رفتن به مطلب

قاتل خدای جنگ| ریحانه مقنی (reyyan) کاربر انجمن نودهشتیا


reyyan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام آفریننده قلم

picsart_10-22-10.38.31_90y9.jpg

 

نام رمان: قاتل خدای جنگ

نام نویسنده: ریحانه مقنی 

ژانر: فانتزی

زمان پارتگذاری: نا‌معلوم

هدف: علاقه به نوشتن

خلاصه: سرزمین آمازون، سرزمینی بسیار زیبا و با شکوه است که توسط هیپولیتا، دختر خدای جنگ اداره می‌شود. دختر هیپولیتا، آریان قصد دارد که صلح و دوستی بر جهان، همانند نور خورشید بتابد.

مقدمه:

من آریان،

دختر هیپولیتا،

خواهر زاده‌ی آنتیوپ،

رفیق ماینا،

نوه‌ی سورِن.

این روزه، جنگ دلیل زمین خوردگی و نابود شدن انسان هاست؛ پس با نابود شدن خدای جنگ، صلح و دوستی بر تمام دنیا حکومت می‌کند.

سخنی با خوانندگان عزیز:

اسم‌های بعضی شخصیت‌ها، با موارد ثبت شده متفاوت است؛ همانند آرس که نام او در این رمان سورن است و یا زئوس که نام او در این رمان آیهان می‌باشد. آمازونی ها به صد ها زبان مختلف، مسلط هستند و به زبان های مختلفی صحبت می‌کنند.

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط reyyan

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

با صدای بلبل و خاک خیس خورده و سوزش اعضای بدنم، از خواب پریدم.

سرگردان بودم. دنبال اتاقم می‌گشتم؛ اما اتاق کجا بود؟! من داخل جنگلم! پشه‌های موذی به تمام اعضای بدنم، نیش فرو کرده‌اند. آرام- آرام بلند شدم؛ به دور خودم چرخیدم تا نکند نشانی از قصر مادرم، پیدا کنم، اما بلند‌ترین دیوار قصر هم پیدا نبود.

یک نوشته‌ای بر روی درخت پیدا کردم. فردی روی کاغذ، متنی را نوشته بود و با خورده چوب‌های روی زمین، کاغذ را به برگ درخت آویزان کرده بود.

نوشته‌ را برداشتم. درون آن نوشته بود:

- منم آنتیوپ، خاله‌ی بزرگوارت. اگر می‌خواهی قدرت جنگ با خدای جنگ را داشته باشی، اولین قدم این است که راه خود را در هر کجای دنیا پیدا کنی. برخیز آریان! راه را پیدا کن! میان راه، مراقب حیوانات درنده باش!

با خود گفتم:

- آنتيوپ، رو سفيدت مي‌كنم!

یک چوب نسبتا خشک از روی زمین برداشتم و با احتیاط، به زمین نگریستم. رد پای سُم اسب‌ها، روی خاک خیس خورده، به جا مانده بود. شروع به دنبال کردن رد پای سُم اسب‌ها کردم. همین که راه را تشخيص دادم، شروع به دویدن کردم. می‌دویدم، می‌دویدم. زیر درختان سرسبز آمازون، حرکت‌ می‌کردم و نفس را در میان آنان تازه می‌کردم‌. نزديك به يك چشمه‌اي كه آب زلال در آن نمايان بود، شدم. نگاهي به آب كردم. تصوير چهره‌ام همانند آينه در آب، انعكاس نشان مي‌داد. چشمان درشت و قهوه‌اي رنگم با موهايي به رنگ قهوه‌اي تيره، در آب براق نشان داده‌ مي‌شد. دستانم را زير آب سرد و خنك چشمه بردم و مقداري آب را پر شتاب به صورتم زدم. از جايم بلند شدم و شروع به حركت كردم.

 در ميان راه، حیوانی درنده، جلوی چشمانم سبز شد! 

چوب خشک را جلوی صورت آن خرس گرفتم و آرام سخن گشودم:

- نزدیک نیا!

خرس، مات و مبهوت به من نگاه چشم دوخته بود. چشمان سیاه رنگش، زیر موهای قهوه‌ای رنگش، پنهان شده بود. کاری به کارم نداشت؛ از همان چشمانش معلوم بود. آرام- آرام  از کنارش گذشتم و باز شروع به دویدن کردم. همین که بلندترین دیوار قصر را دیدم، ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-  باز هم مانند همیشه، به سخنانم عمل کردم!

ناگهان  بوته‌های سبز رنگ اطرافم تکان خوردند. ترس، وجودم را درگیر کرده بود. آب دهانم را قورت دادم و دستانم را محكم مشت كردم و چوب خشك را بالاتر آوردم. آرام و شمرده زبان باز کردم: 

- هر شخصي هستي، نزديكتر بيا!

سرعت تكان خوردن بوته‌هاي سبز رنگ، بيشتر شد. اين‌بار به سمت عقب حركت كردم. ناگه آنتیوپ  با شمشیر بزرگش، از بوته‌ها بیرون پرید و شمشیرش را بالا برد تا به من ضربه‌ای بزند که با همان چوب خشک جلوی ضربه قدرتمندش را گرفتم.

ویرایش شده توسط reyyan

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت2

چوب درجا دونيم شد. مجبور به دفاع با دستان خالي شدم. آنتيوپ با پهناي شمشير، به بنده حمله‌ور مي‌شد تا دچار آسيب نشوم. با ساعد دستانم مانع برخورد شمشير به بدنم مي‌شدم كه ناگه با شنيدن صدايي، آنتيوپ از حمله منصرف شد.

- آنتيوپ، آريان!

مادرم با اسب سفيد كه نام او الستر بود، هرلحظه با حرص بيشتري به طرفمان مي‌آمد. زره طلايي رنگش برق مي‌زد. اخم‌هايش را در هم كشيد و با داد و فرياد عظيمي گفت:

- مگر  با شما نبوده‌ام؟! با اجازه‌ي چه فردي از قصر دور شديد؟!

با صدايي كه لرزيدن و استرس حبس شدن درون اتاق، در  آن حس مي‌شد، گفتم:

- براي تمرين آمده‌ام!

دستانش را بالا برد و چكيده‌اي محكم، نثار صورتم كرد. بر روي زمين افتادم و دستانم روي سنگ‌هاي كوچك زمين برخورد كرد و خراش‌هايي ايجاد كرد. «آخ»ي بز زبانم آمد كه با بغض خفيفي گفتم:

- چرا بي‌دليل مرا تنبيه مي‌سازي؟!

- چون بدون اجازه مادرت، پا را از قصر بيرون گذاشته‌اي؛ اگر براي تفريح مي‌رفتي، تو را به حال خود مي‌گذاشتم؛ اما تو براي تمرين آمده‌اي!

- مگر چه اشكالي دارد؟!

- تو با تمامي دختران سرزمين آمازون، متفاوت هستي!

- من از اين ناهمگون بودند، راضي نيستم!

به چشمان عسلي رنگ مادرم خيره شدم؛ حرص درون آن‌ها موج مي‌زد و نفس‌هايش با ترتيب نا‌منظمي، از ريه خارج مي‌شدند.

ناگهان آنتيوپ كه شاهد گفت و گوي مادر و من بود، دهانش را براي به زبان آوردن حرفي باز كرد:

- هيپوليتا، آريان چه فرقي با ديگر دختران دارد؟!

مادر كه عصبانيت از صورتش مي‌باريد، گفت:

- فرق او با ديگر دختران اين است كه دردانه من است!

- مثل اين‌كه فراموش كرده‌اي كه من تنها دخترم را فداي اين سرزمين كردم!

اين‌بار طرز سخن گفتن مادر تغيير كرد و با حالت نفرت‌انگيزي رو به من گفت:

- حقيقت را بدانيد كه آريان مي‌خواهد قاتل پدر من شود! كدام انسان بالغي، قصد دارد  پدر بزرگ خود را از قيد حيات حذف كند؟!

دهانم رو گشودم و گفتم:

- آري، من دوست دارم خداي جنگ را نابود سازم!

باز او دستانش را بالا برد و محكم به صورتم ضربه‌اي زد و شمشيرش را زير گلويم گذاشت و باحرص گفت:

- اگر باري ديگر اين حرف را بر زبان بياوري، مي‌گويم سر از تنت جدا سازند!

آنتيوپ براي مخالفت با هيپوليتا گفت:

- نيه«چرا» هيپوليتا؟! چرا به كسي كه قاتل خواهرزاده خود است، وفا مي‌كني؟!

مادر كه انگار با زدن چكيده‌هاي محكم به صورت من، عصبانيتش فروكش كرده بود گفت:

- چون او پدر هردويمان است!

بار دگر آنتيوپ عصباني گشت و صدايش را بالا برد:

- پدري كه به زنان اين سرزمين و يا عزيزان خود وفا نمي‌كند، كدام دردمان را درمان مي‌سازد؟!

مادر نفسي عميق از روي حرص كشيد و چروك پيشاني‌اش را بيشتر كرد و گفت:

- آنتيوپ به تو هم هشدار مي‌دهم كه اگر يك بار ديگر اين حرف را بازگو كني، می‌گویم تو را به چهار ميخ بكشند!

خاله‌ام كه بغض راه نفس كشيدنش را بسته بود، سنگي كه زير پايش بود را برداشت و به سمت بوته‌ها پرتاب كرد.

هيچ‌كس، هيچ حرفي را بر زبان نياورد. مادر سوار بر اسب خود(الستر)، به سوي قصر بازگشت. آنتيوپ درمانده و ناراحت روي تخته سنگي نشست و آرام زمزمه كرد:

- پدر به عزيزان خود وفا نمي‌كند، خواهر خواهرش را ياري نمي‌سازد، آن‌وقت از انسان‌هاي غريبه درخواست دوستي را مي‌پذيريم!

كنار او نشستم و براي دلداري  آنتيوپ زبان گشودم:

- مراكتمه(نگران نباش) درست مي‌شود!

آنتيوپ رو به من گفت:

- هيچ وقت از تمرين‌هاي متداوم، نگذر؛ زيرا فقط تو توان جنگ با خداي جنگ را داري!

ناراحت، سرم را به زير انداختم و گفتم:

- مي‌داني كه مادرم نمي‌گذارد، من كاري به جز بيهوده بودن ندارم!

دستانم را ميان دستانش قرار داد و چشمان عسلي رنگش را به چشم‌هايم دوخت:

- دخترم، خودت را بيهوده ندان، زيرا تو قدرت‌هايي بسياري داري.

حرفش را تائيد كردم و منتظر برخاستن آنتيوپ از تخته سنگ شدم كه تيري از پشت سر، به سمتم روانه شد. آنتيوپ سينه خود را سپر كرد تا من دچار آسيبي نشوم. آن تير از كجا آمد؟! چرا از پشت سر؟!

ویرایش شده توسط reyyan

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

آنتيوپ به دليل داشتن زره‌ آهنين، آسيبي دچار نشد و بلافاصله رو به من گفت:

- آريان، من آنها را سرگرم مي‌نمايم، تو ديگران را خبر ساز!

به سمت قصر مي‌دويدم، با سرعتي همانند باد! موهايم در بادي كه توسط دويدنم ايجاد شده بود، مي‌رقصيدند. جلوي درب قصر، نگهبانان ايستاده بودند كه سراسيمه و نفس زنان رو به آنها گفتم:

- آنتيوپ... آنتيوپ كمك مي‌خواهد، اورا ياري سازيد!

و انگشت اشاره‌ام را به سوي جنگل گرفتم. آن دو با توجه به سخن من، از نگهباني دست كشيدند و سوي جنگل آمازون راه افتادند. راه براي وارد شدن به قصر باز شد و به محض اينكه وارد قصر گشتم، داد زدم:

- آنِّه، آنِّه(مامان، مامان)، دارد به سويمان  حمله مي‌شود! 

مادر را ديدم كه به سوي پنجره اتاقش آمد و گفت:

- چه شده است؟!

باز همان جمله را تكرار كردم:

- دارد به سويمان حمله مي‌شود!

بلافاصله صداي بلند و زنانه‌اش را بالا برد و فرياد زد:

- باور نمي‌كنم!

دستانم را بالا بردم و با شتاب فرياد زدم:

- مگر نمي‌تواني از آن بالا تصوير جنگ را ببيني؟

دستش را به عنوان سايه بان پيشاني‌اش، مقابل صورت خود گرفت و از ديوار بلند قصر، به جنگل نگريست. صداي جوش و خروش اسب‌هايي كه دشمنان سوار بر آنها بودند، مي‌امد. مادر، محو ديدن حمله‌اي كه قرار بود به سمتمان بشود، شده بود و هيچ دستوري صادي نمي‌كرد. ملكشه كه يكي از افراد هميشه حضور در صحنه بود،‌گفت:

- اي ملكه!  حال چه كنيم؟

مادر از افكار و حال خود برون آمد و گفت:

- همگي آماده!

همه‌ي زنان با صدايي بلند و رسا «آري» گفتند و به دو گروه تقسيم شدند.

نيمي از زنان سرزمين آمازون از ديوارهاي بلند قصر بالا مي‌رفتند و هركدام پشت تير و كمان‌ها مي‌ايستادند. نيمي از ديگر آن‌ها، شمشير به دست به سوي جنگل آمازون راه افتادند تا جلوي دشمنان را بگيرند. نگاهي به بلندترين ديوار قصر انداختم، يك تير و كمان خالي بود. به سوي آن دويدم تا شايد در نابودي دشمنان سهيم باشم. تير را داخل كمان بردم و سر آن را به آتش آغشته كرده و كمان را كشيدم. روي يك فرد نشانه‌گيري كردم و خواستم كمان را رها كنم كه متوجه دست فردي بر روي جامه‌ام شدم. محكم من را به سوي خودش كشيد و كمان بر روي زمين افتاد. سرم را بالا آوردم و با چشمان عسلي رنگ مادرم،‌ روبه‌رو شدم. بي اختيار لب به سخت گشودم:

- مادر، من هم مي‌خواهم در اين پيروزي يا شكست سهيم باشم!

- براي تو هنوز زود است آريان!

صورتم را درهم كشيدم و با حسي ملتمسي گفتم:

- لوطفاً(لطفا)!

- هرگز! اجازه‌ي اين‌كار را هرگز به تو نخواهم داد!

روي زمين نشستم و سرم را روي زانوهايم ‌قرار دادم. احساس ضعف و بيهوده بودن مي‌كردم؛ آخر چرا دختران ديگر اجازه‌ي ورود به جنگ را داشتند، ولي من نه! قطره اشكي روي گونه‌هايم سرازير شد و ميان همهمه شروع به گريستن كردم. دست گرمي را روي شانه‌هايم احساس كردم. سرم را بلند كردم و در مقابل چشمان تارم، با چهره‌ي زيباي ماينا روبه‌رو شدم. زره‌ي آهنين دودي رنگي بر تن داشت و موهاي بور و طلايي رنگش همانند آبشاري،‌روي گردنش ريخته بود.

او دوست چندين ساله‌‌ام  بود. آنتيوپ راه و رسم فن و دفاع را در هشت سالگي به او آموخته بود؛ اما اكنون پانزده سال دارم و حق يادگيري ندارم. دستانم را ميان دستان گرم و پر عطوفتش گرفت و با چهره‌اي كنجكاو به صورتم نگريست. در مقابل چشمان زيباي او، حرفي نداشتم و سخن او سرآغاز گفتگو بود:

- One day you will stand in my place (روزي تو جاي من مي‌ايستي!)

نفسم را به داخل كشيدم و با صورتي پر از اشك، گفتم:

- when? (چه زمان؟)

او سخنانش را بدون هيچ رودروايسي مي‌گفت و اين‌بار هم همانگونه سخن گفت:

- Kendine inandığında (وقتي كه به خودت ايمان بياوري)

دستانش را به سوي چشمانم برد و اشكي كه روي گونه‌هايم سرازير بود را با همان دستان نرمش، پاك كرد؛ سپس بلند شد و دستش را به سويم گرفت. درخواستش را پذيرفتم و دستم را در دستانش گذاشتم و بلند شدم.

ویرایش شده توسط reyyan

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كاغذي در مشتم گذاشت و گفت:

- بعد از پيروزي به اين مكان  روانه شو!

از روي زمين بلند شدم و به سمت نقشه‌اي كه ماينا برايم رسم كرده بود،‌ حركت كردم. مكان دور افتاده‌اي در سرزمين آمازون بود و برعكس افكار اطرافيان، مكاني بسيار زيبا و ديدني بود. تخته سنگي بزرگ در آنجا قرار داشت. روي آن نشستم و به طبيعت زيبا خيره شدم. صداي همهمه‌ي موج‌هاي دريا به گوش مي‌رسيد كه دوست داشتند يكي پس از ديگري، انرژي خود را تخليه كنند. صداي بلبل‌هايي كه صدايشان آرامش را هديه مي‌داد، تمام آن منطقه را پر كرده بود و يا  بادي كه ميان درختان مي‌گذشت و موهاي خوش رنگم را تكان مي‌داد و خورشيد زيبا، خورشيد زيبايي كه از نورش، كل اعضاي طبيعت بهره مي‌بردند و اورا تحسين مي‌كردند.

در همين حال ذهنم به سوي جنگي كه پايانش را نديده‌ام مي‌رفت؛ علاقه‌اي به شنيدن كلمه‌ي پيروزي آمازون نداشتم. مي‌خواستم شكست را همانند گوشواره، آويزه گوش مادرم كنم و به او بگويم كه پدرش باعث زمين خوردن اين سرزمين است.

- آريان، آريان!

سرم را برگرداندم و با چهره‌ي زيباي ماينا، مواجه شدم. داد زدم:

- چه شده!

- آنتيوپ آسيب ديده است!

ترس به بدنم رخنه كرد و زبانم بند آمد و توان سخن گفتن را از من گرفت. ماينا اشاره‌اي به سوي مكان كرد و خود پيش قدم شد. پشت سر ماينا به سوي مكان مورد نظر روانه شدم. آنتيوپ را ديدم كه بر زمين خوابيده بود و چشمانش بسته بود. دورش را به شدت شلوغ كرده بودند. پهلوي چپش آسيب ديده بود و شديداً خون ريزي داشت. مادرم هم سراسيمه به اينور و آنور مي‌رفت تا مرهمي براي درمان زخم خواهرش پيدا كند. آخر سر نااميد شد و گفت:

- كاري از دست ما ساخته نيست، حال دست آيهان است كه او را نجات دهد!

وجدانم اجازه‌ي شنيدن چنين حرفي را نمي‌داد. فرياد زدم:

- اكنون ببينيد كه سورِن چه آسيب عظيمي به خاله‌ي بزرگوارم زده! او به عزيزان خود رحم نمي‌كند،‌ براي او نابود كردن انسان‌ها در اولويت است. من اين اجازه را نمي‌دهم كه دوستان و آشنايانم جلوي چشمانم پر بكشند و به آسمان‌ها پرواز كنند.

مستانه كه دختري سياه پوست بود گفت:

- تو را همراهي مي‌نمايم!
كارلوس هم همين حرف را تكرار نمود و تقريبا تمام دختران اين سرزمين حرفم را تائيد نمودند.

اخمان هيپوليتا درهم كشيده شد و گفت:

- مبادا به همراهي كردن آريان فكر كنيد، چون نابودتان خواهم كرد!
با قدم‌هاي استوارش به سمتم آمد و گوشه‌ي جامه‌ام را گرفت و من را بر روي زمين كشاند و گفت:

- براي من حكم نويسي مي‌كني؟! حسابت را مي‌رسم!

جوري مرا روي زمين سرد و ناهموار مي‌كشيد كه نمي‌توانستم روي پاهاي خود بايستم. شلوارم پاره- پاره شده بود و سنگ‌هاي ريز روي زمين، به پاهايم برخورد مي‌كردند؛ اما او همچنان مرا مي‌كشيد.

به داخل اتاق خودش برد و تركه‌اي از درخت انگور برداشت و با همان تركه، جوري به پايم ضربه‌اي زد كه احساس كردم استخوانم همانند شيشه‌اي ضعيف، ترك برداشت. ضربه‌ي دوم را زد كه دستانم را مقابل صورتم كشيدم و جيغي از روي درد سر دادم. ضربه‌هايش را با ترتيب نه چندان منظمي، مي‌زد. آنقدر محكم مي‌زد كه خودش با زدن هر ضربه، نفسش براي مدتي كوتاه بند مي‌آمد. بدنم را با همان تركه كبود ساخت. ديگر چشم‌هايم جايي را نمي‌ديد و به سرفه‌هاي خشك و گوش خراش افتاده بودم.  از شدت سرفه، حالت بي‌جاني بر خود گرفتم و سرتاسر رو زمين افتادم. دست از زدن برداشت و با عصبانيت دندان‌هايش را روي هم فشرد و نفسي ميان دندان خارج كرد و گفت:

- هر وقت تصميم به گفتن چنين سخناني كردي، امروز را به ياد بياور!

از اتاق خارج شد. در ساعد دستانم،‌ خون مردگي ايجاد شده بود و به شدت درد مي‌كرد

نگاهي به پاهايم انداختم كه خون از آنان جاري شده بود و شلوار پاره- پاره‌ام را قرمز رنگ ساخته بود. اشك چشمانم را پاك كردم و به در دل به خود گفتم:

- هيچ وقت از تصميمم منصرف نمي‌شوم!

بلند شدم و به سمت اتاق خود روانه شدم. لباس‌هايم را برداشتم و به سمت چشمه راه افتادم تا بدنم را بشويم. به محض اين‌كه از درب قصر خارج شدم، چشمان همه به روي من گشت و با تعجب مرا نگام مي‌كردند.

ویرایش شده توسط reyyan

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در گوش‌هاي هم‌ديگر سر خم مي‌كردند و سخناني آرام و آهسته زمزمه مي‌كردند. بدون توجه به سخنان و نگاه‌های سنگین دیگران،  از جلوی درب قصر گذشتم. نزدیکی جنگل یک چشمه زیبا بود که سنگ های کوه دور آن را پوشیده بودند و مكاني آرامبخش توليد مي‌كردند. منتظر ماندم تا افرادی که زودتر از من به چشمه آمده بودند، کارشان تمام شود. بالاخره نوبت به من رسید. با لباس‌هایی که در اثر ضربه، پاره- پاره شده بودند، داخل چشمه‌ای كه از آب سرد پر شده بود رفتم که سردی آب تن را می‌لرزاند.  آب به رنگ قرمزی خون تبدیل شد، اما بی توجه سرم را بر تخته سنگی که مشابه بالش بود گذاشتم و چشمانم را بستم و به عالم بي‌خبري سفر كردم.

***

سردی آبی را بر روی صورتم احساس کردم و از عالم بی‌خبری بیرون آمدم. با چهره‌ی نگران ماینا مواجه شدم كه با چشمان درشتش مرا برانداز مي‌كرد. با صدایی که انگار از دنیا آسوده شده بود، گفت:

-  ای دختر، مرا نگران خود ساخته‌ای! این چه حالی است که اکنون داری؟!

سرم را از روي تخته سنگ برداشتم و خود را عقب كشيدم تا به همان تخته سنگ، تكيه بدهم. در جواب سوالش كه بيهوده و بي استفاده بودن خود را احساس كردم، پاسخ دادم:

- زير دستان مادرم  تنبيه شده‌ام!

چشمانش را به علامت سوال، تنگ‌تر کرد که تمام موضوع را برایش توضیح دادم.

بعد از شنیدن موضوع، دهان گشود و گفت:

- گویا حق با توست، اما دِگران حرف ملکه‌ی خود را قبول دارند!

برای این‌که حال خوش مرا بازیابد، ادامه داد:

- با یک تمرین لبریز از قدرت، موافق هستی؟!

از شدت ذوق آب سردي از چشمه را برداشتم و به سوي او ريختم كه او هم كار مرا بدون پاسخ نگذاشت و آب سردي روي موهايم ريخت. بالا پریدم و ماینا را در آغوش کشیدم و بابت اين كارش از او تشكر كردم. 

***

بر روی تخته سنگی که در نقطه کور آمازون بود، نشستم. ناگهان ماینا دو شمشیر از کمربندش بیرون آورد و گفت:

- این هم سلاح!

یکی را در دست من گذاشت و دیگری را خود در دست گرفت. شمشیرهایمان را بر هم زدیم و شروع به تمرین کردیم. با اولین ضربه‌ی قدرتمند ماینا، به زور خودم را نگه داشتم؛ اما ضربه‌ی دوم قدرت بیشتری داشت و با زمین برخورد کردم. ماینا داد زد:

- You do not believe in yourself(تو خودت را باور نداری)

در جواب سخن او فریاد زدم:

- it is not true(این صحیح نیست!)

از روی زمین بلند شدم و این‌بار استوارتر از قبل بلند شدم. شروع به شمشیر زنی کردیم. صدای شمشیر در آن منطقه تكرار  می‌شد.

این‌بار خبری از افتادن نبود، چون با قدرت ایستاده بودم و شمشیر را پخته، در دست گرفته بودم. چند دقیقه یا ثانیه گذر کرد، اما هیچ کدام به دیگري آسیبی نرسانده بودیم. خواستم این کشمکش را خاتمه دهم. شمشیر را بالا بردم و محکم به شمشیر در دست ماینا که حالت افقی نگهش داشته بود، ضربه‌ای زدم. چشمانم را بستم و خدا را در دل صدا مي‌زدم كه به او آسيبي نزده باشم. با صدای پر از تعجب ماینا، به خودم آمدم:

- wow, the card was great! (واو، کارت عالی بود!)

شمشیر خم شده بود و حالت خمیده‌ای به خود گرفته بود. با تعجب از قدرت خودم، لبخندی بر روی لبم نشست و از ماینا بابت اين تمرین عالی و بی‌نقصش، تشکر کردم. با او قرار گذاشتم تا هرروز در این مکان، با اون تمرین کنم. 

***

یک هفته بعد...

با خوشحالی از خواب برخیزیدم. به سوی کمد لباس‌ها روانه شدم و  لباس مورد نظر را پوشیدم. هر روز تمرین می‌کردم و هر روز بهتر از دیروز، شمشیر به دست وارد میدان می‌شدم. 

به سمت آن نقطه‌اي كه مكان تمرين من و ماينا بود، حرکت کردم. منتظر ماینا نشستم تا او هم بیاید. با سنگ،‌ روي سنگ ديگري، خراش‌هاي كوچكي ايجاد مي‌كردم. از اين كار هم خسته شدم و روبه دريا، موج ها را نگاه مي‌كردم. بعد از گذر چند دقیقه، ماینا در حالی که دو شمشیر در دست داشت، آمد.

 

ویرایش شده توسط reyyan

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شمشیر را به دستم داد و گفت: 

- اکنون، برای تمرین امروز حاضری؟!

سری تکان دادم و شمشیرهایمان را برهم زدیم. ضربه‌ی اول نه، ضربه‌ی دوم را محکم زدم، جوری که ماینا شمشیر به دست بر زمین افتاد. 

ایستاد و گفت:

- کارت عالی است! دیگر مرا هم شکست می‌دهی! حال، احساس می‌کنم توانایی جنگ با خدای جنگ را، در خود داری! در این موضوع با آنتیوپ مشورت کن!

سری تکان دادم و سراسیمه به سمت قصر راه افتادم. 

درب اتاق آنتیوپ را زدم. حالش چندان خوب نبود، اما توان صحبت با اطرافیانش را داشت.  

با اجازه‌ای که داده شد، وارد شدم. دستی بر روی موهای طلایی رنگ آنتیوپ کشیدم و گفتم:

- اگر آیهان، خدای بزرگ بخواهد، توان جنگ با پسرش را دارم.(خدای جنگ)

آنتیوپ با صدای لرزان گفت:

-  سخنی است که حالم را بهتر ساخت. دستانم را میتن دستانش قرار داد و گفت:

- لیاقت این کار را داری، پس آن را به تو می‌سپارم. آمریکا، آمریکا در حال آماده شدن برای جنگ با آلمان است. شبانه، جوری که مادرت متوجه نشود، به آمریکا برو و خدای جنگ را پیدا کن و او را  نابود ساز!

با تعجب گفتم:

- تنها بروم؟! از گفتن این حرف خجالت می‌کشم، اما من می‌ترسم!

با لحن آرامش بخشی گفت:

- تو یکی از خدایان هستی و توانایی انجام هر کاری را در خود داری،  هیچ کس را همراه خود نساز!

حرفش را قبول کردم. باید آماده‌ی سفر به آمریکا می‌شدم. باید به سوی ساحل بروم و سوار بر قایق، حرکت کنم.

***

شب شد و از خواب بودن افراد و نگهبانان قصر اطمینان داشتم. باید شمشیری که خدای جنگ را نابود می‌سازد را بردارم. 

آن شمشیر در اتاق مادرم جای دارد. آهسته درب اتاقش را آرام و بی سر و صدا، باز کردم. وارد شدم و مادرم را بر روی تخت که خوابیده بود دیدم. دستم را دراز کردم تا درب کمد را باز کنم، اما قفل بود! نگاهم را به اطراف چرخاندم تا وسیله‌ای برای باز کردن درب کمد پیدا کنم. گوشه‌ی اتاق حدود ده سانتی متر، سیم ضعیفی وجود داشت. اورا برداشتم و آنقدر در قفل چرخاندم تا قفل باز شد. لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست و درب کمد را باز کردم. شمشیر را برداشتم. درب کمد را قفل کردم و از اتاق خارج شدم. آهسته و پاورچین به سمت درب خروجی قصر رفتم.  خارج شدم و نگاهی به قصر و دیواره‌های بلندش کردم. آنتیوپ را پشت پنجره‌ی اتاقش دیدم که نگران به من چشم دوخته بود. دستی برایش تکان دادم و به سوی ساحل حرکت کردم. 

قایقی که از بعد از ظهر آماده کرده بودم را در عمق تاریکی شب، پیدا نمودم و سوار بر قایق و با استفاده از قطب نما، به سوی آمریکا حرکت کردم. بادبان قایق را جوری تنظیم کردم که  با توجه به سرعت و زمان وزش باد، مرا به سوی آمریکا ببرد. 

سرم را روی تخته چوبی گذاشتم و خواب را مهمان چشم‌هایم کردم.

***

 

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با باد خنکی که موهایم را نوازش می‌کرد، از خواب  بلند شدم. قایق به خشکی رسیده بود و رو به شهری، شلوغ و پر از همهمه متوقف شده بود. 

وارد شدم و رو به مردی که به چهره‌اش می‌خورد بیست و پنج ساله باشد، پرسیدم:

- is this America? (اینجا آمریکاست؟)

گفت:

- Yes(بله)

با حس کنجکاوانه‌ای پرسیدم:

- can you help me?( می‌توانید به من کمک کنید؟)

در پاسخ به سوالم گفت:

-  Im proud to help a beautiful lady like you! (مفتخرم که به خانم زیبایی مثل شما کمک کنم!)

- می‌خواهم به مکان نظامی این کشور مراجعه کنم، مرا راهنمایی می‌کنید؟!

- بله حتما، پشت سر من بیایید!

پشت سر او راه افتادم و مرد جلوی یک مکان ایستاد که بزرگ روی تابلوای نوشته شده بود: 《US military base》(پایگاه نظامی آمریکا)

از مرد بابت کمکمش تشک کردم و خیره به مکان نظامی شدم. بمب و موشک‌ها در حال آماده سازی بودند و سربازان سخت کار می‌کردند که پیدا کردن خدای جنگ در آن میان، به شدت سخت بود. 

باید کسی که دستور این جنگ را داده است را پیدا کنم؛ او حتما خدای جنگ است!

وارد پایگاه نظامی شدم که سربازی با صدای مردانه‌اش، فریاد زد:

- با چه کسی کار دارید؟!

گفتم:

- من روزنامه نویس هستم و می‌خواهم درباره‌ی این موضوع و اینکه با کسی دستور جنگ را صادر کرده است، صبحت بنمایم!

مرا راهنمایی کرد و گفت که به طبقه چهار این ساختمان بروم و وارد اتاق ۷۲۱ بشوم.

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از پله‌ها بالا  رفتم و مشغول  جستجوی اتاق ۷۲۱  شدم.

بعد از کلی جستجو کردن، اتاق را پیدا کردم. پسرکی جوان که به نظر یک یا دو سال از بنده بزرگ‌تر بود، جلوی درب اتاق ایستاده بود. پرسید:

- دلیل ورود به این اتاق؟!

همان سخنی که به سرباز گفته بودم را، به او گفتم، سپس خودش را معرفی کرد:

- من شارل هستم، از آشنایی با شما خوشبختم!

من هم خود را معرفی کردم:

- آریان هستم، خوشبختم! 

مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. با وارد شدن درون اتاق، چشمان همه‌ی کسانی که در آنجا مشغول بودند، به روی من متوقف شد. حدود ده عدد مرد نسبتاً میانسال درون اتاق بودند. خواستم سخنی بگویم که شارل گفت:

- ایشان، روزنامه نگار هستند؛ می‌توانند آثار و سخنان را ثبت سازند و از ما چیزی یادگار بگذارند! 

مردی با چشمان سبز رنگ و موهای طلایی گفت:

- بسیار خب، با شما شراکت خواهم کرد!

شارل مرا روی یک صندلی نشاند و خود، بر روی صندلی کنار من نشست. کاغذ با قلمی روبه‌روی صورتم قرار داد و  گفت:

- هر چیزی در این جلسه شنیدی را، ثبت و یادداشت برداری کن!

سرم را تکان دادم و شروع به نوشتن  صبحت‌های افراد داخل اتاق شدم تا نکند سخن آنان، مرا به سورِن  نزدیک سازد.

هر کدام از افراد، خودشان را معرفی می‌کردند و سخنان خود را بازگو می‌کردند. آن مرد مو طلایی که اولین نفر سخنانش را بر کُرسی نشاند، موزیانه نگاهم می‌کرد که روبه  آن شخص گفتم:

- نام شما را ثبت نکردم، نام خود را بگویید!

نگاهم کرد و بعد از مدتی فکر کردن گفت:

- مرا پرنس صدا کنید!

 

نامش را ثبت کردم و به سخنان بقیه افراد گوش سپردم. فردی که آخرین نفر  صحبت می‌کرد، به شدت تاکید داشت که این جنگ صورت بگیرد و این موضوع به شدت ذهن مرا درگیر خود ساخت! چرا بقیه افراد همچنین سخنان بی‌رحمانه و حرف از نابودی نمی‌زدنند؛ اما  این فرد، افراد درون جلسه را با حرف‌هایش رگباری بسته است! مدام میان سخنانش می‌گفت:《تمام دنیا را نابود خواهیم کرد و کل دنیا را از آن خودمان خواهیم کرد!》

درب اتاق زده شد؛ تق- تق!

زنی سراسیمه وارد اتاق شد و گفت: 

- کتاب شیمیدان آلمان را پیدا کرده‌ام؛ اما توانایی خواندن زبانش را ندارم!

 

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام افراد حضور درجلسه به سوي او رفتند تا ببينيد آيا توان خواندن زبان را دارند يا خير! بعد از گذر چند دقيقه،‌ هر كسي سر جاي خودش نشست، اما شارل اشاره‌اي به من كرد كه به سمت او بروم بلكه بتوانم آن زبان را تشخيص دهم! آمازوني كه به صدها زبان مختلف، آشنايي دارند. با ديدن آن كتاب، زبان اردو را تشخيص دادم. چرا اين كتاب به زبان آلماني ننوشته شده است؟! شارل كه متوجه ذهن سرشار از سوال من شد، گفت:

- مي‌تواني آن را معني كني؟!

سري به معناي آري تكان دادم كه كتاب را روبه‌روي من قرار داد. درون آن كتاب،‌ فرمول‌هايي كه براي ساخت بمب و گازهاي شيميايي به كار مي‌بردند، ثبت شده بود. آلمان هم براي جنگ با آمريكا آماده است يا آمريكا مخفيانه به او حمله خواهد كرد؟!  با سخنان گنگ و بيهوده آنان نمي‌توان چيزي را فهميد! جلسه‌اي كه براي سخن گفتن براي اتفاقات و رويدادهاي جنگ بود،‌ به اتمام رسيد. بر روي فرد آخري نگاهم را چرخاندم. بالاي پله‌ها ايستاده بود و به سربازان امر و نهي مي‌كرد. نحوه لباس پوشيندنش،‌ با تمام افراد ديگر متفاوت بود. لباس سفيد رنگي بر تن داشت و كروات بلند زرشكي رنگي روي  آن قرار داشت. كت مشكي رنگي كه بلندي آن تا بالاي زانو‌اش مي‌رسيد و شلوار پارچه‌اي مشكي رنگي هم به تن كرده بود؛ اما بقيه افراد لباس‌هاي ارتشي پوشيده بودند. نزديك به شارل شدم و گفتم:

- چند سال است كه در اين پايگاه فعاليت مي‌كني؟!

- نزديك به شش سال!

تعجب كردم و گفتم:

- كار تو اين است كه درب اين اتاق بايستي؟!

خنده‌اي بر روي لبش نشست و گفت:

- نه، وظيفه‌ي امروز من اين بود، اما در جاي ديگري فعاليت دارم.

دستانش را به سوي درب خروجي گرفت تا مرا راهنمايي كند. پشت پايگاه نظامي، يك اتاق بزرگ سه متر در چهار متر وجود داشت. وارد اتاق شدم و شارل هم پشت سر، آمد. يك كليدي را فشرد كه اين اتاق مانند بالابر،‌ ارتفاع گرفت. جوري كه كل پايگاه نظامي كه هيچ،‌ كل شهر مشخص بود!

ناگهان تمام لباس‌هاي شارل به يك زره آهنين تبديل شد و گفت:

- آريان، احساس نمي‌كردي همان سورِن باشم؟!

آبي كه در اثر استرس در دهانم جمع شده بود را،‌ فرو دادم. شمشير را كه در گودي كمرم قرار داده بودم را، بيرون آوردم و گفتم:

- من از تو هيچ نمي‌ترسم!

- شجاع بودن خوب است، اما نه در حد تو!

شمشير را عقب بردم تا در مغز سرش فرو ببرم، اما كف دستانش را بالا برد و تمام شمشير ذوب شد. از ميان دستانش ذوب آتش بيرون مي‍‌‎آمد و با آهن پاره‌هاي داخل اتاق، شمشيري از جنس مذاب، براي خود ساخت. من بدون سلاح و او با زره آهنين و شمشير مذاب مقابل من ايستاده بود كه گفت:

- يك خدا مي‌تواند خداي ديگر را نابود سازد! خداكش  تويي!

دستانش را بالا برد و گلوله‌اي از مذاب به سويم پرتاب كرد كه به سينه‌ام برخورد كرد و پخش بر روي زمين شدم. جالب اينجا بود كه آسيبي نديدم، اما غنچه‌ي گل خار نااميدي، در بدنم نمايان شد.

چشمانم را بستم و به ياد حرف‌هاي آنتيوپ افتادم:

« تو یکی از خدایان هستی و توانایی انجام هر کاری را در خود داری،  هیچ کس را همراه خود نساز!»

او به من اعتماد داشت كه مرا در اين راه فرستاد. چشمانم را با اميدواري كامل،‌ باز كردم و به سوي او دويدم، مدام گلوله‌اي از مذاب پرتاب مي‌كرد كه به سينه‌ي من برخورد مي‌كرد، اما انرژي مرا بيشتر مي‌ساخت. آن انرژي در سينه من ذخيره مي‌شد و مي‌توانستم از آن نيرو بر عليه او استفاده كنم. پنجاهمين گلوله‌ي مذاب به سينه‌ام برخورد كرد و ديگر ذخيره انرژي من لبريز شده بود و بهترين وقت براي نابود سازي خداي جنگ بود. به بالا پريدم كه تمام انرژي داخل سينه‌ام را خالي كنم كه بشكه‌اي پر از محتوي، به سويم پرتاب شد و مانع نابود سازي من شد. با عصبانيت همان بشكه را گرفتم و به سوي فرستنده پرتاب كردم و ديگر منتظر نابود شدنش نشدم. اين بار بالاتر از دفعه قبل رفتم و دستانم را عقب بردم و داد زدم:

- من آريان، دختر هيپوليتا،‌ خواهرزاده‌ي آنتيوپ،‌ اجازه‌ي نابودي اين جامعه و ديار را به تو نخواهم داد!

عربده‌اي سر داد كه ديگر گوش‌هايم نشنيد. سرم را تند- تند تكان دادم تا نكند صدايي دريافت كنم،‌ اما گوش‌هايم ديگر نمي‌شنيد. ديگر توانايي شنيدن صداي آنتيوپ و ماينا را نداشتم، اما يك راه وجود داشت؛ گوش دل! يعني با دلم بشنوم، يعني با احساس درون قلبم صداها را تشخيص دهم. به هر حال نبايد وقت را تلف كرد. اين بار بالاتر از بار قبلي رفتم و دستانم را عقب بردم و با فرياد گفتم:

- تو را نابود خواهم كرد!

و تمام انرژي داخل سينه‌ام را بر روي قلب آتشينش،‌ آزاد كردم كه تمام زره‌هاي آهنين شكست، اما خود نابود نشد. اين بار با انرژي كه در درون خودم وجود داشت،‌ همان اتاق سه متر در چهار متر را بلند كردم و به سوي او پرتاب كردم. بلند شد كه نكند از اين مخمسه بيرون بيايد كه گويا اتاق كوچك او را نابود كرده بود.

نگاهي به اطراف كردم. تمام افراد دست از آماده سازي جنگ برداشته بودند و بالا و پايين مي‌پريدند. خانواده‌هاي خود را در آغوش گرفته و اشك مي‌ريختند. جنگ شروع نشده،‌ تمام شده بود كه هيچ،‌ ديگر خداي جنگي وجود نداشت كه بخواهد باعث و باني كشمكش ديگري باشد.

حال وقت برگشتن به سرزمين خود بود كه مطمئن بودم آنتيوپ نگران و منتظر نتيجه از سوي من خواهد بود. آيهان را شكر مي‌نمايم توانايي نابودي پسرش را به بنده حقير داد و باعث شد صلح و دوستي همانند نور خورشيد، بر اين جامعه و ديار بتابد.

*-* پايان *-*

 

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...