رفتن به مطلب

رمان مکمل وجود من/venus کاربر انجمن نودهشتیا


venus
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: مکمل وجود من

نام نویسنده: ونوس و مهر

ژانر: فانتزی عاشقانه رازآلود و هیجانی

خلاصه:

خون، ترس، تاریکی، تنهایی همه‌ی این‌ها باعث دوریشون شد. مقصر کیه؟ کسی که دور شد بخاطر جونش یا کسی که موند توی این داستان؟ خورشید زیاد نمیاد و ماه نور میده توی تاریکی زندگی این‌جا فریاد کسی به جایی نمی‌رسه.

مقدمه:

چشم‌هایم را بخوان، سکوت  نگاهم دوست داشتنت را فریاد می‌زند. گویی شب و من، چقدر شبیه به هم هستیم. هر دو بیماری می‌کشیم، تو برای صبح و من برای تو. چشم‌هایم را کور کرده است تاریکی مطلق.

پارت اول

(طلوع)

درحال نقاشی کشیدن بودم و توی فکر فرو رفته بودم.  اصلاً حواسم به ورقه روبه‌روم و حرکات دست‌هام نبود.  با دستی که جلوم قرار گرفت، از جا سه متر پریدم.  هیوا بود.

اخم کردم و بهش چشم‌غره رفتم.

- چیه؟ توی فکر بودم روانی ترسیدم.

- حواست نیست طلوع؟ اصلاً چه نقاشی هست که کشیدی؟ بس کن همه می‌فهمن شک می‌کنن.

با تعجب به ورقه روبه‌روم زل زدم.

وای نقش و نگار حرفه‌ایی بود که کشیدم،  آواتار بود با قدرت‌های خاصش و بطور عجیبی قشنگ شده بود.

- ای بابا یک نقاشیه دیگه چرا انقدر شلوغش می‌کنی؟

چشم‌غره‌ای رفت.

- آره عزیزم یک نقاشیه که کلت رو به باد میده، همه بهت میگن عجیب غریب.

با کلافگی گفتم:

- بی‌خیال آنا، حرف مردم برام مهم نیست. الان هم  این استاده میاد.

- راستی امروز پایه‌ای بریم دربند؟

- آره بد چهار پایم.

استاد وارد کلاس شد، اون توضیح می‌داد، ما هم تند- تند می‌نوشتیم. کلاً تا آخر کلاس حرفی نزدیم.

___________

هیوا:

- بیا امروز از شانسم ماشینم خرابه مجبورم با آهن قراضه‌ی تو بیام، تو که پول داری یک ماشین درست بخر.

یک تای ابروم رو بردم بالا.

- اولاً که خیلی بی‌شعور تشریف داری که به ماشینم توهین می‌کنی، بعدش هم این ماشین بابامه به دنیا هم نمیدمش.

آهی کشید و گفت:

- ببخشید طلوع اصلاً حواسم نبود.

لبخند تلخی زدم.

- مهم نیست خودت رو ناراحت نکن.

سوار ماشین شدم، آنا هم سوار شد. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.

به صندلی تکیه داد و با لحن بامزه‌ای گفت:

- نظرت چیه بگم بچه‌ها هم بیان مخصوصاً سام؟!

با غیظ بهش نگاه کردم.

- مثل این‌که خیلی دلت می‌خواد سام رو بچسبونی به من، نخیر نمی‌خوام بیان حوصله ندارم، اگه سام همراهشون نبود خوش می‌گذشت.

- جدا چرا نمی‌خوای به پیشنهاد سام فکر کنی؟ طلوع پنج سال گذشت، دختر بسه دیگه! نمی‌خوای از فکرش بیای بیرون؟

 -  بسه هیوا! من از سام خوشم نمیاد، فقط به چشم یک دوست می‌بینمش. انقدر ماجرای پنج سال پیش رو برام تکرار نکن.

با انگشتش زیپ دهنش رو کشید.

- بیا من دیگه صم بکم.

آروم خندیدم.

- بخدا که تو دیوونه‌ای.

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.

(راستین)

توی فرودگاه بودم. عینک آفتابیم رو بالای  گذاشتم، چمدونم رو برداشتم و راه افتادم. رامتین اومده بود دنبالم، منتظرم بود. بعد پنج سال از آمریکا برگشتم ایران، همون‌جایی که همه چی رو رها کردم و به زور پدرم رفتم آمریکا. الان سی سالمه تبدیل شدم به یک موجود سنگی و مغرور، دیگه راستین سابق نیستم. پنج ساله نخندیدم، خودم رو مشغول کار کردم، توی ایران شرکت و رستوران زدم سپردم به رامتین، توی نیویورک هم شرکت دارم.  از توی فرودگاه اومدم بیرون چشمم به رامتین افتاد، با لبخند اومد طرفم و من رو به آغوش کشید.

- سلام داداش خوش اومدی مرد.

لبخند محوی زدم.

- بالاخره اومدم.

دستش رو گذاشت روی شونم.

- سوار ماشین شو داداش من چمدون رو می‌ذارم عقب.

- تو صندوق رو بزن، خودم می‌ذارم.

اخم کرد.

- برو بشین، چندین ساعت توی راه بودی خسته‌ای.

سری به نشونه مثبت تکون دادم و سوار ماشین شدم.  بعد رامتین سوار شد و راه افتاد.

- میریم خونه من.

- مامان و بابا رشت هستن؟

- آره بعد از این‌که تو رفتی اون‌ها هم رفتن رشت، مامان حقیقت رو فهمید کلی با بابا بحث کرد که چرا واقعیت رو نگفته.

لبخند تلخی زدم.

- راحت باش بگو مامان طردم کرده که سه ماهه بهم زنگ نزده.

با کلافگی گفت:

- نه پسر اون هنوز توی شوکه، خودت خوب می‌دونی که چقدر دوستت داره.

دیگه حرفی نزدم.

- به طاها گفتی که اومدی؟

- آره قراره شب توی رستوران ببینمش.

- خوب کاری کردی.

- من باید این‌جا دنبال خونه باشم.

با حیرت گفت:

- یعنی می‌خوای این‌جا بمونی؟

- نمی‌دونم، معلوم نیست. فردا به روسیه پرواز دارم، پروژه دارم اون‌جا، بستگی به کارهای هلدینگ داره.

- میری خونه خودت؟

- نه میرم رستوران.

- باشه می‌رسونمت.

بعد ربع ساعت توی سکوت رسیدیم، از رامتین خداحافظی کردم و وارد رستوران شدم.

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @mahdiye11

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

(طلوع)

پنج عصر

گوشیم زنگ می‌خورد، طاها بود. جواب دادم.

- بله اخوی؟

- سلام امشب میای به آدرسی که میگم؟

یک غلت روی تختم خوردم.

- وای طاها حال داری‌ها! بگیر بخواب.

- لوس نشو دیگه زود باش، سوپرایزه.

- اوم صبر کن، امروز که تولدم نیست!

با لحن جدی گفت:

- نیای می‌اندازمت توی گونی میارمت.

- اَه باشه میام دیوونه.

- باشه بای.

- بای دلقک سیرک.

گوشی رو قطع کردم.

 رفتم یک تیپ خوشگل زدم،   مانتو کوتاه آبی کاربنی و شلوار لی، کلاً تیپم آبی بود.   آرایش خیلی ملایمی کردم از خونه زدم بیرون.

(راستین)

رسیدم به رستوران، ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم. یک صداهای عجیبی، چشم‌هام قرمز شد، وجود یک خون‌آشام رو توی پارکینگ حس می‌کردم. حالت تدافعی گرفتم، رنگ چشمم تغییر کرد، زیر چشمم رگه‌های آبی دراومد و دندون نیشم دراومد. با صدای رضایی سریع به حالت اولم برگشتم و به رضایی نگاه کردم و با جدیت و اخم همشگیم که همه می‌ترسیدن گفتم:

- بگو رضایی!

 - خوبید آقا؟

 - خوبم چرا بد باشم؟! چی شده مگه؟ امروز چی‌کار کردی ؟

سریع بحث رو عوض کردم، امیدوارم ندیده باشه. آخه خلوت بود و...

- هیچی قربان.

تا اومدم چیزی بگم صدای چرخ ماشین اومد، طاها بود.

 ماشین رو پارک کرد و پیاده شد اومد سمتم.   لبخند زد.

- سلام رفیق.

 رضایی:

- آقا می‌تونم مرخص بشم؟

سرم رو به معنی آره تکون دادم.

 - پسر بعد چند وقت دیدمت، چقدر بزرگ شدی.

 -  توام دست کمی نداری.

همین‌طور که داشتیم راه می‌رفتیم که بریم توی رستوران طاها گفت:

- راستی طلوع هم میاد.

از حرکت ایست کردم، ضربان قلبم رفت بالا. باورم نمی‌شد باز می‌خوام ببینمش.

طاها با تعجب نگاهم کرد.

- خوبی؟

سری تکون دادم.

- آره خوبم فقط جا خوردم.

رفتیم توی رستوران.

خندید و گفت:

- اوه- اوه! رستوران و هلدینگ با هم؟

- دیگه- دیگه این‌جا رامتین و بچه‌ها رسیدگی می‌کردن از حالا به بعد خودم همه کارهاش رو انجام میدم.

پشت میز نشستیم با هم گپ می‌زدیم.

(طلوع)

آخیش بالاخره رسیدم. از ماشین پیاده شدم، رفتم توی رستوران. اوه، عجب دکوراسیون خفنی داره. موهام رو زدم پشت گوشم. انقدر بزرگ بود که طاها رو نمی‌تونستم پیدا کنم. چشمم رو چرخوندم، بالاخره طاها رو دیدم روبه‌روش یک نفر نشسته بود. رفتم نزدیک‌تر.

- سلام.

اون مرد به طرفم برگشت، پام شل شد. اون راستین بود، آره خودش بود. عوض شده بود، سرد و سنگی، دیگه اون راستین سابق نبود. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. ازش ناراحت بودم، ژست سردی به خودم کرفتم.

طاها:

- سلام خوش اومدی.

اون هم که اخم من رو دید، نیشخندی زد و گفت:

- سلام بشین.

نشستم.

تلفن طاها زنگ خورد، بهمون نگاه کرد.

- بچه‌ها من الان میام.

سری تکون دادم که رفت.

راستین با لحن سرد پرسید.

- چیزی می‌خوری؟

- نه منتظر می‌مونم طاها بیاد.

- چه خبر؟

- خبرها دست شما است، ما هم همون آدم همیشگی.

نیشخند زد.

- رشتت چیه؟ مثل اون‌موقع از درس فراری هستی؟

- چی شد یهو غیبت زد؟

- سوال رو با سوال جواب نمیدن.

- امنیت شبکه.

(راستین)

توی فکر فرو رفتم. این کسی که جلومه همونی بود که دیوانه‌وار عاشقش بودم. متوجه حرف‌هاش نبودم، فقط بهش نگاه می‌کردم، شاید دلتنگ چشم‌هاش بودم؛ اما نه اون مال من نبود. خون‌آشام درندم که بهش آسیب می‌زنم و این بزرگ‌ترین ترسم هست.  

دستش رو جلوم تکون داد.

- هی ماتت برده.

به خودم اومدم با اخم نگاهش کردم.

- بله؟

یک تای ابروش رو برد بالا و با تمسخر گفت:

- آخ- آخ می‌بینم عقلم برات نمونده یکهو در افق محو میشی.

- نه خوبه می‌بینم هنوز زبون داری.

طاها اومد؛ اما کسی بهش محل نذاشت.

- آره شدیداً کوتاه نشدنیه.

نیشخندی زدم. هنوز هم بچه بود، همون دختر شیطون که همه جلوش کم می‌آوردن، حتی من، بعضی وقت‌ها دیوونم می‌کرد.

پرت شدم به هشت سال پیش.

دست‌هاش رو سفت گرفته بودم. چشم‌های خوشگلش داشت می‌بارید، بخاطر این‌که نه بابای اون می‌ذاشت با هم باشیم نه بابای من، چون  می‌دونستن من چه نوع موجودیم؛ اما طلوع نمی‌دونست.

هق- هق کرد و گفت:

- یعنی میری؟

اشکش رو پاک کردم.

- نه قول میدم میمونم پیشت تنهات نمی‌ذارم.

سرش رو توی سینم فرو برد و آروم شد؛ اما به قولم عمل نکردم و ترکش کردم.

به خودم اومدم. با اون چشم‌های سیاه خوشگلش داشت نگاهم می‌کرد، لبخند تلخی بهش زدم که تعجب کرد. حق داشت منی که اخم از صورتم نمیفته.

لبش رو گزید و سرش رو گرفت پایین. ذهنش رو خوندم، دلم براش تنگ شده؛ اما با خودم عهد بستم که ازش متنفر بشم، اون ۵ سال من رو توی آتش جهنم رها کرد.

پوزخندی زد و روش رو برگردوند.

قلبم درد گرفت؛ اما به روی خودم نیاوردم.

ویرایش شده توسط venus
❀ویراستاری | mahdiye11❀
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت_۳
(طلوع)
طاها که می‌خواست جو رو عوض کنه پرسید:
- بچه‌ها چیزی نمی‌خورید؟
راستین:
- آره سفارش بدید.
مثل همیشه نمی‌تونستم ذهنش رو بخونم. خیلی عجیبه، راستین تنها آدمی هست که نمی‌تونم ذهنش رو بخونم. سرم رو تکون دادم تا از فکر بیام بیرون.
منو رو برداشتم و مشغول خوندن غذاهاش شدم.
طاها:
- بچه‌ها پایه هستین بعد شام بریم دور بزنیم.
- اوم، من مشکلی ندارم.
راستین:
- من کار دارم شما برید.
طاها با لحن شاکی گفت:
- ای بابا بعد پنج سال اومدی بیا دیگه.
نیشخندی زدم، در جوابم پوزخند زد.
راستین:
- نمی‌تونم باید برم شرکت فردا هم میرم روسیه برای یک پروژه.
با تمسخر گفتم:
- آره دیگه طاها پرواز داره محبوره بره مثل همیشه.
طاها نگاهی بهمون کرد، انگار پشیمون بود که ما رو با هم روبه‌رو کرده.
(راستین)
طاها شاهد ذره- ذره آب شدن من و خواهرش بود؛ اما کاری از دستش برنمی‌اومد.
باز ذهن طلوع رو خوندم، کاش نری لعنتی، نرو چرا میری باز؟!
دستم توی هم مشت شد، عصبی شدم. نمی‌تونستم دیگه توی اون جمع بمونم، داشتم سعی می‌کردم چشمم قرمز نشه. روم رو برگردوندم.
طاها که متوجه شد با نگرانی پرسید:
- چی شدی؟ خوبی راستین؟
طلوع هم با نگرانی نگاهم کرد و آروم اسمم رو زمزمه کرد.
چشمم رو محکم باز و بسته کردم به حالت عادی برگشتم.
- خوبم فقط یک چیزی رفته بود توی چشمم.   من میرم، مرسی از دعوتتون. خداحافظ طاها و خدانگهدار طلوع خانم.
ذهن طلوع:
- طلوع خانم هه!
با طاها دست دادم و کارهای رستوران سپردم به رضایی و رفتم بیرون.
(طلوع)
رفت.
بغض داشتم، قورتش دادم. کیفم رو چنگ زدم.
- من میرم.
طاها:   آروم باش، طلوع! من رو ببخش که باهاش روبه‌روت کردم.
- نیازی نیست عذرخواهی کنی، فقط واقعیت رو فهمیدم. تازه باید ازت ممنون باشم که دیگه الکی بهش دل نبندم و آینده خودم رو نابود نکنم.
طاها: 
- طلوع...
پریدم وسط حرفش:
- اصلاً خودت رو ناراحت نکن، من هم میرم.
فقط شاهد رفتنم شد. رفتم توی پارکینگ سوار ماشین شدم، حرصم رو روی فرمون خالی کردم. زار می‌زدم.
- لعنت بهت راستین که من رو عاشق خودت کردی، لعنت به من که بهت امیدوار بودم، لعنت به همه چی.
گوشیم زنگ می‌خورد، مامانم بود. صدام رو صاف کردم، جواب دادم.
- الو جان مامان؟
- سلام خوبی عزیزم؟ کجایی؟
- بیرونم و این‌که می‌خوام برم خونه خودم شب یک سر بزنم.
- می‌خوای فرار کنی؟
خنده مصنوعی سر دادم.
- نه فدات بشم، بخدا فقط می‌خوام سر بزنم.
- باشه پس مواظب خودت باش.
- باشه نگران نباش، توام مواظب باش.
از مامانم خداحافظی کردم. همین که ماشین رو روشن کردم راه افتادم، توی یک کوچه خلوت بودم صدای جیغی شنیدم. سریع از ماشین پیاده شدم. دختری رو دیدم که افتاده روی زمین و گردنش خونیه. ترس تمام وجودم رو فراگرفت. با قدم‌های لرزون رفتم سمتش، بی‌هوش شده بود. صدای پا پشت سرم می‌شنیدم، برگشتم طرف صدا. یک نفر که هودی مشکی پوشیده بود، صورتش بخاطر تاریکی معلوم نبود، فقط چشم‌های طلاییش توی اون نور کم می‌درخیشد. روبه‌روم ایستاده بود. با سرعت خیلی بالا دوید طرفم.
(1/2/3)
ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۴

با ترس دستم رو جلوش گرفتم که پرت شد عقب. همین که پلک زدم دیگه ندیدمش. دستم رو گذاشتم روی گردن دختره، چشمم رو بستم، زیرلب چیزهایی که بلد بودم زمزمه کردم بعد دستم رو از روی گردنش برداشتم، دیگه جای زخمش نبود. نبضش طبیعی می‌زد.

ایستادم تا بهوش بیاد. چشمش رو باز کرد با ترس دستش رو روی گردنش گذاشت.

- چ... چه اتفاقی برام افتاده؟

مجبور بودم دروغ بگم.

-   بی‌هوش بودید من هم دیدمتون اومدم کمکتون کنم. خوبید؟

سری به نشونه مثبت تکون داد.

- اما من دیدمش خونم رو خورد.

- نمی‌دونم. شما بی‌هوش بودید. کجا میرید؟ می‌خواید برسونمتون؟

دختر:

- نه ممنون که کمکم کردید، خونه‌ام همین‌جا است.

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم. کمکش کردم بلند بشه.

دختر:

- ممنون خانم.

- خواهش می‌کنم.

رفت.

اون موجود چی بود؟ سوار ماشین شدم و راه افتادم طرف خونه. فکرم پیش اون موجود عجیب غریب بود. اون کی بود؟ چرا انقدر سرعتش بالا بود؟

......

توی پارکینگ آپارتمانم پارک کردم، رفتم توی خونه، در رو قفل کردم. امشب شب عجیبی بود. به قاب عکس روی دیوار نگاه کردم، من و راستین. نیشخندی زدم، اون من رو فراموش کرده بود، البته حق هم داره، هر کس دیگه‌ای بود فراموش می‌کرد. اون‌وقت من احمق یک خونه رو پر کردم از خاطراتش و کادوهاش. وقتی نبود هر سال روز تولدش براش کادو می‌گرفتم، روز ولنتاین کادو می‌گرفتم و همین‌طور روز مرد. هیچ‌وقت از فکرم خارج نشد، همیشه توی فکرش بودم. هنوز گردنبندش توی گردنم بود، هرچند زیر مانتو بود و ندید؛ اما اگر هم می‌دید مطمئن بودم یادش نمی‌اومد. رفتم توی خاطره هشت سال پیش.

گردنبد رو توی گردنم انداخت.

- چقدر بهت میاد!

با ذوق گفتم:

- وای راستین خیلی خوشگله!

موهام رو برد پشت گوشم، با همون ژست خاص و مغرورش گفت:

- مطمئناً از تو زیباتر نیست!

گونش رو بوسیدم.

- ممنون.

بعدش محکم بغلش کردم. امشب دلم می‌خواست بهش بگم خیلی دلم براش تنگ شده.

روی تخت داراز کشیدم. فردا می‌رفت روسیه و دیگه نمی‌دیدمش. همین‌طور که به گردنبد نگاه می‌کردم، آروم گریه می‌کردم، پلکم سنگین شد و خوابم برد.

(راستین)

تازه از شرکت برگشته بودم. نوشیدنی رو از توی کابینت برداشتم بازش کردم و کمی ازش خوردم. به صدایی که پشت سرم شنیدم با خونسردی گفتم:

- نیازی نیست خودت رو قایم کنی، بگو چی می‌خوای؟

برگشتم سمتش، تام بود. نیشخندی زدم.

- با چه جرئتی تونستی بیای این‌جا؟ می‌دونی که می‌تونم تیکه- تیکت کنم.

- آره می‌دونم، فقط اومدم یک هشدار بدم بعد برم.

 با تمسخر نگاهش کردم.

- تو و هشدار؟ اون هم به من؟ یک عاشق بدبخت اومده بهم هشدار بده، خب می‌شنوم.

نیشخندی زد.

- تو هم دست کمی از من نداری، عاشق درنده.

رفتم سمتش.

- منظورت چیه؟

دستش رو گذاشت زیر چونش و گفت:

- اسمش چی بود؟ آها طلوع، لکسی قبل از این‌که توی لعنتی بکشیش نقطه ضعفت رو بهم گفته بود.

فکم توی هم قفل شد، شیشه توی دستم شکست و خورد شد. با سرعت فراانسانیم به طرفش حمله‌ور شدم، یقش رو گرفتم و فریاد زدم:

- چه غلطی کردی؟ هان؟ بگو تا سرت رو گوش تا گوش نبریدم عوضی.

خندید و گفت:

- نگران نباش، خیلی دلم می‌خواست با دندون‌هام تیکه- تیکش کنم؛ اما معلوم نبود چی شد، با یک قدرتی پرتم کرد. نکنه این عشقت از نسل فرشته است، هوم؟

با تعجب نگاهش کردم بعد به خودم اومدم، اخمم رفت توی هم.

- دیگه دور و بر طلوع نبینمت! کافیه بفهمم رفتی سمتش، اول کسانی که دوستشون داری رو می‌کشم بعدش هم خودت.

با قدرتی که داشتم هولش دادم، چهار متر پرت شد عقب. چاقوی نقره رو توی پاش فرو کردم که فریاد زد و چاقو رو از توی پاش کشید بیرون.

عصبی نگاهم کرد.

- مطمئن باش یک روز انتقام می‌گیرم، عشقم رو کشتی، عشقت رو می‌کشم.

و با سرعت بالایی که داشت رفت. دستم رو توی هم مشت کردم، چون یک خون‌آشام بودم زخم روی تنم باقی نمی‌موند. گرسنه بودم، یک کیسه خون رو برداشتم و مشغول خوردنش شدم.

پرت شدم به گذشته

پنج سال قبل

قربانی سومم رو هم کشتم، انداختمش زمین. هرچقدر خون می‌خوردم سیر نمی‌شدم. شیشه نوشیدنیم رو سر کشیدم. به عکس طلوع خیره شدم.

- چطوری تونستی من رو عاشق خودت کنی؟ هوم؟

با حرص شیشه نوشیدنی رو پرت کردم توی دیوار، خورد و خاکشیر شد. مثل دیوونه‌ها بلند خندیدم، قهقهه می‌زدم. کم- کم صدای خندم قطع شد. از همه متنفر بودم. زنگ خونه خورد، در رو باز کردم، لکسی بود. بدون این‌که دعوتش کنم اومد توی خونه، به جنازه‌ها نگاه می‌کرد.

با کلافگی نگاهش کردم.

-   چی می‌خوای؟

با صدای لرزون گفت:

- چطوری می‌تونی انقدر پست باشی؟

نیشخند زدم.

- صد و سی سال عمر کردی، هنوز نتونستی احساساتت رو خاموش کنی. واقعاً برات متأسفم به عنوان یک خون‌آشام جوان که فقط بیست و پنج سالشه.

- نه مثل این‌که تو خوب می‌تونی احساساتت رو خاموش کنی، نه؟

پوزخند زد و ادامه داد.

- طلوع اسم قشنگی داره، تنها نقطه ضعفت.

با خشم کنترل شده نگاهش کردم.

با حرص ادامه داد:

- چقدر دلم می‌خواد خونش رو تا ته بخو...

نذاشتم حرفش رو تموم کنه، به طرفش حمله‌ور شدم، چسبوندمش به دیوار و توی گوشش غریدم:

- تا وقتی زندم و نفس می‌کشم نمی‌ذارم یک تار مو از سر طلوع کم بشه.

با حرص نگاهم کرد.

- تو دیوونه‌ی اونی.

تیکه چوبی برداشتم و محکم توی دستش فرو کردم، بلند جیغ کشید.

فریاد زدم:

- می‌کشمت، هم تو و هم اون خاطرخواه گرگینت رو (تام) اگه بفهمم از صد قدمی طلوع رد شدی می‌کشمت، می‌دونی که قدرت این کار رو دارم.

هولم داد، پرت شدم زمین. تیکه چوب رو از از دستش.

- چی فکر کردی؟ تو من رو نمی‌تونی بکشی، من از تو سنم بیشتره و قوی‌ترم.

- این‌طوری فکر می‌کنی؟

با تمسخر گفت:

- کاملاً واضحه.

هولش دادم، پرت شد توی دیوار.

- از خونه‌ام گمشو!

چشمکی زد و با تمسخر گفت:

- مواظب طلوع باش.

تا توی چهار دیواری در قرار گرفت با سرعت زیادی که داشتم حمله‌ور شدم طرفش و از پشت چوب رو توی قلبش فرو کردم. نفسش رفت، افتاد زمین، رگه‌هایی روی بدنش شکل گرفت که نشون‌دهنده مرگش بود.

 @mahdiye11

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۵

(طلوع)

 

ساعت ۹ از خواب بیدار شدم از بچگی مغزم ساعت داشت نیازی نبود با آلارم بیدار شم. امروز دانشگاه تعطیل بود خونم یکم بهم ریخته بود باید تمیزش میکردم تقریبا ۲ هفته ای بود تمیز نشده بود امروز خیلی کار داشتم هدفونم رو روی گوشم گذاشتم و آهنگ رو پلی کردم مشغول کردگیری شدم یا آهنگ همخونی میکردم

 

This is not a second chance, no, no, baby

 

این یک شانس دوم نیست، نه، نه عزیزم

 

 

 

This is not a new romance, not tonight (Oh-oh-oh)

 

این یک داستان عاشقانه جدید نیست، امشب نه

 

 

 

This is for all the nights I cried for you, baby

 

این به خاطر همه شباییه که من برات گریه کردم

 

 

 

Hoping you could be the one that could love me right

 

امیدوارم تو اولین کسی باشی که منو واقعا دوست داشته باشه

 

 

 

 

 

I’ll be good all by myself

 

من به تنهایی خوب میشم (میتونم خودمو خوب کنم)

 

 

 

Yeah, I’ll find a way to dance without you

 

آره،یک راهی برای رقصیدن بدون تو پیدا میکنم

 

 

 

In the middle of the crowd

 

وسط جمعیت

 

 

 

I’ll forget all of the pain inside, oh-oh

 

همه ی دردای درونم رو فراموش میکنم

 

 

 

So tonight, I’ll sing another

 

پس امشب، من یک آهنگ دیگه میخونم

 

 

 

Another break up song

 

یکی دیگر از آن‌ها شروع به خواندن آهنگی کرد

 

 

 

 

 

So turn it up, let it play on, and on, and on, and on

 

پس روشنش کن و بزار پخش بشه

 

 

 

For all of the times they screwed us over

 

برای همه ی وقتایی که اونا ما رو خسته کردن

 

 

 

Let it play on, and on, and on

 

بزار پخش بشه

 

 

 

Just another break up song

 

فقط یک آهنگ جدایی دیگه

 

 

 

 

 

Ain’t no more tears (Oh)

 

اشک ریختن بسه

 

 

 

Ain’t gonna cry (Oh)

 

دیگه گریه نمیکنم

 

 

 

Boy, I’ll do anything to get you off my mind

 

پسر، من هر کاری کردم که تو رو از ذهنم بیرون کنم

 

 

 

I’m gonna dance (Oh)

 

(میخوام برقصم (اوه

 

 

 

Under the lights (Oh)

 

(زیر چراغها (اوه

 

 

 

Boy, I’ll do anything to get you off my mind

 

پسر، من هر کاری کردم که تو رو از ذهنم بیرون کنم

 

 

 

I ain’t even gonna call ya, no, baby

 

من حتی دیگه بهت زنگ نمیزنم، نه عزیزم

 

 

 

The best thing I ever did was to let you go (Oh-oh-oh)

 

بهترین کاری که تاحالا انجام دادم ول کردن تو بود

 

 

 

Did you think you were the only one who could save me?

 

تو فکر میکردی تنها کسی هستی که میتونه منو نجات بده؟

 

 

 

I ain’t gonna take you back like I did before (No)

 

من دیگه برت نمیگردونم مثل قبل

 

(Break up song_Little Mix)

 

____________

 

(راستین)

 

_ختم جلسه خسته نباشید

 

همه از جاشون بلند شدن امشب به روسیه پرواز  چندتا از بچهای شرکت هم میومدن باید وسایلم رو جمع میکردم با تله پورت رفتم خونه وسایلم رو جمع کردم هنوز ۸ ساعت به پروازم مونده بود یکم نوشیدنی خوردم گوشیم رو گرفتم دستم رفتم توی پیج اینستاش برای بار صدم عکساشو دیدم تقصیر من نبود که این بلا سرم اومد اینو نمیخواستم یعنی طلوع یه فرشته هست؟ اونم مثل من خاصه؟ نیشخندی زدم  نه من خاص نیستم من یه درنده خطرناکم که بهش آسیب میزنم و بهتره ازش دور باشم اما اون یه فرشته‌ست و من یه شیطان 

 

(طلوع)

 

موهامو با حوله خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد هیوا بود جواب دادم_ سلام خره چه عجب زنگ زدی

 

_دلم برات سوخت

 

خندیدم_ ساکت شو 

 

_هوف باشه خواستم احوالت بپرسم

 

_فهمیدی چیشد؟

 

_هوم بنال؟

 

_ راستین رو دیدم

 

جیغ خفه ای کشید و پرسید: چیییییی شوخیییی میکنیییی؟ کجا دیدیش؟ چیکار کرد؟

 

_طاها باهم روبه رومون کرد خیلی عوض شده سرد شده دیگه مثل سابق نگاهم نمیکنه انگار باهاش غریبم البته همیشه غرور خاص خودشو داشت میدون مثل اونموقع شده بود دخترا عاشقش میشدن و براش عشوه خرکی میومدن با همشون سرد رفتار میکرد دقیقا همون رفتاری که با دخترای دیگه داشت رو با من کرد 

 

براش مو به موی جریان رو تعریف کردم

 

آهی کشید و گفت: نمیدونم چی بگم

 

صدام بغض آلود بود لبخند تلخی زدم_ نیازی نیست چیزی بگی خودم فهمیدم که ۵ سال رو بخاطر هیچی صبر کردم الان ۲۶ سالمه اجازه ندادم هیچ پسری وارد زندگیم شه حتی وقتی با یه پسر حرف میزدم عذابه وجدان میگرفتم

 

با لحن ناراحتی گفت: واقعا متاسفم خوبی؟

 

_ آره خوبم میگذره دیگه تازه از حمام اومدم بیرون 

 

_میخوای بریم بیرون؟

 

 _ نه یکم بی حوصلم میخوام چند مدت از آدما فاصله بگیرم به مامانم بگم نمیرم خونه 

 

_باشه خواستی میام پیشت

 

_ الانم بخوای بیای میتونی من فقط حوصله بیرون ندارم

 

_نه امروز یه سری کارای عقب مونده دارم بعدا میبینمت

 

_باشه 

 

_کاری نداری؟ من برم درس بخونم

 

خندیدم_ نه گمشو برو خرخونیت رو بکن

 

خندید_خیلی بیتربیتی بای

 

گوشی رو قطع کردم خودمو‌ با درس مشغول کردم

 

 ۱ هفته بعد

 

(راستین)

 

برگشته بودم ایران پروژه روسیه با موفقیت تموم شد توی شرکت کارای عقب مونده رو انجام میدادم گوشم یه لحظه تیز شد صدای مادرم بود_ اما من باید ببینمش بگید مادرش اومده

 

حاتمی(منشی)_ ای بابا خانم هرکسی که هستید گفتم که ایشون نمیخوان امروز کسی بره توی اتاقشون سرشون شلوغه بعدشم باید از قبل هماهنگی میکردید شما....

 

در اتاق رو باز کردم که حرفش نصفه نیمه موند 

 

 با اخم به منشی نگاه کردم_ خانم حاتمی من به شما گفتم اگر کسی کارش ضروری بود میتونید به اتاقم تماس بگیرید ضمنا ایشون مادرم هستن برای اینکه بخوان بیان تو اتاقم احتیاج به اجازه ندارن 

 

منشی که ترسیده بود گفت: ش..شرمنده چشم

 

به مامانم نگاه کردم لبخند محوی زدم_ سلام خوش اومدید 

 

مامانمم لبخندی زد و سلام کردم همراهم اومد تو اتاق 

 

صداش بغض آلود بود_باید چندتا سوال ازت بپرسم

 

روی مبل نشستم و به روبه رو اشاره کردم و گفتم: میشه لطفا بشینی؟

 

روبه روم نشست

 

_ چیزی میخوری؟

 

_نه ممنون

 

با بغض گفت: بابات راست میگه که مثل خودش تبدیل شدی؟

 

سری به نشونه مثبت تکون دادم_ آره من تبدیل شدم اما رامتین نه

 

_ اونوقت تو و بابات اینو ازم پنهون کردید

 

  مجبور بودیم برای اینکه ناراحت نشی_

 

 _اما حقم نبود ۳۴ سال با این راز زندگی کنم اینو به پدرتم گفتم من همیشه عاشقش بودم...

 

پریدم وسط حرفش_ اونوقت اگه میفهمیدی خوناشامه و به آدما آسیب میزنه هنوزم عاشقش بودی؟ شما سه ماه برای اینکه فهمیدی خوناشامم بهم زنگ نزدی چه انتظاری داری؟ آره رامتین مثل شما به انسان تبدیل شد اما من مثل نسل پدریم شدم چیزی که نمیخواستم باشم

 

با بغض گفت: تو هر چی هم که باشی پسرمی و برسام شوهرمه نمیتونم رهاتون کنم بخاطر چیزی که خودتون نخواستید دیگه هیچوقت ولت نمیکنم اون دو ماه فقط تو شوک بودم تا آخرش کنارتم اما باید یه قول بهم بدی 

 

پرسشگرانه  نگاهش کردم گفت: دیگه از یه آدم تغذیه نکنی

 

_ اما این غریزه منه تمام تلاشم رو میکنم 

 

_میتونی

 

_سعی میکنم 

 

دیگه چیزی نگفت

 

_ خوبی؟

 

_نمیدونم خوبم یا نه هنوز باورم نمیشه

 

_ بهت حق میدم

 

جعبه دستمال کاغذی رو گرفتم سمتش یه برگ برداشت و اشکش رو پاک کرد

 

راستی امشب میریم خونه  ناهید +

 

_ من نمیتونم بیام امشب خیلی کار....

 

حرفم رو قطع کرد

 

+ من ۴ سال رشت هستم و بهترین دوستم ناهید رو ندیدم. خانوادمون از هم فاصله گرفت پس امشب بهتره هممون بریم 

 

چیزی و نگفتم خودمم نیاز داشتم طلوع رو ببینم دلتنگشم باهاش سردم چون به نفعه خودشه دستمو دور دهنم کشیدم و سری به نشونه مثبت تکون دادم

 

مامان لبخندی زد_ میای دیگه 

 

خندیدم _ مگه میشه رو حرف مامان حرف زد باشه میام

 

از روی مبل بلند شد منم همراهش بلند شدم خندید و گفت:معلومه که نمیشه پس امشب میبینمت 

 

همو بغل کردیم

 

  _ مواظب خودت باش پسرم 

 

سری تکون دادم و تا بیرون همراهیش کردم 

 

@mahdiye11

 

ویرایش شده توسط venus
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...