رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شهر جنون‌‌زده| اعظم شاهپوری کاربر نودهشتیا


azamshahpori
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

نظرتون درمورد رمان؟  

22 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره رمان



ارسال های توصیه شده

negar_20200516_121903_(1)_jhl.png

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نام رمان: شهر جنون‌زده

نام نویسنده: اعظم شاهپوری | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: تراژدی- عاشقانه

خلاصه:   و من  گرگی باران دیده، زخم خورده و خشمگین، در پی انتقامی  سخت از فراریان  عدالت الهی. تمام عالم و آدم تقاص پس می‌دهد، تقاص مرگ لحظات خوشی‌ها و تولد سختی‌ها را ‌ دیگر منطق  بس است.  من انتقام می‌گیرم و شاید؛ کسی در پی من‌ است، در پی انتقامی سخت. 

مقدمه:    از خواب‌های او  دری به جنون باز می‌شود! نگاه حیرانش  را به میله‌ها می‌دوزد،  زندان بانش کو؟ اندکی تامل؛ صدای آواز می‌آید.  او کیست که   در خواب‌هایش  نیز  صدای آواز‌های  لالایی مانندش آرامشش می‌دهد؟

سوگلی حرم سرای تنهایی، دستی برای نوازش می‌خواهد! برای جبران تک تکِ روز و شب‌هایی که دست‌های آن زنِ مادر نما، تازیانه زد به تار و پودش! دخترک رقص دستانی در موهای پر پیج و تابش  به همراه آواز  در  پشت میله های زندان سرد و غم زده اش می‌خواهد! او صدای ستاره‌ی روشن آفاق سیاهش ‌ را می‌خواهد تا تسکین دهد، امواج پرخروشِ دریای متلاطم درون ناآرامش را!

نقد

شخصیت ها

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

به  نام همان خالق کائنات

               که در دست او بوده مرگ و حیات

تا چشم کار می‌کند، سیاهی مطلق همه جا را فرا گرفته است و    در بند بند وجودم درد را احساس می‌کنم. گویی در سرد خانه ایستاده‌ام،  زیرا سرمای جان سوزی در فضا وجود دارد. زمین و دیوار‌ها سرد و نمور هستند.  ناگهان صدای برخورد دندان‌هایم بر روی هم  با صدای لالایی مهربانی متوقف می‌شود.

- لای لای دئییم یاتاسان (لالائی بگویم بخوابی)

گول غنچه یه باتاسان (توی گلها و غنچه‌ ها فرو بروی)

گول غنچه لر ایچینده (در بین گلها و غنچه ها)

شیرین یوخو تاپاسان (به خواب شیرینی بروی)

لالای بئشیگیم لای لای (لالائی گهواره‌ام لالائی)

ائویم ائشیگیم لای لای (لالائی خانه و زندگیم لالائی)

سن یات شیرین یوخو گور (بخواب و خواب های خوب ببین)

چه کیم کئشیین لای لای (کشیک تو را بکشم لالائی)

صدا برایم از هر آشنایی آشنا‌تر و     از هر غریبه‌ای غریبه‌تر است؛    محبت و گرمای وصف ناپذیری دارد. نوازش‌های گرم دستی در میان گیسوانم را احساس می‌کنم  ولی ناگهان قبل از آن‌که چیزی بگویم یا بتوانم او را در میان تاریکی محض ببینم   دیگر آن دست‌های گرم را احساس نمی‌کنم. از جایم برمی‌خیزم    و مردمک چشمانم را درون آن فضای کوچک و خفقان   می‌چرخانم. تاریکی تنها  چیزی بود که به چشم می‌خورد.

پاهای برهنه‌ام    با    قدم های سست و لرزانم که زمین سرد را لمس می‌کنند   لرزه به اندامم می‌اندازند،   چند قدم به سمت جلو برمی‌دارم   که ناگهان سرم به جسمی سرد و سخت برخورد می‌کند. دست‌های لرزانم را با شک بالا می‌آورم و آن جسم سرد را لمس می‌کنم،  تعداد زیادی میله در موازی یکدیگر قرار دارند. با حدس و گمان این‌که آن‌ها میله‌های زندان هستند، قلبم برای چند ثانیه متوقف می‌شود،  گویی از یاد برده بود که پیش از آن چگونه می‌تپید. آب دهانم را به سختی پایین می‌دهم    و با صدای لرزانی که هر چه تلاش می‌‎کنم بالا نمی‌رود می‌گویم:

- کـ...مک! این‌جا کجاست؟

صدای پر نفرت و فریاد گونه‌ای در گوشم می‌پیچد   که باعث می‌شود مو بر تنم سیخ شود و بر روی زمین می‌افتم. از درد گوش‌هایم    دستم را بر روی آن‌ها قرار می‌دهم:

- بالاخره به جایی که لایقشی  اومدی،  قاتل!

نفس‌های  بلند و ترسانم در گوش‌هایم می‌پیچند. قلبم مانند قلب گنجشکی که در دستان یک گرگ اسیر است    می‌تپد. همان‌گونه که بر روی زمین نشسته‌ام    خودم را به عقب می‌کشانم.  سطح  سرد و نمناک زمین    حس بدی را به من انتقال می‌دهد. پس از چند ثانیه کمرم با سطح سفت و سرد دیوار برخورد می‌کند. سرم را به دیوار تکیه می‌دهم    و چشمانم را با تمام وجود بر روی هم می‌فشارم. صدای شلاق زدن و جیغ‌های زنی  از دور دست ها به گوش می رسد. صدای جیغ‌هایش برایم آشنا و دردناک هستند،   گویی آن فرد عزیز‌ترینم است.

از جایم برمی‌خیزم    و با سرعت خود را به آن میله‌های سرد می‌رسانم،  ولی قبل از آن‌که دستم به آن میله‌ها بر‌خورد کند، چشمانم سیاهی می‌روند و بر روی زمین می‌اوفتم.

(راوی)

(گذشته)

زن با بغض دستان لرزانش را بر روی گردنش قرار می‌دهد  و محکم آن را  می‌فشارد، گویی احساس می‌کند    با آن‌کار می‌تواند کمی از بغض درون گلویش را کاهش دهد و  راه نفس کشیدن را برای خود باز کند،؛ ولی خود نیز می‎‌دانست که این کارش هیچ تغییری در حالش ایجاد نمی‌کند. تنها گریه کردن می‌توانست چاره‌ی حال او باشد. آهی عمیق می‌کشد که با آهش دل سنگ نرم می شود؛ ‌ امّا گویی آن مرد از سنگ هم سخت‌تر است. مرد با چشمان مشکی و نفوذ ناپذیرش به دو گوی آسمانی رنگ    و پر اشک زن خیره می‌شود. با صدای    مالامال از نفرت‌اش   می‌گوید:

- از این همه تحقیر خسته نشدی؟ نمی‌خوای بفهمی که ازت متنفرم و تو زندگیم زیادی هستی؟ چرا دست دختر نحست رو نمی‌گیری از خونه ‌ی من گمشی بری؟ تو چه مادری هستی که به خاطر عشق خودت بچت رو تو‌ی جایی نگه می‌داری که اذیت بشه؟

سوالش را با صدای بلند فریاد می‌زند. زن تنها می‌تواند    دست‌های لرزانش را بر روی گوش‌هایش قرار دهد    تا بیش از این با آن حرف‌ها و تهمت‌ها قلبش نشکند. آخر مگر او چه می‌خواست، جز کمی محبت و عشق؟ آن هم زیاد بود؟ او می‌خواست دخترکش یتیم نشود، مگر خواسته‌اش گناه بود؟ تنها سوالی که در آن دقایق از خود  می‌پرسید،  این بود:

- مگه چی کار کردم که این مرد این قدر ازم بدش میاد؟

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 39
  • تشکر 2
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   دوم

با صدای بلند برخورد در به دیوار،  رنگ از رخش  می‌پرد    و در جایش صاف می‌نشیند. قلبش برای چند ثانیه متوقف می‌شود و بعد از آن آرام و نامنظم به تپش خود ادامه می‌دهد.

همان موقع دختر بچه‌ی ریز جثه‌ای  با صورتی که به اشک نشسته است و گونه ها و بینی‌ای که  به سرخی خون هستند، وارد محیط کوچک آشپزخانه می‌شود و  خود را در آغوش پر مهر و محبت مادرش رها می‌کند. پیکر کوچک و نحیفش در بین بازوان پر مهر مادرش حبس می‌شود    و افکارش در حوالی کابوس دردناک شب قبلش است. قلب کوچکش فشرده می‌شد    وقتی که آن فرد مثلا پدر بر سر مادرش، عزیز ترینش فریاد می‌زد، خرد می‌شد و درد می‌کشید وقتی آن مرد دستان ثقیلی‌اش را بر روی بدن نحیف و رنجور مادرش می‌نشاند؛    مادرش جز سکوت کاری نمی‌توانست بکند. سکوت و آه کشیدن!

زن غم و درد را از دیدگانش می‌زداید    و با چشمانی پر مهر به چشمان پر اشک دخترکش می‌نگرد، با دستانش صورت ظریف کودکش را قاب می‌گیرد  و با لحن نگران و مادرانه‌اش می‌پرسد:

- دخترکم چرا گریه می‌کنی؟ چرا چشم‌های خوشگلت به اشک نشستن؟

دخترک زبان می‌گشاید  تا چیزی بر زبان آرَد،  ولی بغض درون سینه‌اش اجازه‎‌ی به زبان آوردن چیزی را به او نمی‌دهد. تنها اشک است    که بر روی گونه‌های ملتهب و نرمش روان می گردد    و آن‌ها را رنگین‌تر از قبل می‌سازد.

مادر از سکوت و بغض دخترکش به تنگ می‌آید،  ولی وقتی نمی‌تواند تسکین    درد‌های خود باشد، چگونه به دخترک درد دیده‌اش کمک کند؟ آخر آن طفل کوچک مگر چند سال دارد    که این درد‌ها را می‌تواند   متحمل شود؟! درد‌هایی که یک زن میانسال را به تنگنا می‌کشید! تنها پنج سال سن داشت! مگر آن دخترک ریز اندام    از پدرش جز یک آغوش پر مهر و لبخندی آرام بخش چه می‌خواست؟ او هم می‌خواست مانند دیگر هم سن و سالانش سوگلی پدرش باشد و شب ها هنگام بازگشت از کار بر روی شانه‌های مردانه‌اش بنشیند و غرق حمایت و عشقش شود و کمی ناز کند. از اعماق وجودش خواستار این بود که کودکش را در آغوش بگیرد و از آن خانه دور شود،  تا جایی که هیچ اثری از آن مرد و ظلمش نباشد؛ ‌ ولی قلبش عشق آن مرد را فریاد می‌زد. 

به خودش آمد. ‌نباید آن طفل معصوم را درگیر مشکلات زندگی می‌کرد. از جای برمی‌خیزد    و چشم درون اتاق می‌چرخاند تا وسیله‌ای برای سرگرم کردن و به فراموشی سپردن دردهایشان پیدا کند. پس از چند ثانیه نگاهش متوجه ظرف‌های رنگ و وسایل مربوط به رنگ کردن دیوار که در گوشه ای قرار دارد   می‌ افتد. وسایلی که روز قبل با حقوق ناچیزش خریده بود تا اتاق دخترکش را به رنگی زیبا و دخترانه مبدل سازد. آن خانه را به تازگی خریده بودند و اتاق دخترکش رنگی نداشت.

لبخندی از سر رضایت زد و با سرعت به سمت دخترکش بازمی‌گردد،  فکری زیبا و خوشایند در سرش می‌پروراند و از فکر کردن به آن سرشار  از لذت می‌گشت. دستانش را بر روی شانه‌های دخترش قرار می‌دهد    و با لبخندی زیبا و دلنشین به او خیره می‌شود. چشمانش از شادی براق می‌شوند؛ پس از مکثی نه چندان کوتاه به سخن آمد:

- به مامانی   کمک می‌کنی تا دیوار‌های اتاقت رو رنگ کنیم؟

مشتاق و منتظر به لبان طفلش خیره می‌شود،    دخترک چشمانش همانند مادرش نورانی می‌شوند و با لحنی که به دلیل ذوق و هیجان کمی بالا رفته  جواب می‌دهد:

- معلومه که کمک می‌کنم!

با عشق و محبت مادرش را در آغوش می‌کشد. صحنه ی فوق العاده زیبا و رویایی در آن زمان و مکان ایجاد شده است که اشک را به چشم هر کسی می‌نشاند. مادر دلش نمی‌آمد که دخترکش را از خود دور کند، ولی باید می‌رفتند و به شادی و شور می‌پرداختند، زیرا ممکن بود افکار کودک به سمت غم‌های اخیر سوق پیدا کند.

کمی بین خود و دخترکش فاصله می‌اندازد    و با عشق و هیجان می‌گوید:

- بهتره بریم!

دخترک با شوق و شیطنتی کودکانه سر تکان می‌دهد. هر دو به سوی وسایل گوشه‌ی آشپزخانه تقریبا پرواز می‌کنند    و به کمک یکدیگر وسایل را از جای برمی‌دارند    تا آن ها را به مقصد اتاق حمل کنند،  وسایل درون دست دخترک کم تر از مادرش  است. دست    کوچک دخترکش را می‌گیرد    و هر دو از آن آشپزخانه کوچک و خفقان آور خارج می‌شوند. آشپز‌خانه‌ای کم نور و  دلگیر که با دیوار ها و  وسایل تیره آراسته شده است. سپهر از رنگ‌های تیره خوشش می‌آمد و خواستار این بود که تمام زندگی آن زن را نیز به سیاهی مبدل کند!

یک  سالن   وسیع و طویل مقابلشان قرار دارد، سالنی که  دیوار‌هایش به رنگ مشکی هستند. وقتی از آن سالن می‌گذرند    به یک در صورتی رنگ می‌رسند. زن جلو می‌رود    و در اتاق را می‌گشاید، در مقابلشان اتاقی نسبتاً کوچک و خالی با دیوارهایی سفید وجود دارد. زن با به خاطر آوردن موضوعی،  آرام بر روی پیشانی‌اش می‌زند و با خنده‌ای از روی بی‌حواسی می‌گوید:

-  وای لباس‌های مخصوص رو نیاوردم.

به چشمان به رنگ دریای دخترکش که آن‌ها را از خودش به ارث برده  نگاهی می‌اندازد    و آرام و ملایم می‌گوید:

- منتظر باش!  زود بر می گردم،  باشه؟

دخترک چند بار سرش را به علامت موافقت تکان می‌دهد. زن با دیدن تایید دخترکش اتاق را ترک می‌کند. با قدم‌های بلند خود را به سوی اتاق مشترکش با سپهر می‌رساند. از تمام این خانه‌ی تاریک و نفرین شده نفرت دارد، خانه‌ای که تقریبا تمامی دیوار هایش به رنگ مشکی مزین گشته است. دستش را با بی میلی و انزجار بالا می‌آورد و بر روی دستگیره‌ی سرد  درب اتاق قرار می‌دهد  و درب اتاق را با دو حرکت کوچک باز می‌کند. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته و وسایل غیر قابل مشاهده هستند.

دستان لرزانش را بالا می‌آورد و کلید برق را می‌فشارد،  پرتوی ناگهانی نور باعث می‌شود سریع چشمانش را ببندد و دستان سردش را بر رویشان قرار دهد. چند ثانیه پس از آن چشمانش را می‌گشاید    و  اولین چیزی که چشمش مشاهده می‌کند، پتو و بالشتش است  که به صورت مرتب گوشه‌ی اتاق قرار دارد.  چند سال قبل را به یاد آورد،  درست یک شب بعد از به دنیا آمدن کودک معصومش، مرد زندگی‌اش که برایش تمام دنیای کوچکش بود، با بی رحمی تمام او را به جدا خوابیدن محکوم کرده بود. او کودکی ترسو نبود که از تنها خوابیدن خوف داشته باشد،  بلکه دوست داشت که شب‌ها در آغوش گرم و پر محبت مردش به خواب برود. مگر او چه از زن‌های دگر کم داشت که محکوم به نفرت و انزجار همسرش نسبت به خود بود؟!  تنها تفاوتشان این بود که او بدون هیچ عشقی  و با امید عشق پس از ازدواج با همسرش متعهد شده بود.

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 36
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت سوم

با احساس خیسی گونه‌ها و سوزش گلویش از افکار تکراری و عذاب آورش بیرون می‌آید    و با پشت دستان سرد   و    لرزانش اشک‌هایش را می‌زداید. افکار آزار دهنده‌اش را به گوشه‌ی تاریک ذهنش می‌فرستد  و لبخند ظاهری بر لب می‌نشاند    تا دخترکش او را خوشحال و سرزنده بپندارد. دو دست لباس کهنه و زوار در رفته از کمد خارج می‌کند  و به قصد رفتن به اتاق کودکش از اتاق خارج می‌شود؛   ولی مقابل در با دیدن سپهرش  با اخم‌هایی در هم و صورتی پر غضب، در جایش خشکش می‌زند و رنگ  از رخش می‌پرد. به حدی از ترس رسیده   بود که در آن سکوت خوف‌آور    صدای ضربان قلبش را نیز آن مرد بی‌احساس می شنید،  ولی حتی برایش کوچک‌ترین  ارزشی هم نداشت که کسی که باید ملکه ی    قلبش  باشد این گونه از او خوف می کرد.

غضب از دیدگانش زدوده می‌گردد     و جای آن را نفرت و تمسخر پر می‌کند. این نگاه‌های آکنده از نفرتش است    که خدشه بر قلب کوچک سویل می‌کشید. نگاه عاری از احساسش را حواله‌ی او می‌کند    و با صدایی بلند، بی توجه به اویی  که از ترس آن مرد رعشه به پیکرش افتاده است، بر زبان می‌آورد:

- یکی از دوست‌هام قراره فردا شب یک    مهمونی بزرگ بگیره و به یک نفر نیاز داره تا براش آشپزی کنه و تمیزکاری‌ها رو انجام بده. چند نفر واسه تمیزکاری آورده  ولی سخت‌گیره و برای آشپزی نیاز به یک ‌ نفر داره که توی آشپزی مهارت زیادی داشته باشه.

با طعنه‌ی چشمانش قلب آن زن را مانند وردنه خورد می‌کند    و ادامه می‌دهد:

- از نظر من که غذاهای تو افتضاح هستن، ولی اون نظر دیگه‌ای داره‌.

پوزخندی سرشار از تمسخر  بر لب می‌زند.

- می‌دونی تموم اون روزهایی که تو به زور غذا های بدمزت رو بهم می‌انداختی تا ببرم شرکت و برای ناهار بخورمشون، چی کار می‌کردم؟

وقتی نگاه گنگ و متعجب زن را روی خود می‌بیند،   ادامه می‌دهد:

- اون‌ها رو به ساسان می دادم و در عوض اون هم برام فست فود می‌گرفت،  به خاطر همونه که دوست داره تو براش غذا بپزی.

صدای شکستن قلب زخم دیده‌اش گوش‌هایش را می‌آزارد!  با هر کلامی که او می‌گوید گویی تازیانه بر قلب کوچکش می‌زند و او را فرو می‎‌ریزد. چشمانش می‌لغزند و بغضش شکستن و چشمانش باریدن را تمنا می‌کنند.  سر بالا می‌آورد و با دیدن چشمان مشکی و عاری از احساس مرد، شبی که به خواستگاری‌اش آمده بود در ذهنش تدائی می‌گردد.

(شب خواستگاری)

(سویل)

گیسوان لخت  عسلی  رنگم را با دستان لرزانم با یک حرکت به داخل شال سفیدم فرو می‎‌کنم و مضطرب بار دیگر خود را در آیینه آنالیز می‌کنم؛ شال سفید ساده، مانتوی جلو باز سفید که زیر آن یک پیراهن کرم رنگ پوشیده‌ام،    بر روی آستین‌های مانتو دو دکمه‌ی زینتی و کنار آن یک شکاف قرار دارد   که از میان آن، آستین‌های لباس زیرینم نمایان می‌گردد،    شلوار جین مشکی رنگی بر پا کرده‌ام. نگاهم که به چهره‌ی عاری از پیرایه‌ام می‌افتد،  استرس و نگرانی بیشتر قلبم را می‌فشارد و با نگرانی دستی به لبان صورتی متمایل به قرمزم که عاری از هر گونه مواد شیمیایی است   می‌کشم و زمزمه‌وار از خود می‌پرسم:

- نکنه از دخترایی که آرایش نمی‌کنن بدش میاد و وقتی من رو بدون آرایش ببینه نظرش دربارم عوض شه؟

به چشمان دریایی‌ام چشم می‌دوزم و باری دیگر سخنی که مادرم در آن زمان می‌گفت را بر زبان می‌آورم:

- تو  نباید به حرف مردم گوش کنی،  هر کاری  از نظر خودت    بهترینه رو باید انجام بدی. اون‌ها باید  تو رو همین‌جوری که هستی قبول کنن!

لبخند زیبایی لب‌هایم را زینت می‌دهد، ولی با به یاد آوردن مردی که قرار بود به خواستگاری‌ام بیاید، باری دگر استرس به جانم می‌افتد    و قلبم را به لرزه در می‌آورد.  اولین خواستگارم نبود، ولی این خواستگار با بقیه متفاوت‌تر بود.

چشمانم را بر هم می‌گذارم    و پس از نفس عمیقی که برای آرام کردن خود می‌کشم، از اتاق خارج می‌شوم    و به سوی آشپز‌خانه‌ی نسبتاً کوچکمان که در انتهای خانه قرار دارد،   حرکت می‌کنم. وقتی وارد می‌شوم مادر را درحال چیدن شیرینی در ظرف مخصوص مشاهده می‌کنم. آشپزخانه‌ی نسبتاً کوچکی که در کنار درب ورودی میز نهار‌خوری فندوقی رنگی که مادر کنار آن ایستاده است    و در کنارش یخچال نه چندان جدیدی وجود دارد.

مادر که کارش تمام شده است، سر بلند می‌کند.  موهای خرمایی رنگش را به داخل روسری کاربنی رنگش  هدایت می‌کند    و با دیدن من که از استرس زیاد رنگ به رخ ندارم    لبخندی به لب های صورتی و نازکش می‌نشیند. به سویم می‌آید و در همان حالی که  چشمانش   که    کاملاً شبیه به چشمان من است  از ذوق چراغانی شده‌اند   همراه با اطمینان و لبخندی مادرانه می‌گوید:

- دخترکم چقدر خوشگل شدی!

وقتی استرس بیش از اندازه‌ام را مشاهده می‌کند، صندلی را از پشت میز بیرون می‌کشد و به من کمک می‌کند    تا بر روی آن بنشینم. خود نیز در کنار من جا گیر می‌شود و با لبخند درحالی که با پشت دستان لطیفش گونه‌ام را نوازش می کند    زمزمه‌وار بر زبان می‌آورد:

- دختر کوچولوی مامان عاشق شده.

با چشمانی متحیر به چشمان آرام و مهربانش خیره می‌شوم، قلبم از هیجان و اضطراب محکم خود را به سینه می‌کوبید و نمی‌دانستم چگونه این رسوایی را پنهان کنم؛  ولی مگر عاشقی رسواییست؟

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 35
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

چشمان مادرم  مملو از نور شوق می‌گردد و با صدایی آکنده از هیجان به زبان ترکی می‌گوید:

- اله قیزما قوربان اولارام من، که عاشق الوب دی! (قربون دخترکم برم که عاشق شده)

این یک عادتی خوانوادگی بود که زمانی که احساساتمان بر ما غلبه  می‌کرد، به طور نا‌خودآگاه به زبان ترکی حرف می‌زدیم و اطرافیان که این زبان را متوجه نمی‌شدند از این عادت ما بیزار بودند.

به ناگه  گونه‌هایم از شرم آتش می‌گیرند و خون به صورتم می‌دود. قلبم با تمام قوا در سینه‌ام می‌کوبد و از شرم و اضطراب زبانم به گفتن چیزی باز نمی‌شود.

مادرم که شرم چشمان  و التهاب گونه‌هایم را می‌بیند، لبخندی به وسعت و زیبایی اقیانوس می‌زند. دست بر چانه‌ام می‌گذارد و مرا به تماشای خود دعوت می‌کند، با آرامش خاص خود می‌گوید:

- عاشقی که خجالت نداره دخترکم.

پس از اتمام حرفش، شیطنت به چشمانش می‌دود و با لحنی که آثار خنده در آن هویدا است می‌گوید:

- پس بگو،  هر روز  به بهونه‌ی ناهار دادن به بابات می‌رفتی شرکت تا عشقت رو ببینی!

لب زیرینم را به دندان می‌گیرم و با شرم سر بر زیر می‌اندازم و چیزی نمی‌گویم. باز همان تردید و نگرانی‌ای که از موقعی که خبردار شده بودم قرار است کسی که بدجوری دلم را برده به خواستگاری‌ام بیاید، به دلم هجوم آورده بود، به سراغم می‌آید و باعث می‌شود اشک در چشمانم حلقه ببندد.  مادرم با دیدن چشمان بارانی‌ام دلهره به جانش می‌افتد و با نگرانی و صدای تحلیل رفته‌اش می‌پرسد:

- گیزیم نه الوب؟ (دخترم چی شده؟)

با انگشت اشاره‌ام خیسی چشمانم را می‌زدایم و پس از آه جانسوزی که می‌کشم، با صدای لرزانی می‌گویم:

- دیشب یک ‌ رمان خوندم که یک ‌ پسره به زور مامان و باباش میره خواستگاری یک ‌ دختره و بعد از ازدواج یک ‌ عالمه اذیتش می‌کنه و بعد از چند وقت طلاقش میده،  اگه کسی که امشب میاد خواستگاریم دوستم نداشته باشه چی؟ من که دوستش دارم باید چی کار کنم؟

مادرم نفسش را که از نگرانی حبس کرده بود بیرون می‌دهد و با چشمانی مهربان و لحنی آرام و دلسوز می‌گوید:

- دخترک خوشگلم به چیزهای بد فکر نکن و انرژی منفی به خودت نده. آدم از هر چی می‌ترسه به سرش میاد،  پس بهتره به چیز‌های خوب فکر کنی.

پس از اتمام حرفش از جای برمی‌خیزد، چند قدم جلو‌تر از من می‌ایستد و درحالی که به لباسش اشاره می‌کند با لحنی مالامال از خنده می‌گوید:

- حالا بگو من خوشگل شدم؟

لبخند می‌زنم و او را آنالیز می‌کنم؛ یک کت کاربنی تا بالای زانو‌هایش با شلوار و روسری‌ای ساده و به همان رنگ پوشیده است. آرام می‌خندم و با شوخی چشمکی می‌زنم.

- اون‌قدر خوشگل شدی که می‌ترسم به جای من از تو خواستگاری کنن!

با غرور ابرو‌های پرپشتش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:

- از مادری که همچین دختر زیبایی  داره کمتر از این هم انتظار نمیره!

در همان هنگام پدرم با لبخندی که میهمان هر روزه‌ی لبانش است وارد می‌شود و با مهربانی می‌گوید:

- منیم قیزیم نقدر گوزل و خانوم اولوب، نقدر تز بویوگ اولوب! (دخترکم چقدر خوشگل و خانوم شده، چقدر زود بزرگ شده!)

لبخندی به چشمان مشکی‌اش که غم خاصی در آن نهفته است می‌زنم و با لحنی پر مهر می‌گویم:

- مرسی بابایی! شما هم جذاب شدین.

به سویش می‌روم و گونه‌ی زبرش را می‌بوسم. بر روی صورتش کمی ریش سفید به چشم می‌خورد و موهایش مشکی و چند تار بین آن سفید شده است. دستی میان مو‌های پر پشتش می‌کشم و با لبخند ادامه می‌دهم:

- اون‌قدر جذاب شدین که آدم شک می‌کنه پنجاه و دو سالتون باشه و دختری به سن من داشته باشین.

با به یاد آوردن چیزی آهی پر سوز می‌کشم و با صدایی که از بغض می‌لرزد، می‌گویم:

- اما ای کاش داداش سالار ‌ هم می‌تونست یک همچین روزی پیشم باشه!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 33
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

پدرم پیشانی‌ام را می‌بوسد و با لبخند و لحنی آرام می‌گوید:

- ناراحت نباش دخترکم!

یک پیراهن و شلوار مشکی پوشیده است، هیکل عضلانی‌اش که سن و سال زیادش هم  در آن تاثیری نگذاشته باعث می‌شود لباسها خیلی جذاب به نظر برسند و او را جوان‌تر می‌نمایاند‌. همان موقع زنگ خانه به صدا در می‌آید، صدای زنگ خانه مانند ناقوس مرگم است و با صدایش قلبم برای چند ثانیه از کار می‌ایستد و پس از کمی استراحت با سرعتی بیش از پیش به کار خود ادامه می‌دهد.

پدر لبخندی پر غم به صورتم می‌پاشد و به همراه مادر به استقبال میهمانان می‌روند. من نیز در آشپزخانه می‌مانم تا زمانی که مادر صدا زد چای ببرم. با صدای محکم و مردانه‌اش که از پدر تشکر می‌کند، به یک‌باره رنگ از رخسارم می‌پرد و ضربان قلبم به روی هزار می‌رود. نفس‌های نامنظم، دست‌های به لرزه افتاده‌ام، لب‌ها و گلوی خشکم بدجور کلافه‌ام کرده بودند‌. گام‌هایم بی‌اختیار من را به درب آشپزخانه می‌کشانند تا اویی را ببینم که  قلبم برایش بی‌قراری می‌کند.

درست مقابل آشپزخانه مبل‌های کرم رنگمان  قرار دارد و میهمانان بر روی آن‌ها نشسته و مشغول صحبت هستند‌. مرد و زن میانسالی که حدس می‌زدم پدر و مادر سپهر باشند و در کنارشان کسی قرار دارد که با صدایش قلبم بی‌قرار می‌گشت‌. قلبم دسته دیدگانم را می‌گرفت و به سوی اویی که خواستارش بود می‌کشاند‌.  سپهر هم در آن لباس‌ها بدجور می‌درخشید و نفسم از دیدنش بند می‌آمد! با تصور خودم که لباس عروس بر تن دارم و در کنار او ایستاده‌ام، قند در دلم آب می‌شود و تمام وجودم مالامال از آرامشی حاکی از عشق می‌شود.

نگاه خسته‌ام را به چشمان نافذش می‌دوزم و پس از آن نگاهم پایین می‌آید، برق درخشان ساعت مردمک چشمانم را به بازی می‌گیرد. آن دستبند نشسته کنار آن ساعت عیونی ارزشش را دو چندان و زیبایی‌اش را بیشتر به رخ می‌کشد. نگاهم بالا می‌آید و در گره خفت آن کروات اسیر می‌شود! رد‌های سفید پیراهن که در دل آن جامه‌ی مشکین اسیر است به چشم می‌آید. کتی به رنگ شب که با نوار سفید رنگ گوشه جیبش زینت داده شده است؛ ولی او آن چنان بی‌تفاوت و مغرور سر جایش نشسته است که گویی برایم فخر می‌فروشد.

صدای پیامک موبایلم من را از فکر خارج می‌کند، سریع سامسونگم که یک جلد آبی ساده دارد را از جیب چپ شلوارم بیرون می‌کشم‌. با دیدن اسم برادرم سالار بر روی صفحه لبخند بر لبانم می‌آید و با سرعت صفحه گوشی را باز می‌کنم.  برادرم  با همسرش در شمال زندگی می کرد و به خاطر مشغله‌ی کاری نتوانسته بود در مراسم خواستگاری‌ام شرکت کند.

- سلام آجی جونم! خوبی؟ مگه می‌تونی تو همچین روزی بد باشی؟! امیدوارم داداشیت رو ببخشی که نتونسته بیاد و تو مراسم خواستگاریت شرکت کنه. آرزو می‌کنم هر چی صلاحه اتفاق بیوفته. خوش باشی!

لبخندی می‌زنم و با تمام دلتنگی‌ای که دارم اسم او را بر روی تلفنم می‌بوسم و پس از آن تلفن را درون جیب شلوارم فرو می‌کنم. نفسی عمیق می‌کشم تا کمی آرام شوم و بعد به سوی سینی و استکان‌های کمر باریکی که از قبل مادر در آن چیده بود می‌روم.  با دست‌هایی لرزان استکان‌ها را از چای خوش رنگی که مادر درست کرده  پر می‌کنم.

وقتی کارم تمام می‌شود مادر صدایم می‌کند تا چای را ببرم، با شنیدن صدایش از وحشت و اضطراب رنگ از رخم می‌پرد ولی سریع به خود می‌آیم و سعی می‌کنم با آرام‌ترین حالت ممکن به سوی میهمانان بروم. با چند قدم کوتاه و لرزان به سویشان می‌روم و با صدایی بلند و رسا می‌گویم:

- سلام خوش اومدین!

پس از بر زبان آوردن آن جمله مردی که به نظر پدر سپهر می آمد، با آن چشمان عسلی‌اش که مهربانی در آن موج می‌زد نگاهی سرشار از تقدیر به من می‌اندازد و زیر لب تشکری می‌کند. ابروها و موهای پر پشت خرمایی‌اش او را بسیار جذاب می‌نمایاند، هیکل تو پرش در آن پیراهن و شلوار مشکی بسیار زیبا جلوه می‌کند.  از اعماق قلبم افراد تو پر و تپل را دوست می‌داشتم و عقیده داشتم که افرادی مهربان‌اند.

اما بر خلاف پدرش، مادرش اصلاً مهربان به نظر نمی‌آمد؛ چشمان آبی، لبان و گونه‌های برجسته و سرخ و دماغ خوش فرمی که مصنوعی بودنشان به صراحت مشخص هست. لبانش را با رژ سرخ، ابرو‌هایش را با هاشور، پوستش را با سفید کننده و چشمانش  را با انواع خط چشم زینت داده  که اصلاً برای من خوشایند نیست.

@melika_sh

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

قدم‌های سست و لرزانم را به سویش برمی‌دارم، در تکاپوی آن هستم که قلبم دیدگانم را به سوی شب سرد و خوفناک چشمانش نکشاند، اما بی‌فایده است. چشمانم تا آن سردی را مشاهده می‌کند به خود می‌لرزم و بغض راه گلویم را سد می‌کند. خدای من! چرا آن‌قدر سرد و خشن است؟ ‌ نکند ترس‌های من به حقیقت پیوسته است؟! نکند شاهزاده‌ی قلبم من‌را بالاجبار می‌خواهد از آن خود کند؟ ‌ نکند...

صدای سرد و خشنش خنجر بر قلب زخم خرده‌ام فرو می‌کند:

- نمی‌خوام، مچکرم!

با شنیدن کلماتی که از میان آن لبان قلوه‌ای صورتی رنگ خارج شد، گویی روح از بدنم خارج می‌شود. در دل با تمنا می‌گویم: خدایا خودم رو به خودت سپردم؛ اگه  مجنونم نیست، رسوام نکن!

قدم‌های کوتاه و خسته‌ام را به سوی مبل کنار مادرم برمی‌دارم و پس از آن پیکر بی‌روحم را بر روی آن رها می‌کنم. جسمم آن جاست ولی هیچ یک از حرف‌هایشان را نمی‌شنوم و در خیال این هستم که اگر او من را نخواهد چه کنم؟

با صدای محکم پدر از خیالات وهم‌آورم خارج می‌شوم.

- دخترم، سپهرجان رو به اتاقت ببر!

لبخندی سرد و بی جان می‌زنم، با سختی زیادی پیکر ناتوانم را از مبل جدا می‌کنم و جلو‌تر از سپهر که در سکوت به دنبالم می‌آید به سوی اتاقم حرکت می‌کنم. از وجودش قلبم سرشار از عشق گشته و بی‌اراده می‌خواهم بخندم و او را در آغوش بگیرم.

دستگیره‌ی در سفید رنگ اتاقم را پایین می‌کشم و به کناری می‌روم تا او اول وارد شود و پس از آن خود وارد می‌شوم. او پیش از آن‌که بگویم کجا بنشیند بر روی صندلی مقابل کامپیوترم می‌نشیند و بی‌مقدمه و با همان صدای سردش که سرما و لرزش را به قلبم انتقال می‌دهد، شروع می‌کند:

- قبل از این‌که بخوای توی ذهن کوچیکت خیال‌پردازی‌های مسخره و دخترونه کنی،  باید بگم که من دوست ندارم!

با شنیدن حرف‌هایش گویی خنجری را بر روی قلبم می‌کشند و آرام- آرام نابودم می‌کنند. توان آن را نداشتم که بیش از این بر روی پاهایم بایستم، پس با قدم های لرزان به سوی تختم که روتختی ساده‌ی آبی رنگی بر رویش کشیده شده است می‌نشینم و نگاه ناباور و خیسم را به دیوار‌های آبی رنگ اتاق می‌دوزم ولی او بی توجه به حال افتضاح من به حرف‌های تلخ و خورد کننده‌اش ادامه می‌دهد:

- من می‌خوام ازدواج سنتی داشته باشم، یعنی ازدواج بدون عشق، می‌خوام با یکی ازدواج کنم و اون رو به عنوان یک هم‌خونه بدونم و همچنین اون هم من رو به این چشم ببینه. توی شرکت بابات تو رو دیدم و فکر کردم بتونی یک ‌ هم‌خونه برام بشی و از طرف دیگه هم بابام دیده بودتت و ازت خوشش اومده بود و بهم پیشنهاد کرد که خوب میشه که با تو ازدواج کنم، ولی نمی‌دونه که از ازدواج قصدم فقط داشتن یک ‌ هم‌خونه‌ هست.

نفسی عمیق می‌کشد و در حالی که با دستش مو‌های مشکی رنگش را مرتب می‌کند، به همان بی‌تفاوتی ادامه می‌دهد:

- این یک ‌ پیشنهاده که تو می‌تونی قبولش کنی یا نکنی؛ نظرت چیه؟

مانده بودم که چه بگویم،  قبول کنم یا خیر؟ قلبم می‌گفت قبول کنم،  بعد از ازدواج می‌توانستم با محبت او را عاشق کنم؛ ولی مغزم بر علیهش می‌گفت. اما قلبم بر مغزم پیشی می‌گیرد و با صدای مردد و لرزانی پاسخ می‌دهم:

- قبول می‌کنم!

هیچ تغییری در حالت صورت و چشمانش ایجاد نمی‌شود و تنها با آن چشمان  سردش به من خیره می‌شود. ابرو‌های پر پشت مشکی‌اش را بالا می‌اندازد و تنها یک  کلام بر زبان می‌آورد:

- خوبه!

***

@Snowrita

@melika_sh

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 30
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

با صدای آرام و پر تمسخر سپهر از خاطرات تلخش خارج می‌شود   و به او‌ ‌ که با بی‌رحمی هنوز سعی در نابود کردنش دارد   می‌ نگرد.

- اگه یادت باشه روزی که به خواستگاریت اومدم گفتم که نباید توی ذهن کوچیکت خیال‌پردازی‌های دخترونه و مسخره کنی، نگفتم؟ نگفتم که دوستت ندارم؟ فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی می‌تونی من رو عاشق خودت کنی؟ واقعاً کم عقلی!

چرا این‌گونه با آن کلمات زهراگینش قلب   عاشق او  را می‌شکست؟ مگر آدم نیست؟ مگر قلب ندارد؟ مگر وجدان ندارد؟    با بغض و سری افکنده درحال پرسش سوالاتی تکراری و خسته‌کننده از خود هست     که  سپهر با صدایی عاری از احساس می‌گوید:

- تا یک ساعت دیگه آماده ‌شو برو سر کوچه، قراره تاکسی بیاد دنبالت.

نمی‌دانست چرا، ولی به طور ناگهانی هوس می‌کند  که    آهنگی که در توصیف حالش است    را بخواند تا شاید سپهرش بفهمدش و عشقش را درک کند.  با صدایی لرزان و پر احساس شروع می‌کند:

- تو، آدم بی‌انصاف، با این دل بی‌احساس، هیچ‌وقت این رو نمی‌فهمی قلبم بی تو چه تنهاست... تا فاصله می‎‌گیری، خالی میشه همه دنیام. من خوابت رو می‌بینم، تو می‌خندی به رویام!

(آهنگ خیلی بی انصافی از باران)

با اتمام آهنگی که می‌خواند، صدای کوبیده شدن در بلند می‌شود. دست‌های لرزانش  را بالا می‌آورد    و با پشتشان اشک‌هایی که بی‌اختیار ریخته بودند را از روی گونه‌های ملتهبش  می‌زداید    و آهی جانسوز برای قلب تنها و تکه- تکه شده‌اش می‌کشد‌.

با باز شدن در و ورود دخترکش  نقاب شادی بر چشمان و لبخندی دروغین بر لبانش  می‌نشاند.  دخترک ریز جثه‌اش  با قدم‌هایی کوتاه به سویش  می‌آید، گیسوان بلند حالت‌دار طلایی‌اش اطراف جسمش را احاطه کرده و صورت گرد و سفیدش در میان آن گیسوان خود‌نمایی می‌کند. لب برمی‌چیند    و آسمان چشمانش بارانی می‌شود    و این قلب مادر  را می‌آزارد، مسبب این مروارید‌ها را خود و جنونش به سپهر می‌داند.

زمانی که به سویل  می‌رسد، تی‌شرت سفید رنگش  را در مشت می‌گیرد    و در حالی که با آن چشمان بارانی و معصومش او را  نظاره می‌کند    با صدای تحلیل رفته‌ای می‌گوید:

- مامانی باز اون مرده چی کارت کرد که چشم‌های خوشگلت خیس شدن؟

بغض نفس مادر  را به شماره می‌اندازد   و راه نفس کشیدنش    را می‌بندد.

***

حال (سوگل)

- دلی دوست دارم خیلی دوست دارم

خودتم بخوای بری عمراً نمی‌ذارم

آخه نفسی جونی چرا نمی‌دونی

بی‌خبر از حال خراب من مجنونی

آخه من نمیگم همه میگن عشق تو وفا نداره

نمیدم پس نمیدم این دلو به تو دوباره

همه نارفیقن آی رفیقم کجایی دلم گرفته

دیگه نا نداره دل بی قرارم به کی بگم گرفته

با نفرت به آن دو گوی مشکین و دو گوی سبزی که  هر دو جفت چشم با عشق در یکدیگر غرق شده‌اند، نگاه می‌کنم. آخر چگونه می‌تواند    با شادی اینجا بایستد در حالی که مادر من در جایی دور چشم انتظارش است؟ چگونه می‌تواند    آنقدر ظالم و بد‌ذات باشد؟!

خدایا نمی‌توانم به تو بسپارمشان، تو مهربانی و آن‌ها را می‌بخشی، اما من نمی‌توانم. آن‌ها باید تاوان دِهَند؛ تاوان جوانی بر باد رفته‌ی مادرم، تاوان درد و عذاب مادر خسته‌ام، تاوان مادری که در یک چهارچوب کوچک و خفقان   نابود شد‌. آری! باید تاوان تک- تک آن لحظاتی که مادرم با مظلومیت اشک ریخت و کسی نبود که به فریادش برسد را بدهند. مادری که محکوم شد به دیوانگی! مگر عاشقی جرم است که مادر من به خاطر قلب عاشقش تاوان داد؟ حال چرا باید مادر بی‌گناه من در جایی خفقان به نام دیوانه خانه باشد و این مرد در حال شادی و سرور؟

@melika_sh

دو پارت آخر ویرایش شد. @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 25
  • تشکر 4
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هشتم

با نفرت چشم به آن دخترکی که به واسطه‌ی لباس پُف دار صورتی پرنسسی‌اش در مجلس می‌درخشید،    می‌دوزم    و زیر لب و با انزجار می‌گویم:

- دختره‌ی بی همه چیز عین خیالش هم نیست که این مرتیکه سر مامانش هوو آورده، چقدر هم جلوی این زنیکه‌ی...

همان موقع انگشتان کشیده و سفید آهو بر روی لبانم قرار می‌گیرد، با چشمان مشکی و آکنده از عصبانیتش به من خیره می‌شود و با صدای تحلیل رفته‌ای می‌گوید:

- تمومش کن! انقدر با سوگند بدرفتاری نکن، اون خواهرته دشمنت که نیست. بعدش هم به نظر من شیما زن خیلی خوب...

نمی‌گذارم  ادامه بدهد و با صدایی که سعی دارم   بالا نرود می‌گویم:

- اون زنیکه مسبب اشک‌های مامانمه، چه شب‌هایی که این مرتیکه با این زنیکه پی خوشی‌هاشون بودن و مامان من خون گریه کرد. مامانم ازش بدش میاد، من هم ازش بدم میاد و نمی‌ذارم جای مامانم رو توی قلب سوگند پر کنه!

اشک درون چشمانش جمع می‌بندد. ‌ مژگان بلند و حالت دارش خیس می‌شوند و سیاهی آرایش اطراف چشمانش را کمی تیره می‌کند. دستش را میان گیسوان حالت‌دار بلوندش    که  به دورش ریخته  می‌کشد. پاگرد می‌کند    تا برود که دست بر شانه‌اش می‌گذارم. ‌ با چشمان لبالب اشک به او می‌نگرم و مانند کودکی بی‌پناه تمنا می‌کنم:

- توی این روز سخت تنهام نذار! اگه تو بری طاقت نمیارم و همین جا زیر گریه می‌زنم...

اجازه نمی‌دهد حرفم را به پایان برسانم و با چشمان مهربانش نگاهم می‌کند و خواهرانه می‌گوید:

- میرم   زیر چشم‌هام  رو پاک کنم و دو تا لیوان شربت بیارم،  زودی بر می‌گردم.

بوسه‌ای بر پیشانی‌ام می‎‌زند و با قدم‌های کوتاهی دور می‌شود‌. دو آرنجم را  در کنار یکدیگر بر روی میز قرار می‌دهم، چانه‎‌ام را بر روی دستانم می‌گذارم و با دقت در سالن چشم می‌گردانم. دیوار‌های سفید سالن را با بادکنک‌ها و نوار‌های صورتی و آبی مزین گشته،    سالن مالامال از میز و صندلی های طلایی ربان‌دار بود. پیر و جوان در گوشه به گوشه‌ی سالن شادی می‌کردند. در بالای سالن جایگاه عروس و داماد قرار داشت که صندلی عروس صورتی و صندلی داماد آبی بود.

با دستی که بر روی شانه‌ام می‌نشیند، سر بلند می‌کنم و با دیدن چشمان درشت و آبی خالص سوگند ابروهایم    را در هم می‌کشم    و با جدیت رو از او برمی‌گردانم. باز مقابلم می‌آید، لبان صورتی نازکش را برمی‌چیند و با صدای کودکانه‌ای می‌گوید:

- مده من چی کال کلدم که قهل کلدی؟ (مگه من چی کار کردم که قهر کردی؟)

نگاه پر تمسخرم را به او می‌اندازم و با طعنه می‌گویم:

- انگار نه انگار هجده سالته، عین دختر بچه‌ی پنج ساله رفتار می‌کنی.

بدون توجه به طعنه‌ی من یه دور به دور خودش می‌چرخد    و با هیجان به موهایش اشاره می‌کند    و می‌گوید:

- موهام رو خوشگل بستم؟

موهای طلایی بلندش را ساده بر روی کمرش رها کرده، تکه‌ای از میان آن را به صورت تیغ ماهی بافته و بالای آن موهایش را به صورت پاپیون کرده بود. به صورتش که با آرایش صورتی ملایمی مزین گشته بود،  اشاره می‌کند  و ادامه می‌دهد:

- به من نگاه کن که چجوری خودم رو برای عروسی بابام خوشگل موشگل کردم!

بعد به من که یک لباس و شلوار ساده ی مشکی بر تن داشتم اشاره می‌کند ‌ و با اخم می‎‌گوید:

- و خودت رو نگاه کن که انگار اومدی عزاداری!

دستی به موهای طلایی‌ام که  خیلی ساده به دورم ریخته‌ام   می‌ کشم و با غمی جانسوز می‌گویم:

- خب اومدم عزاداری، عزاداری قلب مرده‌ی مامانم!

آخرین کلام را که بر زبان می‌آورم قطره‎‌ای اشک بر روی گونه‌ام می‌چکد. سوگند جلو می‌آید و با دستان تپل و سفیدش دستان کشیده‌ام را در دست می‌گیرد    و با لحنی مهربان می‌گوید:

- باور کن شیما زن خوبیه، بابا هم خوبه! مامان و بابا با هم خوب نبودن و مجبور شدن طلاق بگیرن. این تقصیر هیچ کدوم نی...

اجازه نمی‎‌دهم به آن اراجیفی  که می‌گوید ادامه دهد و با صدایی گرفته می‌گویم:

- تو نمی‌فهمی من چه دردی می‌کشم؛ چون هیچ‌وقت مادرمون رو ندیدی؛ هیچ‌وقت طعم داشتن مادر رو نچشیدی که بخوای دلتنگش بش...

@melika_sh

@Snowrita

ویرایش شده توسط banouyehshab
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

با بارانی شدن آسمان چشمانش، تازه متوجه می‌شوم که حرف‌هایم مانند خنجر قلبش را زخمی کرده‌اند. لبم را به دندان می‌گیرم و می‌خواهم چیزی بگویم تا مرهم شوند بر زخم‌هایی که خود زده‌ام، ولی با دستش که به علامت سکوت بالا می‌آید، نمی‌توانم چیزی بگویم. لبش را به دندان می‌گیرد و با قدم‌های بلند خود را به سرویس‌بهداشتی می‌رساند، دستی شانه‌ی مرا که قصد دارم به دنبالش بروم می‌گیرد و این اجازه را به من نمی‌دهد. از اعماق وجودم می‌خواهم به سویش بروم و فریاد زنم که از مقابل راهم دور شود، ولی با برگشتن به سوی کسی که راهم را سد کرده بود به طور ناگهانی دهانم بسته و اخم‌هایم در هم می‌روند و هر چه که می‌خواستم بر سرش هوار بزنم را از یاد می‌برم.

با دیدن زمرد نگاهش، نفرت آبی چشمانم را کدر و وجودم را لبالب از کینه می‌سازد. می‌خواستم لب باز کنم و هر چه را که لایقش بود و نبود نثارش  کنم، ولی او را در حدی نمی‌دیدم که به خاطرش زبانم را به حرف‌های نامربوط باز کنم. پس تنها به یک زهرخند کوچک اکتفا می‌کنم و قصد دارم رو از او برگردانم که با دستی که شانه‌ام را گرفته بود مرا از این کار باز می‌دارد. با لبخند و لحنی مهربان که یقین دارم ظاهریست، می‌گوید:

- دخترم چرا وقتی از من ناراحتی سر خواهرت خالی می‌کنی؟

آخر یک فرد تا چه حد می‌تواند رذل باشد! تمام کینه و نفرتم را در چشمانم می‌ریزم، به لباس سفید بلندش می‌نگرم و با غضب می‌گویم:

- تو حق نداری من و خواهرم رو دخترم صدا بزنی    چون در حد نامادری که هیچ، در حد کلفتمون هم نیستی!

اواخر حرف‌هایم صدایم کمی بالا می‌رود که سپهر با اخم‌های در هم و قدم‌های بلند و کوبنده خود را به ما می‌رساند. قصد دارد    که چیزی بگوید ولی شیما پا در میانی می‌کند، دست‌های مشت شده سپهر را در دست می‌گیرد    و با لحنی آرام‌کننده می‌گوید:

- عزیزم توروخدا برو پیش مهمون‌ها تا ناراحت نشدن!

با نفرت به قامت بلند کاور شده در کت و شلوار مشکی اویی که نامش را پدر نهاده‌اند، نگاه می‌کنم و زیر لب می‌گویم:

- زهلم گدمیش! (ازت بدم میاد)

به یک‌بار چشمانش به خون می‌نشیند و یک قدم به سویم بر می‌دارد تا در میان آن جمع تکه- تکه‌ام کند  ولی باز آن زن به ظاهر مهربان جلو می‌آید و بازویش را می‌گیرد. با عشق گونه‌اش را می‌بوسد و با حرف‌هایی آرام و لطیف او را به رفتن دعوت می‌کند و او نیز می‌پذیرد. از این همه چرب زبانی‌اش خونم به جوش می‌آید و دست هایم از حرص و خشم به رعشه می‌افتند.    سپهر تا کمی از ما فاصله می‌گیرد تهدید‌وار می‌گویم:

- این همه خاله زنک بازی‌هات رو تموم کن، تو نمی‌تونی جای مادرم رو بگیری. نه من اون مرتیکه رو دوست دارم و نه بلعکس و نه حتی تو رو؛ پس بیا ادعا نکنیم هم دیگه رو دوست داریم و با عشق در کنار هم زندگی می...

دستش را به علامت سکوت بالا می‌آورد. آن دو زمرد چشمانش می‌لغزند ولی خیس نمی‌شوند، با صدایی گرفته و لرزان می‌گوید:

- سوگل به خداوندی خدا من نمی‌خوام جای مادرت رو بگیرم. من می‌دونم مادرت چه زن خوبی بوده. من هم یک روزی مادر داشتم و از دستش دادم، می‌دونم از دست دادن مادر چه زجری داره. من فقط می‌خوام مثل یک ‌ دوست کنارت باشم و تو دردها و ناراحتی‌هات رو باهام در میون بذاری. می‌خوام همدم و هم رازت باشم!

او می‌گفت و من در سکوت تنها نظاره‌گر بودم، وقتی حرف‌هایش به اتمام می‌رسد با لبخندی زیبا نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- می‌تونی من رو به اندازه یه دوست خوب و صمیمی دوست داشته باشی؟

لبخندی زیبا به رویش می‌پاشم که چشمانش پر از امید و شعف می‌شود، ولی با پوزخندی که می‌زنم رنگ از رخش می‌پرد. لبم را تر می‌کنم و با تمسخر بر زبان می‌آورم:

- تموم شد؟ خیلی‌ تاثیر گذار بود! سخنرانی قشنگی کردی؛ ولی به مزاج من خوش نیومد! تموم حرف‌هات بوی پر تعفن دروغ و حیله میده. مثل یه نامزد انتخاباتی شدی که با حرف‌هاش داره مردم رو گول می‌زنه تا بهش رای بدن!

رویم را از او بر می‌گردانم و با گفتن جمله‌ای سالن را ترک می‌کنم:

_ خیرت نمی‌رسه شرت هم نرسه! سعی کن همیشه یک ‌ قدم از من فاصله داشته باشی وگرنه بد می‌بینی!

@melika_sh

@Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 28
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

بی‌توجه به صدای ملتمسش که می‌خواست مرا از رفتن منصرف کند، وارد اتاق پرو می‌شوم و پس از به سر کردن شال مشکی‌ام آن مکان خفقان‌آور را ترک می‌کنم. باد خنکی که صورتم را لمس می‌کند باعث می‌شود تمام احساسات بد، رهایم کند و  بتوانم برای زمان بیش‌تری بغضم را در سینه‌ام حفظ کنم.

مقابل در با احساس دستی بر روی شانه‌ی چپم سریع به سوی آن فرد باز می‌گردم و با دیدن چشمان پر غم آهو نفسی آسوده می‌کشم. گیسوان طلایی‌اش را به داخل شال سفید رنگش هدایت می‌کند و با صدای تحلیل رفته‌ای می‌پرسد:

- کجا می‌خوای بری؟ 

آهی عمیق و پر درد می‌کشم و با صدای لرزان جواب می‌دهم:

- می‌خوام تو همچین روز سختی کنار مامان جونم باشم.

اشک درون چشمانم حلقه می‌بندد ولی من با سماجت از جاری شدنش بر روی گونه‌ام جلو گیری می‌کنم. صدای ملتمسش مرا از فکر آن بغض لعنتی بیرون می‌آورد.

- من هم بیام...

اجازه نمی‌دهم به حرفش ادامه دهد و با کلمه نهِ کوتاهی، ‌  درخواستش را رد می‌کنم که باعث می‌شود اخم‌هایش را در هم بکشد و با صدایی گرفته ادامه می‌دهد:

- حداقل من رو ببر خونمون!

با تعجب ابرویی بالا می‌اندازم:

- چرا نمی‌مونی؟

آهی عمیق و پر سوز می‌کشد، اخم‌هایش را باز می‌کند و با صدایی که گویی از اعماق چاه بالا می‌آید جواب می‌دهد:

- من به خاطر تو به این‌جا اومدم؛ حالا که تو داری میری، بمونم که چی بشه؟

با دو انگشت شستم اشک چشمانم را می گیرم و با لبخند می‌گویم:

- باشه، فقط میشه    موبایل و هندزفریت رو بدی؟

لبخند مهربانی می‌زند، دستی به مانتوی بلند مشکی‌اش می‌کشد و از داخل کیف چرم ساده قهوه‌ایش موبایل شیائومی آبی رنگش    و هندزفری سفیدش را بیرون می‌آورد و به سویم می‌گیرد. هر دو را می‌گیرم، به سوی موتور کم‌بها و فرسوده‌ام می‌روم و بر روی آن جای می‌گیرم. وقتی آهو پشتم می‌نشیند هندزفری را در گوشم و پس از گذاشتن آهنگ مورد نظرم موبایل را درون جیبم قرار می‌دهم. نفسی عمیق و آه مانند می‌کشم و پس از گذاشتن کلاه مخصوص موتورم بر روی سرم به طوری که مشخص نباشد که دخترم، موتور را روشن می‌کنم و به سوی خانه‌ی آهو حرکت می‌کنم.

- هوا هر دفعه که بارون بشه

جای خالیت رو، هی به رخ می کشه!

دلم می‌شکنه، میگم    حقشه!

یه کم بوی عطر برام کافیه؛ که دیوونه شم باز بپرسم کیه؟!

خرابت شدن واسم عادیه!

چه دل خونیه! حالم خراب تر از اون که بدونیه

چه دل خونیه! اونی که داره می گذره جوونیه

کجا تو گم شدی؟ کجا نشونیه؟

آهنگ دل خون از شهاب مظفری

***

(گذشته)

سویل

دخترکم بخاطر رنگ کردن اتاقش آنقدر خسته شده بود که تا سر بر بالشت گذاشت به عالم خواب فرو رفته بود. بوسه‌ای بر روی پیشانی کوتاه و سفیدش می‌زنم؛  پس از اطمینان از خواب بودنش پتو را تا زیر گردنش می‌کشم،  لامپ اتاق را خاموش کرده و از اتاق خارج می‌شوم. او را خوابانده بودم تا با خیال راحت از خانه خارج شوم،  نفسی آه مانند می‌کشم و به سوی اتاقم می‌روم تا هر چه سریع‌تر آماده شوم.

@melika_sh

@Snowrita

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 28
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

مقابل آینه‌ای که بر روی میز آرایشیم قرار دارد می‌ایستم و درحالی که لباس‌هایم را با یک مانتوی ساده، شلوار جین و مقنعه ی مشکی تعویض می‌کردم، با تمام بغض و دردی که این روز‌ها قصد دارد    قلبم را متوقف کند آهنگی که خیلی دوستش دارم  را می‌خوانم:

- سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم

یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم

با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرارها من نشستم

نشکن دلم رو! به خدا آهم می‌گیره دامن تو عاقبت یک روز

گریه امانم را می‌برد و نمی‌توانم به خواندن ادامه دهم. دست لرزانم را بالا می‌آورم و اشک‌هایی که بی‌اختیار جاری شده‌اند را از گونه‌های ملتهبم می‌زدایم. قلبم از این همه درد و رنج به تگنا آمده و می‌خواهد از کار خود استعفا دهد و چشمانم می‌خواهند کمی بیش‌تر از یک خواب طولانی استراحت کنند؛ چیزی شبیه یک مرگ!

وقتی نم چشمانم را از صورتم زدودم، کیف مشکی و کهنه ام را بر روی شانه‌ام قرار می دهم. کرم داخل کیفم را بیرون می‌آورم، به صورتم می‌زنم تا کمی از سرخی گونه‌هایم را بگیرد و آن را داخل کیفم می‌گذارم. با قدم‌های بلند و سریع از خانه خارج می‌شوم و سوار ماشین زرد رنگ تاکسی که همان موقع مقابل در توقف می‌کند می‌شوم. هندزفریم ‌ را درون گوش‌هایم قرار می‌دهم و پس از گذاشتن آهنگ مورد نظرم سرم را به شیشه تکیه می‌دهم.

آهنگ نگو دیره از بهناز

- وقتی که خسته‌ی دنیام؛ دل به لحظه‌ها می‌بندم

وقتی از همه گریزون؛ باز به غصه‌هام می‌خندم!

واسه اینه که نمی‌خوام؛ بیادش اشک توی چشمام…

حالِ من خرابه اما؛ تو به هم نریزه دنیات!

اجازه نمی‌دهم اشک‌هایم باز هم راه خود را بگیرند و گونه‌هایم را سرخ کنند؛ هندزفری و موبایلم را داخل کیفم می‌گذارم و پس از پرداخت کرایه از ماشین خارج می‌شوم. مقابل یک خانه‌ی بزرگ و سلطنتی خارج شهر ایستاده بودم، پشت نرده‌ها حیاطی به وسعت و زیبایی بهشت وجود دارد  که هر بیننده‌ای علاقه داشت ساعت‌ها به تماشایش بنشیند. تا آن‌جا که چشم کار می‌کرد ماشینی در حیاط وجود نداشت و این کمی خوف‌انگیز بود؛ ولی اجازه نمی‌دهم که ترس، مرا از رفتن به آن خانه باز دارد.

از پشت درخت مردی   قد بلند که می‌خورد حدودا چهل سال داشته باشد به مقابل در می‌آید. لبخندی می‌زند که دندان‌های لیمنت کرده‌اش نمایان می‌شوند و با چشمان مشکی و براق و نفرت‌انگیزش براندازم می‌کند و می‌گوید:

- خوش اومدی خوشگل خانوم!

با لحن صمیمی و دوستانه‌اش حس بدی را به وجودم انتقال می‌دهد ولی نمی‌توانم کاری بکنم؛ حتی نمی‌توانم به خانه برگردم. آب دهانم را به سختی پایین می‌دهم، سرم را به پایین می‌اندازم و با صدای لرزان می‌گویم:

- سلام من برای...

صدای باز شدن در باعث می‌شود سرم را بالا بیاورم و حرفم را نیمه تمام بگذارم. چشمان مرموزش را که می‌دیدم چیزی از اعماق وجودم فریاد می‌زد:

- فرار کن! تا دیر نشده فرار کن، اون می‌خواد بهت آسیب   برسونه.

با دستان بلند و مردانه‌اش دستان کشیده و سفیدم را گرفته و بوسه‌ای آرام بر رویش می‌نهد. رنگ از رخم می‌پرد، قصد دارم از خانه خارج شوم ولی خیلی زود متوجه قصدم می‌شود و دستم را می‌کشد، به طوری که از پشت کاملاً در آغوشش بودم. در را می‌بندد و مرا مجبور می‌کند تا به سوی آن خانه‌ی زیبایی که میان درختان قرار دارد قدم بردارم.

@melika_sh

@Snowrita

ویرایش شده توسط SnoWrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

با صدای مضطربی سعی می‌کنم  به او بفهمانم که معذبم و باید از من جدا شود.

- ببخشید؛ من برای نظافت اومدم.

با دستانش مرا به خود نزدیک می‌کند  و با صدایی صمیمی می‌‎گوید:

- تو فکر کردی من واقعاً برای تمیز کاری گفتم که بیای خونم؟

دست‌هایم را به لبش نزدیک می‌کند و پس از بوسه‌ای نرم که باعث می‌شود مو بر تنم سیخ شود و به    خود بلرزم، با حالتی غیر عادی می‌گوید:

- آخه مگه من دلم میاد که تو با این دست‌های کوچولوت کار کنی؟

قبل از این‌که حرفش را تحلیل کنم و متوجه منظورش شوم قلبم    می‌شکند؛ بدجور هم می شکند! یعنی سپهر برایش کوچک‌ترین اهمیتی هم ندارد که ممکن است من خسته بشوم؟ خدایا! دلگیرم از آدم‌هایت!

وقتی متوجه قصد و نیت درون حرفش می‌شوم با   یک تصمیم ناگهانی دستم را بالا می‌آورم و با تمام توان آرنجم را به صورتش می‌کوبم. چند قدم به عقب برمی‌دارد و درحالی که کمرش خمیده شده و دستش بر روی صورتش است، با صدای نسبتا عصبی و گیجی می‌گوید:

- چرا می‌زنی؟

از ترس زیاد نفس‌هایم نامنظم می‌شوند. آب دهانم را با صدا پایین می‎‌دهم و با صدای پر ترس رو به او  که دستش را از روی دماغش برداشته و با حالت تدافعی مقابلم ایستاده می‌گویم:

- همین الان کنار میری    و می‌ذاری که من برم خونمون!

لبخند مرموزی می‌زند و تهدیدوار می‌گوید:

- اگه نذارم بری چی میشه؟

لب‌های خشک شده‌ام را با زبان مرطوب می‌کنم و با صدایی که از خشم کمی بالا رفته می‌گویم:

- اگه کنار نری اون قدر می‌زنمت که بمیری!

با چشمان متعجب خیره‌ام می ماند ولی پس از چند ثانیه از فرط خنده‌ی زیاد بر روی زمین می‌افتد. از فرصت استفاده می‌کنم و با سرعت به سوی در خانه می‌دوم ولی او با حرکتی غافلگیرانه زمانی که از کنارش رد می‌شوم مچ پایم را می‌گیرد و محکم مرا به زمین می‌زند. از درد زیاد نفس در سینه‌ام حبس می‌شود و برای چند دقیقه در جایم بی‌حرکت می‌مانم، او هم از این سکوتم استفاده می‌کند و پیکر بی‌جان و خسته‌ام را بر روی شانه‌های پهن و قوی‌اش می‌اندازد. مغزم از کار افتاده و نمی‌دانم که چه کنم و چگونه خودم را نجات دهم.

چند مشت بر شانه‌اش می‌کوبم‌.      ناگهان فکری به سرم می‌زند؛ زمانی که از کنار یک درخت رد می‌شدیم به طور ناگهانی درخت را می‌گیرم و دو بار با تمام توان سرش را به درخت می‌کوبم و چون انتظار این حرکت را ندارد نمی‌تواند کاری کند.    دستانش بدنم را رها می‌کند و هر دو بر روی زمین می‌افتیم. سریع از جایم بر می‌خیزم، بدون هیچ فکر و تعملی به سوی در می‌دوم و در را باز می‌کنم‌. وقتی در را پشت سرم می‌بندم با سرعت به مدت نیم‌ساعت می‌دوم تا خوب از خانه دور شوم.    موبایلم را از کیفم بیرون می‌آورم، هراسان به تاکسی زنگ می‌زنم و با صدای لرزان آدرس را می‌دهم.

تمام وجودم از ترس می‌لرزد و حال خیلی بدی دارم. وقتی تاکسی می‌رسد سوارش می‌شوم و پس از گفتن آدرس خانه،  سعی می‌کنم با نفس‌های بلند وجودم را عاری از هر گونه ترسی سازم. بغض نفس کشیدن را برایم سخت و گلویم را به سوزش می‌اندازد. خیسی اشک را که بر روی گونه‌هایم حس می‌کنم سرم را زیر می‌اندازم.

صدای راننده مرا از فکر بیرون می‌آورد، کرایه را پرداخت می‌کنم و با قدم‌های سست از ماشین پیاده و وارد خانه می‌شوم. ماشین سپهر مقابل در نیست و این نشان می‌دهد که در خانه نیست. با قدم‌های بلند و سریع وارد اتاقم می‌شوم تا صدای هق- هق گریه‌ام که بلند شده دخترکم را بدخواب نکند.

پیکر بی‌جانم را بر روی تختم رها می‌کنم، از کشوی کنار تخت یک قرص آرام‌بخش برمی‌دارم و بدون آب می‌خورمش.

صدای کوبیده شدن در به دیوار مرا از فکر و خیال بیرون می‌آورد، با ترس به در اتاق نگاه می‌کنم که سپهر با چشمانی خمار مقابلش  ایستاده است.  تلو- تلو خوران به سویم می‌آید؛ ‌ گویی امشب نیز همانند شب‌های قبل لب به آن زهرماری زده است؛  با این تفاوت که دفعات قبل با زن‌های دیگر شبش را می‌گذراند و کتک‌هایش را برای من می‌آورد ولی این بار حال خوشش را برای من آورده بود و این مرا متعجب  می‌کرد!

@melika_sh

@Snowrita

ویرایش شده توسط SnoWrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم 

- مامان! مامان جونم حالت خوبه؟

با صدای لرزان و وحشت‌زده‌‌ی سوگل پلک‌هایم را که احساس می‌کردم از فرط خستگی بر روی هم چسبیده‌اند را باز می‌کنم که با چهره‌ی نگران و ترسیده‌ی دخترکم روبه‌رو می‌شوم. با سختی و مشقت بدن کوفته ‌ام را از تخت جدا می‌کنم. ‌ دستانم را زیر کتف‌های لاغرش می‌گذارم و از زمین جدا و بر روی پاهایم قرارش می‌دهم. لبخندی مصنوعی به لب های خشک  و ترک خورده‌ام می‌زنم و با صدایی مرتعش و آرام می‌گویم:

-  جونم مامانی؟ خواب بد دیدی؟ چرا انقدر ترسیدی؟

با حالت خیلی بامزه ولی حق به جانبی    دست‌های کوچکش را به دو طرف کمرش می‌زند و با تعجب می‌پرسد:

- مامان خانوم حالتون خوبه؟ من خواب ندیدم، بلکه شما بودین که داشتین توی خواب جیغ می‌زدین و گریه می‌کردین.

چشم‌هایم از تعجب گرد می‌شوند؛ گویی با حرفی که می‌زند تازه متوجه خیسی مژگان  و گونه‌های خیسم می‌شوم که کمی سوزش دارند ولی اصلاً به یاد نمی‌آوردم که خوابی دیده باشم. چه خوابی دیده بودم که باعث شده بود در خواب گریه کنم؟  ناگهان تمامی خوابی که دیده بودم مانند فیلمی از مقابل دیدگانم عبور کردند؛ خواب قتل خانواده‌ام به دست سپهر را دیده بودم. آنقدر دردناک بود که با یادآوریش هم دوباره اشک درون چشمانم شروع به جوشیدن کند.

با دست‌های سوگل که مقابلم تکان می‌خورد از فکر خوابم بیرون می‌آیم و به دیدگان مملو از نگرانی‌اش لبخندی اجباری می‌زنم و درحالی که پیشانی‌اش را می‌بوسم با آرامشی دروغین می‌گویم:

- خوبم قربونت بشم! آره، فقط یک خواب بد بود که باعث شد حالم بد بشه. الان هم تموم شده و نیازی به نگرانی نیست!

نگرانی از صورتش پر می‌کشد و جای خود را به لبخندی شیرین و دل‌پذیر می‌دهد. با جستی کوتاه به روی زمین می‌پرد و جعبه دستمال کاغذی‌ که روی زمین بود احتمالاً خودش آورده  را برمی‌دارد و به سویم می‌گیردش، با لحن شیرین و بچگانه‌اش می‌گوید:

- بفرما مامان خانوم! با این دستمال اشک‌های خوشگلتون رو پاک کنید چون من تا چشم‌های شما رو اشکی می‌بینم گریم می‌گیره.

جمله آخرش را با صدایی که کمی لرزش دارد به زبان می‌آورد.  

وقتی آن جملات شیرین و دوست‌داشتنی را از زبان دخترکم می‌شنوم دلم برایش غنج می‌رود، طاقت نمی‌آورم  و محکم گونه‌ی لطیفش را می‌بوسم.  با شیطنت به شیرین زبانی‌هایش ادامه می‌دهد:

- اِوا مامانی! من رو ‌ نخوری؛    همه‌ی صورتم رو تف ‌مالی کردی!

خدا با دادن دخترکم بزرگ‌ترین پاداش جهان را به من داده بود؛ زیرا خوب می‌دانست که چه‌موقع و چگونه با شیرین‌ زبانی‌هایش غم را از یادم ببرد. با لذت سرش را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌فشارم و با صدایی مملو از هیجان و ذوق می‌گویم:

-  آخه مگه میشه  آدم دختر به این شیرینی داشته باشه و هوس نکنه که بخوردش؟

سرش را از خودم جدا می‌کنم و گونه‌هایش را زیر رگبار بوسه‌هایم قرار می‌دهم. صدای خنده‌هایش کم- کم بالا می‌روند و میانشان نفس- نفس زنان می‌گوید:

- وای مامانی بسه! لپام رو کندی.

جسم  نحیف و  ریزش را بلند می‌کنم و بر روی شانه‌هایم قرارش می‌دهم. درحالی که به قصد رفتن به آشپزخانه    با قدم‌های بلند از اتاق خارج می‌شوم، با    شور و هیجان می‌گویم:

- پس تا من تو رو یک ‌ لقمه نکرم، بیا بریم یه صبحونه توپ بزنیم به بدن!

با خوشحالی دست‌هایش را به هم مالش می‌دهد و هیجان‌زده می‌گوید:

 - آخ جون!

هنوز پا داخل  آشپزخانه نگذاشته بودم که با صدای سرد و جدی سپهر در مقابل در بی‌حرکت می‌مانم.

- اون می‌تونه خودش تنهایی صبحونه بخوره؛ تو باید با من بیای، اتفاق خیلی بدی افتاده!

با شنیدن این‌که برایم خبر بدی دارد رنگ از رخم می‌پرد و ضربان قلبم بالا می‌رود. قلبم گواهی خبری می‌دهد که زندگی را برای همیشه برایم جهنم می‌کند؛ حال نیز زندگیم جهنم است اما کورسوای امید دارم ولی گویی قرار است آن کورسوها نیز خاموش شوند. سوگل با اعتراض می‌گوید:

- اما من بچه هستم و خودم...

سپهر با خشم میان کلامش می‌آید و بر سرش فریاد می‌زند:

- اگه    واقعاً گرسنت باشه یک چیزی پیدا می‌کنی و می‌خوری!

به سویمان می‌آید و بی‌توجه به منی که درجایم میخ‌کوب شده‌ام و سوگل که زیر لب چیزهایی می‌گوید، او را از آغوشم بیرون می‌کشد و بر زمین می‌اندازد و با خشم دست مرا می‌گیرد و به سمت اتاقمان می‌کشد.

@melika_sh

@Snowrita

ویرایش شده توسط SnoWrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

وارد اتاق که می‌شویم،   سپهر به در تکیه می‌دهد  و درحالی که پوزخندی تلخ بر لب دارد  و با چشمان مشکین و منفورش خیره‌ام است، آرام و بدون هیچ‌گونه مقدمه‌چینی‌ای  حقیقتی تلخ را بر وجود عاجز و ترسانم    تف می‌کند:

- مامان و بابات،  داداشت و زن  و بچش دیشب مردن...

تا کلمه‌ی مرگ را برای  عزیزانم به کار  می‌برد، درون گوش‌هایم صدای منفور سوتی می‌پیچد و احساس می‌کنم کسی مغزم را می‌تراشد. از درون به مانند یک آتش‌فشانی درحال فوران و آتش گرفتن و از بیرون درحال انجمادم؛  اصلاً نمی‌فهمم که چه دارد برسرم می‌آید. چیزی در وجودم فریاد می‌زند:

- اون واسه آزار و اذیتت این چرندیات رو داره میگه، اتفاقی برای کسی نیوفتاده!

همان موقع گویا متوجه حال و روزم می‌شود که نیشخندی بی‌تفاوت می‌زند و با کنایه‌ای که وجودم را خاکستر می‌کند می‌گوید:

- حالا نه که خیلی هم برات مهم بودن؛ اصلاً یادت میاد آخرین بار کی دیدیشون؟ یک ساله!

زانوهای لرزانم طاقت نمی‌آورند و بدن نحیف و مرتعشم بر زمین کوفته می‌شود. حرف‌هایش حقیقتی تلخ و منفور بودند. آری! من یک سالی می‌شد که آغوش مادرم ، نوازش‌های برادرم، عشق و حمایت پدرم و خواهرانه‌های زن برادرم را نچشیده بودم. طرد نشده بودم ولی آنقدر عشق سپهر گوش و چشمم را کر و کور کرده بود که وجود خانواده‌ی دوست‌داشتنی‌ام را فراموش کرده بودم. یک سالی بود که آن‌ها را ندیده بودم و حال دیگر قرار نبود ببینمشان؟  با افکاری که به سمتم هجوم آوردند چشمانم سیاهی می‌رود و به دنیای بی‌خبری فرو می‌روم.

***

دو ماه بعد

اصلاً نمی‌دانم که چگونه این چند ماه گذشت، فقط می‌دانم تمامش را در این چهار دیواری بیمارستان سر کردم و حتی نتوانستم به تشیع جنازه‌ی خانواده‌ام هم بروم.  هر روز با زور پرستارها چشم باز می‌کردم و آن‌ها با مشقت تمام چیزی به خوردم می‌دادند که جان ندهم و من تمامش را بالا می‌آوردم. تنها زندگیم ‌ به سرم‌هایی که هر روزه به من متصل می‌کردند بند بود، در غیر آن‌صورت جان می‌دادم و نزد و خانواده‌ی عزیز تر از جانم می‌رفتم. 

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم بر روی بالشت سفید می‌افتد. همان‌موقع در به دیوار کوفته می‌شود و مقابلش هیکل  ورزیده‌ی سپهر پدیدار می‌شود. سفیدی چشمانش به قرمزی خون و ابروانش یکدیگر را صمیمانه درآغوش گرفته‌اند. با قدم‌های بلند و دست‌هایی که از فشار بیش از حد به سفیدی  می‌گرایید به سویم می‌آید. 

عجیب نیست که با وجود حال مغموم و غمزده‌ام از دیدنش قلبم مالامال از شوق و هیجان می‌شود؟  این عشق چیست که این‌گونه مرا مجنون کرده؟ که با وجود این‌که کمی پیش رو به موت بودم، با دیدن معشوقم اینگونه شوق و هیجان وجودم را احاطه می‌کند؟

بر روی صندلی کنارم می‌نشیند، چند نفس عمیق و متوالی می‌کشد تا خشمش فروکش کند و بعد دست راستم که به خاطر گرسنگی لاغر و سرد است را در دستان گرمش می‌گیرد و بوسه‌ای نرم و طولانی بر آن می‌کارد. با این‌کار تپش قلبم بالا می‌رود،    رعشه بر پیکرم می‌افتد و تمام وجودم را گرمایی د‌ل‌پذیر احاطه می‌کند. سپهر تا به حال چنین کاری نکرده بود! یعنی چه شده که او را به چنین کاری وا داشته است؟ چه‌ چیزی باعث شده که سپهر سرد و بی‌احساس مرا مورد عشق و محبت خود قرار می‌دهد؟

@همکار ویراستار

@melika_sh

@SnoWrita

ویرایش شده توسط SnoWrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

با کلافگی ‌ای آشکار دست راستش را میان موهای پرکلاغی به هم ریخته‌اش فرو می‌برد و کمی مرتبشان می‌کند و با صدایی آرام   می‌گوید:

- ببین...

کلامش را قطع می‌کنم و با صدایی لرزان که حاکی از بغضی که به گلویم چنگ می‌زند  می‌گویم:

- اون موقع با خبر فوت خانوادم اونقدر حالم بد شد که حرفات رو درست نفهمیدم، گفتی چطوری فوت کردند؟

دستم را دستانش می‌فشارد و  با کلافگی خیلی مختصر جواب می‌دهد:

- بخاطر آتیش‌سوزی که توی خونتون بوجود اومده بوده.

بغض لعنتی بدجور گلویم را به سوزش انداخته و به ضرب و زور می‌خواهد اشک شود و از چشمانم سرازیر شود. با گرم شدن گونه‌ام چشم‌هایم  از تعجب گرد و زبانم بند می‌آید؛ او گونه‌ام را بوسیده بود و این عمر برایم از محالات بود، می‌توانم به جرعت بگویم اگر پرنده‌ی کنار پنجره شروع به حرف زدن می‌کرد انقدر که از کار سپهر تعجب کردم، از آن تعجب نمی‌کردم. وقتی چشمان متحیرم را می‌زند، لبخندی که تا به حال نشده بود از او ببینم می‌زند و مهربان و آرام می‌گوید:

- سویل عزیزم! تو باید این غصه خوردن ها رو تموم کنی؛ چون با همه‌ی این چیزا بازم زندگی ادامه داره! تو بخاطر بچمون هم که شده باید تمومش کنی، اگر این‌طور پیش بره اونه که آسیب می‌بینه.

اصلا حواسم به سوگلم نبود که در مدت نبود من چه بر سر طفل معصومم آمده، حتما از دوری من در آن مدت طولانی خیلی غصه خورده و عذاب کشیده‌است. سریع در جایم نیم‌خیز می‌شوم و با صدای لرزان و ترسیده می‌گویم:

- سوگلم کجاست؟ چی‌کار می‌کنه؟ حتما خیلی دلش برام تنگ شده!

با دست‌هایش مرا مجبور به دراز کشیدن بر روی تخت می‌کند و با چشم‌هایی مالامال با آرامش به من نگاه می‌کند و در جواب تمامی نگرانی‌هایم کاملا خونسرد می‌گوید:

- اون حالش خوبه، تو این مدت براش پرستار گرفتم که خوب بهش برسه.

با صدایی خوشحال و هیجانی ادامه می‌دهد:

- من منظورم سوگل نبود؛  منظور من بچمونه که الان توی شکمته!

زیرلب و گنگ (چی) ای زمزمه می‌کنم که با همان شوق و ذوق توضیح می‌دهد:

- دیروز پرستار بخاطر علائمی که داشتی مشکوک میشه و ازت آزمایش می‌گیره و معلوم میشه که دو ماهه حامله‌ای!

با آرامش دست نوازش بر پیشانی من که درجایم خشک‌ شده‌ام و مشغول تجزیه‌ حرفش هستم می‌کشد، با عشقی که هیچ‌گاه مال من نبوده می‌گوید:

- من هم تصمیم گرفتم بخاطر بچه‌ی جدیدمون هم که شده به این رابطه یه فرصت بدم تا شاید درست بشه.

(حال)

(سوگل)

- عادلانه نیست بی تو سر کنم بی هوای تو

عادلانه نیست دوری من از دست های تو

عادلانه نیست من بمانم و حسرت مدام

عادلانه نیست قسمتم از این عشق ناتمام

هم مسیر من حال زندگیم رو به راه نیست.

هم مسیر من حق ما دوتا درد و آه نیست.

هم مسیر من حال زندگیم رو به راه نیست.

هم مسیر من حق ما دوتا درد و آه نیست.

سهم ما از این زندگی چرا عادلانه نیست.

بی تو این شب نا تمام ما عاشقانه نیست.

بی تو می رود جانم از سرم ای پناه من

(آهنگ عادلانه نیست از رضا بهرام)

با چشمانی لبالب از اشک به مادرم که پشتش به من است و درحالی که به گل های رز آبی داخل باغچه آب می‌دهد، با صدایی پر بغض می خواند، نگاه می‌کنم و با صدایی لرزان و پر بغض نامش را بر زبان می‌آورم:

- مامانی!

بر نمی‌گردد و در همان حال با صدای پر کینه‌اش می‌گوید:

- چرا بابات رو تنها گذاشتی؟ اون هم توی همچین روزی!

با قدم های لرزان و مردد به سویش می‌روم، پایین مانتوی سفیدش را در مشت می‌گیرم و با صدایی پر تمنا می‌گویم:

- مامانی توروخدا بگو که هنوز هم دوستم داری! باور کن من مقصر نیستم؛ من سعی کردم جلوش رو بگیرم و نذارم ازدواج کنه ولی بی‌فایده بود‌. مامانی اون مرتیکه عوضی لایق تو نیست.

با لبخند به سویم بر می‌گردد، لبخند دارد ولی چشمانش بارانی‌اند و این قلبم را می‌خراشد. دستم بی‌اختیار بالا می‌رود و اشک چشمانش را می‌زدایم. لبم را به دندان می‌گیرم و با صدای لرزان و پر عجز می‌پرسم:

- حالا چی‌کار می‌کنی؟ بازهم به دوست داشتنش ادامه میدی؟

@melika_sh

@Snowrita

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

دست‌های لرزانم را در دست می‌گیرد و تمنا می‌کند:

- اون زن لایقش نیست؛ تو کمکم می‌کنی من بازهم به بابات برسم؟

نمی‌دانم که چه بگویم، آن مرد اصلا لایق این حد از عشق و جنون مادرکم نیست، او حتی لایق اشک این چشمان پر مهر نیست‌! خدایا کاری کن قلب کوچک این زن دیگر برای آن مرد بی‌لیاقت نزند. سکوتم را که می‌بیند چشمانش رنگ التماس می‌گیرد.

- نمی‌خوای به مامانت کمک کنی؟

لبخندی از سر اجبار بر لب می‌آورم و با صدایی مالامال از بی‌میلی می‌گویم:

- مگه من می‌تونم به مامان جونم کمک نکنم؟ اگه تو این رو می‌خوای، من هم کمکت می‌کنم.

دستی به عینکش که کادر گرد و زیبایی دارد و جلوه‌ی زیبایی به صورت سفیدش می‌دهد می‌کشد و لبخندی می‌زند که چال گونه هایش را در معرض دید قرار می‌دهد. با صدایی پر هیجان و عشق می‌گوید:

- تو بهترین دختر دنیایی!

به سمت صورتش متمایل می‌شوم و با عشق چال گونه‌اش را می‌بوسم. رویم را از او بر می‌گردانم، یک شاخه گل برایش می‌چینم و درحالی که با چشمانی لبالب عشقی بی‌حد و حساب نگاهش می‌کنم، گل را تقدیمش می‌کنم. پتوی  لطیفی که از داخل اتاق آن دیوانه خانه‌ی مخوف بیرون آورده بودم را  روی نیمکتی که کنارمان بود می‌گذارم. لبخندی می‌زنم و به آن اشاره می‌کنم و می‌گویم:

- مامانی بشین؛ خسته شدی.

همان موقع موبایل آهو که فراموش کرده بودم  پسش بدهم  به صدا در می‌آید. با کمی مکث بیرون می‌آورمش و با دیدن شماره‌ی آن عوضی اخم هایم را در هم می‌کشم و در حالی که پشتم را به مادر می‌کنم تا متوجه اخم‌هایم نشود و با صدای آرام اما پر غضبی جواب می‌دهم:

- چیه؟ شب عروسیت هم دست از سرم بر نمی‌داری؟

صدایش که سعی دارد آرام باشد در گوشم می‌پیچد و بعد از آن صدای بوق ممتد هست که از پشت تلفن می‌آید:

- تا پنج دقیقه دیگه اینجا باش!

انگشتانم را با قدرت به دور موبایل می‌پیچم و در حالی که از عصبانیت دندان‌هایم را بر روی هم می‌کشیدم، با نفرت می‌گویم:

- لعنت بهت! حیف این زن که می‌پرستت.

موبایل را با خشمی آشکار درون جیب مانتو می‌گذارم و با چشمان اشکی به سوی نیمکت بر می‌گردم ولی با جای خالی مادر رو به رو می‌شوم. متعجب و حیران چشم در میان درختان می‌گردانم تا  او را بیابم و زمانی که از پیدا کردنش ناامید می‌شوم، زیر لب و با غم می‌گویم:

- دفعه قبل هم یه دفعه غیب شدی، نمیگی من نگرانت میشم؟ امیدوارم زیر بارون مریض نشی.

آهی از اعماق وجود می‌کشم و با قدم های بلند خودم را به موتورم می‌رسانم و پس از گذاشتن کلاه مخصوص به سر، موتور را به مقصد سالن عروسی روشن می‌کنم.

مقابل آن سالن پر شکوه و چراغانی موتورم را متوقف می‌کنم. مهمان ها یکی پس از دیگری از سالن خارج می‌شوند، سوار ماشین‌هایشان شده و منتظر می‌مانند تا عروس و داماد سوار ماشین شوند و آن ها نیز به دنبال آن راه بیوفتند و با بوغ زدن و کار هایی شبیه به این اعلام خوشحالی کنند. با آن‌ها فاصله زیادی داشتم و کسی متوجه من نشده بود.

با صدای زنگ موبایل چشم از آن جمعیت شاد می‌گیرم و جواب می‌دهم:

- الو!

صدای خواهرکم که هنوز دلخور به نظر می‌رسد در گوشم می‌پیچد:

- سوگل توروخدا با این کارهات بابا رو عصبانی نکن! موتورت رو یه گوشه پارک کن و بیا با ماشین من بریم دنبال ماشین عروس...

اجازه نمی‌دهم به چرندیاتی که می‌گوید ادامه دهد و با صدایی که آرام است ولی خشم در آن موج می‌زند می‌گویم:

- دلت رو خوش نکن؛ من نمیام. این رو برو تو گوش اون پیر خرفت هم فرو کن!

خیلی سریع موبایل را به رویش قطع می‌کنم و اجازه نمی‌دهم با صدای پر تمنایش مرا راضی به بودن در کنارشان کند.

همان موقع متوجه نگاه غم‌دار شیما می‌شوم که آن مرد به ظاهر پدر کمکش می‌کرد سوار ماشین عروس شود و او نگاهش خیره‌ی من است، کسی جز او من‌را در آن تاریکی ندیده بود. از این فرصت استفاده می‌کنم، با خشم موتور را روشن و به خانه‌ی آهو می‌روم و موبایل را به او می‌دهم. پس از آن‌جا به مقصدی نامعلوم حرکت می‌کنم.

نمی‌دانم چقدر گذشت تا این‌که خودم را در کنار یک دره دیدم‌، نمی‌دانم به کجا رفته بودم و چرا آنجا را انتخاب کردم؛ ولی این را خوب می‌دانستم که هر جا که هست قلبم را خیلی آرام می‌کند. چهار زانو لب دره می‌نشینم و به صدای نم-نم باران گوش می‌سپارم که خیلی خوب می‌تواند روح و روانم را آرام کند.

خیره آن ظلمات بودم که با دستی که بر روی شانه‌ام می‌نشیند، از جا می‌پرم و با وحشت به‌سوی آن فرد می‌چرخم. با دیدن مادرم چشمانم گرد و رنگ از رخم می‌پرد، زبانم بند می‌آید و دلیل این که چرا مادرم آنجا هست را نمی‌دانم.

وقتی حیرتم را می‌بیند لبخندی بر لب می‌آورد و در حالی که درست کنارم می‌نشیند جواب سوالم را با لحنی آرام و ملایم می‌دهد:

- به خاطر تو بهم اجازه دادند که چند ساعتی رو بیرون از اون قفس بگذرونم، تا بیام پیش دخترکم و آرومش کنم.

رویم را از او بر می‌گردانم و با صدایی مملو دلخوری می‌گویم:

- اما تو بدون هیچ حرفی من رو اون‌جا ول کردی، نگفتی نگرانت میشم؟

@melika_sh

@Snowrita

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

نگاهی گذرا به نیم‌رخ صورتم می‌اندازد و با صدایی آرام و پرسوز می‌گوید:

- به خاطر همین کارهامه که من رو تو اون چهار دیواری زندونی کردن.

آرام می‌خندد و با بی خیالی‌ای عجیب می‌گوید:

- عقل درست و حسابی ندارم ها!

با چشمانی که نم‌ اشک دارند به نیم‌رخش که رو به آن سیاهی مطلق است می‌نگرم و با صدای لرزان از بغضی پر سوز می‌گویم:

- تو از من هم عقلت بیشتره! اینجوری نگو دلخور میشم.

سرم را بر روی پایش قرار می‌دهم که سرمایی باورنکردنی که گویی از سوی اوست، رعشه بر اندامم می‌اندازد ولی من بی‌تفاوت در همان حال و با صدایی پر تمنا تقاضا می‌کنم:

- مامانی، مثل بچگی‌هام برام لالایی می‌خونی؟

کف دست‌هایش را کمی آن طرف‌تر در پشت خود قرار می‌دهد؛ به آن‌ها تکیه می‌کند و نفسی‌ عمیق می‌کشد. باد چند تکه از گیسوان لختش که از شال به بیرون سرک کشیده و بر روی پیشانی‌اش ریخته بودند را به بازی می‌گیرد. لب زیرینش را به دندان می‌کشد و با محبتی مادرانه لالایی‌ای که در کودکی‌ام و زمانی که او را به اجبار از من جدا کردند، تمنای شنیدنش را می‌کردم ولی کسی توجهی به خواسته‌ام نمی کرد را برایم می‌خواند:

- لای لای دئدیم یاتینجا (لالائی گفتم تا وقتی که بخواب رفتی)

گؤزله ره م اویانینجا (منتظر می‌مانم تا بیدار شوی)

زارا آمانا گلدیم  (به زاری و فغان آمدم)

سن حاصیلا چاتینجا (تا تو بزرگ شوی)

صدای پر مهرش به گونه‌ای مرا درگیر لذت می‌کرد که حتی سرمای هوا، قطرات باران که سرعتش زیاد گشته و صورت و لباسم را خیس می‌کرد هم نمی‌توانست مرا از آن حال بیرون بیاورد. قطرات اشک و باران در هم ادغام گشته و بر روی گونه‌ام جاری می‌شدند.

می‌خواستم ساعات متداولی در همان حال بمانم ولی گویی مادر از این وضع راضی نبود؛ آرام سرم را از روی پاهایش بلند می‌کند و با صدایی نگران می‌گوید:

- بهتره تا بابات نگرانت نشده به خونت برگردی!

پوزخندی تلخ بر روی صورتم می‌نشیند ولی هیچ نمی‌گویم که نکند قلب زخم دیده‌ی مادرم بشکند. از جای بر می‌خیزد و با لبخندی مهربان می‌گوید:

- برو خونت و سعی کن با اون زن مهربون باشی! به خواهرت هم فشار نیار، بذار اگه می‌خواد نامادریتون رو دوست داشته باشه؛ من که مشکلی ندارم.

مغموم و با بغض بالاجبار می‌گویم:

- چشم!

کمی آن طرف‌تر ماشینی به انتظارش بود، گویا از خدمات آن دیوانه‌خانه هست. نگاهم را به سوی سیاهی مطلق مقابلم می‌گردانم و گوش به صدای قدم های مادرم که به سوی آن ماشین می‌رفت و آمیخته در صدای باران بود، می‌سپارم. این قدم‌ها با صدای روشن شدن ماشین اتمام می‌یابد.

حق با مادرم بود. آخر مگر گناه بود که آن دخترک معصوم، زنی که قرار بود مادرش شود را دوست بدارد؟ اصلا من که بودم که بخواهم او را به جرم علاقه‌اش به نامادری‌اش معاخزه کنم؟ حق این کار را نداشتم!

مچ دستم را به مقابلم می‌آورم و نگاهی به ساعت قدیمی و چرمم می‌اندازم که دو بامداد را نشان می‌داد. اصلا دلم نمی‌خواست آن مکان آرامش‌دهنده را ترک کنم ولی دیر وقت بود و باید به خانه می‌رفتم. از جایم بلند می‌شوم و به مقصد خانه بر روی موتورم می‌نشینم.

مانتویی که بر تن داشتم نازک بود و هوای سرد سبب می‌شد بر خود بلرزم و بر سرعتم بیفزایم تا هر چه سریع‌تر به خانه برسم. مقابل در زنگ‌زده و قدیمی خانه موتورم را متوقف می‌کنم و پس از باز کردن در موتور را در پارکینگ نسبتا کوچک و نامرتب پارک می‌کنم. در فرسوده و چوبی خانه را باز می‌کنم و وارد سالن پذیرایی کوچک و تاریک خانه می‌شوم.

تاریکی خانه خوشحالم می‌کند و خیالم را از اینکه آن‌ها خوابند و دیگر نیازی به جواب پس دادن به آن مرد نیست راحت می‌کند، با خیالی آسوده به سوی اتاقم که در کنار در حیاط قرار دارد قدم بر می‌دارم که با صدای نگران شیما در جا خشکم می‌زند:

- سوگل دخترم،  تا این موقع شب  کجا بودی؟

با تمسخر و عصبانیتی کنترل شده به سویش بر می‌گردم، زمرد هایش در تاریکی اتاق می‌درخشند و نگرانی را فریاد می‌زنند؛ نگرانی‌هایش هم دروغیست! لب به دندان می‌گیرم و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نرود می‌گویم:

- لطفا توی چیزی که بهتون ربطی نداره دخالتی نکنید!

همان موقع چراغ روشن می‌شود، سپهر با چهره‌ای در هم از اتاق مشترکش با شیما که در پشت شیما قرار داشت بیرون می‌آید و فریاد خشمگینش در خانه می‌پیچید:

- تو غلط می‌کنی با مادرت اینجوری حرف می‌زنی!

می‌خواهم به سویش بروم و با او گل‌آویز شوم ولی شیما جلو می‌آید و از فاجعه‌ای بزرگ جلو گیری می‌کند. با صدایی لرزان و پر بغضی نفرت آور مخاطب به سپهر می‌گوید:

- توروخدا انقدر سر این چیزای بی‌ارزش دخترت رو ناراحت نکن!

می‌توانستم  با صدایی شگفت‌زده بلند به او مرحبا بگویم که آنقدر در نقشش فرو رفته و خوب نقش مادری دلسوز را بازی می‌کرد. 

- تقصیر خودته که براش موبایل نگرفتی؛ اگه موبایل داشت می‌تونست زنگ بزنه و خبر بده که دیرتر بر می‌گرده.

با جمله‌ی آخری که بر زبان می‌آورد دیگر نتوانستم خشم خود را بروز ندهم و بر سرش فریاد می‌زنم‌.

- دیگه واسه من که نقش مادر مهربون رو بازی نکن! من که توی عفریته رو خوب می‌شناسم.

سپهر به سویم پرواز می‌کند و سیلی محکمی برصورتم می‌کوبد. همانند فیلم‌ها دستم بالا نمی‌آید تا جای سیلی را لمس کنم؛ بلکه گوشه‌ی لبم تنها کمی به بالا می‌رود.

شیما با شتاب سعی می‌کند او را از من جدا کند و با صدایی مرتعش می‌گوید:

- مگه من چی کار کردم؟

سپهر درحالی که سعی می‌کند شیما را کنار بزند و به من حمله کند، مخاطب به او می‌گوید:

- تو فکر می‌کنی این دختره‌ی احمق لایق داشتن موبایل هست؟ این رو باید توی طویله انداخت!

@melika_sh

@Snowrita

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم 

با حرف‌هایش خشمم فوران می‌کند و در حالی که از نفرت نفس‌هایم به شماره افتاده‌اند، به طور نمایشی آب دهانم را به صورتش تف می‌کنم و پس از گفتن حرفی که روحم را تازه و لذتی توصیف‌ناپذیر به وجودم تزریق می‌کند، بدون توجه به خشم نگاهش وارد اتاقم می‌شوم.

- تف‌به‌‌روت که انقدر رذلی، که به خاطر یک زن عوضی روی هم خون خودت دست بلند می‌کنی!

صدای فریاد پرخشمش در اتاق می‌پیچد و می‌خواهد به سوی اتاقم بیاید که صدای شیما که سعی دارد او را آرام کند را می‌شنوم و بعد صدای بستن در اتاقشان در فضا می‌پیچد. با صدای آرام و نگران سوگند دست از ریچارد گفتن به آن پدر و مادر دروغین بر می‌دارم.

- تو همیشه باید یک دعوایی تو خونه راه بندازی؟ این زن بیچاره هنوز نیومده می‌خوای هر شب دلش رو بلرزونی و قلبش رو بشکنی؟

پشتم را به در می‌کنم، با عجز کمرم را به آن تکیه می‌دهم و نگاه خسته‌ام را به او می‌دوزم که با چشمانی معصوم و پر غم به من می‌نگرد. نگاهش طاقتم را طاق می‌کند و بغضم به یک باره می‌شکند. اشک‌هایم میهمان صورت سرد و بی حسم می‌شوند و مژگان بلند و حالت دارم را نمدار می‌کنند. بغض سبب درد گلویم می‌شود و نفس‌هایم را نامنظم می‌کند و اشک، چشمانم را به سوزش می‌اندازند.

خواهرم با دیدن اشک چشم‌هایم با نگرانی به سویم می‌آید، با محبت و عشق دستم را در دست می‌گیرد و بوسه‌ای نرم بر رویش می‌زند. مرا به سوی خود می‌کشاند و سرم را بر روی قفسه سینه‌اش می‌گذارد، صدای قلبش کمی آرامم می‌کند.

با قدم های آهسته به سوی تخت‌هایمان که مقابل هم، در انتهای اتاق کوچکمان قرار داشت می‌رویم و هر کدام بر روی تخت خود می‌نشینیم. با صدای پر مهر و آرامش از فکر بیرون می‌آیم و نگاهم را به چشمان مالامال از عشقش می‌دوزم.

-  یادته بچه که بودم اولین کلمه‌ای که به زبون آوردم چی بود؟

ناخودآگاه لبخند به صورت خیس از اشکم پا می‌گذارد و با صدایی که گویی از تهه چاه می‌آید جواب می‌دهم:

- آره! گفتی مامان؛ اون هم به من!

تلخ و با درد می‌خندد و درحالی که سعی می‌کند حواس مرا از اتفاقات اخیر پرت کند، می‌گوید:

- آره! چون اون موقع تو با این که سنی نداشتی هم برام مادر بودی و هم پدر. وقتی بهت گفتم مامان تو عصبانی شدی و گفتی که ما مادر داریم و تو مادر من نیستی؛ ولی تو نتونستی جلوم رو بگیری و من تا سه سال پیش مامان صدات  می‌کردم.

لبخندی به آن حجم زیاد از محبتش می‌زنم.

(گذشته)

(راوی)

با دردی طاقت فرسا در زیر شکمش چشم می‌گشاید و با سردرگمی به اطرافش نگاه می‌کند. بر روی یک تخت سفید درون اتاق بیمارستان قرار داشت و سرمی به دست چپش وصل بود. هر چه چشم گرداند کودکش را ندید و این ترس بدی را به جانش منتقل گرداند. در همان زمان صدای پر تهدید سپهر که این روز ها دائم زیر گوش‌هایش است، باز به گوشش می‌رسد:

- ببین من تو روز خواستگاری بهت گفتم، حالا هم میگم، من تو رو دوست ندارم؛ بفهم! حق طلاق با توئه، یا برگه‌های طلاق رو امضا می‌کنی یا حسرت دیدن دخترت رو روی دلت می ذارم.

ضربان قلبش بالا می‌رود و رنگ از رخش می‌پرد. به خاطر آن حجم زیاد از عجز و ناتوانی‌اش بغضی دردناک میهمان گلویش می‌شود و نم‌اشک چشم‌هایش را به سوزش می‌اندازد. ترس از دست‌دادن طفلی که هنوز ندیده بود، دردش را بیشتر می‌کرد. نکند های زیادی فکرش را درگیر و قلبش را می‌فشرد ولی او چیزی جز تکه‌ای گوشت بی جان بر روی تخت نبود و کاری جز حسرت‌خوردن از دستش بر نمی‌آمد.

در باز می‌شود و مردی بلند قامت با لباسی سفید که نشان دهنده‌ی سمت پزشکی او بود در حالی که چند برگه و یک خودکار به دست داشت، به همراه لبخندی زیبا وارد اتاق می‌شود. وقتی متوجه چشم‌های باز سویل می‌شود مقابل تخت می‌ایستد و مهربان و مردانه می‌گوید:

- بهتون بابت نوزاد زیباتون تبریک میگم! امیدوارم قدمش خوش یمن باشه و برکت رو به زندگیتون بیاره.

لبخند مرد برایش مضحک بود و آزارش می‌داد؛ آخر او از زندگی یک زن تنها که هر آن امکان داشت طفل‌هایش را از او جدا کنند و او را به فراموشی بسپارند، چه می‌دانست؟! حق هم داشت! اصلا این چیز ها به او ارتباطی نداشت.

:لب‌های خشک و بی‌‌رنگش را به دندان می‌گیرد و بدون توجه به سخنی که او گفته بود، تلخ و با درد می‌پرسد:

- دخترم کجاست؟

مرد وقتی متوجه می‌شود او رغبتی برای گفت‌وگو ندارد، لبخند از لب‌های بی‌رنگش پر می‌کشد و در حالی که چیز هایی را وارد برگه‌های مقابلش می‌کرد، با جدیت جواب می‌دهد:

- نیم ساعت قبل همسرتون نوزادتون رو مرخص کرد و از بیمارستان برد.

پس از اتمام حرفش به سوی سویل می‌رود، دارویی را به سرم تزریق می‌کند و از آن جا خارج می‌شود. دارویی که به او تزریق می‌کردن حال او را دگرگون و خوی وحشی‌گری را  به وجودش منتقل می‌کرد، در آن صورت نمی‌توانست خشمش را کنترل کند و گاهی چیزی را می‌شکست. در دقایق اول آرام می‌شد و پیکرش بی رمغ می‌گشت، اما کمی بعد خواستار شکستن و فریار زدن بود.

با صدای باز شدن در به سویش بر می‌گردد و با دیدن سپهر اخم‌هایش در هم می‌روند و خشم تمام وجودش را فرا می‌گیرد. به طور ناگهانی دستش به سوی لیوانی که بر روی میز کنارش بود می‌رود و آن را به سوی آن مرد منفور پرتاب می‌کند، ولی او خود را کنار می‌کشد و نمی‌گذارد لیوان با سرش برخورد کند. صدای شکستن لیوان در فضای ساکت آن جا می‌پیچد و او را بیشتر عصبی می‌کند.

سپهر با لبخندی مضحک و آزار دهنده به آن زن زخم خورده نزدیک می‌شود و درحالی که بی شرمانه قهقهمه می‌زد، با طعنه می‌گوید:

- داروهایی که سپردم بهت بزنن خوب اثر کردن!

گیج و گنگ به لب‌های نازک آن مرد می‌نگرد و برای شنیدن حقایقی دردناک،  مانند ماهی‌ای شده بود که از آب بیرون افتاده و آب را تمنا می‌کند؛ مرد که این را می‌دید با بی رحمی تمام از گفتن حقیقت طفره می‌رفت‌.

اندکی بعد، مرد نیز از طفره رفتن خسته می‌شود و تلخ و دردناک بر زبان می‌آورد:

- داروهایی که بعد از خوردنشون عصبی می‌شدی رو من گفتم بهت بدن؛ که چی بشه؟ تا تو عصبی بشی و رفتار های بدی از خودت نشون بدی، ولی دلیلش رو بعدا خودت می‌فهمی‌.

نفسی عمیق می‌کشد و بی توجه به حال و روز بد او به حرف‌هایش که مانند خنجر درون قلب زخم خورده‌اش می‌رود، ادامه می‌دهد:

- اگه برگه‌های طلاق رو امضا نکنی، نمی‌ذارم هیچ‌وقت دخترت رو ببینی!

درحالی که آن کلمات را بر زبان می‌آورد، چند برگه و یک خودکار را بر روی پاهای زن می‌اندازد. سویل که از شنیدن حرف‌های او شوک‌زده و خرد شده بود، در سکوت به او می‌نگریست. سپهر از سکوتش عصبی می‌شود و بالاجبار خودکار را در دستان سرد و لرزانش فرو می‌کند. با این کار او به خود می‌آید و با صدای پر بغض و چشمان لبالب تمنا می‌گوید:

- توروخدا...

با پرخاش و چشمان مالامال خشم به سویش یورش می‌برد و بر سرش فریاد می‌زند:

- فقط جاهایی رو که میگم امضا کن!

سرش را به کنار گوش زن می‌آورد و با لحنی تهدیدوار تیر خلاصی را می‌زند:

- به خاطر دخترت هم که شده باید این‌ها رو امضا کنی.

زن با دست‌های لرزان آن قسمت‌هایی که سپهر اشاره می‌کرد را امضا می‌کند؛ افکارش حوالی نوزاد و دخترک معصومش  پرسه می‌زند و به هیچ عنوان متوجه چیزی که امضا می‌کند، نمی‌شود. نمی‌داند که با امضا زدن به زیر آن برگه‌ها گویی رنگی سیاه بر روی زندگی‌اش می‌ریزد؛ سیاهی‌ای از نوع پاک نشدنی!

مرد با لبخندی رضایت بخش به برگه‌های امضا شده نگاهی می‌اندازد و بعد بدون توجه به آن زن در هم شکسته‌ی حاضر در اتاق، آن جا را ترک می‌کند و درون قلبش جشنی برپاست که هیچ خبری نمی‌توانست آن جشن را بر هم زند.

نگاهی گذرا به ازدحام مقابلش می‌اندازد، خیلی زود از میانشان فرد مورد نظرش را می‌جوید و با قدم های محکم و استوار به سویش می‌رود. مخاطبش مردی بلند قد و چهار شانه‌ای که چند برگه در دستش قرار داشت، بود.

مرد تا او را در نزدیکی خود احساس می‌کند از جای بر می‌خیزد و با لحنی مطیعانه می‌گوید:

- بله قربان!

گوشه‌ی لبش بالا می‌رود و با جدیت و لحنی دستوری می‌گوید:

- امضاهای لازم رو ازش گرفتم. کارهای ترخیصش رو بکن و زنگ‌ بزن بیان   ببرنش همون‌جایی که گفتم؛ پولی که بهت دادم رو هم به اون دکتره بده! بعد هم می‌تونی بری رد کارت!

پس از اتمام حرفش منتظر تایید او نمی‌ماند و با قدم‌هایی محکم و بلند از  بیمارستان خارج می‌شود. افکارش حوالی نقشه های  بی‌رحمانه‌اش پرسه می‌زنند و گویی متوجه مکان و زمان نیست. 

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

•••••••

جوشش اشک چشمان معصومش را به سوزش می‌اندازد، ولی به آن اشک‌ها اجازه‌ی خیس‌کردن گونه هایش را نمی‌دهد، در ماشین گران قیمت پدرش را باز می‌کند و بی هیچ حرفی سوار می‌شود.

سپهر با شنیدن بسته شدن در ماشین، سر بلند می‌کند و متوجه دخترکش می‌شود که با حالتی مغموم در پشت ماشین نشسته است. اخم‌هایش را در هم می‌کشد و با طعنه به او می‌گوید:

- سلامت رو خوردی؟ اون مادر عوضیت سلام کردن یادت نداده؟!

دخترک سر بالا می‌آورَد تا بر سر آن مرد فریاد بزند و از مادرش طرفداری کند، ولی به خاطر مادرش هم که شده سکوت می‌کند، زیرا وقتی به آن مرد بی احترامی می‌کرد او عصبانیتش را بر سر مادر مظلومش خالی می‌کرد. در سکوت و با بغضی خفقان‌آور به آسمان که گرفته بود و نم-نم می‌بارید خیره می‌شود. افکارش مغشوش حرف‌ها و طعنه‌های هم سن و سال‌هایش است؛ دعوا های مادرش با پدرش و خیانت های آن مرد به گوشه همه رسیده‌ بود و بعضی از آن‌ها با ترحم به آن دخترک می‌نگریستند و بعضی دیگر آن را می‌آزردند.

***

- سلام! سریع چند نفر رو به بیمارستان... بفرستید!

- ...

- اینجا یه زن دیوونه هست، که باید سریع ببریدش و بستریش کنید.

با وحشت بر روی تخت نیم‌خیز می‌شود و در حالی که ملحفه‌ی سفیدرویش را در دست می‌فشرد، با صدا لرزان زمزمه می‌کند:

- منظورش از زن دیوونه منم؟!

لب‌های خشک و صورتی‌اش را با زبان تر می‌کند و با وحشت خیز بر می‌دارد تا از روی تخت برخیزد ولی با پیچیدن درد و سوزش در جای سرمش و بخیه‌های شکمش، بی‌حال پیکرش را بر روی تخت رها می‌کند. از فرط درد و ناتوانی‌اش اشک به چشمانش می‌آید و نفس‌هایش به شماره می‌افتند.

با صدای باز شدن در سریع سرش را بالا می ‌آورد و با دیدن دخترک ریز جثه‌اش در آن لباس‌های مدرسه، ترس از وجودش می‌رود و تمام وجودش سرشار از دلتنگی می‌شود. دخترک با قدم‌های بلند و پرهیجان تقریبا به سوی مادرش پرواز می‌کند و غرق در آغوش پر محبت مادرش می‌شود. اشک شوق چشمانش را می‌شوید و لبخند به لب‌هایش زینت می‌دهد. اما زن نقطه‌ای سیاه در گوشه‌ی قلبش آزارش می‌داد و چیزی از اعماق وجودش فریاد می‌زد:

- این آخرین لبخندیه که از اعماق وجود می‌زنین و آخرین دیدارتونه؛ پس ازش لذت ببرین!

دخترک کمی عقب می‌رود و در حالی که با پشت دست اشک چشمانش را پاک می‌کند، با صدایی لرزان می‌گوید:

- مامانی دلم برات تنگ شده بود، کی میای خونه؟ اون مرده سرم داد می‌زنه و همش پشت سرت حرف‌های بد می‌زنه. مامان توروخدا برگرد!

زبانش بند آمده بود و نمی‌دانست چه بگوید تا دل دخترکش را آرام کند، آن هم وقتی که خود نمی‌دانست قرار است، چه اتفاقی بیفتد.

می‌خواهد زبان باز کند و چیزی بگوید تا او را آرام کند که در باز می‌شود و چند زن با لباس‌های سفید وارد می‌شوند،  به دنبال آن‌ها سپهر نیز وارد می‌شود. آن دو زن با بی رحمی تمام دخترک را کنار می‌زنند و زن را که از دیدنشان شوکه شده، در میان خود احاطه و با زور به سوی در می‌کشانند. اندکی که می‌گذرد زن و کودک به خود می‌آیند و وحشت تمام وجودشان را فرا می‌گیرد و رنگ از رخسارشان می‌پرد.

زن در حالی که سعی دارد بازوان خود را که اسیر دستان آن‌هاست بیرون بکشد، با وحشت فریاد می‌زند:

- ولم کنید،  من رو کجا می‌برید؟

دخترک می‌خواهد به سوی مادرش برود که سپهر مقابلش می‌ایستد و اجازه‌ی این کار را به او نمی‌دهد. دخترک با مشت‌های کوچک و لرزانش بر  شکم پدرش چند ضربه‌ی متوالی می‌زند، درحالی که اشک چشمان و گونه‌هایش را خیس و گلگون کرده، با صدایی لرزان و پر بغض می‌گوید:

- مامانم رو کجا بردن؟ چرا نمی‌ذاری من هم دنبالش برم؟

مرد مشت کوچک دخترکش را سفت و سخت در دست می‌گیرد و با خشم و غضب به او دستور می‌دهد:

- اون دیگه مادر تو نیست؛ برای همیشه رفت و دیگه قرار نیست ببینیش!

تقلا می‌کند. مشت‌هایش را از دستان تنومند او بیرون بکشد، ولی ضعیف‌تر از آن است که بتواند این کار را بکند، صدای هق-هق مظلومانه‌اش در اتاق می‌پیچید و دل سنگ را آب می‌کرد ولی دل سپهر را نه! دل او از سنگ هم سفت‌تر و سخت تر بود.

دست‌های او را رها می‌کند، گیسوان حالت‌دار طلایی‌اش را به کنار می‌زند و با بی‌رحمی گوش نرم او را می‌گیرد. آن را محکم در دست می‌فشرد و با غضب به دخترک که با گریه نگاهش می‌کند می‌گوید:

- اگه یه بار دیگه از اون زن حرف بزنی، بلایی سرش میارم که مرغ‌های آسمون به حالش گریه کنن؛ بهتره فراموشش کنی!

(حال)

(سوگل)

- خدایا به مامانم کمک کن که عشق اون مرد رو از دلش بیرون کنه و به فراموشی بسپارتش. خداجون آرزوی قلبیم اینه که یک روزی همین نزدیک ها، من، خواهرم و مادرم در کنار هم و با خوشحالی توی یک خونه زندگی کنیم، بدون هیچ نگرانی‌ای!

سر از سجاده بر می‌دارم و با چادر ساده و سفیدم اشک چشمانم را پاک می‌کنم. بغض راه نفس کشیدنم را می‌گرفت و لب‌هایم را به لرزش می‌انداخت و حالم را دگرگون می‌کرد. لب‌های سرخ و برجسته شده‌ام را به دندان می‌گیرم و سخت بغضم را فرو می‌دهم.

بلند می‌شوم تا سجاده‌ام را جمع کنم که چشمم به یک جعبه‌ی موبایل می‌افتد. متعجب و گنگ چند بار پلک می‌زنم تا از وجود آن جعبه‌ی موبایل گران قیمت مطمئن شوم. یعنی چه کسی می‌توانست آن را آن جا گذاشته باشد؟ اصلا از آن کیست؟

جعبه را بر می‌دارم و موبایل آیفون جدیدی که در آن قرار دارد را بیرون می‌آورم‌.‌ با به یاد آوردن شیما و حرف هایی که شب قبل زده بود، چیزی در درونم با طعنه فریاد می‌زند:

- با دیدن این موبایل خرکیف شدی؟ صددرصد این موبایل رو اون زنیکه برای خودشیرینی برات گرفته!

با نشستن دستی بر روی شانه‌ام و پیچیدن صدای گرم و پر محبت غنچه از فکر بیرون می‌آیم و به او که با آن چشم‌های مشکی پر فروغش خیره‌ام شده بود نگاه می‌کنم:

- قبول باشه خانوم‌جان!

اخم‌هایم را در هم می‌کشم و با لحنی شوخ می‌گویم:

- مگه من چند سالمه که بهم میگی خانوم‌جان؟ ها؟

آرام می‌خندد و پس از آن با لحنی مطیع و توام با احترام می‌گوید:

- اما خانوم‌جان شما خانوم خونه‌اید و من خدمتکار، درست نیست که باهاتون راحت باشم؛ اینجوری راحت نیستم‌.

با حرفش قلبم به درد می‌آید و درحالی اشک در چشمانم حلقه زده و بغض به گلویم چنگ می‌زند، با صدایی تحلیل رفته و گرفته می‌گویم:

- خانوم این خونه نه منم و نه اون زنیکه؛ خانوم این خونه مامانمه!

دستم را با مهر در دست می‌گیرد و با صدایی لرزان و پر بغض برای دلداری دادنم می‌گوید:

- خانوم‌جون آروم باشین‌! همه‌چیز رو به خدا بسپارین، خودش همه چیز رو درست می‌کنه.

اندکی که می‌گذرد از‌من کمی فاصله می‌گیرد و با صدایی گرم می‌گوید:

- این موبایل رو شیما خانوم براتون گرفتن.

از جا بلند می‌شود، جعبه‌ای مشکی و ساده که کنارش قرار داشت را بر می‌دارد و به سویم می‌گیرد و با لبخند ادامه می‌دهد:

- تو این جعبه هم جلد موبایل و فلش و هندزفری و شارژر هست.

@همکار ویراستار

@melika_sh

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

جعبه را با دست به کناری می‌زنم و با تمسخر و خشمی کنترل شده می‌گویم:

- یعنی می‌خواد با این کادوهاش من رو خر کنه؟ کور خونده!

قدمی به سوی در اتاق شیما و سپهر بر می‌دارم که غنچه مقابلم می‌ایستد  و با صدایی توام با تمنا می‌گوید:

- خانوم‌جان توروخدا! شیما خانوم زن خوبی هستن و تلاش می‌کنن که شما دوستش داشته باشین و بهشون تکیه کنین تا توی مشکلات به شما کمک کنن.

حرف‌هایش برایم پوچ و بی معنی بود؛ آخر آن زن چگونه می‌توانست تکیه‌گاه من شود؟! من که برای او ارزشی نداشتم،  اگر ارزش داشتم دل پدرم را نمی‌برد و کاری نمی‌کرد که پدرم مادرم را به آن جای خفقان‌آور ببرد. اگر پدرم عاشق او نمی‌شد، شاید امیدی برای ورود مادرم به قلبش بود!

با صدایی ملتمس  ادامه می‌دهد:

- حداقل به خاطر این کادو چیزی بهش نگو!

نفسی بیرون می‌دهم و با کلافگی و بالاجبار قبول می‌کنم.

- خیلی خب، باشه.

با خوشحالی لبخندی می‌زند و توام با هیجان می‌گوید:

- وای ممنون!

پوزخندی می‌زنم و با حرصی آشکار می‌گویم:

- چرا همه‌ی آدم‌های این خونه اون زنیکه رو دوست دارن؟

سرش را به پایین می‌اندازد و با لحنی پر غم می‌گوید:

- مگه شیماخانوم چی کارتون کردن که انقدر ازشون بدتون میاد؟!

سجاده‌ام را جمع می‌کنم و با صورتی گرفته و صدایی آرام می‌گویم:

- مهم نیست!

از جا بلند می‌شوم، با لبخندی برای دلخوشی او جعبه را می‌گیرم و وارد اتاقم می‌شوم. سوگند خیلی آرام بر روی تختش خوابیده، ملحفه‌ی صورتی‌اش به کناری رفته و او در خود جمع شده و معلوم بود که سردش شده است. با دو قدم خود را به تخت می‌رسانم، ملحفه را تا زیر گردنش می‌کشم که دستم را می‌گیرد و پس از چند ثانیه چشم‌هایش را باز می‌کند. با دیدن چشم‌های خواب آلود و خمارش لبخندی می‌زنم و با لحنی آرام می‌گویم:

- بخواب خواهری!

لبخندی می‌زند، آرام جلو می‌آید و پیشانی‌ام را می‌بوسد و با مهربانی می‌گوید:

- دوستت‌ د‌ارم آجی‌جون!

سرش را بر روی بالشت می‌گذارد و آرام به خواب می‌رود. با قدم‌های آرام به سوی تختم می‌روم، ملحفه‌ی مشکی‌ام را کنار می‌زنم و بر روی تخت دراز می‌کشم. افکاری آزار دهنده مانع آن می‌شوند که به خواب بروم و آزارم می‌دهند.

از جا بلند می‌شوم و پس از پوشیدن مانتو و شلوار مشکی و به سر کردن شال مشکی براق، خانه را ترک می‌کنم و بی‌هیچ فکری سوار بر موتورم می‌شوم. نمی‌دانستم ساعت چند است و قرار است به کجا بروم، ولی تنها می‌خواستم بروم و آن مکان را ترک کنم.  به ناگه آهنگی که آن اواخر مادرم با سوز می‌خواند را زمزمه می‌کنم:

- یکی مثل من چشماش هر شب از عشقت بارید

یکی مثل اون که دوستت نداره ولی دوستش داری

اشکم دراومد، وقتی صدای خندت اومد.

تو یه آدم عاشقو کشتی، اونو از دست دادی!

وقتی به مقابل در خوفناک آن دیوانه خانه می‌رسم، به سوی اتاق نگهبانی نزدیک در می‌روم و با صدایی بلند و رسا رو به پیرمرد نگهبان می‌گویم:

- آقا احمد لطفا درو باز کنین؛ می‌خوام مامانم رو ببینم.

مرد نگاهی لبالب ترحم به سویم می‌اندازد و با لبخندی مهربان جواب می‌دهد:

- می‌دونم با این کار تنبیهم می‌کنن که شما رو راه دادم ولی اشکالی نداره؛ بیا تو دختر‌جان!

در میله‌ای را باز می‌کند و با سر به داخل اشاره می‌زند. سری تکان می‌دهم و موتور را روشن و به داخل حرکت می‌کنم‌. موتور را گوشه‌ای پارک می‌کنم و پس از درآوردن کلاه آن را بر روی موتور می‌گذارم و با قدم‌هایی بلند و شتابزده به سوی محلی که همیشه در آن جا مادرم را می‌دیدم، حرکت می‌کنم.

همان که چشمم به جای خالی مادر می‌افتد رنگ از رخم می‌پرد و سرمایی جانسوز در پیکرم می‌پیچد. هراسان نگاهم را میان درختان سر به فلک کشیده می چرخانم که شاید مادرم را ببینم، ولی بی‌فایده است. بر روی نیمکت سبزی که آنجا قرار دارد می‌نشینم و آهی پرحسرت و لرزان می‌کشم.

با دستی که بر روی شانه‌ام می نشیند، هراسان از جای بر می‌خیزم و وحشت‌زده به کسی که شانه‌ام را لمس کرده بود نگاه می‌کنم. مادرم با لخندی زیبا درست پشت سرم ایستاده بود، وقتی به سویش بر می‌گردم با مهربانی می‌گوید:

- تازه دیشب همدیگه رو دیدیم، چقدر زود دلتنگم شدی!

نگاهش را به سوی کنار من سوق می‌دهد و با صدایی لرزان می‌گوید:

- خواهرت چرا نیومد؟ اون قصد نداره هیچ‌وقت به دیدنم بیاد؟ من حتی یک بار هم دخترکم رو از نزدیک ندیدم!

دست‌های سرد و لرزانش را محکم در دست می‌گیرم و بوسه‌ای نرم بر آن می‌زنم، نمی‌دانم به این زن درد کشیده چه باید بگویم که مرحم زخمش شود. آخر من نمی‌توانستم سوگند را قانع کنم که به دیدن‌ مادری که تا به حال ندیده بیاید؛ هر بار که قصد داشتم او را به دیدن مادرم بیاورم به هر بهانه‌ای از آمدن امتناع می‌کرد. سپهر از زمانی که سوگند کم سن و سال بود گوشش را پر از بدی‌های مادرم می‌کرد؛  او به مادرم انگ خیانت را می‌زد و صفات خود را به مادرم می داد!

بغضش را فرو می‌دهد و با صدایی لرزان ولی کنترل شده می‌گوید:

- از شیما چه‌خبر؟ قصد داره برای همیشه بمونه؟ رابطش با سوگند چجوریه؟

می‌خواهم بحث را عوض کنم ولی او مصمم تر از آن است که بتوانم حواسش را به چیزی پرت کنم، پس با کلافگی  می‌گویم:

- زنیکه احمق برای چاپلوسی برام موبایل خریده. فکر کرده نگهش می‌دارم و ازش استفاده...

اجازه نمی‌دهد حرفم را تمام کنم:

- گوشی رو بهش پس نده! از طریق اون اذیتش کن، نمی‌دونم چجوری؛ ولی انتقام دل شکشتم رو ازشون بگیر! کاری‌کن برگردم به خونم و خانوم خونم بشم.

اشک حلقه‌زده درون چشمانش و آن صدای ملتمسش اجازه مخالفت کردن به من نمی‌دهند؛ آخر چگونه روی چنین مادر خوش قلب و مهربانی را زمین بزنم!

لبم را به دندان می‌گیرم و پس از چند نفس کشیده و پر بغض، با تردید موافقتم را اعلام می‌کنم:

- تقاص قطره قطره‌ی این مرواریدهات رو ازشون می‌گیرم!

طاقت دیدن ضعف و ناتوانی مادرم را ندارم، از جایم بلند می‌شوم و با خداحافظی‌ای آرام و زیر لبی از او فاصله می‌گیرم. با دور شدن از او بغضم می‌شکند و اشک‌هایم سریع و پر شتاب بر روی گونه‌هایم سرازیر می‌شوند. گلویم از فرط بغض و گریه‌ی زیاد به سوزش می‌افتد و نفس‌هایم را به شماره می‌اندازد. سرم را بالا می‌آورم و با دردی جانسوز می‌گویم:

- خدایا این حقم نیست، به بزرگیت قسم خسته شدم؛ بریدم.

با پشت دست اشک‌هایم را پاک می‌کنم و بر روی موتورم می‌نشینم، نفسی عمیق می‌کشم و از آن چهار دیواری خفقان‌آور خارج می‌شوم.  وقتی به خانه می‌رسم موتورم را پارک می‌کنم، وارد اتاقم می‌شوم و با خستگی به تختم پناه می‌برم و خیلی سریع خوابم می‌برد.

با صدای خوشحال و پر انرژی سوگند، بدون اینکه چشمانم را باز کنم پتو را بر روی سرم می‌کشم و به سوی دیوار می‌چرخم.

- سوگل! چقدر می‌خوابی، بیدارشو! قراره با شیماجون بریم بازار، تو هم میای؟

نفسی پر حرص بیرون می‌دهم و  می گویم:

- نه؛ خودتون برین.

دل‌خور  چند ثانیه در سکوت خیره‌ام می‌ماند ولی وقتی سکوتم را می‌بیند از اتاق خارج  می‌شود.

@melika_sh

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

موبایلم را از روی کمد دو کشویی کنار تختم بر می‌دارم و پس از قرار دادن جلد بر روی آن روشنش می‌کنم و با آهو تماس می‌گیرم. او پس از چند بوق متوالی با صدایی کنجکاو و متعجب پاسخ می‌دهد:

- الو سلام، بفرمایید.

لبخندی می‌زنم و با صدایی آرام و ملایم می‌گویم:

- سلام آهو‌جون،  خوبی؟

پس از مکثی کوتاه جواب می‌دهد:

- سلام خوبم مرسی عزیزم،  تو خوبی؟ با گوشی کی زنگ زدی؟

اصلا مایل به صحبت درباره‌ی آن نیستم، نفسم را با حرص بیرون می‌دهم و با صدایی آرام می‌گویم:

- خوبم،  موبایل خودمه؛ حالا اینکه چه کسی و چرا برام خریده چندان مهم نیست! شماره‌ی اون هم کلاسیت که گفتی خونه خراب کنه رو میدی؟

قبل از اینکه سوالی بپرسد، اضافه می‌کنم:

- لطفا فقط شمارش رو بده!

پس از مکثی کوتاه شماره را می‌گوید و من سریع خداحافظی می‌کنم و به تماس خاتمه می‌دهم.  با دستانی لرزان شماره‌ای که داده بود را می‌گیرم، پس از دو بوق صدای لوند دختری در گوشم می‌پیچد:

- سلام، بفرمایید.

- سلام، شما مهتاب هستین؟

- بله، چطور مگه؟

بدون مقدمه حرف اصلی‌ام را می‌زنم:

- می‌خوام زندگی نامادریم رو خراب کنی؛ کاری کنی بابام فکر کنه نامادریم بهش خیانت می‌کنه.

سکوتش را که می‌بینم با صدایی آرام و مضطرب می‌گویم:

- هر چقدر پولش بشه میدم.

صدای خنده‌ی لوندش در گوشم می‌پیچد و بعد می‌گوید:

- خب، الان نامادریت کجاست؟

- با خواهرم بازار رفتن.

- همین الان عکس نامادریت و مکان دقیقی که رفتن رو برای‌من توی تلگرام بفرست؛ شماره کارتمم می‌فرستم پول بفرست.

پس از اتمام حرفش بدون این که بگذارد چیزی بگویم تماس را قطع می‌کند. گیج و سردرگم به موبایلم نگاهی می‌کنم، نفسم را با صدا بیرون می‌دهم و عکس شیما و آدرس بازاری که رفتند را برایش می‌فرستم. برای ریختن پول به حساب آن زن کمی تردید دارم ولی پس از مکثی نه چندان کوتاه مقداری پول به حسابش می‌ریزم و دعا می‌کنم که سرم کلاه نگذارد.

نمی‌دانم چند ساعتی غرق افکارم بودم که با صدای پیامک‌ موبایل  از فکر بیرون می‌آیم و تقریبا به سوی آن پرواز می‌کنم. مهتاب یک عکس برایم ارسال کرده بود، سریع بازش می‌کنم و با دیدن عکس موبایل از دستم می‌افتد و درجا خشکم می‌زند. در تصویر مرد غریبه‌ای در نزیکی شیما قرار داشت‌.

با صدای پیامکی دوباره، سریع موبایل را برمی‌دارم و پیام جدیدی که فرستاده بود را می‌خوانم:

- راضی هستی؟ عکسه فتوشاپ نیست، واقعیه. به یکی پول دادم و گفتم که این کار رو بکنه.

نمی‌دانستم بخندم یا ناراحت باشم.  با دست‌هایی لرزان موبایلم را بر روی میز کنار تخت می‌گذارم و چند نفس عمیق می‌کشم.

ربع ساعت بعد در خانه با صدای ناهنجاری باز و پس از آن صدای ضجه‌های ملتمسانه‌ی شیما و پشت آن سوگند به گوشم می‌رسد. با سرعت از اتاقم خارج می‌شوم و مقابل در چشمم به شیما و سپهر و سوگند می‌افتد؛ شیما بر زمین افتاده و صورتش غرق اشک است، سپهر با حالتی عصبانی بالای سرش ایستاده و سوگند درست در پشت سپهر ایستاده و با ضجه ملتمسانه می‌خواهد که سپهر حرفشان را باور کند.

سپهر سیلی محکمی نثار گونه‌ شیما می‌کند و سپس او را از یقه‌ی مانتوی سبز رنگش می‌گیرد و بدون توجه به تمنا های سوگند، به سوی اتاقشان می‌برد و در را پشت سرش محکم می‌کوبد. صدای فریادهای ملتمس و مالامال از درد شیما در اتاق می‌پیچد و سوگند را بی تاب‌تر می‌کند. 

ناگهان خنده‌ام می‌گیرد، دستم را مقابل دهانم می‌گذارم و آرام و هیستریک می‌‎خندم. سوگند با تعجب به سویم بر می‌گردد، گنگ و متحیر می‌پرسد:

- گریه‌های این زن بی‌چاره خنده داره؟

با تمسخر پوزخندی می‌زنم و آرام می‌گویم:

- گریه‌ها و شب بیداری‌ها، شب‌هایی که مامانم تا صبح ضجه زد تا این مرتیکه بیاد و بعد کتک می‌خورد، اینا برا کسی مهم بود؟ شیماخانوم اون روزایی که با این مرتیکه به مامانم خیانت می‌کرد، باید فکر این روز ها هم می‌بود!

دندان‌هایم را محکم و پر حرص بر روی هم می‌کشم و بعد با قدم‌های بلند به سوی اتاقم می‌روم. پیکر خسته و ضعیفم را بر روی تخت پرتاب می‌کنم و چند قطره اشک بر روی گونه‌ام جاری می‌شود. با پشت دست آن‌ها را از گونه‌ام پاک می‌کنم و لبخندی اجباری بر روی لب می‌آورم ولی لب‌هایم به لرزش می‌افتند و صدای هق-هق گریه‌ام در اتاق می‌پیچد.

انگشتم را محکم به دندان می‌گیرم تا از شدت هق-هقم جلوگیری کنم ولی بی فایده است و قطرات بی محابا بر گونه‌ام شلاق می‌زنند. قلبم محکم می‌کوبد و درد عمیقی دارد!

(گذشته)

(راوی)

سوگل با آن چشم‌های درشت و معصومش به فاطیما خانم  که مشغول تکان دادن گهواره سوگند هست نگاه می‌کند و با صدایی ضعیف و ملتمس می‌گوید:

- فاطیماجون توروخدا من رو ببرین مامان جونم رو ببینم؛  دلم براش لک زده.

قطره اشکی سمج بر روی گونه‌ی سرخش جاری می‌شود؛  فاطیما  با صدایی لرزان و اندوهگین می‌گوید:

- اما یادته دفعه قبل که به دیدن مادرت رفتیم بابات چقدر کتکت زد.

دخترک اجازه نمی‌دهد حرفش را ادامه دهد و میان هق-هق گریه، با صدای لرزان می‌گوید:

- اما من دلم خیلی برای مامان‌جونم تنگ شده، حاضرم بابام با کمربندش دو ساعت من رو بزنه اما یک بار، فقط یک بار دیگه مامانم رو ببینم و بغلش کنم،  دلم برای خنده‌هاش تنگ شده!

فاطیما دلش ضعف می‌رود برای دخترکی که برای دیدن و لمس مادرش این گونه اشک می‌ریزد و التماس می‌کند، نمی‌تواند جواب رد به او بدهد و بدون فکر به این چکه ممکن است بخاطر بردن دوباره سوگل به دیدن مادرش سپهر او را اخراج و پرستاری دیگر به جایش آوَرَد،  دست های کوچک و لرزانش را می‌بوسد و با صدایی آرام و مهربان می‌گوید:

- چشم دخترکم، می‌برمت تا مامانت رو ببینی.

دخترک با شنیدن موافقت او دست‌هایش را با شوق بر روی دهانش می‌گذارد و با صدایی پرهیجان تقریبا فریاد می‌زند:

- آخ جون! 

پس از آن آرام و ریز می‌خندد، خنده‌هایی از اعماق وجود و واقعی! دخترک این روز ها خنده را به فراموشی سپرده بود و حتی لبخند هم نمی‌زد؛ این خنده عشق و هیجانی وصف‌ناپذیر در وجود فاطیما و دخترش غنچه که هم بازی او بود به وجود می‌آورد.

غنچه در اتاق را باز می‌کند و با هیجان و قدم‌هایی بلند وارد اتاق می‌شود. لبخندی به عرض صورتش می‌زند و با شوقی کودکانه می‌پرسد:

- مامان‌جون، اجازه میدی منم بیام؟

قبل از آن‌که فاطیما حرفی بزند سوگل مداخله می‌کند و با صدایی پر هیجان می‌گوید:

- آره بیا، وقتی رفتیم اونجا فاطیما جون بیرون بمونه و ما دو تا پیش مامانم بریم.

در ادامه به سوی فاطیما می‌رود و با التماس می‌گوید:

- باشه فاطیماجون؟ قبول؟

آخر چطور می‌توانست به این دخترک معصوم و دوست داشتنی نه بگوید، لبخندی می‌زند و آرام سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد. دخترک با دیدن موافقت او با خوشحالی او را در آغوش می‌کشد و (هورا) بلندی می‌کشد.

@melika_sh

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

سوگل با خوشحالی به سوی غنچه می‌رود و با دست‌های کوچکش دستش را می‌گیرد، درحالی که به سوی اتاقش می‌برد، با ذوقی کودکانه می‌گوید:

- بیا بریم لباس بپوشیم.

وارد که می‌شوند غنچه به سوی کمد کوچکش که گوشه‌ی اتاق قرار دارد می‌رود، سوگل هم با هیجان به سوی کمد خود می‌رود و با وسواسی خاص از میان لباس‌هایش تی‌شرت  چهارخانه‌ی مشکی و قرمز، شلوار جین‌اش را بیرون می‌آورد. نگاهی به غنچه که با چشمان پر غم به لباس‌های کهنه و ساده‌اش نگاه می‌کرد، می‌اندازد و پس از آن یک شلوار کتانی مشکی، لباس سفید و کت اسپورت آبی‌اش را بیرون می‌آورد و با لبخندی مهربان به سوی غنچه می‌برد و با لبخندی دندان‌نما می‌گوید:

- بیا این لباس‌هایی که دوستشون داری رو بپوش!

غنچه لب بر می‌چیند و با بغض سر به زیر می‌اندازد و با صدایی مرتعش و آرام می‌گوید:

- اما آخه اون لباس‌های توئه، نباید لباس‌هات رو به دختر پرستار خواهرت بدی!

سوگل اخم‌هایش را در هم می‌کشد و مشت آرامی به دست او می‌زند و با لحن دلخوری می‌گوید:

- این چه حرفیه که می‌زنی؟ تو برام مثل خواهر سوگل هستی و مامانت فاطیماجون  هم مثل مامانمه! پس زود این لباس‌ها رو بگیر تا بیشتر از این از دستت ناراحت نشدم!

غنچه تا حرف‌های او را می‌شنود با خوشحالی لباس‌ها را می‌گیرد و با هیجان تشکر می‌کند؛  هر دو مشغول به تن کردن لباس هایشان می‌شوند. کسی چه می‌دانست که در دل این دخترک چه شوقی وجود دارد، آخر قرار بود پس از چندین روز مادرش را ببیند!

لباس‌هایشان را خیلی سریع به تن می‌کنند و با سرعت به همراه فاطیماخانم از خانه خارج می‌شوند؛ سوار تاکسی‌ای که فاطیما خانم گرفته بود، می‌شوند. سوگل با استرس موهای بلندش را که دو طرف سرش بسته بود لمس می‌کند و رو به فاطیما خانم می‌گوید:

- فاطیما جون به نظرتون من خوشگل شدم؟

فاطیما لبخندی به او می‌زند، بوسه‌ای پر مهر مهمان پیشانی او می‌کند و می‌گوید:

- شبیه فرشته‌ها شدی.

حدود پنج دقیقه‌ی بعد با توقف ماشین دخترک با هیجان از ماشین پیاده می‌شود و به همراه غنچه به سوی نرده‌های آن دیوانه‌خانه‌ی مخوف می‌روند. سوگل با آن پاهای کوچکش گام‌های بلند بر می‌دارد و دست غنچه را در دست گرفته و به دنبال خود می‌کشد. مقابل در می‌ایستند، احمد آقا با لبخند سری برایشان تکان می‌دهد و درحالی که در نرده‌ای را باز می‌کند با صدایی پر مهر می‌گوید:

- سلام دخترای خوشگلم، خوش...

ناگهان صدای جیغی بلند از داخل به گوش می‌رسد، احمد آقا با سرعت وارد آن‌جا می‌شود. آن دو هر دو با نگرانی به دنبالش می‌دوند، کمی که جلو می‌روند، با چیزی که می‌بینند رنگ از رخشان می‌پرد و در جا میخکوب می‌شوند. ضربان قلبشان بالا می‌رود، بدنشان به لرزش می‌افتد و نفس در سینه‌اشان حبس می‌شود. 

سویل بالای ساختمان و بر روی پشت‌بام قرار داشت و تعداد زیادی پرستار و دیوانه پایین ساختمان و یا اطرافش بودند که با جیغ و التماس از او می‌خواستند که کاری نکند، ولی او بی‌توجه به آن‌ها به لبه‌ی پشت‌بام نزدیک می‌شود. 

سوگل سریع چشم‌هایش را بر روی هم می‌گذارد، محکم آن‌ها را فشار می‌دهد و درحالی که بغض به گلویش چنگ می‌زند در دل تمنا می‌کند:

- خدایا! خواهش می‌کنم که این‌ها کابوس باشن، خواهش می‌کنم!

با صدای جیغ دوم غنچه چشمانش را با بی‌میلی باز می‌کند، گیج و سردرگم به جسم بی‌جان مادرش که پایین ساختمان و بر روی زمین افتاده بود نگاه می‌کند. قطره اشک سمجی بر گونه‌اش می‌افتد و بعد پیکر خسته و ناتوانش،  بر روی زمین سرد رها می‌شود.

(حال)

(سوگل)

محکم دستم را مشت می‌کنم، با سرعت از اتاقم خارج می‌شوم و به اتاق شیما می‌روم؛  شیما بر روی زمین افتاده  و صورتش سیاه و زخمی شده بود. به سویش می‌روم و با صدایی لرزان و پر‌نفرت می‌گویم:

- چرا دست از سرمون بر نمی‌داری؟ با وجود اینکه به بابام خیانت کردی بازم از خونمون بیرون نمیری؟

سوگند با عجله و نگرانی وارد اتاق می‌شود. مقابلم می‌ایستد و با لحنی آرام و مضطرب می‌گوید:

- سوگل تو الان حالت خوب نیست، یك چیزی میگی که بعدا پشیمون میشی. لطفا برو!

از فرط خشم رنگ صورتم به سرخی می‌رود و فریاد می‌زنم:

- چرا از این زنیکه طرفداری می‌کنی؟ تو اصلا می‌دونی مادرمون چه دردی می‌کشه؟ آخه چطور باید بدونی؟ وقتی که یک بار هم به دیدن مادرت...

اجازه نمی‌دهد حرفم را تمام کنم و با خشم و غضب فریاد می‌زند:

- بسه، تمومش کن! به دیدن کدوم مادر بیام؟ مادرمون مرده!

نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. آب دهانم را با سر و صدا پایین می‌دهم، گیج و سردرگم و با صدایی که گویی از اعماق چاه بالا می‌آید ناله می‌کنم:

- چی؟ شوخیت گرفته؟

لبش را به دندان می‌گیرد، قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش می‌چکد و سکوت می‌کند؛ سکوتی مرگبار! شیما به سویم می‌آید و با صدایی پر محبت می‌گوید:

- اون داره..‌.

با خشمی آشکار او را به کناری می‌زنم و با قدم‌های بلند خود را به سوگند می‌رسانم. بغض گلویم را می‌فشارد و برای شکستن فریاد می‌زند ولی با پایین دادن آب دهانم آن را پنهان می‌کنم، با صدایی لرزان سوالم را دوباره بازگو می‌کنم:

- این حرف‌هایی که می‌زنی یعنی چی؟

سرش را پایین می‌اندازد و درحالی که آرام گریه می‌کند جواب می‌دهد:

- وقتی بچه بودی، یک بار که به دیدن مادرمون میری می‌بینی که مادرمون خودش رو از بالای ساختمون پایین می‌اندازه. اون موقع تو شوکه میشی و از حال میری؛ همون روز مادرمون فوت می‌کنه. وقتی تو به هوش میای هیچی از اتفاقی که برای مادرمون افتاده بوده خبر نداشتی، دکتر هم میگه که تو به خاطر شوکی که بهت وارد شده حافظه کوتاه مدتت رو از دست دادی، یعنی افتادن مادرمون از بالای پشت بوم رو فراموش کردی. اون گفت که هیچ وقت هم نباید این موضوع رو به تو بگیم چون ممکنه حالت خیلی بد بشه؛  از اون روز به بعد هم تو همیشه تو توهماتت مادرمون رو می‌دیدی.

با دست های لرزان صورتش را بالا می‌آورم و با نگاهی شوکه و گیج نگاهش می‌کنم، با صدای پر‌بغض می‌گویم:

- تو داری دروغ میگی.

با چشم‌های اشکی‌اش نگاهم می‌کند و با صدایی قاطع می‌گوید:

- نه،  برای همینه که من هیچ وقت با تو به دیدن مادرمون نمی‌اومدم، برای همینه که هر وقت می‌گفتی می‌خوام برم مادرم رو ببینم همه با ترحم نگاهت می‌کردن.

دست‌های لرزان و یخ زده‌ام را بر روی گوش‌هایم قرار می‌دهم  و با ضعف و درد فریاد می‌زنم:

-خفه‌ شو! دست از این دروغ های مسخرت بردار، خواهش می‌کنم!

طاقت نمی‌آورم و سد اشک‌هایم می‌شکند و اشک‌های درشتم با سرعت صورت رنگ پریده‌ام را خیس می‌کنند. شقیقه‌ی سرم تیر می‌کشد،  درحالی که آن قسمت از سرم را که به درد آمده ماساژ می‌دهم زیر لب زمزمه می‌کنم:

- نمی‌دونم چرا و برای کی داری این خزعبلات رو میگی؛ اما برای هرکی و  هرچی هست دیگه براي‌من مهم نیست! چون با این حرفات دیگه براي‌من مردی؛ از این به بعد  من فقط یك مادر دارم و بس!

چشم‌ها و گوش‌هایم را بر روی گریه‌ها و التماس‌های هر دوی آن‌ها می‌بندم و با سرعت به اتاقم می‌روم و مانتو،  شلوار و شال مشکی‌ام را می‌پوشم، سوییچ  موتورم را بر می‌دارم و از خانه خارج می‌شوم. سوگند تا مقابل در خانه به دنبالم می‌دود و بلند-بلند حرف‌هایی می‌زند که نمی‌فهممشان؛ در را محکم به‌رویش می‌بندم و سوار بر موتورم می‌شوم، کلاهش را به سر می‌کنم و با بالاترین سرعتی که می‌توانم به سوی تیمارستان گاز می‌دهم.

@همکار ویراستار

@melika_sh

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت بیست و سوم

تمام وجودم با عجز و استیصال تمنا می‌کردند که حرف‌هایی که شنیدم، تنها دروغی ظالمانه باشند؛ حتی یک لحظه این موضوع که ممکنه حرفی که شنیده باشم حقیقت داشته باشد به ذهنم خطور نمی‌کرد.  

وقتی به خود می‌آیم که موتورم مقابل درب آن تیمارستان لعنتی متوقف شده است. خیسی اشک‌هایی که نمی‌دانم از کی بر صورتم جاری شده را با پشت دستم پاک می‌کنم و موتورم را در کناری قرار می‌دهم. درحالی‌که با قدم‌هایی لغزان و  سراسیمه به سوی درب آنجا می‌روم ، زیر لب مشغول دلداری دادن به خود می‌شوم:

- مگه  مامان همیشه نمیگه که آدم  از هر چی که بترسه به سرش میاد؟  مگه نمیگه حتی به چیزای بد فکر هم نباید بکنیم، چون انرژی منفیه؟ پس حالا دیگه فقط باید فکرت رو مثبت کنی!

با کلافگی چند ضربه به درب می‌زنم  و با کلافگی به   احمد آقا که طبق همیشه نگاهش لبریز از ترحم است و به سوی در می‌آید. بدون توجه به سلامی که می‌کند سراسیمه به سوی مکانی که معمولا آنجا به دیدارش می‌رفتم می‌دوم. وقتی که جای خالی‌اش را بر روی نیمکت آن حوالی می‌بینم قلبم تپیدن را از یاد می‌برد، رنگ از رخم می‌پرد و زانوانم وزنم را متحمل نمی‌شوندو بدن نحیف و سستم میهمان چمن‌های خیس سرد می‌گردد.  تمام وجودم از وحشت به لرزه می‌افتد، با صدایی مرعوب و زیر لبی صدایش می‌کنم. پس از کشیدن چند نفس متمادی و ممتد باری دیگر با فریاد نامش را بر زبان می‌آورم، ولی تنها سکوت سهم حالی آشفته و زار من می‌شود. بغض با تمام قوا به سینه‌ام چنگ می‌زند ولی اشک پایش را به چشمانم نمی‌گذارد گویی آن ‌ها را لایق نمی‌بیند. 

دست‌هایم را با زحمت تکیه‌گاه بدن ناتوان و خسته‌ام می‌کنم و با رنج و سختی بسیار بر روی پا های ضعیفم می‌ایستم؛ با احساس تنها کورسوی امیدم درحالی که در دل خدا را به خودش قسم می‌دهم که به من رحم کند به سوی اتاقک نگهبانی می‌روم. چند ضربه‌ی آرام به در شیشه‌ای سرد آن می‌کوبم و با چشم‌هایی که به زور باز مانده به در خیره می‌شوم. احمد آقا درحالی‌که لیوانی حاوی چای در دست دارد در را باز می‌کند و با دیدن من در حال و روزی زار و درمانده با نگرانی می‌گوید:

- دخترم چی شده؟ رنگت پر...

کلامش را قطع می‌کنم و با عجز و التماس درون سخنم می‌گویم:

- احمد آقا شما آخرین امیدم هستید، توروخدا بهم بگید که خواهرم بهم دروغ گفته که مادرم خیلی سال پیش مرده و من مثل دیوونه‌ها فقط روحش رو می‌دیدم!

چشمان مشکی‌اش گرد می‌شود، با وحشت و لکنت می‌گوید:

- راستش؛ خب من چ...چی بگم... 

سراسیمه و ناباور میان کلامش می‌گویم:

- چرا این.جوری جواب می‌دیدید؟ توروخدا یک‌جوری حرف نزنید انگار واقعا این‌ها درسته! من قلبم طاقت این همه درد رو نداره!

با شرمندگی سرش را به زیر می‌اندازد. وقتی سکوتش را می‌بینم گویی روح از بدنم خارج می‌شود، بدنم سست  می‌گردد و دنیا پشت چشمانم کمی تار می‌شود. احمد آقا وحشت‌زده به کمک آستین مانتوئم مرا به سوی صندلی‌اش می‌کشد و کمک می‌کند بر روی آن بنشینم. با قاشق کوچکی که درون لیوان است آن را که کمی نبات در خود دارد را به هم می‌زند و بعد به سوی لب‌های خشکم می‌گیرد که از خوردنش امتناع می‌کنم. لیوان را با سماجت بیشتر به لب‌هایم می‌فشارد و با دلواپسی‌ای ذاتی می‌گوید:

- دخترم من هنوز به این لیوان لب هم نزدم، پس بخور تا از حال نرفتی!

وقتی سماجت و دلنگرانی‌اش را می‌بینم به سختی چند جرعه از آن را راهی گلوی خشکم می‌کنم،   بعد لیوان را به کناری می‌زنم و با صدایی که گویی از اعماق چاه بالا می‌آید ملتمسانه می‌گویم:

- خواهش می‌کنم فیلم دوربین‌های مداربسته این چند وقت رو بم نشون بدید؛ اون دوربینی که بالای درختی هست که کنارش من معمولا مادرم رو اونجا می‌بینم.

چشمانم که لبریز از تمنا و خواهش است را کمی مظلوم می‌کنم که پس از مکثی کوتاه آهی می‌کشد و به سوی مانیتوری که مقابل صندلی قرار دارد خم می‌شود. چند دقیقه که می‌گذارد سرش را بالا می‌آورد، به مانیتور اشاره می‌کند و با صدای مرتعش و بمش می‌گوید:

- این فیلم مال صبحه که به دیدن مادرت اومدی.

در آغاز هراس و وحشتی که به دلم چنگ می‌زد اجازه‌ی روبه‌رو شدن با آن حقیقت جانسوز را از  من سلب می‌کند ولی پس از مکثی کوتاه، اما آکنده از عذاب به سوی مانیتور بر می‌گردم؛ برگشتن همانا و روبه‌رو شدن با حقایقی که از آن‌ها دوری می‌جستم همان! تصویر خودم را درحالی می‌دیدم که مانند جنون‌زده‌ها با مادر خیالی‌ام حرف می‌زدم؛ با چه کسی حرف می‌زدم، چه کسی را لمسش می‌کردم و در آغوش می‌فشردمش؟ 

پس از دقایقی که از شوک دیدن آن حقایق ظالمانه بیرون می‌آیم بدون توجه به دلواپسی درون صدا و نگاه احمد آقا از جایم بلند می‌شوم، آب دهانم را به ضرب و زور به پایین می‌دهم و بی مقدمه و با صدایی مقطع می‌گویم:

-اح...احمد آقا! آدرس جا...جایی که مامانم خاک ش...شده رو بم بدین!

می‌خواهد از دادن آدرس امتناع کند که با صدایی که از بغض مرتعش است می‌گویم:

- توروخدا فقط آدرسش رو بدین!

سریع از بین وسایل روی میزش یک برگه و کاغذ برمی‌دارد، آدرس را بر آن می‌نویسد و بعد با شک و تردید برگه را به سویم می‌گیرد که سریع از دستانش بیرون می‌کشمش. پس از تشکری آرام  خود را از آن فضای بسته و خفقان‌آور بیرون می‌اندازم و از آنجا خارج می‌شوم و به سوی موتورم می‌روم. تمام وجودم از بغض خفه شده در قفسه‌ی سینه‌ام می‌لرزد و دندان‌هایم بر روی هم می‌کوبد. به سختی  بر روی موتورم می‌نشینم و به سوی مکانی که بر روی کاغذ نوشته شده حرکت می‌کنم.

@melika_sh

@Z sadghinjad

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...