رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان شمع سوخته | معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد

سطح قلم: خوب 

پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 69
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

**«به نام آفریننده‌ی عشق»** نام رمان: شمع سوخته نویسنده: معصومهE ژانر: عاشقانه_تراژدی_معمایی هدف: علاقه به نویسندگی ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: در خیالاتش می

«پارت اول» «ماهان» درحالی که دونه‌های عرق از سر و صورتم راه گرفتن و پشت سر هم پایین میان، کمد رو کمی به سمت راست می‌برم و روبه حاج صادقی میگم: - خوبه حاجی؟ دونه‌های عقیقِ تسبیحش رو

«پارت دوم» خداحافظیِ کوتاهی با ماهور می‌کنم و سمت مطب میرم. دست راستم رو، روی فرمون می‌ذارم و دستم چپم رو میون موهای پرپشتم فرو می‌برم. شاید الان دارم بابا رو درک می‌کنم که مسئولیتِ سنگین خونواده

d78d_l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.🌸

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر ویراستار @مدیر منتقد

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

@Saturn

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم»

لبخندی می‌زنم.

- واقعا ممنونم.

میاد حرفی بزنه که صدای زنگِ خونه رو می‌شنویم. مراد سمت آیفون میره و جواب که میده، با ترس سمتِ ما برمی‌گرده.

- منصوره!

شوکه، به ماهان نگاه می‌کنم و اون هم نگاهش رو به مراد دوخته. منصور چرا باید صبح به این زودی بیاد این جا؟ نکنه فهمیده من همراه ماهان اومدم؟ یعنی تعقیبمون کرده؟ رو به ماهان میگم:

- حالا باید چی کار کنیم؟

دست راستش رو، روی سینه‌اش خم می کنه و آرنج دست چپش رو روش می ذاره و دستش رو به چونه‌اش می‌گیره.

- کاری نمیشه کرد.

مضطرب میگم:

- قایم نشیم؟

نگاهم می‌کنه.

_ به نظرم وایسیم و حرف‌هاش رو گوش کنیم بهتره!

دیگه چیزی نمیگم. در باز میشه و صدای پاها و عصای منصور که به زمین می‌خوره شنیده میشه؛ داخل میاد و من نگاهم خیره، روی چروک پای چشمش می‌مونه. ازش متنفر نیستم ولی می‌تونست منصفانه باهام برخورد کنه. با دیدن من و ماهان بی اینکه حتی شوکه بشه می‌خنده.

- به به! ببین کیا اینجان، جناب دکتر و خانم سرمد، مشتاق دیدار!

مراد ترسیده میگه:

- ش... شما این جا، چی کا..‌. کار می‌کنی فدات شم؟

منصور نگاهش می‌کنه و خونسرد، دستی به ته ریش سفیدش می‌کشه.

- سفارش جدید واسه‌ات داشتم.

برعکسِ من که تعجب از سر تا پام می‌باره، ماهان دقیقا عین خودِ منصور رفتار می‌کنه.

- پس شما خیلی وقته تو این کار هستید آقای سرمد و بیخودی جانماز آب می‌کشیدین.

منصور بی‌خیال، می‌خنده.

- با این آتیشی که شما به پا کردین، مواظب باشید یه وقت دودش توی چشم خودتون نره.

ماهان هم این بار جدی- جدی تعجب می‌کنه و منصور روی مبل می‌شینه و پا روی پا می‌اندازه.

- این که تا این جا تونستید بیاید برام قابل احترامه، نشون میده باهوشید!

رو به من میگه:

- این که اینجایید و دارید برای من خط و نشون می کشید، نشون میده که هیچ کدومتون هیچی از گذشته نمی دونید!

ماهان متعجب میگه:

- گذشته؟

من فقط گیج نگاهش می‌کنم.

- بهش رازِ سر به مُهر گذاشته هم میگن!

یه قدم جلو میرم.

- موضوع چیه؟

منصور می‌خنده و عصاش رو، روی میز می‌ذاره. رو به مراد میگه:

- یه شمع برای من بیار!

مراد بی معطلی سمت آشپزخونه میره و کمی بعد با یه شمع با قطر نسبتا زیاد و سفید رنگ، سمت منصور میره؛ شمع رو که به منصور میده، منصور هم از توی جیبش فندکی بیرون میاره و میگه:

- این شمع رو می‌بینید؟

دستم رو به پشتیِ مبل می‌گیرم. فندک رو، روشن می‌کنه و روی شمع می‌گیره.

- این شمع و شعله‌ی روش رو ببینید! شعله داره روش خودنمایی می‌کنه. حالا چرا این‌ها رو میگم؟ به وقتش می‌فهمید.

سکوت، کل خونه رو گرفته.

- این شعله داره روی این شمع خودش رو قشنگ نشون میده!

نگاهی به ماهان می‌اندازه. با دستش سعی می‌کنه مسیر شعله رو سمت شمع ببره.

- ولی چی میشه اگه ورق برگرده و همین شعله، تو زرد از آب دربیاد و به جای این که شمع رو ذره- ذره آب کنه یهو بسوزونتش؟

ماهان جلو میره و پشت میز و مقابل منصور می‌ایسته.

- چه ربطی داشت؟

منصور لبخندی می زنه و شمع رو فوت می‌کنه.

- ربطش رو هم بعدا می‌فهمید.

ماهان خم میشه و دست‌هاش رو، روی میز می‌ذاره.

- واضح تر بگو! من برام روشن نشد.

منصور شونه‌ای بالا می‌اندازه و بلند میشه.

- به موقع‌اش قشنگ برات روشن میشه.

رو به من میگه:

- برو شکایت کن مونا خانم! مراد رو هم ببر تا شهادت بده. کیه که بترسه؟

دکمه‌ی یقه‌اش رو باز می‌کنه.

_ فقط یکم زودتر! از این همه انتظار خسته شدم!

باورم نمیشه که اصلا براش مهم نیست. نگاهش سمتِ ماهان می‌چرخه.

- تو هم کمکش کن تا زودتر روز دادگاه برسه و این قائله تموم شه.

ماهان دست‌هاش رو از روی میز برمی‌داره.

- یه چیزی توی چشم‌هات عادی نیست آقای سرمد!

منصور می‌خنده.

- زدی تو خال! حالم خوش نیست، قبل این که بیام هم یه ذره زهرماری کشیدم!

بعد هم قهقهه می‌زنه و ماهان کلافه و عصبی فقط نگاهش می‌کنه و چیزی نمیگه. منصور خطاب به مراد میگه:

- کدوم قبرستونی غیب شدی مراد؟ بیا کارت دارم!

مراد از اتاق بیرون میاد و من اصلا نفهمیدم کِی به اتاق رفت.

- جانم آقا؟

منصور میگه:

- یه سفارش جدید داشتم برات منتها بمونه بعدا بهت میگم! در دسترس باش و گم و گور نشو تا کارم باهات تموم شه!

نگاهی به من و ماهان می‌اندازه.

- به حُضار این جا هم کمک کن و هرکاری ازت خواستن انجام بده!

بعد هم می‌خنده و عصاش رو برمی‌داره و از خونه بیرون میره. ماهان سمتم میاد که میگم:

- وقتی انقدر خونسرده یعنی یه فکر دیگه‌ای داره، چی کار کنیم؟

نفسش رو به بیرون فوت می‌کنه.

- نمی‌دونم! ولی نباید عجولانه بریم جلو چون ممکنه ضد حمله بزنه!

سمت مراد برمی‌گرده.

- فعلا کاری باهات نداریم. اگه چیزی شد میایم سراغت!

مراد عصبی میگه:

- والا من نمی‌دونم به ساز کدومتون باید برقصم، اه!

ماهان میگه:

- گفتم که بهت، فعلا کاری به کارت نداریم.

مراد پوفی می‌کنه و دستش رو سمت در می‌گیره.

- خوش اومدین!

من و ماهان از خونه بیرون میریم و سوار سمند نقره‌ای رنگش میشیم. ماهان با انگشت‌هاش روی فرمون ضرب می‌گیره که میگم:

- این خونسردیش من رو می‌ترسونه. باید چی کار کنیم؟

چشم می‌بنده.

- وحشتناکه که این آدم یه جورِ طوفانی، آرومه!

پلک‌هاش رو از هم باز می کنه و ماشین رو، روشن می‌کنه.

- بهتره فعلا احتیاط کنیم و کاری انجام ندیم تا خطرش یکم دفع بشه یا بتونیم راه حلی پیدا کنیم.

سری تکون میدم که حرکت می‌کنه. یکم فکر می‌کنم؛ این حجم از خونسردی برای منصوری که الان دستش توی پوست گردو هست، خیلی عجیبه. رو به ماهان میگم:

- این خونسردیِ منصور دو حالت داره!

نگاه گذرایی بهم می‌اندازه و فرمون رو می‌چرخونه و میدون رو دور می‌زنه.

- چه حالت‌هایی؟

- یکیش اینه که ممکنه این خونسردی و رفتارهای عادیش در واقع یه جور رد گم کنی باشه!

مشکوک میگه:

- یعنی چی؟

لبم رو با زبون تر می‌کنم.

- یعنی اینکه در اصل می‌خواد آرامشش رو به ما نشون بده تا ما هم فکر کنیم که براش مهم نیست و از شکایت و شکایت کشی عقب بکشیم.

متفکر، سری تکون میده.

- درسته و حالت بعدیش هم میشه اینکه یه جوری مراد رو گول بزنه تا توی دادگاه شهادت دروغ بده.

انگار فکرم رو خونده بود.

- دقیقا!

@Zah_ra

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم»

«ماهان»

جلوی خونه‌ی دوست ماهور، پام رو، روی ترمز فشار میدم. با دیدنِ میعاد جلوی در و ماهور و دوستش که مقابلش ایستادن، سگرمه‌هام درهم میرن و از ماشین پیاده میشم. نگاه مشکوکی به سه نفرشون می‌اندازم و بیشتر از اون، در عجبم از اینکه میعاد برای چی اومده اینجا یا اصلا اینجا رو از کجا پیدا کرده؛ یعنی تعقیب کرده؟ ولی خب اگه بحث تعقیب و گریز سر ماجرای وصیت نامه باشه که صد در صد باید من رو تعقیب کنه که کجاها میرم ولی خب تعقیب ماهور و دوستش، چه سودی برای این بشر داره؟ واقعا نمی‌تونم درک کنم! اون از مونا و حالا هم که ماهور! خیلی دوست دارم بدونم چی توی سرش می‌گذره و دقیقا دنبال چی هستش! سمتشون میرم و میگم:

- این‌جا چه خبره؟

نگاه هر سه‌شون سمتم می‌چرخه. ماهور به طرفم میاد و کنارم می‌ایسته و میعاد میگه:

- خوشحال شدم از دیدار دوباره‌‌ات آقا ماهان!

- ولی متاسفانه من خوشحال نشدم! دنبال کسی اومدی؟

لبخند عجیبی می‌زنه.

_ طبق پیام خودت اومده بودم دنبال ماهور خانم!

یه تای ابروم رو بالا می‌اندازم.

- من یادم نمیاد بهت پیام داده باشم.

هیچی توی نگاهش عوض نمیشه. هیچی! حتی ذره‌ای از اون خونسردیِ کذایی و اعصاب خُرد کنش کم نمیشه.

- احتمالا یادت رفته، چون خودت پیام دادی بهم که نمی‌تونی بیای دنبال خواهرت!

عینک دودیش رو بالا میاره و به چشم‌هاش می‌زنه.

- در هر صورت خودت دیگه اومدی، پس من دیگه رفع زحمت می‌کنم. خدانگهدار!

بعد هم انگشت اشاره و انگشت میانیش رو به هم می‌چسبونه و کنار پیشونیش می‌زنه و برمی‌داره. ازمون دور میشه و منی که مات و مبهوت نظاره گر رفتنش هستم رو همینجوری ول می‌کنه. من که بالاخره می‌فهمم این و باباش دنبال چی هستن، حالا هی من رو سر بدوونه! یه جا بالاخره درستش می‌کنم. حالا امروز نه، فردا! فردا نه، پس فردا ولی همین نزدیکی‌ها! رو به ماهور میگم:

- قضیه چیه ماهور؟

دستم رو می‌گیره و سمت ماشین می‌کشه.

- بیا، بهت میگم.

سرش رو سمت دوستش برمی‌گردونه.

- عاطی فعلا خداحافظ بعدا برات اون مسئله رو توضیح میدم.

خداحافظی که می‌کنن، هردو سوار ماشین میشیم و من بی‌مقدمه میگم:

- خب؟ ماجرا چیه؟

شال نارنجی رنگش رو، روی سرش مرتب می‌کنه و زبونش رو، روی لب‌هاش می‌کشه.

- امروز اومده بود جلوی در خونه‌ی عاطفه می‌گفت تو فرستادیش بیاد دنبالم. وقتی دید زیر بار نمیرم باهاش برم، گوشیش رو درآورد و صفحه‌ی چت تلگرامی رو نشونم داد که تو، توش بهش پیام داده بودی و خلاصه لپ مطلب رو بگم که شک کردم صفحه چت تقلبی درست کرده تا من رو خر کنه و اینه که دُم به تله ندادم و خودت سر بزنگاه اومدی.

متفکر نگاهش می‌کنم.

- میعاد با تو چی کار داشته؟ اصلا آدرس خونه‌ی دوستت رو از  کجا داشته؟

شونه‌ای بالا می‌اندازه.

- نمی‌دونم. حداقلش این بود دور و برمون شلوغ بود نمی‌تونست بدزدتم، وگرنه که ازش بعید نیست!

با فکری درهم، ماشین رو روشن و حرکت رو شروع می‌کنم. خب دیگه! توی این گیر و دار و مشکلات، فقط همین رو کم داشتم که بشینم فکر کنم ببینم این میعاد با خواهرم چی کار داشته که پا شده اومده دنبالش!  هرجوری فکر می کنم و با هر چرتکه‌ای حساب می‌کنم می‌بینم یه چیزی این وسط می‌لنگه. یعنی آخر این ماجرا من خُل نشم جای شکر داره.

- ماهان!

نگاهم رو از رو به رو، سمت ماهور می‌کشم.

- بله؟

می‌خواد یه حرفی بزنه ولی تردید داره.

- چیزی شده؟

انگشت‌هاش رو توی هم گره می‌زنه.

- راستش... راستش مامان دوستم عاطفه یه آرایشگاه داره.

در حالی که مدام حواسم رو به جلو و بعد هم ماهور میدم، میگم:

- خب؟

نفس عمیقی می‌کشه و با گوشه‌ی مانتوی قرمز رنگش ور میره و سرش رو زیر می‌اندازه. این حالت‌هاش رو پای چی بذارم؟ خجالت یا... یا... آها دقیقا این همون وقتی هستش که می‌خواد یه چیزی بگه ولی از حساسیت و عصبانیت منم نسبت بهش آگاهه! یعنی همون مواقعی که فکر می‌کنه قراره بهش تشر بزنم یا دعواش کنم و بگم این چه حرفیه که داری می‌زنی؟ خجالت نمی‌کشی؟ حتی تصور این واکنش هم از طرف من خنده داره! میگم خنده دار، چون من آدمِ این حرف‌ها و این مدل عکس العمل‌ها نیستم و فکر اینکه از من یه همچین تصویری توی ذهنش ساخته، باعث میشه خنده‌ام بگیره و به زور خودم رو کنترل کنم که توی روش نخندم. حالا خوبه خودش می‌دونه کاری به کارش ندارم یا هروقت یه چیزی گفته که به مذاقم خوش نیومده، بازم بدرفتاری نکردم؛ الان برای همین استرس داره؟ عجب!

- به یه شاگرد نیاز داره. می‌خواستم ببینم اگه تو اجازه میدی برم ور دستش تا حداقل خرجیِ خودم رو، خودم بدم!

این بار واقعا چشم‌هام درشت میشن. شوکه میگم:

- بله؟

چشم‌هاش رو می‌بنده و مضطرب و تند- تند میگه:

- ببین خب ماهان دوست دارم مستقل بشم. حداقل به تو هم کمتر فشار بیاد.

کنار خیابون به حالت وحشتناکی ترمز می‌کنم.

- خودت فکر نمی‌کنی برای کار کردنت زوده؟

- ماهان...

وسط حرفش می‌پرم و دستم رو بالا میارم.

- نمی‌خواد چیزی بگی، کلی دارم میگم! مگه من برای تو کم گذاشتم؟ چیزی هست خب بگو من برات فراهم می‌کنم.

کلافه میگه:

- ماهان تو خودت روانشناسی ناسلامتی، یکم منطقی باش! کار دیگه دیر و زود داره؟

- ببین ماهور من میگم نمی‌خواد از الان فکر کار کردن باشی؛ تو وقتی می‌تونی با درس خوندن به هدفت برسی، خب چرا از الان فکر کار کردنی؟ بذار درست تموم شه بعدش بیا خرج منم بده! خوبه؟

نفسش رو به بیرون فوت می کنه و دست به سینه، به صندلی تکیه میده.

- این جوری به تو داره فشار میاد ماهان! کل هزینه‎های خونه روی دوش تو افتاده. یه تنه داری جور من و بابا رو می‎کشی، خب من از خودم خجالت می‎کشم. دوست دارم منم یکم کمکت کنم!

لبخندی از این همه محبت و مهربونیش می‎زنم و یکم سمتش خم میشم.

- تو نگران من نباش عزیزم! کار که عار نیست! منم نکشته والا! من شده برم مسافرکشی کنم حسرت چیزی رو، روی دل تو نمی‎ذارم. در عوضش همین که تو درس بخونی و سال دیگه ایشالا بتونی بری یه رشته‎ی خوب، توی یه دانشگاه خوب برای من خودش یه خسته نباشیده.

لبخند می‎زنه.

- به خدا عاشقتم داداشی!

دست‎هاش رو دور گردنم می اندازه که می‎خندم.

_ خانم خانم‎ها این جا تهرانه...

بلند می خنده و ادامه میده.

- اگه شاخ بشی کار دستت می دن.

می‎خندم و ازش فاصله می‎گیرم.

- آفرین! الان من و تو خواهر و برادریم ولی گشت ارشاد که نمی‎دونه.

به صندلی تکیه میده.

- ولی ماهان این روزها بیشتر حواست به خودت باشه.

ماشین رو باز روشن می‎کنم.

- چه طور؟

می‌خنده.

- همکلاسی‌هام برات نقشه دارن. توی فکر اینن که مخت رو بزنن.

حرکت می‌کنم و می‌خندم.

- خدایی؟ حالا چی شده دنبال من افتادن؟

دنده رو عوض می‌کنم که میگه:

- من از حسناتت براشون گفتم و او‌ن‌ها هم یه دل نه صد دل عاشقت شدن و دارن از حسودی می‌ترکن!

- عجب! به دوست‌هات بگو من اهل بچه مچه نیستم.

شیشه‌اش رو پایین میده.

- آره، اتفاقا بهشون گفتم که داداشم صاحب داره.

متعجب می‌گم:

- من صاحب دارم؟ کیه اون وقت؟

نگاهش می‌کنم که می بینم با یه حالت «خر خودتی» داره نگاهم می‌کنه که می‌خندم.

- اون جوری نگاه نکن! حالا جدی- جدی کیه؟

پوفی می‌کنه.

- چرا من الان باید بفهمم داداشم بیست ساله که خاطرخواه مونا خانمه؟

دستم رو لبه‌ی شیشه می‌ذارم و پیشونیم رو با انگشت‌هام ماساژ میدم. من آخر این همه حرص خوردن‌هام سکته می‌کنم! ای الهی گِل بگیرن دهنت رو سهیل که یه نخود هم توش خیس نمی‌خوره و یه چیزی که بهت بگم تا توی بوق نکنی و عالم و آدم رو باهاش خبردار نکنی، دست بردار نیستی! یعنی من تا سهیل رو دارم دشمن می‌خوام چی کار؟ نمونه‌ بارزشه اصلا! زیر لب با حرص میگم:

- سهیلِ دهن لق!

- اِ ماهان! گناه اون بنده خدا چیه؟

نگاه گذرایی به ماهور می‌کنم.

- توقع داری فکر کنم که بهت وحی نازل شده؟

می خنده.

- توقع بیجاییه.

جلوی خونه ترمز می‌کنم و رو به ماهور میگم:

- تو الان مثل اون نباشی ها که بری بذاری کف دست همه!

چهره‌ی مغرورانه‌ای به خودش می‌گیره.

- دهنم قرصه قرص! نگران نباش!

سر تکون میدم و از ماشین پیاده میشیم. جلوی در خونه می‌ایستیم و می‌خوام کلید بندازم که صدایی شبیه به داد و بیداد از داخل خونه توجه‌ام رو جلب می‌کنه. ماهور میگه:

- باز لابد عمه اومده.

نفسی از روی حرص می‌کشم و کلید رو توی قفل در می‌اندازم و می‌چرخونم.

- بریم داخل که من امروز یه سری چیزها رو باید روشن کنم.

@..zahra..

 

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم»

در باز میشه و وارد خونه میشیم. بابا و عمه طاهره رو می‌بینم که وسط هال وایسادن و صورت بابا جمع شده و عمه هنوز هم انگشت اشاره‌اش سمت باباست. با دیدنِ من پوزخند می‌زنه.

- به به! شازده بالاخره افتخار دادی و اومدی.

دست به سینه، به دیوار تکیه میدم و خونسرد میگم:

- امرتون؟

از لحنِ نسبتاً شاکی و خونسردم جا می‌خوره. آروم- آروم جلو میاد.

- چشم و دلم روشن! عوضِ سلام علیکته؟

کلافه میگم:

- سلام. امرتون؟

جلوم می‌ایسته.

- آفرین! نون و نمک ما رو می‌خوری و چاقوی یکی دیگه رو تیز می‌کنی؟ به اون دختره، مونا کمک می‌کنی تا از منصور شکایت کنه؟

داستان تازه داره جالب میشه.

- من یادم نمیاد نون و نمک شما رو خورده باشم. در ثانی، برام سوال شده که چرا سنگ اون آدم رو به سینه می‌زنید؟ البته فقط سواله.

- نون و نمک ما رو نخوردی همینه که نمک نشناس شدی.

دستم رو بالا میارم و زیر چونه‌ام می‌ذارم. چهره‌ی متفکری به خودم می‌گیرم تا بیشتر حرصش دراد. چیزی نیست! فقط خانم فکر کرده دیوار حاشا یه نمه بلنده و ما هم هرچی که ازش شنیدیم و سپردیم به دست فراموشی! اینجا رو داره اشتباه می‌زنه؛ چون من جوری بار اومدم که بیشتر اوقات نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم، فقط سعی می‌کنم محل ندم و همین هم شده سنگ زیر دندونش که داره حرصش میده. این خانم فکر کرده همه چی کشکی کشکیه دیگه؛ یه روز بزنی دربری، هرچی ازدهن دراومد بار اطرافیانت و خصوصا نزدیک‌ترینات کنی و اصلا هم برات مهم نباشه چقدر بهشون لطمه زدی. نمونه‌اش هم درمورد مادر بدبخت من صدق می‌کنه که از دست خواهرشوهرش یه روز خوش ندید! سالی به ماهی یه مهمونی محض احترام می‌رفتیم خونه‌شون که الحمدلله رشته‌ی همون هم پاره کردن و قرار بود بعدش دیگه فرقی با غریب غربا باهم نداشته باشیم؛ ولی از اونجا که عمه طاهره از حافظه‌ی نسبتاً ضعیفی بهرمنده، یه پاش خونه‌ی خودش و یه پاش هم خونه‌ی ماست و دنبال جنگ و دعواست!

- خوبه که خودتون هم می‌دونید. بعد هم اگه یادتون باشه حدودا دوازده سال پیش بود که ما به گفته‌ی خود شما، شدیم هفت پشت غریبه. غیر اینه؟

سرش رو متاسف تکون میده.

- خیلی بی چشم و رویی ماهان! دقیقا عین مادرت!

این بار جدی میشم. وقتی پای خونواده‌ام رو وسط می‌کشه باید انتظار این برخورد رو هم داشته باشه. کم مادرم رو اذیت نکرد؛ کم زخم زبون نزد، کم تحقیر نکرد! حسابی ازش پس نگرفتم ولی تنها توقعم ازش اینه که دور خونواده‌ام رو یه خط قرمز بکشه؛ همین!

- اسم مادر من رو به زبون نیارید لطفا چون به خاطر بزرگتریتونه که چیزی بهتون نمیگم. حد و حدودتون رو بدونید.

تک خنده‌ی عصبی و هیستریکی می‌کنه و طلبکار، با هردو دستش به من اشاره می‌کنه و رو به بابا میگه:

- بفرما آقا صابر، تحویل بگیر شازده‌ات رو! ببین چه طور توی روی من وایساده.

ماهور سمت بابا میره و بهش کمک می‌کنه روی مبل بشینه و بابا سخت میگه:

- از خونه‌ی من برو بیرون طاهره!

عمه نگاهش رو سمت من می‌چرخونه.

- خواستم بهت بگم بهتره دیگه پا پیش بذاری.

یه تای ابروم رو بالا می‌اندازم.

- برای؟

- کیمیا همه‌ی خواستگارهاش رو به خاطر تو داره رد می‌کنه. جایز نیست بیشتر از این معطلش کنی!

می‌خندم. واقعا همه چیز، همین قدر خنده داره! من به خودش هم گفته بودم؛ گفته بودم من رو از سر کیمیا بندازه و بیخودی نذاره معطل من بشه، گفتم امیدوارش نکنه ولی دقیقا آدم برعکسیه! هرچیزی که بهش میگی رو انگار وارونه می‌فهمه.

- به کیمیا بفرمایید که بی خودی سر من موقعیت‌هاش رو تلف نکنه. چون من خودم چند وقت دیگه می‌خوام برم خواستگاری!

همه تعجب می‌کنن و من فکر می‌کنم دیگه وقتشه که برای زندگیم یه تصمیم جدی بگیرم.

- بله؟ چند ساله دختر بدبخت من رو معطل خودت کردی، بعد الان راحت به من میگی برم بهش بگم می‌خوای بری خواستگاری یکی دیگه؟

به در اشاره می‌کنم.

- می‌خواید اگه خودتون نمی‌تونید من بهش بگم؟

با حرص رو ازم می‌گیره و سمت مبل میره. کیف چرم مشکیش رو از روی مبل برمی‌داره و روی شونه‌اش می‌اندازه. صدای تق- تق پاشنه‌های کفش‌هاش توی خونه می‌پیچه. سمت در میره.

- فکر نکن شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدشی! خیلی بهتر از تو رو می‌تونه داشته باشه.

لبخندی از روی تمسخر می‌زنم.

- ایشالا که با همون‌ها خوشبخت میشن. بفرمایید!

از خونه بیرن میره و از قصد، در رو محکم به هم می‌کوبه. ماهور جلو میاد و کنارم می‌ایسته.

- نباید این جوری بهش می‌گفتی ماهان!

همونطور که به در خیره‌ام، میگم:

- نگران نباش! آب که سر بالا میره، قورباغه ابوعطا می‌خونه. تیرش خورده به سنگ، اینه که عصبیه.

به بابا نگاه می‌کنم که دستی به ته ریش سفیدش می‌کشه و من خیره‌ی چشم‌های مشکی رنگش میگم:

- خوبی بابا؟

بی‌توجه به سوالم، نفس عمیقی می‌کشه.

- خواستگاریِ کی می‌خوای بری بابا جان؟

سرم رو پایین می‌اندازم و دستم رو بین موهام می‌کشم.

_ مونا!

سرم رو که بالا میارم، می‌بینم که شوکه و ترسیده نگاهم می‌کنه. این وحشت توی چشم‌های بابا رو خیلی کم دیدم.

- گ... گفتی مونا؟

سر تکون میدم.

- منظورت همون دختر حاج علی سرمده؟

یکم جلو میرم و متعجب میگم:

- آره بابا! چیش عجیبه؟

با دوتا انگشتش چشم‌هاش رو ماساژ میده و پر از غم میگه:

- چرا این کابوس تموم نمیشه؟

کنارش روی مبل می‌شینم.

- منظورت چیه بابا؟ از چی حرف می‌زنی؟

نگاهم که می‌کنه چین و چروک پای چشمش، عرق روی پیشونیش، قلبم رو توی سینه‌ام مچاله می‌کنه. چه قدر پیر شده!

- توی انتخابت مطمئنی بابا؟

مشکوک میگم:

- چی شده بابا؟ قضیه چیه؟

سرش رو به پشتیِ مبل تکیه میده و چشم می‌بنده.

- کاش زندگی مثل ساعت شنی بود که برش می‌گردوندیم و دوباره از اول شروع می‌کردیم.

گنگ و گیج نگاهش می‌کنم. حرفش رو نمی‌فهمم.

- بابا تو رو به هرکی که می‌پرستی واضح تر حرف بزن.

چشم‌هاش رو باز می‌کنه و سرش رو سمتم می‌چرخونه.

- همه پشتم رو خالی کردن. تحمل ندارم تو و ماهور رو هم از دست بدم. به وقتش میگم بهت!

عصاش رو برمی‌داره و یکم به زمین فشارش میده و بلند میشه و مقابل چشم‌های پر از علامت سوال من، سمت اتاق میره. ماهور جلو میاد و کنارم می شینه.

- منظور بابا چی بود ماهان؟

به مبل تکیه میدم و دست راستم رو دراز شده، روی بالای مبل می‌ذارم و پا روی پا می‌اندازم.

- نمی‌دونم!

به صورتم دست می‌کشم.

- فقط خدا آخر و عاقبت این قصه رو به خیر کنه!

@..zahra..

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزدهم»

به ساعت روی دیوار نگاه می‌کنم و بعد، از روی مبل بلند میشم.

- من دیگه میرم مطب ماهور! مواظب خودت و بابا باش!

سری تکون میده.

- باشه حتما. تو هم مراقب خودت باش!

کتم رو می‌پوشم و کیفم رو برمی‌دارم و میگم:

- خداحافظ.

از خونه بیرون میرم و در رو می‌بندم.

***

از روی صندلی بلند میشم و لبخندی می‌زنم.

- به منشی بفرمایید یه جلسه‌ی دیگه بهتون وقت بده، انشاءالله که مشکلتون حل میشه.

آقای مهدوی هم بلند میشه و لبخند می‌زنه.

- واقعا نمی‌دونم چه طور ازتون تشکر کنم آقای دکتر! حرف زدن باهاتون حالم رو خیلی بهتر کرد.

دستم رو روی شونه‌اش می‌ذارم.

- یه جلسه‌ی دیگه هم که بیاید اگه خدا بخواد مشکلتون کاملا حل میشه.

سری تکون میده و با گفتنِ «خداحافظ» از اتاق بیرون میره. به صورتم دست می‌کشم و سمت میز میرم تا وسایلم رو جمع کنم. گوشیم زنگ می‌خوره؛ از روی میز برش می‌دارم و با دیدن شماره‌ی خونه ابرو بالا می‌اندازم و جواب میدم:

- بله؟

صدای ترسیده و پر از بغضِ ماهور رو می‌شنوم.

- ماهان توروخدا زود بیا خونه!

از پشت میز بیرون میام.

- چی شده ماهور؟

صدایی از پشت خط می‌شنوم.

- قطع کن اون بی‌صاحاب و دختره‌ی چموش!

صدای جیغ ماهور رو که می‌شنوم، با نگرانی داد می‌زنم.

- چه خبره اون جا؟ ماهور؟

صدای بوق توی گوشم می‌پیچه. گوشی رو از گوشم پایین میارم و باز هم شماره می‌گیرم. یه بوق، دو بوق، سه تا...

هیچ کس جواب نمیده. کیفم رو برمی‌دارم و از اتاق بیرون میرم. بدون توجه به منشی که خداحافظی می‌کنه، از مطب بیرون میرم و بعد دوتا یکی کردنِ پله‌ها، سریع از ساختمون خارج و سوار ماشین میشم. همین که ماشین روشن میشه، پام رو، روی پدال گاز می‌ذارم و تا ته فشار میدم و حرکت می‌کنم. استرس و نگرانی مثل خوره شده و داره ذره- ذره تموم جونم رو می‌خوره. همه چی عین یه بازی می‌مونه که به نفعت پیش میره و به نفعت پیش میره و یهو پشت پا می‌زنه به همه چی. جلوی خونه ترمز می‌کنم و سریع از ماشین پیاده میشم. جلوی در می‌ایستم و کلید رو داخل قفل می‌چرخونم. کف دستم رو، روی در می‌ذارم و به داخل هُلش میدم. صدای کشیده شدنِ چیزی روی زمین، از داخلِ خونه رو می‌شنوم و در بالاخره با سختی باز میشه. وارد خونه که میشم، وضع اسفناکش نفسم رو می‌بُره. همه جا و همه چی به هم ریخته. نگاهم روی ردِ خونِ روی پارکت‌ها ثابت می‌مونه. با شک صدا می‌زنم:

- ماهور!

جوابی نمی‌گیرم. یه قدم جلو میرم و دستم رو به دیوار می‌گیرم که سوزشی توی دستم می‌پیچه. دستم رو برمی‌دارم و زخمی رو کف دستم می‌بینم که خون ازش راه گرفته و داره جاری میشه. سرم رو می‌چرخونم و با آِینه‌ی شکسته‌ای که حالا خون دستِ من روی تکه‌ی شکسته‌ای ازش که سر تیزی داره، خودنمایی می‌کنه، روبه‌رو میشم. دستم رو پایین می‌اندازم و به قطره‌های خون که از دستم روی زمین می‌چکن، توجه‌ای نمی‌کنم و باز هم صدا می‌زنم:

- بابا؟

باز هم جوابی عایدم نمیشه. حس می‌کنم چیزی به کف کفشم می‌چسبه. نگاهم رو پایین می‌کشم و دو زانو روی زمین می‌شینم. کاغذی که باهام همراه شده بود رو برمی‌دارم و تاش رو باز می‌کنم و با استرس، مشغول خوندنش میشم.

«سلام آقا ماهان!

خوب می‌دونی کی‌ام و قصدم رو هم شاید بدونی و شاید هم نه. خواستم بگم پدرت و خواهرت حالا پیش منن. خیلی علاقه داشتی می‌تونی بیای به این آدرس و دنبالشون! البته شرط داره. حواست باشه که من شامه‌ی تیزی دارم و بوی پلیس به مشامم بخوره میشم، یه دیوونه‌ی زنجیری که زنجیرش پاره شده و حالا افتاده به جون همه! به نفعته فکر دور زدن من رو از کله‌ات بیرون کنی. تا یه ساعت دیگه هم پا میشی میای به آدرسی که برات نوشتم! شب خوش!»

آدرس رو که می‌خونم متوجه داغ شدن و گر گرفتنِ یهوییم میشم. حس می‌کنم از شدتِ عصبانیت، صورتم رنگ خون گرفته. عصبی، کاغذ رو مچاله می‌کنم و زمین می‌اندازم. داد می‌زنم:

- عوضی!

نمی‌دونم چی کار کنم! فقط یه چیزی رو می‌دونم و اون هم نجاتِ خانوادمه! از روی زمین بلند میشم و سمت در میرم. در رو باز می‌کنم و از خونه بیرون میرم و سوار ماشین میشم. حرف‌های توی نامه‌اش بارها توی سرم انعکاس پیدا می‌کنه.

« حواست باشه که من شامه‌ی تیزی دارم و بوی پلیس به مشامم بخوره، میشم یه دیوونه‌ی زنجیری که زنجیرش پاره شده و حالا افتاده به جون همه!»

با دستِ زخمیم، روی فرمون ضربه می‌زنم که سوزشِ لعنتیش بیشتر میشه. گوشیم باز هم زنگ می‌خوره و من بی این که به شماره نگاه کنم و بی اختیار و با لحنی تند، جواب میدم:

- بله؟

صدای هُل شده‌ی مونا رو می‌شنوم.

- س...سلام ماهان! ببخشید مزاحم شدم! می‌خوای بعدا تماس بگیرم؟

لحنِ مظلومش باعث میشه بیش از حد شرمنده‌اش بشم.

- سلام من شرمنده‌ام! اعصابم سر جاش نیست. کاری داشتی؟

عیدی که شروعش این طور باشه، وای به حال ادامه و پایانش!

- ببخشید راستش خبردار شدم که پدرت و ماهور رو گروگان گرفتن گفتم اگه میشه بیای دنبال من، تا منم باهات بیام.

بابام و خواهرم همین جوریش توی دل خطرن، جرئت دارم مونا رو هم ببرم؟

- نه!

- چرا آخه؟ ببین...

وسط حرفش می‌پرم.

- خیلی خطرناکه. نمیشه!

- خواهش می‌کنم! این جنجال به خاطر من به پا شده، نمی‌خوام دو نفر بی گناه، قربانیِ من بشن.

نگاهم به ماشینی که مستقیم داره به سمت من میاد، می‌افته.

- ماهان!

فرمون رو به چپ می‌چرخونم و کنترل سرعت از دستم در میره. ماشین به سمت یه درخت بزرگ و تنومند کنار جاده میره. سرم محکم به فرمون می‌خوره و فقط سیاهیِ مطلق!

@..zahra..

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم»

«مونا»

شماره‌اش رو می‌گیرم و مدام همون صدای مزخرف که میگه «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد» رو می‌شنوم. نگاهی به ساعت که عقربه‌ی کوچیکش روی هفت و عقربه‌ی بزرگش روی شیش وایساده می‌اندازم. گوشی رو به چونه‌ام می‌زنم و فکر می‌کنم. نگرانی داره می‌خورتَم. داشتیم حرف می‌زدیم بعد یهو چی شد؟ گوشی رو جلوی چشمم می‌گیرم و یه بار دیگه انگشت‌هام روی صفحه‌ی گوشی می‌لغزن تا شماره‌اش رو بگیرم. گوشی رو به گوشم می‌چسبونم. یه بوق... دو بوق... سه بوق... چهارتا... میام قطع کنم که تماس وصل میشه و صدای زنی رو می‌شنوم:

- بله؟

متعجب میگم:

- ببخشید من شماره‌ی آقای غفوری رو گرفتم...

وسط حرفم می‌پره.

- من پرستار بیمارستانم خانم!

دست و پاهام شُل میشن.

- بیمارستان؟

- بله، ایشون توی جاده تصادف کردن الان توی بیمارستانن.

همه‌اش تقصیر منه! من، منِ احمق، من!

- کدوم بیمارستان؟

آدرس رو که میگه، بی‌رمق، تماس رو قطع می کنم. لعنت به من! چرا اصلا بهش زنگ زدم؟ یه بغضی توی گلوم می‌شینه، یه حال خراب، یه ترس از دست دادن! از طرفی شوک دزدیده شدن ماهور و پدرش و از طرفی گیر و گرفتاری‌های حالا و چاله چوله‌های خودش هم بماند! پاهام سستن و نمی‌تونم درست قدم بردارم. ای خدا! من بدون ماهان چیکار کنم؟ واقعا میگم! من بدون اون معنی ندارم! حتی فکر یه روز نبودش هم من رو می‌کُشه؛ چجوری تحمل کنم؟!

سمت اتاق میرم و سرسری مانتوم رو می‌پوشم و شالم رو سرم می‌کنم. فقط گوشیم رو برمی‌دارم و نمی‌دونم با چه سرعتی، اما از خونه بیرون میرم. سر خیابون می‌ایستم و دستم رو جلوم تکون می‌دم که بالاخره یه پژو زرد رنگ جلو پام می‌ایسته. در عقب رو باز می‌کنم و روی صندلی می‌شینم. در رو می‌بندم و رو به راننده آدرس رو میگم و اضافه می‌کنم که تند حرکت کنه. ماشین حرکت می‌کنه و من فقط ناخنم رو به دندون می‌گیرم و سرم رو به شیشه تکیه میدم. نفسم به زور درمیاد و حالم بده! احساس گناه داره می‌کشتم، ترس از نبودش و ندیدنش داره خفه‌ام می‌کنه. زندگی انقدر بی‌رحمه که همین که می‌بینه یه نفر برات مهم شده، بی‌رحمانه کمر به نابودیش می‌بنده؛ تفنگش رو سمت زندگیت نشونه میره و دقیق، می‌زنه وسط خوشبختیت! این حال و روز الان منه! نمی‌تونم یه ذره، فقط یه ذره‌ هم این دنیا بدون ماهان تصور کنم؛ اصلا... مگه بدون اون ارزشی هم داشت؟!

بالاخره تاکسی می‌ایسته و من تازه یادم میاد که از بس عجله کردم یادم رفت یکم پول بیارم تا حداقل کرایه تاکسی رو باهاش حساب کنم. لبم رو محکم گاز می‌گیرم که راننده که پیرمرد ریش سفیدی هست، میگه:

- دخترم کرایه رو نمیدی؟

و من این لحظه چقدر شرمنده میشم. مغموم و شرمنده میگم:

- شرمنده توروخدا! عجله کردم یادم رفت همراه خودم پول بیارم. میشه من رو تا خونه برسونید تا کرایه‌تون رو بیارم؟

لبخندی می‌زنه.

- برو دخترم! برو خدا خودش روزیِ من رو میده. برو!

سرم رو زیر می‌اندازم.

- شرمنده‌ام به خدا!

- دشمنت شرمنده! برو که عزیزت روی تخت بیمارستان منتظرت نشسته.

هنوز هم آدم‌های مهربونی هستن که شرایطت رو درک کنن و بفهمنت! انگار هنوز هم میشه روشون حساب وا کرد. لبخندی پر از غم تحویلش میدم. دستم رو روی دستگیره‌ی در ماشین می‌ذارم و بازش می‌کنم. از ماشین پیاد میشم و در رو می‌بندم. با قدم‌های تند، وارد بیمارستان میشم و بوی الکل می‌زنه زیر بینیم! سمت پذیرش میرم و شماره‌ی اتاق ماهان رو ازش می‌پرسم. بعد از تشکر کوتاهی، ازش فاصله می‌گیرم و پله‌ها رو بالا میرم. به طبقه‌ی دوم که می‌رسم، دکتر رو می‌بینم که از اتاقش بیرون میاد. سمتش خیز برمی‌دارم و میگم:

- چی شد دکتر؟

سرش رو از تخته شاسیش بیرون می‌کشه.

- نسبتتون با بیمار چیه؟

یکم فکر می کنم و اولین چیزی که تو ذهنم میاد، بلافاصله سمت زبونم هم روونه میشه.

- من خواهرشم!

- باید عمل کنن! من گفتم اتاق عمل رو حاضر کنن منتها هزینه‌ی جراحی بالاست. از عهده‌اش برمیاین؟

هول و بدون فکر میگم:

- بله. هرچی باشه جور می‌کنم!

راه میره و من هم دنبالش میرم.

- خیلی خب! پس ما اتاق عمل رو حاضر می‌کنیم، شما هم سعی کنید هزینه رو زودتر آماده کنید.

سر تکون میدم و ازم دور میشه. هزینه‌ی جراحی رو که می‌پرسم ته دلم خالی میشه. خیلی بالاست! حتی اگه خود ماهان هم بود بود مسلماً از پسش برنمی‌اومد. هزینه های مملکت کمرشکن شده؛ گرونی حتی به نرخ عمل های جراحی هم رسوخ کرده و من واقعا نمی‌دونم چه خاکی باید توی سرم بریزم. این دیگه چجورشه؟ گوشیم رو بالا میارم و بدون حتی ذره‌ای فکر، شماره‌ی سعید رو می‌گیرم. روز تولدم، شب عید، چرا همه با هم اینطور خراب شد؟ باز هم این بغض لعنتی رو نگه می‌دارم. گوشی رو به گوشم می‌چسبونم که بعد بوق دوم، صداش رو می‌شنوم:

- به به مونا خانم! آفتاب از کدوم طرف دراومده که تو به من زنگ زدی؟

بی‌حال، روی صندلیِ پلاستیکیِ آبی رنگ سقوط می‌کنم.

- سلام سعید!

از شنیدن صدای ناامید و خسته‌ام تعجب می‌کنه.

- چی شده مونا؟ چرا صدات اینطوریه؟

نابودم! به معنای واقعیِ کلمه نابودم!

- می‌تونی یه کمکی بهم بکنی؟

- دق مرگ شدم دختر! چی شده میگم؟

سخت نفس می‌کشم.

- یه مقدار پول می‌خوام!

تعجب می‌کنه و حتم دارم الان از تعجب جفت ابروهاش بالا پریده.

- پول؟ پول چرا؟ چه قدر می‌خوای؟

- می‌تونی بیای به آدرسی که میگم؟

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم سُر می‌خورم.

- می‌خوای من رو دق بدی آره؟ آدرس رو برام اس ام اس کن!

«باشه» خفه‌ای میگم و تماس رو که قطع می‌کنم، سریع آدرس رو براش می‌فرستم. سرم رو به دیوار سرد بیمارستان تکیه میدم و چشم می‌بندم. کاش هیچ وقت ماهان رو وارد این بازی نمی‌کردم!

@..zahra..

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم»

***

- حل شد. پولِ عمل رو دادم!

سرم رو پایین می‌اندازم و شرمنده میگم:

- ببخشید! نمی‌خواستم به تو بگم ولی چاره‌ای نداشتم. بعدا همه‌اش رو باهات صاف می‌کنم.

سعید اخمی می‌کنه و دستی به پیراهنِ آبی نفتیِ توی تنش می‌کشه.

- این چه حرفیه؟ من و تو نداریم که؛ پول چرک کف دسته، دیگه جبران نداره.

طره‌ای از موهام رو داخل شالِ طوسی رنگم می‌فرستم و گوشه‌ی لبم رو می‌گزم.

- همین چرک کف دست اگه نباشه زندگیِ همه لنگ می‌مونه.

دستی میون موهاش می‌کشه.

- آره خب! راستی...

نگاهش می‌کنم.

- چرا می خواستی به ماهان کمک کنی؟

متعجب میگم:

- این همه کمکم کرده، از بچگی که باهم بزرگ شدیم تا حالا همیشه هوام رو داشته، کمکش نکنم؟

از پشتِ شیشه به ماهان که توی اتاقه، نگاه می‌کنه.

- یعنی این همه کمک بی‌دلیل بوده؟

علامت سوالی بالای سرم شکل می‌گیره.

- جز خیرخواهی دلیل دیگه‌ای مگه می‌تونه داشته باشه؟

تک خنده‌ای می‌کنه.

- زیادی ساده‌ای جانم! گربه محض رضای خدا موش نمی‌گیره، توی این دوره و زمونه هم ملت برای جلب رضایت خدا که به هم کمک نمی‌کنن. بالاخره حتما یه نفعی براش داره.

میام چیزی بهش بگم که گوشیم توی دستم می‌لرزه. پیام از طرف تلگرامه! وارد تلگرام میشم و پیام رو از طرف یه ناشناس می‌بینم. مشکوک، ابرو درهم می‌کشم و وارد پیویِ طرف میشم و می‌بینم که بی هیچ حرفی فقط یه فیلم برام فرستاده. انگشتم رو، روی فلش رو به پایینِ وسط فیلم می‌زنم و منتظر می‌مونم تا فیلم باز شه؛ بعد از چند دقیقه به خاطر ضعیف بودنِ اینترنت، فیلم باز میشه. فیلم رو پلی و نگاهش می‌کنم. اول یه فضای خالی و خرابه رو نشون میده. دوربین آروم- آروم جلو میره. روی دو نفر که روی زمین افتادن می‌ایسته. یه دختر و یه مرد! قلبم از استرس توی دهنم می‌زنه. دوربین جلو میره و روی چهره‌شون متوقف میشه و با دیدنِ ماهور و پدرش، جیغِ آرومی می‌کشم و گوشی از دستم روی زمین می‌افته. عقب میرم و به دیوار می‌چسبم. تند- تند نفس می‌کشم و کف هردو دستم رو به دیوار تکیه میدم. یعنی چه بلایی سرشون آورده؟ اصلا اون‌ها کجای این قصه بودن که حالا این بلا سرشون اومده؟

- چت شده مونا؟ خوبی؟

خوب؟ نه نیستم! مگه میشه جسد دوتا آدم بی گناه رو ببینم و خوب باشم؟

- مونا؟ جونم رسید به لبم، چی شده خب؟

به ماهان چی بگم؟ چه جوری بگم؟ سکته می‌کنه!

- او... اون فیلم...

نمی‌تونم ادامه بدم. نفسم درنمیاد؛ صدام مرتعش شده و دست‌هام به وضوح می‌لرزن. بغضم وسط گلوم سنگینی می‌کنه. چرا اون‌ها؟ اون‌ها کجای بازی بودن که حالا قربانی شدن؟ نمی‌تونم! نمی‌تونم حتی برای یه ثانیه‌ی دیگه هم به اون فیلم فکر کنم و دوباره صحنه‌هاش رو مجسم کنم. حس می‌کنم حالت تهوع و دلپیچه‌ی شدیدی گرفتم. حالم یکم زیادی بده!

- کدوم فیلم؟ کی برات فرستاده بود؟

دستم رو، روی دهنم می‌ذارم و روی دیوار سفید راهروی بیمارستان، سُر می‌خورم. با چه رویی به ماهان بگم؟ سعید جلوم روی زانوهاش می‌شینه.

- می‌خوای من رو سکته بدی دختر؟ درست و حسابی بگو چی شده خب!

دستم رو از روی دهنم برمی‌دارم و به گوشیم که روی زمین افتاده و پودر شده نگاه می‌کنم.

- توی اون فیلم، ماهور بود؛ بابای ماهان بود. مُرده بودن، سر و صورتشون خونی بود. من...

نمی‌تونم ادامه بدم.

- مُرده بودن؟ یعنی چی؟ کی اون فیلم رو برات فرستاده بود؟

- نمی‌دونم، ولی واقعی بود. ترسناک بود.

سرم رو بین دست‌هام می‌گیرم.

- چه جوری به ماهان بگم؟ می‌میره اگه بشنوه!

میاد چیزی بگه که صدای پیامک گوشیش بلند میشه. گوشیش رو درمیاره و نگاهی به پیام می‌اندازه.

- یکی برای من پیام تهدیدآمیز فرستاده!

قلبم می‌ایسته.

- کی؟

- ناشناس!

گوشیش رو از دستش می‌کشم و پیام رو که می‌خونم، خون توی رگ‌هام یخ می‌زنه.

«جاده ی مرگ رو دارید طی می‌کنید! هردوتون رو دارم میگم و حتی مد نظرم نفر سومتون هم هست. حالا هی بچرخید!»

دستم پایین می‌افته! یکی داره اذیت می‌کنه. یه هدفی داره.

- مونا! چی شد؟

آب دهنم رو سخت پایین می‌فرستم.

- سعید من دارم می‌ترسم!

با انگشت‌هاش، چشم‌هاش رو ماساژ میده.

- احتمال نمیدی از دار و دسته‌ی منصور یا میعاد باشه؟

سری به طرفین تکون میدم.

- فکر نمی‌کنم! اون‌ها همین جوریش جرمشون سنگینه! محاله منصور بخواد خودش رو توی یه چاه جدید بندازه.

نگاهم می‌کنه.

- پس یعنی پای یه آدم جدید قراره به این پرونده باز شه؟

بغضم با صدای ناجوری می‌شکنه.

- نمی‌دونم، نمی‌دونم!

به اطراف نگاهی می‌اندازه.

- گریه نکن مونا! بلند شو تا پرستار نیومده.

چیزی که خیلی داره آزارم میده اون فیلمه. چی به ماهان بگم؟ تقصیر من بود! مقصر من بودم که پای ماهان رو هم بیخودی به جریانات خودم باز کردم. بی‌جون و خسته، از روی زمین بلند میشم. سعید میگه:

- من دیگه میرم فعلا! کاری داشتی بهم زنگ بزن. اوکی؟

سری تکون میدم.

- ببخشید امشب خیلی توی زحمت افتادی.

- گره از کار کسی باز کردن زحمت نیست رحمته! فکر یه گوشیِ نو هم باش.

سرم رو پایین میارم و به گوشیِ آش و لاشم نگاه می‌کنم. توی این اوضاع قمر در عقرب فقط همین رو کم داشتم. خم میشم تا گوشیم رو بردارم ولی باز هم صورت خونیِ ماهور و پدرش جلوی چشم‌هام نمایان میشه. دستم رو عقب می‌کشم و روی قلبم می‌ذارم. چم شده؟ چرا اون فیلم از توی سرم نمیره؟

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجدهم»

***

شوکه، می‌خواد روی تخت نیم خیز بشه که صورتش جمع میشه و دوباره روی تخت می ‌افته.

- یعنی چی؟

وای خدا خودت کمک کن زنده بمونه!

- من متاسفم! نمی‌خواستم اینطور بشه.

ناباور، تک خنده‌ای می‌کنه.

- شوخی می‌کنی؟

چیزی ازش نمونده. شک ندارم!

- نمی‌دونم فیلمی که برای من اومد راست بود یا نه ولی...

دست‌هام رو، روی صورتم می‌ذارم و بغضم میون دست‌هام می‌شکنه.

- ولی همه چی واقعی بود انگار! من... من راضی نبودم اینطوری بشه. من نمی‌خواستم...

وسط حرفم، صداش رو می‌شنوم.

- یاخدا!

دست‌هام رو آروم- آروم از روی صورتم پایین می‌کشم. با بدبختی روی تخت می‌شینه. ترسیده میگم:

- باید... باید استراحت کنی!

محل نمیده، انگار نمی‌شنوه. این آدم، مرد رویاهای من، امروز و این لحظه بد شکست.

- ماهان! شاید اصلا راست نباشه. فقط یه فیلم بود. شاید ساختگی باشه. شای...

حرفم رو نیمه کاره رها می‌کنم. بی‌توجه به من و حرف‌هام، از روی تخت بلند میشه. از درد لبش رو گاز می‌گیره. سمت لباس‌هاش که آویزون شدن میره.

- غیر ممکنه که مُرده باشن! میرم از زیر سنگ هم شده پیداشون می‌کنم. دروغه!

خدایا کمکش کن! انگار هیچی نمی‌فهمه.

- ماهان! حالت خوب نیست.

دستش رو به میزِ پایین تخت می‌گیره. از درد، صورتش داره کم- کم کبود میشه. سمتش میرم و بازوش رو می‌گیرم و می‌کشم. ملتمس میگم:

- حالت خوب نیست؛ باید استراحت کنی! توروخدا بشین، پیدا میشن بالاخره!

به زور خودش رو نگه می‌داره. همین که می‌خواد قدم دیگه‌ای برداره، «آی» میگه و روی زمین می‌افته. نگران و وحشت زده، از اتاق بیرون میرم و توی راهرو صدا می‌زنم:

- پرستار! دکتر!

یه خانم با روپوش پرستاری سمتم میاد.

- بله خانم؟ چی شده؟

از جلوی در کنار میرم و پرستار داخل میاد و با دیدنِ ماهان روی زمین، «هین»ای می‌کشه.

- وای آقای غفوری حالتون خوبه؟

ماهان سری تکون میده و من نگاهم روی باند سرش و پهلوش که حالا رنگِ خون به خودشون گرفتن، می‌مونه و تپش قلبم توی یه لحظه متوقف و خون توی رگ‌هام قندیل میشن. وحشت زده میگم:

- سر... سرش و پهلوش داره خون میاد.

پرستار هم نگاهی بهش می‌اندازه و رنگش عوض میشه. سریع سمت در میاد و سرش رو از در بیرون می‌بره. خطاب به پرستار دیگه‌ای که توی راهرو هستش میگه:

- برو دکتر اسدی رو صدا کن، زود!

من رو می‌گیره و به بیرون هدایت می‌کنه.

- خانم شما فعلا بیرون باش!

با گریه میگم:

- نمیشه بیام داخل؟ خواهش می‌کنم!

بیشتر به بیرون هُلم میده و مقاومت من برای داخل موندن بیشتر میشه.

- نمیشه، بفرمایید بیرون.

دکتر و همون پرستار میان و وارد اتاق میشن. از شیشه می‌خوام نگاهش کنم که اون پرده ی لعنتی رو می‌کشن. «اه» خسته و کلافه‌ای میگم و روی صندلی سقوط می‌کنم. اگه بلایی سرش بیاد چی کار کنم؟ چه جوری تا آخر عمر با حسرت نبودش زندگی کنم؟ چه جوری خودم رو ببخشم که باعث مشکلاتش شدم؟ صدای قدم‌هایی رو از کنارم می‌شنوم و سرم رو می‌چرخونم. سعید رو می بینم که به این سمت میاد. با دیدن صورت آشفته و خیس از اشکم، قدم‌هاش رو تندتر می‌کنه و بالاخره جلوم می‌ایسته و مضطرب میگه:

- چی شده مونا؟ چرا این شکلی شدی؟

با گریه میگم:

- سعید اگه بلایی سرش بیاد چه خاکی توی سرم بریزم؟

جلوم روی زانوهاش می‌شینه.

- چی شده دختر خوب؟ چرا این طور گریه می‌کنی؟ بگو بهم دیگه مونا! مگه مثل داداشت نیستم؟

هق می‌زنم.

- ماجرای فیلم رو که براش گفتم شوک شد. از روی تخت بلند شد و خواست لباس‌هاش رو بپوشه که خورد زمین! باید استراحت می‌کرد ولی نکرد. بعدش دیدم پهلوش و سرش خونیه! اگه چیزیش بشه من چی کار کنم؟

متعجب میگه:

- دوستش داری مونا؟

خشک شده نگاهش می‌کنم.

- چی؟

- دوستش داری، آره؟

سرم رو زیر می اندازم.

- من... من...

وسط حرفم می‌پره.

- پس راسته!

لبم رو گاز می گیرم. چرا توی این موقعیت باید ازم اعتراف بگیره؟

- نگران نباش، خوب میشه!

سرم رو با دست‌هام می‌گیرم.

- خونواده‌اش چی؟ به خاطر من این طور شد!

کنارم روی یه صندلیِ دیگه می‌شینه.

- چی بگم والا!

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزدهم»

صدای قدم‌هایی رو تو راهرو می‌شنوم که به این سمت میاد. سرم رو که بالا می‌گیرم، در کمال تعجب میعاد رو می‌بینم. جلو میاد و مقابل من و سعید می‌ایسته.

- سلام!

من چیزی نمیگم ولی سعید سگرمه‌هاش رو توی هم گره می‌زنه.

- فرمایش؟

میعاد نیشخندی می‌زنه.

- اومدم ملاقاتی، این چه طرز برخورده؟

سعید بلند میشه.

- برو این رو به یکی بگو که نشناستت مردک! تو ملاقات اومدی؟

از روی صندلی بلند میشم. میعاد شونه‌ای بالا می‌اندازه.

- چیه؟ به من نمیاد؟

سعید تخت سینه‌اش می‌کوبه.

- نه بهت میاد، نه بلدی ادا دربیاری.

میعاد قدمی عقب میره و بعد رو به من میگه:

- هرچی به گوشیت زنگ زدم جواب ندادی مجبور شدم خودم بیام.

مشکوک میگم:

- از کجا فهمیدی اینجام؟

به اتاق اشاره می‌کنه.

- حدس زدم پیش جناب دکتر باشی. شماره‌اش رو گرفتم و پرستار بیمارستان جواب داد. آدرس رو ازش گرفتم و اومدم. البته تا یادم نرفته بگم که خونه‌ات هم اومدم.

سعید پوزخند صداداری می‌زنه.

- شما که گفتی برای ملاقاتی اومدی!

میعاد می‌خنده.

- سلام گرگ هیچ وقت بی طمع نیست سعید خان!

به من نگاه می‌کنه.

- باید باها‌م تا یه جایی بیای، کارت دارم!

سعید عصبی میگه:

- مونا با تو هیچ جا نمیاد.

میعاد می‌خنده و دست جلو می بره و یقه‌ی سعید رو مرتب می‌کنه.

- آقا سعید مواظب باش یه وقت رگ غیرتت گردنت رو پاره نکنه.

سعید دست‌هاش رو پس می‌زنه.

- تو کلاه خودت رو سفت بچسب، نمی‌خواد هوای من رو داشته باشی.

میعاد باز هم نگاهش رو سمت من می‌کشه.

- مونا میای یا نه؟

بی برو برگشت میگم:

- نه!

پوزخند می‌زنه.

- باشه! عواقبش پای خودت.

از حرفش می‌ترسم. رو از من می‌گیره و می‌خواد بره که بی اراده میگم:

- باشه، باهات میام.

لبخند می‌زنه.

- دنبالم بیا.

رو به سعید میگم:

- وقتی برگشتم، تورو قرآن همه چی رو کامل برام بگو و از حال ماهان بی‌خبرم نذار، باشه؟

سر تکون میده و نگران میگه:

- برای چی می‌خوای باهاش بری؟

نگاهی به میعاد که داره ازمون دور میشه، می‌اندازم.

- وقتی اینطور حرف می‌زنه یعنی یه فکرهایی توی سرش داره. باهاش میرم تا بهونه دستش ندم.

سعید سری برام تکون میده و به سختی از اتاق دل می‌کَنم و همراه میعاد میرم. هردو از بیمارستان خارج میشیم و سمت ماشینش میریم. قفل ماشین رو باز می‌کنه و خودش اول پشت فرمون می‌شینه. نگاهی به خیابونِ شلوغ و پر تردد می‌اندازم و دستم رو سمت دستگیره‌ی در عقب ماشینش می‌برم و می‌خوام روی صندلیِ عقب بشینم که شیشه‌ی ماشین رو پایین میده و سرش رو بیرون میاره.

- بیا صندلیِ جلو!

پوفی می‌کنم.

- من می خوام روی صندلیِ عقب بشینم.

بازم صداش رو می‌شنوم.

- بیا جلو بشین مونا انقدر روی اعصاب من راه نرو!

کلافه، سمتِ در جلو میرم و دستم رو، روی دستگیره‌اش می‌ذارم و بازش می‌کنم. روی صندلی می‌شینم و مانتوی مشکیم رو جمع می‌کنم. در رو می‌بندم. ماشین رو روشن می‌کنه و حرکت می‌کنه. رو بهش میگم:

- کجا می‌بری من رو؟

صدایی از پشت می‌شنوم و بعد سردی و تیزیِ چیزی مثل چاقو رو، روی گردنم حس می‌کنم. صدایی از پشت سرم میگه:

- یه تکون اضافی ازت ببینم شکمت و سفره می‌کنم. حالیته؟

چاقو رو یکم بیشتر فشار میده و عصبی میگه:

- حالیته؟

سر تکون میدم و به میعاد که خونسرد داره رانندگی می‌کنه، نگاه می‌کنم. پس همه‌اش نقشه بود! ولی چی کارم داره؟ چشم می‌بندم. خدایا خودت کمکم کن!

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیستم»

«راوی»

میانِ آن همه هیاهو و تعقیب و گریز و قتل و هزار جنجالِ دیگر، حال، موی دماغ شدنِ میعاد هم این میان کم بود. گرچه روزگار آنقدر هم مهربان نبود که مفت و مجانی بذر خوشی در زندگیِ کسی بپاشد اما این حجم از مصیبت و بیچارگی هم قابل هضم نبود. قفسه‌‌ی سینه‌اش بی‌وقفه بالا و پایین می‌شود و عرق از پیشانی‌اش راه گرفته و آرام- آرام پایین می‌آید. چشمانش را می‌چرخانَد و لبش را زیر دندانش می‌گذارد. دستش را کمی بالا می‌آورَد.

- نمی‌خواستم کارمون به این جا بکشه مونا ولی خواستِ خودت بود.

با اینکه از پاسخ سوالش آگاه بود اما باز هم سعی کرد ترسش را پشتِ نقابِ خونسردی‌اش پنهان کند.

- ماهور و پدر ماهان رو تو کشتی، آره؟

بغض، راه رفت و آمدِ هوا به ریه‌هایش را می‌بندد اما خود را نمی‌بازَد. میعاد پوزخندی روی صورتِ نسبتاً استخوانی‌اش می‌نشانَد.

- همین مونده برچسبِ قتل بچسبونی روی پیشونیم! چیز دیگه‌ای هم هست تعارف نکن.

مونا دستش را کمی بالاتر می‌کشانَد.

- می‌دونی که من زود گول نمی‌خورم میعاد! کارِ خودت بود؟

چاقو هنوز هم سردی‌اش را گریبان گیرِ گردنِ داغ شده‌اش می‌کند.

- فکر کردی با بچه طرفی عزیزم؟

دستش را به پایین شالش می‌رسانَد.

- چرا گیر دادی به من میعاد؟

میعاد که گویی خودش را مدام سمت کوچه‌ی علی چپ می‌چرخاند، با خنده‌ای که متضاد با نگاهِ ترسیده و خشمگین دخترک بود، لب به سخن می‌گشاید و فرمانِ ماشین را به چپ می‌پیچانَد.

- انتظار که نداشتی از دخترعمویی به این خوشگلی بگذرم؟ هوم؟ به خصوص تو که یه رگه‌ی روسی هم داری. منظورم مادرِ خدابیامرزِ مادرته.

مونا پوزخند می‌زند و از غفلتِ میعاد و رفیقش استفاده می‌کند و دستش را سمتِ گردنش می‌برد.

- ملاکت برای زندگی زیباییه؟ جالبه!

میعاد از شیشه‌ی کنار دستش خیابان را از نظر می‌گذرانَد. از شهر خارج شدند.

- توی این دوره و زمونه اخلاق جوابگوی زندگی نیست. معیار آدم‌ها برای زندگی زیبایی باشه درست تره.

مونا طیِ یک حرکت، چاقو را از میانِ چنگال‌های بهمن، دوستِ میعاد، آزاد می‌سازَد. میعاد متعجب نگاهی به مونا می‌اندازد و وقتی چاقو را اسیر دستانش می‌بیند، چهره‌اش رنگِ خون می‌گیرد.

- چی کار داری با اون چاقو مونا؟

بهمن خود را جلو می کشد تا چاقو را از دستِ مونا تصاحب کند که مونا با نوکِ تیزِ چاقو خراشی نسبتاً عمیق، با سوزشی که تک- تک سلول‌های تنِ بهمن را وادار به فریاد زدن می‌کند، وارد کرد. بهمن نعره‌ای از سر درد، سر می‌دهد و دستش را روی بازوی زخمی‌اش می‌گذارد که خون همچون آتشفشانس که فوران می‌کند، از زخمش روان می‌شود. مونا چاقو را روی بازوی میعاد می‌گذارد و تهدیدوار، آخرین اخطارش را می‌دهد.

- برگرد سمتِ بیمارستان میعاد! رحم هم توی کارم نیست.

میعاد اما مسیرش را ادامه می‌دهد و رو به بهمن می‌گوید:

- از پسِ یه دختربچه نمی‌تونی بربیای؟

بهمن که صورتش از درد جمع شده، برای جلو آمدنش سعی می‌کند که مونا نگاهی حواله‌اش می کند و چاقو را این بار مرکز زانوانش هدف می‌گیرد.

- جلو نیا که برام مهم نیست دارم چی کار می‌کنم! سر جات بمون!

میعاد دستش را سمتِ مونا می‌برد.

- بچه‌ها نباید با همچین اسباب بازی‌های خطرناکی بازی کنن. بدش به من!

مونا پوزخندی روی لبانِ بی‌رنگش می‌نشانَد.

- فکری کردی انقدر احمقم؟ کور خوندی میعاد خان! از وقتی سایه‌ی سنگینت رو انداختی روی زندگیم دیگه بازی کردن با یه همچین اسباب بازی‌هایی رو هم یاد گرفتم.

میعاد می‌خندد.

- زیادیه برات! بده من میگم!

مونا نفس- نفس زدنش را میان خشمش مخفی می‌کند.

- برای آخرین بار میگم. برگرد سمت بیمارستان! برام مهم نیست قاتل میشم یا هرچی. برگرد!

میعاد که انگار حرف‌های مونا را نشنیده باشد، پایش را بیشتر روی پدالِ گاز فشار می‌دهد و تا ته، پدال را پایین می‌فرستد. مونا این بار دیگر به سیم آخر می‌زند. با تیزیِ چاقو روی بازوی میعاد خط می‌کشد و داد میعاد به هوا می‌رود و تعادلش را هنگام رانندگی از دست می‌دهد و ماشین با سرعت، در ره فتح کردنِ جاده‌ای است که به طرز عجیبی خلوت است. میعاد لبش را با دندانش می‌فشارَد و رنگش می‌پرد. دستِ زخمی‌اش را سمتِ مونا می‌برد و نوکِ چاقو را میانِ انگشتانش می‌گیرد. مونا جیغِ خفه‌ای می‌کشد و چاقو را رها نمی‌کند. میعاد مسیرِ پایش را سمتِ ترمزِ ماشین تغییر می‌دهد و کنارِ خیابان به طرزِ وحشتناکی ترمز می‌کند. مونا چاقو را بی‌خیال می‌شود و قبل از این که میعاد برای قفل کردنِ درها اقدامی کند از ماشین پیاده می‌شود و به سمتی پا تند می‌کند. میعاد و بهمن هم پیاده می‌شوند و همراهِ یکدیگر سعی در پهن کردنِ تله‌ای برای به دام انداختنِ آهوی درحالِ فرار دارند. مونا از کنار خیابان می‌دَوَد و حتی نمی‌داند که کجا باید برود و چه باید بکند تا گیر دو گرگِ زخمی که حال، به خونَش تشنه‌اند نیفتد.

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم»

مونا تنها می‌دود و مغزش فرمانِ دیگری نمی‌دهد. مدام سرش را به عقب می‌چرخاند و نفسش تنگ آمده و لبانِ بی‌رنگش، سفیدتر شده و دانه‌های عرق از سر و صورتش پایین می‌آیند. دستش از پشت کشیده می‌شود و جیغ آرامی می‌کشد و قدم‌هایش رو به عقب متمایل می‌شوند. سرش را که برمی‌گردانَد با چشمانی که حال، تشنگیِ خون درشان به وفور دیده می‌شوند، مواجه می‌شود. میعاد مچ دستِ مونا را به حدی فشار می‌دهد که ناله‌ای از سرِ درد، از میانِ تارهای صوتیِ دخترک بیرون می‌جهد.

- فکر کردی مثلا بزنی من رو زخم و زیلی کنی بی‌خیالت میشم دختره‌ی چموش؟ من عادت ندارم زود عقب بکشم!

مونا برای آزاد شدنِ مچش از بندِ انگشتانِ میعاد که همچون میله‌های زندان، دور دستش پیچیده‌اند، تقلا می‌کند. دستِ دیگرش را مشت می‌کند و با تمام قوایی که حاصل از ترسی بود که به جانش رخنه کرده، بالا می‌آورَد و فَکِ میعاد را هدف قرار می‌دهد. میعاد دادی از سرِ درد می‌زند و دست مونا را رها می‌سازد. بهمن که عقب ایستاده بود، به طرف میعاد می‌رَوَد و دستش را روی شانه‌ی میعادی که فکِ دردآلودش را گرفته بود، می‌گذارَد.

- بعد به من میگی از پسِ یه دختربچه برنمیام. خودت که ازش کتک هم خوردی.

میعاد عصبی و در حالی که رگه‌های خونی در سفیدیِ چشمانش عیان هستند، رو به بهمن داد می‌زند:

- برو دنبالش بهمن! نباید در بره!

بهمن از فریادِ میعاد تکانی می‌خورَد و بعد به طرف مونای درحالِ فرار پا تند می‌کند. میعاد دستی به چانه‌اش می‌کشد و پوزخندی همراه با صدا می‌زند و زمزمه می‌کند:

- گربه کوچولوی چموش! گیرت می‌اندازم بالاخره!

مونا از کنار جاده می‌گذرَد و واردِ منطقه‌ای خشک و بی آب و علف و خالی از سَکَنه می‌شود. موهایش که به خاطرِ عرقی که کرده، به پیشانی‌اش چسبیده‌اند، کنار می‌زند و دستش را سایه‌بان مانند، روی پیشانیِ خیسش می‌گذارَد. نور خورشید به مانند شمشیری بود که تیزی‌اش را روی سرش فرود می‌آورد و مغزش را داغ کرده است. نگاهی به عقب می‌اندازَد و کسی را در تعقیبش نمی‌یابَد. نفسش را فوت می‌کند و قدم2هایش را آرام، به سوی جلو برمی‌دارد. چشمانِ درشتش دیگر طاقتِ نگاه کردن به جلو را ندارند و نگاهشان را از روبه‌رو می‌گیرند تا ناگاه، آفتاب شکارشان نکند. میانِ آن برهوت و سکوتِ حکمرانِ اطرافش که گه گاه با صدای ماشین‌هایی که با سرعت از جاده رد می‌شوند، می‌شکند، صدای پاهای آرامی از پشتِ سرش می‌شنود. بی آنکه سرش را به عقب باز گردانَد، به قدم‌های کم جانش سرعت می‌بخشد تا از کسی که حس ششمش را فعال کرده بود و او را از وجودش باخبر ساخته بود فاصله گیرد. دستِ سایه بان شده‌اش را از پیشانی سُر می‌دهد و پایین می‌اندازد و این بار قدم‌های آرامَش به دوی پانصد و چهل متر تبدیل می‌شوند. صدای پاها از پشت سرش قوت می‌گیرد و میانِ دویدن‌های سختش صدای بهمن را می‌شنود.

- وایسا! بهت میگم وایسا!

اما حتی اگر خودش هم می‌خواست، پاهایش ترمز بریده‌اند که اجازه‌ی ایستادن را به او نمی‌دهند. نگاهش مدام عقب و جلو را می‌پایید که ناغافل، سنگی راهش را سد می‌کند و پایش که به سنگ گیر می‌کند، روی زمین سقوط می‌کند. زانوی شلوارش قدری پاره می‌شود و زخمی دردناک روی پای کم اقبالش نقش می‌تراشَد. سر می‌چرخانَد و با دیدنِ بهمن پشتِ سرش در صدد بلند شدن و فرار دوباره بر می‌آید که شانه‌اش میانِ مشتِ بهمن گرفتار می‌شود. بهمن دستش را می‌گیرد و او را از روی زمین می‌کَنَد. مونا جیغ می‌زند:

- ولم کن! ولم کن آشغال!

سیلیِ محکمی که ردِ سرخ رنگی را روی گونه‌اش پدید می‌آورَد، به صورتش می‌خورَد. صورتش به حالت نیم رخ درمی‌آیَد و سوزشِ جای سیلی را به شدت احساس می‌کند. بهمن تهدیدوار و عصبی، مونا را به دنبالِ خود می‌کشد.

- دهنت رو ببند و کمتر اعصاب من و میعاد رو خُرد کن. مفهومه؟

مونا دستِ آزادش را برای نشاندنِ دردی به مانندِ دردِ صورتِ خودش روی صورتِ بهمن بالا می‌آورَد که بهمن مچ آن دستش را هم می‌گیرد و سیلی‌اش را ناکام می‌گذارَد. نگاهش رنگِ تمسخر به خود می‌گیرد و رو به مونا می‌گوید:

- یاد نگرفتی نباید دست روی بزرگترت بلند کنی؟

این بار هردو دستِ مونا را با یک دست چفت می‌کند و او را همراهِ خود می‌کشد. علی رغم تمام تلاش‌های مونا برای فرار کردن، زورِ بهمن این بار به زورِ او می‌چربد. بعد از مدتی راه رفتن بالاخره به میعاد که با بازوی خونین و چهره‌ای مملو از خشم و غضب و در عینِ حال آمیخته به تمسخر به ماشین تکیه زده بود می‌رسند. مقابل میعاد می‌ایستند و بهمن پُر غرور، میعاد را نظاره می‌کند.

- حالا کی بی‌عُرضه‌ست میعاد خان؟ من یا تو؟

میعاد نگاهش را خلافِ جهت بهمن می‌چرخانَد و روی مونا زوم می‌کند.

- زیادی می‌خوای زرنگ بازی دربیاری مونا خانم.

مونا که نفس‌های خشمگینش به تندی از حفره‌های بینی‌اش بیرون می‌آیند، رو به میعاد می‌گوید:

- راست و حسینی بگو چی ازم می‌خوای که بی‌خیالم نمیشی؟

میعاد تک خنده‌ای می کند و انگشتانش را دایره‌وار دور لبانش می‌چرخانَد.

- واضح نبود عزیزم؟ عیب نداره! باهام بیای واضحش می‌کنم.

به بازوانِ زخمیِ خودش و بهمن اشاره می‌کند.

- این که دوتا مرد رو این طور زخمی کردی نشونه‌ی قشنگیه! با همین کارهات وادارم می‌کنی بیشتر دَم پرت بپلکم.

نسیمی می‌آیَد و زخمِ بازوهای هردو نفرشان به طرز فجیعی می‌سوزَد و چهره‌ی بهمن و میعاد درهم می‌رَوَد و بهمن با درد و نفس زنان می‌گوید:

- گندش بزنن. الان چه وقتِ باد اومدن بود؟

میعاد دستِ سالمش را روی زخمش می‌گذارَد و از لابه‌لای دندان‌های به هم چسبیده‌اش می‌غرد:

- ببرش توی ماشین بهمن!

بهمن بی‌معطلی، درِ عقبِ ماشین را باز می‌کند و مونا را که هیچ جوره قصد رفتن به داخل را نداشت، به زور به داخلِ ماشین هُل می‌دهد و خودش برای مراقبت از او و فرار نکردنش، کنارش جا خوش می‌کند. میعاد ماشین را دور می‌زند و پشتِ فرمان می‌نشینَد و این بار قفلِ مرکزی را هم می‌زند. حرکت می‌کند و خطاب به مونا می‌گوید:

- فکر اون آقای دکتر هم از سرت بیرون کن. دیر یا زود در خدمتِ خداست!

مونا شوک زده می‌شود و افتِ فشارش را در ثانیه‌ای حس می‌کند. نفسِ تنگ شده‌اش خبر از حالِ خرابش می‌دهد.

- دروغ میگی! می‌خوای من رو ناامید کنی!

میعاد زهرخندی بر لبانش میهمان می‌کند.

- قبل اینکه بیام تا تو رو ببرم از دکترش پرسیدم. دیگه چی؟

مونا گویی آرام و قرار از کف می‌دهد و با صدایی که لرزشش ناشی از بغضِ حبس شده در گلویش است می‌گوید:

- برگرد سمتِ بیمارستان، من می‌خوام برم پیشش! برگرد!

میعاد نیم نگاهی به نگاهِ ترسان و لرزانِ دخترک از درونِ آینه‌ی بالا می‌اندازد و بهمنی که بی‌خیال به صندلی تکیه داده را هم از نظر می‌گذرانَد.

- گفتم بیای که ببرمت، نه این که برت گردونم.

مونا همین که پرده‌ی پلک‌هایش پایین کشیده می‌شود اشکی از آن‌ها روی گونه‌هایش جاری می‌شود و داد می‌زند:

- من می‌خوام برم پیشش، چرا نمی فهمی؟

میعاد بی‌تفاوت، شانه‌ای بالا می‌اندازد. مونا هرچقدر برای بیرون رفتن از ماشین دست و پا می‌زند بی‌نتیجه می‌مانَد. نه میعاد و نه بهمن، هیچ یک برایشان مهم نبود که دخترکِ بیچاره با شنیدنِ این خبر جانش به لب رسیده است. کسی چه می‌دانست از علاقه مونا به ماهان و یا حتی بلعکس؟ عشقی که میانشان پرسه می‌زند با کلمات قابل توصیف نیست.

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دوم»

نزدیکِ یک ساعت شبیه به مرگ برای مونا سپری می‌شود و بعد میعاد مقابل ماشینِ دیگری ترمز می‌کند. از ماشین پیاده می‌شود و راهش را به طرفِ در عقبِ ماشین کج می‌کند. درِ سمتِ مونا را باز می‌کند و تندخویانه، به او تشر می‌زند.

- پیاده شو!

مونا دستی به زیرِ چشمانش می‌کشد و اشک‌هایش را پاک می‌کند.

- نمی‌خوام! من رو کجا آوردی؟

میعاد که از طرفی از لج و لجبازی‌های بی حدِ مونا عصبی شده بود و هم از دردِ زخمِ روی بازویش حالِ چندان مساعدی نداشت، لحنش را وحشیانه‌تر می‌کند.

- مونا پاشو بیا وگرنه به جون بابام، شده با کتک ببرمت، می‌برم. پس نه خودت رو خسته کن نه با اعصاب من بیشتر از این بازی کن.

مونا اما به پافشاری‌اش ادامه می‌دهد.

- من رو برگردون بیمارستان! اینجا کجاست اصلا؟ من رو کجا آوردی؟

میعاد بازوی مونا را محکم می‌گیرد و صدای «آی» دخترک بلند می‌شود و میعاد همچون شیرِ زخم خورده، نگاهِ خون بارَش را سمتش حواله می‌کند.

- من امروز اصلا حوصله ندارم مونا! مثل بچه‌ی آدم بیا جایی که میگم!

مونا جای پایش روی زمین را محکم‌تر می‌کند و زانوی نگون بختش از درد منفجر می‌شود.

- من با تو هیچ جا نمیام! می‌خوام برگردم بیمارستان، چرا نمی‌فهمی؟

میعاد عصبی، دندان قروچه‌ای می‌کند.

- همیشه همینی! لجباز و یه دنده!

با تمامِ قوا مونا را سمت ماشین می‌کشد که این بار خودِ مونا هم حریفش نمی‌شود و پشتِ سرش کشیده می‌شود. مردی از ماشین بیرون می‌آید. عینکِ دودی را از جلوی چشمانش برمی‌دارد و با تیشرتِ جذبِ مشکی رنگ و شلوارِ جینِ همرنگش به ماشین تکیه می‌دهد. میعاد و مونا که مقابلشان می‌ایستند، مونا نگاهش را از او می‌دزدد و مرد اشاره‌ای به مونا می‌کند و رو به میعاد می‌گوید:

- سوگلیِ آقا ماهان اینه؟

میعاد سری تکان می‌دهد و مرد با لبخندی سر تا پای مونا را برانداز می‌کند.

- خوش سلیقه است! خوشگله!

مونا تنها چشم می‌بندد و دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد. میعاد بازویش را محکم‌تر می‌چسبد تا جایی که دخترکِ بیچاره از فرطِ درد، به نفس- نفس افتاده می‌افتد و دردِ زانویش هم امانش را می‌بُرَد. میعاد کلیدی را سمتِ مرد می گیرد.

- این رو بگیر و چیزهایی هم که بهت گفتم یادت نره فرهاد! می‌فهمی که؟

فرهاد کلید را می‌گیرد و چشمکی سوی میعاد روانه می‌کند.

- بسپارش به من!

میعاد مونا را روی صندلیِ عقبِ ماشینِ دوم می‌نشانَد و در را می‌بندد. فرهاد هم پشت فرمان می‌نشیند. مونا دستش را سمتِ دستگیره‌ی ماشین می‌برد تا باز هم قدمی را برای فرار بردارَد که صدای قفلِ مرکزیِ ماشین تهِ دلش را خالی می‌سازد و فرهاد پیروزمندانه نگاهش را به صورتِ مونا می‌دوزد.

- انقدر زور نزن خانم کوچولو! حالا حالاها مهمونِ میعادی!

مونا کلافه و در حالی که بغض، همانند گرد و غباری روی تارهای صوتی‌اش نشسته بود روی به فرهاد می‌گوید:

- چی از جونم می‌خواد؟ چرا ولم نمی‌کنه؟

فرهاد بی‌تفاوت، شانه‌هایش را قدری بالا می‌اندازد.

- پسرعموی تواِه! از من می‌پُرسی؟

سمتِ فرمان می‌چرخد و مونا آرنجِ هردو دستش را روی زانوانش می‌گذارَد و سرش خم می‌کند و رُخساره‌اش را میانِ دست‌هایش پنهان می‌کند. بغضش می‌شکند و سکوتِ ماشین را به هم می‌ریزد. فرهاد در حالی که دنده عقب می‌گیرد، مونا را مخاطب قرار می‌دهد.

- من نمی‌دونم میعاد باهات چی کار داره فقط در همین حد می‌دونم تو یه مشکلی براش درست کردی که می‌خواد حالِت رو بگیره.

مونا سرش را بالا می‌گیرد و با چشمانی خیس، به چشمانِ مشکی رنگِ فرهاد نگاه می‌کند.

- الان... من رو کجا می‌بری؟

فرهاد دنده عقب را خاتمه می‌دهد و دوباره به جلو برمی‌گردد.

- خودت می‌فهمی!

و حرکتِ ماشین را از سر می‌گیرد.

***

ماهان عربده‌ای می‌زند و روی میز دست می‌کشد و تمامِ وسایل را پخش زمین می‌کند. سهیل که سعی در آرام کردنش دارد، کمی جلو می‌رود.

- آروم باش ماهان! می‌دونم...

ماهان میان حرفش می‌آید و با بغضی در گلو که برای نشکستنش تمامِ جانش را هم می‌گذاشت، بی فایده بود، داد می‌زند:

- آروم باشم؟ چه جوری آروم باشم؟ تو هم بشنوی خواهر و پدرت رو کشتن آروم میشی؟ بشنوی کسی که جونت به جونش وصله سه روزه غیب شده و هیچ کس، هیچ خبری ازش نداره آروم میشی؟

نه مسلماً نمی‌شد! تمام این مصیبت‌ها فقط طی چند روز؟ به راستی شاید اگر خدا هم بود کمرش زیر بار این فلاکت‌ها خم می‌شد.

- بابا مونا رو پیدا می‌کنیم! ماهور و پدرت هم همه‌اش توی فیلم بودن. شاید فیلم الکی باشه یا...

ماهان سرش را میانِ دستانش می‌گیرد.

- فیلم الکی؟ مگه فیلم رو هم میشه فتوشاپ کرد؟

سهیل دستش را می‌گیرد.

- ماهان جان...

ماهان دستش را از دستِ سهیل می‌کشد. گویی دیوانه شده است.

- جونِ خواهر و پدرم رو کی قراره پس بده؟ مونا رو کی قراره بهم برگردونه؟

به دیوار تکیه می‌دهد و روی همان دیوار سُر می‌خورد و زمین می‌افتد.

- خواهرم کجاست سهیل؟ بابام کجاست؟ مونا کجاست؟ چرا همه‌شون با هم تنهام گذاشتن؟

دستانش مقابلِ دیدگانش حصار می‌سازد.

- دیگه ماهوری نیست که به زندگی امیدوارم کنه، دیگه پدری نیست که کنارم بشینه و بگه من فقط بابات نیستم، رفیقتم! دیگه مونایی نیست که زندگیم به خنده‌هاش وصل باشه!

سهیل کنارش روی دو زانو می‌نشیند و دستش را روی شانه‌ی ماهان می‌گذارد. حق داشت! ماهان حق داشت از زندگی گِلِگی کند. تصورش هم دردناک است که هر آن که جانت نزد اوست در یک روز همه و همه و با هم، تو را ترک کنند و میانِ موجِ تنهایی رها سازند. شانه‌هایش لرزیدند و شکست! جانش شکست! روحش شکست! ماهان دیگر همان ماهانِ قبل نبود.

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و سوم»

سهیل شانه‌های ماهان را می‌گیرد و او را به خود نزدیک می‌سازَد. آرام می‌گوید:

- هنوز درست و حسابی خوب نشدی ماهان، انقدر به خودت فشار نیار!

ماهان صدایش گرفته بود. هوای دلش گرفته بود و روح را در بدنش احساس نمی‌کرد. خسته بود از بی رحمی‌های این دنیای بی‌رحم که قوانینِ ناعادلانه‌اش برای همه صدق نمی‌کرد. با اینکه اعتقادی به شانس نداشت، اما گاهی به سرش می‌زد که این مشکلات از سرِ بدشانسی‌اش است. شاید هم این بار واقعا بدشانسی آورده بود. کف دستش را روی چشمانش می‌گذارد تا اشکش را از دیدِ سهیل پنهان کند. مگر عیبی داشت مرد باشی و گریه کنی؟ چرا این قانون که مرد نباید گریه کند پاک نمی‌شود تا غم درون سینه‌ی مردان انباشته نشود؟ با صدایی که از زورِ بغضِ در گلو مانده‌اش دورگه و خش دار شده بود می‌گوید:

- حالم بَده سهیل! یهویی تنها شدن خیلی وحشتناکه!

از روی زمین بلند می‌شود و به تندی، سمتِ کانتر می‌رود و سوییچش را برمی‌دارد. سهیل از روی زمین بلند می‌شود و نگران، سمتِ ماهان می‌رود.

- الان کجا می‌خوای بری؟ حالِت خوب نیست ماهان، کار دستِ خودت میدی.

حالش خوب نیست، برای همین هم می‌خواهد برود. برود و گوشه‌ای در خلوتِ خود و خدایش بنشیند و تنهایی‌اش را فریاد بزند. گناهش در این زندگی چه بود؟ به خانواده‌اش بد کرد؟ به دختری که دوستش داشت بد کرد؟ دل کسی را شکست؟ تندخو و بد اخلاق بود؟ نه نبود! جان به جانش می کردند جز با کسی یا کسانی که علیه‌اش بودند بد رفتار و تند مزاج نبود. دل نشکسته بود اما حال خودش به درد دل شکستگی دچار شده. دردی که نه درمانی دارد، نه دارویی برای تسکینش! سمتِ در می‌رود و دستش را روی دستگیره می‌گذارد و به محض این که در صدد باز کردنش، دستگیره را کمی رو به پایین متمایل می‌کند، سهیل کف دستش را روی در می‌گذارد و مانع از باز شدنش می‌شود.

- کجا می خوای بری ماهان با این حال زار و داغونت؟ تازه مرخص شدی، بذار دو روز بگذره بعد.

ماهان بی‌توجه به حرف‌های سهیل که بیراه هم نبودند، دستگیره‌ی در را پایین و در را سمتِ خودش می‌کشد که سهیل باز هم او را از گشودن در منع می‌سازد. ماهان کلافه و خسته، نالان و بی جان لب می‌گشاید:

- برو اون ور سهیل! حالم خوش نیست.

سهیل جلوی در می‌ایستد و عصبی سر بالا می‌اندازد.

- بذارم بری که خودت رو نابود کنی؟ بدبخت یه بار تصادف کردی زنده موندی دفعه‌ی دوم...

ماهان که جانش به لب رسیده، صدایش بی‌اختیار بالا می‌رود و داد می‌زند:

- به درک! وقتی تصادف کردم مونایی بود که تجاتم بده تا بگم اون هنوز هست واسه‌ام اما اون هم الان نیست. هیچ کدومشون نیستن سهیل، می‌فهمی؟ هیچ کدومشون! دیگه هیچ کسی رو ندارم. همون بهتر که منم نباشم.

سهیل کیش و مات شده نگاهش می‌کند. هیچ گاه، حتی در بدترین شرایط هم ماهان را تا این حد شکسته و خسته ندیده بود. اما ماهان محق بود. هر آنچه داشته و نداشته را از دست داده بود. ماهان از غفلت سهیل استفاده می‌کند و در را باز می‌کند و از خانه بیرون می‌رود. پهلویش قدری تیر می‌کشد و صورتش درهم می‌رود، اما هیچ، برایش مهم نیست. سمتِ ماشین می‌رود و همزمان قفل ماشین را باز می‌کند. در ماشین را می‌گشاید و پشت فرمان جای می‌گیرد. حرکت می‌کند و دستان و پاهایش برای مقصدی نامعلوم، روی اجزای ماشین می‌چرخند. دلش برای تنهاییِ بی‌سابقه‌اش گرفت! حال که نه پدرش کنارش بود و نه خواهرش؛ نه مونایی که آرامشش باشد، دلش را به چه خوش می‌کرد؟ موبایلش درونِ جیبش زنگ می‌خورَد و وقتی از جیبش بیرون می‌کشد و روی صفحه شماره‌ی میعاد را می‌نگرد، خون به صورتش می‌جهد. تماس را وصل می‌کند و گوشی را که به گوشش می‌چسبانَد، عصبی، خطاب به میعاد می‌گوید:

- چیه؟

میعاد می‌خندد و گویی کبکش خروس می‌خوانَد

- به به! مشتاق دیدار آقای دکتر! شرمنده نیومدم ملاقات، نشد.

نفس‌هایش کشدار شده‌اند.

- مونا پیش تواِه؟

میعاد سکوت می‌کند و ماهان عصبی‌تر، کف دستش را روی فرمان می‌کوبد.

- با توام عوضی! میگم مونا پیش تواِه؟

میعاد نقابِ لبخندش را پایین می‌اندازَد و این بار خونسردی‌اش از پشتِ نقاب نمایان می‌شود.

- آره! سوگلیت پیشِ منه! حواسم بهش هست.

ماهان در حالی که به زور حواسش را به رانندگی‌اش می‌دهد، داد می‌زند:

- چی از من می‌خوای؟ به خداوندیِ خدا اگه یه تارِ مو از سرش کم شه...

میعاد می‌خندد و میانِ حرفش می‌آِید:

- کم شه چی کار می‌کنی؟ تو الان خودت ناقصی، برای من خط و نشون می‌کشی؟

ماهان بی‌حال، سکوت می‌کند. نفسش تنگ آمده و حس می‌کند جان در بدنش نمانده. میعاد سکوت را می‌شکند.

- برای فرستادنش پیشت دوتا شرط دارم!

ماهان سخت لب باز می‌کند:

- چی؟

@زری بانو

ویرایش شده توسط Masi.sR
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...