رفتن به مطلب

دلنوشته شاید من شاید تو | sara کاربر انجمن نود هشتیا


Sara
 اشتراک گذاری

دلنوشته از نظر شما چطور بود؟  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. دلنوشته از نظر شما چطور بود؟

    • خوب بود
      1
    • هنوز جای کار داره
      1
  2. 2. دلنوشته تونسته بود فضای احساسی خوبی رو بوجود بیاره؟

    • YUP
      2
    • NOP
      0


ارسال های توصیه شده

عنوان:

شاید من شاید تو

ژانر:

عاشقانه، تراژدی

 

 

هدف از نوشتن:

برخی درد‌ها نتیجه برخی رفتارات ناموزون ماست!

درد‌هایی که تمامی ندارند!

نه می‌توانیم با آن‌ها بجنگیم و نه می‌توانیم فراموششان کنیم!

گاهی به این می‌اندیشم که کاش برخی واژگان را هرگز بر زبان نمی‌اوردم و یا برخی را جا نمی‌انداختم!

نوشتن این مجموعه، تنها برای بر زبان اوردن اندیشه‌هایی است که برایم درد دارند!

نه می‌توانم با آن‌ها بجنگم و نه می‌توانم فراموششان کنم!

 

 

مقدمه:

آرام- آرام قدم‌هایم به سوی تو کج شد.

آرام- آرام مسیر اصلی‌ام از یاد رفت. تنها چیزی که ماند، من بودم، تو بودی و عاشقانه‌هایمان!

شاید خیلی زود بود برای انحراف از مسیرم!

 

@N.a25 @m.azimi@Darya_22@F.bagheri

@لاله @ماه تی تی@مدیر انتقال

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

 

سر آغاز:

شاید تو باورم نداشتی، آن‌قدر که بار سنگین اندوه میانمان را بر شانه من بگذاری، شاید هم من نتوانسته بودم خودم را ثابت کنم تا بگویم من، من هم کنارت هستم! به من بسپار زخم‌هایت را!

هر لحظه که پشت سر می‌گذارم، شاید‌های بیشتری من‌را مورد حمله قرار می‌دهند؛ اما به دور از تمام این، شایدها، قطعا، ما نبودیم!

 

خودخواهی همان درد بی‌نشانی بود که گرفتارش بودم،

همان گربه‌ی سیاه چشم تیله‌ای

که در سایه درخت وجودم، خودش را پنهان کرده بود.

ناخن‌های تیزش را بر تنه‌ی پیر و فرتوتم می‌کشید و من برای پایداری ریشه‌های تشنه‌ام تن به زخم‌ها می‌دادم؛ شاید من بودم که با خودخواهی‌هایم به نابودی رسیدم!

 

2

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند   و تو    هرروز شکسته‌تر از دیروز بودی،

بادبان‌های کشتی عظیم غرورت کم- کم پاره پاره می‌شد و در دریای بی‌تفاوتی‌ها فرو می‌رفتی!

دیروز خسته، امروز نحیف، فردا زخمی...

شاید تو بودی که اراده‌ات را از دست دادی!

 

 

 خشم، نگرانی، غم، اندوه،  همه را بی‌تو گذراندم!

شب‌هایم بدون تو صبح شد  و صبح‌هایم بدون صدایت به ظهر رسید!

هر ثانیه‌ام را وقف سخن گفتن با خدایم می‌کردم.

وقف تورا خواستن، هزاران نذر به درگاهش بردم تا تورا برگرداند، اما باز هم خشم بر من چیره شد!

نبودت را به رخم کشید و من تنها تو را مقصر دانستم، شاید من تو را از خود راندم!

 

رام کردنم را خوب بلد بودی، می‌رفتی، به هنگام تاب نیاوردن، باز می‌گشتی و خب  در این‌که چگونه خشمم را خاموش کنی، استاد بودی!

نمی‌دانم به این می‌اندیشیدی یا نه، اما گاهی تیزی بعضی حرف‌هایت از خنجر هم عمیق‌تر قلبم را می‌شکافت!

پس از فرونشاندن خشمم، فکر می‌کردیم همه چیز باز هم خوب است، اما دلی که شکست،  دیگر شکسته!

شاید تو من‌را بر زمین زدی!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 2

اوایل همه چیز خوب بود، من بودم و تو، خود تو بودی!

آرام- آرام گذشت و گذشت. بعضی چیزها شدند حفره‌هایی میانمان!

باز هم با تمامشان مقابله کردم، اما چشم‌هایم آن‌چه باید را نمی‌دید؛ این‌که تو به من نیاز داری، نه برای شادی و پایکوبی کردن، بلکه برای هم‌دردی، برای درک شدن؛ اما من، چشم‌هایم درد تو را نمی‌دیدند!

تنها چیزی که به آن می‌اندیشیدم، شاد بودن و شاد کردن تو بود. برای داشتن روابطی مطلوب!

شاید من بیش از اندازه خام بودم!

 

امروز یکی، فردا دیگری؛ امروز این، فردا آن!

آیا در تقویم زندگی تو، روزی هست که کسی نرفته باشد؟

بوی مرگ، بر روی تک- تک صفحات زندگی‌ات  به مشام می‌رسد!

هرسال خبر مرگ، هر روز خبر  بیماری، و تو هم‌چو کوه در برابر یک یکشان می‌ایستادی!

در میان سیل اندوه‌هایت، حق می‌دهم اگر گاهی از من سرکش دلگیر می‌شدی، شاید تو روحت را باخته بودی

 

می‌دانم، می‌دانم که یک‌بار هم نپرسیدم:     《خوبی؟》

حتی برای یک لحظه گوش‌هایم را برای شنیدن صدای دلت باز نکردم!

می‌دانم، بیمار می‌شدی و سوال پیچت نمی‌کردم که: 《داروهایت را خورده‌ای؟》

فکر می‌کردم این‌ها تو را محدود می‌کند و میروی!

نمی‌دانستم توجه من را نیازمندی تا بر زخم‌هایت مرحم بگذاری!

شاید من بی‌رحم بودم!

 

هرثانیه را با نگرانی برای آینده می‌گذراندی با اندیشیدن به این‌که فرجام ما چه می‌شود!

به هر طرف که می‌رفتی، درهای بسته‌ی ذهنت بیشتر می‌شد؛ آن‌قدر در باتلاق راه‌های بی‌انتها فرو رفته بودی که دیگر آن دروازه نورانی پیش رو را نمی‌دیدی!

شاید تو امیدت را از دست دادی!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 من چشم انتظار تو، تو در انتظار من، من خیره به ساعت برای آمدنت، تو خیره به در برای باز شدنش!

 

و منی که هنوز درگیر توام.

 

شاید هم چیزهایی در زندگی هستند که از من برای تو با ارزش‌ترند!

 

 

اما چرا خبری از نگرانی‌هایت نمی‌رسد؟!

تویی که می‌گفتی بدون من خواهی مرد!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

نمی‌دانم، شاید هم من نباید هربار تو را می‌بخشیدم!

تویی که امروز عاشق بودی   و فردا برای مادیات؛ دشمن!

 

آری، من باید می رفتم، همان روز که دیدم، تو، گاهی من‌را نمی‌خواهی!

 

می‌دانم برای تو آسان است که روزهایت را بدون من بگذرانی، اما نمی‌دانم من چه خواهم شد!

 

فقط می‌خواهم من هم روزی بدون اشک ریختن برای تو زندگی کنم!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

ارزش‌های من همگی بر زبان تو جاری بود، اما در عمل، من عروسک خیمه شب بازی‌ات بودم که در دستانت می‌رقصاندی!

 

شاید هم واقعا به اجبار من‌را خواست!

 

هنوز کامل مطمئن نشده‌ام؛ شاید هم دیگران درست می‌گویند، شاید هم تو من‌را برای خودم نمی‌خواهی!

 

20

می‌دانم اکنون که تمام فکر من؛ تو هستی!

تمام فکر تو، اوست!

همانی که گفتی هرگز به پای من نمی‌رسد، اما هنگامی که نه من بودم نه او،  تو او را جست و جو کردی!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

یقینا تو دیگر آن معشوقی نیستی که دلم برایش لرزید!

 

برخلاف تصورم، قلب شکسته درد ندارد،

من هنوز هم دوستت دارم؛ با ذره- ذره‌ی این قلب شکسته که هرگز برایش اشک نریختم!

 

کاش آن روز هرگز از راه نرسد که دریابم تو ارزش جنگیدن‌هایم را نداشته‌ای!

 

من تکه‌های شکسته خودم را پنهان کردم تا شیشه‌ی وجود تو در دستانم نشکند!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

اما این را به من راست بگو، اول من را دوست داشتی یا او؟!

 

ذره- ذره‌ی وجود شکسته‌ام،  می‌خواهد باز هم به گذشته‌ای بازگردد  که در آن به چشم‌هایت چشم می‌دوختم.

من هنوز هم سردرگمم، هنوز هم درک نمی‌کنم، کِی دلم را به تو دادم، چه سرعتی داشت این دل من!

 

می‌دانم گاهی هم حق با آن‌هاست، گاهی هم درست است که تو لایق من نبودی!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

نمی‌دانم گریه کنم برای نداشتنت، یا فرو بریزم برای ترک کردنت.

 

تو نیستی! نرفته‌ای، بلکه من ترکت کرده‌ام!

با این‌که هنوز می‌خواهمت، اما زندگی من در این‌جا به پایان نمی‌رسد، من هنوز هم راه دراز خود را در پیش دارم!

 

آیا دوباره خواهم خندید؟

 

 

هیچ‌کدام از چیزهایی که در گوشم می‌خواندی حقیقت نداشت و این دروغ‌هایت من‌را از تو دور ساخت!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

داشتم تصمیم می‌گرفتم که دیگر در فکر و قلبم تو را راه ندهم، اما همان لحظه تلفن باز هم زنگ خورد!

 

می‌گفتی باید آرامت کنم، از تو می‌پرسم:

- تو چندبار از من خواستی اشک نریزم؟!

 

من هنوز هم برای تو می‌جنگم،  اما خدا نکند تو نجنگی! آن‌گاه است که دیگر حتی باد هم، نام من‌را به گوشَت نخواهد رساند!

 

از روزی که تو را ترک کردم، به چشم‌های اشکی‌ام آموختم، دیگر به برق هیچ چشمی اعتماد نکنند!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

حالا که فکرش را می‌کنم، حرفی ندارم، دیگر چه بگویم!

 

روزی که این دل لجباز من بتواند تو را ازیاد ببرد، بی‌شک، روزی است که من را بر قله‌های موفقیت خواهی دید!

 

شاید هم رفتن من چندان بد نبود!

 

 

بدترین حسی که در یک رابطه می‌توانی تجربه کنی، پشیمانی برای بخشیدن دوباره کسی است که بارها رفته است!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

یقین دارم من نیز روزی به آرامش خواهم رسید!



و هنوز هم دوستت دارم!

 

سرانجام روزی خواهد رسید که چشمان خسته‌ام به چشم‌هایت خیره شوند و هیچ نقطه‌ای از بدنم نلرزد!

 

تمام شد و من خودم را خواهم ساخت...!

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12



به تو اطمینان می‌دهم روزی همان می‌شوم که پیش از این رابطه بودم. همان که نامش تمام اجزای صورتت را درهم می‌ریخت.


پا به میدان گذاشتم، با خیال داشتن تو پشت سرم، اما تو کجایی؟

 

من، کسی هستم که با اگاهی تمام، بازهم دلش را به تو داد، کسی که می‌دانست با هربار بخشیدنت چه بلایی بر سرش می آید!

 


و باز هم، هنوز هم، دوستت دارد دلم!
 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

بر سر دوراهی واضحی هستم؛ ترک تو و باز گشت به آغوش خانواده!



امروز من می‌توانم خود را از بند تو آزاد کنم و می‌توانم باز هم به آغوشت بازگردم.



اما من هرکسی نبودم!



اشتباه می‌کنی تو هرگز از ذهن من به تالار فراموشی نخواهی رفت.
 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14


دستانم را بگیر، پیش از آن‌که بفهمم به من پشت کرده‌ای!

 


اما هنوز هم نگران از دست دادنت هستم، نگران دیدن دستانت در دستان دختری دیگر! دختری که من نباشم! نگران گذراندن شب‌هایم بدون داشتن صدای تو!

من هنوزهم می‌ترسم از نبودنت!



من تنها انسانی بودم که در کنار او امنیت داشت!



من برای او و او برای من فرق داشت!

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15


اما او خودش را دوست داشت و برای خودش ارزش قائل بود. من بودم که تمام هستی‌ام را به باد دادم.

 

آری، می‌دانم و امید دارم که روزهای خوب باز هم از راه می‌رسند.

 


تو همیشه زیبا‌ترین لبخند بر لب‌های من بوده‌ای!

 

مهم این است که من تو را دوست دارم و تو من‌را!
 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16


تو من‌را جوان می‌کنی، زیادی جوان!

 

این منِ قوی، هرگز نمی‌تواند حتی یک شب را بدون تو سر کند.

 

اما از قرار معلوم، تو هم بدون من نمی‌توانی نفس بکشی!


فقط می‌توانم روی تمام برگه‌ها یک چیز بنویسم:

《هنوز هم دوستت دارم》

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17

نمی‌دانم دلم در تو چه دید که من‌را به سمت تو برد!



اگر روزی خواستی بروی، من را هم ببر؛ تو خوب می‌دانی که من بدون وجود تو، وجود ندارم!



عشق تو عشقی نبود که در نبود من گریه سر ندهد!

 

باز هم از هم دور شدیم!

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

فکر نکنم تقدیر به این راحتی‌ها مارا به هم برساند!



پس کجاست آن دیوانگی افسانه‌ای!

 

می‌دانم هیچ‌فرصتی برای گرفتن دوباره دستانت ندارم!

 

تا هنگامی که من تو را باور نداشته باشم، نباید از دیگران توقع باور کردنت را داشته باشم!
 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19


بجنگ، من به تو ایمان دارم!



من متوجه تمام اشتباهات تو هستم، اما دوستت دارم!



شاید هم واقعا از نبود من می‌ترسیدی؛ خب، انگار من هم مهم بودم!
 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

هرگز نمی‌توانم قلب تو را با زور برای خود کنم، اگر اورا می‌خواهی، پس تمام! جایی برای من نیست!

 

امشب در سکوتی غرق شده بودم.

سرشار از صدای خنده‌های تو و دوستانت. چند متر آن‌طرف‌تر...



هنوز موعد شکست من نرسیده، من قوی تر از روزهای قبل بازخواهم گشت.

 

چند وقتی که از باهم بودن‌مان گذشت.

تو، خود واقعی‌ات را نمایان کردی و اکنون، من دیگر رعشه‌ی لذت بخش دیدار‌هایمان را حس نمی‌کنم!

 
می‌دانم ندیدن تو درست‌ترین تصمیم برای من است، اما نمی‌دانم چطور نباید تورا ببینم، نمی‌توانم قبول کنم که دیگر هیچ گاه حتی به اشتباه هم تو را نخواهم دید!

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت21

قلب من پس از تو دیگر زیبا و سرحال نبود.

 

خیال کردم دوستم داری، می‌فهمی؟! فقط خیال، همه‌اش خیال بود!

 

آری مقصر تمام این‌ها من بودم. من تورا به عشق دعوت کردم و خودم تو را ترک کردم!



دلم می‌گوید ذات تو هم‌چو ظاهرت نیست!
 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت22

من هرگز  برای تو و خودم از چیزی دریغ نکردم!



تو می‌توانی من‌را از یاد ببری!

یا دست کم در دور دست‌ترین نقطه‌ی افکارت جایم دهی؛
 اما روزی خواهد رسید که یک موسیقی کلاسیک قدیمی، من‌را به یادت بیندازد!

همان روز که جاخوش کرده بر ویلچر نبود، من‌را حس خواهی کرد!

 

انگار نمی‌دانستی بعد از تو قرار است چه شَوَم!

 

آه، بی‌صبرانه در انتظار صبحی زیبا هستم که به زندگی لبخند خواهم زد.

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

امروز من در کنارت نیستم!

 

باز می‌گردد، من می‌دانم!

 

روزی که خبر مرگم را به تو می‌دهند، چگونه خواهی بود؟ کنجکاوم!

 

اما تو بدون من چه می‌کنی؟!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت24

می‌روم، بدون این‌که فکر کنم تو را داشته‌ام!

 

هیچ‌کدام از اشیا اطرافم به چشم نمی‌آید، مگر آن چوب کوچکی که یادگاری از توست!

 

هنوز هم مرا نوزادی که سال‌ها قبل در آغوش گرفتی می‌دانی؟

 

خیره به ساعت، روز جمعه، باز هم ساعت دو شد!

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...