رفتن به مطلب

رمان ♤تصلیب ابلیس♤ | سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


Psͥycͣhͫo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر فعال

عنوان رمان: تصلیب ابلیس

نویسنده: سایکو

ژانر(ها): تراژدی، اجتماعی، معمایی، جنایی، فلسفی

نوع ادبی: پیکارسک، روان‌شناختی

مکتب: نهیلیسم، رئالیسم

خلاصه:

یک شیاد حقیقی، مافیای جامعه، آلفا، رهبر واقعی، نوعی محقرانه از کافکا.

عروسک سرامیکی تکه- تکه شده، تجسم انسانی افسردگی، هیولای وحشتناک تنهایی!

یک هکر، یک نقاش، یک وکیل و یک مدل.

چشمان غمگین مرلین مونرو بازگشته‌اند، قلموی وسوسه‌انگیز داوینچی  باز روی بوم خواهد رقصید، معمایی حل شده از کتاب‌های هولمز و نهایت؛ مغزی در حال رقابت با آدولف.

رازی که پدران ما نتوانسته‌اند از جوهر تیره و تاریک زندگانی بیرون بکشند کشف خواهد شد، تحقیر آدم در عوض مادرمان حوا، ابلیسی در حال یادگیری از بشر و رسوایی گروهی از بردگان ارباب‌نما.

پ.ن: تعداد منولوگ‌ها بیشتر از دیالوگ‌ها خواهند بود.

مقدمه:

آویز ایهام بر گردن همگان آویخته شده!

به گابریل عزیز خدا بگویید برای فرزند اهریمن صور سر دهد.

کشیشان خون فرزندان مسیح را می‌نوشند،

پدر کجاست؟ پدر آسمانی!

حواریون پارتی می‌گیرند!

در داستان ما، نه اهریمن مشوق بود و نه اهورامزدا خبر از باغ عدن می‌داد.

عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی بازی ما، نه زنجیر بلکه‌ نخ‌هایشان را دریده‌اند!

ویرایش شده توسط Psͥycͣhͫo
  • لایک 19
  • تشکر 5
  • غمگین 2

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 سال بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

(اولین فرزند حوا)   1

هنگام آفرینش آدم و حوا شیطان خمیازه‌ای کشید.
مگر مشتی خاک، چه‌قدر می‌توانست قدرتمند باشد؟

حاکم آتش، هم‌خون با آب، هم‌مسیر با باد.

حوا و آدم خلق شدند، پروردگار آن‌ها را انس نامید و سپس گناهکار!

.
.
.

در نقطه‌ای که ایستادم، زمان نیز ساکن است.
دو تن میخکوب شده!
هردو تکان نمی‌خوریم، اما سکونت زمان مانع دیدن من نمی‌شود.
هنوز می‌توانم ببینم.
مغزهای زنگ‌زده چشمانم را به درد می‌آورند.
آهن که با اکسیژن ترکیب شود، زنگ آهن را به‌وجود می‌آورد و گویی اذهان گناهکاران هم با هوای زندگی‌بخش شیاطین انسان‌نما مخلوط شده، و اذهان زنگ‌زده را به وجود آورده‌اند!
غیر از مغزها، اندام کج و کوله‌ی مردم هم در دیدگانم نمایانند.
چه عذاب‌آورند.
از حمل چربی‌هایشان خسته نشده‌اند؟
از این‌که همچون یک اسکلت متحرک در میان بقیه گام بردارند، متنفر نیستند؟
باورم نمی‌شود، روزی من هم مانند همین گوسفند‌ها بوده‌ام!
تک‌خندی تقدیم تراوشات ذهنم کرده و نگاه کسلم را به سوی زندگانی منحوس خود می‌چرخانم؛ میزی درست در وسط اتاق، صندلی‌ای که گوشه‌ای برای خود برروی زمین پخش شده، فرشی از ابریشم قلابی و سیه‌فام، رخت‌خواب نارنجی با همراهی افتخارآمیز دو بالش صورتی و یک پتوی سبز، کمد چیست؟ دنیای من همین زمین خشک است پس لباس‌هایم هم میبایست همان‌جا باشند!
همان‌جا، زیر پنجره سر می‌خورم و مردمک‌های تنبلم صفحه‌ی روشن موبایلم را می‌نگرند.
باید با او تماس بگیرم؟
در تصمیمی ناگهانی، انگشتم را روی نامش می‌فشرم.
لحظه‌ای خوره‌ای به روحم می‌افتد.
بی‌خیال هرچیزی؛ تماس برقرار می‌شود.
بوق اول، دوم، سوم، چهارم، پنج و بالاخره!
- الو؟
سمفونی صدایش عجیب است، یا هم نه... بهتر است بگویم "دلگیر"!
همچون ویولنی در دستان موزیسینی حرفه‌ای، او می‌تواند بنوازد و ملودی‌ای محسورکننده تولید کند ولیکن کلافه است و نمی‌تواند!
- منم.
همین پاسخ کوتاهم نفس‌هایش را بی‌رحمانه، همچون چاقویی تیز به تندی می‌برد!
- کجا بودی چند وقت رو؟
چه مسخره که از شدت اضطراب نمی‌تواند افعال را به درستی کنار هم بچیند، نامش را هم نویسنده گذاشته؟!
دندان قروچه می‌کنم.
- توی خراب‌شده‌ه‌ای که اتفاقاً خودم خریدم!
عصبانی می‌شود:
- تو نمیگی من می‌میرم حیوون؟!
می‌خواهم بگویم 'به جهنم' لیکن هنوز آن‌قدر وقیح نشده‌ام!
شاید هم شده‌ام، حداقل الان می‌شوم!
- به جهنم! یه عمر تو من رو کشتی، این‌بار تو بمیر!
می‌توانم اشک‌هایش را تصور کنم، زنیکه‌ی نق- نقو!
- بیا برگرد خونه.
اصلا برای چه زنگ زده بودم؟ اما در حالی حاضر فقط می‌دانم که می‌توانم ولوم تارهای صوتی‌ام را بالاتر ببرم.
- حتی نمی‌دونم چرا بهت زنگ زدم ولی دیگه سراغم رو نگیر.
به تماس پایان می‌دهم.
تنم می‌لرزد، شقیقه‌هایم نبض می‌زنند، نوک انگشتانم تفاوتی با تکه‌های یخ ندارند، تندی تپش قلبم کلافه‌ترم می‌کند و اخم میان ابروانم سرم را به درد می‌آورد.
یک‌مرتبه شکمم عربده می‌کشد و خب، من نمی‌دانم بخندم یا اشک بریزم؟

 

بی‌اراده می‌خندم.
برای ناهار زنگ زده بودم!

ویرایش شده توسط Psͥycͣhͫo

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

(دومین فرزند حوا) 2

 

- تو چی از کلمه‌ی 'فقر' می‌فهمی؟
______
جنگل آرام بود و بود هرچند دقیقه یک‌بار نغمه‌ی بال زدن پرندگان به گوش می‌رسید.

- سمت چپ بچرخ آرون!
و بلافاصله صدای فلاش دوربین درون طبیعت، طنین‌انداز شد.
هودی آبی مرد جوان به خوبی در تنش نشسته و به دور دست راستش باند سفیدی پیچیده شده بود.
درون همان دستش بابونه‌ای خودنمایی می‌کرد.
آن‌قدری تنش کوفته و روحش خسته بود که می‌خواست اخم کند، فریاد بزند، اعتراض کند، اخم برروی پیشانی‌اش بنشاند ولیکن نمی‌توانست!
دعای پدر چند دینی‌اش را به یاد آورد:
- "خدا در هررنج و سختی‌ای به داد فرزندان گناهکار آدم و حوا خواهد رسید و آنان رستگار خواهند شد، کافی‌ست تا آدمیان صبور و شکیبا باشند!"
و روزی درست پس از این دعا، دار فانی را وداع گفت!
- اخم نکن آرون!
با عربده‌ی منزجرکننده‌ی عکاس اخم‌هایش را بیش از پیش درهم کشید.
- نمی‌خوام!
مردک عکاس لحظه‌ای متعجب، خیره و ساکت ماند و سپس لب گشود:
- چی رو نمی‌خوای؟!
- نمی‌خوام عکس بندازم.
ابروان زخمت عکاس همچون دو مار بدجنس بر هم تنیدند.
- چی میگی؟ من یک ساعته که دارم برای توعه لعنتی عکس می‌ندازم!
از جایش برخواست و کانورس‌های آسمانی رنگش را بر زمین کوباند.
- به درک! تو داری برای کمپانی لعنتی عکاسی می‌کنی، نه من مردک!
مرد را با خشونت از مقابلش کنار زد.
و قدم‌هایش را به سوی لندکروز سیاهش کشاند.
در ماشین را گشود، سوار شد و به سرعت و با خشم درش را بست‌.
گرمی نفس‌های عصبی‌اش را بالا لب‌هایش لمس می‌کرد!

.

.

.
This is the end
این پایانه ...

Hold your breath and count to ten
نفست رو نگهدار و تا ده بشمار

Feel the earth move and then
گردش زمین رو احساس کن و اون‌وقت...

Hear my heart burst again
صدای قلبم رو دوباره می‌شنوی

For this is the end
برای این پایان...

I’ve drowned and dreamed this moment
من غرق و مبهوت این لحظه شدم

So overdue, I owe them
و دیر رسیدم، مدیون اونها شدم

Swept away, I’m stolen
از دستم در رفت، من دزدیده شدم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه و وقتی که از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه، و وقتی که از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

At skyfall
زمان سقوط اسمون

Skyfall is where we start
اسمون همینجا ک ما شروع کردیم (دوست شدیم) داره سقوط میکنه

A thousand miles and poles apart
و هزاران مایل تیکه پاره میشه

When worlds collide, and days are dark
وقتی ک دنیا از هم میپاشه ، و روز ها تاریک میشن

You may have my number, you can take my name
تو شاید شماره ی منو داشته باشی . . میتونی بگی ک من مال تو هستم

But you’ll never have my heart
اما هیچوقت نمیتونی صاحب قلبم بشی

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه، و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می‌ایستیم

Face it all together
با همه اینا روبه‌رو میشیم

At skyfall
زمان سقوط آسمون

Where you go I go
هرجا بری منم میرم

What you see I see
هر چی رو ببینی منم میبینم

I know I’ll never be me, without the security
میدونم ک هیچوقت بدون امنیت ، خودم نمیشم

Of your loving arms
اگه دست های مهربونت

Keeping me from harm
منو از بدی ها دور نگه میداره . . .

Put your hand in my hand
دستت رو بذار توی دستام

And we’ll stand
و تا با هم بایستیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می‌ایستیم

Face it all together
با همه اینا روبه‌رو میشیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

At skyfall
زمان سقوط اسمون

Let the sky fall
بزار اسمون سقوط کنه!

We will stand tall
ما با هم می‌ایستیم

At skyfall
زمان سقوط آسمون

ویرایش شده توسط Psͥycͣhͫo

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

(سومین فرزند حوا) 3
- به زندگی‌ای که علتش گناه بوده، به چشم موهبت نگاه می‌کنی؟
پس از دور نگاه کن؛ ببین که خانواده‌ات نه نعمت، بلکه عذابن چون حداقل بعد از مرگشون وادار به گریه‌ات می‌کنند!
بدن سالمت، یک موهبت نیست بلکه زجریه که تو رو از نعمت مرگ، دور نگه‌‌می‌داره!
بچه‌ای که بهت داده میشه، یک نعمت نیست بلکه پیری‌ای هست که عذابت رو رقم می‌زنه.
حالا به درستی می‌بینی؟
__________
- دم را دریاب.
کتاب را بست و برروی عسلی سفید کنار تخت‌خواب قرار داد.
دو ساعتی از زمان بیداری‌اش می‌گذشت.
نگاهی به زن کنارش انداخت و ثانیه‌ی دیگر، لرزیدن موبایلش برروی میز، توجهش را جلب کرد.
خواهرش بود!
دست دراز کرده و آن را برداشت.
- بله؟
- خودت رو برسون آرسا! زود باش، خواهش مي‌کنم بیا!
در این حالت هم می‌توانست صدای ناله‌های منزجرکننده پدرش را بشنود و لذت ببرد!
- میام.
پس از پاسخ کوتاهش، فوراً به تماس خاتمه داد.
***
مقابل آسانسور مخصوص سیاه‌ رنگ ایستاد و نگاهی به نوشته‌ی روی برگه انداخت:
- "در حال تعمیر!"
لبان گیلاسی رنگش را به پوزخندی لبریز از تمسخر مزین کرده و در آسانسور را به وسیله‌ی انگشتان کشیده‌اش گشود.
دکمه‌ی طبقه‌ی ششم را فشار داد و منتظر مقصدش ماند.

مردم همیشه تاوان می‌دهند؛ تاوان گناهان خود، تاوان گناهان پدران، فرزندان، پیشینیان و...
ارزش این زندگی، بی‌ارزش بودنش است؛ لبریز بودنش هم از آن تهی بودنش!
هرچیزی که به چشم می‌خورد خنثی‌کننده‌‌ی دیگری‌ست.
طلوع و غروب، نفرت و عشق، آدم و حوا، مرد و زن، کینه و قدردانی، کفر و شکر، دین‌دار و بی‌دین، زندگی و مرگ.

و از دید مرد جوان، حتی بهشتی بودن هم مزه‌ی خاصی ندارد وقتی هرچیزی طعم پوچی می‌دهد!
خدا و شیطان.
اهورامزدا و اهریمن.
مسیح و ابلیس.
حتی عشق  هم به زندگی معنا نمی‌بخشد.
هیچ‌چیزی نمی‌تواند انسان را از خلاء نجات دهد؛ هیچ‌چیز...

گامی جلو برداشت و مقابل در خاکسترفام و متلعق به اتاق مخصوص پدرش، ایستاد؛ به علت عایق صدا بودن دیوارها و نبود پنجره نمی‌توانست از حال بد مرد لذت کافی را ببرد، حریص بود تا داخل شود و ضجه‌‌های پیرمردِ لبه‌ی صخره‌ی مرگ را نظاره کند!
در فاصله گرفت و هیکل نحیف خواهرش مقابل چشمانش نمایان شد.
- خوش‌اومدی.
یک‌مرتبه صدایی آمد و فریاد از جا برخاست، رستاخیز شد:
- خدایا... خدایا! این عذابیه که دم مرگ نشونم دادی؟ این چه زجریه؟ پس چرا جونم رو نمی‌گیری خدا؟!
خواست به افتخار عربده‌های پدر عزیزش ابرو بالا بی‌اندازد که خواهرش لب زد:
- آرسا، اجازه بده ببریمش کلمبیا تا اتانازی انجا...
- خفه شو تا خفه‌ات نکردم.
دستش را جلو برد و بی‌رحمانه خواهرش را کنار زد.
- سلام بابا!
با ولومی بشاش گفت و جلو رفت.
چند قدم آنورتر، پدرش میان چندین لوله و سرم و دستگاه زجر می‌کشید.
- می‌خوان ببرنت کلمبیا تا یه خودکشی قانونی داخل بیمارستان داشته باشی! ولی به‌نظرت، من اجازه‌اش رو میدم؟
خیره در مردمک‌های آبی و وحشت‌زده‌ی پدرش غرید:
- معلومه که نه، تو و من تا روز مرگت همراه همیم پدر!
همان لحظه برقی در آسمان تاخت و غرش کهکشان، ابرها را درید.
خدا همان‌جا بود، در همان نقطه، در همان اتاق، در همان دو تن!
در همان آذرخش و رعد و برق.
- تو فقط با از دست دادن پسر موردعلاقه و نوه‌ات، تاوان دادی و الان بعد از قاضی، نوبت دادستانه.

ویرایش شده توسط Psͥycͣhͫo

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

*ویرایش نشده*

(چهارمین فرزند حوا) 4

- حواریون کلیسای همگانی من، حق کفر ورزیدن به خواهرانشون رو ندارن!
_______
قلمو را میان انگشتان کشیده‌اش جابه جا کرد، دو انگشتش به وضوح زخمی شده بودند!
هوفی گفت و از روی کاشی‌های زمین سرد، برخاست.
-  چرا انقدر داری خودت رو خسته می‌کنی خواهر؟!
خنده‌ای سر داد.
- پسر احمق! یه‌بار دیگه مثل کتابای کلاسیکت خواهر صدام کن تا زبونت رو ببرم!
سرش را سرزنش‌وار تکاند و قدم‌های بلندش را به سوی کوله پشتی‌اش کشید تا چسب زخم بردارد.
- خواهری دیگه، یه راهبه‌!
با این حرف عصبانی نشد، تنها ابرویی بالا انداخت.
- آیین، بگو دردت چیه؟ از وقتی اومدی تیکه می‌پرونی!
می‌خواست شک خود را به یقین تبدیل کند و آن احساس کودکانه در نطفه خفه شود!
پسرک هفده ساله هدفونش را به زمین کوباند و از روی میز چوبی که رسما هرطرفش آغشته به رنگ بود و کنار دیوار سفید رنگ قرار داشت، پایین پرید.
برطبق عادتش دست‌های پیراهن مردانه‌ی سیاهش را بالا زد.
دختر جوان محض دیدن آن حرکت تمسخرآمیز، صاف ایستاد و سرشانه‌هایش را عقب راند؛ نه به صورت خشمگین بلکه همچون گرگ پیری که می‌خواست ثابت کند، هنوز برتر است!
- من رسماً بهت گفتم دوستت دارم و تو، هیچی نگفتی!
- احساسات افسارگریخته‌ات رو جمع کن و فقط برو.
با صلابتی آشکار واژه‌هایش را در رخسار آیین جوان کوباند!
- نمیرم!
- من خواهر بزرگترتم.
- این‌که مامانم با بابات ازدواج کرده ما رو خواهر و برادر نمی‌کنه، تو حتی پیش بابات زندگی نمی‌کردی فقط تصادفی هم رو دیدیم.
- همچین عشاق و اتفاق‌هایی مال فیلم و داستان‌هایین که صبح تا شب توی اتاقت می‌بینی و می‌خونی، من بهت علاقه دارم ولی نه حتی به عنوان خواهر، بلکه به عنوان کسی که می‌تونه راهنماییت کنه؛ یک سرباز، سرباز دیگه‌‌ای رو خوب درک می‌کنه چون شرایط‌هاشون یکسان بوده‌، منم فقط درکت می‌کنم.

"شمعون پطرس ایشان را گفت:
- مریم ما را ترک کند، از آن که زنان سزاوار زندگانی نیستند."
((انجیل توماس، آیه‌ی 114))

ویرایش شده توسط Psͥycͣhͫo

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

اپیزود 5


- متاسفانه کسی نمی‌تونه من رو از منجلابی که داخلش گیر افتادم، بیرون بکشه.
- اما من می‌تونم.
- این‌که تو به هرعملی تسلط داری اشتباه محضه!
- انجامش میدم.
- تو نمی‌تونی، تو توان درمان مغز من رو نداری؛ حتی به خودتم دروغ خوروندی!

________
سنگینی تن، نفس‌ها، قفسه سینه و سنگینی احساساتش؛ توهم، خلسه و عرق سرد.
باز به سراغش آمده بودند.
با تنی کرخت و گرفته برروی زمین ولو شد اما لحظه‌ای، صدایی باعث وحشتش شد؛ صدای باز و کوبیده شدن در خانه!
- لعنت به همه‌چیز لعنتی!
زیر لب به کسی که حتی اصلاً نمی‌دانست چه کسی‌ست و مزاحمش شده، فحشی نامفهوم پچ زد.
زمزمه‌ی بلند برخورد کفش‌های آن فرد مجهول و nام با زمین سرد را، گوش‌هایش، گرفته بو می‌کشیدند!
می‌شنید ولیکن گویی ناشنوا بود و می‌دید اما انگاری نابینا بود!
قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شدند؛ نزدیک و نزدیک‌تر.
چشم‌هایش را بست، خشمگین می‌شد یا نگران؟ شاید هم خوشحال!
- یا خدا! تو کی هستی دختر؟!
آخرین صدا و دیالوگ منحوس را شنید و در خوابی فرو رفت.
***
ساعاتی بعد...

چشمانش را می‌گشاید و نور مصنوعی لامپ به سویش هجوم می‌آورد!
دوباره  پلک‌هایش را می‌بندد ولی متوجه سر شدن و گز- گز دو دستش می‌شود؛ کلافه، آن‌ها را به سوی سر و چشم‌هایش می‌برد لیکن درون یکی از آن‌ها یعنی دست راستش، دردی غافلگیرکننده پیچ و تاب می‌خورد!
بی‌خیالانه ساعد دست چپش را روی دیدگان شکلاتی‌اش گذاشته و چشم می‌بندد.
می‌خواهد چیزی بگوید، لب‌هایش را جدا کرده و زبان می‌چرخاند ولیکن اوضاع خراب‌تر شده و گلوی خشکش، وادار به سرفه‌اش می‌کند.
همان ثانیه در آن مکان نامعلوم باز می‌شود.
- واو!
واو؟
《این دیگه چه کوفتیه؟ واو؟! جدا؟!》
دوباره در بسته می‌شود و حدود دو دقیقه دیگر نه فردی، بلکه افرادی داخل اتاق قدم می‌گذارند.
- سلام! خواهش می‌کنم، نگران نباش و آروم باش دخترم!

ویرایش شده توسط Psͥycͣhͫo

زایش تراژدی از جان واژگان♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...