رفتن به مطلب

داستان کوتاه آن حس و حال خوب| فاطمه اکبری کاربر انجمن نودهشتیا


Fatima.a
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خداوند جان و خرد 🦋

نویسنده: فاطمه اکبری 

نام داستان: آن حس و حال خوب 

ژانر: اجتماعی 

خلاصه:داستان دختری که قدم از قدم برداشته،خیابان های پاييزی را طی می‌کند و بر  دیدگانش حک می کند هر آنچه دیدنیست در عالم رویا🌟

از همان جایی که عشق فرمانروایی می کند

غروب دل انگیزی بود. تمامی عناصر را شاعرانه در هیاهوی خود غرق کرده بود. پرندگان آسمانی فریاد سر می دادند و خود را از این سو به آن سو می‌کشانند. آسمان حال و هوایی داشت. گویا غم بزرگی بر دوشش سنگینی می کرد. به هر حال نمی دانم. گویا حس و حال آسمان بر من هم سرایت کرد. کم کم هوا رو به تاریکی می رفت. خورشید سوزان چو آتش، بی معطلی خود را در تاریکی استتار کرد. گربه ی سیاهی با چشمان سبز نافذ از بام خانه ای خود را آماده ی سقوط آزاد می کرد. دیدن مردم اما حالم را کمی دچار نوسان کرد. دیدن خانم چکمه پوشی که عینکش را با ظرافت بر صورتش گذاشته و برای یافتن چیزی تلاش می کرد. مردی که دست در دست همسرش راه می رفت و لبخند می زد. اما در میان این همه هیاهو صدایی سعی کرد گوشم را بازیچه ی خود کند. مردی با شالگردن کِرِم رنگ و پالتوی مخمل و کفشی واکس خورده که برق می زد در حال زدن ساز دهنی بود و کلاهکی در مقابلش. مردم اندک اندک گرد مرد می آمدند. خانم خوش پوشی با کودکش،دو دختر نوجوان که گویا سالهاست هم را می شناسند، حتی پيرمرد فرتوتی هم در این میان سعی می کرد به یاد ایام جوانی بایستد و گوش فرا دهد. کلاهک اما در عرض دقیقه ای لبریز از سکه و اسکناس گشت. هنر نمایی آن مرد زیبایی وصف ناشدنی ای داشت. به راهم ادامه دادم. دستانم را در مقابل دهانم گرفته و آن را با بخار دهانم کمی گرم نمودم. در این هوای سرد و یخ زده ی پاییزی بوی خوش نان داغ مشامم را پر کرد. دستانم را در جیب بافت ابریشمی زرد رنگم که یادگار تنها مادربزرگم بود برده و برای یافتن اندکی اسکناس تلاش کردم با لمس تنها اسکناس چروک شده ی گوشه ی جیب بافتم امیدوارانه به سمت دکان نانوایی پيرمرد قدم برداشتم و اسکناس را به مرد دادم. پیرمرد در حالی که با شادی ترانه ای بر لب زمزمه می کرد و لبخندی به وسعت دریا بر صورتش جا خوش کرده بود، از آن نان های داغ و تازه ی طلایی رنگ درون پاکت کاغذی گذاشته و به دستم داد تشکر کرده و قدم از قدم برداشتم. حس و حال خوبی بود. پسرک جوانی همانطور که پیرهن گشادش در تنش زار می زد و گونه هایش بابت سرما گلگون شده بود فریاد می زد: روزنامه، روزنامه! دختر بچه ای با موهای دو گوش در حالی که دامن بلند مادرش که گویی عجله داشت و با سرعت می رفت را می کشید، تقاضای بادبادک قرمز رنگ آن سوی خیابان را میکرد. قدم از قدم برداشته و با خود گفتم چه خوب است تماشای مردم  و حس و حال خوبی که از این کار بر قلب و جان آدمی ساطع میشود. تماشای دختر بچه و پیرمرد لبخند بر لب، آن مرد جوان هنرمند و پسرک روزنامه فروش،خانم خوش پوش و آن دو دختر همه و همه بهانه‌ای برای شادکامی قلبم شد. 

 

ویرایش شده توسط Fatima.a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...