رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان ژاکلین هود | نیکتوفیلیا کاربر انجمن نودهشتیا


نیکتوفیلیا
 اشتراک گذاری

کیفیت سنجی  

9 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت داستان از هر لحاظ؟

    • 80 تا 100 درصد
    • 60 تا 80 درصد
    • 40 تا 60 درصد
      0
    • 0 تا 40 درصد
      0


ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

به نام خدا

اسم داستان: ژاکلین هود!

نویسنده: نیکتوفیلیا

هدف: علاقه مندی، چاپ یه داستان خفن دیگه!

خلاصه:

جاش آستین، کلانتر محبوب محله ی چلسی منهتن نیویورک متوجه می شود، به طرز ناگهانی ای پس اندازی را که برای کودکان بی سرپرست در شب کریسمس نگاه داشته بود، از دست داده است. او حال به دنبال دزدیست که توانسته بود کلانتر را دور بزند!

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت اول:

   لبخندی به مردی که آن سوی خیابان برایش دست تکان می داد زد و دستش را به نشانه ی سلام بالا برد. با احساس ضربه ای روی شانه اش، توجهش به همکارش جلب شد. نورمن که مردی درشت اندام و به نسبت چاقی بود، دستش را از روی شانه ی پهن جاش برداشت و گفت:

- نظرت چیه نهار مهمون من باشی؟

 جاش دست به سینه شد و با همان ژستی که تنها سرش را به سمت نورمن نود درجه چرخانده بود گفت:

- اگه قول بدی حتی یک دلار هم از جیب من کم نشه، حاضرم همه ی عمرم رو مهمونت باشم نورمن! چرا که نه؟

نورمن خنده ای سر داد که تمام ردیف بالای دندان های درشت زردش را به نمایش گذاشت.

- باشه رفیق! بیا بریم.

سپس به همراه جاش که حال از خوشی خوردن نهاری مجانی، لبخند گشادی بر لب داشت، از خیابان گذر کردند. رستوران دِ اِسمیت، بر خلاف روزهای عادی دیگر، شلوغی کمتری داشت. برگ های آویزان از سقف و محیط گلخانه مانندش، دلچسب تر از حد تصور بود. جاش و نورمن، جایی درست وسط رستوران بزرگ و صمیمی همیشگیشان نشستند و نورمن، اشاره ای به دوست قدیمی اش برای گرفتن سفارش ها زد. جاش برای چندمین بار نگاهش را به روی دیواره های شیشه ای رستوران که کمی مایل به آبی بودند چرخاند و دست زیر چانه گذاشت.

با صدای آشنای مردی، نگاهش را از روی زنی با پیراهن زیبای آبی گرفت و به او دوخت.

- هی کلانتر! امروز خوشتیپ شدی!

خنده کرد و دستی به موهای پرپشت و مرتب خرمایی اش کشید. رو به همان پیرمرد که به همراه همسرش، میز کناری جاش را برگزیده بودند گفت:

- شوخی می کنی؟ فقط موهام رو کوتاه کردم.

الیزابت که مشخص بود در جوانی، چشمان مذکر زیادی را خیره ی خود می کرده است گفت:

- آلن راست میگه جاش! امروز به نظر میاد قرار داری.

با حرف الیزابت، آلن و جاش و نورمن به خنده افتادند که جاش بار دیگر گفت:

- من خیلی وقته که دیگه با کسی قرار نذاشتم خانم رافلو! منظورم اینه که فکر نکنم کسی بخواد با مرد شکاکی مثل من باشه.

الیزابت ابرو در هم پیچاند و گفت:

- اوه جاش! مطمئنم این طور نیست. من عاشق توئم پسر.

نگاه متعجب و حیرت زده ی آقای آلن رافلو به روی همسرش، جاش و نورمن را به خنده وا داشت. آلن با چشم های گرد معترض صدا زد:

- الیزابت!

اما الیزابت بی توجه، چشم هایش را نیمه باز کرد و با شعف خیره به جاش گفت:

- تو خوشتیپی، خوش سیمایی، مهربونی، جذابی.

جاش چهره ی خندانش را پشت دستش پنهان و صدای قهقهه ی نورمن، نگاه های انگشت شماری را به خود جلب کرد. آلن که به نظر می آمد قضیه را جدی گرفته باشد، با کنترل صدایش تشر زد:

- همین فردا از هم جدا میشیم الیزابت!

الیزابت نگاه رویایی اش را از جاش گرفت و به آلن دوخت. سپس لبخند دلربایی برای همسرش زد و با چند پلک، دلبرانه گفت:

- ولی نه بیشتر از تو عزیزم.

جاش نگاهش را از عاشقانه ی آن پیرمرد و پیرزن گرفت و رو به نورمن با لبانی که هنوز هم آغشته به لبخند بودند گفت:

- کم کم داشت کار به جاهای باریک کشیده میشد.

نورمن خندید و سری تکان داد. در همین حین، دوست عزیزش سر رسید و با کوبیدن مشتش به مشت آن دو، سفارش هایشان را تحویل گرفت و رفت. جاش سینه جلو داد و پیراهن ساده ی طوسی اش را صاف کرد. بار دیگر به موهایش دست کشید و با نگاهی عادی، دوباره فضای پیرامونش را از نظر گذراند. او عادت داشت شامه ی کلانتری اش را در هر موقعیتی به کار بگیرد. چه در خانه، چه در محل کار و چه در تایم های استراحت و تفریحی اش.

چشمان تیز سبزآبی اش، قفل حرکت زن جوانی شد که چهره ای به سفیدیِ سفیدبرفی داشت و موهای پیکسی کوتاه سیاهش، در تضاد با رنگ پوستش بود. زن، لبش را گزید و در حالی که سعی می کرد جایی برای نشستن پیدا کند تا قهوه اش با برخورد کسی نریزد، با موبایلش هم حرف میزد.

لبخندی از زیبایی و گردی صورت زن روی لب های خوش فرم و صورتی رنگ جاش نشست. همچنان خیره ی ریزحرکات و لرزش مردمک های او به جای جای رستوران بود که توجهش به پسرکی با سیوشرت مشکی و کلاهی به روی سر جلب شد. تمام حواسش را به او داد. پسر که به نظر می آمد نهایتاً هجده سال داشته باشد، از درگیری زن سوءاستفاده کرد و تنه ی محکمی به او زد. جاش با دیدن این صحنه، که عمدی بودنش کاملا برایش ملموس بود، نیم خیز شد. قهوه کاملا روی پیراهن زن ریخت و او را شوکه کرد. پسر، فوراً کیف زن را از دستش کشید که جاش به تندی برخاست و به دنبال پسر که فرز و چابک به سمت خروجی می رفت دوید.

زن نیز به خودش آمد و بی توجه به تعجب نگاه اطرافیانش، با خشم به سمت خروجی دوید. آن قدر قدم هایش را بلند و تند بر می داشت که با جاش هم سطر شد. جاش، با دیدن پیچیدن پسر در خیابان فرعی خطاب به زن گفت:

- تو از اون راه برو.

زن مطیعانه راهش را به قسمتی تنگ و باریک کج کرد و جاش، سرعت قدم هایش را افزایش داد. پسر، نگاهی به عقب انداخت و با دیدن فاصله اش از کلانتر، پوزخندی زد و رویش را برگرداند که با ضربه ای به نسبت محکم به صورتش، آخش بلند شد و از پشت روی زمین افتاد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوم:

   بینی اش را گرفته بود و از درد به خود می پیچید. زن با نگاهی پیروزمندانه و لبخندی خونسرد، خم شد و دسته ی کیفش را از چنگ پسر آزاد کرد؛ سپس خیره در مردمک های پر درد او، پوزخندی زد و گفت:

- متأسفم! من از تو فرزترم.

با رسیدن جاش به معرکه، برخاست و لبخند دستپاچه ای زد. جاش نفس نفس زنان، نگاه متعجبش را از روی او برداشت و دستبند فلزی اش را از جیبش بیرون کشید و دستان پسرک را از پشت به هم گره زد و او را وادار به ایستادن کرد. آب دهانش را به سبب دویدنش به سردی قورت داد و رو به زن گفت:

- تو... خیلی سریعی!

زن خنده ی آرامی کرد و دسته ی باریک کیف سورمه ای اش را روی شانه اش انداخت.

- شاید به خاطر اینه که از کودکی توی مسابقات دوی سرعتی مقام آوردم!

سپس خیره به پسر که نگاه خسته و کلافه ای داشت ادامه داد:

- و هیچ کس هم نمی تونه از دست من فرار کنه.

جاش لبخند بازش را با حرف پسر بست.

- میشه قبل از این که با هم آشنا بشین، تکلیف من رو روشن کنی؟

جاش، با جدیت در نزدیکی گوش او غرید:

- تکلیف تو از همین الان روشنه.

یقه ی سیوشرت پسر را به سمت مخالف مسیر طی شده چرخاند و اندکی هلش داد. زن نگاهی از پایین تا بالای جاش انداخت و از وضعیت ظاهری اش، لبخندی بر لبانش نشست. مردی بلندقامت و خوش برش که مشخص بود ورزش در برنامه ی روزانه اش قرار دارد. هر سه چند قدمی را طی کرده بودند که جاش کنجکاوانه از زن پرسید:

- می تونم بپرسم اسمت چیه؟

با لبخند پاسخ داد:

- ریتا! ریتا کروز.

کنترل نگاهش، واقعا سخت به نظر می آمد. سعی می کرد خیره ی آن دو مردمک سبز و صورت صاف نشود؛ اما شواهد طور دیگری نشان می دادند. پسر آرام و زیر لب طوری که تنها جاش بشنود گفت:

- هی مرد! باید از اسمش تعریف کنی.

جاش، حواسش را از روی نیم رخ خونسرد ریتا گرفت و به پسر داد. پس از حلاجی جمله اش، هل دیگری به پشتش وارد کرد و جدی گفت:

- تو هم باید دهنت رو ببندی.

پسر ساکت شد و جاش، پس از آن که از کنار سطل آشغال فلزی بزرگی گذر کردند، رو به ریتا گفت:

- اسم زیبایی داری!

پسر خندید که با هل دیگری توسط جاش، سعی کرد خنده اش را پنهان کند. ریتا، با لبخند به سمت جاش چرخید و گفت:

- ممنونم. بله. و... شما؟

حال که از آن قسمت تنگ و باریک خارج شده بودند، سر و صدای ماشین ها و پچ پچ آدم ها بیشتر شده بود.

- جاش آستین. کلانتر جاش آستین.

پسر ناامید از آن که جاش به قصد دراز کردن دستش، راه فرار را برایش هموار نکرد، لب برچید و شانه هایش افتادند. پانزده دقیقه بعد، جاش با دیدن نورمن که دو ظرف یک بار مصرف غذا در دستش بود رفت و پسر را کت بسته تحویلش داد؛ سپس به سمت ریتا بازگشت و با لبخندی موقر، به او که با چندش به لکه ی قهوه ای روی پیراهنش نگاه می کرد، نزدیک شد. دستی به پس سرش کشید و گفت:

- بابت اتفاقی که برات افتاد متأسفم. کمکی از من بر میاد؟

ریتا، با ظرافت موی کوتاه روی پیشانی اش را کنار زد و گفت:

- اگه بتونید من رو برسونید خونه تا کم تر کسی متوجه ی این بی آبرویی بشه، البته!

جاش خندید و او را تا ماشین شخصی اش هدایت کرد. از این که به ظاهر خود رسیده بود رضایت داشت. شلوار جین سورمه ای و پیراهن طوسی اش آن قدر روی تنش نشسته بودند که نظر ریتا را جلب کرد. چهره ی سفید و کشیده اش را هم چشمانی ریز و ابروهایی کم پشت و خرمایی زینت بخشیده بودند.

کناره ی بینی قلمی اش را با نوک انگشت خاراند و نیم نگاهی به ریتا انداخت. از نظرش، او زن بسیار زیبایی بود که گوشواره های میخی ریزش، به ظاهر صورتش می آمدند. با لبخند از بینی کوچک و چین کنار پلک ریتا چشم گرفت و به رو به رو دوخت.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت سوم:

   طبق آدرسی که ریتا به جاش داده بود، چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه ی کوچک و ساده ای توقف کرد. ریتا، بار دیگر با ناخن هایش تار موهای لختش را روی پیشانی اش مرتب کرد و با لبخند گفت:

- بابت کمکتون ممنونم. کلانتر آستین!

جاش، لبخندش را عمیق کرد و گفت:

- صبر کن!

آرم ستاره ی شش پری که به شلوارش بند بود را به درون جیبش راند و ادامه داد:

- حالا فقط جاش هستم. راحت باش.

ریتا با لبخند ابرویی بالا انداخت و دستش را به سمت او دراز کرد.

- پس از آشناییت خوشبختم. جاش!

مردمک هایش، سعی داشتند از راه چشمان ریتا نفوذ کنند و درونش را بخوانند. به نظرش می آمد که چیزی مشکوک می زند. نگاه حق به جانب ریتا یا شاید هم لبخندهای مطمئنش! هر چه که بود، احساس می کرد همچون همیشه، نمی تواند به راحتی اعتماد کند.

با این حال، برای هر واکنش دیگری دیر شده بود. دستش را در دست ظریف و سفید ریتا قرار داد و آن را کمی فشرد. ریتا، نگاه خیره اش را از روی او برداشت و به آرامی، از ماشین پیاده شد. خوش بینی جاش نسبت به رابطه ی تازه ای که با ریتا تصور می کرد، تنها برای چند دقیقه دوام داشت و سپس، بدبینی ذاتی اش گریبان گیرش شد.

این اتفاق را برای هزارمین بار در طول ده سال گذشته تجربه می کرد. همه را با دید منفی می نگریست و نمی توانست ذهنش را کنترل کند. بارها و بارها به خاطر شکاک بودنش، فرصت های بسیار خوبی را از دست داده بود و حال...

کلافه دستی به صورتش کشید و ماشین را روشن کرد. زیر لب غر زد:

- لعنت به تو!

دندان هایش را روی هم سابید و اخمی غلیظ و عصبی، چشمانش را مخفی تر از حالت عادیشان کرد.

ریتا اما، برعکس ذهن مشغول و مغشوش جاش، به آرامی کتاب " خانم دالاوی" را ورق میزد. لبخندی ناز روی لب هایش نشسته بود و با آرامش نفس های عمیق می کشید. آن قدر پاهایش را گهواره وار تکان می داد که گربه ی بریتانیایی موکوتاه خاکستری اش، با همان عقل حیوانی خود، نگاه کلافه ای به پای ریتا انداخت و دستش را روی ساق پای او گذاشت.

ریتا سرش را به سمت پایش خم کرد و با دیدن گربه اش، لبخندش عمیق تر شد. او که گویا به راحتی مفهوم رفتارهای گربه را می فهمید، گفت:

- بی خیال تام! عادت دارم.

تام ناله ای کرد و به ظاهر، اخم هایش را درهم کشید؛ اما ریتا، بی خیال نسبت به سر و صداهای آزاردهنده ی تام، چشمانش کلمات را کنار هم می چیدند و ذهنش، حول کلانتر چرخ می خورد. لبخندی زد و در ذهنش، مشتاق دیدار دوباره ای با او بود.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهارم:

   لبه ی ماسک مشکینش را کمی بالاتر کشید و بی آن که سرش را تکانی بدهد، مردمک هایش را حول نمای بیرونی خانه چرخاند. جیرجیرک های آن حوالی، نمی توانستند حواس و تمرکزش را به هم بزنند. ماه نیمه جان بر خیابان های تاریک منتهن می تابید و او، فقط به هدفش فکر می کرد.

آب دهانش را بی سر و صدا قورت داد و جلوی قفل هوشمند رمزی خانه ی نیکلاس ایستاد. لبخندی زد و با نگاه خونسردش زیر لب گفت:

- متأسفم عزیزم. نباید رمز قفل رو به من می گفتی.

با یک انگشت که در حصار دستکش چرمی مشکی ای بود، کلیدهایی را فشرد و هنگامی که قفل درب صدا کرد، با همان لبخند و نگاه خونسرد، داخل شد. از کوله اش، پارچه های سیاه رنگ کوچکی را بیرون کشید و عینک آفتابی اش را روی چشمانش جا به جا کرد. روی تمام دوربین های مدار بسته را که به مکان همه ی آنها واقف بود، با پارچه پوشاند؛ سپس با اطمینان خاطر، عینکش را برداشت و چند بار پلک زد.

چشمانش به تاریکی خانه عادت کردند و او، با قدم هایی آهسته برای آن که چکمه های مشکی بلندش سر و صدایی روی پارکت قهوه ای خانه ایجاد نکنند، به طرف اتاق کار نیکلاس رفت. به خوبی می دانست نیک در این ساعت از شب که سه ساعت تا طلوع صبح مانده بود، آب دهانش تا بالشت روان شده است و بیدار نخواهد شد. اللخصوص که عادت داشت به هنگام خواب، هدفون در گوش بگذارد و تا صبح آهنگ بی کلامی گوش دهد.

درب اتاق را تا نیمه بست و چراغ قوه ی مگ لایتش را روشن کرد. نگاه دقیقی به سرتاسر اتاق انداخت و با دیدن گاوصندوق، به سمتش رفت. آرام روی زمین نشست و از کوله اش، دیلم را بیرون کشید. کمی قفل را دستکاری کرد که با باز شدن چفت آن، لبخندش عمیق تر شد.

با خود گفت:

- امیدوارم سفر با جیب خالی بهت خوش بگذره عزیزم.

از تمام دارایی و ثروتی که در آن بود، تنها اسناد و مدارک را باقی گذاشت و مابقی را درون کوله اش ریخت. از انواع واحدهای پول گرفته تا سرویس های طلا و انگشترهای باارزش! نیشخندی زد و درب صندوق را به آرامی بست. در حالی که بر می خاست و به پشت می چرخید بار دیگر گفت:

- شاید هم قبل از این که بری سفر، سکته کنی.

با دیدن تنی تنومند در چهارچوب درب، در جایش خشک شد. نیک به خودش آمد و گفت:

- توی خونه ی من چه غلطی می کنی؟

شوکه از آن که بر خلاف پیش بینی اش، او بیدار بود، به سرعت چراغ قوه را انداخت و به طرف پنجره رفت. قبل از آن که دست خشمگین نیک به او بخورد، از پنجره پرید و روی پا فرود آمد. از گرفتن رگ پایش، چهره در هم کشید و کوله اش را روی شانه اش جا به جا کرد. داد و فریاد نیک و تلاشش برای دنبال کردن او، باعث شد درد را نادیده بگیرد و با سرعت هر چه تمام تر، با همان تیپ تماماً مشکی و چکمه های بلندش که بندهای بسیاری از پایین تا انتها داشتند، بدود و از آن محله دور شود. شاید این آخرین باری بود که نیکلاس را می دید. یکی از هزاران دوست ثروتمندش.

***

   دست به سینه شد و با لبخندی پیروز، به پسر فربه ای که با خشم میله های سلولش را گرفته بود و می فشرد، خیره شد. قدمی جلو رفت و آرام گفت:

- این سومین باریه که گیر میفتی جاستین! می دونی که نمی تونی با وجود من از پسش بربیای.

جاستین دندان روی دندان فشرد و هیچ نگفت. از میله ها فاصله گرفت و هیکل درشتش را روی تخت فلزی ناراحتی انداخت. صدای ناله ی تخت، برای هیچ کس مهم نبود؛ اما نورمن، در حالی که پشت میزش نشسته بود و گازی از ساندویچ همبرگرش می گرفت گفت:

- اگه اون تخت خراب بشه، باید خسارت بپردازی پسرجون.

جاش باز هم جلو رفت و با یک دست، وزنش را روی یکی از میله ها انداخت. لبخندی زد و ملایم گفت:

- هی! تو هنوز خیلی جوونی. داری روزهای خوبت رو با جیب بری خراب می کنی پسر. این راهش نیست.

پوزخند خشنی زد و نگاه خشم آلودش را به جاش دوخت.

- لطفا نصیحت های مسخره ی همیشگیت رو شروع نکن.

پس از کمی نگاه خیره برای کنکاش جاستین، نفس عمیقی کشید و لب به سخن باز کرد:

- این رو مردی داره میگه که سه سال در کنار یک جیب بر زندگی کرده. با این کار فقط کسایی رو که عاشقتن از خودت می رنجونی.

در نگاه جاستین و نورمن، هم تعجب خوانده میشد و هم کنجکاوی. جاستین، سرش را پایین انداخت و با اخم و جدیت گفت:

- من کسی رو ندارم که عاشقم باشه.

جاش لبخندش عمیق تر شد. با مهربانی ذاتی اش گفت:

- مطمئنی؟ یعنی متوجه ی نگاه های خیره ی ماریا روی خودت نشدی؟

جاستین، با تعجب سرش را بالا برد و پس از کمی مکث، لب زد:

- ماریا؟

از سلول فاصله می گرفت و همان طور که به سمت صندلی اش می رفت تا کت چرکی مشکی اش را بردارد گفت:

- باور کن من بهتر از هر کسی توی چلسی، معنی نگاه ها رو می فهمم.

جاش اداره را ترک کرد و روی لب های جاستین لبخندی محو نشست. این که علاقه اش دو طرفه بود، برایش جای امید و انگیزه باقی می ذاشت. نورمن، گاز آخرش را هم به ساندویچش زد و پرسید:

- متحول شدی؟!

کسی پاسخش را نداد و او، بی خیال شد. جاش اما، همان طور که با ماشین پلیس گشت میزد، چهره ای آشنا دید که رو به روی کودک گریانی نشسته بود و سعی داشت با او ارتباط برقرار کند.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت پنجم:

   با کنجکاوی توقف کرد و شیشه را پایین داد. همان طور که دستش قسمت بالایی فرمان را گرفته بود پرسید:

- چیزی شده؟

ریتا به دنبال صدا، بدون آن که دست دخترک را رها کند به پشت چرخید. با دیدن جاش، برخاست و پس از اندکی مکث گفت:

- مثل این که این دختر گم شده.

جاش، سرش را کج کرد و با دیدن صورت خیس از اشک دختر شش ساله، نگاهش نگران شد. ماشین را پارک کرد و پس از پیاده شدن از ان، به سمت آن دو رفت. جلوی دختر، روی یک زانویش نشست و دست کوچک و سفیدش را گرفت. با لحنی نرم و مهربان پرسید:

- افتخار آشنایی با کدوم پرنسس زیبا رو دارم؟

دختربچه، نگاه اشک آلودش را به دور اجزای صورت جاش چرخاند و بغضش را فروخورد. نگاهی به هیکل او انداخت و گفت:

- تو شاهزاده ای؟

ریتا لبخند دندان نمایی زد و جاش، ابرو بالا انداخت و حق به جانب، ژست جذابی گرفت و گفت:

- من شاهزاده چارمینگ هستم! از سرزمین های دور اومدم تا شما رو به گمشده تون برسونم. اسمتون رو نگفتین!

دختر، لبخند وسیعی به لب نشاند و سرش را کمی بالا گرفت. بی توجه به خشکی قطره های اشک روی گونه اش، گفت:

- پرنسس لینا!

ریتا و جاش، هر دو لبخندهایشان به خنده ای ریز تبدیل شد. جاش قبل از آن که بلند شود گفت:

- باعث افتخارمه که با شما آشنا شدم پرنسس. من با ارابه ی عجیب غریبم شما رو به جایی می برم که کمک می کنه قصرتون رو پیدا کنید.

لینا خندید و نگاهی به ماشین جاش انداخت. با آن که می دانست این تنها یک ماشین است و نه یک ارابه، سکوت کرد و در نقش خود فرو رفت. شاید میشد که برای چند دقیقه ی کوتاه، بهانه ی مادرش را نگیرد و خوش باشد. جاش با احترام و مانند یک شاهزاده ی واقعی، لینا را تا روی صندلی عقب ماشین همراهی کرد و به سمت ریتا بازگشت.

ریتا با خنده گفت:

- خب... شاهزاده چارمینگ!

جاش خندید و دست در جیب کتش کرد. ریتا دندان های سفید و مرواریدی اش را با نگاه خیره ی جاش، پشت لب های بسته اش پنهان کرد و گفت:

- خیلی خوب بلدی بچه ها رو ساکت کنی کلانتر. من حدود نیم ساعته که دارم باهاش حرف می زنم و هیچ تغییری نمی کنه.

جاش نیم نگاهی به لینا که بی سر و صدا و آرام در جایش نشسته بود انداخت و رو به ریتا گفت:

- دختربچه ها بیشتر از هر کس دیگه ای به پرنسس های دیزنی علاقه دارن و خودشون رو یکی از اونها می دونن. ضمن این که من اون قدر جذاب و خوش چهره هستم که اگه از دور هم من رو می دید، می فهمید که می تونم نقش یک شاهزاده ی دلربا رو بازی کنم.

ریتا به این همه اعتماد به نفس صادق و شوخ طبعی لحن جاش خندید و سرش را پایین انداخت. با ناخن هایش، تار موی سرکش مشکی اش را کنار زد و با ناز گفت:

- البته!

جاش، از تأیید شدن حرف هایش توسط او، کمی تعجب کرد. با این حال، لبخندی زد و لب به سخن باز کرد که لینا، سرش را از شیشه ای که پایین داده بود بیرون داد و گفت:

- باید بریم شاهزاده! ممکنه دیر بشه.

هر دو خندیدند و جاش برای خداحافظی دست به سمت ریتا دراز کرد که ریتا با تردید گفت:

- من شاید بتونم توی پیدا کردن مادرش کمک کنم.

و باز هم بی اعتمادی و شک، به دل جاش راه یافت. نگاه خیره و جستجوگرش را روی مردمک های ریتا چرخاند و پس از آن که نتوانست بدی را از آنها بخواند، دستش را پس کشید و با تکان سرش گفت:

- البته که می تونی.

   چند دقیقه ای گذشته بود که جاش، نگاهی از آینه به لینا انداخت و گفت:

- می تونم بپرسم قصرتون کجاست؟

لینا نگاهش را از خیابان های شهر گرفت و به درون آینه ی وسط ماشین دوخت. دسته موی طلایی رنگش را به پشت گوشش فرستاد و با لب های غنچه ای و کوچکش نفسی گرفت و گفت:

- خیابون سی ام.

جاش، با تعجب ابرو بالا داد و بار دیگر به لینا از درون آینه نگاه کرد.

- عجیب نیست که قصر من هم اونجاست؟!

ریتا نیز متعجب، چهره ی خونسردش را به کنجکاوی بدل کرد. مشتاق ادامه ی بحثشان بود که لینا گفت:

- اوه خدای من!

جاش با خنده گفت:

- جداً نمی دونستم که با یک پرنسس خانم همسایه هستم. فکر می کنم حالا راحت تر می تونیم قصرتون رو پیدا کنیم.

راهی را که به اداره می رسید فراموش کرد و فرمان را به سمت دیگری چرخاند. ریتا، با لبخندی که عضو جدانشدنی از چهره ی همیشه آرامَش بود، نگاهی به لینا انداخت و سپس به نیم رخ جذاب جاش خیره شد. صورت صاف و ته ریش بورش، او را حقیقتاً دلربا کرده بود.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت ششم:

- چیشد که گم شدی؟

لینا، توجهش را به سوال جاش داد. لبخندش را جمع کرد و لب برچید. گفت:

- قرار بود سگم رو ببرم پیاده روی. قلاده ش رو آزاد کردم. اون دوید و من دنبالش کردم؛ اما گم شدم.

هر سه سکوت کردند و پس از چند دقیقه، بار دیگر جاش پرسید:

- مادر و پدرت کجان؟

لینا، نگاهش را به بیرون از شیشه داد و سکوت کرد و چیزی نگفت. جاش نیز نگاه خیره و دلسوزش را از روی لینا برداشت و با نیم نگاهی به ریتا، حواسش را به جلو داد.

   پس از کاسته شدن از سرعت ماشین، جاش گفت:

- خب پرنسس خانم. قصرتون باید همین نزدیکی باشه. درست نمیگم؟

رفتار مهربانانه و با لطافت جاش با کودکان، ریتا را به وجد آورده بود. با لبخند از او چشم گرفت و به خانه های زیبایی که شاید واقعا قصر بودند، خیره شد. برق چشمانش، جای جای نمای بیرونی و مدل ماشین ها را از نظر گذراند. متعجب، به سمت جاش سر چرخاند که او را لبخند بر لب و خونسرد دید.

- اونجاست. اون قصر منه.

جاش، نگاهی به آپارتمان انداخت و رو به رویش توقف کرد. نفسی گرفت و به عقب چرخید. آرنجش را به صندلی خودش تکیه داد و با لبخند گفت:

- می خواید من تا داخل همراهیتون کنم؟

لینا، لبخندش را خورد و درب ماشین را باز کرد و آرام گفت:

- لازم نیست. ممنونم که به من کمک کردین.

جاش با نگاه پر سوالش، قدم های لینا را تا وارد شدن به آپارتمان دویست و چهل و سه، دنبال کرد و زیر لب گفت:

- مشخصه که از یه چیزی ناراحته!

ریتا، نگاهش را از شیکی آپارتمان گرفت و به جاش داد. گفت:

- شاید به خاطر گم شدن سگش باشه.

جاش که به نظر می آمد مشکوک شده است، مکث طولانی ای روی درب لوکس شیشه ای و طلایی رنگ آپارتمان کرد و با گفتن:

- شاید حق با تو باشه.

استارت زد. ریتا با چشمانی مشتاق گفت:

- واقعا خونه ی تو اینجاست؟

نیم نگاهی به ریتا انداخت که خنده اش گرفت. سری تکان داد و گفت:

- آپارتمان دویست و چهل و هفت.

ابرویش را با تعجب بالا انداخت و زبانش را روی دندان عقلش کشید. معتقد بود این کار باعث می شود، فکرش خلاقانه تر و تیزهوش تر باشد. لبخند خونسرد و نگاه مطمئن دیگری به سر تا پای جاش انداخت و سپس به بیرون خیره شد. کریسمس نزدیک بود و... باید تدارک می دید.

- انگار به کمک من هیچ احتیاجی نبود کلانتر.

جاش خندید که چینی روی گوشه ی چشم هایش افتاد.

- این طور نیست. به عنوان یه همراه عالی بودی.

ریتا نیز خندید و هیچ نگفت. جاش اولین کلانتری بود که به مهربانی اش ایمان داشت. حدود بیست دقیقه ی بعد، ریتا جلوی کتاب خانه ی عمومی نیویورک با لبخندی به روی لب، از جاش تشکر و خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد. جاش، نگاهش قدم های موزون و خوش ریتم او را دنبال می کرد. لبخند روی لبش عمیق گرفت که با ورود ریتا به کتابخانه، نفسی گرفت و به سمت اداره راند.

***

   لبخندی به پهنای صورت زد و تمامی پول هایی را که جمع کرده بود، روی میز پخش کرد. چنداسکناس را برداشت و محکم بو کشید. با ذوق، لبش را گزید و شروع به شمارش کرد. با صدای زنگ خانه، سرش را چرخاند و نگاهی به درب انداخت. دسته پولی را برداشته بود روی میز گذاشت و آرام، به سمت درب رفت.

با دیدن آقای گودوین که قیافه ی نه چندان خوشایندی داشت و نگاهش جدی بود، پوف کلافه ای کشید و منتظر نگاهش کرد. آقای گودوین، گفت:

- این آخرین باریه که بهت تذکر میدم ژاکلین! اگه تا آخر هفته اجاره خونه ت رو پرداخت نکنی، باید اینجا رو تخلیه کنی. فهمیدی؟

با نگاه خونسردش، دست به سینه شد و گفت:

- آقای گودوین! قبلا هم بهتون گفتم. من دارم سخت کار می کنم تا بدهیم رو باهاتون صاف کنم. فقط کافیه کمی دیگه به من مهلت بدین.

گودوین اما نگاهش، روی میزی پشت سر ژاکلین قفل شده بود. با شک و بهت لب زد:

- اون... اونا... اونا همه ش برای توئه؟!

ژاکلین، نگاهش را به اسکناس ها داد و به سرعت پاسخ گفت:

- نه! اونا مال من نیست آقا. اونا متعلق به...

- تو این همه پول داری و اجاره خونه ت رو پرداخت نمی کنی؟

صدای خشم آلود و عصبی آقای گودوین، ابروهای مشکین و مرتب ژاکلین را درهم کشید. در چشمان طلبکار گودوین غرید:

- تکرار می کنم. این پول ها مال من نیست و باید به دست صاحبشون برسه. تا آخر هفته پولتون رو پرداخت می کنم.

آقای گودین، پوزخندی زد و با چهره ی فرتوت و شکم برآمده اش، دستش را به چهارچوب درب بند کرد و گفت:

- یا همین الان بدهیت رو می پردازی یا... با پلیس تماس می گیرم.

ژاکلین، خشمم رو با فشردن دندان هایش به روی هم فروخورد و با دمی عمیق، تمام عصبانیتش را به بیرون فوت کرد؛ سپس، تک ابرویی بالا انداخت و با لبخندی خونسرد، به سمت میز رفت و مقدار بدهی اش را جدا کرد. در حالی که اسکناس ها را در دستش مرتب می کرد، به سمت گودوین بازگشت و آن ها را به او داد.

- کریسمس خوبی داشته باشید آقای گودوین!

و درب را به روی او بست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خشمش را کنترل کند. بسیار دوست داشت روزی، خانه ای داشته باشد که از شر صاحبخانه های دیوانه اش نجات پیدا کند؛ اما اهدافش، والاتر از این ها بود.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هفتم:

   سه روز بعد، باشگاه بولینگ مجتمع ورزشیِ چلسی پیرز!

جاش، با لبخند بزرگی به روی لب، از امتیازی که کسب کرده بود مشتش را در هوا کوبید و رو به دوست قدیمی اش، آنتونی که مردی خوش عضله و گندم رو بود گفت:

- من رو دست کم گرفته بودی.

آنتونی زبانش را روی لب پایینی اش کشید و توپ بولینگ را برداشت. گفت:

- فقط نگاه کن.

جاش حق به جانب دست به سینه شد و در همان لحظه، بی دلیل موهای بور روی دستانش، سیخ شدند. خیره به تمرکز او بود که صدای زنگ موبایلش، حواسش را پرت کرد. نگاه از آنتونی گرفت و موبایلش را از جیب شلوار کتان سفید رنگش بیرون کشید. با دیدن شماره ای آشنا، آن را پاسخ گفت.

- واقعا داشتم از شما ناامید می شدم خانم کلارک!

خانم کلارک، در آن سوی خط نرم خندید و در حالی که روی سر سگ ساموید سفیدرنگ خود را نوازش می کرد، با صدایی که لرزشش، نشان از فرتوتی هنجره اش می داد گفت:

- تا مادامی که من زندم، این اتفاق نباید بیفته کلانتر!

جاش نگاه و حواسش را از رها شدن توپ از دست آنتونی گرفت و با فشردن گوش مخالفش، سر و صدای اطراف را برای خود کاهش داد. ابرو پراند و گفت:

- حق با شماست و امیدوارم تا سال های سال زندگی خوب داشته باشید خانم کلارک عزیز. حدس می زنم دلیل تماستون، لیستی باشه که فردا عصر باید برای گرفتنش بهتون سر بزنم.

کلارک از این همه هوش او، بی توجه به سگش که ناخن ریزش به دامن بلند و توری سورمه ای لباس کلارک گیر کرده بود، گفت:

- تو واقعا شایستگی کلانتر بودن رو داری جاش! تحسین برانگیزی.

آنتونی ضربه ی موفقیت آمیزی به تمام ده پین زد که فریاد خوشحالی اش، نگاه جاش را به سوی او چرخاند. با این حال آرام گفت:

- باعث افتخارمه! پس قرار ما فردا ساعت شش عصر.

سگ پارسی کرد که کلارک متوجه ی کلافگی و درگیری او شد. جاش تماس را با خداحافظی او بست که آنتونی گفت:

- دیدی کارم رو بهتر از تو بلدم؟

جاش همانطور که نگاهش را به پین های ریخته شده داده بود، موبایلش را به درون جیبش هدایت کرد و گفت:

- متأسفم رفیق؛ ولی من هیچی ندیدم.

سپس سیوشرت طوسی اش را از روی صندلی برداشت. در حالی که آن را به روی تیشرت مشکینش می پوشید، آنتونی دستانش را از هم گشود و با تعجب پرسید:

- چی؟

جاش نیشخندی زد و نگاهش را از روی شکستگی ابروی او عبور داد و به چشمان سبزش دوخت.

- راستش با شکم گرسنه نمیشه خوب دید!

از این استدلال بی ربط، گنگ او را نظاره کرد که جاش به چهره ی گیجش خندید و با برداشتن بطری آب معدنی اش گفت:

- بی خیال پسر. حاضری بریم سلف یا می خوای همین طور گیج به من زل بزنی؟

آنتونی که به تازگی متوجه ی منظور او شده بود، لبخند دندان نمایی زد و موافقتش را با تکان سرش اعلام کرد. بیست دقیقه ی بعد، جاش که پشت میز نشسته بود و سیب زمینی سرخ کرده اش را می خورد، نگاهش روی موهای مشکی و پیکسی آشنایی گره خورد. با دقت چشم هایش را ریز کرد تا او را از این فاصله ی پنج متری به درستی شناسایی کند. هنگامی که حالت نیم رخش، تمام رخ شد و سینی قرمز حاوی غذایش را در دست گرفته بود، جاش ابرو بالا داد و کمرش را صاف کرد.

این که چطور این روزها او را زیاد می دید و اینجا نیز پیدایش شده بود، کمی برایش عجیب به نظر می آمد. با این وجود، دستی در موهایش کشید و بی توجه به آنتونی که با موبایلش چت می کرد، برای ریتا دست تکان داد تا توجهش را جلب کند. ریتا با دیدن او، کمی گنگ نگاهش کرد و سپس لبخندی زیبا و ملیح روی لب هایش نشست. به سمت او گام برداشت که جاش به تندی برخاست و با دستپاچگی ای نامحسوس، حفظ ظاهر کرد.

- سلام.

آنتونی نگاهش را بالا کشید و خیره ی ریتا شد؛ او اما، خیره ی جاش بود و جاش، از حضور آنتونی معذب.

- سلام.

آنتونی که نگاه خیره ی آن دو را به یکدیگر دید، سرفه ای کرد و در حالی که بر می خاست گفت:

- شرمنده رفیق. من دیگه باید برم.

با جاش دست داد و او را با ریتایی که زیبایی اش، امروز بیشتر شده بود تنها گذاشت. ریتا با اشاره ی دست جاش روی صندلی مقابل او نشست و سینی غذایش را روی میز گذاشت. تم سفید و طوسی سلف، ریتا را در آن پالتوی مشکی، در چشم جاش یکتا نشان می داد.

با بمی صدایش گفت:

- حدس می زنم برای اسکیت روی یخ اومدی.

ریتا لبخندش را عمیق کرد و گفت:

- همینطوره. دو روی زمین رو تجربه کردم. حالا نوبت یخه!

جاش خندید و گفت:

- مطمئنی که مشوق نمی خوای؟

پاهایش را طبق عادت گهواره وار تکان داد و پاسخ گفت:

- البته! چرا که نه؟ دفعه ی بعدی حتما منتظرت خواهم بود.

نگاهش را برای یک لحظه به کیف پول چرمی و مشکی جاش که روی میز سفید خودنمایی می کرد داد؛ اما خیلی زود از آن چشم گرفت و زیر نگاه های زیرچشمی جاش، چنگالش را درون سالاد سبزیجاتش فرو برد. افکارش، حولِ هوش و ذکاوت جاش و نگاه بدبینانه و ریزبینانه اش چرخید. چه می کرد با این مرد با دقت و شکاک که حال، او را پلی برای رسیدن به مقاصدش می دید؟

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هشتم:

   جاش تکه ی سیب زمینی سرخ کرده اش را قورت داد و با لبخند آرام پرسید:

- تازه به این محله نقل مکان کردی؟ قبل از این نمی دیدمت.

ریتا خنده ی نرمی کرد و با حساسیت، تار مویش را کنار زد.

- درسته. راستش من... عادت دارم سالی یک بار به یک شهر یا محله ی جدید نقل مکان کنم.

سرش را با پررنگ کردن لبخندش تکان داد و خیره به سفیدی چهره ی او که چون ماهی کامل و گرد می درخشید گفت:

- تو... با کسی زندگی می کنی؟

ریتا چند پلک زد و خونسرد گفت:

- نه ولی... یه گربه دارم. تو چطور؟

جاش با نوک انگشتش، پشت سرش را خاراند و پاسخ داد:

- نه. هیچکس!

شاید ذره امیدی به ریتا کروز داشت که بحث تأهل و تعهد را پیش کشیده بود. شاید این بار دلش به جد کسی را می خواست که زخم قلب و روحش را درمان کند! در هر حال، نمی توانست منکر شکاکی اعماق دلش نسبت به طرز نگاه و لبخند زدن ریتا بشود.

پس از آن که به همراه هم از سلف خارج شدند، جاش با تردید و کلنجار با خود، در حالی که کلاه کپ روی سرش را صاف می کرد، خطاب به ریتا که آهسته و بی عجله گام بر می داشت گفت:

- می تونم برای شام دعوتت کنم؟

ریتا سرش را به سمت او چرخاند و لبخند زد. ابرویی بالا انداخت و با سری که کمی به سمت آسمان زاویه داشت گفت:

- آره. خوشحال میشم.

لحن قاطع و از پیش تعیین شده ی او، کمی جاش را دو دل کرد. با خود می اندیشید که این بار ممکن است به راستی تیرش به هدفی جعلی خورده باشد و در آخر همه چیز به ضرر او پایان بیابد؛ اما حال که ریتا قبول کرده بود، تنها می توانست لبخند بزند و سکوت کند.

   وجه تشابه هر دو در این بود که غذاهای مدیترانه ای را دوست داشتند و حال که در رستوران پِرگُلا بودند، رضایت در نگاهشان به غذا مشخص میشد. جاش نیم نگاهی به عقربه ی ساعت مچی اُمگای سورمه ای رنگش انداخت و لقمه ای از ماهی مدیترانه ای اش در دهان گذاشت.

خیره به ریتا که لبخندی ساده بر لب داشت و آرام آرام غذایش را می خورد، لقمه اش را جوید. در نظرش ریتا امیشب ماهی درخشنده در میان ستاره ها بود. یک آن لحظه ی ورود او در ذهنش تداعی شد که چگونه از دیدن او در آن پیراهن زنانه ی گلبهی که نقش و نگارهای فیروزه ای رنگ داشت و سفیدی ریتا، آن را خیره کننده تر کرده بود، قلبش فرو ریخت و موبایلش از دستش به روی میز رها شد.

خط چشم باریک و کشیده ی او به همراه رژ سرخ کبودی که به لب هایش زده بود، نگاه جاش را بی اختیار به سمت او می کشاند. نمی توانست روی طعم لقمه هایش تمرکز کند و همه ی هوش و حواسش، حول ریتا چرخ می خورد. در پیشگاه خود صراحتاً اعتراف می کرد که تا به امروز در این سی سال، دختری به زیبایی ریتا ندیده و تاکنون این چنین غرق نگاهش نشده بود.

ریتا نیز خونسردانه، تنها به پایان گرفتن غذایشان فکر می کرد و علاقه داشت با جاش، قدمی در خیابان شب بزنند و شاید هم نوشیدنی ای با هم بنوشند. برقصند و خوش و بش کنند. می خواست یک شب رویایی برای جاش رقم بزند. فضای نیمه تاریک رستوران و لامپ های حبابی زردی که به واسطه ی یک طناب چون زنجیر به سر تا سر سقف بسته شده بوند به همراه موسیقی سنتی آرامی که پخش میشد، او را به وجد می آورد.

بنابراین هنگامی که جاش چنگالش را روی بشقابش گذاشت و با شکمی پُر به صندلی قهوه ای رنگ تکیه داد، ریتا تکیه از مبلمان راحت همان رنگی پشتش برداشت و نگاهش را از گارسون که خیره خیره او را نظاره می کرد گرفت و به جاش داد. دست زیر چانه اش گذاشت و با ناز گفت:

- موافقی بریم قدم بزنیم؟

جاش لب هایش را با زبانش تر کرد و نگاهش را میان مردمک ها و لب های ریتا به چرخش در آورد. نفسی برای پایان دادن به گرمای تنش گرفت و با لبخند گفت:

- البته.

ریتا لبخندش طویل تر شد و مرواریدهایش را به نمایش گذاشت. جاش و ریتا به همراه هم برخاستند و هنگامی که ریتا در کنار او قرار گرفت، دستی به یقه ی پیراهن طوسی اش کشید و گره ی کراوات مشکینش را کمی شل کرد. ریتا دست بلورینش را چون گیاه پیچک به دور بازوی تنومند جاش پیچید و پس از آن که جاش حسابشان را با پیشخوان صاف کرد، از رستوران خارج شدند.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت نهم:

   با قدومی آهسته، کنار هم زیر مهتاب گام بر می داشتند که ریتا با لبخند رخش را سمت جاش چرخاند و گفت:

- میشه یه سوال بپرسم؟

جاش که مغزش حول دلبری های ریتا چرخ می خورد، با پیچیدن صدای ریتمیک او در چندسانتی گوشش، لحظه ای مور مورش شد و سپس با لبخند نیم نگاهی به چشم های او انداخت و خیره به لب های سرخش گفت:

- آره.

ریتا گوشه ی لبش را گزید و با وسواس، تار موهای پنج، شش سانتی روی پیشانی اش را کنار زد. بازدم گرمش را رها کرد و گفت:

- می دونی تو... خب... مرد جذابی هستی. چطوره که با کسی نیستی؟

جاش که زمزمه های ریتا گوشش را نوازش می کرد، مردمک روی مردمک های او ثابت گرداند و بعد گفت:

- چون یه اخلاق خیلی بد دارم و اون اینه که شدیداً به آدمای جدید زندگیم بی اعتمادم.

ریتا در جای ایستاد و به سبب آن، جاش هم از قدم باز ایستاد. یقه ی کت مشکینش در مشت سفید ریتا اسیر شد و حضور او را درست، رو به روی خود و تکیه داده بر هیکلش حس کرد. ریتا نگاهش را از یقه ی شل شده ی پیراهن جاش گرفت و آرام آرام بالا کشید. روی لب های جاش مکث کرد و به چشم های منتظر و دو دو زن او رسید و متوقف شد. دست دیگرش را روی شانه ی راست جاش گذاشت و لب زد:

- منم یه آدم جدیدم.

جاش که حال ریزش قطرات سرد عرق را روی کمرش حس می کرد، نفس سنگینی گرفت و دستش را محتاطانه روی پهلوی ظریف ریتا گذاشت. احساس می کرد اگر کمی محکم تر پهلویش را می گرفت، حتما جایش را کبود می کرد. دست چپش را از درون جیبش بیرون کشید و چتری های مزاحم روی پیشانی کوتاه ریتا را کنار زد. ضربان بالای قلبش، امان از تمرکزش بریده بود.

- همینطوره.

ریتا کمی بیشتر به جاش تکیه نهاد که خوشبختانه، آن قدر تن تنونمندی داشت که ذره ای جا به جا نشود. لبخندی زد و سرش را سوی شانه ی چپش مایل کرد. موهای کوتاه و رنگ و روی سفیدش، نگاه جاش را روی گردن ریتا لغزاند.

- خب پس... به من هم اعتماد نداری؟! پس چرا حاضر شدی باهام بیای بیرون؟ احساس خطر نمی کنی؟

آب دهانش را به سختی قورت داد و نگاه به نگاه ریتا دوخت. در آن دو گوی زیبا هیچ چیز برایش قابل خواندن و فهمیدن نبود. هر چه بیشتر تمرکز و دقت می کرد، بیشتر در آتش اشتیاقشان غرق می شد. صدایش، به زور به گوش های نحیف ریتا می رسید.

- دارم روی خودم کار می کنم.

خنده ی نرم ریتا و پلک های آرامَش، بیش از پیش برای جاش، دلبرانه به نظر آمد.

***

   خنده های بلند بلندشان، نگاه کنجکاو پیرزن همسایه ی رو به رویی را از پشت پنجره به نزدیکی درب آپارتمان دویست و چهل و هفت کشاند. پرده را با دست های لرزانش کنار زد و عینکش را روی بینی اش جا به جا کرد. با دیدن جاش که پس از چندین سال، با دختری زیبارو می خندد و او را به خانه اش دعوت می کند، متعجب کمر خمیده و قوز داشته اش را صاف کرد و گفت:

- فکر کنم بالاخره سر عقل اومد.

با خیسی روی پایش، نگاهش را پایین کشید و به گربه ی خاکستری اش دوخت.

- اوه دنجر!

خم شد و او را از روی زمین بلند کرد تا بیش از این پایش را لیس نزند. او را در آغوش خود فشرد. لبخندی ذوق زده به روی عاشقانه های جاش در نزدیکی درب آپارتمان زد و رویش را از پنجره گرفت. صدای سرسام آور ده گربه ی کوچک و بزرگش، روشن و تاریکش، نر و ماده اش، هیچگاه برایش عذاب آور نبود. چرا که از احساس رنج آور تنهایی اش می کاستند.

  جاش به آرامی و در حالی که سعی داشت تعادلش را حفظ کند، با چشمانی که اندکی تار می دیدند و سری که گیج می رفت، انگشتش را بالا آورد و رمز قفل درب واحدش را زد. جاش فشاری به کمر ریتا به جهت هدایتش به داخل خانه وارد کرد که ریتا با خنده قدمی به عقب برداشت و گفت:

- هی! فکر کنم دیگه بهتر باشه من برگردم خونه. یه گربه ی کوچولو دارم که تنها گذاشتمش. می دونی؟

جاش به درب تکیه داد و با دو انگشتش، فشاری به گوشه ی چشم هایش وارد کرد. تکان محکمی به سرش داد و سپس خیره به ریتا، کشیده گفت:

- تو گربه داری؟!

ریتا که هوشیار بود، عشوه گری را کنار گذاشت و زبانش را روی لب هایش که حال رژش رنگ باخته بود کشید و گفت:

- درسته. تو هم فکر می کنم دیگه باید بری استراحت کنی.

جاش اما، برای اولین بار بود که تا این حد به احساسات ناب قلبی اش نزدیک میشد. چنگی به موهایش زد و کلافه و پر حرارت گفت:

- باشه. آره.

نفس بلندی گرفت و لای پلک هایش را بیشتر باز کرد. ریتا خندید و گام دیگری به عقب برداشت و گفت:

- بابت امشب ممنونم جاش. شب خیلی خوبی بود. امیدوارم باز هم هم رو ببینیم.

جاش نیز خندید و خیره در چشم های ریتا، لب زد:

- من هم امیدوارم.

در نگاه هم غرق بودند و این مغروق بودن، آدرنالینشان را بالا می برد. جاش که به سبب مصرف نامحتاطانه ی نوشیدنی در کم هوشی مطلق به سر می برد، بی طاقت قدم بلندی به سمت ریتا برداشت. ریتا که زمان را ایستاده فرض می کرد و شوکه شده بود، آرام دستانش را بالا برد و دور کمر جاش حلقه کرد. دقیقه ای گذشته بود که ریتا عقب کشید و زمزمه کرد:

- جاش! من باید برم.

بازدمش را رها کرد و با اکراه و بی میل سر تکان داد. ریتا جاش را به داخل خانه هدایت کرد و در حالی که تلو تلو خوردن او را می دید، درب را بست. چند ثانیه خیره به درب بسته و شماره ی واحد آن، ایستاد و سپس، چشمانش را برای لحظه ای بست و نفسش را به آرامی بیرون داد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دهم:

   پس از اطمینان پیدا کردن از محکم بودن بند چکمه های زیبا و مشکینش، ایستاد و نقاب سیاه پلاستیکی اش را روی صورتش جا به جا کرد. نگاهی به چپ و راست راهرو انداخت و در سکوت ساعت سه شب، چشمانش را به قفل هوشمند دوخت. زمزمه کرد:

- از این به بعد بیشتر حواست رو به اموالت جمع کن عزیزم.

کارت هوشمند را روی قفل گذاشت که درب، با صدای تیک و آرامی باز شد. لبخندی از پیروزی و ذوق زد و با احتیاط، درب را هل داد. نگاهش، جای جای خانه ی شیک و بزرگ پیش رویش را شکار می کرد. لبش را گزید و درب را بسیار آرام بر هم کوفت. نور زرد چراغ خواب های پایه بلند، فضای مسکوت خانه را روشن می کرد. نگاهش را از روی تلویزیون هفتاد و پنج اینچی گرفت و از درون کوله اش، اسپری رنگ مشکی اش را برداشت.

دم عمیقی گرفت و با احتیاط و مراقبت، جای دوربین های مداربسته را پیدا کرد و روی آن ها را با اسپری پوشاند. چند دقیقه ای را صرف گذر از موانع کرد و سرانجام که خیالش از بابت مخفی ماندنش راحت شد، نفس بلند اما بی صدایی گرفت و اسپری را درون کیفش گذاشت.

آب دهانش را قورت داد و با نگاهش، نقطه به نقطه ی خانه را کاوید. بی خیال بزرگی متراژ شد و تمرکزش را روی اشیای گران بها گذاشت. می دانست چنین شخصی، به طور حتم صندوقی پر پول دارد اما، ترجیح می داد برای شب اول آن چنان زیاده روی نکند. بنابراین، دست به بند کوله اش گرفت و با دقت بیشتری همه جا را زیر و رو کرد.

نگاهش، روی سردیس زیبا و طلایی رنگی توقف کرد. جلو رفت و آرام، از پشت دستکش مخمل مشکینش، روی سردیس را لمس کرد. مشخص بود طلاست و معلوم نبود سردیس کیست. شاید آن قدر که باید، اطلاعات قوی ای نداشت. اما در نظرش آمد که همین، برای امشب کافیست.

فوری، کیسه ای مشکین از جنس اسپندکس از کوله اش بیرون کشید و کلاه هودی اش را روی سرش مرتب کرد. نگاهی به راهرویی که انتهای آن به دو درب می رسید انداخت و با اطمینان از این که صاحب خانه غرق خواب است و احتمالا، ابروهای خوش فرمش نامرتب شده اند، کیسه را روی سردیس کشید و آن را به آرامی و احتیاط بسیار از روی میزی مخصوص آن به جنس مرمر برداشت.

از سنگینی اش، نفس در سینه حبس کرد و روی زمین نشست. سردیس را روی زمین و تکیه داده بر پایش گذاشت و بند های بسیار کیسه را محکم کرد و بست.

سپس، از احساس گرمایی که می کرد، زیپ کت چرمی ای که روی هودی اش پوشیده بود را آرام و بی صدا باز کرد و کوله اش را روی دوشش مرتب کرد. بدون برداشتن کیسه، به سمت میز میان تلویزیون و مبل ال مانند چرم زردرنگ رفت و کارت هوشمند را روی آن کنار کیف پول چرمی گذاشت. بی معطلی، کیسه را در آغوش گرفت و با لبخندی باز و رویی خوشحال، از خانه بیرون رفت.

لبش را از ذوق گزید و در حالی که مردمک هایش از همه سو، احتیاط می کردند، درب جلوی ماشینش را گشود و سردیس را روی صندلی گذاشت. فرداشب، باز می گشت.

***

   صدای زنگ اعصاب خورد کن موبایلش، خواب عمیق چشمانش را ربود. بالشت را روی گوشش گذاشت و نالید:

- باشه.

برای لحظه ای، صدای زنگ خاموش شد و باز شروع به مزاحمت کرد. جاش با اخم، دستش را گرداند و پس از آن که لیوان هدیه گرفته از مادربزرگش را از روی میز انداخت، موبایلش را یافت. صدای خورد شدن لیوان، هوشیارش کرد. بالشت را پس زد و به روی میز خیره شد که با نبود لیوان محبوبش، در جایش نشست و به خورده های لیوان روی پارکت چشم دوخت.

- اوه لعنتی!

پتو را کنار زد و زنگ موبایلش را نادیده گرفت. خم شد و تکه ی بزرگی از لیوان سرامیکی سبز رنگش را برداشت. خیره به آن در برابر نور خورشید که تمام فضای اتاق کرمی اش را روشن می کرد، لب زد:

- امیدوارم مادربزرگ من رو ببخشه. آه خدا!

دستش شل شد و سرش را پایین انداخت. چشم بر هم فشرد و با تکان محکمی به سرش که درد می کرد، تکه ی بزرگ لیوان را روی میز گذاشت و خوابالود، موبایلش را برداشت. از پشت پلک هایی بر هم چسبیده، نام نورمن را تشخیص داد و با صدایی گرفته و بم پاسخ گفت:

- سلام.

نورمن که در آن سوی خط، هم نگران بود و هم کلافه، غرید:

- هی مرد! معلوم هست کجایی؟ دیشب ساعت چند خوابیدی؟

چنگی به موهای برهم ریخته اش زد و دستی به صورتش کشید. نفسی گرفت و از روی ساعت موبایلش، نه و بیست دقیقه را خواند. چند بار پلک زد و بعد با رها کردن نفسش، همان طور که از تخت پایین می آمد گفت:

- متأسفم نورمن. دارم میام.

و با عجله، قبل از آن که پاسخی از جانب نورمن بشنود، تماس را پایان داد. بی هیچ توقفی، شلوار جین سورمه ای و پیراهن آبی کمرنگش را به تن کرد و نشان شش پرش را به شلوارش بست. جلوی آینه، به واسطه ی انگشتان کشیده اش موهایش را مرتب کرد و در روشویی، آبی به صورتش زد. پس از خشک کردن صورت و افشان کردن اسپری نعنا در دهانش، موبایلش را برداشت و با نگاهی آشفته به لیوان از هم پاشیده شده، بر خود لعنت فرستاد و با پوشیدن کت چرم قهوه ای اش، اتاق را ترک گفت.

دستی به جیب هایش کشید و با دانستن برنداشتن کیف پولش، دوباره به اتاق بازگشت اما پس از دقایقی گشتن و نیافتن، از آن خارج شد و نگاهش را روی اطرافش چرخاند. با دیدن کیف پولش به روی میز و کارت هوشمندش که کنار آن بود با عجله سمت میز قدم برداشت و هر دو را چنگ زد.

خیره به کارت با خود فکر کرد که او، هیچگاه برای ورود به خانه از کارتش استفاده نمی کرد و هر بار رمز را میزد. اخمی میان ابروهایش نشست؛ اما با یادآوری خاطرات دیشب و حافظه ی نصفه و نیمه اش، علاوه بر لبخندی لذت بخش که روی لب هایش ترسیم شد، اخم هایش هم از هم باز شدند و فرض را بر این گذاشت و در بی حواسی مطلق از کارت استفاده کرده است.

بنابراین کارت را در کیف پولش گذاشت و آن را نیز در جیب درونی کتش. سرفه ای کرد و با قدومی تند و بلند، از آپارتمان خارج شد و در حالی که در میان نسیم سرد صبحگاهی و هیاهوهای طبیعی خیابان، قفل ماشینش را گشود که صدایی، او را مخاطب قرار داد.

سرش را بالا گرفت و پنجره ی همسایه هایش را از نظر گذراند که سرانجام با خانم نوربی مواجه شد. او در حالی که گربه ای سفید رنگ را در آغوش خود می فشرد، با رویی باز می گفت:

- خیلی خوشحالم که بالاخره به یکی دل بستی جاش!

لبخند گیجی زد و در ذهنش مرور کرد. با یادآوری ریتا، خجالت زده دستی به پشت سرش کشید و با خنده بلند گفت:

- هنوز تازه اولشه خانم نوربی! اما ممنونم.

نوربی با لبخندی از سر شوق، تنها او را از پشت عینکی با شیشه های گرد و ریز به روی بینی نظاره کرد و دستی روی موهای گربه ی نازنینش کشید. جاش با همان لبخند دندان نما در ماشینش نشست و همان طور که ذهنش معطوف ریتای زیبا و خیره کننده اش بود، راه افتاد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت یازدهم:

   ساعت ها از پس هم می گذشتند و جاش، هر چه پرونده ی یک دزدی در خیابان بیست و سوم را بررسی می کرد، به نتیجه ای نمی رسید. از سویی ذهنش مشغول بازیابی خاطرات شب گذشته بود و از سوی دیگر، شواهد دزدی نشان از ذکاوت دزد می دادند و او سخت می توانست تمرکزش را روی پرونده بگذارد.

خسته از کلافگی و ذهنی که یاری اش نمی کرد، پرونده را بست و از روی صندلی اش برخاست. نورمن برای گشت زنی از اداره خارج شده بود و جاش را با پرونده ها تنها گذاشته بود. رو به روی پنجره ایستاد و دست در جیب کرد. چینی میان ابروهایش افتاد و مردمک هایش را روی رهگذرها چرخاند.

هیچ یادش نمی آمد در شب گذشته، چه میان او و ریتا گذشته بود و بر خود لعنت می فرستاد که چرا آنطور زیاده روی کرده است که حال گویی تکه ای از خاطراتش را دزدیده بودند. پس از آن که برای قدم زدن از رستوران خارج شدند و لحظه ای را میان راه با هم زمزمه کردند، جاش جایی خلوت و دنج برای صرف نوشیدنی پیشنهاد داد و به خوبی در ذهن داشت که در آن دقایق، چه زیبا با هم از علایقشان صحبت کردند و یکدیگر را بیشتر شناختند.

می دانست در هنگامی که لیوان ششم را می نوشید، ریتا در نظرش الهه ای زیبا و دوست داشتنی می آمد که بسیار در طلب در آغوش کشیدن او بود؛ اما از آن ثانیه ها تا هنگامی که صدای شکستن لیوان محبوبش در سرش پیچید، دیگر کوچک ترین چیزی در خاطر ندارد. پرس و جو از ریتایی که مشخص بود در برابر نوشیدن مقاومت و احتیاط می کند، بی ادبانه بود و باز هم لعنت بر زیاده روی اش!

کلافه چنگی به موهایش زد و صورتش را با دستانش پوشاند. با خود غرید:

- هوف مرد! فقط می تونی دعا کنی که کار ناشایستی نکرده باشی و اون رو از خودت نرونده باشی. بعد از ده سال چطور تونستی این قدر بی ظرفیت باشی؟!

با سر و صدای آشنای نورمن که بر سر فردی تشر میزد، دستانش را از روی صورتش برداشت و به پشت چرخید. نورمن در حالی که از بازوی دخترکی گرفته بود و او را داخل می آورد می گفت:

- مشخص میشه!

دختری با قد صد و شصت که اندامی درشت داشت و موهایی بلوند. نورمن دختر را در برابر نگاه متعجب و منتظر جاش به درون سلول برد و هنگامی که درب آن را بست، انگشتش را به سمت روی گستاخ دختر بلند کرد و محکم گفت:

- تا وقتی که پدرت نیومده اینجا می مونی.

نورمن که از دختر فاصله گرفت و به سمت میزش آمد، جاش پرسید:

- چیکار کرده؟!

عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و با خستگی روی صندلی اش رها شد. گوشی تلفن را برداشت و در حالی که شماره ای را می گرفت پاسخ داد:

- با دوستاش به هیکل ماشین گند زدن!

جاش ابرویش را بالا داد و با لبی کج، دست به سینه شد و پرسید:

- چی؟ چطور؟!

نورمن با حرصی مشهود در کلام و رفتارش، تلفن را بر هم کوبید و بار دیگر محکم تر کلیدها را فشرد.

- با اسپری و سطل رنگ ماشین رو مضحک کردن. پنج نفر بودن و من فقط تونستم این دختر رو بگیرم. می شناسمش. با پدرش توی پادگان آشنا شدم. احمقا!

جاش خنده ای کرد و با همان خنده گفت:

- واقعا؟ اوه پس خرج یک کارواش روی دستت افتاده مرد.

نورمن نگاه تیزی حواله ی جاش کرد و غرید:

- مجبورشون می کنم خودشون ماشین رو بشورن.

به خنده اش ادامه داد که صدای زنگ موبایلش، توجهش را جلب کرد. شماره ای ناشناس روی موبایلش افتاده بود که پاسخ داد:

- بله؟

نورمن مشغول صحبت با دوست سربازی اش شد و جاش، از شنیدن صدای خوش آهنگ ریتا، ضربان قلبش بالا رفت.

- سلام! حالت چطوره؟

جاش نیم نگاهی به نورمن انداخت و به سوی پنجره چرخید. مشتش را جلوی دهانش گرفت و در حالی که با مردمک هایش، مکان ها را بی هدف و گذرا رصد می کرد، با تعلل پاسخ گفت:

- ریتا؟! سلام. ممنونم خوبم. تو خوبی؟

صدای خنده ی نرم ریتا در گوشی پیچید و سپس صدایش که می گفت:

- آره. آم... زنگ زدم بپرسم برای بازی اسکیت روی یخ مشوق من میشی؟

از این که ریتا با او صمیمانه برخورد کرد، بسیار خرسند شد و لبخندی مملو از آرامش روی لب هایش نقش بست. مشتش را پایین آورد و با اشتیاق گفت:

- البته! ساعت چند؟

ریتا که روی مبل جلوی تلویزیون کوچکش نشسته بود، پا روی پا انداخت و با تمایلی زیاد گفت:

- هفت.

برنامه ی روزانه ی جاش در سرش چرخ خورد و سرانجام گفت:

- خوبه. پس آم... می بینمت.

- اوهوم... خداحافظ.

زیرلب به آرامی جوابش را داد و تماس را بست. در همان لحظه شماره ی او را سیو کرد و سپس با خود اندیشید که چه موقع شماره اش را به ریتا داده بود. شاید این هم تکه ای از حذفیات خاطرات دیشبش باشد!

ساعت پنج و نیم عصر، از اداره خارج شد و رأس شش، زنگ درب خانه ی خانم کلارک را فشرد. خانه ای مجلل و ویلایی که مشخص بود صاحب آن چنین فرد ثروتمند و پر خدمه ایست.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت دوازدهم:

   پس از دقیقه ای، دختری جوان که یکی از خدمه های جدید خانم کلارک بود، درب را به روی کلانتر باز کرد. جاش نگاه متشکری به او انداخت و با راهنمایی اش، در محضر خانم کلارک حاضر شد.

- اوه جاش!

صدای لرزان و مهربانش، لبخندی به لب های جاش نشاند. جاش مودبانه با اشاره ی کلارک روی مبل رو به روی او نشست و پس از آن که همان خدمتکار از او پذیرایی کرد، پا رو پا انداخت و نگاهش را به سگ کناردست کلارک دوخت.

خدمتکار نگاه خیره اش را از روی جذابیت جاش برداشت و با اشاره ی نگاه کلارک، اتاق را ترک گفت. بعد از صدای کوبیده شدن درب سفید و دروازه مانند اتاق، کلارک دستش را نوازش وار روی موهای پشت سگش کشید و با لبخند گفت:

- مثل هر سال، سر ساعت!

جاش انگشتانش را در هم قفل کرد و آرام گفت:

- نه یک دقیقه زودتر، نه دیرتر!

کلارک خنده ی نرمی کرد و دندان های فرسوده اما تمیزش را به نمایش گذاشت.

- باور کن جاش اگه چهل سال جوون تر بودم، اجازه نمی دادم بیکار بشینی.

جاش خنده ای خجالت زده در برابر زنی که در ایام جوانی، سربازی عشوه گر و زیبا در جنگ بود کرد و با برداشتن فنجان قهوه اش گفت:

- متأسفم عزیزم! من به تازگی وارد رابطه شدم.

کلارک که سال ها بود جاش را می شناخت، از شنیدن این خبر ثانیه های طولانی ای را سکوت کرد و نوازش دستش متوقف شد. چشم گرد شده و پر تعجب گفت:

- باورم نمیشه. جدی میگی؟!

سری تکان داد که ذوق پیرزن را برانگیخت. او هم همچون خانم نوربی، فکر می کرد که جاش سرانجام سر عقل آمده است.

دقایقی سپری شد که بالاخره کلارک خدمه ای دیگر را صدا زد و از او، پوشه ای را خواست. هنگامی که مرد جوانی پوشه به دست وارد اتاق شد، دستش را به سمت جاش دراز کرد که جوان، پوشه را به دست او سپرد.

جاش پوشه ی سرخ رنگ را در دستش جا به جا کرد و با تک سرفه ای، در برابر نگاه خیره و جدی کلارک، برگه ای را بیرون کشید. مردمک هایش نام ها و وضعیت های مالی و آدرس ها را کاویدند و سپس گفت:

- این خیلی زیاده!

کلارک گفت:

- می دونم! به همین خاطر تصمیم گرفتم تو رو با فرد دیگه ای که با تو هم نیته آشنا کنم.

جاش کنجکاو سر بلند کرد و پرسید:

- اون هم توی این کار شریکه؟! اما کی؟

کلارک لبخندی محو زد و گفت:

- قول گرفتم که تا بعد از کریسمس چیزی به تو یا هیچکس دیگه ای نگم.

خمی به ابروی جاش وارد آمد و بعد آرام سر تکان داد و برگه را درون پوشه گذاشت.

- بسیار خب! من یک میلیارد دلار تا به امروز پس انداز دارم. فکر می کردم کافی باشه اما این طور که می بینم... چرا؟!

کلارک سری به تأسف تکاند و درحالی که جرعه ای از قهوه اش می نوشید پاسخ داد:

- اعتراضاتی که سیاه پوست ها راه انداختن، خیلی از بچه های بی گناه رو یتیم کرد جاش! خیلی از اون ها تنها منبع تأمین خرج زندگیشون، شغل پدرشون بود که حالا دیگه پدری برای تأمین هیچ خرجی ندارن. درست نیست ما به عنوان کسایی که از این نوع کودکان حمایت می کنیم، به خاطر تنها، رنگ پوستشون به حال خودشون واگذارشون کنیم. ضمن این که کم کم باید به فکر ساختن مجتمع جدیدی باشیم. زوج های زیادی از کریسمس پارسال تا به امروز ازدواج کردن و نیاز به خونه دارن.

جاش سری با اندوه تکان داد و با نفسی عمیق، جرعه ی آخر قهوه اش را هم سر کشید.

***

   این که ریتا چطور چون قاصدکی سبک و رها، روی یخ می لغزید و می رقصید، در کنار تضاد رنگ موهایش در سفیدی محیط، نگاه جاش را مبهوت کرده بود. سکوت، تنها عملی بود که می توانست در برابر هیجانات ذهنش انجام دهد. تصورش بر این بود که مادامی که در این لحظه حاضر شود، شروع به سوت زنی و تشویق می کند؛ اما آن قدر محو حرکات نرم و موزون ریتا بود که توانی برای رها ساختن صدایی از حنجره نداشت.

ریتا، ماهرانه و استادانه روی نوک یکی از اسکیت هایش می چرخید و نگاه ها را خیره ی خود می کرد. علاوه بر جاش، جمعیت انبوه دیگری هم دور تا دور حصار های زمین یخی ایستاده بودند و فرد مورد نظر خودشان را نظاره می کردند؛ اما در لحظاتی، باز مردمک هایشان سوی ریتا می چرخید.

رقص موزون او در کنار هماهنگی اش با موزیک، انگشتان جاش را لای موهایش برد. آرنج هایش را به لبه ی حصار استیل تکیه داد و یک دستش را روی دهانش گذاشت. از پشت نقابی که برای خود ساخته بود، لبخند میزد و با چشمانش، ریتا را برانداز می کرد.

دقایقی طولانی و لذت بخش سپری شد تا آن که ریتا نفس نفس زنان و با صورتی سرخ، با قطع موزیک حرکت آخرش را هم به روی اسکیت هایش نواخت و سپس، در حالت یک غوی زیبا ایستاد. صدای تشویق و تحسین حضار، هم رو لب های او لبخند نشاند و هم جاش را به خود آورد. تکیه از حصار برداشت و با لبخندی دندان نما، شروع به تشویق کرد.

   انگشتانشان را در هم گره زدند و جاش، در حالی که دست یخ زده ی او را میان دست گرم خود گرفته بود گفت:

- این رو جدی میگم ریتا! تو فوق العاده بودی!

ریتا خندید و با سر انگشتانش، موهای روی پیشانی اش را مرتب کرد. جاش در طی این مدت متوجه ی حساسیت او روی نظم موهایش شده بود.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت سیزدهم:

   روی نیمکتی در حوالی پیست یخی نشستند و جرعه ای از آمریکانویشان را نوشیدند. جاش لبخندی به روی ریتا زد و پرسید:

- خانوادت کجا هستن؟!

ریتا به پشتی نیمکت تکیه زد و با خونسردی گفت:

- قبلا درباره ی این موضوع حرف زدیم. چرا می خوای تکرار بشه؟

ذهن جاش ثابت ماند و چینی میان ابروهایش افتاد. با مکث لب به سخن باز کرد که با یادآوری شب گذشته، چشم بر هم فشرد و در حالی که خشمش را روی دندان هایش پیاده می کرد، رویش را از ریتا برگرداند و به پیست دوخت. کمی خود را سرزنش کرد و لعن فرستاد و در نهایت با دمی عمیق گفت:

- من... من اون شب رو به راه نبودم ریتا. منظورم اینه که...

ریتا پا روی پا انداخت و با لبخندی آرام گفت:

- می دونم! کاملا مشخص بود که قرار نیست هیچ چیز از اون شب یادت باشه جز این که زیاده روی کردی.

خندید و خنده اش، خیال جاش را راحت کرد. لیوان گرمش را پایین آورد و خیره به چشمان منتظر جاش ادامه داد:

- وقتی پنج سالم بود پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن و من و خواهر دوقلوم رو به یک پرورشگاه سپردن. فقط به خاطر این که یک دقیقه از خواهرم ژاکلین بزرگتر بودم، حس مادرانه ای بهش داشتم و همه جا مراقبش بودم.

نگاهش را به پیست دوخت و با مکث و در فکر اضافه کرد:

- روزهای تلخمون بیشتر از روزهای شیرینمون بود. توی نه سالگی، یک زوج از چهره هامون خوششون اومده بود اما فقط یکی از ما رو می خواستن. چند بار تلاش کردم اون یک نفر ژاکلین باشه تا خوشبخت بشه.

بغضش را فرو خورد و با ابروهایی خمیده ادامه داد:

- ولی به خاطر خالی که روی شونه م داشتم، از ژاکلین قابل تشخیص بودم! به همین خاطر هر بار تلاشم بی فایده بود. اونا من رو بردن و ژاکلین... حتی نمی دونم الان کجاست و چیکار می کنه! فقط می دونم زنده ست. یه جایی توی همین شهر. هر سال به شهر های مختلف نقل مکان می کنم و توی اون یک سال دنبالش می گردم ولی...

شانه بالا انداخت و پس از چکیده شدن قطره ای از چشمش در پایان گفت:

- نیست!

جاش که حالا مبهوت و محزون بود، لیوانش را روی نیمکت گذاشت و ریتا را در آغوش کشید. سرش را به سینه اش فشرد و غرق در اندوه و شوک، سکوت کرد و تنها به نوازش کردن او پرداخت. حال تازه متوجه ی دلیل نقل مکان های ریتا شده بود.

دقیقه ای بعد، ریتا فاصله گرفت و دستی به چشمانش کشید. سپس با لبخندی آرام اما غمگین، با قورت دادن جرعه های آمریکانو، بغضش را محو کرد. جاش تکانی به سرش داد و نفسی گرفت. برای تغییر حال و هوای ریتا، لبه ی پالتوی آبی رنگ او را روی گردنش مرتب کرد و گفت:

- هی سفیدبرفی! می خوای عکس بگیریم؟

ریتا به چهره ی جاش نگاه کرد و با لب هایی که رویشان تعجب و خنده در هم آمیخته شده بودند پرسید:

- سفید برفی؟! از نظر تو من سفیدبرفی ام؟ چرا؟

جاش با خنده ابرو و شانه بالا داد و موبایلش را از جیب کتش بیرون کشید.

- به خودت توی آینه نگاه کردی؟ موهای کوتاه مشکی و صورت گرد سفید. نگاهی زیبا و لبخندهای ناز. اگه سفیدبرفی نباشی چی می تونی باشی؟ الهه؟!

ریتا به قهقهه هایی ریز و کم صدا افتاد و جاش با همان خنده ای که روی لب هایش بود، دوربین موبایلش را تنظیم کرد. ریتا خنده اش را کاهش داد و گفت:

- اگر این طور باشه پس تو هم باید شاهزاده چارمینگ باشی. اوه یادم نبود. قبلا خودت رو با همین نام معرفی کردی.

نگاه جاش روی سفیدبرفی اش نشست و ریتا، گویی که به تازگی متوجه ی موضوع شده باشد، مردمک هایش روی دو گوی سبزآبی جاش چرخید و سپس با خجالت، چند پلک زد و لبش را از درون گزید. جاش لبخندی دندان نما زد و نگاهش را روی اجزای صورت ریتا چرخاند. زمزمه کرد:

- می دونی که شاهزاده چارمینگ و سفیدبرفی عاشق هم بودن؟!

ریتا نفس بلندی گرفت و دستپاچه گفت:

- خب البته اون فقط یک کارتون بود.

جاش که متوجه شده بود ریتا سعی در مخفی نگاه داشتن خجالت خود دارد، خنده اش بیشتر شد. ریتا که قهقهه های بلند و بی پروای او را دید، با چند پلکِ تند رویش را برگرداند و دستانش را مشت کرد. جاش خنده اش را کنترل کرد و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد. با صورتی سرخ از خنده گفت:

- موافقی عکسمون رو بگیریم؟ سفید برفی؟

ریتا برای پایان دادن به جریانی که به راه انداخته بود، به سمت جاش چرخید و با تکان دستش گفت:

- آره آره حتما. سریع لطفا!

جاش که عجله ی او را دید، باز هم خنده در کرد و صورتش را این بار در شانه ی خز دار ریتا پنهان کرد. شانه های پهنش از خنده می لرزید و ریتا، گونه هایش بیش از پیش گل می انداختند. دم بلندی گرفت و غرید:

- جاش!

جاش صورتش را فاصله داد و با چهره ای سرخ که هنوز هم آثار خنده درش مشخص بود، موبایلش را جلوی خودشان گرفت و حلقه ی دستش را به دور ریتا تنگ تر کرد.

در لحظه ی آخر، صورتش را به سمت ریتا چرخاند و نگاهش را پایین کشید و نوک بینی اش را به شقیقه ی او چسباند. برای هر عکس العمی از سمت ریتا دیر شده بود و حال او، تصویری دلنشین از شبی دلنشین تر ثبت کرده بود.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهاردهم:

   رو به روی درب خانه ی کلانتر آستین قرار گرفت و با زدن رمز قفل هوشمند آن، همزمان با زمزمه کردن و بی صدا خواندن آهنگ "پرفکت" وارد خانه شد و درب را در خونسردی مطلق، آرام بر هم چفت کرد. نور چراغ قوه اش را روی لنز دوربینی که درست در کنار درب به سقف متصل بود انداخت و متوجه ی پرده ی مشکی اسپری رنگ، روی شیشه ی لنز دوربین شد.

لبخندی کج روی لب هایش نقش بست و چراغ قوه اش را درون جیب کتش گذاشت. نگاه از اشیای گران قیمت گرفت و مستقیم وارد راهرویی شد که به دو درب می رسید. روی نوک چکمه هایش راه می رفت و با احتیاط کامل، مردمک به هر سو می جنباند. دستش را روی دستگیره گذاشت و زمزمه کردن آهنگ را متوقف کرد. آرام درب را باز کرد و نگاهش را در آن چرخاند که متوجه شد درب سرویس بهداشتی را گشوده است.

پلک بر هم فشرد و درب را بست و دست روی دستگیره ی درب کناری اش قرار داد. با دمی عمیق و قلبی که به نظر می آمد اندکی ضربان گرفته بود، آن را گشود و نگاه به اتاق انداخت که با نور کمرنگ آباژور، از تاریکی مطلق بیرون آمده بود. بی فوت وقت، فرز و چابک سر تا سر اتاق را بی صدا و محتاط به دنبال گاوصندوق گشت که پس از سه دقیقه، با ناله و تکان ریزی که جاش خورد، یک لنگ در هوا بی حرکت ایستاد و خیره ی او شد.

نور آباژور صورت غرق در خوابش را از همیشه جذاب تر و خواستنی تر کرده بود. ژاکلین، نفس در سینه حبس کرد و آن لحظه که از خواب عمیق او مطمئن شد، پا روی زمین گذاشت و نفسش را بسیار آرام و کنترل شده بیرون داد. آب دهانش را پایین فرستاد و دست به کمر،  کناره ی بینی اش را خاراند و نگاه دیگری به اطرافش انداخت و ناامید زیر لب گفت:

- این لعنتی کجاست؟!

ماسک پارچه ای مشکی روی صورتش را جا به جا کرد و روی زمین نشست. خم شد و زیر تخت را نگاهی انداخت که چیزی نیافت. دندان روی دندان سابید و با خود اندیشید که شاید این شخص، پول هایش را در بانک سرمایه گذاری می کند. بنابراین، برای آن که شیء دیگری را بدزدد، برخاست و نگاه خشمگینی به سمت جاش حواله کرد.

مشتش را بالا آورد و به صورتی نمادین، به صورت جاش کوبید. با اخم های درهمش از او روی گرداند و بند کوله اش را روی شانه اش جا به جا کرد. به سمت درب گام برداشت که از پس از نیم نگاهی به نور آباژور، در جای ایستاد و با دقت بیشتری میز تکیه گاه آن را وارسی کرد.

از فشار دندان هایش کاست و آرام و با احتیاط به میز کنار تخت نزدیک شد. مردمکش را روی آن چرخاند که با دیدن استتار قفل چرخنده ی آن، اخم باز کرد و ابرو بالا داد. بر خلاف چندی پیش، لبخند پیروزمندانه ای زد و خندید. نگاهش را جاش دوخت و بی صدا گفت:

- هی کلانتر! چشمای من از تو تیزتره!

و در دل ادامه داد:

- مثل خواهرم!

نفسی گرفت و دیلم را از کوله اش بیرون کشید. نگران بیدار شدن جاش نبود؛ چرا که صدای موزیک را از هدفون روی گوش های او می شنید؛ با این حال با به حداقل رساندن سر و صداهای ممکن، درب صندوق را به روی خود گشود. در این چند سال، آن قدر از ثروتمندان دزدی کرده بود که با مهارت کامل، از پس هر مانعی بر می آمد. چه رسد به صندوقی معمولی که با طراحی های هوشمندانه، مانند میزی ساده می مانست.

شوکه و مبهوت، به آن حجم از اسکناس خیره ماند. دست روی دهان گذاشت و با چشمانی گرد شده، نگاهش را میان پلک های بر هم چسبیده ی جاش و صندوق مملو از دسته های اسکناس رد و بدل کرد. صندوق بزرگی در حدود بیست و پنج صدم متر مکعب بود و جایی برای قرار دادن یک برگ اسکناس دیگر وجود نداشت.

لبش را گزید و کوله اش را جلوی رویش گذاشت. نمی توانست تمام آن ها را در در کوله اش جای دهد. پس به سختی و احتیاط، ده دسته اسکناس برداشت و درون کوله اش جای داد. فضاهای خالی را با چینشی زنانه، پوشاند و پس از بستن درب صندوق، کوله اش را روی شانه اش انداخت و برخاست.

خیره ی جاش، با لبخندی آرام و نگاهی متفاوت، لب زد:

- من بر می گردم! هر شب بر می گردم و یک شب، با صندوقی خالی رو به رو خواهی شد!

سپس پوزخندی زد و با همان قدم هایی که آمده بود، خانه را ترک گفت.

***

   پنج روز بعد، پارک مرکزی نیویورک!

نفس عمیقی کشید و هوای سرد دسامبر را به ریه هایش فرستاد. لبه ی پل زیبا و سفیدرنگی که روی دریاچه ی مصنوعی ساخته شده بود نشست و با لبخندی آلبالویی، به جاش که خیره خیره نگاهش می کرد، چشم دوخت. نرم خندید و پرسید:

- چیزی شده؟!

جاش، دستانش را در جیب سیوشرت طوسی اش پنهان کرد و گفت:

- غیر از این که امشب با یک پری زیبا قدم می زنم؟!

نظاره گر خنده ی دلنشین و زنانه اش شد و سپس، دست سفید او را میان انگشتان گرم شده ی خود گرفت. در طی این دو هفته، علاقه ای وافر نسبت به ریتا پیدا کرده بود و می دانست این احساس، قلبی و حقیقیست. شاید برای دومین بار پس از ده سال، دلبسته بود!

رو به روی زانوهای ریتایی که لبه ی پل نشسته بود ایستاد و در میان زمزمه های مردمی که حوالی آن ها بودند، لب زد:

- فکر کنم دیگه وقتش باشه.

ریتا با کنجکاوی دستی به موهایش کشید و پرسید:

- وقت چی؟

با دمی عمیق، چشمانش را ریز کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. درخت ها و بوته هایی که کم کم رخت پاییز را از تن خود خارج می ساختند، به همراه هوای دلپذیر نیمه شب و پل تمیز و سفیدرنگ سنگی، فضا را زیبا و لذت بخش می کردند.

لب هایش را بر هم فشرد و در یک لحظه، تصمیم خودش را گرفت. هر دو دست ریتا را در دستانش گرفت و خیره در چشم های او که مردمک هایش دو دو می زدند، گفت:

- من دوستت دارم ریتا!

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت پانزدهم:

   ریتا که غرق در نگاه پر صداقت جاش بود، شوکه و مبهوت در مکث طولانی ای به سر برد و آن هنگام که جاش با تردید گفت:

- یه چیزی بگو.

خنده ای حیرت آمیز کرد و با مردمک هایی که اجزای صورت او را سریع و تند کاوش می کردند، به یک باره دست هایش را به دور گردن جاش حلقه کرد و او را در آغوش کشید. حقیقتاً، او هم در دل خواهان وجود جاش بود. او نیز چون مرد پیش رویش، احساساتی ناب در دلش جوانه زده بود و قلبش برای او می کوبید. چندیست که نمی توانست به خود اعتراف کند چرا که سال ها بود درب قلبش را به روی هیچکس باز نمی کرد!

ریتا آرام و زمزمه وار گفت:

- منم دوستت دارم.

جاش که این حرکت را از ریتا دید، ابتدا یکه خورد و سپس آرام دست هایش را بالا برد و به دور او پیچید. چشم هایش را بر هم فشرد و لبخندی دندان نما و گشاده به روی لب نشاند. از هم فاصله گرفتند که ریتا، با خنده و گونه هایی که سرخ شده بودند، موهایش را مرتب کرد.

جاش با شوقی در دل و نگاه، دست ریتا را گرفت و او را از لبه ی پل پایین کشید. سپس بی حرف، در حالی که او را از کمر گرفته بود و با لبخندی عاشقانه نگاهش می کرد، نجواگونه گفت:

- پس سفیدبرفی شاهزاده چارمینگ رو قبول کرد؟!

ریتا با خجالت خندید و سرش را روی شانه ی جاش گذاشت. افکارش نابسامان بودند. آن قدر که لبخندش رفته رفته، محو شد.

   جاش، با دو لیوان هات چاکلت، لبخند بر لب به میز نزدیک شد و رو به روی ریتا نشست. صندلی اش را کمی جلوتر کشید که ریتا گفت:

- آم... جاش!

انگشتانش را در هم پیچید و نگاهی به موبایلش کرد. جاش که آشفته بودن او را دید، لبخندش را جمع کرد و با اخم کوچکی پرسید:

- چیزی شده؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- راستش فکر نمی کردم امشب این طور پیش بره جاش. یعنی آم... تو من رو سورپرایز کردی. انتظارش رو نداشتم.

جاش با خیالی راحت، نفسش را بیرون داد و لبخندش را بازگرداند و لب برای سخن گشود که ریتا ادامه داد:

- و خب من برای امشب برنامه داشتم. مادربزرگم قرار بود بیاد خونه م و نگرانم که پشت در بمونه. راه زیادی رو تا اینجا اومده.

جاش در جایش جا به جا شد و گفت:

- امشب؟!

ریتا موبایلش را برداشت و نگاهش را میان صفحه ی آن و چهره ی جاش گرداند. سر تکان داد که جاش نفسی گرفت و کلافه، چنگی به مویش زد. برنامه هایش بر هم خورده بود و هر چه رشته بود، پنبه شد!

ریتا موبایلش را در دستم فشرد و با پایش روی زمین کافی شاپ ضرب گرفت که جاش نفسش را به بیرون فوت کرد و آرام گفت:

- اوکی! نگران نباش.

ریتا به همراه جاش برخاست و ناراحت گفت:

- متأسفم جاش. من...

جاش لبخندی مهربان بر لب نشاند و با پلکی محکم گفت:

- مشکلی نیست عزیزم. از این به بعد شب های بیشتری برای این که با هم وقت بگذرونیم هست.

ریتا از مهربانی و درک جاش لبخندی آسوده زد و او را در آغوش کشید.

- توی این مدت، متوجه شدم تو بهترینی جاش. مهربون ترین کلانتری که توی عمرم شناختمش.

جاش او را به خود فشرد و با همان لبخند گفت:

- و تو هم زیباترین و خیره کننده ترین دختری هستی که در این سی سال تونسته من رو محو خودش کنه!

***

   لبه ی تخت نشست و برگه ی آمار را از پوشه خارج کرد. نگاهی از بالا تا پایین به آن انداخت و سوت زنان، مردمک هایش را روی اعداد و ارقام چرخاند. برگه را روی میز کنار آباژور گذاشت و از جای برخاست. بیست و چهارم دسامبر بود و لازم می دید چون تمام آخرین شنبه های هر ماه، دوربین های مداربسته ی خانه اش را چک کند.

بنابراین از اتاقش خارج شد و به طرف تابلوی نقاشی ای با ابعاد صد و پنجاه در هفتاد رفت. پوسته ی ریزی از لبش را با دندان کند و با فشردن دکمه ای سرخ رنگ که در طرح گل رز سرخی استتار کرده بود، درب مخفی گردش وار به رویش باز شد.

نفسی گرفت و وارد اتاقک کوچک و تاریکی شد که هیچ چیز جز مانیتورهای بزرگ و کوچک و صندلی ای چرخ دار در آن به چشم نمی خورد. کلید برق را فشرد و لامپ حبابی کوچکی در سقف روشن شد. جلو رفت و با اخم، متعجب و مبهوت به خاموشی ناهمگن مانیتورها چشم دوخت و به آنها نزدیک شد. چشم هایش را روی یکایک مانیتورها چرخاند و چند کلید را روی کیبورد فشرد؛ اما هیچ تغییری در احوال دید دوربین ها رخ نداد.

دست به کمر نهاد و با ذهنی پر سوال از اتاقک خارج شد و به سمت اولین دوربین نزدیک رفت. دست دراز کرد و با وارسی کردن لنز آن، متوجه ی لکه ی سیاهی روی شیشه اش شد. اخم در هم کشید و عقب رفت. باقی دوربین ها را هم که چک کرد، به نتیجه ی مشابه دست یافت. موهایش را در چنگ گرفت و از آن جهت که به یقین رسیده بود، شبی از شب های کوتاه دسامبر، به خانه اش دستبرد زدند. آن هم خانه ی کلانتری محبوب و ثروتمندی چون او!

عصبی، شامه ی شغلش را به کار گرفت و با چشمانی که همیشه تیز بود و هیچ چیز از نگاهش جا نمی افتاد، تمام اسباب اثاثیه ی عطیقه و ارزشمند خانه ی بزرگش را کاوش کرد. یک دقیقه ی بعد، مردمک هایش روی میز مرمر گوشه ی خانه ثابت ماند. جای خالی سردیس عزیزش، او را شوکه کرد.

مشت گره کرده اش را به کف دست دیگرش کوفت و دندان روی دندان فشرد. چنگ عصبی و محکمی به موهایش زد و با باز کردن دکمه های پیراهن سورمه ای اش، گرمای تنش را که به سبب خشم و غافلگیری ایجاد شده بود، از خود راند.

ناگهان با یادآوری صندوقش، اخم هایش باز و چهره اش نگران شد. به سرعت و با قدم هایی تند به طرف اتاقش دوید و رو به روی میز آباژورش نشست. ثانیه ای بعد درب آن را باز کرد و در لحظه ای که با صندوق خالی مواجه شد، حیرت و بهتش افزایش یافت. پس انداز یک ساله اش، پس اندازی که قرار بود خرج کودکان یتیم و صغیر بسیاری شود، به دست چه کسی افتاده بود و حال با آنها چه می کرد؟!

صورت سرخ و آشفته اش را چندین بار دست کشید و زیر لب، هر چه ناسزا می دانست خرج وجود دزد بی شرف کرد! نفس بلندی کشید و با خشم به یک باره از جای بلند شد و به طرف اتاقک مخفی دوید. همانگونه که دندان هایش را بر هم می فشرد و از عصبانیت می لرزید، مانیتور کوچکی را که مستقیم به دوربین ریز و مخفی ای، استتار شده روی تابلوی بزرگ نقاشی وصل میشد، روشن کرد. کلانتر بود و هرگز از یک دزد شکست نمی خورد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت شانزدهم:

   روی صندلی نشست و مشتش را جلوی دهانش نگاه داشت و با دقت و توجه مطلق، به مانیتور خیره شد. پنج دقیقه ی بعد، با دیدن فردی با پوششی سراپا مشکین که ساعت سه شب به آرامی وارد خانه شد، مشتش را از جلوی دهانش برداشت و اخم کرده از دقت و تمرکز، نگاهش را به او دوخت.

زمانی که متوجه ی دختر بودن او شد، متعجب دست هایش را به لبه ی میز گرفت و با ابروهایی بالا پریده گفت:

- یک دختر؟! چطور ممکنه؟!

فیلم را نگه داشت و با دیدن تاریخ ضبط، پلک هایش را بست و یک بار تقویم را در ذهنش مرور کرد. دوازدهم دسامبر، دومین چهارشنبه ی ماه، روز قبل از دیدن خانم کلارک. آن روز، در باشگاه چلسی پیرز ریتا را دیده بود دختری با قد صد و شصت و هشت سانت و هیکلی ظریف! آن شب، با او به رستوران پرگلا رفته بود و پس آن، در کم هوشی به سر برد.

ناباور، پلک هایش را باز کرد و در حالی که لب هایش اندکی از هم فاصله گرفته بودند و چشم هایش دو دو می زدند، به دختر درون صفحه خیره شد.

- نه این...

کارت هوشمندی که هیچگاه استفاده نمی کرد و آن شب، در حالی که تنها با ریتا وقت گذرانده بود، کارتش در کنار کیف پولش حاضر گشت. نکند که او از کم هوشی جاش سوءاستفاده کرده باشد؟

خشمگین، عصبی، ناباور، مبهوت و شوکه، اندوهگین و متأسف! حالش چیزی مثال یک شکست خورده بود که گویی تمام هست و نیستش را از او گرفته اند. بغضی مردانه به گلویش چنگ زد. دست به گلویش گرفت و نالید:

- ریتا!

از گرمای بیش از اندازه ی تنش، پیراهنش را به یک باره از تن در آورد و آن را با خشونت روی زمین انداخت. نفس نفس میزد و موهایش را در چنگ می گرفت.

- چرا؟!

آب دهانش را قورت داد و با همان حجم از ناراحتی، فیلم را پلی کرد. کور کردن دوربین ها و سپس، برداشتن عینک دودی اش. انسان ها، از چشم هایشان شناخته می شوند و جاش، آن قدر در این یک ماه به چشم های ریتا فکر می کرد و آن را می پرستید که با نگاه شوق زده ی او به دور خانه، لحظه ای احساس کرد، تمام امیدش پوچ شد. بغضش را فرو خورد و مشتش را گره زد. دندان روی دندان فشرد و به باقی فیلم آن شب و شب های دیگر نگاه دوخت.

چکمه های بلند، هودی، کت، شلوار رکابی و کوله ای مشکین. لبش را به دندان گرفت و ابروهایش را در آغوش هم فشرد. ذهنش را به تکاپو انداخت.

دزدی چندین شب رأس ساعت سه ی شب تکرار و هیچ چیز جز یک سردیس از اسباب خانه کاسته نشده بود. صندوق تقریبا خالیست. مشخص است این دزد که نزدیک ترین شباهت را به ریتا دارد، آرام آرام به پول ها دستبرد زده است. چند دسته اسکناس باقی مانده بود. در این صورت، دزد امشب هم سر میزد. ساعت دوازده نیمه شب است و تا زمانی که او پیدایش شود، سه ساعت باقی مانده بود.

به صندلی تکیه نهاد و از درد روحش و خنجری که زخم قدیمی قلبش را می آزرد، چشم هایش را بر هم فشرد و دست روی صورتش گذاشت. ده سال پیش، به دختری اعتماد کرد و او یک خلافکار سابقه دار در جهت منافع خودش بود و سعی داشت ثروت جاش را به غارت ببرد. پس از سه سال رابطه با او، از آن زن جدا شد و ده سال از عمرش را در تنهایی و شکاکی سر کرد. نه ذره اعتمادی به هیچ زن و مردی جز آنان که وفاداری خودشان را ثابت کردند داشت و نه احساساتش را خرج زنی می کرد.

پس از ده سال تنهایی و اندوه های مردانه، دل به دختری داده بود که دلبری می کرد و با لبخندهایش، هوش از سر جاش می پراند. در معاشرت های ابتدایی اش، بدبینی اش به او اخطار می داد؛ اما چطور... چطور باید درست همانی که برایش پشت به بدبینی اش می کند، تو زرد از آب درآید؟ چطور ممکن است دختری به زیبایی و مظلومی ریتا، این چنین دزد کثیفی باشد؟!

سرش از انبوه این افکار درد می کرد و بر غمش افزوده می شد. آهی کشید و تکیه اش را از صندلی برداشت. بی آن که نگاه دیگری به مانیتور و پیراهن افتاده بر زمینش بیندازد و یا برق را خاموش کند و درب را ببندد، از اتاقک خارج شد و به اتاقش رفت.

***

   مردد بود و نسبت به آن که رمز قفل هوشمند را بزند تردید داشت. ثروتی که به دست آورده بود آن قدر زیاد بود که دیگر نیازی به آن چند دسته نداشت؛ اما حتی آن ها هم می توانستند گره ای بگشایند. لبش را گزید و دست به کمر، به راهروی مسکوت نگاهی انداخت و دو دلی را کنار گذاشت.

پس از وارد شدن به خانه، درب را آرام پشت سرش بست و گامی به جلو برداشت. دلشوره ای عجیب به جانش افتاده بود و برایش تازگی داشت. نفس عمیقی کشید و مستقیم، بعد از جا به جا کردن نقاب نخی اش، با قدم هایی بی صدا و بلند به طرف اتاق کلانتر رفت.

آب دهانش را قورت داد و ضربه ای بر قلبش کوفت. سابقه نداشت قلبش این طور بی امان در هنگام دزدی بکوبد و استرس به جانش بیاندازد. آشفته، پلک محکمی زد و زیر لب غرید:

- لعنتی!

سرش را تکان محکمی داد و بر خود مسلط شد. دست روی دستگیره گذاشت و درب اتاق را به روی خود باز کرد که ناگهان و غافلگیر کننده، به داخل کشیده و به دیوار کنارش کوبیده شد. از وحشت و شوک نفسش بند آمده و چشم هایش تا حد امکان باز شده بودند. نگاه لرزان و مضطربش را به نگاه سبزآبی مردی دوخته بود که از خشم دندان روی دندان می سابید و اخمی ترسناک روی پیشانی اش نشانده بود.

از فشار ساعد دست جاش به روی گردنش، نمی توانست به راحتی تنفس کند و از سویی، اشک دیده اش را تار کرده بود. جاش، با دست آزادش، نقاب روی صورت ژاکلین را برداشت و با دیدن چهره اش، گویی که آخرین ذره های امیدش را هم باخته و به تمام حدس های بدبینانه اش ایمان آورده باشد، خشمگین تر از هر لحظه ای با نگاهی ناامیدانه و متأسف غرید:

- چرا؟!

ژاکلین، سعی داشت فشار ساعد جاش را کاهش دهد که او، از کبودی چهره اش عاشقانه دل سوزاند و دستش را برداشت؛ اما هنوز هم یقه ی کتش را گرفته بود. ژاکلین به سرفه افتاد و نفس های بریده بریده گرفت که جاش با غم گفت:

- بگو چرا ریتا؟! من باهات چیکار کردم؟ لعنتی ما هنوز یک هفته ست با هم نامزدیم! من به تو اعتماد داشتم ریتا.

ژاکلین، سرش را بالا گرفت و رو به جاش لب زد:

- برات توضیح میدم. خواهش می کنم اجازه بده برات توضیح بدم جاش!

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت هفدهم:

   جاش اندوهگین سری به طرفین تکان داد و گفت:

- چی رو می خوای توضیح بدی ریتا؟ می دونی وقتی فهمیدم تمام این مدت داشتی از من دزدی می کردی چه احساسی بهم دست داد؟

ژاکلین، دستش را روی مشت جاش به دور یقه ی کتش گذاشت و با قورت دادن آب دهانش گفت:

- ریتا اسم خواهرمه. من ژاکلینم!

سکوتی میان هر دو ایجاد شد. ژاکلین منتظر و مضطرب به جاش نگاه می کرد و جاش، نفس نفس میزد و پاسخ او را تحلیل می کرد. پس از دقیقه ای، گویی که روزنه ی امیدی در قلبش روشن شده باشد، با شک و بدبینی گفت:

- باید شونه هات رو ببینم.

ژاکلین بغض کرد و با چانه ای لرزان گفت:

- نیازی نیست. خودم اعتراف می کنم که کی هستم. قول میدم بعد از اینکه حرفام رو بشنوی من رو ببخشی.

جاش عصبی گفت:

- من به یه دزد اعتماد نمی کنم.

بغض ژاکلین شکست و در میان اشک هایش گفت:

- حتی اگه نامزد و معشوقه ت باشم؟!

این بار جاش، به راستی در شوک عظیمی فرو رفته بود. آن قدر که دستش با فشار آرام دست ژاکلین شل شد و پایین افتاد. نگاهش هاج و واج بود و ذهنش توان این حد از شوک را نداشت. ناله کرد:

- چی؟

ژاکلین به گریه اش مسلط شد و بینی اش را بالا کشید.

- لطفا بشین و به حرفام گوش کن.

جاش عقب عقب رفت و لبه ی تخت نشست. انگشتانش را در موهایش فرو کرد و آرنج هایش را زانوهایش تکیه داد.

- باورم نمیشه! خدای من!

ژاکلین تکیه داده به دیوار، تا روی زمین سر خورد و زانوهایش را به بغل گرفت. ابروهایش را با غصه خمیده کرد و خیره به مرد پریشان احوال، گفت:

- درباره ی گذشته م بهت دروغ نگفتم جاش. اما ژاکلین من هستم و ریتا بعد از این که اون زن و شوهر من رو به سرپرستی گرفتن و تنها شد، خودکشی کرد. من توی اون سن کم، غمگین و وحشت زده بودم. به جز خودم هیچکس دیگه ای رو نداشتم و اون پدر و مادر رو هم نمی خواستم. به همین خاطر یک ماه بعد به بوستون فرار کردم و در تنهایی و فقر، با دنیا جنگیدم. اون قدر زندگی بدی داشتم و ثروتمندها جلوی چشمم خوشگذرونی می کردن که چندین بار قصد کردم من هم مثل ریتا خودکشی کنم و برم پیش اون؛ ولی جرئتش رو نداشتم. زندگیم با جیب بری و دزدی گذشت. تا وقتی که نونزده سالم شد و عقلم سر جاش اومد. دیدم مثل من خیلی زیاد هستن. بچه های بی گناهی که به خاطر هیچ و پوچ در فقر به سر می برن. از طرف دیگه ثروتمندهایی رو می دیدم که باهامون بدرفتاری می کردن و با پولشون هر کاری که بخوان انجام میدن. هر کار کثیفی که با پول حل میشه. حق ما رو می خوردن و خرج خودشون می کردن و ذره اهمیتی هم به ما نمی دادن. به خاطر همین تصمیم گرفتم هر کسی رو به حقش برسونم. با پولی که از دزدی در آورده بودم، برای خودم تجهیزات خریدم و هر جا که کم آوردم، دزدیدم! دختر زیبا و بی نقصی بودم و از هجده سالگی توجه خیلی از مردا به سمت من جلب میشد و بهم پیشنهاد می دادن. از همین رو، مدت ها با خودم فکر کردم و نقشه کشیدم.

آب دهانش را از پس گلوی خشکش عبور داد و نگاهش را از جاش مبهوت و شوکه گرفت و به صندوق دوخت. بینی اش را بالا کشید و ادامه داد:

- از اون روز، تصمیم گرفتم با ظاهر موجه با ثروتمندها دوست بشم و بعد از این که اعتمادشون رو به دست آوردم، پولاشون رو بدزدم. کار سختی بود اما من از پسش بر می اومدم. من ده سال بود که دزدی می کردم پس راهش رو بلد بودم. چند سال اول پولایی رو که می دزدیدم خرج خودم می کردم. کلاسای رزمی و ورزشی، زیبایی، لباس، تفریح! تا جایی که هر کی من رو می دید متوجه نمیشد یک دزدم که از فقر دست به این کار می زنم. من حتی راه و رسم زنانگی کردن رو هم یاد گرفته بودم. وقتی بیست و پنج سالم شد، به خودم اومدم و دیدم چرا وقتی می تونم خیلی های دیگه رو هم مثل خودم خوشبخت کنم، پولا رو فقط خرج خودم کنم؟ جاش! من دو ساله که دزدی هام چیزی به خودم نمی رسونه. من همه ی پولایی که می دزدم رو موقع کریسمس، به همون بچه هایی میدم که بی گناه در فقر زندگی می کنن. براشون لباس و اسباب بازی می خرم و با لباس بابانوئل، خوشحالشون می کنم. من درد فقر رو چشیدم. می دونم که وقتی از سرما توی خودت جمع شدی و با تمام وجودت از بابانوئل یه لباس گرم می خوای و بعد از کریسمس، هیچ خبری از بابانوئل نمیشه، تا چه اندازه اندوهگین و غصه دار میشی.

مکثی کرد و مردمک هایش را به سمت جاش چرخاند. او، سرش را میان دستانش گرفته بود دم ها عمیق می گرفت. درد سرش طاقت فرسا بود.

- دیگه حتی وقتی هم که نیاز داشتم، از اون پول ها استفاده نمی کردم. در عوض با پولی که از کار کردن توی رستوران به دست می آوردم، برای خودم خرج می کردم. اجاره خونه م عقب می افته و این در حالیه که من توی خونه م، میلیاردها پول و اسکناس دارم که در عرض یک سال به دست آوردم. کریسمس گذشته، وقتی از ثروتمندها دزدیدم و به فقرا بخشیدم، خوشحالی رو با همه ی وجودم توی تک تک نگاه ها احساس کردم. یک حس خوب و لذت بخش. به خاطر همین... به خاطر همین دوباره تکرارش کردم. رابطه های متعدد و بهونه های الکی برای کات کردن. تا این که به تو رسیدم. در طول دو هفته ای که با تو آشنا شدم، گرچه هنوز علاقه ای در من شکل نگرفته بود ولی... ولی تو این قدر متفاوت و خوب و مهربون بودی که با خودم فکر کردم شاید یک فرشته ی یونانی هستی. ارتباطت با بچه ها خیلی مهربانانه بود. تو همه ی تصورات من رو درباره ی ثروتمندها خراب کردی. تو... تو متفاوت از هر چه که دیده بودم بودی. تا این که بهت علاقه مند شدم. جاش! قسم می خورم، قسم می خورم وقتی بهت ابراز علاقه کردم حقیقت رو گفتم. من دوستت دارم جاش. هر چه که اون شب گفتم حقیقت داشت.

جاش، ناله وار در همان حالتی که سرش را می فشرد، پس از مکثی که ایجاد شد گفت:

- پس چرا باز هم به کارت ادامه دادی؟

- چون هدفم والا و باارزش بود. من خوشبختی و خوشحالی خودم رو به خوشبختی و خوشحالی فقرا فروختم. اگر کسی وجود داشت که به جای من، این کار رو در حق اون بچه ها بکنه، من از این کار دست می کشیدم و با تو در عشق و علاقه ی حقیقی زندگیم رو می ساختم؛ اما هیچکس نیست. اون بچه ها منتظر منن. نمی خوام ناامیدشون کنم.

جاش پلک روی هم فشار داد و باز کرد. شقیقه هایش تیر می کشیدند و درد بدی را در قلبش احساس می کرد. دستانش را برداشت و به ژاکلین خیره شد.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت آخر:

   با صدا و نگاهی خسته گفت:

- اون پولا مال من نبود. من یک میلیارد دلار پس انداز یک ساله م رو جمع کردم تا مثل هر سال توی شب کریسمس به بچه های نیازمند اهداشون کنم.

ژاکلین با شنیدن این حرف، بیش از پیش تحت تأثیر شخصیت جاش قرار گرفت. نمی دانست چه بگوید و چطور خود را تبرئه کند. با این حال گفت:

- خواهش می کنم من رو ببخش. من فقط قصد داشتم...

جاش سرش را پایین انداخت و به میان حرفش پرید.

- نیازی به عذرخواهی نیست. هدف هر دومون یکیه منتهی تو از راه غلطش وارد شدی.

ژاکلین مشتاق و امیدوارانه گفت:

- یعنی من رو بخشیدی؟!

سکوت سنگینی میانشان ایجاد شد. جاش، هر چه در سرش به دنبال راهی برای دلخور بودن از معشوقه اش می گشت، پیدا نمی کرد. از سویی او را دوست داشت و از سوی دیگر، متوجه ی نیت و قصدش از این دزدی شده بود.

   از لبه ی تخت برخاست و آرام آرام به سمت ژاکلین آمد. ژاکلین با چشم هایی که نیاز به محبت او را فریاد می زدند، از جایش بلند شد و منتظر به جاش نگاه کرد. جاش در چند سانتی اش ایستاد و یک دستش را در دست خود گرفت. لب هایش را بر هم فشرد و نگاهش را روی مردمک های زیبای ریتایش یا همان ژاکلین چرخاند.

- من عاشقتم و هیچ چیز نمی تونه این رو عوض کنه. حتی زمانی هم که فهمیدم تو به خونه ی من دستبرد زدی، باز هم دنبال راهی برای بخشیدنت بودم. تو دزد شریفی هستی ژاکلین!

ژاکلین با اشک و خنده، جاش را در آغوش کشید و گفت:

- ممنونم. ممنونم عزیزم. بهت قول میدم به خاطر عشقمون هم که شده، دزدی رو کنار بذارم.

جاش، ژاکلین را به خود فشرد و ثانیه ای بعد او را از خود فاصله داد. نوازشی بر سرش کشید و در حالی که دست او را گرفته بود، نگاهش را به دور صورت گرد او چرخاند و سپس افسوس بار گفت:

- متأسفم.

ژاکلین با احساس فلزی سرد به دور مچش، لبخندش محو شد و مبهوت و حیرت زده به دستانش که اسیر دستبند بودند خیره شد. شوکه چشمانش را به نگاه جاش دوخت و نالید:

- جاش!

جاش لب هایش رو روی هم فشرد و با غم، بار دیگر ژاکلین را در آغوش کشید. در گوشش گفت:

- هیس! هیچی نگو.

ژاکلین آرام اشک ریخت و شانه ی جاش را خیس کرد و جاش، بغضش را فرو خورد.

***

   در گوشه ای از سلولش کز کرده بود و به حال خود افسوس و غصه می خورد که با شنیدن صدای محبت آمیز مردانه ای که دلش را به لرزه می انداخت، سرش را بلند کرد و به کلانتر خیره شد.

- عزیزم!

آرام با تکیه به دیوار از جایش برخاست و به میله های سلولش نزدیک شد. غمگین و ناراحت دستش را به میله گرفت که جاش نیز دستش را روی دست او گذاشت.

- جاش!

هر دو لبخندی به هم زدند و جاش، پس از نیم نگاهی به نورمن که بی خیال عالم، در موبایلش سر می کرد گفت:

- سه روز دیگه کریسمسه ژاکلین. من به اون پولا نیاز دارم.

ژاکلین نگاهش را در چشمان جاش گرداند و سپس گفت:

- پولا توی یک چمدون بزرگ مشکی زیر تختمه.

جاش لبخندی مهربان به رویش زد و با فشردن دستش گفت:

- ممنونم. چیزی هست که بخوای به من بسپری؟

سری تکان داد و ناراحت گفت:

- لطفا گریه م تام رو به یه آدم مورد اعتماد تحویل بده. اون پیش من بزرگ شده.

- نگران نباش. یکی رو می شناسم که عاشق گربه هاست.

با سر انگشتانش، موی ژاکلین را مرتب کرد. حتی دیگر او هم در این روزها حساسیتی خرج موهایش نمی کرد.

- می دونی؟ تو من رو یاد رابین هود می ندازی. اون هم دزد بود؛ اما از ثروتمندها می دزدید و به فقرا می بخشید. اون هم از این که توی نگاه بچه ها خوشحالی رو ببینه لذت می برد. تو مثل رابین هود، یک دزد شریف هستی عزیزم.

و آخرین نگاه ها و لبخند هایشان را نثار یکدیگر کردند تا آن هنگام که دو افسر برای بردن ژاکلین به زندان مرکزی، وارد اداره شدند.

   ساعدهایش را به لبه ی پل تکیه داد و با نگاهی به افق، نفس های آرام اما دلتنگ گرفت. درست در همان نقطه ای ایستاده بود که به ریتایش ابراز علاقه کرد. موبایلش را از جیبش بیرون کشید و به گالری اش رفت. عکس های اخیرش را زیر و رو کرد و از میان آن ها، عکسی زیبا برگزید. او بود و ریتای آبی پوشی که گونه هایش گل انداخته بودند و سعی داشت خجالتش را پنهان کند.

لبخندی لذت آمیز به روی سفید و زیبای ژاکلین زد و بار دیگر سرش را بالا گرفت. عصر بود و ساعت پنج بعد از ظهر. زمستان بود و روزهای کوتاه و شب های درازی که در تنهایی و سکوت، سپری می شدند. شاید روزی برسد که شب هایش را با معشوقه اش سهیم شود. شاید شبی برسد که روزهایش را با ژاکلین هود، دزد شریف، روی همین پل عاشقانه قدم بزنند و در گوش هم نجوا کنند.

نسیمی ملایم لای موهایش پیچید و آن ها را به بازی گرفت. با انگشتانش شانه ای به آن ها زد و نفس عمیقی کشید. سپس، دو دستش را در کاپشن مشکینش کرد و با لبخندی تلخ و نگاهی دلتنگ، گام هایی آرام به سمت کافی شاپ برداشت.

پایان

چاکر همتون:

مهدیه سادات ابطحی

8:05 دقیقه ی شب!

1400/03/20

همراهان عزیزم: غزل جان عسگریان ( @-Ghazal- ) نرگس جان شریف ( @Narges.Sh ) هدیه جان نمی دونم چی ( @Crystal. ) معصومه جان نمی دونم چی ( @masoo ) الهام جان جعفری ( @Flare ) و مریم جانم ( @Imaryam )

آثار من: 

رمان ( تمنای نوشدارو، داهول، شمور )

داستان ( بازگشت زمان، بنجامین بابالنگ دراز ونکوور ) 

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...