رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان گربه | مانش کاربر انجمن نودهشتیا


Ismail
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان کوتاه: گربه

نویسنده: مانش

هدف از نوشتن: شرکت ناگهانی در مسابقه

خلاصه: خودش خلاصه هست. اما خوب یک توضیح کوچک بد نیست یک روز رفته بودم پارک شهر در یک جای خلوت نشسته بودم که دیدم دوتا کلاغ با یک گربه نزاع دارند..

ژانر: طنز

مقدمه: کلیه اصل و ماجرای داستان  واقعیه و اتفاق افتاده بود. اما من در قالب طنز قرارش دادم. و چون  شب آخر متوجه مسابقه شدم، خیلی هم تند نوشتم، تا به مسابقه برسه.

ویرایش شده توسط مانشMansh

 

Ismail

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گربه

 For stand up comedy

 

قبل از کرونا امیرعلی در هفته دو روز کلاس زبان می‌رفت. ای زبانش خیلی عالی هست.

یکی از کلاسهاش بعد از ظهرسه شنبه‌ها و اون یکیش صبح های پنج شنبه بود.

کلاسش توی یکی از فرعی‌های خیابون موسوم به تپه تلویزیون به سمت بلوار جمهوری بود.

اون کلاسی که بعد از ظهرها بود، ساعت شیش عصر بر گزار می‌شد. وقتی میزاشتیمش کلاس من با نسو همسرم می‌رفتیم، قدم می‌زدیم. در اون نزدیکی پارک شهر هست. و همینطور چند تا پاساژ و غیره. و ما هر دفعه از یک سمتی می‌رفتیم.

اما کلاسی که صبحای پنجشنبه برقرار بود، ساعت هشت صبح شروع کلاس بود. برای همین ما باید ساعت هفت و نیم از خونه بیرون می‌زدیم، تا به موقع می‌رسیدیم. نسو اون موقع صبح همراهم نمی‌اومد. منم بعد از گذاشتن امیر علی در محل کلاسش ماشینو همون‌جا پارک می‌کردم، وبرای قدم زنی پیاده می‌رفتم.  گاهی حتی تا شاهچراغ که فاصله زیادی تا محل کلاس داشت، پیاده می‌رفتم و برمی‌گشتم.

گاهی هم همون دوربرا می‌گشتم، و یا چیز میز می‌خوندم. یک‌ بار صبح پنج شنبه بود، وامیر علی قرار بود، که امتحان بده. برای همین خوب کلاسش هم طبیعتاً زودتر تموم می‌شد. به همین دلیل من ترجیح دادم، خیلی دور نرم وبه سمت پارک شهربرم. وارد پارک شهر شدم، در ماه اردیبهشت همه شیراز به خصوص پارکها پر از انواع کل گیاه هست.

اون روز هوای بهاری صبح اردیبهشت ماه  واقعاً دل نشین بود، وهمین‌طور خیلی هم خنک بود. بعد از مدتی قدم زدن چون شب قبلش مهمون داشتیم، ودیر خوابیده بودم دیدم زیاد کشش وحوصله‌ای برای راه رفتن ندارم. به همین دلیل رفتم در یک جای خیلی خلوت کنار فضای سبز و گل بوته های کنار دریاچه پارک نشستم. چند درخت امین الدوله در نزدیکیم بود که غوغای بوی معطر به راه انداخته بودن. و بی اندازه هوا را به خودشون آغشته می‌کردن. وانسان رو وادار می‌کردن دیوانه وار فقط نفس بکشه واون عطرها رو با هوای خوش به درون ریه‌ها بکشه وفرو بده. من کلاً بشدت عاشق عطر گلهای امین الدواله هستم.

به دریاچه نگاه کردم. البته چه دریاچه ای کاملا خشک وخالی از آب بود، و کارگران داشتن اون رو تعمیرات اساسی می‌کردن.

از اون ور دریاچه در فاصله تقریبا پانصد متری از لابه لای درختها در میون فضای سبز چمنها صدای موزیک بلندی به گوش می‌رسید.

ظاهرا تعدادی از بانوان با نوای موزیک داشتن، ورزش صبحگاهی انجام می‌دادن.

البته از همون فاصله دور هم مشخص بود، که بیشتر اونا حرکات موزون انجام می‌دادن تا ورزش و حرکاتُ نرمش صبحگاهی.

بگذریم سعی کردم، افکارم رو از محیط دور کنم، و به درون خودم ببرم. و شروع کردم،  در ارتباط با مسائل مختلف فکر کردن. اما مگراون هوای خنک که به همراه بوی خوش گلها به خصوص امین الدوله آغشته شده بود، می‌گذاشت فکرمن جمع بشه، و به شدت منو به درون خودش فرا می‌خوند ومی‌کشید. من هم عاقبت خودم رو رها کردم و بدستش سپردم.

لحظاتی نگذشته بود، که متوجه سرو صدای کلاغهایی در نزدیکی خود شدم .

به پشت سر خود نگاه کردم. دیدم یک گربه سفید خیلی زیبا با چشمان آبی آسمانی ولی با وضعی بسیارزشت و نا متعارف روی چمنها زیر سایه یک درخت خوابیده، و هی دم خود را در اطراف می‌چرخاند.

دوتا کلاغ سیاه زغالی درست بر عکس رنگ گربه در اطرافش پرسه می‌زدن، سعی داشتن یکجور به گربه حمله ور شوند. اما گربه بی خیال بر روی چمنها لمیده بود.

کلاغها هر از گاهی برای گرفتن دم گربه حمله ور می‌شدن. اما گربه غرشی می‌کرد، واونها از ترس زود فرار می‌کردن.

من از رفتار کلاغها متعجب شده بودم. پیش خود گفتم نکنه از طرز خوابیدن زشت گربه عصبانی هستند، و یک جور می‌خواهند اون رو منع کنند.

بیکباره صدای دو کلاغ دیگر از بالای درخت شنیدم. به طرف آنها نگاه کردم. دیدم دوتا جوجه کلاغ بیرون لانه اشان روی شاخه درخت نشسته اند. رنگ پر جوجه ها از رنگ پر پدرو مادرشون روشنتر بود.

البته جوجه که چه عرض کنم . از لحاظ هیکل از من بزرگتر بودن. بیچاره پدر مادرشون نصف جوجه ها هم نبودن. فکر کنم هر چی خوراکی گیرشون اومده دادن به اینها خوردن.

خوب که دقت کردم، فهمیدم کلاغهای پدر مادر در حقیقت می‌خواستن گربه را از اون محوطه  که لانه دارند دورکنند.

یک لحظه نگاه کلاغها به من افتاد، و شروع کردن به سمتم غار غار کردن احساس کردم، به نوعی ازم استمداد و کمک می‌خواهند.

من هم از همون جا یه پیشته گفتم . گربه سرش رو بلند کرد، وبا چشمان تیله ای آبیش نگاهی بی تفاوت بهم کرد، و دوباره به لمیدنش ادامه داد.

کلاغها منتظر واکنش من مونده بودن. من که از رفتار بی تفاوت گربه جا خورده بودم، یک سنگ ریزه بر داشتم و به طرفش پرت کردم. و هم زمان به گربه گفتم پیشته.

گربه با عصبانیت گردن کشید، و تو چشمام زل زد.

حالا من نگاه بکن، واون نگاه بکن. واقعا عجیب چشمهاش قشنگ بودن. با دست بهش اشاره کردم و دوباره گفتم پیشته.

گربه با عصبانیت گفت:

- نَو

من گفتم:

- هاو

دوباره گفت:

- نَو

 گفتم:

- پاشوعینه میوم.

دوباره گفت:

- نو

وبعد هی خرناس کشید.

کلاغها همون‌جور نگاهمون می‌کردن .

منم برای اینکه جلو کلاغها کم نیارم، از جام باند شدم.

یاد فیلم قیصر افتادم. دستامو از توی آستین کتم در آوردم و کتم رو روی دوشم انداختم. کفشامو که در آورده بودم، رو پام کردم.  پاشنه پشتش رو کشیدم، و جلو رفتم. کلاغها رفتن کنار تا میدون رو برای من باز کنند.

رفتم جلوترو پای چپمولبه سیمانی فضای سبزگذاشتم. و صورتم رو بردم جلو و چشم تو چشم گربه به هم زل زدیم لا مصب عجب چشمهای خوش رنگی داشت. آدم رو هم افسون می‌کرد، چه خواسته گربه ها رو.

بی حیا دوتا پاشو کرده بود تو هوا و هی قِر میومد..پیش خود گفتم لااله....چشامو بستم وگفتم میری یا بفرستمت.

گفت:

- نو

نزاشتم حرفش تمومشه لنگه کفشم زود درآوردم، و چنان زدم رو شکمش که تا اونور فضای سبزو چمنها زوزه می‌کشید و می‌دوید.

اونور که رسید، نمی‌دونم به زبون گربه ای چی گفت شاید فحش میداد، و یا فکر کنم برام خط نشون می‌کشید. وبعد از اونجا دور شد.

کلاغها خوشحال نگاهی به من کردن و غار غاری زدن و پرواز کردن رفتن پیش جوجه هاشون.

دوباره رفتم روی صندلی سر جام نشستم.

از صدای زیاد موزیک نگاهم به اونور دریاچه خشکیده افتاد.

دیگه ورزش صبحگاهی با موزیک تندش تبدیل شده بود، به حرکات موزون شب عروسی . برام عجیب بود، یعنی واقعاً به طور خیلی عجیبی اینها داشتن ورزش می‌کردن.  تعداد تماشا چیها هم حالا از تعداد ورزشکارها خیلی بیشتر شده بود.

کفشم که گلی شده بود رو برداشتم و با دستمال کاغذی مشغول  تمیزکردنش شدم.  که از لابلای صدای تند موزیک صدای دلخراش و ترسناک چند گربه رو شنیدم.

سر بر گردوندم دیدم همون گربه با دوتای دیگه که یکیشون از لحاظ جثه با پلنگ ایرانی برابری می‌کرد، واتفاقا پوستی گل باقلایی وپلنگی هم داشت. و اون یکی گربه هم با پوستی سیاه زغالی اما با جثه کوچکتر، دارن نزدیک می‌شن.

درست اومدن از سه جهت مقابلم ایستادن گربه بزرگ گل باقلایی پلنگی وسط ایستاد واون دوتا دوطرفش موندن . هر سه شروع کردن به دم چرخاندن و غرش و خرناس کشیدن. وهی کج قوس دادن به کمرشون که یعنی قصد حمله دارند.

منم مدتی همونطور نگاهشون کردم. بعد از مدتی سرمو بردم جلو گربه پلنگیه و صدامو کلفت کردم و آروم گفتم:

- برو پی کارت تا بلند نشدم.

گربه گل باقلای پلنگیه با چشمهای درشت تیله ای سبز رنگش زل زد تو چشمهام وگفت:

- نیو

هم زمان اون دوتای گربه دیگه هم همونو تکرار کردن.

دیدم نه این یکی گربههِ خرتر از این حرفاست. اومدم دوباره برم تو نقش قیصر، اما دیدم نه برای این یکی کمه.

رفتم تو نقش شعبون سریال هزار دستان تو اون صحنه که با کفشش زد تو دهن رضا تفنگچی.

تا گربه گل باقلای پلنگیه اومد بگه میو، با کفشم عین همون صحنه فیلمه چنان زدم تو دهنش که دندوناش برعکس شد. بیچاره چشمای درشت سبز تیله ایش پر آب شد. بعد هم با اون پام زیر چونه اون یکی گربههِ یعنی سیاهه زدم. بعد هم تا از رو صندلی بلند شدم، هر سه تاشون پا به فرار گذاشتن.

دیگه آهنگ صبحگاهی به اوج خود رسیده بود، و ورزشکارا در حد المپیک پایکوبی و حرکات موزون می‌کردن. یاد موزیک و شعر ورزشکارا پیروز باشید افتادم.

دوباره روی صندلی نشستم. تو فکر بودم که درهمون حین دیدم کسی دستش رو گذاشته رو شونه ام وهی تکونم می‌ده، و هی میگه بابا - بابا بلند شو دیگه من امتحانم تموم‌ شده تواینجا گرفتی خوابیدی؟

از جا جستم، اوف دوباره خوابم برده بود. بلند شدم ایستادم، واقعاً که عجب هوایی بود. از بوی دل آویزش که من مست شده بودم. یه کم دولاو راست شدم، و کج قوسی به بدنم دادم، تا خواب از سرم بپره. صدای موزیک ورزشکارا هنوز میومد. به اون طرف دریاچه خیره شدم و تو دلم گفتم ببین اینها رو میگن ورزشکارا واقعاً خسته نمیشن. ورزش یعنی این هم بدنشون ورزیده  و هم روحشون شاد میشه. بعد دستمو گذاشتم رو شونه امیر علی و تا خواستم با امیر علی راه بیفتم، که صدای کلاغی منو متوجه خودش کرد. سرم روبلند کردم، دیدم دوتا کلاغ با جوجه هاشون روی شاخه نشستن. دستی براشون تکون دادم، و اونا هم متقابل هم زمان برام غارغاری کردن. وبعد هم من همراه با امیر علی راه افتادیم.

 

مانش ساعت دو سی دقیقه بامداد بیست هشتم شهریور

 

ویرایش شده توسط مانشMansh

 

Ismail

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...