رفتن به مطلب

دلنوشته ی دخترک کبریت فروش| فاطمه اکبری کاربر انجمن نودهشتیا


Fatima.a
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام ایزد یکتا 

نویسنده: فاطمه اکبری

نام دلنوشته: دخترک کبریت فروش 

ژانر: غمگین 

خلاصه: جهان امروزه پر از بی عدالتیست. پر از نامردی، پر از جنگ و پر از ناراحتی .نویسنده ی  این دلنوشته سعی دارد اندکی از مشکلات جامعه و مردم را با نوشتن این اثر به رخ بکشد. 

گاهی، بدون آنکه بخواهی اشک  هایت دیدگانت را تار می نمایند. بغض گلویت را می فشارد و همان می‌شود سر آغاز دلنوشته ای از اعماق وجودت:)

 

بغض تمامیت را تحت سلطه قرار داده، گلویت را می فشارد. اشکانت بی مهابا در تلاش برای رساندن خود به بی نهایت وجود و تو! تویی که همیشه نگاه کردی و سکوت. چون پسرک کار گوشه ی خیابان که با دستان زخمی و کفش های گلی برای تکه ای نان و جرعه ای آب مجبور می شود اسفند به دست  دور سر آدمهایی بچرخد که حاضرند بخاطر خود روی هرکسی پا بگذارند و عبور کنند. عدالت خیلی وقت است که خود را استتار کرده، دیده نمی شود! دیگری از شدت زیادی  ثروت تن به خودکشی  داده، آن‌ دیگری بی جا و مکان شب را در کوچه سپری میکند. یکی در پرقو در میان تمام امکانات بزرگ میشود و درنهايت همان میشود رئیس و عزیز! میدانی درد دارد جمله هایم و درک می‌خواهد و چه غمناک است و چه تلخ، حقیقت آتشين کلمه های یخ زده. میدانی؟! همانجا پی به تمامی نامردی دنیا بردم که بچه ای در اوج لذت و خوشگذرانی و خرج های بی هوده بود و دیگری با کفش های پاره در جوب ها به دنبال نان می گشت. آن‌یکی با ثروتی که به او ارث رسیده میشود آقازاده. دیگری پسری بیچاره در خانواده ای آواره سال‌هاست که نمیتواند لیلی اش را بستاند. درد دارد جمله هایم! کسی چه می داند؟ کسی چه می فهمد؟ هیچکس آنی نیست که نشان می‌دهد. چه قلب ها که شکسته نشدند. چه اشک ها که بر صورت روان نگشته،  ریخته نشدند. چه کودکانی که یتیم نشدند. کسی چه میفهمد بر دختر کبریت فروش چه گذشت. و چه دردناک تر که عدالت و بی عدالتی به دست خود انسان هاست و چه دردناک تر که میان انسان هایی گرگ صفت با قلب هایی سنگی سپری کنی. وقتی مردم به خود هم رحم نمیکنند چه انتظاری داری؟  وقتی اجاره نشین فقیری را بی خانمان میکنند، کودکان کار را میبینند بی اعتنا رد می‌شوند، فرد گرسنه ای را میبینند و.....دخترک کبریت فروش هوار نزن، تلاش مکن تو میان آدمهایی از جنس شیشه هستی. دخترک کبریت فروش قصه دستان یخ زده ات را با بخار دهان گرم نگهدار. چشمانت را روی هم بگذار. آسوده بخواب که هیچ چیز ترسناک تر از ما انسان ها نیست و باید گفت انسان بودنم آرزوست. 

 

پایان 

 

ویرایش شده توسط Fatima.a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...