رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان فصل پلیکان‌ها | زهرا. ا. د. کاربر انجمن نودهشتیا


Z.A.D
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

نام  رمان: فصل پلیکان‌ها

نویسنده: زهرا. ا. د.

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی

 هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام

ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: کاوه، فرزند خانواده متمولی است که  با گذشتن از عشق و علاقه‌اش، مسئولیت زیادی را در خانواده، بعد از مرگ برادرش به عهده می‌گیرد اما در برابر آخرین خواسته خانواده که ازدواج با همسر برادر مرده ‌اش است، مقاومت می‌کند.  برای فرار از این خواسته، به ناچار مسیری را انتخاب می‌کند که شک و بی‌اعتمادی در آن انتظارش را می‌کشد. 

مقدمه: آواز گوشخراش پلیکان‌ها از دور به گوش می‌رسد. آوازی که نشان از اعتراض به سرنوشتشان دارد. سرنوشتی که با فداکاری بی انتها نوشته شده است. فداکاری که در آن مادر خانواده، خون خود را به بچه‌های مرده‌اش می‌بخشد تا زنده شوند. صدای آواز گوشخراش پلیکان‌ها هر لحظه بلندتر و بلندتر از قبل می‌شود. گویی می‌خواهند به تمام دنیا اعلام کنند که اگر چاره‌ای داشتند مسیر دیگری را برای زندگی برمی‌گزیدند.

 

معرفی و نقد رمان:

معرفی و نقد رمان فصل پلیکان‌ها

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 15
  • تشکر 2

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 1

بعضی وقت‌ها یک تصمیم خیلی کوچیک که با بی‌حواسی گرفته میشه، منجر به اتفاقات خیلی بزرگ در زندگی می‌شند. اولین ملاقات من و دریا هم نتیجه یکی از همین تصمیماتی بود که سرسری گرفته بودم؛ اون تصمیم رو دقیقا روزی گرفتم که صبحش به گالری رفته بودم تا برای خواستگاری از پارمیدا حلقه بگیرم.

اون روز داخل گالری، با وسواس گردنبند و حلقه‌ای رو که سفارش داده بودم، بررسی کردم. دقیقاً شبیه به طرحی بود که خودم بهشون داده بودم. با رضایت، کارت بانکی رو دادم و خانمی که پشت صندوق بود، کارت رو کشید. آتوسا، صاحب گالری طلا و جواهرات، با لبخند دندون‌نمایی نگاهم کرد و گفت:

-قابلتون رو نداره.

-صاحبش قابله.

کمی این پا و اون پا کرد تا چیزی بپرسه. احتمالا فضولیش گل کرده بود که این‌ها رو برای کی می‌خوام. سریع کارت رو پس گرفتم و خداحافظی کردم. افراد زیادی در مورد پارمیدا نمی‌دونستند. پارمیدا این جوری خواسته بود. منم دوست نداشتم برخلاف خواسته‌اش حرفی بزنم.

سوار ماشین شدم و هدیه‌ها رو توی داشبورد، کنار بلیط هواپیما گذاشتم. قرار بود برای آخرین اجرای این فصل پارمیدا به اتریش برم. خودش هنوز چیزی از رفتنم نمی‌دونست. می‌خواستم همونجا ازش خواستگاری کنم. به ساعت نگاه کردم. ده صبح بود که یعنی اتریش ساعت هفت و نیم بود و پارمیدا هنوز خواب. دلم نیومد بیدارش کنم و بهش خبر بدم که دارم میام.

ماشین رو به سمت کارخونه راه انداختم. کارخونه بیرون شهر بود و نزدیک ظهر بود که به اونجا رسیدم اما کی می‌تونست مدیر عامل کارخونه رو به خاطر دیر اومدن سرزنش کنه؟! بعد از پارک ماشین، هدایا و بلیط رو داخل کیفم گذاشتم تا توی گاو صندوق بذارم.

به سمت قسمت اداری کارخونه رفتم که کاملا جدا و با فاصله از بخش‌های دیگه کارخونه بود. دکمه آسانسور رو زدم. چند ثانیه بعد هومن و دو نفر دیگه پیاده شدند. سلام کردند که با تکون دادن سر جواب دادم. به هومن گفتم:

-چه خبر؟

هومن در حالی که دور می‌شد گفت:

- این دختره صبح اومده بود. کارخونه رو گذاشته بود روی سرش.

چند ثانیه فکر کردم تا یادم بیاد دختره کیه.  دریا رنجبر،  رئیس کارخونه سفیدشو. چون تنها زنی بود که توی صنف ما مسئولیت ریاست یک کارخونه رو داشت و جوون هم بود، بچه‌های کارخونه لقب "دختره" رو بهش داده بودند

-کی باهاش حرف زد؟

-شهریار.

وارد آسانسور شدم. قبل از این که مدیر عامل کارخونه بشم با هومن دوست بودم اما بعد از اون رابطمون کمتر شده بود. بابا همیشه می‌گفت نمی تونی با زیردست‌هات دوست باشی و حق هم داشت. بعد از مدیر عامل شدن، فقط سهراب به عنوان دوستم باقی مونده بود.

تا به طبقه چهارم برسم، خودم رو توی آینه برانداز کردم. موهام مدل کج داشت. ته ریش گذاشته بودم. خودم خوشم نمیومد اما پارمیدا دوست داشت. همیشه می‌خواست پز چشم و ابروی مشکیم رو به دوستای بی‌رنگ و روی اروپایش بده. توی دلم خندیدم.

 طبقه چهارم، خلوت‌تر و ساکت‌تر از بقیه طبقات بود. فقط اتاق من، معاونم و مدیر اجرایی تو این طبقه قرار داشت که در هر سه اتاق به داخل اتاق منشی من و مدیر اجرایی باز می‌شد. شهریار، پسر عمه فرخ که سمت مدیر اجرایی رو داشت، کنار خانم حسینی ایستاده بود و داشت چیزی رو از روی برگه توضیح می‌داد. با دیدن من، سرش بلند کرد و گفت:

-اومدی کاوه؟

خانم حسینی سلام کرد که با سر جواب دادم. طبق معمول یه حلقه به بینیش وصل کرده بود و بوی ادکلن تندش کل فضا رو گرفته بود. شهریار پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:

-صبح دختره اینجا بود. یه سر و صدایی راه انداخته بود که نگو! داشت درسته من رو قورت می‌داد.

کتم رو پشت صندلی انداختم و گفتم:

-حرف حسابش چیه؟

-میگه ما قراردادش رو دزدیدیم. هر چی میگم شرکت پاکفر خودش به ما پیشنهاد داده قبول نمی‌کنه.

با دو انگشت چشمم رو مالش دادم و گفتم:

-من حوصله این بچه بازی‌ها رو ندارم. خود پاکفر به جای اونها به ما پیشنهاد داده چون ما جای بزرگتری داریم و سریعتر محصولات رو تولید می‌کنیم. تنوع شوینده‌هامون هم بیشتره. 

شهریار پوزخندی زد و گفت:

-کارخونه‌اش، بیشتر کارگاهه تا کارخونه. دو سه تا محصول بیشتر تولید نمی‌کنه. منم بهش همین‌ها رو گفتم. تو کتش نمی‌ره. این چهارمین باره که تو این ماه میاد. هر وقت می‌بینمش استرس می‌گیرم.

خندیدم و گفتم:

-از پس یه دختر بچه هم بر نمیای؟

-گفته تا تو رو نبینه باز هم میاد. می‌خواد باهات حرف بزنه.

-حرفی نمونده. منم وقت این کارها رو ندارم. تجارت هم بچه بازی شده!

-پس دفعه دیگه اومد چیکار کنم؟

صداش درمونده و مستاصل بود؛ دلیل ترسش رو نمی‌فهمیدم. با این قد و هیکل و ریش پرفسوری از یک دختر بچه که ظاهرا صاحب یک کارگاه کوچیک بود می‌ترسید. به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:

-دفعه دیگه‌ای در کار نیست. به نگهبانی بسپر دیگه راهش ندند. اگر دختره رو تو محوطه یا ساختمون‌ها ببینم، نگهبان‌ها اخراج میشند.

اصلا تا الان دختره رو ندیده بودم و نمی‌دونستم چه شکلیه. شهریار اخم کرد و گفت:

-فکر نکنم برای این دختره جواب بده.

-جواب می‌ده. خبر دیگه‌ای نیست؟

می‌خواستم زودتر دکش کنم تا هدایا رو توی گاوصندوق بذارم و به پارمیدا زنگ بزنم. کسی از بچه‌های کارخونه یا اعضای خانواده‌ام در مورد پارمیدا نمی‌دونست. شهریار کش موهای دم اسبی کوتاهش رو محکم کرد و گفت:

-جلسه سهامدارها چهارشنبه‌اس. گفتم یادآوری کنم.

چهارشنبه، دقیقا روز پروازم بود. قرار بود نیمه شب راه بیفتم و دم صبح برسم. فقط پنج شنبه و جمعه اتریش می‌موندم. نمی‌خواستم مرخصی بگیرم و کسی بو ببره. پرسیدم:

-جلسه تا کی هست؟

-سه تا پنج. شاید هم بیشتر طول بکشه.

مثل اینکه فکرم رو بخونه گفت:

-همین هم  به زور هماهنگ کردم. فکر جابه‌جایش رو نکن.

چاره‌ای نبود. خیلی برنامه‌ها فشرده و هول- هولکی می‌شد.

-به نگهبانی بسپر اون روز حواسشون به دختره باشه. نمی‌خوام بیاد آبروریزی راه بندازه.

شهریار با سر تایید کرد. در حالی که به سمت در می‌رفت، گفت:

- آقاجون گفت بهت بگم امشب حتما بیای عمارت. انگار مسئله مهمیه.

هر پنج شنبه به عمارت سر می‌زدم اما امروز یکشنبه بود. حدس می‌زدم چرا گفتند به اونجا برم. تو چند ماه اخیر بحث غیر رسمی ازدواج من و افسانه، زن برادرم، در جریان بود. ظاهرا امشب قرار بود رسمی در موردش حرف بزنند. منم راه حل خودم رو داشتم. قرار بود در مورد پارمیدا بگم و این ازدواج کذایی رو بهم بزنم.

***

 

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 13

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 2

در ماشین رو بستم و اسباب بازی به دست به سمت عمارت به راه افتادم. همیشه تو نزدیکترین نقطه به عمارت پارک می‌کردم که کمتر راه برم. عمارت یک ساختمان قدیمی و عریض سه طبقه بود. آقاجون، صاحب اصلی عمارت بود. از بچگی همین‌جا زندگی کرده بودم. عمه فرخ هم بعد از چند سال زندگی مشترک با یه فرصت طلب، همراه شهریار و شهاب پیش آقاجون برگشت.

کیوان بعد از ازدواجش با افسانه از عمارت رفته بود اما بعد از مرگ کیوان، بابا اصرار داشت افسانه و آرمین تو عمارت و نزدیک به خودش زندگی کنند. به محض وارد شدن، آرمین خودش رو توی بغلم انداخت. افسانه بهم نزدیک شد و رو به آرمین گفت:

-بذار عمو برسه، بعد.

با لبخند آرمین رو بغل کردم، اسباب‌بازی رو بهش دادم و رو به افسانه گفتم:

-سلام زن داداش.

جواب سلامم رو به خشکی داد و به سمت آشپزخونه رفت. قبل از فوت کیوان، آبجی افسانه یا افسانه خانوم صداش می‌زدم اما بعد از فهمیدن نقشه‌ای که خانواده‌ام کشیده بودند همیشه زن داداش صداش زده بودم تا به همه و خودم یادآوری کنم افسانه زن برادرمه و قرار نیست هیچ وقت زن من باشه.

رایکا بهم نزدیک شد و گفت:

-آقا جون منتظرته.

به رایکا نگاه کردم. این بار رنگ چشم‌ها و موهاش آبی شده بود. رایکا گریمور بود و بیشتر طرح‌هاش رو روی خودش اجرا می‌کرد. اینقدر رنگ همه اعضای صورتش رو عوض می‌کرد که  قیافه واقعی‌اش از یادمون رفته بود. آرمین رو زمین گذاشتم، به رایکا اشاره کردم و گفتم:

-با عمه بازی کن تا بیام.

آرمین با صدای بچگونه‌اش گفت:

-عمه بلد نیست بازی کنه.

خندیدم و به سمت اتاق کار آقاجون رفتم که به خاطر بیماریش، از طبقه دوم به هم کف منتقل شده بود. موقع فوت کیوان، آرمین دو سال داشت و تو این سه سال کسی از گل پایین‌تر بهش نگفته بود. در زدم و بعد از صدور اجازه، وارد اتاق شدم. کیخایی، وکیل آقاجون و بابا هم داخل اتاق بودند.

روی صندلی نشستم و صبر کردم کارشون تموم بشه. بابا ساکت از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. موها و ریشش سفید یک دست بود و چین و چروک‌های صورتش بیشتر شده بود. بعد از فوت کیوان، اندازه بیست سال پیر شده بود. هممون پیر شده بودیم. اگر کیوان زنده بود، همه چیز فرق می‌کرد. حداقلش هم این بود که من مجبور نبودم مدیر عامل کارخونه باشم و هر لحظه نگرانی آدم‌های این خونه رو داشته باشم.

بعد از رفتن کیخایی، آقاجون گفت:

-کارهای انتقال سهام انجام شده. سهمی که از کیوان به افسانه و آرمین می‌رسه اونقدری هست که لازم بشه افسانه تو جلسات حضور داشته باشه.

در مورد سهام کیوان می‌دونستم. برای این که مدیر عامل بشه و کسی به خاطر جوون بودنش نه نیاره، بابا بیشتر سهامش رو به کیوان داد که بعد از مرگ نابهنگامش به افسانه و آرمین رسیده بود. آقا جون ادامه داد:

-من نمی‌خوام این سهام دست بقیه بیفته. می‌خوام توی خونواده باقی بمونه.

بیشتر سهام کارخونه متعلق به آقاجون و بچه‌هاش بود. بقیهش به    دو تا از شرکاش می‌رسید که آقا جون کم‌کم داشت از دستشون در می‌آورد. باقی موندن سهام توی خونواده یعنی ازدواج من و افسانه که تنها کسی که باهاش موافق نبود من بودم. البته افسانه هم به نظر راضی نمی‌رسید؛ هر چند تا حالا کسی مستقیم چیزی  در مورد ازدواج نگفته بود. همه می‌دونستند ولی تا آقاجون اجازه نمی‌داد، کسی حق حرف زدن در موردش رو نداشت.

آقاجون با چشم‌های نافذ آبی رنگش که فقط عمه‌هام اون رو به ارث برده بودند، بهم زل زد و آخرین جمله‌اش رو هم گفت:

-می‌خوام تو و افسانه ازدواج کنید. هم آرمین صاحب پدر میشه، هم من خیالم از بابت کارخونه راحت میشه.

حرف شکه کننده‌ای نبود. تا الان اونقدر بهش فکر کرده بودم که بدونم جوابم چیه. بابا و آقاجون منتظر بهم نگاه می‌کردند. خونسرد گفتم:

-اما من به کسی دیگه‌ای قول ازدواج دادم.

صورت بابا و آقاجون تغییر حالت پیدا نکرد؛    تعجب نکردند. بابا خیلی کوتاه پرسید:

-کی؟

-نمی‌شناسیدش.

بابا ابرو بالا انداخت و با نگاه معناداری به آقاجون نگاه کرد. نمی‌خواستم فعلا اسم پارمیدا رو بیارم وگرنه تا فردا صبح کل شجرنامه‌اش دست بابا و آقاجون بود. ممکن بود تاییدش نکنند. باید اول اون رو می‌دیدند.

  • لایک 11

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 3

بعد از چند ثانیه سکوت، آقاجون گفت:

-برای جشن یلدا بیارش. اگر من تاییدش کردم، ازدواج می‌کنید.

با ابروی بالارفته به هر دوشون نگاه کردم. تعیین ضرب العجل یعنی فکر می‌کردند من دروغ می‌گم تا از زیر ازدواج در برم. یلدا یه ماه دیگه میشد  و باید تا اون موقع پارمیدا رو راضی می‌کردم. با اعتماد به نفس گفتم:

-باشه. شب یلدا عروستون رو می‌بینید.

بابا لبخندی زد که نشون می‌داد حرف من رو باور نکرده. آقاجون گفت:

-اگر شب یلدا کسی رو ندیدم، افسانه رو جاش می نشونم.

بعد از اتمام حجت، از اتاق بیرون اومدم و به سالن شرقی پیش مامان و عمه رفتم که گرم حرف زدن بودند. سرسری سلام کردم. مامان مشکوک نگاهم کرد. کنار شهریار نشستم که میوه پوست می‌گرفت. با طعنه‌ای که توی حرفش بود، گفت:

-آقاجون پوستت رو کند؟

احتمالا آقاجون دوباره حالش رو گرفته بود. آروم گفتم:

-هنوز نه.

-تنها کسی که می‌تونه جلوی آقاجون بایسته همین دختره‌اس.

خندیدم. معلوم نبود دختره باهاش چیکار کرده. مامان و عمه سمتم برگشتند که نیشم رو بستم و گفتم:

-واجب شد حتما دختره رو زیارت کنم.

-التماس دعا!

دوباره خندیدم و سیبی رو که پوست گرفته بود، برداشتم. شهریار تنها کسی بود که پشت سر آقاجون خیلی واضح اعتراض می‌کرد و علتش هم نحوه رفتار آقاجون با عمه و شهریار بود. اگر عمه مسئولیت پذیر بود و این قدر سرخود نبود، الان شهریار وضعیت بهتری داشت.

سر میز شام متوجه نگاه‌هایی شدم که رایکا و مامان رد و بدل می‌کردند. افسانه ناراحت بود. احتمالا فکر می‌کرد قبول کردم. همه می‌دونند که به همین راحتی نمیشه روی حرف آقاجون حرف زد. بعد از شام، رایکا من رو به یک گوشه خلوت کشید و گفت:

-چی شد؟

-هیچی. قرار شد همسر آینده‌ام رو شب یلدا معرفی کنم.

ابروهاش بالا رفت. سریع گفتم:

-افسانه نیست.

-کی هست؟

-نمی‌شناسیش.

مامان نزدیک شد. رایکا سریع با لحنی که معلوم بود اصلا باور نکرده گفت:

-کاوه یکی رو زیر سر داره.

مامان بدون توجه به رایکا گفت:

-هر کی که هست بذارش کنار. من نمی‌ذارم نوه‌ام زیر دست ناپدری غریبه بزرگ بشه. هر روز خدا افسانه یه خواستگار داره. تا کی می‌تونیم ردشون کنیم؟

سیل خواستگارهای افسانه، هم به خاطر این بود که هنوز جوون و زیبا بود و هم به خاطر ثروت و سهامی بود که داشت.

-من یکی دیگه رو دوست دارم.

-کی؟

مامان و رایکا هر دو منتظر جوابم بودند. چرا همه فکر می‌کردند من کسی رو ندارم؟! پنج سال بود که با پارمیدا بودم. یک سال بعد از آشناییمون به اتریش رفت. منم قرار بود برم که قضیه کیوان پیش اومد. این که هیچ وقت اسمش رو نیاورده بودم، دلیل نمی‌شد که با کسی نباشم. فقط گفتم:

-شب یلدا می‌بینیدش.

مامان و رایکا ول کن نبودند. هیچ کدوم حرف‌های من رو جدی نگرفتند. مامان می‌خواست هر طور شده با افسانه ازدواج کنم. رایکا هم بدش نمی‌اومد فقط یک زن داداش داشته باشه. این وسط هیچ کس به فکر من و افسانه نبود.

 وقتی از دست مامان راحت شدم، به سمت سوییت افسانه که تو بالاترین طبقه، یعنی طبقه سوم بود رفتم. همه طبقات با راه پله ی مارپیچی از داخل ساختمون به هم راه داشت. منم یه اتاق طبقه دوم داشتم که هر وقت به عمارت می‌اومدم، اونجا می‌خوابیدم.

لای در سوییتش کمی باز بود. اومدم در بزنم که صداش رو از داخل شنیدم.

-فکر کردی اوضاع من خوبه؟ من یه بار با کسی که دوستش نداشتم ازدواج کردم، دوباره نمی‌خوام این کار رو بکنم.

« کسی که دوستش نداشتم.»  سر جا خشکم زد. در مورد کیوان حرف می‌زد! از اونجایی که صدای طرف مقابل رو نشنیدم، حدس زدم با تلفنه. بعد از چند ثانیه مکث دوباره صداش اومد:

-منم نمی‌خوام این جوری بشه. این همه سال صبر نکردم که تهش اینجوری بشه.

«این همه سال»

-...

-من بیشتر از همه درکت می‌کنم عزیزم. سعیم   رو   می‌کنم هر جور شده جلوش رو بگیرم.

«عزیزم».

صداش به در نزدیک شد. سریع از در دور شدم و به سمت اتاقم رفتم. وقتی به اتاقم رسیدم، نفس نفس می‌زدم. قلبم فشرده شد. این همه سال  از کی شروع شده بود؟ قبل از مرگ کیوان یا بعد از مرگش؟ سه سال «این همه سال» نبود. بیچاره برادرم! یعنی موقعی که افسانه با برادرم زندگی می‌کرد یک نفر دیگه رو دوست داشت؟ کسی که پشت تلفن بود کی بود؟!

***

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 11

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 4

موهام رو سریع سشوار کشیدم. با این که تازه از کارخونه برگشته    و دوش گرفته بودم، دوباره داشتم کت و شلوار می‌پوشیدم. آپارتمانم رو نزدیک به کارخونه گرفته بودم تا مجبور نشم هر روز چند ساعت رانندگی کنم. طبقه دهم یک مجتمع بود. برای یک نفر بزرگ بود و دو تا اتاق خواب و یک    نشیمن بزرگ داشت.

 به ساعت نگاه کردم. پارمیدا نیم ساعت پیش گفته بود که می‌خواد زنگ بزنه. هیچ وقت من رو توی لباس خونه ندیده بود. خودش همیشه آراسته بود و منم دوست داشتم همیشه من رو خوش پوش به یاد داشته باشه.

خوشحال بودم از این که پارمیدا زنگ می‌زد و من رو از فکری که دو روز بود مثل خوره به جونم افتاده بود، دور می‌کرد. گوشیم زنگ خورد. سریع کراوات رو بستم و جواب دادم. تماس تصویری بود. بعد از یک    ماه بود که داشتم اون رو می‌دیدم. سلام و احوالپرسی کردیم. بهش گفته بودم دارم به اتریش میرم. گونه‌هاش از سرما سرخ شده بود. پارمیدا گفت:

-تازه از اجرا برگشتم. خیلی خسته‌ام. نمی‌تونم تا فردا شب صبر کنم.

همون موقع سر و کله یک نفر پیدا شد و چیزی به آلمانی گفت. یک پسر موبور و چشم آبی بود. پارمیدا خندید و به آلمانی جوابش داد. رو به من کرد و به فارسی گفت:

-هیچ کس باور نمی‌کرد من کسی رو داشته باشم. فکر می‌کردند الکی دارم دست به سرشون می کنم.

مرد دوباره چیزی گفت که هر دو شون رو به خنده انداخت. پارمیدا خیلی خوشحال بود که دارم میرم. از کارهایی که قرار بود با هم بکنیم و جاهایی که قرار بود توی اون دو روز بودنم بریم، حرف می‌زد.

من گوش نمی‌دادم، فقط پارمیدا رو نگاه می‌کردم. صورت کوچیک و استخوانی داشت. ابروهاش پهن‌تر و طولانی‌تر شده بود. موهاش بلندتر شده بود و دم اسبی بسته بود.

دلتنگش بودم. دوست داشتم برای همیشه پیشم باشه. دوست داشتم بهش بگم برگرده اما دلم نمیومد    جلوش رو از رسیدن به آرزویی که خودم ازش منع شده بودم، بگیرم. خودم از رفتن و گیتار دست گرفتن منع شده بودم، چرا باید یه نفر دیگه رو منع می‌کردم؟ همین که فرداشب یا دقیق‌تر فردا سحر می‌دیدمش و دو روز باهاش بودم، کافی بود.

دلم نمی‌خواست تماس تموم بشه اما پارمیدا خسته بود. با اکراه تماس رو قطع کردم. موقع در آوردن لباس‌هام دوباره فکرهایی که این دو روز در مورد افسانه و تماس تلفنیش به ذهنم خطور کرده بود، تو ذهنم جولان داد. خوشبختانه من مجبور نبودم توی عمارت زندگی کنم و مجبور نبودم هر روز افسانه رو ببینم.

ازدواجشون عاشقانه نبود اما از هم متنفر هم نبودند. یک سال رفت و آمد کردند. افسانه دختر یکی از دوست‌های بابا بود. سطح مالیشون در حد ما بود. موقع ازدواج هیچکدوم ناراضی نبودند. می‌دونستم چند ماه آخر قبل از مرگ کیوان با هم دعوا داشتند.

چند ماه آخر، کیوان با همه دعوا داشت. غم انگیزترین قسمت مرگش هم همین بود. روزهای آخر عمرش رو با دلخوری از همدیگه گذرونده بودیم. اون دو ماهی که توی کما بود، همه دعا می‌کردیم حتی شده برای چند دقیقه بهوش بیاد، که بگیم از دستش دلخور نیستیم؛ که بگیم ما رو ببخشه ... اما نشد.

چند بار به سرم زد که برم پرینت تلفن افسانه رو بگیرم. آخر سر گفتم که چی بشه. مگه چیزی عوض می‌شد؟  این که همدیگه رو دوست نداشتند، چیز عجیبی نبود. مامان هم بابا رو دوست نداشت. اما این که افسانه کسی رو وقتی با کیوان ازدواج کرده بود دوست داشت، چیز قابل گذشتی نبود.

خودم رو دلداری دادم که شاید اشتباه می‌کنم. شاید بعد از مرگش به کسی علاقه مند شده بود. شاید از این «همه سال» یه منظور دیگه‌ای داشته. امیدوار بودم حدس‌هام درست باشه. با این امید، دست از کنجکاوی کردن برداشتم. به خودم قول دادم اگه یه چیز مشکوک دیگه دیدم حتما پرینت تلفنش رو بگیرم تا بفهمم کی پشت خط بوده. چقدر دلم برای زمانی که این موضوع رو نمی‌دونستم تنگ شده بود. 

***

به ساعت نگاه کردم. ساعت چهار بعد از ظهر بود. اتاق کنفرانس نیمه تاریک بود و سلیمی داشت ارائه می‌داد. سهامدارها از این که برای بعضی تصمیمات کوچیک مجبور بودند حضور داشته باشند، ناراضی بودند. اون‌ها دوست داشتند فقط تفریح کنند و سر ماه یه پولی توی حسابشون بیاد. البته منم با نظرشون موافق بودم. قرار بود آخر جلسه در این مورد حرف بزنیم که اختیارات من بیشتر بشه و هر روز به حضور اون‌ها نیازی نباشه.

گزارش عملکرد رضایت بخش بود. از چهره‌شون خونده میشد. هر چند علاقه‌ای به مدیریت نداشتم اما به جای تحصیل در رشته مورد علاقه‌ام تو این زمینه تحصیل کرده بودم و می‌تونستم تصمیم‌های درست بگیرم. سرمایه‌گذارها از این که یک مدیر عامل جوون سی و دو ساله داشته باشند، ناراضی نبودند؛    علت اصلیش هم افزایش سود سهام کارخونه در مدت زمان مدیریت من و کیوان بود. هر چند که چند ماه قبل از مرگ کیوان همه چیز توی کارخونه بهم ریخته بود.

شهریار با این که سهام نداشت، در جلسه حضور داشت. داشت اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و عصبانی بود. هومن از تیم حقوقی هم حضور داشت تا در مورد یکی دو مورد که مشکل قانونی داشت توضیح بده. افسانه هم برای اولین بار اومده بود.

 صبح دوشنبه قبل از اومدن به کارخونه بهش گفته بودم که قراره کسی رو شب یلدا معرفی کنم اما اون هم باور نکرده بود. انگار فقط حرف آقاجون حرف حساب بود. افسانه رو زیر نظر گرفتم تا ببینم به فرد خاصی نگاه می کنه یا نه که بعد از چند دقیقه از افکارم خجالت کشیدم. احتمالا آشناییش با اون فرد خاص بعد از مرگ کیوان بوده و من زیادی حساس شده بودم.

دوباره به ساعت نگاه کردم. چهار و ربع بود. منتظر بودم زودتر جلسه تموم بشه تا به فرودگاه برم. ساعت یازده بلیط داشتم. قرار بود وقتی رسیدم پارمیدا دنبالم بیاد. چمدونم آماده داخل ماشینم بود. شهریار بلند شد و بیرون رفت. به جای اس‌ام‌اس دادن زنگ زد. بحث سر افزایش اختیارات من رسید.

همه موافق بودند. قرار شد فقط موقع تصمیم گیری‌های مهم سهام‌دارها حضور داشته باشند و بقیه کارها رو به من بسپرند. معاونم جلیلی که یک مرد چهل و خرده‌ای ساله بود از این وضعیت ناراضی بود. تا حدودی حق داشت. داشت  زیر دست یه جوون تر کار می‌کرد و مجبور بود هر چی رو می‌گم اجرا کنه.

در باز شد و خانم حسینی وارد شد. یک برگه رو روی میزم گذاشت. نوشته بود: «حال پدربزرگتون بد شده. بردنش بیمارستان.». ترس تمام وجودم رو گرفت. احتمالا شهریار چیزی می‌دونست. حتما عمه فرخ دوباره با آقاجون دعوا کرده بود. قبلا یک بار به این خاطر سکته کرده بود. بلند شدم و جلسه رو ترک کردم. به خانم حسینی سپردم به جلیلی بگه جلسه رو ادامه بده و خودم به سمت پارکینگ دویدم.

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 10
  • تشکر 1

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 5

اگه آقاجون می‌فهمید جلسه رو ترک کردم حسابی عصبانی می‌شد؛ البته اگر زنده می‌موند. با سرعت زیاد رانندگی می‌کردم. شهریار فقط آدرس بیمارستان رو اس‌ام‌اس کرد. دستام عرق کرده بود و قلبم تند تند می‌زد. اگر آقاجون می‌مرد مسئولیت کل خانواده و تصمیماتش با من می‌شد.

تو دلم به هر چی که می‌شناختم التماس کردم و قسم دادم که آقاجون نمیره. به بیمارستان که رسیدم به سمت آی‌سی‌یو دویدم. بابا، عمه فرخ و شهریار اونجا بودند. یه پرستار جلوم رو گرفت. بابا بلند گفت:

-با ماست. بذار بیاد.

پرستار اخم کرد و چیزی نگفت. به خاطر دختر خاله‌ام آنا که از پزشک‌های سرشناس بیمارستان بود، بهمون اجازه می‌دادند پشت در منتظر بشیم و کاری باهامون نداشتند. بابا پشت در ایستاده بود و تو هم بود. پرسیدم:

-چی شد؟

بابا با عصبانیت رو به عمه داد زد:

-از این بپرس. صبح تا شب رو اعصابش راه می‌ره. حالیش نیست پیر شده.

بابا و عمه یک سال با هم تفاوت سنی داشتند.  از بدو تولد تا الان همیشه دعوا می‌کردند. عمه با عصبانیت از روی صندلی بلند شد  و گفت:

-تقصیر من چیه؟ من فقط حق بچه‌هام رو می‌خوام.

بابا بلند تر داد زد:

-اون وقتی که سهم الارثت رو از بابا گرفتی و با شوهرت در رفتی همه چیز تموم شد. تو دیگه حقی نداری.

دعوای عمه و بابا بالا گرفت که با اخطار پرستارها صداشون رو پایین آوردند. شهریار ناراحت به دیوار تکیه داده بود. بهش نزدیک شدم. مبایلش رو نشون داد و گفت:

-رایکا خبرم کرد.

شهریار تقصیری نداشت. شوهرعمه، یه فرصت طلب بود که اموال عمه‌ام رو بالا کشید و با یه دختر جوون فرار کرد و به آمریکا رفت. عمه هم گریون با دو تا پسر نوجوون به خونه آقاجون برگشت. شهاب سر زندگیش رفته بود اما شهریار که یکی دو سال از من جوون‌تر بود با عمه توی عمارت زندگی می‌کرد.

در آی‌سی‌یو باز شد و آنا بیرون اومد. عمه و بابا بهش نگاه کردند. رو به اون‌ها گفت:

-زنده است. حالش خوبه.

عمه خدا رو شکر کرد که صدای غرغر بابا رو در آورد. آنا رو یه گوشه‌ای کشیدم، شهریار هم نزدیک شد و پرسید:

-چی‌ شد؟

می دونستیم آنا حقیقت رو به بابا نمی‌گه.

-حالش خوب نیست. امشب وضعیتش ناپایداره. باید تا صبح صبر کنیم.

به بابا و عمه نگاه کرد و گفت:

-ببریدشون خونه.

شهریار آه کشید و سمتشون رفت تا اون‌ها رو به عمارت ببره. گفتم:

-یعنی ممکنه بمیره؟

-ممکنه. باید تا صبح صبر کنیم. سنش زیاده. یک بار دیگه هم سکته کرده. باید انتظار این جور چیزها رو داشته باشید.

اخم هام رو تو هم کشیدم و گفتم:

-بهتره نمیره. من حوصله سر و کله زدن با عمه‌هام رو ندارم.

فکر مسئولیت زیادی که به‌دوشم می‌افتاد، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. بابا بعد از مرگ کیوان، طاقت رسیدگی به چیزی رو نداشت. بعد از رفتن بقیه، روی یک صندلی نشستم و به در آی‌سی‌یو زل زدم. کاری که تا دو ماه بعد از تصادف کیوان می‌کردیم؛ هر روز پشت در بودیم تا بهوش بیاد.

افسانه هم همراهش توی تصادف بود اما به جز چند تا شکستگی، اتفاق دیگه‌ای براش نیفتاد. فقط کیوان بود که مرگ مغزی کرد و مرد. یادآوری اون روزها همراه با تموم تلاش‌ها و دعاهای بی‌نتیجه‌مون برای بهوش اومدن کیوان، حالم رو بد کرد. بلند شدم و بیرون رفتم تا کمی هوا بخورم. آنا با یه لیوان قهوه کنارم ایستاد. یه قلپ خوردم و بهش برگردوندم. حالت تهوع داشتم. خودش به حرف اومد:

-من امشب تا صبح هستم. می‌تونی بری. اگر خبری شد بهت می‌گم.

-نه. خودم باشم بهتره. شیفت داری؟

-نه. شیفتم یه ساعت پیش تموم شد.

بهش نگاه کردم و گفتم:

-به خاطر آقاجون می‌مونی؟ شوهرت چی؟

لبخند زد، شونه بالا انداخت و گفت:

-اون درک می‌کنه.

آنا، دختر خاله ثمره، علاوه بر این که با چشم‌های آبی و پوست روشنش زیبا بود، دختر با فهم و درکی بود. سر قضیه کیوان خیلی به مامان و رایکا سر زده بود. طبق حرفی که بین مامانم و خاله زده شده بود، قرار بود با من ازدواج کنه اما عاشق یکی از استادهاش شد و نقشه دو تا خواهر رو بهم ریخت. اون زمان هنوز پارمیدا رو ندیده بودم. پارمیدا!

-ساعت چنده؟

-ده. چطور؟

یه ساعت دیگه پرواز داشتم اما مجبور بودم کنسل کنم. فکر کنم صورتم حسابی پکر و ناراحت شده بود که آنا پرسید:

-قرار بود چیکار بکنی؟

-هیچی.

با ناراحتی به داخل بیمارستان برگشتم. به پارمیدا خبر دادم که به خاطر آقاجون نمی‌رسم. می‌خواست زنگ بزنه که نذاشتم. نمی‌خواستم من رو تو این حال ببینه.

***

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 1

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 6

نمی‌دونم خدا دقیقا به کی رحم کرد که به آقاجون عمر دوباره داد. تموم آخر هفته‌ای که قرار بود پیش پارمیدا باشم، بین عمارت، بیمارستان و آپارتمان در حال گردش بودم. عمارت که می‌رفتم دعوای بابا و عمه فرخ اعصابم رو به هم می‌ریخت. عمه فرخنده هم جمعه بهشون اضافه شد و آتیش دعوا رو بیشتر کرد!

بیمارستان که می‌رفتم، یاد کیوان می‌افتادم و نمی‌تونستم زیاد بمونم. توی آپارتمانم هم تمام مدت دلشوره داشتم، بی‌خبری دیوونه‌ام می‌کرد!  شنبه تو راه بیمارستان آنا زنگ زد و گفت حال آقاجون خیلی بهتر شده و احتمال انتقالش به بخش وجود داره، من هم سر ماشین رو به سمت کارخونه کج کردم.

اگه آقاجون می‌فهمید به جای کارخونه، به بیمارستان رفتم، پدرم رو درمی‌آورد. مسئولیت‌هام با رای سهام دارها زیاد شده بود.   عملا همه‌کاره کارخونه شده بودم که مسئولیت خیلی بزرگی بود، جلیلی هم کمکی نمی‌کرد. می‌خواست ثابت کنه بی‌لیاقتم و خودش مدیریت رو به دست بگیره!

وقتی نزدیک ظهر شهریار برگه‌ای رو جلوم گذاشت، چشم‌هام سیاهی رفت.    سر معده‌ام می‌سوخت که به خاطر کم غذا خوردن آخر هفته بود، چیزی از گلوم پایین نرفته بود.    برای ناهار شهریار به اتاقم اومد. من دو لقمه بیشتر نتونستم بخورم.    زیاد با هم حرف نزدیم، هر دومون بی‌حوصله بودیم. دو سه شب بود که درست نخوابیده بودم. فقط ازش پرسیدم «عمه فرخنده رفت؟» که کوتاه جواب داد «نه». هر بار که عمه فرخنده میومد، رفتنش با خدا بود.

می‌خواستم بعد از کارخونه به بیمارستان برم که بعد از ده دقیقه رانندگی، پشیمون شدم. احساس می‌کردم فشار یا قندم افتاده. احساس ضعف و حالت تهوع داشتم و چشم‌هام گاهی تار می‌شد. به سمت آپارتمان رفتم که ده دقیقه‌ای رسیدم. غذا سفارش دادم، سراغ یخچال رفتم تا قبل از اومدن سفارش، یک چیزی بخورم اما به جز آب معدنی چیزی پیدا نکردم. همون موقع یادم اومد که باید به پارمیدا زنگ بزنم.

سریع توی حموم پریدم که تا قبل از غذا دوش بگیرم اما وقتی شیر آب رو باز کردم، پشیمون شدم. حالم خیلی بد بود و نمی‌تونستم بایستم، بدنم حالت کوفته و خسته‌ای داشت، دوست داشتم روی زمین دراز بکشم و خودم رو از شر نگه داشتن وزنم خلاص کنم.

وقتی به زور بیرون اومدم،  بدنم داغ شده بود و عرق کرده بودم. انگار من رو داخل یک کوره گذاشته بودند. صدای زنگ در اومد؛ پیکی بود. از کیفم یه تراول برداشتم. سرگیجه داشتم و برای جلوگیری از افتادن، دستم رو به دیوار گرفتم و به سمت در رفتم. غذا رو گرفتم. پیک رو تار می‌دیدم. اومدم در رو ببندم که چیزی مانع شد.

به پایین نگاه کردم و چیزی شبیه به کفش رو دیدم، سرم رو بالا کردم، تصویر محوی رو دیدم و صدای زنی گفت:

- بالاخره فرصت ملاقات پیش اومد آقای کیان پیشه!

دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و بعد از اون تاریکی مطلق بود.

***

 

صدای محو گفتگویی رو بین یک زن و مرد می‌شنیدم که با باز کردن چشمم قطع شد.

-بالاخره بهوش اومدی؟

گوینده جمله یک پسر جوون بیست و دو سه ساله بود که ظاهرا پزشک بود و سمت چپ تخت ایستاده بود. ادامه داد:

-سرمت خیلی وقته تموم شده. زودتر بلند شو که بقیه از تخت استفاده کنن.

لحنش تند و طعنه آمیز بود. تعجب کرده بودم که صدای زنونه‌ای از سمت راستم تشر زد:

-ولش کن دانیال.

با تعجب به سمت صدای زنونه چرخیدم. یک دختر جوون بود. همون صدای قبل از بیهوش شدنم بود. دکتر با اخم گفت:

-زودتر تخت رو خالی کن. فکر کردی مثل کارخونه، ارث باباته؟

این چه طرز حرف زدن بود؟! دختر به دکتر چشم غره رفت. دکتر هم با نارضایتی و اخم، در حالی که دور می‌شد گفت:

-وقتی برمی‌گردم تخت باید خالی باشه.

وقتی دور شد، به سمت دختر برگشتم. قبل از بیهوش شدن من رو به اسم فامیلیم صدا زده بود؛ آدرس خونه‌‌ام رو داشت. این دکتر هم می‌دونست توی کارخونه کار می‌کنم. همه چیز مشکوک بود. به اطراف نگاه کردم که مطمئن بشم من رو ندزدیدند و گروگان نگرفتند. روی یکی از تخت‌های یک اورژانس معمولی و نسبتا شلوغ بودم.

 دختر که گیجی من رو دید گفت:

-من دریا رنجبر هستم. رئیس کارخونه سفیدشو. دکتری هم که رفت برادرمه. البته هنوز انترنه.

با تعجب بهش نگاه کردم. به پشتی صندلی تکیه داده بود و یک پاش رو روی اون یکی انداخته بود. تموم لباسهاش مشکی بود که باعث شده بود کاملا جدی و قاطع به نظر برسه. کاملا خونسرد بهم زل بود. پس این دختره دختره که می‌گفتند، این بود! همچین گفته بود رئیس کارخونه که انگار رئیس کل خاورمیانه است!

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 9

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت7

خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

-آدرس من رو از کجا آوردی؟

بلند شد و گفت:

-چند روزی تعقیبت می‌کردم تا فرصت مناسب رو پیدا کنم. امشب که پیکی رو دیدم، فرصت مناسب رو پیدا کردم.

 اون قدر درگیر آقاجون بودم که اصلا متوجه تعقیبش نشده بودم. پرسیدم:

-فرصت برای چی؟

-برای حرف زدن. بلند شو. باید تخت رو خالی کنی.

ملافه رو کنار زدم. خواستم از تخت پایین بیام که دیدم کفش ندارم. دریا    به دمپایی‌های لاستیکی بیمارستان اشاره کرد و گفت:

- این رو بپوش. مجبور شدم پولش رو بدم. دمپاییت توی راه افتاد.

-چجوری اومدم اینجا؟

- نگهبانی کمک کرد بذارمت تو ماشینم. با ماشین من اومدیم.

دمپایی ها رو پوشیدم. چاره‌ای نداشتم. از چوب لباسی یه کاپشن بهم داد و گفت:

-از تو کمدت برداشتم.

با تعجب بهش نگاه کردم. رفته بود تو خونه‌ام‌، تو اتاقم و کاپشن برداشته بود.

-بپوش. بیرون سرده.

لحنش دلسوزانه نبود؛ بیشتر دستوری بود. آستین دست چپم رو که به خاطر سرم بالا داده بودند، پایین دادم. جای سرم    کمی می‌سوخت. احتمالا دکتر از اختلاف من و خواهرش خبر داشت و تاجایی که می‌تونست سوزن رو بد وارد دستم کرده بود.

 کاپشن رو پوشیدم که چشمم به شلوارم افتاد. شلوار ورزشی که وارونه پوشیده بودم! درزهای پشت شلوار پیدا بود. تو حمام اینقدر حالم بد بود که متوجه نشده بودم. این چه وضعی بود؟! اولین بار دریا من رو تو این وضع، با این قیافه دیده بود.

دریا بی‌توجه به وضع من کیسه داروها رو برداشت و گفت:

-تسویه کردم. یه آژانس بیرون منتظره.

و به راه افتاد. دنبالش به راه افتادم. سرگیجه‌ام بر طرف شده بود. حالم خیلی بهتر شده بود و احساس گرسنگی می‌کردم. کسی حواسش به من و سر و وضعم نبود. همه نگران بیمارهاشون بودند و این طرف و اون طرف می‌دویدند. هیچ وقت تو بیمارستانی به این شلوغی و داغونی نبودم.

 چشمم به تصویرم توی شیشه در افتاد. موهام بعد از حمام، توی همون حالت بی‌نظمی که بود خشک شده بود. یک تیکه‌اش صاف ایستاده بود. سریع کلاه کاپشن رو روی سرم کشیدم. دریا متوجه شد. سر تا پام رو برانداز کرد و گفت:

-یه ماسکم خریدم. تو کیسه داروهاست. اون رو بزن که همسایه‌هات تو رو نشناسند.

فکر همه جا رو کرده بود. از دست خودم و وضعیتم عصبانی بودم. هیچ کس تا حالا من رو تو این وضعیت به هم ریخته با شلوار پشت و رو و دمپایی پلاستیکی سوراخ ندیده بود. دکتر دانیال از کنارمون رد شد و با همون اخم گفت:

-به سلامتی داری تشریف می‌بری؟

این چه پدرکشتگی داشت؟! بیشتر از اختلاف من و خواهرش واکنش نشون داده بود. از دریا پرسیدم:

-چرا اینجوری می‌کنه؟

بدون این که روش رو به سمتم برگردونه، با لحنی بی‌احساس گفت:

-داره از خودش می‌پرسه من این وقت شب توی خونه تو چیکار می‌کردم؟

ابروهام بالا رفت. برادرش حق داشت. یه مرد رو با لباس‌های راحتی پشت و رو برداشته بود اون وقت شب به بیمارستان آورده بود. با تعجب گفتم:

-چی بهش گفتی؟

دریا محکم و قاطع گفت:

-می‌دونه نباید سوال بپرسه.

این یعنی «تو هم بهتره دهنت رو ببندی تا سرت رو نبریدم». الان می‌فهمم چرا شهریار ازش وحشت داره. دریا به کسی اجازه عبور از هیچ خطی رو نمی‌داد؛ چه قرمز چه آبی! حتی اگه برادرش باشه. بزرگتر از برادرش به نظر می‌رسید. حدودا بیست سانتی‌متر از من کوتاه‌تر بود و محکم و استوار قدم برمی‌داشت. تا    رسیدن به آژانسی که بیرون اورژانس منتظرمون بود چیزی نگفتم.

وقتی در عقب رو برام باز کرد، پرسیدم:

-چرا این کارها رو می‌کنی؟

-می‌خوام اون قدر مدیون بشی که برای جبرانش بهم وقت ملاقات بدی.

سر تا پاش رو از نظر گذروندم. دریا علاوه بر همه خصوصیاتش، فرصت طلب هم بود. در حالی که سوار می‌شدم، وعده سر خرمن دادم:

-فردا به منشیم میگم    براتون وقت بذاره.

دریا خوشحال یا ناراحت نشد. حالت صورتش همون طور سرد و سنگی بود. از پنجره جلو یه تراول به راننده داد و گفت:

-بقیه‌اش برای خودتون.

اصلا حواسم نبود پول نداشتم و پول همه چیز رو اون داده بود. رو به من گفت:

-سفارش سوپ دادم. یه کم بعد از این که رسیدید خونه به دستتون می‌رسه.

سعی کردم لب‌هام رو روی هم فشار بدم تا از تعجب باز نشه. دیگه داشت شرمنده‌ام می‌کرد. به راننده آدرس داد و عقب رفت. وقت داشت دور می‌شد، صداش زدم:

-خانم رنجبر! من برنامه‌ام پره. فردا موقع ناهار تشریف بیارید. ساعت دوازده.

لبخندی از سر پیروزی زد. پس می‌دونست قبلا وعده الکی دادم. به راننده گفتم راه بیفته و خودم به صندلی تکیه دادم. خیلی خودش رو دست بالا گرفته بود. امشب حالم سرجاش نبود. فردا بهش نشون می‌دادم رئیس کیه. وقتی به آپارتمان رسیدم و سوپ رو از پیک تحویل گرفتم، یادم اومد که اصلا ازش تشکر نکردم.

***

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 8

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 8

برگه رو پایین گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم. خسته شده بودم. دیشب به پارمیدا زنگ نزده بودم. فقط پیام داده بودم که دستم بنده. اخیرا هر بار یه مشکلی پیش میومد  که نمی‌ذاشت با هم حرف بزنیم. باید زمان ناهارش بهش زنگ می‌زدم که میشد حدود ساعت سه به وقت ایران. اختلاف زمانی هم دردسر بود.

 صدای زنگ تلفن بلند شد. خانم حسینی بود. گفتم:

-بله؟

-از نگهبانی زنگ زدند. می‌گند خانم رنجبر دم دره. گفته خودتون بهش اجازه ورود دادید.

ساعت رو نگاه کردم. ده دقیقه به دوازده بود. وقت شناس! یه لحظه شیطون اومد سراغم که راهش ندم اما با یادآوری سوپی که خورده بودم و حالم رو از این رو به اون رو کرده بود، گفتم:

-بگو راهش بدند. اومد تو، مستقیم راهنماییش کنید داخل.

گوشی رو قطع کردم. آستینم رو پایین دادم. بلند شدم و کتم رو از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم. دیشب توی وضع افتضاحی من رو دیده بود. الان باید جبران می‌کردم. باید نشون می‌دادم ابهتم از اون بیشتره.

درست راس ساعت دوازده بود که در باز شد و دریا وارد شد. از پشت سرش صورت‌های حیرت زده شهریار و خانم حسینی رو دیدم.    دریا در رو بست و سلام کرد. جوابش رو دادم. روی یکی از مبل‌های جلوی میزم نشست.

دیشب نتونستم خوب بررسیش کنم. جوون‌تر از من می‌زد. یک خال کوچیک بالای لبش داشت و رژ صورتی جیغی زده بود. چشم‌های قهوه‌ای روشن و پوست تیره‌ای داشت. البته به تیرگی پوست من نبود. لباس‌هاش خاکستری رنگ بود که جدیتش رو نسبت به دیشب کمتر می‌کرد.

توی صورتم چشم چرخوند و گفت:

-مثل این که بهتر شدید. دیشب خیلی رنگتون پریده بود.

-بله. امروز بهترم به لطف شما. دیشب حواسم کاملا پرت بود. فراموش کردم تشکر کنم.

-خواهش می‌کنم. وظیفه بود.

خب! تشکر کرده بودم. دیگه دینی به گردنم نبود. حالا وقت کوبوندن بود. گفتم:

-بفرمایید می‌شنوم.

-در مورد قراردادی که قراره با پاکفر  ببندید مزاحم شدم. اون قرارداد اول از ما بود.    چند نفر شایعه پراکنی کردند که ما نمی‌تونیم مواد اولیه تهیه کنیم. چند تا شرکت هم ما رو تحریم کردند و بهمون مواد ندادند.

اخمش توی هم رفته بود. احتمالا یاد شرکت‌هایی که حالش رو گرفته بودند افتاد.

-چرا؟

-با پدرم دشمنی داشتند.

اگه پدرش هم مثل خودش باشه که همه چیز معلومه. فعل گذشته به کار برده بود. پرسیدم:

-حالا چرا «داشتند»؟

چند لحظه سکوت کرد و گفت:

-چند سال پیش پدرم به رحمت خدا رفتند.

-خدا رحمتشون کنه.

-ممنون. به هر حال، با هر سختی بود تونستیم مواد اولیه جور کنیم اما شنیدیم که پاکفر به شما پیشنهاد داده. من با خودشون حرف زدند گفتند که اگه شما مشکلی نداشته باشید ما می‌تونیم روی قرار داد کار کنیم.

شرکت پاکفر از سر خودش بازشون کرده بود و پاسشون داده بود به من. عجب! گفت و گو رو ادامه دادم:

-تصمیم گیری در این زمینه به عهده من نیست با خود پاکفره.    اونا پیشنهاد می‌دند، اگه خوب باشه ما قبول می‌کنیم.

-اما اول به ما پیشنهاد دادند.

-از دست من خارجه. به خودشون مربوطه.

کمی توی صندلیش جا به جا شد و گفت:

-ما بهش احتیاج داریم. تو وضعیت مناسبی نیستیم. مواد اولیه هم خریدیم که اگه قرارداد نداشته باشیم ضرر حساب میشه.

-بازار تجارت، خیریه نیست.

-من از شما روی دوستی می‌خوام این کار رو بکنید.

با این که جمله‌اش معنی التماس می‌داد اما لحن صداش دستوری بود.

-ما دوستتون نیستیم خانم. ما رقیبیم. تو تجارت قانون، قانون جنگله. یا می‌خوری یا خورده می‌شی.

فکر کرده بود با یه سوپ و پول سرم می تونه یه قرارداد چند صد میلیونی رو از دست من دربیاره. توی دلم به سادگیش خندیدم! حرف آخر رو زدم:

-می‌خواستید حرف بزنیم که زدیم. اگه حرف دیگه‌ای نمونده بهتره تشریف ببرید. 

نمی‌دونم چرا انتظار داشتم زیر گریه بزنه. اما حالت صورتش تغییری نکرد؛ همون طور سرد و خونسرد. شاید می‌خواست سر و صدا راه بندازه.

به پاکت روی میز که از قبل آماده کرده بودم، اشاره کردم و گفتم:

-تموم هزینه‌های دیشب از هزینه بیمارستان گرفته تا سوپ داخل پاکته. در ضمن از این مسئله که شما تعقیبم کردید هم می‌گذرم و به پلیس گزارش نمی‌دم.

موشکافانه بهم نگاه کرد. بلند شد و دستش رو داخل کیفش برد. با حرف‌هایی که شهریار در موردش زده بود، احساس کردم الان یه تفنگ از تو کیفش درمیاره و من رو می‌کشه اما فقط کارتش رو درآورد.

جلو اومد، روی میز من گذاشت و گفت:

-اگر نظرتون عوض شد باهام تماس بگیرید.

پاکت پول رو در کمال تعجب من برداشت و به سمت در رفت. نظر من عوض بشو نبود. وقتی در رو پشت سرش بست، کارت ویزیتش رو برداشتم. مچاله کردن و پرت کردن کارت ویزیتش تو سطل زباله‌ی چند متر دورتر، با باز شدن در و وارد شدن دوباره دریا هم زمان شد.

برای چند لحظه هر دو مون بی‌حرکت بودیم. دست من هنوز تو هوا بود و دریا با ناباوری به سطل زباله نگاه می‌کرد که کارت ویزیتش مچاله شده اون تو جا خوش کرده بود. خجالت آورترین و غیرحرفه‌ای‌ترین حرکت عمرم بود.

انتظار داشتم سر و صدا بکنه و فحش بده اما خیلی زود صورتش دوباره سرد و خنثی شد، وارد شد و شالش رو که جا گذاشته بود برداشت و بدون هیچ حرفی بیرون رفت. صدای زنگدار سکوت توی گوشام بود. خیلی خجالت کشیدم. بعد به خودم گفتم به درک! من که دیگه قرار نیست ببینمش.

چند دقیقه بعد در باز شد و شهریار وارد شد. با تعجب گفت:

-این دختره اینجا چیکار اشت؟

حوصله نداشتم. اعصابم از کاری که کرده بودم خرد بود. گفتم:

-هیچی. اومده بود آخرین تلاشش رو بکنه که نتیجه نداد.

-چجوری باهم قرار گذاشتید؟ اون که اجازه نداشت بیاد توی کارخونه؟

شهریار تا مو رو از ماست بیرون نمی‌کشید ول کن نبود. به دروغ گفتم:

-به گوشیم زنگ زد. نمی‌دونم از کجا شماره داشت.

شهریار هنوز متعجب بهم نگاه می‌کرد. در باز شد و این بار هومن داخل اومد. با کنجکاوی پرسید:

-این دختره اینجا چیکار داشت؟ تو راهرو که دیدمش باورم نشد. گفتم الان کل کارخونه رو با خاک یکسان می‌کنه.

فعلا که من با خاک یکسانش کرده بودم و حس خوبی از این وضعیت نداشتم. با بی‌حوصلگی گفتم:

-اگه فضولیتون تموم شد برید بیرون.

شهریار رو به هومن شونه بالا انداخت و با هم بیرون رفتند. عجب بساطی شده بود! انقدر این ملاقات حواسم رو پرت کرد که کاملا فراموش کردم به پارمیدا زنگ بزنم. باید همین روزها این بدقولی‌هام رو جبران می‌کردم.

***

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت  9

دکتر رو تا دم در عمارت همراهی کردم. آقاجون رو زودتر مرخص کرده بودیم تا بقیه دوره نقاهتش  رو توی خونه بگذرونه. پرستار استخدام کرده بودیم و دکتر کمالی از دوست های بابا قرار بود هر روز بهش سر بزنم و وضعیتش رو چک کنه.

به اتاق خواب آقاجون که چسبیده به اتاق کارش تو طبقه هم کف بود، رفتم. آقاجون روی تخت دراز کشیده بود. صورتش کمی لاغر شده بود اما می‌تونست حرف بزنه. بابا پتوش رو درست کرد. پرستار که یک خانم چهل و خرده‌ای ساله بود، با داروها  بیرون رفت. شهریار لبه پنجره نشسته بود و توی فکر بود. آقاجون چشمش رو باز کرد و رو به من گفت:

-تا یلدا حالم خیلی بهتر میشه. منتظر یه جشن بزرگم.

منظورش معرفی همسرم بود. اگر این رو نمی‌گفت به زنده بودن و خوب بودن حالش شک می‌کردم. حواسش به همه چیز بود. به تایید سر تکون دادم. شهریار یکی از ابروهاش رو بالا انداخت. با هم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت سالن شرقی رفتیم که عمه‌ها، مامان و افسانه اونجا بودند. عمه فرخنده از جمعه که از شمال اومده بود هنوز نرفته بود. شهریار گفت:

-این آقاجون زنده بودنش یه جوره، مردنش یه جور دیگه.

خنده‌ام گرفت. داشت به حرفی که توی اتاق زده بود اشاره می‌کرد. ادامه داد:

-رایکا می‌گه یکی رو داری؟

ـآره.

-کیه؟ چرا من تا حالا ندیدمش.

-چون لازم نبوده.

شهریار ایستاد و با ابروی بالا رفته بهم نگاه کرد. گفتم:

-چیه؟

-مطمئنی یکی هست؟ از خودت در نیاوردی؟

-ای بابا! چرا همه فکر می‌کنند دروغ می‌گم؟

-از کجا یهو پیداش شده؟ چیکاره اس؟

-شب یلدا همه چیز رو می‌فهمی. کنجکاوی زیاد برات خوب نیست.

-من دیدمش؟

حالا مگه ول می کرد! جوابش رو ندادم و دور از شهریار، کنار عمه فرخنده نشستم. تپل‌تر از عمه فرخ بود و به خاطر وزن زیادش به ندرت بلند می‌شد و راه می‌رفت. بهم نگاه کرد و گفت:

-ایشالا عروسیت عمه.

حتما تو این چند روزه که عمارت بود همه چیز رو شنیده بود. افسانه اخم کرد. همون موقع آرمین هم بدو بدو وارد شد و یه سیب از روی میز برداشت. عمه فرخنده دوباره گفت:

-ایشالا آرمینم خیلی زود بابا پیدا می‌کنه.

زبون عمه فرخنده همیشه نیش داشت. پشیمون شدم کنارش نشستم بلند شدم و به اتاقم رفتم. مطمئنم این سوال همه بود که «کی عمه فرخنده به خونه‌اش برمی‌گرده».

روی تخت توی اتاقم نشسته بودم تا موقع شام بشه و پایین برم. داشتم با گوشیم عکس‌های پارمیدا رو می‌دیدم. دلتنگش بودم و داشتم فکر می کردم بهش زنگ بزنم یا نه که یه پیام توی واتس آپ اومد. از پارمیدا بود. لبخند رو لبم اومد. می‌گن دل به دل راه داره! پرسیده بود وقت دارم زنگ بزنم یا نه. سریع تماس گرفتم. بعد از احوالپرسی، متوجه شدم صورتش یه کم گرفته و ناراحته. این چند وقته درست و حسابی با هم حرف نزده بودیم. پرسیدم:

-چیزی شده؟

-یه پیشنهاد کاری گرفتم.

ناراحت شدم. قرار بود امسال اخرین سالی باشه که اتریش می‌مونه. سعی کردم ناراحتیم رو مخفی کنم و گفتم:

-چند ساله‌اس؟

یه کم مکث کرد. سرش رو به دیوار پشتش تکیه داد و گفت:

-ده ساله. یه گروه ارکستر بزرگه. همونی که همیشه آرزوش رو داشتم.

هر دو سکوت کرده بودیم. نمی‌دونستم چی بگم. یعنی می‌خواست اتریش بمونه و هیچ وقت برنگرده؟!

-می‌خوای در مورد گروه‌های ارکستر ایران پرس و جو بکنم؟ مطمئنم اینجا هم پیشنهاد خوبی می‌گیری.

-نه! سارا برگشته ایران. نتونسته کار پیدا کنه. میگه هیچ کس تحویلش نمی گیره. خودت که می دونی اونجا وضع چطوره؟ باید پارتی داشته باشی. استعداد و روزمه مهم نیست.

این رو نمی‌تونستم انکار کنم. خودم از نوجوونی گیتار دستم گرفته بودم و دقیقا می‌دونستم وضعیت ایران چجوریه. اما به این معنی نبود که بهش حق می دادم اونجا بمونه. پس من چی؟!

سعی کردم درموندگی از صدام معلوم نباشه. پرسیدم:

-کی باید قرار داد  رو امضا کنی؟

سکوتش این بار طولانی شد. ناراحت نگاهم می‌کرد. بعد از چند بار باز و بسته کردن دهنش با تردید گفت:

-امروز امضا کردم.

مثل این بود که یک سطل آب یخ روی بدنم ریختند. بدون مشورت با من تصمیم گرفته بود! سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم و بلندتر از معمول پرسیدم:

-یعنی چی؟ چرا به من چیزی نگفتی؟

پارمیدا با دلخوری گفت:

-این اواخر اصلا شد با هم حرف بزنیم؟! هر دفعه می‌گفتی دستت بنده و نمی‌تونی حرف بزنی. من می خوام اینجا بمونم کاوه. نمی‌خوام دیگه برگردم ایران. اینجا هم زندگی راحت تره، هم من کارم بهتره. موقعیت‌های بهتری هست.

از تعجب و ناراحتی نمی‌دونستم چی بگم. بدنم گر گرفته بود. آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم معلوم نشه و بعد از کمی مکث پرسیدم:

-پس ما چی؟

-تو می‌تونی خانواده‌ات رو ول کنی و بیای؟

هر دومون جوابش رو می دونستیم. پارمیدا ادامه داد:

-رابطه من و تو هیچ وقت به جایی نمی رسه کاوه. تو اونجایی و حاضر نیستی خانواده‌ات رو ول کنی و بیای پیشم. منم اینجام و دوست ندارم برگردم جایی که نمی تونم توش پیشرفت کنم.

دو تا تق به در خورد و صدای شهریار از بیرون اومد:

-کاوه، بیا شام.

جواب ندادم. نه به شهریار نه به پارمیدا. شکه بودم. برای رفع دلتنگی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و حالا داشت همه چیز رو تموم می کرد. پارمیدا با بغض ادامه داد:

-من خودم هم ناراحتم. باور کن. ولی تا کی می‌تونم منتظر بمونم؟ نه می‌تونیم همدیگر رو ببینیم، نه حتی میشه راحت با هم حرف زد. آخرین بار که درست و حسابی حرف زدیم کی بوده؟!

چیزی نگفتم. نمی‌دونستم باید بهش حق بدم یا نه. من همیشه خواسته‌های خانواده‌ام رو ارجح دونسته بودم. مجبور بودم. اگر من اتریش بودم و پارمیدا می‌خواست برگردم، برمی‌گشتم. تا زمانی که فضه خانم، خدمتکار عمارت بیاد و دوباره برای شام صدام کنه با پارمیدا حرف زدم.

حرفمون نتیجه‌ای نداشت. اون قرارداد رو امضا کرده بود، از من نظر خواهی نکرده بود و خودش تصمیم گرفته بود. انگار نه انگار که ما پنج سال با هم بودیم. همه چیز رو تموم کرد. به همین راحتی!

 

  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 10

به گروه ارکستر روبه‌روم نگاه کردم. اگر مرگ کیوان پیش نیومده بود، احتمالا الان زیرگریه می‌زدم اما مرگ کیوان آستانه تحملم رو بالا برده بود. زنی پرسید که صندلی کنارم جای کسی هست یا نه. با سر جواب دادم. کنارم نشست. به گروه بزرگی که جلوم بودند نگاه کردم؛ به رویاهای بربادرفته خودم! تمام افراد حاضر در سالن ساکت بودند و گوش می‌دادند.

تو چند روز گذشته به همه جاهایی که با پارمیدا رفته بودم، سر زدم. به خصوص جاهایی که مربوط  به علاقه مشترکمون، موسیقی بود؛ جایی که همدیگر رو برای اولین بار دیده بودیم، جاهایی که من رو یاد بیست سالگیم می‌انداخت که با یه گیتار روی کولم این طرف و اون طرف می‌رفتم.

سعی کرده بودم درک کنم چرا این کار رو کرده. چرا نمی‌تونست از این بگذره و پیش من بیاد. می‌خواستم ببینم کی شجاع تر بوده و تصمیم درستی گرفته. من که به خاطر خانواده‌ام، از علاقه‌ام به موسیقی و رفتن پیش پارمیدا گذشته بودم یا اون که به خاطر علاقه به موسیقی‌، از خیر آدم‌های اطرافش گذشته بود. 

هر چقدر هم در این باره فکر کرده بودم و هر چه قدر هم سعی کرده بودم مثل آدم‌های عاقل و بالغ بهش حق بدم اما باز هم ته ته دلم ازش دلخورم بودم. انقدر ارزش نداشتم که حتی باهام در این مورد مشورت کنه و بعدش تصمیم بگیره. این که دستم بند بوده و جوابش رو ندادم دلیل نمیشه. می‌تونست پیام بده. هزار راه دیگه بود، ولی اون بدون من تصمیم گرفته بود که نشون می‌داد من نقشی توی زندگی آینده‌اش و تصمیماتش نداشتم.

توی چند روز گذشته، یکی دوبار دیگه با هم حرف زدیم که فایده نداشت. دیروز تا حالا هم جوابم رو نمی‌داد. همه چیز از لحظه‌ای که قرارداد رو امضا کرده بود تموم بود. شاید هم از لحظه‌ای که من همراهش نرفته بودم، تموم شده بود. باید با کسی حرف می‌زدم. خیلی سردرگم بودم و حس نامعلومی داشتم.

بعد از کنسرت، پیش سهراب رفتم. جزو معدود کسانی بود که در مورد پارمیدا می‌دونست. یه کافی‌شاپ کوچیک داشت که هرازگاهی بهش سر می‌زدم. به خاطر ازدواج با دختری که دوست داشت‌، از خانواده‌اش جدا شده بود و کافی شاپ زده بود. ثروت پدریش چند برابر مال ما بود که به خاطر یه دختر، به همه‌اش پشت پا زده بود.

قضیه پارمیدا و شب یلدا رو براش تعریف کردم. یه کم سبک شدم. با سه تا لیوان پر برگشت و جلوم گذاشت. از راست به چپ بهش اشاره کرد و گفت:

-شیرین. تلخ. ترش.

از هر سه تاش بخار بلند می شد. گفتم:

-چیکارشون کنم؟

-امتحانشون کن.

-باز نوشیدنی عجق وجق درست کردی. اینا رو خورد مشتریات نده.

-دارم قبلش روی تو تست می کنم. بخور.

حوصله نداشتم. به صندلی رو به روم تکیه داد. وقتی مثل الان عینک می زد، خیلی متفکر و عاقل به نظر می‌رسید. شاید متاهل بودنش باعث می‌شد، عاقل‌تر به نظر بیاد. هیکل ورزشکاری داشت که همین باعث شده بود از دختری که دوست داشت جواب نه نگیره. شاید اگه منم هیکل ورزشکاری داشتم‌، پارمیدا همه چیز رو تموم نمی‌کرد. سهراب گفت:

-به پارمیدا حق بده. تو این چهار سال دوری چقدر همدیگر رو دیدید؟

-پنج یا شش بار.

-آدم ها بعد از چند ماه عوض می‌شند چه برسه به چند سال. به نظرم رابطه‌اتون، همون موقع که از هم جدا شدید تموم شده بود. فقظ زمان نیاز داشتید که باهاش کنار بیاید.

-چرا برای من اینقدر سخته؟

-شاید تو ذهنت از پارمیدا آدمی ساخته بودی که واقعیت نداشت؛ دختری که همیشه بهت فکر می‌کنه و دلتنگته. در حالی که در واقعیت تنها چیزی که  پارمیدا بهش فکر می‌کرده، کارو آینده اش بوده.

بعضی وقت‌ها از این که اینقدر منطقی بود، ازش بدم می‌اومد. برای دک کردنش گفتم:

-پاشو برو به مشتریات برس.

به لیوان‌ها اشاره کرد و گفت:

-امتحان کن.

نوشیدنی ترش رو برداشتم که مزه عجیبی می‌داد. ترش و شیرین بود. پرسیدم:

-چی توشه؟

-نترس نمی‌کشدت. می‌خوام به منوی زمستون یه چیزی اضافه کنم. شب یلدا سرو مجانی داره.

یلدا! آه از نهادم بلند شد و لیوان رو پایین گذاشتم. با ناله گفتم:

-حالا آقاجون رو چیکار کنم؟! همه فکر می‌کنند دروغ گفتم.

-یه هفته وقت داری.

-وقتی پارمیدایی در کار نباشه، چه یه هفته چه یه سال.

  • لایک 5

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 11

سهراب متفکرانه بهم زل زد. نوشیدنی شیرین رو برداشتم که شیرینیش دلم رو زد. معلوم نبود چی توشون می‌ریزه. نمی‌تونستم تشخیص بدم. گفتم:

-داری به چی فکر می‌کنی؟

-مطمئنی نمی‌خوای با افسانه ازدواج کنی؟ خوشگل و جوونه. ازش شناخت هم داری.

-دیوونه شدی؟ زن داداشم بوده. حتی از فکرشم چندشم میشه.

غیر این این مورد، حتی اگر قرار بود به خاطر آرمین و کارخونه فداکاری کنم، با حرف‌هایی که از افسانه شنیده بودم دیگه محال بود زیر بار این ازدواج برم. سهراب گفت:

-یکی رو استخدام کن.

تا چند ثانیه نفهمیدم چی گفته. بهت زده پرسیدم:

-یعنی چی؟

-تو که الان نه قصد ازدواج با کسی رو داری، نه اصلا کسی رو کنارت داری. بایدم یکی رو شب یلدا ببری که با افسانه ازدواج نکنی. به یه نفر پول بده، بیاد نقش همسرت رو بازی کنه.

اگه قصد داشت ذهنم رو از پارمیدا منحرف کنه موفق شده بود. با تعجب بهش نگاه کردم. این دیگه چه پیشنهادی بود؟! همون موقع هومن وارد کافی‌شاپ شد و به طرفمون اومد. بدون سلام کردن، کنارم نشست و گفت:

-می گم مدیرعاملمون کجا جیم شده؟! نگو اینجاست.

دستش رو دور گردنم انداخت که گفتم:

-شبه. کارخونه تعطیله.

-این چند روزه کجا بودی؟

چیزی نگفتم که گفت:

-کلاغه میگه تکلیف تو و افسانه، شب یلدا معلوم میشه؟

آه کشیدم. هومن کنجکاو و جدی پرسید:

-می‌خوای چیکار کنی؟

سهراب گفت:

-بهش گفتم یکی رو استخدام کنه.

هومن ابروش رو بالا داد و رو به من گفت:

-یعنی نمی‌خوای با افسانه ازدواج کنی؟

دستش رو از روی شونه‌ام برداشتم و لیوان تلخ رو برداشتم؛ مثل زهرمار بود. از بین ما سه تا، هومن خوش قیافه‌تر بود. موها و چشم قهوه‌ای روشن داشت. شاید اگه منم اینقدر خوش قیافه بودم، پارمیدا همه چیز رو تموم نمی‌کرد. وسط فکرهای مالیخولیایی من، هومن رو به سهراب گفت:

-به نظرم ایده خوبیه. اما تا کی قراره استخدام بشه؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

-یعنی چی؟! یکی رو ندیده و نشناخته بردارم ببرم بگم می‌خوایم با هم ازدواج کنیم؟!

سهراب بدون توجه به حرف من جواب هومن رو داد:

-تا وقتی افسانه ازدواج کنه. یا خانواده‌اش بی خیال افسانه بشند. یه سال باید کافی باشه.

هومن گفت:

-یه بخشیش رو میشه حقوقی تنظیم کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب.

سهراب گفت:

-باید یکی باشه در حد خونواده این‌ها که آقاجونش پسش نزنه.

هومن و سهراب داشتند می‌بریدند و می‌دوختند و من رو کاملا نادیده گرفته بودند. حرف‌هاشون که ادامه دار شد به این نتیجه رسیدم که راه حل خوبی به نظر می‌رسه. من از زمان بچگیم، از همه چیز به خاطر خانواده‌ام گذشته بودم. به خواست اون‌ها رفتم رشته تجربی و دور از چشمشون کنکور هنر دادم. بعد هم که بو بردند، مجبور شدم سال دوم دانشگاه از رشته موسیقی انصراف بدم و مدیریت بخونم.

برای دکترای مدیریت هم می‌‌خواستم جیم بشم و از ایران برم یه رشته دیگه بخونم که بابا گفت نمی‌تونه دوری بچه‌هاش رو تحمل کنه و مجبور شدم همین جا رشته مدیریت بخونم. اون موقع بود که پارمیدا رو دیدم. فکر کردم که قسمت بوده نرم تا با پارمیدا آشنا بشم. چقدر جوون و خام بودم!

بعد که پارمیدا رفت، من هم تصمیم گرفتم دنبالش برم که یک ماه قبل از پروازم کیوان مرد و همه چیز بهم ریخت. مجبور شدم به جای کیوان مسئولیت همه چیز رو به عهده بگیرم. تا کی افسار زندگیم رو باید دست خانواده‌ام می‌دادم؟! با این راه حل حداقل افسار زندگیم دست خودم بود. مجبور نبودم با کسی که دوست ندارم تا ابد ازدواج کنم و نتونم طلاق بگیرم. خوبی این گزینه این بود که آقاجون دست از سرم برمی‌داشت و می تونستم بعد از یه مدت ازش طلاق بگیرم.

تا آخر شب که کارگرها کافی شاپ رو تمیز کردند، من و هومن همونجا موندیم. هومن یه پیش نویس دستی نوشته بود که شرایط قانونی رو بین من و همسر استخدامیم نوشته بود و در مورد بندهاش با سهراب مشورت می کرد. سهراب هم روی یک برگه، گزینه‌های مناسب برای ازدواج رو می‌نوشت. من خسته‌تر از اون بودم که پیگیر قضیه بشم. اجازه دادم هر کار می‌خواهند بکنند. بعد در موردش خوب فکر می‌کردم.

***

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 12

قراردادی که هومن تنظیم کرده بود، منطقی بود؛ ازدواج خانم ایکس با من در قبال مقدار مشخصی پول. این ازدواج کاملا قلابی و موقت بود. هر بخش از اموال خانواده من به هر نحوی مثلا به عنوان کادو از طرف آقاجون که به خانم ایکس می‌رسید، باید به من برمی‌گشت. هومن وکیل خوبی بود و حواسش به تمام جزییات و خرده ریزها بود.

کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که راه حل خوبیه اما وقتی سهراب زنگ زد و گفت برای دیدن کاندیدها برم، به این نتیجه رسیدم که کارم چقدر بچگانه و اشتباهه. سهراب سه نفر رو پیدا کرده بود. قرارها رو توی کافی‌شاپش گذاشت.

اولی کاملا مشخص بود که اهل ازدواج‌های موقته. تمام مدت آدامس می‌جوید و موافق همه چیز بود. یک سال طول می کشید که بهش یاد بدم در حد من و خانواده‌ام رفتار کنه. دومی یک دانشجوی بیست و یکی دو ساله بود که دنبال کار پاره وقت می‌گشت. خانواده اش کرمان بودند و اون از این که با من زندگی کنه، مجبور نباشه اجاره خونه بده و دست آخر هم یه پولی بگیره، خوشحال بود.

مشکل این بود که وسط حرفهاش فهمیدم اگر خانواده‌اش بو ببرند کار هر دومون ساخته‌اس. من دنبال دردسرهای این مدلی نبودم. حاضر هم نبودم به خاطر کسی که نمی‌شناختم، خودم رو به آب و آتیش بزنم.

سومی که با نگاه اول رد شد. از من بزرگتر بود؛ سی و پنج شش ساله و دو تا بچه داشت. از همون جا به سهراب چشم غره رفتم. کسی که در حد من و خانواده‌ام بود این کار رو قبول نمی‌کرد. من هم داشتم بچه بازی در می‌آوردم. از این راه حل پشیمون شدم که باعث ناراحتی هومن و سهراب شد.

پس فردا یلدا بود و من بی‌حوصله توی دفترم نشسته بودم. بیرون هوا ابری و گرفته بود. پارمیدا دیگه جواب پیام‌هام رو نمی‌داد. شاید شماره‌اش رو عوض کرده بود. همه چیز مبهم و به هم ریخته بود. در باز شد و شهریار وارد شد.

موقع ناهار معمولا در نمی‌زد. حداقل اون در جریان استخدام همسر من نبود. به هومن گفته بودم به کسی نگه. فقط بین خودش و سهراب باقی بمونه. پرونده‌ای رو که بهم داده بود، بهش برگردوندم. پرسید:

-نمیری ناهار؟

-چرا. یه کم دیگه میرم. الان اشتها ندارم.

-حواست رو بیشتر جمع کن. فکر کنم جلیلی داره یه کارهایی می‌کنه.

-مثلا چه کاری؟

این چند روزه از همه چیز غافل شده بودم. شهریار گفت:

-صبح شنیدم که منشیش در مورد کارخونه دختره داشت حرف می‌زد. یه کم پرس و جو کردم ببینم چه خبره. فهمیدم می خواد کارخونه‌اش رو بخره.

قضیه کارخونه دریا به من ربطی نداشت. حوصله نداشتم چیزی بشنوم؛ به خصوص با اون برخورد آخرمون! فقط برای این که چیزی گفته باشم، پرسیدم:

-مگه می‌خواد کارخونه رو بفروشه؟

شهریار که انگار قضیه هیجان انگیزی رو تعریف می‌کنه، گفت:

-نه. خودش نمی‌خواد بفروشه اما کارخونه‌شون ورشکست شده. انبارشون که پر از مواد اولیه و یک سری محصولات بوده سوخته. خبرش توی اخبار اقتصادی هست. شنیدم چند تا چک با رقم سنگین دارند. چند روزه که کارخونه‌دارها مثل لاشخور دور و برشند و می‌خواند مجبورش کنند کارخونه رو بفروشه.

شهریار روی مبل جلوی میزم نشست و با هیجان ادامه داد:

-یه شایعه هست که رقیباشون انبار رو آتیش زدند. الان تنها چاره دختره، فروش کارخونه‌اس که مطمئنم نصفه قیمت می‌خواند از چنگش در بیارند. جلیلی تو فکر خریدشه.

یک فکر توی ذهنم جرقه زد. بلند شدم و کتم رو برداشتم. شهریار که توی ذوقش خورده بود، گفت:

-اصلا گوش دادی چی گفتم؟

-آره. حالا برو بیرون. جایی کار دارم.

شهریار با غرغر بیرون رفت و من سراغ سطل زباله رفتم. کارت ویزیت دریا اونجا نبود. توی اینترنت اسم کارخونه سفیدشو رو سرچ کردم. اخبار آتش سوزی همه جای اینترنت بود. اینقدر درگیر پارمیدا بودم که اخبار رو چک  نکرده بودم. آدرسش رو توی سایتشون پیدا کردم.

نیم ساعت بعد بود که به محدوده کارخونه سفیدشو رسیدم. یه کارخونه کوچیک و جمع و جور که بین چند تا کارخونه کوچیک دیگه بود. اسم هیچکدوم رو نمیشد کارخونه گذاشت. کارخونه سفیدشو، بیشتر شبیه به یک کارگاه کوچیک بود. بوی سوختگی مواد شیمیایی هنوز میومد. انبار کنار کارخونه سیاه سیاه بود. یه بنز هم جلوش پارک شده بود.

وارد کارخونه شدم. یه سالن بزرگ داشت که یه سری دستگاه و وسیله بیشتر بخشش رو پوشونده بود. دستگاه‌ها خاموش بودند. حدود ده پونزده تا کارگر که اکثرا میانسال بودند و لباس فرم آبی و خاکستری پوشیده بودند، کنار یکی از دستگاه‌ها نشسته بودند. دو تا خانم هم بینشون بود.

همشون با ناراحتی به اتاقکی نگاه می‌کردند که در فاصله بیست متری از در کارخونه، بالای یک سری پله فلزی قرار داشت. صدای داد و فریاد دریا و یک مرد  از داخل اتاقک میومد. یکی از کارگرها گفت:

-هر کی کارخونه رو بخره ما رو هم استخدام می‌کنه؟

یکی از خانم‌ها گفت:

-مگه عاشق چشم و ابرومونه؟ من به یکی از دوست‌هام سپردم توی یک آشپزخونه برام کار گیر بیاره.

چشم یکی از کارگرها که جوون تر از بقیه بود و بیست و دو سه سال می‌زد، به من افتاد و پرسید:

-کاری داشتید؟

به اتاقک اشاره کردم و گفتم:

-با رئیستون کار دارم.

  • لایک 5

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 13

اخم کرد. بقیه کارگرها به من زل زدند. حتما فکر می‌کردند من لاشخور بعدی هستم. در اتاقک باز شد و مرد پیر شکم گنده‌ای بیرون اومد که از همین فاصله معلوم بود نجاتی رقیب همیشگی کارخونه ماست. پسر قد بلندش که بدون اجازه پدرش آب نمی‌خورد، پشت سرش بود. نجاتی از پله‌های فلزی پایین اومد و داد زد:

-دفعه دیگه که بیام پیشنهادم نصفه اینی هست که گفتم.

دریا تو چهارچوب در پدیدار شد و داد زد:

-من یه آجر این کارخونه رو بهت نمیدم. گم شو بیرون.

صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و داد می‌زد. نجاتی به دریا فحش داد. دریا هم همون فحش‌ها رو بهش برگردوند. شهریار چطوری جلوی داد و فریاد دریا رو گرفته بود؟! وقتی نجاتی و پسرش در حال رد شدن از جلو من و کارگرها بودند، نجاتی داد زد:

-وقتی به کسی که کارش کهنه شستنه کارخونه می دند، همین میشه دیگه.

پسر جوون جلو اومد و جلوش رو گرفت. دریا بلند گفت:

-ولش کن امیر.

نجاتی با اشاره به امیر رو به دریا داد زد:

-سگ بستی؟

امیر می‌خواست یقه نجاتی رو بگیره که چند تا کارگر اون رو عقب کشیدند. این نجاتی همیشه همین طور بی‌ادب بود. کارهاش تعجبی نداشت. وقتی بالاخره رفتند، یکی از کارگرها رو به امیر گفت:

-ولشون کن. دست بهشون بزنی باید دیه بدی.

دریا هنوز دم در اتاقک عصبانی ایستاده بود. به من نگاه کرد و با همون لحن گفت:

-چیه‌کار داری؟

-اومدم حرف بزنیم.

کارگرها و دریا در سکوت بهم نگاه کردند. احتمالا دریا داشت فکر می‌کرد بعد از اون برخورد آخرمون من اونجا چیکار می‌کردم؟ حتی مطمئن نبودم بهم اجازه ملاقات بده. سعی کردم به لحظه پرتاب کارت ویزیت مچاله شده‌اش فکر نکنم. بعد از نزدیک به یک دقیقه سکوت گفت:

-بیا بالا.

خب! اجازه ورود داده شد. وقتی وارد اتاقک شدم و در رو بستم، کارگرها هنوز بهم نگاه می‌کردند. اتاقک فلزی، کوچیک بود. یک میز کوچیک چوبی و صندلی رنگ و رو رفته داشت. جای نشستن برای من نداشت. دریا پشت میز نشست و گفت:

-چی می‌خوای؟

همون طور سرد و محکم. باید اول پیشنهاد رو می‌گفتم، بعد خواسته‌ام رو.

-من بدهی‌های رو که داری می‌دم. هر چقدر هستند. کارخونه رو هم نمی‌خوام. پولی رو هم که می دم، پس نمی‌گیرم.

چند ثانیه صبر کردم تا وسوسه بشه. تا جایی که فهمیده بودم، نگه داشتن کارخونه براش مهم بود. باید توی دام می‌افتاد. پرسید:

-در عوض چی می‌خوای؟

-پدربزرگم می‌خواد تا یلدا همسر آینده‌ام رو معرفی کنم، وگرنه باید با زن برادرم ازدواج کنم. دنبال کسی هستم که یه مدتی با من ازدواج کنه تا پدربزرگم دست از سرم برداره. البته ازدواج کاملا قراردادی و فرمالیته ‌است.

دستم رو توی کیفم بردم و قراردادی رو که هومن تنظیم کرده بود، روی میزش گذاشتم. توی همین برخوردهای کوتاهمون فهمیده بودم قابل پیش‌بینی نیست. نمی‌دونستم چه واکنشی نشون می‌ده. بعد از چند ثانیه مکث، قرار داد رو برداشت و مشغول خوندن شد. طعمه رو گرفته بود.

از پنجره اتاقک، به بیرون نگاه کردم. کارگرها چشمشون به اتاقک بود و با هم پچ پچ می‌کردند. احتمالا براشون عجیب بود که صدای رئیسشون در نیومده بود. گواهش هم امیر بود که با یک سینی چایی داشت از پله ها بالا میومد تا چک کنه رئیسش زنده است یا کشتمش که صداش در نمیاد. دیگه نمی‌دونستند رئیسشون با پنبه سر می‌بره. اصلا چجوری یه دختر به این جوونی رو به عنوان رئیس قبول داشتند؟! پرسیدم:

-چند سالته؟

بدون این که سرش رو از روی برگه بلند کنه گفت:

-بیست و هشت.

جوون تر از سنش می‌زد. امیر در رو باز کرد و اول به من، بعد به رئیسش نگاه کرد. چایی‌ها رو روی میز گذاشت. وقتی خیالش راحت شد همه چیز حله، بیرون رفت. دریا قرارداد رو روی میز گذاشت و گفت:

- علاوه بر چیزهایی که نوشتی می‌خوام کارگرهام رو توی کارخونه‌ات استخدام کنی. من رو هم مدیر تولید کنی.

ازاین که خیلی زود قضیه ازدواج رو پذیرفته بود تعجب کردم. حتی سوالی هم نپرسید. از اعتماد به نفسش هم تعجب کردم. کارخونه‌اش ته دره بود و داشت برای من شرایط تعیین می‌کرد. با اعتماد به نفس گفت:

-خب نظرت چیه؟

من اومده بودم بله رو بگیرم که اون هم بله رو داده بود. با یه نگاه کلی میشد گفت در سطح منه. تحصیل‌کرده و باهوش به نظر می‌رسید. سر و وضع مرتبی هم داشت. با این اعتماد به نفسی هم که داشت می تونست آقاجون رو راضی به هر کاری بکنه. یاد شهریار افتادم که می گفت «فقط این می‌تونه از پس آقاجون بربیاد». گفتم:

-قبوله.

واکنشی نشون نداد. بلند شد و من گفتم:

-فردا بیا خونه‌ام تا در مورد جزییات حرف بزنیم. وکیلم، آقای دربندی هم میاد.

-مشکلی نیست.

-شب یلدا باید به خونواده‌ام معرفی کنم. میشه پس فردا.

-اون هم مشکلی نیست.

به سمت در اتاقک راه افتادم. بقیه حرف‌ها رو فردا می زدیم. تا دم در دنبالم اومد که باعث شد کارگرها با تعجب و آقا امیر با اخم بهمون نگاه کنند. وقتی به ماشینم نزدیک شدیم و از دیدرسشون خارج شدیم، پرسیدم:

-تعجب نکردی که پیشنهاد ازدواج دادم؟ خیلی سریع قبول کردی.

برای خودم این قضیه بیشتر عجیب بود. جواب داد:

-توی این چند وقته انقدر پیشنهاد عجیب و غریب گرفتم که این بهترینشون بود. همین نجاتی می‌خواست زن سومش بشم و کارخونه رو بالا بکشه.

همون موقع ماشین کاظم زاده، مدیر عامل پاکوش رو به روی کارخونه پارک شد. احتمالا اون هم برای خرید اومده بود. خرید کارخونه رقیب همیشه سود بود؛ حتی اگر ازش استفاده نمی کردی باز هم نشونه پیروزی و به در کردن رقیب بود. خودش و پسر مومن و متدینش هم که یه محله سرش قسم می‌خوردند، دنبالش بود. با هم به سمت کارخونه رفتند. ما رو ندیدند. دریا گفت:

-شما برید. من الان جلسه دارم. فردا می بینمتون.

با اشاره به ماشین کاظم زاده گفتم:

-این اینجا چیکار می‌کنه؟

-با هم از قبل قرار گذاشته بودیم. می خوام پیشنهاد اون رو هم بشنوم.

چینی به پیشونیم انداختم. تصمیمش در مورد من قطعی نبود. ادامه داد:

-من تا زمانی که قرار داد امضا نشه به کسی اعتماد نمی‌کنم آقای کیان پیشه.

برگشت و وارد کارخونه شد. باید حواسم رو خیلی جمع می‌کردم. این دختر خطرناک بود.

***

@Partomah @fatemeh

  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 14

هومن سرش رو از روی لپ‌تاپ بلند کرد و به دریا چشم دوخت. سومین بار بود که هومن رو وادار کرده بود قرارداد رو تصحیح کنه. حواسش به همه چیز بود. البته از او که تو اون شرایط بد حال من حواسش بود از تو اتاق کاپشن برداره، این چیزها بعید نبود.

هومن به من نگاه کرد. براش قضیه کارخونه رو گفته بودم اما هنوز باور نکرده بود. فکر می‌کرد یه ریگی توی کفش دریا است. دوست داشتم بدونم کاظم زاده چی پیشنهاد داده بود که اون رو رد کرده و پیشنهاد من رو قبول کرده. لیوان رو از روی میز برداشتم. مطمئن بودم که دریا چیزی از توی خونه‌ام نمی‌خوره. به همین خاطر به هومن گفته بودم سر راه از یه کافی‌شاپ نوشیدنی بخره؛ شیرین بود و مزه مخلوط قهوه و کاکائو می‌داد.

این جلسه رو از صبح توی آپارتمانم برگزار کرده بودیم که کسی بو نبره؛ حتی سهراب هم هنوز نمی‌دونست. چند تا قرارداد رسمی و غیر رسمی بود. قرارداد غیر رسمی ازدواجمون، قانونی نبود و بیشتر اخلاقی بود. مدت زمان ازدواج برای شروع یک‌سال بود که بسته به شرایط ممکن بود تمدید بشه. توی این مدت، برای این‌که کسی شک نکنه با هم زندگی می‌کردیم. هزینه‌های زندگی هم نصف نصف بینمون تقسیم می‌شد.

یکی از قراردادهای قانونی، شامل دادن اختیار تمام اموال بعد از ازدواجمون به من بود. به دریا به جز پولی که برای پاس شدن چک هاش داده می‌شد، چیز بیشتری نمی‌رسید. این قرارداد‌ باید توی محضر و بعد از عروسی امضا می‌شد. به دریا حق طلاق هم داده می‌شد و اون هم مهریه‌اش رو می‌بخشید.

قرارداد سوم در مورد ادغام دو تا کارخونه بود که البته ادغام کلمه درستی نبود. اونها دو سه تا محصول بیشتر تولید نمی‌کردند که به خاطر شرایط بدشون بود. قرار بود همون محصولات، از کارخونه ما و توسط کارگرهاش تولید بشه.

وقتی هومن پرسیده بود چرا از کارخونه خودش محصولات رو تولید نمی‌کنه فهمیدیم که مشکل تامین مواد اولیه داره که با وجود لاشخورهای دور کارخونه‌اش حدس زدنش کار سختی نبود. از اون گذشته یکی دو تا از دستگاه‌هاش خراب بود. وضع کارخونه‌اش خیلی بد بود و داشت سعی می‌کرد همه چیز رو سر پا کنه.

دریا یک بند رو به هومن نشون داد و ازش خواست درستش کنه. هومن با نگاهی به من، بند رو توی لپ‌تاپش تصحیح کرد و ازش خواست همونجا بررسیش کنه. وقتی بالاخره دریا رضایت داد، هومن قرارداد رو به پرینتر گوشه نشیمن فرستاد.

هومن بلند شد و سراغ پرینتر رفت. دریا هم بلند شد و به اطراف نگاهی انداخت. داخل نشیمن بودیم. سمت چپش اتاق من قرار داشت. کنار اتاقم یک فضای خالی برای پرینتر و دستگاه تردمیل بود. سمت راست نشیمن یک راهروی کوچیک بود که سرویس بهداشتی و یک اتاق دیگه اونجا قرار داشت. کنارش هم آشپزخونه بود.

دریا وارد سرویس بهداشتی شد و سه ثانیه بعد بیرون اومد. هومن و من تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتیم. وقتی نگاه خیره ما رو دید گفت:

-می‌خواستم ببینم از محصولات شوینده کارخونه خودتون استفاده می کنید یا محصولات خارجی دارید.

بعد از گفتن این حرف وارد آشپزخونه شد تا مایع ظرفشویی رو هم چک کنه. هومن به زور جلوی خنده اش رو گرفت. می خواست ببینه آیا از این خانواده های دو روییم که محصول بنجل  دست مردم میدیم و خودمون محصول خارجی می‌خریم. حواسش به چه چیزهایی که نبود. اکثر شوینده‌های آپارتمان و عمارت، تولید خودمون بود. به جز شامپوهایی که رایکا و افسانه از مارک‌های خارجی می‌خریدند. هومن کنارم نشست و گفت:

-حواست رو خوب جمع کن.

-لازم نیست. این حواسش جمع همه چیز هست.

هومن دوباره خندید و گفت:

- نگران چیزی نباش. از پس آقاجونت برمیاد. خوب شد که سهامدارها اختیاراتت رو زیاد کردند وگرنه برای ادغام مشکل داشتی.

دریا از آشپزخونه بیرون اومد و پرسید:

-قراره بعد از ازدواج همینجا زندگی کنیم؟

با سر تایید کردم. انقدر راحت در موردش حرف می زد که انگار قراره اردو بره، نه این که با یه مرد غریبه توی یه خونه زندگی کنه. هومن نتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره و پرسید:

-به خانواده چی میگید؟

دریا رو به روی من نشست، قرار داد رو از هومن گرفت و گفت:

-پدرم چهار سال پیش فوت شد. مادرم هم به حرف من گوش میده و زود قانع میشه. برادر و خواهرم هم چیزی نمی‌پرسند.

البته اون بهشون اجازه نمی‌داد چیزی بپرسند. هومن به اندازه من اون رو نمی شناخت. بالاخره دریا رضایت داد و قرارداد رو امضا کرد.

هومن که ترسش از سوال پرسیدن ریخته بود، پرسید:

-یه کارخونه ارزش این کارها رو داره؟ منظورم اینه که خانواده نمی گند کارخونه رو بفروش و از بدهی‌ها خلاص شو؟

دریا آخرین برگه رو امضا زد، به هومن داد و گفت:

-کسی در جریان مشکلات کارخونه نیست. بعد از فوت پدرم، همه می‌خواستند کارخونه رو بفروشند من نذاشتم. سهم خواهرم رو خریدم. اون ازدواج کرده و به این چیزها اهمیتی نمی‌ده. پول دستم بیاد سهم مادر و برادرم رو هم می‌خرم. برادرم پزشکه و هیچ علاقه‌ای به کارخونه نداره.

یاد دکتر دانیال با اون اخم‌هاش افتادم. از همون اول به چشم کسی که خواهرش رو اغفال کرده بود به من نگاه می‌کرد. برگه‌های امضا شده رو سمت من هل داد و گفت:

-الان هم اگه حرفش پیش اومد در مورد کارخونه کنجکاوی نمی‌کنند. من خودم خواستم که سرپا نگهش دارم اما وقتی فهمیدم پدرم چقدر دشمن داشته همه چیز خیلی سخت شد. هر بار مجبور شدم یه بخش کارخونه رو بفروشم. از کارخونه بزرگی که پدرم داشت فقط همین بخشش که دیدی باقی مونده.

طرف جمله آخرش به من بود. با وجود تمام رفتارهایی که داشت، این کارش باعث تحسین بود. خودش یه تنه سعی کرده بود همه چیز رو سرپا نگه داره که با شناختی که من از رقبا به خصوص نجاتی داشتم کار خیلی سخت و غیر ممکنی بود. به لیوانش لب نزده بود. به هیچ چیز و هیچ خوبه اعتماد نداشت. معلوم نبود توی مدتی که مسئولیت کارخونه رو برعهده داشته، با چه جور آدمهایی سر و کله زده.

هومن هم مثل من سکوت کرده بود. دریا ادامه داد:

-اگه الان هم این کار رو دارم می‌کنم اولش به خاطر خودم و اهدافمه بعد هم به خاطر کارگرهایی که به خاطر کارهای پدرم دارند شغلشون رو از دست می‌دند.

برق تحسین توی چشمهای هومن پیدا بود. این که میون این بلبشو حواسش به کارگرها بود که به خاطر دشمنی‌های پدرش داشتند آواره می‌شدند، کاری نبود که هر کسی انجام بده. هر کی بود کارخونه رو می‌فروخت و خودش رو راحت می‌کرد. به کارگرها هم اهمیتی نمی‌داد. هیچ کدوم چیزی نگفتیم که پررو نشه. برگه ها رو امضا کردم.

***

@melika_sh @Partomah @fatemeh

  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 15

ماشین رو سر جای همیشگی نزدیک عمارت پارک کردم. حتی یعقوب، نگهبان عمارت هم از دیدن یک دختر توی ماشین من تعجب کرده بود. نمی‌دونستم این قدر آدم صالحی‌ هستم. هدیه یلدای آرمین رو که یک ماشین کنترلی بود، برداشتم و از ماشین پیاده شدیم. دریا لباس‌های رنگ روشن پوشیده بود که چهره‌اش رو کمتر جدی نشون می‌داد. در کل آراسته و قابل قبول بود.

کنارم ایستاد و با لبخند به سمت عمارت رفتیم. مامان و رایکا از کنجکاوی دم در عمارت ایستاده بودند. مامان با موهای همیشه کوتاهش، یک کت و دامن شیک پوشیده بود. خوشبختانه رایکا موهاش رو قهوه ای کرده بود و چشم هاش بدون لنز و مشکی بود. می‌خواست جلوی زن داداش جدیدش آبروداری کنه. دریا با مامان و رایکا با لبخند سلام و احوالپرسی کرد.

وارد عمارت شدیم وسیل سلام و احوالپرسی ها از طرف عمه‌ها و افسانه شروع شد. آرمین رو بغل کردم و اسباب بازی رو بهش دادم. همه با کنجکاوی به دریا نگاه می‌کردند و او رو از بالا تا پایین برانداز می‌کردند. منتظر واکنش شهریار بودم. چیزی از قضیه نمی‌دونست. با دیدن دریا از تعجب داشت شاخ در می‌آورد. قبل از نشستن، در گوش من گفت:

-این دختره اینجا چیکار می‌کنه؟

-دختره نه و دریا خانوم.

شهریار با ابرویی که داشت از پیشونیش بیرون می‌زد، عقب رفت و کنار عمه فرخنده نشست. باید تکلیف دختره گفتن رو همین جا روشن می‌کردم. توی کارخونه به «دختره» معروف بود که برای حفظ وجهه خودم، باید کم کم همه چیز رو عوض می‌کردم.

بابا در حالی که ویلچر آقاجون رو هل می‌داد، وارد شد. قرار بود تا خوب شدن کاملش روی ویلچر باشه. همه برای احترام بلند شدند. دریا جلو رفت و با لبخند گفت:

-خدا بد نده. کاوه گفته بود کسالت دارید. باید زودتر خدمتتون می‌رسیدم.

شنیدم اسمم از زبونش یه جوری بود. هنوز اونقدر صمیمی نبودیم. بعد از احوالپرسی با بابا و آقاجون، همه تو سالن شرقی نشستیم. سالن غربی بزرگتر بود و معمولا برای مراسماتی مثل  نامزدی یا جشن‌های بزرگ استفاده می‌شد. همه مثل لیزر دریا رو بررسی می‌کردند. من معذب شدم اما اون عین خیالشم نبود.

بعد از پرسیدن تاریخچه زندگیش، رضایت دادند که شام بخوریم. شهریار هم چنان موضع تعجبش رو حفظ کرده بود و از قضیه سر در نمی‌آورد. منتظر بود یه جا سوتی بدیم تا همه رو لو بده. نمی‌خواستم فعلا چیزی از قلابی بودن ازدواج بدونه. هر چی بود، طرف عمه فرخ بود و ممکن بود از قضیه سو‌ء استفاده کنه.

شام به تعریف‌های عمه فرخنده از افسانه گذشت. کلا کارش به هم ریختن همه بود و انگار قصد نداشت به شمال برگرده. گفته بود برای یلدا تنهاست و میلاد پسرش، برای کریسمس به ایران برمی‌گرده. با این که دریا از قضیه افسانه خبر داشت اما هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. انگار اصلا براش اهمیت نداشت.

شهریار در میون صدای قاشق و چنگال‌ها پرسید:

-چند وقته باهمید؟

طبق توافقمون جواب دادم:

-یکسال.

شهریار با سردرگمی به من نگاه کرد. احتمالا داشت فکر می‌کرد چرا با وجود رابطه‌ای که داشتیم اجازه داده بودم دریا به کارخونه بیاد و سر و صدا راه بندازه.

داشتم دنبال جواب می‌گشتم که دریا رو به شهریار گفت:

-قرار نبود تا قضیه جدی بشه به کسی بگیم. رابطه کاری هم داشتیم و نمی‌خواستیم رقبا از ارتباطمون بدونند. این اواخر یه کم مشکل داشتیم اما خداروشکر رفع شده.

منظورش از مشکل اواخر اون دعواهایی بود که توی کارخونه راه انداخته بود. می‌خواست نشون بده که با هم قهر بودیم ، من نمی‌ذاشتم من رو ببینه و دعواهاش یه بهونه برای دیدن من بوده. شهریار چیزی نگفت و بقیه هم از قضیه چیزی نمی‌دونستند.

بابا از اون طرف میز پرسید:

-کارخونه سفیدشو کارخونه بزرگیه. الان وضعیتش چطوره؟

دریا قاشق و چنگال رو توی بشقاب گذاشت و جواب داد:

-بعد از فوت پدرم مجبور شدم یه بخشیش رو برای بدهی‌ها بفروشم. الان یه بخش کوچیکی باقی مونده و سه تا محصول تولید می‌کنیم. قراره بعد از ازدواجمون به کارخونه شما منتقلش کنیم و محصولات رو با یه اسم مشترک وارد بازار کنیم.

شهریار از تعجب نمی‌دونست چی بگه. خودمم انتظار نداشتم قضیه ادغام رو مطرح کنه. زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود. می‌خواست مطمئن باشه زیر ادغام نمی‌زنم. بابا به من نگاه کرد تا نظر من رو بدونه. جواب سوال نپرسیده‌اش رو دادم:

-محصولاتشون توی بازار محبوبیت داره. فروششون بیشتر از مایع‌های دستشویی ماست. حالا که قراره ازدواج کنیم گفتم فاصله‌مون رو کم کنم و هر دو تا کارخونه رو یکی کنم.

دریا با خوشحالی گفت:

-فروششون به خاطر آنزیمیه که خودم بهشون اضافه کردم. خاصیت نرم کنندگی داره و نسبت به بقیه محصولات موجود در بازار حساسیت کمتری داره.

این رو نمی‌دونستم. برای خودم هم جدید بود. رایکا پرسید:

-چی خوندی؟

-شیمی. قرار بود بعد از ارشدم برای دکترا به آمریکا برم اما فوت پدرم همه چیز رو عوض کرد و مجبور شدم بمونم.

صورتش یه کم ناراحت شد. یاد آرزوهای برباد رفته خودش افتاده بود. آقاجون با تحسین گفت:

-کار خوبی کردی. مطمئنم می‌تونی همه چیز رو به خوبی اداره کنی و محصولات رو بهتر کنی.

آقاجون در مورد ادغام چیزی نگفت که یعنی مخالف نیست. با تعریفش هم نشون داد از دریا خوشش اومده. هیچکدوم از خانم‌های خانواده وارد تجارت نشده بودند که به خواست خودشون بود. آقاجون چندبار به عمه‌ها حتی رایکا، اصرار کرده بود که در این زمینه تحصیل کنند اما فایده‌ای نداشته. عمه فرخنده که از تعریف آقاجون از دریا ناراحت شده بود گفت:

-برای زن فقط خوشگلی و جوونیه که مهمه.

و به افسانه نگاه کرد. البته در این که هیچ خوبه به پای افسانه نمی‌رسید، شکی نبود. تمام روز توی سالن‌های زیبایی یا باشگاه می‌چرخید و با وجود آرمین اندام متناسبی داشت. از زیبایی هم چیزی کم نداشت. توی یکی دو تا فیلم هم به خاطر زیباییش بازی کرده بود.سمت طعنه عمه فرخنده به دریا بود که یه شکم کوچیک نامحسوسی ناشی از اضافه وزنش داشت.

دعوای زنونه همیشه تماشایی بود. کسی چیزی نگفت. دریا اول با تعجب به هیکل بزرگ عمه فرخنده و بعد به افسانه نگاه کرد. مامان نمی‌دونست چی بگه و طرف کدوم عروسش رو بگیره. نگاهش بین افسانه و دریا سرگردون در گردش بود. رایکا هم با بدجنسی به دریا نگاه کرد. افسانه که از تعریف عمه فرخنده خوشحال شده بود و می‌خواست حال جاریش رو بگیره رو به دریا گفت:

-کلاس ورزشی میری عزیزم؟

دریا خونسرد جواب داد:

-آره. ورزش‌های مربوط به دفاع شخصی میرم.

اگه غیر از این جواب می‌داد تعجب می‌کردم. من و شهریار به زور جلوی خنده‌ مون رو گرفتیم. هنوز صابون دریا به تنه‌شون نخورده بود. افسانه چیزی نگفت. جواب دریا بیشتر شبیه به یک تهدید بود. شهریار گفت:

-حالا می‌فهمم چرا دریا خانوم خودشون یه تنه همه رو حریف‌اند.

برای منحرف کردن بحث از دعواهایی که توی کارخونه راه انداخته بود و شهریار داشت بحث رو اون سمتی می‌کشوند رو به آقاجون گفتم:

-باید وقتی نجاتی رو از کارخونه‌اش می‌انداخت بیرون، می‌دیدینش.

آقاجون با یادآوری نجاتی گفت:

-مردیکه بی‌صفت.

آقاجون معمولا کلمات زشت رو در مواقع خاص وقتی از یک نفر واقعا متنفر بود به کار می‌برد. شهریار می‌خواست چیزی بگه که مامان زودتر بحث رو به سمتی که من می‌خواستم منحرف کرد. گفت:

-شنیدم سر قدسی هوو آورده.

عمه فرخ و فرخنده نجاتی رو نفرین کردند. گفتم:

-شنیدم که می‌خواسته یه زن جوون رو به عنوان زن سومش بگیره.

دریا با ابروی بالارفته بهم نگاه کرد. بحث سمت نجاتی و این که چقدر آدم دوروییه ادامه پیدا کرد وبه سمت مردهایی که بیشتر از یک زن داشتند کشیده شد. با رضایت از تغییر بحث، لیوان دوغ رو سر کشیدم. این نجاتی بالاخره یه جا به درد خورد.

بحث زیادی خاله زنکی شده بود که شهریار پرسید:

-حالا کی به سلامتی عروسی می گیرید؟

با این سوال همه ساکت شدند. شهریار تا همه چیز رو خراب نمی‌کرد ول کن نبود. آقاجون گفت:

-حالا که خود جوون ها بریدند و دوختند ما فقط باید تنمون کنیم. سه ماه دیگه چطوره؟ نزدیک عید میشه و تعطیلاته.

آقاجون دوباره داشت ضرب العجل تعیین می‌کرد که ببینه دروغ می‌گیم یا نه. دریا رو به آقاجون گفت:

-من با مامان صحبت کردم. گفتم من و کاوه قصدمون ازدواجه. گفتند تا قبل از عروسی چند جلسه ای بهتره خانواده ها برای آشنایی بیشتر با هم ملاقات کنند. سه ماه دیگه به نظرم قابل قبوله.

بحث سر عروسی و تالار ادامه پیدا کرد. سالن غربی عمارت برای اینکار کوچیک بود. چون اون موقع هنوز هوا سرد بود، نمی‌شد توی باغ برگزار کرد. همین که آقاجون دریا رو تایید کرده بود کافی بود. نگران خانواده دریا نبودم. خودش حواسش به همه چی بود. حالا فقط می‌موند که با دروغ هامون شهریار رو قانع کنیم. امیدوار بودم که مجبور نشم راستش رو بگم.

***

@melika_sh @Partomah@fatemeh

  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 16

اولین مسئولیت مهمی که بعد از رأی سهامدارها به عهده گرفته بودم، ادغام بود که با مخالفت زیادی از داخل کارخونه مواجه شد. به‌خصوص از طرف میرعمادی که مدیر تولید بود و مقامش رو باید به دریا می‌داد و از طرف جلیلی که همیشه مخالف منه و از این که دستش به کارخونه دریا نرسیده بود، عصبانی بود.

ورود دریا که همه اون رو با لقب «دختره» می‌شناختند و الان مدیر تولید شده بود، فضای کارخونه رو کمی متشنج کرد. ورود کارگرهاش هم به هم ریختن اوضاع افزوده بود. تا اینکه دریا پیشنهاد یه جور جلسه توجیهی رو داد.

به همین دلیل بود که ساعت یازده سه شنبه بعد از یلدا، داخل اتاق کنفرانس بودیم و دریا داشت در مورد کارخونه خودش، تولیداتش، میزان فروش و اینکه چرا ادغام به نفع هر دو‌طرفه صحبت می‌کرد. داخل اتاق کنفرانس مدیرهای تمام بخش‌ها حضور داشتند.

از طرف دریا هم سرکارگرش بود که هر جایی لازم بود توضیح می‌داد. سرکارگرش کریم پور، یه مرد پنجاه ساله بود که با دریا مثل یک رئیس مسن و باتجربه برخورد می‌کرد و احترام زیادی براش قائل بود. البته با وجود ادغام مطمئن بودم همه کارگرهاش حسابی ازش حساب می‌بردند و بهش وفادار می‌مونند. اون ها رو از یه کارخونه کوچیک ورشکسته به یک کارخونه بزرگ با حقوق دو برابر و کلی مزایا آورده بود. منم بودم وفادار می‌موندم.

جلیلی همون اول سعی کرد حالش رو بگیره که دریا دمش رو چید. جواب همه رو کامل و قانع کننده می‌داد. معلوم بود با آدم‌های مختلف زیادی سر و کله زده که الان می تونست از پس همه بربیاد. جلسه با رضایت من تموم شد. غرغر ها و اعتراض‌ها کم شده بود. یکی دو بار هم کلمه «دختره» رو شنیدم. باید تا قبل از عروسی تکلیف این کلمه رو توی کارخونه روشن کنم.

بعد از جلسه، به اتاقم برگشتم. پالتوم رو برداشتم تا برای ناهار برم. کارخونه سلف و آشپزخونه داشت اما غذا خوردن با کارگرها کار راحتی نبود. بیشتر مدیرها بیرون از کارخونه غذا می‌خوردند. شهریار و هومن وارد اتاقم شدند. قرار بود با هم برای ناهار به یکی از رستوران‌های اطراف بریم. شهریار پرسید:

-چرا با یار غذا نمی‌خوری؟

هومن دور از چشم شهریار ریز ریز می‌خندید. شهریار ادامه داد:

-تو این مدتی که اومده کارخونه با هم ناهار نخوردید.

مثل عقاب زیر نظرمون گرفته بود. توجیهات ما هم براش کافی نبود. جواب دادم:

-اینجا کارخونه و محل کاره. مگه اومدیم نامزد بازی؟ اگه قرار بود بیست و چهارساعته به هم چسبیده باشیم، توی این یک سال همه در مورد رابطمون فهمیده بودند.

هومن از خنده بی صدا سرخ شده بود که بهش چشم غره رفتم. شهریار هنوز قانع نبود. گفتم:

-بریم تا دیر نشده. امروز محفل مردونه است.

راهروها به خاطر زمان ناهار کمی شلوغ بود. دریا رو دیدم که داشت با امیر حرف می‌زد. همه رو با نام فامیلی صدا می‌زد اما امیر رو بیشتر با اسم کوچیک صدا می‌زد. شاید به خاطر اینکه جوون‌تر از خودش بود. اصلاً از این پسره خوشم نمی‌یومد. معلوم نبود تو بخش اداری کارخونه چیکار می‌کنه. نمی‌دونستم نظر دکتر دانیال باغیرت در موردش چیه.

بعد از ناهار توی اتاق من داشتیم چایی می‌خوردیم که سر و کله یار پیدا شد. خانم حسینی تلفنی اطلاع داد که دریا بیرون منتظره. هومن به شهریار گفت:

-بیا، یار هم اومد. پاشو تا من و تو رو بیرون ننداخته، خودمون بریم.

دریا وارد شد و با هومن و شهریار سلام و احوالپرسی کرد. قبل از این که دریا بیرونشون کنه خودشون رفتند. بعد از بسته شدن در گفت:

-اومدم تا در مورد زمان پر شدن حسابم بپرسم.

-کدوم حساب؟

-قرار شد بدهی‌های کارخونه رو بدید. تا کی حسابم پر میشه؟

قرار نبود به این زودی‌ها پر بشه. هنوز بهش اعتماد نداشتم. گفتم:

-روز بعد از عروسی.

-میشه نزدیک سه ماه دیگه. چک‌های من برای یه ماه دیگه است.

-این دیگه مشکل من نیست.

-اما تو قرارداد اومده باید بدهی‌های من رو بدی.

-میدم؛ بعد از عروسی. یه سری چک جدید بهشون بده.

قیافه‌اش کم کم از حالت خنثی به سمت عصبانی می‌رفت.

-نمیشه. تا الان هم به قدر کافی عقب افتاده.

-گفتم که مشکل من نیست. قرار نیست مشکلاتت رو من حل کنم.

کم کم داشت کلافه می‌شد. گفت:

-اما طبق قرارداد ...

-از کجا معلوم من چک رو دادم و تو نزدی زیر همه چیز؟ من بعد از عروسی بدهی رو میدم.

دریا با چشم‌های خطرناکی بهم زل زد و با لحنی تهدید آمیز گفت:

-این حرف آخرته آقای کیان پیشه؟

وقتی دوتایی بودیم  آقای کیان پیشه بودم و جلوی بقیه کاوه. حرف آخر رو زدم:

-حرف آخر من طبق قرارداده. بعد از عروسی‌، حسابت تمام و کمال پر میشه.

لحنش من رو نترسوند. مثلا می‌خواست چیکار کنه؟! هرکاری می‌کرد خودش و کارگرهاش رو اخراج می‌کردم. با حرص به سمت در رفت که گفتم:

-ملاقات خانواده‌ها این پنج شنبه است. ویلای لواسون ما. به مادرت اطلاع بده.

چیزی نگفت. همون نگاه تهدید آمیزش رو دوباره تحویلم داد و بیرون رفت. هر چند با این بحث نمی‌دونستم پنج شنبه سر و کله‌اش پیدا میشه یا زیر همه چیز می‌زنه.

***

@melika_sh @Partomah @fatemeh

 

  • لایک 6

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 17

-یک کم به چپ. بیشتر. زیاد شد. یه کم به راست حرکتش بدید.

سر مبل رو روی زمین گذاشتم و کمرم رو راست کردم. شهریار هم سر دیگه مبل رو پایین گذاشت. رایکا غرغر کرد:

-چرا اینجوری کردید؟ جاش خوب نیست.

شهریار روی مبل نشست و گفت:

-همین جا خوبه. حالا سه چهار سانت این طرفتر یا اون طرفتر چه فرقی داره. اصلا کی متوجه میشه؟

-قرینه نیست.

-پس بیا خودت جا به جاش کنه. وایستادی اونجا فقط دستور میدی.

-من زنم. اون سنگینه.

-اینجور مواقع یاد زن بودنت میفتی.

خنده‌ام گرفت. رایکا با همه کل کل می‌کرد. بهترین کار این بود که سر به سرش نذاری. روی مبل نشستم و فضه خانم با یک سینی شربت به سمتمون اومد. صبح خیلی زود همراه منیره و فضه خانم خدمتکارهای عمارت، به ویلا اومده بودیم تا مقدمات ملاقات رو فراهم کنیم. تا یه ساعت دیگه بقیه هم می‌رسیدند.

رو به فضه خانم گفتم:

-آرمین کجاست؟

-تو آشپزخونه داره شکلات می‌خوره.

بعد از رفتن فضه خانم، رایکا پرسید:

-اولین بار دریا رو کجا دیدی؟

بر اساس سناریو تخیلی که روش توافق کرده بودیم، گفتم:

-تو یکی از این همایش‌های مواد شوینده همدیگر رو دیدیم. بعد هم کم و بیش به خاطر همکاری در ارتباط بودیم.

شهریار لیوانش رو پایین گذاشت و گفت:

-اونی هم که تو دعواهاشون فحش خور بود من بودم. نمی‌دونی اومد کارخونه چه بساطی درست کرد. هر چند اون موقع من نمی‌دونستم باهمند.

شهریار مشکوک نگاهم کرد. سعی کردم به چشمهاش نگاه نکنم تا دروغی که گفتم معلوم بشه. همون موقع آرمین با صورتی که نصفش با شکلات کاکائویی پر شده بود، از آشپزخونه بیرون دوید و به سمت من اومد. قبل از این که دست‌های شکلاتیش رو روی پیراهن سفیدم بذاره، دستهاش رو گرفتم. رایکا به سمتش اومد و گفت:

-بریم عمه برات بشوره.

شهریار به لباسهام نگاه کرد و گفت:

-این کت و شلوار چیه؟ یه کم راحت‌تر می‌پوشیدی.

یاد لباس‌هایی که دوره دانشجویی توی دانشکده هنر می‌پوشیدم افتادم و خندیدم. از وقتی سمت خوبه داشتم کت و شلوار رو مثل یک یونیفرم همه جا می‌پوشیدم. با خنده گفتم:

-همین خوبه.

رایکا درحالیکه در دسشویی رو باز می‌کرد، از اون سمت نشیمن بلند گفت:

-تا من میام مبل رو بذارید همونجایی که گفتم.

شهریار زیر لب چیزی گفت. من بلند شدم و گوشیم رو درآوردم. از سه شنبه که با دریا بحث کرده بودم خبری ازش نبود. حتی تو کارخونه هم با هم روبه رو نشده بودیم. اون اتاقش طبقه سوم بود. یک بار تو پارکینگ از دور دیده بودمش. حتی مطمئن نبودم امروز میاد یا نه.

وقتی منیره خانم خبر داد که بابا و بقیه رسیدند، استرس گرفتم. اگر دریا نمیومد باید چیکار می‌کردم؟! شاید بهتر بود بهش پیامک بدم و بپرسم کی‌ می‌رسند. حتما اون موقع، اون هم یه پیامک فحش می‌فرستاد و به ریشم می‌خندید. نه! این راه حل نبود. من مغرورتر از این حرف‌ها بودم.

به بابا که زیر بغل آقاجون رو گرفته بود، سلام کردم. به کمکشون رفتم تا آقاجون روی مبل بشینه. آرمین سمت افسانه دوید و عمه فرخ شروع به ایراد گرفتن از دکوراسیون و جایی که انتخاب کرده بودیم، کرد. رایکا هم به کمکش رفت و با هم از همه چیز ایراد گرفتند. خوشبختانه عمه فرخنده به میمنت برگشت میلاد، بالاخره به شمال برگشته بود.

مامان ازم پرسید:

-کی می‌رسند؟

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-کم کم می‌رسند. تو راهند.

و توی ذهنم بهونه‌های ممکن برای نرسیدنشون رو ردیف کردم. نیم ساعت بعد داشتم سناریوی تصادف رو به عنوان بهونه نیومدنشون می‌چیدم که رایکا خبر داد اومدند. خدا رو شکر کردم و با مامان و بابا برای استقبال رفتیم. سر راهم آرمین رو که شیطونی می‌کرد، از روی زمین برداشتم، بغل کردم و با خودم بردم. با دو تا ماشین اومده بودند. دانیال با اخم و تخم از ماشین جلویی پیاده شد. اشرف خانم، مادر دریا و رویا خواهرش کاملا کپی همدیگه بودند و با دریا و دانیال که ظاهرا به پدرشون رفته بودند، کاملا متفاوت بودند.

خواهرش رویا دوتا بچه کوچیک پنج و هفت ساله به اسم‌های سهیل و سیما داشت که از همون اول با آرمین گرم گرفتند. سامان باجناق آینده من هم با اون چیزی که تصور می‌کردم فرق داشت. قد بلندی داشت و موهاش کم پشت بود. شنیده بودم استاد دانشگاهه.

سلام و احوالپرسی‌ها شروع شد. سامان انگار که به رقیبش نگاه می‌کنه، من رو بررسی کرد. اشرف خانم با نگاه خریداری من رو برانداز کرد که انگار مورد پسند واقع شدم. دریا با لبخند سمتم اومد و کاوه کاوه گفتنش شروع شد. انگار نه انگار که از بعد از بحثمون با هم حرف نزده بودیم. الان اونقدر عادی برخورد می‌کرد که انگار بیست چهار ساعته کنار هم بودیم. باید بهش جایزه بازیگری می‌دادند.

وارد ویلا شدیم. هوا سرد بود. ترجیح دادیم که توی ساختمون بمونیم. گپ و گفت قبل از ناهار شروع شد که بیشتر برای آشنایی و بازشدن یخ‌ها بود. فضه و منیره خانم با میوه و شیرینی پذیرایی می‌کردند. بابا بحث رو از پدر خدابیامرز دریا شروع کرد و رو به اشرف خانم گفت:

-اون زمانی که توی کارخونه کار می‌کردم یکی دوبار منصورخان خدابیامرز رو دیده بودم.

اشرف خانم جواب داد:

-اون زمان ذکر و خیرتون توی خونه ما بود. نمی‌دونستم که یه زمانی قراره با هم فامیل بشیم.

و به من نگاه کرد. دستپاچه شدم. بابا خندید و بحث رو به سمت کارخونه و خاطراتی که با منصور خان داشت، برد. شهریار کنار من نشست، به رایکا اشاره کرد و گفت:

-این الان آبرومون رو می‌بره.

رایکا کنار دانیال نشسته بود و داشت در مورد چیزی حرف می‌زد. رایکا تو کل کل با پسرها که تهش به ضایع شدن طرف و آبروریزی ختم می‌شد، لنگه نداشت. امروز تنها جنبه مثبت رایکا این بود که گریم عجیب و غریبی نداشت. یک سیب برداشتم و گفتم:

-به هر حال که باید عادت کنند. ناسلامتی قراره با هم فامیل بشیم.

-من نمی‌دونم وسط این همه پسر مودبی که خانواده تحویل جامعه داده، این چرا اینجوری شده.

و به خودم و خودش اشاره کرد. شهریار داشت اغراق می‌کرد. ما دیگه از سنمون گذشته بود اما وقتی هم سن رایکا بودیم آتیشی نبود که نسوزونده باشیم؛ البته در چهارچوب اخلاقیات خانواده. فراتر از اون نرفته بودیم. با خنده گفتم:

-من و تو هم حالا همچین پسرهای ساکت و آرومی هم نبودیم.

و یاد قضیه کوه افتادم. شهریار هم که یاد همون روز افتاده بود، گفت:

-باید قضیه کوه رو برای دریا خانم تعریف کنم ببینم نظرش چیه.

@melika_sh @Partomah @fatemeh

  • لایک 5

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 18

با مشت به بازوش زدم، بلند شدم و کنار دریا نشستم که داشت با افسانه حرف می‌زد. وقتی رویا از افسانه سوال پرسید، موقعیت رو مناسب دیدم و آروم از دریا پرسیدم:

-نظر مادرت چیه؟

-نظرش مثبته. کلی از محسنات نداشته‌ات صحبت کردم. مادرم حرف اول و آخر رو توی خونواده ما می‌زنه. سر این قضیه با من مخالف نمی‌کنه.

«محسنات نداشته؟!» هنوز که من رو نمی‌شناخت. این چه حرفی بود؟! سعی کردم از توی هم رفتن اخم‌هام جلوی مهمون‌ها جلوگیری کنم. فکری رو که از صبح تا حالا توی سرم چرخ می خورد، به زبون آوردم:

-فکر کردم نمیاید.

دریا پوزخندی زد و گفت:

-چرا؟ به خاطر بدقولی تو؟! نگران نباش. من بلدم مشکلاتم رو چطوری حل کنم. دیگه ازت کمک نمی‌گیرم. خیالت راحت!

این دفعه واقعا اخم کردم. لداشت طعنه میزد. اومدم بپرسم منظورش چیه که با نشستن سامان کنار من نشد. عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد و گفت:

-احوال باجناق؟

از نگاهش خوشم نیومد. یه چیزی مثل تحقیر یا حسادت توی لحن و نگاهش بود. از من درباره کار و بار می‌پرسید و کنجکاوتر از دانیال به نظر می‌رسید. با صدای عمه فرخ بحث من و سامان در مورد میزان فروش محصولات نیمه تموم موند.

-الان که مثل قدیم‌ها نیست که دختر بشینه تو خونه و منتظر خواستگار باشه و پسر هم با خجالت به مادرش بگه زن می خوام. الان دختر و پسر خودشون می‌برند و می‌دوزند و آخر سر به پدر و مادرشون می‌گند.

عمه فرخ این خواهر شوهر بازی رو برای مامانم و افسانه هم داشت. تعجبم از این بود اونی که به خاطر ازدواج با شوهرعمم کامبیز، آقاجون رو سکته داد خودش بود و حالا داشت این حرفها رو میزد. خوب شد عمه فرخنده نبود. برای تلطیف فضا با خنده رو به شهریار گفتم:

-قابل توجه آقا شهریار.

بقیه خندیدند. ازدواج‌های خانواده ما معمولا مثل کیوان بود که خانواده ها معرفی می‌کردند و تصمیم گیری نهایی به عهده بچه‌ها بود. دلیلی اصلیشم مال و اموال خانواده بود که نمی‌تونستند دست هر کسی بسپرند. این وسط کسی که یک شبه زن و زندگی پیدا کرده بود، من بودم. شهریار هم با یک نفر در ارتباط بود ولی به خاطر عمه ارتباطشون خیلی جدی نبود و معلوم نبود تهش چی میشه. آقا جون گفت:

-زمان ما هم این چیزها بود. یادش بخیر جوون بودم که زهره رو زیر درخت همین ویلا دیدم و عاشقش شدم.

و آقاجون داستان پر سوز و گذار عشقش با مامان‌جون خدابیامرز رو تعریف کرد. داستانش شامل یه نظر دیدن مامان‌جون و بعد هم خواستگاری از باباش بود که از زمان دیدنش تا ازدواج، یک ماه هم بیشتر طول نکشیده بود. اونقدر با آب و تاب تعریف می‌کرد که انگار یک سال دنبال مامان جون بوده و بالاخره تونسته به ازدواج راضیش کنه.

برگشتم سر جام کنار شهریار نشستم. شهریار وسط داستان تعریف کردن آقاجون، ‌آهسته در گوشم گفت:

-آقاجونم اون وقتها شیطونی بوده واسه خودش. اگه الان بود تهران رو آباد می‌کرد.

سعی کردم خنده‌ام رو جلوی نگاه خیره اشرف خانم جمع کنم. دریا با اشتیاق به داستان گوش می‌داد و آخر سر هم تصمیم گرفت بره درخت رو از نزدیک ببینه. بابا و آقاجون هم که الان با عصا راه می‌رفت، همراهیش کردند. درخت از همینجا از پشت پنجره‌های ویلا پیدا بود.

دریا و آقاجون با دقت و جدیت زیر درخت با هم حرف می‌زدند. وقتی موندنشون توی حیاط طولانی شد رایکا یک پتو برای آقاجون برد تا توی سرما اتفاقی براش نیفته. به دریا نگاه کردم و به شهریار گفتم:

-دارند در مورد چی حرف می‌زنند؟ داستان عشق آقاجون که اینقدر طولانی نبود!

به آقاجون و بابا نگاه کردم که در سکوت به حرف‌های دریا گوش می‌کردند. کنجکاو بودم برای چی اینقدر صحبتشون طولانی شده که موقع ناهار معلوم شد دریا چه آشی برام پخته بود.

سر ناهار لیوان نوشابه رو بلند کردم که دریا از دستم گرفت، روی میز گذاشت و گفت:

-مگه دکتر نگفت برات خوب نیست؟ می‌خوای مثل دفعه پیش تو خونه از هوش بری؟

چند ثانیه سر میز سکوت شد. غافلگیر شده بودم. مامان با نگرانی از من پرسید:

-از هوش رفتی؟

قبل از اینکه خودم رو جمع و جور کنم و جواب بدم، دریا گفت:

-آره. دفعه پیش که رفته بودم خونه‌اش روی زمین پیداش کردم. خداروشکر به موقع رسیدم.

شهریار که از هر آب گل آلودی ماهی می‌گرفت، پرسید:

-کی؟

-یک ماه و خرده‌ای پیش.

دانیال زیر لب غرغر کرد و رو به بقیه گفت:

-چیز مهمی نبود. آوردش بیمارستان ما.

مامان و اشرف خانم نگاه عجیبی رد و بدل کردند. هر چند این بحث به این که همدیگر رو از خیلی قبل‌تر می‌شناختیم کمک کرده بود و سو ظن شهریار رو تا حدودی برطرف می‌کرد، اما این حقیقت رو کم رنگ نمی‌کرد که دریا قبلا به خونه من اومده بود. این حرف‌ها حدس‌های دانیال رو تایید کرده بود.

نمی‌دونستم چی بگم. نمی‌دونستم بقیه چقدر این قضیه رو جدی گرفتند. وقتی آخر ناهار آقاجون گفت «بهتره عروسی رو جلو بندازیم» و برای ماست مالی کردن گفت «دیگه پیر شده و می‌ترسه عمرش قد نده» از فکرهایی که تو ذهن بقیه بود، از خجالت داشتم آب می‌شدم. همه دیده بودند که قبل از ناهار دریا با آقاجون حرف زده بود. معلوم نبود چی بهش گفته بود اما همه باور کرده بودند که خبریه.

قرار عروسی برای سه هفته دیگه شد. اومدم اعتراض کنم که با نگاه تهدید آمیز دریا مواجه شدم. اون قبلا توی اتاق خواب و سرویس بهداشتی هم رفته بود. نمی‌خواستم تحریکش کنم که داستان ببافه و تحویل بقیه بده. همین الان اون اضافه وزنش شک همه رو برانگیخته بود. مامان و اشرف خانم به من زل زده بودند. موقعیت از این خجالت آورتر نبود. دریا با بی‌خیالی دسر می‌خورد. این دختر دستی دستی ما رو تو چه هچلی انداخته بود.

وقتی فرصت رو مناسب دیدم یه گوشه کشیدمش و با عصبانیت گفتم:

-این چه کاری بود؟

با برق پیروزی تو چشماش و لبخند روی لباش گفت:

-سه هفته فرصت داری حسابم رو پر کنی کاوه جان.

این کاوه جان از صدتا فحش بدتر بود. عصبانی‌تر شدم. به خاطر چند تا چک آبرو و حیثیت من رو جلوی همه برده بود. تا دیروز همه فکر می‌کردند من پسر پیغمبرم و تا حالا دستم به دختری نخورده و حالا همه فکر می‌کردند بچه‌ای در کاره. با حرص گفتم:

-مگه چک‌ها چقدر ارزش داشت؟ خوشت میاد در موردت اینجوری فکر کنند؟

حق به جانب گفت:

-تو زیر قرارداد زدی. اگه به تعهدات عمل می کردی من‌هم مجبور نمی‌شدم کاری کنم. حواست رو جمع کن دست از پا خطا نکنی. هر بار که زیر تعهدات بزنی خودم مجبورت می‌کنم بهشون عمل کنی.

بیشتر باهاش بحث نکردم. این دختر دیوونه بود. حاضر بود بقیه در موردش فکرهای ناجور بکنند اما پولش رو بگیره. می‌ترسیدم باهاش بحث کنم و کاری کنه که واقعا پای بچه‌ای وسط بیاد. در کمال ناباوری من لبخند زد، یقه پیراهنم رو درست کرد و گفت:

-پسر خوبی باش تا حالت رو نگیرم عزیزم.

و با گوشه چشم به مادرش و مامان اشاره کرد که داشتند ما رو می‌پاییدند و بعدش پچ پچ کردند. وقتی داشت دور میشد برای این که خودم رو خالی کنم گفتم:

-حداقل یه کم رژیم بگیر که کمتر در موردت فکر و خیال کنند.

و به شکمش اشاره کردم که بهم اخم کرد اما با نزدیک شدن مامان نتونست جوابم رو بده. دلم خنک شد! وقتی دریا دور شد رایکا هم نزدیک شد و با مامان بهم زل زدند. بدنم داغ شده بود و نمی‌دونستم از خجالت چی بگم. مامان با سرزنش گفت:

-به خاطر افسانه این کار رو کردی؟! می‌خواستی چیزی جلوی ازدواجتون نباشه؟ زدی دختر مردم رو بدبخت کردی.

رایکا با خنده گفت:

-بدبخت چیه؟ خیلی هم دلش بخواد با داداش من ازدواج کنه.

مامان بهش چشم غره رفت. حالا هر کسی برای خودش یه داستان می‌ساخت. عجب گیری کرده بودم. گفتم:

-اون خبری که فکر می‌کنید نیست.

مامان دوباره با سرزنش گفت:

-اگه بابات مخالفت می‌کرد می خواستی چیکار کنی؟!

-گفتم که خبری نیست. چرا آسمون ریسمون به هم می‌بافید؟

ازشون دور شدم تا نتونند چیزی بگند. خواستم برم سمت مردها که با دیدن بابا خجالت کشیدم. دانیال هم که حدس‌هاش کاملا واقعی دراومده بود، با تهدید بهم نگاه می‌کرد. شهریار هم متفکرانه داشت برای خودش داستان می‌ساخت. حتما فکر کرده بود دعواهامون منجر به این وضعیت شده. ترجیح دادم سمت دستشویی برم تا چشم کسی بهم نیفته.

***

@melika_sh @Partomah @fatemeh

  • لایک 5

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 19

کتم رو پوشیدم و رو به روی گاوصندوق زانو زدم تا چند تا مدرک رو بیرون بیارم. چشمم به گردنبند و حلقه پارمیدا افتاد که از گاوصنوق کارخونه به گاوصندوق آپارتمان منتقلش کرده بودم. مدارک رو برداشتم و روی تختم نشستم.

این اواخر اینقدر مشغول نقشه کشیدن برای شب یلدا و کارخونه بودم که وقت غصه خوردن برای عشق از دست رفته‌ام رو نداشتم. گوشیم رو برداشتم و واتس‌آپ رو چک کردم. پیام‌هام رو ندیده بود و خیلی وقت بود که آنلاین نشده بود. به شماره‌اش مستقیما زنگ زدم، جواب نداد. انگار واقعا شماره‌اش رو عوض کرده بود.

اینستاگرام رو باز کردم و آخرین عکس‌هاش رو دیدم. عکس تمرینات و کنسرت‌های اخیرش بود. یکی از اونها هم عکس دورهمی با بچه های تیمشون به مناسبت امضا قرارداد جدید بود؛ همون قراردادی که پایان رابطه ما رو مشخص کرد. توی عکس می‌خندید و داخل کپشن عکس نوشته بود:« بالاخره بعد از این همه تلاش به آرزوم رسیدم».

دلم گرفت. آه کشیدم و پارمیدا رو آنفالو کردم. دیگه دلم نمی‌خواست ازش خبر بگیرم و ببینم چقدر بدون من خوشحاله، داره زندگی عادیش رو می‌کنه، موفقیت‌ها و رسیدن به آرزوهاش رو جشن می‌گیره؛ درحالی که من اینجا گیر افتاده بودم، نه به آرزوهام رسیده بودم و نه حتی می‌تونستم شریک زندگیم رو اونجور که می‌خوام انتخاب کنم.

در گاوصندوق رو بستم، مدارک رو داخل کیفم گذاشتم و پالتو به دست به سمت در آپارتمان رفتم. قبل از رسیدن به در صدای زنگ اومد. دریا، اشرف خانم و رویا پشت در بودند. شیطونه می‌گفت به خاطر نمایشی که دریا پنج شنبه توی لواسون راه انداخته بود در رو باز نکنم. بی خیال انتقام شدم، جلوی اشرف خانم زشت بود. سرفرصت حالش رو می‌گرفتم. دکمه رو زدم و منتظر شدم بالا بیاند.

به محض باز کردن در، سهیل داخل اومد و با درموندگی گفت:

-دسشویی.

دریا به راهرو سمت راست اشاره کرد و گفت:

-اونجاست.

حرصم گرفت. حالا باید به همه اعلام می‌کرد قبلا تمام سوراخ سونبه‌های آپارتمان رو دیده. رویا با نگاهی به من، دنبال سهیل به دسشویی رفت. تو چشم اشرف خانم نتونستم نگاه کنم. سر به زیر بهش سلام کردم. اشرف خانم اطراف رو برانداز می‌کرد که گفتم:

-قدمتون به چشم ولی من باید به کارخونه برم. مشکلی پیش اومده؟

دریا گفت:

-نه. مامان برای تهیه جهاز اومده. می‌خواد ببینه خونه چقدریه.

اصلا حواسم به این دردسرهای ازدواج نبود. گفتم:

-جهاز نمی‌خواد. اینجا همه چیز داره.

اشرف خانم گفت:

-درسته که هردوتون خیلی امروزی هستید ولی دیگه این چیزها رسمه. حداقل بذارید این یک دونه رسم رو به جا بیاریم.

داشت طعنه می‌زد. سمت طعنه هم به ما بود که بدون اطلاع خانواده‌ها برنامه ازدواج ریخته بودیم و آخر سر بهشون گفته بودیم و از همه بدتر اون بچه کذایی سبک اروپایی بود. دندونهام رو بهم فشردم و به دریا نگاه کردم که با بی‌توجهی به این طعنه داشت در و دیوار رو بررسی می‌کرد. حالا باید تا آخر، به خاطر کار نکرده سرزنش می‌شدم.

رو به اشرف خانم داخل آشپرخونه گفتم:

-من دیگه با اجازتون برم. کلید رو براتون می‌ذارم.

دریا گفت:

-وسایلتم جمع کن. می خوام رنگ دیوارها رو هم عوض کنم. باید تا تموم شدنش بری عمارت.

این دیگه توی برنامه نبود. عصبانی شدم. اومدم جوابش رو بدم که اشرف خانم از اپن سرک کشید و گفت:

-راست میگه. وسایلت رو جمع کن. تا روز عروسی خونه آماده میشه.

جای بحث کردن نبود. به سمت اتاقم رفت و یه چمدون لباس و گیتارم رو برداشتم. سعی کردم موقع خداحافظی ناراحتیم رو نشون ندم. وسایل رو پشت ماشینم گذاشتم. دریا مرخصی گرفته بود که به کارهای آپارتمان برسه. هر چند دیگه به کارهایی که می‌کرد اهمیت نمی‌دادم. سوار ماشین شدم و به سمت کارخونه حرکت کردم.

***

@melika_sh@Partomah @fatemeh

  • لایک 5

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 20

ماشین رو خاموش کردم و از شیشه جلو در تاریکی شب، به عمارت خیره شدم. بعد از کارخونه یک راست به سمت عمارت حرکت کرده بودم. دوست نداشتم به اینجا برگردم؛ چون برگشت به عمارت به معنی دیدن هر روز افسانه بود. می‌ترسیدم باز چیزی بشنوم که اعصابم رو بهم بریزه.

از دست کارهای دریا اعصابم خرد بود. از ماشین پیاده شدم، چمدون و گیتار رو از صندوق عقب برداشتم و در ماشین رو محکم بستم. می‌خواستم یه بخشی از عصبانیتم سر ماشین خالی بشه. وارد عمارت شدم و چمدون و گیتار رو توی ورودی پایین گذاشتم.

 ورودی یک فضای کوچیک اندازه اتاق بود که به همه جا راه داشت. صدای رایکا و شهریار از سمت سالن شرقی می‌اومد. مامان با شنیدن صدای در، از آشپزخونه سرک کشید و با دیدن من با چمدون پرسید:

-اینجا چیکار می‌کنی؟

-اشرف خانم اومد آپارتمان برای تهیه جهاز. منم تا حاضر شدن آپارتمان اینجام.

رایکا و شهریار با شنیدن صدای من، از سمت سالن شرقی به ورودی عمارت اومدند. مامان با کنجکاوی پرسید:

-مطمئنی می‌خوای توی اون خونه زندگی کنی؟

-چطور؟

-کوچیک نیست؟

رایکا و شهریار زیر خنده زدند. منظور مامان به همون بچه کذایی بود. خودم رو زدم به اون راه و گفتم:

-دو نفر آدم مگه چقدر جا می‌خواند؟

شهریار با بدجنسی گفت:

-حالا اومدید و سه نفر شدید.

رایکا با صدای بلند خندید که بهش چشم غره رفتم. مامان چند بار دهنش رو باز کرد چیزی بپرسه اما نتونست. سوالی بهش نگاه کردم. رایکا دست به سینه با شیطنت پرسید:

- مامان می‌خواد بدونه چند ماه دیگه به دنیا میاد؟

از خجالت گر گرفتم. مامان رو به رایکا لب گزید و با تشر گفت:

-دختر، حیا کن!

-مگه چیکار کردم؟

و با شهریار خندیدند. رو به مامان با دلخوری گفتم:

-من که گفتم خبری نیست. چرا اینقدر شلوغش می‌کنید؟

مامان دیگه چیزی نگفت ولی نگاهش گویای «خر خودتی» بود. نمی‌دونستم دلخوریم از مامان بیشتر بود که پسرش رو اینجوری شناخته بود یا عصبانیتم از دریا که باعث و بانی این وضعیت بود. یک نقشه‌ای برای دریا می‌کشیدم اون سرش ناپیدا! من رو دست کم گرفته بود. مضحکه همه شده بودم. چمدون و گیتار رو برداشتم و در حالی که به سمت پله‌ها می‌رفتم با تحکم گفتم:

- حالا حالا قرار نیست کسی بهمون اضافه بشه. دلتون رو صابون نزنید.

از پله‌های گوشه عمارت به طبقه دوم رفتم. پله‌ها مارپیچی بود و تمام طبقات رو به هم وصل می‌کرد. یک بالکن بزرگ هم طبقه دوم، نزدیک پله ها قرار داشت. می‌خواستم از کنار بالکن رد بشم و به سمت اتاقم حرکت کنم که صدای افسانه از بالکن اومد:

-من که راضی نبودم ولی مگه میشه به اینها گفت. آدم اختیار هیچ چیزی رو توی این خونه نداره.

منظورش از «اینها» ما بودیم. فقط همین حرف‌ها رو کم داشتم که اعصابم کامل خط خطی بشه. دوباره داشت با تلفن حرف می‌زد، چون بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

-برای ازدواج با کیوان مجبور بودم قیدش رو بزنم اما الان که مجبور نیستم. دیگه دلم نمی‌خواد با کسی که دوست ندارم زندگی کنم.

جمله‌هاش مثل خنجری بود که روی قلب من می‌کشیدند. چطور می‌تونست در مورد برادر مرده من اینجوری حرف بزنه. ادامه داد:

-نه بابا پری. کاوه معلوم نیست این چند سالی که جدا زندگی می‌کرده چکارهایی که نکرده. من الکی نگران بودم. انگار خیلی وقته با دریا رابطه داشته.

پری خواهرش بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم و تا قبل از این که بحثش به جاهای باریکی در مورد من برسه، به سمت اتاقم رفتم. چمدون و گیتار رو یه گوشه گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. پس واقعا کیوان رو دوست نداشت و از اون بدتر، «این همه سال» قبل از ازدواج با کیوان شروع شده بود؛ وقتی که مجبور شده بود قید اون فرد خاص رو به خاطر کیوان بزنه.

سرم داشت کم کم به خاطر این اطلاعات درد می‌گرفت. خواهرش پروانه هم در جریان بود. نکنه خود کیوان هم می‌دونست؟! نکنه دعواهای قبل از مرگش و تمام دلخوری‌ها به خاطر این بود که همه چیز رو در مورد افسانه فهمیده بود و نمی تونست به کسی بگه؟

اگر قضیه این بوده، هیچ وقت خودم رو به خاطر دعواهایی که قبل از مرگش با کیوان کردم، نمی‌بخشم. اون اواخر به همه بابت هر چیز کوچیکی می‌پرید و عصبی شده بود. من هم سر خوبه کارخونه و این که می‌خواستم استعفا بدم و به اتریش برم، باهاش حسابی دعوا کرده بودم.

گیتارم رو برداشتم و آهنگ غمگینی رو که بعد از مرگش نوشته بودم نواختم و زیر لب گفتم:

-کیوان، من رو ببخش.

سوزش اشک رو داخل چشمم حس کردم و بینیم رو بالا کشیدم. الان وقت گریه نبود. باید فکر می‌کردم که چیکار کنم. برای شام پایین نرفتم. دلم نمی‌خواست چشمم به افسانه بیفته؛ وگرنه حتما یه چیزی بارش می‌کردم.

برادر من آدم بدی نبود؛ نه بداخلاق بود نه اهل رفیق بازی و دود و دم. افسانه حق نداشت سر کیوان این بازی ها رو دربیاره. اگه بابا می‌فهمید طاقت نمی آورد. اون کیوان رو بیشتر از بقیه دوست داشت. نباید در این مورد به کسی به خصوص مامان و بابا می‌گفتم. باید خودم تنهایی حلش می‌کردم.

***

@melika_sh @Partomah@fatemeh

  • لایک 5

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 21

صفحه‌ای رو که توی اینترنت باز کرده بودم بستم. حوصله خوندن اخبار اقتصادی رو نداشتم. از وقتی به عمارت برگشته بودم زندگیم بهم ریخته بود. حرف‌های اون شب افسانه یک طرف و تیکه‌های بقیه یک طرف دیگه. سعی می‌کردم صبح‌ها زودتر از بقیه از عمارت بیرون بیام و شب‌ها دیرتر از بقیه برگردم.

جلوی بابا و آقاجون آفتابی نمی‌شدم. مامان هم هر بار یا می‌خواست نصیحت کنه یا سرزنش. انگار بچه دار شدن فقط تقصیر مرده و زن هیچ نقشی توی این قضیه نداره. ان‌قدر برای عروسی توی عمارت هول و ولا افتاده بود که حتی یعقوب هم شک کرده بود خبریه.

تنها فایده‌ای که دسته گل دریا داشت این بود که شهریار قانع شده بود و سوال نمی‌پرسید. فکر می‌کرد برای جبران آبروریزی داریم ازدواج می کنیم. به تعداد اعضای خانواده‌ام در مورد من و دریا داستان وجود داشت. من آدم بزن بهادر و دعوایی نبودم که سر این قضیه با بقیه بحث کنم. همیشه ملاحظه بقیه رو می‌کردم و در آخر هم چوبش رو می‌خوردم.

در کنار همه اینها، حرف‌هایی که از افسانه شنیده بودم بیشتر از بقیه آزارم می‌داد. توی این چند روزه سناریوهای مختلفی رو بین افسانه و کیوان بررسی کرده بودم. وقتی که فکرم به این سمت رفت که ممکنه افسانه کیوان رو کشته باشه و تصادف عمدی بوده، فهمیدم زیادی قضیه رو جنایی کردم و باید همینجا فکر کردن رو متوقف کنم.

حتی فکرم به این سمت هم رفت که ممکنه آرمین پسر کیوان نباشه و بلافاصله از این فکر خجالت کشیدم. همش تقصیر دریا بود که پنج شنبه اون فیلم ترکیه‌ای رو توی لواسون راه انداخت؛ وگرنه من فکرهام این سمتی نمی‌رفت.

نفسم رو بیرون دادم و به ساعت نگاه کردم. نزدیک دوازده بود. بلند شدم برای ناهار برم تا یه کم حال و هوام عوض بشه. با هومن، سلیمی و دخترش مهدیه رفتیم. من و هومن زودتر برگشتیم. حوصله بحث و گفتگو رو نداشتم. هومن هم فهمیده بود.

توی پارکینگ از ماشین پیاده شدیم. یک در سلف رو به پارکینگ باز می‌شد. با دیدن دریا داخل سلف ایستادم. هومن هم رد نگاهم رو گرفت و ایستاد. درهای سلف شیشه‌ای و عریض بود. سلف بزرگ بود و حدود هشتاد درصد افراد رو مردها تشکیل می‌دادند. خانم ها دور یک میز کوچیک گوشه سالن نشسته بودند. دریا کنار خانم حسینی نشسته بود و با هم حرف می‌زدند. هومن گفت:

-یکی دوبار دختر سلیمی برای ناهار بهش تعارف زد اما خودش قبول نکرد. از همون اول میومد سلف.

پوزخند زدم. مثلا می‌خواست بگه متواضعه. می‌خواستم حرکت کنم که دیدم دریا بلند شد و به سمت یکی از میزهای مردها رفت و به یکی از کارگرها که پشتش به من بود چیزی گفت. مرد بلند شد و با چرخیدنش تونستن صورتش رو ببینم؛ امیر بود. از بقیه فاصله گرفتند و با هم حرف زدند. پس برای جاسوسی به سلف میومد.

راه افتادم. معلوم نبود چه داستانی بین امیر و و دریاست. این روزها به خاطر افسانه، به همه مشکوک شده بودم. حالم توی یک ساعت بعد با چک کردن ایمیلم بدتر شد. جلیلی قراردادی رو به ایمیلم فرستاده بود. ایمیلم رو باز کردم تا قرارداد رو تایید کنم و غیر از قرارداد با ایمیل‌های خوانده نشده‌ای مواجه شدم که داغ دلم رو تازه می‌کرد.

ایمیل‌ها از وب سایتی بود که کنسرت‌های پارمیدا رو اطلاع رسانی می‌کرد. گزینه‌ای رو انتخاب کرده بودم که اگر پارمیدا کنسرتی داشت برام ایمیل بیاد. الان چهار تا ایمیل داخل باکسم بود. آخری رو باز کردم. قیمت کنسرت، چهار برابر قبلی‌ها بود. پارمیدا حق داشت ولم کنه. حسابی پولدار می‌شد!

ایمیل‌ها رو پاک کردم و وارد وبسایتش شدم که به زبان آلمانی بود. گزینه زبان انگلیسی رو انتخاب کردم و دنبال گزینه‌ای گشتم که لغو اشتراک کنم. بعد از ده دقیقه بالا و پایین کردن سایت گزینه رو پیدا کردم.

یادم افتاد که تولدش رو به تقویم جیمیل داده بودم که یک هفته زودتر بهم یادآوری کنه. دنبال گزینه‌ای گشتم که این رو هم لغو کنم. این روزها پاک کردن یه نفر از زندگیت با وجود رسانه‌های اجتماعی کار سختی بود. یاد فیسبوک و یوتیوپ افتادم که کانال کنسرت‌های پارمیدا رو دنبال می کردم. به خودم فحش دادم. من احمق این همه پیگیرش بودم و اون مثل یه چیز بی‌ارزش راحت کنارم گذاشته بود. همه زن‌ها، مثل پارمیدا و افسانه بودند.

صدای زنگ تلفن بلند شد. دکمه قرمز رو زدم.

-بله؟

صدای جلیلی توی اتاقم پیچید:

-قرارداد تاییده؟

تازه یادم اومد برای چه‌کاری ایمیلم رو چک کرده بودم. جواب دادم:

-الان تایید می‌کنم.

-باشه. فقط زودتر.

قبل از اینکه بهش فحش بدم قطع کرد. به من که بالاتر از اون بودم دستور می‌داد! صدای بحث و جدلی از بیرون اتاقم به گوش رسید. صدای دریا و یک مرد بود. اصلا همش تقصیر دریا بود. اگر اون بازی رو توی لواسون راه نمی‌انداخت، عروسی جلو نمی‌افتاد، منم مجبور نبودم به عمارت برم و اون حرف‌ها رو از افسانه بشنوم. فقط کافی بود که توی اتاق بیاد تا عصبانیتم رو سرش خالی کنم و از خجالتش دربیام.

صدای زنگ تلفنم بلند شد. توی دلم گفتم «خودت گورت رو کندی». دستم رو روی دکمه قرمز گذاشتم و قبل از این که خانم حسینی حرفی بزنه گفتم:

-بفرستشون تو.

بد روزی رو برای جر و بحث با من انتخاب کرده بودند. دریا و کمالی از بخش منابع انسانی وارد اتاقم شدند. صورت هر دو گرفته بود و آماده بودند به هم حمله کنند. دریا با طلبکاری دست به کمرش زد و گفت:

-این چه وضعیه آقای کیان پیشه؟ چجوریه که شما روی قول و قرارتون نمی‌مونید؟

با همه کارهایی که کرده بود، طلبکار هم بود؛ این هم یکی مثل افسانه و پارمیدا! مگه فرقی داشت؟ رو به کمالی گفتم:

-چه خبر شده؟

قبل از این که کمالی جواب بده، دریا با عصبانیت گفت:

-قرار شد همه کارگرهام استخدام بشند اما ایشون می‌گند به خاطر کمبود بودجه امکان استخدام همشون نیست.

کمالی رو به من گفت:

-بودجه نداریم. نمیشه همه رو استخدام کرد. در ضمن ..

مکث کرد، نگاهی به دریا انداخت و بعد رو به من گفت:

-نصفشون سابقه سو پیشینه دارند.

دریا بلند گفت:

-چون سابقه دارند نمی‌خواید استخدامشون کنید؟ اینها چهار ساله برای من کار می‌کنند. از شما قابل اعتمادترند.

کمالی عصبانی شد و داد زد:

-این چه حرفیه خانم؟! هر چی هیچی نمی‌گم بیشتر جر و بحث می‌کنید؟ اصلا کی شما رو اینجا راه داده؟

جر و بحثشون بالا گرفت و روی اعصاب من خط ‌انداخت. دستم رو محکم روی میز کوبیدم و داد زدم:

-بسه.

هر دو ساکت شدند. رو به کمالی گفتم:

-همه رو استخدام کن. حقوقشون رو با توجه به بودجه تعیین کن. قرار نیست اندازه بقیه حقوق بگیرند.

دریا می‌خواست چیزی بگه که با عصابیت گفت:

-همین که گفتم.

کمالی گفت:

-اما دکتر جلیلی گفتند ...

حالا برای من پای جلیلی رو وسط می‌کشید. بلندتر گفتم:

-من مدیر عاملم. جلیلی چه‌کارست؟ حرف من اینقدر نامفهموم بود؟

دهنش رو باز کرد، قبل از این که کلمه‌ای ازش بیرون بیاد، داد زدم:

-روی حرف من حرف نزن. کاری رو که گفتم بکن.

کمالی با حرص بین من و دریا چشم چرخوند. دریا با پیروزی بهش نگاه می‌کرد. نوبت اون هم می‌رسید؛ آسیاب به نوبت. کمالی بیرون رفت و دریا حق به جانب به من گفت:

-ببین آقای کیان پیشه کارگرهای من حق دارند که ..

بلند شدم، به سمتش رفتم و نذاشتم حرفش رو تموم کنه. به چشم‌هاش زل زدم، نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم:

-اینجا کارگر من و کارگر تویی وجود نداره. همه کارگر همین کارخونه‌ هستند.

-اما تو هر بار زیر قرارداد می‌زنی. اگر من ...

داد زدم:

-مگه من خبر داشتم که کمالی چنین تصمیمی داره؟ هر بار طلبکاری.

یک قدم عقب رفت. تا حالا عصبانیتم رو ندیده بود. آرومتر گفت:

-اما ...

-اما چی؟ اگه زیر قرار داد بزنم چیکار می‌کنی؟ میری یه بچه از پرورشگاه میاری می‌گی این بچه مونه؟

دهنش رو باز و بسته کرد اما صدایی ازش بیرون نیومد. داد زدم:

-نمی دونم کجا و با چه فرهنگی بزرگ شدی خانم اما پشت منی که تا حالا دستم به دختری نخورده،  کلی شایعه بی ربط و خجالت آور هست. اون هم به خاطر کی؟ به خاطر شما و چند تا چک بی ارزش! هر کی از راه می‌رسه به خاطر گندی که زدی، یه چیزی بارم می‌کنه.

چیزی نگفت. با بدجنسی ادامه دادم:

-شاید هم بچه‌ای درکاره و داری گردن من می‌اندازی.

به ثانیه نکشید که سمت چپ صورتم از سیلی که زده بود سوخت. اشک توی چشم‌هاش برق ‌زد. پاگرد کرد و از اتاق بیرون رفت. عصبانیم کمتر که نشده بود هیچ، بیشترهم شده بود. سمت میزم رفتم و نصف وسایلش رو با یک دست روی زمین ریختم. دست هام رو بین موهام فرو کردم. حتی کشیدنشون هم به بهتر شدن حالم کمک نکرد.

***

@melika_sh@Partomah@fatemeh

  • لایک 4

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 22

به صورت بدون ریش و سبیلم توی آینه نگاه کردم. دیروز بعد از دعوا با دریا و قبل از این که به هتل بیام به آرایشگاه رفته بودم و از شر ریش و سبیلم که به خواست پارمیدا گذاشته بودم، خلاص شدم. دیگه عمرا به خواست دختری دست به ظاهرم می‌زدم. هر کی من رو می‌خواست، باید همینجوری قبولم می‌کرد.

از سرویس بهداشتی بیرون اومدم، گوشیم رو برداشتم تا ببینم ساعت چنده. با دیدن صفحه سیاهش یادم اومد باتریش تموم شده بود. دیشب تموم عکس و فیلم و هر چی رو که از پارمیدا توی گوشیم داشتم پاک کرده بودم. بعد از چندین بار گوش دادن به آهنگ‌هایی که خودم نوشته بودم باتری گوشیم تموم شده بود و من از هتل درخواست شارژر نکرده بودم.

اصلا به همین خاطر به هتل اومده بودم. تا توی بی خبری و آرامش فکر کنم و یه تصمیم درست و حسابی برای زندگیم بگیرم. دیشب می‌خواستم به آپارتمانم برگردم و اونجا دور از همه فکرهام رو بکنم اما با دیدن وسایل سرمایشی خاموش پشیمون شدم و به هتل اومدم.

صدای زنگ در سوییت بلند شد. کمربند حوله تنم رو محکم کردم و در رو باز کردم. کت و شلوارم رو که دیشب به خشکویی هتل داده بودم، تحویل گرفتم. موقع پوشیدنشون چشمم رو روی ساعت دیواری چرخوندم. ساعت هفت و نیم صبح بود. هتل رو نزدیک به کارخونه گرفته بودم تا مجبور نشم زیاد رانندگی کنم.

بعد از تسویه حساب، به سمت کارخونه به راه افتادم. دعوای دیروز با دریا رو تا الان صدبار مرور کرده بودم. دیروز عصبانی بودم و اون برای خالی کردن عصبانیتم در دسترس بود. شاید بخشی از دادهایی که سرش زده بودم حقش بود، اما جمله آخری که به زبون آورده بودم حقش نبود.

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم. به محض ایستادن جلوی آسانسور، طبقه سوم رو زدم. باید اول با دریا در مورد اتفاق دیروز حرف می‌زدم. وارد راهروی طبقه سوم شدم و در جواب سلام چند نفری سر تکون دادم. به در اتاق مدیر تولید زدم و دستگیره در رو پایین کشیدم. قفل بود.

پس امروز نیومده بود. احتمالا می‌خواست استعفا بده و خودش رو از شر قرارداد راحت کنه. دیشب احتمال چنین چیزی رو هم بررسی کردم. از راه پله به طبقه دوم رفتم که بیشتر مربوط به امور مالی و حسابداری و منابع انسانی بود. در بخش منابع انسانی رو باز کردم که به جز کمالی، دو نفر دیگه هم توی این بخش کار می‌کردند.

به محض دیدن کمالی گفتم:

-رنجبر امروز نیومده؟

کمالی ابرو درهم کشید و گفت:

-مرخصی گرفته.

پس مرخصی گرفته بود که فکرهاش رو بکنه. خواستم از اتاق بیرون بیام که کمالی گفت:

-قرارداد کارگرهای جدید آماده است. قبلش چک می‌کنید یا بدم امضا کنند؟

-یه نمونه‌اش رو بفرست بالا. همراه با رزومه کارگرها.

کمالی ابرو بالا انداخت اما جرات مخالف نداشت. می‌خواستم رزومه امیر رو چک کنم، اما ضایع بود که فقط مال اون رو بخوام. کمالی شک می‌کرد. از راه پله به سمت طبقه چهارم به راه افتادم. تو پاگرد طبقه سوم، هومن و شهریار در حال حرف زدن بودند. شهریار با دیدن من گفت:

-چه عجب پیدات شد! دیشب کجا بودی؟ لباسهات هم که همون دیروزی‌هاست. پیش دریا خانم بودی؟

هومن خندید اما من حوصله خندیدن به این قضیه رو نداشتم. از کنارشون رد شدم و گفتم:

-به خاطر چرخیدن توی راهروها کسی بهتون حقوق نمی‌ده. برید سر کارتون.

خنده هومن بیشتر شد. همزمان با آقا فریبرز آبدارچی وارد طبقه چهارم شدم. برای خانم حسینی سر تکون دادم. آقا فریبرز پشت سرم وارد اتاقم شد و چایی و شیرینی روی میزم گذاشت. صبحونه رو همیشه توی کارخونه می‌خوردم.

لیوان چایی رو برداشتم و از پنجره به حیاط نگاه کردم. بارون تازه شروع شده بود و داشت زمین رو خیس می‌کرد. پس دریا قصد داشت همه چیز رو تموم کنه. البته این به نفع من بود. می‌تونستم شکست عشقی رو بهونه کنم و تا چند ماهی زیر بار ازدواج با افسانه نرم. اینجوری بقیه هم می‌فهمیدند بچه‌ای در کار نیست و شایعه‌ها از بین می‌رفت.

بدی این قضیه این بود که بعد از چند ماه دوباره حرف ازدواج با افسانه زده می‌شد و دوباره من باید یکی رو پیدا می‌کردم. آه کشیدم و گوشیم رو به شارژ زدم. بهتر بودم با دریا حرف می‌زدم و باهاش آشتی می‌کردم. ضرر ازدواج با اون کمتر بود.

بعد از ناهار روزمه کارگرها به دستم رسید. رزومه امیر رو برداشتم. اسم کاملش امیر صالحی بود؛ بیست و دو ساله. چهار سال توی کارخونه سفیدشو کار کرده بود. یعنی از وقتی یه بچه هجده ساله بوده و دریا تازه رئیس کارخونه شده بوده. قبل از اون سابقه کارنداشت.

با دیدن برگه سابقه سو پیشینه فهمیدم دوران دبیرستانش توی کانون اصلاح و تربیت بوده. چه رابطه‌ای بین دریا و امیر بود که اینقدر به هم نزدیک بودند؟ چجوری دریا با این سابقه بهش اعتماد کرده بود و با وجود بی‌تجربگیش بهش کار داده بود؟ کاش آدم قدرت این رو داشت که به محض دست زدن به کسی، ذهنش رو می‌خوند. این جوری دچار این همه سوال بی‌جواب و سردرگمی نمی‌شد.

تا خود غروب که ساعت کاریم تموم شد، دست دست کردم و به دریا زنگ نزدم. غرورم اجازه نمی‌داد اول من پیش قدم آشتی بشم. آخر سر بی‌خیال شدم. حتی اگر زیر همه چیز می‌زد برام مهم نبود. یه راه دیگه پیدا می‌کردم.

وقتی به عمارت برگشتم خودم رو برای همه چیز آماده کرده بودم. به خصوص اینکه اشرف خانم زنگ زده باشه و عروسی رو بهم زده باشه. یه توضیح آبکی هم برای مامان آماده کرده بودم. ماشینم رو پشت ماشین افسانه پارک کردم و وارد عمارت شدم. چند لحظه توی ورودی ایستادم تا اوضاع رو بسنجم. صدای گفتگو از سمت سالن شرقی می‌اومد.

به اون سمت رفتم و با دیدن دریا کنار افسانه چشم‌هام گرد شد. مامان بهم نگاه کرد و گفت:

-اومدی کاوه؟ زودتر دست و روت روبشور تا شام بخوریم.

همه جمع بودند و اوضاع کاملا عادی بود. کسی عصبانی یا دلخور نبود. سر در نمی‌آوردم. مامان حتی نپرسید دیشب کجا بودم. دریا هم عصبی یا ناراحت به نظر نمی‌رسید. داشت با افسانه در مورد لباس عروسی حرف می‌زد. اینجا چه خبر بود؟! شونه بالا انداختم و به سمت اتاقم رفت.

داشتم دکمه‌های پیراهنم رو باز می‌کردم که کسی به در اتاق زد. می دونستم دریاست. گفتم:

-بیا تو.

دریا وارد شد، به در تکیه داد و با یک ابروی بالا رفته گفت:

-دیشب کجا بودی؟

مثل زن‌هایی شده بود که شوهر مشکوکشون رو بازخواست می‌کنند. تا نوک زبونم اومد بگم «خونه اون یکی زنم» اما به موقع جلوش رو گرفتم. در شرایطی نبودم که جر و بحث کنم. فقط گفتم:

-رفتم هتل. حوصله هیچ خوبه رو نداشتم.

-دیشب مادرت بهم زنگ زد. می‌خواست بدونه پیش منی یا نه. نگران بود.

-چی بهش گفتی؟

-یه دروغی سر هم کردم.

پوزخند زدم. این روزها تعداد دورغ‌های زندگیم داشت زیاد می‌شد. حتما یه چیزی گفته بود که حالم رو بگیره. به جز این چیز دیگه‌ای از دستش بر نمی‌اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:

-حق با تو بود. من نباید توی لواسون اونجوری رفتار می‌کردم. چند روزی بود طلبکارها مدام زنگ می‌زدند و تهدید می‌کردند، تو هم که داشتی زیر قول و قرارت می‌زدی. چاره‌ای نداشتم.

دست به کمر بهش خیره شدم. داشت عذرخواهی می‌کرد؟! دریا؟! هضمش برام سخت بود. ادامه داد:

-به هر حال معذرت می‌خوام.

حالا دیگه داشتم شاخ در می‌آوردم. کاش از این لحظه فیلم گرفته بودم تا مطمئن بشم بیدارم و خواب نمی‌بینم. حالا که دریا شمشیرش رو پایین انداخته بود، منم شمشیرم رو زمین گذاشتم و گفتم:

-منم معذرت می‌خوام. به خاطر حرفی که دیروز از دهنم پرید.

دریا لبخند نصفه نیمه‌ای زد و گفت:

-پس بی‌حساب شدیم.

@melika_sh@Partomah@fatemeh

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 4

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                           رمان داو اول   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                              رمان هابیل و قابیل (در حال تایپ: تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                            داستان کوتاه برف‌کوچ (تکمیل شده: اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                                داستان کوتاه تنیده در تار (تکمیل شده: روانشناسی، اجتماعی)

روایتی از غوطه‌وری برای رهایی                                                                داستان کوتاه غوطه‌ور (تکمیل شده: اجتماعی، روانشناسی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 23

منم لبخند زدم و مشغول باز کردن دکمه‌های آستینم شدم. خیالم راحت شد. امروز ذهنم تا کجاها که نرفته بود. گفتم:

-فکر کردم می‌خوای زیر همه چیز بزنی.

-من به قراردادم پایبند می‌مونم آقای کیان پیشه. تا زمانی که تعهداتت رو انجام بدی منم طبق قرارداد عمل می‌کنم.

-بهتره بهم بگی کاوه. اینجوری جلوی بقیه لو می‌ریم.

چیزی نگفت. خواست بیرون بره که گفتم:

-امروز کجا رفته بودی؟

ایستاد و گفت:

-خرید عروسی. لباس و سفره عقد و اینجور چیزها. جمع زنونه بود. بهتر دیدم بدون تو برم. اینجوری هر دومون مجبورمیشیم مرخصی بگیریم. لازم نیست خیلی برای یک ازدواج تقلبی سر این چیزها وقت بذاریم.

-اوهوم.

حرفش منطقی بود. منتظر شدم بره اما بعد از این پا و اون پا کردن گفت:

-امروز سعی کردم به همه بفهمونم که بچه‌ای در کار نیست.

-آب ریخته رو نمیشه جمع کرد.

-من بلدم جمع کنم.

و با اعتماد به نفس به من زل زد. با شناختی که ازش پیدا کرده بودم باور می‌کردم که خیلی کارها ازش بر میاد. حتی اگر می‌گفت دماوند رو جا به جا کرده و به اصفهان برده باور می‌کردم. در رو باز کرد و قبل از بیرون رفتن با شیطنت به من نگاه کرد و گفت:

-قراره با افسانه جون برم باشگاه تا روز عروسی شکمم رو آب کنم. اینجوری کسی در مورد تو که تا حالا دستت به دختری نخورده فکر بد نمی‌کنه.

روی «دستت به دختری نخورده» تاکید کرده بود. سعی کردم به جای خندیدن اخم کنم که خیلی موفق نبودم. دریا هم خندید و بیرون رفت. فهمیده بود که دیروز در مورد «دستم به دختری نخورده» اغراق کرده بودم. این قدر هم معصوم نبودم اما دیگه از این حد فراتر نرفته بودم. این هم از اولین دعوای زندگی زن و شوهریمون که نتیجه‌اش «زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند» بود.

سر میز شام مثل همیشه بود. یک میز بزرگ که همه افراد حاضر در عمارت سرش بودند. آرمین زودتر غذا خورده بود و خوابیده بود. بابا برای آقاجون غذا می‌کشید. دریا کنار من نشسته بود و با افسانه که رو به روش بود در مورد برنامه‌های باشگاه حرف می‌زد. مامان و عمه فرخ مشغول گفتگو بودند و رایکا گوشیش رو چک می‌کرد. شهریار هم با بی میلی به بشقابش زل زده بود.

بعد از تموم شدن حرف دریا با افسانه، آروم پرسیدم:

-حالا دروغی که دیشب به مامانم گفتی چی بود؟

-گفتم پیش یکی از دوست‌های مشترکمون بودی. متین.

-متین کیه؟

-دوست خیالی مشترکمون.

شهریار از اون سر میزبا لحن شوخی رو به ما گفت:

-چرا پچ پچ می‌کنید؟ بلند بگید ما هم گوش بدیم.

لبخند روی لب همه ظاهر شد. دریا گفت:

-به کاوه گفتم فردا رو مرخصی بگیره بریم برای آزمایش و این چیزها.

دریا بهتر از من دروغ می‌گفت. کلا وقتی سوتی می‌دادیم باید می‌ذاشتم اون جمع و جورش کنه. رو به شهریار گفتم:

-فردا با مسئول فروش جلسه دارم. بهش زنگ بزن جا به جا کن.

-میرهادی داره می ره خارج. فردا برنامه‌اش خالی بود. نمیشه جا به جا کرد.

-ای بابا.

-من به جات میرم.

خندیم و گفتم:

-از این فداکاری‌ها نمی‌کردی که.

شهریار با خنده گفت:

-به دونه پسر دایی که بیشتر نداریم.

و سریع خنده‌اش خشک شد. هر چند که جمله‌اش اصطلاحی بود و بی‌منظور به کار برده بود اما حقیقت تلخی رو گوشزد می‌کرد. کسی نخندید. سکوت سنگینی میز رو فرا گرفت. این مسئله حقیقت داشت که تا سه سال پیش، دو تا پسر دایی داشت و از این به بعد یکی. جمله‌اش فقط یادآور مرگ کیوان بود.

شهریار سرش رو پایین انداخت و ناراحت بود. می‌دونستم از عمد این رو نگفته. بقیه رو از نظر گذروندم. همه ساکت و سر به زیر بودند. آقاجون همیشه اولین کسی بود که اوضاع به هم ریخته رو درست می‌کرد. بحث رو عوض کرد و از من پرسید:

-ماه عسل کجا می‌.؟

نمی تونستم جواب بدم. بغض توی صدا معلوم میشد. لیوان آب رو به دهن بردم تا مجبور نشم جواب بدم. دریا با نگاهی ب