رفتن به مطلب

مجموعه دلنوشته تنینِ هور|Sara کاربر انجمن نودهشتیا


Sara
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان : تنین هور

ژانر : عاشقانه

پارت گذاری : حداقل 3 پارت در هفته

 

مقدمه :

گاه در اوقات فراغتم با خود خلوت میکنم.با دنیایم ، با رویاهایم ، با خاطراتی که از < تو > برایم به یادگار مانده.

دلبرم!یادت هست آن لحظه هایی را که در ژرفای بی پایان چشمان سیاهت غرق میشدم؟ روز هایی که گیسوانت را نوازش میکردم و خود را به دست موج موهایت میسپردم،تا غرق شوم در دنیای غرق در غرورِ تو !!

نازدانه ام ، آن روزها ، بدنبود لااقل خمس یک نگاهت را به من می بخشیدی.آن دو گوی تاریکت هزاران ولایت گرسنه را سیر میکرد.بگذار بگویند حریصم،آری ! من حریصم!اضطراب آن دارم که نگاهت با نگاهی جز نگاه من همگن شود.

بیم از آن دارم که تن و روح و گیسو و کمندت را خود با پای خود به تاراج بری.

یگانه هورِ زندگانی ام ، گر توانستی مرا نیز بنگر و آتش خفته در گلوی این تنین را خموش گردان.

هرگز از یاد مبر،گر تو قسمتم نباشی،< من > از آن توام.این تنین ،گرچه خشمگین و غرچه،از آن توست،هورِ تاریکی هایش باش. *

 

 

*تنین : اژدها

هور : خورشید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -1-

 

# 1: پیله ی خاطرات

پروانه خیالم دگر تاب و توان طواف تورا ندارد.آخر این خیال تو چه شمعیست که آب نمیشود؟! زندگی این کرم شب تاب خلاصه شده در پیله اش.پیله ای از جنس تو!از بدو تولدش ، می تند،می تند و می تند پیله خاطرات تورا و در آخر این خود اوست که اسیر می شود.

جانانم !اسارت در پیله خاطراتت را با جان و دل پذیرایم.مگر می شود از مرور لحظه های حضورت خسته شد؟سال ها در این پیله می مانم و لمس میکنم خاطرات لمست را.می چشم ته مانده های شهد لبانت در آخرین بوسه را. می کشم چهره ام را بر کنار چهره ی نیلگونت. نوازش میکنم چشمان غرق در خنده ات را.

و می گِریَم در سوگ وداع خونینت!

مگر میشود تو را هرروز تنید و زندگی کرد،و مرگ را یافت؟

رویایم ! خاطراتت را از من مگیر.یقین دارم تنفس در خاطراتت مرا از بند اسارت این پیله رها میکند.و این تنها تویی که پروانه ای خواهی ساخت از بطن تاریک پیله های سفید.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -2-

# 2: وداع

این کاغذ ، این خامه و این جوهر.نمیتوانی تصور کنی که چه آغوش گرمی دارند. مدت هاست میهمان این سه دوست شده ام.

میدانی از کِی؟از همان بعد از ظهر آفتابی که مرا از خود راندی.آن روز خورشید شادمان تر از هرزمانی برپهنه زمین می تابید و شوق مرا برای دیدارت بیش از پیش میکرد.

یادت هست؟قرار بود فردایش یکدیگر را ببینیم.می خواستم یکبار هم که شده دستانت را خود بگیرم. روز ها و شب ها تمرین کرده بودم تا بتوانم رو در روی تو زیبا ترین لبخندم را به نمایش بگذارم.

لیکن ، لیکن جان دلم این چه مصیبتی بود که برسرم نازل کردی؟گفتی و گفتی و گفتی.برای بارها دوست داشتنم را تکرار کردی. اما با این وجود فرار را بر قرار ترجیح دادی.نمیدانم،ماندنت ممکن نبود،پس چرا،چرا جان من حالم را پرسیدی؟مگر دلِ گرفته ی من دگر مهم بود؟نه! شاید هم بود،آخر هنوز بر عشقت پافشاری میکردی.

اما به من بگوی این چه عشقی بود که سراسر شک و تردید و پوشیده از دودلی هایت بود؟

جانانم!دلبسته که میشوی،عاشق نکن.

عاشق که میکنی،وابسته نکن.

وابسته نیز کردی؟باشد!

ترک نکن.!

میدانی آن روز که ترکم کردی،آفتاب دیگر زیبایی صبح را نداشت.

از آن روز،باد بهاری جای خود را به گردباد های سهمگین زمستانی داد.

و بد به حال من که در قلب این گردباد کز کرده بودم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -3-

# 3 : چشم هایش

یادش بخیر! سال پیش را میگویم.روزها را با عجله می گذراندیم و شب ها با اشتیاق در کنار یکدیگر می نشستیم.

یادش بخیر بساط بازی هایمان هرشب به راه بود.یادم نرفته آن چشمان خندانی که با جرعت چشمان لرزانم را خیره نگاه میکردند.

نمیدانم مگر خندیدن تنها کار لب هاست!؟آن چشمان تیزبین دائما در حال خندیدن بودند.شوق وشور نهفته در چشمانش همیشه مرا محو رخسارش میکرد.حتی اگر روز ها و ماه ها و سال ها در چشمانش خیره میشدم،خستگی نمی شناختم.

پلک هایش را که برهم میزد؛جهانم دگرگون میشد.تاب نداشتم بردباری کنم تا پلک بگشاید.شاید طنز ترین طنز دنیا باشد، آخر پلک برهم زدن ثانیه ای زمان نمیبرد.لیکن من،همان چند هزارم ثانیه را هم نمیتوانستم چشمانش را بسته بنگرم.

جانان!یادت هست آن بعد از ظهر زمستانی را که آرام در دنیای خوابت غرق شده بودی؟میدانی،یادم هست که به قصد بیدار کردنت آمدم.لیکن با دیدن چهره ات خود نیز به خواب رفتم.خواب محو شدن در تو،خوب به یاد دارم چند دقیقه ای را بالای سرت محو تماشای چشمان و لبانت بودم.میدانی اما گاهی شیطنتم گل میکرد.همچون همان روز،نگاه های سرشار از عشقم را از چهره ات جدا کردم و با شیطنت موهای ابریشم مانندت را اسیر دستانم کردم و با قدرت کشیدمشان.هنوز اخمی که بر صورتت جا خوش کرد در خاطرم هست.

ناب رویایم،محزونم از برای آن حزن هایی که بدلیل وجود من بردوش کشیدی.....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -4-

# 4 : اسارت

اسارت را میدانی یعنی چه ؟

بگذار برایت بگویم!

اسارت یعنی < من >!خلاصه شده در < تو >!

< تو >! یک < من > با قدی بلند تر و دستانی قدرتمندتر.!

اسارت یعنی < ما >!

اسیر ، منی هستم که توان چشم برداشتن از چشمانت را ندارم.

اسیر تویی! تویی که صدای قهقهه های من شیشه عمرت است.

زندانی منم ، حبس شده در هوای آغوشت!

گروگان تویی ، گمشده در کویر گیسوانم.!

میگویی بخند!میگویم بخواب!

میگویی سخن بگوی!میگویم سر بر روی شانه ام بگذار!

من ، یا تو؟

تو همان منی هستی که خود را در آغوش میگیرد و دریغ از یک نیازش به دیگران.

من ، همان عزیزت هستم که لبخندهایت را صرفش میکنی!

و آزمند لحظه ای لمس دستانت است.

تو من هستی؟یا من،تو؟

ما همان ماییم که بجز ما ، کس نداریم.ای من ! تا ابد!تا لحظه انفجار عظیم آخرالزمان!تا زمان برپا بودن کاخ وجودم!بدان که در کنارت هستم.می مانم و میخوانم با تو،از ما!

معبدم!تو نیز بمان.

هرگز؛حتی در لحظه هایی که آفتاب زیبا به یکباره جای خود را به ابر میدهد،هرگز مرو!

بمان!تا من شوی ، تا تو شوم،تا ما،با هم قدم بزنیم

ویرایش شده توسط Sara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -5-

# 5 : سلطنت تب کرده

سرزمینش دل نبود که بارانش اشک باشد

خودخواه بود و بارانش غرور

ملکه ی سرزمینی آن سوی برزخ

آن قدر ها حقیر نشده بود که مردی

از دیاری

بسیار حقیرتر از فرمانروایی اش

پایه های پیکرش را بلرزاند

مردی که سوار بر اسبی سفید نبود

چشمانی رنگی یا قدی به مانند سرو نداشت

مردی که نوای بدی هایش بیش از مهرش به گوش میرسید

ملکه میگفت : آرام جان من شاید زبانی تند و بُرَنده داشته باشد. لیکن ؛ بطنی دارد سرریز از مهربانی

دهلیز هایش از عطر عشق سرشار

و وجودش معرفت می پروراند

ملکه دل داد.....!

به مردی که اهمیتی به ملکه و یا پادشاه بودن نمیداد.

آن مرد!..

غرق شد...در زنی که هیچگاه نمیخندید

گاها لبخندی بر لبانش مینشست

لیکن؛لبخندی که ساخته ی دستان پرمهارتش بود!..

با اینکه لبخند هایش حقیقی نبودند

بازهم مرد آن هارا زندگی میپنداشت!

میخواست بخندد

با تمام دردهایش

تا معشوقش حداقل بالاجبار لبخندی ساختگی بزند.

حتی آن لبخند های تصنعی هم

مرد را از جهانش دور میساخت

نمیدانم در چشمان معشوقش چه میخواند که

هوس رها کردن تاج و برانداختن تخت بر سرش زده بود

چندان مهم نبود ملکه باشد یا نه!

وهم آور است!شاهد باشی و ببینی

زنی را ؛ که به جرقه های ریز اما سوزان آتش میماند

چهره ای بنا شده از جنس سکوت را....که

سودای برچیدن حکومت بیصدایان در سردارد.

خوب میدانست دل دادن به آن مرد خوش سیرت

نابودی اش را به همراه دارد

و

سلطنت آتشینش را در آتش خود می سوزاند.

اما ! باز هم لمس شدنش توسط او

و

حکمرانی بر دشت دلش

سودای دل دادن را بیدار می کرد

تا سایه بر جان بانویم بیندازد

سرانجام بنای عظیم غرورش

و

پیکره ی خود خواهی هایش

با خاک سرد یکسان شد

و ملکه ی رویین دل

با تیر دوشاخی از چوب درخت احساس ؛ زهر آگین از زهری مهلک به نام اشک

اشک همان مرد دل داده در خفا

از پای درآمد...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -6-

# 6 : آرزو

دیشب،شب آرزوها بود.میگویند هر آرزو و حاجتی که در این شب طلب شود،یقینا به آن میرسیم.

نخستین بار بود که از این شب میشنیدم.لحظه ای من نیز خواستم آرزو کنم.اما میدانی اولین چیزی که به عنوان آرزو در دلم آمد چه بود؟

نمیدانم چرا با نیت آرزو،خاطراتم با تو در ذهنم تداعی شد.خاطرات خنده های حقیقی ات.خاطرات بحث و جدل هایم با تو از سر بچگی...

خاطرات ساعت ها سخن گفتنمان با یکدیگر...

اما قلب من لحظه ای به درد آمد که طنین صدایت به هنگام آوردن نامم، بر پرده گوشم طنین انداخت.جانا ! هنوز هم صدایی که برایم شعر میخواند را به خاطر دارم.هنوز هم آن جان گفتن ها بر پرده چشم و گوشم نمایش میدهند.

دلم هوای دیدنت را که نه!هوای بار دگر گرفتن دست هایت را کرده..!دلم به قدری تنگ شده که بیم از آن دارم برای خودت هم دگر جایی نداشته باشد.

آخر این رسمش نیست!میروی و این دل است که تنگ میشود.میروی و این عقل است که شرمنده خواهد شد.میروی و این تن است که آزمند آغوشت است.

جانانم میروی؛لیکن این لب های من هستند که بی هوا نامت را میگویند.

آرزو خواهم کرد

آرزوی دیدار

آرزوی لمس یک بند ؛ از انگشتانت

در غروب پاییز

لحظه ای دیدارت

دل من غمگین است

حسرت آن همه شب بیداری

از برای چه کسی؟

محزونم! از برم تک تک آن جان هایت

جان به قربانت دگر کافی است

آن همه دوری و در حزن فراغت سوختن

آرزو خواهم کرد

آرزویی واهی

از برای این دل بیمارم

تا بماند باقی

لحظه ای آرامم!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -7-

# 7 : چه شدی؟!

نمی دانم در زندگی ات چنین چیزی را دیده ای یا نه ! برخی از انسان ها هستند ، که دائم در حال خنده اند.و روزانه تفریح های متعددی دارند.لیکن ؛ لیکن نمیدانم چگونه شرح دهم ؛ چشمان بعضی از آن آدم ها بد غمگین است...لبانشان در حال قهقهه است و در مقابل از چشمانشان جوی خون سرازیر است.

میدانی؛ تو نیز از همان انسان هایی.در خاطراتمان که قدم میزنم،چشمانت را به خاطر می آورم.چشمانی که آن روز ها سراسر خنده بودند.یادم هست که میخندیدی،بلند!!

و چشمانت نیز میخندید....بلند تر از لبانت..!

اما، آن روز ها پشت سر هم میگذشتند و ..

و میدانی ، من احساس میکردم تغییری را در عمق چشمانت . آن چشمان زلال و خندان همیشگی، خسته بودند.

آن نگاه ها هنوز هم خیره بودند...اما سرد!

نمیدانم چه بر سرت آوردند گرگ های اطرافت ، که دگر به من هم اعتماد نداشتی....و مرا هم از آنان می پنداشتی!

جانانم ، تا به حال دلیل خود را برای عاشقت بودن گفته ام؟

من ! عاشق چشمانت نشدم،عاشق دستان گرمت و لمسشان توسط انگشتان یخ زده ام نشدم.

من به آن موهای سیاه دل نبستم...وابسته ی صحبت با تو نبودم.

جانانم تو اصلا در زندگی ام جایی نداشتی! انکارش نمیکنم این را که ؛ هرگاه نامت می آمد پوزخندی از سر به سخره گرفتنت میهمان رخسارم میگشت.

میدانی! چهره ات را نیز در یاد نداشتم.

آخر من برای عشق و عاشقی نیامده بودم که!!!

هرگاه چشمانت را می دیدم،می اندیشیدم که چقدر سرخوش و به دور از حزن دنیایی.

تو را خوشبخت ترین می پنداشتم.

لیکن،شبی بهاری،خود را اسیر پنجه های عشق تو یافتم.

عاشقت شدم ! نه برای خوشبخت بودنت.

دل بستمت ! از برای ثروت و مادیات؟هرگز!!!

میدانی روزی بعد از سال ها ، چشمانت را غمگین یافتم.

نمیدانم چطور و چرا !

لیکن به طرز عجیبی توانستم آن دو کُره ی محزون را بفهمم. هیچکدام از اطرافیانمان حزن خفته در چشمانت را ندیدند.

لیکن نمیدانم چرا!من ، تا شب خیره به چشمانت بودم و با خود میگفتم : چه چیز باعث ناراحتی چشمانت شده!؟

جانا من درد های بسیار بر جان خریده ام. خوب می دانم قهقهه های بلند چقدر درد دارند وقتی که چشمانت به سوگ نشسته باشند.

خلاصه اش کنم ؛ از آن روز این چشمان من بود که خیره تورا مینگریست.هر روز بیش از روز قبل میتوانستم حس کنم و بفهمم تورا.

احساس میکردم میتوانم سنگینی بار غمی که بر دوش داری را به خوبی حس کنم.

آری!من عاشق زلف و چشم و قد و قامتت نشدم.من عاشق چیزی شدم که توانستم درکش کنم.

دل به تو بستم،چون،میفهمیدم تو را!

بار ها برایت گفتم ، تو ، هوس این تن نیستی.هرگز از برای هوا و هوس نخواستمت جان دل!

من! کسی را طلب کردم که میفهمیدمَش و مرا میفهمید.

اما الهه ام ! بگوی، برایم بگوی چه شدی؟

چه چیز از شوق چشمانت دنیای غم ساخت؟

چه بر سرت آوردند آن گرگ زاده های شغال مانند؟

معشوقم ! در تمام روز هایی که زیسته ام ! هیچگاه عشقم به تو را لگدمال نکردم،آن هم برای آنان!

من کنارت بودم،با تو بودم!اما ندیدی...

و مرا دشمن خود پنداشتی.

نمیدانم...

تو!

دگر آن معجون هلهله و آواز نیستی

نمیدانم

چه کردند با تو..!

چه شدی تو؟!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -8-

# 8 :  ساکنِ ساکن بر واژگانت

می گویی عمرم

می گویم نفسم

میگویی زندگی ام

میگویم ارزشم

می گویی دارایی ام

و

باهم می گوییم

میدانی! آن ساکنِ نشسته بر <میمِ> حرف هایت را دوست دارم.ساکنِ آخر واژه یعنی دیگر حرفی برای گفتن نیست،لیکن هزاران واژه در پس این ساکن نهفته است.

ساکن که می آوری و میگویی <عشقم> ؛ دیگر حرفی نمی ماند؛دیگر کسی توان برابری با آن قدرت ریز نقش اما مستحکم را ندارد.

میدانی ! ساکن اغلب در جملات دیده نمیشود؛لیکن، اگر نباشد واژگان همچو تیر هایی بی هدف می شوند که بی هیچ خواسته ای از کمان رها می شوند.ساکن که نباشد،واژگان از لبان خارج و در فضا گمراه میشوند.

میدانی ! میترسم از آن روز که واژگانت ساکن  نداشته باشند.بیم دارم از روزی که سخنانت بی هدف رها شوند و نتوانم آن هارا به سوی خود هدایت کنم.

پس ساکنِ ساکن بر واژگانت میشوم.برای واژگان، تا گمراه نباشند،برای تو،تا فراموش نکنی دوست داشتنم را،و برای خودم،زیرا ساکن واژگانت شدن قدمی است به سوی ساکن قلبت شدن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -9-

 

# 9 : فراموشی

دیشب دلم به طرز عجیبی گرفته بود.

نمیدانم چرا بغضی ناآشنا در گلویم جا خوش کرده بود.

بی اراده در تو و خاطراتمان غرق بودم.

هوای اتاقم بد سنگین بود.آزمند هوای خیابان هایی بودم،که بارها با یکدیگر مترشان کردیم.

دیشب!حتی نمیتوانستم نفسی عمیق بکشم.

آخر میدانی؛به محض فاصله گرفتن لب هایم از یکدیگر،بادکنکِ بغضم میترکید.

دیشب ، یادم آمد آن شبی را که دستانم در دستانت اسیر بود.نگاهی به دست های خالی ام انداختم.

نمیدانم چگونه برایت بگویم،انگار اشک می ریختند این انگشتان.

من،هنوز هم نیازمند در دست گرفتن دستانت هستم.

رعشه ای محسوس بر پیکرم حس میکردم.

_.فراموشی.- تنها راه نجات من از دریای خاطرات توست.

اما مگر تو فراموش میشوی؟

تو،و افکارت،و خاطرات لعنتی ام با تو، صبح ها طلوع می کنید و سایه به سایه تا خود شب همراهم می آیید.

شب ها ، دلخوش میشوم به غروب این تعقیب گران ، منتها غروبی در کار نیست...

بلکه از خورشید به ماه تبدیل شده و شب هایم را هم محاصره میکنند.

نمیخواهی بگویی چگونه فراموشت کنم؟تنها حرفت این است <فراموشم کن>؟؟؟؟؟

راهش را بیاموز . مگر من آن گدای عشقم که هرروز خَیِرینی که از جلویش میگذرند را فراموش میکند؟؟

چگونه از من ، توقع دانستن طریقت فراموشی را داری؟

باید که فراموش کنم، تورا...

اما

فراموشت نخواهم کرد. دنیای من ویران است،با تخریب دیواری کوچک از قلبم نمیتوانی وادارم کنی؛به فراموشی...

چیزهایی که قرار است فراموش شوند،هرگز وارد زندگی انسان نمیشوند.

تو به زندگی من آمدی!هرچه تلاش کنم،باز هم <تو> جزوی از خاطرات منی!جزوی از روزهایی که پشت سر گذاشته ام.

تو نیامدی که فراموش شوی!

پس؛هرگز از من نخواه از یاد بَرَمَت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -10-

 

 

# 10 : تولد...

شب تولد؟

یا شبی که قتل در آن صورت میگیرد؟!

راستش را بگویم...

از شب تولدم بیزارم

آخر میدانی ؛ ....

باید بخندم...

لبخند نه هاا!قهقهه...

شب تولدم باید بلند بخندم...

در حالیکه درونم آتش گرفته...

آنقدر باید دیوار هایم مستحکم باشند

تا آتش به پنجره هایم نرسد

آخر نمیخواهم کسی بیرون خانه ی تنم؛از آتش گرفتن سرپناهم آگاه شود.

چشمانم تنها پنجره های این خرابه هستند.

دو پنجره ، از جنس یخ!!

آتش گر به آن ها رسد...

حاشیه های یخی شان را آب میکند...

و من میمانم و آب هایی که در حال ریختن به بیرون دیوارهایم هستند.و در مقابل آتشی که هر لحظه شعله ور تر میشود.

این است حال متروکه ی این تن؛در شبی به نام <تولد>.

چرا باید شب میلاد را جشن گرفت؟ قدم نهادن در این جهانِ سراسر پلیدی؛جشن نمیخواهد که.

دوستی داشتم که شب های تولدش بی اندازه میگریست...

میدانی! میگفت دلم میگیرد.

آن اوایل نمیتوانستم درکش کنم..

دلت میگیرد؟؟ آخر از برای چه؟...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -11-

 

 

# 11 : تولد...(بخش دوم)

حال

این روزها

باگذر از بهمن های سهمگین زندگی

میتوانم حال و روز آن روزهایش را درک کنم

میتوانم به خوبی حس کنم

هاله ی تاریکِ ناعدالتی هارا

که شیره ی جان انسان هارا تا آخرین قطره استخراج میکند.

و ما انسان ها،همچو درختان افرا هستیم

دریغ ازکوچکترین واکنش که نشان دهیم...

بی تحرک و فرو رفته در خلسه ی سکوت قدعلم کرده ایم

تا ناعدالتی ها روزی ته مانده های پیکرمان را در آتش بسوزانند....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت -12-

#12برگ های بیصدا

 

تو را نمی دانم ، اما من سال هاست ،خوراک زندگی ام بری از چاشنی طنز شده.آشپزخانه من خالی نیست،پر است از ادویه و چاشنی های رنگی.

لیکن آشپزش که من باشم مهارت بکار بردن آن هارا ندارم.گاهی چاشنی شادی را به غذای مرگ اضافه میکنم و گاهی در اوج پرواز خوراکی، ادویه غم در آن می آمیزم.

گاهی شام زندگی برای خود میپزم اما از شوری فراوان چاشنی اشک ؛ نمیتوانم حتی آن را بنگرم.

سرگذشت این آشپز برایم فراتر از گنگ بودن است.زندگی اش را در رستوران های مجلل نمیخورد،او خود آن را بر روی شعله ی آتش درون سنه اش میپزد.

 گاهی به ظاهر زندگی اش که نگاه میکنم ، می اندیشم که او از چاشنی طنز، و ادویه قهقهه

های بلند؛ استفاده بسیار میکند.لیکن کافیست لب به آن بزنم،تا دریابم چقدر این آشپز سردرگم به شوری نهفته در اشک ها عشق می ورزد.

درکش میکنم ، تراژدی شور مزه زندگی اش با روکش ملس طنز پوشیده شده و این همانند دو قطب غیر همنام آهن رباست که هرگز همدیگر را جذب نمیکنند. آشپز من همچون برگ های پاییزی شده که لگد مال کفش های انسان ها شده اند و دگر آواز خش خش وارشان را سر نمیدهند.برگ هایی لِه شده و بیصدا.......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...