رفتن به مطلب

داستان نگهبانان اصل | Gh.azal کاربر انجمن نودهشتیا


Gh.azal
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

 

نام داستان:   نگهبانان اصل

نویسنده :   Gh.azal

ژانر:  فانتزی، تخیلی

خلاصه 

سال‌ها پیش یونانیان باستان عناصر چهارگانه را عنصرهای جهان می‌دانستند. خاک، باد، آب، آتش! کمتر کسی به این عناصر های اولیه جهان آگاه هستند، این عناصر ها به تنهایی نمی‌توانند حاکمیت کنند بلکه در کنار هم معنا دارنند همه به هم وابستند اما اگر زمانی روی دیگرانشان را نشان دهند یا جنبه منفیشان رخ دهد، چه اتفاقی می‌افتد؟!

مقدمه 


خاک:  رمز زندگی، بخشی از تشکیل دهنده وجود انسان،جنگل،جهان و در همان حال پایان حیات مادی محسوب می شود.
باد: نمادی از جنبش لحظه های حیات هست و در همان حال خشم طبیعت نابودگر یاد می شود. 
آب:  ماده عنصر حیاتی است،بخشی از وجود انسان و جهان که بدون آن  دنیایی وجود ندارد و در همان حال پیوند ناگسستی دارد.

آتش: نماد آرامش و آسودگی و همین طور صمیمت گرما  ولی در همان حال می توانند عامل ویران گر تخریب کننده باشد.

 

لینک نقد داستان نگهبانان اصل 

 

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک...

ویانا:

درحال تقویت کردن ریشه های درختا بودم خاکی که تو دستام مشت بود، نزدیک بینیم بردم بو کشیدم  لبخندی از رو رضایت زدم خاک رو دوباره پایی درخت های جون ریختم نیروی دستم رو همه جاش پخش کردم تا به ریشه درخت برسه. همین جور که مشغول بودم از دور صدای حیوونی شنیدم که من رو صدا میزد گوشامو تیز کردم تا ببینم چی میگه!  گفت:
- نگهبان خاک کجایی من به نماینده حیوون های جنگل اومدم، حال جنگ و حیوون ها خوب نیست!  
با این حرفش با ناباوری از پایی درختی که نشسته بودم بلند شدم. یعنی چی که حال جنگل حیوون هاش خوب نیست!  من که شبانه روز وقتم در اختیارشونه صدامو بالا بردم و گفتم:
- من اینجام، معنی حرف هاتو نمی فهمم! 
وقتی از پشت سرم صدای شیری شنیدم برگشتم طرفش، این که کَاگرو هستش. رفتم سمتش زانو زدم دستمو به یال هاش کشیدم گفتم:
- چیشده کاگرو!؟ 
انگار دیگه توان وایستادن نداشت همون جا با بی حالی رو پام افتادم   سرشو گرفتم با تعجب گفتم:
- چه اتفاقی افتاده!؟ 
کاگرو زبونشو در اورده بود بیرون از دهنش  و گفت: 
- تشنمه، آب رود ها آبشار هایی جنگل  معلوم نیست چه بلایی سرشون اومده! خیلی هاشون خشک شدن، اون هایم که موندن اینقدر بده که هیچ حیوونی  حاضر نیست بخورتشون! 
- یعنی آب جنگل ها دیگه قابل خوردن نیستن!؟
کاگرو که  سعی  داشت از رو پاهام بلند بشه رو زمین بخوابه آهسته  رفت گوشه ای دراز کشید و گفت:
- نه تنها آب جنگل ها، بلکه خود جنگلم از شعله  های نگهبان آتیش در اِمان نیست! 
وایستادم با اخم گفتم:
-  یعنی چی که در امان نیست! 
به یک نقطعه نا معلوم خیره شدم  از حرص  دستام مشت کرده بودم ادامه دادم:
- پس نگهبان  آتش، نگهبان آب دارن چی کار می کنند!؟ 
کاگرو خمیازه ای کشید و گفت:
- فکر کنم سه تایی تصمیم گرفتن جنگل ها رو نابود کنند!
برگشتم سمتش و گفتم:
- چی سه تایی!؟
کاگرو: اره سه تایی نگهبان باد هم با وزش بادش کمک می کنه شعله هایی آتیش قوی تر بشه و بالا تر بره، هر چند غیر از اون باد های شدیدش کم مونده درخت ها رو از جا بکنه! 
سرمو عصبی  تکون دادم و گفتم:
- منو بگو فکر می کردم همه چیز رو به راهه، و نگهبان ها همشون درست وظایفشون رو انجام میدن! اما نه اشتباه می کردم، واقعا دارن چیکار می کنند اینا نگهبان هستن یا ویرانگر! 
کاگرو: البته توم کوتاهی کردی چهار روزه همه چیز بهم خورده تو فقط از نمایه اول جنگل رسیدگی می کنی! 
با تعجب گفتم:
- چی نه، من فقط خواستم از اول جنگل شروع کنم تا آخرش! هیچ هشداری از طرف سِریتا  به من نرسیده بود! 
کاگرو که انگار حالش بهتر شده بود از جاش بلند شد و گفت:
- این چیزا به ما مربوط نمیشه، اگه همین طور پیش بره چیزی از جنگل حیواناتش باقی نمی مونه، من نماینده تمام حیوون های جنگلم بهشون میگم به اینجا بیان، تا حداقل خبری از نابودی نباشه! ویانا تو نگهبان ما هستی نزار همه چیز خراب بشه. 
کاگرو از من فاصله گرفت، دور شد باید ببینم تو جنگل چه خبر شده! و به سریتا همه چیز توضیح بدم. از همه مهم تر در این تعجبم که چرا سریتا چیزی بهم نگفته! 
 با سرعت داشتم به وسط جنگل  می رفتم از پایین کاگرو دیدم که اونم وقتی منو دید با صدای بلند گفت:
- برو خودت شاهد همه چیز باش!

@Nasim.M     @Viyana     @.Aryana.

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت دو...

شاهد چی باشم، شاهد اینکه حاصل چند سال زحمتم رو حالا نگهبان های دیگه دارن از بین می برن این خیلی ناعادلانست! 

با چیزی که از بالا دیدم ناخداگاه افتادم پایین با زوی دستم آسیب دید لبمو به دندون گرفتم تا صدام درنیاد با هر بدبختی از جام بلند شدم. وقتی جایی که افتاده بودم نگاه کردم با ترس گفتم:

- نه- نه من حالم خوبه شما نباید پرمرده بشین! 

با اون یکی دستم که سالم بود گل هایی که  خراب شده بودن به حالت اول برگردوندم، سرمو آوردم بالا تازه متوجه درختی که یک طرفش سوخته، سیاه شده بود شدم. دهنم باز موند چقدر من به این درخت سال ها زحمت کشیدم شب و روز بالا سرش بودم! حالا به این راحتی یک طرفش سوخته

نزدیکش شدم بغلش کردم گریم گرفته بود با همون حال گفتم: 

- منو ببخشید من خیلی نگهبان بدی برای شما بودم، نباید میزاشتم‌  اون بی رحم ها با شما همچین کاری رو می کردنند! 

درختی که بغلش کرده بودم با ناراحتی گفت: 

- شاخه هامو سوزدنند، ریشه هامو خشک کردن جونی برام نمونده، عمری نیست که بمونم. 

گریه هام شدید تر شد  سرمو تکون دادم و گفتم:

- نه- نه این حرفو نزن درست می کنم، شما رو قول میدم. 

دستمو آماده این کردم تا بهش جون دوباره بدم، اما وقتی این کار رو کردم نیروم به تنه درخت   نرفت، به وجود خودم برگشت با تعجب برگشتم چندبار دیگه این کا رو کردم اما بی فایده بود! 

- من- من چه بلایی سرم اومده!؟ 

صدای یک نفر اومد برگشتم سمت صدا تا ببینم کیه گفت:

-  بهتره بگی چه بلایی سرمون اومده! 

نگهبان آب بود، که با اعصبانیت نگاهم می کرد اینو از رنگ چشمایی آبی طوفانیش فهمیدم، منم آماده این بودم تا جواب این همه خراب کاری هاشون بدونم که زودتر از من اومد جلو گفت:

- چرا این کار رو می کنی، چی گیرت میاد ناسلامتی تو نگهبانی، نه یکی از اهریمن های دوران لَارست! 

با تعجب و خشم گفتم:

- چی‌ من!؟ بهتره شما  بگید معنی این همه خراب کاریتون چی می تونه باشه!

نگهبان آب لبخند عصبی زد و گفت:

- اها الان یعنی تو اصلا گناه کار نیستی دیگه اره! سنگ های بزرگ مزاحم تو باعث شده آب کوه ها به جویبار ها رودخونه هایی من نرسه همه خشک شدن! حیوون های  مرده خودتو تو رودخونه آب  هایی من انداختی، و همین آب رو غیر قابل آشامیدن کرده حیوانات داخل آب رو هم به کشتن داده! بازم بگه یا بسته!؟ 

تو بهت حرف های‌که میزد بودم.

- من هیچ کدوم از این کار هایی که میگی نکردم باور کن! 

نگاهشو از من گرفت، نفسشو کلافه داد بیرون دست به سینه شد یکی از پاشو به زمین ضربه می گرفت با ناراحتی به اطرف نگاه می کرد. 

غزل: چرا یهو همه چی اینجوری شد اگه تو نکردی پس کی این کار ها رو کرده! 

کمی به فکر فرو رفتم و گفتم:

- مشکل فقط منو و تو نیستیم غزل! 

به درخت هایی که سوخته بودن، حتی  بعضی هاشون از جا کنده شده بودن اشاره کردم گفتم:

- اینا رو چی میگی!؟ 

@.Aryana.     @Nasim.M       @Viyana

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه...

اخمی کرد و گفت:

- پس اگه کار منو و تو نیست، میمونه نگهبان  باد و آتش! 

- اخه اونا واسه چی باید این کار رو بکنند!؟ 

غزل: راستش منم هدفشون از این کارا نمی دونم! 

رفتم جلوتر و بهش گفتم:

- تو از الهه پنجم عناصر(سریتا)  خبر نداری!؟ 

باتعجب و کمی فکر گفت:

- نه ولی معمولا حتی به یک چیز  کوچیکم که کم رسیدگی می کردیم صداش درمیومد! 

اشاره کرد به اطرف ادامه داد:

- چطور شده تا الان زنده نگهمون داشته! 

سرمو انداختم  پایین  آروم زیر لب گفتم:

- نمی دونم.

نیرویی دستمو دوباره به اون تنه درخت زدم تا شاید درست بشه ولی نشد! 

غزل نزدیکم شد با اخم گفت:

- چت شده ویانا!؟ 

با ناراحتی گفتم:

- می بینی که نیروم  برعکس عمل می کنه!

چشماشو ریز کرد مشکافانه گفت:

- پس برای همین سنگات جلوی آب رو از کوه ها میگیره، وای می دونی چقدر آب تازه راهی اینجا کرده بودم. همشون پشت سنگ های تو گیر کردن! 

دستمو به صورتم کشیدم با کلافگی گفتم:

- اره من برای اینکه آب های تو زودتر به جنگل برسه راه ها رو باز تر کردم، اما نمی دونستم برعکس عمل می کنه! 

غزل: هوم، پس ایراد از ما نیست.

به دستایی من نگاه کرد و گفت:

- یکی داره نیروی تو رو کنترول می کنه، ازت تو فعالیت منفی استفاده می کنه! 

چشم غرقه ای رفتم همین جور که سعی می کردم برگ های گل سوخته  رو درست کنم گفتم:

- وای غزل، اخه چرا قضیه رو پیچیده می کنی مگه، کی به جز...

اینجایی حرفم فوری برگشتم طرفش همزمان گفتیم:

- جز سریتا!

دستشو تکون داد و گفت:

- ولی سریتا نمی تونه این کارو بکنه، اون خودش یکی از ما هستش! 

کمی فکر کردم تا ببینم نگهبان باد، آتش  دشمنی یا هدفی نداشتن. 

- چیزی از افسانه گذشته باد و آتش می دونی!؟ 

غزل: نه من فقط از افسانه باد و آب که مربوط میشه به اصل خودم می دونم. درباره اونا چیز زیادی مطلع نیستم! 

برگشتم طرفش و گفتم:

- اه، اینجوری نمیشه باید نگهبان باد، آتش پیدا کنیم. 

دستاشو بالا برد و با حرص گفت:

- اها عامل ویرانگری ها رو میگی!؟ 

چپ- چپ نگاهش کردم و گفتم:

- هنوز هیچی معلوم نیست! 

فقط نفسشو داد بیرون چیزی نگفت داشت میرفت سمت تهه جنگل که دستشو گرفتم کمی  تردید  داشتم از چیزی می خواستم بگم، غزل سرشو تکون داد منتظر بود.

- ام،میشه با من بریم طرف  اون اول راه هایی جنگل؟

غزل: اونجا واسه چی!؟ 

- حیوون هایی که زنده موندن، خیلی تشنه شونه گفتم اگه میشه اول اونا رو کمی آب بهشون بدی.

کمی فکر کرد بعد لبخند زد، بعد جلوتر از من با سرعت رفت  گفت:

-  با کمال میل! 

خندیدم قبل از رفتنم دوباره به درخت ها نگاه کردم با ناراحتی بهشون گفتم:

- شما ها رو هیچ وقت ترک نمی کنم! 

 

حیوون ها همه دور غزل جمع شده بودن بیچاره نمی دونست اول به کدوم برسه، به یک درخت نگاه کردم با دستم یکی از شاخه هاشو بلند کردم ، همشون به عقب کشیدم که اعتراضشون بلند شد. 

غزل زیر گوشم با لبخند  دندون نمایی  گفت:

- تو می فهمی اینا چی میگن!؟ 

- اره خب همون جور که تو  زبون دلفین ها ماهی ها  حیوون های آبزی  رو میدونی. 

با لبخند ادامه دادم: 

- لطفا اول اون بچه خرس ها آب بده، از کوچیک به بزرگ.

غزل همین جور نزدیکشونه گفت:

- باشه.

وقتی از آب خوردن فوری به سرفه کردن افتادن، با تعجب نزدیکشون شدم! 

@.Aryana.   @Nasim.M    @Viyana

 

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار...

غزل:

یک نگاه به آبی که دستم بود کردم. یعنی چی من از آب آشامیدنی دادم بهش!  ویانا نزدیکم شد و گفت:

- چیشد!؟ 

سرمو تکون دادم و گفتم: 

- نمی دونم! 

خودم هم کمی از اون آب خوردم.تا  مزشو متوجه شدم از دهنم بیرونش کردم ویانا کنارم زانو زد  و گفت:

- حالت خوبه!؟ 

- نمی فهمم من که از آب شیرین وجودم استفاده کردم پس چرا اینقدر شوره!؟ 

ویانا به آبی که تو دستمه، خیره شده بود بعد ابرو هاش رفتن بالا و گفت:

- نکنه- نکنه توم نیروت برعکس عمل می کنه! 

گیج و گنگ گفتم:

- چی! 

ویانا وا رفت نشست زمین.

ویانا: چرا اینطوری شده. دارم دیونه میشم، مگه ما چه خطایی کردیم که نیرو هامون برعکس عمل می کنند! 

حیوون ها  با گِله شکایت ازمون دور شدن اینو از صدا های که درمیاوردن حرف میزنند فهمیدم هرکی‌ به یک طرف رفت.

با حرص دوباره دستمو پر آب کردم خوردم تا ببینم مزش چطوریه هر بار دوباره شور بود بد مزه ولی من حالیم نبود. همش آب پخش زمین می شود و  دوباره دستام پر آب   می کردم مزه شو می چشیدم حرکاتم تند بود اعصبانی تر می شودم.

ویانا دستمو گرفت مانع از ادامه کارم شد. 

ویانا: بس کن غزل! فقط تو این‌جوری نشدی الکی تلاش نکن آروم باش! 

با ناراحتی منم کنارش نشستم سرمو رو زانوم گذاشتم و گفتم:

- باور کن اگه بفهمم کی این بلا رو سرمون آورده می برمش تو عماق اقیانوس خفش می کنم. که دیگه هیچ وقت پیداش نشه! 

ویانا: با این چیزا مشکلمون حل نمیشه، میدونی باید...

صدای ترسناکی که از دور میومد مانع حرف زدن ویانا شد با تعجب گفتم:

- صدای چیه!؟ 

ویانا و من از جامون بلند شدیم.

ویانا: نمی دونم اما بیشتر به این می خوره زوزه باد باشه! 

یک شیری از اون ور که صدا میومد میدوید بع ما رسید. چیزی گفت که من زبون حیوانات خشکی رو متوجه نمی شدم. بعد از اون ویانا دست منو و گرفت دنبالش کشید.

- کجا میبری منو!؟ 

ویانا: کاگرو میگه اون باد شدید نگهبان باد که داره میاد طرف ما! 

به پشت سرم نگاه کردم و گفتم:

- چرا داریم فرار می کنیم. بالاخره که به ما میرسه!

اون صدا که هر لحظه به ما نزدیک تر می شود ویانا صداشو بالا تر برد.

ویانا: تو فکر بهتری داری!؟ 

- اره من جلوش حفره ای آب دور خودمون نگهه میدارم توم پامون به زمین محکم تر کن.

ویانا: من جلوش نمی دونم جواب میده یانه ریسکش بالاست! 

- ویانا داره نزدیک تر میشه به من اعتماد کن!

ویانا با ترس گفت:

- باشه سعی خودمو می کنم! 

بعدش رو به اون شیری که در حال دویدن همراه ما بود چیزی گفت که وایستاد اومد طرف ما. 

- ویانا پاهامون به زمین بچسبون. 

ویانا کاری کرد که خاک کمی جابه جا شدن به سختی می شود پاتو از زمین جدا کنی. اطرف خودم اونا یک دایره آب داشتم تشکیل میدادم وقتی باد به ما  رسید گفتم:

- نفس هاتون بگیرید! 

انگار جایی که پر آب بود گیر کردیم. باد خیلی  شدید بود. از اون یکی دستمم کمک گرفتم تا مقاومت کنه. کاگرو پاش از زمین کنده شد همین جوری تو آب معلق بود دیگه تحمل نداشتم. انگار داشت دستام از جا کنده می شود.

اما قبل از اینکه تسلیم بشم. باد آروم تر شد ویانا و کاگرو رو دیدم داشتن خفه می شدن فوری همه آب پخش زمین کردم تا اونا نفس بکشن. با شرمندگی گفتم:

- ببخشید یادم رفته بود شما زیر آب نمی تونید  نفس بکشید! 

ویانا که سرفه می کرد کمی به خودش اومد، نگاهشو به پشت  سر من بالا بود برگشتم ببینم به چی نگاه می کنه. 

ویانا: سرتو به دزد 

بعد منو و هم مثل خودش نشوند زمین! با کسی که محکم بر خورد کرد به زمین  طرفش برگشتم.

 

@.Aryana.   @Nasim.M    @Viyana

 

 

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج...

اولش گرد‌ و خاک بود خوب نمی دیدیم، ولی بعدش فهمیدم نگهبان باد هستش.  ویانا با نگرانی خواست بره سمتش که دستشو گرفتم و گفتم:

- ویانا نه! 

چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت:

- برای چی!؟ 

دوباره به نگهبان  باد که تیکه داده بود به درختی بی حال دراز کشیده  مدام سرفه می کرد نگاه کردم و رو به ویانا گفتم:

- مثل اینکه چند دیقه پیش یادت رفته چیکار می کرد! 

ویانا دستشو از دستم بیرون کشید و گفت:

- نگو که هنوز متوجه این نشدی همه ما درگیر چه چیزی هستیم!؟ 

چشم غرقه ای رفتم و گفتم:

- منو باش که نگران تو شدم.

به نگهبان باد اشاره کردم و گفتم:

- خب تو که می دونی برو! 

ویانا نفسشو پر حرص  داد بیرون رفت طرف نگهبان باد. کاگرو با خشم نگاهم می کرد صدای  مثلا ترسناکی از خودش درآورد، برگشتم طرفش چشمام ریز کردم و گفتم:

- چیه!؟

دوباره صدای درآورد خواست بیاد سمتم که گفتم:

- واسه هرکی سلطان جنگی، واسه من با مرجان هایی تهه دریا فرقی نمی کنی! 

بعد با دستم خیسش کردم که موهای سرش دوباره خیس شد افتاد رو چشماش مانع دیدنش شد، خندیدم و رفتم تخته سنگی نشستم.

ویانا زانو زده بود جلوی نگهبان باد و دستشو گرفته بود.

ویانا: حالت خوبه نسیم!؟ 

نسیم سرشو تکون داد حیران به اطراف نگاه می کرد گفت:

- چه بلایی داره سرم میاد، نمی تونم کنترولش کنم کنترولش از دستم در رفته! 

کمی جایی که نشسته بودم خم شدم اخمی که از رو فکر کردن بود و گفت:

- کنترول چی!؟

ناراحت نگاهشو داد به من و گفت:

- کنترول همه چی، وزش، نسیم، گردباد هرچقدر دارم تلاش می کنم مهارش کنم  بدتر از قبل میشه، نمی دونم چیکار کنم!

نگاهش به درختا سنگ هایی که جابه جا شده بودن داد و گفت:

- باور کنید، از قصد این کارو نکردم انگار چیزی درونم داره منو وادار یا مجبور می کنه.تلاشی که برای مقاومتش  می کنم کاملا بی فایده هست!

نفسمو دادم بیرون، سرمو انداختم پایین یک پوزخند زدم و گفتم:

- هه، پس همه چیز عالی شد فقط مونده  خودمون میون این همه بدبختی غرق بشیم!

نسیم به منو و ویانا  نگاهی کرد و گیج گفت:

- برای شما ها چه اتفاقی افتاده!؟

ویانا: وضعیت ماهم بدتر از تو نباشه کمتر نیست! نیروی من برعکس عمل می کنه اصلا نمی تونم به درختا رسیدگی کنم دوباره زنده شون کنم و هرکاری که می کنم کاملا برعکسش انجام میشه و همین باعث شده آبی تو جنگل پیدا نشه، یا قابل خوردن نباشه! 

نسیم‌نگاهش به سمت من کشیده شد و گفت:

- پس غزل...

قبل اینکه حرفشو ادامه بده گفتم:

- منم همین طور مثل شما ها  آب شیرین که تو دسترس دارم همشون شوره قابل خوردن نیست، و همین طور ویانا هم که نیروش برعکس شده باعث شده که  آب های تازه به جنگلش نرسه. کلا هیچ کس خبر نداره که چی شده! 

نسیم: نگهبان آتش چی، اونم خبر نداره! 

ویانا: اونو نمی دونیم، ولی با این چیزی که من می بینم حتما اونم مثل ما شده، منو و غزل تصمیم داشتیم بیاییم دنبال شما فکر می کردیم مقصر شمایید ولی انگار موضوع پیچیده تر از این حرفاست! 

نسیم: اگه این طوریه حتما از سریتا هم خبر ندارید این مدت من نتونستم پیداش کنم، باید ازش کمک بگیریم!

غزل: اون که حتما، البته اگه خودش اگه تقصیری تو این ماجرا نداشته باشه! 

نسیم: منظورتو نمی فهمم

ویانا: غزل بنظرم داری اشتباه می کنی!

شونمو دادم بالا و گفتم:

- باشه، اگه شما حدس دیگه ای دارید بگید می شنوم! 

نسیم: چرا به لارست(اهریمن  شیطانی) شک نمی کنید!؟ 

ویانا: شوخیت گرفته اون که سال هاست سریتا  زیر پایین ترین نقطعه ای که فکرشو کنی زندانی کرده! 

نسیم: من که فقط اون مقصر تمام این کارا می دونم وگرنه همه ما نگهبان ها به خوبی کارمون می کنیم وظایفمون رو انجام میدیم پس کجایی کار اشتباهه!؟

ویانا به فکر فرو رفت دیگه چیزی نگفت. من که دیگه خسته شده بودم از این اوضاع از جام بلند شدم بدون توجه به اونا  داشتم ازشون دور می شودم.

ویانا: کجا داری میری!؟ 

نسیم: ما رو  داری تو این شرایط تنها میزاری!؟

- با نشستن فقط حرف زدن که چیزی درست نمیشه میشه!؟ دارم میرم سریتا خانوم پیدا کنم!

چند قدیمی ازشون دور شده بودم که خاک های زیر پام منو همون جوری که پشت به اونا بودم به عقب برد! 

ویانا: غزل ما باید چهار تایی با برنامه ریزی جلو بریم! 

نفسمو بی حوصله دادم بیرون بازم بدون توجه راه رفتم که ویانا دوباره منو به عقب برگردونند. کمی خوشم اومد دوباره  این کار رو کردم.

ویانا: وای غزل واقعا که بچه ای! بهت میگم نرو دیگه.

خندیدم و برگشتم طرفش و گفتم:

- باش نمی خوام برم، ولی کیف میده هربار بدون هیچ چیزی به عقب برگردی!

نسیم خندید سرشو واسم تکون داد.

ویانا حرصی  دستشو آورد بالا که منم زود دستام برای دفاع آوردم بالا که خیسش کنم خندید و دستاش آورد پایین. 

- خوشم میاد که خاکی!

ویانا به شوخی گفت:

-  الحق که آب هستی و زبون نفهم! 

@Viyana

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش...

نسیم:

کمی حالم بهتر شده بود. دور هم نشسته بودیم تا یک برنامه و نقشه درست حسابی بکشیم.

- اول از همه باید بریم بگردیم تا نگهبان آتشم در جریان بزاریم. تا اونم با ما همراه باشه!  

غزل: خب بعدش چی؟! 

ویانا: اره اول از همه این مهم تره، بنظرم بعدش باید بریم پیش سریتا از شرایط اوضاع بهش توضیح بدیم. 

غزل با تخته سنگی که دستش بود رو زمین می کشید گفت:

- عبور از اونجا کار آسونی نیست، ما برای دیدن سریتا از هر راهی که برای خودمونه می تونیم بریم ویانا تو زیر زمین، نسیم تو آسمون ها، من تو اقیانوس ها نگهبان آتشم تو  کوه آتشفشان ها شعله های آتش ولی حداقلش میدونم که،تو آب های آزاد نمیشه رفت! 

ویانا: خب مشکلش چیه، از راه های دیگه استفاده می کنیم!

سرمو انداختم پایین و گفتم:

- غزل درست میگه، منم بارها خواستم تنهایی  برم پیشش اما نشد ابر ها مسیر رو اشتباه نشون میده! 

ویانا: منم آخرین باری که دیدمش تو جشن یادبود نگهبان های قدیم بود، همیشه بیشتر با پیک در ارتباطیم.

غزل: خب، جدیدا چیزی نگفته یا پیک جدیدی نداده. یا هشدار چه می دونم حرفی سخنی!

ویانا سرشو با ناراحتی تکون داد و گفت:

- نه اصلا، آخرین پیکی هم که فرستاد گفت از کار همه مون راضیه حدودا چهار ماه پیش بود.

غزل با بی حوصله گی همون جوری که نشسته بود دراز کشید و گفت:

- او خودت داری میگی‌ چهار ماه پیش وضعیت چهار میشه با الان قابل مقایسه نیست!

- غزل جان لطف گوش کن تنبلی بزار کنار ما الان  همه ما به هم نیاز داریم، لطفا؟!

غزل دوباره نشست دستشو برد زیر چونش و گفت:

- باشه، چشم قربان من در خدمتم!

لبخند زدم، ویانا هم  سرشو تکون داد هر دو  دوباره شروع کردیم به حرف زدن.

ویانا: خب پس، برای این کار رو پیدا کردن نگهبان آتش باید پخش بشیم غزل تو آب دریا ها نمی خواد بگردی چون هرگز نمی تونه طرف منقطه تو بیاد. نسیم هم که گفت  تمام گودال های هوای می گرده منم هرجا که فکرشو بکنید دنبالشم.

غزل: اِ پس من چیکار کنم؟!

فکری  به سرم زد، غزل چون وجودش از جنسه آبه می تونه به مناطق گرم بره.

- غزل تو می تونی بری موقعیت های خشک و گرم برگردی به دهکده های آتشم سری بزن حتی اون انسان ها که  از نماد  آتش می ترسند!

ویانا: اره فکر بدیم نیست، اگه غیر از تو هرکس دیگه ای بره نمی تونه زنده بمونه دمایی گرماش زیاده اما تو برات فرقی نداره وجودت از آبه!

غزل کمی فکر کرد و گفت:

- باشه، تمام سعی خودمو می کنم.

دستمو آورد جلو و منتظر موندم اونا هم دستاشون رو دستم بزارن. همزمان گفتیم:

- ما موفق میشم.

با لبخند هر سه تامون بهم نگاه کردیم ادامه دادیم و گفتیم:

- باهم! 

@Viyana

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت...

ویانا:

وقتی از هم جدا شدیم غزل رفت طرف دهکده های آتش نسیم هم با یک حرکت باد شد و به آسمون رفت. منم تصمیم گرفتم از همین جا شروع کنم تا هرجایی که بشه پیداش کرد کاگرو هم همراهم میومد و چقدر خوشحالم که تنهام نزاشت تو این مدت که به اطراف نگاه می کردم کاگرو هم سکوت بینمون شکست و گفت:

- معذرت می خوام ویانا. 

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:

- واسه چی؟! 

سرشو انداخت پایین و گفت:

- اخه من تو رو هم مقصر این کار ها می دونستم بهت شک کردم اما بعدش که فهمیدم چه بلایی سرتون اومده متوجه شدم این طور نیست من زود قضاوت کردم! 

لبخند زدم  و گفتم:

- عیبی نداره هرکس دیگه ای جایی تو بود، بایدم شک می کرد. شاید اگه منم جایی تو بودم همچنین فکری رو می کردم. 

کاگرو با خوشحالی سرشو از زیر دستم رد کرد و منم خندیدم خم شدم  دستی به سرش کشیدم  که گفت:

- واقعا شایسته نگهبان خاک هستی. فقط امیدوارم هرچه زود تر همه چیز به حالت قبل برگرده.

-  نگران نباش همه چیز درست میشه، ما همه سعیمون رو می کنیم پس ما برای چی اینجا هستیم! وظایف ما  محافظت از شماست.

سرشو تکون داد منم وایستادم اشاره کردم که ادامه راهمون بریم.

بعد از اینکه کلا سمت غرب جنگل رو گشتیم کمی خسته شده بودیم یک جا وایستادیم تا کمی نفس بگیریم و استراحت کنیم‌.

کاگرو: حالا از کجا بفهمیم این نگهبان آتش کجاست! 

همین جور که سعی می کردم گیاه ها رو زنده کنم گفتم:

- نمی دونم تا اینجا که خبری نیست ولی مشخصه که از این جاها رد شده.

بعد به اطراف اشاره کردم و گفتم:

- چون کاملا آثارش قابل دیدنه! 

کاگرو: تو یعنی، شماها مطمئنید اونم مثل شما دچار همچین مشکلی تو نیروش شده!؟ 

کمی فکر کردم و گفتم:

- خب مگه میشه غیر از این باشه ما هر سه تامون همین مشکل داریم این همه خرابی به بار آوردیم  ولی خودمون ازش بی خبر بودیم حالام نمی تونیم کنترولش کنیم یابرعکس عمل می کنه، تو چرا فکر می کنی که کار های عمدی هستش؟! 

بعدش چیزی تو ذهنم اومدم و مشکوک پرسیدم گفتم:

- نکنه چیزی هستش که ناگفته مونده باشه؟! 

رنگ نگاهش عوض شد و سرشو تکون داد و گفت:

- نه برای چی باید چیزی بدونم نگفته باشم؟ اونم به تو؟!

- ببین کاگرو جدی میگم پای مقام های ما ازجمله خودت و حیوانات دیگه آب،رود،دریا اقیانوس و   حیوانات که داخل آب زندگی می کنن  و باد های که ازش یک عالمه  کار استفاده میکنن در میونه پس اگه لطفا چیزی میدونی بگو؟! 

کاگرو - میدونم خب، خب راستش من دو روز پیش نگهبان آتش رو دیدم که پشت همون دهکده آتش با یکی حرف میزد اون یک نفرم مجبورش می کرد که ازش اطاعت کنه حرف های عجب غریب می زد. 

با تعجب گفتم:

- چی!؟ تو الان اینا رو میگی؟

کاگرو با ناراحتی گفت:

- باور کن ترسیده بودم، البته نه اینکه ترسی داشته باشم از جون حیوانات دیگه می ترسیدم که نکنه به خطر بیوفته چون فکر می کردم شما رو هم مجبور می کنه  به کار های که اون میگه! 

- خب، خب حالا اینا رو ولش کن بگو ببینم دقیقا چیا می گفت؟!  تو واسه چی رفته بودی اونجا؟

کاگرو نزدیک ترم شد و وقتی که نشستم اونم رو پاهاش نشست و گفت:

- منو چندتا از شیرهای جون  داشتیم درباره افسانه گل رز سرخ حرف می زدیم خب تو اون افسانه هم که می دونی که گفته شده سلطان جنگل توانایی همه چیز رو داشته اما از گل رز سرخ دوری می کرده ضعف نشون میداده منم برای اینکه ثابت کنم روبه شدن با آتش یعنی همون گل رز سرخ کار سختی نیست رفتم اونجا. ولی بعدش نتونستم وارد بشم چون شاهد اون صحنه شدم.

- خب بقیش؟!

کاگرو - دیدم نگهبان آتش زانو زده یک موجودی که من فقط سایه اش رو دیدم میگفت تو وجودت آتشه عنصرت از عنصر منه منو و تو شبهه هم هستیم می تونیم کار های زیادی رو انجام بدیم با من همکاری کن، نگهبان آتشم درد داشت همش می خواست باهاش مقابله کنه اما انگار زورش نمی رسید ولی وقتی اون شکستش داد انگار نگهبان آتش یکی دیگه شد رنگ چشماش از قهوه ای همش رو قرمز ثابت موند تمام اون چیزی که اون به نگهبان می گفت انجام میداد قدرتش انگار دو برابر شده بود.

- یعنی، یعنی اون لارست بوده اهریمن شیطانی که ما به تنهای در مقابل اون قدرتمون نمی رسه چطور ممکنه که اون آزاد شده باشه سال ها پیش تو عمیق ترین جایی زمین زندایی شده بود!

کاگرو - نمیدونم ویانا اما الان باید چیکار کرد؟! 

یهو یاد چیزی گفتم از جام بلند شدم. 

- وای نه- نه غزل تنها رفته اونجا اون از همه چی بی خبره نکنه بخواد آسیبی بهش برسونه! 

کاگرو - کاش زود می گفتم همش تقصیر من شد! 

با عجله ای که داشتم گفتم:

-  الان دیگه پشیمونی سودی نداره، ازت یه کار می خوام میری به پرنده ها میگی هرجا که شد برن دنبال نسیم بهش خبر بدن بیان اونجا خودتم اگه دیدیش همینو بگو منم میرم دنبال غزل فقط امیدوارم تا الان هیچ اتفاقی براش نیوفتاده باشه.

کاگرو قبول کرد دوید و داشت می رفت، منم وقتش بود که از بالا برم  به سمت دهکده آتش با سرعت زیاد داشتم به سمت شرق می رفتم تو دلم همش نگران نگهبان آب بودم!

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت...

غزل:

به آرومی قدم برمیداشتم به اطراف نگاه می کردم هیچ خبری نبود اینقدر ساکت سوت کور بود که انگار خاک مرده اینجا ریختن.فقط صدای پاهای من بود که سکوت می شکست هیچ ترسی نداشتم چون بدتر از اینجا هم بودم از سیاه گودال های اقیانوس‌ها که بدتر نبود! کمی صدام صاف کردم محکم گفتم:

- کسی اینجا نیست! 

با  بی خیالی نفسم رو به بیرون هدایت کردم گفتم:

- البته بعید می‌دونم کسی اینجا باشه

خواستم برگردم که یک چیزی از پشتم  با سرعت زیاد  رد شد. برگشتم با شک تردید دوباره به اطراف دید زدم.

- نگهبان آتش‌ اگه اینجایی لطفا خودت رو نشون  بده!

دوباره از کنارم یکی با سرعت رد شد. الان دیگه واقعا کمی ترسیدم آروم عقب می رفتم که با چیزی برخوردم چند ثانیه ای همین جوری موندم اما بالاخره برگشتم طرف اش تا برگشتم منو گرفت با سرعت زیاد کوبند به دیوار های سنگی دردی تو ناحیه ای کمرم ایجاد شد. از دردی که بهم وارد شد چشم‌هام بستم صدای نفس‌های تند عصبی‌اش رو می شنیدم چشم‌هام باز کردم با چشم‌های  خشمناک نگهبان آتش روبه رو شدم که از تو چشم‌هاش کم بود آتیش بزنه بیرون! 

دستم رو دستاش گذاشتم با زور کمی از خودم دورش کردم و گفتم:

- این چه کاریه که می کنی من که نمیومدم تو قلمرو تو دزدی  یا  امورت بهم بریزم! 

پوزخندی زدم با کنایه بهش گفتم:

- هرچند اموری دیگه نمونده

دوباره با اعصبانیت اومد طرفم من و پرت کرد رو زمین محکم دستش رو گلوم گذاشت با صدای بلند گفت:

- دهنت رو ببند! 

دیگه داشت زیادی روی می کرد چطور جرعت می کنه با من همچین کاری رو بکنه اگه الان تنها کسی باید شاکی باشه منم از اولشم به ویانا و نسیم گفتم این قضیه‌اش با ما فرق می کنه مثل اینکه با طوفان وجود آب ها روبه رو نشده! با تمام قدرتم از رو خودم بلندش کردم با دستم  آبی به تن داغ پر حرارتش  ریختم که از درد فریادی زد می دونستم آب اصلاً براش خوب نیست همین طور آتیش اون برای من! 

یک لحظه از کاری که کردم پیشمون شدم رفتم نزدیک‌اش گفتم:

- من- من معذرت می خوام یک لحظه کنترولم از دست دادم! 

تا خواستم دستش رو بگیرم  دستاش به آتیش تبدیل کرد زد بهم از درد دهنم و بسته می کردم ولی بعدش با پام هولش دادم اون ور نفس- نفس میزدم  فوری وجودم از آب سرد خنثی کردم یک حفره ای آبی که ازم محافظت می کردم  با دستام نگهه داشتم. اونم هی سعی می کرد این حفره رو از بین ببره. تو این زمان که اون مثل دیونه ها شده بود گفتم:

- از کی تا حالا من و تو روبه رو هم قرار گرفتیم آریانا! چرا این جوری شدی معنی این رفتارات چیه چرا همه جا رو به آتیش کشیدی هیچ می‌دونی چه بلایی سر جنگل و بقیه جاها چی اومده تا بقیه جاها رو سرزمین انسان ها رو هم خراب نکردی  به خودت بیا! 

آریانا: من کاری رو می کنم که درسته تو لازم نکرده چیزی رو به من یادآوری کنی! 

دیگه اینقدر به حفره ای آبی که دورم بود  ضربه می زد که نگهه داشتنش سختم شد

- چرا داری با من این کارو می کنی مگه من چیکار کردم ما همه دنبال تو بودیم  ببین من هیچ دوست ندارم آسیبی بهت بزنم پس نزار کاری کنم نمی خوام بعدش نسیم و ویانا من و مقصر بدونن!

خنده ای بلندی کرد و دست از تلاش کردن از بین بردن حفره کرد و گفت:

- تو بخوای به من آسیب بزنی، تو اصلا در حد من هستی که بخوای بهم آسیب هم بزنی!؟ 

از این حرفش به قدری عصبی شدم که حفره رو از بین بردم  با سرعت بدون اینکه تا متوجه بشه دو طرف صورتش رو گرفتم  تو آبی که به وجود آوردم فرو بردم داشت خفه می شود که با دستاش  آتیشی ساخت   کمرم گرفت یک دفعه پرتش کردم اون ور به سرفه کردن افتاده 

همین جوری که داشتم با دستام آبی که دور کمرم خشک  کرد  دوباره جریان میدادم گفتم:

- حالا دیدی کی در حد کیه! 

 

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت نه...

ویانا:

وقتی دیدم اون دوتا به جون هم افتادن به طرف غزل رفتم  دستاش محکم گرفتم چشم‌های  سبز وحشیم رو به چشم‌های طوفان نشستش دادم  گفتم:

- چیکار داری می کنی!؟ 

دستاش از خشم می لرزید سعی  کردم کنترولش کنم. با تن صدای بالایی که داشت گفت:

-  اون به من حمله کرد منم جوابشو دادم!  

بعد با خشم دستام پست زد همین طور که چند قدم به عقب رفت نفس‌های عصبیش کمتر شد.

برگشتم سمت آریانا  که بی حال همون جا ما رو نگاه می کرد. با سمتش رفتم  کنارش زانو زدم کمک کردم تا بلند بشه اما دستش رو از دستم کشید بیرون خودش رو  با کمک پاهاش به دیوار پشت سرش تکیه داد. 

سری از روی تاسف تکون دادم رو به هر دو گفتم:

- واقعا براتون متاسفم پس برای همین که همچین بالایی سرمون اومده، وقتی ما رو خودمون کنترولی نداریم اون وقت توقع داریم همه چیز خوب پیش بره! 

رو به غزل ادامه دادم که گوشه ای خودش رو جمع کرد دستاش دور خودش مثل یه حصار کشید.

- گیرم که آریانا کاراش دست خودش نیست تو دیگه چرا بهش حمله ور شدی! 

غزل با بیخیالی سرش رو طرفم کج کرد و گفت:

- توم که دیوار کوتاه تر از من پیدا نمی کنی چرا باید من و همش مقصر بدونی! آها که به آریانا رسید کاراش دست خودش نیست منم باید جونم رو همین جوری تقدیم خانوم می کردم تا کلا نه تنها از شرم خلاص شید بلکه کل آب دنیا نیست بشه!

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

- خب،خب‌‌‌...باشه  حق داشتی از خودت دفاع کنی اما نه اینکه به قصد کشتن، درضم آریانا رفتاراش دست خودش  وگرنه ما که سال هاست نگهبان آتش رو می شناسیم! 

غزل پوزخندی زد و گفت:

- شایدم نه، تازه داریم باهاش آشنا می...

وقتی نگاهش به پشت سرم افتاد ادامه حرفش نزد رد نگاهش گرفتم برگشتم به عقب که با چهره آریانا روبه رو شدم با تعجب گنگ گیج بهمون نگاه می کرد 

آریانا:  اینجا چه خبره!؟ 

همزمان به این حرفش بادی وزید که باعث شد همه توجه همون به اون سمت جلب شه‌.

نسیم هی میون حرفاش که نفس- نفس میزد دستش گذاشت رو سینه‌اش گفت:

- خبر رسید بهم که جون غزل در خطره چیشده!؟ 

آریانا سرش رو کمی بالاتر برد تا غزلو ببینه و گفت:

- غزل که اینجاست، برای چی جونش در خطر باشه! 

نسیم وقتی متوجه حضور آریانا شد اومد نزدیک تر دستش گذاشت رو شونه آریانا اما خیلی زود برش داشت. 

نسیم: چقدر داغی تو دختر!

آریانا نگاهی به سرتاپاش کرد سرش رو به معنی نمی دونم تکون داد

غزل پوزخندی زد ابروهاش داد بالا و گفت:

- اره نمی دونه 

وقتشه که همه چیزو به بچه ها بگم نباید بزارم غزل  راجب آریانا  اشتباه فکر کنه یا آریانا بقیه و خودش   آسیبی برسونه!

- ام بچه ها... چه طوری بهتون بگم

غزل: چی می خوای بگی! 

نسیم؛ بگو ویانا

 رو به آریانا که هنوز تو شوکه سوالی نگاهش بهم داد گفتم:

- لارست فرار کرده! 

همزمان نسیم و غزل گفتن:

- چی!؟

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...