رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

مجموعه دلنوشته دلم برايت تنگ ميشود|Atlas_saکاربرنودوهشتیا


Atlas _sa
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.pngعنوان: مجموعه دلنوشته‌‌ دلم برايت تنگ ميشود 

نويسنده : Atlas_sa كاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: تراژدی، عاشقانه

خلاصه:

تو مي‌خندی بدون هیچ تردیدی عازم می‌شوی.  خوشحالی ولی ما گریه کنان پشت سرت آب می‌ریزیم.  راهی  می‌شوی،  می روی،  کاری که همیشه انجام می‌دهی خب آمدن که بلد نیستی؛ حداقل کمی ماندن یاد بگیر! 

مقدمه:
قول می‌دهی عاشقم  نشوی؟  قول می‌دهی  وقتی  که  می‌روم  جلويم را نگيری؟ حتی برای خداحافظی  هم نیايی؟!

عمر كوتاه من فرصتی  برای  شادی  كردن ندارد؛ زمانی  هم برای  غصه خوردن نیست  پس فقط بيا اين چند ماه، يا چند روز يا شايد چند ساعت را فقط زندگی كنيم، باشد؟ نه،  نمی‌خواهد چيزی بگويی!

 چشمانت از فرط دوست داشتن خيس مي‌شود و زبانت به دروغ قول می دهد.  ببين، کاری ندارد! دستت را كه رها كردم برگرد و برو، خيلی هم آسان!

آن وقت ديگر چيزی  برای  از دست دادن نداری، چون من را نداری، آخر می دانی من  رفتنی ترين موجود این عالم هستم، پس به جای اينكه توسط من ترک شوی؛ بهتر است كه زودتر خودت من را تَرک  كنی و  از سرنوشت مقدر و تلخ من نجات‌یابی  عزيزم!

 

@مانشMansh @فاطمه شبان @فاطی.ع.م @-Atria- @-Madi- @-mAhsA.86- @-Tehyan- @FAR_AX @Farinaz @melcmy @melika_sh @Melika.Y @amitis98ia @_Zeynab @_mona.brm_ @_Ghazal @NAEIMEH_S @Najmeh @nazi nima @Imaryam @DrHESS8 @banouyehshab @Bhreh_rah @Gisoo_f @شقایق.نیکنام @سوگند @هانی پری @Elistar1213 @SaNiA18 @Sara @Satiyar @negin yazdani @DrHESS8

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 33
  • تشکر 2
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسم دلنوشته : منتظر عاشق 

نويسنده :Atlas_sa كاربر نودو هشتيا  
‌مردم اين اطراف من را می‌شناسند. می‌دانند؛ هر عصر روی چمنزار‌های ريل قطار می‌نشینم و منتظر هستم.  روزی که رفتی را یادم می‌آید، گفتی:

- برمی‌گردم.

دستی تكان دادی و در حالی  كه كوله‌ی سبز رنگ ارتشی‌ات را بالا می‌انداختی، آرام سوار قطار شدی. حال سال‌هاست كه بازنگشته‌ای. تعداد عصرهايی که اينجا نشسته‌ام، از حسابم خارج‌ شده است. تو بهار رفتی؛ وقتی  كه پدر زير درختان شكوفه زده باغ را بيل می‌زد. هنگامی‌ که  روی موهايم شكوفه بادام می‌گذاشتی. ولی شكوفه‌ها تبديل به ميوه شدند، بابا باغ را چيد و فروخت؛ حتی خزان پاييز هم به تن درختان زد و زمستان هم شاخه‌هایشان را عريان ساخت؛ اما تو نيامدی.

قطار هم هزاران بار به ايسگاه قديمی ما برگشت؛ افسوس که هيچگاه تو را با خود برايم نياورد. می‌دانی؛  مادر برايم راديوی كوچكی گرفته است، می‌گوید:

- به جای اينكه هر روز كنار ريل، به انتهای افق چشم بدوزی، به اين گوش بده!

 راديو خبر های جنگ را مي‌گويد.  آن  قوطی فلزی، خبرهای درد را همیشه می‌دهد.  می‌توانی از درونش خبر آمدن يا نيامدن عزيزت را بشنوی.‌  دوباره خورشيد غروب كرد؛ تو نيامدی. دوباره مادر غر زنان، دنبالم آمد تا من را به خانه بازگرداند؛ اما باز هم چشمان عاشقت را نديدم.

باز هم راديو باتری تمام كرد؛ بدون اينكه اسمت را از دهان مرد داخلش بشنوم. با همه ی اين‌ها من باور دارم؛ یک روز برمی‌گردی.  يک روز از راه می‌رسی؛ من را داخل پيرهن سفيد ابريشمی‌ام می‌بینی؛ حتما شكوفه های بادام را هم روی موهای بلند موج دارم می‌کاری، با دوستان به كليسا می‌رويم و عشمان را جشن مي‌گيريم، من اميدوارم آری، من   هنوز منتظر هستم.

@mahdiye11 @Bhreh_rah @banouyehshab @فاطی.ع.م @DrHESS8 @Damon.S_E @مانشMansh

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری🌻زری‌بانو

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماشين زمان 
نويسنده :Atlas _sa کاربر نودهشتیا 

بيا، به خاطرات گذشته باز گردیم!  من در ذهنم يک ماشين زمان ساخته‌ام؛ هر بار كه غم به سراغم می‌آید، سوارش  شوم واز اين جهانِ پر شده از حقيقت های تلخ، فرار می‌كنم.

می‌‌روم به سوی گذشته ی زيبا به خنده های از ته دل به خانه قديمی و سبز پدربزرگ، ياد لحظه اي كه با استراب كودكی پشت ديوار پنهان می‌شدم تا بيايی و مرا بيابی.
آری حالا هم گم شده‌ام، اما نه برای پيدا شدن، فقط به خاطر اينكه توسط تو پيدا شوم. دنبال كسی هستم كه مرا هميشه می‌شنيد و در هر كجای اين دنیا می‌يافت. 

ببين! من نيستم، حالا منتظرم كه بيايی. پس كجايی جويای من؟ نه بگذار عاشقانه تر صدايت بزنم شايد اينبار آمدی،  كجايی؟ جانان من! 

@K.A @kimia.sagharchi @Delito @SaNiA18 @sanaz87 @sara.s312 @Viow𖣘 @valor.adler @Viyana @دخترخورشید @nazi nima @Masi.fardi @Nasim.M @NAEIMEH_S @Najmeh @Talatom @ToloAm @thezeynaw @Teimouri.z @negin yazdani @Negin @Lo_ghazal1 @آشوب @Mahfam @.Abi.AR @..Pegah.. @Healer @setare.n @banouyehshab @Bhreh_rah @melika_sh @Melika.Y @_Zeynab @-Atria- @Mana.H @Mahta1386 @-Madi- @M.M.MOSLEMKHANI @آیلار مومنی @آئیـSHMAـا @DrHESS8

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


كوچه ی  دلتنگی 

نويسنده : Atlas_sa كاربرنودوهشتيا



تو با دوچرخه از كوچه‌ی‌ ما رد می‌شدی؛ نوجوانی بيش نبودی، من كودكي ساده بودم. دختركی که هر صبح برايت دست تكان مي‌دادم و تو دلرحمانه، پاسخ چشمان مشتاق مرا می‌دادی. عشق آتشین ما از كوچه قديمی ما شروع شد،‌ از همان كلام خاموش چشمهايمان كه اصلا نمی‌دانست، دوست داشتن يعنی چه؟

هرصبح با صدای جير-‌جيرِ زنجير دوچرخه‌ات از پنجره اتاقم، خود را به بيرون خم می‌كردم تا تماشايت كنم، يادم هست وقتي پانزده ساله شدم تو ديگر از كوچه ما رد نشدي چون برای تحصيل وطن را تر‌ک كرده بودی؟!
آری؟ هم وطن! هم ... 

اصلا دلت  براي وطن تنگ نمی‌شود؟  برای محله‌ی قدیمی امان چه طور؟ راستی من ديگر بزرگ شده‌ام ؟ سال‌هاست كه رفته ای؛ حال من از پنجره خانه روبه رويی به كوچه می‌نگرم؛ چون دیگر عروس اينجا شده‌ام.

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 《به نام او كه می‌گرياند و می‌خنداند》

تو می‌نوازی و من می‌رقصم. گاه آرام و عاشقانه که چرخی میزنم به آغوشت می‌افتم. گاه رتیم موسیقیت چنان  تند می‌شود که من از شدت هیحان به پایت افتاده ام. صدای‌ سازت گاه، آنقدر غمگین می‌شود؛ که اشک چشمانم را به جوشیدن وادار می‌کند.

آه دلبرم!  تو چقدر با دل نازک  گوش‌های من بازی می‌کنی. خودت هم خوب می‌دانی كه فقط به تمنای آهنگِ تو، به رقص می‌ایستم.

حال، چند وقتی ایست که از سازت فقط، صدای درد می‌شنوم، صدای دلتنگی! راستی نمی‌توانی آهنگی بنوازی که صدای وصال بدهد؟ مثلا یکدفعه، بالرینی شوم که با سمفونی  بوسه های تو، به حركت درمی‌آید و روی صحنه زندگی، خودنمایی می‌کند، زیبا نیست؟

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری🌻زری‌بانو

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همچو مثال لیلی 

گمت کرده ام مثل مادری که درهیاهوی بازار دست کودک خردسالش را رها کرده باشد. ندارمت مثل سربازی تیر خورده که لبانش از تشنگی ترک برداشته، اما قمقمه اش خالی ایست. 
از دستت داده ام مانند بازی کامپیوتری که به مرحله اخرش رسیده باشی اما درست کمی مانده به برنده شدنت، یکدفعه برق برود!

از همه بد تر از دوست داشتن تو نا اميد شده ام همچون ماهي كه به تور صياد مي‌افتد و می‌داند كه عاقبتش جز مرگ  نيست.  جايت گذاشتم مثل دانش آموزی که تکلیش را در خانه گذاشته باشد و آمده باشد مدرسه 
به ناچار رهایت کردم مثل بازیکنی که به خاطر مصدومیت باید زمین بازی را ترک کند.

دیگر چه مثالی بزنم اری یادم امد معتادت شده ام  مثل یک بیمار که اگر قرص مسکنش را نخورد، ديوانه می شود  محتاجت هستم همچو کودکی که بلد نباشد بندکفشش را خودش گره بزند. 

خواستارت هستم به سان پدشاهی که چشم طمع به کشور همسایه را دارد. ازدستت شاکی ام به مانند پسر بچه ی تخسی که، توپش را مرد همسایه پاره کرده باشد.

سرت را درد نیارم من عاشقم  مثل یک عاشق مثل لیلی اما تو مجنونی نبودی که وقتی ظرفت را از سر ناز می شکستم بگویی «اگر برمن نبودش هيچ ميلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی!» تو با شکستن من زود رفتی، خيلی زود! 

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری🌻زری‌بانو

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بزم ماه و دلبر   
نویسنده :Atlas _sa

ماه رفت زير ابر، تو چشمانت را بستی وخنديدی. جيرجيرک ها از اين همه دلبری تو جيغشان درآمد. باد لابه لای موهايت چرخی زد و رفت، گل های حیاط عطرشان از تو امشب غرض گرفتند. حتی گربه حیاتمان هم برای تماشایت از پشت دیوار سرک کشید، شوخی که نیست دلبر ما، مهمان ما شده؛ آن هم برای خواستگاری. 

در اين بزم شبانه‌ی  ماه و دلبر، آیا  قلبم از فرط خوشحالی طاقت می‌آورد و صبح را می‌بیند؟ گرچه نبيند هم هیچ عیبی نمی‌کند. تو بالاخره اينجايی، تو آخر آمدی! بس که منتظرت ماندم؛ چشمانم عینکی شد و موهایم به کمرم رسید. خب بهتر؛ تو اینطور دوست می‌داری!

 بس كه قابلمه نذری  هم زدم؛ خدا دلش به رحم آمد. می‌دانستم؛ من به مادر سپرده بودم که حرم امام رضا، برایم دعا کند. ببین چه طور برای به دست آوردنت؛ با همه دست یکی کردم، من آش نذری هم زدم، مادر دعایم کرد و امام رضا پیش خدا پادرمیانی کرد. 

از جایت بلند شدی؛ میان حیاط با صفای ما چرخی زدی، گل رزی از باغچه چیدی و سمت من گرفتی، تا خواستم پیشکش عاشقانه ات را قبول کنم، دوباره مثل همیشه از خواب پریدم.

حال مانند هر صبح، من بودم خانه و حیاط بود، گل های رز هم بودند؛ حتی گربه شیطون هم بود، اما تو نبودی. ماه نبود، چشمانت هم همینطور، فقط تنهایی بود که در آینه  رو به رویم به من زل زده بود.

  او خود من بود، خودِ  تنهايم،  همان دختر با موهای پریشانِ بلند و تن لاغر که تو هیچوقت نخواستی‌اش!  تو فقط عاشقش کردی و یکدفعه؛ میان تمام تمنای دوست داشتنش در کوچه تردید، دستش را رها کردی و رفتی.

@Healer

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


تكه های وجود 
نويسنده :Atlas_sa كاربر نودوهشتيا

احساس  می‌کنم خسته‌ام، حس می‌كنم يک تيكه از وجودم را جا گذاشته ام، زير درخت آلبالوی باغ پدربزرگ، روی تاب درخت گردوی حياط مادربزرگ، شایدهم در چین چروک چشم های هردویشان.

نمی دانم؛ شایدهم به خاطر همین است که هر شب در خواب، دوباره در كوچه‌ای که درکودکی با بچه ها بازی می کردیم می‌دوم. دلم پر می‌كشد؛ تا دوباره به آن دوران برگردم. چقدر زود بزرگ شدم؛ بهتر است بگويم چقدر بد كه بزرگ شدم.

كاش هميشه مادر به زور من را از دوستانم جدا می‌كرد و غروب به خانه می‌برد. كاش دوباره با آن دوست كودكی ام كه اسمش را هيچ وقت يادم نمی‌آید، بازی می‌كردم، همان دختری كه بعدها شنيدم در نوجوانی، اين دنيا را ترک كرده و من هيچ وقت نفهميدم كه چرا، هميشه روسری می بست و چهره زردش ابرويی بر خود نداشت؟ بزرگ تر كه شدم فهميدم؛ سرطان داشت!

آه كه دلم مچاله می‌شود؛ وقتی دفتر خاطراتِ  ذهنم را مرور می‌کنم. زمانی‌ که با بهترین دوستم؛ راهی صحرای روستایمان می‌شدیم و شادمان پاهایمان را درجوی آب می کردیم و تکان می‌دادیم. دوست دارم دوباره همان آدم باشم. همان کودک که اصلا چیزی از تلخی های این دنیا نمی‌دانست و با نوشمک و بستنی کلِ دنیایش رنگی و اکلیلی می‌گشت. دلم می خواهد؛ دوباره بابا من را پشت وانتش سوار کند و من با شیطنت میوه هایی را که پدر بار زده را ناخنک بزنم و بخورم.

دلم برای روستایمان تنگ شده شاید باورش حتی برای خودم هم سخت باشد؛ اما دلم حتی برای ریل قطاری که از کنار روستای باصفای ما هم می گذرد یک ذره شده است. صد حیف که من حالا در نقطه ای دور از روستا و کور از ديدن زیبایی ها و رنگ ها ومزه های دلنشین نشسته‌ام.

آیا روزی برای همیشه به آن بهشت برمی‌گردم؟ نمی‌شود كودک برگردم؟  نمی‌شود دوستانم هم برگردند؛ فقط بخنديم و برای قايم باشک چشم بگذاريم؟ نمی‌شود دوباره از تهِ- تهِ دل احساس خوشبختی كنيم؟ !

@-Atria-  @مانشMansh @سوگند @نوازش @-Madi- @-Nightmare @Healer @Damon.S_E @Snowrita @Bhreh_rah @Nasim.M @Damon.S_E @afsoon @آذرباد @فاطمه کیومرثی @فاطی.ع.م

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا از خدا بخواه 
نویسنده Atlas_sa


از خواب بلند می شوم عاشقم، به خواب می‌رم عاشقم! صبح عاشقم، ظهر وشب هم همینطور. این چه دردی است که من هنوز دارم؟ مگر خودت نگفتی زمان که بگذرد فراموش می کنی. پس چرا من هنوز پیرهنت را پوشیده ام با عطر تو به خواب می روم؟ بگو چرا هر لحظه که چشمانم را که روی هم می‌گذارم تصویر زیبای تو برایم تداعی می‌شود؟

تو مقصری آری،تو محکومی!

تو اول آمدی، تو وقتی گريه می کردم حالم را پرسیدی و کاپشنت را روی دوشم گذاشتی تا سردم نشود. تو اول دستم را گرفتی و از هیاهوی حقیقت های تلخ به سوی شهر عشق و رویامرا  فراری  دادی، حال من چگونه تنها دراین دنیای خالی از رویا و خیال عاشقی زندگی کنم؟ من که دیگر نبودن تو بدیهی ترین واقعیت جهانم گشته است.

آری تو نخست مرا به عالم پرهيجان پر از آرامش دلداگي دعوت كردي بعد در اوج خواستن مرا ترک کردی عزیزم!

صبح ها به تراس می‌روم و زل می زنم به آسمان، تو انجایی دیگر بی معرفت. آن بالا در جایی دورِ- دور، شب ها ستاره می شوی و چشمک میزنی ولی روزها، امان از این خورشید؛ از پشت کوه قد علم می کند روشنی اش باعث می شود که دیگر ستاره ات را نبینم.

 بالاخره من هم می‌آیم. مطمئن باش تو را در دنیای پس از مرگ نیز جست و جو می‌کنم، سفر طولاني درپيش دارم، قلبم ديگر طاقت دوری ندارد. 

عزيزم تو ام مرا بخوان!  تو ام مرا از خدا طلب كن، دعا كن مرگ ما را به هم برساند همان مرگی که ما را ازهم  جدا کرد . دعا کن از دوست داشتنت بمیرم و به سویت پرواز کنم حتما اخم کرده ای از از خواسته های من رنجوری ولی خودت  که مرا می شناسی بدون تو سربار این هستی بی ارزشم. یک جان اضافه دارم که نمی خواهم بعدتو داشته باشمش.

باشد، دیگر ناشکری نمی‌کنم ولی لحظه ها خیلی دیر می‌گذرد، پس تو بگو چه طور برای رسیدن به  تو، همه این لحظه های هزار ساله را زندگی کنم؟!

@Fateme Cha @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @Weird @G.Ha @Elahe85 @pegah11z @p8366y @parina @Imaryam @Aramesh @Ariana @arrtahoor @Armiti @thezeynaw @S.u @sara.s312 @Sara @mahdiye11 @nightrage @دخترخورشید

@مانشMansh @سوگند @سحرصادقیان @فاطمه شبان @A..A @Hani_tavakoli @Healer @Bhreh_rah @bita.mn @Masi.fardi @-Madi- @SAHAR @-Nightmare @yaldaw @NAEIMEH_S @Narges.Sh @negin yazdani @Damon.S_E @K.A @m.azimi

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 4

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بايد كه عاشقت باشم 
نويسنده :Atlas _sa کاربرنودوهشتیا

احساسات! من که دیگر بوسیدمش گذاشتمش کنار. اما تو باور نکن. مطمئن باش پای تو که وسط باشد؛ احساسی و هیجانی می شوم و زبانم به لکنت می‌افتد و دستم به لرزد!

من را این طور نبین جوری رفتار می‌کنم که انگار از همه بالاترم انگار همه چیز رامی فهم اما تو باور نکن! من فقط ادای فهمیدن را در می‌آورم، مثلا همه می‌گویند با رفتنش کنار امده و عاقلانه دارد به زندگی ادامه می دهد حالش خوب است.

ولی من هنوز دلیل رفتنت را نفهمیدم من هنوز در موضوع عشق احمق ترین آدم جهانم. عصر ها کتاب هایم را باز می کنم درسطر به سطر ان ها دنبال تو ام. دنبال یک نشانه دنبال جواب، اما حیف که موضوع همه آنها عشق و عاشقی ایست و همیشه یکی از دو طرف می رود. محو می‌شود، گم می‌شود و دیگری می‌ماند با هزاران سوال با ميليون ها نیاز عاشقانه اش، دیگر خسته شدم از این سناریو تکراریِ دوست داشتن های موقت.

کاش یکی بیاید که تا ابد دوستم بدارد، مانند من که تو را تا نابود شدن آخرین ذره این جهان بلکه در آن یکی عالم هم قرار است که دوست داشته باشم، این سرنوشت من است. هر چقدر که از آن فرار کنم؛ آخر سر دوان- دوان به سمتم می آید خفتم می‌کند و می‌گوید یادت نرود که تو یک عاشقی!

انگار که شرطی شده ام؛ شرطی دوست داشتن تو. انگار که همیشه به فکر تو بودن تبدیل شده به یکی از عادت های بدم. كتاب می‌خوانم، گه گداری نقاشی می‌کشم با دوست صمیمی ام به گردش می‌روم. من، زندگی بدون تو را خوب ادامه می‌دهم، ولی فقط ادامه می‌دهم زندگی که نمی‌کنم. فقط صبح خورشید طلوع می کند و شب ماه می آید؛ من در میان این چرخه بی نهایتِ گذران عمر، گیر کرده ام، کسی نیست که بوسه ای به قلبم بزند و خوشبختی را درونش پنهان کند، ولی همان طور که به دست داشتنت عادت کرده‌ام؛ به نبودنت هم عادت می‌کنم. نداشتنت شده یکی از ویژیگی هایم گویی؛ شبی ام که هیچ روزی و روشنایی در خود ندارد و کسی هم از عدم وجود نور تعجب نمی‌کند. 

@Dr.Angel @Delito@negin yazdani

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


مرا به سوی آسمان هل بده

نویسنده :Atlas_sa کاربر انجمن نود هشتیا

 

تاب می خورم. موهایم روی هوا بلند می‌شود. پاهایم را می کشم تا به شاخه ی بالا دستی رو به رویم برسد. می خندم، تو نگاهم می‌کنی. نشسته ای و زل زده ای به من، به منی که هوای بچگی در خانه مادربزرگ به سرم زده است. تو ام این جا را خوب می‌شناسی. تو هم روزی روی این تاپ نشسته ای اما الان قد بلندت اجازه نمی‌دهد و هیکل سنگین مردانه ات حتما دل شاخه قدیمی گردو حیاط را می‌شکند. با شوق می‌خندم و مي‌گويم:

- چرا نشستی؟ بیا هلم بده!               

در حالی که لبانت به لبخند باز می‌شود؛ می‌آیی، پشت سرم می ایستی هلم می‌دهی. نمی‌دانم چرا دستانت که تنم را لمس می‌کند؛ قلبم می‌خواهد خودرا از تاپ بیاندازد و بی‌افتد در آغوشت.

نه بس است!  دل نازک من جنبه این کار ها را ندارد، اما دلم هم نمی خواهد كه بگويم كافی است.  آرام و متمادی مرا هل می دهی  و من به پرواز در می‌آیم. شاعرانه نیست دستان تو مرا به قلب آسمان سوق می‌دهد. پاهایم را با شوق تکان می‌دهم صدای خنده هایمان  گوش خانه قدیمی مامان بزرگ را پر کرده است، انگار دوباره من و تو، تبدیل شدیم به آن هم بازی های دوران کودکی،  یک‌دفعه دستت را از تاب  رها می کنی و کنارم می‌ایستی. دوباره به من خیره می‌شوی. خجالت زده تاپ را از حرکت متوقف می‌کنم. دستی به گونه های سرخم می‌کشم. 

دلم می‌خواهد بگویم به چه زل زده ای مگر آدم نديده ای،  اما نگاه تیزت زبانم را کوتاه کرده است. با دیدن رفتار من از حالت جدی ات خارج می‌شوی و می‌گویی:

- ادامه بده.                                            

ادامه بدهم! به چه چیز؟ به دوست داشتنت؟ به خجالت کشیدن؟ یا که به تاپ خوردنم؟ دوباره روی تاپ می نشینم. پوفی کلافه می‌کشی می‌گویی؛  دیگر وقت نداری. باید بروی دستت را به طناب تاپ می‌گیری و کمی رو به من خم می‌شوی در حالی که در چشمانت آرامش موج می‌زند می‌گویی: 

- مواظب خودت باش تا نيفتی زمین!               

چشمانم  از این  همه محبت گرد می شود. مگر تو همان پسر نوجوان  تخسی نبودی که چند سال بیش خودت دستم را کشیدی با حرص انداختی وسط حوض مادربزرگ بعد هم قاه- قاه خندیدی و گفتی.

- تا تو باشی دیگر چقلی من را پیش پدربزرگ نبری؟                            

من که باورم نمی‌شود. حتما این هم نقشه‌ی جدیدت  برای آزار دادن من است. اینکه قلبم رابلرزانی. آنقدر که به تاب درخت گردو میخ کوب شوم می‌روی مثل همیشه مثل هر بار من اما یخ زده ام، حتی درخت گردو هم خشکش زده و برگ هایش با باد تکان نمی‌خورد.

مادربزرگ صدایم می‌زند.  من می‌شنوم اما هیچ کدام از سلول هایم نمی‌خواهند که از جایشان تکان بخورند. فقط می‌خواهم این حس شیرین با توبودن در عین حال تلخ رفتنت را ثبت و ظبط کنم شاید هم می‌خواهم که هضم کنم، اما حیف که خیلی سخت است!

حس گنگی است، حس می‌کنم در خلا معلقم، حس می‌کنم مرا به آسمان پرتاپ کرده ای اما هنوز به پایین نرسیده‌ام، حس می‌کنم گم شده ام در میان شاخ برگ های گردو، در آسمانِ صاف خانه قدیمی حاج بابا ببین چگونه مرا عاشق کرده ای، نگی نگفتم یکی طلبت!

@somayeh.59 @Damon.S_E @-Atria- @-Madi- @S.u @Venus_m @golpar @Nasim.M @NAEIMEH_S @Yasi.. @..Pegah.. @G.Ha @Redgirl @melcmy @Fateme Cha @Narges.Sh @استفن @مانشMansh @سوگند @مبینا @ماه تی تی @فاطمه کیومرثی @عسل ابراهیمی @عاطی @ثنا فرزانه @_NAJIW80_ @-Tehyan- @-Nightmare

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


قرار خداحافظی

نویسنده Atlas _sa کاربر نود وهشتیا

همه در حال حرکتند ففط منم که ایستادم انگار که زمان برای من صبر کرده باشد، ایستاده ام و با چشمانم دنبال تو هستم .همه‌ی مسافران سوار شده اند، کجایی مگر نگفتی برای خداحافظی می‌آیی! من همه را دست به سر کردم که لحظه اخر فقط با تو تنها باشم.

مسئول لوکوموتیو سوت می‌زند، این یعنی همه سوار شوند موقع حرکت است. با اکراه سوار قطار می‌شوم. تندخود را به اولین پنجره می‌رسانم. تک- تک ادم های ایستگاه را از چشم می‌گذرانم اما تو رانمی‌بینم، دیر کرده ای، کم- کم دارم نگران می‌شوم.

نکند نیایی، نکند سر قولت نایستی! اما تو کسی نیستی که زیر حرفش بزند. اه که استراب دارد خفه ام می‌کند! تو کدام یک از این جمعیت پر هیاهو هستی؟ مگر قرار نگذاشتیم بارانی سرخت رابپوشی وآن کلاه فرانسوی زیبایت  را سرت کنی و حتما که به آن موهای بلند فر شده‌ات رژ قرمز بیشتر می‌آید زیبای من!

 كلافه كلاه ارتشی کجم را بر می‌دارم و ساکم را بالاتر می اندازم .صدای سوت قطار گویی که ناقوس مرگ من است، قطار به حرکت در می‌آید. هنوز من دختری با بارانی سرخ ندیده ام، دختری که عطر شیرینی دارد و همیشه دستکش های توری کلاسیک دستش می‌کند.

قطار آرام راه می‌افتد، همه ی آدم های ایستگاه کلاهشان از سر برمی‌دارند و در هوا تکان می‌دهند. این یعنی خداحافظ، اما من که هنوز خدافظی نکرده‌ام، هنوز دلبر بلوند من نیامده است، بغض می‌کنم، یعنی قولش راشکست؟ یعنی چشمان زمردی رنگش برای آخرین بار نمی‌توانم ببینم؟ آن جنگل سبز چشمانش حتی پشت سرم اشکی نمی‌ریزد که هیچ،  آخرین نگاه را هم دریغ می‌کند.   

 از منی که راهی سفری پرخطرم،‌ سفری که احتمال بازگشتش کم است. حقیقت تلخ زمانه من یعنی جنگ، راهی سرد ترین و ترسناک ترین جای ممکن هستم  که می‌توانم الان برورم  یعنی روسیه، لعنت به هرچه جنگ جهانی ایست، لعنت به هر چیز که  تو را از من می‌گیرد و کم می‌کند!

من منهای تو يعنی سربازی كه فقط می‌خواهد به دست نازی های شرور کشته شود و هیچ شوقی برای جنگیدن ونفس کشیدن ندارد. ناامید به چکمه هایم خیره می شوم که صدای بلند دختری جمعیت را به هم می‌زند، تند به سمت صدا می‌پرخم، دختری با بارانی بلند سرخی مردم را کنار می زند و فریاد زنان می گوید:
- خداحافظ.  

با دیدن او که با آن کفش های پاشنه بلند می‌دود و موهایش در هوا می‌رقصند؛ چشمانم از شوق می گریند و لبانم به خنده باز می‌شوند، تو آمدی.  

كلاهم را در هوا تكان می‌دهم و تا آخرین حد ممکن از پنجره به بیرون خم می‌شوم؛ تا ببینمت، داد می‌کشم:《دوستت دارم!》   

 قطار دور و دور تر می شود. تو بالاخره از دویدن خسته شدی و ایستادی، قطرات اشک روی صورتت می‌درخشید و کلاه فرانسویت در دستانت مچاله شده بود. نمی‌خواهد چیزی بگویی چشمانت همه چیز راگفت، من هم دلم برایت تنگ می شود. درحالی که  تصویرت در دور ترین فاصله، دیگر به یک نقطه قرمز تبدیل شده بود؛ آرام  لب زدم:
- به خاطر تو هم که شده باشد جنگ را متفقين خواهند برد زيبايم.


@negin yazdani

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مترسک عاشق
نویسنده :Atlas-sa کاربر نودهشتیا

ابرهای صورتی غروب آسمان،  مترسک کج و کوله با آن بلوز کهنه آبی رنگش؛ چشم هايش را به بالا دوخته انگار او هم مثل من در ميان سانت،دسانت بي كران آبی بالا سرش دنبال چیزی می‌گردد، شاید او دلش تنگ کسی است. شاید او هم حرفی دارد ولی کسی رابرای شنیدن ندارد. قلب نداشته اش که حتما از کاه و چوپ است؛ مچاله گشته وتنگ شده است.

همه در هیاهوی باغ گم شده اند. هر کسی دنبال کاریست اما من و مترسک فقط به ابر های تیکه پاره ی صورتی رنگ غروب مزرعه دل دوخته ایم . مادربزرگ می‌گوید: 
- زشت است دختر! انقدر به یک جا خیره نشو، دیوانه شده‌ای؟

اما او نمی‌داند یکدفعه یک خاطره شیرین عاشقانه از تو به یادم آمده  و در ذهنم با تو زندگی می‌کنم. او نمی‌داند من با خاطرات تو غصه دار می شوم و ناگهان می‌بینی نگاهم  دقایق زیادی است به جایی گیر کرده است. نگاهم انجاست ولی خودم نمی‌دانم کجا؟ شاید در دنیای خیالی خویش کنار تو! 

آن ها نمی‌دانند حال مرا، ولی شايد مترسك بداندچون تنهاست، داغون است، مصنوعي و عجیب است، با کل اجزای زنده و سبز مزرعه و باغ فرق می‌کند. درست مثل من ! منی که بعد تو دیگر با همه ی آدم های شهر تفاوت داشتم، خسته به پدر بزرگ می‌گویم: 

- چرا سرش همیشه  رو به آسمونه خب جلو را ببیند؟

پدربزرگ مي‌خندد رو به پدر می‌گويد: 

- اين دختر ديگه رسما يک چيزش است.

آری بابا بزرگ، همه عاشق ها معمولا یک چیزشان است. اما جوابم را ندادی، خب بگذار خودم حدس بزنم شايد كسي كه عاشقش است آن بالاست مانند من! شاید شب های تنهایی‌اش با چشمک های ستاره ای به صبح می‌رساند. احتمالا می‌خواهد دو بال داشته باشد و به سوی دور دست ها پربکشد. حتما او هم شبیه به من می‌خواهد از این زمین که کسی نمی‌فهمدش جداشود برود به دنیایی که می‌خواهد.

@-alAO_O- @mahdiye11 @-Madi- @-Tehyan- @im._Atria @مانشMansh @سوگند @M.gh @G.Ha @SAHAR @آیلار مومنی @شقایق.نیکنام @Snowrita @Edna_b @mahi @Mahfam @melcmy @melika_sh @Damon.S_E @Sahel5 @Bhreh_rah @Nasim.M @bita.mn @negin yazdani @NAEIMEH_S @Hony.m

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من می بینمت 

 Atlas_sa كاربر نودو هشتيا

 

دیروز را دیدی که به خانمان حمله کردند. دست به یکی کردند و تمام دار و ندارت را با خود به یغما بردند. حتي ماشين اسباب  بازی كه دوس داشتی  هم بردند عزيز دل مادر! حتي تخت خوابت هم بردند. آن سرهمي آبیت  را که تماما بوي تنت را گرفته بود را نگو!  نپرس كه نمی دانم حالا كجاست؟

 مادر گفت:
- اگر جلوي چشمانت نباشد زود تر فراموش می‌كنی.

فراموش؟ مگر آدم خود را هم فراموش می‌كند؟ مگر يك مادر پسر كوچولويش را از ياد می‌برد؟ نه، نه! دروغ می گویند. یک مشت شایعه برای فریب من  غصه نخور پسرم، زود تر از ان چيز كه فكر كنی مادرت هم پیشت می آید، راستی پدرت را می‌بینی، صبح ها به هوای تو به اتاقت می‌آید اما من رامی  بیند، او تو را نمی‌بیند که در آغوش من به خواب رفته ای، عصبانی می‌شود و به من گوید دیوانه، نمی‌دانم او چرا نمی‌تواند تو را که  روی زمین غلت می‌خوری ومی‌خندی؛ ببیند حتی صدایت راهم نمی‌شود.

می‌بينی پسركم ما به چه روزي افتاده‌ایم؛ پدرت کر و کورگشته، مادرت هم به قول این ها دیوانه، خانه‌امان هم یک غارت زده خالی!

آخ! می‌بينشان چه بی رحم اند؛ همه‌ی عکس هایت را از خانه بیرون برده اند اما پدرت نمی‌داند که عکس کوچکی از تو در جانمازم پنهان دارم. 

خندیدی وبا شوق دستان کوچک نرمت را به پایه مبل گرفتی و بلند شدی اما یکدفعه افتادی، قلب من هم افتاد، اما دوباره سعی کردی. اینبار بلند شدی. چندقدم راه رفتی.  آری  دلبندم تو قدم برداشتی؛ مادرپر غصه ات راه رفتنت رادید، دوان- دوان به سمت من آمدی.  دستانم را از هم گشودم تا در اغوشت  بگیرم اما تا دستانم را بستم؛ بغلم خالی بود! پر از نبودن تو. پسرکم  تو دوباره رفته بودی به یک جای دو، به جایی که خدا فقط فرشتگان کوچکش  را می‌برد.

@Hony.m @G.Ha @mobina84 @m.azimi @NAEIMEH_S @Yasi.. @tamana @im._neurotic @Imaryam @Edna_b @Damon.S_E @-alAO_O- @-Madi- @Hani_tavakoli @Habib @سَ م آ @ساتیار @سوگند @شقایق.نیکنام @..Pegah.. @مانشMansh @A..A @Fardis @Farinaz @janan @sara.s312 @Sara @Bhreh_rah @Aramesh @Nasim.M @nazi nima @Narges.Sh @negin yazdani @آیلار مومنی @mahdiye11

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دانستم برف هم آدم را داغ می کند!

نویسنده Atlas_sa کاربر نودو هشتیا

 

روی برف ها غلت خوردی و خندیدی. تو چه می دانستی که من دلم غنج رفت و عاشق شد،  کلاه پشمی ات را از سرت برداشتی و موهای مشکی و جذابت بیرون ریخت و تو از کجا فهمیدی دل من قرار است میان آن ها گره بخورد و بماند؟ 

با شوق بلند شدي و گوله برفی درست کردی و به سمت من پرتاب کردی. انتظار داشتی فرار کنم یا که جیغ بزنم اما من فقط ایستادم، ایستادم و درحالی که سرمای برف ها تنم را می لرزاند از آتش دوست داشتنت سوختم. متعجب به سمتم آمدی دو شانه ام را گرفتي و تكان دادی، اما من فقط محو آن چند تار موهايت، كه روی پیشانی ات ریخته بود شدم. 

- خوبی؟ 

آری خوبم! فقط دیگر آن آدم قبلی نیستم. قاه- قاه زدی زیر خنده؛ گوله دیگری به صورتم کوبیدی.  تو که نترسیدی سرما بخورم. لاقل می‌ترسیدی که نکند وابسته ات شوم. بی معرفت تو که می دانستی رفتنی هستی ! 

تو كه خوب می دانستی هیچ کدام از این راه های جهان،  من و تو را به هم نمی‌رساند. ما فقط دو رهگذر بودیم؛ مثل دو کودک که چند ساعتی در پارک هم دیگر را می یابند بعد از بازی از هم خدافظی می‌کنند و می‌روند، ولی این را بگویم تو دلنشین ترین هم بازی ام بودی.

با ترس از اين که نکند احساس من را بفهمی به خودم آمدم و خم شدم تا جبران کنم تمام آن گوله های برفی که به سمتم پرت شده بود. شاید تمام گلوله های سرد برفی، مستقیم قلب و روحِ مرانشانه رفته بود و من نمی‌دانستم. تند و تيز دستانم را از سفیدی های برف پر کردم و اما تو سریع فرارکردی. 

تو دویدی، برف ها صدا دادند. چکمه هایت خیس شدند. سرِ دماغت  به بامزه ترین شکل ممکن سرخ شد. لب هايم را روي هم فشار دادم وجسورانه به دنبالت رفتم و تمام آنچه  دستم بود را سمتت پرتاپ كردم. 

يعنی تو ام دلت می‌لرزد؛  وقتی قطرات سرد ومنجمد برف به تنت می خورد؟  یا فقط منم که وسط بهمن زمستان داغ کرده ام؟ يعنی تو هم تپش قلبت به هزاره افتاده و دستانت از فرط هیجان به لرزه؟ يا فقط منم که وسط یک بازی ساده، بی جنبه بازی احساسی در آورده‌ام؟

تو می‌دویدی  و من هم مشتاق و عاشق به دنبالت. انگار این بازی قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند.  گویی  که نویسنده‌ی سرنوشت غم انگیز ما هم خوب می‌دانست؛ ما قرار نیست هیچگاه بایستم و در یک نقطه از زمان عشق بازی کنیم. 

 

@Aramesh @Redgirl @سوگند @عسل ابراهیمی @عاطی @Snowrita @Yasamin @Otayehs @kimiya @Kimiy_mw77 @K.A @Tannaz Zare @Elixvx @Maya @-alAO_O- @-Madi- @im._neurotic @..Pegah.. @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @banouyehshab @Bhreh_rah @bita.mn @Hony.m @NAEIMEH_S @negin yazdani @Elahe85 @Imaryam @janan @Hasti.abdoshahirad @مانشMansh @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

اتاق سياه و سفيد 

نويسنده :Atlas_sa كاربر نودو هشتيا 


دیوار ها را  می بینی با آدم  حرف می زنند. آینه را نگو که صدای فریادش گوش آدم را  کر می‌کند. هم اتاقی  جديدم را دیده‌ای؟ منظورم تنهایی ایست! 

پنجره هارا چه طور؟ می‌بینی‌اشان  که چه طور رو به دیوار باز شده اند، انگار که اصلا وجود ندارند.  ترک های روی سقف را هم متوجه شدی؟ انگار که نا امیدی از بالای سرم چکه می‌کند و دلتنگی روی سرم آوار می‌شود.  

تازه یک چیز را بگویم، بین خودمان باشد. خانه من روح هم دارد. جلوی آیینه  که می ایستم در برابرم ظاهر می شود. خیلی شبیه به من است، اما من مطمئنم، او من نیس. آخر من که موهایم کوتاه و فر نیست یا زیر چشمانم انقدر سیاهی ندارد. 

اما هر که مرا می بیند، می گوید:
- دیوانه شدی او خودتی دیگر! 
ولی آن ها دروغ می‌گویند. من موهایم بلند و صاف است و چشمانم  جادو می کند. خودت همیشه می‌گفتی:
- تو فرق داری، تو زبیایی!

اما آنی که من در آینه می‌بینمش اصلا قشنگ نیست، بلکه ترسناک است. مثل همه چیزِ این اتاق، خانه یا که جهان بی تو، همه چیز مرده است به غیر گلدان کوچک سبزت‌.

همه چیز این خانه خاکستری گشته انگار که همه ایمان در یک فیلم سیاه سفید باشیم؛ به غير از گلدانت که مثل لبخندت سبز و شکوفا است. هر روز آبش می‌دهم، منی که موهای خودم را شانه نمی‌زنم برگ های آن را روزی چند بار دستمال می‌کشم. مثل عروس  دم حجله زیبا است. چون تو دوستش داری. اما من... 

اصلا ولش کن! دیگر گوش های عکست هم خسته شد. آخر می‌دانی فقط با  آن درد و دل می‌کنم. می‌دانم که تو درآن پنهان شدی و به من لبخند می‌زنی؛  مثل هميشه!

@شقایق.نیکنام @tara-Lr @کاژین جهانگیری @آیلار مومنی @_NAJIW80_ @_Zeynab @pegah11z @asal_janam @Asal Akbari @عسل عبدی @عاطی @Atenaa @-Atria- @-Madi- @-MAHSA- @-Tehyan- @..Pegah.. @مانشMansh @Healer @Damon.S_E @Delito @NAEIMEH_S @Snowrita @negin yazdani @negiinm

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت پایانی# 

حس می کنم

نویسنده Atlas _sa

 

تو چه هستی؟ دیدنی هستی؟ من دیدمت؛ در لبخند مادر پنهان شده بودی و درچشمان خسته اما عاشق پدر خانه داشتی. 

تو شنیدنی هستی؟ اما من شنیدمَت! در هو- هوی باد، جیر-جیرِ جیرجیرک ها. 

شاید هم اصلا تو خوردنی هستی؟!  من خورده ام. مزه‌ی غم می‌داد؛ مزه‌ی دلتنگی. طعم  چیزی که بخواهیش؛ همیشه کنارت باشد ولی بازهم دیدار از نزدیک یک چیز دیگر است. 

به نظرم تو لمس کردنی هستی. مانند خرگوش نرمی که آدم دلش می خواهد تا آخر عمر نوازشش کند.     

اصلا می شود که بوییدنی باشی؟ مثل عطر گریبان یک نوزاد؛ همانقدر خواستنی و خاص! تو را من در همه چيز یافتم. دیدم، شنیدم، چشیدم و نوازش کردم و عطرت به مشامم خوش آمد . پس چرا بعضی ها می گویند نیستی؟ 

تو در همه چیز حلول کرده ای و روحت را دمیده‌ای. همه چیز تجلی توست.

ای آفریننده‌ی من! ای بهترین دوست من! ای‌ خدای من! 

من با حواس پنج گانه‌ام که هیچ، با قلبم تو را حس کردم. تو با هر تپش، با هر پمپاژ خون، در تمام وجودم رسوخ می کنی. در هر نفس تجربه‌ات می‌کنم. 

دوستت دارم، دلم برايت تنگ می شود! مرا ببخش كه گاهی یادم می رود که تنها فقط عاشق تو هستم و دیگران فقط یک بهانه‌اند،  بهانه برای دوست داشتنت. تو فقط لایق شنیدن این حرف‌ها هستی.  ای بهترین رفیق من! کسی که هیچگاه مرا ترک نمی‌کند.  کسی که مرا در تنهاترین و دورترین نقطه زمین می یابد و صدایم را می‌شنود و هر هزارم ثانیه با من است و هیچوقت از شنیدن حرف هایم حوصله‌اش سر نمی رود.

 

ویراستار: زهرا بهمنی

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...