رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دراگون پارازیت | Atarin کاربر انجمن نودهشتیا


Psycho.K
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

picsart_11-12-01.27.41_of6k.jpg

عنــوان: ••|♤دراگــــون پــارازیـــت♤|••
نویسنده: آترین.میم|••
ژانر(ها): پیکارسک، جنایی، سورئال، معمایی|••
نقش شخصیت اصلی: خاکستری|••
________
••|خلاصه:
بی‌گناهم؛
بی‌گناه‌تر از کودکی یک روزه!
پروردگار به تماشایم ایستاده و من هیچ از تقدیرم نمی‌دانم.
قربانی یک عشق نمایشی، قربانی خواسته‌‌ای غیر ممکن که رایحه‌ی چاشنی حیله‌ی اهریمن از داخلش یاخته‌های تیز مشامم را می‌آزرد.
بوی تیمارستان، احساسات یک دیوانه، وحشتی که همچون خون در رگ‌هایم جاری می‌شود، توطئه‌های نویسنده‌ی سرنوشت، توهم‌هایی بی‌شباهت از واقعیت و واقعیتی بی‌شباهت از کابوس!
به دام افتاده میان نیرنگ بد و بدتر!
درد در ژرفای تنم بی‌رحمانه همچون ماری زهرآگین می‌پیچد،
این‌بار دیگر هیچ‌کاری نمی‌توانم برای نجاتم انجام دهم
فقط می‌توانم بخندم و تقدیر قلاده‌ی روحم را به دنبال خویش بکشد،
من از گذشته‌ام مطلع نبودم، من حتی از وجود واقعی‌ام هم خبری ندارم!

***
••|مقدمه:
سقوط می‌کنم در این دنیای نفرین شده و تنها می‌توانم درهم بشکنم، به هزاران تکه‌ی درخشان اما تیره و تار تقسیم شوم!
آغشته می‌شوم به تاریکی و آغوش سرد سایه‌ام وجودم را می‌بلعد!
دسیسه‌ای که عروسک‌گردانم رقم زده هرکسی را به دام می‌کشاند.
سایه‌های تاریک به دنبالمند
به علتی که علتش خودم نیستم!
آفریدگار مرا نیافرید، 
می‌پرسی پس چه کسی؟
حقیقتاً نمی‌دانم... 
آه! حالا فلسفه‌اش را ذهنم می‌گنجانم؛
من را دو شیطان در کالبد روح‌القدس آفریدند،
می‌دانم واقعاً خنده‌دار و مسخره‌ست اما حقیقت حداقل برای من همچون دلقک غمگین سیرک است!
"دیوانگی!"
تنها کلمه‌ای که می‌توانم در وصف ذهن بیمارم به کار ببرم.
حاصل منفی یک اشتباهه مزخرف و غوطه‌ور در دریایی از خون.
قطره‌های سرخ حتی چشم‌هایم را هم گلگون می‌کنند!
شروع پایانم نور امیدی در دل خودم هم شعله‌ور می‌‌کند اما این‌بار منی که دوباره سرپا می‌‌شوم اهریمن خواهد  بود!

❤معرفی و نقد رمان دراگون پارازیت

ویراستار: @bita.mn

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 13
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اپیزود 1

چشمان بی‌احساسش را در چهره‌اش دوخت و لب گشود:
- ملقب به وی لایت(V.light)، دو سال قبل برای اولین‌بار به‌خاطر هک دستگیر شد اما بعد چند روز به‌طرز مشکوک و غیرقابل پیش‌بینی‌ای گم و گور شد تا این‌که توی این سه سال دویست و بیست و دو نفر بدون هیچ سرنخی کشته شدن، روی پیشانی مقتول‌ها اسم مستعارش با چاقو نوشته میشه، اطلاعاتی در مورد اسم و هرچیزی دیگه‌اش هم دست کسی نیست.
لب‌های مرد مسن کش آمدند و در نهایت به لبخندی معنادار تبدیل شدند.
پکی به پیپش زد، خطاب به جاسوسش که اخیراً استخدامش کرده بود لب گشود:
- می‌خوامش!
پسرجوان محکم زبانش را روی لب‌هایش کشید و گفت:
- امرتون اجرا میشه!
دستش را در جیب شلوارش فرو برد.
مرد میانسال پیپش را میان دندان‌هایش گذاشت و برای او رضایتمدانه دست زد، چند ثانیه بعد دوباره پیپ قهوه‌ای‌اش را به دست گرفت.
- تو برای جاسوس بودن زیادی خوبی بچه جون! تیریپت جوریه که پدرخونده بودن بیشتر بهت میاد.
بی‌حرف از او رو گرفت، جلو رفت و از جیبش کلید را درآورد، در را قفل کرد و دوباره سرش را به سوی مردی که گیج و گنگ می‌نگریدش گرداند.
هوفی گفت و به لب‌های خونی و خوش‌فرمش رجوع کرد:
- افرادت رو زیادی پرورش می‌دی و اونا رو بهترین می‌کنی به‌طوری که به‌قول خودت لیدر بودن بیشتر بهشون میاد اما تا الان فکر کردی مردم هرچقدر بزرگ‌تر و درخشان‌تر بشن سایه‌شون تاریک‌تر میشه؟ یا بهتر بگم، وجهه‌ی تاریک‌شون سیاه‌تر و خوفناک‌تر میشه؟!
سیب گلوی مرد که از پوست چروکیده‌اش نمایان بود تند- تند بالا و پایین می‌شد.
پسرک کنار میز میان اتاق خم شد، چاقوی طلایی و تیز روی ظرف میوه‌‌ را به دست گرفت و دوباره کمر صاف کرد.
در حالی که با نگاه ظریف چشمان خاکستری‌اش چاقو را از نظر می‌گذراند قدم برداشت.
مرد مسن با ضرب بلند شد و اخم‌هایش را درهم کشید.
- احمق تو به چه حقی همچین کاری انجام می‌دی؟!
بی‌توجه به غر- غرهای پیرمرد با هر گام نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
دستش را روی شانه‌ی قربانی‌اش قرار داد و با لحن محکمی کوتاه گفت:
- بشین.
قربانی آب دهانش را فرو داد، تا خواست دوباره جبهه بگیرد با دستی که شانه‌اش را فشرد و او را روی صندلی نشاند خفه‌خون گرفت!
پسر جوان چاقو را سرکشانه در تک- تک نقاط رخسار مرد حرکت داد، آرام به سوی شاهرگش لغزاند و متوقف شد.
- دست تو دست شیطان توی جهنم می‌بینمت کاتوریان!
چاقو را با درنگ وارد کرد تا قربانش‌اش به خوبی غذای سرد مرگِ سرآشپز ماهر را بچشد!
برشی ظریف ایجاد کرد که خون با فشرد در نیم‌رخش پاشید!

  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اپیزود 2

*پارکینگ*
مادام الیزابت بِل: رئیس باند فرشتگان جهنم
ژان استیونز: افسر سطح D سازمان SRT
____
- کثافت‌ بودن، گندکاری، لجن‌بازی، همه‌شون توی یه اسم خلاصه میشن؛ وی لایت (V.Laight)!
- کارهایی که بلده چیا هستن؟
- نفوذ توی همه‌جا.
مرد با اخمی خفیف که خبر از مشکوک شدنش می‌داد آرام لب زد:
- منظورت چیه؟!
مادام بِل قلوپی از شراب سفیدش داخل دهانش فرستاد.
چندی بعد با لبخندی خبیث در پاسخ مرد مقابلش گفت:
- مثل یه ویروس غیرقابل کنترل می‌مونه؛ هرکجا که طعمه‌اش باشه پا می‌ذاره، فرقی نداره یه قمارخونه باشه یا بازداشتگاه، یه باند مافیایی یا هر خراب‌شده‌ای!
- انگیزه‌اش چیه؟
زن که گویا داشت از سین‌جیم شدن توسط مشتری‌اش آزرده می‌شد چشمان زمردی‌اش را در حدقه چرخاند.
لب گشود:
- نمی‌دونم، زیاد اهل این فنون روانشناسی نیست!
***
راوی: آنیل/ V.light
با فندکم بازی می‌کردم که بالاخره با دیدن رخسار بی‌نقصش به خودم آمدم.
- چرا وقتی بهت می‌گم بیا ور دل من رد می‌کنی؟
جیمز همیشه علاقه داشت کنار هم باشیم اما من نمی‌توانستم، البته مسئله اصلی این بود که هنوز به درجه‌ی فروش گوشت انسان نرسیده‌ بودم!
از روی صندلی چوبی که موریانه‌های حال به‌هم‌زن رویش به حرکت در آمده بودند و با دیدن‌شان هم پوست تنم مور- مور می‌شد برخاستم.
چند قدم عقب رفت و با قرنیه‌‌ی‌های شکلاتی‌طورش در چشمانم خیره شد.
- من نمی‌خوام شب و روزم رو با گوشت انسان بگذرونم.
حتی فکر کردن به این‌که گوشت یک انسان زیر دندان‌هایم باشد و من آن را با ولع بجوم حال معده‌ام را خراب می‌کرد!
- فکر کنم مادرت وقتی تو توی شکمش بودی به زبون ویار داشته!
دستش را متفکر زیر چانه‌اش قرار داد و با نگاهی کنجکاو مشغول وارسی‌ام شد.
- چطور؟
- چون زبونت خیلی درازه!
تک‌خنده‌ای زدم و سرم را به چپ و راست تکان دادم.
بالاخره او هم از کارش دست کشید و کنارم ایستاد.
- دنیل تو خونه‌ست؟
از دستم گرفت و به دنبال خودش کشید.
- آره، دلش برات تنگ شده.
چیزی نگفتم و به همراهش از آن ساختمان درب و داغون خانم بِل بیرون زدیم.
روی موتور سیکلت سیاهش که به‌قول خودش فوق لاکچری بود نشستیم.
گاز داد و راه افتادیم.
نسیم ملایم پاییزی که در هوا می‌رقصید به سویم هجوم آورد.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و آن را با آغوش باز پذیرفتم.
رشته‌ی زمان سپری شده از خروج‌مان به بعد از دستم در رفته بود و خب اهمیتی هم برایم نداشت.
- رسیدیم دوشیزه آنیلیا!
دندان قروچه کردم، پس‌گردنی محکمی با شدت پشت گردنش نشاندم و پس از پیاده شدن غریدم:
- اگه فقط یه بار! فقط یه ‌بار برای صدا زدنم از همچین صفتی استفاده کنی و اسمم رو درست و حسابی نگی خودم گوشتت رو مزه می‌کنم!
با دست به در خانه‌ی نقلی‌اش اشاره زد.
- بسه مرد! برو تو.

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 10
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اپیزود 3

دستانش را دور کمرم حلقه کرد و در حالی که بالا و پایین می‌پرید ذوق‌زده لب زد:
- وای آنیل اومده!
حلقه‌ی دست‌هایش را با شدت پس زدم و گفتم:
- متاسفم من به جنس مونث بیشتر علاقه دارم.
زیر زبانش کلمه‌ی "مردک" را نجواگونه زمزمه کرد و کنار رفت.
- تا فردا می‌مونی آنیل؟!
- نوچ فقط شام رو مهمونم.
جیمز آستین‌هایش را بالا زد.
- باشه اما این‌وقت شب چیکار داری که نمی‌مونی؟
- میرم به دیدن یه آشنا.
سری تکان داد، دیگر چیزی نگفت و به سوی آشپزخانه رفت.
دنیل: تو آشنا داشتی و ما خبر نداشتیم؟!
از کنارش گذشتم و تن کرختم را روی کاناپه‌ی آبی رها کردم.
چند ضربه‌ی پیاپی و آرام روی شانه زد.
- مگه با تو نیستم آجُر؟!
دستش را پس زدم و چشمانم را بستم.
گردنم را به پشت کاناپه تکیه دادم و گفتم:
- شما دوتا برادر چرا امروز از یه همچین اصطلاحاتی استفاده می‌کنین؟
نیشخندی زد و لب گشود:
- پس ایشون کسی هستن که نمی‌خوای ازش اسم ببری!
پوزخندی تحویلش دادم.
پس خودش هم فراری بودنم از پاسخ دادن را حدس زده بود!
سکوت نبستاً سنگینی حاکم بود که با صدای جیمز تکه- تکه شد:
- دنی هزاربار نگفتم آنیل زیاد به صبحت کردن علاقه نداره.
بالاخره پلک‌هایم را از هم فاصله دادم و از جا برخاستم.
- امیدوارم چیزی که پختی با مواد درست و حسابی باشه.
خنده‌ای کرد و لب گشود:
- امروز با لولیتا‌هایی که رئیس سپرده بود سر کردم، وقت مرغ‌کشی نداشتم.
روی صندلی میز غذاخوری نزدیک به اپن نشستم.
با انزجار "خوبه"ای گفتم.
بشقاب پر از پاستا را مقابلم گذاشت.
خودشان هم دور میز نشستند و با غذا مشغول شدند.
در حالی که چنگال را دور پاستا می‌پیچیدم لب زدم:
- چرا نوکر حلقه به گوش اون مردک هستی؟
جیمز غذای داخل دهانش را با صدا فرو داد یا اگر می‌خواستم بهتر بگویم، رسماً بدون جویدن بلعید!
دنیل هم زیر چشمی نگاه کنجکاوش را به لب‌های او دوخته بود.
سرفه‌ای به قصد صاف کردن صدایش زد، یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- تو خودت هم واسه مردم کار می‌کنی.
غذا را در دهانم چپاندم.
با دهان پر گفتم:
- نه همیشه، ضمناً من از اول شرط می‌ذارم که رئیس اصلی منم حق دستور اضافی ندارن.
دست از خوردن برداشتم و ادامه دادم:
- هک تمیزتر از این‌ها هست! کشتن آدما، شکنجه کردن‌شون، آدم‌خوار شدن، تجاوز، لولیتا...
مکثی کردم و نفسم را پرسر و صدا بیرون دادم:
- اینا زیادی کثیفن!

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اپیزود 4

تلخندی کنج لب‌های خوش‌فرمش نشاند، با چشمانی که حال رنگ خستگی و پشیمانی به خود گرفته بودند جوابم را داد:
- قلاده‌ام دست بد کسی افتاده آنیل!
با کسی که جیمز زیر دستش کار می‌کرد آشنایی نداشتم.
حالا تنها یک سوال در ذهنم می‌پیچید:
《اون کیه که جیمزِ سرکش تا این حد ازش می‌ترسه؟!》
- ساعت یازده و نیم می‌تونی بیای دنبالم؟
"اوهوم"ای گفت.
از جایم بلند شدم و گفتم:
- واسه شام ممنونم، دیگه باید برم.
***
- دویست و بیست و چهار، دویست و بیست و چهار، دویست و بیست و چهار.
انگشتم را دوباره روی دکمه‌ی اف‌اف فشردم که صدای لرزانش در گوشم پیچید:
- چی می‌خوای؟!
دهانم را نزدیک بردم و با صدایی ضعیف و آرام لب زدم:
- فقط در رو برام باز کن مامان!
و با لبخندی محو که ناخواسته روی لب‌هایم نشسته بود عقب رفتم.
در باز شد و به داخل عمارتش قدم گذاشتم.
زیرلب زمزمه‌وار مدام و مدام جمله‌ی "بچه‌ی نامشروع مامان" را با ریتم تکرار می‌کردم.
روی سه پله‌ی ورودی ساختمان با اقتدار ایستاده بود اما چشمانش دم از چیز دیگری می‌زدند!
وحشت را درشان می‌دیدم.
مقابل پله‌ها متوقف شدم و نفس عمیقی کشیدم.
- بوی ترس می‌دی! بوی گند وحشت!
از پله‌ها به آرامی بالا رفتم، کنارش ایستاد و لب‌هایم را به سوی گوشش که گوشواره‌ای گران قیمت رویش آویزان بود بردم.
- بوی لجنت هم باعث عق زدنم میشه!
آرام لرزید و چند سانتی‌متر کنار رفت، لبخندی دندان‌نما زدم.
- جلوی بچه‌ای که بیست سال تمام براش مادری نکردی شرمنده هستی؟ مقابل کسی که پدرش معلوم نیست کیه سر گندیدت رو که بوی کپک زدن مغز داخلش داره آزارم می‌ده نمی‌تونی بالا بیاری نه؟
چاقویم را از داخل جیب سویشرت چریکی رنگ و رو رفته‌ام برداشتم.
- به‌نظرت چی میشه وقتی تو رو هم پیش شوهرت که به‌خاطرش من رو دور انداختی بفرستم؟
عقب- عقب رفت و کنار در ورود ساختمان عمارت ایستاد.
- من... من سنم کم بود! من نمی‌تونستم نگهت دارم!
- چند سالت بود؟
به سویش حمله‌ور شدم.
فریاد زدم:
- بیست و چهار و تو قراره دویست و بیست و چهارمین قربانی من بشی!
با ضرب و ترس وارد شد.
تا خواست در را ببندد پایم را لایش گذاشتم و با دست محکم هلش دادم.
قهقهه‌ای عصبی زدم و غریدم:
- چندین روزه که واسه مرگت نقشه می‌کشم، فکر کردی می‌ذارم از دستم در بری؟!
بوی خون را می‌توانستم احساس کنم!
تند عقب- عقب قدم برمی‌داشتم.
- واسه احساس مادرانه‌ات زمانی نیست مامان! فرار کن، فقط فرار کن، قرار نیست رابطه‌ی مادر و فرزندی بین ما به‌وجود بیاد.

  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

از پله‌های پیچ در پیچ با آن کفش‌های ده سانتی‌اش بالا می‌رفت و من با تمسخر تنها تماشایش می‌کردم، درست همچون نظاره‌ کردن اجرای یک سناریوی خسته‌کننده!
انسان‌ها در مقابل هیولایی که خودشان خالق‌شانند چقدر پست می‌شوند، حتی تقصیر آفریدنش را هم به گردن نمی‌گیرند!
سکندری خورد و روی چندتایشان فرود آمد.
"آخ"عه بلندی سرکشانه از دهانش خارج شد.
یکی- یکی روی‌شان پا گذاشتم و مقابلش ایستاد.
- یه رفیق دارم که با گوشت آدما سر و کله می‌زنه؛ واسه خورده شدن زیادی کثیفی، سوزونده شدن واست زیادی آسونه، اون کله‌ی به‌دردنخورت رو هم اگه ببرم جزو کلیشه‌ها میشه! خودت انتخاب کن؟
هاله‌ای از اشک چشمان سیاهش پوشاند، پس چشم‌هایم شبیه پدرم بود، خاکستری.
- ازت خواهش می‌کنم پسرم.
چاقو را مستقیم روی سیب گلویش گذاشتم.
***
راوی: سوم شخص
زن وحشت و ترس را در آن فضای هولناک در یاخته‌های وجودش احساس می‌کرد!
جسم و دلش ویرانگر می‌لرزیدند.
حامی و ناجی برای نجات نداشت، حتی پروردگار هم حال او را رها کرده بود.
رها کرده بود به‌خاطر گناهانش، به‌خاطر آن پسر که بیست سال پیش همچون زباله دورش انداخته بود.
شیشه‌ی عمرش درواقع در چنگال تکه‌ای از وجود خودش جا گرفته بود و هر آن ممکن بود ترک بردارد و به هزاران هزار تکه تقسیم شود!
آرزو داشت به بیست سال پیش برگردد و تنها فرزندش را رها نکند اما برای چنین خواسته‌ای خیلی دیر بود.
پسرک چاقو را عقب برد که درخشش نور امید در چشم‌های زن میانسال برای چند ثانیه جولان داد اما چندی بعد چاقو گردنش را وحشیانه پاره کرد!
درد بدی در وجودش همچون ماری زهرآگین پیچید.
چاقو را بی‌وقفه بیرون کشید تا خونریزی‌اش بیشتر شود، لبخندی خبیث زد و ضربه‌های پی در پی‌اش را آغاز کرد.
یک‌بار کافی نبود، دوبار، سه‌‌بار و...
بوی خوشایند خون و زجر را به شش‌هایش فرستاد.
همچنان بی‌هدف ضربه می‌زد.
دیگر روح زن جسمش را به آغوش سرد مرگ سپرده بود اما پسرجوان علاقه‌ای به تنها گذاشتن جسمش نداشت.
مانند دیوانه‌ها گاه قهقهه می‌زد، گاه اشک می‌ریخت و گاهی هم سردرگم می‌شد اما از عذاب دادن دست نمی‌کشید.
قسمت عظیمی از پله‌ها را خون پوشانده بود و قطره‌هایش حتی روی دیوار هم خودنمایی می‌کردند اما جدا از قسمت‌های خانه چشم‌های او هم سرخ می‌دیدند!

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت  6

راوی: آنیل
دستان خونی‌ام را روی دیدگانم قرار دادم.
زانوهایم را بیشتر به آغوش کشیدم، کودکی‌ام همچون فیلمی با ژانر گوتیک که هر بچه‌ای از دیدنش می‌هراسد از مقابل چشم‌هایم می‌گذشت.
روزهایی که به لباس‌های نو و تر و تمیز بقیه حسودی می‌کردم، روزهایی که در آن بهزیستی لعنتی از سرما می‌لرزیدم، گوشه‌ی زندان کتک می‌خوردم و روزی که در کوچه پس کوچه‌های تاریک و خلوت آینده‌ام را بر باد دادم!
شانه‌هایم می‌لرزیدند، تا به خودم آمدم متوجه قطره‌های مایعی که زیر چشم‌هایم جاری بودند شدم!
جیمز: بلند شو.
سرم را بالا گرفتم که نور شدید چراغ‌ موتور سیکلت جیمز به چشم‌هایم هجوم آورد.
چانه‌ام را میان دستش گرفت و سرم را به سوی خودش چرخاند.
جیمز: این‌جا چیکار می‌کنی؟
پاسخی نداشتم، زبانم در دهانم نمی‌چرخید.
باید چه می‌گفتم؟
دستش را کنار زدم و با صدایی خش‌دار که نمی‌دانستم از چه نشات می‌گیرد به لب‌هایم رجوع کردم:
- بیا بریم.
از جا برخاستم، دستی به پشت خاکی شلوارم کشیدم و در جای مخصوصم نشستم.
- نمی‌خوای کلاه بدی؟
جیمز: احمق من کی بهت کلاه دادم که این دومیش باشه؟!
کلافه و بی‌حوصله گفتم:
- خفه شو جیمز!
از نوع نگاهش هم می‌توانستم بفهمم مشکوک شده و می‌ترسد.
حرف اضافه‌ای نگفت و مقابل من نشست.
***
پایین پریدم و گفتم:
- می‌تونی بری سر گور بِل؟
زبانش را انگاری که چیز لذیدی دیده باشد روی لب‌هایش کشید و گفت:
- به‌نظرت واسه یه رئیس پیرپاتال مافیا پدرخونده‌ام چقدر می‌ده؟
لبخندی یک‌طرفه زدم و سه تا از انگشت‌هایم را بالا بردم.
- سیصد بیت‌کویین، مطمئنم!
ابرو‌هایش را متعجب بالا انداخت و گفتم:
- آ... راستی پسر صورتت کلاً خونیه!
شانه‌ای بالا انداختم و راهم را به سمت خانه‌ی افسرپلیس لعنتی کج کردم.
زنگ را فشردم اما صدایی به گوشم نخورد.
بار دوم هم کارم را تکرار کردم که بالاخره در گشوده شد و چهره‌ی خواب‌آلودش مقابلم قرار گرفت.
- سلام!
یک‌تای ابرویش را بالا انداختم و باصدایی خش‌دار لب زد:
- می‌تونم بپرسم کی هستید؟
دست بردم و چاقویم را بیرون کشیدم.
- کوتاه بگم، عزرائیل!
چشم‌هایش گرد شدند، تا خواست در را ببنند پا تند کردم و پایم را لایش گذاشتم.
با آرنجم محکم هل در را هل دادم اما همچنان مقاومت می‌گردم.
دانه‌های عرق سردم را که ناشی از زور زدنم بودند روی پیشانی‌ام می‌لغزیدند.
در حالی که دندان‌هایم را به هم می‌ساییدم هوفی کشیدم و گفتم:
- آه لعنتی! امروز چرا همه‌تون در رو به روم می‌بندین؟
پس از پایان جمله‌ام تمام توانم را در دست‌هایم ریختم و در را هل دادم که آن افسرپلیس به عقب پرتاب شد.

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

پوستش با نوک آهنی و تیز چاقو خراشیده می‌شد و خون بیرون می‌زد اما نه با شدت؛ آرام و هارمونیک، همچون جاری شدن چشمه‌ای پر آب پس از طوفان!
جای- جای تنش مرا با صدایی وحشتناک فریاد می‌زد!
زخم‌های کوچک و بزرگ، خون مردگی‌ها و برش ظریف شاهرگش که بوی روح بیمار مرا می‌داد!
نوک انگشتم را با ظرافت روی زخمش کشیدم، کمی فشار دادم؛ مطمئناً اگر زنده بود آه و ناله‌اش این فضای دوست داشتنی را دربر می‌گرفت.
لبخندی محوتر از محو روی لب‌هایم نقش بست.
"دیوانه!"
تنها کلمه‌ای که برای وصف حال مجنون‌وارم می‌توانستم به کار ببرم.
هورمون‌های انسان‌آزاری لذت‌بخش اما دیوانه کننده مانند خون در رگ‌هایم جاری می‌شدند، در قلبم تلخیه شده و در تک- تک مولکول‌های مغز مریضم حل می‌شدند!
چه کسی می‌گوید ذهن و قلب در تضادند؟ این دو لعنتی هنگام دیوانگی‌ام مشتاق‌تر از مادری می‌شوند که فرزند خویش را در اولین قدم‌هایش تشویق می‌کند!
چاقویم را دوباره در جیب سویشرت چریکی رنگ و رو رفته‌ام قرار دادم.
برخاستم، با لگدی محکم جسم بی‌جانش را از مقابل در ورودی کنار زدم و بیرون رفتم.
باید برای تمام آن حشرات شیرفهم می‌شد که بازی با دم شیر و فضولی بی‌جا تاوانی سنگین به نام مرگ دارد!
کلاه سویشرتم را روی سرم انداختم.
هوای نسبتاً سرد پاییز را در شش‌هایم فرو بردم.
احساساتی درهم و نامعلوم مانند لشکری بی‌رحم به سویم حجوم می‌آوردند و من حتی متوجه ماهیت آن‌ها نبودم.
حتی احساساتم مطلع نبودند که من خودم را لابلای نقاب‌هایم به خاک سپرده‌ام!
در یک شب دو قتل و یک قتل نامحسوس.
گاهی اوقات درخلوت با خودم می‌گویم، شاید در زندگی قبلی‌ام یک اهریمن بوده‌ام!
با لرزش موبایلم به خودم آمدم؛ نگاهی به صفحه‌ی روشنش انداختم.
- تمومش کردی؟
- آره دادا...
چشم‌هایم گرد شدند، ادامه‌ی حرفش را نشنیدم!
صدای کشیده شدن لاستیک‌های چند ماشین در فضا پیچید، سرم را تند به پشت برگرداندم.
چند ماشین سیاه غیرعادی همراه با چندین نره‌غول! این عادی بود؟ نه، قطعاً نه!
خون در رگ‌هایم دست از جریان برداشت!
تنها راه فرارم خودِ فرار بود.
- جیمز! هرچه سریع‌تر خودت رو به...
چشم چرخاندم تا مقصدی برای دادن آدرسش به جیمز پیدا کنم.
با دیدن فضای سبزی که چندان با من فاصله نداشت سریع گفتم:
- به فضای سبز تو همون‌جایی که پیاده‌ام کردی برسون!
به قدم‌هایم سرعت بخشیدم.
پلک‌هایم را گاهی روی هم می‌فشردم و در دل برای گیر نیوفتادن دعا می‌کردم!
جیمز: چی‌شده؟ چرا نفس- نفس می‌زنی؟!
آرام و عصبی غریدم:
- خفه‌شو و خودت رو برسون لعنتی!

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

به سرعت مقابلم ایستاد و فوراً گفت:
- بیا آنیل!
بدون اتلاف وقت پشتش نشستم و راه افتادیم.
- ردت رو گرفتن؟ اصلاً چرا با همچین کسایی در افتادی؟!
- بریم خونه‌ بهت می‌گم.
سرعتش را بیشتر کرد و تقریباً فریاد زد:
- امیدوارم علت درست و حسابی داشته باشی!
سرم را بی‌توجه به این‌که ممکنه است کمرش درد بگیرد محکم به پشتش کوباندم.
با خودم مدام این را تکرار می‌کردم که چرا باید این‌گونه می‌شد؟
چه تقصیر داشتم؟
***
فلش بک: پنج سال پیش
انسان‌ها مدام مقابل طوفان‌های زندگی می‌ایستند اما آنگاه که طوفان‌ها از حد و مرز می‌گذرند مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند.
اولی؛ آن‌هایی که باز هم می‌ایستند و دومی هم آن‌هایی که غریضه‌ی حیوانی‌شان برروی ذهن و منطق‌شان تسلط کامل را پیدا می‌کند، همچونی ماری زهرآگین به دور سیب تقدیر حال و آینده‌ی آدمی پیچ و تاب می‌خورد و درغایت نیش‌هایش را دردناک فرو می‌کند!
سرم را به سوی جیمز چرخاندم.
لبخند آن پسر دیوانه‌ام می‌کرد، شاید هیچ‌چیزی در حال حاضر مانند آن لبخند نمی‌توانست روی اعصابم رژه برود!
بالاخره بدون در نظر گرفتن احساساتش با صدای بلندی گفتم:
- احمق ما رو صاحب‌خونه رسماً شوت کرده بیرون اون‌وقت تو نشستی با لبخند به داداش کوچیکت قصه تعریف می‌کنی؟!
چهره‌ای جدی به خودش گرفت که از یک پسر هفده ساله بعید به نظر میامد.
جیمز: نگران نباش، چیزی نیست!
پایم را با ضرب روی برف‌ها می‌زدم، تک خنده‌ای عصبی زدم و با صدایی که به‌خاطر خشمم می‌لرزید لب زدم:
- درسته، چیزی نیست اما میشه بگی قراره تو چه خراب‌شده‌ای بمونیم؟!
باز هم لبخند!
- لعنتی نخند!
با فریادم چند پیرمرد بازنشسته که دور هم جمع شده و جلسه تشکیل داده بودند از زیر آن عینک‌های مستطیلی‌شان نگاهی کنجکاو حواله‌مان کردند و به سوی‌مان برگشتند.
نگاه‌ها؛ وقتی مردم نگاهم می‌کردند معذب می‌شدم، به سر و وضعم شک می‌کردم، احساس راه رفتن چندین مورچه روی تنم مورمورم می‌کرد!
با انزجار نگاهم را به سوی جیمز سوق دادم.
- ببخشید!
جیمز: من فقط نمی‌خوام اوقات‌مون رو بیشتر از این‌ها به هم بریزم ضمناً برای سوالت هم باید بگم که ‌من یه پسرخاله دارم، فکر کنم بتونیم پیش اون بمونیم.
با زبانم خیسی به لب‌های یخ‌زده‌ام زدم و گفتم:
- مگه فامیلی هم داری؟
جیمز: ما فقط بد سرپرست بودیم نه بی‌کس، خاله‌ام توانایی نگهداری‌مون رو نداشت به‌خاطر همین مجبور بودیم تو اون یتیم‌خونه بمونیم، بقیه‌اش رو هم که می‌دونی با تو فرار کردم و الان اینجام!
از روی صندلی جوبی قهوه‌ای که دانه‌های برف رویش خودنمایی می‌کردند بلند شدم.
آهی کشیدم و ساکم را با اکراه روی شانه‌ام انداختم.
- بیا بریم، من دیگه دارم بخشی از برفای اینجا می‌شم!
دنیل ده ساله را در آغوش گرفت و کنارم ایستاد.
- بذار خودش بیاد، اذیت می‌شی!
سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و لب‌هایش را که بر اثر سرما خشک‌زده بودند از هم فاصله داد:
- سردشه حداقل راه رفتن براش سخت نشه.

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

هوفی کشیدم و لب گشودم:
- بده بغل من.
جیمز پسر خوبی بود حتی فراتر از خوب بودن!
همیشه نقش یک پدر را داشت، یک سرپرست خوب.
با درنگ دنیل را به آغوشم سپرد و راه افتادیم.
- به بچه‌ات حسودیم میشه جیمز!
جیمز: ها؟
ابروهایش را با تعجب بالا انداخت.
- تو قراره یه پدر و مرد ایده‌آل باشی!
نوع نگاهش تغییر کرد و رنگ تمسخر به خود گرفت.
نگاه‌های جیمز همیشه حرف دلش را سریع‌تر از زبانش می‌گفتند.
جیمز: فکر می‌کنی یه دختر راضی میشه با کسی مثل من ازدواج کنه؟ یا اصلاً زندگی حق ماهاست؟
برای لحظه‌ای دستپاچه شدم، زبانم در دهانم نچرخید.
جیمز: نیاز نیست بحث رو کش بدیم، بیا هرچه سریع‌تر به اون‌جا برسیم.
خیابان‌های سرد پاریس را پیاده پشت‌سر می‌گذاشتیم تا به‌ خانه‌ی پسرخاله‌اش برسیم.
"پدر و مادر"
نداشتم و هیچ نشانی از هیچ‌کدام‌شان ندارم.
مرده‌اند؟ دوستم نداشتند؟ از وجودم متنفر بودند؟
هیچ نمی‌دانم!
"نمی‌دانم"
تنها کلمه‌ که از وجودم می‌دانستم همین یک کلمه بود، واژه‌ی که اسرار زیادی در موردم داخل خودش جای داده.
در دستانم هیچ حسی نداشتم، حلقه‌ی دستم را دور کمر دنیل خواب‌آلود سفت‌تر کردم تا مبادا از آغوشم بیوفتد.
آب بینی‌ام را بالا کشیدم و نگاهم را در اطرافم چرخاندم.
به محله‌ی فقیرنشینی رسیده بودیم.
از بی‌خانمان بودن بهتر بود نه؟
جیمز دستش روی شانه‌ام گذشت و گفت:
- فکر کنم زیاد خسته شدی، رسیدیم.
با دست به یکی از محله‌ها اشاره کرد.
چند قدم دیگر برداشتم و پا به محله گذاشتم، این‌جا هم پوشیده شده بود از برف سفید و سرمایی که بند- بند تنم را می‌لرزاند!
خش- خش آرام قدم‌هایمان روی دانه‌های سفید هر از گاهی در گوشم می‌پیچید.
مقابل خانه‌ای که در کرم رنگی داشت ایستاد که من هم به تبعیت از او متوقف شدم.
زنگ را فشرد که صدای نه‌چندان کلفت مردانه‌ای به گوش خورد:
- بله؟
جیمز: جیمزم جیدن!
در با جر- جر باز شد‌ و چند ثانیه‌ی دیگر چهره‌ی پسری بیست و یک یا بیست و دو ساله مقابل چشمان‌مان قرار گرفت.
بینی قلمی، چشم‌هایی شکلاتی‌طور مانند جیمز، عینک ته استکانی و لب‌های حجیم و قلوه‌ای که در کنار هم چهره‌ی به‌اصطلاح کیوتی را برای او ساخته بودند.
بعد از آنالیز کوتاهی گفت:
- بفرمایید داخل.
از مقابل در کنار رفت و وارد شدیم.
معذب بودم و در دل به آن صاحب‌خانه‌ی لعنتی فحش می‌دادم.
ما فقط یک هفته برای دادن اجازه‌ی لانه‌ سگش دیر کرده بودیم!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

سالن پذیرایی خانه‌اش را از نظر گذراندم؛ سه کاناپه‌ی زرشکی، کف پارکت و میز بزرگ شیشه‌ای که میان‌شان قرار دادم.
جیدن: آم... وسیله‌هاتون رو بذارین و بیایین صحبت کنیم.
با قدم‌های ریز خودم را به کاناپه رساندم و ساکم را کنارش رها کردم.
جیمز روی کناپه نشست و کف دستش را به کنار خودش زد.
کنارش نشستم، دنیل هم خودش را با لوسی داخل آغوش جیمز جا داد.
جثه‌ی به‌شدت ریزی داشت و ده سال داشتن به هیکلش نمی‌خورد ولی خب برای در آغوش نشستن هم بزرگ محسوب می‌شد اما برادر بزرگ‌ترش بیست و چهار ساعت شبانه روز برای خریدن ناز او آماده بود!
جیدن: حقیقتاً حدس می‌زدم که بیایید.
تا آن مدت که نگاهم روی جیمز و دنیل بود با شنیدن صدای جیدن نگاهم را به سویش سوق دادم‌.
یک‌بار دیگر جمله‌اش را در ذهنم تداعی کردم.
- منظورتون چیه؟
جیدن: راحت باش، نمی‌دونم بهت گفته یا نه اما چند روز پیش پیشم اومد و گفت که با صاحب‌خونه‌تون مشکل دارین اما نگفت که مشکل تا این حد بزرگه! در هرصورت می‌تونید این‌جا بمونید من هیچ مشکلی ندارم.
- خیلی ممنون.
جیمز که تا آن موقع چیزی نمی‌گفت لب زد:
- شغلت چیه پسرخاله؟
پاهایش را از زمین کند و به سمت آشپزخانه رفت.
حین قدم برداشتن پاسخ داد:
جیدن: برنامه‌نویسم، البته تازه‌کارم.
سکوت بین‌مان برقرار شد، دنیل با نگاهش اطراف را می‌کاوید و جیمز هم گویا در اعماق دریای افکارش غرق شده بود.
- داری به چی فکر می‌کنی؟
هوفی کشید و انگاری که به خودش آمده باشد آرام سری تکان داد.
جیمز: باید ما هم کار کنیم.
- توی این شیش ماه به هر زوری هم که شده خرج‌مون رو در آوردیم از الان به بعد هم می‌تونیم.
آرج‌هایش را روی ران‌هایش گذاشت، دستان کشیده‌اش را که به‌خاطر سرمای بیرون سرخ شده بودند در هم گره زد و سرش را رویشان قرار داد.
- واقعاً نمی‌دونم چیکار ک...
با ورود جیدن به فضای بین‌مان حرف در دهانش ماسید.
ابتدا یکی از لیوان‌هایی که بخارش از داخلش بیرون می‌زد و خبر از داغ بودنش می‌داد به دست من سپرد و دیگری را به جیمز داد.
"ممنون"ای زیر لب گفتم و اجازه دادم تا لب‌هایم لیوان را لمس کنند.
از آن روز وضعیت برخلاف پیش‌بینی‌مان بهتر پیش می‌رفت، با کار پاره‌وقت خرج زندگی‌مان را در می‌آوردیم و من و جیمز به خوبی کار با سیستم و... را یاد می‌گرفتیم اما از آن‌جایی مسیرمان منحرف شد که دست به هک زدیم، نمی‌دانم چطور شد که با بد کسی در افتادیم؛ صاحب یکی از شرکت‌های معروف!
من انجامش دادم و آب خنک نصیبم شد!
یکی از کله‌گنده‌هایی که در داخل زندان نفوذی بود به‌قول خودش از جربزه‌ام خوشش آمد و فراری‌ام داد.
ماجرا با فرار تمام نشد؛ تهدیدم کرد، می‌گفت باید برای خودش کار کنم اما درنهایت داخل کوچه‌ی بن‌بست با وحشت اولین ضربه‌ی چاقو را به جاسوسش زدم.
سگ‌های دست‌آموزش را به جانم انداخت؛ من قاتل نبودم اما تهدیدم می‌کرد.
من فقط هفده سال داشتم، فشار روحی کمرم را می‌شکست، به ستوه امده بودم، کابوسم بود، نه تنها شب بلکه در روز روشن هم آزارم می‌داد اما در پایان خود آن کثافت هم قربانی‌ام شد!
قربانی شماره‌ی دو؛ ترسم با دومین قتل کم- کم داشت فرو می‌ریخت!

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

دست و پنجه نرم کردن با پلیس‌ها، رئیس‌های بقیه‌ی باند‌های خلافکاری!
تنها جیمز تنهایم نگذاشت، مدام نصحیتم می‌کرد که دست از قتل بکشم اما او هم خبر نداشت که من به غریضه‌ی وجودم پی برده‌ام!
از قتل لذت می‌بردم پس چه بهتر که از همان راه شکمم را سیر می‌کردم؟ از همان راه جنونم را به خواب نمی‌بردم؟
****
- رسیدیم.
پکر پیاده شدم.
موتور را خاموش کرد و سرش را به سمتم چرخاند.
جیمز: پسر تو قانون بشر و هرچی سد راهته نقض می‌کنی، پلیس اینترپل هم وارد قضیه شده، می‌ترسم امروز یا فردا کم- کم پای سازمان‌های مخفی غیرقانونی هم به پرونده‌ات باز بشه! تو مگه تا کی می‌تونی فرار کنی؟
با نگاهی شاکی پایین پرید و دست به کمر مقابلم ایستاد.
جیمز: هوم؟ جوابم رو بده؟
پوزخندی بی‌صدا زدم و لب گشودم:
- کاش فقط اینترپل باشه!
یک تای ابرویش را بالا انداخت و با اخمی خفیف مشکوک پرسید:
- منظور؟
- شب قبل کشتن اون پیرپاتال، منظورم کاتوریانه؛ یه ایمیل ناشناس برام اومد با متن "مهمان ناخوانده‌ی فردا همه‌چیز رو برملا می‌کنه!" جدی نگرفتمش اما صبح که برای تحویل گزارش و دادن خبر مرگ کاتوریان پیش بِل رفتم بهم گفتن به یکی اطلاعات من رو داده، تا شب نشستم پای این یارو تحقیق کردم که همه‌چیزش در اومد.
کلید انداخت و در را باز کرد.
- برو تو دنیل هم بیداره، من می‌برم موتورم رو بذارم گاراژ.
جلو رفتم و وارد خانه شدم.
صدای تلویزیون در فضا می‌پیچید.
- سلام دنی!
با تعجب به سمتم برگشت.
- سلام! چرا الان میایین خونه؟!
- افتادن دنبالم.
خودش را بالاتر کشید.
- می‌دونی طرفا کین؟
نزدیک کناپه‌ای که رویش نشسته بود شدم و سویشرتم را از تنم کَندم.
- ژان استیونز افسر سطح D سازمان SRT متاسفانه سازمان زیادی اطراف خودش رو دیوارکشی کرده نتونستم اطلاعاتی ازش پیدا کنم!
پوزخندی زد و لب‌تاپش را از روی میز مقابلش برداشت.
انگشت اشاره‌اش را در هوا چرخاند و لب گشود:
- مثل این‌که خیلی پیر شدی آنیل! حریم خصوصی برای یه هکر هیچ‌وقت معنایی نداشته!
اتمام حرفش مصادف شد با ورد جیمز کلافه به داخل جو بین‌مان.
- احساس می‌کنم به هیچ‌جای کسی نیست توعه لعنتی هر لحظه ممکنه هر بلای لعنتی‌تر از خودت به سرت بیاد.
زبانم را زیر دندان‌هایم کشیدم و گفتم:
- روی مخم راه نرو جیمز کسی به مرگ علاقه نداره!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

جلوی هم نشستیم.
جیمز: ادامه‌ی ماجرا؟
- ادامه‌اش رو خودت می‌دونی، اومدی دنبالم و اومدیم اینجا و اون اتفاق‌ها افتادن؛ راستی کار بِل تموم شد؟
دستی به گردنش کشید و پلک‌هایش را به معنای مثبت بودن پاسخ سوالم روی هم فشرد.
یک‌تای ابرویم را بالا انداختم و مشکوک لب زدم:
- سرعت عملت زیاد بالا نرفته؟ انتظارش رو نداشتم!
جیمز: سرعت عملم بالا بوده! من مثل تو تنهایی کار نمی‌کنم.
ساعدم را روی چشم‌هایم گذاشتم.
مهره‌های سوخته حذف شدند اما من همچنان در خطر بودم!
دنیل: یه سطح مخفی و صدالبته برتر از پلیسه و بین‌المللیه.
تنها اطلاعات موجود از فرمانده و مامور‌های سطح B سازمان هستن.
با صدای دنیل ساعدم را از روی دیدگانم برداشتم و کمرم را صاف کرد.
- موضوع زیادی جدیه نه؟
بدون چشم گرفتن از صفحه‌ی روشن مانیتور سری تکان داد.
با پایم چندبار با ریتم روی زمین ضربه زدم، از جایم بلند شدم و سویشرتم را برداشتم.
- می‌رم خونه‌ی خودم.
جیمز غرید:
- بشین آنیل ممکنه رد خونه‌ات رو هم زده باشن!
زیرلب "به‌درک"ای گفتم و به سمت در خروجی رفتم.
بازش کردم و بیرون زدم.
پایم را از زمین کندم و قدم برداشتم.
از همان ابتدای کار هم انتظارش را داشتم، باید هم همین‌طور می‌شد.
کف دستانم را به هم چسباندم و سرم را بالا گرفتم.
- ممنونم ازت!
- این‌بار هم توهم زدی؟
صدای جیمز بود.
- با خدای خودم خلوتم کرده بودم.
جیمز: جالبه!
و بعد صدای زده شدن جرقه‌ی فندک.
جیمز: می‌خوای؟
خودش را به من رساند.
- نیکوتین مصرف نمی‌کنم.
پکی به سیگارش زد و لب گشود:
- علف طعم گوه میده داداش!
خندید و دوباره کام گرفت.
پاکت سیگارم را از جیبم در آوردم و یکی از نخ‌ها را بیرون کشیدم.
- آتیشش بزن.
جیمز: یه حسی میگه قرار نیست شب آرومی داشته باشیم.
نخ سیگارم را میان لب‌های خوش‌فرمم قرار دادم، طعم تلخ علف در دهانم پیچید‌.
- بهتره بری خونه‌ات.
از گوشه‌ی چشم با اکراه نگاهی حواله‌ام کرد و کوتاه گفت:
- نه.
سرزنش‌وار سرم را تکان دادم، کامی گرفتم و لب زدم:
- موندن پیش من مثل تکیه‌ی شمع به انبار باروته!
غم‌دار به لب‌هایش رجوع کرد:
- می‌تونستی درس بخونی، می‌تونستی یه زندگی خوب داشته باشی ولی چرا سوختی آنیل؟

 

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

هم‌زمان وارد خانه شدیم.
مستقیم به اتاقم رفتم و پشت میزم روی صندلی نشستم.
از داخل کشوی قهوه‌ای رنگ چند برگه‌ی سفید همراه با خودکار سیاهم خارج کردم.
موبایلم را از جیبم در آوردم و شماره‌ی دنیل را گرفتم.
صدای بوق‌های متعددی که در گوشم می‌پیچیدند نشان از برقراری تماس می‌دادند.
بالاخره چند ثانیه بعد پس از پنج بوق تماس وصل شد:
- واو قاتل خودش زنگ زده؟ براوو!
صدا ناشناس بود، ابروهایم را درهم گره زدم.
نباید خودم را می‌باختم، آب‌دهانم را فرو دادم و منتظر باقی حرف‌هایش شدم اما حرف دیگری نگفت.
- چیزی نمی‌خوای بگی؟
خنده‌ای در گلویم کردم و کوتاه لب زدم:
- عزرائیلت خودم می‌شم!
به تماس پایان دادم، از جا برخاستم و مقابل پنجره‌ای که نور ماه از شیشه‌هایش سرکشانه به داخل اتاق نفوذ می‌کرد ایستادم.
با عجله سیمکارت را از داخل موبایلم بیرون کشیدم، از وسط شکستمش و همراه با موبایل بیرون انداختم.
از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلند جیمز را صدا زدم.
در حالی که بطری آب در دستش بود و پی‌درپی سرفه می‌کرد کنار میز میان سالن ایستاد.
- پسر چی شده؟!
باید چه در جوابش می‌گفتم؟ می‌گفتم برادر عزیز کرده‌ات معلوم نیست چه بلایی سرش آمده؟!
- به دنیل زنگ زدم اما کسی که جواب داد اون نبود.
ابروانش را همچون دو مار درهم گره زد، در چشمانش نگاهی معنادار اما گنگ دیده می‌شد.
- کی بود؟
- نمی‌دونم لعنتی نمی‌دونم! ولی...
نفس حبس شده در بند سینه‌ام را به سختی فوت کردم.
- ولی قطعاً آدم عادی نبود!
بطری را روی میز گذاشت.
کلافه لب زد:
- چیزی نیست درست میشه.
نزدیکم شد و از دستم گرفت.
- فعلاً پس اولویت من تویی!
دستم را با شدت از دستانش بیرون کشیدم.
با پاهای سستم خودم را روی کاناپه‌ی دونفره انداختم.
دست‌هایم را تند- تند روی صورتم می‌کشیدم، دستانم را مشت کرده بودم و ناخن‌هایم پوست کف دستم را آزار می‌دادند.
این چه بازی هست که تقدیر، زندگی یا هرکوفت دیگری با من آغاز کرده؟ چطور باید از این نحسی خلاص می‌شدم؟
کلافگی‌ام برای دنیل بود؟ نه، قطعاً موضوع تنها دنیل نبود؛ هزارتو های پیچ‌درپیچ تکه‌های وجودم را دفن می‌کردند و من غیر از خون‌خواری کار دیگری بلد نبودم!
- اسلحه داری جیمز؟
- دارم.
- دیگه چاقو کارم رو حل نمی‌کنه، کجان؟
- پیش یه دوستم.
- بیا هرچه سریع‌تر از این‌جا بریم، ممکنه برسن.
پلک‌هایش را آرام روی هم فشرد و زودتر از من به سوی در خروجی خانه‌ام که البته بیشتر به لانه‌ی سگ شباهت داشت رفت!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

گفت و گوهایشان را نمی‌شنیدم اما نگاه سنگین آن دختر جوان را روی خودم احساس می‌کردم.
پایم را با ضرب روی آسفالت محله‌ی فقیرنشین می‌زدم.
چشمانم را به سوی آسمان سوق دادم، ماه امشب کمتر از شب‌های قبل می‌درخشید و ستارگان نورشان کم‌تر بود.
بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی جیمز در حالی که آرام می‌دوید به سمتم امد.
کلت کمری نقره‌ای را به سویم دراز کرد و با لبخندی دندان‌نما گفت:
- فکر کنم خیلی وقته کار مشترک نداشتیم.
اما من برخلاف او من دیگر توان لبخند نداشتم، کلت را گرفتم و روی پاشنه‌ی پا به جهت مخالف چرخیدم.
- شب رو کجا می‌خوایم سر کنیم؟
- خونه شما.
- یعنی چی؟!
- باید اول سراغ دنیل رو بگیریم.
- اون دیگه بچه نیست، می‌تونه از پس خودش بربیاد.
بچه نیست؟ همین‌طوره، پسر پانزده شاید برای هرکسی حکم یک نوجوان و پسری جاهل را داشت اما برای ما نه، ما از ابتدای کودکی پیر شدیم!
- متوجه حرفت هستم اما اگه دنیل هم توی بازی باشه جریان پیچیده‌تر میشه، الان باید بریم ببینیم اونجاست یا نه.
- نقشه‌ات چیه؟
- نقش پسرعموش رو بازی می‌کنی.
- از کجا می‌دونی که من رو هم گیر نمی‌‌ندازن؟
دوست داشتم صریح بگویم 《جیمز احمق شدی؟!》اما به‌جای این حرف لب زدم:
- تا جایی که توی تحقیقات برادرت شنیدم سازمان مخفی هست، اونا هیچ‌وقت مهره‌ی سوخته وارد نمی‌کنن تا ریسک نکنن.
کلتش را داخل جیب جلیقه‌ی مشکی و چرمی‌اش قرار داد.
حالت متفکری به خود گرفت و لب باز کرد:
- پس چرا دنیل رو گرفتن؟
- نکته‌ی اول...
مکثی کردم و من هم اسلحه‌ام را داخل جیبم گذاشتم.
- دنیل یه هکره و اطلاعات زیادی در هرمورد داره مخصوصاً این‌که در مورد ما می‌دونه یه پوعنه بزرگه اما وقتی می‌رسیم به پسر عمو جریان فرق می‌کنه؛ پسرعمو رو اگه بگیرن خانواده و خیلیای دیگه پاشون به مسئله باز میشه در این صورت چه اتفاقی میوفته؟ مسئله بزرگ‌تر میشه، درنهایت هم سناریوی نمایشی که پلیس‌ها و این سازمان می‌خوان روی صحنه بیارن تغییر می‌کنه.
- ولی بازم امکانش هست.
- ما باید ریسک کنیم.
شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- درسته، در هرصورت برادر خودم در خطره.
هوای شب را داخل شش‌هایم فرستادم.
- به‌نظرم اگه یه آژانس بگیریم بهتره.
با گوشه‌ی چشم نگاهی به نیم‌رخش انداختم و لب گشودم:
- ماسک همراهت داری؟
- نه.
- پس نمیشه، تو که نمی‌خوای هویتم لو بره؟

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

نورهای قرمز و آبی در محله خودنمایی می‌کردند، باند زردی دور تا دور خانه‌ی جیمز کشیده بودند.
پس این روش رد گم کنی‌شان بود!
در ابتدا خبری از نورهای سرخ و آبی و یا ماشین‌‌های پلیس نبود اما این‌بار که دوباره دنبال دنیل آمدند...
《آه پسر خیلی حوصله سربره!》
- چیکار می‌خوای بکنی؟
عقب- عقب قدم برداشتم و کنار درخت روی چمن‌ها سر خوردم، سرم را به تنه‌ی درخت تکیه دادم که دست جیمز روی شانه‌ام نشست.
- آنیل؟
- دو سال و یا حتی بیشتر از دست این حشره‌ها فرار کردم.
سرم را کمی به سمتش چرخاندم و نیشخندی زدم.
- ولی این‌بار می‌خوام بیوفتم توشون!
گردنش را عصبی کج کرد.
- ها؟!
- همین که شنیدی، بیشتر از اونی که حدس می‌زدیم محافظه کارن اونقدرا هم بی‌کفایت نیستم که نتونم اینا رو تور کنم.
- احساس می‌کنم سیب‌زمینیم!
- احساس نکن، دقیقاً همینی!
با هم از جا برخاستیم، دستی به سر و وضعم کشیدم و از فضای سبز کوچک بیرون زدیم.
- میخوای بری و بگی قاتل منم؟
زبانم را به طبق عادت محکم روی لبم‌هایم کشیدم و با لبخند به لب‌هایم رجوع کردم:
- نه، اول قتل.
پوزخند صداداری زد و کوتاه گفت:
- پروردگار خوی حیوانی تو رو با یه مغز متفکر مخلوط کرده.
انگشت اشاره‌ام را به معنای سکوت روی بینی‌ام قرار دادم.
جیمز آشنا ترین غریبه‌ی دنیای من بود، آشنایی که "ظاهراً" همه‌چیز را می‌دانست!
به قدم‌هایم سرعت بخشیدم و فوراً خودم را به مقابل خانه رساندم.
تمامی‌شان اسلحه‌های مخصوص‌شان را به سمت‌مان گرفتند.
- صاحب‌تون خوب می‌تونست مغلطه کنه ولی حالا سگای سوسولش رو این‌جا گذاشته؟
با تن صدای کم‌تر خطاب به جیمز گفتم:
- رحم نمی‌کنی، همه‌شون رو باید تیربارون کنی!
کلتم را با ضرب به سوی مرد میانسالی که نشان سینه‌اش خبر از ستوان بودنش می‌داد نشانه گرفتم.
سرهنگ: آروم باشید، ماها حق تیر داریم!
قلب یا مغز؟ کسی که حرفه‌ای است همیشه به سوی مغز و وسط پیشانی نشانه می‌گیرد اما من با کلت چندان هم حرفه‌ای نبودم اما نشانه گرفتن قلب برایم مثل آب خوردن بود.
تعدادشان را از نظر گذراندم و همزمان‌ با جیمز پنج بار ماشه را کشیدم و رها کردم!
- یعنی تو می‌خوای من باور کنم فقط هفت نفر بودن؟
اتمام سخنش مصادف شد با زانو زدنم.
سرفه‌ای زدم، تا خواستم سرم را بچرخانم مردک پشت‌سرم جوری گردنم را پیچاند و کج کرد که صدای خرچ- خرچ رگ و استخوان‌هایم عذاب‌آور در گوشم پیچید.

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

دانه‌های ریز و درشت عرق روی گردن و پیشانی‌ام سر می‌خوردند، درد همچون رقاصی ماهر در گردنم پیچ و تاب می‌خورد.
از سر درد آهی کشیدم و به سختی با ته مانده‌ی زورم تیری در پایش خالی کردم.
گردنم را بیشتر فشرد، دندان‌هایم دردناک ساییده شدند.
کلمه‌ی "لعنتی" با صدایی خفه از دهانم خارج شد و کلتم کف زمین افتاد.
یا باید همین‌جا می‌مردم یا هم به موش و گربه بازی‌ام ادامه می‌دادم.
مرد پشت‌سرم روی یک زانویش فرود آمد اما رهایم که نکرد هیچ، تنم را بیشتر فشرد!
تمام توانم را در بازو و دست‌هایم ریختم اما تا خواستم تقلا کنم صدای شلیک گلوله در سرم تیر کشید!
من تیر خوردم؟ نه، دردی احساس نمی‌کردم.
تمام تنم توسط آن موجود اعصاب خردکن خفت شده بود و غیر از چرخاندن چشمانم در حدقه روش دیگری برای دیدن اطرافم نداشتم.
- کی بود کثافتا؟! چیکار کردین عوضیا؟!
نفس‌های داغش که به گردنم می‌خورد مو به تنم سیخ می‌کرد!
مامور: رفیق عزیزت مرد!
لب‌هایم غیر ارادی می‌لرزیدند، صدای پچ‌- پچ‌های اطرافم داخل سرم اکو می‌شدند؛ چشمانم تیره و تار می‌دیدند.
- چی؟!
قدرتی که از خشمم نشات می‌گرفت در تک- تک سلول‌هایم و بند- بند وجودم قابل لمس بود.
گرمای شدید و جنون!
با هرزوری هم که شده هلش داد، این‌بار او روی خیابان سرد افتاد.
به سرعت زانویم را روی شکمش گذاشتم، یقه‌اش را محکم چسبیدم و با لبخند دندان‌نمایی که ناخواسته کنج لبم نشسته بود روی تن زمخت و نفرت‌انگیزش افتادم.
- یه بار دیگه بنال؟ دوباره حرف بزن!
مشتی زیر چانه‌اش نشاندم و فریاد زدم:
- عوضی حروم‌ لقمه صدات روی مغزم رژه می‌ره.
"آه"ای سرکشانه از میان لب‌هایش بیرون آمد.
- حتی آه و ناله‌ات هم با زوزه‌ی سگ تفاوت نداره مردک نجس!
این‌بار مشتم را زیر چشمش زدم.
عقلم سر جایش نبود، جرئت صدا زدن جیمز را نداشتم.
اگر جوابی نمی‌داد چه؟ اصلاً چرا الان داد و بی‌داد نمی‌کند؟
دست‌هایم سست شدند، سرم را چرخاندم اما تصویر مقابلم تیری شد که بر قلب خسته‌ام فرود آمد و تخم درخت ابدی غم را در دلم کاشت!
فرمانده: همیشه دوست داشتم ببینم یه حیوون تو قالب انسان چطوریه، تو جنست واقعاً خوبه بچه!
این‌بار دوست نداشتم قدرتم را به رخ بکشم، این‌بار دوست داشتم طعم بی‌عرضه بودن را بچشم!
جیمز غوطه‌ور در خون گوشه‌ای رها بود.
زمزمه‌وار لب گشودم:
- قانون توی لغت‌نامه‌ی شما یعنی این؟!
خندید، بی‌رحمانه لب زد:
- بذار معرفی کنم؛ جیمز ژاک، رفیق جون جونی آنیل فاستر یا بهتر بگم وی‌لایت خودمون، اون کسیه که کم گندکاری نکرده!
سرم را به سمت صدای منحوسش برگرداندم، گلوله‌‌‌ی اسلحه‌های تمامی‌شان برای گرفتن جان من له- له می‌زدند.
واقعاً این‌جا باید پایان من می‌بود؟ شاید شخصیت دیگری داستان زندگانی من را ادامه بدهد! فردی قوی‌تر...

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17

از دو طرفم گرفتند؛ سرم روی زمین سفت آسفالت با درد وحشتناکی فرود آمد.
هاله‌ی اشک سمج بالاخره سرکشانه همچون پرنده‌ای خسته از پرواز روی گونه‌ام چکید.
《دوم سپتامبر دوهزار و شانزده، تمام زندگیم به باد رفت!》
***
"فصل دوم"
"Chapter two"
"تاناتوس¹"
داغی خون، خراشیدگی‌های دردناک روی پوستم، حسرت خواب، دهشت؛ تنها کلمات قادر به توصیف حال جسمم.
صد و هفتاد و دو هزار و هشتصد ثانیه تمام زیربار شکنجه در مکانی نامعلوم!
نوک انگشتانم از اضطراب یخ زده بودند و تنم از شدت درد می‌سوخت و گر گرفته بود؛ چه تضاد رقت‌باری!
قلبم بیش‌ از حدِ معمول آرام می‌تپید.
پلک‌هایم را روی هم فشردم، در اتاق سفید مطلق که با لکه‌های خون متحیرکننده تزئین شده بود گشوده شد.
توان و حوصله‌ی باز کردن چشم‌هایم را نداشتم اما با دستی که سرم را نوازش کرد لحظه‌ای نفسم برید!
فرمانده: نمی‌خوای به جرمات اعتراف کنی؟
با صدایی که گویا از ته چاهی تاریک به گوش می‌رسید لب زدم:
- جرم خاصی انجام ندادم که... بخوام اعتراف کنم، من فقط یه بیمارم!
صدای خش- خش و تق- تق چیزی به گوشم خورد.
فرمانده: بیایین داخل.
گویی افراد دیگری را خطاب می‌زد، پشت‌بند سخنش صدای قدم‌های چند پا همز‌مان در فضا انعکاس پیدا کرد.
نیشخندی یک‌طرفه زدم.
فرمانده: سازمان دی‌اچ‌ال(DHL) برای گرفتنت بدجوری له- له می‌زنه! چی تو چنته‌ات داری که انقدر برای همچین سازمانی با ارزشی؟
مزه‌ی شور و ناخوشایند خون را در دهانم پیچید.
بزاق حال به‌هم‌زنم را تف کردم.
- نمی‌دونم.
فرمانده: فکر کنم موندن توی آبی که جریان برق داره زیادی به مذاقت نشسته نه؟
"هوم" کشیده‌ای گفتم و بی‌صدا خندیدم.
احساس می‌کردم میان دو بُعد گیره کردم و در هوا معلقم، هر از گاهی درد و عذاب در سرتاسر وجودم مانند رقاصی ماهر پیچ و تاب می‌خورد!
صدای فرمانده پیرپاتال کلفت و منزجرکننده در گوش‌هایم اکو می‌شد و تا اعماق مغزم رسوخ می‌کرد، گویا سطح هوشیاری‌ام زیادی پایین آمده بود!
توان فاصله دادن پلک‌هایم از هم را نداشتم اما با سوزشی که در بالای سینه‌ی چپم پیچید نفس کشیدن برایم طاقت‌فرسا شد.
نعره‌ای سیرکشانه از میان دندان‌های چفت‌شده‌ام بیرون زد و چشم‌هایم تا حد ممکن گرد شدند!
دانه‌های مرواریدی اشک‌هایم از کاسه‌ی چشمانم لبریز شدند و دنیایم تیره و تار شد!
_________
1. خدایی که مجسم مرگ در اساطیر یونان باستان می‌باشد.

 

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

* دو ساعت بعد*
ثانیه‌ها از دستم در رفته بودند، دندان‌هایم به هم می‌خوردند.
فضا تاریک بود و کماکان نوری که از دستگاه‌های تنفر برانگیزشان نشات می‌گرفت به دیدگانم توانایی دیدن می‌داد.
طناب بزرگ برای چندمین‌بار کشیده شد، رو صندلی چوبی به‌خاطر معلق بودن در هوا چندبار آرام چرخیدم و در آبی که جریان الکتریکی داشت فرو رفتم!
توانایی نفس کشیدن نداشتم و برای توصیف عذاب جسم دردمندم هیچ واژه‌ای نمی‌توانستم به کار ببرم.
تنم ناخواسته واکنش نشان می‌داد، لب‌هایم را به قصد فریادی خفه با ضرب از هم فاصله دادم اما چیزی جز چند حباب نصیبم نشد.
آب یا آتش؟!
از شناور بودن در آب تنها خفگی به استقابلم آمده بود!
سنگینی و درد شش‌هایم غیرقابل تحمل بود، دستانم را برای آزادی از بند طناب‌های پیچیده شده در دورشان پیچ و تاب می‌دادم اما زهی خیال باطل!
بالا کشیده شدم، فشار خون و طعم بدش در دهانم پیچید، جناغ سینه‌ام می‌سوخت و بدتر از هر عضو بدنم درد می‌کرد.
اشک‌هایم دانه- دانه سرازیر شدند.
هوا را پر از رنج به ریه‌های می‌فرستادم.
چهل و یا چهل و پنج ساله به‌نظر می‌آمد، با موهایی ژولیده و لباسی سفید و پر از نشانه‌های عجیب و غریب.
صدای جر- جر در داخل فضای جهنمی پخش شد.
حتی از تق- تق قدم‌های آن مردک هم می‌توانستم بفهمم خودش است.
فرمانده: مشخصاتت رو بگو.
صدایم گرفته بود، حس می‌کردم هر اندازه‌ هم برای تولید صدای تقلا کنم باز هم نمی‌توانم چیزی بگویم.
تا خواستم لب‌های آغشته به خون و قاچ برداشته‌ام را از هم جدا کنم دوباره در باز شد.
مردی که لباس یک‌دست چریکی داشت به مافوقش ادای احترام کرد گفت:
- قربان برای تحویل قاتل اومدن.
قاتل؟ من بودم نه؟ این‌بار قرار است به کجا بروم؟
دوست داشتم تمام این خراب‌شده را روی سرشان آوار کنم!
شانه‌هایم به خاطر اشک‌ ریختن می‌لرزیدند.
شکنجه‌گر دستگاه‌ها را خاموش کرد که همه‌جا را تاریکی پوشاند، چند ثانیه دیگر صندلی پایین رفت و نه‌ چندان محکم با کف زمین برخورد.
دستانی روی طناب کلفت و آزاردهنده‌ی پیچیده شده در دور دست‌هایم نشستند.
حس کردم از درد دور دستانم کم شده.
همین روال آرام ادامه پیدا کرد که پاهایم هم باز شدند، کسی از زیر بغلم‌هایم گرفت و تن کرختم را روی زمین کشید.
سرد بود، سرد و تاریک!
هیچ‌کس در حال حاضر همراه من نبود، تکیه‌گاهی نداشتم، حتی سایه‌ام هم در دنیای تاریکم رهایم کرده بود!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

هیچ شناختی از پیرمرد مقابلم نداشتم.
فنجان را در میان انگشتان کشیده‌ی دست چروکیده‌اش جا داد، جرعه‌ای نوشید و زیر چشمی نگاهی به من انداخت.
لحظه‌ای نگاه‌مان در هم گره خورد که به سرعت چشم گرفتم.
هوفی کشیدم و بریده- بریده لب زدم:
- من... چرا... اینجام؟
یک‌تای ابروان جوگندمی‌اش را بالا انداخت و لبخندی یک‌طرفه کنج لب‌هایش نشاند.
- به‌نظرت قتل‌هات علت کافی برای وجودت توی این‌جا نیستن؟
تنم را که از شدت زخم‌های رویش می‌سوخت کمی روی کاناپه‌ی آبی جابجا کردم.
بعد از این‌که "آخ"ای از میان دندان‌هایم خارج شد کوتاه و سریع گفتم:
- نه.
جرعه‌ی دوم را هم فرو داد.
- چی باعث شده همچین فکری بکنی؟
پیرمرد سمج!
دندان‌هایم را چفت کردم و عصبی لب‌هایم را از هم فاصله دادم:
- کدوم قاتلی رو بین دو تا سازمان مخفی جابجا می‌کنن؟
معترض فنجان را روی میز چوبی قهوه‌ای کوباند و دستش را با سرزنش در هوا تکان داد.
- آه اون دهن لق!
لبخند گشادی زد و در ادامه‌ی حرفش گفت:
- کلاً زیاد به فک زدن با مجرم‌ها علاقه داره!
با اخمی خفیف چهره‌اش را وارسی کردم.
- جواب سوالم رو بده.
کمر صاف کرد؛ تک‌سرفه‌ای به منظور صاف کردن صدایش زد و چهره‌ای جدی به خود گرفت.
- بیست سال قبل...
درنگی کرد.
بیست سال قبل؟ یعنی زمانی‌که من متولد شدم؟!
با شگفت و کنجکاوی بیش از حد منتظر ادامه‌ی سخنش ماندم.
- بیست سال قبل من یه دخترخونده داشتم، آلیس! اسمش آلیس بود! یه اتفاقی افتاد!
آلیس؟ چرا اسم مادرم؟
- سازمان ما برخلاف اون سازمانی که تو اول داخلش بودی به پلیس متصل نیست، ما به وقایع علمی می‌پردازیم و قانون هم نمی‌تونه به پر و بال‌مون بپیچه.
چشمان عسلی‌اش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخت.
- مادرت، یعنی آلیس کارمند زیرکی بود؛ مسئول رده بالای بخش رصدخانه‌ی جنوبی و بخش ماورا توی سازمان.
تلخندی زد.
- ولی می‌گفت به ماورا علاقه‌ی بیشتری داره، یه روز...
یه روز...
قطره‌ اشکی از چشم چپش روی گونه‌اش سرخورد.
- یه روز گفت که عاشق یکی شده! من اون رو مثل بچه‌ی خودم از اول زندگی دوست داشتم، بهش هشدار دادم اما عشق کورش... کرده بود! دو ماه گذشت؛ ماه اول همه‌چیز خوب بود و در مورد معشوقه‌اش با علاقه صحبت می‌کرد پس من هم به اجبار چیزی نمی‌گفتم، ماه دوم روزها که سپری می‌شدن آلیس هم افسرده‌تر می‌شد!
صدایش می‌لرزید و معلوم بود که بغض بی‌رحمانه بر گلویش چنگ انداخته!

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

ادامه داد:
- پیش چندین روانشناس رفتیم اما هیچ‌کدوم تاثیری نداشتن، دیگه خبری از اون پسر هم نبود.
سومین ماه یعنی چهارم آگوست که رسید من به شکم برآمده‌اش شک کردم! حالت‌هاش هم عادی نبودن، به اجبار و با گریه تست‌های مربوط به بارداری رو انجام داد و... و معلوم شد که یه بچه داره! ازش خواستم سقطت کنه اما گوش نداد و می‌گفت بچه‌ی کسی هستی که هنوز هم دوستش داره حتی با وجوده...
اشک‌هایش جاری شدند، دستش را مقابل رخسارش گرفت.
- حتی با وجود این‌که تو حاصل یه تجاوز بودی! روزها گذشتن و آلیس هم بیشتر بهت وابسته شد، از کارش استعفا داد و گفت می‌خواد بچه‌اش رو بزرگ کنه اما این دل‌خوشیش تا زمانی ادامه داشت که تو به دنیا اومدی، بچه‌ای با چهره‌اش بیش از زمخت و غیرعادی...
خنده‌ی تلخی کرد و آرام گفت:
- کی فکرش رو می‌کرد اون بچه‌ی زشت این پسر جوون و خوشتیپ باشه؟
غم‌زده آهی کشید.
- سعی کرد اهمیت نده اما حالت‌هات زیادی غیرعادی بودن؛ تولید صداهای غیر عادی و تغییر شکل‌هات ما رو می‌ترسوند، حتی یه‌بار داخل اتاق سه‌تا مار دورت رو گرفته بودن و این عجیب‌تر از عجیب بود! ازش خواستم تا تو رو تحت آزمایش‌های سری سازمان قرار بده اما با سماجت رد کرد، من اولا فکر می‌کرد دیوونه شدم که هربار تو رو به یه شکل دیگه می‌بینم اما اون‌ها کابوس یا واقعیت نبودن اتفاقاً واقعیت بی‌شباهت از کابوس بودن!
ازت مخفیانه تست دی‌ان‌ای(DNA) گرفتم و خب بعد از بررسی ژنتیکت حدسم درست از آب در اومد...
نفسش را با کلافگی بیرون داد، حالا رنگ چهره‌اش عصبی بود.
- تو انسان نبودی!
تعقریباً فریاد کشیدم:
- انسان؟ من؟ احمقانه‌ست پیری!
قهقهه‌ای از شدت خشم زدم و محکم‌تر گفتم:
- سعی داری با مزخرفات من رو گول بزنی؟ واقعاً چه قصدی از قصه‌های فانتزیت داری؟!
بی‌توجه به اعتراض‌هایم آرام لب زد:
- ژنتیکت پیچیده‌ و غیرعادی بود، به آلیس گفتم ولی باز هم قبول نکرد تا این‌که مشکلاتت بزرگ‌تر شدن، برای خنثی کردن ژنتیکت روت یه‌ سری آزمایشات انجام شدن و در نهایت تو رو به یه بهزیستی تحویل دادیم!
ذهنم برای جا دادن چنین تعریف‌هایی در مورد خودم زیادی کوچک بود یا واقعاً چنین چیزهایی وجود نداشتند؟
با صدایی آرام عاجزانه لب گشودم:
- حرفات واقعی نیستن! شماها واقعاً چه قصدی دارین؟
قطره اشکم سرازیر شد و پشت‌سر آن گلوله‌های مرواریدی چشمانم با هم مسابقه دو گذاشتند.
- من فقط یه آدمم! به حبس ابد محکومم کنین، اعدامم کنین اما همچین چیزی مسخره‌ست!
چند ثانیه گذشت که با جوابش متعجب ماندم:
- نگران نباش آنیل! من از این به بعد قیمتم، تو باید تحت کنترل باشی.
چشمانم تا حد ممکن درشت شدند، این مردک با من شوخی نمی‌کند؟ تمام این مزخرفات حقیقتند؟
- ها؟ تو چی داری می‌گی؟!
با ضرب از جایم برخاستم، دستم را در جیبم بردم اما با حرفش از حرکت ایستادم:
- دنبال چاقوت نباش خیلی وقته ازت گرفتن.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

- می‌دونی می‌خوام چیکار کنم؟
سرش را بی‌خیال به نشانه‌ی منفی تکان داد.
زبانم را محکم روی دندان‌هایم کشیدم و با اخم غریدم:
- می‌خوام با همین دو تا دستام خفه‌ات کنم!
جوابی نداد و در عوض به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخت.
عصبی رد نگاهش را گرفتم، داشت به دوربین گوشه‌ی سالن نگاه می‌کرد.
- اثر رو روش غیرفعال کنید.
چه چیزی را باید غیر فعال می‌کردند؟!
با قدم‌های آرام نزدیکش شدم، چشمان به خون نشسته‌ام به سویش سوق دادم.
کم- کم دیگر کنترل حرکاتم از دست خودم در می‌رفت!
داغی شدیدی پشت گردنم احساس می‌کردم و از آن مهم‌تر نوک انگشتانم یخ‌زده و سرخ شده بودند!
ابروهایم درهم گره خوردند، چنگی به گلویش زدم اما او هیچ حرکتی نمی‌کرد و گویا منتظر چیزی بود.
- چه بلایی داری سرم میاری عوض...
ناخواسته حرفم را خوردم، احساس این را داشتم که گویا درختی از سینه‌ام تا سرتاسر تنم ریشه انداخته!
با صدای خش‌دار و نسبتاً کلفت لب زدم:
- خب که گیرم یه موجود دیگه باشم؟
ذهن و روحم در تضاد بودند و رشته‌ی کنترل حرکاتم در دست خودم نبود.
***
نفسم را با "آه" بیرون دادم، طعم ترش و ناخوشایندی در دهانم پیچید، از یک طرف هم نور شدیدی آزارم می‌داد.
به اجبار چشمانم را گشودم؛ اتاقی با دکوراسیون قهوه‌ای و کرم رنگ.
صدای ظریف خانمی به گوشم خورد:
- بیدار شدن قربان!
و بلافاصله صدای آن پیرمرد:
- می‌تونی بری.
نگاهم را خسته دور تا دور اتاق چرخاندم تا به او برسم.
پاهایش را روی هم انداخت، دستانش را در هم قفل کرد و لب گشود:
- من بنجامینم می‌تونی پدربزرگ هم صدام ‌کنی.
پدربزرگ؟ چقدر مسخره!
ابروهایم را بالا انداختم و با تمسخر گفتم:
- می‌دونی من دخترک عزیزت رو تیکه پاره کردم؟
پلک‌هایش را آرام روی هم فشرد.
بنجامین: می‌دونم.
چشمانم را ریز کردم و گفتم:
- پس چرا می‌خوای من رو نگه داری؟ مثل این‌که دختر عزیزت رو خیلی هم دوست داری!
نفسش را فوت کرد.
بنجامین: اِلایجه اون کار اشتباهی انجام داد و از زیر بارش خیلی زود شونه خالی کرد الان مسئولیت تو به گردن منه چون نوه‌ام محسوب می‌شی.
پوزخندی در سکوت خودم زدم.
- چاره‌ی دیگه‌ای دارم؟
لبخندی رضایتمند زد.
بنجامین: فکر نکنم.
در یک حرکت از جا برخاستم، لحظه‌ای سرم گیج رفت اما سریع خودم را جمع و جور کردم.
- چرا الایجه؟ من آنیلم!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

بنجامین: مادرت اسمت رو الایجه انتخاب کرده بود.
با دهن کجی نگاهم را به سوی شیشه‌های تراس هدایت کردم و زیرلب گفتم:
- به درک!
از جایم بلند شدم که به یاد دنیل افتادم.
- دنیل! دنیل کجاست؟
برای چند ثانیه لحظات مرگ جیمز از مقابل چشمانم رد شدند!
بنجامین: اون رفیقت؟ فکر کنم توی اون‌یکی سازمان داخل زندان باشه!
با چه رویی باید دنیل را می‌دیدم؟ می‌گفتم برادرت به خاطر من کشته شد؟!
- اون فقط پونزده سالشه و برادرش تازه کشته شده از اون هلفدونی درش بیار!
دستانش در هوا تکان داد و گفت:
- باشه آروم باش، الان دستورش رو می‌دم.
چشمانم را عصبی بستم.
چرا تا این حد زندگیم پیچ و خم دارد؟
****
دستانم را در جیب‌های شلوارم فرو بردم.
سرم را به سوی نیم‌رخ بنجامیم چرخاندم و لب گشودم:
- عجب نوستالژی کثیفیه نه؟
"اوهوم"ای گفت و سکوت در بین‌مان حاکم شد.
محافظ چتر را بالای سر دنیل گرفت و از ماشین پیاده شدند.
سرش را بالا آورد و نگاهش را قفل نگاهم کرد.
تنها یک کلمه داخل چشمانش موج می‌زد:
"ترس!"
نفس عمیقی کشیدم و با دست به کنارم اشاره زدم.
بادیگارد همراهی‌اش کرد و کنارم ایستاد، منتظر در صورتم خیره شد.
با صدای خش‌داری لب زدم:
- متاسفم دنیل!
سرش را به چپ و راست تکان داد و درنهایت پایین انداخت.
دنیل: آزار دهنده‌ست!
ابروهایم را با تعجب بالا انداختم.
- ها؟
دنیل: بارون رو می‌گم؛ آزاردهنده‌ست! حالم رو بد می‌کنه!
- بیا بریم تو.
دستم را به کمرش رساندم و به آرامی هلش دادم.
دلم گواه خوش نمی‌داد! چیزی در این میان درست نبود اما چه چیزی؟!
《دارم دیوونه می‌شم پسر!》
در یکی از اتاق‌ها را باز کرد و گفتم:
- این‌جا مال توعه.
چیزی نگفت و داخل شد؛ گویا دیگر آن دنیل شر و کنجکاو مرده بود و یک دنیل افسرده و عجیب بی‌رحمانه جایگاهش را گرفته بود!
در را پشت سرش بستم و کنار بنجامین رفتم.
- چرا دیروز بی‌هوش شدم؟
لبخند محوی زد و در جواب گفت:
- دیروز نه چهار روز قبل.
- فعلاً وقتی واسه فکر کردن به مدت زمانش ندارم، فقط بگو بعد از این‌که عقلم رو از دست دادم چی شد؟
بنجامین: با یه فنجون قهوه موافقی؟
- فکر کنم نوشابه رو ترجیح می‌دم تا این چیزای لاکچری.
بنجامین: خانم آنتونیا لطفاً بیایین!

ویرایش شده توسط Atarin
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت 23

قلوپی از نوشابه‌ام را خوردم و کلافه لب گشودم:
- توضیح بده.
انگشتش را با ظرافت دور لبه‌های فنجان قهوه‌اش کشید و بالاخره بعد از کمی معطلی لب‌هایش را از هم فاصله داد:
- از طریق تراشه‌ی توی بدن و مغزت این چندسال شیطان درونت رام شده بود اما دیروز دستور غیرفعال کردنش رو دادم.
حالت شکاکی به خودم گرفتم و پرسیدم:
- تراشه؟ بعد غیرفعال شدنش چی شد؟
بنجامین: اوهوم تراشه‌ای که می‌تونه خودآگاه و ناخودآگاهت رو کنترل کنه یا به طور دیگه‌ای دور بزنه، و دیروز تو خود واقعیت رو نشون دادی.
کمی خودم را به جلو خم کردم، لیوان را روی میز چوبی که طرح‌های برگ داشت گذاشتم.
با تردید لب زدم:
- منه واقعی؟ چطوریه؟!
مکثی کرد و در چشمانم خیره شد، ابروهایش را کمی بالا انداخت و گفت:
- تو یه کلمه "وحشتناک"!
نفسم را با شدت از دهانم فوت کردم.
- چطور؟
بنجامین: دنبالم بیا.
هم‌زمان از جا برخاستیم و به دنبالش راه افتادم؛ خانه‌ی مجللی داشت، مخلوط رنگ‌های آبی و خاکستری هارمونی جذابی را ایجاد می‌کرد.
همیشه گمان می‌کردم خاکستریم!
سیاه نبودم چون طرد شده بود، به‌خاطر تاریکی‌اش طرده شده بود از تمام رنگ‌ها...
از اذهان تمام دنیا.
سفید نه چون معصوم‌نما بود، رنگی که با وجود بی‌نقص به‌نظر آمدنش فوراً کثیف می‌شد، لکه بر می‌داشت و چشم می‌زد!
خاکستری رنگ من بود، تمام خاک و لکه را می‌پذیرفت، لکه‌های خاکی که حتی سیاه هم نمی‌پذیرد خاکستری نمایان نمی‌کند؛ من هم تمام پستی‌های این دنیا را می‌پذیرفتم و می‌پذیرم!
تابلوها و پیکر تراشی‌های خانه‌اش حس خوبی را برایم تداعی می‌کردند و اضطراب آزارد دهنده‌ام را می‌ربودند.
از کنار تابلویی که رویش نقاشی زنی با لباسی که به لباس‌های یونان باستان شباهت زیادی داشت وارد راهرو شد.
مقابل در فلزی و براقی ایستاد، چند ثانیه بعد کارت مشکی رنگی از جیب شلوار خوش‌دوختش خارج کرد و در را گشود.
نگاهی سرسری به داخل اتاق انداختم؛ غیر از پنج تا کامپیوتر و چندتا سیستم پیشرفته و یک صندلی فلزی چیز دیگری داخل اتاق وجود نداشت.
اخم کمرنگی میان ابروانم جا دادم و وارد شدم.
چندقدم جلوتر از من رفت و سیستم را روشن کرد، آناتومی بدنی که از نظر جثه به هیکل من شباهت داشت روی صفحه‌ی شطرجی آبی مانیتور نمایان شد.
بنجامین: خب آنیل حالا بیا دی‌ان‌ایت رو ببینیم.
روی آناتومی بیشتر زوم کرد، رشته‌ی پیچ در پیچی در حالی که چشمک می‌زد و به سختی می‌شد تشخیصش داد تار شد و صفحه‌ی مانیتور در تاریکی فرو رفت!
هوفی گفتم و چشم‌های گرده شده‌ام را به حالت عادی برگرداندم.
ناخودآگاه دو قدم عقب رفتم که با صدای کشیده شدن پاهایم روی زمین به سویم چرخید.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...