رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آتوسا🐞|ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

رمان: آتوسا

نویسنده ملیکاملازاده

ژانر: تاریخی، عاشقانه

هدف:  آتوسا یا خرم؟

سخن نویسنده: وقتی که دیدم چطور یک کنیز روسی با قلبی سیاه معروف می شه دلم نیومد بانوهای آزاده و بزرگ خودمون رو در سکوت تاریخ فراموش کنیم پس در این کار با من سهیم بشین

img_20211016_173300_071_3pag_rm70.jpg

خلاصه: داستان زیر زندگی نامه پرآوازه ترین بانو هخامنشی این داستان حقیقی، اما پر و بال داده شده؛ دوستان فراموش نکنید که تاریخ کاملا شناخته شده نیست و ما با یک نظریه رمان رو پیش می بریم.

https://forum.98ia2.ir/topic/1766-معرفی-و-نقد-رمان-آتوسا-ملیکا-ملازاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=16198

مقدمه:

من آتوسا،

دختر کاساندان،

دختر کوروش،

همسر کمبوجه و بردیا،

ملکه داریوش،

مادر خشایارشار.

فززندانم مرا به خاطر بسپارید.

من مرگ‌ها دیدم، عزیزان  از دست دادم؛

بی مهری‌ها چشیدم و تحقیرها شدم؛

چه شب‌هایی  از دست  جانم نخوابیدم؛

چه روزهای  برق شمشیر را بر روی سرم فرزندم دیدم؛

چه تخت‌هایی که همسرانم با دیگران تقسیم کرده بودند؛

اما اکنون این من هستم که  موج‌های  دریا مرا از پای در نیاورد،

و این را بدانید آنی زنده می‌مانند که سنگ ها را شکسته باشد!

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @reyyan

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمن الرحیم 

پارت یک

در کاخ همهمه‌ای برپا بود. اتاق ملکه را رفت و آمد  خدمه شلوغ کرده بود و اشراف درجه اول نیز  در سالن جمع شده بودند.  ملکه بر روی تخت  چوبی اش بر خود می پیچید  و طناب هایی از بالای تختش آویزان بود تا آنان را در دست بفشارد و درد را تحمل سازد. کاسه هایی مسی از آب گرم پر شده و چندین پارچه بر روی و زیر تخت افتاده بود. کوروش با لباس  بلند بنفش در مقابل اتاق ایستاده و با آنکه سعی داشت آرامش خود را حفظ کند، نمی‌توانست نگرانی خویش، بر این زایمان سخت را پنهان سازد. کمبوجه و بردیا در کنار پدر ایستاده بودند و شرایط سخت کنونی را درک کرده و سکوت کرده بودند.

- چه شد؟ حال ملکه‌ام کاساندان چگونه است؟

قابله با لبخند سر خم کرد و گفت:

- مبارکتان باشد جناب کوروش! بانو کاساندان برای شما دختری آورده است که روزگاری خوش را، به امید اهورامزدا برایتان بیاورد. 

شاهنشاه خندید و با همان تبسم افراد دولت پارسی، مادی و دو پسر کوچکش را نگریست.

- اهورامزدا را سپاس که بعد از دو پسر، کاخ مرا با دختی روشن نموند تا مهربان و دلسوز برادران، پدر و مادرش باشد!

به خدمه اشاره کرد و آن‌ها نیز از مقابل در اتاق بیرون رفته و کوروش وارد شد. حال اتاق بزرگ خالی از بهم ریختگی قبلی بود و بر روی تخت  کاساندان زیبایش را، بی‌حال دید. چند مبل برای نشستن و فرشی بر روی زمین، دیوارهایی نقاشی شده، پنجره های چوبی که شیشه در پی نداشت و پرده های ابریشم بر رویش جا خشک کرده بود.   به سمتش رفت و پیشانی‌اش را بوسید؛ خدمتکار بچه را برده بود تا حاضر کند. کنار همان تخت نشست. همگان در آرزوی پسری دوباره بودند اما این خاندان دختری نیز کم داشت!

- بانوی زیبایم، تو را سپاس می‌گویم برای این لطف چندباره‌ات! هر آنچه می خواهی بر من روا دار!
 
کاساندان تبسمی کوتاه کرد و گفت:

- لبان شما را خنداندم، برایم بس است!

کوروش خم شد و این بار گونه‌ همسرش را بوسید. صورت سفید و موهای بلند و چشمان مشکی کاساندان، تمام دنیایش بود.   چیزی نگذشته که خدمتکار کودک به دست داخل آمد. پشت سرش هم کمبوجه و بردیا از سر کنجکاوی در حالی که به نوزاد زل زده بودند، داخل شدند. خدمتکار، دخت را به دست کوروش داد و گفت:

- خجسته باشد برای شما این نوزاد نیکو!
 
کوروش با لبخند سر تکان داد و به جای جواب گفت:
 
- برای شما شیر و گندم بسیاری آماده کرده‌اند تا با خود ببرید.
 
آن زمان، هنوز خرید و فروش با درهم باب نبود و کوروش گمان نمی‌کرد روزی همسر دخترکش، مقیاس و ارزش درهم در سرزمین‌های هخامنشی  را رایج می کند. خدمتکار احترام گذاشت سپس سپاس گفت و بیرون رفت. حال خانواده‌ کوروش به دختر کوچک مو مشکی خیره شده بودند. کمبوجيه، با لحن شیرینِ کودکانه‌ خود گفت:

- پدر! نامش را چه خواهید گذاشت؟ 

کوروش به دخترک نگریست.

- نام دختر کوروش اول را، بر او می‌گذارم؛ آتوسا!

کاساندان با لبخند به بچه خیره شد. صورت، چشمان و رنگ موهایش شبیه به مادرش بود و زیر لب گفت:

- آتوسا! 

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

آتوسا راه رفتن را  در اتاق کاساندان و کوروش آموخت  و دویدن‌هایش را  در باغ پارس تجربه کرد. او نخستین کودک  ملکه  بود که بعد از به دنیا آمدن، فرزند شاهنشاه بودن را تجربه می کرد. موهای مشکی‌اش با حرکت باد، به رقص در می‌آمد و در  جوب‌‌های آب، به دنبال ماهی می‌گشت. بچه‌ها برای بازی با او سر و دست می‌شکستند و هیچ‌کس  از رئیس بازی‌اش ناراحت نمی‌شد؛ زیرا هر چه باشد، او  دختر مردی بود که پارسی‌ها را از تحقیر دور کرد و مادها نیز، در سایه‌اش آرامش داشتند.  سرزمینشان روز به روز بزرگ‌تر می شد.

شاهدخت  شش ساله بود  که کاساندان باری دیگر باردار شد.

- مادر، دختر است یا پسر؟!

- دوست داری دختر باشد یا پسر؟

- من دلم خواهری می‌خواهد تا با او بازی کنم.

کاساندان که مادری دلنگران برای فرزندانش بود گفت:

- مگر برادرانت با تو بازی نمی‌کنند؟ 

- چرا، اما دوست‌هایم می‌گویند: «خواهر هم‌راز و غم‌خوار خواهرش است.» 

پیشانیش را  بوسید.

- آری دخترکم، چنین است!

برای آتوسا که چشم انتظار دیدن خواهرش بود، تا روز زایمان بسیار  دیر گذشت. آن روز،  خدمه بیرون از اتاق مخصوص ایستاده بودند و کوروش و کمبوجيه در  سالن اتاق شاهنشاه منتظر خبر بودند  و بردیا هم بی‌خبر از همه جا، به خواب رفته بود. مدت زمان زیادی بود که  دختر بزرگ تر  در باغ منتظر مانده بود؛ اما غرور و شخصیتی که از شهبانو کاساندان به ارث برده بود، بهش اجازه اعتراض و نق زدن را نمی‌داد، بلکه آن چنان بزرگ‌ مندانه، بر روی تخته سنگی نشسته بود و به روبه‌روی خود می‌نگریست  که هر کسی می‌دیدش، با خودش می‌گفت: «چقدر این دختر بزرگوارانه دیده می‌شود!» 

بالاخره انتظار به پایان رسید  و شاهنشاه کوروش، در حالی که نوزادی در دست داشت، بیرون آمد. تعدادی از اشراف و اقوام  به همراه خدمه، به آن  سمت دویدند تا ببینند کودک چه و چه شکلی است! آتوسا، از روی سنگ برخاست  و با نگاهی کنجکاو، از دور به فرزند خیره ماند. می‌دانست و مطمئن بود دختر است. آنقدر هم زود مهرش به دلش نشست که ناخودآگاه اشک در  چشم‌های زیبایش حلقه زد.

- مهربانویم کاساندان، دختی دیگر برای من آورد. صورت این بانوی کوچک به قدری زیبا و درخشان است که نمی‌توانم بر او نامی، جز روشنک بگذارم. اهورامزدا را شکر برای این ارمغان دوباره! 

سیل تبریک‌ها  به سوی  کوروش نشانه رفت. وی  میان جمعیت نگاه گرداند تا خواهر را پیدا کند؛ با دیدنش لبخندی زد و اشاره کرد جلو بیاید. آتوسا، دامن خویش  را بین دست‌هایش گرفت و با وقار جلو رفت‌؛ سپس برای پدرش احترام گذاشت. کوروش خم شد و نوزاد را روبه‌روی شاهدخت قرار داد.

- دوستش داری؟

آتوسا نگاهی به نوزاد کرد، سپس  با خوشحالی گفت:

- بسیار پدر جان! او هم‌چون فرشتگان، زیبا و درخشان است؛ نامی بهتر برای وی نخواهد بود. 

- می‌خواهی در آغوشش بگیری دخترکم؟

- آیا می‌توانم؟!

برای او غیر باور بود بتواند آن موجود کوچک را در دست گیرد.

- اگه من کمکت کنم، آری می توانی!

 @همکار ویراستار 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

آتوسا با کمک پدر، خواهر کوچکش را در آغوش گرفت و با خود اندیشید «هیچ گاه نمی‌گذا‌رم کسی او را بیازارد!»

***

کاساندان با وجود درمان هایی که برای بارداری آغاز کرده بود   آنچنان که می خواست به همسرش فرزند عطا نمی کرد. وی دوست می داشت سالی یک فرزند بیاورد اما این برای جسم ظریف وی خطرناک بود. می دانست اگر همسرش این را بداند از وی دلخور خواهد شد پس  از وی پنهان ساخت.

سرزمین کوروش، روز به روز وسیع‌تر می‌گشت و آواز مهربانی او، در تمامی جهان پیچیده بود. هنگامی که  شاهدخت  به سن نوجوانی رسید، همچون مادر، زنی قدر شده بود که لباس‌های اشرافی بر تن می‌کرد. چندین خدمت کار داشت؛  از سیاست می‌پرسید و برای اشراف خط و نشان می‌کشید. تنها تفاوت کاساندان  و آتوسا دخت پانزده ساله در آن بود که ملکه قلبی مهربان و دختش قلبی قدرت طلب داشت.

ادامه حکومت ها پور بسیار می باید و   حال که آخرین فرزند شاهنشاه که وی دخت نیز بود به سنی در خور رسیده بود، اشراف را نگران ساخته بود.

- شاهان! شما را دو پور بیش نماند تا جهان را بر خود حفظ کند. سرورم  همسری گیرید. اگر شهبانو را خوش نیاید او را بیرون از کاخ نگاه داری. و اگر بیم خصومت فرزندان دارید، کودکش را به  ملکه دهید تا برایش مادری کند.

اما کوروش سرباز می زد و  پاسخ می داد:

- مرا نیک است دو پور و دو دخت، اگر خواست اهورامزدا بود مرا بیش دهد وگرنه آنها را حفظ نماید.

اصرارها تا آنجا ادامه داشت که ملکه را دوباره بارداری آمد و شور و نشاط بر  ایران زمین بازگشت. 

پسران به سن آغاز جوانی یا حداقل انتهای نوجوانی رسیده بودند و به ولیعهد شدن خویشتن، می‌اندیشیدن. آن‌ها همدیگر را دوست نمی‌داشتند و خدمت به برادر را ننگ می‌شمارند. طبق رسوم‌، باید تاج و تخت به پسر بزرگ می‌رسید؛ اما مگر قانونی بر این بود؟ کمبوجیه، پسر بزرگ، نگاهش همیشه به پدر  بود و سعی می‌کرد، رفتاری مانند او داشته باشد.اما مگر کپی برابر با اصل می‌شد؟ رفعت و مهربانی ذاتی کوروش کجا و تقلید شاهزاده زودجوش کجا!

طبیان که از مزاج مادرش یا شاید پدرش زخم دیده بودند تمام شاهزاده و شاهدخت ها را  نبض  گرفته و دانستند که کمبوجه نیز مزاجی سرد دارد، حتی بیش از مادرش. شاهزاده را خرج بسیار برداشت تا آنها را از سر خود باز نماید اما ترس از  به گوش ها رسیدن  دردش او را تا حد مرگ پیش برد. کمبوجيه سعی داشت، رابطه خوبی نیز با خواهران خود برقرار کند؛ زیرا از یک اشراف زاده شنیده بود که دختران کاساندان همچون خود او، در سیاست قدرت کسب خواهند کرد؛ پس چه بهتر از صمیمیت با خواهران و وزیران برای به قدرت رسیدن؟

رفتارهای مودبانه‌ی پسر با وزیر و اشراف، آن‌ها را جذب خود کرده بود؛ اما شاهدخت ها که رفتار اصلی کمبوجيه را از نزدیک می‌دیدند، هیچ گاه جذبش نمی‌شدند. آتوسا مغرور و قدرت طلب که فقط برای مادر می‌خندید و برای پدر خودش را لوس می‌کرد، برادر بزرگ تر را ضعیف‌تر از آنی می‌دید که لایق حکومت باشد؛ اما یک چیزی را خوب می‌دانست، کمبوجيه بهتر از بردیا می‌توانست گلیم خویش را از آب بیرون بکشد و این یعنی شاهزاده دوم به عقب رانده خواهد شد.

پس بانوی کوچک فقط به شرطی می‌توانست قدرت را در زمان شاهنشاه بعدی از دست ندهد که با شاهزاده بزرگ تر  دوست باشد. این باعث صمیمیت قلبی نمی‌شد؛ اما هیچ وقت نمی‌دانست کمبوجیه چه حسی به او دارد و قرار است چه حسی در آینده به او خواهد داشته باشد! از آن طرف رکسانا (روشنک) تمام دنیایش برادر کوچک تر بود و صبح تا شب باهم به گردش و حرف زدن می‌پرداختند.

دو فرزند کوروش که برعکس خواهر و برادر خود، هر دو بدون غرور با قدرت طلبی ذاتی و بر اساس قوانین نانوشته دنیا مجبور به طلب جایگاه بودند! بانو، هیچ گاه نفهمید وقتی که در حال راه رفتن در باغ همراه بردیاست، کمبوجيه از پنجره اتاقش نگاهش می‌کند و با خودش می اندیشد: 《یعنی می شود رکسانا یک روز من را به اندازه بردیا دوست داشته باشد》

شاهزاده، در حالی که خدمه زیادی پشت سرش راه افتاده بودند به سوی اتاق آتوسا رفت. در مقابل در اتاق، دو خدمتکار برای باز و بسته کردن در ایستاده بودند و یک خدمتکار که رئیس خدمه اتاق  به حساب می‌آمد هم، همان جا ایستاده بود. با دیدن کمبوجیه احترامی گذاشت و به داخل رفت تا ورودش را اعلام کند. وقتی بیرون آمد، گفت:

- بانو منتظر شما هستند! 

پسر سری تکان داد و به داخل رفت. آتوسا که پشت میز آرایشش نشسته بود، با دیدن کمبوجيه لبخندی زد و گفت:

- برادرم!

سپس بلند شد و به سمتش رفت؛ هم‌دیگر را در آغوش گرفتند، هر دو به سمت مبل‌های اتاق  رفتند و بر روی آن نشستند.  دختر خدمتکار اصلیش را صدا زد:

- وانیا!

وانیا که زنی حدود پنجاه ساله بود، داخل آمد و احترام گذاشت.

- در خدمتم شاهدخت!

-برایمان میوه و نوشیدنی بیاور! 

وانیا که بیرون رفت، آتوسا به سمت کمبوجيه بازگشت.

- چه کاری با من داشتی برادر؟

شاهزاده لبخند زوری زد گفت:

- خواهشی از تو دارم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری|reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار 

- هر چه می‌خواهی بگو! 

- اگر می‌شود، بردیا و رکسانا را برای عصرانه دعوت نما، من نیز باشم!

آتوسا، یکم فکر کرد و سپس  گفت:

- باشد، چنین می‌کنم؛ اما به من بگو چرا خودت آن‌ها را دعوت نمی‌نمایی؟

- می‌دانی که آن‌ها از من خوششان نمی‌آید؛ برای همین نگران هستم که بهانه‌ای بیاورند و نیایند! 

- بسیار خب، خود را نگران مساز! 

- وای، سپاس‌گزارم بانوی مهربانم!

خم شد و گونه آتوسا را  بوسید.

دو شاهزاده پسرهای بزرگی به حساب می‌‌آمدند و بانو رکسانا با ده سال سن، کوچک‌ترین ولی عزیز دردونه خانواده بود.

دختر، به وانیا دستور داد که به خواهر رکسانا و بردیا خبر بدهد. خودش نیز برای شب پیراهن بلند بادمجونی پوشید که طرح‌های رویش، بسیار زیبایش کرده  بود و کمربند شرابی رنگی داشت. موهای پرپشتش را برایش شانه کردند و نیم تاج کوچکی را نیز روی سرش گذاشتند. مطبخ کاخ به تکاپو افتاد.  آنها برنج نداشتند و از  گوشت نیز کم بهره می بردند اما سر آشپز خواست که بانوی خویش را خوشنود سازد پس مرغی را سر برید  و آماده اش کرد و در ظرفی مسی گذاشت و  با گوجه و سبزی جات تزیینش کرد. کوزه و کاسه های نقره در سینی قرار گرفتند و ظرفی پر از میوه هم آماده  برای   فرستاده شدن به اتاق شاهدخت بود.

***
شب شد و روی میز با شمع‌های رنگی و غذاهای گیاهی تزیین شده بود. یکم که گذشت، خدمتکار  داخل آمد و گفت:

- آتوسا بانو! شاهزاده بردیا و شاهدخت رکسانا تشریف آوردند.

- بگو به داخل بیایند! 

در باز شد و برادر و خواهرش به داخل اتاق آمدند. آتوسا با لبخند به سمتشان  رفت و آغوشش را برایشان باز کرد.

- خوش آمدین عزیزانم!

همدیگر را بغل کردند. بردیا پیراهن بلند سفید پوشیده بود و تاج شیری رنگ روی سرش گذاشته بود. رکسانا هم پیراهن کوتاه تر از مال آتوسا به رنگ خاکستری به تن کرده بود و نیم تاجی هم روی سرش گذاشته بود. تا خواستند به سمت میز برند، دوباره خدمتکار وارد شد.

- بانوی من! شاهزاده کمبوجيه آمده‌اند.

- بگو به داخل بیایند! 

در باز شد. کمبوجیه با پیراهن بلند دودی، کمربند سفید. کلاه بادمجانی به داخل آمد. آتوسا برای استقبال به سویش رفت و همدیگر را  بغل کردند، سپس کمبوجیه، با غرور به رکسانا و بردیا نگاه کرد که آن‌ها هم  احترامی گذاشتند. آتوسا گفت:

- بنشینید که می‌خواهیم تا صبح بنوشیم و سخن بگوییم! 

همین‌طور که به سمت میز می‌رفتند، رکسانا پرسید:

- حتی من خواهر جان؟! 

- خیر خواهرم! برای تو شربت بهار نارنج گذاشته‌ام.

همه دور هم نشستند و شروع  کردن. آتوسا گفت:

- دلاوری‌های برادرانم در نبرد، غرور مرا بسیار بالا برد.

رکسانا گفت:

- بی‌گمان برادرم بردیا، دلاوری‌های بسیار و بیشتر از ولیعهد انجام داده است.

آتوسا، چپ - چپ نگاهش کرد؛ کمبوجیه هم که قدرتی در کنترل کردن خشم خود  نداشت، گفت:

- بردیا شمشیر را نیز به زور در دست می‌گیرد! 

بردیا با عصبانیت پاسخ داد:

- آن تو هستی که در نبردها  آبروی پدر را می بری!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری|reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

- خموش باش گستاخ!

- مگر غیر از این است؟

- آن‌ چنان مکن که شمشیر را به دست بگیرم و راستی را به تو نشان دهم! 

- از اول هم باید چنین می‌کردیم! 

از جایش برخاست؛ در مقابل اصرارهای آتوسا و رکسانا به سمت اتاق‌هایشان رفتند تا شمشیرها را  بردارند و در باغ مبارزه کنند. بانو آتوسا، با عصبانیت رو به بانوی دیگر گفت:

- تو را چه کنم که چنین نگویی؟

رکسانا، سرش را پایین انداخت. سریع بیرون دوید و شاهدخت هم به دنبالش. حالا شاهدخت بزرگ و خواهر و برادرش به همراه چندین  محافظ و خدمتکارهایشان دور آن‌ها جمع شده بودند. ندیمه مخصوص کمبوجیه، سعی داشت آرامش کند  که از این دعوا جلوگیری شود؛ ولی فایده‌ای نداشت و دو برادر روبه‌روی یک دیگر ایستادند. صدای به هم خوردن شمشیرها، خشم آتوسا و اشک های رکسانا را به همراه داشت.

ضربه‌ها، کینه‌ای و قوی بودند و اصلا حس برادرانه نداشت. نگرانی، باعث شده بود تا حواس کسی به شیوه مبارزه نباشد و نفهمند  بردیا بسیار پخته‌تر از برادر بزرگتر خویش شمشیر می‌زند. صدای فریادی،  محافظان  را  به کنار فرستاد، به شکلی که صحنه مبارزه در برابر نگاه خشمگین کوروش قرار بگیرد.

- این جا چه خبر است؟!

کمبوجيه و بردیا با وحشت به پدر نگریستند  و احترام گذاشتند.

- سرورم!

کوروش نگاه عصبی به افراد دور و برش انداخت. سپس با عصبانیت گفت:

- به اتاق من بیایید.

خودش زودتر راه افتاد و همه دنبالش. دم اتاق، بدون  آنکه به سمت محافظ و خدمتکارها برگرده گفت:

- تمامی شما می‌توانید بروید! 

داخل رفت و   بر روی تخت  نشست و بعد مکثی کوتاه گفت:

- مرگ، خوش‌تر از دیدار شما در چنین حالی بود! 

هر دو برادر احترام گذاشتند.

- بخشش بر ما عرضه کنید، سرورم! 

کوروش، دهن باز کرد تا سخن  دیگر بگوید  که چند ضربه به در زده شد و خدمتکاری بدون اجازه داخل آمد. کوروش در حالی که تمام تلاشش بر کنترل عصبانیتش بود، گفت:

- مگر اجازه ورود داده‌ام؟

خدمتکار احترام گذاشت و با شتاب گفت:

- مرا ببخشید سرورم؛ اما حال ملکه‌مان بد و فرزندشان در راه است! 

کوروش به سرعت بیرون دوید و  دیگران نیز دنبالش دویدند. به در اتاق ملکه رسید.  رو به خدمتکار کرد و پرسید:

- حال مهربانویم چگونه است؟

- فرزندشان دارد به دنیا می‌آید، حالشان بد است.

نگران دم در ایستاد. متوجه شده بود این بار بی‌قراری کاساندان که از فریادهای گاه و بی‌گاهش رخ نشان می‌داد، بیشتر از زمان به دنیا آوردن  چهار فرزند دیگرش بود؛ همین اضطراب او را  افزایش می‌داد. مدت زمان زایمان بسیار شده بود و لحظه‌ها  بر قلب  کوروش، همچون تیری فرو می‌نشست.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ویراستاری | reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

خدمتکاری بیرون آمد و با شادمانی احترام گذاشت.

- سرورم؛ ملکه، شاهدختی مانند ماه به دنیا آورده است!

کوروش و بچه‌ها به سرعت وارد اتاق شدند. کمبوجیه خیالش راحت شده بود که مادر دوباره پسر نیاورده است.  کوروش روی تخت کنار کاساندان نشست و دیگران پایین تخت ایستادند.   به شاهدخت سفید، چشم مشکی با چند دانه موی  مشکی نگاه کرد بعد رو به آتوسا گفت:

- چقدر شبیه شما شده است دخترم!

آتوسا با خوشحالی گفت:

- می‌توانم نگاهش کنم؟

- به پیش یا!

آتوسا، جلو رفت و کنار پدر نشست. کاساندان، بچه را  به دست کوروش داد، تا آتوسا بتواند  از نزدیک او را بنگرد.

- نوزادی دلنشین است! برادرهایم نیز بیایند؟

کوروش به پسرها نگاه کرد و گفت:

- رکسانا، دخت زیبایم بیا!

و این  تنبیه پسرها، رفتار سرد پدر. رکسانا نگاهی به بردیا انداخت و جلوی رفت. کمبوجیه احترام گذاشت.

- پدر جان! اجازه می‌دهید  ما برویم؟

کوروش با دست اجازه داد، کمبوجیه لبخندی به نگاه نگران کاساندان بی‌خبر از آنچه گذشته بود، زد و بیرون رفت. بردیا نیز احترام گذاشت.

کاساندان پرسید:

- چه چیز شما را نسبت به پسرانمان این‌گونه سرد کرده است؟

- خود را با فکر به آن‌ها میازار! 

بعد دستی بر سر نوزاد کشید و گفت:

- حال، وقت آن است که نامی برای فرزندمان بگذارم.

هر سه با دلی منتظر به وی چشم دوختند.

- نام او را آرتیستون به معنی راستی و درستی می‌گذارم، تا همانا با خانواده‌اش صداقت پیشه کند.
سپس آتوسا را نگریست.

- آن گونه که خواستی به نام شما نیز می‌خورد.

از آن روز آتوسا صاحب دو خواهر و دو برادر بود. همان گونه که خود را  در مقابل خواهرها مسئول حس می‌کرد، در مقابل برادرهاش نیز سیاست بیشتری به خرج می‌داد.

***

تجهیزات جنگ آماده شده بود و لشکر آماده جنگ بوده اند. سپاه کوروش، قوی اما بسیار ساده بود. افرادی از تمامی اقوام، زیر سایه عدالت شاهنشاه جمع شده که بیشتر آن‌ها را پیاده نظام تشکیل می‌دادند، برای دستیابی به نصف جهان آماده بودند. کوروش بر روی پیراهن قهوه‌ای رنگ خود، سپر چرمی به تن کرده بود و کفش‌هایی که بندهایشان تا ساق پا می‌رسید، روی شلوار قهوه‌ای سوخته پوشیده شده بود. موهای نسبتا بلند شاهنشاه، صورتش را  در بر گرفته و ریش‌هاش صاف و مرتب بود.

کمبوجیه با صورت کشیده، مو و محاسن مشکی به مادرش شباهت داشت و بردیا با مو و محاسن کم خرمایی و چشم های قهوه‌ای به پدر رفته بود. نگاه ملکه کاساندان و شاهدخت کوچک در آغوش مادر به پدر و نگاه رکسانا به برادرش بردیا بود. با این که تمام شب در آغوشش  اشک می‌ریخت؛ اما هنوز حس گریه کردند را داشت. آتوسا در فکر و نگران پدرش بود؛ جنگ خطرناک و راه طولانی، اگر پدر زخمی یا مریض می‌شد...

لشکر به حرکت درآمد. مردم با هیجان فریاد می‌زدند و شاهنشاه محبوبشان را  تشویق می‌کردند. سپاه از بین جمعیت رد شد و از شهر فاصله گرفت. حال کاساندان نایب‌السلطنه شده بود و آتوسا هم با نبود برادرهایش قدرت  بیشتری در اختیار داشت. وی، طبق عادت هر روز به اتاق کاساندان می‌رفت و سلام می‌کرد؛ اما آن روز هنگامی که وارد اتاق شد بانو و پسر جوونی را دید. هر دو برای او احترام گذاشتند و بانو گفت:

- به شما تبریک می‌گویم ملکه من، شاهدختتان به زیبایی ماه است!

آتوسا، رو به مادر احترام گذاشت و با خوشرویی گفت:

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

- برای دیدار شما آمده‌ام.

- خوش آمدی دخترم!

سپس، شاهدخت کوچیک را  در گهواره گذاشت و خودش روی مبل نشست. بانو هم روی مبل دیگری نشست و پسر جوان نیز پشتش ایستاد. آتوسا نگاه بی‌تفاوتی به پسر انداخت و کنار مادرش نشست. کاساندان به بانو اشاره کرد و گفت:

- نمی‌دانم ایشان را به خاطر می‌آوری، یا نه!

نگاهش کرد. از مادرش پر سن تر به نظر می آمد و هیچ نقطه اشتراکی در صورتش با وی نبود، تا قوم بودنش را حدث بزند.

- خیر مادرم! نمی‌شناسم.

- ایشان همسر پسر عموی سرورمان  هستند و ایشان، نیز داریوش پسرشان.

شاهدخت با احترام و غرور سر تکان داد. بانو گفت:

- ما شما را در کودکی بسیار دیده‌ایم؛ اما  از هنگامی که اتاقتان را از مادر جدا کرده اید نتوانستیم شما را ملاقات کنیم.

بعد نگاهی به سر و پای آتوسا انداخت و گفت:

- به زیبایی و وقار شما شده‌اند، بانوی من!

کاساندان با لذت به آتوسا نگاه کرد.

- وی تمامی دارایی من است؛ اگر او نبود، من لحظه‌ای نیز دوام نمی‌آوردم!

دخت به مادر لبخند زد. بعد از رفتن  آن دو، آتوسا خواست برود  که کاساندان نگذاشت.

- کمی بمان تا با هم نوشیدنی بخوریم! 

نوشیدنی‌ها را که آوردند،  ملکه سر حرف را باز کرد.

- پسرشان را دیدی؟

شاهدخت جام خود  را برداشت.

- آری.

- زیبا و با قدرت بود!

آتوسا تلاش کرد تا چهره داریوش را به خاطر بیاورد.

- آری، چنین بود.

هر دو مقداری سکوت کردند، سپس کاساندان گفت:

- دخت زیبایم!

- بله مادر!

- می‌خواهم با تو جدی سخن بگویم.

خطر را احساس کرد.

- من در خدمت شما هستم! 

شهبانو، چند ثانیه به رخ خونسرد و بیخیال آتوسا خیره شد و گفت:

- بانوی کوچکم، آتوسا روشنایی‌ام! دیگر برای خود شاهدخت بزرگی شده‌ای و هنگام ازدواجت رسیده است.

- مادر!

کاساندان، کف دستش را به سوی  آتوسا گرفت.

- بگذار سخنم را به اتمام برسانم! 

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

- مگر چند نفر در دنیا هستند که لایق دخت بزرگ شاهنشاه جهان باشند؟ زمانش که برسد، پدرت یا تو را به مردی برگزید در راه دور خواهد داد یا پیرمردی قدرتمند؛ اما اگر تو پسر تهماسب را بپذیری، در کنار خودم خواهی ماند و همسری برگزیده خواهی داشت.

دست مادرش را گرفت و با مهربانی گفت:

- ای زیباتر از ستاره شبانگاهی! من را بشناس و بدان که سرنوشت مرا این‌گونه ننوشتند که زندگی سخت داشته باشم؛ بلکه قرار است آن‌چنان قدرت بگیرم که هیچ‌کس توانایی عذاب من را نداشته باشد!

- دخت مهربانم!

آتوسا لبخند زد.

- مرا باور کن مادر!

کاساندان، در حالی که دلش از نگرانی‌های مادرانه می‌جوشید، به دخترش لبخند زد.

خدمتکار مخصوص ملکه در زد و اجازه ورود خواست؛ وقتی کاساندان بهش اجازه داد، داخل آمد و بعد از  احترام گفت:

- بانوی من! وزیر خزانه آماده‌اند.

- بگو به داخل بیایند! 

شاهدخت پرسید:

- من بمانم؟

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

- آری دخترکم! بمان که محرم‌تر از تو ندارم!

وزیر داخل آمد و احترام گذاشت. کاساندان پرسید:

- چه شده است که شما به نزد من آمده‌اید؟

- ملکه به سلامت باشد! راستش موضوعی مدت زمانیست که برایمان مشکل ایجاد کرده است؛ خواستم با شما در میان بگذارم.

- بگویید!

- یکی از اشراف نظامی هستند که هر ماه مقداری از مالیات دیر سربازان را برای خود بر می‌دارند، ایشان سه هزار درهم به وزیر قبلی داده بودند تا کارهایشان را بر ملا نکند؛ اما هنگامی که این وظیفه به من داده شد، درهم‌های ایشان را قبول نکردم و گفتم حتما گزارش این کارها را به فرمانروا خواهم داد. وی مرا تهدید کرد که اگر چیزی بگویم، جانم را خواهد گرفت. من نیز تاکنون چیزی نگفته‌ام؛ اما حال از اهورا مزدا شرم کردم و حقیقت را بر شما بازگو کردم.

کاساندان و آتوسا هم دیگه را نگریستند. کاساندان پرسید:

- آیا آن نظامی با سرورمان به جنگ رفته است؟

- خیر بانوی من؛ ایشان به بهانه مار گزیدگی به جنگ نرفته‌اند؛ ‌اما می‌دانم که سالم هستند و هیچ ماری بهایشان آسیب نزده است.

- آه، چگونه چنین انسان‌هایی پیدا می‌شوند؟!

آتوسا پرسید:

- می‌خواهید چه کنید مادر؟

کاساندان، دوباره به وزیر خزانه نگریست.

- شما بر گفته‌های خود مطمئن هستید؟

- آری ملکه من؛ حتی حاضرم سوگند بخورم! 

کاساندان کف دستش را  به سوی مرد گرفت.

- خیر، فعلا نیازی به سوگند نیست. 

با دست اشاره زد می‌توانی بروی، مرد نیز احترام گذاشت و رفت. بانوی کوچک دوباره پرسش خود  را  بازگو کرد، کاساندان گفت:

- او را احضار می‌کنم و حقیقت را می‌پرسم؛ اگر به دروغش پی ببرم، دستور می‌دهم سرش را بزنند و اموالش را بین فقیران سرزمینمان پخش کنند.
لبخند زد.

- بسیار خوب است مادر! 

***

فردای آن روز، آتوسا داخل اتاقش در حال خواندن کتاب از روی چرم بود که اطلاع دادن ملکه با او کار دارد.

خودش را به مادر رساند. مادر، مرد اشرافی را دعوت کرده بود تا سخن‌هایش را بشنود. مادر و آتوسا روی مبل و مرد، روی دو زانو، در حالی که سرش پایین بود، نشسته بودند.

- درباره تو چیزهای خوبی نشنیده‌ام! 

- ملکه خوب می‌دادند چه سخنانی پشت اشراف می‌زنند! 

کاساندان با جدیت گفت:

- این را هم می‌دانم که از هر ده سخن نه عدد آن دروغ و یکی از آن‌ها راست است.

- پس می‌دانید که آن سخنان دروغ است!

- شما و آن مرد را با هم روبه‌رو می‌کنم! شما برای سخنان خود دلیل بیاورید و او نیز برای سخنان خود؛ هر کدام که پیروز شوید، من حرف او را باور خواهم کرد.

مرد  کمی اندیشید و سپس گفت:

- ملکه‌مان مرا اجازه می‌دهند تا یک روز را به جمع‌آوری اسناد بگذرانم؟

شهبانو در دوراهی گیر کرد؛ از طرفی می‌دانست اگر  اجازه بدهد، فقط به مرد وقت داده تا با تهدید دهن شاهد را ببندد؛ از طرفی هم دلیلی برای اجازه ندادن نداشت. با ناراحتی گفت:

- به شما چنین اجازه‌ای خواهم داد! 

مرد بلند شد، احترام گذاشت و بدون این که سرش را  بالا بیاورد  به همان شکل بیرون رفت. آتوسا با اعتراض گفت:

- مادر جان! شما که خوب می‌دانید قصد او از اجازه گرفتن چیست.

- آیا چاره‌ای دگر داشتم؟

آتوسا به فکر فرو رفت، یکم که گذشت گفت:

- به من واگذارید تا دست او را رو کنم! 

- چه می‌خواهی بکنی؟

- مدتی نگذشته است از هنگامی که گفتید به من اعتماد دارید! 

کاساندان جواب داد:

- بسیار خب دخت زیبایم! 

آتوسا به مادرش لبخند زد و با  یادآوری نقشه‌ای که کشیده بود، چشم‌هایش برق زد.

***

نیمه‌های شب بود و تمامی کارکن‌های کاخ به خانه‌هایشان رفته بودند؛ اما وزیر خزانه کارهای خود را بهانه کرد و گفت که باید شب را در آن جا بگذارند.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

صدای زوزه حیوانات، از بیرون قصر به گوش می‌رسید. وزیر از انتظار خسته شده بود که صدای باز شدن آرام در را شنید، به سمت صدا بازگشت؛ درست  گمان برده بود، همان اشراف زاده! در حالی که وحشت قلبش را اسیر کرده بود، به مرد که به همراه یارانش به پیش می‌آمد، نگریست. وزیر سعی  پنهان ترس خود داشت، پس گفت:

- درود بر شما! چه می‌خواهید؟

مرد اشراف، با لحنی تمسخر آمیز گفت:

- درود بر تو! آمده‌ام نیمه شب حالت را بپرسم. 

وزیر با قدم‌هایی آرام به پشت میز پناه برد و به سربازان شمشیر به دست مرد اشراف نگریست.

- زود از این جا برو تا نگهبان‌ها را نخواندم.

مرد اشرافی خندید.

- صدایشان بزن؛ اصلا اگر می‌خواهی من صدایشان بزنم؟! 

سپس با صدای بلند آن‌ها را خواند:

- ای نگهبانان، ای محافظین شب هنگام، به کمک این مرد بیایید!

جوابی نیومد. مرد اشرافی به وزیر نگریست و گفت:

- آیا فهمیدی؟ هیچ کدام نمی‌آیند؛ چون به اجبار خُسته‌اند.

- از من چه می‌خواهی؟

مرد اشراف شونه‌ای بالا انداخت.

- هیچ، فقط دروغ و نیرنگ را از خود دور کن! 

وزیر در حالی که با احتیاط به دنبال شمشیرش می‌گشت، گفت:

- کدام دروغ؟ کدام نیرنگ؟

- چگونه به من که اشرافی نظامی، بالاترین اشراف هخامنشی هستم، تهمت ریاکاری و دروغ می‌زنی؟

- اگر ناراستی است، برای چه می‌ترسی؟ فردا در حضور ملکه سخن تو قبول خواهد شد و من به زندان خواهم افتاد.

مرد اشراف اخم کرد.

- اگر تو به ملکه بگویی که دروغ گفته‌ای، من نیز از ایشان می‌خواهم تو را ببخشند.

وزیر پوزخند زد.

- من ترجیح می‌دهم برای سخن خود مجازات شوم.

مرد اشراف کلافه شد و گفت:

- من خواهان آن بودم که به دور از خشونت، این مسئله را حل کنم.

وزیر پرسید:

- کدام مسئله؟

اشراف که دیگه تحمل نداشت، گفت:

- این را که من مالیات سربازان را برای خود برمی‌داشتم، انکار کنی! 

- اما تو چنین می‌کردی! 

مرد اشراف داد زد:

- انگار تو نمی‌دانی! 

در یک لحظه چهره درهم کشیده شده وزیر، از هم گسست و لبخندی بر روی صورتش نقش بست. مرد اشراف، مبهوت به تغییر ناگهانی او چشم دوخته بود که پرده پشت وزیر کنار رفت و چند سرباز از آن بیرون آمدند. مرد اشراف که حال متوجه شده بود چه نیرنگی خورده است، خواست سخنی بگوید؛ اما سربازان اجازه ندادند و او را همراه خودشان بردند. مرد اشراف آن‌چنان مبهوت مانده بود که نتوانست اعتراض کند. هنگامی که آن‌ها رفتند، آتوسا به همراه خدمه مخصوص خود، از پشت پرده بیرون آمد و با غرور به وزیر نگریست.

- به زیبایی هر چه تمام‌تر نقش خود را بازی کرده‌اید! 

وزیر دانست شاهدخت جوان منتظر تمجید است.

- نقشه‌ی شما بسیار عالی بود بانوی من!

آتوسا نگاهی به سر تا پای وزیر انداخت؛ مردی در حدود بیست و یک ساله که به وزارت رسیدنش در چنین سنی بسیار تعجب‌آور بود. وی قدی کوتاه داشت به حدی که موهایش هم‌تراز با تاج کوچک آتوسا بود. هیکلی چهارشانه مانند جنگ جویان و چشمانی کشیده و مشکی، موهای بلندش بر روی شانه ریخته بود و رنگ مشکی‌اش به پیراهن زرشکی‌اش می‌آمد.

- نام شما چیست؟

وزیر با بهت به آتوسا نگریست.

- چه؟!

آتوسا پاسخی نداد؛ زیرا پرسش واضح بود.

- نامم... نامم نرسی است بانوی من.

- نرسی! 

آتوسا نیز دست و پای خود را گم کرده بود و نمی‌دانست چه کند. چندی گذشت که تصمیم خود را گرفت و با وقار یک شاهدخت گفت:

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

- نرسی! فردا به اتاق من بیا تا اسناد‌های خزانه را ببینم.

نرسی ثانیه‌ای با تعجب او را نگریست، سپس گفت:

- حتما چنین خواهم کرد بانوی من! 

آتوسا در حالی که سعی داشت هیجان خود را پنهان سازد، از او دور شد.

***

صبح فردا او زودتر از همه روزه از خواب برخاست. تمامی خدمه وی در اتاق مشغول شدند و کارهای بسیاری که شاهدخت نوجوان به آنان می‌گفت، فرصت گفت‌وگو راجع به دلیل آن را نمی‌داد. اتاق تمیز شد و دکور او از جدید آماده شد. گلدانی از گل آلاله بر روی میز قرار گرفت و نسیم صبحگاهی به داخل می‌آمد. موهای آتوسا را شانه زده و بافتند، پیراهن ابریشم سفیدش را که طرح‌های مشکی‌اش تضاد زیبایی بر پا کرده بود، بر تن شده و چادر سفیدش را بر سرش گذاشتند. آتوسا نگاهی به خود در آینه انداخت.

- خیر، گلوم  زیادی باز است! نمی‌خواهم در دیدار اول مانند بانوهای غریب جلوه کنم. شال آبی همرنگ آسمانم را بدهید.

شال، روی سر و دور گلوی وی را در بر گرفت. جواهرات را به او نشان می‌دادند و گلاویزها بر روی گردنش امتحان می‌شدند. 

- آن گلاویز درشت را که نگین‌هایی همچون گل بر روی خود دارد بر گردنم بیندازید. آن دستبد با نگین‌های صدف به همراه گوشواره‌های بنفش را می‌خواهم. هر آنچه می‌خواست برای وی حاضر شد. 

- صندل‌های چوبی‌ام را بده، کمی عطر به لباسم بزن.  

پودر سفید بر صورتش زدند و از رنگ مخصوص خرمایی بر لبش مالید و کمی هم پودر مخصوص پرتقالی بر گونه‌هایش مالیدند.

- آن پودر حنایی را بالای چشمانم بزن.

هنگامی که از زیبایی خود مطمئن شد، از جا برخاست و رو به خدمه گفت:

- شش نفر از شما بیرون از در و هشت نفرتان در این جا بمانید، می‌خواهم او مرا بسیار قدرتمند ببیند! آن عصای کوچک عنابی‌ام را بدهید، همان که بر سرش جواهرات زرد داشت.

تا چند دقیقه‌ای بعد، آتوسا بی‌قرار بر روی مبل نشسته بود و خدمه با هزار کنجکاوی در انتظار شخصی که این چنین برای شاهدخت مهم است، در کناری ایستاده بودند. خبر آمد:

- وزیر خزانه اجازه ورود می‌خواهد.

آتوسا دستی بر روی چادر خود کشید.

- به داخل بیایند.

وزیر در حالی که لباسی از ابریشم و مخمل شرابی- شکلاتی بر تن داشت به داخل آمد. همه محو جذابیت وی شدند، به حدی که آتوسا بهتر دید سکوت را بشکند و توجه‌ها را به سوی خود جلب کند.

- جناب وزیر، پس اسناد کو؟! 

وزیر با اعتماد به نفس و لبخند گفت:

- نه شاهدخت منتظر اسناد بودند و نه من خواستار آوردن آن.

قلب آتوسا فرو ریخت؛ اما با اخم خود را کنترل کرد و رو به خدمه گفت:

- اتاق را ترک کنید! 

خدمه احترام گذاشتند و بیرون رفتند. آتوسا دوباره به وزیر خیره شد.

- من نمی‌فهمم شما چه می‌گویید! 

وزیر بر یک زانو نشست.

- عشق بانوی زیبایم چنان عقل را از سر من ربوده که جز عشق او را من نیز نمی‌فهمم!

چنین ابراز احساساتی بر قلب آتوسا نشست و لبخند را بر لبش آورد.

- می‌دانی که با چنین سخنانی ممکن است جان خود را از دست بدهی؟

وزیر خندید.

- جانم فدای لبخند بانویمان!

شاهدخت با لبخند خود در جنگ بود.

- اگر در پاسخ عشق شما خیر بگویم چه؟

- سر بر بیابان خواهم گذاشت.

- اگر در نیمه راه شما را ترک گویم چه؟

- آن گاه با همان چندی داشتن نگاه زیبای آتوسایم جهان تا آخر عمر خوش خواهم ماند!

دخت کاساندان تاقت نگاه کردن به چشم‌های مرد عاشق را نداشت و روی گرداند. سکوتی اتاق را در بر گرفت که کمی طولانی شد.

_ می‌توانید بروید.

وزیر که حال آتوسا را به خوبی دریافته بود، احترام گذاشت و بیرون رفت. بانو برخاست و رو به پنجره ایستاد. وی داشت دور شدن مرد دلربایش را می‌دید. آن شب را آتوسا خواب نداشت و صبح به سوی مادر شتافت. وارد شد و احترام گذاشت. مادر با لبخند او را نگریست، اما صورت سفیدش و سیاهی زیر چشمانش او را نگران ساخت. کاساندان از جا برخاست و گفت:

- دخترکم چه شده است؟!

آتوسا که فهمید قیافه خود را بیش از حد باخته است، کوشید تا حال خویش را بهتر سازد. 

- اتفاقی نگران کننده نیست مادرم.

کاساندان کمی آرام شد.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

- بیا بنشین که از حالت گمان بردم برای پدر و برادرانت اتفاقی افتاده است.

آتوسا به سوی مادر رفت و کنار او نشست. مادر دستان وی را گرفت و متوجه شد بسیار سرد است.

- بیمار هستی بانوی زیبایم؟!

آتوسا سر خود را به دو طرف تکان داد. 

- خیر مادر.

- پس درد خود را به من بگو!

با کمی تردید شروع به گفتن کرد:

- مادر... من مردی را دوست می دارم!

کاساندان چند لحظه بر سر جای خود خشک شد. در آن زمان دختر را اختیار این نبود که همسر خویش را انتخاب سازد،  بلکه فقط می‌توانست با مرد پیشنهادی خانواده‌اش مخالفت کند. کاساندان در حالی که در ذهن خود را آرامش می‌داد که هر مادری چنین لحظه‌ای را تجربه خواهد کرد و باید بهترین کار را انجام بدهد گفت:

-  او کیست؟

ناگاه آتوسا بر جلوی پاهای مادر زانو زد و نگران گفت:

- مادر جان، به شما خواهم گفت کیست؛ اما شما نیز به من قول بدهید!

کاساندان که شگفت زده شده بود گفت:

- فرزندم، چه قولی؟!

-  به من قول بدهید که زمینه مجازات او را فراهم نکنید.

کاساندان آرام شد و تبسم کرد.

- این قول را به تو خواهم داد.

آتوسا نیز آرام شد. کاساندان بازویش را گرفت و او را دعوت به نشستن کنار خود کرد. 

- حال به من بگو او کیست!

آتوسا بعد از لحظه ای مکث گفت:

- او وزیر خزانه است.

کاساندان به خنده افتاد.

- به راستی که پسری فریبنده بود! به تو برای چنین انتخابی تبریک می گویم! نامش چیست؟

آتوسا با خجالت جواب داد:

- نرسی.

- بسیار خوب، او به تو ابراز علاقه کرده است؟

- آری‌.

با خود اندیشید، آیا آتوسا قبل از اتفاق اخیر وی را می شناخت یا نه!

- در چه زمان؟

- دیروز.

کاساندان کمی مکث کرد و گفت:

- مانع عشق او و تو نمی‌شوم؛ اما تو نیز قولی به من بده!

آتوسا خجالت را کنار گذاشت و با لبخند گفت:

-  بگوئید.
 
- تو خود این‌ها را بهتر می‌دانی؛ اما باز نیز از تو می‌خواهم نگذاری آن مرد پایش را از حد خود فراتر بگذارد یا تو را تحقیر کرده و با تو بازی کند.

آتوسا گفت:

- نگران نباشید مادر؛ هیچ گاه نخواهم گذاشت.

کاساندان گونه‌اش را بوسید و گفت:

- بسیار سعی کن در داخل کاخ او را نبینی تا دیگران برای شما فتنه نسازند، همچنین هیچگاه با او تنهایی ملاقات نکن.

- چنین خواهم کرد.

- من نیز هنگام بازگشت پدرت، با او راجب این مسله سخن خواهم گفت. حال می‌توانی بروی.

احترام گذاشت و بیرون رفت. به دستور آتوسا در قسمتی از باغ که رفت و آمد کم بود میزی برای خوراک آماده کردند و بر روی آن آبگوشت، توت، سوپ، نارنج، دست گل و سبد کوچک سبزی به همراه شربت بهار نارنج قرار دادند. آتوسا با کمک خدمه پیراهن کرمش رت پوشید و چادر استخونی با نقاب بلوطی هم آماده کرد.

- سرویس چوبم را بدهید. جناب اردوان موهای من را کمی از زیر شال بیرون بریزید. 

- بانوی من موهایتان را می بافم و انتهای بافت را بیرون خواهم ریخت.

- چنین کنید‌.

عطری به خود زد و گفت:

- به دنبال وی بروید و به آن قسمت باغ بیاورینش.

از پنجره اتاق آتوسا آن قسمت دیده می شد. وی شمع‌ها را خاموش کرد تا نرسی متوجه او پشت پنجره نشود. نرسی با اسبی تا نزدیکی مکان آمد و سپس اسبش را به مسئول اصطبل داد. وی به سمت میز رفت و چند لحظه‌ای به آن خیره ماند سپس به دور و بر نگذشت و وقتی شخصی را ندید از خدمه سوال پرسید، اما آنها جوابی به او ندادن. آتوسا قایم و موشک بازی را تمام کرد و از اتاق بیرون رفت و از راهروی طولانی گذشت تا به درب باغ رسید.

در حالی که همچون برگ در آغوش باد قدم بر می داشت، خود را به آن جا رساند. خدمه با دیدن او احترام گذاشتند و نرسی نیز به سوی او بازگشت. حال دو دلدار، روبه‌روی هم ایستاده بودند. یکی نرسی با پیراهنی بلند و بنفش رنگ و دیگری آتوسا شاهدخت بزرگ ایران زمین. زبان آتوسا از هیجان بند آمده بود اما سعی کرد به روی خود نیاورد و پشت میز نشست.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

- چرا نمی‌نشینید؟

نرسی پشت میز نشست و گفت:

- این دیدار بسیار من را شاد گرداند!

- باید چنین باشد!

نرسی خندش گرفت و جام را برداشت و یک قلپ نوشید.

- بانوی من... این...

آتوسا با ابرویی بالا رفته نگاهش کرد.

- چه توقعی داشتید جناب وزیر؟

نرسی خودش را جمع و جور کرد و بی مخالفت بقیه شربت را نوشید، سپس به خوراک مشغول شد. نرسی نگاهش می کرد و آتوسا می‌خندید و هیچ کس نفهمید معنی خنده او را... بعد از خوراک نرسی گفت:

- چه هنگام می‌توانم بار دیگر شما را ببینم؟

آتوسا رویش را گرفت‌.

- خود به شما اطلاع خواهم داد.

- یعنی من باید تا زمان دلتنگی شما، دلتنگی را تحمل کنم؟! آه طفلک دل من!

تمام وجود آتوسا را این سخنان به آتش کشیده شد. پاهایش یاری نمی‌داد اما از جا برخاست و در حالی که هنوز نگاهش به وی نبود گفت:

- به شما اطلاع خواهم داد.

بعد با قدم‌هایی آهسته از وی دور شد. تمامی روز بعد را آتوسا خواستار دیدار نرسی بود، اما کارهای دولتی که در نبود پدر و برادرانش بر دوش او افتاده بود؛ چنان خسته‌اش کرده بود که نمی‌توانست با چنان حالی برای قراری عاشقانه آماده شود. شب هنگام صدایی از پشت پنجره سنید:

- بانوی من! بانو!

آتوسا که خود را برای خواب آماده می‌کرد به سوی پنجره رفت و آن را گشود. با دیدن نرسی که خود را از گوشه دیوار بالا کشیده بود و با چشمان شهلا ‌اش به وی زل زده بود، لحظه‌ای نفسش گرفت.

- نرسی!

نرسی به او خندید.

- بانوی من!

- تو این جا چه می‌کنی؟!

- دوری شاهدخت زیبایم را طاقت نیاوردم!

در حالی که تنش از ترس می‌لرزید گفت:

- چگونه به داخل قصر آمدی؟

- به بهانه دادن اسنادی به ملکه وارد قصر شدم و تا شب هنگام بر زیر درختی پنهان ماندم.

- اگر تو را ببینند، سرت را خواهند زد.

نرسی لبخند زد.

- مرگ در ره عشق بیم ندارد!

قلب آتوسا فرو ریخت، اما به روی خود نیاورد و گفت:

- مرا دیدی پس فرو رو.

نرسی کمی ناراحت شد.

- چه؟!

- برو، فردا تو را خواهم پذیرفت.

با شنیدن این حرف نرسی با ذوق احترام گذاشت و فرو رفت‌. فردا  خود را آراست و وی را به دیدار خواست. نرسی در این دیدار بیش از پیش گفتار عاشقانه پیشه و شاهدخت را مجذوب خود کرد. حال خوش آتوسا هنگامی که دانست تا شب هنگام پدر و برادرانش خواهند رسید، بهتر شد. تمامی کاخ رفت و روب شد و مردم نیز کوچه‌های شهر را تمیز  کردند. پارچه‌های ساتن بنفش و سوسنی شهر را آذین بسته بود و پارچه‌های یاسی و آبی کاخ را تزیین کرده بود. صف عظیمی از رعیت‌ها در بیرون کاخ و وزیر و اشراف، داخل کاخ منتظر ایستاده بودند.

کاساندان به همراه دخترها با زیباترین لباس‌هاشان بر روبه‌روی در ایستادند. آتوسا پیراهنی بنفش پوشیده بود و نیم تاج خود را بر سر گذاشته و ست بدلیجات با نگین‌های آلبالویی. از گوشه چشم نرسی را نگریست که او نیز پنهانی به آتوسا خیره مانده بود. همان زمان صدای همهمه مردم به درون کاخ نیز رسید و دروازه باز شد. کوروش بر سوار اسب در حالی که بردیا نیز در کنارش بود به سوی ملکه آمد. وزیران هورا کشیدند و زنده باش گفتند. ملکه با نگرانی دانست که کمبوجه در میان آنها نیست. کوروش از اسب پایین پرید و جلو آمد.

- درود بر کاساندان، بانوی محبوب من!

کاساندان با نگرانی گفت:

- درود بر کوروش بزرگ پارس‌ها! سرورم کمبوجه را در میان شما نمی‌بینم؛ آیا او را طوری شده است؟!

کوروش خندید.

- بانوی من کمبوجه را حاکم بابل قرار دادم.

کاساندان لبخند زد و بین دربار همهمه افتاد. یک تار آبروی آتوسا بالا رفت و صورت بردیا با یادآوری این اتفاق درهم شد و رکسانا که تا آن زمان در تب دیدار بردیا، می‌سوخت. اخم‌هایش را در هم کرد.  کوروش خبر پیروزی را به اشراف داد و دستور داد، کتیبه‌اش را برای آنها بخوانند؛ سپس همراه خانواده‌اش وارد کاخ شد و تا هنگام خواب با کودکان سخن گفت، سپس با مهربانوی خود تنها ماند. رکسانا و بردیا نیز به اتاق رکسانا رفتن و  آتوسا نیز با خواهر کوچک خود سرگرم شد. فردایش باز نیز آتوسا برای دیدار با نرسی آماده شد و در همان جای همیشگی او را ملاقات کرد؛ اما نمی‌دانست در اثنی صحبتشان برادرش بر پشت درختی پنهان و او را می پایید.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

- آتوسا!

هر دو بهت زده به سوی  صدا بازگشتند. از جا پرید و به سمت بردیا رفت.

- برادر!

نرسی هم خود را به وی رساند و احترام گذاشت. 

- شاهزاده!

بردیا به وی خیره ماند.

- تو وزیر خزانه هستی؟

- آری.

- منظورت از  نزدیکی به خواهر من چیست؟

نرسی بر روی زانوهای خود فرود آمد.

- سرورم ایشان را فقط بنا بر ضرورت ملت خواهم دید و هیچ رابطه‌ای در بین ما نیست.

دنیا بر  سر آتوسا فرو ریخت و ناباور به آن پسر که اینگونه خود را کنار کشیده بود، نگریست. روی خود را بازگرداند و با قدم‌هایی بلند به سوی اتاقش رفت. یک شبانه و روز را در اتاق خود گریست تا روز بعد پدرش او را خواست. کمی به خود رسید و صورت را آراست تا پدرش متوجه حال او نشود. با قدم‌های آهسته و اشرافی به سوی اتاقش رفت. نگهبانان ورودش را اعلام کردن و وی داخل رفت و احترام گذاشت. 

- پدر جان!

- بردیا چه می‌گوید؟

آتوسا به بردیا چشم دوخت و  گفت:

- چه می‌گوید؟

- درست است که تو به وزیر خزانه دل داده‌ای؟

آتوسا سر خود را بالا گرفت.

- به او دل داده بودم سرورم و ملکه نیز در جریان بوده‌اند.

کوروش مقداری  سکوت کرد سپس رو به بردیا گفت:

- بیرون رو.

بردیا که بیرون رفت شاهنشاه با لحنی آرام‌تر پرسید:

- چه مقدار زمان است که او را دوست می‌داری؟

- بسیار کم پدر جان؛ چند روز‌.

- نامش چیست؟

آتوسا نام را با نفرت بر زبان راند:

- نرسی.

هر دو سکوت کردند و کوروش به حرف آمد:

- می‌خواهی با او ازدواج کنی؟

باز نیز سرش را بالا گرفت و گفت:

- خیر.

این بار بهت کوروش را فرا گرفت.

- چه؟!

- او را نمی‌خواهم پدر.

کوروش بر تخت خود اشاره زد.

- بیا و کنار من بنشین، تا ببینم چه می‌گویی!

آتوسا رفت و کنار پدر نشست.

- در حال سخن گفتن بودیم که بردیا متوجه ما شد و قصدمان را از او پرسید، اما بجای آنکه راستی را پیشه کند و با شجاعت بگوید من را دوست دارد به زانو افتاد و گفت که من را فقط برای امور ملت دیدار می کند.

اخم‌های کوروش درهم شد.

- قبل از تو با مادرت صحبت کردم و با شنیدن ماجرایی که پیش آمده بود، گمان بردم مردی شجاع و راست گو است!

آتوسا سر خود را پایین انداخت. ‌کوروش با انگشتانش صورت زیبای دخترک را بالا آورد و گفت:

- حال نظرت چیست؟

- نظر من خیر است پدر جان.

کوروش سر تکون داد.

- جز این نیز از تو توقع نیست.

بعد گفت:

- به اتاقت برو و استراحت کن، دخت زیبایم!

آتوسا بلند شد و با دلی پر درد به اتاقش رفت. چند روزی حالش بد بود و با بردیا نیز سخن نمی‌گفت و کاساندان را نیز نگران حال خود کرد. او نمی‌دید و نمی‌دانست که افراد دربار در تلاش هستند، برادر بزرگ او را بد جلوه دهند تا از بابل بازگردد و شاید بردیا به آنجا رود. بد گفتن‌های آنها به جایی نرفت، اما پدر که نگران حسادت بین دو برادر شده بود، با آن که کمبوجه را ولیعهد می‌دانست، تصمیم گرفت با بازگرداند کمبوجه دعوای بین دو برادر را قبل از مرگ خود، به تاخیر بیندازد. دستور بازگشت کمبوجه که کنون برای خود همچون پدر پادشاهی می کرد و نام نیکش در سرزمین خود مخالفانش را نگران کرده بود رسید.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

وی بعد از شنیدن دستور پیش از همیشه خشمگین شد و تمام اتاق خود را بهم ریخت، به سوی پیام آور خیز برداشت، اما نگهبان‌ها او را محار کردند. مخالفتی از سوی کمبوجه نبود. در مقابل بدرقه با شکوه مردم بابل از شهر خارج شد و بعد از چندین روز به پایتخت بازگشت. استقبال مردم پایتخت نیز باشکوه بود. وی وارد قصر شد که تمامی اشراف در دو طرف ایستاده بودند و همتا با ورودش احترام گذاشتند. استوار به پیش رفت.

به پدر رسید و کوروش او را در آغوش گرفت و سپس مادر و دیگر خواهر و برادر‌ها، اما حال کمبوجه بسیار بد بود و حتی لبخندی  نمی‌توانست بزند. شاهنشاه وی را درک می کرد و کاساندان نیز   به گوش بود تا دلیل کوروش را بشنود.  آتوسا ناراحت از لطف برهم زده شده و رکسانا  از نزدیک شدن دوباره کمبوجه به آنها  نا خشنود بود. بردیا که خود را حال ولیعهد می دید به با غرور برادر را می نگریست. خانوادگی به داخل کاخ رفتند و پدر از پسر خواست به اتاق قبلی‌اش رود تا استراحت کند، اما پسر دیگر طاقت نیاورد.

- سرورم!

کوروش که می‌دانست بیش از این تحمل نخواهد کرد رو به فرزندان گفت:

- به اتاقتان بروید!

آنها که رفتند کمبوجه پرسید:

- ناخواسته کاری کردم که پدر خود را آزردم؟!

کوروش با لبخند نگاهش کرد.

- فرزند هیچ گاه نباید اشتباهی کند که خاندان خود را آزار دهد؛ تو نیز همچین هستی و هیچگاه باعث آزار ما نشده‌ای.

- پس سخنانی پدر را به بازگشت من مجبور ساخت؟

- خیر.

آنچه می‌ترسید به زبان آورد:

- آیا شما بردیا را از من لایق‌تر برای این مقام دیده‌اید؟

- قرار نیست بعد از تو بردیا به آنجا رود!

کمبوجه کمی آرام شد و در حالی که هنوز پاسخ سوال خود را نگرفته بود، احترام گذاشت و به اتاقش رفت. حال دو مسئله وقت آتوسا را می‌گرفت تا کمتر به نرسی فکر کند. یک مبارزه‌ای که در دربار برای به بابل رفتن دوباره کمبوجه یا بردیا بود که آتوسا برحسب سیاست برادر بزرگ‌تر را انتخاب کرد و دیگری کمبوجه که بیشتر وقت خود را با خواهر می‌گذراند.

- تمامی این‌ها را از چشم بردیا می بینم.

- چنین نیست.

- هست، آتوسا می‌دانم دست او و اطرافیانش در کار است.

آتوسا دستان برادر را گرفت.

- کمبوجه وزیران و اشرافی که در پشت تو هستند، بسیار بیشتر از طرفداران بردیا است.

کمبوجه نگاهش را گرفت. با وجود پدر دعواهای بین دو برادر بسیار کم و خارج از دید بود. روزی تمامی کاخ صدای فریاد پدر را می‌شنیدند:

- کاساندان! ملکه زیبایم کاساندان!

تمامی افراد کاخ ناخواسته به سوی اتاق شاهنشاه و ملکه دویدند. آتوسا پیش از بقیه رسید و در را به سرعت باز کرد، اما صحنه‌ای که در نگاهش جاری شدف تا آخر عمر بر یادش ماند. او مادر بود که در آغوش پدر در حالی که سرش به عقب افتاده بود و موهایش بر روی تخت روان شده و دستش نیز بر روی پای همسر افتاده بود. کمبوجه فریادی از درد کشید که فقط خود و خدای خود، تنهاییش را درک می کرد. بردیا تاقت نیاورد و بعد از ناله بلندی به سمت باغ دوید. آتوسا نیز به باغ دوید و غم آسمان را با چشم دید که خون می‌بارید. دست خود را بر روی قلبش گذاشت که با زاری بر روی زمین نشست.  

هیچ از خود پرسیده ای عاقبت این دل عاشق چه می‌شود؟!

هیچ از خودت سوال کرده ای به کدامین گناه، مرا تنها گذاشتی؟!

کاش لحظه رفتن اندکی تامل می‌کردی و به گذشته می‌اندیشیدی، به گذشته‌ای نچندان دور. به روز اول آشنایی، به قسم‌هایی که برای هم خوردیم و به قول‌هایی که به هم دادیم!

تو رفتی!

کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود با خود می‌بردی!

کاش می‌دانستم صدای چه- چه گنجشک‌ها روزی به پایان می‌رسد و من تنها می‌مانم!
تو رفتی!

چگونه دلت آمد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری؛ قلبی که به عشق تو می‌تپید و تو آن را تنها گذاشتی!

بعد از تو، نه بهار رنگ سبزی برایم دارد، نه تابستان برایم معنایی!
تو رفتی!

آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی‌کسی‌ها تنها گذاشتی، امیدوارم تنها بمانی، تا بدانی با قلب عاشقم چه کردی!
کاش تنها بمانی...

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  پانزده

تمامی اشراف، تا لحظاتی بعد در کاخ حاضر شدند.  کمبوجه بر میان آنها  آمد و برایشان سخن گفت. بردیا و رکسانا در آغوش هم و آتوسا در اتاق خود زار می‌زد. مردم از رفت و آمد اشراف به پاسارگاد ترسیده و نگران شده بودند. تا شب خدمه، صدای گریه کوروش را می‌شنیدند که  اجازه ورود هیچ فردی را نداده بود؛ اما شب هنگام کمی به خود آمد و به خدمه گفت بانوی زیبایش را برای مراسم ببرند، سپس با کمک خدمه لباسش را کمی مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت. همه شانه‌های خمیده او و صورت رنگ پریده‌اش را دیدند. کوروش در باغ بر میان اشراف که از سوز غم و سرما می‌لرزیدند ایستاد و به حرف آمد:

_ به نام اهورا مزدا! امروز که بانوی عزیزم، زیبا روی من از من دور گشته است و به خدای خود پیوسته، روز مرگ او که نه مرگ من است! از امروز تا یک سال، تمامی مردم سرزمینم در غم ملکه من شریک خواهند بود! از امروز تا لحظه آخر عمرم روز شادی نخواهم داشت. آنهایی که دیشب من و بانویم را دیدند، از امشب هیچ کداممان را نخواهند دید!

صدای گریه اشراف و مردم بالاتر رفت. تمام قصر را ساتن  مشکی زدند و دیگر هیچ‌کدام از زنان اشراف به موهای خود نرسیدند و صورت خود را نآرسیدند. چند هفته‌ای در عزا گذشت و هیچ‌کس نتوانست از عزای خاندان اشرافی کم کند. کوروش شب‌ها نیز بدنش می‌لرزید. کمبوجه، صدای گریه‌های بلندش به گوش خدمه مي‌‌رسید و بردیا صورتش تمام روز از اشک خیس بود.

آتوسا به خواهر کوچک خود می‌رسید و گریه‌هایش را در تنهایی می‌کرد. رکسانا در کنج اتاقش اشک می‌ریخت و حتی دیدار با بردیا را نمی‌خواست.  هفته دوم آتوسا هنگامی که خواهر خود را خوابانده بود، چنین اندیشید که حال او باید تا می‌تواند جای خالی مادر را برای خاندان و جای خالی ملکه را برای مردم پر کند. صبح هنگام دستور داد که موهاش را ببافند و لباس مشکی‌اش را با پیراهن شرابی عوض کرد و سپس دستور داد، پارچه‌های سیاه راه بکنند. خود نیز به سوی اتاق پدر راه افتاد. هنگامی که به در رسید خدمت کار گفت:

- بانوی من، سرورمان...

- در را باز کن.

آنان که از خشم شاهدخت می ترسیدند در را گشودند. نور سالن به اتاق تاریک کوروش وارد شد و حواس او را به سمتم در جمع کرد. آتوسا داخل رفت و احترام گذاشت. در که بسته شد در اتاق جز تاریکی نماند. به سمت پنجره ها رفت و پرده از رویشان برداشت. کوروش معترض از جا برخاست.

- چه می کنید؟ برای چه لباس عوض کرده و بی اجازه من به اتاقم آمده اید؟ چرا پرده ها را کنار می زنید؟

آتوسا  به سویش بازگشت.

- زیرا زمانش رسیده است که عزا در دلمان بماند و از زندگیمان رخت ببندد.

کوروش اخم کرد.

- برای چیزی که ممکن نیست زمان  معین کرده ای؟

- ممکن است پدر جان! شما شاهنشاه ایران زمین هستید، هزاران کاساندان چشمشان به عدالت شماست...

بعض کرد و بعد گفت:

- چشم کاساندان نیز  به شماست، او را غمگین نسازید!

سپس پدر را با خود  تنها گذاشت و بیرون رفت.

حرفش زود بر کرسی نشست و پدر به زندگی بازگشت. به دستور آتوسا برای خواهر کوچک خرگوشی آوردند تا با آن سرگرم بشود و غم از دست دادن مادر را کمرنگ یابد.   او تمام  تلاشش را برای آرام کردن  عزیزانش به کار برد اما وقتی به خودش می رسید...

امشب به سوگ تمام خاطراتت می نشینم و کوچ می کنم از دیارِ خاطره ها..

سیاهی شب را سُرمه ی چشم های اِغواگرم می کنم،
گیسوان پریشانم را به دست باد می سپارم و برای سردی این احساس جامه ای می بافم.

عشق را در گوشه ای از چهاردیواری اتاق پنهان می کنم..
کوله بار سفر می بندم،‌ کوله باری بی وزن از جنس باد..

پنجره را می گشایم،
بوی پاییز به مشامم می رسد..
آری،
گویی پاییز، وقت رفتن هاست..


ازدحام تنهایی
فاطمه باغبانی

روزی رسید که پدر آماده به جنگ رفتن در شرق ایران زمین شد. آتوسا بدرقه اش کرد و پدر به همراه بردیا رفت و کمبوجه به عنوان نائب السطنه ماند.  حال که بردیا نبود رکسانا بیشتر وقت خود را با خواهرش می گذراند.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزده

آتوسا می‌دید وقتی خواهر کوچیک‌تر  در باغ با کودکان دیگر بازی می‌کند، آنها بی مادری‌اش را بر سرش می‌کوبند و اشکش را در می‌آورند. پس به خانواده‌های آنها هشدار داد.  روزی رکسانا تب کرد و آتوسا تمام شب بالای سرش بیدار ماند، دست او را می‌فشرد و  بر روی پیشانی‌اش  دستمال خیس می‌گذاشت.

- خواهر عزیزم، می‌دانم که  دوری مادر و بردیا تو را به این روز انداخته است! من در کنارت هستم!

همان زمان  خدمت کار ورود کمبوجه را اعلام کرد. شاهزاده وارد شد و نگران به سوی رکسانا آمد.

- او را چه شده؟!

- تب کرده است.

کمبوجه دست رکسانا را از دست آتوسا بیرون کشید و میان دو دست خود گرفت.

-  چه داغ است!

دوباره به شاهدخت بزرگ نگاه کرد.

- سرما او را  به این حال انداخته است؟!

آتوسا با غم به خواهر خود نگریست.

- خیر؛ درد درونی حالش را این‌گونه ساخته!

شاهزاده در حالی که چهره‌اش  نشان از سر درونی‌اش داشت، به خواهر کوچیکش خیره شده بود.

- قلبم درد او را تاب ندارد!

ظرف مسی  آب را به سوی خود کشید.

- من  به وی خواهم رسید.

شاهدخت با احترام بلند شد و قدمی عقب رفت. کمبوجه   تا صبح بالای سر رکسانا بیدار ماند و هنگامی که طبیب سلامت او را تایید کرد به سوی دربار رفت. سپس تا عصر آتوسا در کنار خواهر ماند و به درد و دل‌هایش گوش فرا داد. عصر دوباره شاهزاده آمد. رکسانا بی‌حال گفت:

- شنیدم برای من چه کرده‌اید! شما را سپاس گذارم!

کمبوجه کنارش نشست و دستش رو در دست گرفت.

- زیبای من، تو خواهرم و عزیز دل من هستی!

آتوسا هیچگاه نشنیده بود، کمبوجه با وی اینگونه سخن بگوید. شاهزاده کوزه‌ای در آورد.

- برایت عسل آوردم تا با مخلوط کردن در آب و شیرت به حال اولیه خود بازگردی.

- سپاس گذارم برادر!

آتوسا با دلی پر غم از محبتی که هیچ‌گاه نصیبش نشد بیرون رفت، اما  حال خود را آروم کرد.

جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست، پروانه‌ای متولد می شود؛

برای پروانه شدن راه زیادی لازم است؛
باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد؛
باید فهمید که پرواز آن قدر‌ها هم که فکر می‌کنیم، ساده نیست؛
باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد، سقوط حتمی ست!

برای پروانه شدن، گذشتن از تنگنای پیله‌های در هم تنیده شده زندگی لازم است؛
گاه چنان این پیله‌ها در هم گره خورده‌اند
که خستگی در تک- تک سلول‌های بدن خانه می‌کنند و
این خیال به وجود می‌آید که رهایی غیر ممکن است؛
ولی تنها کسانی می‌توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر…

پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز، گشودن بال‌هاست؛
بال‌های ضعیف و رنجور، پروانه را از پرواز باز می دارد؛
شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است!

پروانه بودن، قلب پروانه‌ای می‌طلبد و احساس پروانه‌ای، برای یافتن گل‌ها؛
برای درک زندگی و این که
در نگاه کسانی که معنی پرواز را نمی‌فهمند هر
چه اوج بگیری کوچکتر می‌شوی!

کمبوجه که حال بد  رکسانا را طاقت نداشت، وی را به سفری برای دیدن غار سهولان  فرستاد و  هنوز آرامش به کاخ روی نیاورده بود که آتش سوزی در تالار نزدیک اتاق کمبوجه برپا شد.  هنگامی که خبر به آتوسا رسید،  ملافه را بر دور خود بست و بیرون دوید.  کمبوجه در اتاق خود گیر افتاده بود و همگی از سالن کاخ می‌گذشتند تا سطل‌ها را پر آب کنند و بر روی آتش بریزند.  آتش نیمه خاموش بود که کمبوجه در  را شکست و بیرون آمد. آتوسا به سویش دوید و در آغوشش کشید. کمبوجه جواب محبتش را داد و سپس فریاد کشید:

- هر فردی که در این کار نقش داشته را، به آتش خواهم کشید!

معلوم نشد اتفاقی بوده است یا نه! آتوسا در نامه‌ای وضعیت را بر پدرش  نوشت و کمبوجه نیز تقصیر را بر طرفداران بردیا می‌دانست.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

جواب نامه رسید، اما بجای  پاسخ به سوالش خبر تلخی آمد!

کمبوجه از هنگام دریافت نامه از اتاقش بیرون نیامد و آتوسا   در اتاقش اشک می‌ریخت. در کاخی دیگر هنگامی که رکسانا خبر کشته شدن پدر را شنید  با پاهایی برهنه به سمت کجابه دوید و سوار شد و دستور حرکت داد تا به پیشوازه پدر رود. کجابه چی‌ها که در همان نزدیکی ایستاده بودند متعجب، اما  نگران دستور سرورشان را اجرا کردند و  خدمه درحالی که کفش‌های بانویشان را در دست داشتند به دنبال کجابه دویدن، اما شاهدخت که مدام (تندتر بروید) ورد زبانش بود،  اجازه نزدیکی خدمه را نمی‌داد. دختر کوچک   در آغوش  خدمت کار خود اشک می‌ریخت.

کشور به عزا نشست و اشراف به تکاپو افتادند و خدمه نگران آینده خودشان بودند. وزیران طرفدار کمبوجه هنگامی که جست و خیز طرفداران بردیا را دیدند خطر را احساس کردند و کمبوجه را راضی به دیدار کردند. آنها شاهزاده را  بیدار کردند  و بعد از ساعت‌ها سخن گفتن، کمبوجه لباس عزا در تن کرد و در باغ انتظار ارتش را کشید. در کنارش آتوسا ایستاده بود و خواهر کوچک در اتاقش خواب بود.  لشکر از میان مردم که نوای ناله‌هایشان به آسمان رفته بود گذشت و وارد کاخ شد. اشراف احترام گذاشتند و سپاه به پیش آمد.

آتوسا در سر ارتش برادرش بردیا و کجابه رکسانا را دید. بردیا انگار صد سال پیر شده بود.  در میان سپاه تابوتی قرار داشت که باید تابوت پدرش می بود. لشکر به جلو آمد و بردیا پایین پرید. سپاه تابوت را بر روی زمین گذاشت. کمبوجه جلو رفت و برادر را در آغوش گرفت. شاهزاده بزرگ  نفرت شاهزاده کوچک را در دل داشت، شاهزاده کوچک  نیز  بی هیچ حسی، برادر را در آغوش کشیده بود.   از یک دیگر جدا شدن و کمبوجه به سوی تابوت پدر رفت. سربازان روی صورت پدر را باز کردند. ناگهان انگار دنیا در مقابل شاهزاده تیره شد، بر روی یک پا کنار جسد پدر نشست.

دختران که منتظر واکنش برادر بودند با دیدن این صحنه خود را باختند و صدای گریه سربازان نیز بلند شد.  آتوسا به آرامی جلو رفت و اول بردیا را در آغوش گرفت.  تمام وجود آتوسا درد می کرد. از برادر جدا شد و به سوی تابوت پدر رفت. هنگامی که صورت کشیده وی را  رنگ پریده دید، بهت زده مدتی در جای خود ماند، سپس در کنار کمبوجه بر روی زمین افتاد.  رکسانا که از دیگر خواهران دل نرم تر بود، به پیش آمد. او و شاهزاده هم‌دیگر را مهربانه‌تر  در آغوش گرفتند.  رکسانا احساس می‌کرد  هیچ حسی در تن ندارد.  به سوی پدر رفت.   او را که دید  بیهوش بر روی زمین افتاد.

بردیا نتوانست دست و پایی کند و فهمید تمام این سال‌ها آنهایی که او را حمایت می‌کردند اشراف ضعیفی بودند که توانایی به قدرت رساندن او را نداشتند.  پدر را در میان اشک و بغض بر خاک نهادن  و به کاخ بازگشتند. هیچ  کدام تا صبح خوابشان نبرد. هنگامی که سحر زد خدمت کار اتاق  برادر بزرگ تر اعلام کرد:

- شاهزاده بردیا آمده‌اند.

شاهزاده که می دانست چنین می شود دستور داد:

- بگو به داخل بیاید.

بردیا داخل آمد و احترام کوچکی گذاشت.

- برادر!

- بنشین.

برادر کوچک تر بر روی مبل نشست. هر دو مدتی سکوت کرده بودند  شاهزاده بزرگتر گفت:

- چه چیزی را می‌خواهی به من بگویی؟

شاهزاده کوچک آهی کشید و گفت:

- آمده‌ام به شما ابراز وفاداری کنم.

کمبوجه لبخند زد.

- بهترین کار را می‌کنی بردیا!

برادر خم  شد و گوشه جامه  برادر را بوسید.

- بر شما مبارک باشد! 

****

از آنجایی که پدر تازه فوت کرده بود  در مراسمی نه چندان مجلل کمبوجه بر تخت پادشاهی نشست.   بردیا چاره‌ای جز اطلاعت نداشت، آتوسا هنوز در غم پدر می‌سوخت و هیچ چیز وی را خشنود نمی ساخت، رکسانا   در مراسم برادر از اندوه اشک می‌ریخت و به چشم غره‌های دیگران اهمیت نمی‌داد و خواهر کوچک  نیز از حال خواهر به گریه افتاد. خبر بعدی حال دو خواهر را از آنچه گمان می‌کرد نیز بدتر کرد؛ زیرا  برادر  موبدان را پرسید آیا ازدواج با خواهر گناه است؟ آنها نیز که نمی‌خواستند سرورشان را از خود دلخور سازند جوابی دو پهلو دادن تا او را راضی نگاه دارند.

برای دختران مرگ بدتر از این ذلت بود، اما بانویی پارسی در مقابل مشکلات مقاومت می‌کند نه خود را  از نعمت  زندگی محروم سازد. آتوسا که خود را موظف به مخالفت می‌دانست بجای خواهر نیز با  کمبوجه مقابله کرد و از وزیران  دست نشانده‌اش کمک خواست، اما کمبوجه که از اعصاب خراب و از دل سنگ بود  خواسته آنها را اجابت نکرد و دستور مراسم را داد. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

ازدواج صورت گرفت و شب اول دخت بزرگ و شب دوم دخت دوم پا به زندگی جدید گذاشتند. هنگام صبح آتوسا بر بخت نالید و اشک ریزان در میان نگاه تحقیر آمیز خدمه در باغ قدم می زد.  آرتیستون خود را به خواهر رساند.

- خواهر درست است شما مهربانوی برادر شده‌اید؟!

آتوسا به چشمان خیس از اشک به وی خیره شد و روبه‌روی او نشست. 

- آری.

- مگر می‌شود؟!

آتوسا روی گرفت.

- نمی‌دانم.

- دوستانم مرا رنجاندند؛ آنها سخنانی گفتند که قلبم را آتش زد.

خواهر بزرگ دو دست خود را بر روی گونه‌های آرتیستون گذاشت.

- تو شاه هستی. تو دخت کوروش و خواهر کمبوجه هستی. هیچ گاه نذار تو را تحقیر کنند. آن‌ها همه از تو کوچک تر هستند، پس هر چه شود کسی حق ندارد به جایگاهت توهین کند.

چند روزی گذشت و یکی از وزیران نقاش زبر دستی را به کمبوجه معرفی کرد. شاهنشاه خواست که او را با رکسانا نقاشی کند. شاهدخت و تمامی افرادی که این ماجرا را شنیدند، دانستند همسرشان خواهر دوم را بیش از آتوسا دوست دارد و این نیز بر حال بد خواهر بزرگ افزود. شبی برادر در کنار او بود.

- چرا چشمانت غصه دارد؟

شاهدخت به سویش بازنگشت.

- چرا تو دوستم نداری؟

بهت زده نگاهش کرد.

-  چه کسی گفته است؟!

-  با چشمان خود می‌بینم.

-  چگونه؟!

پرسشی بیجا بود.

- شب‌هایی که با او هستی، زیباترین جامه های خود را می پوشی و نقاش را نیز می گویی نگار او با تو را بکشد.

- این‌ها دلیل بر دوست نداشتن تو نیست.

نگاهش کرد.

- پس چه دلیل بر دوست نداشتم است؟!

کمبوجه خشمگین شد.

- همین که تو را به همسری گرفتم دلیل بر علاقه است.

همسر نیز خشگین شد.

- تو مرا مهربانوی خود کرده‌ای چون شاهدخت ایران زمین هستم.

شاهنشاه گفت:

- اگر می‌خواهی چنین گمان کن.

سپس با خشم از اتاق بیرون زد. آتوسا دیگر نتوانست   قدر بماند و سد اشک هایش شکست.

- لعنت به تو!

صدای گریه‌اش تا بیرون از اتاق رفت و کمبوجه و خدمه آن را شنیدند. برادر که می خواست برود صدای گریه‌های شاهدخت قدرتمند او را آزار داد پس  بازگشت.

- در را باز کنید.

خدمه در را باز کردند و  وارد شد. آتوسا نگاهش کرد سپس روی گرفت.

- برای چه بازگشتی؟

به پیش رفت و او را با وجود مخالفت‌هایش در آغوش گرفت.

- انقدر خشمگین مباش خواهر!

سپس موهای او را بویید. آن شب گذشت، اما شاهدخت با خود عهد بست دیگر در مقابل هیچ مردی گریه نکند.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

چند ماهی گذشت، اما هنوز هیچ یک از بانوان را فرزندی نبود. تمامی بزرگان منتظر بودند، اما سالی گذشت و خبری از فرزند نشد. کمبوجه ترسید مشکل از او باشد و برای آنکه دلیل کافی برای خیانت در دست رکسانا نباشد، دیدار او و بردیا را ممنوع اعلام کرد. رکسانا که برادرش را عاشقانه و خواهرانه دوست می داشت از این ممنوعیت بسیار غمگین شد،   به حدی که چند روزی صدای گریه‌اش از اتاقش شنیده می شد.

کمبوجه برای کم کردن غصه او، اسبی هدیه‌اش داد که لبخند کوچیکی را بر لب‌های رکسانا نشاند و وی نام اسب سفید رنگ را (نگار) گذاشت، همان روز به همراه کمبوجه در باغ اسب سواری کرد و آتوسا از پشت پنجره به آنها  می‌نگریست.   آتوسا بی‌محبتی همسر و نداشتن فرزند را با کارهای دیگر فراموش می کرد. وی پارچه‌های زیادی را به خیاط خانه می داد و جواهرات گران بهایی داشت.

هم‌چنین با بانوان بزرگان مهمانی می‌داد؛ اما خود احساس می کرد دارد افسرده می شود. بردیا که حال او را دریافت از کمبوجه خواست تا برای آتوسا استادانی گیرد تا با علوم روز دنیا آشنا شود. کمبوجه برای او هفت استاد گرفت.  کیان که وظیفه آشنایی ملکه با فرهنگ‌های مختلف قلمرو را بر عهده داشت به ملکه نزدیک‌تر از دیگر استادان بود؛ اما ملکه حتی به او حرف‌هایش را نمی‌گفت. جای فاضل نظری در آن زمان خالی بود که بگوید:

- بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند
قطره‌ای قصد نشان دادن دریا دارد.
عشق رازی‌ست که تنها به خدا باید گفت!
چه سخن‌ها که خدا با من تنها دارد!

حال آتوسا آن قدر بد شد که بر تخت افتاد و طبیب‌ها را برای مداوایش آوردند؛ اما هیچ طبیب داروی درد او را ندید و داروهای تلخی که می خورد فقط حالش را بدتر می کرد. چشم به در دوخته بود تا پدر یا مادر را ببیند که به داخل می‌آیند، اما خبری نبود. در مدت مریضی‌اش خواهرانش از او مراقب می‌کردند و بعد از مدتی ناخواسته بجای مرگ به آغوش زندگی بازگشت.

سالی از بیماری آتوسا گذشت و کم- کم به زندگی جدیدش عادت کرده بود. روزی با لباس ارزان در بازارهای شهر قدم می‌زد که صدای فریاد کودک و همهمه جمعی را شنید. به آن سوی دوید و کودکی را دید که از سقف دکه‌ای آویزان شده  و هر لحظه امکان افتادنش است. وی پیش رفت، اما همان لحظه دست کودک رها شد و اگر آتوسا خود را نمی‌رساند هیچ یک از مردمانی که بهت زده به ماجرا می‌نگریستند نمی‌توانستند به داد وی برسند. کودک در آغوش آتوسا فرو نشست و آن را  به حالت که دست وی خونی شد، بر زمین انداخت. خدمه خود را به او رسانند.

(ماجرای کودک تخیل نویسنده است و ریشه تاریخی ندارد)

- بانوی من!

آنها آتوسا و شاهدخت کودک را بلند کرد.

- حالت خوب است؟!

کودک که بسیار ترسیده بود نمی‌توانست سخت بگوید، اما صدای تحسین  اهالی می آمد. آتوسا رو به جمعیت گفت:

- مادر این کودک کیست؟

همه بهم نگریستند. نجار جلو آمد و گفت:

- وی خانواده‌ای ندارد؛ چهار ماه پیش مادرش را از دست داد و از آن زمان به کار کردن در بازار زندگی خود را می‌گذراند و شب نیز در کنار دیوار کاخ می‌خوابد.

آتوسا با دلسوزی کودک را که حالش کمی بهتر شده بود نگریست. اگر اقوام وی متوجه حالش می شدند او را به سوی خود می بردند اما انگاری از کمتر کودکان بود که یاوری پیدا نمی کرد. به ندیمه‌ها گفت:

- او را همراه خود می‌بریم!

به سوی سقایی رفت و از او کاسه‌ای آب خرید و به پسرک داد.

- بانوی من دستتان زخمی شده است!

با این سخن ندیمه، نگاهی به زخم دست خود کرد و گفت:

- چیز مهمی نیست.

سپس از کودک که حالش بسیار بهتر شده بود پرسید:

- نامت چیست؟ 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

با صدای آرومی گفت:

- باربد!

دستی روی سرش کشیدم.

دوست داری فرزند من باشی؟

نگاهم کرد.

-  می شود؟

-  دلت می‌خواهد؟

با خجالت گفت:

- چرا دلم نخواهد؟

آتوسا لبخند زد و رو به خدمه گفت:

او را با خود بیاورید.

هنگامی که به کاخ رسیدند پور (پسر) با تعجب گفت:

-  شما از خدمه کاخ هستید؟

بانو خندید و ندیمه با جدیت گفت:

-  ایشان ملکه آتوسا هستند.

باربد بهت زده سر جای خود خشک شد. شهبانو به سویش برگشت.

-  چرا نمی‌آیی؟

پور بر روی زانوهایش نشست.

- مرا عفو کنید،   شما را نشناختم.

آتوسا  بعد از مد‌ت‌ها احساس می‌کرد زندگی نیز می‌تواند زیبا باشد. قبل از وارد کاخ شدن  به خدمه گفت:

-  وی را به گرمابه ببرید و بگویید خیاط‌ها برایش جامه بدوزند. سپس به اتاق من بیاید تا من نیز به سرورمان اطلاع دهم.

احترام گذاشتند و با فشار بر پشت گردن باربد، او را نیز مجبور به احترام گذاشتن کردند. شاهدخت پیشین به اتاق خود رفت و در آغاز جامه عوض کرد و سپس به سوی اتاق کمبوجه رفت.

ورود من را اطلاع دهید.

هنگامی که شاهنشاه اجازه ورود داد، آتوسا به داخل رفت و احترام گذاشت.

- چه شده است  آتوسا بانو پا به اتاق ما نهاده‌اند؟

احترام گذاشت و با جدیت گفت:

- با شما سخنی داشتم.

کمبوجه به مبل اشاره کرد.

- بنشین!

آتوسا نشست و وی روبه‌رویش.

- می‌شنوم.

 کمی سکوت کرد سپس گفت:

-  می‌دانید که دو سال از زندگی ما گذشته است و هنوز صاحب فرزندی نشده‌ایم.

سخنانی که این‌گونه شروع می‌شوند، لایق ترسیدن هستند. برادر نیز نگران شد.

- آ... آری!

- می‌دانید که حال من بعد از فوت پدر بسیار بد است.

- آری، می‌دانم.

آتوسا کمی مکث کرد و سپس گفت:

من پسری را به عنوان فرزند خوانده گرفته‌ام.

کمبوجه چند ثانیه درست متوجه نشد سپس گفت:

-  فرزند خوانده؟!

-  آری، یک پسر.

-  از کدام خانواده؟

زیرا با آنکه قدرت خانواده در زمان هخامنشیان کاهش یافته بود هنوز نیز اهمیتی قابل توجه داشت.

-  خانواده‌اش را از دست داده است.

-  اقوامی ندارد؟

-  انگار ندارد که او را بی پناه رها کرده‌اند!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

کمبوجه کمی اندیشید و سپس گفت:

- او را ببینم و بگویم راجبش تحقیق کنند، اگر مشکلی نداشت می‌توانید نگهش دارید.

آتوسا لبخندی از ته دل کرد و سر خم کرد.

- سپاس گزارم سرورم!

کمبوجه خوشنودی او را دریافت و از ته دل خوشنود گشت. آتوسا خواست اجازه برای رفتن بگیرد که کمبوجه گفت:

- سخنی دارم که فقط به تو می‌توانم بگویم!

آتوسا با تعجب نگاهش کرد.

- چه؟

- می‌خواهم بردیا مهربانویی گیرد.

آتوسا چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:

- آیا خود چنین خواسته است؟

- خیر؛ اما من دختی بسیار لایق و فرزند یک مبارز برای او در نظر گرفته‌ام.

- بسیار عالی است! 

- اگر من به او بگویم احتمال آن است که مخالفت کند، اما اگر تو به او بگویی چنین نمی‌کند.

آتوسا لبخندی زد.

- خواهم گفت.

بلند شد و احترام گذاشت. دوباره که به اتاق بازگشت از خدمت کار باربد را خواست که گفتند در خیاط خانه است. پس تصمیم گرفت با بردیا دیدار کند. 

- بگوئید شاهزاده بردیا به اتاق من بیاید.

بردیا را شهربانی شهری بود اما آن زمان در پایتخت به سر می برد. مدتی طول کشید تا شاهزاده آمد و احترام گذاشت.

- ملکه!

آتوسا با سرخوشی گفت:

- بنشین برادر عزیزم!

بردیا نشست و گفت:

- دیر زمانیست شما را این چنین سرخوش ندیده‌ام.

-  تو نیز باید از کنون خوشحال باشی!

بردیا ابرویی بالا انداخت.

- چه رخ داده است؟

آتوسا کمی به سوی برادر خم شد.

- هنگامه همسر گرفتن تو نیز رسیده است.

بردیا چند ثانیه او را با بهت نگریست، سپس گفت:

- مهربانو؟!

آتوسا پلک‌های خود را بهم کوبید.

- آری!

شاهزاده کمی هول شد.

- تا کنون نیندیشیدم.

آتوسا دست او را گرفت.

- الان زمان خوبی ست! دخت زیبا و خانواده داری را برای تو در نظر گرفته‌ام؛ می‌خواهی او را ببینی؟

او هنوز سکوت کرده بود.

- می‌خواهی؟

- نمی‌دانم.

آتوسا دوباره خندید.

- پس می‌خواهی!

پیشانی وی را بوسید و گفت:

- منتظر خبر من بمان!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بردیا که رفت خبر آوردند باربد آماده است.

- به داخل بیاید.

باربد در حالی که لباس بلند و آستین کوتاه بنفش پوشیده بود و کلاه کوچیکی بر سر گذاشته بود داخل آمد و احترام گذاشت.

- ملکه!

آتوسا  لبخند زد و به کنارش اشاره کرد.

- بیا اینجا بنشین‌‌!

پور که در ذهن سخنان ندیمه‌ها راجب رفتار درست را مرور می کرد در کنار وی نشست و سرش هنوز پایین بود.

- سرت را بالا بیاور.

باربد سرش را بالا آورد و آتوسا به صورت گرد پسرک نگاه انداخت.

-  به تو گفتم که فرزند خوانده من خواهی شد.

با اشتیاقی وصف نشدنی گفت:

- به راستی من فرزند شما خواهم شد؟!

- چنین تصمیمی دارم!

باربد دست وی را بوسید.

- سپاس گزارم بانوی من! سپاس گزارم!

آتوسا با محبتی مادرانه گفت:

- خواهم گفت اتاقی بزرگ به تو بدهند و دو ندیمه به همراه یک محافظ و استادی در خدمت تو خواهم گذاشت. به خوبی درس بخوان و از زندگی‌ات لذت ببر.

- در اینجا می‌توانم دوستانی داشته باشم؟

- کاخ را فرزندی نیست، اما می‌توانی هنگام مراسم با فرزندان بزرگان سرگرم شوی یا ندیمه‌ها برای بازی با تو فرزندانشان را به کاخ بیاورند. حال برو کمی در باغ قدم بزن تا من نیز به کارهای اتاقت برسم.

شب هنگام آتوسا و باربد بر پشت میز خوراک نشسته بودند. هرچند آتوسا و رکسانا را نشستن بر پشت میز خوراک کمبوجه بود اما کنون می خواست کمی با فرزندش باشد و به کودک طرز صحیح خوردن را بیاموزد.

- این‌گونه در دستت نگاه دار و صاف بنشین.

خدمه داخل آمد و احترام گذاشت.

- بانوی من شاهزاده بردیا آمده‌اند.

- بگو به داخل بیایند.

سپس رو به باربد گفت:

- هنگامی که آمد بلند شو و احترام بگذار.

بردیا داخل آمد و باربد احترام گذاشت. بردیا با تعجب پرسید:

- او کیست؟!

آتوسا دست بر روی شانه باربد گذاشت‌.

- فرزند خوانده من است.

- فرزند خوانده؟!

- آری، نامش باربد است.

بار دیگر احترام گذاشت.

- از آشنایی با شما بسیار خوشنود هستم شاهزاده!

بردیا چند ثانیه نگاهش کرد، سپس گفت:

- من نیز! شهبانو مرا خواستید؟

- بنشین که خواستار آمدن آن دختر هم شده‌ام.

دست و  پای خود را گم کرد.

- خواهر من آمادگی دیدار او را ندارم.

- با سخن ما مخالفت می‌کنی! به خودت بیا بردیا.

با خجالت سرش را پایین انداخت و باربد از لحن آتوسا ترسید. چند دقیقه بیشتر نگذشت که  خدمت کار ورود دختر را اعلام کرد. دختر که وارد شد دو پسر بلند شدن. رو به آتوسا احترام گذاشت و گفت:

- من  فایدیما  هستم بانوی من.

- خوش آمدی، بنشین!

پشت سفره نشست و بردیا هم رو به رویش. یلدا قد متوسط رو به بلند، پوست سفید، موهای خرمایی که زیر چادر نقره‌ای پنهان بود و چشم‌های درشت مشکی داشت. لباس خاکستری رنگی پوشیده بود که شاید به قشنگی لباس‌های شاهدخت‌ها نبود، اما زیبایی منحصر به فردی داشت. شام که تمام شد آتوسا گفت:

- شاهزاده، بانو! به باغ بروید و از آنجا دیدن کنید.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...