رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان تشنگی باران| مبینا ساجدی کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

مقدمه:

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند

گفته بودم مردم اینجا بدند

دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست

آن عزیزت عهد و پیمانت شکست

 دیدی ای دل در جهان یک یار نیست

هیچکس در زندگی غمخوار نیست

دیدی ای دل حرف من بی جا نبود

از برای عشق اینجا جا نبود

نو بهار عمر را دیدی چه شد؟

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟

دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست

کمترین چیزی که میابی وفاست

ای دل اینجا باید از خود گم شوی

عاقبت همرنگ این مردم شوی.

لینک رمان

ویرایش شده توسط -ashob-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسیار خب جنون لیلاوارانه..

اولین سوالم اینه که چرا شخصیت اصلیت اسمش لیلا نیست؟😐😂

همش سه پارت گذاشتی ولی دارم نقدش میکنم چه کاریه اخه😂

اسمش که خاص و قشنگه و منم از مقدمه هایی که شعر دارن خیلی خوشم میاد..

راستش یکم درمورد اون دختره توضیح کمی دادی برا همین فکر میکنم نقش اصلیت یه پسر باشه

از جایی که سبک نوشتن خودم زیاد ارایه نداره و روونه، تو خوندن رمانایی که خیلی ادبی نوشته میشن  و آرایه های زیادی دارن یکم مشکل دارم. فکر کنم هم من باید به این سبک عادت کنم هم بهتر باشه که تو یکمی یکمی یکمی روون تر بنویسی.

ولی سماجت این پسرو خیلی دوست دارم مامان عجیبشم بیشتر😳🥄

منتظرم ته و توی اون پسره مومشکی رو دربیاری پس رمانتو قراره تا اخرش دنبال کنم😂

لطفا سریع تر پارت بذار قبل از اینکه بقیه رمانا باعث بشن فراموشی بگیرم😫

منتظر ادامه‌ش هستم. زودتر بنویس و مثل همیشه عالی باش😎💚

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16 دقیقه قبل، آفتابگردون گفته است:

بسیار خب جنون لیلاوارانه..

اولین سوالم اینه که چرا شخصیت اصلیت اسمش لیلا نیست؟😐😂

همش سه پارت گذاشتی ولی دارم نقدش میکنم چه کاریه اخه😂

اسمش که خاص و قشنگه و منم از مقدمه هایی که شعر دارن خیلی خوشم میاد..

راستش یکم درمورد اون دختره توضیح کمی دادی برا همین فکر میکنم نقش اصلیت یه پسر باشه

از جایی که سبک نوشتن خودم زیاد ارایه نداره و روونه، تو خوندن رمانایی که خیلی ادبی نوشته میشن  و آرایه های زیادی دارن یکم مشکل دارم. فکر کنم هم من باید به این سبک عادت کنم هم بهتر باشه که تو یکمی یکمی یکمی روون تر بنویسی.

ولی سماجت این پسرو خیلی دوست دارم مامان عجیبشم بیشتر😳🥄

منتظرم ته و توی اون پسره مومشکی رو دربیاری پس رمانتو قراره تا اخرش دنبال کنم😂

لطفا سریع تر پارت بذار قبل از اینکه بقیه رمانا باعث بشن فراموشی بگیرم😫

منتظر ادامه‌ش هستم. زودتر بنویس و مثل همیشه عالی باش😎💚

اسم شخصیت اصلی محفوظه😁 حالا چرا جنون لیلا وارانه دلیلی داره بس بزرگ😊

اسمایی شمام لطف کردی داری نقدم میکنی😆💖

ویییی خوشحالم که از نظرت اسم رمانم خوبه😆

دختره رو کمتر توضییح دادم چون میخوام فعلا محفوظ باشه  🙂

چشم الانم درحال ویرایش پارت جدیدمم ویرایش کنم بعد بذارمش

شماهم همیجوری انرژی بده😆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، -ashob- گفته است:

اسم شخصیت اصلی محفوظه😁 حالا چرا جنون لیلا وارانه دلیلی داره بس بزرگ😊

اسمایی شمام لطف کردی داری نقدم میکنی😆💖

ویییی خوشحالم که از نظرت اسم رمانم خوبه😆

دختره رو کمتر توضییح دادم چون میخوام فعلا محفوظ باشه  🙂

چشم الانم درحال ویرایش پارت جدیدمم ویرایش کنم بعد بذارمش

شماهم همیجوری انرژی بده😆

محفوظ دیگه چه صیغه‌ایه؟😑

ادمو کنجکاو می نمایین...

از من یاد بگیرین من کاری به خواننده ندارم رگباری پارت میذارم😂😂🏻

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، medya_skni گفته است:

نخوندم هنوز ولی از خلاصه و مقدمه اش خیلی خوشم اومد عالی بود 🌹❤️

ممنون ازتون.

ولی هروقت خوندیش یه نقد بهم بدهکاریدا🙂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیزم

واقعا هیچ مشکلی توی این چند پارت ندیدم و منتظر ادامش میمونم که یه نظر کلی بدم :))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، Snowrita گفته است:

سلام عزیزم

واقعا هیچ مشکلی توی این چند پارت ندیدم و منتظر ادامش میمونم که یه نظر کلی بدم :))

مرسی جانم، خوشحالم‌ شدم رمانمو خوندی. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، -ashob- گفته است:

مرسی جانم، خوشحالم‌ شدم رمانمو خوندی. 

خواهش می‌کنم گلم، دنبالشم کردم ^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

سلام و درود 😁💞

آمدیم برای نقدی کوچک 😂❤️

از اسم رمان: از سه بخش تشکیل شده، جذاب و به دور از کلیشه‌اس.✔️

ولی متأسفانه من همش منتظر بودم یه لیلایی وارد رمان بشه😐🤣🤣

ژانر: با رمان مطابقت داشت💌

هدفت جذاب بود 🌜

خلاصه‌: گنگ بود و داستان رو لو نمی‌داد✔️🌸

مقدمه‌ات رو خیلی دوست داشتم💗

در کل عالی بود و تنها ایرادی که دیدم این بود؛ لطفا بین خط ها یکمی فاصله بزار تا چشم خواننده اذیت نشه❤️

به جان تو کور شدم تا این چهارتا پارت و خوندم🤣

قلمت مانا گلم💫 خوشحال میشم نگاهی هم به رمان من بندازی:)

@-ashob-

ویرایش شده توسط Ghazal

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، Ghazal گفته است:

سلام و درود 😁💞

آمدیم برای نقدی کوچک 😂❤️

از اسم رمان: از سه بخش تشکیل شده، جذاب و به دور از کلیشه‌اس.✔️

ولی متأسفانه من همش منتظر بودم یه لیلایی وارد رمان بشه😐🤣🤣

ژانر: با رمان مطابقت داشت💌

هدفت جذاب بود 🌜

خلاصه‌: گنگ بود و داستان رو لو نمی‌داد✔️🌸

مقدمه‌ات رو خیلی دوست داشتم💗

در کل عالی بود و تنها ایرادی که دیدم این بود؛ لطفا بین خط ها یکمی فاصله بزار تا چشم خواننده اذیت نشه❤️

به جان تو کور شدم تا این چهارتا پارت و خوندم🤣

قلمت مانا گلم💫 خوشحال میشم نگاهی هم به رمان من بندازی:)

@-ashob-

سلام جونم. 

مرسی به خاطر نقد قشنگت😁💜

حالا ببینیم لیلا میاد یا نه😂😂

چشم  فاصله رو هم درس میکنم.

و اینکه حتما اگه وقت کردم می‌خونم😊💜

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
1 دقیقه قبل، -ashob- گفته است:

سلام جونم. 

مرسی به خاطر نقد قشنگت😁💜

حالا ببینیم لیلا میاد یا نه😂😂

چشم  فاصله رو هم درس میکنم.

و اینکه حتما اگه وقت کردم می‌خونم😊💜

فدات😁💫

بخدا یه لیلا نیاری از زندگی لفت میدم🥲

چشمت پر فروغ 💕

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...