رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان فصل پلیکان‌ها | زهرا. ا. د. کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

پارت 24

با این که بعد از دادن آزمایش خون، آبمیوه و کیک خورده بودم اما هنوز گرسنه‌ام بود. رو به روی کافی‌شاپ سهراب پارک کردم و همراه دریا به سمت کافی‌شاپ حرکت کردیم. از این که هومن جریان رو به سهراب گفته بود، خوشحال بودم. حداقل یه جایی بود که من مجبور نبودم نقش بازی کنم و به کسی دروغ بگم.

به سمت یکی از میزها رفتیم که خود سهراب برای گرفتن سفارش اومد. بعد از سلام و احوالپرسی رو به دریا گفت:

-کنجکاو بودم ببینم کاندیدی که کاوه انتخاب کرده چه شکلیه. من که هر چی بهش معرفی کردم رد کرد.

دریا نگاهی به من انداخت و من گفتم:

-سهراب در جریانه. ایده از خودش بود.

سهراب خندید و دریا با اشاره به سهراب گفت:

-پس مغز متفکرتون ایشونه.

سهراب بلندتر خندید، همون موقع سر و کله آتنا پیدا شد و از بازوی سهراب آویزون شد. با این که سه سال از ازدواجشون گذشته بود اما همیشه مثل زوج‌های تازه نامزد کرده، رفتار می‌کردند. آتنا با ما سلام و احوالپرسی کرد و گفت:

-پس دریا خانوم ایشونند.

به سهراب نگاه پرسشگری انداختم که گفت:

-شرمنده داداش. من و زنم چیز پنهانی نداریم.

و هر دو لبخند زدند. به هر دوشون نگاه کردم. خوشحال و راضی از زندگیشون به نظر می‌رسیدند. با دیدنشون حسادت به دلم چنگ زد. چند نفر می‌تونستند با کسی که واقعا دوستش دارند و طرف هم اونها رو دوست داره، زندگی کنند؟ !

سهراب هم تصمیمی مشابه با پارمیدا گرفته بود. قید خونواده‌اش رو زده بود تا با کسی که دوست داره زندگی کنه، نه مثل من که قید همه چیز رو زده بودم تا کنار خانواده‌ام باشم. سهراب یکی از گارسون‌ها رو صدا زد تا سفارش‌ها رو بیارند و خودش همراه آتنا کنار ما نشست.

دریا گفتگو رو شروع کرد. از سهراب پرسید:

-کاندیدهای قبل از من چطوری بودند؟

با یادآوری کاندیدهای سهراب ناله کردم و گفتم:

-اوف!

سهراب خندید و دریا گفت:

-اینقدر بد بودند؟

-بیاید در مورشون بحث نکنیم. داره اشتهام کور میشه.

آتنا گفت:

-وقتی سهراب گفت کاوه داره ازدواج می‌کنه، فکر کردم با پارمیدا بوده. بعد که گفت یکی دیگه‌اس شکه شدم. اون وقت بود که قضیه قراردادتون رو گفت.

انتظار نداشتم هیچ وقت دیگه اسم پارمیدا وسط بیاد یا مجبور باشم در موردش به دریا بگم. سهراب دست به سینه با کنجکاوی بین من و دریا چشم چرخوند. از عمد گذاشته بود آتنا بحث رو پیش بکشه. از سهراب دلخور شدم.

دریا با کنجکاوی و لبخندی نصفه و نیمه بهم نگاه می‌کرد. تو دلم چند تا فحش آبدار نثار سهراب کردم. همون موقع گارسون سفارش‌های ما رو آورد و به سهراب گفت یه مهمون ویژه منتظرشه.  همراه آتنا به سمت اون مهمون ویژه رفتند که من نمی‌شناختمش.

بعد از رفتنشون دریا با لبخند کجی گفت:

-که تا حالا دستت به دختری نخورده؟

و خنده کوتاهی کرد. کلافه گفتم:

-چیز خاصی نبود. به هر حال تموم شده.

-چند وقت با هم بودید؟

ابروهام رو توی هم کشیدم و چیزی نگفتم. با گفتن «پنج سال» ذهنش هزارجا می‌رفت. ترجیح دادم چیزی نگم. رابطه من و پارمیدا خیلی پیش نرفته بود. تربیت خانوادگیم هم بهم اجازه نمی‌داد بیشتر از دستش رو گرفتن پیش برم. دریا که سکوتم رو دید پرسید:

-کی بهم زدید؟

جواب این یکی بدتر بود؛ تقریبا دو هفته قبل از یلدا و دادن پیشنهاد ازدواج به دریا. اگه می‌گفتم همه چیز رو سه سوته حدس می‌زد. هر چند خودش نگفته حدس‌هایی زد و گفت:

-پس با پارمیدا بهم زده بودی که دنبال گزینه ازدواج می‌گشتی. فکر می‌کردی بهت جواب بله می‌ده و شب یلدا پیش پدربزرگت می‌بریش.

-کسی از وجود پارمیدا خبر نداره. تعداد کسانی که می‌دونند محدودند. از آدم‌هایی که می‌شناسی، فقط سهراب در جریانه. حتی هومن هم چیزی نمی‌دونه.

البته از این به بعد باید سهراب رو دونفر حساب می‌کردم. هر چی بهش می‌گفتم کف دست زنش می‌ذاشت. بعدا حسابش رو می‌رسیدم! دریا ول کن نبود. پرسید:

-چرا به هم زدید؟

جواب این سوال خجالت آور بود و نشون دهنده حماقت خودم بود. سر بسته جواب دادم:

-اون برای ادامه تحصیل به اتریش رفت. اونجا موندگار شد. منم نمی‌تونستم برم. این شد که همه چی بهم خورد.

-چرا کسی در موردش نمی‌دونه؟

-اون اینجوری خواسته بود.

بعد از چند لحظه سکوت متفکرانه گفت:

-از اول معلوم بوده که تهش به جدایی می‌رسه.

منظورش رو نفهمیدم. پرسیدم:

-چطور؟

-چون به کسی در مورد تو نگفته و نذاشته تو هم بگی. اگه تصمیمش جدی بود، همه در جریان رابطه‌تون بودند. چند وقت با هم بودید؟

حرفش من رو توی فکر فرو برد. جواب سوالش رو دوباره ندادم. امکان نداشت با این حرف، دیگه جوابش این سوال رو بدم. یعنی من پنج سال سر کار بودم و خودم نمی‌دونستم؟! چشمم به قیافه اخم کرده‌ام توی شیشه افتاد و واقعا اشتهام کور شد. بحث رو عوض کردم و گفتم:

-تو چی؟ کسی تو زندگیت نبوده یا کسی که منتظرت باشه؟

-نه. از بعد از مرگ بابا و به دست گرفتن کارخونه، به ازدواج فکر نکردم.

-قبلش چی؟

شونه بالا انداخت و گفت:

-دیگه چه فرقی داره؟ هر چی بود، همون موقع تموم شد.

حرف دیگه‌ای بینمون رد و بدل نشد. حالم گرفته شده بود. بلند شدم و به صندوق رفتم تا پول رو حساب کنم. سهراب خودش پشت صندوق بود. دلخور پرسیدم:

-این چه کاری بود؟

-به نفع خودت بود. بالاخره که باید می‌فهمید.

چشمکی زد و ادامه داد:

-من کاری نمی‌کنم به ضررت بشه.

با اشاره به دریا که آماده رفتن بود، ادامه داد:

-حالا کجا با عجله؟ برای ناهار می‌موندی؟

-فعلا که با این کارت اشتهام کور شد. بریم سراغ حلقه و بقیه خریدها.

سهراب خندید و کارت رو کشید. آدمی نبود که به این راحتی چیزی بهش بربخوره. آتنا کنارش اومد و دست رو شونه‌اش گذاشت. هر از گاهی به سهراب توی کافی‌شاپ کمک می‌کرد. مگه خوشبختی چیزی بالاتر ازاین بود که در کنار کسی که دوستش داری زندگی کنی؟ با حسرت چشم از این زوج خوشبخت گرفتم و کارتم رو توی جیبم گذاشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 25

خرید حلقه کمتر از ده دقیقه طول کشید. ساده‌ترین و ارزون‌ترین حلقه رو خریدیم. یاد حلقه پارمیدا افتادم که با اون همه وسواس و تلف کردن یک ماه با ارزشم برای پیدا کردن طرح مورد نظر، براش خریده بودم و الان گوشه چمدونم توی عمارت بود.

قرار بود برای این ازدواج تقلبی همه چیز ارزون باشه چون هزینه ها بین خودمون دو تا تقسیم میشد. اصلا کی برای یه ازدواج تقلبی خرج می‌کرد؟ وقتی که بعد از یک خرید خیلی سریع و ارزون، از مغازه طلا فروشی بیرون می‌اومدیم دامادی با حسرت به ما می‌کرد که ظاهرا نامزدش بعد از چند روز مغازه گشتن، یکی از گرون ترین حلقه‌ها رو انتخاب کرده بود.

برای شام، خونه دریا مهمون بودیم. یه خونه متوسط وسط شهر داشتند. نه خیلی تجملی مثل عمارت بود نه خیلی ساده. یه حیاط بزرگ، مناسب برای پارک سه چهار تا ماشین داشت؛ با یه تاب نزدیک یه باغچه کوچیک. ساختمون یک طبقه و عریض بود.

تا شام آماده بشه، دریا اطراف خونه رو بهم نشون داد. آخر سر هم وارد اتاق خودش شدیم. یکی از دیوارهای اتاق پر از مدال المپیاد و جایزه‌هایی بود که به خاطر مقام آوردن توی مسابقات مختلف گرفته بود. معلوم بود از این کرم کتاب‌ها بوده که عاشق درس خوندن و امتحان دادن هستند.

اگر در شرایط معمولی دریا رو می‌دیدم، امکان نداشت باهاش وارد رابطه بشم و یا حتی بخوام به ازدواج باهاش فکر کنم. دنیامون هر چند در ظاهر یکسان بود اما در باطن خیلی فرق داشت. من عاشق موسیقی و هنر بودم و دریا عاشق علم و درس خوندن.

رو به روی یکی از قاب عکس‌هاش ایستادم که ورژن جوون‌تر خودش همراه یک پسر هم سن و سالش رو به روی پرچم ایران بودند و با خوشحالی مدال‌های دور گردنشون رو نشون می‌دادند. دریا به عکس اشاره کرد و گفت:

-مال سال اول لیسانسه. مسابقه توی آلمان بود.

چشماش با دیدن عکس و یادآوری اون روزها برق زد. صدایی از پشت سر گفت:

-ماهان هم همین عکس رو توی خونه‌اش داره.

به سمت دانیال برگشتم که دست به سینه و جدی بهم نگاه می‌کرد. نقش برادر زن هم مشابه با خواهر شوهر بود. انگار قرار نبود هر چیزی که بین من و دانیاله، حالا حالاها حل بشه. پرسیدم:

-ماهان کیه؟

-همون پسر داخل عکس. برادر سامان دامادمونه.

به سمت عکس برگشتم و با دقت نگاه کردم. متوجه شباهتش با سامان شدم. دریا گفت:

-رویا و سامان از طریق ما آشنا شدند. توی المپیادهای دبیرستان و دانشگاه رقیب هم بودیم.

به دانیال نگاه کردم که با شیطنت به من نگاه می‌کرد. مثلا می‌خواست حسادتم رو برانگیزه که این حرف رو زده بود. میشد حدس زد که اگر سر و کله‌ من پیدا نشده بود ممکن بود دریا و این پسره که از همین الان ازش خوشم نمی‌یومد با هم باشند. حالا متوجه نگاه‌های عجیب و غریب سامان می‌شدم. پرسیدم:

-الان کجاست؟

دریا که برق توی چشماش از بین رفته بود گفت:

-برای دکترا رفت کانادا.

من بهتر از هر کسی می‌دونستم وقتی از یک رابطه دونفره یکی از کشور میره و یکی می‌مونه، میشه همه چیز رو تموم شده حساب کرد. اشرف خانم دریا رو صدا زد و من و دانیال تنها موندیم. دانیال بهم نزدیک شد و همون طور جدی و عاقل اندر سفیه گفت:

-فکر نکن ما به همین راحتی به ازدواجتون رضایت دادیم. مطمئن باش من حواسم بهت هست و اگر سعی کن به خواهرم صدمه بزنی با من طرفی.

با دقت بهش نگاه کردم. پسری که حدودا هشت سال از من کوچیک تر بود، جلوم ایستاده بود و داشت تهدیدم می‌کرد. حتی حالت جدیش هم من رو به خنده می‌انداخت. جلوی خنده‌ام رو گرفتم. هر چی بود خودش رو مرد خانواده می‌دونست؛ با این که از همشون کوچیک تر بود. چیزی نگفتم. با اشاره به اتاق گفت:

-اولین بار اینجا رو می‌بینی؟

خنده کوتاهی کردم. مثلا می‌خواست مچ بگیره. دریا دانیال رو صدا زد و من توی اتاق دریا تنها موندم. آشناییمون و ازدواجمون اونقدر عجله‌ای و عجیب غریب بود که هر کسی واکنش غیرعادی نشون می‌داد. به سمت قفسه کتابخونه دریا رفتم.

چند تا رمان عاشقانه داشت که اصلا به گروه خونیش نمی‌خورد. گوشه یک عکس، از یکی از کتاب‌ها بیرون زده بود. موهای سر یک مرد از داخل عکس پیدا بود. عکس رو کمی بیرون کشیدم و در کمال ناباوری با عکس امیر مواجه شدم. می‌خواستم بقیه عکس رو هم بیرون بکشم که با صدای اشرف خانم جا خوردم.

به طرفش برگشتم که دم در اتاق ایستاده بود. به سمتم اومد و گفت:

-بچه‌ها رو فرستادم سوپری تا یه کم خرت و پرت بخرند. می‌خواستم تنهایی باهات صحبت کنم.

صاف ایستادم و بهش نگاه کردم. از همین الان می‌تونستم حدس بزنم موضوع گفتگومون در مورد چی هست. اشراف خانم شروع کرد:

-من همیشه دریا رو دختر عاقل و بالغی می‌دونستم و هر تصمیمی که می‌گرفت بهش نه نمی‌گفتم. حتی وقتی در مورد تو بهم گفت فقط به یه پرس و جوی ساده از همکارهات رضایت دادم. اگر دانیال و رویا بودند، فرق داشت اما من به دریا اعتماد دارم.

حس بدی پیدا کردم. اون به دخترش اعتماد کامل داشت و به نظر می‌رسید هم من و هم دریا، داریم از اعتمادش سو استفاده می‌کنیم. اشرف خانم ادامه داد:

-حتی پدرش هم همین طور بود. اونقدر بهش اعتماد داشت که تصمیم در مورد کارخونه رو به عهده دریا گذاشت. حتی با پزشکی خوندن دانیال مخالفت نکرد. می‌دونست فقط دریا از پس کارخونه برمیاد نه هیچ خوبه دیگه‌ای.

از حس عذاب وجدانم کم شد. دریا این کار رو به خاطر کارخونه می‌کرد. حداقل به اعتماد پدرش خیانت نمی‌کردیم. حرف آخر رو زد:

-می‌خوام بدونی اگر یک در صد احساس کنم دریا اشتباه کرده اون وقته که خودم دخالت می‌کنم.

هر چند جمله‌همین جا تموم شده بود اما می‌تونستم بقیه‌اش رو "و اون وقت خودم حسابت رو می‌رسم" توی سرم بشنوم. لحنش کمی تهدید آمیز بود؛ مثل تهدید دانیال. به هر حال مادر بود و نگران. خیالش رو راحت کردم:

-مطمئن باشید هیچ وقت چنین اتفاقی نمیفته. من و دریا عاقلانه تصمیم گرفتیم و پای تصمیمون هستیم.

اشرف خانم چند ثانیه بهم نگاه کرد تا میزان صداقتم رو بسنجه و بعد گفت:

-خوبه. می‌خواستم همین رو بشنوم.

به بیرون از اتاق همراهیم کرد. لبخند بی‌جونی زدم و همراهش رفتم. اگر قضیه رو بشه فاتحه هردومون خونده است. امیدوار بودم دریا خودش بتونه همه چیز رو جمع و جور کنه. موقع بسته شدن در اتاقش، چشمم دوباره به عکس امیر افتاد که از کتاب بیرون زده بود. این همه علامت سوال بی‌جواب رو توی زندگیم دوست نداشتم اما به نظر می‌رسید در حال حاضر چاره‌ای جز کنار اومدن باهاشون ندارم.

***

@melika_sh@Partomah@fatemeh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 26

پشت سر جلیلی پیچیدم و وارد پارکینگ کارخونه شدم. کم پیش میومد که همزمان با کارمندها به کارخونه برسم. معمولا یک ساعت دیرتر از بقیه کارم رو شروع می‌کردم، اما امروز زود از عمارت راه افتاده بودم. پارکینگ شلوغ بود. سرویس کارمندها هم همون موقع رسید.

موقع پیاده شدن از ماشین، امیر رو بین افرادی که از سرویس پیاده می‌شدند تشخیص دادم. نگاهش به این سمت نبود. با بقیه کارگرها به سمت سالن‌های کارخونه که تولید محصولات اونجا انجام میشد رفت. همون موقع هومن بدو بدو از ساختمون اداری بیرون اومد و سوار ماشینش شد.

فاصله‌مون اونقدری بود که نمی‌تونستم ازش بپرسم چی شده، ولی می‌تونستم حدس بزنم. پدر هومن مریض بود و هر چند وقت یکبار بستری میشد. عملا هومن مرد خونه بود و اون رو اداره می‌کرد.

رو به روی آسانسور ایستادم. جلیلی و چند تا از کارمندها هم پشت سرم منتظر آسانسور شدند. صدای غرغر کمالی بلند شد:

-این دختره هم که هر روز مرخصی میگیره. نمیگه ما کار داریم. علافش نیستیم.

دوباره کلمه «دختره» رو شنیدم. حالا که ازدواج قطعی بود باید همین الان تکلیف این کلمه روشن میشد. گلوم رو صاف کردم و رو به کمالی گفتم:

-تا دو هفته دیگه هر چقدر خانم رنجبر مرخصی خواست باهاش موافقت کنید.

جلیلی چینی به بینیش داد و پرسید:

-دو هفته دیگه چه خبره؟

-عروسیشه.

مهدیه دختر سلیمی با کنجکاوی پرسید:

-با کی؟

صدای زنگ آسانسور اومد و درش باز شد. پشتم رو بهشون کردم و گفتم:

-با من.

و سوار آسانسور شدم. چرخیدم، به دیواره آسانسور تکیه دادم و به پنج شش تا صورت‌ بهت زده باتفریح نگاه کردم. با لبخند نصفه نیمه‌ای گفتم:

-سوار نمیشید؟

مثل کسانی که از خلسه دراومده باشند، به خودشون تکونی دادند و سوار شدند. داخل آسانسور سکوت محض بود اما می‌تونستم صدای کار کردن مغزشون رو بشنوم. مطمئن بودم دیگه کلمه «دختره» رو توی کارخونه نمیشنوم. در عوض باید منتظر داستان‌‌های مختلفی باشم که در مورد ازدواج ما ساخته میشد. اعضای خانواده‌ام کم بود، حالا چند تا داستان جدید هم توی کارخونه به وجود می‌اومد.

همه به جز جلیلی طبقه دوم و سوم پیاده شدند. مطمئن بودم به محض بسته شدن در آسانسور پشت سرشون، شایع سازی شروع میشه. جلیلی با اخم و تخم از آسانسور پیاده شد. حاضر بودم حقوق یک ماهم رو بدم و صورت لاشخورهای دور کارخونه دریا رو موقع شنیدن خبر ازدواجمون ببینم؛ به خصوص نجاتی.

شهریار پنج دقیقه بعد تبلت به دست وارد اتاقم شد و نمونه کارت‌های عروسی رو آورد. از بین کارتها، ارزونترین رو انتخاب کردم. شهریار گفت:

-فردا همراه دانیال برای پخش کردن کارت‌ها میریم. با تالار هم هماهنگ کردم. آشنا داشتم. می‌مونه کت و شلوارت که از افشین وقت گرفتم اورژانسی چند روزه بدوزه.

-کت و شلوار نمی‌خواد. کلی کت و شلوار دارم. زنگ بزن کنسل کن.

باید خرج‌های اضافه درز گرفته میشد. شهریار گفت:

-مامانت هزارتا آرزو داره. به فکر اون باش.

اگر مادرم می‌فهمیدم چه نقشه‌ای دارم حتما سکته می‌کرد. مخالفت فایده‌ای نداشت. مجبور بودم موافقت کنم:

-باشه. ایشالا عروسیت جبران می‌کنم.

شهریار لبخندی زد و من گفتم:

-دوست دخترت رو دعوت کن.

شونه بالا انداخت و گفت:

-فعلا اوضاعمون شکرابه. اگر بهتر شد باشه.

شهریار می‌خواست بیرون بره که یاد هومن افتادم و پرسیدم:

-راستی، از پدر هومن چه خبر؟ دیدمش با عجله رفت.

-منم نمی‌دونم. چند روزی بود ناخوش‌احوال بود. احتمالا حالش دوباره بد شده.

شهریار بیرون رفت. هومن شرایط خاصی داشت و نمی‌شد ازش چشم پوشی کرد. پدرش کارگر ساختمان بوده که به خاطر حادثه در محل کارش به کما می‌ره و بعد از اون پاهاش از کار می‌افته. کارفرما هم بهشون خسارتی نمی‌ده. از اون به بعد هومن سرپرست خونه میشه و با خوندن وکالت تصمیم می‌گیره حقشون رو پس بگیره.

بعد از فارغ‌التحصیلی پیش آدم‌های کله گنده کار می‌کنه و کم کم خودش رو بالا می‌کشه. چند سال پیش هم توی کارخونه مشغول به کار شد و اون زمان امین کیوان بود. وکیل شخصیش بود و همه کارها رو اون انجام می‌داد. یه جورایی هم کارمند ما بود و هم معتمد و مثل عضوی از خانواده. به حافظه‌ام سپردم چند ساعت دیگه بهش زنگ بزنم و احوالش رو بپرسم.

***

@melika_sh@Partomah@fatemeh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 27

از دستشویی بیرون اومدم و برق رو خاموش کردم. صدای جمعیت و هیاهو از سمت سالن شرقی عمارت می‌اومد. این روزها تنها جایی که یک کم آرامش داشتم و کسی دور و برم نبود، همین دستشویی بود. وارد آشپرخونه شدم که فضه خانم مشغول پخت و پز بود. توی یخچال دنبال مسکن گشتم.

صدای جیغ و داد آرمین و بچه‌های رویا از سالن می‌اومد. چهار روز دیگه عروسی بود و در طی چند روز گذشته خانواده‌ها یا عمارت جمع بودند یا خونه دریا. دانیال و میلاد پسر عمه فرخنده در حالی که در مورد پزشکی بحث می‌کردند، وارد آشپرخونه شدند. قرص رو بالا انداختم و لیوان آب رو سر کشیدم. محکم پشت میلاد زدم و گفتم:

-حالا کی برمی‌گردی فرنگستون؟

فرنگستون کلمه‌ای بود که آقاجون استفاده می کرد. با خنده گفت:

-برنمی‌گردم. می‌خوام ایران بمونم و مطب بزنم. داشتم با دانیال در مورد اوضاع و احوال مطب زدن می‌پرسیدم.

-چرا؟ اونجا اوضاع بهتر نیست؟

-مامان بابام اینجاند. نمی‌تونم ولشون کنم.

میلاد تک فرزند بود و از این لحاظ مسئولیت زیادی به عهده داشت. فرزند‌های این خانواده کلا با احساس مسئولیت بزرگ می‌شدند. حداقل میلاد توی رشته دلخواهش، روانشناسی تحصیل کرده بود. دانیال رو به میلاد گفت:

-مطب توی تهران بهتر از شهرستانه ولی رقابت سخته. به هر حال همه پیش دکترهای سرشناس میرند.

میلاد گفت:

-به غیر از مطب، توی فکر کار کردن سازمانی هم هستم. مثل مدرسه‌ها و زندان و این جور جاها.

من گفتم:

-اول اعضای این خونواده رو ویزیت کن. خودم پول ویزیتشون رو میدم. کلی هم مشهور میشی.

میلاد خندید و گفت:

-به مامانم همین حرفت رو میگم که حالت رو بگیره.

دستم رو به علامت تسلیم بالا آوردم. کی بود که عمه فرخنده رو نشناسه. پرسیدم:

-پول مطب رو چیکار می‌کنی؟

-می خوام سهام کارخونه رو بفروشم.

به سمت بیرون آشپرخونه راه افتادم و گفتم:

-قبلش به آقاجون بگو. شر میشه.

فقط کافی بود آقاجون بفهمه یه بخش سهام به اسم کیان پیشه‌ها و فامیل‌های وابسته نیست، اون وقت قاطی می‌کرد و دیگه کسی جلودارش نبود. وارد سالن شرقی شدم. بزرگ‌های فامیل یه گوشه جمع بودند و حرف می‌زدند. اشرف خانم با مامان و بابا و آقاجون خیلی زود اخت شده بود. بیشتر هم به خاطر تجارت مشابهی بود که دو تا خانواده داشتند. عمه فرخ، عمه فرخنده و شوهر عمه فرخنده مسلم خان هم بودند. از همین الان کاملا مشخص بود که عمه فرخنده اومده تا خود عید تهران بمونه. بحثشون حسابی گل انداخته بود.

چشمم به افسانه و رویا افتاد که در مورد مد و لباس و این جور چیزها حرف می‌زدند. هنوز خبری از جمال‌وند و پرینت تلفنی نبود. یه کم زمان می‌برد. رایکا از کنارم رد شد و در حالی که به سمت افسانه می‌رفت گفت:

-به دریا گفتم بذاره من برای عروسی آرایشش کنم، خودش قبول نمی کنه. راضیش کن داداش.

-همین که تو رو نمی‌تونیم با اون گریم‌های عجیب و غریبت تشخیص بدیم کافیه. الان کجاست؟

به پشت افسانه اشاره کرد و گفت:

-داره مدل‌های لباس و آرایش می‌بینه.

چون افسانه جلوش بود، ندیده بودمش. به سمتش رفتم. روی یک مبل تک نفره دورتر از بقیه نشسته بود و به دقت به تبلت نگاه می‌کرد. سر حقوق یک ماهم شرط بستم که در حال انتخاب لباس عروس و این چیزها نیست. با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم با اون دقت به لباس عروس زل نزده. اون کسی نبود که وقتش رو صرف یک عروسی قلابی بکنه.

به سمتش رفتم و با دیدن صفحه تبلت، به خودم یک امتیاز مثبت دادم. داشت به یک سری نمودار و نوشته نگاه می‌کرد که مطمئن بودم مربوط به کارخونه است. با دیدن من گفت:

-این عروسی هم کلی وقت تلف کنیه. به کارهای کارخونه نمی‌رسم.  خط تولید باید زودتر راه بیفته. کارگرها بیکارند.

یاد حرف‌های کمالی افتادم و پرسیدم:

-بیشتر کارگرها سابقه دارند. چرا استخدامشون کردی؟

دریا که هم چنان سرش توی تبلت بود، گفت:

-جنایت کار که نیستند. به خاطر بدهی زندان بودند. اون هم به خاطر این که توی این اوضاع اقتصادی خراب، بابام بیرونشون کرده بود و کار نداشتند.

-کارگرهایی رو که پدرت اخراج کرده بود، استخدام کردی؟

-آره. به نظر می‌رسه اون‌ها از همه وفادارترند. البته دو تا شون رو نتونستم استخدام کنم. قبل از اینکه پیداشون کنم، مرده بودند.

لحنش تلخ بود. سکوت کردم و سعی کردم حرف‌هاش رو تحلیل کنم. بعد از فوت پدرش، کارگرهایی رو که اخراج شده بودند و سو سابقه داشتند، استخدام کرده بود. به خاطر چی بود؟ دلش به حالشون سوخته بود یا احساس مسئولیت کرده بود؟ به خودم ده امتیاز منفی دادم. فکر می‌کردم شناختمتش اما با وجود این حرف‌ها هنوز خیلی مونده بود تا بشناسمش. دوست داشتم مغزش رو باز کنم و ببینم توش چه خبره.

حتی با وجود این توضیح، مسئله امیر حل نشده باقی می‌موند. اون قبلا کارگر کارخونه نبود واخراج نشده بود. اومدم ازش در مورد امیر بپرسم اما از گوشه چشم آرمین رو دیدم که به سمت ما می‌دوید. حواسم به آرمین پرت شد. اگر همین طوری به دویده ادامه می‌داد سرش به لبه میز می‌خورد.

کاملا لوس و بی‌احتیاط بار اومده بود. مطمئن بود که اگه به سمت یک دره یا حتی یک آتیش سوزان بدوه، همیشه یک نفر هست که نجاتش بده. دولا شدم و قبلا از این که به جایی بخوره از زمین بلندش کردم. جیغ کشید و دست و پا زد. لپش رو بوس کردم و گفتم:

-مواظب باش عموجون. می‌خوای مثل دفعه قبل پیشونیت زخم بشه؟

کاملا واضح بود که حواسش به من نبود و فقط با دست و پا زدن می‌خواست اون رو پایین بذارم. عمه فرخنده از گوشه سالن بلند گفت:

-ایشالا بچه خودت عمه.

که منجر به لبخند بقیه و حرص خوردن من شد. آرمین رو پایین گذاشتم که در همون جهتی که دست و پا می‌زد شروع به دویدن کرد و به سمت سامان وشهریار که کنار کتابخونه حرف می‌زدند دوید. به نظر می‌رسید شایعه پشت سر من هیچ وقت قرار نیست از بین بره. نگاهم به دریا افتاد که هم چنان سرش توی تبلت بود و لبخند نصفه نیمه‌ای به خاطر حرف عمه فرخنده بر لب داشت. گفتم:

-دیدی چیکار کردی؟! هر روز باید از یک نفر یک تیکه و کنایه بشنوم.

لبخندش عمیق‌تر شد و بهم نگاه کرد. لبخندش، پوزخند یا لبخندی از سر پیروزی نبود. یک لبخند واقعی بود که من رو از خشم و عصبانیتش بیشتر می‌ترسوند. چشم ازش گرفتم و حواسم رو به فضه خانم دادم که خبر داد شام حاضره. همه این اتفاق‌ها امیر رو کاملا از یادم برد؛ البته فقط تا روز عروسی که ظاهر شدنش جلوی من هزار تا سوال به ذهنم آورد.

***

@melika_sh@fatemeh @Partomah

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 28

نگاهم رو از ماشین گل‌زده عروس به امیر دوختم که کنار در راننده ایستاده بود. ابروهام رو درهم کشیدم و پرسیدم:

- شهریار کجاست؟ اون قرار بود ماشین رو بیاره.

سرش رو پایین انداخت و گفت:

- آقا شهریار کار داشتند. من رو فرستادند.

چشم‌هام رو باریک کردم و پرسیدم:

- شهریار تو رو فرستاد یا دریا؟

چند ثانیه مکث کرد و گفت:

- دریا خانم.

چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. از دست دریا عصبانی شدم. برداشته بود یک کارگر کارخونه رو بدون مشورت با من با ماشین عروس به آرایشگاه مردونه فرستاده بود! سرش رو بالا آورد و گفت:

- چه‌کار کنم آقا؟

-معلومه. کلید رو بذار و برو.

- دریا خانم گفتند تا تالار ببرمتون.

عصبانی‌تر شدم:

- چرا؟ به خاطر این کار بهت اضافه حقوق میده؟!

صورتش غمگین شد. به جهنم! من خودم ناراحت‌تر بودم. گوشیم زنگ خورد. شماره جلالوند افتاده بود. جلالوند هم زمان‌بندی مزخرفی داشت. دستم رو روی صفحه کشیدم و جواب دادم:

- الو؟

- سلام کاوه. درخواستت آماده‌اس. پرینت تلفن رو فرستادم به ایمیلت.

با این که حدس می‌زدم برای اینکار زنگ زده ولی باز هم جا خوردم. سریع خداحافظی کردم. ضربان قلبم بالا رفته بود. لحظه موعود فرا رسیده بود. ایمیلم رو باز کردم. تا چند ثانیه دیگه می‌فهمیدم اون فرد خاص کیه. امیر پرسید:

- چه‌کار کنم آقا؟

چند ثانیه بهش نگاه کردم تا حواسم رو جمع کنم. با این وضعیت نمی‌تونستم رانندگی کنم. گفتم:

- سوار شو.

روی صندلی کمک راننده نشستم و ایمیلم رو باز کردم. دستم عرق کرده بود و روی شیشه گوشی ردش به جا مونده بود. نفس عمیقی کشیدم و فایل رو دانلود کردم. دمای بدنم بالا رفت. دو دل بودم که فایل رو باز کنم یا نه. نمی‌خواستم با ذهن آشفته به عروسی برم.

گوشی رو توی جیبم گذاشتم. چند ساعت دیرتر می‌دیدم، اتفاقی نمی‌افتاد. به آرایشگاه زنونه رسیدیم. وارد آرایشگاه شدم. یک نفر من رو به سمت جایی که دریا بود راهنمایی کرد. لباس عروس و آرایش ساده‌ای داشت. موهاش رو باز گذاشته بود.

عروسیمون ساده‌ترین و کم خرج‌ترین عروسی قرن توی فامیل بود و مطمئنم جز نادر عروسی‌هایی بود که عروس و داماد اصلا حوصله نداشتند و دوست داشتند مراسم هر چه زودتر تموم بشه. عکاس گیر داد که چند تا عکس ازمون بگیره. یک بخش ذهنم درگیر پرینت تلفن بود و یه بخش دیگه درگیر دستوراتی که عکاس می‌داد.

بالاخره عکاس دست از سرمون برداشت و راهی تالار شدیم. اول یک عقد کوچک و جمع و جور بود و بعد عروسی. بعد از خوندن خطبه عقد، همه برای تبریک پیشمون اومدند. سخت ترین قسمت عروسی همین تعارف کردن و تبریک گفتن‌هاش بود؛ به خصوص امروز که من اصلا در شرایط ذهنی مناسبی نبودم.

اشک توی چشم مامان و بابا جمع شده بود. رایکا هم جلو اومد و بغلم کرد. چشم‌های اون هم پر از اشک بود که پرسیدم:

- چه خبره همه گریه می‌کنید؟ من که چند سالی هست جدا زندگی می‌کنم.

رایکا اشکش رو پاک کرد و گفت:

- یاد عروسی کیوان افتادیم. بابا اصرار کرد قبل از این که بیام تالار،  یک سر به قبر کیوان بزنیم.

با اومدن اسم کیوان احساس کردم یک نفر به قلبم چنگ زد. درکشون می‌کردم. همیشه توی شادی‌ها یاد کیوان می‌افتادیم که دیگه پیشمون نبود تا با ما این شادی رو شریک بشه. من هم قبل از رفتن به آرایشگاه، سر قبرش رفته بودم. دردمون مشترک بود.

نگاهم به افسانه افتاد که گوشه‌ای مشغول بگو و بخند با فامیل‌های دورمون بود. همیشه همین‌طور بی‌خیال بود؟! چرا من تا حالا دقت نکرده بودم؟ به خاطر اون فرد خاص بود که اصلا به کیوان اهمیت نمی‌داد؟! دیگه نمی‌تونستم صبر کنم. باید می‌فهمیدم اون شخص کیه. به سمت دستشویی راه افتادم که دریا گفت:

- کجا؟

می‌خواستم برم یه جای خلوت تا پرینت تلفن رو چک کنم. جواب دادم:

- الان برمی‌گردم.

اشرف خانم و رویا برای تبریک نزدیک شدند. دریا بازوم رو گرفت و آهسته گفت:

- الان نمیشه. صبر کن.

نفسم رو پوف کردم و کنارش ایستادم. لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم. اشرف خانم پیشونیم رو بوسید و تبریک گفت. بعد از اون رویا و سامان جلو اومدند و تبریک گفتند. وقتی که دریا با دوست‌های دوره دانشگاهش مشغول احوال پرسی شد، سریع به سمت دستشویی رفتم. در رو بستم و گوشیم رو درآوردم.

چشمم رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و فایل رو باز کردم. به تاریخ روزی رفتم که مکالمه افسانه رو با اون فرد خاص شنیده بودم. نفسم رو حبس کردم و صفحه رو بالا و پایین کردم. نفسم رو با صدا بیرون دادم. باورم نمی‌شد. هیچی! هیچ چیز نبود. دوباره و سه باره نگاه کردم. تاریخ و ساعت رو چند بار چک کردم. هیچی تماسی در اون ساعت و اون تاریخ نبود.

هر دو دستم کنارم آویزون شد و به دیوار دستشویی تکیه دادم. وزنم به زحمت بدنم رو نگه داشته بود. به در بسته خورده بودم. این وضعیت تنها یک توجیه داشت. افسانه یک شماره دیگه داشت که حداقل من ازش خبر نداشتم. این اوضاع رو بدتر می‌کرد. حتما رابطشون جدی بود که از یک خط دیگه برای تماس با اون فرد استفاده می‌کرد.

از دستشویی بیرون اومدم. دریا با عصبانیت بهم نزدیک شد و گفت:

- کجا رفتی؟ همه منتظر ما هستند تا بریم برقصیم.

دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. خودم رو کنترل کردم تا اون وسط چیزی رو بهم نریزم. من حواسم پیش پرینت تلفن و اون فرد ناشناس بود و دریا منتظر چه چیزهایی که نبود. شهریار و رایکا جلو اومدند و من رو وسط کشیدند.

 موقعیت فاجعه‌ای بود. مثل این بود که توی مراسم تدفین ازت انتظار داشته باشند بری جک تعریف کنی و بخندی. دوست داشتم سر همه داد بزنم تا راحتم بگذارند و یک گوشه دور از بقیه فکر‌هام رو بکنم اما نشد. به اجبار رقصیدم تا زودتر دست از سر من بردارند.

بعد از تموم شدن آهنگ، سریع نشستم و دریا همراه دوست‌هاش شروع به رقصیدن کرد. چشمم به رایکا افتاد. کیفش رو روی یکی از صندلی‌ها گذاشت و به دریا و دوست‌هاش پیوست. شاید فقط من اون شماره رو نداشتم. این جوری قضیه منطقی‌تر به نظر می‌رسید. این روزها هر کسی بیشتر از یک شماره داشت. اگر می‌تونستم کیف رایکا رو کش برم و گوشیش رو دربیارم، می‌تونستم بفهمم شماره جدید افسانه رو فقط من ندارم یا بقیه هم ندارند.

چشمم رو روی مجلس چرخوندم تا یک راه حل پیدا کنم. همه در حال رقصیدن و شادی بودند. چشمم به آرمین افتاد که توی اون کت و شلوار سایز کوچیک توی دل برو شده بود و دست‌هاش رو بی هدف بالای سرش تکون می‌داد. صداش زدم. به سمتم اومد. روی زانوم نشوندمش و در گوشش گفتم:

- کیف عمه رو می‌بینی روی اون صندلی؟

با دست صندلی رایکا رو نشون دادم.

- بدو برو کیفش رو بیار.

@melika_sh @fatemeh @پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 29

آرمین از روی پام پایین پرید و بدو بدو سمت کیف رایکا رفت. بقیه حواسشون به مجلس بود و کسی متوجه آرمین نشد. آرمین کیف رو آورد و من سریع گوشی رایکا رو در آوردم و دنبال شماره افسانه گشتم. فقط یک شماره از افسانه داشت؛ همونی که من هم داشتم!

نا امید شدم. امیدوار بودم حداقل رایکا شماره رو داشته باشه اما نداشت. با صدای رایکا از جا پریدم:

- کیف من اینجا چه‌کار می‌کنه؟

آرمین که کنار من ایستاده بود، جواب داد:

- عمو گفت بیارم.

رو به رایکا گفتم:

- دنبال قرص سردرد می‌گشتم. فکر کردم داری.

رایکا دست به سینه پرسید:

- چرا گوشیم دستته؟

- فکر کردم زنگ خورد.

گوشی رو توی کیف برگردوندم و کیف رو دستش دادم. اصلا قانع نشده بود. با لحن مظلومی گفتم:

- دنبال یکی از عکس‌های کیوان می‌گشتم. توی گوشیم نداشتم. دلم می‌خواست امشب قیافه‌اش رو واضح به یاد بیارم.

از خودم بدم اومدم که از کیوان اینجوری استفاده کردم اما چاره‌ای نبود. رایکا صورتش وا رفت، با دلسوزی بهم نگاه کرد و گفت:

- عکسش توی گوشیم نیست. بهتره امشب حواست رو به مراسم بدی.

دست آرمین رو گرفت و پیش بقیه برگشت. نگاهم سمت افسانه رفت که مشغول حرف زدن با هومن بود. شهریار به سمتشون رفت و جلوی افسانه ایستاد. دریا کنارم نشست، خودش رو باد زد و گفت:

- چرا امروز اینجوری شدی؟

- چطوری؟

- حواست کجاست؟

- همین جام.

به سمتی که افسانه بود اشاره کرد و گفت:

- پشیمون شدی باهاش ازدواج نکردی؟

از سوالش تعجب کردم. پوزخندی زدم و گفتم:

- نه. من از کاری که کردم پشیمون نیستم.

- پس چرا اینقدر به افسانه نگاه می‌کنی؟

این دیدزن‌هام کار دستم داده بود. جوابش رو دادم:

- نگاه نکردم. داشتم دنبال شهریار می‌گشتم که دیدم پیش افسانه‌اس.

دوباره به اون سمت نگاه کردم. افسانه با یکی‌دیگه از فامیل‌ها مشغول صحبت بود. کش رفتن گوشیش توی این جمع، کار راحتی نبود. آهنگ عوض شد و بخشی از مردها وسط ریختند. میلاد سمتم اومد اما من واقعا توی مود نبودم. بعد از رفتن میلاد، غر زدم:

- چرا امشب تموم نمیشه؟

دریا رژش رو توی آینه تجدید کرد و گفت:

- متاسفانه هنوز یک ساعت ازش مونده. بعدش میریم خونه و از شر همه راحت میشیم.

خندیدم. بیشتر خنده عصبی بود. چه فکرهایی که برای عروسی نداشتم و چه شکلی دراومده بود؛ سفارش دادن حلقه با اون همه وسواس برای پارمیدا! برنامه‌ریزی خواستگاری از پارمیدا توی اتریش! عروسی رو قرار بود به عهده پارمیدا بذارم؛ هر جا که خواست و هر طور که خواست. الان همه چیز عوض شده بود.

علاوه بر این که هیچ چیز اون طوری که می‌خواستم نبود، پرینت تلفن و اون فرد ناشناس هم عروسی رو بیشتر به هم ریخته بود. بیشتر شبیه روز مرگم بود تا روز عروسی. به ساعت روی مچم نگاه کردم و بهش التماس کردم زودتر بگذره.

بالاخره یک ساعتی که به اندازه ده ساعت طول کشید تموم شد و مشغول خداحافظی با همه شدیم. اشرف خانم سفارش و توصیه‌های آخر رو کرد که من هیچ‌کدوم رو نشنیدم و یادم نموند. سوار ماشین عروش شدیم. خوشبختانه این بار دوتایی بودیم و خبری از امیر نبود. با وجود قضیه کیوان، اصلا دیگه به امیر اهمیت نمی‌دادم. چندین ماشین پشت سرمون بوق زنان راه افتادند. دریا کفش‌هاش رو درآورد و گفت:

- آخیش. بالاخره راحت شدیم.

خوشحال بودم که هر دومون احساس یکسانی در مورد این روز داشتیم. دریا به پشت سرمون نگاه کرد و گفت:

- بیا بپیچونیمشون و بریم خونه. چند شبه درست نخوابیدم.

من هم دقیقا همین رو می‌خواستم. سر چهارراه بعدی پشت چراغ قرمز قالشون گذاشتم. صدای زنگ گوشیم بلند شد. روی داشبورد گذاشتم و اسپیکر رو زدم:

صدای شهریار و خنده میلاد توی ماشین پیچید:

- کجا میری شاه دوماد؟

صدای خنده میلاد بیشتر شد که گفتم:

- به شما مربوط نیست. نمی‌دونید نباید مزاحم عروس و داماد بشید؟

صدای خنده‌شون بلندتر شد و من گوشی رو قطع کردم. تا رسیدن به آپارتمان حرف نزدیم. من حواسم پیش کیوان بود. شروع به مرور خاطراتش بعد از آشنایی با افسانه کردم تا سرنخی پیدا کنم. هیچ چیز مشکوکی توجه‌ام رو جلب نکرد.

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم. خوشبختانه دیر وقت بود و کسی ما رو توی لباس عروس و داماد داخل آسانسور نمی‌دید. وارد آپارتمان شدم و با دیدن تغییرات وسیعی که اتفاق افتاده بود، جا خوردم. رنگ دیوارها عوض شده بود و مخلوطی از رنگ کرمی و قهوه‌ای بود. مبل‌ها و دکوراسیون نشیمن هم عوض شده بود.

دریا با سمت اتاق نزدیک سرویس بهداشتی رفت و گفت:

- من اول دوش می‌گیرم.

شونه بالا انداختم و سمت اتاقم رفتم که با روکش جدید کرم قهوه‌ای تخت مواجه شدم. رنگ مورد علاقه‌ام نبود. همون سیاه و سفید قبلی بهتر بود. لباس‌هام رو درآوردم و سراغ کمد رفتم. نیمی از کمد پر از لباس های دریا بود. روی میز آرایش هم پر از وسایل آرایشی زنونه بود. این وضعیت مصداق بارز از دست رفتن حریم خصوصی بود.

حوله رو روی دوشم انداختم و سمت آشپزخونه رفتم. صدای آب از داخل حمام به گوش می‌رسید. فقط می‌خواستم دوش بگیرم و بخوابم تا کابوس امروز تموم بشه. در یخچال رو باز کردم تا آب بخورم و بر خلاف همیشه، با یخچال پر از مواد غذایی مواجه شدم که جز رسم و رسومات جهاز چیدن بود؛ به خصوص اون مرغی که تزیین شده توی طبقه وسط بود!

یاد روز جهاز چیدن افسانه افتادم. می‌خواست یخچالش رو با انواع میوه‌های خارجی پر کنه. من و برادرش افشین رو فرستاد تا کل تهران رو بگردیم وآووکادو و پاپایا پیدا کنیم. وقتی من غرغر کردم کیوان بهم گفت:

- من افسانه رو دوست دارم. به خاطر من این کار رو بکن. موقع عروسیت جبران می‌کنم.

اما اون موقع نمی‌دونست که افسانه ارزش دوست داشتن نداره یا موقع عروسیم کاری از دستش برنمیاد. صداش رو واضح تر از همیشه توی گوشم می‌شنیدم. همیشه لبخند می‌زد و نصیحت‌های برادرانه می‌کرد. دوباره یاد دعواهای قبل از مرگش افتادم و شرمنده شدم. قطره اشک رو گوشه چشمم حس می‌کردم.

- من کارم تموم شد. می‌تونی بری.

به شدت جا خوردم و سرم به در نیمه باز فریزر خورد. درش رو کامل باز کردم تا سردی فریزر از التهاب صورتم کم کنه. چندبار پلک زدم تا اثری از اشک باقی نمونه، به سمتش برگشتم و گفتم:

- اومدم آب بخورم. الان میرم.

بطری آب رو برداشتم. بلوز و شلوار پوشیده بود و حوله رو روی سرش گلوله کرده بود. اولین بار بود که بدون آرایش می‌دیدمش. به اتاقم اشاره کرد وگفت:

- رویا اون اتاق رو چید. برای این که مشکوک نشه گذاشتم وسایلم رو بذاره توی اتاقت. فردا جابه‌جاش می‌کنم.

به تایید سرتکون دادم. شب بخیر گفت و به سمت اتاقش رفت. بطری آب رو به داخل یخچال برگردوندم و به سمت حمام رفتم. امروز یک سره به کیوان فکر کرده بودم. فقط یک دوش آب سرد سرحالم می‌آورد و فکر کیوان رو دور می‌کرد.

***

@melika_sh @fatemeh @پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 30

چشمم رو روی ساعت دیواری چرخوندم. نیم ساعت دیگه به سرو شام مونده بود و شکمم قار و قور می‌کرد. از جمله مزیت‌های ازدواج، سیل پاگشاهای بعد از عروسی بود و باعث میشد شب بدون شام سر زمین نگذاری. توی سالن شرقی نشسته بودیم و با این که فقط خانواده من و خانواده دریا و البته عمه‌ها حضور داشتند، سالن حسابی شلوغ بود.

به سمت افسانه نگاه کردم که کنار دریا نشسته بود و غرق حرف زدن بودند. تا جایی که یادمه گوشیش رو همراهش ندیدم. احتمالا بالا و توی سوییتش بود. بعد از شام برای جاسوسی کردن توی سوییتش دیر بود؛ الان وقت مناسبی بود. می‌خواستم بلند بشم که همون موقع سامان کنارم نشست و پرسید:

- با زندگی متاهلی چه می‌کنی باجناق جان؟

لحن تمسخرآمیزی داشت. الان دیگه دلیل رفتار سردش رو می‌فهمیدم. جای برادرش رو توی این رابطه گرفته بودم. لبخند زدم و گفتم:

- مطمئنا بهتر از مجردیه.

که البته این جمله یک دروغ محض بود. از وقتی ازدواج کرده بودم، هر روز صبح نیم ساعت پشت در دستشویی معطل میشدم. هر لباسی رو نمی‌تونستم توی خونه بپوشم و دیگه اون آزادی و استقلال دوران مجردی رو نداشتم. نمی‌خواستم وقتم رو سر حرف زدن با سامان تلف کنم. «ببخشید» گفتم و به سمت راهروی متصل به طبقات حرکت کردم.

تا به حال توی عمرم از این کارهای یواشکی نکرده بودم. از همین الان قلبم شروع به تند تپیدن کرده بود. از کنار بالکن طبقه دوم ردم شدم و به سمت اتاقم رفتم. می‌خواستم از راه پله اون طرف راهرو که توی دید کسی نبود، به طبقه سوم برم. در بالکن باز شد و همزمان قلبم ایستاد.

به سمت در بالکن چرخیدم که با شهریار مواجه شدم. گوشی توی دستش رو تکون داد و گفت:

- داشتم با تلفن حرف می‌زدم.

«اوهوم» گفتم، به اتاقم اشاره کردم و گفتم:

- میرم یه سر به اتاقم بزنم و گیتارم رو بردارم.

شهریار سر تکون داد و به سمت طبقه پایین رفت. اطراف رو پاییدم. به سمت راه پله انتهای راهرو رفتم و از اونجا راهی طبقه سوم شدم. به در سوییت افسانه رسیدم. خوشبختانه قفل نبود. وارد شدم. اطراف رو از نظر گذروندم. یک هال کوچیک و دوتا اتاق داشت؛ یکی برای افسانه و یک برای آرمین.

وارد اتاق خوابش شدم. عکس‌های کنار تخت رو نگاه کردم. توی یکی از اونها کیوان حضور داشت. دلگرم کننده بود. کشوهای کمدش رو بیرون کشیدم تا اثری از مدرکی یا چیز مشکوکی پیدا کنم؛ هیچ چیز عجیبی نبود.

از اتاق بیرون اومدم و چشمم به گوشی افسانه افتاد که روی میز هال بود. لبخندی زدم. می‌خواستم به سمت گوشی برم که صدای نزدیک شدن گفتگویی از بیرون به گوشم رسید. صدا داشت به سمت سوییت میومد. با شنیدن صدای افسانه که به یکی قدمی در رسیده بود، دستپاچه شدم. نمی‌تونستم خوب فکر کنم. به سمت نزدیک‌ترین در رفتم و وارد شدم. وارد اتاق آرمین شده بودم. همزمان با بسته شدن در اتاق آرمین، صدای باز شدن در سوییت اومد.

نفسم رو بیرون فرستادم. قلبم داشت از سینه‌ام بیرون میومد. دستم رو روی لبم گذاشتم و گوش دادم. تا اینجا خطر از بیخ گوشم گذشته بود. این هم از شانس من! اگر من رو اینجا می‌دید حسابی آبروم می‌رفت. هیچ بهانه‌ای نمی‌تونست قضیه رو جمع کنه. به اطراف نگاه کردم. اتاق آرمین کوچیک‌تر از اتاق افسانه و پر از اسباب بازی بود. خواستم به سمت پنجره که درست مقابل در، در سمت دیگه اتاق قرار داشت برم که پام روی یکی از اسباب‌بازی‌های آرمین رفت و صدای جیغ اسباب‌بازی دراومد.

چشم‌هام رو بستم و نفسم رو حبس کردم. سرجام ایستادم و گوش دادم. صدای محو گفتگوی دو نفر از اتاق کناری میومد. ظاهرا صدای اسباب بازی رو نشنیده بودند. نفسم رو بیرون دادم و به سمت پنجره رفتم. از اونجا به پایین نگاه کردم. تا زمین بیشتر از ده متر فاصله داشت. فاصله زیاد بود. نمی‌دونستم پریدن از این فاصله باعث مرگ میشه یا نه.

صدای گفتگو واضح شد و صدای دریا رو شنیدم که با افسانه حرف می‌زد. داخل هال بودند. این دوتا اینجا چه‌کار می‌کردند؟ عجب بساطی بود! گوشم رو تیز کردم و گوش دادم. شاید سمت اتاق آرمین نمی‌اومدند و من لو نمی‌رفتم. از پنجره فاصله گرفتم و به سمتم در رفتم و گوشم رو روی در چسبوندم. صدای دریا اومد:

- مطمئنی؟

- آره عزیزم. فیت تن خودته. اصله. دلم نیومد به کسی بدم. برای خودم هم نمیشه. پروش کن.

به خاطر یک لباس اومده بودند؟! از دست این زن‌ها! از کی تا حالا اینقدر به هم نزدیک شده بودند؟! صدای نزدیک شدن پا به دراتاق آرمین باعث شد قالب تهی کنم؛غافلگیر شدم. دستگیره چرخید و من اشهدم رو خوندم. فرصت عمل کردن نداشتم. دریا وارد شد، در رو بست و با من مواجه شد. چشم‌هاش تا جایی که جا داشت گشاد شد. قبل از این که دهنش رو باز کنه، دستم رو روی دهنش گذاشتم و با انگشت روی بینیم علامت هیس رو نشون دادم.

صدای افسانه از بیرون شنیده شد:

- چیزی لازم داری عزیزم؟

چاره‌ای نبود. باید دستم رو برمی داشتم تا جوابش رو بده. لب زدم:

- نگو من اینجام.

دستم رو برداشتم و منتظر به دریا نگاه کردم. دعا می‌کردم لوم نده. دریا کم‌کم از حالت شک خارج شدم و تعجبش کم کم جاش رو به عصبانیت داد. در حالی که به چشم‌های من زل زده بود، با صدای بلند به افسانه گفت:

- نه عزیزم. خودم می‌تونم.

ابروهاش رو درهم کشید و با لحنی سرزنشکارانه از ته گلو گفت:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

من هم مثل خودش صدام رو پایین آوردم و گفتم:

- بعدا توضیح میدم. فعلا برو بیرون. افسانه رو با خودت ببر تا من بیام بیرون.

- بدون اجازه اومدی توی سوییتش یا باهم قرار داشتید؟

- قرار داشتید چیه؟! من رو اینجا ببینه تکه بزرگه گوشمه. ببرش بیرون.

دست به سینه به من زل زد. صدای افسانه بلند شد:

- اندازه‌ات شد؟

دریا دوباره بلند گفت:

- دارم امتحان می‌کنم.

و به من چشم غره رفت. آهسته گفتم:

- من پشتم رو می‌کنم.

- لازم نکرده. پرو نمی‌کنم.

صدای افسانه دوباره بلند شد:

- پوشیدی بیا منم ببینم.

به هم خیره شدیم. دوباره بهم چشم غره رفت و گفت:

- رو به پنجره بایست. اگه نگاه کردی خودم می‌کشمت.

دست‌هام رو به نشونه تسلیم بالا آوردم و رو به پنجره ایستادم. چشمم به آینه کنار پنجره افتاد که دریا واضح و کامل داخلش پیدا بود. قبل از اینکه لباس‌هاش رو دربیاره، سرش رو بالا آورد و چشمش به تصویر خودش توی آینه افتاد و از همونجا به من چشم غره رفت. به سمت آینه رفت. آینه رو از جا درآورد، روی تخت آرمین گذاشت و گفت:

- اگر نمی‌دیدم می‌خواستی همینجوری از داخل آینه دید بزنی؟

- من اون آدم منحرفی که توی لواسون ازم ساختی نیستم. بعدشم نگاه کردن من نه مشکل شرعی داره نه قانونی.

- ولی مشکل اخلاقی داره.

حرف حساب جواب نداشت. گفتم:

- باشه. من تسلیمم. زودتر پرو کن و برو بیرون.

در مدتی که دریا داشت پرو می‌کرد من به پازلی که آرمین روی دیوار آویزون کرده بود، نگاه می‌کردم. بالاخره پروش تموم شد و بیرون رفت. با افسانه شروع به «به‌به» و «چه‌چه» کردند. دوباره برگشت تا لباسش رو عوض کنه. قبل از اینکه بیرون بره، آهسته گفت:

- تا ده دقیقه دیگه توی حیاط باش.

دندون‌هاش رو با عصبانیت به هم فشرد و بیرون رفت. دور شدن صداشون، نشون از خالی شدن سوییت می‌داد. بیرون رفتم و دنبال گوشی افسانه گشتم. گوشی افسانه دیگه روی میز نبود و ظاهرا با خودش برده بود. این هم از ماموریت ناموفق من!

 از سوییت بیرون رفتم و اطراف رو نگاه کردم. کسی نبود. پایین رفتم و راهم رو به جای سالن شرقی به سمت حیاط کج کردم. قلبم از شدت هیجان کاری که کرده بودم توی گلوم می‌تپید. قبل از اینکه بیرون برم، پالتوم رو برداشتم.

@melika_sh @fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 31

پشت عمارت نزدیک به یک درخت منتظر ایستادم. هیچ دروغی نمیشد گفت. شاید بهتر بود واقعیت رو بهش بگم. از این که این ماجرا رو خودم به تنهایی به دوشم می‌کشیدم، خسته شده بودم. دریا جزیی از خانواده من نبود و لازم نبود نگران ناراحت شدنش باشم. صدای پا روی شن‌های حیاط، نشون از نزدیک شدن دریا می‌داد.

صدا زد:

- کاوه!

- اینجام. پشت عمارت.

چند ثانیه بعد صدای پا نزدیک‌تر شد و رو به روم ایستاد. کاپشنش رو دور خودش پیچید و دستور داد:

- توضیح بده.

تصمیم داشتم همه چیز رو بهش بگم. حداقل یک‌کم سبک میشدم. شروع کردم:

- فکر می‌کنم افسانه با یک نفر در ارتباطه. می‌خواستم ببینم اون فرد کیه.

گیج بهم نگاه کرد و گفت:

- یعنی چی؟! این قضیه چه ربطی به تو داره؟! افسانه مجرده. این که با کسی در ارتباط هست یا نیست به تو مربوط نیست!

چیزی نگفتم که دوباره گفت:

- نکنه بهش علاقه داری و دلیل این رفتارهات اینه؟

کلافه سر تکون دادم و گفتم:

- ای بابا! چرا هر دفعه اینجوری فکر می‌کنی؟! بهتره جمله‌ام رو اصلاح کنم. فکر می‌کنم افسانه با یک نفر در ارتباطه بوده. قبل از ازدواجش با کیوان و حتی شاید در مدتی که با کیوان ازدواج کرده بود. الان هم با اون شخص در ارتباطه.

بعضی وقت‌ها تا چیزی بلند گفته نشه، خیلی مهم به نظر نمی‌رسه. بلند گفتن این قضیه باعث شد که همه چیز واقعی‌تر و شوم‌تر به نظر برسه. کلافه دستم رو پشت گردنم کشیدم و به نیمکت کنار درخت تکیه دادم. دریا چیزی نگفت. با کنجکاوی بهم نگاه کرد. داشت حرف‌های من رو تحلیل می‌کرد. ادامه دادم:

- اتفاقی شنیدم که داشت باهاش حرف می‌زد. شماره‌اش رو ردیابی کردم، فهمیدم از یک شماره دیگه که هیچکدوم از ما نداره بهش زنگ زده. این یعنی قضیه خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست.

دریا با لحن آرومی پرسید:

- این تهمت خیلی بزرگیه! از کجا می‌دونی قبل از ازدواج با کیوان، باهاش رابطه داشته؟

- چون گفته بود به خاطر کیوان قیدش رو زده ولی الان دیگه نمی‌خواد همچین کاری کنه و با کسی که دوست نداره ازدواج کنه.

سکوت کردم. هر جمله مثل شلاقی بود که به بدنم می‌خورد و باعث میشد دردش رو بیشتر از قبل احساس کنم. همه چیز واقعی بود! جای هیچ شک و شبهه‌ای نبود. به آسمون بالای سرم نگاه کردم. ابری بود و ماه دیده نمیشد. حتی ماه هم بالاخره بیرون میومد. برملاشدن این قضیه در خانواده، مثل ترکیدن نارنجکی بود که هر تیکه‌اش به بدن یک نفر می‌نشست و اون فرد تا آخر عمر باید دردش رو تحمل می‌کرد.

دریا سکوت رو شکست و با امیدواری و شک و تردید گفت:

- شاید اشتباه کردی؟

- به نظر تو دارم اشتباه می‌کنم؟!

دوست داشتم در این مورد حق با من نباشه اما سرش رو به علامت نفی تکون داد و گفت:

- دیگه کی می‌دونه؟

- هیچکی. به بابا بگم سکته می‌کنه. بهتره خودم حلش کنم.

بعضی وقت‌ها درد و دل کردن با کسی که می‌دونی برات ناراحت نمیشه و دلسوزی نمی‌کنه، بهترین درمانه. ادامه دادم:

- لطفا تو هم به کسی نگو. فعلا باید بین خودمون بمونه.

بهش نگاه کردم که سرش رو به علامت تایید تکون داد. دنبال اثری از دلسوزی توی چهره‌اش گشتم و خوشبختانه پیدا نکردم. علامت خوبی بود. تا به حال با این دقت به چشم‌هاش نگاه نکرده بودم. حالت چشم‌هاش همدردی رو نشون می‌داد. باد خنکی وزید. ازش چشم گرفتم، پالتوم رو به دور خودم پیچیدم و گفتم:

- بهتره بریم.

 قبل از این که راه بیفتیم، صدای قدم‌های پایی رو شنیدم که با عجله به این سمت میومد. صدایی گفت:

- مطمئنی کسی اینجا نیست؟

- آره.

دو نفر بودند و کاملا مشخص بود صداها متعلق به چه‌کسانیه. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد که دریا من رو کشید و به سمت برآمدگی متصل به دیوار عمارت هل داد. بازوم به دیوار خورد و گفتم:

- آخ! داری چیکار می‌کنی؟

انگشتش رو روی بینیش گذاشت و از پشت برآمدگی به جایی که قبلا بودیم نگاه کرد که الان دانیال و رایکا ایستاده بودند. آروم گفتم:

- این دوتا یواشکی اینجا چیکار می‌کنند؟

دریا اخطار داد:

- ساکت!

صدای دانیال بلند شد:

- هفته دیگه با بچه‌ها میریم شمال. جمع مختلطه. خیلی دوست دارم تو هم بیای.

چشم‌هام گشاد شد و آروم گفتم:

- چه غلط‌ها!

دریا هیس کرد و رایکا جوابش رو داد:

- ببینم می‌تونم بابا و مامان رو بپیچونم یا نه. اون‌ها سر این چیزها خیلی حساسند. بهشون میگم می‌خوام پیش ترلان بمونم.

عصبانی گفتم:

- چشمم روشن.

دریا با اخم به سمتم برگشت و گفت:

- هیس! ساکت باش.

صدای رایکا اومد:

- صدای چی بود؟

و به سمت جایی که ایستاده بودیم نگاه کرد. دانیال آروم گفت:

- شاید گربه‌ است.

قبل از اینکه دریا متوقفم کنه، از پشت دیواره بیرون اومدم و گفتم:

- چشمم روشن!

و به هر دوشون نگاه کردم. دریا هم پشت سرم بیرون اومد. هردوشون جا خوردند اما رایکا زودتر خودش رو جمع و جور کرد و گفت:

- چشم مامان بابا روشن که یک فالگوش تربیت کردند.

هیچ وقت توی حاضرجوابی کم نمی‌آورد. به دانیال نگاه کردم و گفتم:

- قضیه شمال چیه؟ فکر کردی من اجازه میدم خواهرم رو برداری ببری مسافرت؟

دانیال با اعتماد به نفس بهم زل زد و گفت:

- فقط که ما نیستیم. یه اکیپ بزرگ بیست نفریه.

رو به رایکا با عصبانیت گفتم:

- هر چی. ما از این رسم‌ها نداریم.

رایکا دست به سینه و حق به جانب گفت:

- چطور نوبت خودتون که شد هر کاری بخواید می‌کنید، کسی هم چیزی نمیگه. نوبت بقیه این کارها بده و اخه.  فقط می‌خوایم بریم مسافرت. مثل شما دوتا که شیطونی نمی‌کنیم.

یک الف بچه جلوی من ایستاده بود و داشت من رو سرزنش می‌کرد. می‌دونستم تا آخر عمر به خاطر اون شایعه احمقانه باید جواب پس بدم. جوری شده بود که دیگه خواهر ده سال کوچک‌تر از خودم  هم ازم حساب نمی‌برد. دست‌هام رو از عصبانیت مشت کردم و به دریا نگاه کردم. این هم یکی از عواقب اون شایعه‌ای بود که درست کرده بود. رایکا با اخطار توی صداش رو به من گفت:

- به هر حال سعی نکن چوب لای چرخم بذاری که حالت رو می‌گیرم.

حرفی نداشتم که بزنم. هر چی می‌گفتم بدترش به خودم برمی‌گشت. به سمت عمارت راه افتاد و دانیال هم با خط و نشون کشیدن با چشم برای من، پشت سرش راه افتاد. به سمت دریا چرخیدم و گفتم:

- ببین چیکار کردی؟! آب ریخته رو جمع می‌کنی؟ دیدی که جمع نشد!

دریا متفکرانه به مسیری که بچه‌ها رفته بودند نگاه کرد و گفت:

- این دو تا از کی بهم نزدیک شدند؟

- چی؟

و بهش نگاه کردم. منظورش رو تازه فهمیدم. من فکر می‌کردم یک قرار اکیپی دوستانه‌اس. چشم‌هام رو بستم  و گفتم:

- یعنی فکر می‌کنی بهم علاقه دارند؟

- نمی‌دونم. این نسل جدید روابط پیچیده‌ای دارند. نمیشه دقیق گفت رابطشون  چطوریه.

عالی شد! اگر رابطشون جدی بود حتی اگر من و دریا هم طلاق می‌گرفتیم، باز هم به نوعی با هم قوم و خویش می‌موندیم. شاید هم به این دلیل، طلاق گرفتنمون غیر ممکن میشد. صدای قار و قور شکمم رو شنیدم. بهش نگاه کردم و گفتم:

- من که امشب به قدر کافی از فسفرهای مغزم کار کشیدم. بعدا راجع بهش فکر می‌کنیم.

و به سمت عمارت راه افتادم.

***

@melika_sh @fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 32

ساعت هفت و نیم شب بود و من از استرس پای چپ رو تکون می‌دادم. از نقشه‌ای که کشیده بودم تا حدی پشیمون بودم اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که چاره‌ای نیست و باید عملی بشه. اگر خودم اونجا بودم، خیالم راحت‌تر بود اما به خاطر پدر هومن، الان بیمارستان بودم.

صادق، شوهر آنا و هومن در حال گفتگو بودند. من روی نیمکت گوشه راهروی بیمارستان نشسته بودم و حواسم به ساعت بود. قرار بود ساعت هشت نقشه‌ام عملی بشه. آنا کنارم نشست و گفت:

- وضعیت پدرش وخیمه. باید زودتر عمل بشه.

- می‌دونم. به همین خاطر من باهاش اومدم. بیمارستانی که پدرش رو بستری کرده بود، وقت خالی عمل برای این هفته رو نداشت. گفتم شاید صادق بتونه کاری کنه.

قرار بود دنبال افسانه و دریا به باشگاه برم اما با دیدن هومن که با عجله به سمت ماشینش می‌رفت، فهمیدم حال پدرش بدتر شده و همراهش به بیمارستان اومده بودم. آنا سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

- عمل ارزونی نیست. اون هم با این شرایط مالی که داره.

نگاهم رو از روی ساعت به سمت مادر، برادر و خواهرهای هومن چرخوندم. پدر هومن سن زیادی نداشت؛ هنوز شصت سالش نشده بود. مادرش گوشه‌ای روی نیمکت نشسته بود و چادرش رو محکم چسبیده بود. نگران بود و نگرانیش رو درک می‌کردم. هومن یک خواهر و برادر دوقلوی دبیرستانی و یک خواهر بیست و دو یا بیست و سه ساله داشت.

نگرانی توی چهره همشون موج میزد. هومن عملا مرد خونه بود و مریضی پدرش همه چیز رو براش سخت‌تر می‌کرد. از آنا پرسیدم:

- صادق نمی‌تونه کاری کنه؟

- از دستمزدش می‌تونه بگذره اما باز هم هزینه بیمارستان زیاده.

هومن قبلا وکیل کیوان بود و خیلی بهش کمک کرده بود. دوست من هم بود. سر فوت کیوان و حتی قبل از اون، وقتی که توی کما بود خیلی کمکمون کرده بود. الان وقتش بود براش جبران کنم. به همین دلیل گفتم:

- برای هزینه‌ها روی من حساب کن. من بخشیش رو میدم. نذار به خاطر پول، عملش عقب بیفته. با صادقم صحبت کن. من رو در جریان هزینه‌ها بذار.

آنا سرش رو به علامت تایید تکون داد. بلند شد و به سمت صادق رفت که الان تنها شده بود. هومن هم به سمت مادرش رفت. گوشیم زنگ خورد و شماره دریا روش افتاد. جواب دادم:

- الو؟

- کجایی؟ کی میرسی؟

آخ! فراموش کرده بودم بهش بگم نمی‌رسم دنبالشون برم. امروز ماشین نبرده بودند. گفتم:

- نتونستم بیام. حال پدر هومن بد شد، اومدم بیمارستان آنا.

- چرا زودتر

و بقیه جمله‌اش، توی صدای ترمز موتور و جیغ و داد گم شد. نقشه‌ام داشت اجرا میشد. سهیل، دزدی که اجیر کرده بودم، رفته بود تا کیف افسانه رو بدزده. گوشی قطع شد و من بیشتر استرس گرفتم. از این نقشه پشیمون شده بودم اما دیگه خیلی دیر بود. بهش گفته بودم به کسی نباید آسیب بزنه. با دریا چندبار تماس گرفتم اما جوابی در کار نبود. دلم بدجوری شور میزد. اگه اتفاقی براشون میفتاد چی؟ این فکر اصلا چطوری به مغزم خطور کرده بود؟! دوباره تماس گرفتم. بالاخره جواب داد. نفس نفس میزد. پرسیدم:

- چی شد؟ چرا قطع کردی؟

- یک دزد بی‌شرف کیف افسانه رو زد.

با نگرانی که اصلا تظاهر نبود پرسیدم:

- حالتون خوبه؟

ـ آره. ما چیزیمون نشد. فقط کیف رو از دست افسانه کشید و برد. یک موتوری بود.

خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم. به خودم قول دادم این آخرین  پلیس بازی بود که در می‌آوردم. گفتم:

- خدا رو شکر. یک تاکسی بگیرید و برید خونه. من اینجا ممکنه کارم طول بکشه.

- باشه.

خداحافظی کردم و به سهیل پیام دادم که به بیمارستان بیاد. حالا که مطمئن شده بودم کسی آسیب ندیده، برای دیدن گوشی افسانه هیجان داشتم. همیشه گوشیش رو توی کیفش می‌گذاشت. صادق همراه آنا به سمتم اومد و احوال پرسی کرد.

با این که ده سالی از آنا و من بزرگتر بود اما هنوز هم جوون مونده بود. ورزشکار بود و هیکلی داشت که همه مردها بهش حسودیشون میشد. هومن هم بهمون پیوست و بحث سر زمان عمل و هزینه‌ها ادامه پیدا کرد.

کارهای بستری و کاغذبازی رو من انجام دادم. هومن با همیشه فرق کرده بود. اصلا تمرکز نداشت. همیشه آدم با اعتماد به نفسی بود و یک راه حل قانونی برای هر چیزی داشت؛ اما امروز که پدرش تا دم مرگ رفته بود و بعد از احیا، زنده برگشته بود، از همیشه ضعیف‌تر و شکننده‌تر به نظر می‌رسید.

وقتی از پله‌های حسابداری بالا می‌اومدم، سهیل خبر داد که جلوی بیمارستان رسیده. کارهای اداری تقریبا تموم بود. برگه‌ها رو دست هومن دادم. اومدم خداحافظی کنم که با دیدن دریا و افسانه که به سمتمون میومدند، خداحافظیم نیمه کاره موند. از دریا پرسیدم:

- شما اینجا چه‌کار می‌کنید؟

- رفته بودیم کلانتری تا دزدی رو گزارش بدیم. به اینجا نزدیک بود. گفتیم یک سری هم به اینجا بزنیم.

و رو به هومن پرسید:

- حال پدرتون چطوره؟

- بهتر شده اما باید هر چه زودتر عمل بشه. قضیه دزدی چیه؟

دریا شروع کرد دزدی رو توضیح بده. بابت شکایت به کلانتری نگران نبودم. از این دزدی‌ها هر روز هزاربار انجام میشد و پلیس هیچ وقت کسی رو نمی‌گرفت. پیام سهیل رو باز کردم. داخل حیاط بیمارستان بود. نمیشد موقع رفتن ببینمش. باید همین الان به بهونه دستشویی می‌رفتم. همون موقع خواهر کوچیک هومن اومد و گفت:

- داداش اگر مامان شام نخوره دوباره قندش میفته. قرص‌هاشم نیاورده.

هومن عذرخواهی کرد و به سمت مادرش رفت. نگاه افسانه روی خانواده هومن ثابت موند. حتما اولین بار بود که یک خانواده فقیر رو از نزدیک می‌دید؛ فکر می‌کرد همه مثل خودش توی پر قو بزرگ شدند. تا حواس دریا و افسانه به خانواده هومن بود، به سمت آسانسور دویدم و دکمه هم‌کف رو فشار دادم.

@melika_sh@fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 33

سهیل رو ایستاده کنار موتورش دم در بیمارستان پیدا کردم. کت قهوه‌ای چرم پوشیده بود و تقریبا هم سن و سال من بود. به محض اینکه بهش رسیدم، پرسیدم:

- کیف کو؟

- اول پول.

پاکت پول رو درآوردم و سمتش گرفتم. پاکت رو گرفت و کیف رو بهم داد. کیف کوچیک و به رنگ مشکی بود. هیجان داشتم. در حالی که درش رو باز می‌کردم گفتم:

- امروز رفتند کلانتری. اون طرف‌ها دیگه پیدات نشه. ممکنه یک نفر شناساییت کنه.

انگشت شستش رو با زبونش خیس کرد و در حالی که پول ها رو می‌شمرد گفت:

- نگران نباش. من دله‌دزدی نمی‌کنم. این یکی رو هم چون بهم پول تپل می‌دادی قبول کردم.

محتویات کیفش رو روی نیمکتی که اون نزدیکی بود، ریختم. کیف پولش و یک سری خرت و پرت مثل لوازم آرایش و دستمال و این چیزها داخلش بود. گوشیش نبود. لعنت! دوباره به کاهدون زده بودم. کیفش رو با عصبانیت روی زمین پرت کردم. سهیل گفت:

- چیزی که می‌خواستی توش نبود؟

جوابش رو ندادم. پاکت پول رو توی جیبش گذاشت. دندون‌های زردش رو نشون داد و گفت:

- دیگه فرمایشی نیست؟

به کیف افسانه و خرت و پرت‌هاش نگاه کردم. کیف پولش رو باز کردم. پر از مدارک و کارت بانکی بود. محتویات رو داخل کیف برگردوندم و گفتم:

- این رو فردا ببر بنداز دم در همون باشگاه.

دستش رو جلو آورد و یک گردنبندی رو که برق میزد برداشت و گفت:

- این هم سهم ما. به نظر طلا میاد.

تشر زدم:

- نه! دست به هیچی نزن.

همه طلاهای افسانه طراحی شده بودند و شماره شناسایی داشتند. فقط کافی بود اون رو بفروشه، اون وقت هردومون گیر می‌افتادیم. سهیل پوزخند زد و کیف رو برداشت. بهش اطمینان نداشتم. دست بردم و گردنبند رو برداشتم. می‌ترسیدم گردنبند رو کش بره و هر دومون رو توی دردسر بندازه.

گردنبند شکل یک قطعه پازل بود و یک طرح روش داشت. با دقت توی لامپ کنار در بیمارستان گردنبند رو بررسی کردم. طرح روش، شبیه به نصف یک قلب بود.

- می دونستم یک چیزی مشکوکه.

با صدای دریا جا خوردم. برگشتم و با قیافه عصبانیش مواجه شدم که به سهیل زل زده بود. دریا گوشیش رو درآورد و گفت:

- الان به پلیس میگیم بیاد ببینیم ماجرا چیه.

سهیل وحشت کرد. با دست به موتورش اشاره کردم و گفتم:

- تو برو.

دریا بلند گفت:

- کجا بره؟! کیف افسانه دستشه.

سر سهیل داد زدم:

- برو دیگه.

سریع روی موتورش نشست که دریا به سمتش رفت. جلوش ایستادم. دریا دست به کمرش زد و گفت:

- حالا دیگه دزد اجیر می‌کنی کیف بزنه؟

به پشت سرم نگاه کردم و مطمئن شدم که سهیل رفته. انگشت اشاره‌ام رو روی بینیم گذاشتم و گفتم:

- صدات رو بیار پایین! اصلا چرا دنبال من راه افتادی؟

دندون‌هاش رو روی هم فشار داد و گفت:

- دیگه چه‌کارها کردی؟ قاتل هم اجیر کردی؟

- گفتم صدات رو بیار پایین! فردا کیف رو می‌بره پس بده.

به گردنبند داخل دستم اشاره کرد و گفت:

- این یکی رو چی؟ این رو من گردن افسانه دیدم. چرا این رو پس ندادی؟

چیزی نگفتم و گردنبند رو داخل جیبم گذاشتم. دریا با تشر گفت:

- دیوونه شدی؟! زده به سرت؟!

کلافه داد زدم:

- آره! زده به سرم. برادرم مرده و من نمی‌‌دونم اون موقعی که زنده بود توی زندگیش چه خبر بوده. اگر برادر تو هم بود، همین کار رو می‌کردی. به سرت میزد و دزد اجیر می‌کردی.

چیزی نگفت و در سکوت بهم نگاه کرد. بعد از چند ثانیه چشم ازم گرفت و روی نیمکت نشست. فکر نمی‌کردم به این راحتی قانع بشه؛ عجیب بود. صدای آنا و افسانه که با هم حرف می‌زدند، از پشت سر نزدیک شد. وقتی بهمون رسیدند، آنا گفت:

- بریم. من می‌رسونمتون. انگار ماشین ندارید.

من ماشینم رو توی پارکینگ کارخونه گذاشته بودم و با ماشین هومن اومده بودم. با دیدن سکوت من و دریا، متوجه جو گرفته شد. آنا با خنده گفت:

- اول زندگی و دعوا؟

زورکی لبخندی زدم و گفتم:

- دعوا چیه؟

همون موقع افسانه گوشیش رو درآورد و گفت:

- من یه زنگ به خونه بزنم. حتما بقیه نگران شدند دیر کردیم.

با حرص و ولع به گوشیش زل زدم. یک وسیله مکعبی کوچیک که به خاطر به دست آوردنش کم‌کم  داشتم تبدیل به یک جنایتکار می‌شدم. در کمتر از یک متریم بود. می‌تونستم دستم رو دراز کنم، گوشیش رو بگیرم و ببینم اون فرد خاص کیه؛ به همین راحتی!

@melika_sh@fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 34

دریا گلوش رو با صدا صاف کرد و من از تخیلاتم بیرون اومدم؛ با اخم بهم نگاه می‌کرد. آنا مشکوک بهم نگاه کرد، به ماشینش اشاره کرد و گفت:

- بریم دیگه.

پرسیدم:

- صادق نمیاد؟

- نه. امشب شیفته.

من و دریا عقب نشستیم. بعد از اینکه افسانه اومد، راه افتادیم. آنا از خیابون بیمارستان خارج شد و رو به افسانه گفت:

- حالا داخل کیفت چی بود؟ چیز باارزشی بود؟

افسانه آهی کشید و گفت:

- یک سری مدارک و کارت‌ بانکی بود که فردا اول وقت به بانک میرم تا مسدودشون کنه. یک‌دونه گردنبند هم بود. هر چند قیمتی نبود اما برام عزیز بود.

پوزخند زدم. مطمئن بودم گردنبند از طرف کیوان نبوده. دریا با چشمانی آتشین بهم نگاه کرد. سرم رو به علامت «چیه؟» تکون دادم. چشم‌هاش رو گشاد کرد و به جیب کتم که گردنبند داخلش بود اشاره کرد. آنا گفت:

- درسته که همیشه اصل یک چیز مهمه اما اگر پیدا نشد، بده یکی دیگه برات بسازند.

دریا چشم‌هاش رو تنگ کرد. دستم رو  روی جیبم گذاشتم که یک وقت هوس نکنه دست توی جیبم بکنه و گردنبند رو دربیاره. چشم ازم گرفت، دست به سینه نشست و تا وقتی که برسیم به مجتمع چیزی نگفت.

به محض این که وارد آسانسور آپارتمان شدیم گفتم:

- چیه؟! بهش پس میدم. به این دزده اعتماد نداشتم. می‌ترسیدم برداره ببره بفروشه.

دریا که موقعیت رو برای گله مناسب دیده بود با صدای بلند گفت:

- اگه اطمینان نداشتی چرا فرستادیش دنبالمون؟ راه‌های دیگه‌ای هم بود. این راهی که انتخاب کردی حماقت بود.

- می‌دونم حماقت بود. دیگه گذشته. سر من داد نزن!

 به دیوار آسانسور تکیه دادم. آسانسور ایستاد، در باز شد و جهان پسر آقای وحدانی، فضولترین آدم ساختمون وارد شد. طبقه سیزده رو زد و رو به دریا گفت:

- سلام خانم رنجبر. حالتون خوبه؟

جانم! از کی تا حالا دریا با همسایه‌ها خوش و بش می‌کرد؟! دریا کوتاه جواب داد:

- ممنون.

- این هفته یک جلسه در مورد تفکیک زباله با رئیس ساختمون داریم. شما هم تشریف بیارید. هر چی تعدادمون بیشتر باشه بهتره.

در کمال تعجب من، دریا توجهش جلب شد و پرسید:

- جدا؟ ساعت چند؟

چند باری این پسر رو دیده بودم اما هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. نمی‌دونستم دقیقا درباره چی صحبت می‌کنند. تفکیک زباله؟! جهان ادامه داد:

- پنج شنبه ساعت ده صبحه.

و متوجه من شد که بهش زل زده بودم. گفت:

- شما هم تشریف بیارید آقای کیان پیشه.

مردک نچسب! با این مدل مو و لبخند دندون نما! جواب دادم:

- همین که خانمم هستند کافیه. دیگه لازم نیست من هم باشم.

و به دریا اشاره کردم. نزدیک بود فکش پایین بیفته. با تعجب گفت:

- ایشون خانمتون هستند؟!

حالا معلوم شد آقا جهان برای چی به جلسه تفکیک زباله که من نمی‌دونستم از کجا دراومده میره. دریا حتی به خودش زحمت نداده بود خودش رو درست معرفی کنه. جوابش رو ندادم. آسانسور به طبقه ده رسید و من بدون هیچ حرفی پیاده شدم. دریا باهاش خداحافظی کرد و دنبال من اومد. کلید رو توی در کردم و گفتم:

- لطف کن از این به بعد نسبتت رو با من کامل توضیح بده.

- مثلا اگه توضیح ندم چی میشه؟

هنوز به خاطر دزدی ناراحت بود. پالتوم رو آویزون کردم و گفتم:

- کسی که آسیب ندید. خودم به سهیل گفته بودم حواسش به همه چیز باشه. هیچ خطری نداشت.

دکمه‌های پالتوش رو باز کرد   و گفت:

- پس اسم طرف سهیله.

- حالا که فهمیدی می‌خوای چه کار کنی؟ به افسانه بگی؟

چشم غره‌ای بهم رفت که گفتم:

- وقتی کاری ازت برنمیاد، بهتره سرت به کار خودت باشه.

جوابم رو نداد و با دلخوری نگاهم کرد. گفتم:

- با همسایه‌ها هم کمتر خوش و بش کن. قضیه این تفکیک زباله چیه؟

- قراره سطل‌های جداگانه برای تفکیک زباله‌های ساختمون بذاریم. اینجوری مواد غذایی از مواد پلاستیکی و شیشه‌ای جدا میشند.

دریا مثل استادی بود که داشت کوانتوم توضیح میداد و من نمی‌فهمیدم چی میگه. از کی تا حالا این چیزها برای دریا مهم شده؟! پرسیدم:

- یعنی چی؟!

نمی‌فهمیدم چرا دریا درگیر این قضیه شده. جواب داد:

- ما خودمون توی کارخونه بخش بیشتری از این زباله‌ها رو تولید می‌کنیم. قوطی‌های پلاستیکی   شامپوها و بقیه شوینده‌ها.  مردم باید یاد بگیرند مواد غذایی رو از این قوطی‌ها جدا کنند.

شبیه بازرس‌های محیط زیستی شده بود که هر سال یک سر به کارخونه می‌زدند. گفتم:

- اگر به کارخونه است که آلودگی هواش و پسماند فاضلابش بیشتر صدمه میزنه.

دریا یک ابروش رو بالا انداخت و با اعتماد به نفس گفت:

- برای اون هم برنامه دارم.

به سمت اتاقش رفت و من رو گیج و متحیر وسط نشیمن تنها گذاشت. هنوز باورم نمیشد این حرف‌ها رو دختر یک کارخونه‌دار داره میزنه. شاید هم ستون پنجمی بود و با محیط زیستی‌ها دستش توی یک کاسه بود. خوب یادمه دو سال پیش چه جریمه هنگفتی به محیط زیست بابت پسماند‌ها پرداخت کردیم. بلند گفتم:

- هر کاری می‌خوای بکنی بکن. فقط فکر تعطیلی کارخونه و اخراج کارگرها رو نکن.

دریا هم با صدای بلند از داخل اتاقش جواب داد:

- خودم حواسم به این مسئله هست. نمی‌خواد به من درس یاد بدی. تو فکر اون گردنبند دزدی باش که ته جیبت مونده!

ازدواج جزء بزرگترین اشتباهات تاریخ بشری بود. آدمی رو وارد زندگیت می‌کردی که توی همه کارت دخالت می‌کرد! حرفش رو نادیده گرفتم و جواب ندادم. به سمت اتاقم رفتم و تا زمانی که نخوابید، بیرون نیومدم.

***

@melika_sh@fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 35

چاقو رو توی بشقاب گذاشتم و در حالی که به ماهان نگاه می‌کردم، به تکه سیب گاز زدم. فکر می‌کردم به یک شام ساده خونه مادر دریا دعوتیم اما اشرف خانم، خانواده سامان و البته برادرش ماهان رو هم دعوت کرده بود. ظاهرا ماهان برای تعطیلات یا یک هم چین چیزی به ایران برگشته بود.

دریا، ماهان و سامان از وقتی اومده بودیم مشغول حرف زدن بودند. هر سه نفرشون در مورد مسائل علمی حرف می‌زدند و تا جایی که فهمیده بودم هر سه شیمی خونده بودند. من از حرف‌هاشون سر در نمی‌آوردم و ناچارا کنار پدر و مادر سامان نشسته بودم. دانیال هم از آشپزخونه بیرون اومد و بهشون پیوست.  پدر سامان که معلم بازنشسته بود، از خاطرات درس دادنش توی دبیرستان حرف میزد.

 در حالی که برای پدر سامان سر تکون می‌دادم به دریا نگاه کردم. با ماهان در مورد چیزی بحث می‌کرد و مدام لبخند میزد. خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. حس خوشحالیش دقیقا مثل وقت‌هایی بود که من به کنسرت می‌رفتم یا گیتار می‌زدم.

رویا کنارم نشست و پدر سامان مشغول حرف زدن با اشرف خانم شد. رویا گفت:

- خدا رو شکر که تو یکی شیمی نخوندی. همیشه حس جدا افتادگی داشتم.

و به جمع چهار نفره‌ای اشاره کرد که شوهر خودش هم جزشون بود. گفتم:

- من سر درنیاورم در مورد چی حرف می‌زنند. اومدم اینجا نشستم. تو چی خوندی؟

- ادبیات. کلا از این فضا فاصله داره.

و دوباره به جمع چهارنفره اشاره کرد و خندید. ظاهرا دانیال با این که شیمی نخونده بود از حرف‌هاشون سر در میاورد. رویا خوش برخورد بود و برخلاف افسانه خودش رو نمی‌گرفت. گفتگو رو ادامه دادم و گفتم:

- من هم اولش سمت موسیقی رفتم اما بعد مجبور شدم برم سمت تجارت خانوادگی.

با تعجب گفت:

- موسیقی رو نمی‌دونستم. چی میزنی؟

- گیتار.

و همون موقع یادم اومدم از آخرین باری که گیتار زده بودم خیلی وقت می‌گذشت. سیما رو که شیطونی می‌کرد روی پاش نشوند. به ماهان نگاه کرد و گفت:

- همیشه فکر می‌کردم دریا با یکی مثل خودش ازدواج می‌کنه.

بعد روش رو به سمت من برگردوند و گفت:

- اما ظاهرا یکی رو پیدا کرد که خیلی با خودش فرق داره.

- تا جایی که من فهمیدم علایق مهم نیست. اهداف مهمه.

با پارمیدا که علاقه مشترک داشتیم به جایی نرسیده بودم. در عوض با کسی ازدواج کرده بودم که با وجود تفاوت در علایقمون  هدف یکسانی داشتیم. به نظر می‌رسید ازدواج بیشتر به اهداف وابسته‌ است  تا علایق. بالاخره جمع چهار نفره افتخار داد و به ما که چیزی از مسائل علمی نمی‌فهمیدیدم پیوست. رویا از سامان پرسید:

- سر چی اینقدر بحث می‌کردید؟

- فیلتر برای دودکش‌های کارخونه.

رو به من کرد و گفت:

- گروه ما به تازگی فیلترهای جدیدی ساخته که با نصب توی دودکش‌ها باعث میشه بخش زیادی از ذرات آلوده قبل از وارد شدن به هوا گرفته بشه اما گرون هستند و به صرفه اقتصادی نیستند. ما فکر کردیم که بهتره اول روی یک کارخونه آشنا امتحان کنیم تا بر اساس نتیجه، بقیه هم ترغیب بشند و ازش استفاده کنند.

فکر نمی‌کردم بحث‌های علمیشون اینقدر مستقیم به کارخونه مربوط بشه. به دریا نگاه کردم که بیشتر توضیح بده. دریا گفت:

- به نظر من ایده خوبیه.

همین؟! ظاهرا نیاز به توضیح بیشتر نبود و همه منتظر تصمیم‌گیری من بودند. جواب من واضح بود اما باید یک راه مودبانه پیدا می‌کردم تا بیانش کنم و گفتم:

- ما بودجه برای اینکار نداریم. همین الان در حال راه اندازی خط تولید جدیدیم و کارخونه به مشکل برمی‌خوره. دریا در جریان هست.

دریا گفت:

- می‌دونم. اما امتحانش ضرر نداره. حدس ما اینه که آلودگی هوا رو به میزان قابل توجهی کاهش میده.

حدس؟! حتی مطمئن نبودند. سرم رو تکون دادم و گفتم:

- من با امتحان مجانیش کاری ندارم اما هیچ بودجه‌ای از کارخونه سر این قضیه صرف نمیشه. حداقل تا چند سال آینده.

ماهان پوزخند زد و گفت:

- پولدارها همیشه همینند. فقط چرتکه دستشون گرفتند حساب و کتاب می‌کنند. باید به نتیجه مثبتی که داره هم فکر کرد.

پولدار؟! حوصله این آدم رو نداشتم. شونه بالا انداختم و جواب دادم:

- تصمیم نهایی من همونیه که گفتم.

تصمیم‌گیری در مورد بودجه کارخونه‌ای که نون شب چند صدتا کارگر رو میداد، تصمیم راحتی نبود و نمیشد کارگرها رو برای پیشرفت علم از نون خوردن انداخت. بحث ادامه پیدا نکرد و اشرف خانم برای چیدن میز شام دریا و رویا رو صدا کرد. دانیال هم بحث رو در مورد بیمار تصادفی که شب پیش به بیمارستان آورده بودند ادامه داد.

دریا  سر میز شام کنار من نشست. ماهان رو به روی دریا نشست و  بهش غذا تعارف کرد. بهش چشم غره رفتم که البته هیچکس    ندید. ماهان که متوجه شده بود دارم نگاهش می‌کنم ظرف رو پایین گذاشت و از من پرسید: 

- مدیرعامل  کارخونه بودن  چطوره؟  برای آدم جوونی مثل شما که تجربه نداره سخت نیست؟

لحنش دقیقا مثل لحن تمسخرآمیز سامان بود. یک لیوان آب ریختم و گفتم:

- چرا سخت باشه. من از زمان نوجونیم توی کارخونه کارآموزی می‌کردم. توی این زمینه هم دکترا دارم.

همیشه تابستون‌‌ها، هم دوران دبیرستان و هم زمانی که دانشجو بودم، توی کارخونه مشغول کار کردن توی بخش‌های مختلف بودم. ماهان پارچ آب رو به سامان داد و گفت:

- درسته ولی بعضی چیزها تجربه می‌خواد. شما چطوری تو این سن مدیرعامل شدید؟

مردک! می‌خواست ثابت کنه چون بچه پولدار و وراث بودم، مدیرعامل شده بودم و همه مثل خودش نبودند که تلاش کنه و به جایی که می‌خواد برسه. رو به ماهان که منتظر جواب بود گفتم:

- بعضی وقت‌ها اعتماد از همه چیز مهمتره. برادرم قبل از من مدیر عامل بود. بعد از فوتش کارخونه بهم ریخته بود و طلبکارها هر روز دم کارخونه بودند. پدربزرگم به کسی اعتماد نداشت. فقط من در دسترسش بودم.  

 یاد اون روزها افتادم. کیوان مرده بود و کارخونه با یک مشت طلبکار روی هوا بود. آقاجون به هیچکس اعتماد نداشت؛ حتی به شهریار که اون زمان هم مدیر اجرایی بود. خوب یادمه اون روزها به جای این که توی مراسم کیوان باشم و کفن و دفنش رو انجام بدم، مجبور بودم به کارخونه برم و با یک سری طلبکار زبون نفهم سر و کله بزنم. دریا به تایید سر تکون داد و رو به ماهان گفت:

- دقیقا همین طوره. من هم چون شخص قابل اعتمادی نبود بیشتر کارخونه رو از دست دادم. تو چنین شرایطی اعتماد از همه چیز مهمتره.

رویا هم دنباله حرف رو گرفت و گفت:

- آره. یادمه بعد از فوت بابا چه خبر بود. اگر دریا جلوشون رو نمی‌گرفت، الان ما هیچی نداشتیم.

ماهان اول به دریا و بعد به من نگاه کرد، دیگه چیزی نگفت و تا آخر شام دهنش رو بسته نگه داشت. خانواده من و دریا در این زمینه تجربه مشترکی داشتیم و همین مسئله باعث شده بود خانواده‌ها خیلی سریعتر از چیزی که فکرش رو می‌کردیم بهم نزدیک بشند.

موقع جمع کردن میز شام  بود که که گوشی دریا زنگ خورد و به سمت یک جای خلوت رفت تا جواب بده. من یک بخشی از ظرف‌ها رو به آشپزخونه بردم که دیدم دریا به سمت پالتوش رفت. پالتوش رو برداشت، به سمت من اومد و گفت:

- باید بریم.

اشرف خانم دم آشپزخونه اومد و با نگرانی گفت:

- چی شده؟

- هیچی. برای کارخونه یک مشکلی پیش اومده. باید بریم.

نگران شدم. گوشیم رو درآوردم. اگر مشکلی پیش میومد همیشه اول به من خبر می‌دادند. کسی زنگ زده نزده بود. اومدم از دریا بپرسم «چرا به من زنگ نزدند» که دریا پیش دستی کرد وگفت:

- متین پشت خط بود. بهش گفتم هر مشکلی پیش اومد اول به من زنگ بزنه.

متین؟! چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد متین همون دوست خیالی مشترکمونه. این یعنی این که داشت دروغ می‌گفت و کارخونه فقط یک بهانه بود. دریا با چشم و ابرو اشاره کرد تا ضایع نکنم و دنبالش برم. صدای سامان و ماهان میومد که داشتند می‌پرسیدند «چی شده».

از آشپزخونه بیرون اومدم و گفتم:

- یک مشکلی برای کارخونه پیش اومده. باید بریم.

@melika_sh@fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 36

اشرف خانم نگران بود و کلی سفارش کرد وقتی به کارخونه رسیدیدم، بهش زنگ بزنیم و بگیم چی شده. سریع سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. دریا نگران بود و نگرانیش رو هم داشت به من منتقل می‌کرد. پرسیدم:

-چی شده؟ قضیه چیه؟

دست‌هاش رو به هم گره کرده بود و مستقیم به جلو خیره شده بود. دوباره پرسیدم:

-کجا برم؟

دریا بدون این که بهم نگاه کنه جواب داد:

-کلانتری منطقه نه.

کلانتری! قضیه جدی بود. چیزی نپرسیدم. اونجا که رسیدیم می‌فهمیدم چی شده. دریا حتی نذاشت کامل پارک کنم. سریع بیرون دوید و به سمت کلانتری رفت. خیلی کنجکاو بودم بدونم این چه قضیه‌ای هست که از خانواده‌اش مخفی کرده.

توی راهروی کلانتری با جوابم مواجه شدم. دریا به سمت دو مرد که لباس معمولی پوشیده بودند رفت. یکیشون قد بلند و هیکلی با سبیل درشت بود و اون یکی از بس کتک خورده بود در نگاه اول چهره‌اش مشخص نبود. بعد از کمی دقت، امیر رو تشخیص دادم. نصف صورتش خونی بود و می‌لنگید.

دریا به مرد سبیل درشت نزدیک شد و قبل از این که حرفی بزنه، مشتش رو بالا آورد و محکم توی دماغ مرد کوبید. حرکتش اونقدر غیر منتظره بود که همه جا خورده بودند. یک مامور سمتشون دوید. مرد سبیل درشت از شک دراومد و دستش رو بالا برد تا دریا رو بزنه.

سریع به دریا نزدیک شدم و قبل از این که مرد سبیل درشت حرکتی انجام بده دریا رو عقب کشیدم. مامور کلانتری وسط پرسید، مرد رو به عقب هل داد و محکم نگهش داشت. دریا در حالی که سعی می‌کرد از بین دست‌هام بیرون بیاد، رو به مرد سبیل درشت داد زد:

-گفتم اگه یک بار دیگه بهش دست بزنی خودم حسابت رو می‌رسم. گفتم یا نگفتم؟

مرد لبخند مشمئزکننده‌ای زد، به امیر که به دیوار تکیه داده و به زحمت ایستاده بود گفت:

-حالا دیگه دوست دخترت رو می‌فرستی جلو؟

دریا دوباره تقلا کرد که با مشت و لگد به اون مرد بزنه اما من دریا رو عقب کشیدم. مامور کلانتری هم اون مرد رو دور کرد. اصلا نمی‌فهمیدم چه خبره و دریا چرا داره از امیر دفاع می‌کنه یا حتی چرا این مرد سبیل درشت، دریا رو دوست دختر امیر می‌دونه. در شرایطی نبودیم که ازش بپرسم و بازجوییش کنم.

نیم ساعت بعد از کلانتری بیرون اومدیم و من چیز زیادی دستگیرم نشده بود. امیر لنگان‌- لنگان در حالی که قفسه سینه‌اش رو گرفته بود و کمی خم شده بود، دنبال ما میومد. پای چشم چپش و لبش جر خورده بود. بینیش هم معلوم بود ضربه بدی خورده. مرد سبیل درشت که فهمیده بودم اسمش داووده به امیر پوزخندی زد و رفت. رو به دریا که با تهدید به رفتن داوود نگاه می‌کرد گفتم:

-بازداشتگاه نمی‌فرستندش؟

دریا چشم از داوود گرفت و گفت:

-نه. فایده‌ای نداره بندازیمش بازداشتگاه. دوباره همون آشه و همون کاسه. باید خودم یک فکری براش بکنم.

دریا که همیشه درس اخلاق می‌داد الان خودش داشت نقشه می‌چید حال این داوود رو بگیره؛ هر کسی بالاخره یک جایی وا میداد. به امیر نگاه کردم و گفتم:

-نباید بره بیمارستان؟

-چرا. می‌بریمش بیمارستانی که کسی ما رو نشناسه.

امیر رو به سمت صندلی‌های عقب ماشین هدایت کرد و در رو روش بست. می‌خواست سوار ماشین بشه که جلوش رو گرفتم و گفتم:

-نمی‌خوای توضیح بدی؟ تا الان هم خیلی روشنفکری به خرج دادم که چیزی نپرسیدم.

دریا نگاهی به امیر انداخت که به صندلی تکیه داده بود و دستش روی سینه‌اش بود. رو به من چرخید و گفت:

-امیر برادرمه. این توضیح کافیه؟

در ماشین رو باز کرد و روی صندلی جلو نشست. من هنوز بهت زده سرجام ایستاده بودم. بعد از چند ثانیه سوار ماشین شدم. از آینه به صندلی عقب نگاه کردم. امیر ساکت بود و به بیرون خیره نگاه می‌کرد. حدس می‌زدم با دریا خیلی نزدیک باشه ولی برادر آخرین چیزی بود که انتظارش رو داشتم.

به سمت نزدیکترین بیمارستان روندم. وقتی دکتر به سمت ما اومد، دریا وضعیت رو براش توضیح داد و دکتر دستور عکس برداری از دست، پا، قفسه سینه و حتی سرش رو داد. 

وقتی که روی نیمکت‌های بیمارستان منتظر تموم شدن معاینات امیر بودیم پرسیدم:

-چجور برادری؟ پدرتون یکیه یا مادرتون؟

به جز اینکه برادر ناتنی باشه توجیه دیگه‌ای پیدا نکرده بودم. دریا جواب داد:

-پدر. پدر هوس باز من که فیلش یاد هندستون میکنه و بعد وقتی امیر یکسالش بوده هم امیر و هم مادرش رو ول می‌کنه.

صدای دریا غصه داشت و احساس می‌کردم الانه که به گریه بیفته. با احتیاط پرسیدم:

-مادرت می‌دونه؟

سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:

-نه. هیچکس نمی‌دونه. من هم چهار سال پیش فهمیدم؛ بعد از مرگ پدرم.

الان خیلی چیزها واضح و مشخص شده بود؛ ارتباط نزدیکش با امیر و استخدامش توی کارخونه. یادم اومد امیر دوران دبیرستانش رو توی کانون اصلاح و تربیت بوده. کاملا مشخص بود که تا الان زندگی خوبی نداشته. قیافه امشبش هم می‌گفت هنوز هم زندگی خوبی نداره. امیر همراه دکتر از اتاق معاینه بیرون اومد و ما بلند شدیم. دریا آروم به من گفت:

-می‌خوام امشب بیاد پیش خودم که خیالم راحت باشه. از نظر تو مشکلی نیست؟

امیر یکی از دست‌هاش رو آتل بسته بود و دست دیگه‌اش روی قفسه سینه‌اش بود. نمی‌خواستم مخالفت کنم. وضعیت خیلی بدی داشت. جواب دادم:

-باشه. اونجا خونه تو هم هست. تصمیم گیرنده تویی.

دکتر سفارش‌های لازم رو به دریا کرد و من امیر رو به سمت ماشین بردم. تا رسیدن به مجتمع، توی ماشین سکوت محض بود. وقتی ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم، دریا هم پیاده شد و آروم گفت:

-یه کم معطل کنید تا من وسایلم رو توی اتاق تو ببرم.

من هم مثل خودش آروم گفتم:

-می‌تونیم قضیه رو بهش بگیم. لازم نیست جلوی همه نقش بازی کنیم.

به امیر داخل ماشین اشاره کردم که چشم‌هاش بسته بود. دریا گفت:

-اون برادر منه. بهتر از تو می‌شناسمش. فعلا نمی‌خوام چیزی بدونه.

به سمت آسانسور رفت و آروم لب زد معطلش کنم. ای بابا! تنها فضای خصوصی رو که داشتم، قرار بود از دست بدم. اون قدر آروم امیر رو بیرون آوردم و یواش- یواش سمت آسانسور بردم که خودش به حرف اومد و گفت:

-میتونم تندتر راه برم.

اون که نمی‌دونست من چرا معطل می‌کنم. چیزی نگفتم و دکمه طبقه ده رو زدم. بازهم در حالت لاک‌پشتی مسیر آسانسور تا آپارتمان رو طی کردیم. تا جایی که می‌تونستم معطل کرده بودم. در رو باز کردم. خوشبختانه به نظر می‌رسید به موقع رسیدیم. دریا امیر رو به سمت اتاقش راهنمایی کرد.

وارد اتاقم شدم و با چمدون دریا گوشه اتاقم مواجه شدم. لباس‌هام رو عوض کردم. موقعی که وارد دستشویی شدم صدای حرف زدن دریا و امیر رو از اتاق گوشه راهرو شنیدم. سریع مسواک زدم. چشم‌هام از بی‌خوابی شروع به سوختن کرده بود. وقتی که وارد اتاقم شدم نگاهی به ساعت انداختم؛ نزدیک سه نیمه شب بود.

چشمم به یک پتو و تشک افتاد که بین تخت من و پنجره اتاق قرار داشت. نمی‌دونم با خودش چی‌فکر کرده بود؛ بالاخره من هم مرد بودم، برگ  چغندر  که نبودم. این وضعیت نمی‌تونست ادامه پیدا کنه. همین امشب رو باید دندون روی جگر می‌ذاشتم. زیر پتو رفتم و قبل از این که بیاد خوابیدم.

***

@melika_sh @fatemeh@پرتوِماه

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 37

عرق کرده بودم و گلوم خشک شده بود. دلم می‌خواست یک پارچ آب رو سر بکشم. چشمم رو باز کردم. اتاق تاریک بود و ساعت کنار تخت ساعت پنج صبح رو نشون میداد؛ یعنی فقط دو ساعت خوابیده بودم و تشنگی بیدارم کرده بود. پتو رو کنار زدم و با دیدن سایه‌ای کنار پنجره جا خوردم؛ دریا بود. متوجه بیدار شدن من شده بود. صداش از سمت پنجره اومد:

- بیدارت کردم؟

- نه. گلوم خشک شده. تشنمه.

به خاطر اون مجبور شده بودم با لباس بخوابم و ظاهرا شوفاژ هم زیاد بود. حسابی گرمم شده بود. از اتاق بیرون اومدم. خونه توی تاریکی و سکوت مطلق بود. از طرف اتاق امیر هم صدایی نمیومد. آب خوردم و یک پارچ آبم برای اتاق بردم. دریا هنوز کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. تشکش هنوز باز نشده بود.

اتاق فقط با نوری که از پنجره به داخل میومد روشن بود. آباژور رو روشن کردم و به بالشت کنار تخت تکیه دادم. معلوم بود ذهنش حسابی مشغول بوده که نتونسته بخوابه. دوست داشتم از وضعیت سر دربیارم، به همین خاطر پرسیدم:

- مادر امیر کجاست؟

- بعد از جدایی از پدرم با پدر داوود ازدواج کرد.

صداش گرفته بود؛ معلوم بود گریه کرده. یک لیوان آب ریختم و براش بردم. لیوان رو از دستم گرفت. صورتش توی تاریکی درست پیدا نبود. به پنجره تکیه دادم و پرسیدم:

- تو چجوری فهمیدی؟

- پدرم یک وصیت نامه گذاشته بود. از من خواسته بود تمام اشتباهاتی رو که کرده بود براش جبران کنم.

یک قلپ آب خورد و ادامه داد:

- تازه دم مرگش یادش افتاده بود چه کارهایی کرده. کارگرهایی رو که اخراج کرده بود برگردوندم. سراغ امیر رفتم. اولین بار توی کانون اصلاح و تربیت دیدمش. به خاطر دزدی اونجا بود. داوود دزدی کرده بود و گردن اون انداخته بود.

سرش رو تکون داد و گفت:

- باورم نمیشد اون بچه، برادر من باشه. پدرم کارهای اشتباه زیادی کرده بود. نمی‌خواستم بمونم و کارهاش رو براش جبران کنم. من پذیرش دکترا گرفته بودم؛ از یکی از بهترین دانشگاه‌های آمریکا. سه ماه بعد از فوت پدرم چمدونم رو برداشتم و رفتم فرودگاه. گفتم اینها به من ربطی نداره. چرا باید بمونم و همه چیز رو درست کنم؟

یک قلپ دیگه آب خورد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. تک و توک ستاره توی آسمون پیدا بود. ادامه داد:

- با همه خداحافظی کرده بودم. حتی بارم رو تحویل دادم. اما دم گیت یاد امیر افتادم و کارگرهای کارخونه‌ای که تکلیفشون معلوم نبود. بعد از مرگ پدرم چند نفری بارشون رو بستند و در رفتند. کارخونه مونده بود روی هوا.

بهش نگاه کردم. جلوتر اومده بود و صورتش توی نور پیدا بود. با نفرت گفت:

- پدرم می‌دونست دست روی کدوممون بذاره. اگه رویا و دانیال بودند پشت گوش می‌انداختند اما من اینجوری نبودم. عذاب وجدان داشتم وقتی می‌تونستم همه چیز رو درست کنم بذارم و برم. از همون جا برگشتم.

تن صداش در جمله آخر پایین اومد. احساسش رو کاملا درک می‌کردم. من هم یک ماه قبل از پروازم همه چیز رو کنسل کرده بودم. این که از چیزی که دوست داری به خاطر خانواده ات و مسئولیت‌هایی که به گردنت میفته بگذری کار سختی بود؛ خیلی سخت! انگار روحت رو جایی جا می‌گذاری و از اون به بعد با قانون‌هایی که دوست نداری زندگی می‌کنی.

لیوان رو سمتم گرفت. به سمت تختم برگشتم و لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشتم. روی تخت نشستم و پرسیدم:

- مشکل داوود و امیر چیه؟

- نابرادریهاش از همون بچگی اذیتش می‌کردند. حتی بعد از این که من پیداش کردم هم دست از سرش برنداشتند.

با اعتماد به نفس ادامه داد:

- این بار یه کاری می‌کنم که داوود تا عمر داره یادش نره.

هر چند جواب سوالی رو که می‌خواستم بپرسم دوست نداشتم اما پرسیدم:

- چه جور اذیتی؟

جوابم رو نداد. سکوتش کافی بود که بفهمم چه جور اذیتی بوده. اعصابم بهم ریخت. دنیا جای قشنگی نبود و خیلی وقت‌ها از ظاهر آدم‌ها مشخص نبود چه شرایطی رو گذروندند. حق داوود خیلی بیشتر از اون مشتی بود که توی کلانتری بهش زده بود. اگر کسی این بلا رو سر کیوان یا رایکا می‌آورد، زنده نمی‌ذاشتمش.  به تاج تخت تکیه دادم و تا وقتی که آفتاب دربیاد فکر کردم. دریا هم نتونست بخوابه و به محض روشن شدن هوا بیرون رفت.

***

@melika_sh@fatemeh@پرتوِماه@Akva

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 38

به اپن تکیه دادم، لیوان چایی رو به لبم بردم و به امیر نگاه کردم که پشت میز آشپزخونه نشسته بود. زخم‌های صورتش توی روشنایی روز واضح‌تر بود. دریا کنار میز آشپزخونه ایستاده بود و از ظرفی که صبح گرفته بود داخل بشقاب امیر سوپ می‌ریخت. اصلا تا الان آشپزی نکرده بود و همیشه همه غذاها رو از رستوران سر خیابون می‌گرفت.

قند رو از داخل قندون روی میز برداشتم. لباس پوشیده و آماده برای رفتن به کارخونه بودم. امیر به من نگاه کردم و خجالت زده گفت:

-ببخشید مزاحمتون شدم.

و سرش رو پایین انداخت. پسر بدی نبود. از دانیال خیلی بهتر بود. جواب دادم:

-این چه حرفیه. خونه خواهرته.

یاد اون همه نفرت و شکی افتادم که اون اوایل ازش داشتم. دریا یک قاشق کوچیک توی ظرف سوپ امیر گذاشت و گفت:

-آروم- آروم بخور تا زخم کنار لبت اذیتت نکنه.

مثل یک مادر دلسوز هواش رو داشت. امیر کودکی سختی رو گذرونده بود. قیافه درب و داغونش من رو یاد کیوان روی تخت بیمارستان می‌انداخت که بعد از تصادف یک جای سالم توی بدنش نبود. اگر کیوان جای امیر بود، می‌خواستم ازش محافظت کنم و برای همیشه پیش خودم نگهش دارم. نمی‌دونم دقیقا به خاطر جوزدگی بود یا دلسوزی که پیشنهاد دادم:

-تا وقتی که خوب بشی اینجا بمون.

دریا و امیر همزمان سرشون رو بالا آوردند و به من نگاه کردند. الان بیشتر متوجه شباهتشون به خصوص حالت چشم‌هاشون میشدم که حالت کشیده و بادومی داشت. دریا رو به امیر گفت:

-اتفاقا فکر خیلی خوبیه. تا زمانی که یه جایی رو اجاره کنی.

-نمی‌خواد.

دریا تشر زد:

-چرا نمی‌خواد؟ می‌خوای برگردی پیش داوود؟ من دیگه نمی‌ذارم برگردی توی اون خونه. همین جا بمون تا یه جایی رو برای اجاره برات پیدا کنم.

امیر خجالت زده سرش رو پایین انداخت. گفتم:

-فعلا تا خوب شدنت کارخونه نیا.

سرش رو بالا آورد و گفت:

-اما

-اما نداره. وقتی شوهرخواهرت مدیرعامل کارخونه است می‌تونه برات چند روزی مرخصی بگیره.

لیوان خالی چایی رو روی میز گذاشتم و رو به دریا گفتم:

-بریم دیر شد. پایین منتظرتم.

خواهر و برادر رو تنها گذاشتم تا اگه حرفی دارند بزنند. داخل آسانسور با جهان مواجه شدم که سلام و تعارف نکرد. به درک! مردک خودپسند! ده دقیقه بعد دریا سوار ماشین شد و من راه افتادم. خمیازه کشیدم. دیشب خوب نخوابیده بودم. فقط دو ساعت چشم روی هم گذاشته بودم.

تا نزدیکی کارخونه، حرفی بینمون رد و بدل نشد. من خواب‌آلود بودم و تمام حواسم رو روی رانندگیم متمرکز کردم. وقتی از اتوبان به مقصد کارخونه توی فرعی پیچیدم، دریا گفت:

-چرا پیشنهاد دادی که امیر پیشمون بمونه؟

-چون اگر کیوان بود من هم می‌خواستم پیش خودم نگهش دارم.

ظاهرا جوابم به قدر کافی قانع کننده بود که دریا سکوت کرد. بهش نگاه کردم. آرنجش لب پنجره بود و دستش مشت شده روی دهنش قرار داشت. بعد از چند ثانیه به حرف اومد:

-در عوض تشکر برای پیشنهادی که دادی و کمکی که دیشب بهم کردی، یک نصیحت برات دارم. به هیچ خوبه اعتماد نکن. حتی کسایی که فکر می‌کنی خیلی بهت نزدیکند.

توجهم بهش جلب شد و پرسیدم:

-منظورت چیه؟

-کسی که مدیرعامله همیشه باید حواسش به اطرافش باشه. اطرافیانت منتظرند تا اوضاع یک کم آشفته بشه و بعد هر چی رو که  زیر پات هست می‌کشند و تو رو به زمین می‌زنند.

حرف‌هاش بو دار بود. سر درنمی‌آوردم. پرسیدم:

-مثلا کی؟

-همه. وقتی پدرم مرد اولین کسایی که رو برگردونند و کارخونه رو به تاراج بردند نزدیکترین دوست‌های بابام بودند. به هیچ خوبه اعتماد نکن. این توصیه منه.

به نظر نمی‌رسید توصیه‌اش کلی باشه. احساس می‌کردم منظور خاصی داره. اولین کسی که از حرف‌هاش به ذهنم می‌رسید جلیلی بود اما به نظر می‌رسید دریا بیشتر می‌دونه اما نمی‌خواد بگه. توی پارکینگ پیچیدم و پیاده شدیم.

رو به روی آسانسور ایستادیم و من دکمه رو زدم. آروم پرسیدم:

-منظورت به شخص خاصی نیست؟

جوابم رو نداد که شک من رو بیشتر کرد. با هم وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه سوم و چهارم رو زدم. حرف‌هاش ذهنم رو درگیر کرده بود. من آدم قدرت طلبی نبودم. هیچ وقت هم برای سمت و کارخونه نقشه نکشیده بودم. تنها چیزی که برام مهم بود این بود که از خانواده‌ام محافظت کنم و اگر این به معنی حفظ کارخونه و سمتم بود، اینکار رو می‌کردم. پرسیدم:

-تو توی کدوم دسته‌ای؟ آدمی که باید بهش اعتماد کنم یا اعتماد نکنم؟

اخم‌هاش درهم گره خورد و جوابم رو نداد. این به معنی این بود که هنوز تصمیمش رو نگرفته بود یا به این معنی بود که طرف من نبود؟ از جواب دوم اصلا خوشم نمیومد.

صدای دینگ آسانسور بلند شد. دریا بیرون رفت. صداش زدم. به سمت من برگشت که گفتم:

-دلم می‌خواد جز آدم‌هایی باشی که بهشون اعتماد دارم.

اخم‌هاش باز شد اما جوابم رو نداد. درآسانسور بسته شد. همیشه می‌دونستم سمتم باعث حسادت میشه و خیلی‌ها ممکنه علیه‌ام توطئه کنند اما هیچ وقت تا حالا جدی بهش فکر نکرده بودم. اگر دریا چیزی نگفته بود، حالا حالاها هم فکرم این سمتی نمی‌رفت. مثلا اومد لطف کنه و نصیحتم کنه اما فکرم رو حسابی بهم ریخت و آشفته‌ام کرد. ترجیح می‌دادم به جای این نصیحت، یک تشکر معمولی می‌کرد.

***

@melika_sh @fatemeh @Akva

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 39

 گردنبند افسانه رو از توی جیب پالتوم برداشتم و با دقت بهش نگاه کردم. توی این چند روز به طور کامل بررسیش کرده بودم. ساخت گالری طلا و جواهراتی بود که قبلا گردنبند پارمیدا رو از اونجا سفارش داده بودم. مدیرش آتوسا زن فضولی بود، وگرنه می‌رفتم و ته و توی گردنبند رو درمی آوردم.

با یک سرچ معمولی اینترنت فهمیده بودم این گردنبند، گردنبند زوجی هست و جفت دوم گردنبند، شکل قلب روی این گردنبند رو کامل می‌کنه. شکل پازل خاص بود. فرو رفتگیهای حاشیه‌هاش مثل یک پازل معمولی نبود؛ مثلثی شکل بود و همین باعث میشد از بقیه گردنبندهای پازلی مجزا باشه و به راحتی جفتش قابل تشخیص باشه.

صدای زنگ گوشیم باعث شد گردنبند رو توی جیب پالتوم برگردونم و گوشیم رو از روی میز آرایش اتاقم که الان پر از لوازم آرایش دریا بود بردارم. آنا پشت خط بود. بعد از احوالپرسی گفت:

- گفته بودی برای هزینه‌های عمل پدر هومن باهات تماس بگیرم.

- عملش چطور بود؟

- خوب بود. صادق که راضیه و ریکاروی هم داره خوب پیش میره. چند روز دیگه مرخص میشه. 

- خیلی خوبه. فعلا به هومن بگو من هزینه‌ها رو میدم و وام حسابش کنه تا بعدا با خودش صحبت کنم.

- باشه. صورت حساب رو برات می‌فرستم. به دریا سلام برسون.

گوشی رو قطع کردم. حداقل یک چیز داشت خوب پیش می‌رفت. کش و قوسی به بدنم دادم. امروز یکی دو ساعتی توی دفترم چرت زده بودم و کم خوابی دیشب رو جبران کرده بودم اما هنوز خسته بودم. از اتاق بیرون رفتم. امیر رو به روی تلویزیون نشسته بود و دریا داخل آشپزخونه مشغول گرفتن آبمیوه برای امیر بود.

تا همین یکی دو روز پیش توی خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زد ولی الان مثل خانم‌های خونه دار آشپزی می‌کرد و آبمیوه می‌گرفت. سمت گاز رفتم که یک قابلمه روش بود. پرسیدم:

- شام چیه؟

- برای امیر سوپ درست کردم. اگه چیز دیگه‌ای می‌خوای زنگ بزن رستوران بیاره.

دریا از آشپزخونه بیرون رفت. در قابلمه رو برداشتم. بوش بد نبود و من هم خیلی گرسنه‌ام بود. دریا هم از اینکارها بلد بود ولی برای من رو نمی‌کرد؛ بدجنس! بلند گفتم:

- شما نمی‌خورید؟

دریا هم مثل خودم از داخل نشیمن بلند جواب داد:

- امیر خورده. من هم شام نمی‌خورم. برای خودت بکش.

یک بشقاب سوپ برداشتم و کنار امیر روبه‌روی تلویزیون نشستم. برنامه خندوانه بود که توش اون عروسک بنفش داشت شعر می‌خوند و بقیه مهمون‌ها دست می‌زدند. امیر لیوان آبمیوه رو برداشت و دریا براش میوه پوست کند. مطمئنم حتی اگر دانیال هم اینجا بود حسودیش میشد، دیگه چه برسه به من!

دریا از اون سمت امیر در حالی که سیب رو پوست می‌گرفت گفت:

- امروز افسانه رو توی باشگاه دیدم.

باز دوباره این قضیه پیش اومد. یک قاشق سوپ دهنم گذاشتم و گفتم:

- اوهوم.

- گفت یکی کیفش رو جلوی باشگاه گذاشته بوده. نگهبانی هم از روی کارت شناساییش فهمیده بوده مال افسانه است.

- اوهوم. حتما افسانه خیلی خوشحاله؟

دریا سیب پوست کندن رو متوقف کرد و تهدید آمیز بهم نگاه کرد. به امیر اشاره کردم و شونه‌هام رو بالا انداختم. دریا با حرص گفت:

- افسانه خوشحال نبود. چون دزده یک گردنبند از توی کیفش کش رفته بود.

روی کلمه دزده تاکید کرده بود. جلوی امیر نمی‌خواستم در موردش واضح حرف بزنم. به همین خاطر گفتم:

- مطمئنی دزده کش رفته؟ شاید افسانه یک جایی توی باشگاه انداخته. بگو باشگاه رو خوب بگرده شاید پیداش کرد.

دریا با نگاهی که معنی «دهنت سرویس» می‌داد بهم نگاه کرد. قصد داشتم پسش بدم اما هنوز احساس می‌کردم اگر نگهش دارم یک معجزه اتفاق میفته و می‌فهمم اون فرد خاص بالاخره کیه. امیر لیوان خالی رو روی میز گذاشت و گفت:

- راستی امروز پست این بسته رو آورد.

پاکتی رو از توی طبقه پایینی میز شیشه‌ای بیرون آورد و به من داد. پاکت، از طرف آریا یکی از دوست‌هام بود که هر سال بلیط کنسرتش رو برام می‌فرستاد. لبخند زدم. گروه ارکستر معروف و بزرگی داشت و من هم وقتی نوجوون بودم یک بار باهاش اجرا کرده بودم.

بشقاب سوپ رو روی میز گذاشتم و پاکت رو گرفتم. بلیط ها رو درآوردم. دو تا از بلیط های کنسرت قبل از عیدش رو برام فرستاده بود. همیشه دو تا بلیط می‌فرستاد. در جریان ازدواجم نبود. دریا پرسید:

- از طرف کیه؟

- آریا. کنسرتش قبل از عیده. همیشه خیلی شلوغ میشه و بلیطش سخت گیر میاد. همیشه برام می‌‌فرسته.

پاکت رو روی میز گذاشتم و بشقاب رو برداشتم. دریا پرسید:

- برای چندمه؟

- شونزده اسفند. پس فردا. چرا؟

- دارم برای ماه عسلمون برنامه ریزی می‌کنم. قرار شد عید بریم.

تا عید کمتر از سه هفته دیگه مونده بود. اصلا حواسم به ماه عسل نبود. برای عوض کردن آب و هوا موقع مناسبی بود. پرسیدم:

- قراره کجا بریم؟

- شمال.

انتظار یک جای بهتر رو داشتم. خیلی تکراری بود. پیشنهاد دادم:

- جنوب چطوره؟ مثلا کیش و قشم.

- نه. شمال بهتره. یک جای خاص می‌خوام ببرمت. سوپرایزه.

وقتی دریا می‌گفت سوپرایزه آدم می‌ترسید. خدا این سوپرایز رو به خیر بگذرونه. آخرین قاشق سوپ رو خوردم و ظرف خالی رو به آشپزخونه بردم. فردا پنج شنبه بود و می‌خواستم تا لنگ ظهر بخوابم تا تلافی کم خوابی دیشبم رو دربیارم. وارد دستشویی شدم تا مسواک بزنم.

دریا هم دنبالم اومد، به چهارچوب در تکیه داد و گفت:

- با گردنبند می‌خوای چه کار کنی؟

- بهت میدم بهش پس بدی. بندازش یک جایی توی باشگاه.

- افسانه مطمئن بود گردنبند توی کیفش بوده. به همه طلافروشی ها خبر داده که اگر چنین گردنبندی رو دیدند حتما بهش خبر بدند. اگر توی باشگاه پیداش کنه مشکوک میشه.

خمیر دندون رو روی مسواک گذاشتم و گفتم:

- مشکوک نمیشه. دم در بندازش. شاید فکر کنه از کیفش افتاده.

دریا از این بابت راضی به نظر نمی‌رسید. به پوسته خمیردندون نگاه کردم و گفتم:

- این چه مارکیه؟

یک مارک ایرانی ناشناس بود. دریا گفت:

- محصول جدید یکی از شرکت‌های رقیبه. فروش خوبی داشته. می‌خوام ببینم علتش چیه.

 خمیردندون رو سرجاش گذاشتم. این روزها همه لوازم شوینده آپارتمان مارک‌های جدیدی داشت که من نمی‌شناختم. شبیه موش آزمایشگاهی شده بودم. حس خوبی بهم نداد؛ دقیقا مثل حس صبح، وقتی که دریا داشت بهم توصیه می‌کرد. تکیه‌اش رو از در گرفت. قبل از این که بره پرسیدم:

- منظورت دقیقا از حرف‌های صبح چی بود؟ مطمئنم منظورت به فرد خاصی بوده.

- من خودم از چیزی مطمئن نیستم. نمی‌تونم اسم خاصی رو ببرم. فقط احتیاط کن. کار سختی که نیست.

دریا بدون توضیح بیشتری رفت و من مسواک رو به دهنم بردم. همه چیز جدیدا عجیب و غریب شده بود. بعد از مسواک و شست شو به سمت اتاقم رفتم تا بخوابم. دریا و امیر توی نشیمن در مورد خونه اجاره‌ای حرف می‌زدند. من توی این تصمیم گیری جایی نداشتم و بدون دخالت، به سمت اتاقم رفتم. تشک دریا بین تخت و پنجره هنوز هم مثل دیشب بود و باز نشده بود. نمی‌دونستم چطور تا الان تونسته بیدار بمونه.

یاد دیشب افتادم و شوفاژ رو کم کردم اما دوباره چشمم به تشک افتاد. روی زمین همیشه سردتر از تخت بود. شوفاژ رو دوباره زیاد کردم؛ من می‌تونستم یک پتوی نازک‌تر بندازم. برق رو خاموش کردم. تنها نور اتاق از آباژورکنار تخت بود. یک پتوی نازک برداشتم. زیر پتو رفتم و تمام زنگ‌های ساعت رو برای صبح خاموش کردم.

اتفاق‌های دیشب از خونه اشرف خانم تا چند دقیقه پیش رو مرور کردم. از دیشب تا الان اتفاق‌های زیادی افتاده بود که بهترینش بلیط‌های کنسرت آریا بود. دوست نداشتم تنها برم. پارسال رایکا رو برده بودم اما امسال که مثلا ازدواج کرده بودم، نمیشد از رایکا بخوام باهام بیاد.

تصمیم گرفتم از دریا بخوام باهام بیاد. امیدوار بودم قبول کنه. هنوز هم رفتارش برام قابل پیش بینی نبود. توی کارخونه و جلوی همکارها با یک من عسل هم نمیشد خوردش اما برای امیر از موم هم نرمتر بود. رفتارش با من قابل تعریف نبود؛ تا به حال بیشتر سرزنش و نصیحت نصیبم شده بود. نمی‌دونستم نشونه خوبیه یا نه. ذهنم خسته‌تر از این بودم که بیشتر فکر کنم. خمیازه طولانی کشیدم و چشم‌هام رو بستم.

***

@melika_sh @fatemeh  @Akva

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 40

اول به ساعتم نگاه کردم و بعد به دریا که پشت میز آرایش مشغول آرایش کردن بود. دم غروب بود و من حاضر و آماده برای کنسرت بودم اما دریا هنوز لباس بیرون رو نپوشیده بود. از داخل آینه بهش نگاه کردم و گفتم:

- عجله کن. توی ترافیک گیر می‌کنیم.

- نترس. دیر نمیشه.

من استرس داشتم دیر برسیم و توی سالن راهمون ندند اما دریا عین خیالشم نبود. بعد از کشیدن خط چشمش، خودش رو توی آینه برانداز کرد که گفتم:

- خوبی. همه چیز قرینه و کامله.

از داخل آینه برام پشت چشم نازک کرد و بلند شد. رو به روی ردیف مانتوهاش ایستاد و گفت:

- کدوم رو بپوشم؟

خدایا! جواب دادم:

- هر کدوم رو می خوای بپوش. فقط زود باش.

یک مانتوی سفید با طرح سنتی برداشت و گفت:

- این خوبه؟

- هر چی تو بپوشی بهت میاد.

زیر خنده زد و گفت:

- مثلا منم خر شدم.

چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا عصبانی نشم. روی تخت نشستم و منتظر موندم آماده بشه. کنسرت و موسیقی خط قرمز من بودند. با مسئولیت‌های زیادی که داشتم، خیلی کم می‌تونستم برای چیزی که واقعا بهش علاقه دارم وقت بذارم. حتی حاضر بودم سر این قضیه آدم بکشم.

دریا مشغول امتحان یک مانتو کرمی رنگ بود. برای اینکه وقت بگذره و من هم استرسم کم بشه پرسیدم:

- گردنبند چی شد؟

دریا مانتو رو درآورد و گفت:

- دیروز گردنبند رو یک جایی توی رختکن انداختم. نزدیک جایی که معمولا افسانه لباس‌هاش رو عوض می‌کنه.

مانتو رو به کمد برگردوند. اعتراض کردم:

- همین مانتو خوب بود.

- نه. یه کم گشاده. از وقتی که میرم باشگاه یک سری از مانتوهام برام نمیشه.

یک مانتوی دیگه برداشت که پرسیدم:

- پیداش کرد؟

- آره. خیلی خوشحال شد.

مطمئن بودم گردنبند مال اون فرد خاصه. افسانه از گردنبند کیوان خوشحال نمیشد. چیزی نگفتم و منتظر شدم تا بالاخره دریا یک مانتو رو انتخاب کنه. دقیقا ده دقیقه طول کشید تا مانتو رو انتخاب کنه و بعد از یه دور کامل گشتن بین مانتوهاش، همون مانتوی سفید اولی رو انتخاب کرد. من لب‌هام رو روی هم فشردم تا باز نشه و متلکی  چیزی از توش بیرون نیاد.

به سمت در آپارتمان رفتم که دریا به دستشویی اشاره کرد. دیگه داشت کفرم در میومد. برای کارخونه اینقدر معطل نمی‌کرد. پشیمون شدم ازش خواستم باهام بیاد. نزدیک دستشویی که رسید گفت:

- امیر داره حموم می کنه.

خدا رو شکر کردم و گفتم:

- زود باش راه بیفتیم. اونجا دستشویی هست.

کفش‌هام رو پوشیدم و بیرون رفتم. پشت سرم بیرون اومد و گفت:

- تو چرا اینقدر هولی؟ دیر نمی‌رسیم.

- اگر زودتر برسیم وقت میشه دوست‌هام رو هم ببینم. حالا لطف کن و یکم سریع‌تر باش.

وقتی به نزدیکی محل برگزاری کنسرت رسیدیم، کم- کم استرسم از بین رفت وهیجان جاش رو گرفت. شبیه بچه‌هایی شده بودم که به شهربازی میرند. ماشین رو پارک کردم و همراه با دریا وارد مرکز هنری شدم. لابی شلوغ بود. چشم گردوندم تا آشنا ببینم. دریا کیفش رو به سمت من گرفت و گفت:

- این رو بگیر تا من برگردم.

و به سمت سرویس بهداشتی اشاره کرد. کیفش رو گرفتم. از این که با یک کیف زنونه این طرف و اون طرف برم، خوشم نمیومد. پالتوم رو درآوردم. کیف رو به دست چپم دادم و پالتو رو روی دستم انداختم؛ طوری که کیف معلوم نباشه. صدایی از پشت سر گفت:

- می‌دونستم میای.

آریا بود. با لبخند به سمتش برگشتم. دست دادم و گفتم:

- ممنون که دعوتم کردی. هر وقت اینجور جاها میام روحم زنده میشه.

خندید. دستی به موهای بلند فرش کشید و گفت:

- امسال از چند تا چهره بارز هنری دعوت کردم بیاند.

به سمت مرد جوونی که پشتش به ما بود چرخید و صداش زد:

- رامتین. چند لحظه بیا.

رامتین چرخید و به سمت ما اومد. هم سن و سال خودمون بود با موهای بلند دم اسبی. هیچوقت نفهمیدم حکمت این موی بلند هنری چیه ولی اکثر آدم‌های هنری که دیده بودم موی بلند داشتند. دست دادیم و آریا گفت:

- آقا رامتین جزء بهترین ویولن‌زنهایی هستن که من میشناسم.

چشمکی زد و ادامه داد:

- دارم مخش رو می‌زنم بیاد توی گروهمون اما پا نمیده.

رامتین خندید و آریا ادامه داد:

- شاید نامزدت بتونه ایران نگهت داره.

رامتین جواب داد:

- فعلا هیچی معلوم نیست. به خاطر پدرش برگشتیم. اگر اوضاع بدتر بشه شاید مجبور بشیم بمونیم.

من که نمی‌دونستم در مورد کی حرف می‌زنند، فقط سر تکون میدادم. آریا که انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت:

- تو نامزد رامتین رو می‌شناسی؛ همون دختری که یک بار با هم سر این که کی توی گروه گیتار بزنه دعوا کردید.

قلبم پایین ریخت؛ منظورش پارمیدا بود. قبل از این که واکنشی نشون بدم به دختری که پشتش به ما بود، اشاره کرد و گفت:

- چقدر حلال زاده است.

و صداش زد:

- پارمیدا خانم!

دست‌هام رو مشت کردم و منتظر موندم. مثل مجسمه خشکم زده بود. دختر رو برگردوند. خودش بود؛ خود پارمیدا بود. پارمیدا با لبخند جلو اومد و آریا معرفیش کرد؛ البته به عنوان نامزد رامتین. پارمیدا با دیدن من، اول جا خورد اما بعد لبخند زد و رسمی سلام و احوالپرسی کرد. اصلا به روی خودش نیاورد که من رو می‌شناسه.

@melika_sh @fatemeh  @Akva

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 41

چشم آریا به یک مهمون جدید افتاد و ما رو تنها گذاشت. هر سه ساکت بودیم که رامتین پرسید:

-شما هم موسیقی کار می‌کنید؟

یک سوال مزخرف که خوشبختانه زنگ گوشیش فرصت نداد جوابش رو بدم. رامتین عذرخواهی کرد و کمی دورتر ایستاد تا به گوشیش جواب بده و من و پارمیدا رو تنها گذاشت. به رامتین اشاره کردم و گفتم:

-به این خاطر به کسی در مورد رابطه‌مون نگفته بودی؟ تا شانس‌های دیگه‌ات رو از دست ندی؟

ناراحت نگاه کرد و گفت:

-ببین کاوه، همه چیز بین ما تموم شده. بحث گذشته رو پیش نکش.

گذشته؟! حتی چهار ماه هم نگذشته بود. گفتم:

-اگر همه چیز اینقدر پوچ بود چرا زودتر بهم نزدی؟

جواب نداد و نفس عمیقی کشید. سرش رو آروم به چپ و راست تکون داد و گفت:

-من و تو دنیامون خیلی متفاوته. نمی‌تونستیم باهم کنار بیایم.

-چرا؟ بعد از پنج سال به این نتیجه رسیدی؟

دلخور بهش نگاه کردم. ابروهاش حالت موجی گرفت؛ مثل تموم وقت‌هایی که ناراحت میشد. من بیشتر ناراحت بودم. چیزی نگفت و فقط با ناراحتی بهم نگاه کرد. گفتن این حرف‌ها دیگه فایده‌ای نداشت؛ قرار نبود چیزی عوض بشه. پارمیدا اومد چیزی بگه که با اومدن رامتین سکوت کرد. رامتین گفت:

-ببخشید تلفنم طول کشید. در مورد چی حرف می‌زدید؟

بین من و پارمیدا چشم چرخوند. یعنی نمی‌دونست قبلا من و پارمیدا با هم بودیم؟ شاید هم واقعا با هم نبودیم و همه چیز جزء توهمات من بود؛ نمی‌تونستم ناراحتیم رو پنهان کنم. چیزی نگفتم که صدای دریا از پشت سرم اومد:

-از توی کیفم یک دستمال بهم میدی؟

به سمت دریا برگشتم. دست‌های خیسش رو نشون داد و گفت:

-دستمال اون تو تموم شده بود.

حالا دریا هم وسط دعوا نرخ تعیین می‌کرد. منتظر نگاهم کرد. پالتو رو به اون یکی دستم دادم و کیفش رو بهش دادم. رامتین و پارمیدا با کنجکاوی به دریا نگاه می‌کردند که دست‌هاش رو با دستمال خشک می‌کرد. به دریا اشاره کردم و گفتم:

-ایشون همسرم هستند. دریا.

دریا لبخند زد و گفت:

-خوشبختم.

رامتین و پارمیدا رو معرفی کردم. موقع معرفی پارمیدا زیر چشمی به دریا نگاه کردم تا واکنشش رو ببینم. واکنش خاصی نشون نداد اما پارمیدا اول به حلقه داخل انگشت دست چپم نگاه کرد و بعد سوالی بهم خیره شد. همون موقع رامتین یکی از دوست‌هاش رو دید، از ما معذرت‌خواهی کرد وهمراه با پارمیدا به سمتش رفتند.

کم کم همه برای کنسرت وارد سالن شدند. وقتی سرجامون نشستیم، دریا به سمت پارمیدا که چند ردیف عقب‌تر نشسته بود، نگاهی انداخت و گفت:

-سلیقه‌ات بد نیست.

اخم‌هام رو در هم کشیدم و گفتم:

-تو مود شوخی نیستم.

-اون مردی که کنارشه کیه؟

از عمد این سوال رو پرسیده بود. خیلی خوب جوابش رو می‌دونست. چیزی نگفتم و گروه ارکستر کم‌- کم کارش رو شروع کرد. ذهنم من درگیر پارمیدا بود که ظاهرا به خاطر پدرش برگشته بود و حتی شاید برای همیشه ایران می‌موند. هنوز هم باورم نمیشد اون پنج سال برای پارمیدا ارزشی نداشته و بهونه اتریش موندن، فقط برای باز کردن من از سرش بوده.

به پشت سر به سمتش نگاه کردم که دیدم اون هم نگاهش به منه. با این ذهن آشفته نمی‌تونستم به کنسرت گوش بدم. بلند شدم و بیرون رفتم. توی لابی روی یک مبل نشستم. چند ثانیه بعد در سالن باز شد و پارمیدا بیرون اومد. به سمتم اومد و گفت:

-اون جوری به من نگاه نکن. انگار تو هم بدت نیومد؟ سریع رفتی ازدواج کردی.

پوزخندی زدم و گفتم:

-اگر تو همه چیز رو تموم نمی‌کردی منم مجبور نمیشدم اینجوری ازدواج کنم. می‌خواستم وقتی اتریش اومدم ازت خواستگاری کنم. همه چیزآماده بود اما آقاجون سکته کرد. نمی‌تونستم همه چیز رو ول کنم و بیام.

پارمیدا چیزی نگفت. ادامه دادم:

-قبل از این که از ایران بری گفتم قصدم جدیه اما انگار تو جدیش نگرفتی.

پارمیدا ساکت کنارم نشست. به دست‌هاش در دو طرف مبل تکیه داد و به زمین خیره شد. با همه اتفاقاتی که افتاده بود باز هم دلم نمی‌خواست همه چیز بدون هیچ حرفی تموم بشه. حداقل خودم نیاز داشتم حرف‌هام رو بزنم. به همین خاطر ادامه دادم:

-تو تموم این چهار سالی که ایران نبودی، وقتی اتفاقی می‌افتاد دوست داشتم پیشم باشی؛ وقتی کیوان تصادف کرد و به کما رفت، وقتی مرد، وقتی آقاجون سکته کرد و مسئولیت‌ها گردنم افتاد اما دلم نمیومد ازت بخوام برگردی.

پارمیدا گفت:

-من هم خیلی وقت‌ها دوست داشتم پیشم باشی اما نبودی. این اواخر حتی نمیشد با هم درست حرف بزنیم.

با ناراحتی گفتم:

-حتما تو تموم اون وقتها رامتین پیشت بوده.

بعد از کمی مکث گفت:

-رامتین تنها ایرانی گروهمون بود. هم‌ زبون بودیم. هیچ وقت نذاشتم بهم نزدیک بشه. گفته بودم کسی رو دارم. فکر می‌کرد دارم دست به سرش می‌‌کنم. وقتی پروازت رو کنسل کردی و جواب تماس‌هام رو نمیدادی، حس می‌کردم همه اینها نشونه است. نشونه این که من و تو به جایی نمی‌رسیم.

آهی کشید و گفت:

-الان هم قرار نیست به جایی برسیم.

هدف این حرف‌ها هم این نبود که بخواهیم به جایی برسیم. شاید این حرف‌ها باید خیلی زودتر زده میشد. الان دیگه برای تغییر چیزی خیلی دیر بود. من هم آهی کشیدم و گفتم:

-می‌دونم.

بهم نگاه کرد. برق اشک رو توی چشم‌هاش می‌دیدم. بالاخره به حرف اومد و گفت:

-کاش همه چیز یه جور دیگه تموم میشد.

-اما نشد.

بلند شدم. دیگه حرفی نمونده بود. یک قطره اشک از چشمش پایین چکید که با دست پاکش کرد. هنوز هم با همه اتفاقاتی که افتاده بود، دیدن گریه‌اش ناراحتم می‌کرد اما حرفی برای گفتن نداشتم. بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت. این که همه چیز حقیقی تموم بشه، بهتر از مجازی بود. حداقل مغزت واقعیت رو بهتر قبول می‌کرد.

به سمت در سالن رفتم که نگهبان جلوم رو گرفت و گفت نمی‌تونم وسط کنسرت وارد سالن بشم. انرژی جر و بحث باهاش رو نداشتم. برگشتم و روی مبل نشستم. کنسرت به همین راحتی خراب شده بود. انگار قرار نبود یک روز خوش ببینم. چند دقیقه بعد در سالن باز شد و دریا بیرون اومد. به سمتم اومد و پرسید:

-پارمیدا کو؟

دیده بود پشت سرم بیرون اومده. شونه بالا انداختم. با لحن آرومی گفت:

-می‌خوای برگردی داخل سالن؟

-نگهبان نمیذاره.

لحن صدام مثل بچه‌هایی شده بود که مدیر مدرسه‌شون اجازه نمیداد بازی کنه. دریا به نگهبان نگاه کرد و گفت:

-من سرش رو گرم می‌کنم، تو برو تو.

بهش نگاه کردم و خندیدم. نمی‌دونم این خنده توی این اوضاع از کجا اومده بود. توضیح داد:

-مگه این کنسرت رو دوست نداشتی؟ کلی به خاطر دیر نرسیدن سرم غر زدی.

از کی تا حالا این مسائل براش مهم شده بود؟! حتما قیافه نزاری داشتم که دلش به حالم سوخته بود. حتی اگر هم به داخل سالن برمی‌گشتم، با حالی که داشتم نمی‌تونستم از کنسرت لذت ببرم. چیزی نگفتم که گفت:

-می‌خوای بریم بیرون؟ میریم رستورانی، پارکی، جایی.

این گزینه بهتری بود. بلند شدم و بی هیچ حرفی به سمت خروجی به راه افتادم. سوییچ رو به دریا دادم تا رانندگی کنه. می‌خواستم فکر کنم و آخرین خاطراتی رو که از پارمیدا داشتم، از ذهنم پاک کنم. اون لحظه آرزو کردم کاش دریا معطلم کرده بود و قبل از کنسرت، پارمیدا رو نمی‌دیدم. حداقل می‌تونستم از کنسرت لذت ببرم. توی بعضی از شرها، خیر نهفته بود و آدم نمی‌دونست.

***

@melika_sh @fatemeh @Akva

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 42

ظهر پنج شنبه بود و من توی اتاقم گیتار به دست روی تختم نشسته بودم. کنسرت دیروز من رو یاد گیتارم انداخت که داشت خاک می‌خورد . منی که قبلا حتی گیتارم رو به رختخوابم می‌بردم و یک لحظه ازش جدا نمیشدم، الان مدت‌ها بود ازش دور شده بودم. زندگی باعث میشد آدم بعضی وقت‌ها حتی چیزهایی رو که دوست داره فراموش کنه.

در اتاقم باز شد و دریا در حالی که با تلفن حرف می‌زد، وارد اتاق شد. داخل یکی از کشوهای میز آرایش رو نگاه کرد و گفت:

- رویا مطمئنی توی کشوی دومیه؟ من اینجا چیزی نمی‌بینم.

- ...

- کی گذاشتی اینجا؟ روز جهاز چیدن؟

گیتار رو روی تختم گذاشتم. به نظر می‌رسید دیگه روی حریم خصوصی رو هیچ وقت نمی‌بینم. بلند شدم و بیرون رفتم. بوی قرمه سبزی از توی آشپزخونه میومد. امیر بالای سر قابلمه با یک ملاقه ایستاده بود. یک چایی ریختم، به داخل قابلمه نگاه کردم و گفتم:

- دریا از این‌کارها بلد نبود!

امیر خندید و گفت:

- الان هم بلد نیست. من دارم آشپزی می‌کنم.

زخم صورتش بهتر شده بود اما هنوز یکی از دست‌هاش آتل داشت. به آتل اشاره کردم و گفتم:

- آشپزی با این سختت نیست؟

- نه. دریا همه چیز رو خرد کرد.

- آشپزی رو از کجا یاد گرفتی؟

- تو خونه ما اگر آشپزی بلد نباشی از گرسنگی تلف میشی.

لیوان رو به لبم بردم و دیگه چیزی نگفتم. این هم یک نشونه دیگه از نوع زندگی که داشت. امیر گفت:

- این هفته دیگه کم کم زحمت رو کم می‌کنم.

دریا گوشی رو روی تلفن روی اپن گذاشت و گفت:

- یک خونه کوچیک و جمع و جور برات پیدا کردم. این هفته هم میرم براش وسایل بخرم. بعدش می‌تونی بری. فعلا صبر کن.

امیر زیرچشمی بهم نگاه کرد و گفت:

- نمی‌خواد. خودم می‌تونم بخرم.

لیوان خالی رو توی ظرفشویی گذاشتم و گفتم:

- من با دریا موافقم.

در واقع حق مخالفت با اینکه پولش رو چجوری استفاده می‌کنه نداشتم. حتی اگر هم این حق رو داشتم، باز هم مخالفت نمی‌کردم. رو به امیر گفتم:

- برای تشکر هم می‌تونی تا وقتی اینجایی برامون آشپزی کنی.

روی شونه‌اش زدم که لبخند زد. به سمتم اتاقم رفتم تا حوله بردارم و قبل از ناهار دوش بگیرم. دریا وارد اتاق شد. به در تکیه داد و  دست به سینه بهم نگاه کرد که گفتم:

- چیه؟! به هر حال یکی باید اینجا آشپزی کنه.

چیزی نگفت ولی از جاش تکون هم نخورد. یاد قرار هومن افتادم و گفتم:

- راستی شنبه زود از باشگاه برگرد. هومن به مناسبت خوب شدن پدرش، به کافی‌شاپ سهراب دعوتمون کرده.

- پدرش مرخص شد؟

- هنوز نه. ولی خطر رفع شده.

- هزینه‌های بیمارستانش چی؟

- من یک بخشیش رو کمک کردم. چطور؟

- هیچی. همین طوری پرسیدم.

حوله رو روی دوشم انداختم. دریا هنوز همونجا ایستاده بود و انگار قصد رفتن نداشت. بعد از کمی مکث گفت:

- دفعه اول که دیدمت فکر می‌کردم آدم گنده دماغی هستی.

خندیدم. بعضی وقت‌ها یاد اون روزی می‌افتم که کارت ویزیتش رو توی سطل زباله انداختم. با لحن شوخی گفتم:

- این مثلا تعریف بود؟

لبخند زد، بعد از چند ثانیه بحث رو عوض کرد و گفت:

- گلرنگ یک شامپوی جدید بیرون داده. خریدمش. امتحانش کن و نظرت رو بگو.

تکیه‌اش رو از در گرفت و رفت. از دیروز مهربون‌تر شده بود. شاید به خاطر دلسوزیش به خاطر پارمیدا بود. از دلسوزی خوشم نمیومد. امیدوار بودم یک دلیل دیگه داشته باشه. حداقل از اینکه دشمن نبودیم، خوشحال بودم.

بعد از خوردن یک قرمه سبزی خونگی داشتم روی یک آهنگ توی اتاقم کار می‌کردم که دریا دوباره وارد اتاقم شد و گفت:

- من و امیر داریم میریم بیرون. می‌خوام برای عید خرید کنم. تو هم بیا.

به سمت کمد رفت تا یک مانتو برداره. اگر باهاشون نمی‌رفتم می‌تونستم توی سکوت روی آهنگ کار کنم؛ وسوسه انگیز بود. دریا منتظر جواب بهم نگاه کرد. از طرفی بدم نمیومد باهاشون وقت بگذرونم. گیتار رو کنار گذاشتم و گفتم:

- باشه.

سمت کمد لباس رفتم که گفت:

- فقط کت و شلوار نپوش.

از آخرین باری که برای بیرون کت و شلوار نپوشیده بودم یک قرن می‌گذشت. دنبال یک بافت بین لباس‌هام گشتم. نمی‌دونستم کدوم رو بردارم. زیر چشمی به دریا نگاه کردم که یک مانتو سبز تیره برداشت. بین بافت‌هام اونی رو که رنگش به رنگ مانتو دریا نزدیک بود برداشتم.

نیم ساعت بعد داشتیم توی یکی از پاساژهای نزدیک به آپارتمان قدم می‌زدیم. دریا یک مغازه لباس مردونه رو نشون داد و واردش شد. مشغول جدا کردن لباس برای امیر شد. من از اینجور جاها لباس نمی‌خریدم. منتظر موندم کار امیر و دریا تموم بشه.

وقتی امیر با تقریبا ده تا لباس وارد پرو شد به دریا گفتم:

- به نظر میرسه حالش بهتره. فکر می‌کنی از کی بتونه بیاد کارخونه؟

دریا یک پیراهن سرمه‌ای برداشت و در حالی که بررسیش می‌کرد گفت:

- می‌خوام باهاش صحبت کنم استعفا بده. می‌خوام بفرستمش دانشگاه.

پیراهن سرمه‌ای رو گذاشت و یک بلوز آبی برداشت. پرسیدم:

- کی به خونواده‌ات در مورد امیر میگی؟

- هیچوقت. نمی‌خوام دیدشون نسبت به بابا عوض بشه.

- بالاخره که یک روز می‌فهمند. نمی‌تونی تا ابد مخفیش کنی. به هر حال خواهر و برادرید و رفت و آمد دارید.

چیزی نگفت که ادامه دادم:

- مثل روز عروسی. می‌خواستی توی عروسیت باشه ولی کسی نفهمه برادرته. به همین خاطر اون رو راننده ماشین عروس کردی، نه؟

شونه بالا انداخت و گفت:

- وقتش که شد یه کاری می‌کنم. اما الان بهتره مخفی باشه. حداقل تا وقتی که امیر سر و سامون بگیره.

امیر با لباس‌ها بیرون اومد و دریا چند تا از اونها رو براش انتخاب کرد. لنگیدنش خوب شده بود و به جز دستش که هنوز توی آتل بود مشکل دیگه‌ای نداشت.

@melika_sh@fatemeh@Akva

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 43

بعد از خرید لباس‌ها، به سمت بستنی فروشی پاساژ رفتیم که یک صف طولانی داشت. پاساژ به خاطر نزدیکی به عید خیلی شلوغ بود. من توی صف ایستادم و دریا و امیر روی یک صندلی کمی دورتر منتظر موندند. اطراف رو پاییدم تا مبادا آشنایی من رو توی صف بستنی فروشی ببینه.

یک بچه در حال دویدن بهم برخورد کرد که کل بستنیش به شلوارم مالید. کلا من شانس نداشتم. اومدم یک چیزی بهش بگم که مادرش با معذرت خواهی بردش. گوشیم زنگ خورد و شماره مامان افتاد. علامت سبز رو کشیدم و جواب دادم:

- سلام مامان.

- سلام. کجایید؟ چند وقته ازتون خبری نیست.

این چند وقته اونقدر سرم شلوغ بود که به کل شام‌های پنج شنبه عمارت رو فراموش کرده بودم. جواب دادم:

- ببخشید. سرمون یکم شلوغ بود.

- امشب میاید؟

به دریا و امیر نگاه کردم که مشغول حرف زدن بودند. امروز اونها برای وقت گذروندن با هم بیرون اومده بودند. دلم نمی‌خواست این لحظه هایی رو که به عنوان برادر و خواهر کنار هم بودند ازشون بگیرم، به همین خاطر جواب دادم:

- نه. امشب نمی‌تونم بیام.

مامان با ناامیدی گفت:

- یعنی امشب هم نمیای؟

 - حالا باشه یک شبه دیگه. دیر که نمیشه.

صدای بلند رایکا رو از چند متری تلفن شنیدم:

- مامان، من که گفتم دست از سرشون بردار. بذار این تازه عروس و داماد این روز تعطیل رو تنها باشند.

صدای خنده شهریار و رایکا میومد. می‌تونستم تصور کنم که مامان بهشون اخم کرده؛ رایکای پدر سوخته! گفتم:

- برای خرید عید بیرون اومدیم. احتمالا کارمون طول بکشه. نمی‌رسیم برای شام بیایم.

مامان ناراضی جواب داد:

- باشه. اصرارنمی‌کنم.

صدای رایکا رو دوباره شنیدم:

- پسرها زن که می‌گیرند غلام حلقه به گوش زنشون میشند.

به مامان گفتم:

- مگه این که دستم به رایکا نرسه. بهش بگو مسافرت شمال با دانیال خوش گذشت؟

مامان متعجب گفت:

- کدوم مسافرت؟

- من دیگه باید برم. خداحافظ.

- صبر کن ببینم. کدوم مسافرت؟

تلفن رو قطع کردم. مطمئن بودم الان صدای جیغ و داد مامان دراومده؛ به هر حال که باید می‌فهمیدند. نوبت بستنی فروشی که به من رسید سه تا بستنی سفارش دادم و بعد از گرفتنشون، به سمت دریا و امیر رفتم. دریا بستنی توت فرنگی و امیر وانیلی رو گرفت. بستنی شکلاتی هم برای من موند.

دریا با خوشحالی به من گفت:

- امیر شنبه میاد استعفا بده.

بهش نگاه کردم و گفتم:

- چه خوب. پس می‌خوای بری دانشگاه؟

امیر خجالت زده لبخندی زد. بهش نمیومد اینقدر خجالتی باشه. به دریا نگاه کردم که برق خوشحالی توی چشم‌هاش پیدا بود. کمک کردن به بقیه حس خوبی داشت؛ به خصوص این که اون شخص برادرت باشه. من هم لبخند زدم و یک گاز به بستنی زدم.

***

@melika_sh @fatemeh @Akva

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 44

کافی شاپ سهراب به خاطر نزدیکی به عید شلوغتر از همیشه بود. هومن علاوه بر من و دریا، چند تا از دوست‌هاش رو هم دعوت کرده بود. دور یک میز ده نفره نشسته بودیم. شهریار و دوست دخترش نرگس هم بودند. نرگس خیلی جوون تر از ما بود؛ شاید بیست و سه یا چهار ساله بود اما دختر پخته‌ای به نظر می‌رسید. مطمئن بودم از پس عمه فرخ برمیاد.

دریا در حالی که دست‌هاش رو خشک می‌کرد کنار من نشست. پرسیدم:

- افسانه کو؟ بهش می‌گفتی بیاد.

- افسانه امروز باشگاه نموند. رایکا بهش زنگ زد و گفت آرمین تب داره. خیلی زود رفت.

نگران شدم و به رایکا پیام دادم تا در جریانم بگذاره. سهراب همون نوشیدنی‌های اختراعیش رو جلوی ما گذاشت که من لیوان ترش رو برداشتم. شهریار با هومن در مورد چیزی می‌گفت و می‌خندید. سهراب بلند گفت:

- امشب همه مهمون هومنیم. تا جایی که می‌تونید سفارش بدید. هم دل من رو شاد می‌کنید هم دل خودتون رو.

بقیه خندیدند و هومن کنار من نشست. دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- به تو یک تشکر ویژه طلبکارم. من همیشه مدیونت بودم.

- مدیون چیه؟ دوستی این حرف‌ها رو نداره. حال پدرت چطوره؟

- خیلی بهتره. همه رو ترسوند اما خدا رو شکر خطر رفع شده.

یکی از دوست های هومن به اسم سیروس گفت:

- ایشالا شام عروسیت.

سهراب خندید و گفت:

- آرزوی اون رو که باید به گور ببری.

هومن با مشت توی بازوی سهراب زد و گفت:

- زبونت رو گاز بگیر.

از هومن پرسیدم:

- حالا عروس خوشبخت کی هست؟

هومن شرمنده خندید و گفت:

- از من بگذرید. بحث رو عوض کنید.

سیروس سر به سر هومن گذاشت. من نمی‌دونستم هومن کسی رو داره. هیچ وقت در موردش حرف نزده بود. هومن بلند شد تا کمک سهراب کیکی رو که سفارش داده بود بیاره. بقیه مسخره بازی درآوردند و شوت زدند. گوشی هومن روی میز لرزید و براش پیامک اومد.

دریا و نرگس غرق حرف زدن بودند. سهراب دور دوم نوشیدنی‌ها رو آورد. نزدیک بود یکیش روی گوشی هومن بریزه. گوشیش رو برداشتم که چشمم به پیامک روش افتاد. پیامک از طرف شخصی به اسم «دست نیافتنی» بود. از اسمش خنده‌ام گرفت؛ حتما همون عشق مخفی هومن بود.

پیامک کامل نبود و فقط جمله‌های اولش رو تونستم بخونم. «دست نیافتنی» نوشته بود. «الان مطب دکترم. پسرم آبله مرغون گرفته. امشب نمی‌تونم بیام. یک روز دیگه قرار». بقیه پیامک قابل خوندن نبود. گوشی هومن رو کناری گذاشتم. کسی که دوستش داشت قبلا ازدواج کرده بود و بچه داشت. حالا معلوم میشد چرا دست نیافتنیه. حتما مادر هومن مخالفت کرده بود.

گوشی دریا زنگ خورد. دریا بلند شد و از جمع فاصله گرفت تا جواب بده. هومن کیک رو وسط میز گذاشت و کنارم نشست. سهراب برای مسخره بازی یک شمع روش گذاشته بود. هومن دولا شد تا شمع رو فوت کنه. بقیه دست زدند و خندیدند. گردنبندی که گردن هومن بود از یقه‌اش بیرون اومد و در هوا تلو تلو خورد.

یخ زدم. نفسم توی سینه حبس شد. همه تصویرها و صداها محو شد و من فقط گردنبند پازلی شکل هومن رو میدیدم که توی هوا تلو تلو می‌خورد. اونقدر به گردنبند افسانه نگاه کرده بودم که می‌تونستم جفتش رو توی کسری از ثانیه تشخیص بدم؛ همون جفتی که شکل قلب روی گردنبند افسانه رو کامل می‌کرد.

دستی روی بازوم نشست. مثل کسی که از زیرآب بیرون اومده باشه نفس عمیقی کشیدم. صداها و تصاویر دوباره برگشت. پلک زدم و گیج به دریا نگاه کردم. دریا داشت چیزی می‌گفت اما من به قدری گیج بودم که فقط باز و بسته شدن لب‌هاش رو می‌دیدم. دریا برای اینکه صداش توی شلوغی بهم برسه، بلند شد و نزدیک گوشم بلند گفت:

- رایکا چند بار بهت زنگ زد. جواب ندادی. میگه دکتر گفته آبله مرغونه. جای نگرانی نیست.

اگر حتی یک درصد شک داشتم با این جمله دریا شکم برطرف شد. اون کسی که تمام این مدت دنبالش می‌گشتم هومن بود. دریا گفته بود حواسم به نزدیکترین آدم‌های دور و برم باشه. شاید دریا پیزی می‌دونست و به من نگفته بود.

به بقیه نگاه کردم که حواسشون به من نبود. شهریار داشت به شوخی سهراب می‌خندید. یعنی این دو تا هم در جریان بودند یا مثل من از همه جا بی‌خبر بودند. گردنبند هومن روی پیراهنش جا خوش کرده بود و اصلا حواسش به گردنبند نبود. دلم می‌خواست گردنبند رو از گردنش بکشم و هومن رو با اون خفه کنم.

دستم ناخودآگاه به سمت گردنبند رفت و اون رو توی دستم گرفتم. هومن متوجه شد. اول به من و بعد به گردنبند نگاه کرد و با لبخند گفت:

- این یادگاریه.

گردنبند روی از دستم درآورد. توی پیراهنش گذاشت و به صحبتش با سیروس ادامه داد. دستم کشیده شد. برگشتم و به دریا نگاه کردم. بلند شد و من رو دنبال خودش کشید. من مثل مسخ شده‌ها دنبالش رفتم. تصویر روزی که اولین بار کیوان هومن رو معرفی کرد جلوی چشمم اومد.

اون روز توی دفتر کیوان بودیم. کیوان هومن رو به من معرفی کرد. گفت که قبلا توی شرکت پدر افسانه کار می‌کرده اما به خاطر تعدیل نیرو اخراج شده بود. یادمه اون روز هومن خیلی مودب و ساکت بود. ازش خوشم اومده بود. کیوان گفته بود می‌تونیم دوست‌های خوبی برای هم باشیم.

خوب یادمه که بعد از رفتن هومن، کیوان بهم سفارش کرده بود هواش رو داشته باشم. گفته بود وضعیت مالی خونواده‌اش خوب نیست و هومن سرپرست خانواده‌ است. من هم هواش رو داشتم؛ همون طور که کیوان گفته بود. خرج عمل پدرش رو دادم؛ همون طور که کیوان گفته بود.

@melika_sh @fatemeh @Akva

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 45

این همه سالی که افسانه گفته بود از کی شروع شده بود؟ از زمانی که هومن توی شرکت پدرش کار می‌کرد یا قبل‌تر؟ الان با هم قرار گذاشته بودند ازدواج کنند؟ می‌خواستند جلوی چشم همه با هم ازدواج کنند؟! اگه کیوان نمی‌مرد، می‌خواستند چیکار کنند؟ شاید هم هومن کیوان رو کشته بود! ایستادم. سردی هوا به صورتم خورد. به بیرون کافی شاپ رسیده بودیم. چرخیدم تا سر میز برگردم. دریا جلوم رو گرفت و گفت:

- می‌خوای چیکار کنی؟

- می‌خوام جواب سوالاتی رو که دارم ازش بگیرم.

اومدم حرکت کنم که دوباره جلوم ایستاد و گفت:

- خونسرد باش.

داد زدم:

- چجوری خونسرد باشم؟ ولم کن!

می‌خواستم حرکت کنم که دوباره نذاشت و گفت:

- الان عصبانی هستی. ما حتی هنوز مطمئن نیستیم. گردنبند چیزی رو ثابت نمی کنه. شاید چند جفت از اینها باشه.

بلند داد زدم:

- عشقش بهش پیام داده بود. گفته بود پسرش آبله مرغون گرفته. این که دیگه توهم نیست. این که دیگه تصادفی نیست.

دریا ساکت بهم نگاه کرد. فریاد کشیدم، با پا یک سنگ رو شوت کردم و به یک ماشین تکیه دادم. چقدر احمق بودم. حتما کیوان فهمیده بود. مطمئن بودم فهمیده بود؛ وگرنه اون دعواهای قبل از مرگش بی‌علت نبود. دوباره راه افتادم که دریا محکم بازوم رو به سمت ماشین کشید و قاطع گفت:

- من نمی‌ذارم با این عصبانیت راه بیفتی و بری تو. فردا برو سراغش اما امشب نه.

اگه داخل کافی شاپ برمی‌گشتم، قطعا هومن رو می‌کشتم. مطمئن بودم. خودم هم نمی‌دونستم چی درسته چی غلطه. سرم درد گرفته بود. اجازه دادم دریا هر کار می‌خواد بکنه. دریا دست کرد توی جیب کتم و سوییچ رو برداشت. من رو به سمتم ماشینم برد. وقتی مطمئن شد روی صندلی کمک راننده‌ام، در ماشین رو قفل کرد. می‌ترسید توی این فاصله که پشت فرمون میشینه، داخل کافی شاپ برگردم که ترسش چندان بیجا هم نبود.

دریا راه افتاد که گفتم:

- از روزی که هومن رو شناختم همیشه یک جایی توی زندگی کیوان بود و بهش کمک می‌کرد. همه اون رو به عنوان امین کیوان می‌شناختند.

خنده‌ای عصبی کردم و گفتم:

- کیوان نمی‌دونست تو آستتینش مار پرورش میده. شاید همش داشت خرابکاری می‌کرد. قبل از مرگ کیوان، کارخونه مشکلات اساسی داشت. شاید هومن خرابکاری کرده بود. شاید

دریا دست روی بازم گذاشت و گفت:

- شاید همه اینها شاید باشه و چیزی نباشه که تو فکر می‌کنی.

مگه امکان داشت؟ فقط یک نفر بود که همه چیز رو دقیق و واضح می‌دونست؛ افسانه! گفتم:

- برو عمارت.

- بذار یک روز دیگه.

داد زدم:

- هیچ روزی بهتر از امروز نیست. برو عمارت.

دریا پیچید و به سمت عمارت رفت. اگر به همه می‌گفتم چی میشد؟ افسانه و هومن انکار می‌کردند. بابا قطعا سکته می‌کرد. خونه و زندگیمون به هم می‌ریخت. تکلیف آرمین چی میشد؟ دستم رو به پیشونیم مالیدم که درد گرفته بود. نمی‌دونستم چیکار کنم ولی از یک چیز مطمئن بودم. دست هومن قرار نبود هیچوقت به افسانه برسه؛ من نمی‌ذاشتم. این رو صد در صد مطمئن بودم.

آقا یعقوب نگهبان عمارت با دیدن ما هول کرد؛ انتظار اومدنمون رو نداشت. قبل از این که دریا کامل جلوی عمارت پارک کنه، از ماشین پیاده شدم و به سمت عمارت رفتم. وارد ورودی شدم و به سمت سالن شرقی رفتم. مامان وسط سالن ایستاده بود و صدای بحث و جدل از داخل اتاق آقاجون میومد. رنگ مامان پریده بود و نگران به نظر می‌رسید. قبل از این که چیزی بپرسم رایکا با یک لیوان آب قند پشت سرم ظاهر شد. ازش پرسیدم:

- چی شده؟

رایکا آهی کشید و گفت:

- انگار هر روز باید توی این خونه سر یک چیزی دعوا باشه.

منتظر شدم رایکا بقیه حرفش رو بزنه که چیزی نگفت. رو به مامان گفتم:

- چی شده؟

مامان لیوان آب قند رو از رایکا گرفت و گفت:

- برای افسانه خواستگار اومده. بهنام پسر آقای شکارچی.

توی ذهنم دنبال بهنام شکارچی گشتم. فکر کنم توی تجارت فرش بودند. گفتم:

- همون نیست که تاجر فرشه؟ یک شعبه هم توی ترکیه دارند.

مامان با سر تایید کرد وگفت:

- آره. پسرش افسانه رو توی عروسی تو دیده.

- نظر افسانه چیه؟

رایکا ناراحت گفت:

- افسانه راضیه. اما آقاجون راضی نیست. میگه نمی‌خوام سهام افسانه دست شکارچی بیفته.

افسانه راضی بود؟ با قضیه جور در نمیومد. رو به مامان گفتم:

- مطمئنی افسانه راضیه؟

رایکا با بغض گفت:

- آره. امروز کلی با آقاجون سر سهام حرفش شد.

- آرمین چی؟

مامان با ناراحتی گفت:

- بهنام گفته آرمینم می‌برند پیش خودشون. می‌خواند برند ترکیه.

امکان نداشت آقاجون قبول کنه! امکان نداشت آقاجون بذاره آرمین و البته اون همه سهام از خانواده بیرون بره! اصلا آقاجون به کنار، پس هومن چی؟ دستم رو پشت گردنم کشیدم. چرا جور درنمیومد؟ سر و صدای داخل اتاق آقاجون خوابید. در اتاق آقاجون باز شد و افسانه بیرون اومد. با دیدن ما بلند داد زد:

- هیچوقت اختیار زندگیم رو نداشتم. الان هم گناه نکردم که شوهر مرده. من که نمی‌تونم تا آخر عمر عزادارش باشم.

پشت سرش آقاجون روی ویلچر بیرون اومد و گفت:

- تو هر جا خواستی می‌تونی بری اما آرمین رو جایی نمی‌بری.

- آرمین پسر منه. هر جا من باشم اون هم با من میاد.

- آرمین وارث و سهامدار خانواده‌اس. من بهت اجازه نمیدم هر جایی خواستی ببریش.

افسانه نزدیک بود به گریه بیفته. مامان بغض کرده روی یکی از مبل‌ها نشست. افسانه چند ثانیه بهمون نگاه کرد و داد زد:

- تا الان ساکت بودم اما دیگه نمی‌ذارم برام تصمیم بگیرید. وکیل می‌گیرم و حقم رو ازتون می‌گیرم.

کسی جوابش رو نداد. با حرص روش رو برگردوند و به سمت راه پله رفت. رایکا روی لبه مبل نشست و گفت:

- بهنام خیلی پولداره. خیلی زیاد. چندین برابر ما ثروت دارند. دست رو هر کی بذاره نه نمیگه.

و البته افسانه هم با زیبایی و سهامی که داشت هر کسی نبود. افسانه نمی‌خواست با من ازدواج کنه چون پای هومن وسط بود. الان چی؟ یعنی شکارچی رو به خاطر پول به هومن ترجیح داده بود یا اینکه من در مورد هومن و افسانه اشتباه کرده بودم. شاید با هم قرار کاری داشتند و من فکرکرده بودم قرار زوجیه.

@melika_sh @fatemeh @Akva

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 46

مغزم کم کم داشت دود می‌کرد. مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت:

- اینجا چکار می‌کنی؟ چیزی شده؟

مغزم قفل شده بود. اومده بودم با افسانه حرف بزنم اما الان نمی‌دونستم باید چکار کنم. دریا به جای من جواب داد:

- برای دیدن آرمین اومدیم.

مامان با نگرانی گفت:

- آرمین بهتره. تازه از دکتر برگشته. شما هم بهتره برید. برای زن حامله آبله مرغون بده.

با عصبانیت گفتم:

- اینجا کسی حامله نیست. هنوز دست برنداشتید؟

مامان با حالت تدافعی گفت:

- من از کجا بدونم؟ میگم احتیاط کنید.

به سمت خروجی عمارت راه افتادم که مامان بلند گفت:

- برای شام نمی‌مونید؟ کجا میرید؟

با حرص گفتم:

- هیچ جا! میریم که آبله مرغون نگیریم.

دریا هم پشت سرم بیرون اومد. به ماشین تکیه دادم و به سوییت افسانه توی طبقه سوم که چراغش روشن بود نگاه کردم. دریا با تردید گفت:

- شاید واقعا چیز دیگه‌ای در میون باشه.

من که حسابی گیج شده بودم و نمی‌دونستم چی به چیه. نور شدیدی چشمم رو زد و ماشین شهریار کنار ماشین من توقف کرد. پیاده شد و با دیدن ما پرسیدس:

- شما کجا غیبتون زد؟

حالا باید یک دور به شهریار جواب پس می‌دادم! دریا زودتر از من جواب داد:

- آرمین آبله مرغون گرفته. کاوه نگران شد و سریع اومد. حتی یادمون رفت خداحافظی کنیم.

شهریار خندید و گفت:

- بقیه در مورتون فکرهای مثبت هجده کردند.

بهش اخم کردم که خنده اش بیشتر شد و گفتم:

- مگه شما فکرهای منفی هیجده هم می‌کنید؟

به عمارت اشاره کرد و گفت:

- نمی‌مونید؟

تکیه ام رو از ماشین گرفتم، سمت در راننده رفتم و گفتم:

- نه. میریم.

پشت فرمون نشستم. دریا هم کنارم توی ماشین نشست. دست روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- من مطمئنم هومن چنین آدمی نیست. با شناختی هم که از افسانه پیدا کردم از این جور آدمها نیست که با یکی زندگی کنه و به یکی دیگه علاقه داشته باشه.

چقدر دوست داشتم حرف‌هایی که میزد، کاملا راست بود. چقدر دوست داشتم بهم اطمینان میداد شک‌هام غلطه و همه چیز اون جوری که من فکر می‌کنم نیست. اما متاسفانه این کار از دستش خارج بود. به دستش روی شونه‌ام نگاه کردم. حلقه ازدواجون توی انگشتش برق میزد. متوجه نگاهم شد، سریع دستش رو برداشت و از پنجره جلو به بیرون نگاه کرد.

چقدر خوب بود که من مجبور نبودم این بار رو تنهایی به دوش بکشم و به جز من یک نفر دیگه هم در جریان اتفاقات بود. ازدواج چیزی بدی به نظر نمی‌رسید. یک نفر رو به  اجبار کنارت می‌گذاشت تا توی همه کارهات دخالت کنه و در جریان جیک و پوک زندگیت قرار بگیره. امروز از این که چنین شخصی توی زندگیم بود خوشحال بودم.

***

@melika_sh @fatemeh @Akva

ویرایش شده توسط Z.A.D
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...