رفتن به مطلب

خفه خون/Parifam2800 کاربر انجمن نودهشتیا


Parifam280
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

...به نام خداوند لوح و قلم...

 

نام رمان:خفه خون 

نام نویسنده:نیایش مرادی

ژانر:تخیلی،درام،عاشقانه

خلاصه:

 

زندگی سختی، آزادی لذت، خیانت درد، و بی فکری تاوان دارد. تاوان سختی هم دارد! 

در هنگامی که با سرعت در حال سقوط هستی. فقط به راهی برای نجات خود فکر می کنی، و بدون فکر به هر طنابی که به سمتت دراز می شود، چنگ میزنی.  

در آن لحظه، به آینده فکر نمی کنی؛ به روزهایی که از راه می رسند، و به تاوان بزرگی که باید به خاطر بی فکری ات پس بدهی

 

مقدمه:

مرگ

برای بیرون کشیدنت از زندگی

هزار در دارد

و من

یکی پیدا خواهم کرد...!

زمان پارت گذاری:هر وقت تونستم

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

خفه خون

به قلم:نیایش مرادی

از در کلبه زدم بیرون نگاهی به کفشام کردم یکم بعد دیانا اومد سوارش ماشینش شدم و گفتم

ویولت_سلام خوبی چه خبرا

دیانا_مرسی تو خوبی، روز اول دانشگاه چ حسی داری

ویولت_هیچی امسالم مثل سالای دیگه

دیانا_باز که ناراحتی

ویولت_نه بابا

دیانا_ویو به من دروغ نگو منکه میدونم، اخه دختر تو کی میخای فراموش کنی؟

ویولت_نمیتونم دیانا فکر کن پدر مادرت توی تصادف فوت شن

دیانا_میدونم سخته ولی تو دختر قویی هستی

ویولت_امید وارم

دیگه ادامه راهو ب خودم فکر کردم من ویولت 19 ساله هستم یه داداش دارم که 1۷ سالشه ما توی نیویورک زندگی میکنیم ولی ایرانی هستیم پدر مادرم توی یه تصادف فوت شدن و من برادرم با خالم زندگی میکردیم که مجرد بود من چشمام سبز بود و موهام قهوهایی لب دماغ متناسبی داشتم، موهام از مامانم به ارث بردم و چشام بابام مادرم نیویورک بدنیا اومده و پدرم ایران...

رشتم گرافیک هست،دیانا یه دختر بود ک اول دبیرستان اشنا شدم اونم رشتش گرافیکه به بیرون نگاه کردم رسیدیم با دیانا پیاده شدم،

ویولت_دیانا

دیانا _جونم

ویولت_تو برو من یه ابی به دستو صورتم بزنم و بیام

دیانا_باشه پس من منتظرتم

رفتم سرویس بهداشتی به صورتم ابی زدم، از در سرویس اومدم بیرون با چشم دنبال دیانا میگشتم که محکم به چیزی برخورد کردم سرمو اوردم بالا که پسری رو دیدم، چقد جذاب بود با صدای پسره به خودم اومدم که چند دقیقس بهش خیره شدم

پسره_حالت خوبه؟

ویولت_اممم چیز ببخشید حواسم نبود پسره لبخندی زد و گفت

پسره_مشکلی نیست، من وهرامم و تو ویولت_خوشبختم، من ویولتـم... من باید برم الان کلاسم شروع میشه، فعلا

ووییی چقد خوشکل بود وارد کلاس شدم هووف خداروشکر استاد هنوز نیومده بود چشمم به دیانا خورد کنارش نشستم گفت

دیانا_کجا بودی چرا دیر کردی؟

براش توضیح دادم

دیانا_واو چه رمانتیک

ویولت_زر نزن دیا

دیانا خواست چیزی بگه که چشمم به وهرام خورد که وارد کلاس شد و پشت سرش استاد اول کمی توضیح داد درس رو شروع کرد.....

با تمام شدن تایم درس با دیانا از کلاس اومدیم بیرون

دیانا_ویو میای بریم خرید برای تولد آرسام هیچی ندارم همشون تکراری شدن

ویولت_دیانا خستمممم

دیانا_خو یه ساعت بهت وقت استراحت میدم

ویولت _خیلی خیلی ممنون:/تو چقد مهربونی

دیانا_میدونم، پس ساعت 6 میام دنبالت

ویولت_باشه

دیانا_بیا بریم

ویولت_نه تو برو من میخام یکم قدم بزنم دیانا_باشه پس میسکال میندازم ویولت_اوکی بای

دیانا_بای

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط Parifam280
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

خفه خون

به قلم: نیایش مرادی

***
ویولت_وای دیانا یچیزی بگیر دیگه دو ساعته داریم میگریدم ولی تو هیچی انتخاب نکردی

دیانا_بابا خب تو اصلا چیزی دیدی که خوشکل باشه همشون یا خوشکلن ولی خیلی بازن یا زشتن اما پوشیده

همینطور که داشتم به لباسا نگاه میکردم و
چشمم به لباس دکلته ای خورد که صورتی رنگ بود و روش کلی مرواریدای صورتی و سفید بود 
ازش خیلی خوشم اومد رو به دیانا گفتم

ویولت_دیانا اونو ببین

دیانا_این چقد قشنگه و دستمو کشید بردم توی مغازه و روبه زنی که نشون میداد صاحب مغازس گفت
دیانا_میشه اون لباس صورتی که پشت ویتیرینه سایز ایشون رو بیارید
وقتی اوردش منو همراه لبلس هل داد توی اتاق پرو گفت
دیانا_بدو پرو کن عنتر
لباس رو عوض کردم خودمو توی اینع دیدم
لبلس توی تنم محشر شده بود و خیلی بهم میومد
درو باز کردم و دیانا رو صدا زدم 

ویولت_دیانا خوبه؟...هی حرف بزن

دیانا که مات شده بود گفت
دیانا_خیلی قشنگه انگار برای تو ساختنش
لباس رو در اوردمو بعد از حساب راه افتادیم


ویولت_میگم چرا برا خودت نگرفتیش منکه بکارم نمیاد 

دیانا_میاد چون قراره با من بیای

ویولت_چی نه عمرا تولد پسر عموی توعه من بیام چیکار

دیانا_میای چون ارسام تورو دعوت کرده ولی شمارت نداشته که بهت بگه 

ویولت_ولی...

دیانا_ولی نداره بیا بریم خوش میگذره یکم اتیشم میسوزینیم،میگم ویو اون لباسه جطوره

رد نگاهشو دنبال کردم که رسیدم به لباس لباس مشکی رنگی که خیلی بهش میومد انتخاب کرد

ویرایش شده توسط Parifam280
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

خفه خون

به قلم:نیایش مرادی

***

از پاساژ اومدیم بیرون راه افتادم
***
از توی اینه نگاهی به خودم کردم
موهای لختـ.م فر شده بود و تاج کوچیکی روی موهام قرار داده بودم 


لباس توی تنم خیلی خوشکل شده بود... کفشای پاشنه بلند صورتیمو پام کردم پالتوم رو پوشیدم
گوشیم زنگ خورد، دیانا بود 


ویولت _الو


دیانا_بپر پایین منتظرم


ویولت _اومدم


گوشیو قطع کردم به سمت پایین رفتم خاله نیلا رو دیدم


ویولت _خاله من دارم میرم راستی واران کجاست؟ 
نیلا_رفته با دوستاش بیرون 


ویولت _اها باشه پس من رفتم


نیلا_مواظب خودت باش عزیزم بای


تک خنده ای کردمو گفتم 
ویولت _بای
از در خونه رفتم بیرون ک دیانا رو کنار ماشینش دیدم


ویولت _ واو بانو رو ببین، سلام چطوری 
دیانا _باز شروع کردم خوبم

 

دیانا تو لباس مشکیش خیلی خوشکل شده بود...

دیانا یه رژ جیگری زده بود و خط چشم گربه ای موهاشو لخت کرده بود 
در کل خیلی ناز شده بود
رسیدیم به خونه ارسام
دیانا ماشینو پارک کرد پیاده شدیو زنگو زد در عمارت باز شد  رسیدیم به ارسام با لبنخد نگاهش کردم دیانا تبریکشو گفت 
رو به ارسام گفتم


ویولت _سلام، تولدت مبارک 


ارسام_اوه ویولت خیلی خوشکل شدی، ممنون

داشتم دنبال دیانا میگشتم که وهرامو دیدم 
اون اینجا چیکار  میکرد
نگاه خیرمو ک حس کرد که سرشو برگردوند که با دیدنم لبخندی زد

اومد طرفمو گفت
وهرام_سلام اینجا چیکار میکنی 


ویولت _عام سلام تولد پسر عموی دیاناست دیانا منو بزور اورد


وهرام_خیلیم خوب، بیا بریو دیش دیانا 
ویولت بریم

ویرایش شده توسط Parifam280
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت۴

خفه خون

به قلم:نیایش مرادی

دستشو مثل یک جنتلمن اورد بالا لبخند

ملیحی زدمو دستمو دور دستش حلقه کردم 

لبخند نامحسوسی گوشه لبش نمایان شد ولی زود پنهانش کرد به دیانا که رسیدیم دیانا دستمو کشید طرف خودش و رو به وهرام گفت

دیانا-ببخشید من ویولت رو قرض میگیرم

دستم کشید گفت
دیانا- خوش گذشت؟ 
ویولت-اره جات خالی

دیانا-پرو رو نگا چه زود صمیمی شد

ویولت-خب منکه نمیدونستم پسر عموی تو
 دوست وهرامه بعدشم اون دستشو اورد زشت بود رد کنم

دیانا-باوشه بابا
برا صرف شام صدامون کردیم که رو به دیانا گفتم
ویولت-بیا بریم شام
***
با صدای الارم گوشیم بیدار شدم اوه دیر شد 
سریع آماده شدمو رفتم پایین
نیلا-صبح بخیر عزیزم بیا صبحانه

ویولت-صبح بخیر خاله جونم نه مرسی خاله دیرم شده تو دانشگاه یچیزی میخورم


نیلا-نمیشه که... 

ویولت-دیرم شده دیر برسم راهم نمیدن

نیلا-باشه عزیز دلم برو 

ویولت-من رفتم خاله فعلا بای
 
نیلا-بای

کفشامو سریع پوشیدمو سوار کمری مشکیم شدم
 
ویولت-پیش به سوی دانشگاه یوهوووووووو

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۵

خفه خون

به قلم:نیایش مرادی

(وهرام) 

خسته خودمو روی تخت ولو کردم ناخوداگاه فکرم رفت پیش اون دختره اسمشو چی بود

 عاام  اها ویولت طعمه خوبی بود  خیلی وقته که دنبال چنین شخصی میگشتم باید نقشمو توی زندگیش پر رنگ تر کنم... 
***
رو به روی در کلاس تقه ای به در وارد کردم و وارد کلاس شدم 
اوه مثل اینکه دیر رسیدم 

استاد داشت وسایلشو جمع میکرد که با دیدنم گفت

استاد-آقای اوانسیان خیلی دیر کردید لطفا برای جلسه بعد در کلاس من شرکت نکید من قانون هامو همون جلسه اول گفتم و تاکید دارم

وهرام-برای من منفی رد نمیکنی و من دیر نکردم درسته؟ 

استاد-بله شما درست میگید
پوز خندی زدم  توی دلم گفتم خوبه

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت ۶

خفه خون

به قلم : نیایش مرادی

ویولت:

 

دیانا رفته بود بوفه یچیزی بگیره بخوریم والا مردیم از گشنگی داشتم برگ های زیر پامو پراکنده میکردم که دیانا اومد

 

دیانا_ویو بیا اینو بگیر الان میوفته

 

ویولت_دستت درد نکنه 

 

دیانا_خواهش میکنم...اوه ویولت اون وهرام نیست؟

 

ویولت_عه اره اون اینجا چیکار می‌کنه 

 

دیانا _خانوم عاقل خوبه توی یک دانشگاه هستیما

 

ویولت_اینو میدونم میگم مگه امروز سر کلاس نبود چرا الان 

اینجاست

 

دیانا_نمیدونم شاید کلاس اول برا مشکلی پیش اومد نیومد

 

ویولت_شاید...

 

قهوه مون رو که خوردیم راه افتادیم سمت کلاس که غیبت برامون رد نشه

***

خسته پا توی اتاقم گذاشتم خودمو ولو کردم روی تخت که صدای گوشیم بلند شد

پووف شارژش داشت تموم میشد

گوشیمو زدم تو شارژ و لباس هام رو در آوردم تا برم حموم که شاید خستگی از تنم در بره

زیر دوش وایسادم و گذاشتم تا آب به تنم سرایت کنه


بعد از تموم شدن کارم حوله رو دور تنم پیچیدم و رفتم سراغ گوشیم

چند درصد شارژ شده بود و یه مسیج از یه ناشناس داشتم 
بازش کردم که نوشته بود


سلام ویولت وهرامم شمارتو از دیانا گرفتم 
براش تایپ کردم :
سلام و سند رو زدم 


لباسام رو پوشیدم و رفتم پایین که واران رو در حال تلویزیون تماشا کردن دیدم 


یواشکی رفتم پشت مبل و یهویی جیغ زدم
واران پرید  که با کمر افتاد پایین
از خنده داشتم میپوکیدم


که واران گفت
واران_وایسا ببینم وروجک منو میترسونی

ویرایش شده توسط Parifam280
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۷

خفه خون

به قلم: نیایش مرادی

ویولت_عه عه فکر کنم من بزرگ تر باشما،حالا کی وروجکه؟

 

واران_تو ده سالم که بزرگ تر باشی بازم وروجکی

 

ویولت_هعی...دوسال بزرگ تر باش زحمت بکش آخرش این بشه

 

واران_عه برو اونور الان سریالم شروع میشه

 

ویولت_منم می‌خوام ببینم حالا چی هست

 

واران_خفه خون

 

ویولت_بیشعور:/

 

واران_خواهرم اسم فیلمش اینه

 

ویولت_اسم دیگه نبود اینو گذاشتن

 

واران_اتفاقا اسمش به فیلم میاد

 

سرمو روی پاهای واران گذاشتمو تا شروع فیلم چیزی نگفتم

فیلم جالبی بود ازش خوشم اومد...

 

وسطای فیلم بود که زنگ در زده شد.

فکر کنم خاله بود

رفتم در رو باز کنم درست حدس زدم خاله بود گفت:

نیلا_سلام بیا اینارو بگیر آخ دستم

 

ویولت_سلام نیلا جوونم ،عه خاله مگه مجبوری اینهمه راهور پیاده میای میگفتی بیام دنبالت

 

نیلا_نه گفتم یکم پیاده روی کنم

 

به کمک خاله خریدا رو سر جاشون گذاشتم که واران گفت 

واران_ویو چندتا خوراکی بیار 

 

چپ چپ نگاش کردمو راهمو ب سمت کابینت‌ها کج کردم

 

براش چند بسته لواشک و پفک بردم و وقتی بهش رسیدم درگوشش گفتم

ویولت_انقد گشاد نباش برادر من 

 

واران_باشه حالا اونا رو بده

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

خفه خون

به قلم: نیایش مرادی

بهش خوراکیاشو دادم و رفتم بالا که ببینم برام پیام اومده یا نه نتم رو باز کردم و رفتم توی واتساپ که دیدم ۵تا پیام نخونده دارم! 

۴ تاش از دیانا بود و اون یکی از وهرام اول پیام های دیانا رو باز کردم

_هوی عنتر

_کجایی؟

_خوابی

_ویولتتتتتت

براش تایپ کردم 

_سلام خوبی ببخشید گوشیم شارژ نداشت و ارسالش کردم

 

رفتم پیام وهرام رو باز کنم که دیدم انلاینه نوشته بود

_خوبی هستی؟ راستش جزوه من کامل نیست میتونم جزوه تو قرض بگیرم؟

 

براش نوشتم 

_اره حتما

و فرستادم

ولی یهو یادم افتاد که فردا کلاس نداریم 

پس براش نوشتم

_فقط فردا کلاس نداریم چجوری بهت بدم

 

نوشت

_اگه مشکلی نداره بیام ازت بگیرمش

 

گفتم نه مشکی نداره اونم گفت که بعد از ظهر میاد

***

وهرام:

بعد سفارش دادن غذا گوشیم رو خاموش کردم دراز شدم روی تختم و دستمو گذاشتم زیر سرم

 

راستش ناقص بودن جزوه ام بهونه بود تا بتونم به ویولت نزدیک تر بشم

 

بدنم خیلی ضعیف شده بود و یکی نیاز داشتم که بتونه این ضعفمو بر طرف کنه و گزینه مناسب ویولت بود...

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹
خفه خون
به قلم:نیایش مرادی

زنگ در خونه زده شد غذام رو آورده بودن بعد دادن پول غذام رو روی میز خوردم و ظرفش رو انداختم سطل زباله 

گوشیم رو برداشتم و روی مبل لم دادم
 چند ساعت پای گوشی بودم که  با زنگ خوردن گوشیم به صفحش خیره شدم
که اسم هورام روی صفحه خودنمایی میکرد

دستمو روی دایره سبز لمس کردم که صداش توی گوشم پیچید

هورام_Hi 

وهرام_هورام به اندازه کافی اینجا انگلیش حرف میزنم تو بدتر نکن

هورام خندید و گفت :
_اخ آخ درد منو داری که...راستی وهرام یه خبر خوش

وهرام_چیشده 

هورام_قراره بیام پیشت

وهرام_واقعا!عالیه پسر

هورام _پس چی 

وهرام_منتظرم‌ تا بیای

و بعد کمی صحبت کردن گوشی رو قطع کردم و لباسام رو تعویض کردم و به طرف خونه ویولت حرکت کردم
امیدوارم تنها زندگی کنه...

ویولت:
داشتم با نیلا غذا رو آماده میکردم که زنگ در زده شد
دستام رو شستم و به طرف در حرکت کردم
وقتی چهره ی وهرام نمایان شد یکم هول کردم و گفتم

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

خفه خون

به قلم: نیایش مرادی

ویولت_اومم چیز چه خبر نه نه یعنی سلام خوبی

وهرام تک خنده ای کرد و گفت

 

وهرام_هول نکن دختر 

 

لبخند مسخره ی رو لبم پاشیدم گفتم

ویولت_ببخشید حضورت یهویی بود‌،بفرما داخل 

 

وهرام_نه خب راستش مزاحم نمیشم

 

تا اومدم چیزی بگم واران اومد پیشمون گفت 

 

واران_ویولت معرفی نمیکنی؟

 

ویولت_واران برادرم و ایشونم همکلاسی من

 

واران_اوه پسر خوشبختم 

 

وهرام_همچنین

 

دعوتش کردم داخل که نیلا با دیدن وهرام گفت

 

نیلا_سلام عزیزم خوش اومدی...ویولت نگفته بودی مهمون داریم 

 

به وهرام گفتم بره بالا تا من بیام اونم رفت

وهرام:

 

فکر نمی‌کردم با برادر و مادرش زندگی کنه 

 

پامو توی اتاقش گذاشتم که با دیزاین دخترونه ای برخوردم

 

روی تختش نشستم که چشمم به چندتا عکس افتاد

 

اولیش عکس یه دختر کوچولو بود که یه عروسک دستش بود

 

دومی همون دختر با یه پسر که کوچیک تر از خودش انگار سن داشت بود و سومی عکس یه خانم و آقا 

 

خواستم گوشیمو در بیارم که در اتاق باز شد چهره ویولت نمایان

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...