی به طرف نیمکت روبرورفتونشست.برای چی تاالان دنبالم می گشتی؟مگه یادت رفته چه بلایی سرت آوردم،مگه من تمام اموال وحسابی بانکیتو ازدستای خودت ازخودت نگرفتم،مگه متوجه نشدی هرچی گفتمو هرکاری کردم فقطو فقط به خاطر انتقام بوده،الآن اینجا چیکار می کنی لعنتیییی؟کلمه آخرموبادادپرسیدم وبغضی که تا به حال درونم نگه داشته بودم سربازکرد. رنگ نگرانی درون چشمانِ مهرادکامل مشهودبود، نیم خیزشدتامانع اشک ریختن من بشه وآرامم کنه،دستمو به طرفش گرفتم،همانطورکه اشک می ریختم،صدای هق هق گریم،سکوتِ پارکوشکسته بود.به من نزدیک نشو،نزدیک به چهار سال به دنبالم گشتی که چیوسابت کنی؟یک باردنیاموگرفتین براتون کافی نبود؟بااحساستم بازی کردین،منو آلت دست خودتون کردید بس نبود؟الآن،اینجا،پشت دراین بیمارستان،که مطمئنم می‌دونی چه اتفاقی افتاده،چی کارمی کنی؟اومدی چی بگی؟چی ازجونم می خوای؟

 

 

خودتو،ملودیمو،زنم،عشقم.چیزی که حقمه،تواین سالها سایه به سایه دنبالش بودم چون مطمئن بودم یا اون پیدات می‌کنه یا توپیشش برمی گردی.اما من نمی زارشتم،نمی زارم توملودیه منی.

 

کدوم ملودی؟کدوم عشق؟کدوم زن؟فراموش کردی من ازتو جداشدم؟مهراد بین منو توهرچی بوده تموم شده.

 

 

تموم نشده توزنه منی،مال منی،ازهمون شب توهتل،وقتی باهم یکی شدیم،دیگه مال من شدی من هرگز اجازه نمیدم مال هیچ‌مرددیگه ای باشی.

 

 

من قبول دارم درحقت بدکردم،انتقام،راه حل مناسبی نبود،سزای کارهام شد،جدایی من ازامیرارسلانم والآنم توکمارفتنش،می دونم که ازهمه چیز خوب خبرداری،پای سزای کارهام می ایستم،ازتو میخوام،التماست می کنم ببخشیم اما اینو بدون من مال تو نیستم. مردمن،عشق زندگیم،دلیل نفس هام همون تکه گوشتیه که روی اون تخت، بیهوش افتاده.

 

بسسسه،بسسسه، تمومش کن.مردتوفقط منم،فقط من.

 

خواهش می کنم مهراد،لطفا به خودت بیا،اون شب توهتل بین منو تو هیچ اتفاقی نیفتاد،اون خون روی تخت،گریه ها....

مهراد مثل روانی‌ها به طرفم حمله ور شد ودستشو دورگردنم حلقه کرد،ازخشم زیاد رگای گردنش بیرون زده بودورنگ صورتش کبودشده بود.

 

خفه شو ملودی،فقط خفه شو،توفقط عشق منی،تواون شب مال من شدی،زن من شدی.

 

داشتم خفه میشدم،هرچه تقلا می کردم اما زورم به مهراد نمی رسید.انگار خشمش قدرتشو چندبرابر کرده بود،صداشونمیشنیدم وفقط تکون خوردن لبانشو می‌دیدیم،ازتقلا افتادم دستام ازدستاش جداشد وکنارم افتاد وچشمامو داشت بسته می شد که رهام کرد،بازانو روی زمین افتادم، ریه هام هواروطلب می کردن ازیک طرف سلفه،نفس های عمیق برای پرکردن ریه هام از هوا وازطرفی دیگر دردی که درگردنم پیچیده بود.

 

حالت خوبه؟چیزیت که نشد؟(تارهای شنواییم داشت فعال میشدمهراد،مهرادعادی نبود)من،من نمی‌خواستم بهت آسیبی برسونم،من عاشقتم،مگه دیوونم بخوام زنموبکشم،واای منه احمق چیکار کردم؟پاشو،پاشوعزیزم میریم به هتل با اولین پرواز برمی گردیم به کانادا.

 

دستمو گرفتو منو اززمین بلند کرد و به همراه خودش کشید،هنوز سرفه می کردم وسرگیجه داشتم.

 

عزیزم باورت میشه،ازصفرشروع کردم یه خونه اجاره کردم اما یه شرکت کوچیک برای خودم زدم،به همین زودیا هم یه خونه با سلیقه خانم خوشگلم می خرم چطوره؟

 

مهرادتابرگشت جواب سوالشو بگیره،تمام توانمو جمع کردمو مشت محکمی توصورتش خوابوندم ،دستمو رهاکردو صورتشودبین دستاش گرفت و آخ بلندی گفت،همون موقع یه لگد محکم وسط پاهاش زدم،دستشوازروی صورتش برداشت وخم شدووسط پاهاشوگرفت،مثل ماربه خودش می پیچید منم ازفرصت استفاده کردمو پابه فرارگزاشتم،حالم زیاد خوب نبود،استرس وشوکهای این اخیر،دیدن مهراد،کاری که چنددقیقه پیش کردومنو تا مرزخفگی برد،مهرادبافرارکردنم خودشو یکم جمعوجورکردو پشت سرم شروع به دویدن کرد سرگیجه،حالت تحوع،ترس همه اینها باعث شد شروع کنم به جیغ کشیدن وکمک خواستن به محض بیرون آمدن از پارک، به داخل خیابان دویدم وبا دیدن راننده ومیلاد انگار ناجیانمودیدم،دادزدم میلادکه یکدفعه پرواز کردم ودردی دربدن،سرم حس کردم وگرمای مایعی ازسر،بینی،دهانم وچشمانم بسته شد.

«میلا»

باشنیدن صدای خاله که گفت کمک،ناباور به آن طرف خیابان نگاه کردم و همزمان یه ماشین،به خاله ،درست در وسط خیابان که وحشت زده ایستاده بود زد.خاله به هواپرتاب شد وبه زمین افتاد وازسروصورتش این خون بود که میومد. من شک زده ایستاده بودمو نگاه می کردم لال شده بودم،پاهام به زمین چسبیده بود،دیدم که یه مرد داره دنبالش می‌کنه ووقتی خاله تصادف کرد اولین نفر بغلش گرفت واسمشو صدامیزدو نوای عاشقانه سرمیداد،بعدراننده ماشین،راننده ی خاله،مردم،کادربیمارستان،

حال خاله وخیم بود،ضربه مغزی شده بود وسریع به اتاق عمل برده شدوالآن خاله پنج ساعتی هست داخل اتاقه عمله،ودکتر الینگتون وچند دکتردیگه داخل اتاق عمل هستند،مامان داره خون گریه می کنه اما من مثل یه چوب خشک،یه مترسک اینجا نشستم واین دکتر علویانه که داره مادرمو به آرامش دعوت می کنه واون مرد،وکیلِ عشق خاله،مردانه،بی صدا اشک میرزه،جلوی دراتاق عمل رفتو برگشت می کنه،میشینه،بلند میشه می‌ره تا دم سالن دوباره برمی گرده تا دم دراتاق عمل،اشکها،دلنگرانیهای پدرانش،زمزه هاشومی شنوم،اما من الآن میلاد نیستم یه پسربچه شونزده ساله ای هستم که می‌خوام درون خودم گم بشم،نه من کسیو ببینم ونه کسی منو.

 

سودابه:آقای دکتر چی شد؟

 

عمل بسیارسختی بود اما بخیرگذشت فعلا باید منتظر به هوش اومدنش باشیم.

 

وحای،خاااک به سرم،رفت تو کما؟

 

سودابه خانم چراهراتفاقی ؟میفته می زنید روی گوناگون ببینید گونتون سرخ شد وردانگشتاتون روی صورتتون موند.

 

وای دکتر شماالان به چیا فکرمی کنید به درک،دکتر الینگتون....

 

نه نه،آروم باشید کمای موقت هست الان کنار آقای سرمد هستند خیلی طول بکشه سه روز بیشتر نمیشه،دکترفرهمندزن نیرومندی هست،مطمئنم زودتر از سه روز به هوش میان.فعلا با اجازه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸۱
بابه کمارفتن خاله،حالوهوای ماوچندین تاازدکترها وپرستاران ودانشجویانی که خاله رومی شناختن وبراش احترام خاصی قائل بودن به کل دگرگون شد،همه دپرسو ناراحت،ازیک طرف مامان بابی قراریش وگریه هاش داشت خودشو می کشت وازطرف دیگه،وکیلِ مردی که عشق خاله بود، مانند یک پدر بی تابی می کردو پنهانی اشک می ریخت ودست به دعابلندکرده بود.

*

سه روز ازبیهوشیه خاله می گذشت اما ضربان قلب خاله به اندازه ای که باید بالا میومد نیومده بود که به هوش بیاد.مامان عصبی،وکیل نگران که یکدفعه توجهمون به صدای گریه های چندزن جلب شد،که حراسونو ناراحت وگریه کنان به طرف ما می اومدند،سه زن جوان یه کودک که هنوز دوسال نداشت ودومرد جوان،دودختر بادیدن وکیل باباصداش کردنو خودشونو درآغوشش انداختن وصدای گریه هاشون بلندترشد.همون موقع دکترالینگتون به طرف بخش اومد، مامان عصبی به طرفش قدم برداشتم باتندی با اوبرخوردکرد ودکترو با صبوری مامانو به آرامش دعوت کرد وبه داخل بخش رفت ومامان به همراهش وشبو درکنارخاله ماند.دلم برای خاله ماهکم یاملودی آتیش بود، داشتم ازدرون می سوختم، فکرهای متفاوت مثل خوره به جونم افتاده بود، اما نمیتونستم چیزی بروز دهم. پشت درانتظار،  درسکوت کامل فقط شنونده ونظاره گربودم ودربین اشکها وصحبتهایی که بین خانمها،وکیل ومردی به نام سامان وتعریفاتی ازخاطراتشون به همراه خاله،که می شنیدم،اینکه کی بوده،چه دردهایی که کشیده،ازکجا شروع کرده،به کجارسیده،وتبدیل به چه زنی شده.              تازه داشتم متوجه می شدم هیچی ازخاله نمیدونستم ونمی شناختمش ومطمئن بودم شنیده هام همه چیز نیست.یعنی اگر برای خاله ماهکم،یعنی همون خاله ملودیم اتفاقی بیفته؟ اگربیدار....

نه،نه امکان نداره،غرق درفکربودم که دکتر الینگتون وعلویان ویه دکتر دیگه وچندتا پرستارها سراسیمه به طرف بخش اومدن، همگی ترسیده ایستادیم آقای وکیل به طرفش قدم برداشت تا پرسید چی شده؟ اتفاقی افتاده؟اما بی‌جواب ماندو دکترا به داخل رفتن.صدای گریه های بی صدا به هق هق بلند تبدیل شد،حس درون پاهای من بیرون رفت روی صندلی افتادم، سرمو به دیوار تکیه دادم وچشمهامومحکم بستم وبا بسته شدن چشمام طلسمم شکسته شدواشکهام شروع به باریدن کرد. 

«ملودی»

هیچ چیز از دنیای اطرافمون درک نمی‌کردم فقط صدای چندنفرو ناواضح می‌شنیدم که میگفتن خانم دکتر،ویه زن که ملودی ملودی می گفت وحالت صداش طبیعی نبوداما در ذهن من فقط قامت بلندامیر ارسلان ونگاه پرجذبش بود.لب زدم: امیرارسلان،نمی دونم کسی صدامو شنیدیانه اما بعداز به زبون آوردن اسم مردی که می پرستیدمش چشمام بسته شد وتاریکیه مطلق.
*
باصدای گریه ی زنی بیدارشدم،خواستم پلکهامو بازکنم اما برام خیلی سخت بود سعی کردم با تکان دادن انگشتان دستم مانع گریه کردناش بشم، گریه هاش داشت اذیتم می کرد.

 

دستت،دستتو‌تکون دادی،وااای خدای من!ملودی دستتو تکون دادی.دکتر،دکتر،یکی بیاد، ملودی دستشو تکون داد، به خدا دستشو تکون داد، خودم دیدم.


لطفا آروم باشید خانم،الان دکتر الینگتون میان.بفرمایید اومدن.


چه اتفاقی افتاده؟

 

آقای دکتر ملودی دستاشو
تکون داد.

 

این عالیه،الآن اجازه بدید وضعیت بیماروچک کنم.

 

دکتر الینگتون پلکهامو باز کرد ونورچراغ قوه رو به داخل چشمام انداخت که ناخوداگاه سعی کردم پلک چشم هامو ببندم.

 

به به خانم دکتر،مارو‌کلی نگران کردید،بخصوص همراهی هاتون که پشت دردارن خودشونو ازگریه زیادنابینامی کنن.
حرف بزن ببینم هنوز زبونتو تندو‌تیز هست یا نه، دیشب که خوب بلد بودی اسم عشقتو به زبون بیاری.

 

پس زمزمه نکردم وصدامو شنیدن، سعی کردم چشمهامو بازکنم، نورداشت اذیتم می کرد، یکدفعه اتاق تاریک ترشد.

 

خوب الان نور اتاق کمتر شد الآن فکرکنم راحترشدی؟ چشماتو بازکن که این دوستت چهار روزه ازکنارت تکون نخورده وفکر کنم دیگه به جراحیه چشم نیاز داشته باشه.


*خدا نکنه آقای دکتر.

 

دکترعلویان شماکی آمدید که متوجه نشدیم؟

 

*همین الان تاشنیدم خانم دکتر به هوش اومدن خودمو رسوندم.
فکرنکنم شما دیگه دلیلی برای گریه داشته باشید.


ایییش الان وقت این حرف هاست؟

 

لبخندی روی لبانم نقش بست.منم خوبم.

 

*معذرت می‌خوام خدارو شکر که به هوش اومدین، باورتون میشه کلی ازدکتر ها پرستاران ودانشجویانو به خاطراتفاقی که برای شما افتاده خیلی ناراحت شدند الخصوص خانواده تون که پشت در بخش هستند.


خانواده ام؟


منظوردکتر جناب آقای وکیل،دختراش،دامادش،سامان ولادن خانمه.

 

یه حس عجیبی درون قلبم پیچید،یه خوشحال عجیب،یه حس خوب،دلم برای دیدنشون ضعف رفت،اما به یادآوریه امیرارسلان ووضعیتش همه ی حسوحالم پرید.امیرارسلان،امیرارسلانم حالش چطوره؟الان درچه موقعیتیه؟


هنوز در همون حاله، فرقی نکردن.

 

چشمامو‌بستم،خدایا چرا‍؟چرامنو برگردوندی؟ این همه عذابو تنبیه کافی نیست.
باکشیده شدن دستان نرمی، زیرچشمام به خودم اومدم،سودابه بود، اونم به همراه من گریه کرده بود. تنها فردی که میدونست الان داره درون ذهن من چی می گذره.


آروم باشید دکتر،تازه به هوش اومدید،
استرسوفکربراتون خوب نیست.امروزو مهمون بخشICYهستید، میگم فردا به اتاق خصوص منتقلتون کنند.

 

نه نه،خواهش می کنم اجازبدید درکنارامیرم باشم.

 

نگران نباشید امیرارسلانتون هم همراهتون میاد،اما با تمام تجهیزات،ولی باید خودتون مریضتونو زیرنظرداشته باشید.

 

لبخندی زدم وتشکر کردم،توذهنم‌گفتم:چی بهت ازاین.
دکتر تا داخل بخش بودم اجازه نداد یک ملاقاتی داشته باشم، به محض منتقل کردنم به اتاق خصوصیه امیرارسلان، دخترا با گریه به دیدنم اومدن، اولش با ترس دم درایستادن،دستانمو گشودمو وبا نگاهم فهموندم منم دلم براتون پرمیکشه بدوین بیاین تو بغلم،وای که چقدر تو بغل هم گریه کردیم وابراز دلتنگی،هیوا پسر خشگلِ نازشو نشونم داد وبعد شوهرشو بهم معرفی کرد.مرد مهربان و آرامی بودبلعکس هیولای شیطون،بابیرون رفتن دخترا وآقای وکیل، سامان به تنهایی به داخل اتاق اومد ودرو بستو به در تکیه داد وبدون حرفی نگاهم کرد.می بینم داداش خوبی بودی وبه حرف خواهرت گوش کردیودازدختری که عاشقش بودی خواستگاری کردی.

...............

باهام قهری؟

................
چیه میخوای با این حالم پاشم برات کلاغ پربرم ومعذرت خواهی کنم.
...............
اِ،سامان کافیه یه حرفی بزن من که برای خوشگذرونی ازپیشتون نرفتم مصلا قهر
کرده بودما،ایش، اصلا نخواستم برادرم برادرای قدیم، بروبیرون می‌خوام بخوابم،دست یه سینه شدمو رومو برگردوندم خیره شدم  به پنجره،صدای قدمهاشو شنیدم که به طرفم می اومد ولحظه به لحظه به من نزدیکترشد، گفتم الآنه که سرم دادبکشه اما با آغوش کشیدنم کلی غافلگیرشدنم.

 

خواهراحق من،چهارسال کجاغیبت زد،قهر پنج ماه شش ماه،یک سال،نه نزدیک چهارسال،اونم با نشون های ردگُم کنیه مسخره که ازخودت گزاشتی،میدونی باتک تک ماچه کردی؟

 

به طرفش چرخیدمو دستامو محکم دورش حلقه کردم وزدم زیر گریه،سامان روی تخت نشست و مشغول نوازش موهام شد تا با گریه کردنم خودموسَبُک کنم. 

***

خودمم از کاراحمقانم پشیمونم،وهرثانیه دارم ازعذاب وژدان می میرم.

 

خدانکنه،ازقدیم گفتن ماهیروهروقت ازآب بگیری تازه است.

 

اگه امیرم.....سامان انگشتانشو روی لبان گزاشت.

 

هیسسس،هرگز فکرشو نکن چه برسه به زبون آورد چنین کلمه ای،آقای سرمد مرد قوی هستن،مردی که خاک هر کشوری که ردی ازخودت به جاگزاشتی الک کردن برای پیداکردنت، الآنم مطمئنم به این راحتی ازدستت نمیده.

 

باصدای دراتاق سامان از روی تخت بلند شد. بفرمایید.                                                  سودابه بود،دروبازکردو با اجازه ای گفت.

 

مزاحم که نیستم؟


سامان_نه اصلا من دیگه داشتم میومدم بیرون، شما بفرمایید.فعلا خواهری.

 

بابازوبسته کردن چشمام جوابشو دادم دراتاق که بسته شد سودابه روی صندلی درکنارتختم نشست.


حالت بهتره،سرت که درد نداره؟چشمات که سیاهی نمیره؟

 

نه عزیزم،چقدرنگرانی؟ خوبم، راستی چرا امیرارسلان و نیاوردن؟

 

دکتر گفت بهتره ملاقاتیات تموم بشه بعد.

 

سودابه؟

 

جانم خواهری.

 

مهراد چی شد؟

 

میشه اسم اون مرتیکه روانیو نبری؟

 

خوب باید بدونم بعداز تصادفی چه اتفاقی افتاد؟بعدش دیگه چیکارش دارم.

 

هیچی بابا،وقتی تصادف کردی مثل دیوونه ها تورو تو آغوشش گرفته بود، اصلا نمیزاشت کادربیمارستان تورو به داخل بیمارستان بیاره،دادو بیدا،نعره می کشید ملودی عشق منه،زنه منه،من اجازه نمی دم ازمن جداش کنید،گ،خودم اون مرتیکه امیرارسلانو می کشم،پلیس همون موقع خودشو رسوند و سریع بازداشتش کردند ،بعدم بادیدن فیلم مداربسته بیمارستان واستشهاد چندتا ازمردم اطراف پارک،راننده ماشینت ومیلاد که دیده بودن که داشتی ازدست اون مردک فرارمی کردی وکمک میخواستی واون باعث تصادف شده،دادگاهی شدوبا تشخیص دکترمشخص شدمشکل روانی داشته وازبعدتصادفت حادترشده به تیمارستان منتقلش کردن.

 

وای،اصلا باورم نمیشه،مهراد، مهندس یک جامعه چنین سرگذشت داشته باشه!

 

خوب این نتیجه نفرین‌های مردمانی که پشت سرشه،کلاه برداری که کرده بود، خدا می‌دونه تو شهرخودشم با شیوا دیگه چه غلطایی کردن که ما خبرنداریم، ازهمه ی اینا که بگذریم،کاری که باتوکردن، بازی بااحساساتت، تهمت،شکستن قلب پاکو دست نخوردت، نتیجه همین میشه دیگه.
فدای اون چشمای سیاهت، چشمات دارن بامن حرف میزنن،بپرس؟

 

امان ازاین سودابه چشم خوان من،میشه لطف کنی ازدکتربخوای همین الان امیرارسلانو منتقل کنه.
وااای،یعنی میخواست بترکه ازخنده وخدامیدونست که چقدرداشت به خودش فشارمیاورد که نخنده.

به چَشم بانوی من،الان میرم میگم نیمه دیگه ی قلبتو بیارن که دیگه طاقت ازکف دادی.وای برمن،وای برمن،که شویَم ازدستم رفت.

سودابه ی بدجنس درحین بیرون رفتن بامسخره بازی  حرفشو میزدوادای گریه درآوردو خارج شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۲

خاله اجازه هست؟

 

ازکی میلادخاله اجازه می گیره؟ بیاکنارم ببینمت. میلاد، پسرجذاب دوست داشتنیم باچندقدم خودشو به من رسوندوخودشو درون آغوشم انداخت ومنومحکم درحساردستان مردانش محبوس کرد.

میلاد، عزیزم، می دونم بادیدن اون اتفاق ووضعیت من دراین چندروزچقدرترسیدی، اما من حالم خوبه.

 

بودن دوباره شمادرکنارما معجزه بود، امامن بافکرکردن به اینکه، اگه یک درصدبراتون اتفاقی می افتاد....

 

میلادنتونست حرفشوادامه بده وصدای گریه مردانش بلندشد. جگرم برای تنهایی میلادم کباب شد، کاش مرده بودمو این چنین اشک ریختنشو نمی دیدم. من بازهم این همه آدمودلنگران خودم کردم.

همون‌طور که درآغوشم بودگفتم:متاسفم میلاد،من همیشه مایه ی دردسرونگرانی هستم، یکم ازمیلاد فاصله گرفتم ولبخندمصنوعی روی لبام نشوندمو ادامه دادم، امامی بینی، بادست ازسرتا پا اشاره به خودم کردم،این بادمجون بم آفت نداره، من هنوززنده اموصحیحو سالم، ببین چطوراشک همتونو درآوردم.

 

 

خداروشکرخاله ملودی.

 

آی شیطون، توهم خوب اسم منویادگرفتیا. میلادسرشو انداخت پایین، یکدفعه چی شد؟من که حرف بدی نزدم، شونه های میلادشروع کردن به لرزیدن، ناباوردست زیرچونش بردمو صورتشو بالا آوردم، ببینم تورو، میلاداشت بی صداگریه می کردولباشو زیردندانهاش می فشردکه صدای گریشو نشنوم. من تحمل دیدن اشکهای میلادو نداشتم، لبام لرزیدن وکنترلمواز دست دادم،این اشکهام بی مهاباازچشمهام می بارید، صورت میلادوبین دستام گرفتم، قربون صدقش می رفتم، گونه هاشو می بوسیدم واشکاشو پاک می کردم.                نبینم اشکتو خاله، خوب می‌دونی اگه خاربه پات بره من دق می کنم چه برسه به اینکه چشمان عسلیه بارانیتوببینم. ببین منو، حال من خوبِ خوبه، منودست کم گرفتی؟ من تا بچه ی بچه هاتو نبینم مگه جون به ازرائیل می دم.

 

خدانکنه،مسئله این نیست،من تاحالا شماروماهک میشناختم یه زن سرد،   محکم، زنی که فقط به منومامان وکارش احمیت میداد، اگروضعیت مالیش خوبه به خاطرکارشه،  اگروضعمون خوبه، چون مادرم یه تاجره، اماچندروز پیش فهمیدم خالم دختریه به اسم ملودی، عشق یه مردِ که تا به این سن هیچ زنی نتونسته پابه قلبش بزاره، قبلش فکرمی کردم ازاون عشقو عاشقی های قدیمیه که معشوق خلاف می‌کنه ودلبر ناراحت میشه،قهرمکنه وترکش می کنه تامعشوقش به دنباش بره.امامن تازه دیروزشناختمتون که چرااین مرداینقدرعاشقتونه، چرااین آدمادارن پشت در بخش ICYبراتون بال بال میزنن، چرامادرم بیشترازهرچیزو‌هرکسی هواتونو داره،   خواهرصداتون میزنه وبراتون احترام خاصی قائله، چراوقتی یک روز ازشما بیخبرشد             داشت دق می کرد.

 

میلاد،خاله آروم باش، من بادیدن اشک ریختن هات دارم دیوونه میشم، من تحمل گریه هاتو ندارم.

 

منم دیگه تحمل این سکوت مرگبارو ندارم، دارم خفه میشم، لطفاشما اشک نریزید، حیف این گوهرهای باارزش نیست؟

 

تمام زندگیم، وجودم برای توهیچه.

 

همین، همین مهربونیتون.                               این مردحق داشت خاک کشورهارو الک کنه، سالهادنبالتون بگرده، تن به عمل نده و منتظرتون بمونه، این آدمهای بیرون حق دارن شیداتون باشند باتمام وجود دوستتون داشته باشن ووقتی فهمیدن چه اتفاقی برای شماافتاده خودشونو سراسیمه به اینجا برسونن، ازدلنگرانیه شدید اشک چشمشون خشک نشد، اون وکیل پدرانه خرج کنه،   دلنگرانتون باشه، بی تابی کنه وپنهانی برای دختری که دخترش نیستودخترم صداش     می زنه اشک بریزه ودائم سربه سجده باشه ودست به دعا، برای بازشدن چشمان سیاه دخترش.

میلاد باحرفهاش آتیشم زد،چشمهامومحکم بستموصدای هق هق گریم بلندشد.

میلاددستانمو محکم فشرد و ادامه داد، خاله، من فهمیدم پدرم چه مرد رذلی بوده، با کمک نامادریم چطوربامادرم بازی کردند، چه بلایی سرمادرم وخانوادش آوردند، همه چیزشو ازش گرفتند ودرآخر انداختنش گوشه زندان،   پانزده سال، مادرمن پانزده سال توزندان بودوتنها کسی که کمکش کرد شما بودید. فقط برای دوماه آشنایی وکمک کوچیکی که به شما کرد. شما سزای شوهرعوضی وزنشو دادید، چندین برابراموال مادرموبهش برگردوندید وازهمه مهمتر بزرگترین ثروت زندگیش که من باشم بهش برگردونید. به من هویت دادید، شخصیتمو

برگردوندید. تحصیل، قبولی دربهترین بهترین رشته و دانشگاه.  خاله من هرگزنمی تونم ذره ای از خوبی هاتونوجبران کنم، نمی تونم کاری براتون انجام بدم که به اندازه ی سرسوزن جبران زحمات شمابرای مابشه، تنها کاری که ازدستم براومدوبه فکرم رسید، این بودکه برم به دیدن معشوقتون.                   الآن ازپیش شوهر خالم میام، باهاش حرف زدم، براشون همه چیزو تعریف کردم،‌ ازشما وکارایی که برای ماکردید، ازاین چهار سال گفتم، اینکه خاله ملودی بهترین دختریه که توعمرم دیدم ومطمئنم خودتونم میدونید،اگرشمازجرکشیدید،خاله ملودیم صدبرابرشماکشیده، پدرش درست زمانی که بایددرکنارش باشه، محبت خرجش کنه، پشت وحامیش باشه، تنهاش گذاشت، مادرش براش مادری نکرد، ناپدریش درحقش گل کاشت، اون دوتا پست فطرت آتیشش زدن وخاکسترشوبه جاگزاشتن، تومردی کردیوخالمودوباره ساختی، قلبشو به تپش انداختی،   براش شدی دلیل نفس کشیدن، تپیدن دوباره ی قلبش، اگرمردی، اگرعاشقشی، اگرنفست به نفس بنده، ونفس کشیدنهای ملودیت برات مهمه؟چشماتوبازکن.                                                    خاله ملودی، لیاقت شماخیلی بشتر ا زاینهاست که خودتونوبه خاطرچندسال دوری و اتفاقهایی که برای شوهرخاله افتاده، مقصربدونیدو سرزنش کنید.

 

بابازشدن دراتاق، میلاد ازروی تخت بلندشد وپشتو به درکردومشغول پاک کردن اشکهاش شد، منم سرمو پایین انداختم واشکهامو پاک کردم، دکترعلویان به همراه امیرارسلان ودوتا خدمه ویک پرستاربودندکه داخل اومدند، دکترنگاهش که به ماافتاد، مکثی کردونگاه موشکافانه ای به ما انداخت وخیلی زود نگاهشو گرفتورو به خدمه دستورداد تخت ودستگاههارو باهم به آرامی داخل بیاورندوپشت سرآنها سودابه داخل اتاق شد.میلادکه نیم رخش به طرف دربود، بادیدن مادرش همونطورباسری پایین به طرف دررفت، سودابه متعجب پرسید: میلاد، مامان گریه کردی؟ میلا پاسخی ندادوازاتاق خارج شد، اون موقع سودابه نگاهی به من انداخت و وچشمانشو تنگ کردتا بانگاه کردن به چشمان من چیزی دستگیرش بشه، برای اینکه حواسشو پرت کنم رومو به طرف دکترچرخوندم ، لبخنددرشتی زدموگفتم:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸۳

دکتر، شما هم دیگه داره کم کم سنتون بالا میره، امیدوارم خیلی زود زوج خودتونوپیداکنیدوپدرمادرتوبه آرزوشون برسونید. دکترهمانطورکه مشغول برسی دستگاه های وصل شده به امیرارسلان بودزیرچشمی نگاهی به سودابه انداخت و انشااللهی گفت.

 

اگرخدابخوادوطرفم قبول کنه، همین روزهاآرزوشونو برآورده می کنم.

 

لبخندازروی لبام جمع نمی شد،یه بوهایی ازقبل برده بودم، ازکل کل هایی که می کردند، کوتاه اومدن دکتروپاپیش گزاشتنای دوباره سودابه ای که من میشناختمش ومی دونستم این نوع رفتارهاازاوبعیده، آن زمان بودکه متوجه ی حس هایی بینشون شده بودم. باپان جمله دکتر، به سودابه نگاه کردم تا عکس العملشو ببینم، خط بالای پیشونیش، تیره ترشدن رنگ عسلیه چشمان زیباش، مشت شدن دستاش، نشان دهنده ی حرس وعصبانیتش بود، من اگر سودابه رونشناسم که ملودی نیستم.
برای اینکه بیشترتحریکش کنم تایه تکونی به خودش بده، روبه دکترگفتم: اِوا! جدادکتر، واقعا غافلگیرم کردید،  شماکه کسیواینجا           ندارید، اگرمنوبه خواهری قبول دارید؟اون خانم خوشبختو به من معرفی کنیدمن خودم میرم براتون خواستگاری و مطمئن باشیدتاجواب مثبتونگیرم، دست ازسرش برنمی دارم.


شمالازم نکرده خواهری کنی،همین که خواهرِ منیو داری هروز منو دق میدی کافیه، دراین چندروزبه خاطر جنابعالی هزاربارمردیمو زنده شدیم.«اول یه نگاه به خودش نمی ندازه»  بروزندگیه خودتوجوش بده، لازم نکرده برای آقااای دکتر بری خواستگاری. ایشون صبرکنن تا پدرو‌مادرشون تشریف بیارن.

 

سودابه خانم، مشکل شمابامن چیه؟ حالاکه خانم دکترمیخوان برای من خواهری کنندشمانمی زارید؟

 

نه نمی زارم، گفتم که برو زنگ بزن خانوادت بیان، پدرتون که خوب بلده نقشه بریزه دونفرو به هم برسونه.

 

شما درست می گید،پدرم خوب بلده نقشه بکشه دونفرو به هم برسونه،  خوب نقشش یه جورایی پیچ‌درپیچ شدو یکی دیگه جای اون دختر توقلبم نشست وروی این قلب(دکتردستشوچندبار برروی قلبش زد)اسمشو مُهرزد. درضمن الآن نمیشه، می ترسم تابه پدرمو مادرم اطلاع بدم وبرای خواستگاری کردن به اینجا برسن، بانوی زیبام ازاینجابره، اصلانظرتون چیه شما
خودتون برای من بریدخواستگاری؟

 

دیگه تحمل نکردموزدم زیرخنده،ازهمون خنده ها، خنده های دلبرانه ای که رد لبخندو‌روی لبان نفسممی نشوند.


توچرامی خندی، دقیقا کجای حرفشون خنده داشت؟ جناب دکتر، حدخودتونو بدونیدتایه کتک‌حسابی مهمونتون نکردم، الآنم خیلی سریع ازاین اتاق بریدبیرون؟

 

شرمنده سودابه خانم....

 

سودابه خانم نه،خانم مشکات، بگوتازبونتون عادت کنه.

 

بله خانم مشکات، امافکرکنم بنده دکتر هستم و شماهمراه بیمار، هرچند که این بیمارستان نیاز به همراه بیمارنداره، منم الآن دارم وظیفموانجام میدم واگرشما ناراحتید بفرمایید.

 

اگرفکرکردید من کم میارمومیرم بیرون خیلی اشتباه کردید، اینجا اتاق خواهرمنه، منم تاآخرش می مونم.

 

دکترعلویان بابی خیالی شونشوبالا انداختو‌گفت: اوکی بمونید، فکرکنم بنده زورم به شما نمی‌رسه، اول که پدرموخوب مستفیظ کردید، حالا هم که هربارمنو می بینید انگارکار خلافی کردم که منومی بینید  می بندینم به تیربار.اگر بنده پیش قدم بشم برای رفع این مشکل وشماروبرای شام به رستوران دعوت کنم، این مشکل حل میشه؟

 

شما خیلی پرو تشریف دارید،جواب دعتوتتونم خیرِ، شماهم بهترِدختری که اسمشو روی قلبتون مُهر کرده دعوت کنید.

 

وای عجب سناریویی،ای کاش دوربین داشتمو این صحنه هاوصحبتهاشونو براشون ضبط می کردم.
دکتر قدم‌های بلندومحکمی برداشتو به طرف سودابه رفت‌ودرست چندسانتیه سودابه ایستاد، سودابه با چشمهای درشت شده ازروی تعجب وناباوری سرشو بالا گرفت و به دکتر زل زد ودکتر بلعکس سودابه.
وااای،خدای من، آن زمان با آن چشمان درشت عسلیش چقدرخوردنیو نازشده بود، یعنی دکترچطورمی تونست تحمل کنه تا به آغوشش نکشه.

خوب دارم همین کارو می کنم خانم سودابه مشکات، عشق من، تنها زنی که اسمشو روقلبم مُهرکردِ، دعوت منوبرای شام در رستوران قبول می کنید؟

 

مَ، من، چی، شُ، شما....

 

سودابه بقدری شکه شده بود که نتونست کلمه ای حرف بزنه چه برسه به جمله، عزیزکم، خجالت کشیدوسریع ازاتاق بیرون رفت، دکتربانگاهی درمانده برگشت به من نگاه کرد.

 

تا حالا دکترو اینشکلی ندیده بودم وبرای همین، صورت خیلی با مزه ای پیداکرده بود، لپماو‌ازدرون گازمی گرفتم که نخندم تا ناراحتش نکنم. برای وقت کشی وآرام‌کردن خودم دستمو بالا آوردم، با انگشت و بازو بسته کردن چشمم کارشوتأیید کردم.

 

نگران نباشیددکتر،من ملودیم، شما ازالان شوهرخواهرمنید.
قانون اول، هرکی بامن دوست شدیاخواهرو برادر، صدازدن به نام فامیلی، خانم، اسم با پسوند پیشوند نداریم فقطو فقط ملودی، حله؟

 

قبوله.

 

خوب برادرم، برای امشب میزو رضرو کن، ماشینو میفرستیددم دربیمارستان، و خریدانگشتر، یه ایده ی توپ برای پیشنهاد خواستگاری، سودابه هم بامن.

دکتر زوق زده لبخند پهنی زدو مثل جوان‌های بیستو پنج شش ساله، به طرفم اومدو بغلم گرفتو پیشونیمو بوسید.

چشم خواهری، تماس که گرفتم یعنی ماشین پایین منتظره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۴

خداروشکر،خدمه وپرستاران داخل اتاق، زبان مارو متوجه نمی شدن، کل کل کردناشون، ابرازعشق‌ودعوت به رستوران، وگرنه دیگه واویلا بود. سودابه که ازاتاق خارج شد ودکتردرمانده به من نگاه کرد همزمان با اشاره دست آنهارو مرخص کرد. نگاهی به امیرارسلان انداختم، بادین صورت پرجذبش که الآن به آرامی روی تخت خوابیده بودلبخندی زدم، دستمو به دسته ی فلزیه سِرُم تکیه دادم وازروی تخت پایین آمدم، وااای سرم، سرم گیج رفت، دست راستموتکیه به تخت  دادمو چشمامو محکم بستم، وقتی که حس کردم بهترم به کنارتخت امیرارسلانم رفتم. دلم برای دیدنش یه ریزه شده بود، نمی دونم چنددقیقه محو     صورتش‌بودم، دل کندن ازاین مردبرام سخت بود، به طورخیلی غیرارادی خم شدم وگوشه لبشوبوسیدم،چیزی درونم لرزید، بدنم گُرگرفت،سرعت تپیدن قلبم بالا رفت، آوارشدم روی صندلی کنارتخت، پیشانیمو روی ساق دست وتخت امیرگزاشتم. صدای گوبش قلبمومی شنیدم،به نفس نفس افتاده بودم، خدای من این چه حسی بود؟ نمیدونستم گریه کنم یاخوشحال باشموبخندم؟  همانطور که سرم روی تخت بود انگشتان لرزانمو برروی لبانم گزاشتم ولمسشون کردم، بافکرکردن به کاری که کردم ازیک طرف خجالت کشیدم واز طرفی دیگر باگاز گرفتن لبم میخواستم مانع لبخندی که می خواست روی لبانم بشینه بشم اما نمی تونم که به خودمو وقلبم دروغ بگم، این بوسه یه حس شیرینی داشت که برای اولین بار تجربش کردم. ازآن شیرینی‌هایش که همیشه زیر دندان می ماند.   یکم که گذشت وحس کردم باخودم کناراومدم سرمو بلندکردم، نمی تونستم مستقیم به صورت امیرنگاه کنم، خوب هنوز خجالت می کشیدم. برای اینکه از فکر بوسه بیرون بیام واز تپش‌های تندقلبم کم بشه گفتم: راستی، امیرم شنیدی امروز با سودابه ودکتر چه تراژدیه باحال وتماشایی داشتیم؟ من که کلی جلوی خودمو گرفتم نخندم اما اون یه دفعه رو نمیشدکاریش کرد، اِ، امیر، گیرنده دیگه، قبلا گفته بودم،  وقتی خودمون هستیم  دوست دارم خودمون باشیم. دائم غرنزنی ملودی، آداب حرف زدنورعایت کن وچشم غره بری، خودت که بهترمیدونی من از جذبه چشمات بیشترخندم می گیره تا بترسم.خوب قبولِ هیزُمِ این آتیشوزیادکردم اماقبول کن اگرمن کاری نمی کردم اینا هنوز داشتن اَره  می دادن تیشه می گرفتن. سودابه دوست منه ومن خوب میشناسمش، اگه به یکی گیر بده، تاطرفوبه غلط کردن نندازه دست برنمیداره، بخوصوص که الآن گیرداده به این دکترکچل بدبخت.

 

اول کچل خودتی،  الآنم که به حسابت رسیدم دیگه هیزم به آتیش هیچ کسی نمی ریزی.

 

هههییی، سودابه ترسوندیم، یه اِهنی، اوهونی، چیزی.

 

یه اهنی اوهونی نشونت بدم که کیف کنی.

 

نه توروخدا، سودابه جونم، یکم رواعصابت مسلط باش، وضعیت منم درک کن، من تازه ازICY به بخش منتقل شدم.

 

برای چی این کاراحمقانه ای روکردی؟

 

کارمن احمقانه است یاتو؟سودابه، چشمات، رفتارهات، داره دادمی زننددلت برای دکتررفته، چراداری خودتوگول می زنی؟

 

دل من غلط کرده، همون یه بارکه برای اون عوضی سُرید، برای هفت پشتش کافیه.

 

باورم نمیشه! سودابه توهمون دخترتحصیل کرده وتاجرموفقی؟ تودکتروبامسعودمقایسه می کنی؟

معلومه، همشون مثل همدیگه ان.

 

جداً؟ اگراینطوریه پس امیرارسلانم یکی مثل مسعود مثل دکتر، من الان اینجاچیکارمی کنم؟ به چه امیدی منتظربازکردن چشماش نشستم؟  منم پس خُلم، برم پِی زندگیم، به روال گذشته، کارکردن مداوم، شیفت پشت شیفت، تغذیه نامناسب، خواب درحد دو سه ساعت، نداشتن امید، چطوره؟

 

توبیجامی کنی، امیرارسلان فرق می کنه، اون برای توخودشو به آبوآتیش زد ، امیرارسلان ثابت شدست.

آهان،الآن متوجه شدم، پس شماهم دلتون نازکردن می خوادودکترم بایدخودشوبرای تو به آبوآتیش بزنه، درسته؟ تویه احمقی، سودابه ای که من می شناختم نیستی، سودابه داخل زندان کجا، این سودابه ای که روبه روم ایستاده کجا، منوببین، ازاشتباه احمقانه ی من درس نگرفتی؟ من چندسالم بود؟به خاطریه دروغ چهارسال ازعمرهردومونوحروم‌  کردم ووقتی دیدمش که دراین وضعیته، ترس ازاین داشته باشم که آیاچشمهاشوبازمیکنه؟ منو درحسرت دیدن دوباره چشمان بازخودش میزاره؟ ویاخدا رویِ خوشبختیو بهم نشون میده؟هرلحظه ازخودن می پرسم،  یعنی منم مثل خیلی از دخترهای دیگه می تونم دستمو دردست مردی بزارم که تمامِ هستیمه و درکنارش بایستمو با تمام وجوددادبزنمو بگم، خدا من خیلی خیلی خوشبختم.

الآن تومی خوای ناز کنی؟ چندسالته؟چندساله داری تنهایی زندگی می کنی؟ کی می خوای باترست روبه روبشین وکناربیای؟سودابه ی داخل زندان که شجاعت، صبوری، مقاومتو یاد من داد، همون سودابه ، نمونه یه زن کاملِ شکست ناپذیرکو؟ کجاست؟ چرا نشونم نمیدی؟

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸۵

من دردم چیزدیگه ایه، اگر دکترازگذشته ام باخبربشه؟ بفهمه من پانزده سال در زندان بودم چی؟اگررهام کنه؟ اگردست ردبه سینم بزنه چی؟

 

به درک، جواب منوبده، توخلافی کردی؟ اشتباهی ازت سرزده؟ ازچی می ترسی؟ گفتی مسعود، داری میگی دکتر، حرف از تفاوت وعشق واقعیوپرسیدی آره؟جاش ایجاست، دوباره سودابه واقعی شو، خودتوبرای امشب آماده کن، شاموکه خوردین بادکترحرف بزن، ازگذشتت بگووهرچیزی که بایدبدونه، اگرعشقش به توواقعیت داشته باشه و توبراش مهم‌ترازهرچیزی باشی، گذشتت ذره ای مهم نیست وگرنه بهتره برای همیشه اززندگیت حذف بشه، اماتوچندسال دیگه مثل الآن من، دائم درعذاب وجدان این نیستی که چراشانستوامتحان نکردی.

 

سودابه به حرفهام گوش داد وبه هتل برگشت برای آماده شدن ورفتن به رستوران، به دکترپیام دادم ماشینی که قراره بفرسته دم بیمارستان بفرسته دمِ هتل وفعلا پیشنهادخواستگاری ودادن حلقه روکنسل کنه چون سودابه قبل ازشنیدن پیشنهادصحبتهای مهمی داره.

شب، بعدازآخرین چکاپ من وامیر ارسلان درکنارتختم نشستم،دلم نمیودم دریک اتاق باشیم، هرچند منم مریض بودم وعمل کرده بودم،  برروی تختم بخوابم. به کنارامیرفتم وخیلی ناگهانی وغیرارادی خم شدمو گوشه ی لبشو بوسیدم، وای من چیکار کردم؟ بااینکه امیربیهوش بوداما داشتم ازخجالت می مردم اما اون حس شیرین وزایدالوَصفی که برای اولین بارداشتم تجربه می کردمو نمی تونستم انکارکنم واین شد بدترین عادت شیرین من.

***

لبموگوشه ی لبش گزاشتم، آرام اماعمیق بوسیدم. همانطور‌که روی امیرارسلان نیم خیزبودم زمزمه کردم:اگرمی دونستم بوسیدنت اینقدرشیرینومزه داره اصلا به حرفت گوش نمی‌دادم و دنبال انتقام نمی رفتم، اغفالت می کردم وباورکن الآن دومین بچمون توراه بود، به جون خودمون. ازحرف خودم خندم گرفت وتک خنده ای کردم.

کمرراست کردمودروی صندلی نشستم، این کمارفتن توهم برای خودش حُسنهایی هم داشتا، ببین اگرالآن بیدار بودی من  نمی تونستم باخیال راحت این حرفها و بهت بزنم؟نه، اصلا، اماالان هم می بوسمت وهم بدون هیچ خجالتی حرفهای عاشقانه میزنم.وای امیر!یه چیزی یادم اومد، رقص لامباده ای که برات کردمویادته؟ اگربیداربشی قول میدم همین جا، تو همین اتاق یه مدل خفن ترشو برات برقصم.

تازه فهمیدم چه قولی دادم،انگشتاموداخل موهام کردمومشغول خاروندن پوست سرم شدم،میگم امیر، چیزه، اوووم، میشه این قولوبشکنم؟ نه اینکه بلدنباشما نه، خوب ببین، چیزه، یعنی اگراینجابرقصم، اصلا فکرنکنم، یعنی، مطمئنم به پوشیدن لباس عروس نمی رسه، یه فکری، برای سوپرایز شب عروسیمون چطوره؟آنقدرحرف زدمو به چرتوپرت گفتنام ادامه دادم که اصلا متوجه نشدم که کی چشمام گرم شدو به خواب رفتم.

***

سلام ازکی اینجایی؟ 

 

بزارکمکت کنم.

 

ازخواب که بیدارشدم سودابه روبا چشمانی قرمزدرکنارخودم دیدم، معلوم بود ازوقتی ازرستوران بیرون اومده تا خودصبح گریه کرده.

 

چرانشستی؟یکم هم خودت کمکم کن تا بلندت کنم بری سرویس تادستوصورتتو بشوری.

 

سودابه؟حرف بزن ببینم، باچشمهات چیکارکردی؟سودابه بازداشت کارخودشو می کرد که دستشو محکم گرفتم وازخودم جداش کردم.بشین سودابه،همین الآن درمورددیشب حرف بزن ببینم، چرا حالوروزت این شکلی شده؟

 

بازخیالاتی شدی؟پاشو،پاشو بااین صورت نشسته جلوی روی من،داره حالم بد میشه.ا

 

توجهی نکردم وباسکوت به صورت وچشمهاش خیره شدم، میدونست نمیتونه دربرابر من مقاومت کنه، اشکی ازگوشه چشمش روی صورت زیباش روان شد، روی صندلی نشست و مهرسکوتوشکست.

 

دیشب تورستوران اولش همه چیزخوب بود، پژمان خیلی خوشتیپ شده بود.

 

به دستهام خیره شده بود.بادستمال کمی ازاشکهاشو پاک کردوادامه داد:

 

با دیدنش قلبم داشت ازسینه ام می زدبیرون، صدای گروپ گروپ قلبم به قدری بلندبودکه حس می کردم که پژمانم داره می‌شنوه وبرای همینه که اینشکلی به من خیره شده،هردوکلماتوگم کرده بودیم.

 

سودابه به همراه اشکهاش تک خنده ی تلخی کرد.

 

ملودی، اصلا باورت نمیشه!دکترعلویانی که همه ازش می ترسن ویه جورایی ازنزدیک شدن بهش دوری می کنند اینقدراحساسی باشه، بعدازسفارش شام درخواست رقص دادودستمو گرفت وبه وسط پیست رقص رستوران برد، باشروع آهنگ دستاشونرم دورکمرم حلقه کرد.انگار یه شاخه گل درون دستاش گرفته نه یه آدم.

 

سودابه به اینجای صحبتش که رسیدچشماشوبست وسکوت کرد،لبخندروی لبانش نشست.عجب صحنه ای، چشمانی اشکی ولبانی که به لبخند بازشده.سودابه رابه خوبی درک می کردم، به امیرارسلانم نگاه کردم که باصدای سودابه توجهم به اوجلب شد.

 

پژمان ازعشق گفت، ازسریدن دلش،اززمان هک شدن تصویرصورتم درذهنش واسمم درقلبش.ملودی دراون لحظه توابرها بودم، شده بودم سیندرلا در آغوش شاهزاداَش اما...

صدای هق هق سودابه اوج گرفت. سودابه عزیزم، ببین منو، آروم باش، چیزی نشده که، سودابه جان، خواهری، تورا به جان من، گریه هات داره جان منومی گیره.

 

چطورآروم باشم؟ توبهترازهرکسی منودرک می کنی؟ازیک طرف بهترین حس دنیاروداشته باشی وازیک طرف دیگه، مغزت دائم بهت یادآوری کنه تویه گذشته ی تلخ داری وبایدتعریف کنی و تاچنددقیقه ی دیگه همه این حساهای خوب، برات میشه یه خواب، روئیا، یه خیال.

 

سودابه.

 

هییییس، خواهش می کنم ملودی، هیچی نگو، بزارحرف بزنم وخودموخالی کنم وگرنه منفجرمیشم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸۶

سودابه رو در آغوش گرفتم تا گریه کنه و به خودش بیاد، یکم که آرام ترشد ادامه داد: بعد از شام گفتم باید درمورد مسائلی باید با شما صحبت کنم.
حرف زدم، ازوقتی بامسعود
آشنا شدم تا زمانی که تو منو اززندان آزادکردی و من تجارت خودمو شروع کردم.
حرفهای که تمام شد تازه جرئت کردم به صورتش نگاه کنم، پژمان دیگه اون پژمان نبود، رنگو روش پریده بود، به وضوح وخامت حالشو درون صورتش، بخصوص چشمان خاکستری روشنش می دیدم.
پژمان بدون هیچ حرفی ازروی صندلیش بلند شدو با شانه هایی که استواری قبلو نداشت رستورانو ترک کرد.

عزیزم، دکترهرتصمیمی بگیره توباید به اون و تصمیمش احترام بزاری، اما باید قبول کنی برای دکتر، گذشته تو چیز کوچیکی نیست و شنیدنش واقعا شکه کنندست، اینکه بدون هیچ حرفی ازرستوران بیرون رفته درکش کن، شکه بوده.
بهش زمان بده تا فکر کنه، گذشتتو برای خودش حلاجی کنه و باهاش کناربیاد.

 

اگه منونخواد؟

 

لبخندی زدمو دست بردم و مرواریدهای با ارزشی که زیرچشمان خورنگش نشسته بود پاک کردم، عزیزم دیروز ما به هم چه صحبتی کردیم؟ مگه نگفتم وقتی تمام ماجرا رو‌که تعریف کردی یا این موضوعو می پذیره و قبول می‌کنه، و یا نه.
اگر قبول کرد یعنی عشق خالص به خواهریه خوشگل من و اگر هم نکرد، خوب نکرده و این نشونه ی بی لیاقتیشه و تو دوباره داشتی یه مسعود دیگه ای به زندگیت راه می دادی.

ملودی، توچطور می تونی با چند جمله ایقدر خوب آرومم کنی؟ خیلی دوستت دارم.

سودابه گونمو بوسید و منو محکم در آغوش گرفت که نزدیک بود از پشت روی تخت پخش بشم که سریع خودمو کنترل کردم. هی سودابه ی دیوانه، قصد کردی اینبار تو ‌منو ضربه مغزی کنی؟
***
روزبعد دکتر علویانو
دربیمارستان ندیدیم، ای وای که این سودابه داشت خودشو از درون         می خورد و در آخرطاقت نیاورد و‌
منو مجبورکرد که از دکتر الینگتون بپرسم و دکتر هم آب پاکیو ریخت روی دست سودابه.
آقا پژمان عاشق، مرخصی گرفته و درجواب تعداد روزهای مرخصیش گفته: نمی دونم و وقتی حالم خوب شد برمی گردم.
چند روز‌گذشت و خبری از دکتر نبود، بمیرم برای سودابه، حرفی نمی زد اما ازدرون داغون بود و از بس داشت خودخوری می کرد و ‌استرس داشت حالو روزخوبی نداشت.
میلاد روز دوم بود که دیگه تحمل نکرد علت حال خرابشو پرسید و جوابشو گریه های مادرش و پناه بردن به اتاق دریافت کرد، میلاد ترسیده و عصبانی به پیش من به بیمارستان اومد و من همه ی ماجرا برای تنها مرد خواهرم تعریف کردم، میلاد پسری نبود که ازروی احساسات تصمیم بگیره، درک بالایی داشت، باشنیدن دل دادن مادرش به یه مردآن هم بعداز سالها نه تنها ناراحت نشد بلکه خوشحال شد و از من خواست بادکتر الینگتون صحبت کنم وآدرس دکترعلویانو بگیرم. وای که من دردرک کردن و فهمین این پسر درعجبم و‌ او روز به روز منو ماتو مبهوت رفتارجنتلمنِ نانش می کرد.
چندروز بعداز دیدار میلاد و دکتر، دکترعلویان به بیمارستان اومد و خواست منو سودابه و میلادو درجلوی کریدور بیمارستان ببینه، سامان وآقای دانایی که برای ملاقات اومده بودن  درکنارامیرارسلان موندن.
وآن روز چه روز پرخاطره و زیبایی بود.
دکترجلوی کادر بیمارستان، بیماران، دکترایی که برای دیدار مریض هاشون اومده بودند و ما حلقه به دست جلوی سودابه زانو زد و با گفتن یک بیت شعر از سعدی درخواست ازدواج کرد و سودابه ی من هیجان زده، خوشحال و باچشمانی پراز اشک ازروی شوق با کمال میل، حلقه ی ازدواج دکتروپذیرفت.

سودابه رو درآغوشم کشیدم و چند بار بوسیدمشو بهش تبریک گفتم و درآخر براش آرزوی خوشبختی کردم،.

ممنون ملودی، من پژمان و حسی که الان داریمو مدیون تو هستم.

براش پشت چشمی اومدم، لوس، به طرف دکترچرخیدم ،برادنه بغلش کردمو بهش تبریک گفتم.
خوشحالم که تصمیم درستی گرفتین و الآن چنین الماسی قسمتتون شده، قدرهمو بدونید، اما اگر بفهمم به خواهرم از گل نازگترگفتی بامن طرفی.

 

مگه میشه من به قول شما به الماس خودم ضربه بزنم، مطمئن باشید بیشتر
ازجونم از خواهرت مواظبت می کنم.
بازدن ‌لبخند و تبریک دوباره و عذرخواهی، به طرف اتاق امیرارسلان رفتم، من زن حسودی نیستم اما دلم به حال زندگیه خودم و امیرم سوخت و الآن تنها چیزی که می خواستم فقط بودن درکنار عشقم بود.
درزدمو داخل شدم، سامان و دانایی بادیدنم از روی صندلی بلند شدن. معذرت می‌خوام که طول کشید بلاخره خواستگاری خواهرم بود و دیدن این لحظات یکی از آرزوهام.

این چه حرفیه دخترم، خانم مشکات حق به گردنت داره و تو باید در هر مرحله اززندگیت درکنارش باشی.

خواهری، حالا چرا اینقدر زود اومدی؟ ترسیدی امیرارسلان جونتو بخوریم؟پیش خودت نگفتی کسی حاضر نیست این گوشت تلخو به جز خودت انگشت بزنه چه برسه بخوره.

 

اخم هامو توهم کشیدم، جرئت پیداکردی آقاسامان، می بینی آقا شیره خوابه حوس کردی بادمش بازی کنی؟ به فکر بیدارشدنشم باش که من قرارنیست چیزی پنهان کنما.

نه جون آبجی، غلط کردم، شکر خوردم، جون من اگرآقا بیدارشد و ‌براش تعریف کنی، منو با آقا در ننداز.

ویرایش شده توسط نارسیس بانو.arabzade
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...