رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رنگ شب | آفتابگردون کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%

 

نام رمان: رنگ شب

نویسنده: اسما نقیبی (آفتابگردون)

ژانرها: عاشقانه، اجتماعی، معمایی، تراژدی

 

خلاصه:

بیست سال از زمانی که زیبا دچار حادثه شد و بیناییش رو از دست داد و نیازمند خواهرش شد می‌گذره. رامین وقتش رو با رقابت و ورزش می‌گذرونه و هیچ خبری از برادر بزرگترش که سالها قبل به روسیه رفته نداره. بیست سال از زمانی که این چهار نفر توی یه خونه زندگی کردن می‌گذره؛ اما آینده هیچوقت برای اونا قابل پیش‌بینی نیست..

 

مقدمه:


رنگِ چشمه‌ات، تیرگیِ شب..
جنسِ زخمِ تو، جنسِ  سنگِ سخت..
حسِ عمقِ درد، تلخ مثلِ زهر..
لمسِ دستِ مرگ ، چنگِ برفِ سرد..

مکرِ باطلت، طعنه‌ای به حق..
هرچه ظاهر است، عینِ باطنت..
نورِ آسمان، رخنه در دلت..
بندِ این جنون، بسته در پِی‌ات..

سوز این هوا، حکمِ بر سکوت..
هرچه بین ماست، چرخِ واژگون..
بخشش و جنون، بندِ یکدگر..
صبر و انتظار، سرنوشت ماست...

 

رنگ شب را اینجا نقد کنید..

گالری رنگ شب را اینجا ببینید..

ناظر: @m.azimi

ویراستار: @زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 55
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 15
  • تشکر 2
  • هاها 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

بارونی که به شیشه می‌زد صدای بلندی داشت. رگباری که همراه سوز زمستون خودش رو به پنجره می‌کوبید، انگار قصد شکستنش رو داشت. 
تنها روشنایی اون اتاق، نوری بود که از پنجره می‌تابید. از طرفی تاریکی شب اجازه نمی‌داد که اون دونفر چشم‌های همدیگه رو به وضوح ببینن. ولی اصلا، چیزی برای دیدن وجود داشت؟ چیزی جز ترس و غم؟

رنگ شب، پر از ترس و غم بود. ترسی که ایوان سعی در سرکوب کردنش داشت و غمی که رویا توی عمق قلبش پنهون کرده بود.

- خب پس.. ولشون کن.

- چی؟

ایوان بهت زده از این حرف رویا ادامه داد: اونا خانواده‌ منن. چرا باید ولشون کنم؟ فقط چون...

رویا پوزخند زد و پرسید: خیلی.. دوستشون داری، نه؟

ایوان با کلافگی نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند. درسته که اشتباه از اون بود ولی رویا زیاده روی نمی‌کرد؟

- معلومه. اگه من بهت بگم.. تو می‌تونی راحت خانواده‌تو  ول کنی؟

رویا با لحنی که بی‌رحمانه به نظر می‌رسید جواب داد: خانواده منو.. با خانواده خودت مقایسه نکن.

امیر هنوز لحن جدیش رو حفظ کرده بود. در عین حال می‌دونست که نباید صداش رو بالا ببره. مقابل رویا، اون اجازه نداشت که روی دیگه‌ش نشون بده، و هر چیزی که بهش خوی و ذات ارثی می‌گفتن.  پس سعی کرد باملاحظه باشه: می‌دونم از اینکه بهت دروغ گفتم چقدر عصبانی شدی. فقط فکر می‌کردم اینجوری بهتره.

- تورو خدا بهونه نیار. اصلا نمی‌فهمی با این دروغت چی رو خراب کردی؟ چرا باید رابطمه‌مون رو تا امروز کش می‌دادی؟ تا ابد می‌خواستی درباره‌ش بهم دروغ بگی؟ 

- این که دروغ نیست. فقط  حقیقتی که خود منم کم آزار نداده، نمی‌خواستم تو هم بشنویش.

- پس می‌خواستی یه خانواده دروغی رو نشونم بدی؟

- نه. پدر و برادرم رو راضی می‌کردم که با افتخار از کارایی که می‌کنن بهت چیزی نگن.

رویا سرش رو تکون داد و ناامیدانه گفت: نمی‌ترسیدی یه روز بفهمم؟ 

ایوان مکث کوتاهی کرد. بعد از اون دستای داغش رو مشت کرد و صادقانه گفت: نمی‌ترسیدم. رویایی که می‌شناختم، حساب آدما رو از هم جدا می‌کرد. من چه گناهی تو گذشته‌م کردم؟ فقط اینکه تو خانواده گناهکاری به دنیا اومدم؟

- همون خانواده کثیف، تو نمی‌تونی دورشون بندازی. یعنی بعد از این همه سال دست و بالت به کثافت اونا نکشیده؟

این یه توهین بود. قلب ایوان رو به درد آورد و بالاخره فریاد حبس شده‌ش رو از سینه رها کرد: بسه. حق نداری خانواده‌ منو  قضاوت کنی.

رویا با وجود چشم‌های به خون نشسته‌ش تک خنده‌ای کرد و گفت: همیشه حرفی که داشتم رو صادقانه زدم. می‌بینی؟ من می‌خوام تا آخر عمر از خانواده‌ت بد بگم. تو هم نمی‌تونی تحمل کنی. قبول داری که گناهکارن ولی عصبی میشی وقتی کسی ازشون بد میگه. تا حالا عصبانیتت رو ندیدم. می‌خوای اون روی خودت رو نشونم بدی؟

ایوان با همه صبری که داشت تحملش رو به تموم شدن می‌رفت. قرار بود تا کی رویا جلوش وایسه و هرچی که دلش می‌خواد بگه؟ صداش رو پایین‌تر آورد و حرف خودش رو ادامه داد: به مادرم قول دادم. نمی‌تونم ولشون کنم. ولی به تو هم قول میدم، هیچ آسیبی از اونا به تو و خانواده‌ت نمی‌رسه.

آسیب؟ رویا خنده‌ش گرفت. ایوان، هنوز از هیچی خبر نداشت.

- چه تضمینی هست؟ از کجا معلوم خودتم عین اونا نشی؟ یه دزد خانواده‌ش رو دزد نمی‌کنه؟

- می‌خوای به گفتن این مزخرفا ادامه بدی؟

رویا بی‌پروا خط خودش رو ادامه داد: آره. من از برادر و پدرت بدم میاد. قبلا هم بهت گفتم، وقتی از چیزی بدم بیاد پنهونش نمی‌کنم. حرف منو نمی‌فهمی؟ 

ایوان حس می‌کرد دوباره باید داد بزنه. یا حتی گوشه چشمش رو برای سرریز شدن اشک‌هاش باز کنه. ولی درنهایت لبخند تلخی زد و فشار روی قلبش رو، بدون اینکه چیزی توی چهره‌ش نشون بده تحمل کرد.

- این تویی که جلوم وایسادی و این حرفا رو می‌زنی؟ همون آدمی که می‌شناختم؟ تا همه چی رو فهمیدی داری تحقیرم می‌کنی. داری.. ذاتت رو نشون میدی؟

رویا بدون هیچ تردیدی به چشمای ایوان خیره شد. بی‌پروا گفت: آره. ذات من همینه که می‌بینی. نمی‌تونم تحمل کنم کسی که سر اون سفره بوده، نزدیک من  و خانواده‌م باشه. از کجا معلوم فقط دزدی باشه؟ پدرت و آدماش، تا حالا چندتا بدبخت رو کشتن؟

ایوان دیگه حتی توانی برای فریاد کشیدن نداشت. این دقیقه‌های کابوس وار، باید هرچه زودتر تموم می‌شدن.

- منو به خاطر چیزی که نیستم رد می‌کنی. ازم به خاطر گناهی که نکردم نفرت داری. پس، حداقل بذار هضمش رو واسه جفتمون راحت‌تر کنم. حداقل، بذار واقعا همونی بشم ازش فرار می‌کنی.

رویا اصلا از شنیدن این حرف خوشش نیومد. هرچند دیگه اختیار زبونش  و از دست داده بود، همونطور که اختیار قلبش رو.

- خوبه. تو هم ذاتت رو نشون بده. اونوقت دیگه از تو هم حالم به هم می‌خوره.

ایوان هنوزم شوک زده به چشمای رویا نگاه می‌کرد. درد حرفاش مثل زهر به استخونش نفوذ می‌کرد. قلبش، چیزی نمونده بود که بایسته.
رویا این رو نمی‌دونست. قلب امیر در آستانه مرگ بود. نمی‌دونست وگرنه امکان نداشت که این حرفا رو بزنه. اون قطعا ترجیح می‌داد خودش رو از یه صخره پرت کنه ولی، اینطور مردی که دوستش داره رو به مرگ نزدیک نکنه.

توی اون لحظه‌ها که ایوان شوک زده به چهره جدی رویا خیره شده بود، قلب‌هاشون بی‌تاب به آغوش کشیدن جسم دردآلود همدیگه بود. تمام این حرفا زهری بود که رویا روی زخم خودش و ایوان ریخت تا هردوی اونا رو به یه درمان دردناک محکوم کنه.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

- تو همین جایی همیشه، با تو شب شکل یه رویاست. آخرین نقطه دنیا، تو جهان من همین جاست.

رویا پیرهن نمدارش رو از توی سبد برداشت و ادامه داد: تو همین جایی و هر روز، من به تنهایی دچارم. منو نزدیک خودم کن، تا تورو یادم بیارم.

زیبا دستش رو از توی آب حوض بیرون آورد و سری به نشونه تاسف تکون داد. خواست چیزی بگه و این وضعیت اسفناک رو تمومش کنه. ولی هنوز دهنش رو باز نکرده بود که رویا به خوندن ادامه داد: با خیال تو هنوزم، مثل هرروز و همیشه، هرشب حافظه من، پر تصویر تو میشه.

وقتی پیرهنش رو سمت زیبا تکوند باعث شد قطره‌های آب روی صورتش بیوفتن و صدای اعتراضش بلند بشه: هوی..

- با من غریبگی نکن، با من که درگیر توام. چشماتو از من برندار، من مات تصویر توام.

صداش در حال اوج گرفتن بود و زیبا فهمید که اگه جلوش رو نگیره تمام همسایه‌ها استعداد نداشته‌ش رو کشف می‌کنن و آبروشون میره. همونطور که با آستیش صورتش رو خشک می‌کرد با صدای بلندی رو به خواهر بزرگترش پرسید: می‌دونی این آهنگ مال چه سالیه؟

رویا دست از خوندن برداشت و به پهن کردن بقیه لباس‌ها روی طناب ادامه داد.

- چه فرقی می‌کنه؟ وقتی رو یه آهنگ کراش بزنی قدیمی و جدیدش مهم نیست.

- مطمئنی رو آهنگه کراش زدی؟ موقع خوندنش خیلی احساسات به خرج میدی.

رویا دست‌هاش رو روی طناب نگه داشت و متفکرانه به آسمون صاف بالای سرش نگاه کرد. وقتی به یاد آورد که چند سالشه، آه سنگینی کشید و با حسرت گفت: نیمه گمشده‌م بعد از سی سال هنوز پیدام نکرده. مجبورم رو این چیزا کراش بزنم دیگه.

زیبا لبخند نصفه‌ای زد و آروم گفت: چه وفادار. البته فرقی نمی‌کنه چقدر احساسات به خرج بدی. نمی‌تونه صدای داغونی که داری رو توجیه کنه.

هرچند  که صداش آروم بود باز هم گوش‌های رویا می‌تونستن بشنون.

- توئه بچه.. چه صلاحیتی داری که صدای منو قضاوت کنی آخه؟

- هرچی، فقط این آهنگ خوندنت رو بذار کنار. آبرو بَره.

رویا برای تلافی جلو رفت و از آب توی حوض به صورت زیبا پاشید. درجوابش زیبا فقط تونست دستشو جلوی صورتش بگیره.

- چه مرگته امروز؟

رویا خندید و با بی‌رحمی جواب داد: می‌دونستی عصبانی میشی زشت‌تر میشی؟ از کجا بدونی آخه؟

- ببند بابا، وگرنه حسابت رو می‌رسم.

زیبا این حرف رو تهدیدآمیز گفت و دست برد تا عصاش رو از لبه حوض برداره. رویا هم که قبلا درد ضربه‌های زیبا رو کشیده بود بلند شد و چند قدمی ازش فاصله گرفت. چه اون موقع و چه الان، باور نمی‌کرد که یه عصای به ظاهر پلاستیکی و سفید، می‌تونه به اندازه یه باتوم درد داشته باشه.

با صدای ظاهرا عصبانی رو به زیبا گفت: الان چی کار کردی؟ دفعه چندمته که رو من عصا می‌کشی. بزرگتر کوچکتری حالیت نمیشه؟

- پس از کوچکتری و بزرگتری هم یه چیزایی می‌دونی.

قبل از اینکه زیبا بی‌هوا عصاش رو به قصد ضربه زدن حرکت بده مادرشون از خونه بیرون اومد و روبه اون دوتا گفت: اول صبحی باز دعواتون گرفته؟ بیاین سفره رو انداختم.

رویا انگار که سالها منتظر این لحظه بوده باشه، حوض کوچک وسط حیاط رو دور زد و سمت خونه رفت. 
همونطور که می‌رفت، گلدون شمعدونی رو از کنار حوض برداشت و روی لبه‌ش گذاشت. می‌دونست که توی خونه اونا، نباید چیز اضافی سر راه باشه. بعد خیلی سریع رو به زیبا گفت: ما که رفتیم.

زیبا نفسش رو فوت کرد و بی‌خیال دعوا شد. خب، عجیب بود که خواهرش با وجود بزرگتر بودن انقدر بچگانه رفتار کنه. شاید چون این رفتارش سالهاست تکرار میشه مادر و خواهرش دیگه نسبت بهش حساس نیستن.

صبح پاییز داخل خونه نسبت به بیرونش گرم بود. پنج سالی می‌شد که رویا خانواده‌ش رو به اینجا آورده بود. جایی نزدیک به انتشاراتی که محل کارش بود. وقتی رویا داخل پذیرایی رفت، کش و قوسی به بدنش داد و با تعجب گفت: مادر من، تو کی بیدار شدی که این همه لباس رو شستی؟ مگه بقیه روز رو ازت گرفتن؟

مادرش سینی چای رو گوشه سفره گذاشت و به آرومی روی زمین نشست. شاید بهتر بود که نگه دیشب خوابش برده و فراموش کرده لباس‌ها رو از توی لباسشویی دربیاره. برای همین در جواب رویا گفت: صدای لباسشویی که اذیتت نکرده. پس بیخود غر نزن.

رویا نیم‌نگاهی به ساعتش انداخت که هفت و بیست دقیقه رو نشون می‌داد. باید توی ده دقیقه صبحانه‌ش رو می‌خورد و لباس می‌پوشید.  چند لحظه بعد زیبا    همونطور که یه دستش رو به دیوار گرفته بود، از راهرو گذشت و وارد پذیرایی شد.

- بیا اینجا مامان.

زیبا رد صدای مادرش رو گرفت و جلو رفت تا به سفره رسید. رویا مچش رو گرفت و اون رو نزدیک خودش نشوند. بعد ازش پرسید: امروز میری آموزشگاه؟ چهارشنبه‌ست که.

زیبا مشغول لقمه گرفتن از پنیر توی ظرفش شد و جواب داد: شنبه هفته دیگه وقت دندون پزشکی دارم. به جاش امروز میرم.

شنبه و سه شنبه روزهایی بود که زیبا برای یادگیری پیانو به آموزشگاه موسیقی میرفت. از بیست سال پیش تا امروز زمان زیادی به موسیقی گوش می‌داد. این چیزی بود که بهش علاقه داشت و البته استعداد.

رویا کم کم تو فکر بلند شدن بود که زیبا ناگهانی با مشت به بازوش کوبید و اعتراض کرد: رویا مرض داری انقد اذیت می‌کنی؟ پنیر رو میذاری لای نون یا نون رو میذاری لای پنیر؟

مادرشون هیچ حمایتی از رویا نکرد و حتی بهش گفت: تو یخچال هست بازم. برو بیارش انقدر از سهم زیبا نخور.

رویا بی‌توجه به حرف مادرش با ترس از دختر عصبی کنارش فاصله گرفت و آب دهنش رو با سروصدا قورت داد. حتی وقتی حرف می‌زد صداش هم ترسیده بود: به جان خودم تو می‌بینی من چی کار می‌کنم.

زیبا با صدای بلندی گفت: همیشه پنیر من زود تموم میشه. معلومه تو می‌خوریش.

رویا به کل منکر همه چیز شد: چرت نگو. من اصلا پنیر دوست ندارم.

چشم غره‌ای که مادرش بهش رفت باعث شد بلند بشه و برای آوردن جعبه پنیر به آشپزخونه بره. ولی زیبا هنوز زیرلب غر می‌زد: خجالتم نمی‌کشه. بزنم چشماش رو در بیارم.

- ولش کن رفت برات بیاره.

زیبا که صدای خندیدن مادرش رو شنیده بود صداش رو پایین آورد و با حرص مشغول جویدن لقمه آخرش شد.
 

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

چند دقیقه‌ای می‌شد که همونطور ایستاده بود. سکوت و ثابت بودن اطراف حتی بیشتر تشویقش می‌کردن که به خیره شدن توی آینه ادامه بده.
ولی خب، امروزم یه روز عادی بود مثل تمام این چند سال. حتی اگه اتفاقی هم افتاده بود به نظر عادی می‌اومد. شاید چون رامین بی‌حس‌تر از اونی بود که واکنشی به اتفاقای اطرافش داشته باشه.

به خودش که اومد شونه‌ش به خاطر قطره های آبی که از موهاش چکه می‌کردن خیس شده بود. نگاهش رو از چشم‌های خودش توی آینه گرفت و حوله سفید دور گردنش رو روی سرش انداخت.
گوشیش روی قفسه وسایلش بود که پیامی رو دریافت کرد و لرزید. رامین با دراز کردن دستش گوشی رو برداشت و متن پیام رو خوند. شاید امروز می‌تونست یکم متفاوت باشه. احتمالا چیزی برای تفریح پیدا کرده بود: "مطمئن نیستم ولی گمونم یه نفر تو این باشگاه دیده‌تش."

آدرس باشگاه جایی دور از خونه رو نشون می‌داد. رامین به یاد نداشت که قبلا حتی یه بار توی اون خیابون بوده باشه. اینبار با اشتیاق بیشتری به چشم‌های خودش توی آینه خیره شد و حرکت دستش روی حوله آرومتر شد. کمی فکر کرد و در نهایت زمزمه‌وار با خودش گفت: باشگاه، خوبه.

مسلما اون دختر اهل ورزش نبود. توی اون باشگاه چیز جالب تری می‌تونست وجود داشته باشه که جذبش کرده.

صدای زنگ در به طور غیرمنتظره‌ای به گوشش رسید و باعث شد از اتاق بیرون بره. طول راهروی کوتاه رو طی کرد و از کنار دیوارهای سفید رنگش گذشت. بالای راه پله ایستاد و به مرد میانسالی که از پله‌ها بالا می‌اومد نگاه کرد. لبخند نصفه‌ای روی لبش نشوند و پرسید: عمو، از کی سحرخیر شدی؟

نیما کت مشکی رنگش رو از تنش بیرون آورد و همزمان جواب داد: به لطف بابات، روز به روز زندگی سخت‌تر میشه.

- گفته بری پیشش؟

- هوم..

نیما وقتی بالای پله‌ها رسید ضربه آرومی به شکم رامین زد و سمت اتاق برادرش رفت. همزمان رو به برادرزاده‌ش گفت: پیرهن بپوش بچه. هوا داره سرد میشه.

رامین بی‌معطلی به حوله‌ای که دور کمرش پیچیده بود اشاره کرد و گفت: همین فعلا کافیه. می‌خوام مطمئن شم چیزی رو اضافه برنمی‌داری.

پشت سر نیما، رامین هم داخل اتاق کار پدرش اومد ولی همون ابتدا به چهارچوب در تکیه داد. نیما درجواب حرفی که رامین با پررویی زده بود گفت: اونی که باید چهار چشمی مراقب بابات باشه هنوزم منم نه تو. فعلا به بازیت برس.

رامین خندید و با تعجب ازش پرسید: اصلا می‌دونی چند سالمه؟

نیما با جدیت کشوی میز رو گشت و بعد از پیدا کردن پوشه‌ای که دنبالش بود روی پا ایستاد و به برادر زاده‌ش که با اعتماد به نفس زیادی جلوش ایستاده بود نگاه کرد. برای چند لحظه کوتاه براندازش کرد و جواب داد: بیست و هشت سال زیاد نیست.

به نظر نیما، بیشتر از سی سال لازم بود که یه نفر وارد کار اونا بشه. حداقل سی سال بدون هیچ قانونی، رامین می‌تونست توی رفاه زندگی کنه. هرچیزی که می‌خواد داشته باشه و هر کاری که می‌خواد انجام بده. ولی درست از روزی که پا جای پای پدرش بذاره، دیگه نمی‌تونه یه زندگی آزادانه داشته باشه. این چیزی بود که احتمالا رامین هنوز درک نمی‌کرد. اون هنوزم فکر می‌کرد که دنیای پدرش حتی از دنیای الانش آزادانه تره.

نیما بعد از بررسی اسناد داخل پوشه سرش رو بالا آورد و با اخم گفت: با اون چشمات بهم زل نزن. دیدی که فقط همین یکی رو برداشتم. بعد این همه سال که دست راست بابات بودم، چجوری یه بچه مثل تو بهم شک می‌کنه؟

رامین شونه‌ای بالا انداخت و از جلوی در کنار رفت تا عموش بتونه از اتاق بیرون بره. همزمان که پشت سرش راه می‌رفت پرسید: راستی عمو، باشگاه رادان می‌شناسی؟

نیما توی ذهنش تمام باشگاه‌هایی رو که می‌شناخت مرور کرد. و وقتی به پایین پله‌ها رسید رو به رامین چرخید و پرسید: تو تهران؟

- هوم..

- نه، چطور؟

- دنبال یه نفر می‌گردم. شنیدم اونجا بوده.

- کی؟ اسمش رو بگو، میگم بچه‌ها پیداش کنن.

رامین پوزخندی زد. حوله‌ش رو از روی سرش برداشت و گفت: اینجوری که دیگه کیف نمیده.

- حواست رو جمع کن. قبل از اینکه به دردسر بیوفتی خبرم کن نه بعدش.

- چشم قربان.

- گمشو یه چی تنت کن. این مستخدم بیچاره چی می‌کشه؟

- اون که عادت کرده.

وفتی به پذیرایی بزرگ خونه رسیدن، نیما درحالی که سمت در می‌رفت رو به رامین گفت: آخر هفته با بابات برمی‌گردیم. واسه شب تولدت با کسی قرار نذار که مجبور شی کنسل کنی.

- اوکی..

بعد از رفتن نیما، رامین چند لحظه‌ای از پنجره سرتاسری سالن نگاهش کرد که از سنگفرش حیاط و از بین درخت‌های نسبتا بلندش عبور کرد. نزدیک به در، سوار ماشینش شد و بعد از باز شدن در از حیاط بیرون رفت.

مدتی که رامین پله‌ها رو برای برگشتن به اتاقش بالا می‌رفت، چندان به تولدش که در پیش بود فکر نمی‌کرد. ذهنش درگیر چیز دیگه‌ای بود و پیامش رو برای سهراب فرستاد: کارت تموم شد میام دنبالت.

و  یک دقیقه بعد، توی اتاق در حال پوشیدن تیشرت مشکی رنگش بود که سهراب بهش پیام داد: نباید خودم رو قاطی بازیت می‌کردم.

رامین همین که چشمش به متن پیام افتاد خندید و جواب داد: اگه خوب بازی کنی بهت جایزه هم میدم.

- آقا رامین، میز صبحانه رو چیدم.

زن تقریبا پنجاه ساله‌ای که پشت در بود این رو گفت و بدون اینکه منتظر جواب باشه به آشپزخونه برگشت.  رامین هم بعد از برداشتن هدفون و گوشیش نگاه دیگه‌ای به خودش توی آینه قدی اتاقش انداخت. 
حق با بقیه بود. رامین عاشق این بود که به خودش خیره بشه. شاید در طول روز بیشتر از هر کسی به خودش نگاه می‌کرد. 
بقیه می‌گفتن رامین پادشاه خودشیفتگیه ولی، خودش هم هنوز دلیل این رفتار ناخودآگاهش رو نمی‌دونست.
شاید این هم به گذشته‌ش برمی‌گشت. گذشته‌ای که اصلا به مرور کردنش علاقه نداشت.
 

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

مسیر خونه تا انتشارات طولانی نبود. اگه رویا دیر نمی‌کرد، لازم نبود سوار اتوبوس یا مترو بشه. هفت صبح روز چهارشنبه، خیابون نسبتا شلوغ بود. ولی احتمالا رویا آروم ترینِ مردم اطرافش بود. مثل روزهای عادی گذشته به محل کارش می‌رفت. سرحال و پرتلاش تا مدتی بعد از ظهر، ویرایش کتاب جدید رو انجام می‌داد و همین مسیر رو برمی‌گشت. هیچ چیزی از دنیای بیرونِ خونه نمی‌تونست بیش از حد ذهنش رو مشغول کنه. سی ساله بود ولی هنوزم به چیزی جز فراهم کردن آرامش و رفاه خانواده‌ش فکر نمی‌کرد.

دو سال پیش، کسی که بیشترین اصرار رو برای رفتن زیبا به سمت موسیقی داشت خودش بود. و برای حمایت کردنش هرکاری که لازم بود انجام داد. 
مادرش به زودی می‌تونست از کار کردن دست بکشه. حقوق رویا و پس اندازش برای چرخوندن زندگی سه نفر، خوب یا حداقل کافی بود.

درسته، رویا به تازگی وارد سی سالگی شده بود اما هیچ مردی رو کنارش نداشت. مادرش همیشه فکر می‌کرد که رویا هنوز به خودش اجازه ترک خانواده‌ش رو نمیده؛ چون مادرش تنها سرپرستشون بود و چون خواهر کوچکترش نابیناست. 
رویا به زبون انکار می‌کرد ولی شاید دلیل این همه توجه و سختکوشی واقعا همینا بود. 
احتمالا لازم بود که یه عشق غیرقابل کنترل به سراغش بیاد. یه روز از روزای عادی زندگیش، شاید لازم بود که یه اتفاق ناگهانی اون رو گرفتار خودش کنه. این تنها چیزی بود که می‌تونست باعث بشه رویا توجهش رو از خانواده‌ش بگیره و به فرد دیگه‌ای جلب کنه.
به هرحال، اون امیدوار بود که روزهای عادی زندگیش همچنان ادامه داشته باشن. 
ولی همونطور که مادرش می‌گفت مشکلاتی که پیش میان، جدا از ساده یا ویرانگریشون، قابل پیش‌بینی نیستن. 
رویا هم به این حرف باور داشت. درست از نوزده سال پیش که پدرش توی یه روز به ظاهر عادی از خونه بیرون رفت ولی هیچوقت برنگشت. تا همین امروز، حتی هیچ خبری هم ازش نرسیده بود.

- سلام آقای صدر، صبحتون بخیر.

آقای صدر، مدیر انتشارات کنار آسانسور بود که با شنیدن صدای رویا چرخید و به سمت راستش نگاه کرد.

- عه سلام. صبح بخیر و..

رویا قبل از اینکه مدیر بقیه حرفش رو بزنه از توی کیفش نسخه پیش‌نویس یه کتاب رو بیرون آورد و به دستش داد.

- تمومش کردم. مشکلی نداره.

آقای صدر با خیال آسوده نگاهی به پیش‌نویس انداخت و خنده آرومی کرد: چه به موقع! انگار بیخودی نگرانش بودم.

در آسانسور که باز شد هردوی اونا واردش شدن و چند لحظه بعد مرد جوونی قبل از بسته شدن در با سرعت خودش رو به اونجا رسوند و کنار بقیه ایستاد. نفس نفس می‌زد و معلوم بود که دویده.

- سلام. صبح بخیر.

رویا لبخند محوی زد و با تکون دادن سرش جواب بهنام رو داد. ولی مدیر با جدیت رو بهش گفت: یقه کتت رو درست کن مرادی. اینجوری می‌خواستی بیای تو جلسه؟

بهنام مرادی، عضو تیم بازاریابی انتشارات و ماهر توی کارش بود. لایق و کاربلد بود البته، اگه می‌تونست یکم خوابش رو کنترل کنه بهترم می‌شد.
با ایراد آقای صدر، بهنام رو به آینه انتهای آسانسور کرد و همزمان با مرتب کردن کت طوسی رنگش بهانه آورد: شرمنده، ترافیک بود.

آقای صدر بدون هیچ تعارفی جوابش رو داد: ترافیک کجا بود؟

و با رسیدن به طبقه ششم و باز شدن در رو به ویراستارش کرد و با قدردانی از بابت پیش‌نویس گفت: می‌دونم سرت شلوغ بوده. دستمزدتم برای این جداست.

- ممنونم.

بهنام پشت سر بقیه وارد دفتر انتشارات شد ولی حتی چهره‌ش به اندازه اون دونفر سرحال نبود. البته نه به خاطر حرف مدیرش.
چی می‌تونست بدتر از این باشه که جلوی اون دختر نامرتب به نظر برسه؟
رویا ظاهر جدی و آرومی داشت. و تا حدودی برای غریبه‌ها سرد بود. فقط دوست نزدیکش، سارا می‌دونست که اون چقدر توی خونه‌ش می‌تونه با محل کارش فرق داشته باشه. 

با این حال رفتار رویا هرچی که بود، مطمئنا احساس بهنام رو نسبت بهش عوض نمی‌کرد. 

- کجا موندی پس؟ پنج دقیقه دیگه جلسه داریما.

بهنام با صدای آقای صدر به خودش اومد و نگاهش رو از رویا که به سمت اتاق کارش می‌رفت گرفت.

- بله بله، اومدم.
 

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

- هنوز مشکلات قبلی رو حل نکردی. چی بهت گفته بودم؟

زیبا دستش رو از روی صفحه پیانو برداشت و انگشت‌هاش رو به هم گره زد.

- زیاد تمرین کردم. نمی‌دونم چرا بهتر نمیشه.

مربی صندلیش رو به پیانو نزدیکتر کرد و رو به شاگردش گفت: میزان چهارم رو دوباره بزن.

زیبا سرتکون داد و قطعه‌ای رو که مربیش خواسته بود زد. البته می‌دونست که قراره چی بشنوه.

- به نظرت اشتباه زدن این قطعه کل اهنگ رو خراب نمی‌کنه؟ سرعت انگشت‌ها رو باید بیشتر کنی.

- تمرینایی که گفتین انجام میدم. از این به بعد بیشترش می‌کنم.

مربی نفس عمیقی کشید و با جدیت گفت: اوایل که شروع کردی، بهم گفتی می‌خوای جدی ادامه بدی. می‌دونی که پیشرفت تو نوازندگی برای آدمایی که می‌بینن هم مشکله. 

زیبا سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو با زبونش تر کرد. مربی بعد از کمی مکث ادامه داد: میدونم که حفظ کردن نت‌ها برات سخت و وقت گیره. ولی فعلا این چیزی بوده که رو کارت جواب داده. چون استعدادش رو داری، نمی‌خوام خسته بشی و تو حدی که هستی بمونی.

- چیزی که من می‌خوام این نیست. منم نمی‌خوام تو همین سطح بمونم.

مربی دستی به بازوی زیبا کشید و لبخند زد: خوبه. همینجوری ادامه بده. وقتی معروف شدی می‌خوام پز شاگردم رو به همکارام بدم. 

زیبا از لحن مربی متوجه شوخیش شد و خندید. مربی نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت: ساعت هم که دو شد. پس گفتی شنبه رو نمیای؟

- بله. 

- باشه پس، تا یک شنبه تمرین کن. می‌خوام مشکل سرعتت تا اون موقع حل بشه.

بعد از اتمام کلاس، زیبا مسیر چند قدمی آموزشگاه تا پارک کوچک نزدیکش رو برای رسیدن به نیمکت همیشگیش طی کرد. 
عصایی که به دست داشت با یه حلقه‌ی کشی دور مچش محکم شده بود. رد موزاییک‌های برجستگی‌دار کف زمین رو گرفت تا به جایی که می‌خواست رسید. جایی که عصای سفیدش به پایه فلزی نیمکت برخورد کرد و از حرکت ایستاد. زیبا به آرومی از شخصی که معلوم نبود حضور داره یا نه پرسید: ببخشید، کسی اینجا نشسته؟

وقتی هیچ جوابی نشنید، دستش رو روی نیمکت کشید و بعد از  مطمئن شدن از خشک بودنش، روی اون نشست. صدای ماشین‌ها بیشترین صدایی بود که به گوشش می‌رسید و بچه‌هایی که انگار فوتبال بازی می‌کردن، فاصله زیادی ازش داشتن.
کلاسش زودتر از قبل تموم شده بود پس هنوز وقت داشت. برای همین گریپش (دستگاه کوچک تمرین پیانو) رو از توی کیفش بیرون آورد و همونطور که با هندزفری مشغول شنیدن آهنگش بود روی کوردهای پیچیده‌ش تمرکز کرد. انگشت کوچکش مشکل اصلی بود. و ماهیچه‌های دستش هنوز هم ضعیف بودن.

سهراب ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و تابلوی باشگاه رو که سمت راست خیابون بود به رامین نشون داد: اونجاست.

رامین عینکش آفتابیش رو از چشمش برداشت و رد نگاه سهراب رو گرفت. به نظر یه باشگاه معمولی بود. مخصوصا این خیابون که حتی این وقت روز هم تقریبا شلوغ بود. فکری که داشت رو به زبون آورد: همچین جایی به تیپش نمی‌خوره. چرا بین این همه باشگاه، باید بیاد اینجا؟

سهراب به پشتی صندلیش تکیه داد و شونه‌ای بالا انداخت: منم فقط شنیدم. گفتم که مطمئن نیستم.

- برو تو یه سروگوشی آب بده ببین چجوریه.

سهراب با تعجب نگاهش کرد و پرسید: خودم برم؟! پس تو واسه چی اومدی؟!

رامین ابروهاش رو به هم گره زد و سمت سهراب چرخید: پس تو رو واسه چی آوردم؟ برو یه نگاه بنداز، سریع برگرد.

سهراب با کلافگی دستی به گردنش کشید و تامل کرد. اونقدر تعللش طول کشید که صدای رامین بلند شد: زیرلفظی می‌خوای؟

- رفتم بابا..

سهراب پیاده شد و تمام حرصش رو با کوبیدن در ماشین خالی کرد. در مقابل این واکنش، رامین فقط لبخند نصفه‌ای زد و با نگاهش سهراب رو دنبال کرد.  تو فکر این بود که دوربین‌های باشگاه رو چک کنه. شاید این کار زیاده روی بود ولی اگه می‌تونست مچ اون دو نفرو با هم بگیره، تقریبا برنده حساب می‌شد.

توی مدتی که سهراب وارد باشگاه شده بود، رامین نگاهش رو دورتادور خیابون چرخوند و زمانی که چشمش به یه دختر عجیب افتاد مکث کرد.  اون دختر، چون توی سایه نشسته بود عینک آفتابیش تو ذوق می‌زد و انگشت‌هاش به شکل عجیبی روی وسیله‌ای که به دست داشت جابه‌جا می‌شدن. 

چرا رامین بعد از دیدن عصایی که با یه بند به مچ دستش وصل بود، لبخند روی لبش کاملا محو شد؟ شاید اولین بار بود که یه دختر نابینا رو می‌بینه ولی چه دلیلی داشت که بهش زل بزنه حتی وقتی چهره جذابی نداشت؟

"ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت..."

گذشته، این چیزی نبود که دوست داشته باشه به یاد بیاره، مخصوصا درباره اون دختر. ولی رامین حتی کنترل نگاهش رو هم به دست نداشت. و ذهنش افسارگسیخته به یادآوری گذشته‌‌ش مشغول شد.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

" - ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت..."

رامین به یاد می‌آورد که روی پشت بوم آلاچیق رفته. و اینکه توی اون روز گرم بهاری به خاطر دویدن و بالا رفتن از پله‌ها پیشونی و گردنش خیس عرق بود.

" - دارم میام.. "

سعی کرده بود گوشه‌ای پنهون بشه و همزمان از شدت هیجان تند تند نفس می‌کشید. اون دختر تمام حیاط رو گشته بود و درنهایت رامین رو بالای آلاچیق پیدا کرد.

" - تقلب کردی.. "

صورت براقش زیر نور آفتاب می‌درخشید و موهای لختش رو به شکل ساده‌ای پشت سرش بسته بود. اون دمپایی‌های صورتی و عروسکی، حتی از نگاه رامین که یه پسر بچه‌ست هم زیبا بودن. درست مثل خودش..

" - تقلب نکردم..

- باید تو حیاط می‌موندی..

- نخیرم. اگه می‌تونی بیا منو بگیر.. "

چرا اون دختر احمق به حرفش گوش کرد؟ لبه‌ی آلاچیق هیچ حفاظی نداشت. خب، رامین باید هم کنار می‌رفت. نمی‌خواست بازنده بازی باشه پس باید از دست شکارچی فرار می‌کرد.
اون فقط یه بازی بچگانه بود. ولی بازنده چشم‌هاش رو از دست داد. برای تمام عمرش، به خاطر سقوط از ارتفاع و ضربه‌ای که به سرش وارد شد. آخرین چهره‌ی توی ذهنش هم، پسری بود که اصرار داشت تقلب نکرده و بازنده نیست.

رامین هنوز هم احساس بدی داشت. اون زمان حتی جرعت نکرده بود جلو بره و ببینه که چه بلایی سر اون بچه اومده. فقط تا یه مدت طولانی، به دمپایی عروسکیش که روی سقف جامونده بود نگاه می‌کرد.

با یادآوری اون خاطره از بیست سال پیش پوزخند تلخی زد. از اینکه آخرین تصویر اون دختر بود، هنوز هم احساس درموندگی می‌کرد.

مردی که به زیبا نزدیک شد و چیزی بهش گفت، باعث شد که رامین بالاخره نگاهش رو از روی اون دختر برداره. خنده‌دار بود که انقدر سست باشه. چرا باید اون خاطره مسخره رو به یاد می‌آورد وقتی حتی نمی‌دونست دختری که بازنده شده الان کجاست و چی کار می‌کنه؟

- سلام عمو جون. کلاست انگار زود تموم شده.

- اومدین؟ سلام.

- معطل شدی؟

- نه مهم نیست. امروز هوا خیلی خوبه.

مردی که سه روز در هفته زیبا رو به آموزشگاه می‌رسوند و به خونه برمی‌گردوند، برای یک سال گذشته راننده شخصیش بود. اون خیابون و خیابون‌های اطرافش، معمولا تمام طول روز شلوغ بودن. این برای یه نابینا سخت بود که خودش رو به ایستگاه برسونه یا پیاده راه بره.

وقتی زیبا سوار  شد و اون ماشین تو انتهای خیابون گم شد، رامین بالاخره دست از تعقیب کردن با نگاهش برداشت. به خودش که اومد پوزخندی زد و نفس عمیقی کشید. چش شده بود؟ تقریبا بیست سال از اون روز می‌گذشت ولی یک دفعه، همه چیز به طور شفافی از جلوی چشماش رد شد.

سهراب با قدم‌های سریعش از باشگاه بیرون اومد و خودش رو به ماشین رسوند. وقتی روی صندلی راننده نشست گفت: زیاد بزرگ و شلوغ نیست. گمون نکنم واسه وقت گذرونی خوب باشه.

رامین برای عوض کردن حال و هواش شیشه ماشین رو پایین آورد و دستی به موهاش کشید. همزمان به تابلو ورودی باشگاه خیره شد و رو به سهراب گفت: پس واسه یه کار دیگه میاد اینجا.

- می‌خوای چی کار کنی؟ بعید می‌دونم فیلم دوربینا رو نشونمون بدن.

- زمانش، می‌دونی کی بوده؟ ساعتی که اومده اینجا.

- خب، همین موقعا.. طرفای یک و دو.

- کی تو این ساعت حال داره بره باشگاه؟ اون دختره، حتی تیراندازی رو بلدم نبوده.

سهراب دستی به گردنش کشید و با تردید گفت: رامین، نمیشه فقط بی‌خیالش بشی؟

- بی‌خیال شم؟

رامین ناباورانه خندید و با نگاهش چشم‌های سهراب رو هدف گرفت: همین که جرعت کرده پاش رو از گلیمش درازتر کنه، واسه اینکه صورتش رو داغون کنم کافیه.

- شیرین که هیچ کاری نکرد. تو ضرری ندیدی.

- هیچ کاری نکرد چون می‌دونست دستش رو خوندم.

- به هرحال، بهت نمیاد سر حرصت از یه دختر انقدر ماجرا رو کش بدی.

رامین این دفعه واقعا خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد. ولی چشم‌هاش هنوز هم عمق کینه توزیش رو از پسری که سال‌ها می‌شناخت نشون می‌داد.

- فکر کردی شیرین عصبیم کرده؟ فقط یه سگ اهلی شده تو دسته صاحبشه. حتی ارزش این رو نداره که به خاطرش عصبی بشم.

- پس چرا از وقتی رفته دنبالشی؟ اون که دیگه راه خودش رو ازت جدا کرده. نکنه، شک داری که...

سهراب حرفش رو ادامه نداد. ترجیح داد صبر کنه تا رامین، خودش بگه چی تو سرشه. 

- آره..

سهراب با کلافگی نگاهش رو از چهره جدی دوستش گرفت. با تردید گفت: رامین، انقدر با مهرداد در نیوفت. فقط شما دوتا نیستین که. اگه درگیر بشین دوتا گروه هم درگیر میشن.

رامین صداش رو بلندتر از قبل کرد: مگه من شروعش کردم؟ اون بزمجه فکر کرده من نقطه ضعف بابامم. نشونش میدم حتی وقتی جرعت کنه ازم آتو بگیره، نتیجه‌ش چی میشه.

سهراب که عصبانیت رامین رو دید، گاردش رو پایین آورد. می‌دونست که دشمنی رامین و مهرداد به اندازه دشمنی پدرانشون قدیمی و محکمه.

- خیلی خب. هرکاری می‌خوای بکن. فقط میگم قبلش مطمئن شو بین شیرین و مهرداد یه رابطه‌ای هست. نمی‌خوای که بی دلیل.. واسه پدرت دردسر درست کنی؟

این چیزی بود که رامین رو عصبی می‌کرد. اگه مهرداد واقعا کسی باشه که شیرین رو برای گرفتن آتو ازش فرستاده، اگه مهرداد واقعا قصد داشته از طریق رامین به پدرش صدمه بزنه، اون اصلا نمی‌تونست آروم بمونه. تنها خط قرمز رامین پدرش بود. و از اینکه ناامیدش کنه نفرت داشت.

 

@زری بانو
 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

جلسه ناشران و مدیر به همراه تیم تبلیغات در حال انجام  و بنابراین، جو دفتر نسبت به اول صبح آروم‌تر بود. رویا همزمان با درست کردن قهوه‌ش شماره سارا رو گرفت و منتظر جوابش موند.

- قطع کن شازده، رسیدم.

رویا با شنیدن صدای دوستش چرخید و به ورودی اتاق نگاه کرد. سارا با بی‌حوصلگی پشت میز گرد وسط آبدار خونه نشست و سرش رو روی میز گذاشت. رویا هم سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: ساعت خواب..

- پدرم دراومد تا سالم رسیدم. فکر کنم یه دوربین راهنمایی عکس ماشینم رو گرفت.

رویا لیوان قهوه‌ش رو از زیر قهوه ساز برداشت و مقابل سارا نشست. بهش یادآوری کرد: آقای صدر اگه می‌دید امروزم دیر اومدی توبیخت می‌کرد. باید می‌رفتی کمیته انضباطی.

سارا پوزخندی زد و دستی به صورت بی‌حالش کشید. پرسید: حالا کجا تشریف داره که نفهمیده؟

- جلسه ناشرا امروزه ها.

- عه راستی! بهتر اصلا، شانس آوردم. اگرم می‌دید می‌گفتم تو ترافیک موندم.

رویا از سادگی سارا خنده‌ش گرفت: این یکی رو اگه می‌گفتی که یه راست اخراجت می‌کرد. مرادی هم امروز همین رو بهونه کرد.

- اونم دیر رسید؟

- نه به اندازه تو.

سارا امیدوارانه خندید و قبل از اینکه رویا بتونه حتی قهوه‌ش رو مزه کنه لیوانش رو از دستش قاپید. مایع گرم داخلش رو بو کرد و با سرخوشی گفت: دمش گرم واقعا. اون فقط می‌فهمه من چی می‌کشم.

وقتی سارا لیوان قهوه رو تا نصفه سر کشید، رویا بی‌خیالش شد و رحمی به درویش مقابلش کرد. ترجیح داد درمورد همین بحث صحبتش رو ادامه بده: تو و مرادی نمی‌تونین ساعت خوابتون رو تنظیم کنین؟ سی سالتونه دیگه.

- تو که درک نمی‌کنی وقتی آدم یه همدرد پیدا می‌کنه چه حسی داره. چرا باید فکر چاره بیوفتم؟

رویا که برای ریختن یه لیوان دیگه از جاش بلند شده بود جواب داد: بله بله، خیلیم به هم میاین.

- ببین کی داره این رو میگه.

- چیه مگه؟

- چیه؟! مرگ من نگو که تا الان نفهمیدی ازت خوشش میاد.

نگاه رویا برای چند لحظه روی دستگاه قهوه ساز خیره موند. می‌دونست ولی انتظار نداشت کسی این موضوع رو به روش بیاره. هرچند سارا حتی به غریبه‌ها هرچی که دلش می‌خواست می‌گفت، چه برسه به نزدیک ترین دوستش.

با این حال رویا حقیقت رو به روی خودش نیاورد و گفت: حرف تو دهن مردم نذار. هر وقت گاو نر بچه زایید، اونم از من خوشش اومده.

قهوه توی گلوی سارا پرید و باعث شد به سرفه بیوفته. وقتی گلوش رو صاف کرد با خنده گفت: جون بابا چه جمله گهرباری! بذار با آب طلا حکش کنم رو در اتاقش.

رویا با اخم سمت سارا چرخید: یکم هوار بکش بقیه هم بشنون.

- بقیه لازم نیست، خودِ گاوی بشنوه کافیه.

رویا لیوانش رو برداشت و جلو رفت. با حرص ضربه‌ای به کتف سارا زد و همینطور که اون می‌خندید، به سمت خروجی آبدارخونه رفت. می‌دونست که هرچی بگه، فقط اوضاع رو بدتر کرده. می‌تونست هر حرفی رو بشنوه و آرامشش رو حفظ کنه. ولی درمورد ازدواج اینطور نبود. انگار که فوبیای شوهر داشته باشه. این رو سارا بهش گفته بود.

وقتی رویا سمت راهرو می‌رفت بهنام تازه از دفتر جلسه بیرون اومده بود. برای چند لحظه کوتاه نگاهشون به هم تلاقی کرد. زیاد طول نکشید چون مثل همیشه، رویا اول کنار کشید. 
بهنام فقط برگه‌های توی دستش رو محکم‌تر از قبل گرفت و به راهش ادامه داد. نمی‌خواست به این فکر کنه که شانسی برای جلب توجه رویا نداره. اگه  واقعا احساسش نسبت به اون عمیق بود، باید یه جوری نشونش می‌داد؛ قبل از اینکه دیر بشه یا اتفاقی بیوفته. می‌دونست که باید شجاعتش رو بیشتر کنه و به رویا نزدیک‌تر از یه همکار بشه. ولی هردفعه از ترسِ پس‌زده‌شدن عقب می‌موند.

بهنام از علاقه‌ش به کسی چیزی نگفته بود. فقط اگه مادرش می‌فهمید رویا کسیه که با وجود علاقه بهنام همچنان باهاش مثل سابق رفتار می‌کنه، معلوم نبود چه واکنشی نشون میده. تک پسر خانواده اصیل مرادی، چرا باید یه دختر عادی رو با همچین اخلاقی برای ازدواج انتخاب می‌کرد؟
گذشته از حساسیت مادرش، خودش هم جرعت حرف زدن نداشت. شاید شبیه روزایی شده بود که از بچه‌های سرتق مدرسه کتک می‌خورد. محض رضای خدا تا دو هفته به هیچکس از اونا چیزی نگفته بود.

هرچند تصور اینکه رویا به اون قلدرا شباهتی داشته باشه واقعا خنده‌دار بود. بهنام تقریبا پنج سال بود که اون رو می‌شناخت ولی درست نمی‌دونست از چه زمانی بهش علاقمند شده. هنوز حتی چیز زیادی درباره‌ش نمی‌دونست. شاید همین درونگراییش جذابیت داشت. و شاید همین باعث ترس بهنام شده بود.

اما بالاخره یه روزی ذهنش رو آزاد می‌کرد و مستقیما احساسش رو به رویا می‌گفت. قطعا یه روز از همین روزا بهش اعتراف می‌کرد. بی‌توجهی رویا به مردهای اطرافش نباید خیال بهنام رو راحت می‌کرد. چون اون دختر حتما قلبی توی سینه‌ش داشت که ممکن بود حتی تو یه لحظه، تمام وجودش رو درگیر مرد دیگه‌ای بکنه.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 


رویا بعد از شستن دست وصورتش به آشپزخونه برگشت. زیبا مشغول ریز کردن کاهو برای درست کردن سالاد بود و مادرش درحالی که یه دستش رو روی زانوش گرفته بود، کتلت‌های توی ماهی‌تابه رو سرخ می‌کرد. رویا همونجا توی ورودی آشپزخونه چند لحظه‌ای مکث کرد. پاهای مادرش بیشتر از قبل درد می‌کردن و سخت می‌تونست بایسته. خواهر کوچکترش چاقو رو با احتیاط توی دستش گرفته بود و به آرومی کار می‌کرد. رویا، بارها چنین صحنه‌هایی رو دیده بود. و جای خالی پدرش که همیشه بخشی از قلبش رو یخ زده نگه می‌داشت. چطور بقیه انتظار داشتن که رویا دنبال سرنوشت خودش بره؟ چطور وقتی مادرش پیر شده و خواهرش هنوز نمی‌تونه ببینه؟

-بدش من.

رویا قاشق رو از دست مادرش گرفت تا به جای اون مراقب غذا باشه. مادرش هم نگاهی به صورت بشاش دخترش انداخت و گفت: امروز زود اومدی.

رویا نیشخندی زد و گفت: رئیس و تیم بازاریابی جلسه داشتن بعدشم از خستگی فرار کردن رفتن خونه. ما هم دیدیم رئیس بالاسرمون نیست جمع کردیم دفترو بستیم.

مادرش خندید و پشت میز نهارخوری کنار زیبا نشست.  بعد رو بهش گفت: چاقو رو بده من. تهشه دیگه، خودم ریز می‌کنم.

- مراقبم مامان. چیزی نیست که این.

رویا نیم‌نگاهی به زیبا انداخت و گفت: حرف گوش بده بچه.

زیبا خیلی ناگهانی در جوابش گفت: تو نمی‌خوای بری سر خونه زندگیت؟!

- وات؟ کدوم خونه زندگی؟

- چرا شوهر نمی‌کنی من از دستت خلاص شم؟

- جان من گیر نده. الان شکمم خالیه دیگه مغزمو تیلیت نکن.

زیبا پوزخند زد و ساکت شد. بعد از اون مادرش رو به رویا ادامه داد: سنت زیاد شده. دیگه خاستگارا رو رد نمی‌کنیم.

رویا بدون فکر گفت: دلت خوشه مادر من. کو خاستگار؟

- یکیش پس فردا شب میاد.

- چی؟

رویا با تعجب چرخید و رو به مادرش کرد. قابل درک نبود که حتی ازش مشورت هم نگرفته بودن.

- عمل انجام شده‌ست دیگه؟ می‌ذاشتی یه ساعت قبل اومدنشون می‌گفتی دیگه.

مادرش خونسردانه چاقو رو کنار گذاشت و به صورت رویا نگاه کرد. پرسید: برا چی لج می‌کنی؟ همین الانشم برا ازدواجت دیر شده.

- کی گفته مجبورم تا قبل سی سالگی ازدواج کنم؟ از هیچ کدومشون خوشم نمیاد خب مگه مرض دارم آینده خودمو تباه کنم؟

زیبا دستی به شونه‌ش کشید که با تمرین امروز یکم درد گرفته بود و گفت: چشون بود مگه؟ حتی نذاشتی بیان حرف بزنن بعد میگی خوشت نیومده. هنوزم منتظر شاهزاده‌تی؟

رویا همونطور که با کتلت‌ها بازی بازی می‌کرد جواب داد: بعله یه شاهزاده رو فقط به یه شاهزاده میدن! می‌خوام طرف اونقدر پول داشته باشه که مجبور نشم جهیزیه بگیرم. پولمو از کف زمین پیدا نکردم که همشو اینجوری خرج کنم. 

مادرش جدی گفت: تو فکر اونش رو نکن. وظیفه منه جهیزیه‌ت رو جمع کنم. این همه آدم دختر شوهر میدن، همشون میلیونرن؟ 

رویا با جدیت کنار مادرش نشست ولی هنوزم سعی می‌کرد رگه‌هایی از شوخی توی صداش نگه داره. نمی‌تونست سر همچین مسئله‌ای ناراحتش کنه.

- مادر من، رک گفتی منم رک میگم. پول یه یخچال و اجاق گاز گوشه آشپزخونه از پول توی حساب من بیشتره. کار نمی‌کنم که یه زندگی جداگونه برا خودم درست کنم. تا وقتی از زندگیم راضی‌ام، نمی‌خوام دنبال چالش زندگی مشترک برم. حداقل نه تا وقتی که به اندازه یه جهیزیه کامل پول ندارم.

بحثشون ادامه پیدا کرد ولی رویا همچنان سر حرفش موند. حتی خودشم این رو می‌گفت که فقط وقتی ازدواج می‌کنه که عاشق شده باشه. وقتی هنوز نیازی به یه مرد دیگه رو کنار خودش احساس نمی‌کرد، پس همینطور به زندگی عادیش ادامه می‌داد. 

کمالگرایی؟ خودشیفتگی؟ رویا فقط همراه جریان زندگی حرکت می‌کرد. فقط می‌خواست به راه رفتن کنار خانواده‌ش ادامه بده. هر سه‌ی اونا برای بیست سال گذشته سختی‌های زیادی داشتن. کی می‌تونست بین رویا و خانواده‌ش قرار بگیره؟ در حال حاظر تنها نگرانیش این بود که آسیبی به اونا برسه. برای نگران فرد دیگه‌ای بودن، نه وقت داشت، نه حوصله، نه علاقه.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

این بار رامین سهراب رو خبر نکرده بود. می‌دونست که اگه بیاد فقط بهش غر می‌زنه و نصیحت می‌کنه. بعد از چندسال دوستی، سهراب هنوز هم نمی‌دونست رامین کاری رو که بخواد انجام میده؟ توی این دنیا هیچکس جز پدرش نمی‌تونست از تصمیمی منصرفش کنه.

همه چیز اون خیابون به طرز عجیبی مثل قبلش بود. حتی دختر نابینا هم مثل چهارشنبه گذشته، ساعت دو سروکله‌ش پیدا شد و همونطور روی نیمکت  قبلی نشست. وسیله‌ای توی دستش گرفت و یه شاخه از هندزفریش رو هم به گوش زد.

رامین بیشتر تمرکزش رو روی رفت‌و‌آمدهای باشگاه گذاشته بود. توی چند روز گذشته فهمیده بود که مهرداد دقیقا روز یک شنبه از کار برای پدرش مرخصی داره. برعکسِ پدر رامین که تا الان اون رو آزاد گذاشته بود، پدر مهرداد برای تربیت جانشینش عجله زیادی داشت.
پس یک شنبه هفته پیش که یه نفر از آشناهای سهراب شیرین رو توی این باشگاه دیده، ممکنه مهرداد هم اونجا بوده باشه.

چندساعت نشستن توی ماشین رامین رو خسته کرده بود. برای قدم زدن پیاده شد و داخل پارک کنار خیابون رفت. هوا نسیم خنکی داشت که باعث می‌شد پارک شلوغ‌تر از روزهای قبلش باشه.
رامین موقع رد شدن از جلوی زیبا همونطور که دست‌هاش رو توی جیبش کرده بود، کمی خم شد تا نگاهی به وسیله توی دستش بندازه. چیزی مثل یه صفحه با چندتا کلید بود. شبیه برشی از یه صفحه پیانو.

رامین سرعت قدم‌هاش رو که کند شده بودن بیشتر کرد و از کنار اون دختر رد شد. ممکن بود که یه نابینا بتونه پیانیست بشه؟
حتی با فکر کردن بهش خنده‌ش گرفت. احتمالا این فقط یه آرزوی محال بود. حتی اگه بتونه، فقط یه صدای نامناسب از پیانو درمیاره. خوندن دفتر نت حتی با چشم‌های باز هم راحت نبود.

سرسختانه نگاهش رو روی ورودی باشگاه برگردوند و همونطور آهسته قدم زد.
چندقدمی از زیبا دور شده بود که شیرین رو توی پیاده‌روی مقابلش دید. بلافاصله ایستاد و ابروهاش رو به هم گره زد. با نگاه تیزش اون دختر رو دنبال کرد تا جایی که وارد باشگاه شد.
پس حدسش درست بود. پوزخندی زد و حتی از تصور اینکه مهرداد رو زمان ملاقات با اون ببینه، احساس خوبی پیدا کرد.

بدون فوت وقت باید به سراغشون می‌رفت. اما با این حال چیزی شنید که باعث شد همونطور سر جاش بایسته. چیزی که از شنیدنش جا خورد با تعجب چرخید.

- زیبا عمو، بریم.

- اومدین، عجله دارین انگار.

- مریم وقت سونوگرافی داشته. احتمالا تا الان کارش تموم شده برا همین.

زیبا از جاش بلند شد و درحالی که عصاش رو به زمین می‌زد سمت ماشین رفت. جایی درست مقابل نیمکت که ماشینِ راننده‌ش همیشه می‌ایستاد.

- خب می‌تونیم اول بریم دنبالش.

- نه عمو زود می‌رسونمت خونه. خسته‌ای حتما.

زیبا خنده آرومی کرد و در عقب ماشین رو باز کرد. بعد رو به مردی که راننده‌ش بود گفت: خسته نیستم. دلم می‌خواست با مریمم حرف بزنم. الان دیگه هفت ماهش شده درسته؟

راننده به نظر خیالش راحت شده بود که زیبا این پیشنهاد رو بهش داده. رامین تمام طول مکالمه به اون دختر خیره شده بود که زیبا صداش کردن. حتی هم اسم اون دختر بود. زیبا، مگه چندتا دختر بیست و چندساله‌ی نابینا توی این شهر بودن که اسمشون زیبا باشه؟

- خودش بود؟!

رامین با نگاه متعجبش ماشین رو دنبال کرد. خودش هم نمی‌دونست که توی قلب و ذهنش چی می‌گذره؟ بهتر بود این حقیقت رو پس بزنه یا، محکم بغلش کنه؟

بالاخره نفس حبس شده‌ش رو آزاد کرد و دستی به گردنش کشید. لب‌هاش ناخودآگاه به لبخند باز شدن. کی فکرش رو می‌کرد بعد از بیست سال، اینطوری توی خیابون همدیگه رو ببینن؟

 نه، درواقع فقط رامین اون رو دیده بود؛ فقط اون متوجه زیبا شده بود. اون دختر، احتمالا الان حتی بهش فکر هم نمی‌کنه.

به خودش که اومد سعی کرد این تفکرات گیج‌کننده رو کنار بذاره. برای کار دیگه‌ای اومده بود. دست‌هاش رو مشت کرد و با قدم‌های بلندش سمت باشگاه اون طرف خیابون رفت.

باشگاه تیراندازی همونطور که سهراب گفته بود نه چندان بزرگ و تقریبا خلوت بود. بخش‌هایی ازش هنوز تکمیل نشده و آغاز به کار نکرده بود. رامین برای مدتی گوشه‌ای دور از ورودی ایستاد و به سمتی چشم دوخت. جایی که شیرین پشت یه میز گرد کوچک نشسته بود و همونطور که آبمیوه‌ش رو مزه مزه می‌کرد، مشخص بود که منتظر رسیدن کسیه.

به نظر می‌رسید که امروز رامین رو دور شانسه. فقط چند دقیقه بعد مهرداد سروکله‌ش پیدا شد و درست مقابل شیرین پشت میز نشست. با اینکه رامین این رو حدس می‌زد ولی دیدن اون شخص تا حدی عصبیش کرد. البته، نمی‌تونست انتظار داشته باشه رقابتشون دوستانه یا حداقل جوانمردانه باشه. رامین کم کم وارد دنیایی می‌شد که قوی به ضعیف حکومت می‌کرد و باید به هرقیمتی که شده توی همه چیز برنده می‌شد.

قبل از اینکه مهرداد بتونه حرفی به شیرین بزنه، رامین روی صندلی سوم نشست و غافلگیرشون کرد. درحالی که مهرداد جاخورده و شیرین بیشتر ترسیده بود، رامین با خونسردی رو به بوفه نزدیکشون کرد و یه آبمیوه سفارش داد. بعد درحالی به پشتی صندلیش تکیه می‌داد و دست‌هاش رو جلوی سینه قفل می‌کرد گفت: ادامه بدین. مزاحم شدم؟

مهراد پوزخند صداداری زد و پرسید: اینجا چه غلطی می‌کنی؟

- صادقانه، اومدم شما دوتا رو ببینم.

رامین رو به شیرین چرخید که دست‌هاش رو توی هم قفل کرده بود تا لرزش آشکار نشه: خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم. یه دفعه غیبت زد. اونم وقتی که داشتی، کم کم جالب میشدی.

مهرداد دخالت کرد: اون آدم منه. پس حرفی داری با من بزن.

رامین همچنان رو به شیرین بود. در حالی که اون دختر، تمام مدت نگاهش رو می‌دزدید و دنبال راه فرار بود.

رامین ناگهانی خندید و گفت: نترس بابا. صاحبت مراقب سگاش هست. خندم می‌گیره وقتی می‌فهمم از بدبختیش به چه روزی افتاده.

مهرداد گردنش رو با حرص کج کرد و از بی‌محلی رامین عصبی شد. حالا که همه چی رو فهمیده، نباید رو به طرف دعواش می‌کرد؟ چرا انقدر به اون دختر گیر داده بود؟

رامین که برای چند دقیقه فقط سکوت شیرین رو تحمل کرده بود، بالاخره صبرش رو از دست داد. یقه‌ی ژاکتش رو توی مشتش گرفت و خیلی ناگهانی اون رو روی زمین پرت کرد.
چند نفری که اونجا بودن از این اتفاق ناگهانی شوکه شدن. ولی چون همه اونا رامین رو می‌شناختن نتونستن جلو برن. درواقع این باشگاه تازه تاسیس مشتری‌های خاصی داشت. برای همین بود که با وجود اون خیابون شلوغ، بازم اعضای کمی داشت.

وقتی شیرین از درد بازوش رنج می‌کشید، رامین بالای سرش ایستاد و آروم گفت: ولی من بی‌خیال سگای خائن نمیشم. ببینیم صاحبت چقدر می‌تونه جلومو بگیره.

این جداً غرور مهراد رو زخمی می‌کرد. تا جایی که با شدت از جاش بلند شد و صندلیش رو به عقب هول داد. با چند قدم خودش رو به رامین رسوند و شونه‌ش رو گرفت. ولی قبل اینکه بتونه بهش مشت بزنه، رامین به عقب هولش داد. اونقدر قوی که مهرداد تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد.

شیرین با ترس و کلافگی شکست خوردن مهراد رو نگاه می‌کرد. یکی از دوستای مهرداد که قصد داشت دخالت کنه توسط رفیقش متوقف شد: دیوونه‌ای؟ طرف بوکسوره. هیچکس جرعت نمی‌کنه نزدیکش بره. تا وقتی مهرداد نگفته دخالت نکن.

این زمزمه‌ی آروم توی گوش پسر عصبی پیچید و باعث شد جلوتر نره. سکوت عجیبی توی اون سالن نه چندان بزرگ حاکم شده بود. فقط رامین بود که حرف می‌زد و این برای نشون دادن میزان نفوذش کافی 
بود. اگه می‌دونست کارکنای این باشگاه می‌شناسنش، برای دیدن دوربینا شک نمی‌کرد و این چند روز معطل نمی‌شد.

بالاخره شیرین موقعیت رو فهمید و به التماس افتاد: رامین، گوش کن. وقتی مهرداد بهم گفت بیام سراغت احمق بودم. نمی‌دونستم پامو از گلیمم درازتر کردم. ولی باهات هیچ کاری نکردم. قسم می‌خورم هیچی از تو بهش نگفتم.

رامین خندید: چیزی نداشتی که بگی. حرف من اینه، چرا رو از شیر می‌گیری و میری سمت شغال؟ حتی نمی‌دونی سودت تو چیه.

مهرداد بلند شد و دوباره  به رامین حمله کرد. نمی‌خواست از کسی کمک بگیره چون این غرورش رو بیشتر زیر سوال می‌برد.
رامین  مشت مهرداد رو روی هوا گرفت و قبل از اینکه به صورتش بخوره مهارش کرد. بلافاصله بعد، خودش یه مشت به صورتش زد و باعث شد خون توی دهنش جمع بشه. حالا یکم دلش خنک شده بود.

ژاکت مشکی رنگش رو توی تنش مرتب کرد و رو به مهرداد که روی زمین بود و با عصبانیت نگاهش می‌کرد گفت: دلم می‌خواست بهت آسون بگیرم ولی برا جشن آخر هفته، نباید صورتم خراب بشه.

با رفتن رامین، سکوت بقیه شکسته شد و همه نگاه حقارت‌بارشون رو روی مهرداد انداختن. اون اصلا توی جنگیدن خوب نبود. حسی که تمام بدنش رو به جنبش می‌انداخت، عصبانیت بود. توی اون لحظه‌ها، احتمالا هرکسی که نزدیکش می‌شد رو می‌کشت. باید خیلی زود این رو برای رامین تلافی می‌کرد.

 

@زری بانو
 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

ساعت از نه گذشته بود پس خدمتکار احتمالا بعد از درست کردن شام خونه رو ترک کرده بود که همه جا ساکت به نظر می‌رسید. با این حال رامین به محض رسیدنش توی پذیرایی صدایی رو شنید که متعجبش کرد. شبنم خیلی ناگهانی به خونه‌ش اومده بود. روی مبلی از پذیرایی نشسته و با دیدن رامین گفت: باورم نمیشه دو ساعت معطلم کردی.

رامین چند قدمی جلو رفت و مقابل شبنم روی مبل تک نفره‌ای نشست. پرسید: کی اومدی؟ چرا خبر ندادی؟

شبنم ظاهر خونسردش رو حفظ کرد و لیوان شربتش رو که تقریبا خالی شده بود روی میز گذاشت.

- عمو تا آخر هفته نمی‌تونه برگرده. بهم گفت کارای جشنت رو اداره کنم.

رامین به پشتی مبل تکیه داد و نفسش رو فوت کرد. یعنی پدرش تا روز جشن نمی‌تونست برگرده؟ این دفعه کارش بیش از حد طول کشید. رامین ناراحتیش رو با گفتن این حرف نشون داد: چرا به تو گفته؟ خودمم از پسش برمیام.

شبنم از توی کیفش چند تکه کاغذ تا شده بیرون آورد و روی میز گذاشت.

- یه جشن معمولی نیست. مهمونای خاصی داریم. همه چی باید دقیق و عالی باشه. لیست مهمونات رو بنویس تا کارتا رو آماده کنم.

- عروسیه مگه؟

شبنم خنده آرومی کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد: کاریت نباشه.

- خیلی خب. میرم لباس عوض کنم. برمی‌گردم.

توی اتاق رامین بعد از تعویض لباس، موهاش رو جلوی آینه مرتب می‌کرد. آخر هفته جشن تولد بیست و هفت ساگیش بود. بعد از چهارسال دوباره پدرش فرصت شرکت کردن توی تولدش رو داشت. 
درک می‌کرد که کار پدرش چقدر مهم و حساسه. عجیب بود ولی به خوبی، پدر سرد و نسبتا ترسناکش رو درک می‌کرد. شاید چون هیچکسی رو به اندازه اون دوست نداشت. و می‌دونست پدرش هم چقدر دوستش داره.

وقتی پایین برگشت، شبنم کنار پنجره ایستاده و بی‌صدا مشغول کار با گوشیش بود. قد نسبتا بلندی داشت و با اون پالتو زرشکی حتی بلندتر به نظر می‌رسید. به نظر رامین، شبنم یه مدل کشف نشده بود.
عموی بزرگ رامین به همراه مادر شبنم مدتی بود که کانادا زندگی می‌کردن. شبنم علاقه‌ش به کار با پدر رامین رو بهونه کرده بود که اینجا بمونه و همراه اونا مهاجرت نکرد. البته، به نظر می‌رسید که دلیل مهم‌تر و ناگفته‌ای پشت پرده باشه. 

تمام این سالها شبنم برای رامین مثل خواهر بزرگترش بود. خواهری که به شکل نامحسوسی سعی می‌کرد جای یه برادر تقریبا ناپدید شده رو برای رامین پرکنه.

رامین دو پله آخر رو هم طی کرد و رو به شبنم گفت: گفتی دو ساعت؟ باید زنگ می‌زدی که زودتر بیام.

شبنم نگاهش رو از صفحه گوشی برداشت و رو به رامین کرد: حداقل به لیست تماسات یه نگاه می‌نداختی بعد این می‌گفتی.

چشم‌های رامین از تعجب گرد شدن و پرسید: زنگ زده بودی؟

شبنم سرجای قبلش روی مبل برگشت. کمی از نوشیدنی توی لیوانش خورد و گفت: مهم نیست. خانومی که برات کار می‌کرد گفت معمولا نه به بعد میای. نمی‌فهمم کل روز داری چی کار می‌کنی؟

رامین خودکاری که روی میز بود رو برداشت تا اسم‌هایی که به ذهنش می‌رسن روی کاغذ بنویسه. همزمان جواب داد: خودمم نمی‌دونم. هرچی که پیش بیاد. هرکاری حسش باشه.

- عمو فعلا بهت اجازه کار نداده. ولی معنیش این نیست که علاف بگردی.

رامین بی‌حوصله شد: می‌خوای نصیحت کنی؟

- تا فرصت هست، کاری رو که دوست داری انجام بده. انقدر منتظر رسیدن سی سالگیت نباش.

رامین سرش رو بالا گرفت و به چشم‌های درشت شبنم خیره شد. کمی بعد آروم گفت: می‌دونی که دوست دارم چی کار کنم.

- اینکه می‌خوای جانشین پدرت بشی، زیادم اتفاق خوشایندی نیست. فکر می‌کردم وقتی بزرگتر بشی درکت از سختیای این کار بیشتر میشه ولی، انگار بیشتر از قبل واسش اشتیاق داری.

چیزی که رامین درک نمی‌کرد، حرفای بقیه در مورد حرفه پدرش بود. چرا وقتی خودشون وارد کار شدن و همه زمانشون رو صرفش می‌کنن، به رامین میگن که به فکر کار دیگه‌ای باشه. اگه سخته، این دلیلی میشه برای کنار گذاشتنش؟

- شبنم، من واسه جانشین پدرم شدن به دنیا اومدم. باهاش متولد شدم. تو فکر هیچ کار دیگه‌ای هم نیستم.

- دانشگاهت رو که ترم چهار ول کردی چندماهه ورزشم گذاشتی کنار. زندگیت داره می‌گذره اونوقت هیچ برنامه‌ای واسه حداقل سه سال آینده‌ت نداری؟

رامین بعد از مکث کوتاهی نگاهش رو روی خودکار توی دستش برگردوند. فکرش رو به زبون آورد: اگه هیچ کاری نکنم، بابا زودتر راضی میشه قبولم کنه.

- احمقی مگه؟ اگه می‌خوای خیال عمو راحت باشه، از فرصتی که بهت داده استفاده کن و زندگی کن. اگه واسه هرچیزی عجله کنی، باعث نگرانیش میشی.

- میخوام بیشتر پیشش باشم. دست راستش، کسی که همه جا باهاشه. چیزی که می‌خوام همینه. می‌دونم اونم بدش نمیاد. فکر می‌کنه وقتی اینجوری آزادم گذاشته بیشتر بهم خوش می‌گذره ولی واقعا اینطوری نیست.

شبنم دستش رو جلو برد و  حالت موهای رامین رو به هم زد. چون وقتی اون حرفا رو می‌زد بیشتر از هرچیزی شبیه بچه‌های تخس شده بود.

- میدونم تو این هفت سال که بیشترش رو تنها بودی بهت سخت گذشته ولی بهتر بود...

رامین با جدیت حرف شبنم رو قطع کرد: نه شبنم. تنهایی برام سخت نبود. فکر نکن مدام به خاطره‌های رو اعصاب و کهنه فکر می‌کردم. اتفاقای هفت سال پیش رو دور انداختم. اگه می‌خوام پیش بابا باشم، واسه فرار از تنهایی نیست.

شبنم که سماجت رامین رو دید ترجیح داد که بحث رو تموم کنه تا اوقات رامین تو آستانه جشن تولدش تلخ نشه.

- باشه باشه. به هرحال من که کاره‌ای نیستم. تصمیم با عموئه. هرکاری می‌خوای بکن بچه پررو..

 

 


@زری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

ظهر روز سه شنبه، رامین بدون اینکه حتی از خودش بپرسه چرا، به همون نقطه از شهر اومده بود. قبل از ساعت دو روبه‌روی نیمکت خالی ماشینش رو نگه داشت و نگاهش رو به اطراف چرخوند. دیروز از سر بیکاری این اطراف پرسه زد و متوجه آموزشگاه موسیقی شد که نزدیک پارک بود. وقتی به مسیری که دفعه قبل زیبا ازش وارد پارک شده بود دقت کرد، متوجه شد وسیله توی دستش یه وسیله برای تقویت نوازندگی بوده و احتمالا زیبا موسیقی رو آموزش میده یا آموزش می‌بینه.

با این حساب روزهایی از هفته به اینجا می‌اومد و ساعت دو کارش تموم می‌شد. با داشتن همین اطلاعات کم، برای دومین بار توی پارک قدم زد و منتظر موند. نمی‌دونست اگه زیبا رو ببینه چه حرفی برای گفتن بهش داره. فقط بهش کنجکاوی می‌گفت و شاید، یه سرگرمی جدید.

برای گذروندن وقت اطراف رو نگاه می‌کرد و متوجه جزئیات می‌شد. اون قسمت از پارک چمن‌های کوتاه شده داشت که به خاطر پاییز کم کم رو به زردی می‌رفتن.  درخت‌های بلند شاخه‌هاشون رو به هم می‌رسوندن و روی زمین سایه می‌انداختن. نیمکت‌ها به ترکیب آبی و زرد رنگ شده و سنگفرش بین چمن‌ها هم نسبتا مرتب و تمیز بود.  گل‌ ناز درحاشیه چمن‌ها کاشته شده بود و این وقت روز گلبرگ‌هاش کاملا باز بود.

ساعت دو و ده دقیقه، رامین بالاخره از راه رفتن و انتظار کشیدن خسته شد. شروع کرد به پرسیدن سوالاتی از خودش مثل اینکه، اصلا چه دلیلی داره وقتم رو اینجا تلف کنم؟

نفسش رو با کلافگی فوت کرد و سمت ماشینش راه افتاد ولی یه دفعه احساساتش از این رو به اون رو شد. و مغزش ایده عجیبی داد: "حالا که تا اینجا اومدی یه ربع صبر کردی، پنج دقیقه دیگه هم روش.."

رامین به محض چرخیدن این صدا توی ذهنش ایستاد و سر تکون داد. چرخید که دوباره سمت آموزشگاه بره. اما وقتی اون دختر درست از جلوش رد شد و صدای ضربه‌های آروم عصاش روی زمین رو به گوش رامین رسوند، تقریبا سرجاش یخ زد. قلبش شروع به تند تپیدن کرد و نفسش برای چند لحظه حبس شد. 

زیبا بوی عطر خاصی رو حس کرده بود. وقتی روی نیمکت همیشگیش نشست، با خودش گفت که رویا حتما عاشق این عطر میشه، اگه حداقل اسمش رو می‌فهمید و دوماه بعد برای تولدش  اون رو می‌خرید. هرچند عطر به نظر مردونه می‌رسید ولی باز هم خوشبو بودنش وسوسه کننده بود. 

رامین به خودش اومد و پشت سرهم نفس عمیق کشید. چرا یه دفعه به این روز افتاد؟ ترسیده بود؟ فقط از اینکه یه دفعه زیبا جلوی چشماش سبز شد بیش از حد جا خورده بود.
توی همون فاصله‌ای که بود ایستاد و به دختری که چندلحظه پیش ترسناک‌ترین موجود روی زمین بود خیره شد. فقط از دور آروم و خوشایند به نظر می‌رسید؟

از بین سه تا پسر نوجوونی که گذرشون به پارک افتاده بود یکی از اونا با دیدن زیبا به سرش زد که اذیتش کنه. اگه فقط عصاش رو برمی‌داشت ممکن بود چه واکنشی نشون بده؟ زیبا کش عصاش رو از دستش درآورده بود تا مچ دستش رو ورزش بده. رامین همین‌طور فاصله‌ش رو حفظ کرده بود که اون پسر دبیرستانی، ناگهانی عصای زیبا رو از کنار دستش قاپید.

زیبا متوجه سروصدای پسرا شد و دست برد تا عصاش رو برداره و متوجه نبودش شد. می‌دونست که به کمک نیاز داره و اگه داد بزنه آدمایی هستن که کمکش کنن. با این حال نتونست چیزی بگه، نتونست برای کمک داد بزنه.

رامین که اصلا صحنه مقابلش رو درک نمی‌کرد، با نزدیک شدن اون پسرا پوزخندی زد و جلو رفت. بی هیچ مقدمه‌ای، گلوی اون پسری که عصای زیبا رو برداشته بود با دست چپش گرفت و شوک زده‌ش کرد. 

- شماها دیگه نوبرشین. اه، بوی آشغال میاد.

دوستای اون پسر با دیدن جدیت رامین و البته رگ برجسته از عصبانیتش روی شقیقه، هیچ دخالتی نکردن. سعی کردن به روی خودشون نیارن که گردن دوستشون زیر فشار یه دست ممکنه بشکنه.

رامین با دست آزادش چندتا سیلی آروم به صورت اون پسر زد و صداش رو پایین آورد: عصاش رو برگردون سر جاش. تا عذرخواهی نکردی گورت رو گم نمی‌کنی، فهمیدی؟

صورت اون پسر از فشار روی گردنش قرمز شده بود و حتی نمی‌تونست درست نفس بکشه چه برسه به اینکه اعتراضی بکنه. فقط سرش رو تند تند تکون داد و بعد از آزاد شدن گردنش به سرفه افتاد.
رامین نگاهی به زیبا انداخت که همونطور نشسته بود و کاری نمی‌کرد. چطور می‌تونست انقد آروم باشه؟ حتی اگه یه وسیله بی‌ارزش رو ازش دزدیده باشن، بازم چطور می‌تونه در برابر خطری که تهدیدش کرده آروم بمونه؟

اون پسر هنوزم سرفه می‌کرد که رامین یقه‌ش رو از پشت گرفت و چند قدمی دنبال خودش کشوند. با جدیت اما صدای آهسته گفت: بیاین دیگه. هرسه‌تاتون معذرت می‌خواین وگرنه اجازه نمیدم راحت برین.

از اون طرف، زیبا سعی می‌کرد خودش رو آروم نگه داره. این خشونت بود. یه جور خشونت که به روحش آسیب می‌زد. مدام بهش تحمیل می‌کرد دنیای تاریکی که به تنهایی توش قدم می‌زنه می‌تونه چقدر ناامن باشه.
با این حال همیشه می‌دونست که بقیه مردم ممکنه سربه سرش بذارن و اذیتش کنن. رویا هم توی خونه باهاش همینطور بود. اونم بعضی وقتا گوشتای قرمه سبزی رو از بشقاب زیبا می‌دزدید. پس، حداقل این اتفاق بی‌سابقه نبود که بیش از حد باعث ترسش بشه.

- شرمنده، این عصاتون.

زیبا متعجب از حرفی که شنیده عصاش رو روی انگشت‌هاش احساس کرد. با اینکه نمی‌دونست یه دفعه چی شده، مچش رو باز کرد و عصاش رو پس گرفت.

- شرمنده.

- شرمنده.

دونفر دیگه هم ازش عذخواهی کردن و بلافاصه، صدای قدم‌های سریعشون که دور می‌شدن بلند شد.
رامین دست‌هاش رو به پهلوش گرفته بود و با حرص به پسرایی که حتی جرعت دعوا رو نداشتن و زورشون به یه دختر رسیده بود نگاه می‌کرد. حواسش نبود که درست مقابل زیبا ایستاده و اون متوجه بوی عطرش شده.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

جشن حدود ساعت ده و نیم شب تقریبا به پایان رسید. همونطور که رامین حدس می‌زد، مهرداد امشب جرعت نکرد طرفش بیاد. با فاصله‌ ازش و همراه پدرش تمام جشن رو گذروند. 

جشن پسر رئیس باشکوه برگزار شد. مهمان‌هایی که توش شرکت کردن هم دوست و هم دشمن بودن ولی رامین به خنده‌های واقعی و ساختگی هیچ کدومشون توجه نکرد. پسرِ سردِ جشن، توی مرکز توجه بود ولی خودش به کسی جز پدرش توجه نمی‌کرد.  تمام مدت منتظر بود که حرف پدرش با افراد گروه‌های دیگه تموم بشه تا بتونه پیشش بمونه. ولی چون صحبت اونا طولانی بود و رامین هنوز اجازه شرکت توی بحثشون رو نداشت، تا انتهای جشن فقط از دور پدرش رو تماشا می‌کرد. حتی وقتی که مهمان‌ها قبل رفتن پیشش می اومدن تا تبریک بگن، بدرقه گرمی از طرف رامین رو شاهد نبودن.

- چته تو؟! تولدته مثلا. 

رامین بی‌توجه به سهراب نگاهش رو به اطراف تالار و تزییناتش چرخوند. این واقعا تولدش بود، یا یه مهمونی با قصد دیگه‌ای؟

سهراب با دیدن سکوت رامین سری به نشونه تاسف تکون داد و کمی از نوشیدنی توی لیوانش خورد. دکمه کت مشکی رنگش رو باز کرد تا راحت‌تر باشه و همونطور مثل رامین گوشه سالن و کنار یه میز پذیرایی ایستاد. البته نتونست زیاد ساکت بمونه: شنیدم تو باشگاه چی کار کردی. نمیشه که هرجا خواستی دعوا راه بندازی.

- دیدی که هیچ مشکلی پیش نیومد.

- فقط شانس آوردی.

- می‌دونم، آدم خوش شانسی‌ام.

سهراب تک خنده آرومی کرد و به چشم دید که صورت رامین به یکباره روشن شد. وقتی پدرش به این سمت می‌اومد، چهره سرد و خسته‌ش رنگ و جون گرفت. چند قدمی هم خودش جلو رفت. از آغاز شب که پدرش برگشته بود فقط تونست چند کلمه مختصر باهاش حرف بزنه.

نیما و شبنم همراه پدرش بودن. تمام شب اونا درجریان قرارهای پدر رامین بودن ولی خود رامین نمی‌تونست جلو بره و کنارشون بمونه. این چیزی بود که تمام طول جشن آزارش می‌داد.

- سلام آقا.

پدر رامین جواب سهراب رو با تکون داد سرش داد و پرسید: حال پدرت چطوره؟ خیلی وقته ندیدمش.

سهراب با احترام دست‌هاش رو جلوی بدنش قفل کرده و کنار رامین اما یه قدم عقب‌تر ایستاده بود. جواب داد: گفتن من سلامشون رو بهتون برسونم. به خاطر کسالتشون چند ماهیه که تهران نیستن و نتونستن امشب بیان.

- شنیدم که حالش خوب نیست. لازم نیست بستری بشه؟

- دکترا گفتن استراحت تو یه جای آروم کافیه. ممنون که به وضعیتش توجه می‌کنین.

- بهش بگو عجله نکنه ولی وقتی حالش خوب شد برگرده. هنوزم بهش نیاز داریم.

- چشم. بهشون می‌رسونم.

بالاخره نگاه پدرش روی رامین افتاد. نگاهی به سرتاپای پسرش کرد و نتونست باور کنه الان بیست و هفت ساله‌ست. زمان به شکل عجیبی سریع می‌گذشت.

- جشن خوب بود؟ بهت خوش گذشت؟

رامین با رضایت جواب داد: همه چی عالی بود. ممنون که امشب اومدین. آخرین بار چهارسال پیش بود.

پدرش جلو رفت و دستش رو پشت گردن رامین گذاشت. بعد چند ضربه آروم به شونه‌ش زد و با صدای بمش گفت: این دفعه کارم تو جزیره زیادی طول کشید. وقتی برگردم باهات حرف دارم.

رامین لبخند گرم و دندون‌نمایی زد: منتظرم. به سلامت برگردین.

پدرش هم لبخند کمرنگی روی لبش نشوند و سر تکون داد: کادوت بیرونه. سوئیچش رو از نیما بگیر.

رامین با شوق خندید: واقعا همونه؟

پدرش سر تکون داد و چند ضربه آروم به بازوش زد. توصیه کرد: مراقب باش و زیاد تند نرو.

اون شب پدرش دوباره ازش جدا شد. دیدار اونا کوتاه اما گرم بود. و رامین یه هدیه دوست داشتنی از پدرش گرفته بود. احتمالا تنها چیزی که امشب می‌خواست همین بود. برای همین وقتی عموش سوئیچ رو براش پرت کرد، روی هوا گرفتش و بی‌معطلی به سمت خروجی رفت. ولی با شنیدن صدای شبنم که برعکسِ پدرش و عموش هنوز توی سالن مونده بود دوباره ایستاد.

- صبر کن رامین.

شبنم جلو رفت و جعبه‌ای که توی دستش بود رو به رامین نشون داد. ولی قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، رامین زودتر با عجله گفت: کادوی دومم. مرسی.

شبنم با تردید جعبه رو به دستش داد و گفت: مال من نیست.

- چی؟

- کادوی خودم رو با بقیه کادوها می‌فرستم خونه. بعضی از کادوهای امشب رو حتما باید نگه داری.

رامین جعبه توی دستش رو برانداز کرد و پرسید: پس این مال کیه؟

شبنم نگاهش رو روی چشم‌های رامین خیره کرد و با کمی تردید گفت: پست بین المللیه. تمبرش مال روسیه‌ست.

دست‌های رامین بی‌حرکت شدن. لبخند لبش رو ترک کرد و چهره‌ش دوباره جدی و سرد شد. سهراب هم که حدس زده بود این کادو از طرف کیه بی‌خیال پیشنهادش درباره رفتن همراه رامین شد. فقط دستی به گردنش کشید و نگاه نامطمئنی با شبنم رد و بدل کرد.

رامین در جعبه سورمه‌ای رنگ رو باز کرد و با یه پارکت کرمی روبه رو شد. یه کارت روی پاکت بود و روی اون با خط زیبایی نوشته شده بود: "تولدت مبارک داداش."

نه زیبایی اون خط، نه مرموز بودن اون هدیه و نه شخص فرستنده، رامین هیچ علاقه‌ای بهشون نداشت. برای همین بی‌توجه به شبنم و سهراب سمت خروجی رفت و جعبه رو توی سطل کنار در انداخت.
 کراواتش رو با حرص شل کرد و سمت پارکینگ اختصاصی تالار رفت. توی بخش مخصوصی ماشین مورد علاقه‌ش رو پیدا کرد و بی‌معطلی سوارش شد. بعد از اون لاستیکا رو روی زمین کشید و همونطور که با سرعت بیرون می‌رفت، رد لاستیکش رو روی زمین باقی گذاشت.

بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشه، طول بزرگراه رو طی می‌کرد. شیشه رو پایین داده بود تا باد سرد به صورتش بکوبه و عصبانیتش رو آروم کنه. نگاه تیزش روی جاده مقابلش بود ولی ذهنش جای دیگه‌ای. ابروهاش به هم گره خورده بودن و دندون‌هاش هرچند لحظه یکبار روی هم سابیده می‌شدن.

بعد از هفت سال، واقعا عجیبه که یادش افتاده برادری داره. بیشتر از اون خنده داره. واقعا روز تولدش رو به یاد داشت؟ این کار مسخره‌ش یعنی چی؟ می‌خواست مجبورش کنه به گذشته فکر کنه؟ به چیزایی که سال‌هاست دور انداخته؟

"- رامین..

 - واقعا می‌خوای بری؟ "

رامین هنوزم یادش بود که چطور با درموندگی این رو ازش پرسید. تو روزایی که شاهد از هم پاشیدن خانواده‌ش بود، کی می‌تونست درکش کنه؟

" - دیگه هیچی مثل قبل نیست. پاهام دیگه مال خودم نیستن. نمی‌تونم بمونم. می‌خوام از این خونه، از این شهر، از همه چی فرار کنم.

- پس حالا که مامان رفته، تو هم می‌خوای بری؟ به همین راحتی؟ اصلا واست مهم نیست من و بابا..

- تو هم باهام بیا. رامین، به مامان فکر کن. من تازه الان دارم حس می‌کنم، تو همه این سال‌ها چی می‌خواسته. تو هم نباید دیگه اینجا بمونی."

رامین با یادآوری این حرف برادرش خندید. نباید؟ فقط داشت ادا درمی‌آورد. اگه به فکر برادر کوچکش بود، تو اون شرایط ولش نمی‌کرد که بره دنبال خوشبختی خودش. واقعا حال رامین به هم می‌خورد از اینهمه تظاهر. بعد از هفت سال، هنوزم به همون اندازه حالش به هم می‌خورد.

" - اینجا خونه‌ماست. پس بابا چی؟ برات مهم نیست که تنها میشه؟

- بابا، به من و تو نیاز نداره. همیشه، هرکاری بخواد میکنه.

- بسه دیگه. فکر می‌کنم هیچ قلبی تو سینه‌ت نیست. چیزی که همیشه از خودت نشون می‌دادی نیستی، حرفات شرم آوره.

- رامین..فقط به حرفام فکر کن، باشه؟

- فکرامو کردم. تو هر جا که می‌خوای برو. من بابا رو تنها نمی‌گذارم. از خونه خودم نمیرم جایی که هیچکسی رو نمی‌شناسم."

رامین به تاریکی رسیده بود. توی یه جاده خاکی به مقصد ناکجا می‌رفت که به خودش اومد و به شدت روی ترمز زد. بعد از اون سرش رو به صندلی تکیه داد و چشم‌هاش رو بست. می‌دونست که نباید تا این حد عصبی بشه. کسی که ترکش کرده و رفته، فرقی نمی‌کنه کی باشه، رامین هم باید رهاش می‌کرد.

از موقعی که رامین یادش می‌اومد، برادر بزرگترش بیشتر مورد توجه مادرش بود. چرا وقتی اون انقدر به خواسته‌های مادرش توجه داشت، رامین رو از دوست داشتن پدرش منع می‌کرد؟ چه اهمیتی داشت که پدر و مادرشون زمین تا آسمون با هم فرق داشتن؟ پدرشون لیاقت دوست داشته شدن رو نداشت؟
 

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

 

هوا کم کم رو به سردی می‌رفت. پاییز روی زردش رو نشون می‌داد و اون ساعت از ظهر بهترین زمان برای قدم زدن به نظر می‌رسید. حداقل برای رامین که اینطور بود. با این حال وقتی زیبا از آموزشگاه بیرون اومد از قدم زدن خسته شد و تصمیم گرفت استراحت کنه. این چهارمین دیدارشون بود ولی رامین هنوز هم سکوتش رو نشکسته بود. چند دقیقه‌ای که زیبا مقابلش ساکت و آروم نشسته، کوتاه ولی خاص بود.  دلش می‌خواست حرف بزنه. از هرچیزی که به ذهنش می‌رسه. نمی‌تونست دلتنگیش رو انکار کنه. نه فقط برای زیبا و خاطراتی که با هم داشتن، شاید برای کودکیش که انگار بهترین دورانش هم بوده.

دلش می‌خواست حرف بزنه ولی یه چیزی آزارش می‌داد. اینکه شنیدن صداش برای زیبا خوشایند نباشه. خودش توی حرف این رو قبول نمی‌کرد، ولی زیبا باعث ترسش رامین بود. می‌ترسید خواسته یا ناخواسته بهش آسیب بزنه. دلیلش چی بود؟ چون هنوز بابت اتفاق نوزده سال پیش متاسف بود؟ چون زیبا کسی بود که بیشترین آسیب رو ازش دیده و البته، بیگناه‌ترین آدمی که می‌شناسه؟

اینکه زیبا تمام این نوزده سال  رو چطور زندگی کرده، رامین ازش خبر نداشت. هنوزم اون رو دختر بچه هفت ساله‌ای می‌دید که هر زمان می‌خواست باهاش وقت می‌گذروند.

زیبا متوجه حضورش شده بود. از همون لحظه‌ای که مقابلش نشسته بود. بوی عطر دوست داشتنیش هنوزم براش جذاب بود و مرموز. اگه فقط می‌تونست ببینه، انقدر گیج نمی‌شد. حس می‌کرد اون فرد به خاطر زیبا اینجاست. دفعه پیش هم زیبا می‌دونست که اون شخص بهش کمک کرده. دوست داشت بیشتر ازش بدونه. ولی نگرانیش از بابت اینکه شاید اشتباه کرده باشه، باعث می‌شد نتونه چیزی بگه یا سوالی بپرسه. اگه باعث سوتفاهم و جلب ترحم یه غریبه می‌شد چی؟

کنجکاوی زیبا انقدر زیاد بود که به فکر نقشه افتاد. می‌خواست بدونه توجه اون فرد واقعا به زیباست یا اون اشتباه می‌کنه.
شال گردنی که ساده به گردنش زده بود رو باز کرد و روی کیفش کنار بدنش گذاشت. سعی کرد عمدی به نظر نرسه و موقع بلند کردن، دستش رو به شال کشید. بدون هیچ صدایی شال گردن آبی رنگش روی زمین افتاد. بعد انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده، زیبا مشغول مرتب کردن یقه مانتوش شد.

رامین لبخند نصفه‌ای زد و انگار که از خداش باشه، بلند شد و یه قدم جلو رفت. شال رو از روی زمین برداشت و خیلی آروم روی کیف زیبا گذاشت. هرچند اگه اون فرد زیبایی که رامین می‌شناخت نبود، رامین به جای کمک کردن بهش دستش می‌انداخت.

وقتی رامین سرجاش برگشت، زیبا دستش رو پایین برد و روی کیفش گذاشت. با لمس شالش به شکل عجیبی هیجان زده شد. اونقدر که نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. این یه حس عجیب و ناشناخته بود. قلبش رو حرارت می‌داد و خون توی رگ‌هاش رو گرم می‌کرد.

راننده‌ای که رامین هردفعه دیده بود،  چند دقیقه بعد سروکله‌ش پیدا شد. نگاه تیز و کوتاهی به رامین انداخت که درست مقابل زیبا نشسته بود و بعد رو به زیبا کرد:  عمو جان پاشو بریم.

- اومدین، سلام.

- سلام عمو.

درجواب نگاه محتاطانه راننده، رامین با بیخیالی نگاهش رو سمت دیگه‌ای چرخوند و دست‌هاش رو دوطرف پشتی نیمکتش گذاشت.
زیبا بلند شد و دو قدم از نیمکتش فاصله گرفت ولی بعد از اون چند لحظه‌ای ایستاد چون هنوز منتظر بود حرفی بشنوه. با این حال سکوت رامین شکستنی نبود، حداقل نه برای امروز. رامین تا انتهای این دیدار فقط با نگاه دنبالش کرد. با اینکه ته قلبش می‌خواست تمام طول روز دنبالش بره و هروقت که شالش روی زمین میوفته برش داره.

توی خونه، زیبا تمام مدتی که پیانو تمرین می‌کرد اون عطر رو به یاد می‌آورد. حس می‌کرد با فکر کردن به اون شخص ناشناس و ساکت، آهنگی که می‌زنه رنگ و بوی بهتری می‌گیره. همونطور که رویا هم بهش گفت: الان که فکر می‌کنم، کارم تو کشف استعداد خیلی خوبه.

زیبا انگشت‌هاش رو از روی صفحه برداشت و سرش رو به سمت راست، جایی که صدای رویا رو شنیده بود انداخت.

- وقت داری حرف بزنیم؟

رویا گاز دیگه‌ای از سیب توی دستش گرفت و جوید: اوووم..

- میگم اگه یه پسر خوب پیدا بشه که پولدارم باشه، باهاش ازدواج می‌کنی؟

رویا پوزخند زد: واقعا حیف شد. اگه صورت منو می‌دیدی، می‌فهمیدی اون آدمِ پولدار و خوب اولویتش من نیستم. 

- تو هم که همش می‌کوبی تو سر خودت. خب اگه طرف خر شده باشه و ازت خوشش بیاد چی؟

رویا به در اتاق زیبا تکیه داد و فکر کرد. شاید این کار رو می‌کرد. اگه اون آدم به اندازه خرید یه خونه با تمام وسایلش پول داشته باشه، هشتاد درصد راه رو رفته. با این حال حرفی که به زیبا زد چیز دیگه‌ای بود: نمی‌دونم. بازم نه.

زیبا از روی ناباوری به پیشونیش کوبید و گفت: فازت چیه تو؟ دارم شک می‌کنم که طبیعی باشی.

- اصلا طبیعی هم نباشم، این کسی رو می‌کشه مگه؟

زیبا سرش رو به چپ و راست تکون داد و از روی چهارپایه‌ش بلند شد. همونطور که دستش رو به دیوار گرفته بود جلو رفت تا زمانی که رویا دستش رو دور گردن زیبا انداخت ایستاد. با کنجکاوی پرسید: حالا چی شده که پرسیدی؟ کیس مناسب سراغ داری؟

- چرا همیشه رو تو حساب می‌کنم آخه؟ هیچ وقت جواب درست به آدم نمیدی.

رویا بلند خندید ولی با مشت زیبا که به شکمش خورد صداش رو پایین‌تر آورد: باشه بابا. منظورم این بود که باید ازش خوشم بیاد. باید اون آدم رو بیشتر از تو و مامان دوست داشته باشم. فقط اینجوری می‌تونم برم تو یه خونه دیگه. فهمیدی الان؟
 

@زری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

 

- زیبا، خیلی وقته ندیدمت.

زیبا صدای شاگرد قبلی استادش رو شناخت. دختر نوجوونی که چند ماه پیش به خاطر مشکلاتی، توی یادگیری پیانوش وقفه افتاده بود. ابتدای راهرو بود که ایستاد و رو به حانیه کرد: چه عجب. بالاخره گذرت به اینورا افتاد.

حانیه خندید و بند کیفش رو روی شونه‌ش مرتب کرد. 

- گفته بودم که برمی‌گردم. ولی استاد وقت برا شاگرد جدید نداشت. منم یه کلاس دیگه برداشتم.

رامین توی پیاده روی پارک قدم می‌زد. نزدیک آموزشگاه که می‌رسید می‌چرخید و مسیر رو برمی‌گشت. تا وقتی که با دیدن زیبا متوقف شد و تو حاشیه پیاده رو ایستاد.

زیبا مشغول حرف زدن با حانیه بود ولی، موقع رد شدن از کنار رامین دوباره عطرش رو حس کرد. باعث تعجبش شد و ابروهاش رو به هم گره زد.
چند قدمی که دورشدن، حانیه رو به زیبا کرد و گفت: همینجا منتظر داداشم می‌مونم. تو هنوزم تو پارک می‌شینی، نه؟

- حانیه، میشه یه چیزی بخوام؟

- اوهوم..بگو.

- اینجا به نیمکتی که من می‌شینم دید داره؟

حانیه برای چند لحظه نگاهش رو سمت پارک سوق داد و گفت: آره.

- نمی‌خوام معطل من بشی. فقط تا وقتی منتظری، میشه ببینی کسی اونجا نزدیک من میمونه یا نه؟

حانیه تا این رو شنید گارد گرفت: چی شده؟ کسی اذیتت می‌کنه؟ سربه سرت میذارن پسرا؟

زیبا آروم خندید: نه بابا. اگه کاری داشتن که تکلیفم روشن بود. فقط ببین و.. بعدا بهم بگو.

حانیه نگاهی از روی کنجکاوی به اطرافش انداخت. رامین ازشون دور بود و البته مردم دیگه‌ای هم اون قسمت از خیابون بودن. پس نتونست چیز خاص و مشکوکی نزدیک نیمکت ببینه.

وقتی حانیه تایید کرد کاری رو که زیبا ازش خواسته انجام بده، زیبا سمت پارک رفت و روی نیمکت همیشگیش نشست. رامین درحالی که آروم قدم می‌زد دنبالش رفت و بی سروصدا روی نیمکت مقابل زیبا نشست. بی اینکه دلیلی داشته باشه، وقتش رو با نگاه کردن به زیبا گذروند. هنوزم برای زدن هرحرفی تردید داشت. اصلا شک داشت که زیبا از این برخورد حس خوبی داشته باشه. اگه هنوزم رامین آخرین چهره‌ای باشه که تو ذهن اونه، این خوشایند بود یا نه نابینا شدن برای یه دختر بچه، حتما خیلی ترسناک بوده. به چشم زیبا، رامین باعث سیاه شدن دنیاش بود یا نه؟ هنوزم خاطرات خوبی که با هم ساختن رو به یاد داشت یا نه؟

وقتی موبایل زیبا توی کیفش زنگ خورد، اون رو از کیفش بیرون آورد و دکمه اتصال رو فشرد. جواب داد: بله..؟

- زیبا زیبا، فکر کنم یه پسره روت کراش زده.

- چی؟

زیبا انقد تعجب کرد که متوجه بلند شدن صداش نشد. به علاوه، حانیه خیلی با اشتیاق صحبت می‌کرد:  یه پسر خوشتیپ رو نیمکت جلوت نشسته و زل زده بهت.

زیبا آب دهنش رو به سختی فرو برد و صداش رو پایین‌تر آورد: مطمئنی؟

- آره بابا. قبلا هم اومده؟

- آره، فکر کنم. ولی کسی رو اینطوری نمی‌شناسم.

رامین بی‌خبر از همه جا، فقط صدای زیبا رو گوش می‌داد و به حرکت اجزای صورتش خیره بود. زیبا مکالمه‌ش رو ادامه می‌داد و اشتیاق حانیه خاموش نشدنی بود: تا الان چیزی بهت نگفته؟ لعنتی، طرز نشستنش خیلی جذابه..

زیبا لبخند دندون نمایی زد ولی سریعا جمعش کرد. حانیه اون طرف خط زیادی سرخوش و بی‌خیال بود ولی این طرف، زیبا بیشتر از قبل ذهنش آشفته بود. جواب سوال حانیه رو با کمی مکث داد: نه.

- می‌خوای بیام یقه‌ش رو بگیرم و به حرف بیارمش؟

- نه لازم نیست. اگه حرفی داشته باشه خودش میگه.

حانیه با رسیدن برادرش تلفن رو قطع کرد و سوار شد. بعد از اون، زیبا همینطور به انتظار کشیدن برای شنیدن حرفی از اون شخص ناشناس ادامه داد. چیزی که حانیه براش تعریف کرده بود، به علاوه عطر خاصی که همیشه از اون فرد حس می‌کرد، باعث می‌شد به هیجان بیوفته. هیجانی که تا حالا تجربه‌ش نکرده بود.

زمان می‌گذشت و زیبا برای اولین بار امیدوار بود که دیرتر به خونه برسه. انتظار شنیدن حتی یه کلمه از اون فرد، آزاردهنده ولی شیرین بود.

حرفی که زیبا به مخاطب پشت خطش گفته بود، توی ذهن رامین می‌چرخید و هرلحظه‌ای که می‌گذشت از تردیدش کم می‌شد. قرار بود تا ابد همین کار رو بکنه؟ نشستن و نگاه کردن؟ اگه نمی‌تونست از اومدن به این نقطه از شهر دست برداره، پس باید حداقل یه قدم جلو می‌رفت.

بالاخره تردیدش رو کنار گذاشت و ناگهانی پرسید: اسمت زیباست؟

زیبا با شنیدن اسمش از یه صدای ناآشنا جاخورد. همینطور نمی‌دونست باید چه واکنشی به آدمی نمی‌شناسه نشون بده. برای همین گفت: صداتون برام آشنا نیست. شما منو می‌شناسین؟

رامین به پشتی نیمکت تکیه داد و آرنجش راستش رو روی لبه‌ش گذاشت. نسبت به قبل احساس راحتی بیشتری داشت.

- رامینم، یادت میاد؟

زیبا این اسم رو توی ذهنش مرور کرد. با گذشت بیست و یک سال، هنوزم تنها رامینی که می‌شناخت فقط یه نفر بود.

رامین نتونست ذهن زیبا رو بخونه برای همین ادامه‌ داد: وقتی بچه بودیم همدیگه رو می‌دیدیم. خیلی سال گذشته.

زیبا ناخودآگاه لبخند زد. اینکه دوست بچگیش رو اینطور ناگهانی ببینه، براش عجیب و خوشایند بود.

- یادم هست، حالت چطوره؟

رامین از هیجانی که زیبا توی قلبش داشت با خبر نبود. با اینکه واکنشش از چیزی که فکر می‌کرد بهتر بود، ولی رامین هنوز فکر می‌کرد  فقط با گذشت چند ثانیه، زیبا می‌تونه دردی که از اون حادثه تا به امروز همراهشه رو به یاد بیاره. بعد از اون، حتما لحن حرف زدنش با رامین عوض می‌شد.

- اتفاقی دیدمت، خیلی سال گذشته.

زیبا لبخندش رو روی لب حفظ کرد. تصورش از رامین، اصلا به یه مرد جوون و ظاهر نسبتا سردش شبیه نبود. الان که بهش فکر می‌کرد، انگار همون پسر هشت ساله خوش خنده رو ملاقات کرده. برای همین لحن رسمیش رو کنار گذاشت. انگار که واقعا داره با یه پسر بچه که دوستشه حرف می‌زنه:  آره، تقریبا بیست سال.

رامین که هنوز لبخند روی صورت زیبا رو می‌دید ادامه داد: وقتی اون وسیله رو تو دستت دیدم تعجب کردم. ولی دیدم که از آموزشگاه اومدی بیرون. واقعا نوازندگی میکنی؟

- پس اولین بار نیست که منو دیدی.

رامین تمایلی به گفتن داستان انتظارش نداشت. حتی فکر کردن به اعتراف اون داستان هم به نظرش شرم‌آور بود.
همونطور که سرش رو به اطراف می‌چرخوند تا بهونه‌ای جور کنه، چشمش به تابلوی باشگاه افتاد.

- یه باشگاه اون طرف خیابون هست که زیاد میرم اونجا. معمولا همین موقعا کارم اونجا تموم میشه. تازه دوسه روزه که می‌دیدم اینجا می‌شینی. اون، دوستت که اونجا بود اسمتو گفت. منم تازه شک کردم که شاید تو، همونی باشی که می‌شناسم.

رامین خیلی دیر متوجه شد که صداش چقدر هول بوده. به علاوه اینکه زیبا توی شناخت حالات افراد از طریق لحن صداشون مهارت داشت. واضح بود که صاحب اون عطر بیشتر از دو روزه که نزدیکشه و حتی کمکش هم می‌کنه.

- تصادف عجیبیه. جایی که دو ساله، سه روز در هفته بهش رفت و آمد دارم، رو به روی جاییه که زیاد بهش سر می‌زنی.

این تقریبا بازی با کلمات بود ولی به نظر رامین جالب می‌اومد. تک خنده‌ای کرد و یخش بیشتر آب شد: زیادم عجیب نیست. هنوزم تو یه شهر زندگی می کنیم، بیشتر از بیست ساله.

- کجکاوم کلی سوال بپرسم. حتی نمی‌دونم از کدومش شروع کنم.

- با اینکه "تو این سالا اوضاعت چطور بوده"، شروع کنیم؟

زیبا عینکش رو از چشمش برداشت و صادقانه جواب داد: این مهم ترینشونه.

- پس اول تو بگو. نوزده سال پیش..

رامین برای زدن بقیه حرفش تردید کرد. اگه زیبا می‌تونست صورتش رو ببینه، حتما متوجه آشفتگی ذهنیش می‌شد. با اینکه  رامین همیشه سعی می‌کرده چهره خونسرد و بی‌پروایی از خودش نشون بده. شاید رامین متوجه این نبود ولی، لازم نداشت جلوی زیبا نقاب به صورتش بزنه.

زیبا منتظر بود که رامین حرفش رو تموم کنه. هرچند حدس می‌زد که سوالش چیه.  اما زمان برای اونا خیلی زود گذشت. راننده‌ای که دنبال زیبا می‌اومد به پارک رسید و زیبا هم ناچار به رفتن بود.

- عموجان بلند شو بریم.

مرد رانندا متوجه رامین شده بود. همون پسری که دفعه قبل هم دیده بود. درست روبه روی زیبا نشسته بود. بهش حساس شد ولی قبل از اینکه واکنشی نشون بده زیبا بلند شد و دو قدم جلو رفت.

- سلام عمو، ایشون دوست قدیمی منن. اتفاقی به هم برخوردیم.

انگار که زیبا سوتفاهمی رو که نزدیک بهش در حال رخ دادن بود، خیلی زود شناسایی کرد و حتی سریعا برای حلش جلو رفت.
رامین با تموم شدن حرف زیبا بلند شد و رو به راننده با لحن سردی به آرومی سلام کرد. عمو متوجه سردی رفتارش شد ولی چون نمی‌خواست باعث ناراحتی زیبا بشه، به گرمی جواب سلام سردش رو داد.

زیبا هم رو به رامین آخرین حرف‌هاش رو زد: الان باید برم. اگه دفعه دیگه به هم برخوردیم، می‌تونیم سوالامون رو بپرسیم.

درسته، این واقعا وضعیت گیج کننده‌ای بود. رامین دیگه فرصت این رو نداشت که شماره‌ای از زیبا بگیره یا حداقل شماره خودش رو بهش بده. به خاطر حضور اون پیرمرد وقت شناس و به خاطر حرفی که زیبا الان بهش گفت.

- باشه، اگه بازم وقتم خالی شد و تونستم بیام باشگاه حتما.

رامین سعی داشت تمام اشتیاقش رو برای دوباره دیدن و دوباره شنیدن هرچیزی که مربوط به زیبا میشه پنهون کنه، به تلافی  همه دستپاچگی‌های این چند روزش.
وقتی اون دونفر از هم جداشدن، فرصت داشتن که رفتار این چند دقیقه همدیگه رو بررسی کنن. رامین نفس راحتی کشید و روی نیمکتش برگشت. هرچند دلش می‌خواست زمان بیشتری برای حرف زدن داشته باشه. آخرین حرف زیبا، چرا دوپهلو بود؟ اگه دوست داشت که اونا دوباره همدیگه رو ببینن پس چرا گفت " اگه بازم به هم برخوردیم.."؟ و اگه تمایلی نداشت چرا ادامه داد: " می‌تونیم سوالامون رو بپرسیم."؟

زیبا توی مسیر خونه به صدای رامین فکر می‌کرد. اولش لحن صداش مضطرب بود و همین که داشت آروم می‌گرفت یه دلخوری پنهانی توی صداش داشت. چرا؟ چیزی درمورد زیبا ممکن بود ناراحتش کرده باشه؟

با این وجود، جدا از هر واکنشی که اونا از هم دیده بودن، ملاقت دوباره ارزشش رو داشت. هردوی اونا عاشق بچگیشون بودن. هرچند که فقط دوسال از عمرشون رو با هم بودن ولی همون دوسال به اندازه‌ای شیرین بود که به یادش بیارن و بهش دل‌خوش کنن.

 

@زری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزدهم

 

رویا مشغول ویرایش کتاب بود. اتاقش نسبتا به هم ریخته بود ولی چون تنها اتاق طبقه دوم بود، خواهر و مادرش زیاد پیشش نمی‌اومدن. با اینکه سی ساله بود اما هنوزم فکر می‌کرد خودکاری که قراره دوباره روی نوشته‌های کاغذش خط بکشه، دلیلی نداره داخل جامدادی برگردونده بشه. با همین تفکر اتاقش رو به چنین روزی انداخته بود.
صدای آهنگی که زیبا می‌زد تا بالا هم می‌رسید. رویا بهش عادت کرده بود و مزاحم کارش نمی‌شد.

- رویا زیبا، بیاین میز شام رو بچینین.

با شنیدن صدای مادرش، مداد رو روی میز گذاشت و کش و قوسی به بدنش داد. بعد از اون صدای قار و قور شکمش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. همونطور که پله‌ها رو دوتا یکی پایین می‌اومد زیبا رو توی اتاقش که درست مقابل راه‌پله بود دید. دست از نواختن برداشته ولی هنوز پشت پیانوش نشسته بود.

توی آشپزخونه که رسید، مادرش روی صندلی پشت میز نشسته و زانوهاش رو مالش می‌داد. رویا کنارش نشست و پرسید: نرفتی دکتر؟

- چی می‌خواد بگه؟ میگه سرپا واینستا و کار نکن. تو سن من همه همینجوری میشن دیگه.

- کی گفته؟ بعضیا رو دیدم هفتاد سالشونه ولی از من راحت‌تر راه میرن.

منظور رویا مادر بهنام بود که چند ماه پیش جلوی انتشارات دیده بودش. همون موقع هم از خودش پرسید که چرا مادرش باید اینهمه کار کنه و مدام درد زانو بگیره؟

جواب مادرش یه جواب ساده و مشخص بود: اونا تو زندگیشون کار نکردن. معلومه وقتی همه چی فراهم باشه بدن آدمم سالم میمونه.

رویا بشقاب‌های برنج رو از روی کابینت برداشت و روی میز گذاشت . با جدیت به مادرش گفت: تو هم دیگه کار نکن پس.

- بعد کی می‌خواد وضع شما دوتا رو درست کنه؟ اتاقت رو لابد مرتب نکردی هنوز.

- خب یکی رو میارم کارای خونه رو انجام بده. تو نگران من و زیبا نباش.

زیبا هم به تازگی وارد آشپزخونه شده بود که صدای رویا رو شنید: بشین زیبا؟ میز رو چیدم.

رویا همونطور که دستش رو به کاشی دیوار گرفته بود روی نزدیکترین صندلی نشست. دستش رو روی میز کشید و با لمس قاشق اون رو برداشت.

مادرش هم بدون اینکه کوتاه بیاد بحث رو با رویا ادامه داد: اوه یه ذره خونه دیگه کارگر نمی‌خواد که. به جای حروم کردن پولت نگهش دار واسه بعد.

رویا منظور مادرش رو از نگه داشتن پول برای بعد فهمید. قطعا منظورش ازدواج بود. برای همین بحث رو ادامه نداد و مشغول خوردن غذاش شد.

- حدس بزنین امروز کی رو دیدم.

زیبا به آرومی خندید و این رو گفت. مادرش و رویا به چهره‌ش نگاه کردن ولی حتی نتونستن حدس بزنن کی باعث خوشحالیش شده. تا اینکه خودش جواب داد: آخرین بار که دیدمش تقریبا بیست سال پیش بود. پسر صاحبِ خونه‌ای که توش زندگی می‌کردیم.

مادرش برای فروبردن لقمه‌ش دچار مشکل شد. حتی فکر نمی‌کرد که قراره همچین چیزی بشنوه. یه نفر از خانواده مهرانفر..

رویا کمی درمورد اون خونه و اهالیش فکر کرد و گفت: عا، اون خونه رو میگی. پسرشون دوستت بود نه؟

زیبا سر تکون داد و ادامه داد: اتفاقی به هم برخوردیم. خیلی جا خوردم که بعد این همه سال چطوری منو شناخته.

رویا خندید: چه باحا..

- چی بهت گفت؟

وقتی مادرش با جدیت این سوال رو پرسید رویا حرفش رو قطع کرد. زیبا شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد: فرصت نشد خیلی حرف بزنیم. در حد سلام و علیک بود.

- خوبه. با پسرایی که نمی‌شناسی زیاد حرف نزن.

دخترا از این همه جدیت مادرشون تعجب کرده بودن. اون که همیشه سعی می‌کرد زیبا رو از گوشه گیری دور نگه داره، یه دفعه همچین واکنشی به دوست قدیمیش نشون داده بود.
زیبا اشتیاقش رو برای تعریف جزئیات ماجرا از دست داد. لبخندش آروم آروم محو شد و درجواب مادرش فقط سر تکون داد.

توی سکوت شام اون شب تموم شد و مادر دخترا زودتر از اونا آشپزخونه رو ترک کرد. رویا زیرچشمی مادرش رو نگاه می‌کرد تا زمانی که وارد حیاط شد و درو بست.

بعد رو به خواهر کوچکش گفت: فکر کنم مامان خوشش نمیاد درباره اون موقعا حرف بزنیم. حقم داره.

زیبا دست از خوردن برداشت و وقتی فهمید که مادرش از آشپزخونه بیرون رفته رو به رویا کرد: تا حالا چندبار بهش گفتم با اون قضیه کنار بیاد. همه تصویرایی که تو ذهنم مونده مال اون دوساله. اون موقع همه چی خوب بود. فقط هم من این حس رو نداشتم.

رویا دست به سینه شد و به پشتی صندلیش تکیه داد. سعی کرد به حوادث دیگه‌ای هم اشاره کنه: فقط اتفاقی که برا چشمات افتاد نیست. می‌دونی که زیاد درباره بابا حرف نمی‌زنه ولی، حتما خیلی به خاطرش غصه می‌خوره. تو اون شرایط هم صاحب خونه بیرونمون کرد. اگه دایی اینا نبودن، چطوری می‌تونستیم یه جایی واسه موندن پیدا کنیم؟

زیبا که کلافه شده بود پوزخند زد: مامان درباره گذشته حرف نمی‌زنه که ناراحت نشه. تو رو نمی‌دونم ولی من، وقتی حرف نمی‌زنه بیشتر اذیت میشم. حقم نیست بدونم بابام چرا بعد از نوزده سال برنگشته خونه؟

- فکر می‌کنی مامان می‌دونه و به ما نمیگه؟ تو همه‌ی این سال‌ها، بیشترین سختی رو دوش مامان بوده. اگه چیزی می‌دونست که ممکن بود اوضاعمون  رو حداقل یکم بهتر کنه، چه دلیلی داره که پنهونش کنه؟ این فکرا رو از سرت بیرون کن.

زیبا دوباره پوزخند زد: من فقط به یه چیز می‌کنم. اینکه به خاطر من بوده. بعد از اینکه کور شدم بابا نتونست تحملم کنه. می‌دونم که خیلی رو اعصاب بودم. اوایل همش جیغ می‌کشیدم و گریه می‌کردم. خب ترسیده بودم. یه دفعه انگار دنیا به آخر رسیده بود، اونم فقط برای من.

رویا دستی به موهاش کشید و نفسش رو فوت کرد. از آخرین باری که زیبا همچین حرفایی زده چند سال می‌گذشت. دوباره، گفتن این حرفای بی‌فایده رو شروع کرده بود؟

- مزخرف نگو زیبا. تو اون موقع بچه بودی. من بابامون  رو خوب می‌شناختم. عمرا سر همچین مسئله‌ای خانواده‌ش رو ول نمی‌کنه؛  اونم وقتی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتن.

زیبا در جواب حرفای تکراری رویا سکوت کرد و با قدم‌های آروم به اتاقش برگشت. رویا هم با صورت پوکری به میز مقابلش نگاه کرد و زیر لب گفت: حتی اگه می‌خوان دعوا کنن، بازم نباید همینجوری سفره رو ول کنن برا من..

 

@زری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزدهم

 

- اگه بازم نیاد..

رامین خنده تمسخر آمیزی به خودش توی آینه کرد: چه مرگت شده اصلا؟ بدبخت علاف..

دوباره روی تختش نشست و با کلافگی موهاش زو به هم ریخت. چهارشنبه هفته گذشته، قبل از ساعت دو به همون خیابون سر زد. بیشتر از نیم ساعت منتظر موند ولی هیچ خبری از زیبا نشد. واقعا فکر می‌کرد خودش رو مسخره کرده. دوست بچگی یا هرچیزی، چرا باید انقد بهش پیله می‌کرد؟

امروز شنبه بود و مثل اغلب روزها خونه آروم و بی‌سروصدا. این یعنی تحملش سخت می‌شد و رامین باید بیرون می‌زد. درست مثل درس، بعد از مدتی از بوکس هم خسته شد. الان تقریبا هیچ کاری نداشت که انجام بده. برای رفتن به مهمونی بقیه هم تمایلی نداشت. از طرفی سهراب به خواست مادرش بیشتر از قبل حرف گوش کن شده بود و زمان زیادی برای بودن با رامین نداشت. بعد از اینکه شیرین آدم مهرداد از آب در اومد، حوصله‌ی هیچ کدوم از دخترای اطرافش رو هم نداشت.

پس باید چی کار می‌کرد؟ کی می‌تونست باهاش وقت بگذرونه؟ کی می‌تونست بهش گوش بده؟ بدون هیچ نیت پنهونی، کی می‌تونست نزدیکش بمونه؟
زیبا جز یه اسم و پیشینه‌ای مربوط به نوزده سال پیش، چیز دیگه‌ای درمورد رامین نمی‌دونست. حتی نمی‌تونست چهره‌ش رو ببینه. اون دختر یه ربات خوش چهره و دارای احساست بود که تا رامین نخواسته، نمی‌تونه بیش از حد چیزی بدونه.

نگاهش کم کم روی ساعت دیواریش لرزید. یک و چهل دقیقه بعد از ظهر و هوا نیمه ابری بود. به هرحال که سرگرمی جالبی نداشت. اگه می‌تونست با اون آدم یکم بازی کنه خوب می‌شد. مثل بچگیش که هروقت می‌خواست بازی کنه، زیبا براش آماده بود.

کاری که متوقفش کرده بود رو ادامه داد. بدون اینکه حساسیتی به خرج بده یه ژاکت اسپرت تنش کرد و همراه سوییچ ماشینش از خونه بیرون رفت. سه یا چهار دقیقه قبل از دو، درست جلوی پارک ماشین رو نگه داشت و ازش پیاده شد. 

توی پیاده رو شروع به قدم زدن کرد در حالی که نگاهش به مسیری بود که زیبا همیشه ازش می‌اومد. توی ذهنش سوالاتی رو آماده می‌کرد و همینطور لحنی رو که باید باهاش حرف می‌زد. مسلما صداش تنها چیزی بود که می‌تونست روی اون فرد تاثیر بذاره.

به خودش که اومد، چند دقیقه‌ای گذشته بود و زیبا همونطور که به آرومی عصای سفیدش رو به زمین می‌زد بهش نزدیک شد. وقتی مقابلش رسید رامین خودش رو کنار کشیده بود ولی باز هم نتونست رایحه‌ی عطرش رو پنهون کنه. زیبا با حس اون عطر لبخند کمرنگی زد و به مسیرش ادامه داد تا اینکه به نیمکتش رسید. برعکسِ همیشه به آهنگی گوش نکرد و ریتمش رو با گریپ تمرین نکرد. دیروز منتظر بود اما هیچ خبری از رامین نشد. نگران بود که واقعا ناراحتش کرده باشه ولی الان خیالش راحت شد.

رامین سروکله زدن با خودش رو تموم کرد و مقابل زیبا نشست. خیلی بی‌مقدمه شروع به پرسیدن سوالش کرد: پس امروزم کلاس داشتی؟

زیبا بدون اینکه تعجبش رو نشون بده جواب داد: سه روز در هفته میام آموزشگاه. 

- که اینطور. از کی شروع کردی؟

- دوسالی میشه.

- خوندن صفحه نت حتی با چشمای بازم رو اعصابه. خوب باهاش کنار اومدی.

- قبلا خوندنش رو امتحان کردی؟

- آره. ولی موسیقی به درد من نخورد. رفتم سراغ ورزش.

این لحن حرف زدن برای زیبا آشنا نبود. رامین نسبت به دیروز خیلی خودمونی باهاش صحبت می‌کرد و تقریبا بی‌ملاحظه به نظر می‌رسید. از جایی که زیبا نمی‌تونست چهره‌ش رو ببینه سعی کرد استرسش رو با فشردن دسته کیفش پنهون کنه. و همزمان سوالی که توی ذهنش بود رو اینطور به زبون آورد: من.. نمی‌دونم باشگاهی که اینجاست دقیقا برای چه ورزشیه.

- بوکس. من چهار پنج ساله که بوکس کار می‌کنم.
 

- آهان

تن صدای زیبا به مرور آهسته‌تر میشد. فکر می‌کرد میتونه ولی، برقراری ارتباط با یه پسر غریبه واقعا سخت بود.
زیبا نمی‌دونست ولی این حالت همیشگی رامین بود. اطرافیانش بهش عادت کرده بودن و ناراحت نمی‌شدن. 
با این حال وقتی آثار اضطراب توی چهره زیبا پیدا شد، رامین گاردش رو پایین آورد. با سردرگمی سعی کرد اوضاع رو بهتر کنه ولی چندان موضوع مناسبی رو هم انتخاب نکرد: می‌دونم که ممکنه حس خوبی بهم نداشته باشی. اتفاقات نوزده سال پیش رو نمیشه نادیده گرفت.

زیبا سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: اینطور نیست. هردومون خیلی کوچیک بودیم. سخته که اوضاع اون موقع رو قضاوت کنیم. گذشته از اینا.. الان اوضاع ما خوبه.

رامین نفس عمیقی کشید و دست‌هاش رو توی جیب ژاکتش فرو برد. خیلی سریع هم از اون بحث ناخوشایند بیرون اومد: خوبه. پدرت چی کار می‌کنه؟

زیبا بعد از مکث کوتاهی جواب داد: از همون موقع دیگه خبری ازش نیست.

رامین سعی کرد تعجبش رو پنهون کنه و پرسید: هیچ خبری؟

- بعضیا میگن بی‌خبری خوش خبریه. ولی تو این مدت ما آمادگی شنیدن هرخبری رو داریم. به نبودن پدرم نمیشه عادت کرد. ولی واقعا می‌خوام بدونم چه اتفاقی واسش افتاده.

رامین دستی به گردنش کشید و سعی کرد بحث رو عوض کنه. ولی برای اینکار باید از خودش تعریف می‌کرد که همچنان تمایلی نداشت. حتی بلد نبود همدردی کنه. برای همین نتونست سکوت رو بشکنه. تا اینکه زیبا این کار نسبتا سخت رو انجام داد:  جز صبر کردن کاری از دستمون برنمیاد. زمان که می‌گذره، نمی‌تونیم یه جا وایسیم و تو گذشته بمونیم.

- هوم، پس باهاش کنار اومدی.

- شما چی؟ پدرومادرت خوبن؟ فکر کنم یه برادر بزرگترم داشتی.

رامین بی صدا پوزخند زد و جواب داد: پدرم مشغول کاراشه. همیشه خیلی سرش شلوغه. منم تا معماری خوندم. ولی ادامه ندادم. رفتم سراغ ورزش.

- خوبه.

طبیعتا زیبا باید می‌پرسید که چرا رامین درسش رو ادامه نداده. باید این سوال کسل کننده رو می‌پرسید ولی فقط گفت خوبه؟

- مادر و برادرت چی؟ حالشون خوبه؟ فکر کنم مادرت ایرانی نبود، درسته؟

رامین نگاهش رو به آسمون بالای سرش انداخت. شنوایی زیبا خوب بود و صدای آروم رامین رو شنید: اونام تو بهشت خودشونن.

- چی؟ یعنی..

- خوبن. خیلی بهشون خوش می‌گذره.

زیبا بدون اینکه سوالی بپرسه سرتکون داد و به آرومی گفت: همیشه خوش باشن.

رامین چیزی نگفت و به علاوه خودش رو به نشنیدن زد. نگاهش رو به اطراف چرخوند و روی یه کافه متوقف شد. بعد به زیبا گفت: یکم اونورتر کافه هست. می‌خوام یه چیزی بگیرم.

- نوش جان.

رامین برای چند لحظه توی سکوت نگاهش کرد. بعد ناگهانی زیر خنده زد و گفت: چی بود این؟! باید می‌گفتی چی می‌خوری. دارم مهمونت می‌کنم.

زیبا که از این پیشنهاد جاخورده بود دستش رو جلوی صورتش تکون داد: نه نه..زحمت نکش!

رامین روی پاهاش ایستاد و نفسش رو فوت کرد. با لحن سرزنش‌باری گفت: چرا تعارفی هستی؟ یادت نمیاد چقدر پولدار بودم؟ الان حتی بیشترم دارم. بیشتر از یه شربت آبلیموی بدون شکر.

شربت آبلیموی بدون شکر؟ به طرزخنده داری آشنا بود، توی گذشته.

" - ایش.. ترشه!

- چرا داری غر می‌زنی؟ خیلیم خوبه. 

- خیلی ترشه. نمی‌خورمش دیگه.

- نمی‌خوای نخور. خودم جفتش رو می‌خورم.

رامین با اعتماد به نفس لیوان آبلیموی نصفه رو سرکشید. ولی وسط نوشیدن هرچی توی دهنش بود رو تف کرد.

- ترشه!

زیبا آبلیموی پاشیده شده روی بازوش رو پاک کرد و تقریبا داد زد: گفتم که. دهنم داره می‌سوزه هنوز.

رامین تقریبا درحال بال بال زدن بود. زبونش رو از دهنش بیرون آورده بود و با دست بادش می‌زد. همون موقع بود که مادر زیبا با قدم‌های سریعش درحالی که ظرف شکر رو تو دستش داشت داخل حیاط اومد. خودش رو به اون دوتا مرغ پرکنده رسوند و رو به پسرک گفت: هنوز شکر و آب روش نریخته بودم. چرا لیوانا رو بردی؟"

رامین با یه پاش روی زمین ضرب گرفت و همونطور که دست‌هاش رو توی جیبش کرده بود بی‌صدا می‌خندید. ولی زیبا نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره. رامین به عنوان یه پسر هشت ساله زیادی احمق نبود؟
وقتی خندیدن زیبا رو دید با حرص گفت: می‌خوای این دفعه یه موهیتو بهت بدم که اون خاطره رو بشوره ببره؟

زیبا دستش رو از روی صورتش برداشت و خندیدن رو تموم کرد. بعد از اینکه صاف نشست جواب رامین رو داد: نمی‌خوام پاک بشه. خاطره بانمکیه.

- بانمک نیست. الانم فقط به این فکر کردی که چقدر احمق بودم که فرق آبلیموی خالص رو با شربتش تشخیص ندادم.

- راستش.. آره.

رامین با صدای بلندی اعتراض کرد: چی میگی؟!

زیبا فقط سرش رو به چپ و راست تکون داد و سعی کرد رامین رو آروم کنه: همه‌ی بچه‌ها یه جورایی احمقن. همینشون هم بانمکه.

- من که از جفتش بدم میاد.

- جفتش؟!

- آره هم احمق هم بانمک.

به خاطر این همه حرف زدن زمان خیلی زود سریع سپری شد. رامین جاخورد وقتی اون پراید سفید مسخره درست جلوی پل و نزدیک نیمکت‌هاشون پارک کرد و اون مرد ازش پیاده شد. مسخره نبود؟ اگه می‌خواست بیشتر با زیبا باشه، باید وقت قبلی می‌گرفت؟

زیبا اون روز با لبخند درخشانش از رامین خداحافظی کرد. ولی قبل رفتن چیزی گفت که خیال رامین رو راحت کرد. هرچند اگه زیبا خوردن نوشیدنی رو به فردا موکول نمی‌کرد، رامین باز هم به اومدنش به این نقطه شهر ادامه می‌داد.  


@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

 

( یک هفته بعد)

رویا کمی بعد از غروب آفتاب به خونه برگشت. توی حیاط زیبا رو دید که مشغول بازی با آب حوض بود. حتی توی آب ضرب می‌گرفت و نت‌های موسیقی رو با انگشت‌هاش می‌زد. همونطور که چشم‌هاش پر از شوق بود و لبخند مثل تمام این چند روزه از لبش نمی‌رفت.

- ما برگشتیم.

- اومدی..کارات زیاد بودن امروز؟

رویا بند کیفش رو به طناب گوشه حیاط گره زد. بعد پیش زیبا رفت و همزمان جواب داد: هفته دیگه یه همایش داریم برا رونمایی کتابای جدیدمون. دونفر هم  از تیممون تشریف بردن مرخصی. تو کتم نمیره چرا مدیر بهشون مرخصی داده تو این وضع؟

بعد از درآوردن کفش و جورابش، پارچه‌ی شلوارش رو بالا زد و پاهاش رو توی حوض خنک گذاشت. با حس خنکی و نرمی آب خستگیش تا حد زیادی رفع شد.

- آخیش، چه خنکه! راستی، شنبه دوروبر آموزشگاه یه کاری دارم. کلاست تموم شد یه سر میام مربیت رو ببینم.

- چرا؟ کارش داری؟

- کار خاصی که نه. همین جوری احوال پرسی. فقط همون دوسال پیش دیدمش. چون پیشرفتت زیاده می‌خوام تشکر کنم ازش. فکر کنم خوب باهات کار میکنه.

زیبا انگشت‌های خیسش رو توی هم گره زد و با لحن گله‌مندی گفت: مگه سرت شلوغ نیست؟ تشکر نمی‌خواد که. داره کارش رو انجام میده اونم. بعدشم بیشترش زحمت خودم بوده.

رویا با تعجب پرسید: چی میگی تو؟ واسه یه سلام علیک وقت دارم. 

خود زیبا هم نمی‌دونست چرا باید رابطه‌ش با رامین پنهون کنه. حرف زدن با دوست قدیمیش چه اشکالی داشت؟ مگه چند نفر توی این دنیا بودن که زیبا بتونه باهاشون وقت بگذرونه؟ تمام یک هفته گذشته براش جذاب و خاص بود. زیبا می‌تونست فرق رامین رو با پسرای آزاردهنده دیگه تشخیص بده. الان دیگه بیست و شش سالش بود. فقط چون نمی‌تونست ببینه، حق نداشت با افراد جدیدی ارتباط داشته باشه؟

زیبا تردیدش رو کنار گذاشت و بالاخره اصل حرفش رو زد: خب پس اگه میای، می‌تونی با رامین هم حرف بزنی.

رویا کامل به طرف خواهرش چرخید. اسمی که الان شنید همون اسمی بود که یه هفته پیش جو گرم شام رو سرد کرد. برای همین جدی پرسید: مگه هنوز می‌بینیش؟

- یه باشگاه تو همون خیابون هست که رامین اونجا میره. همزمان کارمون تموم میشه، پس به هم برمی‌خوریم.

- مامان اینو نفهمه بهتره.

- اون زیاد حساسه. دیگه الان بیست و شش سالمه. می‌دونم که نباید با غریبه‌ها جایی برم. نباید اعتماد کنم و سوار ماشینشون بشم. می‌دونم. برای همین فقط سر جام می‌شینم. 

رویا نگاهش رو از چهره دلگیر زیبا گرفت و به آسمون سیاه بالای سرش دوخت. کمی بعد به فکر گذشته افتاد: چیزی از اون موقعا یادته؟ من که هیچی.

زیبا اشتیاقش رو برای تعریف دوباره به دست آورد: از اون موقع دیگه صحنه‌های جدیدی رو ندیدم. فقط همه زورم رو به کار گرفتم که چهره‌ها رو فراموش نکنم.

- پس من تو تصورت همون قیافه بچگیم رو دارم؟

زیبا خندید و سر تکون داد: مامان هنوزم برام جوونه. اینکه الان نمی‌تونه زیاد روی پاهاش وایسه، نمی‌تونم تصورش کنم. همه چی هنوز مثل بچگیمه. ولی بازم، کم کم دارن محو میشن.

رویا سرش رو چرخوند و به چهره زیبا خیره شد. اگه نابیناییش به آسیب مغزی برنمی‌گشت، اگه یه آسیب سطحی روی خود چشم‌هاش بود، رویا برای هدیه کردن یکی از چشم‌هاش به خواهر کوچکترش حتی یه لحظه تردید نمی‌کرد.

با وجود سکوت رویا، زیبا ادامه داد: رامین هم برام همونه. حس می‌کنم همون قدیه، با همون چهره‌ش. برای همینه که احساس غریبی ندارم. کنارش ناراحت نیستم. کم کم بیشتر ازش یادم میاد. هنوزم همونجوری حرف می‌زنه. یه جورِ طلبکارانه، ولی بانمکه.

رویا نفسش رو فوت کرد و گفت: اگه حس خوبی بهت میده، اشکالی نداره بازم ببینیش. ولی خیلی پولدار بودنا. الان حتما بیشترم دارن. 

- اهوم، فقط دوسال پیششون بودیم ولی همون دوسال حقوق خوبی به مامان و بابا میدادن.

- یه خونه کوچیکم بهمون دادن. وقتی به اینا فکر می‌کنم، گمونم میشه اون اتفاقای آخرش رو نادیده بگیریم.

- باید یه باغبون و نگهبان جدید می‌آوردن. اونا که مجبور نبودن مثل ما منتظر بابا بمونن.

- راستی تازه یادم اومد! اون خانومه خارجی بود، نه؟

زیبا هم مثل رویا هوس کرد پاهاش رو توی حوض بذاره. بعد از حس کردن خنکی آب جواب داد: آره. یه پسر بزرگترم داشتن. تقریبا همسن تو بود فکر کنم. ولی رامین زیاد از خانواده‌ش حرف نمی‌زنه. البته کلا کم حرفه...

- دوباره اون پسره رو دیدی؟

دخترا با شنیدن صدای مادرشون به سمت در خونه چرخیدن. زیبا حرفش رو با رویا قطع کرد و سعی کرد مادرش رو قانع کنه: فقط حرف می‌زنیم. اشکالش چیه؟

مادرشون به نظر جدی می‌اومد. سعی کرد آروم باشه برای همین کمی مکث کرد. بعد از اون جلو رفت و مقابل دخترا و اون طرف حوض نشست. همونطور جدی ادامه داد: چون پسره این حرف رو نمی‌زنم. خانواده‌ش آدمای درستی نبودن.

رویا تعجب کرد: چرا؟ خوب بودن که.

- آخه شما دوتا چی می‌فهمیدین اون موقع؟ من دوسال براشون کار کردم که میدونم.

زیبا بدون تردید مقاومت کرد: باید بگی. نمی‌تونی فقط بگی خوب نبودن. بعدشم آدما تو بیست سال کلی عوض میشن. 

- میخوای همه چی رو بدونی؟ پولشون حلال نبود.

رویا با کنجکاوی پرسید: چی کار می‌کردن مگه؟

- چه می‌دونم. باباتون بیشتر خبر داشت. من که فقط تو خونه غذا درست می‌کردم و تمیزکاری می‌کردم. ولی باباتون وقتی فهمید، گفت زودتر باید از اون خونه بریم. وقتی پولشون حلال نبود، نمی‌تونستیم خودمون رو به ندونستن بزنیم.

زیبا که مشخص بود اصلا انتظار شنیدن این حقیقت رو نداشته کلافه شد. ولی هنوز هم مطمئن نبود که این حقیقت دلیل کافی برای فاصله گرفتن از رامین باشه. برای همین پای راستش رو مثل بچه‌ها توی آب تکون داد و گفت: ولی پسر که نباید به گناه پدرش بسوزه. درست نیست با آدما به خاطر نوع پیشینه‌شون ارتباط بگیریم.

مادرش محکم روی حرفش موند: بچه‌ای که سر سفره حلال بزرگ نشده فکر می‌کنی چه جوریه؟ ساده نباش زیبا، همین جوری هم پسرای سالم کم پیدا میشن. 

زیبا سرش رو بیشتر از قبل پایین گرفت و با دلخوری پاش رو توی آب تکون داد. نمی‌خواست این حرفا رو بشنوه. نمی‌خواست قبولش کنه حتی اگه حقیقت داشته باشه.
رویا هم دستی به گردنش کشید و سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود پرسید: چرا بابا، می‌خواسته از اونجا بریم؟

مادرشون نگاهش رو از چهره درهم زیبا گرفت و رو به دختر بزرگش کرد: چرا داره؟ لقمه حروم نه از گلوی اون پایین می‌رفت نه من. شما دوتا هم نمی‌شد بیشتر از اون نزدیکشون بمونین.

رویا زیر لب زمزمه کرد: بابا حتی سر اینجور چیزا هم نگرانمون بوده. 

هرسه‌ی اونا بهتر بود که انتظار کشیدن رو بس کنن. این امکان نداشت که پدرشون زنده باشه و بعد از نوزده سال برنگشته باشه. حتما بلایی سرش اومده بود. قبول این حقیقت مثل نوشیدن زهر بود. اونا حتی نمی‌دونستن بدن هرچند بی جون پدرشون تمام این مدت کجا بوده. و اصلا ممکنه که بتونن ردی ازش پیدا کنن یا نه.

- گوش کردی زیبا؟ این آدما خلافکارن. شاخ و دم که ندارن، ظاهرشون مثل بقیه‌ست. تازه اگر هم داشته باشن تو که نمی‌تونی ببینیشون. دیگه اون پسره رو نبین. دست به سرش کن اونم خسته میشه میره. کلی سفره دیگه براشون پهنه که برن سراغش. 

زیبا هیچ جوابی به مادرش نداد. بدجوری تو ذوقش خورده بود. تنها دوست بچگیش رو باید از خودش دور می‌کرد؟ پس آدمای خلافکار لایق دوست داشته شدن نیستن؟ به علاوه کی می‌دونست رامین دقیقا راه پدرش رو دنبال می‌کنه؟ اگه اشتباه می‌کردن و رامین گناهی نکرده بود، پس زدنش بی‌رحمانه نمی‌شد؟

بعد از اینکه مادرشون داخل خونه برگشت زیبا و رویا همونطور کنار حوض موندن. رویا دوباره به سرش زده بود که تحقیقات ناموفق پلیس رو پیگیری کنه. هربلایی هم که سر پدرش اومده باشه، حداقل نباید مزاری داشته باشه؟ 

زیبا که سالها پیش انتظار و امیدش رو برای برگشتن پدرش تموم کرده بود، الان فقط به رامین فکر می‌کرد. اگه رامین واقعا آدم درستی نبود، چه دلیلی داشت که وقتش رو با یه نابینا بگذرونه؟ زیبا چه جذابیتی برای یه خلافکار پولدار می‌تونست داشته باشه؟ اصلا با عقل جور درنمی‌اومد. زیبا نمی‌خواست قبولش کنه.

توی افکارش غرق بود که صدای رویا توجهش رو جلب کرد: اگه واقعا خانواده‌شون خلاف می‌کنن، مامان حق داره نگرانت بشه.

- مثلا رامین قراره چی کار کنه؟ چه آزاری بهم می‌رسونه؟ فقط می‌خوایم باهم حرف بزنیم. نمی‌فهمم کجاش اشکال داره.

- حس می‌کنم مامان همه چی رو بهمون نگفته. 

- فقط داره بهونه میاره.

- زیبا تو..

رویا رو به خواهرش چرخید و با جدیت نگاهش کرد: مطمئنی اون روز خودت از کلبه افتادی؟

زیبا که از پیش کشیدن این مسئله کلافه شده بود جواب داد: صدبار گفتم. تقصیر رامین نبود. اون هولم نداد خودم افتادم. همش یه بازی بود که منم توش بدشانسی آوردم.

- خوبه که می‌دونی بدشانسی. پس باید بیشتر مراقب خودت باشی. ریسک همکلام شدن با یه آدم ناجور رو چرا قبول می‌کنی؟

- تو و مامان حتی یه بارم ندیدینش. مسخره‌ست که اینجوری درباره‌ش حرف می‌زنین.

رویا سعی کرد آروم بمونه: پس تو فکر می‌کنی می‌شناسیش؟

- نمی‌شناسمش ولی، می‌تونم حس کنم آدم خوبیه. حداقل با من خوبه.

رویا ناخودآگاه پوزخند زد: تو که حتی نمی‌تونی ببینیش. چجوری حس خوبی بهش داری؟

زیبا از کوره در رفت و بلند شد. با حرص جواب داد: آره. تو و مامانم نمی‌تونم ببینم پس به شما هم حس بدی دارم. هیچکس  و هیچی رو نمی‌تونم ببینم پس به همشون حس بدی دارم. باید برم بمیرم؟

رویا خواست چیزی بگه ولی قبل از اون زیبا داخل خونه برگشت. قدم‌هاش اونقدر سریع و عصبی بودن که نزدیک بود روی پله‌ها تعادلش رو از دست بده.
بعد از رفتنش، رویا سرش رو روی زانوهاش گذاشت و شروع به سرزنش خودش کرد: چرا همچین چیزی گفتم؟

بعد از گفتن چنین جملاتی به خودش و بعد از چند دقیقه که آروم شد داخل خونه رفت. در اتاق زیبا بسته بود. توی پذیرایی مادرش گوشه‌ای نشسته بود و قرآن می‌خوند.
رویا بی‌سروصدا توی راهرو ایستاد و از اون فاصله به مادرش خیره شد. یاسین خوندنای مادرش اونم هر پنج شنبه، معنیش این نبود که پدرش مرده؟ مادرش واقعا چیزی می‌دونست و نمی‌گفت؟ اگه اینطوره، اصرار رویا برای فهمیدن حقیقت درسته یا نه؟ نباید فقط همینطور زندگیش رو ادامه می‌داد و بخش تلخ و پنهان گذشته‌ش رو دور می‌انداخت؟

 

 

@زری بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

 

ساعت دو و ربع بود که رامین از صبر کردن خسته شد. امروز زیبا کلاس داشت ولی چرا این همه طول کشید؟ 
دست از لگد زدن به سنگریزه‌های پیاده رو برداشت و چند قدمی به سمت آموزشگاه رفت. خوب بود که چشم‌های زیبا اون رو نمی‌دیدن وگرنه هیچ غروری براش نمی‌موند. حتی اگه می‌فهمید که رامین دقیقا چه ظاهر و شخصیتی داره، حتما فکر می‌کرد دیوونه‌ست که وقتش رو اینجوری تلف می‌کنه. 

زمان گذشت و بالاخره حرف رویا با مربی تموم شد. همراه زیبا از آموزشگاه بیرون اومد و درست همونجا نزدیک خیابون ایستاد. رامین توی فاصله چند متری، بی‌توجهی زیبا رو نگاه می‌کرد و آروم آروم ابروهاش به هم گره خوردن. ممکن نبود رامین رو یادش رفته باشه.

زیبا بدون هیچ حرفی دسته عصاش رو توی مشتش فشار می‌داد چون سنگینی نگاه رامین رو حس می‌کرد. می‌دونست که حتما منتظرش ایستاده. 

رویا وقتی چهره جدی زیبا رو دید، با کنجکاوی نگاهش رو سمت پارک کوچک کنارش چرخوند. برگ‌های زرد نیمی از زمین رو فرش کرده بودن. چند نفری روی نیمکت‌ها نشسته بودن ولی یه نفر از اونجا دقیقا به خواهرش نگاه می‌کرد. پس این شخص رامین بود؟

رویا فرصت زیادی برای برانداز کردنش نداشت چون نگاه تیز رامین بعد از خواهرش روی اون چرخید. رویا هم به آرومی سرش رو چرخوند و بدون هیچ حرفی منتظر رسیدن ماشین شد. تا لحظه‌ای که زیبا ازش پرسید: رامین رو دیدی؟

- هوم. باشگاه چی میره؟

- بوکس کار می‌کنه. یه باشگاه باید این روبه‌رو باشه.

رویا تمام خیابون رو از نظر گذروند ولی فقط یه باشگاه رو دید که اون هم تیراندازی بود نه بوکس. با این حال رویا سکوتش رو حفظ کرد. فقط نگاه سرد و جدی‌ای به رامین انداخت چون متوجه شده بود درباره کاری که به خاطرش اینجا اومده، به زیبا دروغ گفته. همونطور که مادرشون گفته بود، رامین و خانواده‌ش قابل اعتماد نیستن. این تنها دروغی بود که به زیبا گفته یا حتی بیشتر از این؟

- امروز باهاش حرف نمی‌زنی؟

- بعدا، بهش میگم که بهتره همدیگه رو نبینیم.

رویا دست آزاد خواهرش رو گرفت و به آرومی گفت: کار درستیه. اینجوری خیال همه راحت تره.

بعد از رسیدن ماشین و سوار شدن دخترا، رامین که وضعیت پیش اومده رو درک نمی‌کرد با کلافگی داخل ماشینش برگشت. از بی‌توجهی زیبا حرصش گرفته بود. نگاه مسخره اون یکی چی می‌گفت؟ خواهرش بود؟ 

به هرحال که قرار نبود انقدر بیکار باشه. امروز پدرش برمی‌گشت خونه و باهاش حرف داشت. بعد از صحبت امشب، حتی فرصت نداشت تا اینجا رانندگی کنه. اصلا قرار امروزشون فقط یه خداحافظی معمولی بود که زیبا از دستش داد.

با همین تفکراتی که توی سرش بود سمت خونه رفت و تمام مدت اون آدم بی‌لیاقت رو توی ذهنش سرزنش کرد.

برخلافِ اون، زیبا فقط منطقی به قضیه فکر می‌کرد. تا به خونه برسه فقط فکر کرد به اینکه باید با رابطه‌ش چی کار کنه. چیزی که مسلم بود اینه که باید حرف بزنن. باید برای دفاع به همدیگه فرصت بدن که خب امروز با وجود رویا این امکان فراهم نبود.

وقتی رویا در خونه رو باز کرد و داخل رفت، پشت سرش هم زیبا عصاش رو به آرومی جلوی پاش حرکت داد و جلو رفت. بلافاصه عینکش رو از چشمش درآورد و رو به خواهر بزرگش پرسید: مامان اینجا نیست؟

- نه چطور؟

- یه سوالی می‌خوام بپرسم. 

رویا کیفش رو که پر از کاغذ و پوشه کاری بود از روی شونه‌ش برداشت و با کنجکاوی گفت: بپرس.

زیبا بعد از مکث کوتاهی با تردید پرسید: رامین، چه شکلیه؟

رویا نفسش رو بی‌صدا آزاد کرد. سرش رو با تاسف به چپ و راست تکون داد ولی نتونست جوابی نده.

- قدش یکم بلنده. پوستش روشنه و ریش و سبیل نداره. موهاش مشکی بودن. بیشتر از این دقت نکردم.

زیبا فقط سر تکون داد و سعی کرد تصویر اون پسر بچه توی ذهنش رو تغییر بده. ولی رویا چیزی گفت که باعث شد دست بکشه.

- نگاه تندی داره. وقتی بهت نگاه می‌کرد بی‌ملاحظه بود. در ضمن، هیچ باشگاه بوکسی تو اون خیابون نیست.

رویا اینا رو گفت و داخل خونه رفت. ترجیح داد زیبا رو تنها بذاره چون حرف زدن باهاش هیچ نتیجه‌ای نداشت؛ حداقل نه تا وقتی که خودش نخواسته از اون پسر فاصله بگیره.

 

 

@زری بانو

  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

سالن پذیرایی خونه نسبت به چند روز قبل روشن‌تر و پرسروصداتر بود. رامین و پدرش مشغول خوردن شام بودن و فقط صدای برخورد قاشق به بشقاب،می‌تونست نسبت به سکوت کامل چند شب قبل عالی باشه.

رامین سعی داشت فکر زیبا رو از سرش بیرون بندازه. با این وجود چندان موفق نشد و حتی چشم‌هاش می‌تونستن آشفتگی ذهنش رو نشون بدن.

پدرش هرازگاهی نگاهش می‌کرد و متوجه درگیریش می‌شد. با خودش حدس می‌زد که دلیلش چیه ولی نمی‌دونست که اشتباه کرده: بسته‌ای که از روسیه اومده بود رو تحویل گرفتی؟

رامین با تعجب سرش رو به طرف پدرش چرخوند و گوشت توی دهنش رو قورت داد. پرسید: همون که از طرف ایوان بود؟

- هوم..

رامین با بی‌خیالی گفت: انداختمش دور. خوش‌حالم نکرد.

- مگه توش چی بود؟

- بازش نکردم.

پدرش دست از غذا خوردن کشید و جدی پرسید: درباره برادرت چی فکر میکنی؟

رامین پوزخند زد: ارزش فکر کردن هم نداره.

- چرا؟ 

رامین قاشق و چنگالش رو توی بشقاب رها کرد. بعد از کمی مکث گفت:  بابا، وانمود نکن چیزی نمی‌دونی. 

- اون پدرش رو دور انداخته ولی هنوزم برادرته.

- همچین برادری رو نمی‌خوام. هیچ نیازی بهش ندارم. به توجه و محبتش هیچ نیازی ندارم.

پدرش مدتی رو به چشم‌های تیره رامین خیره شد و بعد به آرومی گفت: فکر می‌کردم خبر برگشتنت خوش حالت می‌کنه.

رامین با این حرف پدرش جاخورد. برگشتن؟ پس بعد از این همه سال، اون کادو مقدمه‌ی اومدنش بود؟ چرا؟ چرا باید بهشتش رو رها می‌کرد و به جهنمش می‌اومد؟

این موضوع انقدر برای رامین باورنکردنی بود که پرسید: جدی میگی؟

پدرش لیوان آب رو تا نیمه سر کشید و جواب داد: شنیدم خیال داره برگرده. زمانش رو نمی‌دونم ولی، قراره برگرده و بمونه.

رامین با ابروهای درهم گره‌خورده ازشرپرسید: مگه هنوز باهاش ارتباط داری؟ از کجا می‌دونی؟

- شبنم باهاش در تماسه. اون بهم گفت. فکر کردم این خبر خوب رو خودم بهت بدم ولی..

رامین با کلافگی حرف پدرش رو قطع کرد: خودت چی؟ واقعا از برگشتنش خوشحالی؟ ایوان جز حرفای مسخره‌ای که تو اون کلیسا یاد گرفته دیگه چی داره که بهمون بگه؟ با چه رویی بعد هفت سال برگشته؟ اصلا قبل از اینکه بخواد واسم کادو بفرسته، می‌دونسته زنده‌ام یا نه؟ همین الان گفتی ایوان تو رو دور انداخته. خب منم همین کار رو باهاش کردم. تو نکردی؟

پدرش کاملا جدی بود: درگیری ایوان با منه، مشکلش با منه، مخالفتش با منه. اینکه من چی درباره‌ش فکر می‌کنم ربطی به تو نداره. تو برادرشی، برای ایوان همیشه برادر بودی.

رامین پوزخند زد و سری به نشونه تاسف تکون داد. پدرش همیشه با همه سختگیر بوده ولی چرا الان درباره ایوان انقدر ملاحظه‌کار شده. رامین حتی وقتی حرف زد حرصش توی صداش آشکار بود: مگه من چی‌ام؟ بدون خط قرمزام چی ازم می‌مونه؟ بابا، تو خط قرمز منی. اصلا باشه هرچی تو بگی. بعد از سی سالگیم وارد کار میشم ولی، بعد از اون می‌خوام آدمی بشم که شبیه توئه. اگه ایوان از تو بدش میاد پس از منم بدش میاد. بعد از اون، چطور هنوز مثل برادرم بمونه؟ 

پدرش فقط سکوت کرده بود و به حرفای رامین گوش می‌کرد. حرفایی که به شدت صادقانه بودن و از درون بهش حس دلگرمی و افتخار می‌دادن. از اینکه پسرش تا این حد جدیه و می‌دونه که باید با زندگیش چی کار کنه راضی بود.

با این حال رامین از سکوت پدرش اشتباه برداشت کرد. فکر کرد هنوز هم روی حرف خودش درمورد ایوان مونده. برای همین ناباورانه پرسید: نکنه تو هم، مثل مامان فکر می‌کنی؟ ایوان، ارزشش بیشتر از منه؟

ابروهای پدرش به هم گره خوردن ولی رامین قبل از دیدن اونا بلند شده بود تا سالن پذیرایی رو ترک کنه. فقط سه قدم برداشته بود که با صدای بم و جدی پدرش ایستاد.

- رامین..

سالن از صدای قدم‌های محکم یه نفر پر شد و بعد از اون، پدر رامین درست مقابلش ایستاد.

- بهت گفته بودم این مزخرفات رو از ذهنت بندازی بیرون.

رامین بدون اینکه سرش رو بالا بگیره، به نقطه‌ای از پارکت‌های کف زمین خیره شد. برای چند لحظه احساس تنهایی کرده بود. همون حس آزاردهنده‌ای که از بچگی همراهش بود.

سکوت کرد و اجازه داد که پدرش ادامه بده:  بهت گفتم، اگه قرار باشه بین تو و این دنیا یکی رو انتخاب کنم، حتی یه لحظه نباید گیج بشی. هرچیزی که تا الان ساختم و به دست آوردم، همش به خاطر اینه که تو، هرچی که خواستی داشته باشی. ارزش تو، هنوز هیچی قابل مقایسه باهاش نیست.

رامین نگاه لرزونش رو سمت چشم‌های سیاه پدرش چرخوند و سعی کرد تاسفش رو نشون بده. پدرش همیشه تنها کسی بود که از تنهایی درش می‌آورد. حتی اگه تمام دنیا رهاش کرده باشن غصه‌ای نداشت، فقط اگه می‌تونست کنار پدرش بمونه.

- معذرت می‌خوام. سر هیچی عصبی شدم.

- دقیقا، سر هیچی! بعد از این قراره کارای مهم‌تری انجام بدی. ذهنت رو با این فکرای بی‌ارزش پر نکن. هرچی که بخوای مال تو میشه. فقط باید باور داشته باشی که مال توئه.

رامین به طور ناخودآگاه ذهنش رو سمت اشتباهی سوق داد. سمتی که پدرش اصلا فکرش رو نمی‌کرد. به تدریج لبخند روی لبش نشست و به آرومی زمزمه کرد: هرچی رو که بخوام، لازم نیست براش حرص بخورم و انتظار بکشم. می‌تونم داشته باشمش..

 

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

 

رامین برای مدت طولانی بی‌ملاحظه به زیبا خیره شده بود. هیچ حرفی نمی‌زد ولی می‌دونست که زیبا متوجهش شده. شاید منتظر شنیدن توضیح بود. حتی شاید عذرخواهی بابت اون بی‌توجهی‌ که بهش شده بود. هرچی که بود، رامین حس می‌کرد که تشنه شنیدن یه حرفیه. سکوتشون انقدر طولانی شد که از یه جایی به بعد مهم نبود چی باشه، فقط زیبا باید یه حرفی می‌زد: پدرت در اصل چی کار می‌کنه؟

سوال ناگهانی زیبا رامین رو شوکه کرد. نگاه تیز اون دختر رو توی روز قبل به یاد آورد و باعث شد ابروهاش توی هم برن. پس زیبا حقیقت رو فهمیده بود. هرچند که حدس زدنش سخت نبود. 

- اینجوری که تو پرسیدی، انگار از قبل جواب رو می‌دونی.

زیبا با جدیت ولی آروم گفت: تو هم می‌دونستی که می‌فهمم. من اون موقع بچه بودم و نمی‌دونستم ولی خانواده‌م خبر داشتن. قبلا انتظار نداشتم همچین چیزی رو درباره خانواده‌ت بهم بگی. ولی الان که پرسیدم، انتظار دارم جواب بدی.

رامین دستی به گردنش کشید. نمی‌تونست کلافگیش رو انکار کنه و با همون کلافگی گفت: خب که چی؟ الان که فهمیدی پدرم چی کار می‌کنه، رفتارت عوض میشه؟

زیبا بدون مکث جواب داد: آره. باید بیشتر از قبل احتیاط کنم.

رامین پوزخند زد: منظورت این نیست که از زندگیت برم بیرون؟

- من برات چه نفعی دارم؟

رامین گیج شده بود: چی داری میگی؟!

- هیچ موقعیت خوبی ندارم. تو حتی بیشتر از من و خانواده‌م پولداری. حتی پولی ندارم که دنبالش باشی. یه نابینای دردسر سازم. به اندازه خیلی از دخترا جذابیتی ندارم. بهت بدی نکردم که دنبال انتقام باشی. فقط یه دختر بچه تو خاطرات بیست سال پیشتم، نه؟ چیزی نیست که به خاطرش آزارم بدی، نه؟

رامین تقریبا یخ زده بود. حرفای زیبا تا مغز استخونش نفوذ می‌کردن. این حرفا براش عجیب بودن. حتی لحن زیبا، چطور می‌تونست انقدر جدی و دور از ترس باشه؟ از این عجیب‌تر، وقتی این دختر جذابیتی به اندازه خیلی از دخترا نداره، پس چرا رامین مدام برای دیدنش به اینجا میاد؟ دوسال دوستی اونا مگه تا چه حد می‌تونست بینشون جاذبه بسازه؟

- بقیه میگن، ممکنه بهم آسیب بزنی. عاقلانه‌ست که بگم دیگه سراغم نیا. ولی این رابطه‌ی دوستانه‌ی ما، دو طرفه‌ست مگه، نه؟ تو هم به اندازه من، از مرور خاطرات بچگیمون خوشت میاد، نه؟

رامین بالاخره نفس حبس شده‌ش رو رها کرد و نگاهش رو از چشم‌های زیبا گرفت. هنوز نمی‌دونست که حرفای زیبا باعث ناراحتیش شدن یا نه. نمی‌دونست به غرورش ضربه خورده یا نه.

اون توی تفکراتش غرق بود و زیبا همچنان مثل موج طوفانی به صخره‌ش می‌کوبید: چیزی دارم که به خاطرش، بهم آسیب بزنی؟

رامین به حال و روز خودش پوزخند زد. چیزی نمونده بود که اشک‌هاش سرازیر بشن. این حرفای عجیب رو از هیچکس نشنیده بود. زیبا تا چه حد می‌تونست با دنیایی که رامین داره فرق داشته باشه؟ 

در مقابل انتظار صبورانه زیبا، فقط تونست لبخند بزنه و با صدای آرومی جواب بده: هیچی نیست. درمقایسه با بقیه، تقریبا هیچ جذابیتی نداری.

زیبا درحالی که یه جنگ درونی با خودش داشت رو به رامین سرتکون داد: همین بیست دقیقه حرف زدن، بهمون آسیب می‌زنه؟

- خودم رو نمی‌دونم ولی به تو نه. جدی میگم، هیچی نداری که حریصم کنه.

این هیچی نداشتن برای رامین، زیبا رو ناراحت کرده بود. قلبش رو عمیقا به درد می‌آورد ولی چیزی بود که خودش هم می‌دونست. از اولش هم می‌دونست که چیزی برای تسلیم کردن به رامین نداره. شاید چون این رو باور داشت کمتر شوکه شد.

رامین واقعا بی‌ملاحظه بود. توی حرفاش بیش از حد صادق بود. این صداقت زیبا رو دلگیر می‌کرد ولی چرا به محض فهمیدن دروغش درمورد باشگاه بیشتر ناراحت شد؟

زیبا نفس عمیقی کشید و جدی گفت: اونقدر، رابطه ما حساس نیست که به خاطرش دروغ بگی. می‌دونم که باشگاه بوکسی اینجا نیست. دلیل اومدنت به این خیابون رو نمی‌دونم. اگه نمی‌خوای بگی نگو. هرچی رو که دوست نداری بگی نگو. فقط دروغ نگو.

رامین خنده‌ش گرفت. درحالی که از هجوم اون همه حرف عجیب جاخورده بود سعی کرد قبولشون کنه: غرور خودت رو خرد می‌کنی، که من رو نگه داری؟

زیبا انگار که سالهاست شخصیت رامین رو می‌شناسه لبخند محوی زد و جواب داد: برای تو، تلاش کردن واسه نگه داشتن دوستی شکستن غروره ولی برای من نیست. اگه به خاطر کارای پدرت تو رو پس بزنم، اونوقت غرورم خرد شده.

رامین که کم کم داشت از این وضع خوشش می‌اومد ادامه داد: اصلا میشه بهش گفت دوستی؟ می‌دونی دخترا و پسرای دیگه وقتی دوست میشن چی کار می‌کنن؟ 

- نمی‌دونم. به اندازه تو که بیست سال بیشتر از من آدما رو دیدی روابط رو نمی‌شناسم. ولی، چرا باید سعی کنیم مثل بقیه باشیم؟

- من هیچ وقت نخواستم شبیه بقیه باشم. بیشتر دوست دارم ببرمشون زیر سوال. واسه همین بیشتر وقتا تنهام. تو هم بالاخره یه روز بهم میگی گم شم. تحمل حرفام از توان آدمی مثل تو خارجه.

زیبا بی‌صدا خندید: پس قراره اینجوری اذیتم کنی؟

رامین سریعا گارد گرفت چون نمی‌خواست همه چی رو خراب کنه: نه بابا! فکر می‌کنی عقده دارم؟! بقیه تو اولویتمن. نمی‌تونی حدس بزنی چند تا آدم رو اعصاب دوروبرم می‌چرخن.

- هر چی که باشه، بعید می‌دونم تحملش سخت باشه.

رامین آرنج هر دودستش رو روی زانوش گذاشت و به جلو خم شد. پوزخندی زد و مفتخر از خوندن ذهن زیبا گفت: داری به این فکر می‌کنی که منو عوض کنی؟ 

- نمی‌دونم. شاید آخرش کسی که عوض میشه من باشم.

- عوض نشو. همینی که هستی خوبه.

زیبا انگار که یه شعله گرم وسط کولاک سرما پیدا کرده باشه دلگرم شد. بعد از اون رامین ادامه داد: هرچی تو دلت بود گفتی. پس منم میگم. 

زیبا انقدر هیجان زده بود که صورتش گل انداخته شد. در حالی خودش اصلا نمی‌دونست. و رامین از دیدن اون گونه‌های سرخ‌شده لذت برد و گفت: چون جذاب نیستی میام اینجا. از اینکه جذب کسی بشم بدم میاد. اینجوری خیالم راحته. دوست دارم همینی که هستم بمونم. تو هم قرار نیست به خاطر من عوض بشی. هیچ نگرانی با هم نداریم. به خاطر همینه که اینجام.

زیبا انگار که عمیقا حرف رامین رو درک کرده باشه به آرومی سرتکون داد و تاییدش کرد. شفاف کردن رابطه‌شون، اون هم اینطور ناگهانی خوب بود یا نه؟

هر چی که بود الان هردوی اونا احساس راحتی داشتن. چیزی برای ترسیدن زیبا و درگیری رامین وجود نداشت. اونا آدمای بالغی بودن که می‌تونستن رابطه خوبی با هم داشته باشن. هیچکس نمی‌تونست قضاوتشون کنه و با حدس و گمان اونا رو به شک بندازه.

اون روز زیبا وقتی از رامین جدا شد، از راننده خواست که در آینده نیم ساعت دیرتر دنبالش بیاد. سه روز در هفته اگه می‌تونست بیشتر با رامین باشه، بهتر نبود تا اینکه تنها توی خونه باشه؟

حتی وقتی سر شام رویا و مادرش درباره امروز پرسیدن، گفت که دیگه قرار نیست رامین رو ببینه و اون هم به خاطر شکسته شدن غرورش ازش فاصله گرفته. این دروغ بیش از حد واقعی به نظر می‌رسید چون رویا و مادرش فکر می‌کردن که رامین دقیقا همچین آدمیه. ولی فرد مهم‌تری که اونا نمی‌شناختنش زیبا بود. هنوز با حدس و گمان بقیه قانع نشده بود و عمیقا دوست داشت که با رامین وقت بگذرونه. کی می‌تونست بگه داره جرم می‌کنه یا گناهکاره؟ مگه چندتا دلخوشی توی این دنیا برای زیبا وجود داشت؟

 

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

 

(یک ماه بعد)

آسمون ظهر به خاطر ابرهای سیاه تیره شده و هوای آبان ماه رو به سردی می‌رفت. عجیب بود ولی رامین این موقع از روز توی پارک مشغول دویدن بود. فضای نه چندان بزرگش رو بارها دور می‌زد و هر بار که به راسش می‌رسید خروجی آموزشگاه رو چک می‌کرد. 
مدتی می‌شد که دوباره سمت ورزش رفته. حداقل بهتر از بیکاری بود؛ بهتر از انتظار کشیدن برای روزی که سی سالش بشه و پدرش اون رو تو جلسات مهمشون شرکت بده.

رامین تیپ اسپرت برای راحت ورزش کردن داشت.  توی دستش یه بطری آب بود که  تقریبا نیمی از اون خالی شده. مسخره بود که سه روز در هفته مسافت زیادی رو برای ورزش کردن به اینجا بیاد. ولی اگه این کار رو می‌کرد حداقل یه بهونه داشت. بهونه‌ای که با وجود علاقه‌ش به زیبا اصلا لازم نبود.

همین که زیبا از آموزشگاه بیرون اومد و با قدم‌های آهسته به نیمکت همیشگیش نزدیک شد، رامین هم دست از دویدن برداشت و درحالی که نفس نفس می‌زد خودش رو روی نیمکت مقابل پرت کرد.

زیبا خیلی راحت حضورش رو حس کرد و پرسید: بازم می‌دوییدی؟

- آره..

زیبا لبخند کمرنگی روی لبش نشوند و از توی کیفش یه بطری کوچیک بیرون آورد. درحالی که به سمت رامین گرفته بودش پرسید:  بهارنارنج دوست داری؟

رامین بدون تردید بطری رو از دست زیبا گرفت. نگاهی به محتویاتش کرد و پرسید: مال منه؟

- آره. مامانم زیاد درست می‌کنه. ببین خوشت میاد؟

رامین به محض چشیدن اون طعم شیرین چشم‌هاش رو بست و تا جایی که می‌تونست یه نفس از شربت نوشید. بعد از اون نفس حبس شده‌ش رو آزاد کرد و با لذت گفت: خوشمزه‌س!

- هوم، خیلی.

رامین دست‌هاش رو دو طرف پشتی نیمکت انداخت و به آسمون ابری بالای سرش خیره شد. کمی بعد با اوقات تلخی گفت: ولی بازم، کامم انقدر تلخه که با این چیزا شیرین نمیشه.

زیبا که سوز هوا رو حس کرد، شال آبی رنگ دور گردنش رو محکم کرد و پرسید: چرا؟ چی شده مگه؟

- نمی‌دونستم قضیه ایوان انقدر جدیه. داره واسه برگشتنش با شبنم هماهنگ می‌کنه.

- خب، واقعا دوست نداری بیاد؟

رامین قاطعانه جواب داد: اصلا!

- ولی، اگه برگرده فکر کنم خوشحال‌تر بشی.

رامین پوزخندی زد و نگاهش رو از چهره زیبا برگردوند: دیگه هیچی از طرف اون خوش‌حالم نمی‌کنه. 

- گفتی می‌خواد برگرده خونه؟

- آره. از وقتی این قضیه رو فهمیدم اعصابم خرد شده. جوری که هفت سال پیش همه چی رو ول کرد و رفت دنبال خوشی خودش، جوری که تو این هفت سال گم و گور شده و هیچ خبری هم ازش نبود، اصلا فکر نمی‌کردم یه روز برگرده.

- حتما دلش برات تنگ شده. برای همینم کادو تولد فرستاده.

- دلش تنگ بشه؟ آخرین بار که می‌گفت همه چیز این شهر حالش رو به هم می‌زنه.

زیبا حرف‌هایی که رامین درمورد برادرش گفته رو به خوبی به یاد داشت: ولی خواسته بود تو رو با خودش ببره. فکر کنم بعد از فوت مادرت، ایوان بیشتر از همه تو رو دوست داشته.

رامین دست‌هاش رو توی جیب ژاکتش فرو برد و به نشونه تاسف سر تکون داد. هرچند که زیبا نمی‌تونست ببینه. چشم‌هاش رو چند لحظه‌ای بست و رو به زیبا گفت: چیزی که اون دوست داره، تظاهر به خوب بودنه. همیشه تو کل زندگیش فداکاری خودش رو به رخ کشیده. برای همین هیچ جایی با اون نمی‌تونستم برم. متنفرم که با کسی مقایسه بشم. ایوان این احساس من رو می‌دونست، ولی  براش هیچ اهمیتی نداشت.

- خب، اگه دوباره تو یه خونه باشین، باهاش دعوات میشه؟

-  اگه ایوان برگرده تو خونه‌ای که من و بابام توش زندگی می‌کنیم، تبدیل به تنها آدم اونجا میشه. من حتی نمی‌خوام ببینمش چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم یا درگیر بشم.

- آخه اینجوری، خودت اذیت میشی. نمی‌تونی که مدام ازش فرار کنی.

- بی‌خیالش. حرف زدن درباره‌ش هم آزاردهنده‌ست. 

زیبا خواست چیزی بگه ولی با احساس قطره بارونی که روی پیشونیش نشست، سرش رو بالا گرفت و میزبان بقیه قطرات بارون شد. توی چند ثانیه بارون گرفت و هرچند که دور از انتظار نبود اما همه رو خوش‌حال کرد.

زیبا عینکش رو از چشم برداشت و همونطور که پلک‌هاش رو بسته نگه داشته بود، سرش رو روبه آسمون گرفت. همزمان بوی خاک خیس خورده و صدای برخورد بارون به برگ‌های خشکیده رو حس کرد.  رقص دنیای اطرافش با بارش بارون رو کاملا ماهرانه می‌شنید.

طرف مقابلش، رامین توجه چندانی به بارون نداشت. صحنه زیبا‌تری رو برای خیره شدن داشت. نگاهش از صورت زیبا پایین‌تر اومد و به دستش رسید. رامین از خودش پرسید، دستی که زیبا برای لمس بارون رو به آسمون نگه داشته، می‌تونه به اندازه حرف‌هاش گرمی ببخشه؟ اگه رامین بتونه، اگه اجازه این رو داشته باشه که دست‌هاش رو بگیره، چه حسی ممکنه پیدا کنه؟ چرا فقط با نگاه کردن به چهره زیبا وقتی که می‌خندید، انگار تمام زیبایی‌های دنیا رو جلوی چشم‌هاش می‌بینه؟ 

مدتی طول کشید تا رامین از افکار شیرینش بیرون بیاد. بالاخره متوجه آسیبی که ممکن بود به زیبا برسه شد و جدی گفت: سرده، بلند شو. می‌برمت زیر سایه‌بونی.. چیزی.

زیبا سرش رو به چپ و راست تکون داد و با صدایی که رگه‌هایی از جنس اشتیاق داشت گفت: لازم نیست. من که نمی‌تونم قطره‌های بارون رو ببینم. وقتی اینجوری لمسش کنم، قشنگیش رو حس می‌کنم. 

عجیب نبود که رامین هیچ صدایی جز برخورد قطره‌های آب به برگ‌ها رو نمی‌شنید. و هیچ چیزی به جز دختری که روبه‌روش نشسته رو نمی‌دید. این یه نقطه روشن تو دنیای خاکستریش بود. زیبا دقیقا برای رامین کی بود؟ فقط یه دوست قدیمی؟
اشتیاقی که تمام سلول‌های بدنش رو به وجد می‌آورد از کجا بود؟ قرار بود این جاذبه، رامین رو به کجا بکشونه؟ 

انگار که یه جسم دردآلود مقابلش لبخند می‌زنه، رامین علاقه زیادی به در آغوش گرفتنش داشت. کاش با تمام قدرتی که در آینده قراره به دست بیاره، بتونه چشم‌های زیبا رو بهش برگردونه.  دوست داشت که یه روز زیبا ظاهرش رو ببینه و اونوقت به واسطه توجه زیبا، رامین می‌تونست از خودش رضایت داشته باشه.

به خودش که اومد بارون شدید‌تر شده بود ولی زیبا اصلا نگران مریض شدنش نبود و برخلاف بقیه که سریعا دنبال سقفی برای پناه گرفتن بودن، همونطور روی نیمکت نشسته و آغوشش رو برای بغل کردن قطره‌های بارون باز کرده بود.
 رامین بی‌معطلی ژاکتش رو از تنش بیرون آورد و یه قدم جلو رفت. بدون هیچ فکری ژاکت سیاهش رو روی سر زیبا انداخت و جدی گفت: بسه دیگه. 

زیبا که اصرار رامین رو دید از روی نیمکت بلند شد.  اما صدای متعجب رامین رو شنید که انگار گیج شده بود: چجوری...

رامین دستش رو که تا نیمه برای گرفتن دست زیبا جلو برده بود متوقف کرد. انگار که ترسیده باشه یه جسم شیشه‌ای از فشار دست‌هاش بشکنه. اگه زیبا می‌تونست صورتش رو ببینه، اون واقعا شبیه‌ احمق‌ها شده بود.

زیبا که مکث رامین رو دید، لبخند محوی زد و گفت: فکر می‌کنی تا الان چجوری زندگی کردم؟ جلو بیفت، من صدات رو دنبال می‌کنم.

رامین سری به نشونه تاسف تکون داد و سمت ردیف مغازه‌ها قدم برداشت. همونطور که عقب عقب می‌رفت، همزمان هرچیزی که به ذهنش می‌رسید می‌گفت: بیا بیا، مستقیم بیا. 

زیبا نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره. با یه دست ژاکت روی سرش رو نگه داشته و با دست دیگه، عصاش رو جلوی پاش حرکت می‌داد.

رامین احساس کرد که زیبا داره مسخره‌ش می‌کنه برای همین اعتراض کرد: نمیشه تندتر بیای؟ عین گربه دارم آبکشی میشم.

- من که نخواستم ژاکت خودت رو بهم بدی.

- اینم که جای تشکر کردنته. 

با رسیدنشون به اولین مغازه، رامین دوطرف ژاکتش رو که روی سر زیبا بود گرفت و به آرومی زیبا رو یه قدم به سمت راستش برد. بعد از مرتب کردن ژاکت و پوشوندن بیشتر صورت زیبا، کنارش زیر سایه‌بون ایستاد و دست‌های یخ زده خودش رو توی جیب شلوارش برد.  قلبش با اشتیاق می‌تپید اما رامین به هرقیمتی می‌خواست حواس خودش رو از این حقیقت پرت کنه: چه ترافیکی هم شد!

زیبا همونطور سکوتش رو نگه داشت و زیر اون ژاکت گرم، عطر دوست‌داشتنیش رو نفس کشید. 


 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

 

اگه این روال ادامه پیدا می‌کرد، همون چیزی می‌شد که رویا تمام این سال‌ها می‌خواست. اگه خبر ناامیدکننده‌ای نمی‌شنید و فقط کنار مادر و خواهرش یه زندگی آروم داشت خیلی خوب می‌شد. حداقل رویا بهش قانع بود.
با این حال توی یکی از همون روزهایی که به نظر عادی می‌اومد، زمانی که بارون شدت گرفت و رویا با قدم‌های سریعی خودش رو به خونه رسوند، همزمان یه ماشین جلوی خونه ایستاد. مردی از اون پیاده شد و قبل از اینکه زیر بارون خیس بشه خودش رو به سایه‌بون جلوی در رسوند. 

- ببخشید، منزل خانوم ذکیه روستا همین‌جاست؟

رویا کلیدش رو توی جیبش برگردوند و جواب داد: بله مادرم هستن.

- ستوان یوسفی هستم.

رویا بعد از دیدن کارت اون مامور، از هویتش مطمئن شد و با تعجب پرسید: مشکلی هست؟! کسی از مادرم شکایت کرده؟!

- نخیر مسئله درمورد پدرتونه. راستش حدودا یک ماه پیش یه نفر رو پیدا کردیم که هویت آقای مهدی روستا رو داره.

رویا برای چند لحظه سست شدن پاهاش و یخ زدن دست‌هاش رو حس کرد. بعد از این همه سال، بالاخره این یه خبر از طرف پدرش بود؟ یه خبر به تلخی زهر؟

- باید بیاید اداره تا درمورد پرونده پدرتون که از نوزده سال پیش باز مونده صحبت کنیم. مادرتون...

- خودم.. می‌تونم بیام.

ستوان بعد از مکث کوتاهی سرش رو به نشونه تایید تکون داد. رویا برای رفتن به اداره پلیس سوار اون ماشین شد و همونطور که نگاه گرفته‌ش رو به قطره‌های روی شیشه دوخته بود، به پدرش فکر کرد. می‌دونست که پدرش اونا رو ترک نکرده. ولی ای کاش اینطور بود. اونوقت حداقل زنده بود. هرجای این دنیا هم که زندگی می‌کرد، ای کاش فقط زنده بود تا بتونه فرصتی برای دیدنش داشته باشه. بعد از اینهمه سال، امروز بالاخره با چیزی که ازش می‌ترسید رو به رو می‌شد.

توی اداره پلیس، ستوان برای آوردن پرونده بیرون رفته بود. رویا تمام اون چند دقیقه به لیوان آب توی دستش خیره بود و در اصل، خودش رو برای شنیدن هر چیزی آماده می‌کرد. مگه غیر از این بود که همیشه می‌خواست بفهمه چه بلایی سر پدرش اومده؟ پس چرا الان انقدر ترسیده بود؟

با برگشتن ستوان، رویا نگاهش رو بالا آورد و به مقابلش دوخت. ستوان روی صندلی اون سمت میز نشست و پرونده رو باز کرد.

- مجددا تسلیت میگم بهتون. راستش هفته پیش جواب آزمایش دی ان ای اومد ولی پیدا کردن آدرس جدید شما زمان برد. اطلاعات پرونده هم خیلی قدیمی بودن و اگه مادرتون اینجا حضور داشتن بهتر می‌شد.

- مادرم یکم کسالت دارن. من هم می‌خواستم همه چی رو بدونم. لطفا، اگه ممکنه همه چی رو بهم بگین.

ستوان نفس عمیقی کشید و چون نمی‌تونست این درخواست صادقانه رو رد کنه، شروع به تعریف هرچیزی که درمورد پرونده می‌دونست کرد:

- یک ماه پیش توی جریان ساخت و ساز یه کارخونه متروکه نزدیک شهر ری، کارگرا جسد یه نفر رو زیر خاک پیدا کردن. ما به محض تحویل جسد آزمایش‌های لازم رو انجام دادیم تا هویت ایشون و زمان تقریبی مرگشون رو پیدا کنیم. تا یک هفته پیش که نتیجه آزمایش رو دریافت کردیم، توی پرونده‌های مفقودی دنبال اسم ایشون گشتیم. زمان مرگ تقریبا همون زمانیه که مادرتون گزارش ناپدید شدن همسرش رو داده. اون زمان به خاطر نبودن هیچ مدرک و سرنخی، پرونده باز موند و حقیقت مرگ پدرتون آشکار نشد؛ البته، متاسفانه باید بگم قتل چون احتمال زیادی هست که ایشون به قتل رسیده باشن.

دست‌های رویا همونطور که روی زانوهاش بودن مشت شد. فقط شنیدن اینکه پدرش به دست یه آدم کشته شده، بیشتر از قبل عصبیش می‌کرد: قتل بوده؟

ستوان عکسی رو از پرونده برداشت و جلوی رویا گذاشت.

- یه شکستگی نسبتا بزرگ پشت سر مقتول هست که دلیل محکمی برای فرضیه قتله. همینطور از جهتی که شکستگی ایجاد شده، میشه گفت قاتل چپ دسته و احتمالا قد کوتاه‌تری از پدرتون داشته. درمورد افرادی که نوزده سال پیش به کارخونه رفت و آمد داشتن تحقیق کردیم. الان کارخونه متعلق به یه نفر دیگه‌ست ولی نوزده سال پیش، مال آقای مهرانفر بوده. احتمالا بشناسینشون چون آدرسشون، همون آدرسیه که مادرتون از محل زندگی خودش توی پرونده نوشته بود.

رویا ابروهاش رو به هم گره زد و گفت: اون موقع نگهبان خونه‌شون بودیم. پدر و مادرم برای همین شخص کار می‌کردن. یعنی این اتفاق، قتل پدرم توی کارخونه مهرانفر بوده؟ 

 - بله. برای همین احضارشون کردیم که برای توضیح دادن حاضر بشن. عجیبه که همچین اتفاقی تو یه کارخونه در حال فعالیت افتاده ولی این همه سال کسی ازش خبردار نشده. نمی‌دونیم که رئیسش هم بی‌خبر بوده یانه.

مهرانفر، با تکرار این اسم فکرهای زیادی به ذهن رویا هجوم می‌آورد. واکنش پر از احتیاط مادرش به رامین، به خاطر این نبود؟ مادرش واقعا چیزی درمورد نقش مهرانفر تو جریان ناپدید شدن پدرش نمی‌دونست؟ پس همین بود. برای همین سعی کرد زیبا رو از رامین دور کنه.

- اطلاعاتی که داریم همین‌هاست. فعلا منتظریم که توضیحات آقای مهرانفر و کارگران سابق کارخونه رو بشنویم. 

رویا نفس عمیقی کشید و به چهره ستوان نگاه کرد. کمی بعد باصدای گرفته‌ای پرسید: می‌تونم، پدرم رو ببینم؟

ستوان بعد از مکث کوتاهی بریده بریده گفت: خب.. می‌دونید که.. بعد از بیست سال..

- بله، می‌دونم. می‌خوام ببینمش.

چقدر حیف بود. رویا تمام این سال‌ها با تلقین به خودش که پدرش حداقل زنده‌ست، امید داشت که دوباره بتونه چهره‌ش رو ببینه. جدا از هر اتفاقی که باعث دوری اونا شده، حداقل امید داشت که بتونه بغلش کنه. 

توی اداره پزشکی قانونی، وقتی مامور کشوی بزرگی رو بیرون کشید و کیسه‌ای که حامل استخون‌های یه پدر مرده بود رو به نمایش گذاشت، رویا می‌دونست تمام چیزی که از پدرش مونده همینه. نه چشم‌هایی برای خیره شدن بهش، نه گرمایی که بتونه حسش کنه، نه صدایی که بتونه بشنوه. دیگه همه‌ی امیدش، دود شده و از بین رفته بود.

وقتی دست‌های سرد و لرزونش رو به آرومی روی کیسه نسبتا ضخیم کشید و تکه‌های استخوان رو حس کرد، دیگه نتونست روی پاهاش بایسته. درنهایت زانو زد و پیشونیش رو روی جنازه پدرش گذاشت. دونه‌های درشت اشک پشت سر هم از مژه‌های سیاهش روی کیسه مشکی رنگ افتادن تا برای همیشه داغدارش کنن. همچین داغ بزرگی، چطور ممکن بود که آروم بگیره؟ به تقاص چه گناهی پدرش رو کشته بودن؟ تمام این سال‌ها که با تلخی انتظار می‌کشید، پنهون کننده‌های حقیقت چه وضعی داشتن؟ حتی یکم، یکم عذاب وجدان نداشتن؟

چند لحظه‌ای که گذشت و رویا به نظر آروم‌‌تر می‌اومد، ستوان چند قدمی جلو رفت و رو بهش گفت: چیزی هست که باید هویتش معلوم بشه.

رویا قبل از بلند شدن اشک‌های روی صورتش رو پاک کرد. دوباره روی پاهای کم جونش ایستاد و رو به ستوان چرخید. 

- همراه مقتول، فقط چند تکه از لباسشون و این دستبند پیدا شده که انگار، توی مشت گرفته بودن.

رویا دستبندی که داخل یه کیسه کوچیک پلاستیکی بود از دست ستوان گرفت. نگاهی به ظاهرش انداخت ولی اصلا براش آشنا نبود.

ستوان ادامه داد: مطمئن نیستیم که این دستبند مال قاتل یا شخصیه که لحظه‌های آخر پیششون بوده. شاید هم، مال خودشون بوده.

رویا به آرومی سرتکون داد و با صدای گرفته‌ای گفت: شاید مادرم بشناستش. اگه اینطور نبود، برای تحقیقات برش می‌گردونم.

اون دستبند، یه چیز عادی نبود. به نظر می‌رسید سنگ‌هایی از جنس کهربا و زنجیری از جنس نقره داشته باشه. پدرش، ممکن نبوده که بتونه همچین چیزی رو خریداری کنه. ولی باز هم رویا باید درمورد این از مادرش می‌پرسید. و شاید، این چیزی بود که از طرف قاتل به جا مونده. و رویا، حس می‌کرد به هر قیمتی که شده باید با این دستبند قاتل واقعی رو پیدا کنه. شاید، شاید با گرفتن انتقام پدرش بتونه ذره‌ای از عذاب خودش و خانواده‌ش کم کنه، شاید...

 

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

رویا تمام مسیر رو پیاده رفت. تا زمانی که به خونه رسید و سنگینیِ   باری که همیشه به دوشش بود رو برای هزارمین بار حس کرد. 
می‌دونست که مادر و خواهرش آمادگی شنیدن هرخبری رو درباره پدرش دارن. پس نباید گفتنش زیاد سخت باشه، حداقل نه به اندازه شنیدنش. 

تمام لباس‌هاش زیر بارون خیس شده بودن. نزدیک غروب بود که در خونه رو باز کرد و جسم خسته‌ش رو به داخل کشوند. مادرش مثل  همیشه تنها کسی بود که به استقبالش اومد. و صدای پیانو که آرامش‌بخش خونه بود. 

توی راهرو، مادرش به محض اینکه متوجهش شد جا خورد: خاک به سرم چه وضعی شدی! بدو برو تو حموم لباسا رو عوض کن  تا برات بیارم. چرا تاکسی نگرفتی؟!

رویا بدون هیچ حرفی داخل حمام رفت و در رو پشت سرش بست.  درست مقابلش، آینه‌ای بود که چهره سردش رو نشون می‌داد. به صورت خودش توی آینه خیره شد. چشم‌هاش به  آرومی از اشک خیس شدن و رویا، سرریز شدن گرمایی رو روی پوست  صورت یخ‌زده‌ش حس کرد.  همزمان صدایی که متعلق به گذشته بود توی گوشش زمزمه شد:

" - الان که حسابی بزرگ شدی، بیشتر شبیه باباتی."

رویا با درموندگی اجازه داد که اشک‌هاش دوباره سرازیر بشن. کمی بعد، گذشته تلخش جلوی چشم‌هاش ردیف شد:

" - مامان، نمی‌تونم بخوابم. می‌ترسم. " 

روزهای ابتدایی نابینا شدن خواهر هفت ساله‌ش، حتی جای خالی پدرش رو عمیق‌تر نشون می‌داد. زیبا ترسیده‌ترین آدم دنیا بود وقتی که سراغ پدرش رو از مادرش می‌گرفت.

" - گریه نکن مامان جان، حتی اگه بابات برنگرده، من که پیش  جفتتون هستم، باشه؟"

رویا دست‌های سردش رو به صورتش کشید و گریه رو تموم کرد. با شنیدن  صدای مادرش که براش لباس آورده بود، در رو باز کرد و لباس‌ها رو از  دستش گرفت. بدون اینکه صورت ناامیدش رو نشونش بده.
بعد از یه دوش آب گرم و پوشیدن لباس‌هاش، وقتی از حمام بیرون اومد  مستقیما سمت اتاق زیبا رفت. بین راه هم صدای مادرش رو از توی پذیرایی شنید: رویا بیا بشین پهلوی بخاری، سرما نخوری یه وقت.

رویا درجواب مادرش که توی پذیرایی مشغول خیاطی بود، سر تکون  داد و ضربه آرومی به در اتاق زد.

-  زیبا، میای بیرون چند لحظه؟ 

- الان میام.

رویا کنار مادرش رفت و نشست. دستش رو روی دستش گذاشت و با این  کار ازش خواست که کار با چرخ خیاطی رو تموم کنه. 

مادرش به صورتش نگاه کرد و متوجه حال نامساعدش شد. با نگرانی ازش پرسید: چی شده مامان جان؟ مریض شدی؟ 

رویا سرش رو به چپ و راست تکون داد و آروم گفت : نه خوبم. بذار زیبا هم بیاد.

-  چیه؟ باز غذا گرفتی؟ 

زیبا کنار ورودی بود که این سوال رو پرسید. موهاش رو به تازگی کوتاه  کرده و به زیبایی ظاهرش اضافه شده بود. 

- بیا جلو، بشین اینجا.

زیبا قدم‌های کوتاه و محتاطانه‌ای برداشت و زمانی که کنار مادرش رسید، اون دستش رو گرفت تا کنارش بشینه. رویا نگاهی به چهره منتظر مادرش و چشم‌های بی‌سوی خواهرش انداخت. بعد نفس عمیقی کشید و جرعت حرف زدن پیدا کرد: یکم پیش  اداره پلیس بودم. 

واکنش مادرش تعجب بیشترش رو نشون می‌داد: پلیس واسه چی؟!

زیبا هم با کنجکاوی پرسید: ازت شکایت کردن یا تو شکایت کردی؟!

رویا سرش رو به چپ و راست تکون داد: اینجوری نبود. درمورد باباست. 

زبون زیبا چند لحظه‌ای بند اومد. بعد از سکوت کوتاهی، چشم‌های  مادرش به آرومی خیس شدن و زمزمه‌وار از رویا پرسید: پیداش کردن؟

_ آره. باید، برای مراسم خاکسپاری آماده‌شیم.

زیبا دهنش رو باز کرد که چیزی بگه. ولی بغض راه نفسش رو بسته بود.  اون هم مثل رویا، می‌دونست که ممکنه همچین اتفاقی افتاده باشه. ولی چرا انگار اولین باره که چنین فکری به ذهنش خطور کرده، تحمل 
شنیدنش انقدر عذاب‌آور بود؟ 

مادرش همزمان با اشک‌هایی که روی صورتش سرریز می‌شدن دست دخترانش رو گرفت. به گرمی فشرد و سعی کرد که خودش رو آروم نگه  داره. 

- بالاخره یه خبری رسید. قبل از این هم می‌دونستیم. دیگه، غصه نخورین  باشه؟

-  رویا..

زیبا با بغض ادامه داد: کجا بوده؟ این همه سال، کجا بوده؟ 

رویا لب‌های خشکش رو با زبون‌تر کرد و گفت: تو یه کارخونه متروکه پیداش کردن. مامورا دارن تحقیق می‌کنن ولی.. احتمالا یه درگیری بوده، همون  نوزده سال پیش. قرار شد مامورا هروقت چیزی فهمیدن خبر بدن. 

ابروهای زیبا به هم گره خوردن: یه نفر کشتتش؟!

رویا ترجیح داد الان اسمی از مهرانفر نیاره. بهتر بود ذهن خواهرش رو  بیش از حد تحملش درگیر نکنه.  ولی انگار مادرش درمورد حقیقت حتی کنجکاو هم نبود. وقتی رویا گفت که پدرش  پیدا شده. مادرش باید می‌پرسید که چه بلایی سرش اومده  بوده. حتی از رویا نپرسید که مرگش مال امروز و دیروزه یا بیست سال پیش. واقعا، چیزی درمورد اتفاقی که برای پدرش افتاده نمی‌دونست؟ 

بی‌توجه به هرچیزی که توی ذهن مادرش می‌گذره، رویا با جدیت رو به خواهرش جواب داد: احتمالا. تا تحقیقاتشون کامل نشده نمیشه چیزی گفت. ولی، نگران این  چیزا نباش زیبا. دیگه نمی‌ذارم مقصر خودش رو قایم کنه. بیشتر از این دیگه نمی‌ذارم. 

زمانی که چشم‌های رویا تشنگیش رو برای فهمیدن حقیقت و مجازات مقصر نشون می‌دادن، مادرش با نگرانی نگاهشون کرد. ولی در نهایت  قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، با شنیدن صدای گریه زیبا طرف اون  چرخید تا آرومش کنه. 

رویا همونطور که شاهد اضطراب و ناراحتی خانواده کوچکش  بود، هر لحظه‌ای که می‌گذشت برای انتقام اشتیاق بیشتری داشت. شاید چهره‌ش هنوز سرد بود و صداش آروم‌. ولی هیچکس نمی‌دونست رویا برای تقریبا بیست سال، چه بار سنگینی روی قلبش تحمل کرده.  باری که بخش بزرگی از اون انتظار برگشت پدرش بود. انتظاری که  یه عده آدم بی‌رحم بهش تحمیل کرده بودن. 

این چیزی نبود که با گذشت زمان بتونه بهش عادت کنه. رویا در باطن اصلا شبیه زیبا نبود. اگه زیبا انتظار کشیدن رو سال‌ها بود که تموم  کرده، رویا تا همین چند ساعت پیش امید داشت که یک بار دیگه پدرش رو ببینه. اگه حرفی نمی‌زد یا چیزی توی چهره‌ش از دلتنگی شدیدش  نشون نمی‌داد، دلیل نمی‌شد که توی قلبش هم چنین حقیقت تلخی رو باور کرده باشه.

 

 

ویرایش شده توسط آفتابگردون
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری