رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان حس لِیسی¹ | Aramis.R_U کاربر انجمن نودهشتیا


Aramis.R_U
 اشتراک گذاری

-🔥🦊-  

15 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. حس لِیسی چقدر حالتون رو خوب کرد و کیفیتش رو چقدر تعیین می کنین؟

    • 100درصد
    • 80 تا 70 درصد
    • 60 تا 50 درصد
      0
    • پایین تر از 40 درصد


ارسال های توصیه شده

*⁩به نام خالق جادوی طبیعت*⁩

 

ezgif-4-72e15480dbe0_k4ma.gif

 

نام رمان:

(The Sense of Lisi  (Retrouvaiile

حس لِیسی (رِترووِیل)

 

[مجموعه اول]

 

 

نویسنده:

ستایش سادات حکیمی

(Aramis Rajina)

 

 

ژانر:

تخیلی_فانتزی ، تراژدی

 

 

هدف:

حس لِیسی قرارِ حقیقتی رو برای شما به نمایش بگذاره که تا به حال شاید به چشم یک تخیل بهش نگاه می کردین، 

و تخیلی که شاید تا الان براتون یک حقیقت بوده.

در حال که فقط کافی بود از یک زاویه ی دیگه، به پازل حوادث تون نگاه می کردین.

 حضور پر رنگش در زندگی من، باعث میشه من هر روز صبح که از خواب بیدار می شم، به فکر این باشم که افرادی، منتظر حس لیسی هستند و من نسبت به انتظارشون مسئولم.اراده ای که من برای نوشتن حس لیسی دارم، در یک جمله خلاصه می شه:

When you feel like quitting rem ember why you started.

( هر زمان احساس کردی می خوای جا بزنی، یادت بیار از اول، اصلا چرا شروع کردی!) 

درضمن...

حس لِیسی قرارِ نشون بده که عشق ها چقدر متنوع هستند و هر کدوم، چه رابطه ای رو آغاز می کنند. 

 

 

پارت گذاری:

مشخص نیست

 

 

مقدمه:

در امتداد بال هایش، غروب، خونین تر از همیشه به چشم می‌آید. جایی در میان گام های تنهایی، بلور های نگاهش آسمان سرخ را می‌شکافد و اشک هایش را گلگون می سازد.
حقیقت، درون منجمدش را پشت نقاب سلطه گری پر حرارت، پنهان می کند. حتی آبیِ موج های خروشان هم جرئت رویارویی با آسمان ناآرامِ خفته در نگاهش را ندارند.
 آوای لالاییِ دلربایی بر می خیزد و دستانی محو شده در ظلماتِ زمان، سویش دراز می شوند... و او تا به آنجایی که رویای بر باد رفته اش در رخ آیینه پدیدار شوند، احساساتش را در قعر وجود، به دار می آویزد.
ریسمانی بی رحم، یاد گمشده در وهمی تلخ را لحظه لحظه به سوی فراموشی می کشد. 
به یاد بیاور! 
احساساتت را، نقش لبخند بر لب هایت
و تپش های گرم قلبت را!
دست از بریدن نفس های زندگی بردار و به یاد بیاور، آنچه که از یاد بردی را!

 

 

خلاصه:

صدای گام هایی هیجان زده، سکوت ظاهرِ سلطنتیِ کاخ را می شکافد. بی گانه ای انسان، پا به سرزمینی گم شده نهاده است!
آنجایی که حضورش نقش لبخند بر تار و پود غبارگرفته ی کاخ می اندازد، اما... این صدای ناله چیست که پس از هر خنده، دردناک تر بلند می خیزد؟ چرا همه احساس خلا را پشت شادمانی هایشان حمل می کنند؟ 
آیا همه چیز از همان لحظه آغاز شد؟ لمس سوزان قفسه ی سینه ی شاهی زخم دیده توسط او... و پدیدار گشتن قامت نامرئی اش. شاید هم جوشیدن جادویی سرخ در رگ هایش بود که چنین طوفان سهمگینی به جان عناصر به ظاهر در صلح انداخت... و هیچکس از رازِ وجودِ کاخی که در شعله هایی انتقام جو می سوخت و حضور پادشاهی ای دیگر، آگاه نبود. 
و این آغازی برای طلوع یک ققنوس بود، هرچند که ققنوسِ دیگر خاموش نشده باشد!

 

دلبری های شما *تاپیک نقد*

 

{تقدیم به  سرزمین وسیع و شیرین جادو و جادو آموزان  آن}

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 34
  • تشکر 3
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توضیحات:

 

⇜رمان حس لِیسی، درواقع جلد اول مجموعه رمان های حس لِیسی ست که  منتشر می شود. 

⇜با توجه به محل درج حوادث که انگلستان ذکر شده، رمان آزادی هایی خواهد داشت اما بر طبق شئونات اسلامی نگاشته خواهد شد.

⇜پس از اتمام یافتن رمان به احتمال زیاد پارت ها حذف شده و رمان در دست چاپ خواهد رفت، بنابراین با روند پارت گذاری همراه باشید و این فرصت را از دست ندید. 

⇜این رمان ترجمه نیست و هیچ کدام از حوادث و شخصیت های آن کپی نشده! تمامی مطالب رمان بر اساس تخیل نویسنده نگاشته شده و به هیچ وجه از منبع خاصی نسخه برداری نشده است.
در نظر داشته باشید رمان قصد هیچ توهینی به هر قوم و ملیت را ندارد!

 

  • لایک 31
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه فکر می کردم که بدترین چیز توی زندگی اینِ که تنها باشی...
 ولی نه!
حالا فهمیدم که بدترین چیز توی زندگی، بودن با آدم هاییِ که باعث میشن احساس تنهایی کنی.

• رابین ویلیامز

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
       
  
#آغاز_فصل_اول
"حس لِیسی"

 

#پارت1


⁞ اولین فرصت ⁞


انگشتان توان‌مند نوازندگان، ماهرانه بر سطح ساز ها می‌‌لغزیدند و آواز سلطنتی جمعیت را به پایکوبی وا می‌داشت. انوار طلایی رنگ لوسترِ عظیمِ تالار، تلالویی درخشان بر دیوار های شیشه کاری شده‌‌ی قصر ایجاد کرده که چشم ها را به خیرگی محکوم می‌کرد. پنجره های بلند و باز، رایحه‌ی کاجستان پشت کاخ را سخاوتمندانه با عطر مرغ های بریان شده‌ی درباری و نوشیدنی های متنوع در کنار شیرینی جات، درهم می‌آمیخت.
نگاه آبی‌اش را از جمعیت در حال رقص مقابل گرفت و به خواهرش نگریست که در حال دلربایی برای پسرِ وزیر بود. شانه ای بالا انداخت و جامش را بالا آورد. هیاهوی مقابلش که با کت و شلوار و پیراهن های سلطنتی زینت داده شده بود، او را به وجد نمی‌آورد.
چشم به رنگِ سرخِ بازیگوشی دوخت که درون جام شیشه ای می‌لرزید و خودنمایی می‌کرد. دیگر حتی نمی‌توانست برای زدودن دلتنگی های ناآشکارش به طعم گسش، پناه ببرد. همه چیز در عین شکوه، پوچ و توخالی به نظر می‌رسید. شاید اگر لطفِ شاه استفان (Stephen) به او نبود، هرگز همراه خانواده‌اش اوقات ارزشمندش را در این جشن تکراری، نمی‌‌گذراند. البته، این دفعه چیزی وجود داشت که لحظات را نسبت به گذشته، متفاوت می نمود؛ و آن هم...
به ناگاه سر بلند کرد و با اخم هایی درهم، به مرد مو طلایی‌ای خیره شد که هویت پنهانش، علاوه بر نگاه خیره‌اش روان او را به بازی گرفته بود. آن طور که کنار شاه استفان و پدرش نشسته بود و با چشمان براقش، او را هدف گرفته بود هم کلافه‌اش می‌کرد و هم کنجکاو.
موسیقی، با اشاره‌ی دست شاه استفان تغییر پیدا کرد و پدر و مادرش هم به جمع رقصنده ها پیوستند. طولی نکشید که گیوس (Gaos) هم با لبخند موفقیت خود را در دلربایی از پسر وزیر اعلام نمود و رقص را آغاز کرد.

پوف کلافه‌ای کشید و جام را روی میز گذاشت. شاه استفان، لبخندی به روی چهره ی کلافه اش پاشید و او متقابلا لبخند زد. با تعجب به خدمتکاری نگریست که به دستور شاه، سویش می‌آمد. نگاه پرسشگرش را به قامت او دوخت که زن، لب گشود:
- دوشیزه، اگر مایل باشین شما رو تا کاجستان راهنمایی می‌کنم.
نگاه مشتاقش را به چهره‌ی مهربان شاه هدیه داد و برخاست. دامن بلندش را به چنگ گرفت و قامت سرخ پوشش را به دنبال خدمتکار، سوی در خروجی کشاند. به نشانه‌ی تشکر برای چهره‌ی رضایت‌مند شاه، سری با نگاه ستاره بارانش تکان داد. هرچند، متوجه نشد که مرد موطلایی نیز با چشمان با نفوذش، بدرقه‌اش نمود.                                  

                                        ***
- زندگی یعنی این!
و با تمام توان نفس عمیقی کشید. کاجستان بی نظیر شاه استفان حتی در شب هم چون ماه، می‌درخشید. انعکاس مهتاب بر برکه‌ی کوچکِ زیر پل به زیبایی این منظره می‌افزود و او را بیش از پیش شیفته ی خود می کرد. اینجا، بیشتر از خانه و حضور در کنار خانواده اش شوق را در وجودش می‌آمیخت.
خواست نفس عمیقی دیگری بکشد که صدای مردانه‌ای ناگهان او را از جا پراند و باعث شد دست به دیوار ی پل بگیرد.
- پس دوشیزه‌ی فراری از مراسم های سلطنتی اینجاست، دختر مشاور اسمیتِ با نفوذ!
چشم روی هم فشرد و تماس دستش را با جسم سخت پل برید. می‌توانست حدس بزند که این مرد کیست. صدای نا آشنا و لحن بی پروایش او را لو می‌داد. به سویش چرخید و خود را برای رویارویی با تیله هایی که در سیاهی شب سبز رنگی خود را به رخ می کشیدن، آماده ساخت.
- و امیدوار نیستین که از قبل بدونم چه کسی مقابلم ایستاده؟
صدای قهقهه‌ی مرد که برخاست، اخم ظریفی کرد و دست به سینه شد. قدرت عجیبی اجازه نمی‌داد مانند دیگران، در مقابلش گارد بگیرد! گویا او قابل اعتماد بود، حتی با اینکه این اولین ملاقاتشان به نظر می‌رسید.
- اینکه من کی هستم مهم نیست، مهم اینِ که برای چی اینجام؟

ابرویی بالا انداخت و پوزخندی زد.
- خب... پس چطورِ بیشتر از این منتظرم نذارین.
مرد سری تکان داد و نگاه از چهره اش گرفت. دستی به کت مشکی‌اش کشید و رو به برکه کرد.
- هیچ فکر کردی که چرا این کاجستان همیشه مورد لطفِ شاه بودِ؟

 

ویراستار:   ^@زری بانو^

 

 

  @-Atria-   @Aryana   @amitis98ia   @Masi.fardi   @Masoome  @-Tehyan-   @_NAJIW80_   @shahrzad.rh   @Narges.Sh   @im._baran @im._damon @im._byta

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 28
  • سردرگم 1
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

 

ناخودآگاه، برای یافتن پاسخ پرسش مرد سر چرخاند و به کاج های سر به فلک کشیده‌ی اطراف نگریست. خب، پاسخ مشخص بود. به خاطر همسر مرحومش؛ اما... به طور حتم مرد هدف دیگری برای بیان این پرسش، آن هم با چنین لحن متفکرانه ای داشت. چشم به نگاه منتظرش دوخت و ابرو بالا انداخت.
- پرسیدن سوالی که جوابش رو فقط خودتون می‌دونین، چه کمکی به آشنایی ما می‌کنه؟

مرد، با جدیتی که تعجبش را بر می‌انگیخت سر تکان داد.
- فقط من... درسته! فقط منم که می‌دونم چی به روزمون اومده.
کلافه از مکالمه‌ی مجهولشان، اخمش را غلیظ تر ساخت و گفت:
- قرارِ فقط خودتون معنیِ جملاتتون رو درک کنین؟
و مرد، بی توجه به پرسشش، سر به سوی آسمان بلند کرد و پرسید:
- درمورد فرصتِ سرنوشت، چیزی شنیدی؟
چشم درشت کرد و با حیرت به نیم رخش نگریست. چه وقت مطرح کردن این موضوع بود؟ قرار بود همین طور پر از شک و حیرت و مجهولی پیش برود؟ از این نوع مکالمه ها بیزار بود! ترجیح می‌داد روح ماجراجویش را برای اهدافی بزرگ تر خرج کند تا چنین جملات بی معنیای.
- عادت دارین همه چیز رو به بازی بگیرین؟
و مرد، چشم ریز کرد. به آرامی سر به سمتش چرخاند و لحن عجیبش را تقدیم ذهن کلافه اش کرد.
- یعنی نمی‌خوایش؟
ناخودآگاه اخم هایش گشوده شدند. گردن کج کرد و قامت مرد را بر انداز کرد. ای کاش می‌دانست کیست تا حداقل برای نوع برخورد با او، دو دل نمی‌بود. به هرحال، صمیمیتی که بین لبخند های گرم شاه و نزدیکی شان موج میزد، قابل انکار نبود.
- من فقط می‌خوام که بین سوال های بی جوابم رها نشم.
مرد سری تکان داد و قدمی به جلو برداشت.
- پس بذار به اولین سوالت جواب بدم.
نیم نگاهی به فاصلهی نسبتا مناسبشان انداخت و خود را منتظر نشان داد.
- بِرت! (Brth)، داری با بِرت حرف می‌زنی!
ناخودآگاه نفسش را حبس کرد و خود را کمی عقب کشید. چرا لحنش اینقدر... اینقدر ترسناک به نظر می‌آمد؟ احساسی با فهمیدن نام بِرت در وجودش رخنه کرد که ترجیح می‌داد پاسخ پرسش های دیگرش را، دریافت نکند. چرا نامش باید اینقدر عجیب و... هراس انگیز می‌بود؟
- درمورد کاجستان پرسیدم چون دلیلِ محبوبیتش بانو ماری نبوده. خب، این کاجستان بعد از سومین فرصت شاه استفان، تشکیل شد!
با حیرت به اطراف نگریست و چشمان درشت شده اش را به شاخه هایی دوخت که توسط نوازش های باد، به بازی گرفته شده بودند. یعنی... ملکه ی مرحوم مالک این کاجستان نبود؟ پس، یعنی شاه استفان هم فرصت داشته بود؟ اما چرا؟
- شاه استفان... هر سه شون رو از دست داد!یکه ای خورد و دست به میله ها گرفت. ای کاش نمام میشد، دیگر نمی‌خواست بشنود. شوک عظیم و دردناکی برای او که شاه حکم پدر دومش را داشت، بود. چطور ممکن بود؟ چرا باید سراغ شاه می‌رفتند؟ مگر او چه حقیقت و دروغِ پنهانی داشت؟ و... چرا باید همه را از دست می‌داد؟ با اینکه آن لحظات را تجربه نکرده بود مطمئن بود اگر روزی ناجی به سراغِ خودش می‌آمد، همان فرصت اول را می‌پذیرفت.
- تو چی؟!
متعجب از لحن صمیمی برت و پرسشش، چشم به نگاهش که حال تیره تر به نظر می‌رسید دوخت.
- به نظرت قبول می‌کنی؟ به ناجی ای که سرنوشت برات می‌فرسته و دروغ و حقیقت زندگیت رو آشکار می‌کنه، اعتماد می‌کنی؟
تار های سرخ رنگش را که از میان گل سرش بیرون افتاده و در هوا می‌رقصیدند، با انگشت کنار زد و لب گزید. آنقدر شمرده- شمرده و جدی سخن می‌گفت که برای پاسخ دادن، تردید داشت.
- خب... از اونجایی که اگه دروغ و حقیقت رو بپذیرم، باید با زندگیِ قبلیم و هرچیزی که مربوط به این دروغ و حقیقتِ خداحافظی کنم، شاید...
برت کلامش را برید.
- شاید تا فرصت سوم صبر کنی.
سری تکان داد و ادامه داد.
- این قانونِ که برای هر شخص، سه فرصت تا زمان قبولیِ فرصت سرنوشت وجود داشته باشه. پس... صبر می‌کنم.
 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 27
  • سردرگم 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

 

برت، پوزخندی زد و باری دیگر رو به رودخانه کرد. صدای تمسخر آمیزش، بیش از اینکه آزارش دهد رعشه به جانش انداخت.
- جالبِ که همه همین رو میگن، درحالی که اگه فرصت ها رو رد کنی، به کل فراموش می‌کنی که ناجی ای سراغت اومده و بهت فرصتت رو پیشنهاد کرده.
با حیرت گامی به جلو برداشت و پرسید:

- یعنی... هر فرصتی رو که رد کنیم فراموش می‌کنیم؟
برت سری تکان داد و او ناخودآگاه، بیشتر نزدیکش شد و مانند او میله را تکیه گاه هر دو دستش نمود.
- پس برای همینِ که بعضی ها هر سه رو رد می‌کنن. چون هر بار فکر می‌کنن که فرصت اولشونِ! اما...
به سمت برت چرخید و گردن کج کرد.
- تو از کجا میدونی؟ چرا داری این ها رو به من میگی؟
و برت نیز بی توجه به لحن صمیمی او که ناشی از جذاب شدن بحث بود، پاسخ تکان دهنده ای داد.
- چون من یک ناجی ام و تو هم کسی که زمان تقدیم فرصتش رسیده!
خون در رگ هایش خشکید و راه عبور نفس هایش، تنگ گشت. سوز آن شب پاییزی با تمام قوا به سوی تنش دوید و سلول هایش را منجمد ساخت. هیجان درونش سوی دستش خزید و ناخودآگاه آن را به لرزیدن وا داشت. چطور... چطور ممکن بود؟ اینجا؟ در این کاجستان!
برت، به سویش گام برداشت و فاصله ها را ربود. انگشتانش را دور مچ دستِ لرزان او پیچید و بالایش آورد. نگاه تیره شده اش را به آب های خروشانِ چشمانش دوخت و لب گشود:
- لِیسی اسمیت! (Lisi Smith)* این فرصت رو قبول می‌کنی؟
تقلای نفس های بریده اش، وادارش کرد چنگ به سینه زند و چهره اش از وحشت و درد، درهم رود. نه! نمی توانست شروع شده باشد، او آماده نبود. حال که خود درحال تجربه کردن این لحظات بود، در می‌یافت که چقدر هراس انگیز و پر تردید است. این انتخاب، خداحافظی با زندگیِ قبلی اش چه خوب چه بد، اما دروغین و ملاقات با حقیقت و دروغی که تلخ و شیرین بودنشان معلوم نبود را به همراه داشت. این انتخاب، یک ریسک بزرگ بود!
- آیا آشکار شدنِ دروغ و رویارویی با حقیقت زندگیت رو می‌پذیری؟
نگاه برت، نگاهی ملتمس بود. گویا تمام تلاشش را می‌کرد که به وسیله ی چشمانش، او را وادار به پذیرش کند. شاید هم او اشتباه تعبیر کرده بود، اما برت خسته به نظر می‌رسید. گویی انتخابش با زندگی او عجین شده بود که اینگونه با بغض، جملاتش را بیان می‌کرد. احمق بود اگر تصور می‌کرد که او برای برت، مانند بقیه است.
- این... این دفعه ی چندممِ؟
خبیثانه بود سو استفاده از تفاوتش با بقیه
در نظر برت؛ اما باید مطمئن میشد. اگر برت درمورد فراموش کردن فرصت ها برایش گفته بود، پس حتما پاسخ این پرسشش را نیز می‌داد. به جرئت می‌توانست بگوید هیچکس، هیچکس جز برت و خودش از این موضوع آگاه نبودند. اگر اینطور بود، خیلی عاقلانه تر درمورد فرصت هایشان می‌اندیشیدند و انتخاب را به فرصت بعدی، واگذار نمی‌کردند.
برت نفس خسته ای کشید و نگاه گرفته اش را سوی مچ اسیر شده ی لِیسی در دستش هدایت کرد. مطمئن نبود از بیان آن چیزی که قانون، منعش ساخته بود. اما... لِیسی فرق می‌کرد!

- اول!
لِیسی لب های خشکش را با زبان تر کرد و پلک هایش را روی هم فرود آورد. خوشحال بود، خیلی زیاد. این فرصت ها تنها نصیب دسته ای خاص از افراد که هیچکس نمی‌دانست کیستند میشد و او هرگز دوست نداشت غیرمعقول درموردشان، بیندیشد.
نگاهی به اتصال دستانشان انداخت و لبخند کم رنگی بر لب نشاند. اگر دستش را می‌گرفت، شاید باید با مادر، پدر، خواهر و شاه استفان خداحافظی می‌کرد. شاید هیچکدام از این شخصیت های دوست داشتنیِ زندگی اش، حقیقی نمی‌بودند و او... همه را از دست می‌داد.
 

*تلفظ لِیسی  (Lisi) به این صورت است: لِی_ای_سی

 

ویراستار: @زری بانو^^

 

[عزیزدلا، اگه نمی خونین بگین تگ نکنم, و اینکه برای آثارتون تگم کنین تا گمتون نکنم]

@-Atria-. @Skaduwee  .   @Armiti@Viow𖣘.   @Masi.fardi.   @Damon.S_E.   @_NAJIW80_.   @Partomah.  @im._baran.   @im._damon.   @im._byta.   @-Tehyan-.   @Aryana.   @amitis98ia.   @shahrzad.rh@nzninmhn.   @Nasim.M @Narges.Sh.   @Roshana@15Bita.    @Azin18.   @هانی پری   @-Madi-.   @Masoome

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 27
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

 

فشار انگشتان برت که دور مچش بیشتر شد، سر بلند کرد و نگاه به تیله های در آب فرو رفته اش دوخت. برای همه اینطور اشک می‌ریخت؟ یا دروغ و حقیقت زندگی او آنچنان هولناک بود که گریستنش را به دنبال داشت؟ می‌دانست که فرصت کمی دارد و باید پاسخ بدهد.

در وجود برت نیز آشوبی به پا بود. قلبش اوج گفته و جسم یخ زده اش دمای نا متعادلی به خود گرفته بود. اگر راه دیگری بود، اگر جای او شخص دیگری بود، شاید همه چیز درست میشد. شاید این طوفان هیچ آغازی نمی‌یافت و حافظه ها، دست کاری نمی‌شدند. وحشت و اندوهِ نفوذ کرده در وجودش، طلبکارانه همه ی این ها را بر اشک های بیچاره خالی می‌کردند.

و لِیسی با خود می‌اندیشید؛ چه می‌شد اگر بیشتر زمان می‌خواست؟ چه می‌شد اگر فرصت بیشتری برای لذت بردن از این فضای زندگی اش پیدا می‌کرد؟ تا همین چند لحظه پیش همهی چیز هایی که مربوط به خانواده ی اشرافی اش بود کسل کننده و بی معنی به نظر می‌رسید، اما حال به راستی که ارزش هر چیز هنگام از دست دادنش مشخص می‌شد.

- من... من...

گام های باد بی حس شدند، نوای اندک موسیقی کاخ رفته رفته کم رنگ و سپس ناپدید گشت، کاج ها سر جایشان خشک شدند و لرزش مهتاب در آغوش شیشه ایِ برکه، متوقف گشت.

و لِیسی اولین فرصت سرنوشتش را...
- قبول نمی‌کنم.

نپذیرفت! فشار انگشتان برت بیشتر شد و نگاه ملتمسش، رنگ نگرانی نیز به خود گرفت.
- باید بیشتر فکر کنی، از کجا معلوم که مجبور باشی با خانواده ات خداحافظی کنی؟
بی توجه به اینکه برت ذهنش را خوانده بود، مسرانه تلاش کرد مچش را آزاد سازد.
- چه تضمینی وجود داره که مجبور نباشم؟ من باید بیشتر فکر کنم!
برت، لِیسی را به خود نزدیک کرد و از همان فاصله ی اندک به چشمان گستاخش نگریست.
- تو همه‌ی این ها رو فراموش می‌کنی!
لِیسی پوزخندی زد و کمی سرش را عقب کشید.
- اما تو باز هم بهم میگی که دفعه ی چندمم بوده، مگه نه؟
برت خشمگین از کشف شدن نقطه ضعفش، سرش را به چهره ی لِیسی نزدیک کرد و دندان روی هم سایید.
- تصور می‌کنی چیز هایی که الان داری می‌تونن حفره ی خالی قلبت رو پر کنن؟
به ناگاه، سکوت دردناکی بر فضا حکم فرما شد. اشتباه کرده بود، اشتباه کرده بود که تصور می‌کرد در مقابل او، اویی که همه چیزش را می دانست قوی ست. حق با او بود. هیچ کدام قادر به درمان دردش نبودند. زندگیِ او سرشار از زرق و برق و اشرافیت بود، کسل کننده و در عین حال جذاب! و او... قادر نبود که زندگی اش را ترک بگوید، اما نگه داشتنش نیز کمکی به روح خسته اش نمی‌کرد.

- مارتا (Martha) و ادوارد (Edward) از پسش بر نمیان!

برت با بر زبان آوردن نام مادر و پدر لِیسی، او را عمیق به فکر فرو برد. با استفاده از سکوتش، نگاه میان اعضای چهره اش چرخاند و لبخند کم رنگی را مسئول زینت بخشیدن به لب های باریکش کرد. چقدر از این فاصله، دوست داشتنی و در عین حال غم انگیز تر به نظر می‌رسید.

هیچ تصور نمی‌کرد زمانش که فرا رسد، تا این حد دشوار به نظر بیاید. دشوار و تلخ... آخرین حربه هایش نیز از کار افتاده بودند، اگر موفق نمی‌شد، هیچ راهی باقی نمی‌ماند. شاید لیسی نباید هیچوقت صاحب چنین خانواده ای می‌بود. صمیمت استفان با او و محبت های ادوارد و مارتا ایده ی درستی به نظر نمی‌آمدند. و تلخ تر بود حقیقتِ اینکه برای پشیمانی، دیر بود، خیلی دیر...

- متاسفم!
با شنیدن صدای تحلیل رفته ی لِیسی، نگاهش را بالا کشاند و چشمان خیسش را شکار کرد.
- نمی‌تونم قبول کنم، نه این بار!
 

ویراستار: @زری بانو~
 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 31
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

 

نفس- نفس زنان، نگاه وحشت زده اش را بین چشمان او نوسان داد. یعنی، اینگونه تمام می‌شد؟ همین قدر ساده و بی معنی؟ شاید ترفند اشتباهی به کار برده بود، شاید از کلمات به درستی استفاده نکرده بود. این، آخرش بود؟
با احساس رها شدن مچ دست لیسی، قبل از اینکه تماسشان قطع شود دوباره آن را اسیر کرد و باعث شد لِیسی که پشت به او کرده بود، بایستد.

لِیسی سر به سمتش چرخاند و لب گزید. نمی‌توانست خانواده اش را رها کند. احتمال اینکه موضوع به خانواده اش مربوط باشد، از نظر خودش بسیار بود و این ریسک، او را عجیب می‌ترساند. اگر دو فرصت دیگر داشت، می‌توانست بیشتر فکر کند یا بیشتر از حضور در کنار خانواده اش، حتی با وجود این دروغ و حقیقت لذت ببرد. برخلاف تمام تصوراتش، قصد داشت اولین دست سرنوشت که سویش دراز شده بود را، کنار بزند.
- این کار رو نکن!
نگاه از کفش های براقِ برت گرفته و چشمان ملتمسش را مورد هدف قرار داد.
- دستم رو ول نکن!
تشخیص بی حس بودن ناشی از ناامیدیِ انگشتان برت، دور انگشتانش کار سختی نبود. پس با بی رحمی پا بر تقلا های منطق بی زبانش کوبید و التماس هایی که از اعماق وجود بر می‌خاست نادیده گرفت. به امید دریافت بار دوم، دستش را به سوی تنش کشید و خیره در نگاهی که انرژیِ تحلیل رفته اش را فریاد میزد، به سختی لب زد:
- نمی‌تونم!
باد لنگ میزد، نوای موسیقی خش دار گشته، کاج ها خمیده شدند و مهتاب، از آغوش سرد برکه فراری گشت. مچ لیسی، از میان انگشتان برت رها شد و این تماس را برای همیشه به فراموشی سپرد. گام هایش ناخودآگاه مسیر در ورودی تالار را در پیش گرفتند و با هر قدم، ثانیه های گذشته را زیر پا له می‌کردند.
برت، قطره اشک مغمومانه اش را برای چکیدن بر چوب های پل دعوت کرد و زانو هایش جاذبه را تاب نیاورده، بر آنها سقوط کردند. نفس هایش عطر تلخِ بی کسی را به خود گرفتند و تن خسته اش، باری دیگر زیر بار شلاق های بی رحمانه ی زندگی، تکه تکه گشت.

لِیسی رفت و برت ذره ذره، از خاطرِ او محو شد. لِیسی رفت و برت بی رحمانه هیچ جایگاهی در دور ترین نقطه ی سیاهچال ذهنش، نداشت.
برت ناپدید شد و در کتاب سرنوشت لِیسی، لحظات گذشته اینگونه نگاشته شد: لِیسی به تنهایی از تماشای کاجستان، لذت برد.

                                       ***

 

ویراستار: @زری بانو~

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
ویراستاری🌻زری‌بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیج کننده‌ ترین اقدامی که علیه خویش می توانیم بکنیم، این است که بکوشیم قلبمان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان می داند، یک دروغ بزرگ است!

• شنون‌ آدلر

       ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

⁞ پازلِ پازل ⁞


#پارت6


با خوش صدایی می‌خواند و زیبا می‌رقصید. نقش اندامش هنگام هنرنمایی، سایه مانند بر روی دیوار می‌افتاد و او لبخند زنان، ادامه می‌داد. همیشه با خواندن، مشاهده‌ی طبیعت و رقصیدن لذت می‌برد!

دوست داشت در خیالات خود غرق شده و اجازه دهد تخیل، در جانش ریشه کند و شاخ و برگ بدهد؛ و او چه مشتاقانه پذیرای این شکوفایی بود.
درست است که در کنار دایی و زندایی اش زندگی می‌کرد، درست است که بدون محبت مادر و پشتوانه ای به نام پدر بزرگ شده بود؛ اما او غرق محبت بود! مهر، همراه جسارت و شجاعت از جمله ویژگی های خاص او بودند.

با صدای تقه ای که به در خورد، در همان حالت رقص، سر جایش خشک شد و به در خیره شد. با خشونت موهای روی پیشانی اش را که همیشه روی صورتش بودند، کنار زد. هرچند که مانند همیشه، بعد از ثانیه دوباره به جای خود بازگشتند. 

می‌دانست چه کسی پشت در است. حتی شیوه‌ی  در زدنش را هم می‌دانست. چه کسی جز گیوس می‌توانست باشد؟ خنده اش گرفت و سر به زیر انداخت. آخر گیوس هم شد اسم؟! واقعا که سلیقه‌ی زندایی مارتا زبان زدِ همه بود. خودش که ادعا می‌کرد در زمان بارداری، برای انتخاب نام گیوس تحقیقات بسیاری کرده است و در انتها به این نتیجه رسیده بود، آن هم چه نتیجه ای! یک نام اختراع شده توسط خود زندایی مارتا گریبانِ گیوس را گرفت.

اصلا نمی‌خواست در را باز کند. سعی کرد غر غر های گیوس را از پشت در، نشنیده بگیرد. سرش را به نشانه تأسف تکان داد و پشت به در ایستاد. کمی، تنها کمی به گیوس حق می‌داد که چنین خصوصیاتی داشته باشد. از دختری که معنی نامش هرج و مرج، شلوغی و آشفتگی است، چه انتظاری می‌توان داشت؟ حتما گیوس هم تحت تاثیر معنی نامش، چنین دختری با این اخلاقیات بود. درست است، دختر! واقعا گیوس نام برازنده ای برای یک دوشیزه بود؟ باز هم خندید. هر زمان نام گیوس از ذهنش می‌گذشت، خنده‌اش می‌گرفت.

در افکار خود غوطه‌ور بود و قصد باز کردن در را هم نداشت، که صدای باز شدن در و صدای گیوس، همزمان از پشت سرش بلند شد.

- لِیسی!

به سمت در اتاق برگشت و با لبخند محوی به او نگریست. آخر نفهمید خود بی شرم است یا گیوس که رفتاری خارج از آداب معاشرت یک دختر هجده ساله داشت. حداقل او زمانی که می‌خواست وارد اتاق شود، در می‌زد. البته اتاق گیوس که جای خود داشت.

گیوس با حرص مشهودی، کلمات را ادا کرد:
- اگه صدات رو خفه می‌کردی متوجه می‌شدی که مادر احظارت کرده!

و پوزخند لیسی نشان از بی اهمیت بودن ماجرا را داشت. 

- و چیشده که دوشیزه‌ی عمارت شخصا برای دعوتم اومده؟

گیوس، در حالی که پره های بینی اش از خشم باز و بسته میشد غرید:
- دلیل نمیشه چون تو کم ارزشی خواسته‌ی مادرم رو زیر پا بذارم.

قدمی به عقب برداشت و با تمسخر سر تا پای گیوس را که قدش به زور به گردنش می‌رسید، برانداز کرد. از موهای مدل دار و یقه پر از طرح و گلدوزی که لیسی از دنبال کردن خطوط آن، به دلیل شلوغی اش سر گیجه می‌گرفت گرفته؛ تا کمری که شک نداشت آنقدر آن را میان بند و کش اسیر کرده، که به زور به اندازه کف دست می رسید و جلوه ای ناهماهنگ با سایر اعضا بدن گیوس تشکیل داده بود. دامن پر از پف و اکلیلی صورتی رنگی که تزئینی بیش از اندازه داشت و لیسی با مشاهده آن حالت تهوع می‌گرفت. همه را با تمسخر رصد کرد.

- این لطف زنداییِ سخاوتمندم رو می‌رسونه که دخترش رو برای احضار کردنم می فرسته. اوه! ببین صورت کی سرخ شده.

سپس صورتش را به صورت گیوس نزدیک کرد و زیر گوشش زمزمه کرد:
- یکی اینجا حسابی خشمگینِ مگه نه؟ 

صورتش را عقب برد و با لذت به چهره ی سرخ شده ی گیوس خیره شد.

- تو... توی لعنتی هستی که به من حسادت می‌کنی!

لیسی با پوزخند پاسخ داد:
- لابد به پسر های تازه به دوران رسیده ی دربار که دور و برت می‌لولن؟
گیوس که دیگر به مرز انفجار رسیده بود فریاد زد:
- حسابت رو می‌رسم لعنتی!
لیسی خونسردانه ابرو بالا انداخت.
- من که خیلی وقتِ منتظر این تسویه حسابم، آخه تو هر دفعه همین رو میگی.
گیوس خواست پاسخی به لیسی بدهد که صدای مارتا، از طبقه ی پایین بلند شد:
- دخترها چرا نمی‌آین؟ پس کجا موندین؟ 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 27
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

لبخندی پیروزمندانه بر لب های لیسی نقش بست و گیوس که انگار منتظر بهانه بود تا از مهلکه بگریزد، به سرعت از اتاق خارج شد.
چرخی دور خود زد و لِی لِی مانند به سوی راه پله روانه شد. به راه پله که رسید، سعی کرد اشرافی رفتار کند؛ پس گوشه ی دامن لباس خود را در دست گرفت و دست دیگرش را روی نرده گذاشت. سر و شانه بالا گرفته، سینه جلو داد و به سمت سالن اصلی روانه شد.

نگاه مارتا، با شنیدن صدای ضعیف برخورد پاهای لیسی، با سنگ پله ها رنگ و بوی شک به خود گرفت. چشم در حدقه چرخاند و زمزمه کرد:
- دوباره!
لیسی به سمت مبلمان سلطنتی حرکت کرد و با خود اندیشید: چه خوب که زندایی مارتا دومرتبه هوس نکرده بود میز غذاخوری را به سالن اصلی بیاورد! همان یک ماه که در سالن اصلی بود، به اندازه ی کافی پچ پچ های متعجب مهمان ها مقابله کرده بودند. 
مارتا با نزدیک شدن لیسی اخمی روی صورت نشاند و با تحکم گفت:
- سر میز صبحانه حاضر نبودی، لباست رو عوض نکردی و به موقع پیش من نیومدی و البته...
با انزجار نگاهی به لباس لیسی انداخت و لیسی تلاش بسیاری کرد تا خشمش را کنترل کند. اینکه او علاقه ای به زرق و برق های اشرافت نداشت و این در نظر زندایی عزیزش یک رسوایی به حساب می آمد مشکل او نبود. پیراهن بدون پف و دارای یقه ای گلدوزی داشت و کمربندی پارچه ای به آن زینت بخشیده بود. از نظر لیسی، در عین سادگی زیبا بود و از لباس های پر پف و خسته کننده مارتا و گیوس بهتر بود!
- دامنت رو بده بالا!
بی تفاوت نسبت به کلام مارتا، شانه بالا انداخت. به چشمانش خیره شد و لب گشود.
- پام نکردم.
مارتا خشمگین صدایش را بلند کرد:
- چند بار بگم در شان یک دختر اشراف زاده، که از اقوام نزدیک یکی از مقامات مهمِ قصرِ نیست که بدون کفش قدم برداره؟ تو چرا حرف گوش نمیدی دختر؟!
لیسی به گوشه ای از سالن خیره شده بود؛ انگار که اصلا زندایی مارتایی وجود نداشت. به این توبیخ ها عادت کرده بود. نمی‌دانست برای گام برداشتن در خانه ای که حداقل روزی دوبار سطحش را با آب و کف تمیز می‌کنند، پا کردن کشف الزامی است؟ اگر خارج از خانه باشد یک چیزی، اما... 
اوه، خارج از خانه! چطور قرارش با آلن (Allen) را فراموش کرده بود؟ مارتا که برق چشم های لیسی را مشاهده کرد، مقصود لیسی را فهمید. می‌دانست لیسی در این ساعت به کجا می‌رود؛ برنامه هر روزش بود. می‌دانست اگر بخواهد از هر کدام از اعمال لیسی جلوگیری کند، این یکی را محال است. به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
هر چند که لیسی دقایقی قبل کفش های پارچه ای خود را پا کرده و به سوی در خروجی روانه شده بود. فقط به دلیل باران پاییزی و گل آلود بودن زمین کفش پا کرد، وگرنه باز هم دلیلی برای پا کردن کفش نداشت! تند- تند راه می‌رفت و تقریبا می‌دوید. به خودش که نمی‌توانست دروغ بگوید، این شوق تنها متعلق به ملاقات با آلن نبود، بلکه شوق رسیدن به سبزه زار و سپس جنگل نیز در آن سهیم بود.

نتوانسته بود بفهمد چرا این سبزه زار همیشه سبز است، حتی در پاییز! البته، رنگ سرخ جنگل را هم دوست داشت. در هرصورت، موضوع مهم، رسیدن به این دو منبع انرژی و شادمانی بود. تقریبا جمعیت جمع شده در کوچه خیابان ها را هل می‌داد تا بتواند راه عبور خود را از میان جمعیت باز کند. زمانی که به سبزه زار رسید، بی طاقت کفش هایش را در آورد و گوشه ای پرتاب کرد، برایش مهم نبود کجا می‌افتند، فقط زمزمه کرد:
- اَه! با کفش که نمیشه راه رفت.
وارد سبزه زار شد و زمانی که پوست پاهایش، لطافت سبزه ها را حس کرد، خود را روی سبزه ها انداخت و دراز کشید. خیره به آسمان آبی، سرگذشت زندگی اشاره مرور کرد.

 از زمانی که به یاد داشت، عاشق جنگل و رنگ سبز بود. احساس آرامشی که در کنار گیاهان و درختان و گل ها داشت، هیچ کجا نیافته بود. اما باز هم نیمه ای از وجودش خالی به نظر می‌رسید، شاید بیشتر از نیم.

 

*ویراستار جان: @زری بانو*

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

 

با صدای برخورد نرم سبزه ها با یکدیگر و قدم های فردی، نیم خیز شد و با چشمان آبی رنگ آلن که ستاره باران بود و می‌درخشید، رو به رو شد.
لبخندی به آلن زد.
- سلام. منتظرت بودم.
آلن با لبخندی که عمق گرفته بود کنارش نشست.
- من هم خیلی مشتاق بودم زودتر ببینمت. 
لیسی با چشمانی ریز شده به آلن نزدیک تر شد.
- پس خبر جدید...
آلن با سرخوشی که کاملا در رفتارش مشهود بود، کلام لیسی را نیمه تمام گذاشت.
- بالاخره،  بالاخره تونستم اعتماد رئیس رو به دست بیارم، من رو به  کتابخانه سلطنتی برد.
سپس لحن هیجان زده اش را برید و مکث کرد. زیر چشمی لیسی را که مشتاقانه به او خیره شده بود از نظر گذراند و ادامه داد:
- خب... راستش...
لیسی کلافه اخمی کرد و اعتراض نمود.
- آلن الان وقت شوخی نیست، این مسئله خیلی مهمِ!
آلن سرش را به نشانه ی تایید، تند- تند تکان داد.
- می‌دونم، می‌دونم اما... آخه... خب اطلاعاتم کمی مبهمِ.
- یعنی چی؟!
آلن پاسخ داد:
- یعنی من تونستم فقط یک طومار قدیمی پیدا کنم و مطالبش رو بخونم، توش نوشته بود: "این جنگ را بازگشت عزیزمان به خانه می‌پنداریم و پرده صلح را کنار زده، فقط حکومت انسان ها را پایه گذاری می‌کنیم، نه هیچ موجود دیگر را. امضاء: شاه استفان."
لیسی نگاه حیرت زده اش را به چهره ی متفکر آلن دوخت. این امکان نداشت!
- تاریخ، تاریخش مالِ چه زمانیِ؟
و پاسخی که از آلن دریافت کرد، دیوانه کننده به نظر می‌رسید. 
- هیچی نیست لیسی! هیچ چیزی وجود نداره که ثابت کنه طومار چه زمانی نوشته شده.
سپس، سر به سوی نگاهِ سردرگم لیسی چرخاند. گویا گردباد حقایق، به نسیمی هراس انگیز مبدل گشته بود. کلمات، از پس تکمیل جمله بر نمی‌آمدند و جملات برای قطار شدن بر ریل خطوط، شکننده به نظر می‌رسیدند. خوب می‌دانست چهره ی آشفته ی لیسی چه افکاری را در سر می‌پروراند. پس با تردید، لب تر کرد.
- و چیزی که مسلمِ اینِ که... به طرز شگفت انگیزی در دوران حکومت شاه استفان هیچ جنگی صورت نگرفت!
لیسی چشم روی هم فشرد و زیر لب "لعنتی" ای گفت. باز هم یک بن بست دیگر. این بار شکاف کدام دیوار را باید جست و جو می‌کردند؟ آیا میان رمز و راز راهِ آنها، مسیری وجود داشت که انتهایش به سدی متشکل از معمایی دیگر ختم نشود؟
- البته طی بررسی هایی که اون لحظه انجام دادم، این احتمال وجود داره کاغذ مربوط به پانزده تا بیست سال پیش بوده باشه. اما خب خیلی سریع و با عجله بود.
لیسی پوزخندی زد و چشم گشود.
- و در اون دوره ی زمانی انگلستان در صلح و آرامش کامل به سر می‌برده!
صدای نفس های عصبیِ لیسی، نگاه خسته اش را گرفته تر ساخت. چشم هایش تیره شدند و تار های سیاه رنگش به دنبال سرِ زیر افتاده اش، سقوط کردند. یک چیزی درست نبود. این حجم از پراکندگیِ اطلاعات، مربوط به قطعات یک پازل نمیشد. مدت ها بود که این ماجرا در نظرش، تکمیل پازل های طاقت فرسایی بود که هر کدام وظیفه ی ساخت پازلی عظیم تر را به عهده داشتند. پازلی که گویا قسمتی از حقایق را، از زمین و حافظه ها ربوده بود.

- عمو استفان... اون هیچ وقت برای آشوب پیش قدم نمیشد.
آلن بدون نگریستن به چهره ی صد در صد اندوهگین لیسی، پوزخند تلخی به لحن مغمومانه اش زد و در پاسخ گفت:
- هنوز هم بعد از دو سال، نمی‌تونم به عنوان عموی خونیم بپذیرمش.
 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 24
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

 

لیسی نگاه غم زده اش را به نیم رخ عصبیِ آلن دوخت. در عجب بود که چگونه در این مسئله، درک منطقیِ آلن از ذهنش گریخته بود. سراغ او آمده و ذهنش را تسخیر ساخته بود. از طرفی آلن، هیچ گاه مانند او توجه های خاص و هرچند مخفیانه ی استفان را دریافت نکرد. او بیست و دو سال عمرش را، در کاخی گذرانده بود که بدون در نظر گرفتن نسبت خونی اش، نقش یک کارمند ساده را در بخش اطلاعات داشت.

لبخندی دلگرم کننده، هرچند محو روی لب نشاند.
- کناره گیریش بهم ثابت کرد تو تنها خانواده‌ی منی!
آلن پوف کلافه ای کشید و موهایش را به هم ریخت.
- این هم یکی از دلایلیِ که نمی تونم درکش کنم، اینکه بدون هیچ دلیل موجهی از سلطنت کناره گیری کرد.
لیسی سر به زیر انداخت و به نشانه ی تاسف، تکانش داد.
- باید احمق بوده باشم اگه نمی فهمیدم دایی ادوارد با وجود شوکِ شدنش، چقدر برای تجدید نظر تلاش می کنه.
آلن بی حوصله سری تکان داد و نگاه به رو به رو دوخت. لیسی نیز چشمانش را تابی داد و به چهره ی کلافه اش نگریست. هرگاه بحث سوی خانواده ی دایی اش کشیده میشد، آلن فرار را بر می گزید. با وجود حفره ی عمیقِ در قلبش که ناشی از محبت ابراز نشده به احساساتش بود، آنها دایی و زندایی اش بودند؛ و گیوس هم با وجود تمام ویژگی های ارزنده اش، دختر دایی اش محسوب می‌شد. 
 

درست است که هیچ گاه شکنجه نشد، هیچ گاه توهینی به حضورش ابراز نشد، در بهترین شرایط مادی به سر می برد و میان اشراف در کاخ شاه استفان، رفت و آمد می کرد؛ اما هیچ گاه هم محبت نچشید. او، به معنای واقعی تنها بود، میان انسان هایی که در زندگی اش حضور داشتند و نداشتند. حداقل، تا زمانی که آلن را نیافته بود.

- لیسی!

لحن مضطرب آلن، تشویش به جانش انداخت و باعث شد ناخودآگاه، چشمانش درشت شوند.  آلن نیز نیم نگاهی سویش انداخت و لب تر کرد.

- انگار قرار بوده طومار به جایی ارسال بشه، چون روی پاکتی که داخلش بود یک آدرس نوشته شده بود. اما... انگار به هر دلیلی ارسال نشده و همونجا تو کتابخونه مونده بود. اخمی روی پیشانی نشاند و چشم ریز کرد.

- کجا؟ قرار بود کجا فرستاده بشه؟
نگاه لغزنده ی آلن، تپش قلبش را تشدید می کرد. باز هم حقیقت پشت پرده ی دیگری، در راه بود. سکوت آلن در این لحظات، ترسناک به نظر می رسید.

- آلن؟!

نگاهش سوی لب های آلن کشیده شد که از هم فاصله می گرفتند، اصوات از گلویش بر می‌خواستند و لب هایش برای بیرون فرستادنش، به زبان کمک می کردند. 

- خونه ی پدر و مادر!

ناباورانه نگاه از لبان آلن گرفت و چشمان سردرگمش را مورد هدف قرار داد. همه چیز به هم نزدیک بود، در عین حال دور و دست نیافتنی به نظر می رسید. در کنار کشف یک راز، معمایی دیگر خود به خود طرح می‌شد.

[ - باید خونه رو بفروشی، شاید برامون دردسر بشه، البته شاید که نه، حتما!
ادوارد با کلافگی دست در موهایش کشید.
- فروش اون خونه به این راحتی ها نیست. می دونی که در گذشته محل رفت و آمد درباریان بوده.
مارتا اخم به پیشانی نشاند و به او نزدیک شد.
- در گذشته، اما حالا یک خونه ی متروکه ست.
ادوارد متقابلا اخم کرد و پاسخ داد:
- اما اون خونه تنها یادگاری خواهرمِ و قانونا متعلق به لیسی! 
مارتا که دیگر طاقت ماندن نداشت، برآشفت.
- خودت خوب می دونی که اگر بخوای می تونی اون خونه رو بفروشی. به اندازه کافی نفوذ داری؛ اما اینکه چرا ازش نمی گذری برام سواله؟ علاقه ی چندانی هم به لیسی نداری که بخوای به خاطرش صبر کنی. در هر صورت، من منتظر تصمیمت می مونم. ]

چقدر ناراحت کننده بود که لیسی، هیچ اطلاعات دیگری از آن خانه نیافت. همین مکالمه ی کوتاه هم نتیجه ی گوش ایستادنش بود و آدرس خانه را با جست و جوی اتاق مارتا، که برای فروشش نقشه کشیده بود به دست آورد. 

پس از آن، اطلاعات را در اختیار آلن قرار داد تا با توجه به رفت و آمد درباریان در آن، نشانی ای ازش در اسناد کاخ بیابد. اما... آلن هیچ چیزی نیافت! با اینکه رفت و آمد درباریان و برادر بودن پدرش و شاه استفان، حضور پدر و مادرش را در سیاست تایید می کردند، هیچ اثری از آنها و خانه در اسناد و تاریخچه ی سلطنت، یافت نشد.
  

لیسی تنها سه ماه، دقیقا پس از کناره گیری شاه استفان نسبت خونی اش را با او دریافته بود؛ آن هم توسط آخرین جملاتِ خدمتکار پیرِ عمارت که ناگهانی بیمار شد و خیلی زود از دنیا رفت.
لیسی با هیچ کدام از خدمتکار ها رابطه ی صمیمانه ای نداشت.

همه به نوبه ای از او فاصله می گرفتند و او نیز قصد نداشت تلاشی برای نزدیکی شان بکند. و آخرین سخنان پیرزن نیز که رنگ از روی مارتا پراند، می توانست اثبات کند دلیل این دوری این است که آن خدمتکار های قدیمی و مورد اعتماد، بیش از اندازه میدانند.

این حقیقت بسیار تکان دهنده و در عین حال هولناک به نظر می رسید. هویت لیسی به عنوان یک اشراف زاده شناخته میشد اما اینکه در حقیقت شاهزاده ی دربار است، چیزی دور از انتظار بود.

چه دلیلی می توانست وجود داشته باشد که هویت حقیقیِ اش فاش نشود؟ و اگر پدرش برادر شاه استفان بوده، پس باید اثری از مادرش در خانواده ی سلطنتی باقی مانده باشد. اما... متاسفانه با وجود تحقیقات بسیار هر دوی آنها، هیچ چیزی، حتی یک نام یا یک تصویر از پدر و مادرشان در اسناد دربار، تاریخ و شجره نامه، یافت نشد.

حتی اینکه شاه استفان برادری نیز داشته است، ذکر نشده بود.
جالب بود که مارتا و ادوارد قصد داشتند تا ابد لیسی را تک فرزندی یتیم جلوه دهند. گویا رابطه ی پر رنگ شاه استفان با او، آنها را وحشت زده می‌کرد. البته لیسی تا حدودی به آن دو حق می داد.

استفان شاهی بود که طی یک حکم ناگهانی کناره گیریِ خود را از سلطنت اعلام کرد و همه ی حقوقش را به شخص مورد اعتمادش، جوانی که همخونش نبود و حتی خون اشرافی در رگ هایش نداشت بخشید. هرچند که هیچ خوبه نتوانست دلیل اصلیِ این کناره گیری را بیابد. احتمال قوی تر از سایر، روح آسیب دیده ی استفان بود که در دوران حکومتش، مشقت های بسیاری را متحمل شده بود.
 

 

 

ویراستار: @زری بانو

 

@Nasim.M

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

 

نزدیک به پنج ماه از کناره گیریِ او می گذشت و شورش و نافرمانی های مخالفان شاه آلیوِرن (Olivirn) اوضاع حکومت و کشور را نابسمان ساخته بود. از زمان کناره گیری، حتی لیسی هم به کاخ نرفته بود و آلن تنها یک بار از دور، چهره‌ ی شاه را مشاهده کرده بود.

دیگر حتی مارتا و گیوس هم برای مهمانی های کاخ، شوق نداشتند. فضای نا امن قصر به خانه ی آنها که رابطه ای مستقیم با شاه استفان و حکومت دارند نیز، نفوذ کرده بود. حضور ادوارد به ندرت در عمارت مشاهده میشد و همین، همسر و فرزندش را بسیار آزرده خاطر کرده بود. در این شرایط، تحقیق بیشتر در رابطه با مرگ پدر و مادرشان درست به نظر نمی رسید.

آلن بازو های لیسی را در دست گرفت. تکانی به تنش داد و پرسید:
- خوبی؟

لیسی هراسان از افکار خود بیرون آمد و به نگاه نگران آلن چشم دوخت. واژه های نهفته در قعر چشمانش، به خوبی برای او خوانا به نظر می رسید. در طول این دو سال که یکدیگر را کنار هم داشتند، روح هایشان در وجود دیگری گره خورده و احساسات شان به لمس محبت هم، وابسته شده بود.

آن دو دیگری را تنها روزنه ی امید میان این ظلمات آمیخته به فساد می دیدند. این نوازش های برادرانه و خواهرانه شان بود که باعث میشد لبخند سوی لب هایشان کوچ کند و تا مدت ها ساکن این لانه ی نرم، بماند.

- این مسئله ایِ که الان باید بهش فکر کنی؟

چشمان آلن تیره شدند و تلخی لبخندش، به کام لیسی نفوذ کرد. لب هایش از هم گشوده شد و باری دیگر، لیسی را حیرت زده ساخت.

- من هم خیلی دلتنگم و... وحشت زده!

آب دهان لیسی به سختی از مجرای به ناگاه تنگ شده اش گذشت و نگاهش افق را نشانه رفت.

- پس لازم نیست جواب بدم، تو هم احساسش می‌کنی.

آلن لبخند محوی زد. البته که درک می کرد. عصب های او هم در هم تنیده و ذهنش را آشفته می ساختند. قلب او هم افسرده و سردرگم در محبسی مچاله شده و ناتوان، می تپید.
- می‌تونی تا دو- سه ساعت دیگه اینجا باشی؟
لیسی نگاه به آلن دوخت که کیفش را از روی زمین بر می داشت.
- چرا؟!
آلن برخاست و نفس عمیقی کشید.
- می خوام نگاهی به اون خونه بندازم. هرج و مرج قصر اجازه نمی داد بیرون بیام، امروز هم به سختی از رئیس مرخصی گرفتم.
سپس نفس عمیقی کشید و متفکر ادامه داد:
- نباید این فرصت رو از دست بدم.

لیسی متفکر چشم ریز کرد و لب گزید.
- حق با تو،  ماجرا از اون چیزی که فکر می‌کردم جدی تر هستش.

ناگهان صدای خشخشی از بوته های پشت سرشان بلند شد. با وجود فاصله زیادشان، صدا قابل شنیدن بود. لیسی با احساس هیاهوی ناخوشایندی که در وجودش ایجاد شد، اخمی بر پیشانی نشاند و خواست برخیزد که آلن گفت:
- منتظر می مونی؟
سر به سمتش چرخاند و ابرو بالا انداخت.
- می‌خوام کمی تو جنگل بگردم.

آلن لبخندی زد و با سر تایید کرد. تا غروب فرصت بسیاری داشت و از آنجایی که کارهایش را انجام داده بود، نگرانی ای باقی نمی ماند. لیسی نیز اصراری برای رفتن نکرد. تجربه ثابت کرده بود در چنین مواقعی حتی اگر اقدام به خود کشی هم بکند، آلن همراهی او را نمی پذیرد.

لبخند دلگرم کننده ای به چهره ی پر تشویش لیسی تقدیم کرد و دست روی گونه اش گذاشت.
- می‌دونی که با هم از پسش بر میایم، نه؟
لیسی سرش را سمت گرمای خوشایند دست آلن، که انگشتانش نوازش دلپذیری به وجود دلتنگش می آمیخت کج کرد. آشوب درون او تنها با عاشقانه های آلن تسکین می یافت. آلن، خوب یاد داشت چگونه احساساتش را به غلیان بیندازد.
 

@زری بانو

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

 

لب هایش را کش داد و پلکی به نشانه ی اطمینان زد. آلن نیز، سوی صورت رنگ گرفته اش خم شد و بوسه ای روی پیشانی اش نشاند. بوسه ای که جبران تمام حسرت های روز های تنها بودنش بود. این بوسه ها برای قلب درمانده ی او و نگاه های خسته ی آلن، دلخوشی ای به اندازه ی جهانی لبریز از محبت بودند.

به خود که آمد، آلن چند متر دورتر درحال دست تکان داد برایش بود و کامش را با همان چهره‌ی بشابش، شیرین می کرد. مانند مزه ی شکلاتِ محبوبش که هر روز صبح، زیر زبان می انداخت و فارغ از دلنگرانی هایش، از پنجره ی اتاق محوطه ی خارج عمارت را می‌نگریست.

دست هایش را حصار لب قرار داد و با سرخوشی فریاد زد:
- آلن!
آلن، با تعجب سر به سمتش چرخاند و لیسی امانش نداد.
- می دونی اولین مردی هستی که عاشقش شدم، نه؟!
آلن، قهقهه ای زد و نگاه ستاره بارانش را که روشن تر به نظر می رسید، با عشق به چشمان خواهرش دوخت. هر دو، خوب می دانستند که تا چه حد به یکدیگر، دلباخته اند. آنها، تنها خانواده‌ی یکدیگر بودند.

با ناپدید شدن قامت آلن، نگاه شادمانش شاخه هایی را که در دوردست ها میان حریر نسیم پیچ و تاب می خوردند، نشانه رفت. گام هایش ناخودآگاه به سوی جاذبه ی لذت بخشی که از جنگل تشعشع می‌شد حرکت کردند. عطر طراوت گیاهان سبز رنگ، مشامش را نوازش میکرد و ریه هایش را جلا می‌بخشید.

برای لیسی، هر آنچه که در جنگل می زیست حکم دوستی جاودان داشت. آنها با حضورشان همیشه او را به وجد می آوردند و لمس بافت لطیفشان برای او چون ضرورت زندگی اش حکم داشت. هیچ گاه از تماشای شگفتی های این طبیعت خلاقانه که با  آغوش باز دلربایی هایش را به جان می خرید خسته نمیشد. جنگل تنها مکانی بود که آرامش حقیقی را به وجود لیسی تزریق می کرد. آرامشی جنون وار...

بر روی تخته سنگی نشست و دست هایش را پشتش ستون کرد. سر بالا گرفت و پلک های بسته اش را رو به پرتو های گرم خورشید گرفت. لبخند عمیقی زد و اجازه داد انوار طلایی رنگ بدنش را تصاحب کنند. مگر دیگر چه می خواست؟ ثانیه های این لحظه برایش فوق ‌العاده ارزشمند بود.

هرچند که می دانست همه چیز در حضور آلن و این جنگل، خلاصه نمی شود. هرچند که می دانست هیچ چیز نمی تواند اشک های شبانه اش را جبران کند.

او و آلن، همدیگر را داشتند، عاشق هم بودند، خانواده ی هم بودند و ادعا داشتند که خوشبخت اند، اما با وجود تمامی این ها، این یک دروغ بزرگ بود؛ یک دروغ بزرگ و شیرین، با این تفاوت که شبیه به شکلات های شیرین صبح هایش نبود، شبیه به شکلات های تلخی بودند که گیوس از اشرافیتشان سخن می گفت همان قدر در نظرشان مجلل و همان قدر تلخ و بدمزه به نظر می‌رسید!

نبرد های احساسات غم انگیز و شادمانِ لیسی در طول زندگی اش، همینجا رخ داده بود. هنگامی که او سردرگم از هویت پنهانش به سکوت لذت بخشِ جنگل گوش می سپرد، فریاد هایش را در گلو خفه می کرد تا مبادا این لایه ی لطیف، ترک بردارد.

به نظر احمقانه است، اما آلن از شکنندگی پیوند عمیق بین او و جنگل، در هراس بود. هر که نمی دانست، آلن می دانست که لیسی متفاوت است. تار و پود وجود لیسی با عمر تک تک گیاهان و درختان جنگل عجین شده بود و این... ترسناک به نظر می آمد. آلن از آشکار شدن این تفاوت وحشت داشت و نمی دانست حال زمان شکوفایی رسیده، زمانِ شکوفایی حس لیسی!

 

@زری بانوویراستار جان^

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هميشه به اين فكر ‌مى‌كنم كه علت گريه چيست؟
 در هنگام گريه، بدنمان در حال مبارزه با چيزی‌ست كه ذهن و قلبمان نمی‌توانند آن ‌را توجيه كنند.

• سارو برایرلی

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

⁞ افسونگر ⁞

 

#پارت12
 

با لذت به عشق بازیِ بوسه های طلایی خورشید بر پوستش خیره شد. تصویری که این روز ها آلن را علاقه مند به بوم و قلمو ساخته بود. آلنی که گاه از نگاهش می پرسید:
"مفهوم زندگی چیه؟"
و او پاسخ می داد:
"زندگی برای زندگی کردن طراحی شده، پس این تو هستی که با شیوه ی زندگیت مفهومش رو روی بوم سرنوشتت طراحی می کنی"

در حالی که دیگر هیچ بومِ سفیدی برای لیسی، باقی نمانده بود. بی توجه به اینکه هیچ سر رشته ای در نقاشی نداشت، قلم زندگی اش را در دست گرفته و بوم های سرنوشتش را لبریز از رنگ ها و تصاویر  ساخته بود. دیگر هیچ دری در قلبش نبود که بومی با امضای: "L"، به چوبِ لحظاتش آویخته نشده باشد.

هر بوم، نشان از سرنوشتی بود که دوست داشت وجود باشد و یا سرنوشتی که بودنش را دوست داشت.
مانند لبخندِ زنی با موهای سرخ و چشمان آبی، همین! این تمام چیزی بود که باور هایش را اشغال ساخته و در جدال با حقیقتی تلخ، می بازید. این گردیِ صورت بدون چشم و بینی، چیزی بود که تصورات شیرینش را نسبت به واژه ی "مادر" در بر گرفته بود.

حتی جایی میان دوست داشتنی هایش طرح لب هایی سرخ بالای چانه اش نقش می بستند و به نگاهِ تشنه اش، لبخند می زدند. در حالی که همه چیز، در مغازه ای رنگ و رو رفته، در بوم تلخِ زندگی اش اسیر شده بود.

اما سویی دیگر، سمت سرنوشتی که بودنش را با تمام وجود دوست داشت، تصویر آلنی مشاهده میشد که لبخند دلنشینش مدام وادارش می کرد، دست روی دستگیره ی درِ خزانه داری اش بگذارد و سرخوشانه لب هایش را کش بدهد. در را با لمس گونه ی طراحی شده اش بگشاید و هربار، جنگلی پر بار تر ببیند، هر بار به تماشای گلستانی زیبا تر بنشیند و یا سبزه زاری سبز تر تماشا کند.

آلن دری بود رو به تکرار نشدنی هایی که هر لحظه بیش از پیش وادارش می کرد از خود بپرسد: "در سال های قبل از ملاقاتشان، چگونه می زیسته است؟ آیا واقعا زندگی می کرده است؟" و زمانی که به یاد نگاه های خسته اش هنگام مهمانی های دربار یا گوش سپردن به بحث های به فساد کشیده ی سیاسیِ دوست و آشنایان دایی اش می افتاد، سخت می توانست پاسخ مثبت بدهد.

بوم او آن روز ها سخت تیره بود. رنگ ها، رنگ پریده بودند و باران خاکستری، زرق و برق های ریز و درشتِ لذت را می شست. تپش ها بی صدا به نظر می آمدند و باور ها یکی یکی، به نوبت، خود را از بلندای دره ی امید به قعر ناامیدی پرت می کردند. بوم او آن روز ها طراحی نداشت، حتی خودش هم قلمو را گوشه ای رها کرده بود و گرد و غبار، رنگ خشک شده ی میان تار هایش را احاطه کرده بود.

آلن، شاید نسیمی بود که غبار نشسته بر روحِ زنگارگرفته اش را زدود. شاید پیرمرد مهربان کتاب فروشی بود که زمانِ مشاهده ی نگاهِ سردرگمش_هنگام تماشای قلمو های خوش رنگ و لعاب_ سخاوتمندانه یکی تقدیمش کرده بود.

شاید پزشکِ تحصیل کرده ای که به خوبی درمان رنگ های رنگ پریده اش را می دانست و برای رسیدن به آن ها، تمام شب را با درشکه اش سوی صدای سرفه های دردناکشان طی کرده بود. شاید شناگر ماهری که تک تکِ رویاهای در حال غرق شدن در سیلاب ناشی از باران را نجات می داد؛ و بی توقع زرق وبرق های سقوط کرده بر کف زمین را باز می گرداند.

و آلن نقاش چیره دستی بود که نتوانست نگاه از بوم مغمومانه و در عین حال هنرمندانه اش بگیرد و ایده ای نو برای ترمیم بافت های نادرستش، طرح کرد. شخصی بود که چنگ به دست باور هایش انداخت، تنش را از سقوط نجات داد و هنگامی که با تمام توان بالا می کشیدش، تنها یک هدف داشت: "زنده نگه داشتن" آلن ناجی ای بود که می دانست کجا بیاید، کی بیاید و برای چه.

 

*برای درک بهتر این متن رو مطالعه کنید.

[پاراگراف اول توضیح میده لیسی زندگیش رو به دست سرنوشت نداده و خودش هم در اون دخیل.  و اینکه رویاهایی داره که  دوست داره به حقیقت بپیوندند یا رویاهایی که دوستشون داره چون به حقیقت تبدیل شدن.

پاراگراف دوم مشخصه داره مادرش رو توصیف می‌کنه اما چون تا به حال ندیدش تصویر درستی ازش توی ذهن نداره.

پاراگراف سوم تضاد وجود خاکستری لیسی و رنگیش رو  نشون میده که این قسمت رنگی رو به آلن مدیونه. خزانه داری  اشاره به  دنیای ارزشمند و شادی  داره که آلن بهش تقدیم کرده. 

پاراگراف بعد مشخصه داره تا امیدی رو جلوه میده و پاراگراف بعدش تضاد اون‌‌.

اگر این دو پاراگراف رو به دقت بخونین می فهمین کاملا بهم ربط دارن.  گفته شد لیسی قلمش رو رها کرده و در پاراگراف بعد، آلن به پیرمرد کتاب فروش تشبیه شد که به لیسی قلمو هدیه میده.  یا گفته شد رنگ های زندگی لیسی رنگ پریده ان و  آلن به پزشکی تشبیه شد که رنگ پریدگی شون رو درمان می‌کنه. مابقی هم به همین روال...

این دو پاراگراف فقط نیازمند کمی تمرکز هستن، امیدوارم بهتون در درک بهتر کمک کرده باشم--^ ]

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

 

او نقاشی کردن را به لیسی نیاموخت، خودش همه ی طرح ها را کشید. دست روی انگشتان حلقه شده ی لیسی به دور قلمو گذاشت و به آسمانِ نگاه بلاتکلیفش، هدفی آویخت که برای همه چیز جا داشت. آلن بود که مچ دستش را هدایت می کرد و سفیدی سرد بوم را برای در آغوش کشیدن رنگ های گرم، دعوت می کرد. رنگِ امید، لذت، آرامش... و رنگِ دوست داشتن.

و حال... عجیب بود که احساس می کرد آلن نیز قلمو به دست دارد و در حالی که سرش را برای یافتن خانه ی پدری شان، این طرف و آن طرف می چرخاند و در خیابان های غریبه گام بر می دارد، بر بوم طرح می زند. این بار تصویر دختری که گیسوان سرخش سطحِ سخت سنگی را لمس می کنند و پذیرای عشق بازی های آفتاب است.

دختری که برای هر درِ زندگی اش، بوم سرنوشتی طراحی کرده و به چوبِ لحظاتشان، زینت بخشیده است. دختری که نقاشی کردن را او دستان هنرمند خودش، آموخته بود.

صدای گریه ی کودکی، به روحش چنگ انداخت و او را به کالبد، بازگرداند. متحیر از به گوش رسیدن گریه های دردناکی که چون ناله می بودند، پشت سر هم پلک روی هم فرود آورد و اخم کرد. جنگل برای تعداد افراد محدودی خوانا بود و اکثر آنها را شکارچیان در بر می گرفتند؛ گمان نمی کرد مادر بی مسئولیتی هوس کرده باشد برای تفریح به مرکزِ جنگل کوچ کند و بی تابی های دلِ سنگ آب کن فرزندش را رها سازد.

برخاست و تمرکز کرد. گویا از همان ابتدا این اصوات با شگفتی پیوند خورده بودند که هیچ منبعی احساس نمیشد. جیغ های دردمند کودک، اکو وار در جنگل می پیچید و نسیم سخاوتمندانه به هر کجا که می رفت، اصواتش را حمل می کرد. هر قدم که برمی داشت، تن صدا هیچ تغییری نمی کرد و همه جا را به اشغال خود در آورده بود.

گویا کودک همین جا بود، در یک قدمی لیسی و با چشمان خیس و معصومش آرامش طلب می کرد.
کلافه از نیافتن منبع صدا، سر چرخاند و به درختانی خیره شد که تمامشان در اختیار گریه های کودک در آمده بودند. آنقدر جانسوز ناله می کرد که به راحتی احساسات لیسی را تصرف نمود. به قلب رنج دیده اش چنگ انداخت.

این گریستن ها، چنگال هایی تیز در ذهنش فرو کرده و به قصد تخریب دیوارِ مابین شب های تنهایی و روز های دوست داشتنی امروزش، خود را به در و دیوار ذهنش کوبید.

گریه هایش، گریه ی ناراحتی و تمنا برای سخن گفتن بودند و او با تمام وجود می خواست صدا، قطع شود. نه برای اینکه آزاردهنده به نظر می رسد، برای اینکه او را سوی خاطرات غبار گرفته ای می کشاند که در حال شفاف شدن بودند. به خوبی درک می کرد که کودک، با آشفتگی نوازش های مادر را طلب می کند و وحشت از رها شدن، ذره ذره جانش را می ستاند. این همزادپنداری اش بود که باعث میشد بیشتر برای درک کردن و یافتن کودک، تلاش کند.

چشم روی هم فشرد و خسته از تقلا های نا فرجامش، زمزمه کرد:
- تو کجایی؟

نمی‌دانست این تمنای پلک های روی هم فشرده اش بود و یا نجوای های التماس گونه ی قلبش، که ناگهان روزنه ای در وجودش درخشید. به ظرافت همان نوار های طلایی رنگِ بوسه زن، احساساتش را در بر گرفت و در نقطه ای، جمع کرد. با هر تپش و هر نفسش، رشته های رنگارنگی به دور آن نوار پیچیدند و رسیمانی نامرئی، رو به مکانی نا مشخص، تشکیل شد.

حیرت زده مسیر ریسمان را دنبال کرد. چشمانش گویا پا در آورده بودند که پاورچین پاروچین روی رشته های احساسات لغزیده و محتاطانه جلو می رفتند. نه اینکه بتواند آن ریسمان را ببیند، تنها وجودش را احساس می کرد. درواقع هیچ ریسمانی مشاهده نمیشد که یک سرش به قلب او و سر دیگرش میان پیچ و خم فشرده ی شاخه ها، گم شده باشد. همه چیز، از غریزه اش شکل می گرفت.

مجذوب این خواستنِ قدرتمند، به گام های حقیقی اش اجازه ی پیشروی داد و خلاف جهت سوز نسیمِ پاییزی، حرکت کرد. نگاهش کاوشگرانه بر نقطه ای خشک شده بود که مقصدش را آشکار می ساخت. جایی پشت درختانی که به دیوار می ماندند و او هیچ وقت از بینشان، عبور نکرده بود.

 

ویراستار جان: @زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • سردرگم 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

 

حتی گویا شیطنت کودکانه ی نهفته در بی قراری های کودک، به آرامی لا به لای شاخه ها می خزید، درِ خانه ی پرندگان را می زد و آنها را از حضور مهمانی ناخوانده، می هراساند. چرا که شاخه ها را رها کرده و باعث میشد پیچ و تاب چوب های ظریف و قطورشان، باری دیگر برگ های پاییزی را برای سقوط بر سطح پوشیده شده از هم نوعانشان، دعوت کند؛ و چه کسی پذیرای این خش خشِ خوشایند نبود؟

گویا ریسمان با هر پیشروی اش، نیشخند زنان چون افعی، دور تنش می پیچید و بازی گوشانه با نیشِ کشنده اش گوش هایش را می آزرد. و لیسی... جایی میان لذت این فشار و وحشت ناشناخته ها دست و پا میزد.
به خوبی می‌توانست انرژیِ محوِ خفته در پشت درختان کهنسال را احساس کند؛ که هر بار با نزدیک شدنش، قابل لمس تر می‌شد.

جریانی که از علت حضورش آگاه نبود و نمی‌دانست این آشنایی غم انگیزش، از کجا سرچشمه می‌گیرد. آیا به اشک های کودک که در تصورش روی گونه می غلتیدند مربوط بود؟

حال و روزش چون بچه لاک پشتی بود که فارغ از هرچه در اطراف می گذرد، سوی آب می خزد   اما مسئله این بود، آیا لیسی شنا کردن یاد داشت؟ این وحشت آمیخته شده در اشتیاقی که احساساتش را به بازی گرفته بود، او را کجا می کشاند؟ این احساس آشناییِ دور در قالب یک ریسمان در آمده و او را به سوی هدفی ناشناخته هدایت می‌کرد.

برای لحظاتی، بادی وزید و بوم آلن را در قلبش، تکان داد. تصویر آلن چون ناقوسی در سرش زنگ زد و یادآوری کرد که شخصی آن بیرون منتظرش است. اگر او می رفت و سرنوشتش را تنها به واسطه ی یک کششِ احمقانه سوی تباهی می کشاند چه؟ آلن تنها کسی بود که لیسی با تمام وجود خواستار خوشبخت شدنش را داشت، اما...

گویا این افعی زهرش را با بی رحمی تقدیم رگ هایش کرده بود که تردیدِ در خطر بودنِ آلن، با وحشت از ذهنش گریخت و تلاش کرد به چهره ی شیطانی افعی، نگاه نیاندازد.

با نمایان شدن خزه های بهم پیوسته ای مقابلش، متحیر ابرو بالا انداخت و ریشه های مرطوبشان را لمس نمود. آوای دلنشین قطرات آب، گوش هایش را نوازش کردند و لبخندی محو، بر لب هایش نقش بست.

می دانست، میدانست که همه چیز پشت آنها پنهان شده است. منبع اختیار از دست رفته ی جسمش، انرژیِ قدرتمندی که جذبش می کرد و بی قراری های کودک، همین جا بود. حتی می توانست انوار طلایی رنگی را مشاهده کند که با شیطنت از لا به لای شکاف خزه ها، بیرون خزیده بودند.

مچش را چرخاند و خزه های پرده مانند کنار زد. همین که گامی به جلو برداشت، هجوم روشناییِ عجیبی پلک هایش را روی هم فشرد. کودک، دیگر نمی‌گریست و انرژی را با تمام وجود، لمس می کرد. لاک پشت، به دریا رسیده بود.

نفس های هیجان زده اش را به آرامش دعوت نمود و لرزش دستانش را سوی فراموشی، هدایت کرد. حس خنکی ای که از آنچه مقابلش بود تشعشع می‌شد، گونه های گلگونش را به جدال وا داشت و تار های سرخ رنگش را لرزاند.

بدون اینکه بخواهد، سکوتی که توسط شرشر دلپذیر آب شکسته میشد وادارش کرد پلک بگشاید و... نفس هایش از مهمانی آرامش گریختند و دستانش وظیفه‌ی فراموش شده شان را به یاد آوردند، لرزیدن!

آنچه مقابلش بود، به تصویری عاشقانه در داستان های افسانه ای می ماند. درست مانند تصورات دخترانه ای که حوالی آرامش می چرخید. شرشر بلور های درخشان آبشاری که دل تخته سنگی عظیم و مرمرین را شکافته و سوی برکه ای شیشه ای راه باز کرده بود؛ به خوبی برای گوش هایش دلبری می کردند.

عطر پونه، نرگس و سوسن های خیره کننده، در هوا می رقصید و شامه ها را مدهوش می ساخت. گیاهان به شبنم نشسته ای که سطح زمین را فارغ از پاییز آن بیرون پوشانده بودند، طراوت را به احساسات، تزریق می کردند.

اما میان آن مخفیگاهِ افسانه ای که توسط خزه های حصارمانند احاطه شده بودند، سبدی معلق بر سطح شیشه ایِ برکه قرار داشت. سبدی که چشمان سبز رنگ مظلوم کودکی را در خود جای داده بود. کودکی آغشته شده به عطر نرگس های ارغوانی و شفافیت بلور های آبشار. کودک، همینجا بود. مقابل او!

 

{پارت بعد-^} 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

 

میان پوشش سفید رنگی که به زیبایی با نخ های براقِ طلایی رنگ نقاشی شده بود، چهره ای افسانه ای تر از این مکان، آغشته شده به چشمانی چون سبزه زار، لب هایی سرخ، تارهای کم پشت طلایی رنگ و پوست سفیدِ مهتابی، مشاهده می‌شد.

آنقدر با آرامش به نگاه حیرت زده اش خیره شده بود که عضلاتش ناخودآگاه از حالت فشردگی خارج گشته و سست شدند. منبع آن انرژی قدرتمند حال با نگاه افسونگرانه اش به او خیره شده بود و ذره- ذره احساسی به وجودش می آمیخت که گویا باید در مقابلش، زانو بزند. نه برای تحقیر، از شدت معصومیت و پاکیِ موجودی که روحش را هدف قرار داده بود.

آن موجود برتریِ دلنشینی در مقابلش داشت که لیسی از اتمامش حتی، بیزار بود. آن کودک، چقدر آشنا، قدرتمند، دلتنگ، خسته و پاک به نظر می‌رسید. با اینکه هیچ اثری از گریه در چهره اش مشاهده نمی‌شد، مطمئن بود که صدا متعلق به خودش است. گویا کودک داشت او را صدا میزد و حال، لیسی   را از خود بی خود کرده بود.

آن کودک، یک افسونگر واقعی بود!
همانطور که خشک شده به سبدِ حاملِ کودک که روی آب معلق بود می نگریست، نگاهش ناخوانا گشت. یک چیزی درست نبود. چرا گرمای وجود پسرک تا این حد دلپذیر به نظر می رسید؟ این احساس خواستنِ شدیدش نسبت به جسم کوچکش، چه بود؟ و چرا اینقدر،  اینقدر آشنا به نظر می رسید؟ حتی نمی دانست با چه فرضیه ای او را در دل "پسرک" خطاب کرد؛ تنها مطمئن بود که او یک پسر است و... شاید چیزی بیشتر از این!

این افسونگر کوچک...
احمقانه بود اگر می گفت افسونِ این افسونگر، در این لحظه عاشقش کرده بود؟

نگاه درمانده اش را به سخنانِ ناخوانای چشمان کودک دوخت. چه هدفی داشت؟ چرا او تا این حد می درخشید و تا این حد، با شکوه به نظر می آمد؟ حتی لباسش که از زیر ملافه ی نازک سفید رنگ بیرون آمده بود، نقش و نگاری عجیب و اشرافی را به نمایش می‌گذاشت. جرأتش را جمع کرد و گامی به جلو برداشت که...

نگاهش سوی کفش های پارچه ای اش لغزید که از زیر دامن، بیرون آمده بودند. بی آنکه بخواهد یا اهمیت دهد، تار و پود نرم کفش ها او را سوی خاطره ای در دو سال قبل، کشاندند. خاطره ای که با رایحه ی سرد و دلپذیر کاجستانی سبز، عجین شده بود
سردرگم، اخم ظریفی کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- چرا باید یاد اون بیافتم؟

و همین که خواست سوی کودک گام بردارد...
- کی اونجاست؟ خودت رو نشون بده!

چرخید و چشم درشت کرد. لحنی خشن و مردانه، در کنار صدای خش خش حاصل از دویدن اشخاصی باعث شد ناخودآگاه عقب رود. لب گزید و چشمان وحشت زده اش را به خزه هایی دوخت که هر لحظه انتظار کنار رفنتشان را می کشید، اما...
- اینجا که کسی نیست!

صدای مردانه ی دیگری برخاست و به دنبالش، شخصی که با فریادش او را از جا پرانده بود به حرف آمد. کلمات از دور به گوش می‌رسیدند و برای تشخیص شان باید گوش تیز می کرد.
- من تا اینجا دنبالش کردم، باید همین اطراف باشه.

دست روی قلبش گذاشت که به قصد شکافتن قفسه‌ی سینه اش، می تپید. یعنی،  دنبال او بودند؟
- می‌بینی که جایی برای پنهان شدنش وجود نداره! اصلا چرا باید الان سرباز ها رو بفرستن بیرون؟

صدای خش خش دورشد تر آمد و به دنبالش، مرد دیگر. نفس راحتی کشید و کمی آرام گشت. آن طور که معلوم بود، از یافتنش منصرف شده بودند.
- خالی بودن قصر فعلا مهم نیست، مهم اینِ که طرف رو گیر بیاریم و پاداش مون رو بچسبیم.

صدای فرو رفتن شمشیر در غلافش، لیسی را به این فرضیه رساند که آنها سرباز های قصر هستند.

- و اصلا هم عذاب وجدان نگیریم که برخلاف بقیه نمی‌گردیم دنبالِ شاه!
 

ویراستار^^ @زری بانو

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

 

حیرت زده دست روی دهان گذاشت. خش خش ها محو و محو تر شدند و صدای خنده های سرخوش دو سرباز، رعشه به جانش انداخت. رفته بودند، اما با خود خیلی چیز ها آوردند و جا گذاشتند. تردید، وحشت و دلنگرانی!
یعنی... یعنی شاه آلیوِرن گم شده بود؟ اصلا... اصلا مگر چنین چیزی ممکن بود؟

یعنی در قصر شورش شده بود؟ اما چرا؟ این هیاهوی سیاسی آنقدر عظیم بود که تا این حد پیشروی کند؟ البته با وجود اوضاع نابسمان دربار، دور از این انتظار نمی رفت.
و از همه مهم تر... آلن!

تنشی سلول هایش را در بر گرفت و قلب تپنده اش را از تپش، منع کرد. نفس هایش را در سینه حبس کرده و ذهنش را میان افکاری مسموم، اسیر ساخت. همه چیزش، برای همه چیزش احساس خطر می کرد.

آلن از این موضوع آگاه بود؟ آیا تا کنون بازدید از خانه ی پدری شان را به اتمام رسانده بود؟ باید به او خبر می داد. نباید به قصر می رفت تا زمانی که از امنیتش مطمئن شوند.

شاید اگر به عمارت باز می گشت، می توانست اطلاعاتی به دست آورَد. حتما خبر هایی از دایی اش رسیده بود. ناگهان با به یاد آوردن حضور کودکی پشت سرش، با سرعت چرخید و نگاه به برکه ای دوخت که مقصد قطرات آبشار بود، اما...

هیچ چیز جز انعکاس تصویرِ وحشت زده ی خودش، آنجا نبود!

خلائی بی رحم، فضا را احاطه کرده بود و تاریکی ای پنهان، ذره ذره هوا را می مکید. رنگ ارغوانیِ نرگس ها و طراوت سوسن ها، به دست افکاری شرور دفن شد و قهقهه هایی شیطانی، شرشر بلور های ابشار را در خود ذوب کرد. آرامش چون رنگین کمانی که گذرا بر آسمان دل ها سایه می اندازد، گریخت.

با این تفاوت که بارانِ طوفانی، پس از شکل گیری اش خواهد بارید. چشمان لرزان لیسی، تصویر لغزانش را در آیینه ی بی ریای مقابل هدف قرار دادند و از خود پرسیدند:《همه چیز حقیقت داشت؟ این واقعیت بود که لحظات را اسیر کرده بود؟》 و پاسخی که میان جاده ی مه آلود تقدیر، محو گشته بود.

این درحالی بود که او، به طرز شگفت انگیزی هنوز حضور کودک را حس می کرد و نگاه افسونگرانه اش را به یاد می آورد. شاید برای اینکه از حقیقت، فرار می کرد. از اینکه همه چیز توهمی بیش، نباشد. شاید چون می ترسید افسونگرِ این افسانه، وجود داشته باشد.

 

ویراستار جان: @زری گل

 

@نوازش

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر عشق در دسترست نباشد، همان احساسی را داری که معتادهای خمار دارند!
معتاد برای به دست آوردن مواد، تن به هر کاری می‌دهد و تو هم حاضری به خاطر عشق دست به هر کاری بزنی...
پس تنها باید به کسی عشق بورزیم که می‌توانیم او را در کنارمان داشته باشیم...

• پائولو کوئیلو

       ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

⁞ هیاهو ⁞

 

#پارت17


انرژیِ مخوفی از آبشار تشعشع میشد و هر لحظه به او یادآوری می کرد: "از اینجا برو!"
نفس عمیقی کشید و همانطور که به تصویر خودش می‌نگریست، گامی به عقب برداشت. حتی نمی دانست از چه چیزی فرار می‌کند.  می‌دانست که حضور کودک، یک توهم نبوده است. حداقل این احتمال قوی تر از این بود که در رویایش، مبهوت درخشندگی اش شود. اما موضوع مهم تر، اوضاع قصر بود که آشفته به نظر می رسید. باید قبل از درگیر شدن آلن با این هیاهو، خود را به او می‌رساند.
سر چرخاند و به قصد خروج جلو رفت که با تابش پرتو های خورشید به چشمانش، چشم بست. دستش را روی پیشانی سایه بان قرار داد و خواست چشم بگشاید که ناگهان...
ناگهان زیر پاهایش خالی شد! می توانست احساس کند که در فضایی باز و خالی دست و پا می زند، فضایی که حتی توانایی فریاد زدن را هم از او ربوده بود. فشار عظیمی از قدرت را اطرافش حس می کرد و سیاهی مطلق حصار شده به دور چشمانش، نشان میداد این یک سقوطِ بی پایان است.

تپش قلبش کم رنگ شده و امواج صدا های نا فهموم اطراف، چون چاقویی برنده به جان ذهنش افتادند. دست و پاهایش از هر حسی خالی شده و وحشت با غرور بر تنش، حکم فرمایی می‌کرد. چشمانش جز سیاهی، رنگ دیگری به خود نمی دیدند و نفس هایش نالان و به زحمت، از گلویش خارج می‌شدند.

به خوبی درک می کرد که ذره ذره از یک فضای منسجم در حال خارج شدن است. کشش عمیقی به بازگشت، تنش را می کشید و از آن سو جاذبه ای هولناک او را سوی خود فرا می‌خواند. ناگهان، گویا قیچی ای اتصال لیسی میان این دو را برید که جسمش از هر فشاری رها شده و از پرتگاهی سقوط کرد.

همه ی خاطراتش ناخودآگاه در ذهنش، به جریان در آمدند. خاطرات روز های تارِ کودکی اش و لحظات نوجوانی اش که با تنهایی عجین شده بود. همه‌ی آن حسرت ها که با نوازش های دلبرانه ی آلن جان می باختند را نیز، به یاد آورد. گویا در حال وداع با سرنوشتش بود که اینگونه غم انگیز، لمس شان می‌کرد.

و آخرین تصویری که به یاد آورد، رقص شاخ و برگ کاج ها میان ساز باد بود. درخشش انوار طلایی رنگِ یک کاخ مجلل و موسیقی ای که به زیبایی نواخته می‌شد. برکه ای تیره در آن شب پاییزی و کفش هایی پارچه ای که جا مانده بودند. شبی که برایش محو و در عین حال واضح بود. شبی در دو سالِ قبل، روی پل کاجستان شاه استفان.

در همان حال، به زحمت پرده ی سیاه رنگ پشت چشمانش را کنار زد و اولین چیزی که مشاهده کرد، قامت مردی فرو رفته در نور و روشنایی ای قدرتمند بود. درحالی که ثانیه ها کش آمده به نظر می رسیدند، به او خیره شد.

مردی که چهره اش میان انوارِ جادویی نهان گشته و تنها احساس صمیمت عمیقش نسبت به او، درک می‌شد. اما...

قامت مرد، با عبور جریان های قدرتمندی از بدنش محو گشت و زمزمه ای به زبانی دیگر، به گوشش رسید. زمزمه ای که نمی دانست متعلق به کدام ملیت است، اما معنای آن را درک کرده بود. زیر لب، همان لقب را تکرار کرد. "بیگانه"

و خنکای آبی که جسمش را در بر می گرفت، آخرین چیزی بود که لمس کرد. در حالی که متوجه نبود احساسی که هنگام شنیدن واژه ی "بیگانه"، میان انوارِ متعلق به مرد دریافت کرده بود چقدر غریبه است.
                                   

***
- اوه مادر، لطفا اینقدر خودت رو ناراحت نکن!
مارتا پلک روی هم فشرد و چشمان آرایش شده اش را از پنجره ی وسیعِ عمارت، به سربازان دوخت. هنوز هم بدون کوچک ترین تغییری ایستاده بودند و این برای خانه ی مشاور ارشد سلطنتی، هیچ خوب نبود.
- چطور می‌تونی اینقدر خونسرد باشی گیوس؟ این آشفتگی برات قابل لمس نیست؟
گیوس چانه بالا انداخت و دامنش را چنگ زد. سنگ های ریزِ دوخته شده بر سطح توری دامنش، کف دستش را خراش دادند اما در آن لحظه فرصت نگرانی نداشت، البته که قابل لمس بود. هجوم سرابازان سلطنتی به خانه شان و محاصره ای که با حکم پادشاه انجام شد، به طور حتم ترسناک بود.

هولناک تر از هر چیز، غیبت ناگهانی پدرش بود که در این شرایط حکم یک فاجعه را داشت.

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18

 

مارتا بدون اینکه چشم از گفت و گوی سربازان بردارد، خطاب به گیوس گفت:
- از بین این ها یک نفر باید آلن رو بشناسه، شاید...
گیوس به محض شنیدن نام آلن، چشم درشت کرد و با حیرت به مادرش نگریست.
- واقعا می‌خوای از اون کمک بگیری؟! اون هم حالا که خواهرش کلی دردسر برامون درست کرده؟
مارتا کلافه چشم در حدقه چرخاند و برخاست.
- گویا متوجه نیستی که در چه شرایطی هستیم، شاید اون بدونِ پدرت کجاست.
و سپس زیر لب، با نگرانیِ مشهودی زمزمه کرد:
- چرا الان باید همه چیز به هم بریزه؟
سوی در خروجی راه افتاد. حقیقت هم همین بود. همه چیز به طرز نادرستی، از هم پاشیده بود. ادوارد از صبح امروز ناپدید شده بود و هیچ ردی از لِیسی در جنگل، یافت نشد. از طرفی هجوم سربازان به عمارت شرایط را سخت تر ساخت. شاه در این میان ناپدید شده بود و وفاداران استفان، خروش کرده بودند. تقریبا یک نبرد داخلی یا حداقل شورش، در راه بود.

گیوس نفس عمیقی کشید و تلاش کرد هیاهوی پشت در و پنجره را، نادیده بگیرد. در حالی که برای کنترل خشمش، به لوازم زینتی و مجسمه های طلایی خانه می نگریست، ضربه ای به مبل مخملی ای که دقایقی پیش پذیرای مادرش بود، زد.

- مادر بس کن! اون به ما کمکی نمی‌کنه، فراموش کردی که واقعا کیِ؟!
مارتا ناگهان ایستاد. سوی گیوس چرخید و صدایش را بالا برد.
- خودخواهی رو تموم کن گیوس! تو هم می دونی که اون بی گناه تر از همه است.

گیوس دستانش را مشت کرد. هیچ وقت، هیچ وقت نتوانست لطافت مادرش را نسبت به آلن درک کند. غریبه ای که با داد و هوار به عمارتشان آمده و خواهرش را طلب کرده بود. از چشمان جذاب آبی اش، متنفر بود. از موهای لخت مشکی رنگش که به زیبایی روی پیشانی اش جا خوش می کردند، از صدای مردانه اش، لبخند هایی که خرج لیسی می کرد و لباس های نه چندان گران قیمتش...

از هرچیزی که به آلن و کشش احمقانه ای که سمتش داشت مرتبط بود، احساس تنفر و انزجار می کرد. او بی رحمانه، ذهن و قلب خودش و توجه مادرش را تصور کرده بود؛ بدون ذره ای تلاش.
- چرا؟! چون هیچ وقت به روت نمیاره کی هستی؟
و پوزخندش برای مارتا، زهرآگین تر از عذاب وجدان بی رحمش نسبت به گذشته که به روحش نیش میزد، بود. چطور شد که حتی دخترش هم به روح درمانده اش رحم نمی کرد؟ چطور همه بدون آنکه از واقعیت آگاه باشند، قضاوتش می کردند؟ این لحظات آنقدر برایش طاقت فرسا بودند که به هیچ وجه توان مطرح کردن دلایلی که به گذشته مربوط بود را، نداشت.
سر به زیر انداخت و بی توجه به خدمه ای که کنجکاوانه به مشاجره شان می نگریستند، لب گشود:
- اون پسر تنها شانسِ ماست، سعی نکن این حقیقت رو نادیده بگیری.
و گیوس باری دیگر به این بهانه ی مسخره، پوزخند زد.

- داری اشتباه می کنی بانو مارتا، اشتباه می‌کنی. شانسِ تو لیسی بود که فکر می کردی بهای خودخواهی هات محسوب میشه.
مارتا کنترلش را از دست داد. از اینکه همیشه باید توضیح می داد و زمزمه های دروغ در ذهن این و آن راهی می کرد خسته شده بود. دلش می خواست احساسات را به دست حقیقت بسپارد تا رد پای حضورشان، آشکارا برای همه باقی بماند، بدون وحشت از عواقبش. این روزگار پر رنج، ستوه را برایش به ارمغان آورده بود، در لحظه لحظه اش.

- چرا حسادت‌های خامت نسبت به لیسی رو پای تصمیمات من می‌ذاری؟ اینجا خونه‌ی قیم اونِ و حضورش چه دلیل دیگه‌ای می‌تونه داشته باشه؟

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19


گیوس اخمی از صدای بلند مارتا روی پیشانی نشاند و در پاسخ نیز، صدایش را بالا برد.
- دلیل لعنتیش برام مهم نیست. اون دختر به کشورش خیانت کرده و تو هنوز از خودش و برادرش حمایت می‌کنی. هیچ وقت نخواستی من رو به عنوان دخترت ببینی. من حتی شک دارم که شاید اون دختر واقعیت باشه و من دختر اون سیاسی‌های خیانت کار!
بلافاصله صدای هین کشیدن خدمه بلند شد. گیوس افسار پاره کرده بود و این تاختن‌های بی پروا، به طور حتم نتیجه‌ی مطلوبی نداشت. در آن لحظات که دعوت کردن خود سوی آرامش موثر ترین راهکار به حساب می‌آمد، راهِ آشفتگی را دنبال کرده بود و همین به همه چیز آسیب میزد.
مارتا لرزید. از صدای فریاد گیوس که کلماتش سمی بودند و همان ذره آرامشش را، به تاراج می‌بردند. با سرعت سویش گام برداشت و نگاه تیزش را به نگاه گستاخش دوخت. چنگی به بازویش زد و خشم عمیقش را پشت چشمانش، اسیر ساخت.
- کلماتت خطرناک تر از فکر کردن به گناه اون هاست. فکر نکن چون اجازه دادم ماجرا رو بدونی می‌تونی دهنت رو باز کنی. توی احمق هیچ وقت نفهمیدی که لیسی چه حسی به من داره تا دلیل تلاش‌هام رو بدونی. درضمن، آلوده کردن فضای این عمارت با صحبت‌هات، آخرین چیزیِ که برای امروز می‌خوام!
سپس گیوس را که سردرگم و حیرت زده خیره‌اش بود، به عقب هل داد. با دست به خدمتکار اشاره کرد و همان طور که سوی در خروجی می‌رفت، فریاد زد:
- اتاقش!
بدون توجه به اطراف، به خدمتکار فرمان داد فرمانده‌ی سربازان را به عمارت بیاورد. دامنش را در دست مشت کرد و مقابل تابلوی تقاشی شده ی روی دیوار، ایستاد. به قاب طلایی رنگی که نقش و نگار های فریبنده‌اش را محصور ساخته بود، پوزخند زد. افسانه‌ی سرزمینی که هیچ گاه رنگ خزان و زمستان، به خود ندیده بود. سرزمینی که تا ابد در بهار و تابستانی شیرین، به سر می‌برد. منظره‌ی دلربایی که هر بار چشمانش را اغوا می کرد، این بار هم با شاخ و برگ درختان و نهرِ زلالش دلداری‌اش میداد. و او... از لطافت رنگ‌های نقاشی، بیزار بود!
در حالی که متوجه نبود گیوس، برخلاف دستورش از اتاق خارج شده و خدمتکار بیچاره را در آن زندانی کرده است. حال نیز با چشمان درشت شده‌اش، لحظات ملاقات مادرش با آن سرباز را از پشت یک گلدان عظیم جثه، می نگریست. اون نمی‌توانست سکوت کند. نه در برابر همه‌ی مجهولاتی که اطراف خانواده و سرنوشتش می‌چرخیدند.
مارتا به محض گشوده شدن در سر چرخاند و به سربازی نگریست که مقابلش ادای احترام کرد. فرصت سخن گفتن به او را نداد و نگاهش را از چشمانش گرفت.
- می‌خوام آلن اسمیت رو برام بیارین اینجا، بخش اسناد قصر.
گیوس چشم در حدقه چرخاند و در دل یک دندگی مادرش را لعنت کرد. خبر جاسوس بودن لیسی همه جا پیچیده بود و او می‌خواست با برادر یک مجرم ملاقات کند! آن همه ذکاوت مادرش کجا به تاراج رفته بود؟ نمی‌دانست با این سخنانش موقعیت شان را بیش از پیش به خطر می‌اندازد؟
سرباز در مقابل لحن محکمش سر خم کرد و پاسخ داد:
- متاسفم بانوی من! سرباز های ما هیچ ارتباطی با قصر ندارن... و اینکه شما در قرنطینه هستین.
همان طور که در تلاش بود با نگاهش خوب به مرد بفهماند قدرت از آن کیست، پرسید:
- این مزخرفات چیه؟ فرمانده‌تون کجاست؟ چرا من تا حالا ندیدمش؟
در پاسخ پرسشش، صدای گشوده شدن در و سپس قدم‌هایی محکم و آشنا به گوش رسید. گیوس که پیش تر متوجه‌ی حضور مرد شده بود، پس از شناسایی اش چشم درشت کرد. به نگاه مغرورش نگریست و با هیجان چنگی به سطح ناهموار گلدان که حاصل از حکاکی هایش بود، زد. مردی که به تازگی وارد عمارت مجلل شده بود، کنار سرباز ایستاد و ابرو بالا انداخت.
- باید بگم خیلی غمگین شدم از اینکه بانو من رو از یاد بردن.
 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت20

 

مارتا نگاه به قامت فرماندهی قوای قصر، در زمان حکومت شاه استفان دوخت و ابرو بالا انداخت. حضور این مرد در اینجا، بیشتر از عجیب بودن خطرناک به نظر می‌رسید.
- فرمانده! فکر نمی کردم هنوز مشغول باشين.
فرمانده احترام گذاشت و با نیشخند به چهره‌ی کمی متعجب مارتا نگریست.
- شاه آلیورن به بنده افتخار دادن که در خدمتشون باشم، البته... این قرنطینه‌ی فوری دستور ایشون نبوده، درسته؟
سرباز که متوجه ی کنایه ی فرمانده شده بود، محترمانه لب گشود.
- ما از جناب اسمیت دستور می‌گیریم قربان.
گیوس سردرگم، نگاهش را بین فرمانده و مادرش نوسان داد و لب گزید، بوی خطر به مشامش می‌رسید.
فرمانده تک خنده ای کرد و به نگاه سرد مارتا نگریست. آشفتگی نهفته پشت آن پلک ها، خوب برایش خوانا بود؛ هرچند که مارتا تلاش در پنهان کردنش را داشت.
- و البته که باید لباس سرباز های قصر رو به تن کنین!
مارتا که سردرگم شده بود، چشم ریز کرد و پرسید:
- بهتر واضح صحبت کنین فرمانده!
سرباز نیم نگاهی سوی فرمانده انداخت و لب تر کرد. او نیز از جو به وجود آماده می ترسید و هیچ دوست نداشت شغلش را از دست بدهد. به هر حال، لحن صحبت بانو با فرمانده آنچنان دوستانه به نظر نمی‌رسید که بخواهد امیدوار باشد انتهای این مکالمه، به خوشی ختم می‌شود.
فرمانده نیز، ترجیح می داد خودش پاسخ بانو مارتا را بدهد. در هر صورت که حقیقت آشکار شده و او باید با چهره‌ی اصلی همسرش مواجه میشد، پس اشکالش کجا بود اگر خودش آنچه نمی‌دانست را برایش، شرح می داد؟ پس در کمال بی‌رحمی، باری دیگر تمسخر آمیز نیشخند زد.
- بانوی من! سرباز هایی که می بینین تحت فرمان جناب اسمیت هستن.
گیوس متحیر دست روی دهان گذاشت تا صدای هین کشیدنش بلند نشود. پدرش؟! اما چرا؟ تصور می‌کرد پدرش حال به دنبال شاه آلیورن باشد، نه مشغول فرمان دادن به زیردستانی که حتی مادرش از وجودشان آگاه نبود.
مارتا نیز نتوانست خود را کنترل کند و حيرتش را با چشم های درشت شده‌اش، ابراز کرد.
- این دستور ادوارد بود؟ اما چرا باید اینقدر وحشیانه به عمارت حمله کنن؟

و خشمگین به سربازی نگریست سکوت کرده بود. ماجرا به طوری پیچیده پیش می‌رفت که آرزو می‌کرد کاش هر چه زود تر خاتمه یابد. اگر صادقانه می‌گفت، از ارتباط مرموز این فرمانده با چشم ها می‌ترسید. 
- چون من دستور دادم! 
مارتا، در اثر ضربه ی شوکه کننده‌ی بعدی قدمی عقب رفت و مبهوت به نیشخند فرمانده خیره شد. گیوس نیز کنترلش را از دست داد، برخاست و قامتش را از پشت گلدان، به نمایش گذاشت، یعنی همه چیز یک توطئه بود؟ او و مادرش، بازیچه‌ی خودخواهی های پدرش شده بودند؟ - اینجا چه خبر؟!
صدای ضعیف مادرش که برخاست، دست به دیوار گرفت و به آن تکیه کرد. فرمانده سر خم کرد و با صدای آرامش، به طرز هولناکی زمزمه کرد:
- خبر دست اول این که من و جناب اسمیت، هر دو دنبال یک چیز هستیم، دوشیزه لیسی و برادرش.
سپس، به چشمان وحشت زده‌ی مارتا خیره شد که ذهنش با تمام توان تایید می‌کرد این هیاهو در انتها به نبردی سهمگین ختم می‌شود. 
 

 

^ویراستار: @زری گل

بله... دل خودمم کلی تنگ بود.  نظر بدین پس-^  @Aryana

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

 

 

- و حالا می‌بینم که شخص سومی هم وجود داره.

 و مارتا از اینکه شخص سوم خطاب شده بود، وحشت کرد. پس حقیقت داشت... تمام سوءظن هایش نسبت به رفتارهای عجیب ادوارد در این اواخر، حقيقت داشتند. همه چیز از قبل، برنامه ریزی شده بود. چطور اینقدر ابله بود که با وجود نشانه ها، از قصد شوم ادوارد با خبر نشد؟ چطور تا این حد در نقشش به عنوان یک زن پول پرست و نادان فرو رفته بود که از ادوارد و تصمیماتش، عقب ماند؟

برای راهی که همسرش در پیش گرفته بود، هیچ تضمینی وجود نداشت. هیچ چیز نمی‌توانست به هیچکس اطمینان خاطر دهد که حيات پس از این نبرد، همچنان باقی خواهد ماند. این یک شورش، نبرد یا خیانت نبود! بلکه هیاهویی بود که همه‌ی این ها را در بر می گرفت.

ادوارد، قصد کرده بود تاریخ را تکرار کند... او می خواست کار ناتمام خواهر و دامادشان را تمام کرده و این افتخار را در تاریخ، به نام خودش ثبت کند.
ای کاش همه چیز را می‌دانست. ای کاش هیچ گاه به توضیحات ادوارد بسنده نمی‌کرد و خودش به دنبال مجهولات می‌گشت. شاید آن زمان می‌توانست عطش ادوارد را درک کند. شاید می‌توانست در مقابل فاصله‌ی غم انگیزی که میان عاشقانه هایشان سبز شده بود بایستد. آن گاه می‌توانست از این هیاهو، جلوگیری کند. اما ادوارد، هیچ گاه نخواست که او بیشتر بداند. ادوارد هیچ گاه اجازه نداد برای کشف این اندوهگین بودنش، گامی بردارد؛ اندوهی که حتی در شاد ترین لحظات زندگی‌اش پر رنگ به نظر می‌رسید.
آنقدر احمق نبود که متوجه‌ی حساسیت های عمیق ادوارد، نسبت به روابطش نشده باشد، طوری که نمی‌خواست ببیند او یک زن بالغ است و تصمیماتش عاقلانه هستند، آزارش می‌داد. او از ادوارد تنها یک فرصت برای اثبات اینکه "می‌توانست"  می‌خواست و او... هیچ گاه چنین اجازه‌ای نداد.
مارتا هنوز نتوانسته بود کلامی بر زبان بیاورد که صدای هولناک شکستن، افکار هر سه شخص را برید و نفس هایشان را حبس ساخت. نگاه آنها، سوی تکه‌های خرد شده ی گلدانی چرخید که لا به لای قطرات خون، می لغزيدند.
شاخه گل‌های سقوط کرده، به جای شبنم، قطرات تلخ خون را حمل می‌کردند و آب زلال میان رد سرخ پخش شده در زمین، جاری شده بود. در آن لحظات، رنگین شدن دامنی شیری رنگ و به تاراج رفتن ارزش گلدان شکسته، هیچ اهمیت نداشت. شاید برای همین بود که سکوت، درمقابل فشار کلمات ایستادگی می‌کرد تا نتوانند بیش از این، شرایط را وخیم تر کنند.
همه چیز مانند سپیدی گران قیمت گلدان، از هم پاشیده شده و رنگ پاکش را به سرخي خون، باخته بود. خونی که متعلق به جسم دختری لبریز از ناباورانه‌های سرنوشت بود. خونی که با سکوت سرخش، فریاد های روح به تاراج رفته ی گیوس را تداعی می‌کرد.

 

 

•ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 11
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رتروویل "Retrovaille" واژه ای ایتالیایی به معنای لذت از ملاقات یا پیدا کردن کسی بعد از متحمل شدن جدایی ای طولانی... شادی ای وصف نشدنی که بعد از دیدن چیزی که هیچ امیدی به دوباره دیدنش نداشتی، به دست میاد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

 

⁞  احساسش میکنم ⁞ 


#پارت22

بوی دلنشینی می آمد...
دلنشین تر از رایحه ی خاک باران خورده ی جنگل و آمیخته شدنش در عطر گل های بهاری دوست داشتنی اش! لطافتی که کمرش را به بازی گرفته بود و نسیمی که دوان دوان جسمش را می‌پیمود لبخند به لب هایش آورد. احساس سبکی پلک هایش اشتیاق گشودن را رو به عمل می‌برد و او لبریز از احساسات وصف نشدنی اش، چشم گشود.
رنگ آبي آسمان که به چشم های خیره اش پاشیده شد، نفس حبس شده اش را بیرون راند و سر چرخاند. حیرت سوی نگاهش دوید زمانی که خود را درون برکه و رو به آبشار رویت کرد. سراسیمه نشست و چشم به قطراتی دوخت که بی‌صدا سنگ های مرمرین را طرح می‌زدند. دست روی پیراهنش کشید و لب هایش تعجب را با فاصله گرفتنشان، ابراز نمودند. لمس آن پارچه که حتی تر هم نبود، به حتم می توانست دلیل موجهی برای درشت شدن چشم هایش باشد. اما... چگونه؟ چطور در این برکه ی کم عمق خوابیده بود و... حتی تصورش را هم نمی‌کرد که اینگونه در آبشار اسیر شود
- اوہ!
هنگاهی که برخاست و دامن خشکش را در دست گرفت، از زیر لب هایش کلمات نامعلومی گریختند و او حیرت زده پیراهنش را لمس می‌کرد. از برکه خارج شد و چشم به آبشار آشنا دوخت که عجیب سکوت کرده بود. هیچ صدایی از سویش بلند نمیشد و همین مهر تاییدی بود بر اینکه خشک بودن پیراهنش، رویا نیست.
هنوز هم عطر پونه، نرگس و سوسن در هوا می‌رقصید و شامه اش را به بازی می گرفت. گیاهان به شبنم نشسته‌ی فارغ از رنگ های گرم پاییز نیز به چشمش می‌خوردند. آن طور که معلوم بود، هنوز در جنگل به سر می‌برد و... آن کودک، کجا بود؟ شاه آلیورن و... آلن! نباید دیر می‌رسید. با سرعت چرخید و خزه ها را کنار زد. می‌توانست بعد ها به حال و روز عجیب این آبشار رسیدگی کند.
- اون سرباز های احمق رو کی استخدام کرده؟ گارد سلطنتی شاه آلیورن باید دیدنی باشه!
به محض خارج شدن از آن بهشت کوچک، چشم چرخاند تا راه درست را بیابد اما... برق طلایی رنگی که از میان شاخه های درهم تنیده ی درختان چشمش را خیره کرده بود، پاهایش را نیز ناتوان ساخت. مسخ شده، از میان هم آغوشي درختان گذشت و برخلاف انتظار، به پرتگاهی رسید که ارتفاعش به چشم هایش فرصت بلعیدن اطراف را می داد.

یقه اش را به چنگ گرفت و به خود دلداری داد که این گونه می تواند به کمک نفس های حبس شده اش برود. چشم از جامه ی سبز رنگ پرتگاه که با پرتو های گرم خورشید هم بازی شده بود، گرفت. مقابلش، چیزی چون الماسی گران بهان می درخشید. چیزی که تمام ثانیه های عمرش را وادار به انتظار، برای در آغوش کشیدنش کرده بود. رویایش، داشت به حقیقت می پیوست...

خنده ی شادمانش، راه عبور نفس هایش را هموار ساخت و گوش طبیعت را نوازش کرد. نگاه لبریز از اشک های ناباورانه اش رأ۴% قطر گرفت و سوی سمتی دوید، که راهنمایش باز هم ریسمانی نامرئی بود. این قصر، این برج های سر به فلک کشیده ی شکوهمند و دیوار های زرگونش تنها چیزی بود که از والدینش داشت. این عظمت خیره کننده و آمیخته شده با زیبایی های فریبنده ی طبیعت، تصویری بود به جا مانده از پدر و مادرش. تصویری که حال، زنده شده بود.

اشتیاقش را به گام های سریعش تزریق نمود و انگشتانش را بیشتر به کف دست فشرد. بی قراری کوبش های قلبش و لبی که زیر دندان هایش به اسارت رفته بود خوب احساسش را به نمایش می گذاشتند. بیشتر از اشتیاق، هیجان و شادمانی، دلتنگ بود. دلتنگ لمس سطح سخت ستون های شاهانه ی قصر و گشودن دروازه ای که در رویاهایش، راه را برایش هموار می ساخت. برای تصویری که رویاهایش را تسخیر ساخته بود، دلتنگی می کرد. تا این لحظه شاید، هیچ گاه نمی دانست دلتنگی چیست و برای چه باید دلتنگ شد.

زیر لب، میان نفس های آمیخته شده با بغضش، زمزمه کرد:

- دارم... دارم میام مادر... پدر! لط...فا... لطفا یک رویا نباشه.

 

 

@زری بانو*

 

@15Bita  @_NAJIW80_

 

اینم معنی رتروویل، اسم این مجموعه از رمان*-*

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...