رفتن به مطلب

ناگفته‌های یک بغض| ریحانه غدیری کاربر انجمن نودهشتیا


Reyhan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: ناگفته‌های یک بغض (فصل اول)

نویسنده: ریحانه غدیری

ژانر: عاشقانه، طنز

خلاصه:

دختری از دیار لبخند و مردی از دیار مردانگی...

دخترک، اسیر اجبار می‌شود و رفته رفته دست تقدیر او را از محبس اجبار به دام عشق می‌اندازد.

مرد، اسیر گذشته و بازی‌های سرنوشت می‌شود.

عاقبت یک شخص از پستوهای داستان، قدم در زندگی این دو می‌گذارد و می‌شود معادله...

قضاوت! دست به دست معادله می‌دهد.

مقدمه:

کنارت قدم می‌زنم و از حضورت آرامش می‌گیرم.

به بهانه‌ی سرما، به تو نزدیک‌تر می‌شوم و تو چه شیرین به این لوس بازی‌هایم می‌خندی.

کاش این راه، بی‌انتها باشد و دیگر هرگز دستم را رها نکنی؛ آخر دیگر نمی‌خواهم به آن روزهای غمگین برگردم.

می‌خواهم کنار تو باشم؛ حرصت بدهم و به کم آوردن‌هایت بخندم.

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#1

گیج و خسته کتاب رو بستم، خمیازه‌ی کشداری کشیدم، چشم‌هام از شدت خستگی باز نمی‌شدند و قطرات اشک حاصل از سوزش چشمم می‌چکید. روی تخت دراز کشیدم.

هنوز چشم‌هام رو نبسته بودم که تلفنم زنگ خورد. کلافه و با چشم‌های نیمه باز جواب دادم. آماده بودم تا شخص پشت

تلفن رو تیر بارون کنم که صدای آروم و آرامش بخش زهرا توی گوشی پیچید. با لحنی که مشخص بود گارد گرفته تا

مورد حمله‌ی سخنان ارزشمند من قرار نگیره، گفت:

- می‌دونم هم‌چون خرس خوابت میاد و به احتمال نود و نه درصد تا الان داشتی رمان می‌خوندی، اما گلم لازم بود بهت زنگ بزنم.

یک لحظه رویدادهای هفته‌ی قبل به سرعت نور از جلوی چشم‌هام رد شد و به دعوای مسخره‌ی هفته‌ی قبلمون رسید.

جمله‌ای که به زهرا گفتم داخل ذهنم به صدا در اومد:« از این به بعد کار مهم تو با من خبر ازدواج و خاله شدنمه!»

لبخندی به اتاق زدم و گفتم:

- کدوم موجود کوری در خونه‌تون لنگر انداخت که تو رو بهش بدن؟!

- بی‌ادب! کور چیه؟

یک لحظه حس خوشحالی عجیبی وجودم رو در بر گرفت. با لحن بچگانه گفتم:

- ای جانم! چه قشنگ روی آقاییت غیرتی شدی!

انگار که تازه دوهزاری کج مادمازل افتاد و منظورم رو فهمید که گفت:

- آخه من به تو چی بگم؟ آخه چیزجان من اگه ازدواج کنم که تو افسردگی می‌گیری.

بی توجه به زهرایی که مشخص بود امید چندان زیادی به آدم شدن من نداره گفتم:

- ببین اگه بچه‌تون دختر بود به عشق من که خاله عاطفه‌شم اسمش رو بذارید عسل یا عطیه؛ اگه پسر بود باز هم به عشق من اسمش رو علی یا عرشیا بذارید.

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2

کفری جیغ بلندی زد که تلفن رو از گوشم فاصله دادم، حس کردم لغت زیبایی رو به من نسبت داده. ادامه داد:

- نه خیر! امروز روزیه که جنابعالی باید به خونه عمو کامبیزتون بری!

با چشم‌های نیمه باز به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم و گفتم:

- زهرا؟

- ها؟!

با لحن مزخرفی درحالی که چشم‌هام رو می‌مالوندم گفتم:

- می‌گم ساقیت کی بوده؟ جنس بنجل بهت انداخته! هویج الان تازه ساعت شش شده، من باید هشت بیدار

می‌شدم.

با اعتراض و غرغر گفت:

- بی‌ادب هویج چیه؟ ساقی چیه؟ خجالت بکش!

در حالی که تختم رو مرتب می‌کردم، خندیدم و بالحنی که انگار معلم هستم، گفتم:

- هویج هم فواید و خاصیت‌های زیادی داره، خیلی جاها استفاده می‌شه. دلت هم بخواد که هویج باشی!

متفکر گفت:

- بعد اون قسمت دیگه حرفت چی؟

در حالی که دوباره روی تخت دراز می‌کشیدم، باصدایی که به زور شنیده می‌شد گفتم:

- ساقی رو یادت نمیاد؟ دبیر علوم سوم راهنماییمون بود. هر بار که امتحان می‌گرفت تا دو هفته توی مدرسه

گیج و منگ بودیم. از بس سؤال‌هایی که می‌داد عجیب و غریب بود. من هم گفتم شاید با خودش یا یکی از فامیل‌هاشون ملاقات کردی، به همین خاطر گیجی.

انگار که آروم شده بود، با آرامش گفت:

- باشه باز هم تو بردی و گندت رو خوب جمع کردی. در ضمن شما دو ساعت حاضر شدنت طول میکشه.

دیدم خیلی بیراه نمیگه. کسل گفتم:

- باشه! کاری باری؟

مثل بچه‌ها ذوق کرد و گفت:

- آفرین! کاری که نیست ولی برای باری که گفتی سوغاتی بیار.

معترض در حالی که دنبال کلید برق روی دیوار کنار تخت می‌گشتم گفتم:

- اهم اهم! اونجا خونه‌م محسوب می‌شه. تو رفتی شمال نبینم مثل بچه‌های پنج ساله بیای صدف بریزی کف دستم.

با لحنی که غیر مستقیم میگفت:«برو خودت رو سیاه کن» گفت:

- احیاناً شما نبودی که توی دوازده سالگی همین کار رو کرد؟

پر رو گفتم:

- مگه تو دوازده سالته؟!

ناگهان با صدای معترض گفت:

- هیس! سوگل داره دنبالم میگرده!

خسته از گم شدن کلید برق و کمی عصبی گفتم:

- باز پیچوند...

توجیح کننده گفت:

-نه والا! این فسقلی رو که می‌شناسی تا ببینه دارم با تلفن حرف میزنم میگه: «عمه بده منم الو کنم!»

- باشه پس تا بعد...

- خداحافط من رفتم.

تلفن رو قطع کرد و نذاشت ادامه‌ی حرفم رو بزنم.

بعد از کوشش‌های فراوان کلید برق پیدا شد. با چشم‌هایی که به زور بازشون کرده بودم! متعجب به کلید برق نگاه میکردم. عه! این کی برگشت سرجاش؟!

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6 ساعت قبل، Reyhaneh_ghadiri گفته است:

#2

کفری جیغ بلندی زد که تلفن رو از گوشم فاصله دادم، حس کردم لغت زیبایی رو به من نسبت داده. ادامه داد:

- نه خیر! امروز روزیه که جنابعالی باید به خونه عمو کامبیزتون بری!

با چشم‌های نیمه باز به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم و گفتم:

- زهرا؟

- ها؟!

با لحن مزخرفی درحالی که چشم‌هام رو می‌مالوندم گفتم:

- می‌گم ساقیت کی بوده؟ جنس بنجل بهت انداخته! هویج الان تازه ساعت شش شده، من باید هشت بیدار

می‌شدم.

با اعتراض و غرغر گفت:

- بی‌ادب هویج چیه؟ ساقی چیه؟ خجالت بکش!

در حالی که تختم رو مرتب می‌کردم، خندیدم و بالحنی که انگار معلم هستم، گفتم:

- هویج هم فواید و خاصیت‌های زیادی داره، خیلی جاها استفاده می‌شه. دلت هم بخواد که هویج باشی!

متفکر گفت:

- بعد اون قسمت دیگه حرفت چی؟

در حالی که دوباره روی تخت دراز می‌کشیدم، باصدایی که به زور شنیده می‌شد گفتم:

- ساقی رو یادت نمیاد؟ دبیر علوم سوم راهنماییمون بود. هر بار که امتحان می‌گرفت تا دو هفته توی مدرسه

گیج و منگ بودیم. از بس سؤال‌هایی که می‌داد عجیب و غریب بود. من هم گفتم شاید با خودش یا یکی از فامیل‌هاشون ملاقات کردی، به همین خاطر گیجی.

انگار که آروم شده بود، با آرامش گفت:

- باشه باز هم تو بردی و گندت رو خوب جمع کردی. در ضمن شما دو ساعت حاضر شدنت طول میکشه.

دیدم خیلی بیراه نمیگه. کسل گفتم:

- باشه! کاری باری؟

مثل بچه‌ها ذوق کرد و گفت:

- آفرین! کاری که نیست ولی برای باری که گفتی سوغاتی بیار.

معترض در حالی که دنبال کلید برق روی دیوار کنار تخت می‌گشتم گفتم:

- اهم اهم! اونجا خونه‌م محسوب می‌شه. تو رفتی شمال نبینم مثل بچه‌های پنج ساله بیای صدف بریزی کف دستم.

با لحنی که غیر مستقیم میگفت:«برو خودت رو سیاه کن» گفت:

- احیاناً شما نبودی که توی دوازده سالگی همین کار رو کرد؟

پر رو گفتم:

- مگه تو دوازده سالته؟!

ناگهان با صدای معترض گفت:

- هیس! سوگل داره دنبالم میگرده!

خسته از گم شدن کلید برق و کمی عصبی گفتم:

- باز پیچوند...

توجیح کننده گفت:

-نه والا! این فسقلی رو که می‌شناسی تا ببینه دارم با تلفن حرف میزنم میگه: «عمه بده منم الو کنم!»

- باشه پس تا بعد...

- خداحافط من رفتم.

تلفن رو قطع کرد و نذاشت ادامه‌ی حرفم رو بزنم.

بعد از کوشش‌های فراوان کلید برق پیدا شد. با چشم‌هایی که به زور بازشون کرده بودم! متعجب به کلید برق نگاه میکردم. عه! این کی برگشت سرجاش؟!

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#3

به سمت سرویس اتاق رفتم تا کارهای ضروری و نظافتیم رو انجام بدم. البته خیلی وسواسی نبودم ها!

برای صبحانه، فقط چند لقمه نون و پنیر خوردم و به اتاقم برگشتم. خسته از بی‌خوابی‌ای که مقصرش خودم بودم، جلوی آینه ایستادم و به چهره‌ای که شبیه مترسک بود، نگاه کردم.

مشغول شونه کردن موهام شدم که چون حالت نداشت و صاف بود، زود شونه شد. عادت به آرایش غلیظ نداشتم و از جلب توجه خوشم نمیومد، ولی مرتب بودن جزء اولویت‌هام بود. ابروهام رو مرتب کردم و با خط چشم نازک و ریمل روح تازه‌ای به صورتم بخشیدم.

چند دقیقه به ساعت هشت مونده بود که باصدای زنگ خونه به خودم اومدم و دست از بررسی وسایلم کشیدم و بعد از خداحافظی با خانم بزرگ و آقا بزرگ سوار ماشین شدم.

انقدر خسته شده بودم که چند ثانیه بعد از سلام و احوالپرسی با کاظم آقا یعنی مهم‌ترین کارگر عمو که زحمت بردن من به خونه‌ی عمو روی دوشش افتاده بود، خوابم برد.

باصدای تقه‌ای که به شیشه‌ی ماشین خورد از خواب بیدار شدم. کاظم آقا بود. از ماشین پیاده شدم و درحالی که گیج به اطراف نگاه میکردم، متفکر گفتم:

- عه! اینجا کجاست؟

کاظم آقا شرمنده سرش رو پایین انداخت و گفت:

- خانم این‌جا یک توقفگاه بین راهیه. خسته شده بودم ماشین رو نگه داشتم تا بلکه هم استراحت کنم و هم نماز بخونم.

خانم؟ با کی بود؟! برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. کسی نبود. وقتی مطمئن شدم با من بوده سرم رو باذوق

تکون دادم و بدون این که اجازه‌ی صحبت دیگه‌ای رو به کاظم آقا بدم، رفتم و روی حصیری که نزدیک

ماشین بود نشستم.

بنده ی خدا ایستاده بود و گیج نگاهم میکرد. بله! بی‌شعوری منم عالمی داره...

چند دقیقه بعد کاظم آقا هم اومد و نشست و گفت:

- خانم...

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#4

به قول رفیقم زهرا، مثل خر جفتک انداختم وسط حرف بنده‌ی خدا و گفتم:

- کاظم آقا! مردم به فلان مسؤل مملکت نمی‌گند خانم!

بعد متفکر و آروم گفتم:

- چی میگن؟ لیدی؟ مادمازل؟ سَیدتی؟

کاظم آقا آروم خندید و بعد به طور ناگهانی محزون به زمین زل زد. حس کردم که این تغییر ناگهانی به

خاطر رفتار منه. بالحن دلجویانه گفتم:

- ببخشید!

پیرمرد، محزون در حالی که صورتش رو خشک میکرد تا نماز بخونه گفت:

- تو کاری نکردی بابا جان! یاد فربدم افتادم. آه! دست خودم نیست! یادش وقت و بی‌وقت سراغم میاد و یادم

می‌افته که بچه‌م به خاطر من توی قبره!

حقیقتا پیر نبود! داغ جوون دیده بود. فربد عاشق آدم اشتباهی شده بود. نجوا معشوقه‌ی فربد، خانواده‌ای داشت که

زمین تا آسمون با فربد و خانوادهش فرق داشتند. اختلاف طبقاتی، اجتماعی، اعتقادی و مالی زیاد موانع این عشق

بودند، اما فربد علت مخالفت خانوادهش رو خودخواهی تعبیر کرده بود و خودش رو کشت. حالا کاظم آقا و فریده

خانم با گذشت دو سال از اون ماجرا، خودشون رو مقصر میدونند و توی این دو سال به اندازه‌ی بیست سال

شکستند و پیر شدند؛ به حدی که النگوهای فریده خانم به راحتی از دستش در می‌اومدند و کاظم آقا رو هرکس می‌دید جای آقا و داداش، پدر و حاج آقا خطاب می‌کرد.

- کشتی‌هات غرق شدن یا جلوی خاستگارت شصت پات رفته توی چشمت؟!

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#5

به خودم اومدم و گیج هانی گفتم که کاظم آقا که نمازش تموم شده بود با مهربونی خالصانه‌ش به گوشه‌ای اشاره

کرد و گفت:

- هوا داره تاریک می‌شه و منم با چشم‌های آستیکماتم نمی‌تونم خوب شب رانندگی کنم. اون‌جا، زیر اون درخت

چادر می‌زنم که صبح راحت بیدار بشی.

می‌دونستم که چشم‌هاش بهانه هستند و می‌خواد من فارق از صدای بوق ماشین‌ها، پستی بلندی‌های مسیر و نور

چراغ‌های جاده راحت بخوابم. محبتش به دلم می‌نشست. خالصانه بود نه از سر ترحم این که یک دختر یتیم هستم

و نه از سر این که برای من یا دستمزد بیشتر دندون تیز کرده.

***

آروم وارد خونه‌ی باصفا و نسبتا بزرگ عمو شدم. آروم روی سنگ ریزه‌های باغ قدم برمی‌داشتم و وارد ساختمون شدم. صدای بسیار زیبام رو توی سرم انداختم:

- دختر زیبا، خوشگل و رعنا، گیس قهوه‌ای، دماغ نخودی، عاطفه اومد.

وقتی هیچ صدایی نشنیدم بالحن رسمی و حرصی گفتم:

- خیلی مچکرم بابت خیر مقدم گوییتان!

صدای خنده‌ی آرومی اومد و بعد قامت عمو از بالای پله‌ها نمایان شد. جون من چرندیاتی که گفتم خنده داشت؟!

- سلام، خوش اومدی دماغ نخودی!

چپ چپ به عمو نگاه کردم و درحالی که دست به سینه سرم رو بالا گرفته بودم تا عمو رو ببینم، حق به جانب گفتم:

- والا دماغ من نخودی بود تا این که یک عده چیز رفتن دماغ‌هاشون رو عمل کردند، از اون موقع دماغ من

گنده شد.

اون روز عادی سپری شد و عمو هیچ حرفی از علت دعوت ناگهانی من به شیراز، چیزی نگفت.

حدودا ساعت پنج صبح بود که باصدای در از خواب پریدم. صدا یک مقدار ضعیف بود. فکر می‌کردم توهم زدم، اما انگار کسی پشت در بود. مانتوی بلند مشکی و شال مشکیم رو از گوشه‌ی اتاق برداشتم و به آشپزخونه رفتم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#6

در همون حال دایی طرف رو مورد عنایت قرار می‌دادم. برخلاف همه، من به عمه‌ها ارادت خاصی داشتم حتی با این وجود که عمه‌ای نداشتم. اصلا یکی از مسائلم این بود که چرا وقتی می‌گند

که حلال‌زاده به داییش می‌ره، چرا عمه‌ی بدبخت رو فحش می‌دند؟!

از کشوی کابینت چاقویی برداشتم و از ساختمون خارج شدم. حیاط کاملا خیس بود و از گل‌های شکسته شده‌ی قاشقی، شدت بارون قابل تشخیص بود.

به پشت در رسیدم. طرف داشت در رو از جا میکند. پشت در ایستادم و گفتم:

- بله؟

- در رو باز کن؟!

طرف فکر کرده بود قصه‌ی شنگول و منگوله! طلبکار به شخصی که نمی‌دونم کی بود گفتم:

- امر دیگه؟ داداش جون من تعارف نکن!

- در رو باز کن عاطفه!

متعجب به در زل زدم. این دیگه کی بود؟ اسم من رو از کجا میدونست؟ صداش برام ناآشنا بود. حتی لحن خنثی و بی‌حسش تنها حسی که منتقل می‌کرد، خواب بود چون صداش هیچ اسلوموشنی نداشت.

- امیر شایانم!

توی ذهنم دنبال این اسم گشتم و نتیجه‌ی فکر کردنم شد خاطرات محو پونزده سال پیش و پسر عمویی که پونزده سال پیش از ایران رفت. انگار فکر کردنم خیلی طول کشید که کلافه گفت:

- حداقل لای در رو باز کن.

کار عاقلانه‌ای نبود، ولی لای در رو باز کردم و سرم رو بیرون بردم. بهش خیره شدم. هیکل رو ببین! جون بابا! کاش آدرس باشگاهش رو ازش بپرسم و بدم به بردیا تا بلکه رئیس محترم ستاد مخزنی دانشگاه بختش باز بشه و با یکی مزدوج بشه. نگاهم رو به سمت بالا سوق دادم. عر! قیافه‌ای که این یک ذره پشم به مذکر جماعت می‌ده رو آرایش به ما نمی‌ده. ای تف! باز نگاهم رو به بالاتر سوق دادم. بَه بَه! چه ابروهای مرتب و پرپشتی! یکی آدرس آرایشگاهش رو به من بده.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#7

دستش رو جلوی صورتش تکون داد و با یک خندهگی آروم گفت:

- دستم رو فراموش کردی! درمورد دستم نظر نمی‌دی دختر عمو؟!

باز بلند بلند فکر کردم. چپ چپ نگاهش کردم و حرصی گفتم:

- هرهرهر! نمکدون کی بودی تو؟! همون به فدات که انقدر بامزه‌ای گوگولی!

هرهرهر و گوگولی رو تا تونستم کشدار گفتم. چپ چپ نگاهم کرد. حق داشت! پونزده سال ازم بزرگتر بود و برای خودش دکل برقی بود، بعد من به اون دکل گفتم گوگولی! نه! من حق داشتم! صداش شبیه صدای بچه گربه بود. انگار جنگ و جدلم باخودم خیلی طول کشید که معترض چمدونش رو زمین گذاشت و گفت:

- برو کنار دیگه!

کنار رفتم و وارد شد و در رو پشت سرش بست. به طرف ساختمون راه افتادم. چند قدم رفته بودم که متوجه شدم، امیرشایان مثل ماست ایستاده. قدم‌های رفته رو برگشتم و توی چند قدمیش ایستادم و بی‌حوصله گفتم:

- خونه‌ی خودته! همه چیز مثل پونزده سال پیشه. منتها تا وقتی که من هستم، اتاق سابق جنابعالی برای منه!

چرخیدم که برم، اما با یادآوری چیزی برگشتم و بالحن شیطون در حالی که شالم رو درست می‌کردم، گفتم:

- دلبندم! امیدوارم خواب خوبی توی انباری داشته باشی.

و بعد به سمت تخت عزیزم راه افتادم. هعی! فکر کنم بنده‌ی خدا برگ‌هاش سوخت. آخه آدم مگه انقدر بی‌شعور؟ انقدر پررو؟ انقدر جذاب؟ می‌گم جذاب چون نگاهش به طرز عجیبی محوم بود. در اتاق رو بستم و نگاهم به آینه‌ی روبه‌روم افتاد. تازه دوهزاریم بابت نگاه عجیب امیرشایان افتاد. بی‌خیال خطاب به خودم

گفتم:

- شلوار صورتی دل من رو بردی، با گل‌های شلوارت کشتی تو من رو غمم رو نخوردی.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#8

ساعت نُه صبح با غرغرها و نصیحت‌های عمو که خواب صبح خوب نیست و شب زودتر بخواب، بیدار شدم. دوست داشتم لباسی بپوشم که راحت باشم، اما با یادآوری امیرشایان خر مگس منصرف شدم و باز تیپ سر تا پا مشکی دیروز رو زدم.

صبحانه رو در کنار عمو خوردم. می‌خواستم برم به اتاقم که چیزی روی مبل توجه‌م رو جلب کرد. جلوتر رفتم. امیرشایان بود. نگاه نگاه! بچه پررو صبح جفتک انداخته وسط خوابم، بعد الان گرفته خوابیده. از پارچ روی میز عسلی آب ریختم توی لیوان که عمو اومد و مشکوک بهم زل زد. موشکافانه در حالی که زلف‌های سفیدش رو مرتب میکرد، پرسید:

- تو در رو براش باز کردی؟

اوهومی گفتم که دستم رو خوند و گفت:

- پس الان توی فکر انتقامی!

خودم رو زدم به کوچی علی چپ و باصدای آروم شروع کردم به انکار کردن و گفتم:

- کی؟ من؟ آب خوردن انتقامه؟ عجب! عمو دستت درد نکنه! من رو چی فرض کردی؟

آروم خندید و در حالی که زیر چشمی حواسش به من بود، به سمت اتاقش رفت و من به سمت حیاط رفتم و

وقتی مطمعن شدم عمو رفته، برگشتم و لیوان آب رو روی سر امیرشایان خالی کردم. انگار بهش برق وصل کردم که اون‌طوری پرید و وقتی لیوان دستم رو دید اخم کرد. خندون و حرص‌درار گفتم:

- آروم پسرم! آب بود نه شوک الکتریکی!

همچنان اخم کرده بود و مرتب بودن ابروهاش رو به رخ می‌کشید. ابروهاش ضایع نبود، اتفاقا پهن و مرتب بود. دستم رو گذاشتم روی قلبم و صدام رو نازک کردم و گفتم:

- آه! دلم رفت!

بعد دست به سینه چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

- کی بهت گفته اخم کنی جذاب میشی؟

چپ چپ نگاهم کرد و غرید:

- با این طرز بیدار کردنت انتظار آغوش باز داری؟

دست راستم رو زدم پشت دست چپم و ننه بزرگانه گفتم:

- توبه کن! توبه! بذار دو روز از اومدنت بگذره بعد فرانسه رفتنت رو توی چشم ما بکن.

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط Reyhaneh_ghadiri
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

در خواست انتقال رمان ناگفته‌های یک بغض به تالار متروکه

@مدیر انتقال

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...